این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت شما استاد عزیز و خانم شایسته و همچنین خدمت همه دوستان عزیزم تو این سایت فوق العاده
گام دوم:
نقش باورهای توحیدی در تجربه خشبختی
دوس دارم اول یه تیکه هایی از فایل و صحبت های رزای عزیز که خیلی جالب بود برام البته قبلا هم من این فایل گوش کرده بودم بگم و بعد برم سراغ داستان خودم
(عیب نداره ناراحت بشی ولی عیب داره تو ناراحتی بمونی و همه چیز برمیگرده به اینکه تو چقدر بتونی شکرگذار داشته هات باشی حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باش و بتونی به هر طریقی شده حال خودت خوب نگهداری و به احساس خوب برسی همه چیز در گرو همین خلاصه میشه )
(باید قدم اول برداری بعد رسیدن به حال خوب و اون قدم اول قدمی که با شرایط اون روز تو قابل انجامه فقط باید یکم شجاعت داشته باشی یکم ایمان و توکل)
(خیلی مهمه که تو بتونی از زاویه ای به اتفاقات نگاه کنی که حال خوبی بهت بده مثل رزا که خداروشکر کرد با اینکه بهش گفته بودن نمیخوایم شما رو گفت خوب حداقل یکی جواب من داد و جالبه که بعدش همون آدم گفته که یکی از کارمندهای من رفته و تو بیا سرکار اینجوری که اگه حالت خوب باشه همه چیز فراهم میشه واس رسیدن تو به خواسته ات)
خیلی جالبه وقتی شما ایمانت نشون میدی و دست به یه عملی میزنی ایمان واقعی که به عمل منجر بشه اون وقت معجزه ها واست اتفاق میفته
این یادت باش اگه چیزی بهت گفته میشه و میری انجامش میدی شاید اون لحظه بگی خب که چی من این کار انجام دادم این که چیزی برا من توش نداشت یا اون چیز بزرگی که من میخواستم بهم نداد ولی میبینی این یه جای دیگه بدرد تو میخوره شاید یه روز دیگ یک هفته یک ماه یا یک سال دیگ مثل داستان رزا و اون کار تو رستوران که بعدش تو پیش پرداخت بدردش خورد
واسه تمرین این فایل یادمه اون روزای اولی که با فایل های استاد آشناشدم خواهرم یه دوره داشت و بهم داده بود و یادمه من از صبح تا شب مینشستم فایل ها رو گوش میدادم و مینوشتم تو دفترم و یادمه به خودم قول دادم که درآمد خودم 3 برابر کنم.
و کاری که کردم این بود که حالم خوب بود یه حسی تو وجودم بود که انگار یه قدرتی درونم شکل گرفته بود یه شعله ای که هر روز برافروخته تر میشد.
اون موقع حس میکردم این کاری که الان دارم واسم کوچیک و این کار قرار نیست من به اون درآمد 3 برابری برسونه و با قدرت رفتم استعفا دادم از اون شهری که بودم اومدم بیرون رفتم جای دیگه و اونجا بود که شرایط و اتفاقات جوری رقم خورد که من تونستم کلی پس انداز کنم کلی چیزهای جدید که تا اون موقع نمیتونستم بخرم خریدم ماشین خریدم و انقدر این حال من خوب بود که یادمه از خدا خواستم بهم کمک کنه مریضی مادرم خوب بشه
یه راهی چیزی، مادر من چندین سال درگیر بیماری آلزایمر بود و من بخاطر اینکه تو اون شرایط نبینمش بعضی وقت ها 6 ماه خونه نمیومدم چن نمیتونستم تو اون حال ببینمش و یادمه انقدر حالش بد شده بود انقدر قرص در روز بهش میدادن که دیگ تقریبا با یه مرده هیچ فرقی نداشت و یادمه خواهرم گفت دکترش گفته اینا این شکلی هستن دیگ به جایی میرسن که دیگ هیچی نمیخورن و در نهایت میمیرن.
اونجا بود که من هر روز از خدا یه راهی میخواستم که بهم بگه و یادمه یه روز یه جرقه ای تو ذهنم خورد که بیا دیگ بهش قرص نده و قرص هاش کم کن آروم آروم با اینکه بقیه مخالف بودن که نه ممکن حالش بدتر بشه گفتم از این بدتر هم مگه میشه.
مامان که همین الان هم با یه مرده خیلی فرق نداره و اونجا بود که شروع کردم یک چهارم از یکی از قرص هاش کم کردم تا یک هفته و این پروسه همینجوری ادامه داشت تک تک قرص هاش هی یک چهارم کم کردم بعد نصفش کردم بعد یک سوم بهش میدادم بعد یه دونه یه دونه قطعش کردم و مامانم هر روز بهتر و بهتر میشد دیگ سرش میومد بالا دیگ غذا بهش میدادی دهنش باز میکرد خودش غذاش میخورد
و جالبه که دیگ رسیده بود به جایی که فقط دو تا قرص میخورد از روزی شاید 15 تا 20 قرص و اون دو تا هم یکیش برا فشار خون بود یکی دیگ هم برا بیماری بود
و جالبه اون چن کپسول بود نمیشد نصفش کرد و واسه همین شروع کردم یه روز در میون بهش دادم بعد دو روز در میون و بعد دیدم نه حالش بد میشه در واقع یه جوری میشد وقتی این نمیخورد که یه دفعه میپرید مثلا نشسته بود یهو میفتاد یا اگه راه میرفت یهو از پشت میفتاد نمیدونم چه تاثیری داشت ولی جالب بود همون بهش میدادیم حالش خوب بود
درسته خوب نشده بود کامل ما رو هنوز نمیشناخت خوب حرف نمیزد ولی حداقل این بود میخندید راه میرفت غذا میخورد راحت سوار ماشینش میکردی میبردیمش بیرون خیلی خوب بود به نسبت قبلش و من هر روز خداروشکر میکردم که مامانم الان هر لحظه میخنده شاد حالش خوبه میتونه زندگی کنه حداقل
خیلی جالب بود شاید اگه من به جای بقیه قرص ها اول این کپسول بهش نمیدادم میدیدم حالش اینجوری دیگ ادامه نمیدادم میگفتم خب بدتر میشه ولی جالب که اون آخرین قرصی بود که خواستیم کمش کنیم و اینجوری که خدا هدایتت میکنه
حتی بهتر از بهترین دکتر های شهر که 6 ماه یک بار وقت میدن و ادعا دارن همینه دیگ آخرش همه اینجوری میشن.
از اون ماجرا الان 8 سال میگذره و مادر من همچنان مثل همون روزی که دیگ همه قرص هاش قطع شده داره زندگی میکنه درسته یکم ضعیف تر شده که طبیعی نسبت به 8 سال پیش ولی همچنان میتونه راه بره میتونه قضا بخوره میتونه سوار ماشیب بشه بره بیرون و ما میتونیم از بودن و دیدن و لمسش و بوسیدنش لذت ببریم چیزی که شاید اگه اون مسیر ادامه میدادیم اون قرص ها رو میخورد الان سال ها بود که دیگ نداشتیمش.
مثال زیاده خواستم این بگم که اگه با تمام وجود باور کنی این هدایت باور به معنای واقعی کلمه اینکه از درون اون حس کنی اینکه تو هر لحظه حالت خوب باشه بتونی ذهنت کنترل کنی بتونی از تک تک لحظه های زندگیت لذت ببری اون وقت که از بینهایت راه به چیزی که میخوای میرسه شرطش فقط باور فقط ایمان فقط موندن تو حال خوب فقط سپاسگذاری فقط به قول استاد تو دوره هم جهت با جریان خدا حفظ مومنتوم مثبت و اجازه ندادن واسه شکل گیری مومنتوم منفی و اونجاست که معجزات رقم خواهد خورد
سلام به استاد عزیزم وسلام ب بانو شایسته و سلام ب همه عزیزای این سایت
پروژه تغییر در اغوش
راستش من وقتی وارد این سایت بهشتی شدم هدفم تغییر تو تمام جنبه های زندگیم بود میخواستم کلی تغییر کنم بنظر خودم این اتفاق برای خودم روشن ومن از این بابت در ارامش وخوشحالم
از خدا میخوام هدایتم کنه
استاد جان من میخوام در مورد شخصیتم بیشتر کار کنم وارامش وشکر گزاری رو بیشت تمرین کنم فایل خیلی خیلی گوش میدم و عشق میکنم
دفتر شکرگزاری دادم
مطمعنم منم نتیجه های میگیرم
میخوام ی اتفاق خوب برام پیش بیا با توکل ب خدا پسرم شغل مناسب داشته باش وازدواج کنه وارد زندگی جدید بش
این یک تغییر در خانواده امسال من فعلا هیچ نشانه ای نیست یک چیز غیر ممکن ولی من با تمام احساس خوب ب خدا مسپارم تا این فرایند زیبا رو با تمام وجودم ببینم ا احساسش کنم خدایا شکرت ک هستی
خدایا شکر بابت این سایت بابت استاد وبابت همه دوستانم به امید فعال بودنم در این پروژ ودریافت نتیجه الهی رحیمی از گرگان
قبل از تغییر در شرایطی بودم که بسیار بسیار شرک درونی داشتم و ازش بی خبر بودم ،بارها سوره حمد را که استاد توضیح داده بودند تو جلسه های مختلف میومدم مشتاقانه اون چه ازش می فهمیدم را می گفتم و چقدر بقیه کف می کردند و در سکوت فقط گوش میدادند،،چقدر این کار احساس مهم بودن بهم میداد و خودم را در قالب یک انسان مومن و خوب میدیدم که دارم رسالتم را انجام میدم ولی نمی دونستم که کلام مهم نیست ،بلکه اون باورهای بسیار ریشه دار قدیمی توی ناخودآگاه هستند که دارند کار می کنند و اونها دارند شرایط زندگی ما را مستقل از هوشیاری ما خلق می کنند و چون اون حرفهایی که می زدم راجب به توحید فقط سطحی بود و به ایمان و باور تبدیل نشده بود ،جهان هم بهم نشون داد که واقعاً کی هستم و باورهای پنهان شرک آلود قدیمی چنان ضربه ای به من زدند و من را به چنان شرایطی رسوندند که روزی چند بار آرزوی مرگ می کردم و چنان دنیا را برام سخت کردند و چنان در قعر عمیق ترین چاه جهنمی من را کشوندند و چنان فرکانس من را پایین بردند که احساس می کردم بدبخت تر و فلک زده تر از من در جهان وجود نداره،،تمام راهها را به روم بستند،،نه راه پیش برام گذاشتند نه راه پس،،می دونی،،اینقدر ضربه خوردم از این شرک درونی و باورهای نامناسب شرک آلود که سعی میکنم همیشه اولویتم توحید باشه حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام روابطم باشه در جهان و حتی اگر تنها ترین آدم باشم ،،اما می دونی چیه؟ این فقط در حد حرف هست و می دونم که چقدر این باورهای شرک آلود، درونی و عمیق و موذی هستند و هر دفعه به شکلی بخصوص در لحظات تضاد یا کمرنگ شدن ایمان بالا میان،پس از خداوند می خوام خودش هدایتم کنه به مسیر توحید بیشتر و بیشتر و واقعی تر و ایمان بیشتر
به نظرم شرک یعنی بی ایمانی و توحید یعنی ایمان بی قید و شرط ،،خیلی خیلی راه دارم تا به نزدیکی های اون جا برسم ولی همین که دارم حرکت می کنم به سمتش عالیه خدارو شکر
در اون زمان گرفتاری ذهنی که داشتم و متوجه وجود این باورهای شرک آلود درونم و این آبشخور اتفاق های بسیار وحشتناک زندگیم نشده بودم ،احساس ناامیدی و ترس و وحشت و حسرت و افسوس داشت من را می کشت و عملا داشتم خودم ،خودم را نابود میکردم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
واقعیتش اون موقع دوره عزت نفس استاد را داشتم ولی نصفه نیمه یادم بود،،تنها چیزی که می دونستم این بود که عزت نفسم پایین اومده و تنها عاملی که باعث شده بود توی اون شرایط بمونم این بود که می دونستم طبق قانون نمی تونم از خودم فرار کنم،،باید بفهمم علت این همه بدبختی چیه که در درون منم هست ،می دونستم که باید بمونم و آگاه بشم که چه چیزی چه باوری چه بخشی از من داره این شرایط را از جهان برام جذب می کنه ،،یادمه توی اون شرایط جهنمی،هدایت شدم به دیدن فایلهای زندگی در بهشت ،،یعنی فقط به اندازه زمان همون قسمت فایل زندگی در بهشت ،فقط به همون میزان می تونستم به شرایطی که برام پیش اومده بود فکر نکنم،،اره این همزمانی شروع فایلهای زندگی در بهشت ، جرقه آغاز تغییر در من بود و باعث شد بتونم لحظاتی از روز را نفس بکشم و حداقل احساس بد نداشته باشم و بعدش جسته گریخته فایلهای عزت نفس که داشتم از قبل را گوش می دادم و کم کم شرایط بیرونی من یه ذره تغییر کرد
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
دیدن فایلهای زندگی در بهشت و برداشتن تمرکزم از مشکلات فقط برای دقایقی در روز (خانم شایسته عزیزم خداوند بهتون برکت بده ،با این کار دستان حمایت خداوند شدید برای من)
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
نوشتن خواسته هام تو دفترم در تنهایی خودم و خواستن از خداوند که کمکم کنه
گوش دادن جسته گریخته فایلهای عزت نفس
تکرار این باور که خداوند به قلبم آورد که:
من در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین موقعیت و بهترین ارتباط قرار دارم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
در نهایت توی تضادی قرار گرفتم که دیگه کاملا ناامید و تسلیم شدم و همه چیزهایی که پنهان نگهشون داشته بودم رو کردم ،دست از تقلا برداشتم ،تسلیم سرنوشت شدم یه جورایی ،،و فقط نشستم به توصیه برادرم که از زبان خداوند تیر خلاص را برام زد و دقیقاً به هدف برای نجاتم زد ،،باورهام نسبت به خداوند را روی کاغذ آوردم و وقتی نوشتم و به اون جملات نگاه کردم ،متوجه هر چه باید می شدم ،شدم
مفهوم باور به معنای واقعی
مفهوم شرک ورزیدن به تمام معنا
مفهوم نبودن هیچ چیز و هیچ کسی در بیرون ما حتی نبودن خداوند در بیرون ما
همه چیز بر پرده آگاهی برام شفاف شد و یک لحظه همه اینها را در روبروی خودم دیدم ،دیگه توی یه دنیای دیگه سیر می کردم
نمیدونم چطوری میشه این همه معجزات پشت هم را توضیح داد
خداوند از مدتها قبل که ازش خواسته بودم کمکم کنه تمام آدمها و شرایط و موقعیت ها را برام جور کرده بود،به خدا همه چیز آماده بود ولی من درسم را نگرفته بودم و چشمهام را بسته بودم ،خودم نمی خواستم بدون این آگاهی اقدامی بکنم ،می خواستم بدونم چی شده ؟چرا این همه بدبخت شدم؟ علت بودنم کنار این جهنم و این آدمها چیه؟ به محض اینکه فهمیدم که یک مشرک بودم و به شرک خودم آگاه شدم همین آگاه شدنم دیگه کافی بود،،خداوند قشنگ بغلم کرد از اون مدار مرا به چندین مدار بالاتر آورد ،فقط می تونم همین را بگم
از همان روز آگاه شدنم به خودم و باورهای درونی ام تا حالا که پنج سال می گذاره ،دیگه اون آدمها نتوانستند به من دسترسی پیدا کنند بدون اینکه من بخوام کار خاصی بکنم،همه چیز را خداوند از قبل برام فراهم کرده بود
و استاد عزیزم نکته ای گفتید و یاد گرفتم اینه که وقتی که فقط در شرایط تضاد سنگین تصمیم به تغییر می گیریم ،،تا اون عزت نفس خورد شده مون جون بگیره و سر پا بشه خیلی طول می کشه ،برای من نزدیک به پنج سال طول کشید به همین دلیل می خوام جزو دسته پیشرو یا حداقل گروه سوم باشم تا با اولین هشدارهای جهانم بیدار و آگاه بشم و خودم آگاهانه و مشتاقانه تغییر را در آغوش بگیرم انشاالله و همزمانی هدف کوتاه مدتم که مرور دوباره احساس لیاقت هست با دوره تغییر ،،نشان از هدایت لحظه به لحظه خداوندم هست زمانی که بتونم بشنوم و گوش بدم و قبول کنم و تسلیم راه درستی که به من نشون میده باشم
به نام خدایی که بی نهایت بخشندست و صاحب فضل ومهربونیِ بی پایانه
سلامودرود به استادبزرگوارم
از ته دلم سپاسگزارتم استاد ارزشمندم که با حرفات، با فایلهات، با نورت، راه دلمو پیدا کردم…
تو شدی صدای خدا توی روزایی که من گم بودم، و مسیرم رو به آرامش برگردوندی.
