این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-3.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-01 08:25:342025-12-02 18:44:39تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و درود به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
تو دیدگاه قبلیم فراموش کردم که اگه میگم بعد از هر اشتباه یا خطایی خودمو سرزنش نمیکنم و یا احساس گناهی به خودم نمیدم ، اینکه اگه رهاش میکنم به منزله ی این نیست که نسبت به اشتباهاتم بیتفاوت میگذرم بلکه منظورم این بود ذهنمو درگیرش نمیکنم که به احساس بد منجر بشه همیشه اون اشتباه یا خطامو تجزیه و تحلیل میکنم تا بدونم ریشه ی اشتباهم از کجا و برای چی بوده تا سعی کنم تکرارش نکنم در واقع بعد از هر اشتباه یا خطایی سعی میکنم درس و تجربهای که باید بگیرمو بگیرم تا کمتر دچار اشتباه بشم حتی اگه باز تکرارش کردم همین احساسات رو دنبال میکنم و خودمو مورد سرزنش و سرکوب قرار نمیدم شاید لحظه ای از دست خودم شاکی بشم اما سریع خودمو از این حالت در میارم و سعی میکنم زاویه ی دیدم رو تغییر بدم تا اذیت نشم .
تو دیدگاهم این قسمت از تجربمو جا گذاشته بودم خواستم با دوستان به اشتراک بذارم .
سلام و درود به استاد عزیز بزرگوار و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چگونه با رها کردن حس گناه ، زندگیمان را متحول کنیم و دست از خود سرزنشی برداریم ؟!
تا چن سال پیش همیشه فکر میکردم کسانی که احساس گناه پیدا میکنن و خودشونو زیاد سرزنش میکنن افراد خیلی مظلوم و خوبی هستن اون موقع باورم این بود مظلومها افراد خوب جامعه هستن چرا که پی به اشتباهاتشون بردن و از انجام اشتباهاتشون نادم و پشیمان هستن . به همین جهت احساس رو دوست داشتم و هر باری که سراغم میومد آگاهانه کشش میدادم به خیالم افراد درستکار با این حس مواجه میشن و کسانی که گناهکار هستن این احساس رو تجربه نمیکنن فکر میکردم خدا به این دسته افراد توجه بیشتری میکنه چرا که این دسته به علت پی بردن به اشتباهات و خطاهایی که انجام دادن بیشتر خدا رو مخاطب قرار میدن بنابراین با داشتن این رابطه حتماً مورد بخشش و عنایت خداوند قرار میگیرن .
به هیچ موضوع دیگهای فکر نمیکردم و از هیچ زاویه ی دیگه ای به این قضیه نگاه نمیکردم اینکه چقدر با این افکار و باورهای غلط دارم به خودم آسیب میزنم
فقط و فقط به این فکر میکردم حس ندامت رابطه ی خوبی بین منو و خدا ایجاد میکنه فارغ از اینکه بدونم با این احساس گناه و سرزنش چقدر دارم به روح و جسمم آسیب میزنم چقد خودمو از انجام کارهای خوب دور میکنم با این احساس بد، چقدر عزت نفس خودمو پایین میبرم و حس لیاقت رو از خودم دور میکنم
احساس لیاقت هم که نباشه از دریافت خیلی از نعمتها و رحمتهای الهی دور میشی . از همه مهمتر اینکه ارزش انسانی خودمو له میکنم و به خیالم دارم از خودم مراقبت میکنم
چ روزها و شبهایی رو به خاطر احساس گناه و سرزنش کردن ، از دست دادم
چقد خودمو مجازات و توبیخ و تنبیه میکردم
اون دوران آگاهیهای درستی تو این زمینه نداشتم به همین جهت فکر میکردم بهترین رفتار ممکن رو دارم امجام میدم.
همه ی این افکار و باورهای غلط رو از گذشتگان و از کسانی که به ظاهر مذهبی بودن یدک میکشیدم دیدن الگوهای نامناسب ، تقلیدهای کورکورانه ، همه و همه باعث شده بود خودمو تو این منجلاب اسیر و گرفتار کنم
زمانی که دچار چنین احساساتی میشدم نه تنها لحظه ی حال رو از دست میدادم بلکه اسیر گذشته و آینده هم میشدم .
تمرکز کردن روی اعمال و رفتار گذشتم اجازه لذت بردن از لحظه ی حال رو بهم نمیداد. از آینده هم همیشه میترسیدم چرا که ترس انتقام گرفتن و غضب خداوند رو داشتم به جای اینکه به بخشندگی و مهربونی و گذشت و بزرگواری و عنایت و بخشش خداوند تمرکز داشته باشم به صفت مجازاتگر بودنش بیشتر تمرکز داشتم به همین جهت به جای حس خوب گرفتن از خدا ، همیشه احساس ترس و نگرانی و ناامیدی تو وجودم بود و هر ارتباطی که میگرفتم فقط به خاطر ترسهایی بود که داشتم
بنابراین این ارتباط زیاد دووم نیوورد و به جای اینکه منو در مسیر درست قرار بده منو به بیراهه کشوند همیشه مثل آدمهای سردرگم و نابلد اشتباه و خطاهای زیادی میکردم بعدشم خودمو سرزنش میکردم
تا اینکه استاد عزیز و بزرگوارم منو از این باور غلط نجات دادن با توجه به آگاهیهای خوبی که در مورد خداوند کسب کردم شناخت بیشتری نسبت به خداوند پیدا کردم و نگاهم به اشتباهات و خطاهامون تغییر کرد یاد گرفتم به خودم حق اشتباه بدم سعی کنم اشتباهی نکنم ولی اگه مرتکب خطا و اشتباهی شدم راحت خودمو ببخشم بدون اینکه خودمو سرزنش کنم
خدا رو شکر احساس گناه رو تو وجودم کشتم طوری که الان باهاش خیلی بیگانهام و هیچ اثری از اون افکار مخرب تو وجودم نیست
تو اون دوران هیچ رشد و پیشرفتی تو هیچ زمینه ای پیدا نکرده بودم که بخوام ادامش بدم بنابراین باید باورهامو تغییر میدادم باورهایی که منو به حس خوب ، بیشتر نزدیک کنه تا احساسات منفی !
حالا بیشتر خدا رو دوست دارم بیشتر باهاش ارتباط دلی میگیرم بیشتر تمرکزمو روی بخشش و عنایتش گذاشتم تا مجازاتگر بودنش !
از همه مهمتر خودمو بیشتر دوست دارم و خودمو در هر حالی میپذیرم
حس لیاقت رو هر سال تو وجودم خیلی بیشتر از سال قبل پرورش و تقویت میدم تمرکزم رو بیشتر روی ارزشها و توانمندیهام گذاشتم تا روی نقطه ضعفها و اشتباهاتم
همیشه سعی میکنم در هر حالی نسبت به خودم احساس خوب داشته باشم تا بد .
میدونم داشتن حس بد نسبت به خودم چ عواقبی میتونه داشته باشه بنابراین آگاهانه نسبت به خودم حس خوب پیدا میکنم تا بیشتر خودمو دوست داشته باشم تا بیشتر و بهتر بتونم در مسیر درستی که از استاد عزیز آموختم قدم بردارم .
دوره ی احساس لیاقت مهر تاییدی ، روی تمامی آموختههایی بود که از استاد بزرگوارم یاد گرفته بودم .
این دوره روحمو جلا داد کمکم کرد بیشتر پی به ارزشهای درونیم ببرم و خودمو در هر حال و شرایطی دوست داشته باشم و بیشتر دنبال تغییرات درونیم باشم تا بیرونی .
چ حسی قشنگتر از این ! البته که با تکامل پیش میرم و هر بار کمی بهتر از قبل هستم .
به میزانی که ایمانمون به خداوند بیشتر میشه خطا و اشتباهاتمون کمتر میشه چرا که بیشتر پیرو الهاماتش هستیم و بیشتر با هدایتش پیش میریم تا راه و رویه خودمون . بنابراین موفق تر و حال بهتری داریم و نیازی به سرزنش و رفتن به حس گناه پیدا نمیکنیم چون میدونیم داریم تلاشمونو برای بهتر شدن و بودن در مسیر الهی میکنیم حالا اینکه گاهی مرتکب اشتباه یا خطایی میشیم موردی نداره چون یقین داریم همینا جزعی از پیدا کردن مسیره و شناخت بیشتر خودمون .
پس سرزنش و حس گناه معنایی نداره برای منی که دوست دارم و دارم تلاشمو برای هر تغییری میکنم تا وجه بهتری از خودمو به خدا و جهان نشون بدم .
همین که مثل گذشته آگاهانه دنبال خطا یا اشتباهی نیستیم خودش عالیه !
استاد عزیز نگاه ما رو به خیلی از موضوعات تغییر دادن اینم یکی از موضوعاتی بود که اکثرن درگیرش بودیم که خداروشکر نجات و خلاصی پیدا کردیم .
به نام خدای مهربانیها؛ خدایی که آرامش دلها در یاد اوست. خدایى که در سختیها پناه، در خوشیها همراه و در هر لحظه نزدیکتر از رگ گردن است.
سلام براستادعزیزم ،خانم شایسته نازنین وهمه دوستان بهشتی ام
1.از نقطهای که بودم تا نقطهای که امروز هستم
گاهی وقتی به مسیر این شش سال نگاه میکنمدباورم نمیشود این همان «من» سابق است منی که روزی فکر میکرد دیگران باید اول تغیر کنند تا حال من خوب شودمنی که فکر میکرد برای دیده شدن باید تلاش کنم باید خودم را ثابت کنم باید جنگید…
اما امروز میدانم همهچیز از «درون» من شروع شد هر تغیری که بیرون میبینموانعکاس یک تحول درونی است.
