این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش واقعا خوشحالم که پا به پای شما در این پروژه حضور دارم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
همین دیروز بود تویکی از کانال تلگرام خیلی کم سر میزنم رفتم دیدم قرعه کشی داره رفتم اما فایدهای نداشت اما یک کسی گفت الان برو ورفتم به نتیجه آون کاری نداشتم فقط می خواستم اعتماد کنم رفتم و بار 3 درست زدم و خوشحال بودم که اعتماد کردم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری
هر جا گوش کردم عالی بوده هر جا که نه پاش خوردم می خواستم ماشین بخرم برام ماشین پیدا کردن اما یک کسی گفت ماشین بدرد نمیخوره نشانها پشت سر هم آمدن اما اعتماد به نفس نداشتن واعتماد به اون حس کار خودش رو کرد ماشین یاتاقان زد صحفه کلاچ صاف کرد چپد عیب دیگه
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی
بهترین احساس رفتیم خرید حس گفت برو دور بزن بیا من هم رفتم و دور زدم آمدم دیدم قیمت اجناس کیکویی 3 تومان ارزانتر کرده
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
الان میگه این راهی که داری می روی تو رو به سمت خواستها نمی بره تا حالا 2 بار استعفا دادم اما قبول نکردن نمی دونم شاید ایمانم خالص نشده یا هنوز ….
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان عزیزم
خداروشکر میکنم برای اگاهی های این فایل هرروز بیشتر از قبل حس میکنم که سیمان های ذهنیم ترک میخورن و اماده ی شکستن میشن . هرروز بیشتر از قبل حالم خوبه و میتونم پایدارش کنم، هرروز بیشتر از قبل معجزه های خداوند رو باور میکنم خدایا شکرت خدایا شکرت من هرروز عجز خودم رو در مقابل تو بیشتر درک میکنم بیشتر نشانه های تغییر مدارم رو میبینم بیشتر به تو میسپارم و تسلیم تو میشم به جای اینکه زور بزنم و به عقل خودم جلو برم خدایا شکرت امروز یه روزی غیر منتظره از یه جایی داشتم که اصلا خودمم یادم رفته بود که هست و خدا بهم یاد اوری کرد که بسیار روزی دهنده س و در عین حال بی حساب میبخشه و از جایی که گمان نمیبرم میبخشه بهم . الهی شکرت الهی شکرت . چیزی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد جسارت هایی بود که دوستان با آرامش بنابر یک الهام درونی انجام داده بودن و چه معجزاتی براشون رقم خورده مثل ندای عزیز که بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشه اومده تهران و همون فرداش یه خونه به صورت رایگان دراختیارش قرار میگیره یا نجمه ی عزیز که واقعا شگفت زده ام کرد یه دختر تنها بلیط بگیره و بیاد تهران بدون اینکه بدونه قراره کجا کار کنه و شب کجا بخابه و نه تنها نترسه بلکه آروم و خوشحاله و اونقدر احساس لیاقت داره که به چندتا کار که مطابق میلش نیست نه میگه واقعا دوستان محشرن واقعا کمیابم . خدایا قلب منم اینجوری به خودت مطمئن کن خدایا تو از ضعف ها وترمز های من اگاهی خودت کمکم کن نترسم و قدم بردارم
نکات فایل :
گفت و گو با علی :
من در یک خانواده ی متوسط رو به پایین بزرگ شدم و خیلی چیزها نبود و پدرم میگفت خیلیها اینها رو ندارن، خیلیها شرایطشون از ما بدتره و من همون لحظه این سوال در ذهنم به وجود میومد که پس اونایی که از ما اوضاع بهتری دارند چی ؟؟ اونا چیکار میکنند؟؟ حتماً یه کارایی میکنند و یه چیزایی هست که ما نمیدونیم . من از 13 سالگی میرفتم سر کار و علاقم به نجاری و چوب بود و در هنرستان هم رشته چوب خوندم و هدایت شدم به جایی که کابینت میساختند و از همون جا خداوند من رو به جواب سوالها هدایت کرد و با شما آشنا شدم از اونجا شروع کردم و روی پای خودم وایستادم و الان رشته ی اصلیم خراطیه . از دو سال پیش همزمان با آشنا شدن با شما وارد این کار شدم و الان قدم دوازدهم هستم درآمدم از صفر هر روز داره بهتر میشه، حرص خیلی چیزا رو دیگه نمیخورم و مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه . الان تنها ترمزم اینه که میگم من نمیخوام سربازی برم و میدونم که با نشون دادن ایمانم به خداوند حل میشه ولی راه نشون دادن رو نمیدونم .