و یه تشکر ویژه از رزای عزیز دارم
که با وجود همهی سختیهایی که اونطرف دنیا، توی انگلیس کشید، با شجاعت شروع کرد به تغییر دادن خودش و حالا با ایمان و صبرش، الهامبخش من و خیلیای دیگهست.
واماتجربهی من از مسیر تغییر و بیداری درونی
قبل از تغییر: جایی که گم شده بودم
قبل ازآگاه شدنم از قوانین بدون تغییرجهان از بیرون همهچیز خوب به نظر میرسید،ولی درونم پر از اضطراب، دلسردی و پراز تنش بود،تاوقتی اوضاع خوب بود من خوشحال بودم،و وقتی کسی مریض میشد،ازدنیا میرفت،یا باافکار وتوجهات خودم کسی توزندگیم دخالتهای بی مورد میکرد،من کاملا واکنش گرا بودم و بسیار عصبانی و پرخاشگر می شدم،درحدی که تاچندین روز نمیتونستم باهمسرم درست رفتارکنم
تو رابطهای بودم که عاشق همسرم بودم،اما صداهای بیرون، دخالتها، قضاوتها و برداشتهای اشتباه اطرافیان،مثل باد سردی بود که آرامش خونهمون رو بهم میریخت،یه زندگی سو سو و کاملا سینوسی داشتیم ک مثل برگی درباد بایک جرقه ی کوچک همه چیز آتیش میگرفت و مابهم میریختیم
هر بار میخواستم چیزی رو توضیح بدم، اوضاع بدتر میشد،وانگارکه نمی تونستم باارامش ازخودم دفاع کنم یا سوءبرداشتهای دیگران رو حداقل با نرمی به همسرم توضیح بدم،و بگم که دیگران فلان برداشت اشتباهی که ازرفتار من گرفتن و ازمن به تو گله و شکایت می کنن،اینطور نیست که فکر میکنن،
احساس میکردم در قضاوت دیگران گیر افتادم،
و سکوت رو انتخاب میکردم چون فکر میکردم «حرف زدن فایده ای نداره».
اما اون سکوت،باعث میشد منو از خودم جدا کنه.
کمکم فراموش کردم من کیام، چی میخوام، و چقدر باارزشم.
و در همین تاریکی، یه صدای درونی به آرومی گفت:
«آیا زمانش نرسیده که دلت به نور برگرده؟»
همون صدای لطیف الهی که میگه:
وقتی از ترس و دلخوری دست برداری، من خودم راهِ آرامش را به تو نشان میدهم.
اون روز برای اولینبار فهمیدم سکوتی که از ترس باشه، عبادت نیست…
باید به آرامشی برسم که از ایمان میاد، نه از تسلیمِ ترس.
جرقهی بیداری
همهچیز از یه جلسه ای به اسم فقط روی خداحساب باز کن تویک کانالی باصدای استاد عباسمنش بزرگوار شروع شد،
اونجا یه جمله ای با این مضمون شنیدم که گفت:
کسی که دلش آرام باشه،نه ترسی داره ونه غمی ازگذشته به دلشه و فقط روی خداحساب بازمیکنه
اون جمله مثل نوری بود که وارد تاریکی ذهنم شد.
یه لحظه حس کردم خدا از زبونش داره به من میگه:
«من تو را آزاد آفریدم، چرا خودت را در زنجیر حرف دیگران حبس میکنی؟»
اون شب تا صبح گریه کردم،
اما نه از غم، از درک.
از اینکه فهمیدم تمام این مدت،
قدرت آرامش و عزتم درون خودم بوده و من به دست بقیه سپرده بودمش.واگه به خدا توکل کنم همه چیز درست میشه
کم کم،بیشتر ولع داشتم که از جنس این صحبتها گوش بدم،چندین روز پیگیرشدم ببینم که استادعباس منش کیه و چکارست،وقتی فهمیدم که ایشون از خدا میگه واعتبار تموم پیشرفتهای زندگیش رو به خدا میده،بیشتر ذوق داشتم بانتایجی که اون گرفته منم زندگیمو تغییربدم…
وقتی شروع کردم فایلهای دانلودی رو بعدازعضوشدن توی سایت گوش دادن،تا مدتها خبری ازاون دخالتها وقضاوتها نبود…
رابطه ی من وهمسرم به نسبت خیلی خوب تراز گذشته به نظرمی رسید،همسرم درکنارمن شروع به رفتن به کلاس های دوازده قدم کرد ومن هم دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم به کارکردن…
برکتها و شادیها کم کم ازراه رسیدن،به خیلی از آرزوهام رسیدم…
اماازیه جایی به بعد تمرکزم رو ازروی بهبود شخصیتم و روابطم باهمسر برداشتم و دوباره بوی دخالتها و قضاوتها به مشامم رسید و دلخوری ها،سکوتهای طولانی مدت،فاصله های فیزیکی و عاطفی طولانی،درک نکردن های متقابل،بی تفاوتی ها،مهمان های سرزده،که باهر مهمان سرزده ای که به خونمون میومدن کلی دلخوری ها و تنش های زیادی بین ماایجادمیشد،چون اون افراد آدم هایی نبودن که من میخواستم باهاشون خیلی گرموصمیمی باشم،وواقعا آدمهای مناسبی برای اینکه بااونها گرم بگیرم نبودن،وهرچی جلوتر رفتیم حتی به نسبت قبل اوضاع و شرایط زندگیم بدترهم می شد..
تااینکه دوباره تصمیم گرفتم باخریدن دوره ی هم جهت باجریان خداوند،اون گرمی و آرامش خونه رو برگردونم،اون عشقی که مابه همدیگه داشتیم رو دوباره به خونه برگردونم،واقعا به تمام معنا تلاشم رو داشتم می کردم،اما بازهم نتایج سو سو بود..
بااینکه دوره رو کارمیکردم،اما یه جاهایی معلوم بود خیلی دارم زور میزنم
تااینکه یک روز نشستم باخودم صادقانه صحبت کردم و تمام ضعفهای شخصیتی که داشتم رو نوشتم و یک چکاپ کامل ازخودم شروع کردم به نوشتن..
دیدم که من خیلی جاها دارم زیاداز حد به یک حرف بی ارزش از یک آدمی که هنوزخودش توتاریکی زندگی می کنه وزندگی جالبی نداره و ازقصد میاد همسرم رو علیه من پُر میکنه،واکنش نشون میدم،ومن هربار بادخالتهای اون آدما حس مظلوم نمایی و قربانی شدن داره بهم دست میده و همچنین نه حوصله داشتم که بحث کنم و نه میتونستم به آرومی همه چیو به همسرم توضیح بدم
بخاطرهمین باعث میشد باکلی حرف ناگفته سکوتهای طولانی تو زندگیمون حکمفرمابشه…
کم کم بانشانه هایی ازاین دست،که می دیدم مدتهاست من به همسرم عشق نورزیدم،مدتهاست ازش درستو حسابی سپاسگزاری نکردم،مدتهاست چشم توچشمش نگاه نکردم و باهاش صحبت گرم نکردم،اونجا به خودم گفتم اگه اینجوری پیش بریم حتما تاچندسال آینده ماازهم جداخواهیم شد،بهتره دیگه تمرکزم رو خیلی اساسی تر روی بهبود شخصیت خودم بذارم
به محضی که شروع کردم به تغییردادن یه کوچولو ازخودم،کم کم بوی عشق و بوی آرامش واقعی،بوی محبت،بوی شادی ازته قلب رو فهمیدم…
اولین گام کوچک
اولین گام کوچیکی که برداشتم هروز یک دعا روی یک وایت برد مینوشتم که مخصوص خودمو همسرم بود،وهمسرم هم وقتی اون دعای روی وایت برد رو میخوند قشنگ میفهمیدم داره باهام نرم تر میشه..
هروز باخودم تکرارمیکردم:”از امروز، قدرت درونم رو پس میگیرم.”
و هر روز فقط یه جمله رو هزاران بارباخودم تکرارمیکردم که:«آرامش من در دستان خداست، نه در رفتار دیگران.»
با هر بارگفتن این جمله، انگار گرهای از دلم باز میشد.
یاد اون وعدهی خدا افتادم که میگه:
اگر فقط به من تکیه کنی، من خودم برایت کافیام.
همین جمله شد ستونِ درونم.
یاد گرفتم ساکت باشم، اما اینبار از قدرت، نه از ترس.
آروم باشم، اما با ایمان، نه با ضعف.
مسیر تکامل
1. شکرگزاری روزانه
هر صبح سه چیز ازویژگی های مثبت همسرم رو مینوشتم و بابتش شکرگزاری میکردم
می نوشتم خدایاشکرت برای بودنش،برای لبخندش،برای خوابی که هرشب به راحتی می خوابه،برای اون صورت زیباش که وقتی می خنده لُپش چال میشه…خخ
هرموقه بهم میگفت فلان غذارو بپز،من باعشق بهش چشم میگفتم،برای کوچکترین دستوری که بهم می داد من میگفتم چشم..
هروز صبح که ازخواب بیدارمیشدم باخودم تکرارمیکردم:«خدایا، شکرت که هنوز امید دارم.»
یامیگفتم:«شکرت برای لبخندی که از همسرم دیدم.»
همون لحظهها حس کردم آیهای در دلم زنده شده:
اگر شکرگزار باشی، نعمتت را میافزایم.
2. دفتر باورهامو بازمیکردم و می نوشتم و می نوشتم…
هر فکرِ ناامیدکنندهای رو مینوشتم.
مثلاً: «من نمیتونم خودمو ثابت کنم.»
بعد کنارش مینوشتم:
«کسی که با نیت پاک عمل میکنه، خدا خودش شاهدشه.»
و یاد اون پیام الهی میافتادم که میگه:
خدا دلهای صادق را میداند، حتی اگر زبانشان خاموش باشد.
3. اهرم رنج و لذت
کم کم یاد گرفتم سکوتِ ترسناک، دردناکتر از گفتوگوی عاشقانهست.