از روزی که با آموزشهای استاد عباسمنش آشنا شدم آرامآرام فهمیدم که جهان بیرون فقط آینهای از باورهای من است فهمیدم تا وقتی خودم را تحسین نکنم جهان هم کسی را سر راهم نمیگذارد که مرا تحسین کند.
و عجیب است… زمانی که خودم را پذیرفتم دوست داشتم ارزشمند دیدم و انرژیام را بالا بردم دنیا مثل یک دوست مهربان شروع کرد به پاسخ دادن.
2. بزرگترین تغیری که در من رخ داد
یکی از عمیقترین تغیراتی که در من ایجاد شد «تحسین دیگران» بود؛ تحسینی که واقعی و از سر فراوانی است نه از سر نیاز یا مقایسه.
وقتی یاد گرفتم خوبیها را ببینم، زیباییهای آدمها را ببینم، انرژیهای مثبتشان را ببینم، ناگهان جهان شروع کرد همان را به سمت من بازتاب دادن.
این روزها تقریباً هر جا میروم هر جمعی که هستم میبینم نگاهها چطور به سمت من جذب میشود…
نه به خاطر ظاهر
نه به خاطر سن
نه به خاطر حرف زدن
بلکه صرفاً بخاطر «حسی» که از من ساطع میشود.
این حس نتیجهی سالها کار کردن روی خودم است… نتیجهی رها کردن قضاوت، دلخوری، کنترلگری، تلاش برای تأیید شدن.
امروز من فقط «هستم»خود واقعیام، آرام، شاد، و سرشار از عشق.
و همین کافیست.
3. تجربهای که دیشب برایم یک نشانهی بزرگ بود
دیشب در جشن عروسی برادردامادم برای چندمینبار متوجه شدم که جهان چطور دارد با من حرف میزند.
من طبق ویژگی مثبتی که دارم ، با انرژی، با عشق، با صداقت، با هر سن و سالی گرم میگیرم ،میخندم و از بودن در جمع لذت میبرم
انگار هر لحظه، هر نگاه، هر سلام و لبخند، یک «بله درست در مسیری» بوده وهست.
صبح امروز دامادم عزیزم با من تماس گرفت.
بعد از تشکرهای صمیمانهاش گفت:
«دیشب همه از شما تعریف میکردند… از اخلاقتون، از مثبت بودنتون… حتی همسر یکی از مهمانها به خودم گفت آرزو داشتم بابای نازیلا رو ببینم!» وامشب به آرزوم رسیدم
شنیدن این جمله برای من فقط یک تعریف نبود…
یک «نشانه» بود.
نشانهای از اینکه سالها باور ساختن، ذهن پاککردن، خوددوستی، سپاسگزاری و توجه به احساساتم دارد نتیجه میدهد.
نشانهای از اینکه جهان دقیقاً با ارتعاش من هماهنگ میشود.
وقتی خودت را بالا میبری جهان بالا میبردت.
وقتی دیگران را تحسین میکنی جهان کسانی را سر راهت قرار میدهد که تو را تحسین کنند.
این قانون است… و همیشه کار میکند.
4. سپاسگزاری از این مسیر و این آگاهی
امروز با تمام وجودم شاکرم.
شاکرخودم که دست از بهانهها کشیدم.
شاکرخدای مهربان که همیشه همراه من بود.
شاکراستاد عباسمنش که مسیر را نشان داد.
و شاکر هر تجربهای که باعث شد «من امروز» شکل بگیرد.
من این روزها یک حقیقت را در تمام رگهایم حس میکنم:
وقتی ارتعاشت بالا باشد جهان به احترام تو میایستد.
وقتی عشق بدهی، عشق میبینی.
وقتی خوبیها را ببینی، خودت به مغناطیس خوبیها تبدیل میشوی.
تجربهی دیشب برای من یک یادآوری بود…
یادآوری اینکه راهی که رفتهام درست بوده.
یادآوری اینکه من تبدیل به انسانی شدهام که حضورش حال دیگران را خوب میکند.
و چه چیزی زیباتر از اینکه «حال خوب من»خودش یک هدیه باشد؟
من همچنان این مسیر را ادامه میدهم…
مسیرعشق، مسیرآگاهی، مسیررشد.
و باور دارم هر روز زیباتر، پربرکتتر و الهامبخشتر از قبل خواهد بود.
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
داستان های نداشتن کنترل ذهن توی محیط کار و الگوهای تکرار شونده ی اون توی زندگیم خیلی زیاده. چون هر وقت محیط کارم ارتقاء پیدا می کرد، اولش خیلی راحت می تونستم، کنترل ذهن داشته باشم، ولی بعد از مدتی که می گذشت انگار فرمون کنترل ذهن از دستم در می رفت و متعاقباً اتفاقات بد هم رگباری رو سرم آوار می شد.
هفته ی گذشته دوباره ذهنم درگیره یه موضوعی شد، واقعا نمی تونستم از پس کنترلش بر بیام با باورهائی که استاد تو 12ق یاد دادن می دونستم یه جای کارم می لنگه که دارم احساس بدی رو تجربه می کنم.
باید با باورهائی که ساخته بودم (کارها باید راحت و لذتبخش انجام بشه و …) این احساس رو نمی داشتم
خلاصه تصمیم گرفتم 4شنبه نرم اداره چون می دونستم از پس کنترل ذهنم برنمیام.
اتفاقا اون روز که نرفتم اداره، کلی برکت وارد زندگیم شد و کلی هم کار های مفید انجام دادم.
امروز صبح تو مسیر اداره فایل ها رو گوش کردم، تو اداره باورهام رو نوشتم، حین کار فایل های مختلف رو گوش دادم بعد اتمام کارم، نشستم فایل های معارفه دوره ی احساس لیاقت رو گوش دادم واقعا حالم 180درجه تغییر کرد، اصلا اون احساسات قبل رو دیگه نداشتم.
خلاصه اینجوری شد که رفتم سرویس بهداشتی تو آینه به خودم گفتم می خوای تمرین دو تا باوری که یادگرفتی رو انجام بدی و درگیر الگوهای تکرار شونده های قبلی نشی؟ همین امروز باور حال خوب اتفاقات خوب و کنترل ذهن رو انجام بده، بعدش به خودم گفتم من باید، از پس این امتحان بر بیام.
خلاصه امتحان شروع و من فقط کنترل ذهن رو انجام دادم و در مومنتوم مثبت و حال خوب موندم، نتیجه ی امتحان عاللللللی شد، روزم خراب نشد، روابطم با همکارم خراب نشد، کار من بسیار مورد توجه قرار گرفت و به نحو بسیار پسندیده ای مورد تحسین قرار گرفتم.
امروز پس از امتحان احساسم عالی بود به خودم گفتم آفرین باید با همین فرمون بری جلو مگه دنیا چقدر طولانیه که حتی یه لحظه اش رو هم بابت چیزی که میشه راحت ازش بگذری خراب کنی.
هر وقت نمی تونستم ذهنم رو کنترل کنم همین که می رسیدم خونه فقط دوست داشتم برای رها شدن از اون احساس بد بخوابم گاهی اون احساس اونقدر شدید بود که دوست نداشتم بیدار شم. ام وز وقتی رسیدم خونه زمانم برکت پیدا کرد و به کارهای زیادی رسیدم.