من تجربه ی خودم رو از سربازی میگم و هیچ اصراری ندارم که همه باید از این مسیر برن منم مثل علی همیشه میگفتم من سربازی نمیرم و دوست نداشتم چون از 16 سالگی برای خودم مغازه داشتم و نمیخواستم دو سال برم سربازی، کاری ندارم که این ذهنیت درسته یا غلط و نمیخوام بگم اگه سربازی نریم خوبه نه خیلیها سربازی رفتن و چقدر براشون خوب شده و کلی تجربه کسب کردن و رشد کردن و ممکنه سربازی رفتن یه دریچهای رو به روی یه نفر باز کنه که باعث بشه مسیرش خیلی سادهتر هم بشه فقط میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیونده
چون من باورم این بود که من سربازی نمیرم و هیچ ایدهای هم براش نداشتم و همیشه پدرم منو مسخره میکرد . خیلی موقعها ما یه سری خواستهها داریم ولی میگیم نه نمیشه، قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم ولی قانون میتونه عوض بشه یا ما میتونیم کشورمون را عوض کنیم یعنی این نیست که جهان solid باشه نه جهان با ما تغییر میکنه به شکلهای مختلف و به ما پاسخ میده . بعد در مورد سربازی یه قانونی گذاشتن که میتونی یه پولی پرداخت کنی و خدمتتو بخری و منم این پول رو جمع کرده بودم . به نظر میرسید که این قانون هر سال هست و چیزی نبود که بگی از امسال دیگه تموم میشه ولی یه حسی به من گفت که امروز برو انجامش بده اون روز 28 اسفند بود . من این اخلاق رو داشتم که خیلی کارهامو عقب میانداختم ولی همون روز رفتم نظام وظیفه قم و مدارکم رو دادم و افسر گفت تو متولد تهرانی و باید بری تهران و یه سری استعلام بیاری همون حسی که گفت امروز انجامش بده اومد سراغم و تصمیم گرفتم که هر طور که شده انجامش بدم . افسر گفت الان که دیگه نزدیک ظهره و نمیتونی بری تهران و برگردی و بعدش هم تعطیلات عیده بمون سال بعد یه عدد کمی قیمتش بیشتر میشه و اون موقع اقدام کن ولی اون الهامه به من گفت که تو همین الان باید این کارو انجام بدی . اون روز من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم که هر طور شده باید انجام بشه در حالی که همیشه کارهامو پشت گوش مینداختم . با یه پژوی شوتی دربست تا تهران رفتم و کارم رو سریع انجام دادم چون خیلی خلوت بود و برگشتم قم و مدارک رو آوردم . افسر عصبانی شد که چه جوری انقدر سریع رفتی و برگشتی؟؟ حتماً مدارک رو جعل کردی و منو به زور داشتن مینداختم بازداشتگاه خلاصه اینا رو راضی کردم که زنگ بزنن تهران و بپرسن و وقتی فهمیدن که من این مدارک رو از تهران گرفتم همون جا قضیه خدمت من انجام شد
و اتفاقی که افتاد این بود که دیگه از سال بعد تا همین الان خدمت رو نفروختند و کلاً اون قانون باطل شد . من همیشه به خودم میگفتم اینکه قلب من به من گفت امروز برو دنبالش منی که هیچ وقت در زندگیم پیگیر چیزی نمیشدم و همه کارهامو پشت گوش میانداختم، اون روز به صورت استثنایی رفتم و کارم را انجام دادم و خدمتم اوکی شد . به خودم میگفتم که این یه پیغام بود چون هیچکس فکر نمیکرد که سال بعد این قانون لغو بشه و منم خبر نداشتم ولی قلب من گفت هر طور شده باید بری و من پول خیلی زیادی به تاکسی دربست دادم در حالی که اون موقع اصلاً به این شکل پول خرج نمیکردم ولی به ندای قلبم گوش کردم و خواسته ی من که نرفتن به خدمت بود، اتفاق افتاد . این باعث شد که فهمیدم وقتی به حرف قلبم گوش میکنم بعدها زبان قلبم رو بهتر میفهمم و هدایتهای خداوند رو بهتر درک میکنم . فهمیدم که وقتی یه چیزی به آدم گفته میشه باید بهش عمل کرد ولو اینکه خیلی غیرمنطقی به نظر میاد پس اگر میخوای به خواستههات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته . وقتی ما میخواستیم به آمریکا مهاجرت کنیم، هدایت شدیم به سفارت آمریکا در پاریس و یه خانمی اونجا بود که فارسی بلد بود در حالی که ایرانی نبود و موقع مصاحبه به من گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا فقط یه سوال دارم شما کجا خدمت رفتی؟؟ من نمیدونم چرا این سوال رو پرسید ولی وقتی که گفتم من خدمتم رو خریدم خیلی خوشحال شد و گفت همین سوالم همین بود و ویزای ما همون شب آماده شد و ما خیلی راحت به آمریکا رفتیم و اقامتمون اوکی شد طوری که بقیه فکر میکنن من دروغ میگم که انقدر همه چیز ساده و راحت اتفاق افتاده . تاکید میکنم اینها به این معنی نیست که خدمت رفتن بده، در مورد من، با خواستههای من خدا به این شکل هدایت کرد و این مسیر برای من خوب بود و ممکنه برای کس دیگهای مسیر خدمت مسیر خوبی باشه به خاطر همینه که میگم تسلیم بودن اصل داستان هدایته و من تسلیم شدم همون لحظه که بهم گفته شد امروز یعنی 28 اسفند باید بری کارتو انجام بدی هر طور که شده و من بدون تنبلی گفتم چشم و بعد در سفارت آمریکا هم این موضوع به نفع من شد و انگار خداوند از قبل برنامهها رو چیده بود برای یه سری از اتفاقات
واقعیت اینکه هدایت یکی از موضوعاتی هست که ذهن من خیلی درمقابلش مقاومت داشت وداره انگار هنوز با همه ی وجودم باور نکردم که بهم الهام میشه که من هدایت میشم . توو خانواده همه همیشه با من مشورت میکردن و از من راهنمایی میخاستن ولی کسی نبود که من بتونم ازش کمک بگیرم و همیشه میگفتم کاش منم یکی رو داشتم الان که داستان بچه ها رو میخونم و قرآن رو مطالعه میکنم و قدم اول رو گذروندم فهمیدم که هادی و مشاور من کیه فقط باید هرچه بیشتر به خودم یادآوری کنم . همیشه به نظرم هدایت یه چیز خاص وعجیب بود ونمیتونیتم افتراق بدم کهنجواس یا هدایته و هیچ حسی هم نداشتم ولی الان فهمیدم که هدایتم تکامل میخاد حتی اگه نتیجه نداد حتی اگه بی ربط بود از عمل به الهامات درمورد مسائل ساده شروع کنم وبرم جلو تا در شرایط مهم تر هم بتونم الهامات رو درک کنم و عمل کنم . الهام الان پیگیری دوره ی اموزشی و شروع کسب و کارمه به امید خدا
چند روز قبل جهت ارائه تابلو رویاهای پسرم(استعداد یابی) ،ذهنم مشغول پیدا کردن راهکاری برای نوشتن عناوین وسرتیتر های موضوع ات با خط زیبا بود،،،وچون زمان کوتاهی به ارائه مونده بود ودوست داشتم بیشتر تمرکزم روی اصل موضوع وارائه خوب پسرم باشه ودرگیر حاشیه نشم،،از دوستم که خوش خط بود درخواست کردم که بهمون کمک کنه وایشون مشغول آماده سازی کنگره شون بودن وچند روز بعدش میتونستن بهمون کمک کنند وپسرم یک روز بعد ارائه داشت،،به ذهنم رسید خودم با ماژیک سر تیتر ها رو بنویسم ،،ولی نجواهای ذهنی ام از قضاوت دیگران وواکنش پسرم ممانعت از انجامش میشد،،وقتی به بنیامین گفتم ،استقبال کرد ومن نوشتم وپسرم عکسهای مربوطه رو قرار داد و تابلو خوش رنگ وزیبا شد ،،،برای کنترل ذهنم از ارائه اش تو خونه فیلم گرفتم وبرای مربی اش فرستادم،،،،خیلی ذوق زده شد ،از ارائه خوب بنیامین(چون من بدون استرس وارد کردن بهش، تمرکزم روی ارائه اش بود وبهتر از قبلم عمل کردم)
نتیجه این آرامش ورهایی باعث شد که در روز ارائه، ،اولین نفر خودش داوطلب بشه وبراحتی جواب ،مجری های جلسه که در مورد موضوعات مختلف واحساساتش ازش سوال کردن رو بده،،،ومن چقدر آروم بودم وبراحتی از ارائه بچه ها لذت میبردم، وغرق بازی بنیامین با بطری های آب شده بودم که ازش سازه درست کرده بود وحتی مجری برنامه ها هم بهش کمک کرد وبا دوستانش یه روز خوب با ارتباطات زیبا کنار هم رقم زدند،،،،واین الهام نوشتن عناوین تابلو با ماژیک چقدر خوب بود وخوشحال شدم که بهش عمل کردم وآرامش بعدش ،لذت بخش بود.