به خودم گفتم: از این به بعد، هر حرفی بزنم،
فقط وقتی از عشق و آرامش میاد، نه از ترس.
و انگار خدا درونم میگفت:
“بندگان من، سخن را به نیکوترین وجه بگویند تا شیطان میانشان راه نیابد.”
4. اقدام الهامگرفته
یه روز انگار بهم الهام شد که هروز بدون دلیل ظاهری،برای همسرم یک پیامی عاشقانه بفرستم.
مثلا یه روز می نوشتم:
«ممنون که هنوز کنارمی، حتی وقتی نمیفهمیم هم رو.»
همون لحظه حس کردم نوری از آسمون روی رابطهمون تابید.
انگار خدا میگفت:
“نیکی و مهربانی را با نیکی پاسخ بده، که دشمنیها محبت شود.”
5. ستارهی قطبی
برای خودم ساعتها تا دل نصف شب می نوشتم ومی نوشتم که
«هدفت این نیست حق را ثابت کنی، هدفت این است که عشق را زنده نگه داری.»
و هر بار لغزش میکردم، صدایی از درون میگفت:
“در سختیها صبر کن، که من با صابرانم.”
چالش و بازگشت
گاهی هنوز اطرافیان با حرفهاشون فضا رو سنگین میکنن..
من دوباره سردمی شم،یا در خودم فرو میرم…
اما اینبار انگار فرق داره — چون دیگه دارم یادمی گیرم…
خدا همیشه بینِ من و هر حرف ناعادلانهای، حجابی از رحمت میکشه.
دیگه یاد گرفتم به جای توضیح دادن، آرام بمونم و بگم:
“پروردگارا، خودت بهترین دفاعکنندهای از دلهای مظلوم.”
اون لحظهها حس میکردم واقعاً تنها نیستم.
یه نیروی لطیف مراقبمه.
و هر بار از اون نقطه برگشتم، قویتر، آرومتر و عاشقتر.
نتایج ملموس
رابطهم با همسرم به مرور روشنتر و صادقانهتر شد.
دیگه نیازی به اثبات یا دفاع نیست، چون حسش میکنم که انرژی من دیگه از ترس نمییاد، از عشق مییاد..
حتی کارم هم بهتر شده، چون دیگه ذهنم درگیر قضاوتهای بیرونی نیست.و جالب اینجاست که وقتی خودمو رهاکردم،کم کم همسرم هم دیگه دل به دل اون آدما نداد و کاملا براش همه چیز ثابت شد،بدون اینکه من بخوام خودمو به آبو آتیش بزنم و خودمو ثابت کنم…
و مهمتر از همه اینکه،
فهمیدم قدرت واقعی یعنی اعتماد به خدا وقتی هیچچیز معلوم نیست.
یعنی همون نغمهی آشنا که در دل آدم نجوا میکنه:
“به من بسپار، من بهترین تدبیرکنندهام.”
حالا میفهمم تغییر واقعی، فقط عوض شدنِ رفتار نیست…
یه تولد دوبارهست.
یه بازگشت به خدا، از دلِ خستگیها و سکوتها.
من فهمیدم خدا هیچوقت از من دور نبود،
فقط من انقدر در سر و صدای دیگران غرق بودم که صدای عشقش رو نمیشنیدم.
و حالا با هر نفسی، با هر دعایی که هروز روی وایت برد می نویسم و روی دیوارخونمون می زنم،
دارم برمیگردم به اون آرامش ازلی که میگه:
“آیا در یاد من، دلها آرام نمیگیرند؟”
آف کورس که آرام میگیرد…
الهی صدهزارمرتبه شکربرای امروزم برای صلاتی که دوباره دراین سایت مقدس اقامه کردم
الهی شکرت که من خالق تک تک لحطات زندگیم هستم و دارم به زیباترین شکل ممکن رابطم رو باهمسرن ازنو میسازم
استاد میخوام مثل خودت به یاری الله که میگی رابطه ای باعشقم دارم که توهیچ افسانه ای نوشته نشده،من هم ازصمیم قلبم دارم باایمان تلاشمو می کنم که رابطه ای باعشقم بسازم که بقول شماتوهیچ افسانه ای نوشته نشده باشه،ان شالله
خدایاصدهزارمرتبه شکر که یک گام دیگه برای تغییرشخصیتم برداشتم…
– وضعیت روابط با همسر که اصلا نگو من نمی تونستم حتی پشت گوشی دو تا کلمه معمولی بهش بگم و مدام به جر و بحث ختم میشد یا رو در رو که هیچ وقت نمی تونستم به یک مسیر خوبی کلمات رو ببرم و یک غرور کاذب همیشه داشتم که فقط باید حرف خودم باشه حتی اگه تصمیم اون بهتر از من بود و الا ماشاالله و به ظاهر زندگی خوبی بود البته نسبت به بقیه که زندگی منفجر داشتن مقایسه می کردم که توی اطرافم به وفور بود .
– در روابط با خداوند که مشرک به تمام معنا بودم و مدام دستم روی نرده حرم تمام امام هایی بود که باید ازشون آرزوهای دست نیافتنی رو می گرفتم و تازه بلدش شده بودم که کدوم امام یا امام زاده بهتره که برم بیشتر ازش خیر و برکت بگیرم .
– در روابط با پسرم همیشه توی صحبت کردن توی حرفش می پریدم و حرف خودم رو غالب می کردم بهش و اجازه نمی دادم آقا حتی حرفش تموم بهشه و این در تمام زندگیم بود و در تمام مذاکرات با اشخاص تکرار میشد و انگار که به یک موضوع لذتبخش تبدیل شده بود .
– ترس از رفتن به دل ترسها رو داشتم
– خدا ترس تا دلت بخواد
– ترس از عذاب خداوند تا دلت بخواد
=> زندگیم تحت تاثیر عوامل بیرونی هست تا دلت بخواد
=> اگه پدر مادر عاق کنند بدبخت میشی سر لوحه زندگیم بود یعنی کار خوب خودم رو به این وصل کرده بودم که خدای نکرده این اتفاق نیوفته
=> قرآن خوندن بدون نفهمیدن اصل موضوع تا دلت بخود الان یادم اومد آقا کل سال چشم می کشیدم که شبهای قدر بشه برم قرآن رو بزارم روی سرم تا خداوند گناهانم رو پاک کنه !!!!!!!!
=> نداشتن قدرت همین خود افشایی که آقا اگه کسی بفهمه چی میشه
=> قدرت نداشتن بخشیدن هیچ کسی و حتی گرفتن انتقام
=> کینه و نفرت تا دلت بخواد و عقیده داشتم که خدا حقش رو کف دستش میزاره
=> یادمه حتی اتفاقی می افتاد می گفتم دیدی خدا حقش رو کف دستش گذاشت
=> خود بزرگ بینی و تکبر تا دلت بخواد
=> نگاه از بالا به پایین با دیگران داشتن تا دلت بخواد
کلا استاد خیلی حقیر و کوچک بود دنیای من در مجموع
2- جرقه :
یک روز از ته دلم از خداوند خواستم در عین حالی که می ترسیدم مثل سگ ازش ، گفتم یا جوابم رو میده یا نه دیگه یعنی دلم رو استاد به دریا زدم که انگاری راهی دیگه نداشتم غیر از این و با دلی روشن که اگه این نشه راهی نیست رو انتخاب کردم
=> آقا گفتم چرا من این قرآنی که نقشه راه هست و شما بدون اینکه جرات کنه کسی تغییر بده در اون رو من نمی فهممش؟
و به صورت کاملا اتفاقی در زمانی که استاد محصولات زیادی نداشت من در سرچ گوگل با سایت پرودگار منو آشنا کرد .
و چون پول خاصی نداشتم تک به تک فایل های رایگان رو شروع کردم و با اینکه محصولات استاد رو سایتهای زیادی با قیمت بسیار پایین می فروختند اما من تنها کاری که کردم گوشم رو و چشمام رو بستم به روی اونا و متعهد کردم خودم رو و گفتم آقا حالا که خداوند این نعمت رو در اختیار من قرار داده وقتش عمل کنم .
3- اولین اقدام کوچک اما عملیت چه بود :
به هیچ کس نگفتم چی پیدا کردم و فقط و فقط روی بازسازی خودم کار کردم .
4- فرآیند تکاملی :
استاد واقعیتش من در اون زمان اصلا باورم نمی شد که محصولات اینقدر توی زندگیم تاثیر میزارن و با فایلهای رایگان نتایج خیلی خوبی گرفتم و اوایل حالم خیلی خوب شده بود و انگاری که رنگ جهان اطرافم خیلی تغییر کرده بود آدما رو جور دیگه می دیدم زندگی برام رنگ و بوی دیگه داشت و انگاری که تازه متولد شدم در کل و این شروعی دوباره بود اما توی وقتی که فرزندی رو خداوند بهمون داده بود خدارو شکر.
5- چالش و غلبه :
استاد چون من کارم فنی هست یعنی هم با تکنولوژی هم عملی هست و نتایج رو باید تکاملی جلو بریم بعنی از طرح و برنامه و نقشه بگیر تا خرید مواد اولیه تا اجرای طرح با تیم و حتی بازخورد نتایج رو می گرفتیم قاعدتا با تضاد های زیادی برخوردم و نشانه ای که از خداوند گرفتم بهم گفت دوره تضا و هدف گزاری و چگونه فکر خداوند را بخوانیم رو بخر .
و شروع تحول آغا شد .
6- نتایج ملموس:
اولی اینکه من به تدریج نقش عوامل بیرونی رو کمرنگ کردم .
– کمتر از تهدیدی های دیگران می ترسیدم
– کمتر از تلسم یا جادو یا چشم زخم می ترسیدم
– وقتی دیدم هیچ کاری از دست امام زاده یا امام بر نیومده توی سراسر زندگی من کم کم شرک رو گذاشتم کنار
– بتدریج فهمیدم هیچ کسی قدرتی نداره برای تغییر زندگیم و یک جایی تنهام میزاره
– بتدریج فهمیدم من نمی توانم زندگی دیگران رو تغییر بدم
=> بتدریج فهمیدم اگه خودم حرکتی نکنم از بیرون هیچ کوفتی هم گیرم نمی یاد
– کم کم فهمیدم وقتی خودم زندگیم رو می سازم حتی بسیار هم اندک ولی لذتبخش تر هست از کاخی که با منتی از دیگران برای من همراه داشته باشه .
– من تونستم فرزندم رو از وضعیتی که توی کلاس نفر آخر در روابط و نتایج درسی و فیزیک بدنی ووو بود رو طی چند سال با هدایتهای جادویی پرودگارم برسونیم با هم به جایی که توی دانشگاه به جای استاد هم تدریس داشت و تمام دانشجویان از پسرم اشکالات درسی رو راهنمایی می خواستند و حتی نفر اول دانشگاه شد و من چقدر در خلوت خودم از داشتن این نعمت از خداوند سپاسگزارم اما بقول استاد خیلی هم بخودم مغرور نمی شم چون نتایج خودش هست و من خودم به خودی خود لایق نعمتهای عالی خداوند هستم.
=> الان مثل آدم می تونم خیلی خوب و متعادل با همسرم آداب معاشرت داشته باشم . شاید خنده دار باشه برای شما این حرفا استاد اما اینا واقعیت زندگی منه .
=> الان می تونم حرفم رو براحتی به مخاطبم بزنم بدون رودربایستی و این خیلی قبلا برام سخت بود و خیلی مراعات می کردم که شاید بهش بر بخوره یا می گفتم این حرف خیلی زشته ازش بپرسم شاید بخودش بگه این چه سوالیه دیگه؟ یا این شخص خیلی معروفیه اصلا جواب منو نمی ده یا این سوال بچه گونه رو از این شخص مهم بپرسم؟
– استاد دارم دیتیل جلو میرم بخاطر اینکه شما هم توی این پروژه عالی کار کردین و من وظیفه خودم رو دیدم که مغزم رو بریزم بیرون
– اگه من تونستم به لطف پرودگارم به این نقطه برسم بخاطر فضل بی پایان خودش هست و گر نه توی همون فضای گمراهی قبلم شناور بودم و دست و پا میزدم .
=> البته به ظاهر زندگی خوبی بود ولی پر از ابهامات .
چون من راه و مسیر بهتری رو ندیده بودم و الگوی بهتری رو نداشتم .
=> دیروز توی کوه نوردی استقامتی رفتم فقط با یک شیشه آب و البته نمک نبرده بودم اگر قبلا بود قدرت درخواست نداشتم و غرور اجازه نمی داد از کسی کمی نمک بگیرم و با خودم می گفتم زشته!!!!!!!
استاد واقعا نمی دونم توی مغز من چی بوده .
و الان شهامت انجام برای این کار کوچیک رو دارم و خدا رو شکر میکنم که از دست بندگان می تونم نعمتهای عالی رو بگیرم .
=> یا یک جایی رفتم کوه نوردی ماشین رو بردم پارکینگ بزارم و هم زمان با یا نفر دوست شدم و هم صحبت شدم رفتم پول پارکینگ رو حساب کنم یک مبلغ پرتی گفت استاد اگه قبلا بود با غرور می دادم و بعد بعدأ پشیمون می شدم ولی همونجا قبول نکردم و رفتم جای دیگه بعد توی مسیر به دوستم برخورد کردم گفت چی شد گفتم من به یک جای دیگه رفتم چون مبلغ غیر عرف از من خواست
جالبه دوستم گفت من مجبور بودم دادم و من بهش گفتم من حرف زور رو نمی تونم تحمل کنم استاد قبلا من شجاعت این کار رو نداشتم .