اکثر ماهایی که در خانواده های مذهبی با باور های مرسوم خانواده ی مذهبی بزرگ شدیم این احساس عذاب وجدان،احساس گناه،احساس خود سرزنشی رو به مقدار بسیار زیادی در خودمون داریم
من هم همین طور بودم
یه زمانی وقتی به داستان های دوستانم چه در داخل سایت و چه در بیرون نگاه میکردم و تغییر عقایدشون رو به صورت بنیادین میدیدم
که همون تغییر باورها ها در کردار و رفتارسون هم تغییرات بزرگی ایجاد کرده بود
اول که که احساس گناه بهم دست میداد و اینکه احساس سرزنش هم برای دیگران هم برای خودم
و واقعا برای ذهنم قابل تصور نبود اون تغییرات رفتاری
مثلا در حجاب یا نماز خوندن و سبک پوشش
همیشه اون احساس بدی که کلافه میکرد هم بود
همون طور که استاد همیشه تاکید دارند که تغییرات یک شبه نیست و تکامل میخاد توی این مورد هم صادق هست
اخیرا که مهاجرت یکی از آشنایان که فرد مذهبی هم بود اما تصمیم به تغییر سبک پوشش و حجاب خودش داست رو دیدم
دیگه اون احساس سرزنش و قضاوت نبود
اولین کاری که کردم این بود که تحسینش کردم و برای شجاعتش که خواسته ی خودش رو با صدای بلند اعلام کرده تحسینش کردم
به دلیل اون تربیتی که سال ها توی وجود ما بوده واقعا کار سختی هست
مثلا قبلا که من نمازم قضا میشد یا در مورد پوشش و حجاب همیشه ته دلم یک احساس گناه داشتم و احساس میکردم که خداجون الان ازم ناراحته(همون نگاه انسانی به خداوند)
با اینکه بهش توجه هم نمیکردم اوما اون احساس سرزنش و گناه در قلبم بود
و یا مثلا زمانی که مادر و پدرم یک سری نصیحت ها میکردن که با آموزه های استاد اصلا همخوانی نداره و من هم قلبا قبول داشتم
اما همون که توی ذهنم باهاشون بحث میکردم و یا وقتی که مسیر خودمو در پیش میگرفتم در ته فلبم اون احساس سرزنش و عذاب وجدان وجود داشت
که همین طور رفته رفته کم کم تر شده
چند روز پیش که سرمای سختی خورده بودم و تو رخت خواب افتادم و همش خواب بودم دو روز اصلا نتونستم نمازهام رو بخونم
بعدش یادم افتاد و دیدم احساس بدی ندارم
و با خودم گفتم این نمازهایی که من همیشه میخونم شاید یه شکل خاصی باشه اما همه برای سپاس گزاری از خداوند و نشان بندگی منه
که در همین زمان مریضی هم من همش سپاس گزاری میکردم و ذکر خداوند رو به جا میآوردم
اما توان بدنی نداشتم که نمازم رو با همون آداب مخصوص بخونم
خیلی خوشحال شدم از اینکه اون احساس گناه و عذاب وجدان این بار گریبان من رو نگرفت و احساس خوبم ادامه داشت
یا همین شب جمعه که گذشت وقتی پدر و مادرم حرف میزدن و توصیه میکردن و هم زمان دعای کمیل هم از تلویزیون پخش میشد
من سپاس گزاری میکردم از اینکه هر جفت شون صحیح و سالم هستن و من نعمت های به این بزرگی دارم
وقتی تونستم این جوری به قضیه نگاه کنم حتی حرف زدنشون برام شیرین و دلپذیر میومد
و چقدر خداروشکر کردم برای حضوررشون
و احساس رهایی و سبکی کردم
در مورد بحث الگوها به نظرم تمرین فوق العاده ای هست پیدا کردن الگوهایی که دارن خواسته های ما رو زندگی میکنند
من خودم الان دارم سریال زندگی در بهشت رو میبینم و رسیده به ساخت سوله و چقدر لذت میبرم از دیدن این قسمت ها و از حال و هوای،پارادایس
و یا خوندن کامنت های دوستان الگو های بینظیری در ذهن من میسازن
در طول روز یه خواسته ای دارم و وقتی کامنت دوستان رو میخونم میبینم دقیقا همون چیزی که میخام رو به راحت ترین شکل ممکن دریافت کردن و بعدش با خودم میگم این بهترین نشونه س و کلا مقاومت ذهنم کم میشه و آسان گیر تر و رها تر میشم و احساس خوبی رو تجربه میکنم و نعمت ها از هزاران طریق وارد زندگیم میشن
بارها و بارها این الگوها رو برای خودم و ذهن خودم تکرار ک تکرار میکنم و با هربار فکر کردن و تجسم کردن هی مقاومت ذهنم که مثل سیمان محکمه کم و کمتر میشه
استاد عزیزم سپاس گزارم
دوستان جانم از خوندن کامنت های شما هم نهایت استفاده رو میبرم
و خدای مهربانم سپاس گزارم که در همه ی لحظه های زندگیم حضور داری و خودت رو بهم نشون میدی
خودت نمیدونی که چقدررررررر عاشقتم و خوشحالم که به این منبع و سرچشمه ی نعمت ها وصلم و دستان من رو محکم گرفتی و هدایتم میکنی
سلام و درود فراوان به استاد عزیزم و مریم جان عزیزدل
و دوستان هم فرکانسی ام در این سایت بهشتی
امروز نزدیکای ساعت 6ونیم اینا بود که یهویی بیدار شدم رفتم آب بخورم و وقتی داشتم میرفتم به سمت آشپزخونه دیدم که به صورت خودکار و بدون اینکه حتی خودم توجه کرده باشم آیه 10 سوره حج( که اول کامنتم نوشتم) داشت توی ذهنم تکرار میشد و من داشتم زیر لب تکرارش میکردم
وقتی به خودم اومدم تو همون حالت خواب و بیداری دیدم دارم این آیه رو تکرار میکنم در صورتی که من فقط شاید یکی دوبار این آیه رو در زندگیم دیدم و شنیدم ینی مثلا اینجوری نبوده که من روز قبلش یا اصلا روزهای قبلش این آیه رو خونده باشم یا بهش توجه کرده باشم ک بگم انعکاس افکارم باشه
و من اینو یه الهام در نظر گرفتم و انقدر حس عجیبی داشتم که خداوند یه آیه رو برای الهام به من انتخاب کرده
خیلی خیلی احساساتی شدم و نشستم توی سپاسگزاری صبحگاهیم همین احساسات غلیان شده رو نوشتم و کلی حسم خوب شد
و چقدر سپاسگزار خداوندم که داره با آیاتش منو هدایت و راهنمایی میکنه
این آرزوی قلبی منه که هدایت هارو به صورت واضح بشنوم و تشخیص بدم و چقدر هدایت امروزم واضح بود و چقدر احساسم خوبه
و چه آیه ی زیبایی رو به قلبم الهام کرد
چه مفهمومی!
این آیه دقیقا مفهوم سیستمی بودن جهان و فرکانسی بودنش رو بیان میکنه و اینکه جهان بر پایه عدالت قانون گذاری شده و هیچ ظلم و ستمی از جانب خداوند به هیچ یک از ما نشده بلکه نتیجه فرکانس های ارسالی خودمونه
گام 16
تمرین
تو این قسمت از پروژه هرچند چیزی بعنوان تمرین نبود ولی من میخوام یه تجربه کوچیک رو بنویسم تا برای خودم ردپا باشه
اول از همه سپاسگزار خداوندم که گام 16 رو هم با شما دوستات عزیزم همراه هستم و در کمال صحت و سلامتی جسم و جان با دستانی توانا و قلبی امیدوار و ذهنی آگاه در این پروژه الهی حضور دارم
الهی شکرت
تیتر این جلسه دقیقا پاشنه آشیل من بود برای سالیان سال قبل از آشنایی با قوانین
من انسانی بودم که همیشه و همواره در حال سرزنش خودم بودم و چقدر احساس گناه داشتم برای همههه چیییز
اصلا باورم نمیشه که منِ الان چقدر با اون من قبلی فرق داره و چقدددر تغییر کردم
من همیشه احساس گناه داشتم اصلا فکر میکردم هیچ وقت صدام به گوش خدا نمیرسه چون اینجوری گفته بودن و یاد گرفته بودیم
اصلا زندگی برام جهنم بود
تا اینکه با قوانین آشنا شدم و دری از آگاهی و دنیای جدید و شناخت درست خدای واقعی به روم باز شد
به یکباره دیوار عظیم و بزرگی از باورهای اشتباه مذهبی که در ذهنم جا خوش کرده بودن فرو ریخت باورهای اشتباه و سمّی که نه تنها احساساتم رو بهتر نمیکرد و به خدا نزدیک نمیشدم بلکه هر روز احساس گناهم رو بیشتر میکرد و فاصلم رو با خداوند بیشتر
چقدر احساس سبکی دارم از وقتی که اون احساس گناه اون فرکانس ویرانگر رو تونستم تا حد خیلی خیلی زیادی توی ذهنم کم کنم و واقعا تو این قضیه خیلی تغییر کردم و احساس میکردم یه بار سنگینی رو از رو دوشم برداشتن
احوالات و اتفاقات اون روزهای من گویای قانون بدون تغییر
احساس بد =اتفاقات بد بود
چقدررواضح بود و من نمیدیدم
ولی بالخره به لطف الله و هدایت های همیشگیش از اون فلاکت نجات پیدا کردم
الان هم رابطه مستقیم این قانون رو تو زندگی استاد و دیگران و زندگی خودم میبینم
هر موقع که حالم بده و به نجواها که ازسمت شیطان هستن گوش میدم و بهشون پرو بال میدم تو ذهنم میبینم که چطور وسط بازی کثیف شیطان گیر میکنم و از درو دیوار برام و اتفاقات بد میوفته و مشکلات بوجود میاد
هرموقع که حالم خوبه و دارم رو خودم کار میکنم و از ناخواسته اعراض میکنم و توجه میکنم به داشته هام میبینم که چقدر معجزه وار اتفاقات زیبا یکی پس از دیگری رخ میدن و کارام میوفتن روی غلطک و به قول استاد روغن کاری میشه چرخ زندگیم
خداوند رو بینهایت سپاسگزارم که جهان رو قانونمند آفرید تا عدالت برقرار باشه و در حق هیچ کسی ظلمی نشه
بار الها من رو هدایت کن طوری که همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب قرار بگیرم
خداوندا من رو آسان کن برای آسانی ها وسخت کن برای سختی ها
پروردگار مهربانم منو بردار و روی دوشت بزار و با خودت ببر به ساحل خوشختی و سعادت
ببر به سمت سلامتی و عشق و امید
ببر به سمت نعمت و ثروت و روابط زیبا
ببر به سمت حال خوب مساوی اتفاقات خوب
پروردگارا تو برهرچیزی و هرکاری توانایی
تو از هر نیرویی برتر و بزرگتری
تو از همه چیز آگاهی
تو برهمه چیز مسلطی
تو ازقلب های ما از نیت های ما آگاهی
تو از رگ گردنم به من نزدیکتری
بینهایت سپاسگزارتم که منو به این مسیر الهی که به بهشت ختم میشه هدایت کردی
همیشه یکی از شکرگزاریهای من از پروردگار عالم و استاد عزیز و مریم جان بوده
که بسیییار دید منو نسبت به کل زندگی
و این که اصلا باید بر چه اساسی و بر چه قوانینی زندگی کنیم به شدت تغییر داد .
چه خواسته هایی در من زنده شد !