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش واقعا خوشحالم که پا به پای شما در این پروژه حضور دارم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
همین دیروز بود تویکی از کانال تلگرام خیلی کم سر میزنم رفتم دیدم قرعه کشی داره رفتم اما فایدهای نداشت اما یک کسی گفت الان برو ورفتم به نتیجه آون کاری نداشتم فقط می خواستم اعتماد کنم رفتم و بار 3 درست زدم و خوشحال بودم که اعتماد کردم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری
هر جا گوش کردم عالی بوده هر جا که نه پاش خوردم می خواستم ماشین بخرم برام ماشین پیدا کردن اما یک کسی گفت ماشین بدرد نمیخوره نشانها پشت سر هم آمدن اما اعتماد به نفس نداشتن واعتماد به اون حس کار خودش رو کرد ماشین یاتاقان زد صحفه کلاچ صاف کرد چپد عیب دیگه
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی
بهترین احساس رفتیم خرید حس گفت برو دور بزن بیا من هم رفتم و دور زدم آمدم دیدم قیمت اجناس کیکویی 3 تومان ارزانتر کرده
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی
الان میگه این راهی که داری می روی تو رو به سمت خواستها نمی بره تا حالا 2 بار استعفا دادم اما قبول نکردن نمی دونم شاید ایمانم خالص نشده یا هنوز ….
با آرزوی سلامتی ثروت موفقیت برای تمامی دوستانم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا»
(سوره الانسان، آیه 3)
ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد یا ناسپاس.
سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم وهمه ی عزیزانم در این فضای رشد وپیشرفت وتوحیدی.
داستان تجلی الهام:
باغبانی تنها، هر بامداد پیش از طلوع آفتاب،
صدایی آرام در ژرفای جانش میشنید
که او را به گوشهای از باغ میخواند.
یک روز به سمت درخت خشکشدهای هدایت شد
و در خاک، نشان سه دانه بلوط یافت.
آنها را کاشت، بیآنکه بداند چه میشود.
سالها بعد، هنگامی که طوفان سهمگینی سراسر روستا را درنوردید،
تنها آن سه درخت بلوطِ ریشهدار،
جان صدها پرنده و پناهگاه همسایگان شدند.
باغبان آنگاه فهمید:
“الهامات الهی، دانههایی از آیندهاند که در زمان حال کاشته میشوند.”
—
شعر جاودانه:
در خلوتگاه دل اگر بنشینی
آواز میآید ز عالم معنی
هر لحظه بانگی از سوی حق میرسد
کز عرش تا فرش، همه جاری است این نوا
پرواز کن فراسوی فکرهای خود
وز عقل محدود خویش بیرون شو
درهای غیب آنگهان بر تو گشاید
کاین نغمه سرودی ازلی با تو زند
—
پیام ناب:
الهام،
نسیمی است از بهشت
که برگهای وجودت را به رقص درمیآورد،
قطرهای است از دریای بیکران حکمت
که بر سطح آینهی دلت میچکد،
نقشهای است نهان
برای رسیدن به گنجینهی درونت.
به ندای درون اعتماد کن،
چرا که آن، تنها قطب نمایی است
که هرگز راه را اشتباه نمیرود.