سلامت خدمت استاد جانم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان در این پروژه بی نظیر
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل تغییر تو بدترین شرایط بودم ،هم مالی ،هم روابطی ،هم سلامتی ،هم عزت نفس ،
خیلی احساس پوچی داشتم حالم از خودم بهم میخورد ،میدونستم که باید تغییر کنم ولی نمیدونستم چجور تا اینکه با استاد جانم اشنا شدم .
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین فایل استاد من کلیپ انگیزشی رو گوش کردم تو کانال تو تلگرام دیدم اون معجزه کرد برام ،بعد اون فایل های توحید عملی بشدت روم تاثیر داشت و دوره مقدس 12قدم بی نهایت عالی بود ،بعد رواشناسی ثروت 1 از لحاظ مالی خیلی تغییر کردم شغل دلخواهمو رو به را کردم درامد عالیم داشتم ،و دوره احساس لیاقت که نگم براتون از لحاظ شخصیتی کامل عوض شدم ،اون چیزی که خودم دوست دارم ،برا خودم زندگی میکنم ،عوامل بیرونی خییلی کم رو من تاثیر میذاره،نمیگم عالیم باید همیشه کار کرد تا از اینی که هستی عالی تر شی .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
من ترس از مسافرت تنهایی داشتم همیشه میگفتم نمیتونم مسافت طولانی رو تنها برم . یه روز با خودم داشتم صحبت میکردم دوست داشتم برم مسافرت عالی که تنها برم یه حسی بهم میگفت برو نجواهای شیطان میگفت نه نمیشه یه زن تنها این همه مسافت رو بره ،الهام خانوم به قول استاد میگفت برو به خدا توکل کن منم حرف الهام خانومو گوش دادم مسافت چند هزار کیلومتر رو رفتم حتی تو شبم رانندگی کردم و شد بهتررررین سفر زندگیم پر از اتفاقات عالی بود برام ،الهامات دریافت میکردم نشونه ها میومد ،اصلا بی نظیر بود اون سفرم خداروشکر ،
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.؟
من تمرین ستاره قطبی تو دوره 12قدم خییلی کمک کرده و میکنه این تقریبا نزدیک 3ساله من هرروز انجام میدم روتین روزانه ست برام.
مثلا من چند وقت پیش تو تمرین ستاره قطبیم نوشتم خدایا من ازت میخوام یه خونه بزرگتر داشته باشم چجوری و من نمیدونم خودت میدونی قشنگ این درخواستم تیک خورد خونه بزرگ تو بهترین منطقه با ویو عالی خدای مهربانم برام جور کرد البته هنوز اسباب کشی نکردم اونم به امید الله منتظرم کی دستور بده برم منتظر نشونه م .
واقعا من با آموزش های استاد نغییر اساسی کردم .باورهای توحیدیم خیلی قوی تر شده برا هرچیزی از خدا هدایت میخوام ،جاهایی که گیر میکنم میگم خدایا من تسلیمم هیچی نمیدونم،قشنگ درها رو برام باز میکنه نشونه ها میفرسته خداروشکر .
ممنونم ازتون استاد قشنگم خیلی عالی بود دمتون گرم ،ممنون از خانوم شایسته جان دستتون درد نکنه برا زحماتتون سپاسگزارم ازتون .
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت خانم رز
این فایل من 3سال پیش گوش دادم دراوج فلاکت وبدبختی و ورشکستگی.
شنیدن این فایل زندگی من رومتحول کرد باخودم گفتم اگربرای رز عزیزشده پس برامن هم میشه
من حدود 5سال پیش ازطریق یه استاد عزیز دیگه بااستاد عباس منش آشناشدم ولی چون سوادنداشتم نمیتونستم ایمل درست کنم ودرسایت ثبت نام کنم چند ماه گذشت ومن فایهای رایگان گوش میدادم ولی نمیتونستم مطلب بزارم ولی بلاخره تونستم ایمل بدم برام درست کنن وواردسایت شدم خدایاشکرت
انگار واقعا وارد یه جهان دیگه شدم چقد اینا اینجا باادب هستن خدایا
با فایل های هدیه شروع کردم کم کم حالم خوب شد ونتایج نمایان شد بعد یک سال زندگیم سرسامون گرفت کارکسب خوب درامد عالی ماشین خوب رابطه عالی…..خدایاشکرت
ولی 2سال پیش همچی خراب شد ورشکست شدم بخاطر اشتباهات خودم تمام زندگیم ازدست رفت ماشین خونه یه مقدارطلا داشتم همچی رفت من بودم با خانمم ودوتا گل پسر با لباس های تنمون و 1میلیارد و500ملیون بدهی…
ولی چون درسایت حضورداشتم خودم رونباختم وباتوکل به خدا شروع کردم مهاجرت کردم به تهران و ازنوشروع کردم به ساختن خودم باورکنین درکمتراز یک ماه نتایج نمایان شد.
دقیقا یادمه یه روز خانمم زنگ زد که یک سال پیش حدود10ملیون طلا شرطی خریدم ازپسندازم حالا همون 10ملیون شده 90ملیون چراغ اول روشن شد برگشتم شهرستان یه وانت خریدم وبرگشتم سمت تهران همون توی مسیر اولین دوره ازسایت خریدم دوره شیوه حل مسائل زندگی واین دوره باعث شد تحول بزرگی درمن شکل بگیره ومن تمام مسائل پیش امدرو خودم باتوکل برخدا وآموزش های استاد حل کنم وخداروشکر هروزبهترازدیروز پیش میرفت تااینکه یه روز توی اتوبان هدایت شدم به فایل (رز )عزیز چقد اشک ریختم باشنیدن این فایل چندین چندبارگوشش دادم زدم کنار وچند دقیقه ای فکرکردم گفتم خدایامن ببخش من به خودم ظلم کردم من همین الان خیلی چیزهای خوب توی زندگیم هست که میتونم سپاس گزارشون باشم
وهمونجاشروع کردم به نوشتن ….
ومن درکمتراز1سال نیم تمام بدهی هایم راصاف کردم یه خونه نوساختم شهرستان برگشتم شهرخودم وکارکسب خودم رو زدم وهروز ایده های عالی به ذهنم میاد برای گسترش کسب کارم خدایاشکرت
رابطه ام با همسرم ودوتاپسرهام عالی شده امسال پسربزرگمم درکنکور قبول شده خدایاشکر وزندگی هروز داره روی خوشش رو به من نشون میده هرچقد که من روی خودم کارمیکنم تاکید میکنم هرچقد روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
ولی خب بعضی وقتها هم میشه که ازمیر خارج میشم ولی خداروشکر خیلی زود قلبم آلارم میده ودوباره مسیر پیدامیکنم. درضمن دوره 12رقدم روهم من حدود یک سال نیم پیش خریدم و نتایج فوقالعاده گرفتم ازش .
ممنون وسپاسگزار ازاستاد عزیزوتمام دوستان هم فرکانسی که نتایجشون باما به اشتراک میزارن.
ودراخر امیدوارم اسم این خانم عزیز (رز) من درست نوشته باشم
وقتی دوره هم جهت با خداوند استارت خورد،هرچقدر جلوتر میرفتم
و شما درمورد سپاسگزار بودن صحبت میکردین برای کوچیکترین نعمت یا بدیهی ترین نعمت میگفتین
من یاد حرفهای رزا جان میوفتادم
قشنگ یادمه میگفتم وقتی رزا جان برا سیب تو یخچالش سپاسگزاری میکنه
باید به اون همه نعمت دسترسی پیدا کنه
متوجه میشدم دلیل موفقیت های رزا جان رو
——————————————
در مورد سوالات این بخش
قبل از تغییر کجا بودی؟ یادمه قبل از آشنایی با استاد اصلا زندگی خوبی نداشتم،همیشه رو به خدا میکردم میگفتم ینی منو آفریدی تا سرویس بدم و بچه بدنیا بیارم،بدشم بیوفتم بمیرم!
آرزو ها وهدف هایی که فکر میکنم باید با خودم به گور ببرم و هیچ وقت نمیتونم بهشون برسم
چون همسرم اجازه نمیده
چون من شرایط رو ندارم
هیچ دوست وآشنایان نداشتم
ترسها بی نهایت بودن
حتی نمیتونم با خدا صحبت کنم
جرقه:کدام فایل استاد باعث شروع تغییرات شد؟
فایل فقط روی خدا حساب کن و فایلهای توحید عملی بودن
اولین اقدام کوچک عملی چی بود؟ خریدن قدم اول 12 قدم
فرایند تکاملی:شکر گذاری بود و نوشتن ستاره قطبی
چالش و غلبه:کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟
بارها شده تو این مدتی که تو این مسیر بودم دلسرد شدم،خسته شدم،آموزش ها رو متوقف کردم چون اون چیزی که از استاد میشنیدم خیلی زیاد فرق داشت با اون چیزی که در اطرافم شنیده بودم و باور کرده بودم
اما وقتی نتایج بچه ها رو میخوندم دوباره انگیزه میگرفتم،یا بارها شده شما یه فایلی رو تو سایت گذاشتین و حرفهایی زدین که باعث شد برگردم به مسیر
نتایج ملموس:چه تغییرات واقعی رخ داد
رابطه ام با همسرم خیلی تغییر کرده
از نظر مالی منی که قبلا لنگ یه شارژ 2 تومنی بودم
الان به لطف خدا به اندازه نیازم پول تو کارتم هست
یا به طرز جادوئی چیزی که بخوام خداوند از بی نهایت دستانش بهم میرسونه
از همه مهم ترمنی که نمی تونستم با خدا حرف بزنم، همش احساس گناه داشتم،نمازم رو میخوندم و سریع سجاده رو جم میکردم و میرفتم دنبال کارهام
شاید بزرگترین باگ من همین جمله باشه: خدایا من نمیدانم! تو به من بگو
راستش خیلی ادا درمیارم که خدایا تو بهم بگو..اما صادقانه وقتی نگاه میکنم میبینم بیشتر زندگیم به تدبیر خودم تکیه کردم و ضربه خوردم تا به هدایت الهی
تو مواردی که به خدا صادقانه تکیه کردم خداوکیلی جواب گرفتم..ازدواج نمونش بود که هیچی نداشتم و خداوند بهترین شرایط رو برام فراهم کرد..خونه نمونش بود..شغل هم همینطور..
اما در زمینه کسب و کار، مدام با تدبیر خودم تو این سالها دویدم و نتیجه نگرفتم..مدام با تدبیر خودم آموزش دیدم بدون این که صدای خدا رو شنیده باشم..تو این 12 سال گذشته ده ها آموزش دیدم و مدام رها کردم و سراغ آموزش جدید رفتم
تو روانشناسی ثروت متعهد کردم خودمو که پامو از کفش خدا بکشم بیرون..روی خودم کار کنم تا خدا بگه چطور.. و بعدش تو مسیری قرار گرفتم که فکر کردم هدایت خدا رو دریافت کردم..اما اشتباه کردم..باز از ظن خودم تبعیت کرده بودم
چرا؟ بخاطر این که من به اندازه کافی تسلیم نشده بودم..بخاطر این که من صدای خودمو میشنیدم نه صدای خدا رو
من باید اینقدر متعهدانه روی خودم کار کنم که این صداهایی که میگن چطور، چطور ساکت شن..اون پیش زمینه هایی که میگن چطور چطور تضعیف بشن تا بتونم صدای خدای عزیزم رو بشنوم
اگر تو ازدواج، شغل و خیلی موضوعات دیگه نتیجه گرفتم چون هدایت خدا رو سرلوحه قرار دادم، تو کسب و کار هم میتونم به این موفقیت برسم..فقط باید محرم بشم..باید برسم به جایگاه صمت و صدق..باید ساکت بشم..گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
باید مثل روزای عزیز، برسم به جایی که حقیقتا تسلیم بشم و بگم خدایا من نمیدونم..تو بهم بگو
سلام خدمت شما استاد عزیز و خانم شایسته و همچنین خدمت همه دوستان عزیزم تو این سایت فوق العاده
گام دوم:
نقش باورهای توحیدی در تجربه خشبختی
دوس دارم اول یه تیکه هایی از فایل و صحبت های رزای عزیز که خیلی جالب بود برام البته قبلا هم من این فایل گوش کرده بودم بگم و بعد برم سراغ داستان خودم
(عیب نداره ناراحت بشی ولی عیب داره تو ناراحتی بمونی و همه چیز برمیگرده به اینکه تو چقدر بتونی شکرگذار داشته هات باشی حتی اگه خیلی خیلی کوچیک باش و بتونی به هر طریقی شده حال خودت خوب نگهداری و به احساس خوب برسی همه چیز در گرو همین خلاصه میشه )
(باید قدم اول برداری بعد رسیدن به حال خوب و اون قدم اول قدمی که با شرایط اون روز تو قابل انجامه فقط باید یکم شجاعت داشته باشی یکم ایمان و توکل)
(خیلی مهمه که تو بتونی از زاویه ای به اتفاقات نگاه کنی که حال خوبی بهت بده مثل رزا که خداروشکر کرد با اینکه بهش گفته بودن نمیخوایم شما رو گفت خوب حداقل یکی جواب من داد و جالبه که بعدش همون آدم گفته که یکی از کارمندهای من رفته و تو بیا سرکار اینجوری که اگه حالت خوب باشه همه چیز فراهم میشه واس رسیدن تو به خواسته ات)
خیلی جالبه وقتی شما ایمانت نشون میدی و دست به یه عملی میزنی ایمان واقعی که به عمل منجر بشه اون وقت معجزه ها واست اتفاق میفته
این یادت باش اگه چیزی بهت گفته میشه و میری انجامش میدی شاید اون لحظه بگی خب که چی من این کار انجام دادم این که چیزی برا من توش نداشت یا اون چیز بزرگی که من میخواستم بهم نداد ولی میبینی این یه جای دیگه بدرد تو میخوره شاید یه روز دیگ یک هفته یک ماه یا یک سال دیگ مثل داستان رزا و اون کار تو رستوران که بعدش تو پیش پرداخت بدردش خورد
واسه تمرین این فایل یادمه اون روزای اولی که با فایل های استاد آشناشدم خواهرم یه دوره داشت و بهم داده بود و یادمه من از صبح تا شب مینشستم فایل ها رو گوش میدادم و مینوشتم تو دفترم و یادمه به خودم قول دادم که درآمد خودم 3 برابر کنم.