چه احساسات خوبی در وجودم جریان پیدا کرد !
چه مکانهایی از عالم رو دیدم که حتی تصور نمیکردم به قول استاد وجود داشته باشه !
دلم چه چیزهایی رو خواست
و خدا رو شکر با باور به این که خدای استاد عباسمنش خدای منم هست قلبا امیدوار به بدست آوردنشون و تجربه کردنشون شدم .
بعضی قسمتها رو چندین و چند بار میدیدم و از اونجایی که استاد تاکید داشتن که :
بچه ها خودتون رو اونجا تصور کنید . احساااااسش کنید . شور و شوق داشته باشید
و بدونید که قوانین در همه جا عمل میکنه نه فقط در یک کشور خاص یا دولت خاص و ….
همیشه سعی می کنم خودمو اونجا ببینم . و چقدددر حسم خوب میشه .
چقددددر قلبم باز میشه .
چقدددر مهربانی و بخشش خداوند رو تو وجودم حس می کنم که :
میخواد این تجربه هارو بهم بده .
همونجور که به استاد عزیزم داده .
به شرط ایمان به غیب ….
به شرط پاکی دل ….
به شرط پاک کردن شرک ….
به شرط رشد و حفظ شایستگی داشتن این خواسته ها در وجودم ….
خدایا هزار بار شکرت
که دارم یاد میگیرم همه خواسته هام میتونه اجابت بشه اگه من بلد باشم بندگی کنم .
اگه من بلد باشم طبق قانون بدون تغییر تو عمل کنم .
اگه من بتونم مهارت کنترل ذهن ( تقوا ) داشته باشم .
اون وقت دیگه چی جلودارمه ؟؟؟
چی میخواد سد راه من بشه ؟؟
چی میخواد منو از خواسته هام منصرف کنه ؟؟
استاد عزیز جمله ای دارن که عمیقا قلب منو گرم میکنه
و در لحظه هایی که نجواهای شیطان میاد که منو
دلسرد و نا امید کنه با خودم هی تکرار میکنم .
(( مگر از زندگی چه میخواهی که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟!! ))
اون موقع ها همش با خودم میگم : شیرین اگه بگی
چطوری ؟ از کجا ؟ کی ؟ مگه میشه ؟
یعنی خدا رو باور نکردی _ شیطانو باور کردی !!
یعنی دل به سیاهی دادی نه روشنایی !!
یعنی خودتو به مدار هیچ رسوندی نه مدار فراوانی !!
خدایا شکرت که هدایتم کردی قبل از این که از این جهان مادی برم و وقتم تموم شه
داری بهم یاد میدی چجوری باید روی زمین زندگی کنم ؟
چجوری باید جهان رو گسترش بدم ؟
چجوری باید خودمو گسترش بدم ؟
و …
اعتراف میکنم همیییشه جزو اون دسته آدمایی بودم که تا حسااااابی چک و لگد جهان رو نمیخوردم بیدار نمیشدم .
( البته دارم یاد میگیرم خودمو سرزنش نکنم چون بلد نبودم ، نمیدونستم ، جاهل بودم )
اما الان آگاه شدم . فهمیدم که تا یه جایی جهان بهم تلنگر زد دست و پامو جمع کنم این یه هشداره جدیه !!! اگه کاسه کوزه رو جمع نکنم همونا تو سرم خورد میشه .
چه در مورد در احساس نامناسب موندن
چه در مورد مسایل مالی
چه در مورد مسایل روابطی
چه در کارم
و حتی در مورد زندگی در شهر و کشوری که هستم .
دارم یاد میگیرم حواسم به نشانه ها باشه
( هر چند هنوز درست درکشون نمی کنم ولی نا امید نمیشم و درک کردم که هر چیزی در این جهان تکاملیه . یک شبه و یک دفعه ایی نیست . پس با امیدواری پیش میرم تا به نتایج مناسب برسم ) .
و در مورد کارآفرین بودنم و راه اندازی کسب و کار دوست داشتنی و جدیدم
که خیلی نوپاست .
شروع کردم دارم لاکپشتی جلو میرم هنوزم از نتایج دلخواهم هیییچ خبری نیست ولی دارم سعی میکنم
متوجه الهامات قلب ایم باشم .
قدم به قدم حرکت کنم
حس دویدنو از خودم بگیرم
هول نزنم
نا امید نشم
دلسرد نشم
خودمو مقایسه نکنم
خودمو سرزنش نکنم
و همواره توکلم به خدای جهانیان باشه
و بدونم که غایب همیشه حاضری هست که
همیشه همراهمه
همیشه بیداره
همیشه صدامو میشنوه
همیشه همه چیو میدونه
و همیشه پاسخگوی منه
( دقیقا بر عکس باوری که قبلنا داشتم فکر میکردم خدا خوابه خدا حواسش نیست خدا منتظره زمین بخورم اصلا مگه خدایی ام هست ؟؟؟؟؟!!!!! )
پرودگارا سپاسگزارم که :
حضور در این سایت رو
شاگردی چنین استاد ارزشمندی رو
بندگی کردنت رو
و درک چنین قوانینی رو
روزی من کردی
تا همواره قلبم به سمت نور باشه و پشتم به تاریکی …..
عاشقتم ای کسی که هزاااار باااار مهربان تر از مادری …….
خدایا تو را سپاس میگویم در کلاس خوب تغییر هستم واز خواندن کامنت دوستان مسیر زندگی برای من روشن میشه
دوستان ازتون سپاسگزارم از دل نوشتهای خوبتون خیلی بهم کمکم میکنه تا مطالب رو بهتر درک کنم
من سعی میکنم مطالبی را ک در این سایت اموزش میبینم رو در زندگی عمل کنم مثل تمرین با
خودم مهربان باشم
از خودم تشکر کنم ورزش کنم دوش بگیرم وب خودم عطر خوب بزنم برای پوستم نرم کننده استفاده کنم لباس مناسب بپوشم جدیدا اینا رو بیشتر رعایت میکنم واحساسم خیلی خوب میشه امیدوارم ادامه دار بش تلاش میکنم از خودم غفلت نکم وتبدیل بشم ب یک ادم امیدوار
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری
می جویم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به دوستان خوبم
روز چهارشنبه 1404/9/12 وقتی پختمون تمام شد تو مسیر برگشت به خونه از همسرم خواستم یه جعبه کوچیک شیرین بگیره بیریم خونه
در حضور بچه هام تعهد دادم که برای رابطم وعشقم به همسرم صدمو بزارم واز اینی که هستم باز بهتر وبهتر بشم و از این به بعد،کوچکترین بیاحترامی به همسرم نکنم و بیشتر از قبلم احترامشونو نگهدارم با رعایت وحفظ شخصیت خودم.
استاد دوست دارم رابطه عاطفیم هر بار بهتر از قبلم بشه.
استاد باورتون میشه همین تعهدوعمل کردن بهش، چقدر همه چیزو تغییر داد الان سه روزه که از تعهدم میگذره اما چقدر احساس آرامش بیشتر چقدر ارتباطم با همسرم صمیمی تر وعاشقانه تر شده چقدر احساس سرزندگی در همسرم موج میزنه چقدر این تعهدم در همسرم تاثیر داشت او هم درمقابل با احترام بیشترباهام رفتار میکنه
این تعهدم وعمل کردنم بهش باعث لذت بخش تر وشادتر وشیرین ترشدن رابطمون شده وامیدوارتر برای ادامه یه زندگی پراز عشق
احساس خوب=اتفاقات خوب
استاد به لطف آموزش های شما وکار کردن دوره احساس لیاقت خیلی خیلی تو زمینه سرزنش کردن خودم بهتر شدم وهربار سعی میکنم بهتر از قبلم عمل کنم وخودم رو برای هیچ اتفاقی سرزنش نکنم وخودم رو عاشقانه دوست داشته باشم.
وچقدر این موضوع که یکی از پاشنه های آشیلم بود اعتماد به نفسم وعزت نفسم رو زیاد کرد.
سلام و درود به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
تو دیدگاه قبلیم فراموش کردم که اگه میگم بعد از هر اشتباه یا خطایی خودمو سرزنش نمیکنم و یا احساس گناهی به خودم نمیدم ، اینکه اگه رهاش میکنم به منزله ی این نیست که نسبت به اشتباهاتم بیتفاوت میگذرم بلکه منظورم این بود ذهنمو درگیرش نمیکنم که به احساس بد منجر بشه همیشه اون اشتباه یا خطامو تجزیه و تحلیل میکنم تا بدونم ریشه ی اشتباهم از کجا و برای چی بوده تا سعی کنم تکرارش نکنم در واقع بعد از هر اشتباه یا خطایی سعی میکنم درس و تجربهای که باید بگیرمو بگیرم تا کمتر دچار اشتباه بشم حتی اگه باز تکرارش کردم همین احساسات رو دنبال میکنم و خودمو مورد سرزنش و سرکوب قرار نمیدم شاید لحظه ای از دست خودم شاکی بشم اما سریع خودمو از این حالت در میارم و سعی میکنم زاویه ی دیدم رو تغییر بدم تا اذیت نشم .
تو دیدگاهم این قسمت از تجربمو جا گذاشته بودم خواستم با دوستان به اشتراک بذارم .
