این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
که چند ماه اونجا کار کردم اوایل خیلی شور وشوق داشتم و خوب کار میکرد شرکت و هر روز هم شرکت پیش رفت میکرد و هم من از لحاظ توانایی هر روز پیش رفت میکردم
تا این که کار به جایی رسید که شرایط معمولی شده بود همه چی عادی شده بود بالاترین حد خودم در اون شرکت رسیده بودم
هیچ جای پیش رفت برام نداشت و من باید درگیر روز مرگی میشدم
خب من منم که به دنبال پیشرفت بودم خیلی جاها سر زدم که برم یه جای بزرگ تر ولی نشد و منم نمیتونستم روزمرگی رو قبول کنم
و من از جلسه فک کنم بیستم یا بیستو یکم روانشناسی ثروت یاد گرفته بودم که برای کار خودم ارزش قائل باشم
و من هر جا که باشم یعنی احساس لیاقتی که برای خودم قائل هستم اندازه اونجاست
البته اون موقع دوره احساس لیاقت نبود
من شروع کردم به کار کردن روی احساس لیاقت که من لیاقتم بیشتر از اینجاست من اون شرکت مشغول کار بودم ولی هیچ مشکلی نداشتم با اونجا و میگفتم که من کار خوب داشته باشم خیلی خوب میشه اگه نباشه هم من مهتاجش نیستم
و شروع کردم به کار کردن دو سه ماه طول کشید بعد خداوند هدایتم کرد و اتفاق هایی افتاد با یک شرکت خیلی خیلی بزرگ تر آشنا شدم که ده پله پیشرفت کردم اون موقع هم از لحاظ کاری هم درآمد و غیره
ویکی دو ماه بعد از این که من از شرکت قبلی استعفا دادم
شنیدم که اون شرکت قبلی ورشکسته شده و کلا جمع شده
و من اگر اون موقع تغییر نمیکردم با همون شرکت ادامه میدادم
تعدیل نیرو میشد و من بیکار میشدم و احساسم بد میشد و اتفاقات بد برام میافتاد
و خدارو سپاسگزارم که اون موقع تونستم ذهنمو کنترل کنم
من قبل از اینکه با استاد اشنا بشم یه استادی داشتم که تمام این مطالب رو کلی بهم یاد داده بوداما سایت استاد واقعا جامعهتر و با تمام جزییات هستش من خیلی فال میگرفتم و از فال گرفتم خسته شده بودم تو گوگل سرچ کردم راه های ترک فایل که یه نفر نوشته برو قانون افرینش ستاد عباس منش رو ببن از اونجا بود که با سایت شما اشنا شدم من تمام دوره های رایگان شما رو دیدم
الان خیلی ارووم هستم و خیلی دارم روی خودم کار میکنم که خودم رو دوست داشته باشم و دیگه ادم ها مثل قبل روی من تاثیر نمیزارن و هرکی که از زندگیم میره میگم حتما صلاح خداوند این بوده که بره و قرار بهترش به بیاد قبلا خیلی از نظر روحی بهم میریختم اما الان نه دیگه چون میدونم صدرصد این اتفاق برای من خیره
من تمریمن ستاره قطبی رو با روش استاد قبلیم دارم انجام میدم و همیشه از هر 7 تا چیزی که مینویسم و از خداوند میخوام بیشتر ش اتفاق میوفته
از خداوند ممنون سپاس گزارم که منو به سایت شما هدایت کرد تا بتونم زندگیم رو تغییر بدم و روز به روز زندگی بهتری رو داشته باشم
ازتون سپاسگزارم برای تلاش و زحماتِ بیدریغ شما بزرگواران، خداروشکر که هممدار و هممسیر با شما هستم و در زندگیِ من نقش پررنگی رو ایفا میکنید، دوستون دارم️
منی که در این سایتِ الهی و توحیدی هستم میدونم نوشتن چقدر میتونه تمرکزِ منو جمع کنه و مسیر رو برام واضح میکنه. منی که دورههای «کشف قوانین»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» رو دارم، میدونم نوشتن، یادآوری و بررسیِ مداوم روی خودم چقدر میتونه کمککننده باشه.
اجازه دادن به خداوند که منو هدایت کنه و اینقدر تقلا نداشته باشم.