و کاری که کردم این بود که حالم خوب بود یه حسی تو وجودم بود که انگار یه قدرتی درونم شکل گرفته بود یه شعله ای که هر روز برافروخته تر میشد.
اون موقع حس میکردم این کاری که الان دارم واسم کوچیک و این کار قرار نیست من به اون درآمد 3 برابری برسونه و با قدرت رفتم استعفا دادم از اون شهری که بودم اومدم بیرون رفتم جای دیگه و اونجا بود که شرایط و اتفاقات جوری رقم خورد که من تونستم کلی پس انداز کنم کلی چیزهای جدید که تا اون موقع نمیتونستم بخرم خریدم ماشین خریدم و انقدر این حال من خوب بود که یادمه از خدا خواستم بهم کمک کنه مریضی مادرم خوب بشه
یه راهی چیزی، مادر من چندین سال درگیر بیماری آلزایمر بود و من بخاطر اینکه تو اون شرایط نبینمش بعضی وقت ها 6 ماه خونه نمیومدم چن نمیتونستم تو اون حال ببینمش و یادمه انقدر حالش بد شده بود انقدر قرص در روز بهش میدادن که دیگ تقریبا با یه مرده هیچ فرقی نداشت و یادمه خواهرم گفت دکترش گفته اینا این شکلی هستن دیگ به جایی میرسن که دیگ هیچی نمیخورن و در نهایت میمیرن.
اونجا بود که من هر روز از خدا یه راهی میخواستم که بهم بگه و یادمه یه روز یه جرقه ای تو ذهنم خورد که بیا دیگ بهش قرص نده و قرص هاش کم کن آروم آروم با اینکه بقیه مخالف بودن که نه ممکن حالش بدتر بشه گفتم از این بدتر هم مگه میشه.
مامان که همین الان هم با یه مرده خیلی فرق نداره و اونجا بود که شروع کردم یک چهارم از یکی از قرص هاش کم کردم تا یک هفته و این پروسه همینجوری ادامه داشت تک تک قرص هاش هی یک چهارم کم کردم بعد نصفش کردم بعد یک سوم بهش میدادم بعد یه دونه یه دونه قطعش کردم و مامانم هر روز بهتر و بهتر میشد دیگ سرش میومد بالا دیگ غذا بهش میدادی دهنش باز میکرد خودش غذاش میخورد
و جالبه که دیگ رسیده بود به جایی که فقط دو تا قرص میخورد از روزی شاید 15 تا 20 قرص و اون دو تا هم یکیش برا فشار خون بود یکی دیگ هم برا بیماری بود
و جالبه اون چن کپسول بود نمیشد نصفش کرد و واسه همین شروع کردم یه روز در میون بهش دادم بعد دو روز در میون و بعد دیدم نه حالش بد میشه در واقع یه جوری میشد وقتی این نمیخورد که یه دفعه میپرید مثلا نشسته بود یهو میفتاد یا اگه راه میرفت یهو از پشت میفتاد نمیدونم چه تاثیری داشت ولی جالب بود همون بهش میدادیم حالش خوب بود
درسته خوب نشده بود کامل ما رو هنوز نمیشناخت خوب حرف نمیزد ولی حداقل این بود میخندید راه میرفت غذا میخورد راحت سوار ماشینش میکردی میبردیمش بیرون خیلی خوب بود به نسبت قبلش و من هر روز خداروشکر میکردم که مامانم الان هر لحظه میخنده شاد حالش خوبه میتونه زندگی کنه حداقل
خیلی جالب بود شاید اگه من به جای بقیه قرص ها اول این کپسول بهش نمیدادم میدیدم حالش اینجوری دیگ ادامه نمیدادم میگفتم خب بدتر میشه ولی جالب که اون آخرین قرصی بود که خواستیم کمش کنیم و اینجوری که خدا هدایتت میکنه
حتی بهتر از بهترین دکتر های شهر که 6 ماه یک بار وقت میدن و ادعا دارن همینه دیگ آخرش همه اینجوری میشن.
از اون ماجرا الان 8 سال میگذره و مادر من همچنان مثل همون روزی که دیگ همه قرص هاش قطع شده داره زندگی میکنه درسته یکم ضعیف تر شده که طبیعی نسبت به 8 سال پیش ولی همچنان میتونه راه بره میتونه قضا بخوره میتونه سوار ماشیب بشه بره بیرون و ما میتونیم از بودن و دیدن و لمسش و بوسیدنش لذت ببریم چیزی که شاید اگه اون مسیر ادامه میدادیم اون قرص ها رو میخورد الان سال ها بود که دیگ نداشتیمش.
مثال زیاده خواستم این بگم که اگه با تمام وجود باور کنی این هدایت باور به معنای واقعی کلمه اینکه از درون اون حس کنی اینکه تو هر لحظه حالت خوب باشه بتونی ذهنت کنترل کنی بتونی از تک تک لحظه های زندگیت لذت ببری اون وقت که از بینهایت راه به چیزی که میخوای میرسه شرطش فقط باور فقط ایمان فقط موندن تو حال خوب فقط سپاسگذاری فقط به قول استاد تو دوره هم جهت با جریان خدا حفظ مومنتوم مثبت و اجازه ندادن واسه شکل گیری مومنتوم منفی و اونجاست که معجزات رقم خواهد خورد
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد عزیزم وسلام ب بانو شایسته و سلام ب همه عزیزای این سایت
پروژه تغییر در اغوش
راستش من وقتی وارد این سایت بهشتی شدم هدفم تغییر تو تمام جنبه های زندگیم بود میخواستم کلی تغییر کنم بنظر خودم این اتفاق برای خودم روشن ومن از این بابت در ارامش وخوشحالم
از خدا میخوام هدایتم کنه
استاد جان من میخوام در مورد شخصیتم بیشتر کار کنم وارامش وشکر گزاری رو بیشت تمرین کنم فایل خیلی خیلی گوش میدم و عشق میکنم
دفتر شکرگزاری دادم
مطمعنم منم نتیجه های میگیرم
میخوام ی اتفاق خوب برام پیش بیا با توکل ب خدا پسرم شغل مناسب داشته باش وازدواج کنه وارد زندگی جدید بش
این یک تغییر در خانواده امسال من فعلا هیچ نشانه ای نیست یک چیز غیر ممکن ولی من با تمام احساس خوب ب خدا مسپارم تا این فرایند زیبا رو با تمام وجودم ببینم ا احساسش کنم خدایا شکرت ک هستی
خدایا شکر بابت این سایت بابت استاد وبابت همه دوستانم به امید فعال بودنم در این پروژ ودریافت نتیجه الهی رحیمی از گرگان
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا شکرت که تونستم توی این پروژه شرکت کنم
منم می تونم مثل بقیه که توانستند
تمرین
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل از تغییر در شرایطی بودم که بسیار بسیار شرک درونی داشتم و ازش بی خبر بودم ،بارها سوره حمد را که استاد توضیح داده بودند تو جلسه های مختلف میومدم مشتاقانه اون چه ازش می فهمیدم را می گفتم و چقدر بقیه کف می کردند و در سکوت فقط گوش میدادند،،چقدر این کار احساس مهم بودن بهم میداد و خودم را در قالب یک انسان مومن و خوب میدیدم که دارم رسالتم را انجام میدم ولی نمی دونستم که کلام مهم نیست ،بلکه اون باورهای بسیار ریشه دار قدیمی توی ناخودآگاه هستند که دارند کار می کنند و اونها دارند شرایط زندگی ما را مستقل از هوشیاری ما خلق می کنند و چون اون حرفهایی که می زدم راجب به توحید فقط سطحی بود و به ایمان و باور تبدیل نشده بود ،جهان هم بهم نشون داد که واقعاً کی هستم و باورهای پنهان شرک آلود قدیمی چنان ضربه ای به من زدند و من را به چنان شرایطی رسوندند که روزی چند بار آرزوی مرگ می کردم و چنان دنیا را برام سخت کردند و چنان در قعر عمیق ترین چاه جهنمی من را کشوندند و چنان فرکانس من را پایین بردند که احساس می کردم بدبخت تر و فلک زده تر از من در جهان وجود نداره،،تمام راهها را به روم بستند،،نه راه پیش برام گذاشتند نه راه پس،،می دونی،،اینقدر ضربه خوردم از این شرک درونی و باورهای نامناسب شرک آلود که سعی میکنم همیشه اولویتم توحید باشه حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام روابطم باشه در جهان و حتی اگر تنها ترین آدم باشم ،،اما می دونی چیه؟ این فقط در حد حرف هست و می دونم که چقدر این باورهای شرک آلود، درونی و عمیق و موذی هستند و هر دفعه به شکلی بخصوص در لحظات تضاد یا کمرنگ شدن ایمان بالا میان،پس از خداوند می خوام خودش هدایتم کنه به مسیر توحید بیشتر و بیشتر و واقعی تر و ایمان بیشتر
به نظرم شرک یعنی بی ایمانی و توحید یعنی ایمان بی قید و شرط ،،خیلی خیلی راه دارم تا به نزدیکی های اون جا برسم ولی همین که دارم حرکت می کنم به سمتش عالیه خدارو شکر
در اون زمان گرفتاری ذهنی که داشتم و متوجه وجود این باورهای شرک آلود درونم و این آبشخور اتفاق های بسیار وحشتناک زندگیم نشده بودم ،احساس ناامیدی و ترس و وحشت و حسرت و افسوس داشت من را می کشت و عملا داشتم خودم ،خودم را نابود میکردم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
واقعیتش اون موقع دوره عزت نفس استاد را داشتم ولی نصفه نیمه یادم بود،،تنها چیزی که می دونستم این بود که عزت نفسم پایین اومده و تنها عاملی که باعث شده بود توی اون شرایط بمونم این بود که می دونستم طبق قانون نمی تونم از خودم فرار کنم،،باید بفهمم علت این همه بدبختی چیه که در درون منم هست ،می دونستم که باید بمونم و آگاه بشم که چه چیزی چه باوری چه بخشی از من داره این شرایط را از جهان برام جذب می کنه ،،یادمه توی اون شرایط جهنمی،هدایت شدم به دیدن فایلهای زندگی در بهشت ،،یعنی فقط به اندازه زمان همون قسمت فایل زندگی در بهشت ،فقط به همون میزان می تونستم به شرایطی که برام پیش اومده بود فکر نکنم،،اره این همزمانی شروع فایلهای زندگی در بهشت ، جرقه آغاز تغییر در من بود و باعث شد بتونم لحظاتی از روز را نفس بکشم و حداقل احساس بد نداشته باشم و بعدش جسته گریخته فایلهای عزت نفس که داشتم از قبل را گوش می دادم و کم کم شرایط بیرونی من یه ذره تغییر کرد
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
دیدن فایلهای زندگی در بهشت و برداشتن تمرکزم از مشکلات فقط برای دقایقی در روز (خانم شایسته عزیزم خداوند بهتون برکت بده ،با این کار دستان حمایت خداوند شدید برای من)
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
نوشتن خواسته هام تو دفترم در تنهایی خودم و خواستن از خداوند که کمکم کنه
گوش دادن جسته گریخته فایلهای عزت نفس
تکرار این باور که خداوند به قلبم آورد که:
من در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین موقعیت و بهترین ارتباط قرار دارم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
در نهایت توی تضادی قرار گرفتم که دیگه کاملا ناامید و تسلیم شدم و همه چیزهایی که پنهان نگهشون داشته بودم رو کردم ،دست از تقلا برداشتم ،تسلیم سرنوشت شدم یه جورایی ،،و فقط نشستم به توصیه برادرم که از زبان خداوند تیر خلاص را برام زد و دقیقاً به هدف برای نجاتم زد ،،باورهام نسبت به خداوند را روی کاغذ آوردم و وقتی نوشتم و به اون جملات نگاه کردم ،متوجه هر چه باید می شدم ،شدم
مفهوم باور به معنای واقعی
مفهوم شرک ورزیدن به تمام معنا
مفهوم نبودن هیچ چیز و هیچ کسی در بیرون ما حتی نبودن خداوند در بیرون ما
همه چیز بر پرده آگاهی برام شفاف شد و یک لحظه همه اینها را در روبروی خودم دیدم ،دیگه توی یه دنیای دیگه سیر می کردم
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
معجزه پشت معجزه
نمیدونم چطوری میشه این همه معجزات پشت هم را توضیح داد
خداوند از مدتها قبل که ازش خواسته بودم کمکم کنه تمام آدمها و شرایط و موقعیت ها را برام جور کرده بود،به خدا همه چیز آماده بود ولی من درسم را نگرفته بودم و چشمهام را بسته بودم ،خودم نمی خواستم بدون این آگاهی اقدامی بکنم ،می خواستم بدونم چی شده ؟چرا این همه بدبخت شدم؟ علت بودنم کنار این جهنم و این آدمها چیه؟ به محض اینکه فهمیدم که یک مشرک بودم و به شرک خودم آگاه شدم همین آگاه شدنم دیگه کافی بود،،خداوند قشنگ بغلم کرد از اون مدار مرا به چندین مدار بالاتر آورد ،فقط می تونم همین را بگم
از همان روز آگاه شدنم به خودم و باورهای درونی ام تا حالا که پنج سال می گذاره ،دیگه اون آدمها نتوانستند به من دسترسی پیدا کنند بدون اینکه من بخوام کار خاصی بکنم،همه چیز را خداوند از قبل برام فراهم کرده بود
و استاد عزیزم نکته ای گفتید و یاد گرفتم اینه که وقتی که فقط در شرایط تضاد سنگین تصمیم به تغییر می گیریم ،،تا اون عزت نفس خورد شده مون جون بگیره و سر پا بشه خیلی طول می کشه ،برای من نزدیک به پنج سال طول کشید به همین دلیل می خوام جزو دسته پیشرو یا حداقل گروه سوم باشم تا با اولین هشدارهای جهانم بیدار و آگاه بشم و خودم آگاهانه و مشتاقانه تغییر را در آغوش بگیرم انشاالله و همزمانی هدف کوتاه مدتم که مرور دوباره احساس لیاقت هست با دوره تغییر ،،نشان از هدایت لحظه به لحظه خداوندم هست زمانی که بتونم بشنوم و گوش بدم و قبول کنم و تسلیم راه درستی که به من نشون میده باشم
به نام خدایی که بی نهایت بخشندست و صاحب فضل ومهربونیِ بی پایانه
سلامودرود به استادبزرگوارم
از ته دلم سپاسگزارتم استاد ارزشمندم که با حرفات، با فایلهات، با نورت، راه دلمو پیدا کردم…
تو شدی صدای خدا توی روزایی که من گم بودم، و مسیرم رو به آرامش برگردوندی.