ممنون استاد جونم
سلام دوستانِ جانم
شاید این آگاهی هیچ ربطی به این فایل نداشته باشه اما میخوام دوباره تکرارش کنم
شاید اگر در مدارش باشید درکش کنید
بچه ها بچه ها با هیچ کس راجب قانون بحث نکنید
باور خودتون ضعیف میشه
این حال ناب الهی رو برای خودتون و خلوت خودتون و خدای خودتون نگه دارید
خیلی خیلی پر بودید از احساس بیایید توی کامنت ها بنویسید
من دیشب متأسفانه درگیر این موضوع شدم و تردید ریشه دواند
سریع گفتم شیما سایت شیما کامنت ها بخونشون بخونشون
چند تا باور مخرب بگم بهتون
دوست من میگفت
حالا اون یه نفر رسیده دلیل نمیشه بقیه برسن تو نمیدونی چه دست های پشت پرده ای بودن
چقدر فلانی کمکش کرده
میرسیم به حرف استاد که میگفتن چون نمیتونن به دست بیارن اعراضش میکنن
باور نمیکنن که بابا هست
بچه ها هست منو شما خوب میدونیم که هست زندگی آسون هست روابط خوب هست پول هست برکت هست موفقیت هست
فقط کافیه کامنت های سایتو بخونیم استادو ببینیم الگوهارو ببینیم
این شیطان و باورهای شیطان نزاریم که نجواکنن اینا خاصن استثنا بودن فلان
عاشقتونم خانواده قشنگ من
از طرف آبجی کوچیکه سایت که تولد 24 سالگیش همین دو روز پیش بود
اینم ردپاش که تا سال دیگه چقدر همه چی براش بهتر شده با تکامل البته
مرسی استاد عزیزم مرسی مریم جانم
مرسی بچه ها
خدایا شکرت ️
سلام و درود به استاد عزیز بزرگوار و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چگونه با رها کردن حس گناه ، زندگیمان را متحول کنیم و دست از خود سرزنشی برداریم ؟!
تا چن سال پیش همیشه فکر میکردم کسانی که احساس گناه پیدا میکنن و خودشونو زیاد سرزنش میکنن افراد خیلی مظلوم و خوبی هستن اون موقع باورم این بود مظلومها افراد خوب جامعه هستن چرا که پی به اشتباهاتشون بردن و از انجام اشتباهاتشون نادم و پشیمان هستن . به همین جهت احساس رو دوست داشتم و هر باری که سراغم میومد آگاهانه کشش میدادم به خیالم افراد درستکار با این حس مواجه میشن و کسانی که گناهکار هستن این احساس رو تجربه نمیکنن فکر میکردم خدا به این دسته افراد توجه بیشتری میکنه چرا که این دسته به علت پی بردن به اشتباهات و خطاهایی که انجام دادن بیشتر خدا رو مخاطب قرار میدن بنابراین با داشتن این رابطه حتماً مورد بخشش و عنایت خداوند قرار میگیرن .
به هیچ موضوع دیگهای فکر نمیکردم و از هیچ زاویه ی دیگه ای به این قضیه نگاه نمیکردم اینکه چقدر با این افکار و باورهای غلط دارم به خودم آسیب میزنم
فقط و فقط به این فکر میکردم حس ندامت رابطه ی خوبی بین منو و خدا ایجاد میکنه فارغ از اینکه بدونم با این احساس گناه و سرزنش چقدر دارم به روح و جسمم آسیب میزنم چقد خودمو از انجام کارهای خوب دور میکنم با این احساس بد، چقدر عزت نفس خودمو پایین میبرم و حس لیاقت رو از خودم دور میکنم
احساس لیاقت هم که نباشه از دریافت خیلی از نعمتها و رحمتهای الهی دور میشی . از همه مهمتر اینکه ارزش انسانی خودمو له میکنم و به خیالم دارم از خودم مراقبت میکنم
چ روزها و شبهایی رو به خاطر احساس گناه و سرزنش کردن ، از دست دادم
چقد خودمو مجازات و توبیخ و تنبیه میکردم
اون دوران آگاهیهای درستی تو این زمینه نداشتم به همین جهت فکر میکردم بهترین رفتار ممکن رو دارم امجام میدم.
همه ی این افکار و باورهای غلط رو از گذشتگان و از کسانی که به ظاهر مذهبی بودن یدک میکشیدم دیدن الگوهای نامناسب ، تقلیدهای کورکورانه ، همه و همه باعث شده بود خودمو تو این منجلاب اسیر و گرفتار کنم
زمانی که دچار چنین احساساتی میشدم نه تنها لحظه ی حال رو از دست میدادم بلکه اسیر گذشته و آینده هم میشدم .
تمرکز کردن روی اعمال و رفتار گذشتم اجازه لذت بردن از لحظه ی حال رو بهم نمیداد. از آینده هم همیشه میترسیدم چرا که ترس انتقام گرفتن و غضب خداوند رو داشتم به جای اینکه به بخشندگی و مهربونی و گذشت و بزرگواری و عنایت و بخشش خداوند تمرکز داشته باشم به صفت مجازاتگر بودنش بیشتر تمرکز داشتم به همین جهت به جای حس خوب گرفتن از خدا ، همیشه احساس ترس و نگرانی و ناامیدی تو وجودم بود و هر ارتباطی که میگرفتم فقط به خاطر ترسهایی بود که داشتم
بنابراین این ارتباط زیاد دووم نیوورد و به جای اینکه منو در مسیر درست قرار بده منو به بیراهه کشوند همیشه مثل آدمهای سردرگم و نابلد اشتباه و خطاهای زیادی میکردم بعدشم خودمو سرزنش میکردم
تا اینکه استاد عزیز و بزرگوارم منو از این باور غلط نجات دادن با توجه به آگاهیهای خوبی که در مورد خداوند کسب کردم شناخت بیشتری نسبت به خداوند پیدا کردم و نگاهم به اشتباهات و خطاهامون تغییر کرد یاد گرفتم به خودم حق اشتباه بدم سعی کنم اشتباهی نکنم ولی اگه مرتکب خطا و اشتباهی شدم راحت خودمو ببخشم بدون اینکه خودمو سرزنش کنم
خدا رو شکر احساس گناه رو تو وجودم کشتم طوری که الان باهاش خیلی بیگانهام و هیچ اثری از اون افکار مخرب تو وجودم نیست
تو اون دوران هیچ رشد و پیشرفتی تو هیچ زمینه ای پیدا نکرده بودم که بخوام ادامش بدم بنابراین باید باورهامو تغییر میدادم باورهایی که منو به حس خوب ، بیشتر نزدیک کنه تا احساسات منفی !
حالا بیشتر خدا رو دوست دارم بیشتر باهاش ارتباط دلی میگیرم بیشتر تمرکزمو روی بخشش و عنایتش گذاشتم تا مجازاتگر بودنش !
از همه مهمتر خودمو بیشتر دوست دارم و خودمو در هر حالی میپذیرم
حس لیاقت رو هر سال تو وجودم خیلی بیشتر از سال قبل پرورش و تقویت میدم تمرکزم رو بیشتر روی ارزشها و توانمندیهام گذاشتم تا روی نقطه ضعفها و اشتباهاتم
همیشه سعی میکنم در هر حالی نسبت به خودم احساس خوب داشته باشم تا بد .
میدونم داشتن حس بد نسبت به خودم چ عواقبی میتونه داشته باشه بنابراین آگاهانه نسبت به خودم حس خوب پیدا میکنم تا بیشتر خودمو دوست داشته باشم تا بیشتر و بهتر بتونم در مسیر درستی که از استاد عزیز آموختم قدم بردارم .
دوره ی احساس لیاقت مهر تاییدی ، روی تمامی آموختههایی بود که از استاد بزرگوارم یاد گرفته بودم .
این دوره روحمو جلا داد کمکم کرد بیشتر پی به ارزشهای درونیم ببرم و خودمو در هر حال و شرایطی دوست داشته باشم و بیشتر دنبال تغییرات درونیم باشم تا بیرونی .
چ حسی قشنگتر از این ! البته که با تکامل پیش میرم و هر بار کمی بهتر از قبل هستم .
به میزانی که ایمانمون به خداوند بیشتر میشه خطا و اشتباهاتمون کمتر میشه چرا که بیشتر پیرو الهاماتش هستیم و بیشتر با هدایتش پیش میریم تا راه و رویه خودمون . بنابراین موفق تر و حال بهتری داریم و نیازی به سرزنش و رفتن به حس گناه پیدا نمیکنیم چون میدونیم داریم تلاشمونو برای بهتر شدن و بودن در مسیر الهی میکنیم حالا اینکه گاهی مرتکب اشتباه یا خطایی میشیم موردی نداره چون یقین داریم همینا جزعی از پیدا کردن مسیره و شناخت بیشتر خودمون .
پس سرزنش و حس گناه معنایی نداره برای منی که دوست دارم و دارم تلاشمو برای هر تغییری میکنم تا وجه بهتری از خودمو به خدا و جهان نشون بدم .
همین که مثل گذشته آگاهانه دنبال خطا یا اشتباهی نیستیم خودش عالیه !
استاد عزیز نگاه ما رو به خیلی از موضوعات تغییر دادن اینم یکی از موضوعاتی بود که اکثرن درگیرش بودیم که خداروشکر نجات و خلاصی پیدا کردیم .
استاد عزیزم عاشقتم دوستت دارم
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
به نام خدای مهربانیها؛ خدایی که آرامش دلها در یاد اوست. خدایى که در سختیها پناه، در خوشیها همراه و در هر لحظه نزدیکتر از رگ گردن است.