دورهی «قانون سلامتی» هم چقدر به من کمک کرد تا منطقیشدن رو درک کنم؛ که ذهن فقط با منطق راضی میشه و کوتاه میاد. البته این منطقیشدن برای ذهن هم نیاز به کار کردن روی خودم داره؛ یهشبه اتفاق نمیافته…
حالا بریم به قبل از آشناییِ من با استاد:
من در زندگیم از یه جایی به بعد احساسم میگفت هر روز دارم حسِ قربانیشدن، احساسِ گناه، ترسهای متعدد در هر زمینهای رو رشد میدم؛ از بیماریهایی که هر روز به یه شکلی اتفاق میافتاد، خستگی، غمِ فراوان، سنگینی روی قلبم، گریههای بیدلیل، خشم، عصبانیت و بهشدت احساسِ عدمِ لیاقت داشتن… حالا این در حالی بود که همه بهم میگفتن تو چقد آرومی و صبور؛ در حالیکه این صبوری فقط در حسِ عدمِ لیاقت، اعتمادبهنفس نداشتن و ترسهام بود، اصلاً صبور نبودم…
اولین انتخاب در تغییرم در مسئلهی روابط کلید خورد؛ آنقدر قبلش با همسرم، خانوادهام و بعدش شد دخترم که ۱۴ سالش شده بود و من بهشدت چالشِ مسئله و دعوا داشتیم، منو خسته کرده بود، تمامِ انرژیِ منو میبلعید و این ناتوانی در روابطم منو وادار به فکر کردن کرد. البته قبلش هم برام سوالاتِ زیادی بود که چرا یکی اینقد زندگیِ خوبی داره و یکی نه… یا چرا بعضی اینقد سلامت و پرانرژی و خوششانسن، بعضی نه… و این طرز تفکرم اینجا دوباره اومد: چرا اینقد چالش دارم… و گفتم «من باید حلش کنم». هنوز هم اصلاً قانون رو نمیدونستم…
رفتم مرکزِ مشاوره و اونجا بهم گفت: «خانم! دخترت، همسرت، اطرافیانت اصلاً مشکلی ندارن؛ خودت مشکل داری، تو باید خودتو تغییر بدی.» و چند جلسه رفتم و دید اینقدر مشتاقِ تغییرم، بهم چند تا کتاب معرفی کرد و من شروع کردم خوندن و کتابها برای اون زمانم هدایتِ خداوند بود که منو آمادهی مدارهای بالاتر کنه و این روند ادامه داشت و من هر روز احساس میکردم چقدر دارم خودم رو میشناسم و چقدر اوضاع داره قابلِ تحمل میشه؛ میتونم با دخترم بدونِ دعوا حرف بزنم، با اطرافیانم نظرم رو به اشتراک بذارم… که حدوداً یکسال بعدش با سایت و دورههای استاد آشنا شدم. هدایت شدم؛ اول دورهها رو دوستی برام میفرستاد و من گوش میکردم، ولی فایلهای دانلودی رو هم گوش میدادم و هر روز میفهمیدم من دارم اشتباه یاد میگیرم؛ همهی دورهها رو پاک کردم و یه بک زدم عقب و دوباره اومدم روی فایلهای دانلودی تمرکز کردم، از اول شروع کردم با احساسِ خوب و رهایی و گفتم من باید بتونم خودم با پولِ خودم دوره بخرم، این درسته…
در این فاصله هم با تمرکزی که روی فایلها داشتم، همون فایلِ «از همین جایی که هستی شروع کن»… شروع کردم به کار… البته قبلش با هدایتِ کاملِ کاملِ خداوند رفتم دانشگاه با دوتا بچه و ۱۷، ۱۸ سال دوری از درس و تحصیل… بعد از دانشگاه گفتم باید ادامه بدم؛ من عاشقِ هنر، کارهای دستی و دقت هستم… رشتهی طراحیِ دوخت رو توی دانشگاه ادامه دادم و رفتم پیش یه خانمی و گفتم: «شاگرد نمیخوایید؟»