و یه تشکر ویژه از رزای عزیز دارم
که با وجود همهی سختیهایی که اونطرف دنیا، توی انگلیس کشید، با شجاعت شروع کرد به تغییر دادن خودش و حالا با ایمان و صبرش، الهامبخش من و خیلیای دیگهست.
واماتجربهی من از مسیر تغییر و بیداری درونی
قبل از تغییر: جایی که گم شده بودم
قبل ازآگاه شدنم از قوانین بدون تغییرجهان از بیرون همهچیز خوب به نظر میرسید،ولی درونم پر از اضطراب، دلسردی و پراز تنش بود،تاوقتی اوضاع خوب بود من خوشحال بودم،و وقتی کسی مریض میشد،ازدنیا میرفت،یا باافکار وتوجهات خودم کسی توزندگیم دخالتهای بی مورد میکرد،من کاملا واکنش گرا بودم و بسیار عصبانی و پرخاشگر می شدم،درحدی که تاچندین روز نمیتونستم باهمسرم درست رفتارکنم
تو رابطهای بودم که عاشق همسرم بودم،اما صداهای بیرون، دخالتها، قضاوتها و برداشتهای اشتباه اطرافیان،مثل باد سردی بود که آرامش خونهمون رو بهم میریخت،یه زندگی سو سو و کاملا سینوسی داشتیم ک مثل برگی درباد بایک جرقه ی کوچک همه چیز آتیش میگرفت و مابهم میریختیم
هر بار میخواستم چیزی رو توضیح بدم، اوضاع بدتر میشد،وانگارکه نمی تونستم باارامش ازخودم دفاع کنم یا سوءبرداشتهای دیگران رو حداقل با نرمی به همسرم توضیح بدم،و بگم که دیگران فلان برداشت اشتباهی که ازرفتار من گرفتن و ازمن به تو گله و شکایت می کنن،اینطور نیست که فکر میکنن،
احساس میکردم در قضاوت دیگران گیر افتادم،
و سکوت رو انتخاب میکردم چون فکر میکردم «حرف زدن فایده ای نداره».
اما اون سکوت،باعث میشد منو از خودم جدا کنه.
کمکم فراموش کردم من کیام، چی میخوام، و چقدر باارزشم.
و در همین تاریکی، یه صدای درونی به آرومی گفت:
«آیا زمانش نرسیده که دلت به نور برگرده؟»
همون صدای لطیف الهی که میگه:
وقتی از ترس و دلخوری دست برداری، من خودم راهِ آرامش را به تو نشان میدهم.
اون روز برای اولینبار فهمیدم سکوتی که از ترس باشه، عبادت نیست…
باید به آرامشی برسم که از ایمان میاد، نه از تسلیمِ ترس.
جرقهی بیداری
همهچیز از یه جلسه ای به اسم فقط روی خداحساب باز کن تویک کانالی باصدای استاد عباسمنش بزرگوار شروع شد،
اونجا یه جمله ای با این مضمون شنیدم که گفت:
کسی که دلش آرام باشه،نه ترسی داره ونه غمی ازگذشته به دلشه و فقط روی خداحساب بازمیکنه
اون جمله مثل نوری بود که وارد تاریکی ذهنم شد.
یه لحظه حس کردم خدا از زبونش داره به من میگه:
«من تو را آزاد آفریدم، چرا خودت را در زنجیر حرف دیگران حبس میکنی؟»
اون شب تا صبح گریه کردم،
اما نه از غم، از درک.
از اینکه فهمیدم تمام این مدت،
قدرت آرامش و عزتم درون خودم بوده و من به دست بقیه سپرده بودمش.واگه به خدا توکل کنم همه چیز درست میشه
کم کم،بیشتر ولع داشتم که از جنس این صحبتها گوش بدم،چندین روز پیگیرشدم ببینم که استادعباس منش کیه و چکارست،وقتی فهمیدم که ایشون از خدا میگه واعتبار تموم پیشرفتهای زندگیش رو به خدا میده،بیشتر ذوق داشتم بانتایجی که اون گرفته منم زندگیمو تغییربدم…
وقتی شروع کردم فایلهای دانلودی رو بعدازعضوشدن توی سایت گوش دادن،تا مدتها خبری ازاون دخالتها وقضاوتها نبود…
رابطه ی من وهمسرم به نسبت خیلی خوب تراز گذشته به نظرمی رسید،همسرم درکنارمن شروع به رفتن به کلاس های دوازده قدم کرد ومن هم دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم به کارکردن…
برکتها و شادیها کم کم ازراه رسیدن،به خیلی از آرزوهام رسیدم…
اماازیه جایی به بعد تمرکزم رو ازروی بهبود شخصیتم و روابطم باهمسر برداشتم و دوباره بوی دخالتها و قضاوتها به مشامم رسید و دلخوری ها،سکوتهای طولانی مدت،فاصله های فیزیکی و عاطفی طولانی،درک نکردن های متقابل،بی تفاوتی ها،مهمان های سرزده،که باهر مهمان سرزده ای که به خونمون میومدن کلی دلخوری ها و تنش های زیادی بین ماایجادمیشد،چون اون افراد آدم هایی نبودن که من میخواستم باهاشون خیلی گرموصمیمی باشم،وواقعا آدمهای مناسبی برای اینکه بااونها گرم بگیرم نبودن،وهرچی جلوتر رفتیم حتی به نسبت قبل اوضاع و شرایط زندگیم بدترهم می شد..
تااینکه دوباره تصمیم گرفتم باخریدن دوره ی هم جهت باجریان خداوند،اون گرمی و آرامش خونه رو برگردونم،اون عشقی که مابه همدیگه داشتیم رو دوباره به خونه برگردونم،واقعا به تمام معنا تلاشم رو داشتم می کردم،اما بازهم نتایج سو سو بود..
بااینکه دوره رو کارمیکردم،اما یه جاهایی معلوم بود خیلی دارم زور میزنم
تااینکه یک روز نشستم باخودم صادقانه صحبت کردم و تمام ضعفهای شخصیتی که داشتم رو نوشتم و یک چکاپ کامل ازخودم شروع کردم به نوشتن..
دیدم که من خیلی جاها دارم زیاداز حد به یک حرف بی ارزش از یک آدمی که هنوزخودش توتاریکی زندگی می کنه وزندگی جالبی نداره و ازقصد میاد همسرم رو علیه من پُر میکنه،واکنش نشون میدم،ومن هربار بادخالتهای اون آدما حس مظلوم نمایی و قربانی شدن داره بهم دست میده و همچنین نه حوصله داشتم که بحث کنم و نه میتونستم به آرومی همه چیو به همسرم توضیح بدم
بخاطرهمین باعث میشد باکلی حرف ناگفته سکوتهای طولانی تو زندگیمون حکمفرمابشه…
کم کم بانشانه هایی ازاین دست،که می دیدم مدتهاست من به همسرم عشق نورزیدم،مدتهاست ازش درستو حسابی سپاسگزاری نکردم،مدتهاست چشم توچشمش نگاه نکردم و باهاش صحبت گرم نکردم،اونجا به خودم گفتم اگه اینجوری پیش بریم حتما تاچندسال آینده ماازهم جداخواهیم شد،بهتره دیگه تمرکزم رو خیلی اساسی تر روی بهبود شخصیت خودم بذارم
به محضی که شروع کردم به تغییردادن یه کوچولو ازخودم،کم کم بوی عشق و بوی آرامش واقعی،بوی محبت،بوی شادی ازته قلب رو فهمیدم…
اولین گام کوچک
اولین گام کوچیکی که برداشتم هروز یک دعا روی یک وایت برد مینوشتم که مخصوص خودمو همسرم بود،وهمسرم هم وقتی اون دعای روی وایت برد رو میخوند قشنگ میفهمیدم داره باهام نرم تر میشه..
هروز باخودم تکرارمیکردم:”از امروز، قدرت درونم رو پس میگیرم.”
و هر روز فقط یه جمله رو هزاران بارباخودم تکرارمیکردم که:«آرامش من در دستان خداست، نه در رفتار دیگران.»
با هر بارگفتن این جمله، انگار گرهای از دلم باز میشد.
یاد اون وعدهی خدا افتادم که میگه:
اگر فقط به من تکیه کنی، من خودم برایت کافیام.
همین جمله شد ستونِ درونم.
یاد گرفتم ساکت باشم، اما اینبار از قدرت، نه از ترس.
آروم باشم، اما با ایمان، نه با ضعف.
مسیر تکامل
1. شکرگزاری روزانه
هر صبح سه چیز ازویژگی های مثبت همسرم رو مینوشتم و بابتش شکرگزاری میکردم
می نوشتم خدایاشکرت برای بودنش،برای لبخندش،برای خوابی که هرشب به راحتی می خوابه،برای اون صورت زیباش که وقتی می خنده لُپش چال میشه…خخ
هرموقه بهم میگفت فلان غذارو بپز،من باعشق بهش چشم میگفتم،برای کوچکترین دستوری که بهم می داد من میگفتم چشم..
هروز صبح که ازخواب بیدارمیشدم باخودم تکرارمیکردم:«خدایا، شکرت که هنوز امید دارم.»
یامیگفتم:«شکرت برای لبخندی که از همسرم دیدم.»
همون لحظهها حس کردم آیهای در دلم زنده شده:
اگر شکرگزار باشی، نعمتت را میافزایم.
2. دفتر باورهامو بازمیکردم و می نوشتم و می نوشتم…
هر فکرِ ناامیدکنندهای رو مینوشتم.
مثلاً: «من نمیتونم خودمو ثابت کنم.»
بعد کنارش مینوشتم:
«کسی که با نیت پاک عمل میکنه، خدا خودش شاهدشه.»
و یاد اون پیام الهی میافتادم که میگه:
خدا دلهای صادق را میداند، حتی اگر زبانشان خاموش باشد.
3. اهرم رنج و لذت
کم کم یاد گرفتم سکوتِ ترسناک، دردناکتر از گفتوگوی عاشقانهست.
به خودم گفتم: از این به بعد، هر حرفی بزنم،
فقط وقتی از عشق و آرامش میاد، نه از ترس.
و انگار خدا درونم میگفت:
“بندگان من، سخن را به نیکوترین وجه بگویند تا شیطان میانشان راه نیابد.”
4. اقدام الهامگرفته
یه روز انگار بهم الهام شد که هروز بدون دلیل ظاهری،برای همسرم یک پیامی عاشقانه بفرستم.
مثلا یه روز می نوشتم:
«ممنون که هنوز کنارمی، حتی وقتی نمیفهمیم هم رو.»
همون لحظه حس کردم نوری از آسمون روی رابطهمون تابید.
انگار خدا میگفت:
“نیکی و مهربانی را با نیکی پاسخ بده، که دشمنیها محبت شود.”
5. ستارهی قطبی
برای خودم ساعتها تا دل نصف شب می نوشتم ومی نوشتم که
«هدفت این نیست حق را ثابت کنی، هدفت این است که عشق را زنده نگه داری.»
و هر بار لغزش میکردم، صدایی از درون میگفت:
“در سختیها صبر کن، که من با صابرانم.”
چالش و بازگشت
گاهی هنوز اطرافیان با حرفهاشون فضا رو سنگین میکنن..