سلام براستادعزیزم ،خانم شایسته نازنین وهمه دوستان بهشتی ام
1.از نقطهای که بودم تا نقطهای که امروز هستم
گاهی وقتی به مسیر این شش سال نگاه میکنمدباورم نمیشود این همان «من» سابق است منی که روزی فکر میکرد دیگران باید اول تغیر کنند تا حال من خوب شودمنی که فکر میکرد برای دیده شدن باید تلاش کنم باید خودم را ثابت کنم باید جنگید…
اما امروز میدانم همهچیز از «درون» من شروع شد هر تغیری که بیرون میبینموانعکاس یک تحول درونی است.
از روزی که با آموزشهای استاد عباسمنش آشنا شدم آرامآرام فهمیدم که جهان بیرون فقط آینهای از باورهای من است فهمیدم تا وقتی خودم را تحسین نکنم جهان هم کسی را سر راهم نمیگذارد که مرا تحسین کند.
و عجیب است… زمانی که خودم را پذیرفتم دوست داشتم ارزشمند دیدم و انرژیام را بالا بردم دنیا مثل یک دوست مهربان شروع کرد به پاسخ دادن.
2. بزرگترین تغیری که در من رخ داد
یکی از عمیقترین تغیراتی که در من ایجاد شد «تحسین دیگران» بود؛ تحسینی که واقعی و از سر فراوانی است نه از سر نیاز یا مقایسه.
وقتی یاد گرفتم خوبیها را ببینم، زیباییهای آدمها را ببینم، انرژیهای مثبتشان را ببینم، ناگهان جهان شروع کرد همان را به سمت من بازتاب دادن.
این روزها تقریباً هر جا میروم هر جمعی که هستم میبینم نگاهها چطور به سمت من جذب میشود…
نه به خاطر ظاهر
نه به خاطر سن
نه به خاطر حرف زدن
بلکه صرفاً بخاطر «حسی» که از من ساطع میشود.
این حس نتیجهی سالها کار کردن روی خودم است… نتیجهی رها کردن قضاوت، دلخوری، کنترلگری، تلاش برای تأیید شدن.
امروز من فقط «هستم»خود واقعیام، آرام، شاد، و سرشار از عشق.
و همین کافیست.
3. تجربهای که دیشب برایم یک نشانهی بزرگ بود
دیشب در جشن عروسی برادردامادم برای چندمینبار متوجه شدم که جهان چطور دارد با من حرف میزند.
من طبق ویژگی مثبتی که دارم ، با انرژی، با عشق، با صداقت، با هر سن و سالی گرم میگیرم ،میخندم و از بودن در جمع لذت میبرم
انگار هر لحظه، هر نگاه، هر سلام و لبخند، یک «بله درست در مسیری» بوده وهست.
صبح امروز دامادم عزیزم با من تماس گرفت.
بعد از تشکرهای صمیمانهاش گفت:
«دیشب همه از شما تعریف میکردند… از اخلاقتون، از مثبت بودنتون… حتی همسر یکی از مهمانها به خودم گفت آرزو داشتم بابای نازیلا رو ببینم!» وامشب به آرزوم رسیدم
شنیدن این جمله برای من فقط یک تعریف نبود…
یک «نشانه» بود.
نشانهای از اینکه سالها باور ساختن، ذهن پاککردن، خوددوستی، سپاسگزاری و توجه به احساساتم دارد نتیجه میدهد.
نشانهای از اینکه جهان دقیقاً با ارتعاش من هماهنگ میشود.
وقتی خودت را بالا میبری جهان بالا میبردت.
وقتی دیگران را تحسین میکنی جهان کسانی را سر راهت قرار میدهد که تو را تحسین کنند.
این قانون است… و همیشه کار میکند.
4. سپاسگزاری از این مسیر و این آگاهی
امروز با تمام وجودم شاکرم.
شاکرخودم که دست از بهانهها کشیدم.
شاکرخدای مهربان که همیشه همراه من بود.
شاکراستاد عباسمنش که مسیر را نشان داد.
و شاکر هر تجربهای که باعث شد «من امروز» شکل بگیرد.
من این روزها یک حقیقت را در تمام رگهایم حس میکنم:
وقتی ارتعاشت بالا باشد جهان به احترام تو میایستد.
وقتی عشق بدهی، عشق میبینی.
وقتی خوبیها را ببینی، خودت به مغناطیس خوبیها تبدیل میشوی.
تجربهی دیشب برای من یک یادآوری بود…
یادآوری اینکه راهی که رفتهام درست بوده.
یادآوری اینکه من تبدیل به انسانی شدهام که حضورش حال دیگران را خوب میکند.
و چه چیزی زیباتر از اینکه «حال خوب من»خودش یک هدیه باشد؟
من همچنان این مسیر را ادامه میدهم…
مسیرعشق، مسیرآگاهی، مسیررشد.
و باور دارم هر روز زیباتر، پربرکتتر و الهامبخشتر از قبل خواهد بود.
بااحترام وعشق
اصغرابراهیمی 15اذر1404
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم
داستان های نداشتن کنترل ذهن توی محیط کار و الگوهای تکرار شونده ی اون توی زندگیم خیلی زیاده. چون هر وقت محیط کارم ارتقاء پیدا می کرد، اولش خیلی راحت می تونستم، کنترل ذهن داشته باشم، ولی بعد از مدتی که می گذشت انگار فرمون کنترل ذهن از دستم در می رفت و متعاقباً اتفاقات بد هم رگباری رو سرم آوار می شد.
هفته ی گذشته دوباره ذهنم درگیره یه موضوعی شد، واقعا نمی تونستم از پس کنترلش بر بیام با باورهائی که استاد تو 12ق یاد دادن می دونستم یه جای کارم می لنگه که دارم احساس بدی رو تجربه می کنم.
باید با باورهائی که ساخته بودم (کارها باید راحت و لذتبخش انجام بشه و …) این احساس رو نمی داشتم
خلاصه تصمیم گرفتم 4شنبه نرم اداره چون می دونستم از پس کنترل ذهنم برنمیام.
اتفاقا اون روز که نرفتم اداره، کلی برکت وارد زندگیم شد و کلی هم کار های مفید انجام دادم.
امروز صبح تو مسیر اداره فایل ها رو گوش کردم، تو اداره باورهام رو نوشتم، حین کار فایل های مختلف رو گوش دادم بعد اتمام کارم، نشستم فایل های معارفه دوره ی احساس لیاقت رو گوش دادم واقعا حالم 180درجه تغییر کرد، اصلا اون احساسات قبل رو دیگه نداشتم.
خلاصه اینجوری شد که رفتم سرویس بهداشتی تو آینه به خودم گفتم می خوای تمرین دو تا باوری که یادگرفتی رو انجام بدی و درگیر الگوهای تکرار شونده های قبلی نشی؟ همین امروز باور حال خوب اتفاقات خوب و کنترل ذهن رو انجام بده، بعدش به خودم گفتم من باید، از پس این امتحان بر بیام.
خلاصه امتحان شروع و من فقط کنترل ذهن رو انجام دادم و در مومنتوم مثبت و حال خوب موندم، نتیجه ی امتحان عاللللللی شد، روزم خراب نشد، روابطم با همکارم خراب نشد، کار من بسیار مورد توجه قرار گرفت و به نحو بسیار پسندیده ای مورد تحسین قرار گرفتم.
امروز پس از امتحان احساسم عالی بود به خودم گفتم آفرین باید با همین فرمون بری جلو مگه دنیا چقدر طولانیه که حتی یه لحظه اش رو هم بابت چیزی که میشه راحت ازش بگذری خراب کنی.
هر وقت نمی تونستم ذهنم رو کنترل کنم همین که می رسیدم خونه فقط دوست داشتم برای رها شدن از اون احساس بد بخوابم گاهی اون احساس اونقدر شدید بود که دوست نداشتم بیدار شم. ام وز وقتی رسیدم خونه زمانم برکت پیدا کرد و به کارهای زیادی رسیدم.