دو ماه اونجا بودم. در این مدت تازه داشتم میدیدم اصلاً چی رو میخوام. گفتم خوب من که مهارتم کمه، مغازه هم ندارم، مشتری هم ندارم؛ با ایدهی الهامی گفتم از فامیل شروع میکنم. گفتم بهشون: «من براتون میدوزم، ولی دستمزدِ کمی بهم بدید.» تازه اقوام هم شهرستان بودن و من میدوختم و بهشون تحویل میدادم. اولش خیلی سخت بود، ترس داشتم و میگفتم خراب بشه چی؟ ولی به لطفِ خداوند هیچکدوم خراب نشد و همه هم بهم دستمزد دادن… و این گام چقدر جسارتِ منو بالا برد و انگیزهای که باید روی مهارتم بیشتر کار کنم و فایلهای آموزشی ببینم، بدوزم و بدوزم…
تا اینکه دوستم که کاملاً الهی دانشگاه باهاش آشنا شدم گفت: «بیا؛ جا از من، کار از تو…»
اصلاً الان میگم میگم چطور آخه… جاش که در بهترین نقطهی شهر… با تمامِ امکاناتِ کار (وسایلِ کار فول بود) بدونِ اجارهبها، بدونِ هزینه دادنِ آب، برق، گاز؛ کلید و مدیریت با من، کارتِ بانکی به نامِ من و یه فروشگاه که من بدوزم، اونجا برامون بفروشه…
خلاصه یه بهشتِ کامل… و فقط از اولین قدمِ من بود… خداوند بهم پاداشِ جسارت و تعهدم رو داد… در این بین هم من هر روز مثلِ یه اوجبِ واجبات به فایلها گوش میدادم، مینوشتم، ترسهام رو میشناختم، خودم رو میشناختم و اتفاقات هم بر ایمانم میافزود… میدونی؟ من فقط داشتم روی خودم کار میکردم و خداوند پلنها رو میچید…
من برای شروعِ کار اصلاً مهارتِ خاصی نداشتم، بدونِ هیچ سرمایهای، بدونِ مشتری، تجربهای شروع کردم. اولین سری لباسها رو دوختم و همه رو یهجا برداشت و اولین درآمد استارت خورد. منی که قبلاً خانهدار بودم، کارم شده بود خواب، هیچ درآمدی هم نداشتم و روابط با همسر و دخترم هم هر روز داشت بهتر میشد. اصلاً همسرم که ۱۸۰ درجه تغییر کرد؛ اونی که اصلاً اجازه نمیداد کار کنم، حالا اجازه داد که دو شیفت برم سرِ کار… درآمد ایجاد شد و انگیزهی من هر روز بیشتر و میدیدم که چقدر با تغییرِ خودم تونست همهچیز رو عوض کنه و پذیرفتنِ مسئولیتِ زندگیم که «منم، فقط من…»
با درآمدم شروع کردم دورهها رو خریدن… «کشف قوانین»، «قانون سلامتی»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دورهی بینظیرِ «همجهت با جریان خداوند» هر کدوم منو آرامآرام رشد دادن و البته تعهد و ادامه دادنِ خودم که دفترها پر کردم…
چالشها هر بار با رشدِ من میاومدن. درسته میترسیدم، نگرانم میشدم ولی یاد گرفته بودم که باید حلش کنم و من از پسش برمیام؛ من توانا هستم.
یاد گرفتم که من در زندگی برگی در باد نیستم؛ من تنها نیستم، قدرتی به نامِ خداوند رو دارم، من قربانی نیستم. چالشها میان منو کمک کنن و از یه منبعِ آلودگی در وجودم مطلع بشم. میگفتم الان وقتِ درس پسدادنه، الان داری غربال میشی، الان داره مدارت عوض میشه؛ ادامه بده، نترس دختر، تو تنها نیستی…
چالشهایی که باعث شد آدمهایی که دیگه در مدارِ من نیستن از زندگیم بهسادگی حذف بشن و تایمِ من باز بشه برای کار کردن روی خودم. تمامِ تمرکزم روی کار کردن، نوشتن، فکر کردن روی خودم بود و زمانهای آزمونِ خداوند و چالشها هر بار بهتر میتونستم حلشون کنم.