من دوباره سردمی شم،یا در خودم فرو میرم…
اما اینبار انگار فرق داره — چون دیگه دارم یادمی گیرم…
خدا همیشه بینِ من و هر حرف ناعادلانهای، حجابی از رحمت میکشه.
دیگه یاد گرفتم به جای توضیح دادن، آرام بمونم و بگم:
“پروردگارا، خودت بهترین دفاعکنندهای از دلهای مظلوم.”
اون لحظهها حس میکردم واقعاً تنها نیستم.
یه نیروی لطیف مراقبمه.
و هر بار از اون نقطه برگشتم، قویتر، آرومتر و عاشقتر.
نتایج ملموس
رابطهم با همسرم به مرور روشنتر و صادقانهتر شد.
دیگه نیازی به اثبات یا دفاع نیست، چون حسش میکنم که انرژی من دیگه از ترس نمییاد، از عشق مییاد..
و آرامش درونم مثل نوریه که خاموش نمیشه.
خوابم عمیقترشده، بدنم سبکترشده، لبخندم طبیعیتر شده..
حتی کارم هم بهتر شده، چون دیگه ذهنم درگیر قضاوتهای بیرونی نیست.و جالب اینجاست که وقتی خودمو رهاکردم،کم کم همسرم هم دیگه دل به دل اون آدما نداد و کاملا براش همه چیز ثابت شد،بدون اینکه من بخوام خودمو به آبو آتیش بزنم و خودمو ثابت کنم…
و مهمتر از همه اینکه،
فهمیدم قدرت واقعی یعنی اعتماد به خدا وقتی هیچچیز معلوم نیست.
یعنی همون نغمهی آشنا که در دل آدم نجوا میکنه:
“به من بسپار، من بهترین تدبیرکنندهام.”
حالا میفهمم تغییر واقعی، فقط عوض شدنِ رفتار نیست…
یه تولد دوبارهست.
یه بازگشت به خدا، از دلِ خستگیها و سکوتها.
من فهمیدم خدا هیچوقت از من دور نبود،
فقط من انقدر در سر و صدای دیگران غرق بودم که صدای عشقش رو نمیشنیدم.
و حالا با هر نفسی، با هر دعایی که هروز روی وایت برد می نویسم و روی دیوارخونمون می زنم،
دارم برمیگردم به اون آرامش ازلی که میگه:
“آیا در یاد من، دلها آرام نمیگیرند؟”
آف کورس که آرام میگیرد…
الهی صدهزارمرتبه شکربرای امروزم برای صلاتی که دوباره دراین سایت مقدس اقامه کردم
الهی شکرت که من خالق تک تک لحطات زندگیم هستم و دارم به زیباترین شکل ممکن رابطم رو باهمسرن ازنو میسازم
استاد میخوام مثل خودت به یاری الله که میگی رابطه ای باعشقم دارم که توهیچ افسانه ای نوشته نشده،من هم ازصمیم قلبم دارم باایمان تلاشمو می کنم که رابطه ای باعشقم بسازم که بقول شماتوهیچ افسانه ای نوشته نشده باشه،ان شالله
خدایاصدهزارمرتبه شکر که یک گام دیگه برای تغییرشخصیتم برداشتم…
این داستان ادامه دارد…
هرکجاهستیدشادوسربلند باشید
قسمت دوم
تمرین :
سلام به استاد عزیزم
استاد قبل از انجام تمرین بگم صبح
که از خواب بلند شدم و توی دفترم
سپاسگزاریهام رو نوشتم و بعد اومدم دیدم
قسمت دوم رو شما بالا آوردین قلبم باز شد و
اول دستورالعمل رو بررسی کردم و
بعد فایل رو گوش دادم انگاری که
مثل وحی الهی بود و من فقط اشک
شوق به پهنای صورتم ریختم تا نفهمیدم
که کی تموم شد بقدری لذت بردم و
تا ابد سپاسگزارم از شما که این مسیر
رو هموار کردین استاد . خدا رو صدها هزاران
مرتبه شکرت .
1- قبل از تغییر کجا بودی و چه احساسی داشتی؟
– وضعیت مالی بسیار نامناسب
– وضعیت روابط با همسر که اصلا نگو من نمی تونستم حتی پشت گوشی دو تا کلمه معمولی بهش بگم و مدام به جر و بحث ختم میشد یا رو در رو که هیچ وقت نمی تونستم به یک مسیر خوبی کلمات رو ببرم و یک غرور کاذب همیشه داشتم که فقط باید حرف خودم باشه حتی اگه تصمیم اون بهتر از من بود و الا ماشاالله و به ظاهر زندگی خوبی بود البته نسبت به بقیه که زندگی منفجر داشتن مقایسه می کردم که توی اطرافم به وفور بود .
– در روابط با خداوند که مشرک به تمام معنا بودم و مدام دستم روی نرده حرم تمام امام هایی بود که باید ازشون آرزوهای دست نیافتنی رو می گرفتم و تازه بلدش شده بودم که کدوم امام یا امام زاده بهتره که برم بیشتر ازش خیر و برکت بگیرم .
– در روابط با پسرم همیشه توی صحبت کردن توی حرفش می پریدم و حرف خودم رو غالب می کردم بهش و اجازه نمی دادم آقا حتی حرفش تموم بهشه و این در تمام زندگیم بود و در تمام مذاکرات با اشخاص تکرار میشد و انگار که به یک موضوع لذتبخش تبدیل شده بود .
– ترس از رفتن به دل ترسها رو داشتم
– خدا ترس تا دلت بخواد
– ترس از عذاب خداوند تا دلت بخواد
=> زندگیم تحت تاثیر عوامل بیرونی هست تا دلت بخواد
=> اگه پدر مادر عاق کنند بدبخت میشی سر لوحه زندگیم بود یعنی کار خوب خودم رو به این وصل کرده بودم که خدای نکرده این اتفاق نیوفته
=> قرآن خوندن بدون نفهمیدن اصل موضوع تا دلت بخود الان یادم اومد آقا کل سال چشم می کشیدم که شبهای قدر بشه برم قرآن رو بزارم روی سرم تا خداوند گناهانم رو پاک کنه !!!!!!!!
=> نداشتن قدرت همین خود افشایی که آقا اگه کسی بفهمه چی میشه
=> قدرت نداشتن بخشیدن هیچ کسی و حتی گرفتن انتقام
=> کینه و نفرت تا دلت بخواد و عقیده داشتم که خدا حقش رو کف دستش میزاره
=> یادمه حتی اتفاقی می افتاد می گفتم دیدی خدا حقش رو کف دستش گذاشت
=> خود بزرگ بینی و تکبر تا دلت بخواد
=> نگاه از بالا به پایین با دیگران داشتن تا دلت بخواد
کلا استاد خیلی حقیر و کوچک بود دنیای من در مجموع
2- جرقه :
یک روز از ته دلم از خداوند خواستم در عین حالی که می ترسیدم مثل سگ ازش ، گفتم یا جوابم رو میده یا نه دیگه یعنی دلم رو استاد به دریا زدم که انگاری راهی دیگه نداشتم غیر از این و با دلی روشن که اگه این نشه راهی نیست رو انتخاب کردم
=> آقا گفتم چرا من این قرآنی که نقشه راه هست و شما بدون اینکه جرات کنه کسی تغییر بده در اون رو من نمی فهممش؟
و به صورت کاملا اتفاقی در زمانی که استاد محصولات زیادی نداشت من در سرچ گوگل با سایت پرودگار منو آشنا کرد .
و چون پول خاصی نداشتم تک به تک فایل های رایگان رو شروع کردم و با اینکه محصولات استاد رو سایتهای زیادی با قیمت بسیار پایین می فروختند اما من تنها کاری که کردم گوشم رو و چشمام رو بستم به روی اونا و متعهد کردم خودم رو و گفتم آقا حالا که خداوند این نعمت رو در اختیار من قرار داده وقتش عمل کنم .
3- اولین اقدام کوچک اما عملیت چه بود :
به هیچ کس نگفتم چی پیدا کردم و فقط و فقط روی بازسازی خودم کار کردم .
4- فرآیند تکاملی :
استاد واقعیتش من در اون زمان اصلا باورم نمی شد که محصولات اینقدر توی زندگیم تاثیر میزارن و با فایلهای رایگان نتایج خیلی خوبی گرفتم و اوایل حالم خیلی خوب شده بود و انگاری که رنگ جهان اطرافم خیلی تغییر کرده بود آدما رو جور دیگه می دیدم زندگی برام رنگ و بوی دیگه داشت و انگاری که تازه متولد شدم در کل و این شروعی دوباره بود اما توی وقتی که فرزندی رو خداوند بهمون داده بود خدارو شکر.
5- چالش و غلبه :
استاد چون من کارم فنی هست یعنی هم با تکنولوژی هم عملی هست و نتایج رو باید تکاملی جلو بریم بعنی از طرح و برنامه و نقشه بگیر تا خرید مواد اولیه تا اجرای طرح با تیم و حتی بازخورد نتایج رو می گرفتیم قاعدتا با تضاد های زیادی برخوردم و نشانه ای که از خداوند گرفتم بهم گفت دوره تضا و هدف گزاری و چگونه فکر خداوند را بخوانیم رو بخر .
و شروع تحول آغا شد .
6- نتایج ملموس:
اولی اینکه من به تدریج نقش عوامل بیرونی رو کمرنگ کردم .
– کمتر از تهدیدی های دیگران می ترسیدم
– کمتر از تلسم یا جادو یا چشم زخم می ترسیدم
– وقتی دیدم هیچ کاری از دست امام زاده یا امام بر نیومده توی سراسر زندگی من کم کم شرک رو گذاشتم کنار
– بتدریج فهمیدم هیچ کسی قدرتی نداره برای تغییر زندگیم و یک جایی تنهام میزاره
– بتدریج فهمیدم من نمی توانم زندگی دیگران رو تغییر بدم
=> بتدریج فهمیدم اگه خودم حرکتی نکنم از بیرون هیچ کوفتی هم گیرم نمی یاد
– کم کم فهمیدم وقتی خودم زندگیم رو می سازم حتی بسیار هم اندک ولی لذتبخش تر هست از کاخی که با منتی از دیگران برای من همراه داشته باشه .
– من تونستم فرزندم رو از وضعیتی که توی کلاس نفر آخر در روابط و نتایج درسی و فیزیک بدنی ووو بود رو طی چند سال با هدایتهای جادویی پرودگارم برسونیم با هم به جایی که توی دانشگاه به جای استاد هم تدریس داشت و تمام دانشجویان از پسرم اشکالات درسی رو راهنمایی می خواستند و حتی نفر اول دانشگاه شد و من چقدر در خلوت خودم از داشتن این نعمت از خداوند سپاسگزارم اما بقول استاد خیلی هم بخودم مغرور نمی شم چون نتایج خودش هست و من خودم به خودی خود لایق نعمتهای عالی خداوند هستم.
=> الان مثل آدم می تونم خیلی خوب و متعادل با همسرم آداب معاشرت داشته باشم . شاید خنده دار باشه برای شما این حرفا استاد اما اینا واقعیت زندگی منه .
=> الان می تونم حرفم رو براحتی به مخاطبم بزنم بدون رودربایستی و این خیلی قبلا برام سخت بود و خیلی مراعات می کردم که شاید بهش بر بخوره یا می گفتم این حرف خیلی زشته ازش بپرسم شاید بخودش بگه این چه سوالیه دیگه؟ یا این شخص خیلی معروفیه اصلا جواب منو نمی ده یا این سوال بچه گونه رو از این شخص مهم بپرسم؟
– استاد دارم دیتیل جلو میرم بخاطر اینکه شما هم توی این پروژه عالی کار کردین و من وظیفه خودم رو دیدم که مغزم رو بریزم بیرون
– اگه من تونستم به لطف پرودگارم به این نقطه برسم بخاطر فضل بی پایان خودش هست و گر نه توی همون فضای گمراهی قبلم شناور بودم و دست و پا میزدم .
=> البته به ظاهر زندگی خوبی بود ولی پر از ابهامات .
چون من راه و مسیر بهتری رو ندیده بودم و الگوی بهتری رو نداشتم .
=> دیروز توی کوه نوردی استقامتی رفتم فقط با یک شیشه آب و البته نمک نبرده بودم اگر قبلا بود قدرت درخواست نداشتم و غرور اجازه نمی داد از کسی کمی نمک بگیرم و با خودم می گفتم زشته!!!!!!!
استاد واقعا نمی دونم توی مغز من چی بوده .
و الان شهامت انجام برای این کار کوچیک رو دارم و خدا رو شکر میکنم که از دست بندگان می تونم نعمتهای عالی رو بگیرم .
=> یا یک جایی رفتم کوه نوردی ماشین رو بردم پارکینگ بزارم و هم زمان با یا نفر دوست شدم و هم صحبت شدم رفتم پول پارکینگ رو حساب کنم یک مبلغ پرتی گفت استاد اگه قبلا بود با غرور می دادم و بعد بعدأ پشیمون می شدم ولی همونجا قبول نکردم و رفتم جای دیگه بعد توی مسیر به دوستم برخورد کردم گفت چی شد گفتم من به یک جای دیگه رفتم چون مبلغ غیر عرف از من خواست
جالبه دوستم گفت من مجبور بودم دادم و من بهش گفتم من حرف زور رو نمی تونم تحمل کنم استاد قبلا من شجاعت این کار رو نداشتم .