《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان عزیزم
خداروشکر میکنم برای اگاهی های این فایل هرروز بیشتر از قبل حس میکنم که سیمان های ذهنیم ترک میخورن و اماده ی شکستن میشن . هرروز بیشتر از قبل حالم خوبه و میتونم پایدارش کنم، هرروز بیشتر از قبل معجزه های خداوند رو باور میکنم خدایا شکرت خدایا شکرت من هرروز عجز خودم رو در مقابل تو بیشتر درک میکنم بیشتر نشانه های تغییر مدارم رو میبینم بیشتر به تو میسپارم و تسلیم تو میشم به جای اینکه زور بزنم و به عقل خودم جلو برم خدایا شکرت امروز یه روزی غیر منتظره از یه جایی داشتم که اصلا خودمم یادم رفته بود که هست و خدا بهم یاد اوری کرد که بسیار روزی دهنده س و در عین حال بی حساب میبخشه و از جایی که گمان نمیبرم میبخشه بهم . الهی شکرت الهی شکرت . چیزی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد جسارت هایی بود که دوستان با آرامش بنابر یک الهام درونی انجام داده بودن و چه معجزاتی براشون رقم خورده مثل ندای عزیز که بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشه اومده تهران و همون فرداش یه خونه به صورت رایگان دراختیارش قرار میگیره یا نجمه ی عزیز که واقعا شگفت زده ام کرد یه دختر تنها بلیط بگیره و بیاد تهران بدون اینکه بدونه قراره کجا کار کنه و شب کجا بخابه و نه تنها نترسه بلکه آروم و خوشحاله و اونقدر احساس لیاقت داره که به چندتا کار که مطابق میلش نیست نه میگه واقعا دوستان محشرن واقعا کمیابم . خدایا قلب منم اینجوری به خودت مطمئن کن خدایا تو از ضعف ها وترمز های من اگاهی خودت کمکم کن نترسم و قدم بردارم
نکات فایل :
گفت و گو با علی :
من در یک خانواده ی متوسط رو به پایین بزرگ شدم و خیلی چیزها نبود و پدرم میگفت خیلیها اینها رو ندارن، خیلیها شرایطشون از ما بدتره و من همون لحظه این سوال در ذهنم به وجود میومد که پس اونایی که از ما اوضاع بهتری دارند چی ؟؟ اونا چیکار میکنند؟؟ حتماً یه کارایی میکنند و یه چیزایی هست که ما نمیدونیم . من از 13 سالگی میرفتم سر کار و علاقم به نجاری و چوب بود و در هنرستان هم رشته چوب خوندم و هدایت شدم به جایی که کابینت میساختند و از همون جا خداوند من رو به جواب سوالها هدایت کرد و با شما آشنا شدم از اونجا شروع کردم و روی پای خودم وایستادم و الان رشته ی اصلیم خراطیه . از دو سال پیش همزمان با آشنا شدن با شما وارد این کار شدم و الان قدم دوازدهم هستم درآمدم از صفر هر روز داره بهتر میشه، حرص خیلی چیزا رو دیگه نمیخورم و مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه . الان تنها ترمزم اینه که میگم من نمیخوام سربازی برم و میدونم که با نشون دادن ایمانم به خداوند حل میشه ولی راه نشون دادن رو نمیدونم .