یه مثال:
مثلاً در روابط با همسرم، من ۲۳ سال چالش داشتم؛ دعوا و کنترلِ بیشازحد… وقتی یه الگوی تکرارشونده دوباره اومد، گفتم الان باید ببینم چیه؟
وقتی ساعتها نوشتم و نوشتم دیدم من دارم کنترلش میکنم؛ من همش میگم مقصر اونه، من قربانی هستم، اونه باید تغییر کنه. و کنترلم هم این بود: قهر میکردم (عادتِ بهشدت بدِ خودم). ولی اینبار قهر نکردم؛ نوشتم، اولاً خودم رو بخشیدم و به خودم تبریک گفتم که الگوی تکراری رو پیدا کردم و بعد همسرم رو بخشیدم و رهاش کردم و گفتم «من مسئولِ حالِ خوبِ خودم هستم». البته اینم بگم رسیدن به این مرحله، همین عادتِ قهر کردنم، تغییرش برام بسیار بسیار سخت بود و هر بار با هر چالشی سعی میکردم تغییرش بدم.
اتفاقاً یه چالشِ روابط همین دو هفته پیش بعد از مدتها دوباره رخ داد و من در طیِ فقط یه روز اول برای خودم حلش کردم؛ دیدم باید چه درسی رو ازش بگیرم، نوشتم و دیدم اینبار مسئله «احساسِ لیاقت»ه. قبلاً احساسِ قربانیشدن، احساسِ گناه رو حل کرده بودم ولی مسئلهی احساسِ لیاقت در این چالش باید برای خودم حل میشد. صفحهها نوشتم، «احساس لیاقت» رو دوباره گوش دادم و دیدم بازم منم که مسئولِ حسِ خوب و بدِ خودم هستم. وابستهنشدنم در روابط و شرک نورزیدن رو باید در عمل تمرین کنم؛ تئوری فهمیدم ولی عملی هم باید اجراش کنم و در طیِ یه روز حلش کردم. فارغ از اینکه طرفِ مقابلم اینو فهمیده یا نه، من فقط من مسئولِ افکار و احساساتم هستم.
وابستگی در روابط در موردِ دخترم، خواهرم و برادرم هم بهشدت داشتم ولی با چالشهای پیشِ رو تونستم به اندازهی خوبی حلشون کنم…
هر بار حلِ مسائلَم منو تواناتر، باانگیزهتر و باایمانتر میکنه. بعدم چالشها هستن؛ چون جهانِ مادی خاصیتش همینه: بالا، پایین، سرد، گرم، زشت، زیبا، فقر، ثروت و… بوده.
به قولِ استاد، ما درخت نیستیم؛ ما تواناییِ الهی و نامحدودی داریم و اگر داری روی خودت کار میکنی، در مسیرِ رشدی— اگر چه چالشها و مسائل باشن—مهم اون دیدت به اتفاقاته که میتونه با این باور که «همهچیز به نفعِ منه» باشه و «خداوند حامیِ منه»، چقدر راحت از دریای مواج عبور میکنی و هر بار پاداشها میاد.
الان آنقدر آرامش دارم و سعی میکنم هر بار فکر کنم: «اصلاً من اینو نیاز دارم؟ اصلاً برای چی میخوامش؟» حالا در روابط هست، در خرید کردن هست، در جلوهی توجه هست و در… همهی موضوعات که این طرزِ فکر باعث شده من نیازهام کم بشه، اونی که دارم و هست رو استفاده کنم و این ولعِ خرجکردن، داشتن، روهمروهم گذاشتن رو کنترل کنم. در دورهی «احساس لیاقت» یاد گرفتم که قبل از خرید اول فکر کنم «لازمش دارم؟» و این کار باعث شده خریدِ خاصی نداشته باشم؛ چون آنقدر لباس، کفش، شلوار، تیشرت و… داشتم تو کمدم که اول اونا رو بپوشم و استفاده کنم. و در دورههای قبلی هم یاد گرفتم که آرایش نکنم، خودم رو رها کنم از قید و بندها و الان آنقدر راحتم که اگر جایی میخوام برم، مخصوصاً سفر، آنقدر سبک و راحت و بیدغدغه هستم که همش میگم آخیش… اتفاقاً پوستم هم از کسانی که به قولِ خودشون روتین دارن بهتره (اینم بگم اگر اونا روتین دارن، کارِ اشتباهی نیستاااا)؛ میخوام بگم تو میخوای چهطوری باشی؟ خودتو بشناسی؛ چون من آدمی نیستم که روتین داشته باشم، نمیتونم، خستم میکنه. من خودم رو شناختم؛ اصلاً دوست ندارم… مدتی موهام رو سشوار میکشیدم تا موهای فرفریم صاف بشن؛ بعد فهمیدم چقدر موهای خودم زیباست؛ دیگه سشوار هم گذاشتم کنار و راحت شدم. هر جا میرفتم باید یه کیفِ پر از وسایل میبردم؛ سختم بود یه حمام برم، آنقدر دغدغه داشتم… ولی الان راحتم و از بودن با خودم لذت میبرم. هیچکسم تا حالا بهم نگفته چرا موهات فرفریه یا چرا کرم نمیزنی؛ تازه همیشه هم کامنتِ خوب گرفتم و من ۴۴ سالمه و همه بهم میگن اصلاً بهت نمیاد؛ چقدر خوب موندی و هر روز زیباتر میشی.