به نام خداوند بخشنده مهربان
باران :
سلامت خدمت استاد جانم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان در این پروژه بی نظیر
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل تغییر تو بدترین شرایط بودم ،هم مالی ،هم روابطی ،هم سلامتی ،هم عزت نفس ،
خیلی احساس پوچی داشتم حالم از خودم بهم میخورد ،میدونستم که باید تغییر کنم ولی نمیدونستم چجور تا اینکه با استاد جانم اشنا شدم .
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین فایل استاد من کلیپ انگیزشی رو گوش کردم تو کانال تو تلگرام دیدم اون معجزه کرد برام ،بعد اون فایل های توحید عملی بشدت روم تاثیر داشت و دوره مقدس 12قدم بی نهایت عالی بود ،بعد رواشناسی ثروت 1 از لحاظ مالی خیلی تغییر کردم شغل دلخواهمو رو به را کردم درامد عالیم داشتم ،و دوره احساس لیاقت که نگم براتون از لحاظ شخصیتی کامل عوض شدم ،اون چیزی که خودم دوست دارم ،برا خودم زندگی میکنم ،عوامل بیرونی خییلی کم رو من تاثیر میذاره،نمیگم عالیم باید همیشه کار کرد تا از اینی که هستی عالی تر شی .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
من ترس از مسافرت تنهایی داشتم همیشه میگفتم نمیتونم مسافت طولانی رو تنها برم . یه روز با خودم داشتم صحبت میکردم دوست داشتم برم مسافرت عالی که تنها برم یه حسی بهم میگفت برو نجواهای شیطان میگفت نه نمیشه یه زن تنها این همه مسافت رو بره ،الهام خانوم به قول استاد میگفت برو به خدا توکل کن منم حرف الهام خانومو گوش دادم مسافت چند هزار کیلومتر رو رفتم حتی تو شبم رانندگی کردم و شد بهتررررین سفر زندگیم پر از اتفاقات عالی بود برام ،الهامات دریافت میکردم نشونه ها میومد ،اصلا بی نظیر بود اون سفرم خداروشکر ،
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.؟
من تمرین ستاره قطبی تو دوره 12قدم خییلی کمک کرده و میکنه این تقریبا نزدیک 3ساله من هرروز انجام میدم روتین روزانه ست برام.
مثلا من چند وقت پیش تو تمرین ستاره قطبیم نوشتم خدایا من ازت میخوام یه خونه بزرگتر داشته باشم چجوری و من نمیدونم خودت میدونی قشنگ این درخواستم تیک خورد خونه بزرگ تو بهترین منطقه با ویو عالی خدای مهربانم برام جور کرد البته هنوز اسباب کشی نکردم اونم به امید الله منتظرم کی دستور بده برم منتظر نشونه م .
واقعا من با آموزش های استاد نغییر اساسی کردم .باورهای توحیدیم خیلی قوی تر شده برا هرچیزی از خدا هدایت میخوام ،جاهایی که گیر میکنم میگم خدایا من تسلیمم هیچی نمیدونم،قشنگ درها رو برام باز میکنه نشونه ها میفرسته خداروشکر .
ممنونم ازتون استاد قشنگم خیلی عالی بود دمتون گرم ،ممنون از خانوم شایسته جان دستتون درد نکنه برا زحماتتون سپاسگزارم ازتون .
در پناه الله مهربان باشید
خدانگهدار.
بنام الله مهربان
هم اکنون خوشحالم که همینک بودنم ادامه دارد وقوطوردرعضمت عشق خداهستم
سلام خدمت استاد عباسمنش وخانم شایسته نازنین
سلام خدمت خانم رز
این فایل من 3سال پیش گوش دادم دراوج فلاکت وبدبختی و ورشکستگی.
شنیدن این فایل زندگی من رومتحول کرد باخودم گفتم اگربرای رز عزیزشده پس برامن هم میشه
من حدود 5سال پیش ازطریق یه استاد عزیز دیگه بااستاد عباس منش آشناشدم ولی چون سوادنداشتم نمیتونستم ایمل درست کنم ودرسایت ثبت نام کنم چند ماه گذشت ومن فایهای رایگان گوش میدادم ولی نمیتونستم مطلب بزارم ولی بلاخره تونستم ایمل بدم برام درست کنن وواردسایت شدم خدایاشکرت
انگار واقعا وارد یه جهان دیگه شدم چقد اینا اینجا باادب هستن خدایا
چقد انرژی مثبت هستن اینجا مگه میشه مگه داریم
ماکه همش درفضای مجازی ازفقربدبختی بیکاری خیانت…. شنیدیم
ولی اینجا باهمه جاهای دنیافرق میکنه
با فایل های هدیه شروع کردم کم کم حالم خوب شد ونتایج نمایان شد بعد یک سال زندگیم سرسامون گرفت کارکسب خوب درامد عالی ماشین خوب رابطه عالی…..خدایاشکرت
ولی 2سال پیش همچی خراب شد ورشکست شدم بخاطر اشتباهات خودم تمام زندگیم ازدست رفت ماشین خونه یه مقدارطلا داشتم همچی رفت من بودم با خانمم ودوتا گل پسر با لباس های تنمون و 1میلیارد و500ملیون بدهی…
ولی چون درسایت حضورداشتم خودم رونباختم وباتوکل به خدا شروع کردم مهاجرت کردم به تهران و ازنوشروع کردم به ساختن خودم باورکنین درکمتراز یک ماه نتایج نمایان شد.
دقیقا یادمه یه روز خانمم زنگ زد که یک سال پیش حدود10ملیون طلا شرطی خریدم ازپسندازم حالا همون 10ملیون شده 90ملیون چراغ اول روشن شد برگشتم شهرستان یه وانت خریدم وبرگشتم سمت تهران همون توی مسیر اولین دوره ازسایت خریدم دوره شیوه حل مسائل زندگی واین دوره باعث شد تحول بزرگی درمن شکل بگیره ومن تمام مسائل پیش امدرو خودم باتوکل برخدا وآموزش های استاد حل کنم وخداروشکر هروزبهترازدیروز پیش میرفت تااینکه یه روز توی اتوبان هدایت شدم به فایل (رز )عزیز چقد اشک ریختم باشنیدن این فایل چندین چندبارگوشش دادم زدم کنار وچند دقیقه ای فکرکردم گفتم خدایامن ببخش من به خودم ظلم کردم من همین الان خیلی چیزهای خوب توی زندگیم هست که میتونم سپاس گزارشون باشم
وهمونجاشروع کردم به نوشتن ….
ومن درکمتراز1سال نیم تمام بدهی هایم راصاف کردم یه خونه نوساختم شهرستان برگشتم شهرخودم وکارکسب خودم رو زدم وهروز ایده های عالی به ذهنم میاد برای گسترش کسب کارم خدایاشکرت
رابطه ام با همسرم ودوتاپسرهام عالی شده امسال پسربزرگمم درکنکور قبول شده خدایاشکر وزندگی هروز داره روی خوشش رو به من نشون میده هرچقد که من روی خودم کارمیکنم تاکید میکنم هرچقد روی خودم کارمیکنم نتیجه میگیرم.
ولی خب بعضی وقتها هم میشه که ازمیر خارج میشم ولی خداروشکر خیلی زود قلبم آلارم میده ودوباره مسیر پیدامیکنم. درضمن دوره 12رقدم روهم من حدود یک سال نیم پیش خریدم و نتایج فوقالعاده گرفتم ازش .
ممنون وسپاسگزار ازاستاد عزیزوتمام دوستان هم فرکانسی که نتایجشون باما به اشتراک میزارن.
ودراخر امیدوارم اسم این خانم عزیز (رز) من درست نوشته باشم
درپناه الله یکتا شاد وثروتمند باشید
سلام استاد عزیز
ممنونم به خاطر این دوره رایگان که برامون گذاشتید واقعا داره به من گمک می کنه
تو کنترل ذهنم خیلی ضعیف عمل می کنم از دست خودم کلافه شدم با گوش کردن به این فایل دارم متوجه اشتباهات خودم می شم
استاد بازم سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم استاد شایسته و تمام دوستان
گفتگوی شما با رزا جان جزو فایلهای محبوب سایت هست
و فک میکنم تمام بچه ها حتی شده یکبار گوشش دادن
حرفهای خیلی خوبی زده شده تو این فایل
وقتی دوره هم جهت با خداوند استارت خورد،هرچقدر جلوتر میرفتم
و شما درمورد سپاسگزار بودن صحبت میکردین برای کوچیکترین نعمت یا بدیهی ترین نعمت میگفتین
من یاد حرفهای رزا جان میوفتادم
قشنگ یادمه میگفتم وقتی رزا جان برا سیب تو یخچالش سپاسگزاری میکنه
باید به اون همه نعمت دسترسی پیدا کنه
متوجه میشدم دلیل موفقیت های رزا جان رو
——————————————
در مورد سوالات این بخش
قبل از تغییر کجا بودی؟ یادمه قبل از آشنایی با استاد اصلا زندگی خوبی نداشتم،همیشه رو به خدا میکردم میگفتم ینی منو آفریدی تا سرویس بدم و بچه بدنیا بیارم،بدشم بیوفتم بمیرم!
آرزو ها وهدف هایی که فکر میکنم باید با خودم به گور ببرم و هیچ وقت نمیتونم بهشون برسم
چون همسرم اجازه نمیده
چون من شرایط رو ندارم
هیچ دوست وآشنایان نداشتم
ترسها بی نهایت بودن
حتی نمیتونم با خدا صحبت کنم
جرقه:کدام فایل استاد باعث شروع تغییرات شد؟
فایل فقط روی خدا حساب کن و فایلهای توحید عملی بودن
اولین اقدام کوچک عملی چی بود؟ خریدن قدم اول 12 قدم
فرایند تکاملی:شکر گذاری بود و نوشتن ستاره قطبی
چالش و غلبه:کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟
بارها شده تو این مدتی که تو این مسیر بودم دلسرد شدم،خسته شدم،آموزش ها رو متوقف کردم چون اون چیزی که از استاد میشنیدم خیلی زیاد فرق داشت با اون چیزی که در اطرافم شنیده بودم و باور کرده بودم
اما وقتی نتایج بچه ها رو میخوندم دوباره انگیزه میگرفتم،یا بارها شده شما یه فایلی رو تو سایت گذاشتین و حرفهایی زدین که باعث شد برگردم به مسیر
نتایج ملموس:چه تغییرات واقعی رخ داد
رابطه ام با همسرم خیلی تغییر کرده
از نظر مالی منی که قبلا لنگ یه شارژ 2 تومنی بودم
الان به لطف خدا به اندازه نیازم پول تو کارتم هست
یا به طرز جادوئی چیزی که بخوام خداوند از بی نهایت دستانش بهم میرسونه
از همه مهم ترمنی که نمی تونستم با خدا حرف بزنم، همش احساس گناه داشتم،نمازم رو میخوندم و سریع سجاده رو جم میکردم و میرفتم دنبال کارهام
الان تو هر شرایطی تو هر موقعیتی باهاش حرف میزنم
خیلی جای کار دارما،اما خیلی بهتر شدم
ممنونم از شما استاد عزیزم
در پناه الله مهربان باشید
سلام استاد جان
شاید بزرگترین باگ من همین جمله باشه: خدایا من نمیدانم! تو به من بگو
راستش خیلی ادا درمیارم که خدایا تو بهم بگو..اما صادقانه وقتی نگاه میکنم میبینم بیشتر زندگیم به تدبیر خودم تکیه کردم و ضربه خوردم تا به هدایت الهی
تو مواردی که به خدا صادقانه تکیه کردم خداوکیلی جواب گرفتم..ازدواج نمونش بود که هیچی نداشتم و خداوند بهترین شرایط رو برام فراهم کرد..خونه نمونش بود..شغل هم همینطور..
اما در زمینه کسب و کار، مدام با تدبیر خودم تو این سالها دویدم و نتیجه نگرفتم..مدام با تدبیر خودم آموزش دیدم بدون این که صدای خدا رو شنیده باشم..تو این 12 سال گذشته ده ها آموزش دیدم و مدام رها کردم و سراغ آموزش جدید رفتم
به قول قرآن
وَمَا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا ۚ إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ
بعد انتظار موفقیت هم دارم… من با خودم صادق نبودم
تو روانشناسی ثروت متعهد کردم خودمو که پامو از کفش خدا بکشم بیرون..روی خودم کار کنم تا خدا بگه چطور.. و بعدش تو مسیری قرار گرفتم که فکر کردم هدایت خدا رو دریافت کردم..اما اشتباه کردم..باز از ظن خودم تبعیت کرده بودم
چرا؟ بخاطر این که من به اندازه کافی تسلیم نشده بودم..بخاطر این که من صدای خودمو میشنیدم نه صدای خدا رو
من باید اینقدر متعهدانه روی خودم کار کنم که این صداهایی که میگن چطور، چطور ساکت شن..اون پیش زمینه هایی که میگن چطور چطور تضعیف بشن تا بتونم صدای خدای عزیزم رو بشنوم
اگر تو ازدواج، شغل و خیلی موضوعات دیگه نتیجه گرفتم چون هدایت خدا رو سرلوحه قرار دادم، تو کسب و کار هم میتونم به این موفقیت برسم..فقط باید محرم بشم..باید برسم به جایگاه صمت و صدق..باید ساکت بشم..گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
باید مثل روزای عزیز، برسم به جایی که حقیقتا تسلیم بشم و بگم خدایا من نمیدونم..تو بهم بگو