من تجربه ی خودم رو از سربازی میگم و هیچ اصراری ندارم که همه باید از این مسیر برن منم مثل علی همیشه میگفتم من سربازی نمیرم و دوست نداشتم چون از 16 سالگی برای خودم مغازه داشتم و نمیخواستم دو سال برم سربازی، کاری ندارم که این ذهنیت درسته یا غلط و نمیخوام بگم اگه سربازی نریم خوبه نه خیلیها سربازی رفتن و چقدر براشون خوب شده و کلی تجربه کسب کردن و رشد کردن و ممکنه سربازی رفتن یه دریچهای رو به روی یه نفر باز کنه که باعث بشه مسیرش خیلی سادهتر هم بشه فقط میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیونده
چون من باورم این بود که من سربازی نمیرم و هیچ ایدهای هم براش نداشتم و همیشه پدرم منو مسخره میکرد . خیلی موقعها ما یه سری خواستهها داریم ولی میگیم نه نمیشه، قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم ولی قانون میتونه عوض بشه یا ما میتونیم کشورمون را عوض کنیم یعنی این نیست که جهان solid باشه نه جهان با ما تغییر میکنه به شکلهای مختلف و به ما پاسخ میده . بعد در مورد سربازی یه قانونی گذاشتن که میتونی یه پولی پرداخت کنی و خدمتتو بخری و منم این پول رو جمع کرده بودم . به نظر میرسید که این قانون هر سال هست و چیزی نبود که بگی از امسال دیگه تموم میشه ولی یه حسی به من گفت که امروز برو انجامش بده اون روز 28 اسفند بود . من این اخلاق رو داشتم که خیلی کارهامو عقب میانداختم ولی همون روز رفتم نظام وظیفه قم و مدارکم رو دادم و افسر گفت تو متولد تهرانی و باید بری تهران و یه سری استعلام بیاری همون حسی که گفت امروز انجامش بده اومد سراغم و تصمیم گرفتم که هر طور که شده انجامش بدم . افسر گفت الان که دیگه نزدیک ظهره و نمیتونی بری تهران و برگردی و بعدش هم تعطیلات عیده بمون سال بعد یه عدد کمی قیمتش بیشتر میشه و اون موقع اقدام کن ولی اون الهامه به من گفت که تو همین الان باید این کارو انجام بدی . اون روز من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم که هر طور شده باید انجام بشه در حالی که همیشه کارهامو پشت گوش مینداختم . با یه پژوی شوتی دربست تا تهران رفتم و کارم رو سریع انجام دادم چون خیلی خلوت بود و برگشتم قم و مدارک رو آوردم . افسر عصبانی شد که چه جوری انقدر سریع رفتی و برگشتی؟؟ حتماً مدارک رو جعل کردی و منو به زور داشتن مینداختم بازداشتگاه خلاصه اینا رو راضی کردم که زنگ بزنن تهران و بپرسن و وقتی فهمیدن که من این مدارک رو از تهران گرفتم همون جا قضیه خدمت من انجام شد
و اتفاقی که افتاد این بود که دیگه از سال بعد تا همین الان خدمت رو نفروختند و کلاً اون قانون باطل شد . من همیشه به خودم میگفتم اینکه قلب من به من گفت امروز برو دنبالش منی که هیچ وقت در زندگیم پیگیر چیزی نمیشدم و همه کارهامو پشت گوش میانداختم، اون روز به صورت استثنایی رفتم و کارم را انجام دادم و خدمتم اوکی شد . به خودم میگفتم که این یه پیغام بود چون هیچکس فکر نمیکرد که سال بعد این قانون لغو بشه و منم خبر نداشتم ولی قلب من گفت هر طور شده باید بری و من پول خیلی زیادی به تاکسی دربست دادم در حالی که اون موقع اصلاً به این شکل پول خرج نمیکردم ولی به ندای قلبم گوش کردم و خواسته ی من که نرفتن به خدمت بود، اتفاق افتاد . این باعث شد که فهمیدم وقتی به حرف قلبم گوش میکنم بعدها زبان قلبم رو بهتر میفهمم و هدایتهای خداوند رو بهتر درک میکنم . فهمیدم که وقتی یه چیزی به آدم گفته میشه باید بهش عمل کرد ولو اینکه خیلی غیرمنطقی به نظر میاد پس اگر میخوای به خواستههات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته . وقتی ما میخواستیم به آمریکا مهاجرت کنیم، هدایت شدیم به سفارت آمریکا در پاریس و یه خانمی اونجا بود که فارسی بلد بود در حالی که ایرانی نبود و موقع مصاحبه به من گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا فقط یه سوال دارم شما کجا خدمت رفتی؟؟ من نمیدونم چرا این سوال رو پرسید ولی وقتی که گفتم من خدمتم رو خریدم خیلی خوشحال شد و گفت همین سوالم همین بود و ویزای ما همون شب آماده شد و ما خیلی راحت به آمریکا رفتیم و اقامتمون اوکی شد طوری که بقیه فکر میکنن من دروغ میگم که انقدر همه چیز ساده و راحت اتفاق افتاده . تاکید میکنم اینها به این معنی نیست که خدمت رفتن بده، در مورد من، با خواستههای من خدا به این شکل هدایت کرد و این مسیر برای من خوب بود و ممکنه برای کس دیگهای مسیر خدمت مسیر خوبی باشه به خاطر همینه که میگم تسلیم بودن اصل داستان هدایته و من تسلیم شدم همون لحظه که بهم گفته شد امروز یعنی 28 اسفند باید بری کارتو انجام بدی هر طور که شده و من بدون تنبلی گفتم چشم و بعد در سفارت آمریکا هم این موضوع به نفع من شد و انگار خداوند از قبل برنامهها رو چیده بود برای یه سری از اتفاقات
واقعیت اینکه هدایت یکی از موضوعاتی هست که ذهن من خیلی درمقابلش مقاومت داشت وداره انگار هنوز با همه ی وجودم باور نکردم که بهم الهام میشه که من هدایت میشم . توو خانواده همه همیشه با من مشورت میکردن و از من راهنمایی میخاستن ولی کسی نبود که من بتونم ازش کمک بگیرم و همیشه میگفتم کاش منم یکی رو داشتم الان که داستان بچه ها رو میخونم و قرآن رو مطالعه میکنم و قدم اول رو گذروندم فهمیدم که هادی و مشاور من کیه فقط باید هرچه بیشتر به خودم یادآوری کنم . همیشه به نظرم هدایت یه چیز خاص وعجیب بود ونمیتونیتم افتراق بدم کهنجواس یا هدایته و هیچ حسی هم نداشتم ولی الان فهمیدم که هدایتم تکامل میخاد حتی اگه نتیجه نداد حتی اگه بی ربط بود از عمل به الهامات درمورد مسائل ساده شروع کنم وبرم جلو تا در شرایط مهم تر هم بتونم الهامات رو درک کنم و عمل کنم . الهام الان پیگیری دوره ی اموزشی و شروع کسب و کارمه به امید خدا
خیلی سپاسگزارم از همگی
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم جلسه نهم
پروژه تغییر را در آغوش بگیر( الهامات قلبی)
چند روز قبل جهت ارائه تابلو رویاهای پسرم(استعداد یابی) ،ذهنم مشغول پیدا کردن راهکاری برای نوشتن عناوین وسرتیتر های موضوع ات با خط زیبا بود،،،وچون زمان کوتاهی به ارائه مونده بود ودوست داشتم بیشتر تمرکزم روی اصل موضوع وارائه خوب پسرم باشه ودرگیر حاشیه نشم،،از دوستم که خوش خط بود درخواست کردم که بهمون کمک کنه وایشون مشغول آماده سازی کنگره شون بودن وچند روز بعدش میتونستن بهمون کمک کنند وپسرم یک روز بعد ارائه داشت،،به ذهنم رسید خودم با ماژیک سر تیتر ها رو بنویسم ،،ولی نجواهای ذهنی ام از قضاوت دیگران وواکنش پسرم ممانعت از انجامش میشد،،وقتی به بنیامین گفتم ،استقبال کرد ومن نوشتم وپسرم عکسهای مربوطه رو قرار داد و تابلو خوش رنگ وزیبا شد ،،،برای کنترل ذهنم از ارائه اش تو خونه فیلم گرفتم وبرای مربی اش فرستادم،،،،خیلی ذوق زده شد ،از ارائه خوب بنیامین(چون من بدون استرس وارد کردن بهش، تمرکزم روی ارائه اش بود وبهتر از قبلم عمل کردم)
نتیجه این آرامش ورهایی باعث شد که در روز ارائه، ،اولین نفر خودش داوطلب بشه وبراحتی جواب ،مجری های جلسه که در مورد موضوعات مختلف واحساساتش ازش سوال کردن رو بده،،،ومن چقدر آروم بودم وبراحتی از ارائه بچه ها لذت میبردم، وغرق بازی بنیامین با بطری های آب شده بودم که ازش سازه درست کرده بود وحتی مجری برنامه ها هم بهش کمک کرد وبا دوستانش یه روز خوب با ارتباطات زیبا کنار هم رقم زدند،،،،واین الهام نوشتن عناوین تابلو با ماژیک چقدر خوب بود وخوشحال شدم که بهش عمل کردم وآرامش بعدش ،لذت بخش بود.