استاد بازم ممنون در پناه حق باشید
به نام خدایی که هر چه دارم از ان اوست
خدایا شکرت برای فرصت دوباره ی بندگی
برای دیدن یک روز زیبای دیگر
برای شنیدن اگاهی ها و درکشون
خدایا سپاس گزارم برای حضورم در این جهان
برای فرصت رشد و بیداری
خاموش کردن نوار خود سرزنشی
اکثر ماهایی که در خانواده های مذهبی با باور های مرسوم خانواده ی مذهبی بزرگ شدیم این احساس عذاب وجدان،احساس گناه،احساس خود سرزنشی رو به مقدار بسیار زیادی در خودمون داریم
من هم همین طور بودم
یه زمانی وقتی به داستان های دوستانم چه در داخل سایت و چه در بیرون نگاه میکردم و تغییر عقایدشون رو به صورت بنیادین میدیدم
که همون تغییر باورها ها در کردار و رفتارسون هم تغییرات بزرگی ایجاد کرده بود
اول که که احساس گناه بهم دست میداد و اینکه احساس سرزنش هم برای دیگران هم برای خودم
و واقعا برای ذهنم قابل تصور نبود اون تغییرات رفتاری
مثلا در حجاب یا نماز خوندن و سبک پوشش
همیشه اون احساس بدی که کلافه میکرد هم بود
همون طور که استاد همیشه تاکید دارند که تغییرات یک شبه نیست و تکامل میخاد توی این مورد هم صادق هست
اخیرا که مهاجرت یکی از آشنایان که فرد مذهبی هم بود اما تصمیم به تغییر سبک پوشش و حجاب خودش داست رو دیدم
دیگه اون احساس سرزنش و قضاوت نبود
اولین کاری که کردم این بود که تحسینش کردم و برای شجاعتش که خواسته ی خودش رو با صدای بلند اعلام کرده تحسینش کردم
به دلیل اون تربیتی که سال ها توی وجود ما بوده واقعا کار سختی هست
مثلا قبلا که من نمازم قضا میشد یا در مورد پوشش و حجاب همیشه ته دلم یک احساس گناه داشتم و احساس میکردم که خداجون الان ازم ناراحته(همون نگاه انسانی به خداوند)
با اینکه بهش توجه هم نمیکردم اوما اون احساس سرزنش و گناه در قلبم بود
و یا مثلا زمانی که مادر و پدرم یک سری نصیحت ها میکردن که با آموزه های استاد اصلا همخوانی نداره و من هم قلبا قبول داشتم
اما همون که توی ذهنم باهاشون بحث میکردم و یا وقتی که مسیر خودمو در پیش میگرفتم در ته فلبم اون احساس سرزنش و عذاب وجدان وجود داشت
که همین طور رفته رفته کم کم تر شده
چند روز پیش که سرمای سختی خورده بودم و تو رخت خواب افتادم و همش خواب بودم دو روز اصلا نتونستم نمازهام رو بخونم
بعدش یادم افتاد و دیدم احساس بدی ندارم
و با خودم گفتم این نمازهایی که من همیشه میخونم شاید یه شکل خاصی باشه اما همه برای سپاس گزاری از خداوند و نشان بندگی منه
که در همین زمان مریضی هم من همش سپاس گزاری میکردم و ذکر خداوند رو به جا میآوردم
اما توان بدنی نداشتم که نمازم رو با همون آداب مخصوص بخونم
خیلی خوشحال شدم از اینکه اون احساس گناه و عذاب وجدان این بار گریبان من رو نگرفت و احساس خوبم ادامه داشت
یا همین شب جمعه که گذشت وقتی پدر و مادرم حرف میزدن و توصیه میکردن و هم زمان دعای کمیل هم از تلویزیون پخش میشد
من سپاس گزاری میکردم از اینکه هر جفت شون صحیح و سالم هستن و من نعمت های به این بزرگی دارم
وقتی تونستم این جوری به قضیه نگاه کنم حتی حرف زدنشون برام شیرین و دلپذیر میومد
و چقدر خداروشکر کردم برای حضوررشون
و احساس رهایی و سبکی کردم
در مورد بحث الگوها به نظرم تمرین فوق العاده ای هست پیدا کردن الگوهایی که دارن خواسته های ما رو زندگی میکنند
من خودم الان دارم سریال زندگی در بهشت رو میبینم و رسیده به ساخت سوله و چقدر لذت میبرم از دیدن این قسمت ها و از حال و هوای،پارادایس
و یا خوندن کامنت های دوستان الگو های بینظیری در ذهن من میسازن
در طول روز یه خواسته ای دارم و وقتی کامنت دوستان رو میخونم میبینم دقیقا همون چیزی که میخام رو به راحت ترین شکل ممکن دریافت کردن و بعدش با خودم میگم این بهترین نشونه س و کلا مقاومت ذهنم کم میشه و آسان گیر تر و رها تر میشم و احساس خوبی رو تجربه میکنم و نعمت ها از هزاران طریق وارد زندگیم میشن
بارها و بارها این الگوها رو برای خودم و ذهن خودم تکرار ک تکرار میکنم و با هربار فکر کردن و تجسم کردن هی مقاومت ذهنم که مثل سیمان محکمه کم و کمتر میشه
استاد عزیزم سپاس گزارم
دوستان جانم از خوندن کامنت های شما هم نهایت استفاده رو میبرم
و خدای مهربانم سپاس گزارم که در همه ی لحظه های زندگیم حضور داری و خودت رو بهم نشون میدی
خودت نمیدونی که چقدررررررر عاشقتم و خوشحالم که به این منبع و سرچشمه ی نعمت ها وصلم و دستان من رو محکم گرفتی و هدایتم میکنی
عاشقتم ای نزدیکتر از رگ گردن به من
بسم الله الرحمن الرحیم
ذَٰلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِیدِ
ﺍﻳﻦ [ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﻭ ﻋﺬﺍﺏ ] ﺑﻪ ﻛﻴﻔﺮ ﺍﻋﻤﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ .(١٠) حج
سلام و درود فراوان به استاد عزیزم و مریم جان عزیزدل
و دوستان هم فرکانسی ام در این سایت بهشتی
امروز نزدیکای ساعت 6ونیم اینا بود که یهویی بیدار شدم رفتم آب بخورم و وقتی داشتم میرفتم به سمت آشپزخونه دیدم که به صورت خودکار و بدون اینکه حتی خودم توجه کرده باشم آیه 10 سوره حج( که اول کامنتم نوشتم) داشت توی ذهنم تکرار میشد و من داشتم زیر لب تکرارش میکردم
وقتی به خودم اومدم تو همون حالت خواب و بیداری دیدم دارم این آیه رو تکرار میکنم در صورتی که من فقط شاید یکی دوبار این آیه رو در زندگیم دیدم و شنیدم ینی مثلا اینجوری نبوده که من روز قبلش یا اصلا روزهای قبلش این آیه رو خونده باشم یا بهش توجه کرده باشم ک بگم انعکاس افکارم باشه
و من اینو یه الهام در نظر گرفتم و انقدر حس عجیبی داشتم که خداوند یه آیه رو برای الهام به من انتخاب کرده
خیلی خیلی احساساتی شدم و نشستم توی سپاسگزاری صبحگاهیم همین احساسات غلیان شده رو نوشتم و کلی حسم خوب شد
و چقدر سپاسگزار خداوندم که داره با آیاتش منو هدایت و راهنمایی میکنه
این آرزوی قلبی منه که هدایت هارو به صورت واضح بشنوم و تشخیص بدم و چقدر هدایت امروزم واضح بود و چقدر احساسم خوبه
و چه آیه ی زیبایی رو به قلبم الهام کرد
چه مفهمومی!
این آیه دقیقا مفهوم سیستمی بودن جهان و فرکانسی بودنش رو بیان میکنه و اینکه جهان بر پایه عدالت قانون گذاری شده و هیچ ظلم و ستمی از جانب خداوند به هیچ یک از ما نشده بلکه نتیجه فرکانس های ارسالی خودمونه
گام 16
تمرین
تو این قسمت از پروژه هرچند چیزی بعنوان تمرین نبود ولی من میخوام یه تجربه کوچیک رو بنویسم تا برای خودم ردپا باشه
اول از همه سپاسگزار خداوندم که گام 16 رو هم با شما دوستات عزیزم همراه هستم و در کمال صحت و سلامتی جسم و جان با دستانی توانا و قلبی امیدوار و ذهنی آگاه در این پروژه الهی حضور دارم
الهی شکرت
تیتر این جلسه دقیقا پاشنه آشیل من بود برای سالیان سال قبل از آشنایی با قوانین
من انسانی بودم که همیشه و همواره در حال سرزنش خودم بودم و چقدر احساس گناه داشتم برای همههه چیییز
اصلا باورم نمیشه که منِ الان چقدر با اون من قبلی فرق داره و چقدددر تغییر کردم
من همیشه احساس گناه داشتم اصلا فکر میکردم هیچ وقت صدام به گوش خدا نمیرسه چون اینجوری گفته بودن و یاد گرفته بودیم
اصلا زندگی برام جهنم بود
تا اینکه با قوانین آشنا شدم و دری از آگاهی و دنیای جدید و شناخت درست خدای واقعی به روم باز شد
به یکباره دیوار عظیم و بزرگی از باورهای اشتباه مذهبی که در ذهنم جا خوش کرده بودن فرو ریخت باورهای اشتباه و سمّی که نه تنها احساساتم رو بهتر نمیکرد و به خدا نزدیک نمیشدم بلکه هر روز احساس گناهم رو بیشتر میکرد و فاصلم رو با خداوند بیشتر
چقدر احساس سبکی دارم از وقتی که اون احساس گناه اون فرکانس ویرانگر رو تونستم تا حد خیلی خیلی زیادی توی ذهنم کم کنم و واقعا تو این قضیه خیلی تغییر کردم و احساس میکردم یه بار سنگینی رو از رو دوشم برداشتن
احوالات و اتفاقات اون روزهای من گویای قانون بدون تغییر
احساس بد =اتفاقات بد بود
چقدررواضح بود و من نمیدیدم
ولی بالخره به لطف الله و هدایت های همیشگیش از اون فلاکت نجات پیدا کردم
الان هم رابطه مستقیم این قانون رو تو زندگی استاد و دیگران و زندگی خودم میبینم
هر موقع که حالم بده و به نجواها که ازسمت شیطان هستن گوش میدم و بهشون پرو بال میدم تو ذهنم میبینم که چطور وسط بازی کثیف شیطان گیر میکنم و از درو دیوار برام و اتفاقات بد میوفته و مشکلات بوجود میاد
هرموقع که حالم خوبه و دارم رو خودم کار میکنم و از ناخواسته اعراض میکنم و توجه میکنم به داشته هام میبینم که چقدر معجزه وار اتفاقات زیبا یکی پس از دیگری رخ میدن و کارام میوفتن روی غلطک و به قول استاد روغن کاری میشه چرخ زندگیم
خداوند رو بینهایت سپاسگزارم که جهان رو قانونمند آفرید تا عدالت برقرار باشه و در حق هیچ کسی ظلمی نشه
بار الها من رو هدایت کن طوری که همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب قرار بگیرم
خداوندا من رو آسان کن برای آسانی ها وسخت کن برای سختی ها
پروردگار مهربانم منو بردار و روی دوشت بزار و با خودت ببر به ساحل خوشختی و سعادت
ببر به سمت سلامتی و عشق و امید
ببر به سمت نعمت و ثروت و روابط زیبا
ببر به سمت حال خوب مساوی اتفاقات خوب
پروردگارا تو برهرچیزی و هرکاری توانایی
تو از هر نیرویی برتر و بزرگتری
تو از همه چیز آگاهی
تو برهمه چیز مسلطی
تو ازقلب های ما از نیت های ما آگاهی
تو از رگ گردنم به من نزدیکتری
بینهایت سپاسگزارتم که منو به این مسیر الهی که به بهشت ختم میشه هدایت کردی
دوست دارم خدای مهربانم
در پناه الله یکتا غرق در عشق الهی باشید
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام قلب من بر استاد بزرگوارم
و همه دوستان عزیزم
فایلهای زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا
همیشه یکی از شکرگزاریهای من از پروردگار عالم و استاد عزیز و مریم جان بوده
که بسیییار دید منو نسبت به کل زندگی
و این که اصلا باید بر چه اساسی و بر چه قوانینی زندگی کنیم به شدت تغییر داد .
چه خواسته هایی در من زنده شد !
چه احساسات خوبی در وجودم جریان پیدا کرد !
چه مکانهایی از عالم رو دیدم که حتی تصور نمیکردم به قول استاد وجود داشته باشه !
دلم چه چیزهایی رو خواست
و خدا رو شکر با باور به این که خدای استاد عباسمنش خدای منم هست قلبا امیدوار به بدست آوردنشون و تجربه کردنشون شدم .
بعضی قسمتها رو چندین و چند بار میدیدم و از اونجایی که استاد تاکید داشتن که :
بچه ها خودتون رو اونجا تصور کنید . احساااااسش کنید . شور و شوق داشته باشید
و بدونید که قوانین در همه جا عمل میکنه نه فقط در یک کشور خاص یا دولت خاص و ….
همیشه سعی می کنم خودمو اونجا ببینم . و چقدددر حسم خوب میشه .
چقددددر قلبم باز میشه .
چقدددر مهربانی و بخشش خداوند رو تو وجودم حس می کنم که :
میخواد این تجربه هارو بهم بده .
همونجور که به استاد عزیزم داده .
به شرط ایمان به غیب ….
به شرط پاکی دل ….
به شرط پاک کردن شرک ….
به شرط رشد و حفظ شایستگی داشتن این خواسته ها در وجودم ….
خدایا هزار بار شکرت
که دارم یاد میگیرم همه خواسته هام میتونه اجابت بشه اگه من بلد باشم بندگی کنم .
اگه من بلد باشم طبق قانون بدون تغییر تو عمل کنم .
اگه من بتونم مهارت کنترل ذهن ( تقوا ) داشته باشم .
اون وقت دیگه چی جلودارمه ؟؟؟
چی میخواد سد راه من بشه ؟؟
چی میخواد منو از خواسته هام منصرف کنه ؟؟
استاد عزیز جمله ای دارن که عمیقا قلب منو گرم میکنه
و در لحظه هایی که نجواهای شیطان میاد که منو
دلسرد و نا امید کنه با خودم هی تکرار میکنم .
(( مگر از زندگی چه میخواهی که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟!! ))
اون موقع ها همش با خودم میگم : شیرین اگه بگی
چطوری ؟ از کجا ؟ کی ؟ مگه میشه ؟
یعنی خدا رو باور نکردی _ شیطانو باور کردی !!
یعنی دل به سیاهی دادی نه روشنایی !!
یعنی خودتو به مدار هیچ رسوندی نه مدار فراوانی !!
خدایا شکرت که هدایتم کردی قبل از این که از این جهان مادی برم و وقتم تموم شه
داری بهم یاد میدی چجوری باید روی زمین زندگی کنم ؟
چجوری باید جهان رو گسترش بدم ؟
چجوری باید خودمو گسترش بدم ؟
و …
اعتراف میکنم همیییشه جزو اون دسته آدمایی بودم که تا حسااااابی چک و لگد جهان رو نمیخوردم بیدار نمیشدم .
( البته دارم یاد میگیرم خودمو سرزنش نکنم چون بلد نبودم ، نمیدونستم ، جاهل بودم )
اما الان آگاه شدم . فهمیدم که تا یه جایی جهان بهم تلنگر زد دست و پامو جمع کنم این یه هشداره جدیه !!! اگه کاسه کوزه رو جمع نکنم همونا تو سرم خورد میشه .
چه در مورد در احساس نامناسب موندن
چه در مورد مسایل مالی
چه در مورد مسایل روابطی
چه در کارم
و حتی در مورد زندگی در شهر و کشوری که هستم .
دارم یاد میگیرم حواسم به نشانه ها باشه
( هر چند هنوز درست درکشون نمی کنم ولی نا امید نمیشم و درک کردم که هر چیزی در این جهان تکاملیه . یک شبه و یک دفعه ایی نیست . پس با امیدواری پیش میرم تا به نتایج مناسب برسم ) .
و در مورد کارآفرین بودنم و راه اندازی کسب و کار دوست داشتنی و جدیدم
که خیلی نوپاست .
شروع کردم دارم لاکپشتی جلو میرم هنوزم از نتایج دلخواهم هیییچ خبری نیست ولی دارم سعی میکنم
متوجه الهامات قلب ایم باشم .
قدم به قدم حرکت کنم
حس دویدنو از خودم بگیرم
هول نزنم
نا امید نشم
دلسرد نشم
خودمو مقایسه نکنم
خودمو سرزنش نکنم
و همواره توکلم به خدای جهانیان باشه
و بدونم که غایب همیشه حاضری هست که
همیشه همراهمه
همیشه بیداره
همیشه صدامو میشنوه
همیشه همه چیو میدونه
و همیشه پاسخگوی منه
( دقیقا بر عکس باوری که قبلنا داشتم فکر میکردم خدا خوابه خدا حواسش نیست خدا منتظره زمین بخورم اصلا مگه خدایی ام هست ؟؟؟؟؟!!!!! )
پرودگارا سپاسگزارم که :
حضور در این سایت رو
شاگردی چنین استاد ارزشمندی رو
بندگی کردنت رو
و درک چنین قوانینی رو
روزی من کردی
تا همواره قلبم به سمت نور باشه و پشتم به تاریکی …..
عاشقتم ای کسی که هزاااار باااار مهربان تر از مادری …….
( بنده تازه ایمان آورده ات ….. شیرین )
با نام خدای مهربان
سلام ب استاد عزیزم واستاد خانم شایسته مهربان ودیگر دوستان خوبم
خدایا تو را سپاس میگویم در کلاس خوب تغییر هستم واز خواندن کامنت دوستان مسیر زندگی برای من روشن میشه
دوستان ازتون سپاسگزارم از دل نوشتهای خوبتون خیلی بهم کمکم میکنه تا مطالب رو بهتر درک کنم
من سعی میکنم مطالبی را ک در این سایت اموزش میبینم رو در زندگی عمل کنم مثل تمرین با
خودم مهربان باشم
از خودم تشکر کنم ورزش کنم دوش بگیرم وب خودم عطر خوب بزنم برای پوستم نرم کننده استفاده کنم لباس مناسب بپوشم جدیدا اینا رو بیشتر رعایت میکنم واحساسم خیلی خوب میشه امیدوارم ادامه دار بش تلاش میکنم از خودم غفلت نکم وتبدیل بشم ب یک ادم امیدوار
برای همتون ارزوی خوشبختی دارم
بدرود
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری
می جویم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به دوستان خوبم
روز چهارشنبه 1404/9/12 وقتی پختمون تمام شد تو مسیر برگشت به خونه از همسرم خواستم یه جعبه کوچیک شیرین بگیره بیریم خونه
در حضور بچه هام تعهد دادم که برای رابطم وعشقم به همسرم صدمو بزارم واز اینی که هستم باز بهتر وبهتر بشم و از این به بعد،کوچکترین بیاحترامی به همسرم نکنم و بیشتر از قبلم احترامشونو نگهدارم با رعایت وحفظ شخصیت خودم.
استاد دوست دارم رابطه عاطفیم هر بار بهتر از قبلم بشه.
استاد باورتون میشه همین تعهدوعمل کردن بهش، چقدر همه چیزو تغییر داد الان سه روزه که از تعهدم میگذره اما چقدر احساس آرامش بیشتر چقدر ارتباطم با همسرم صمیمی تر وعاشقانه تر شده چقدر احساس سرزندگی در همسرم موج میزنه چقدر این تعهدم در همسرم تاثیر داشت او هم درمقابل با احترام بیشترباهام رفتار میکنه
این تعهدم وعمل کردنم بهش باعث لذت بخش تر وشادتر وشیرین ترشدن رابطمون شده وامیدوارتر برای ادامه یه زندگی پراز عشق
احساس خوب=اتفاقات خوب
استاد به لطف آموزش های شما وکار کردن دوره احساس لیاقت خیلی خیلی تو زمینه سرزنش کردن خودم بهتر شدم وهربار سعی میکنم بهتر از قبلم عمل کنم وخودم رو برای هیچ اتفاقی سرزنش نکنم وخودم رو عاشقانه دوست داشته باشم.
وچقدر این موضوع که یکی از پاشنه های آشیلم بود اعتماد به نفسم وعزت نفسم رو زیاد کرد.
ممنونم استاد عزیزم ممنونم استاد مریم جانم.