همهچیز بستگی به طرز نگاهِ تو به مسائل داره.
در دورهی «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» من تونستم به عمقِ بیشتری از شناختِ خودم، خداوند و قانون برسم.
که همین چالشِ روابط بهتازگی به خودم افتخار کردم؛ از خودم کلی تشکر کردم از این همه تغییر و کنترلِ ذهن. اتفاقاً عصبانی هم شدم، ولی فقط چند دقیقه بود؛ زود جمعش کردم و گفتم الان وقتِ درس پسدادنه؛ حرفِ مفت رو همه بلدن…
در کنترلِ کمالگرایی، سرزنشِ خودم هم میگم: «من آدمم، اشتباه میکنم؛ هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست؛ اشتباه جزوِ ذاتِ منه، ولی میتونم اصلاح کنم و کنترل کنم. من برگی در باد نیستم؛ شرایط منو نباید کنترل کنه؛ منم که شرایط رو کنترل میکنم و رئیسِ منم، خالقِ زندگیم هستم…»
هر بار با هر تمرین بهتر شدم و آرام هستم، راضی هستم و سعی میکنم از داشتههام لذت ببرم و بودن در سایت و دورهها دیگه روتینِ ارزشمندِ منه؛ من اینو میخوام، براش با شوق وقت میذارم، ساعتها مینویسم و میبینم چقدر داره منو کمک میکنه و منو آسان میکنه برای آسانیها… منی که یه روز قراره بمیرم، چی میتونم جز خودم، توحید، آرامشم، توکل، رضایت با خودم ببرم؟ من مسئولِ افکار و احساساتم و زندگیم هستم…
حالا دیگه من درآمدِ خودم رو دارم، سرِ کار میرم با آزادیِ زمانی؛ امروز صبح نرفتم و نشستم که تمریناتِ سایت رو انجام بدم. در سلامتی هستم؛ روابطم به لطفِ خداوند خوب شده و چالشهای قبلی به مراتب کم و کمتر شدن؛ ارتباطم با خودم و خداوند هر روز بهتر شده؛ مثلِ یه دوست هستیم و مدیرِ برنامههای خوبی دارم؛ راضیم. البته اگه من اجازه بدم؛ هر وقت اجازه میدم کارها رو انجام بده، سورپرایز میشم از این حجمِ هماهنگی، توجه، مهربانی و بزرگی و…
در پایان خیلی راضیم، خیلی خوشحالم؛ اصلاً میام توی سایت نمیدونم چرا ساعت اینقدر تند میره؛ فکر میکنم نیمساعته ولی الان دو ساعته دارم مینویسم و لذت بردم؛ خدایا شکرت.
سپاسگزارم از استادِ عزیزم و سایت «عباسمنش داتکام» برای زحمات و دستی از دستانِ خداوند هستن برای کمک و هدایتِ ما… دوستون دارم️
من قبلاً این فایل رو گوش داده بودم؛ گفتم بیام کامنتِ این جلسهی ارزشمند رو بنویسم و دیگه گوشش ندادم؛ گفتم میدونم موضوعش چیه…
بعد از نوشتنِ کامنتم، گوشش دادم؛ وُوُوای خدای من… روزای عزیزم، عزیزم… اصلاً اونی که گوشش داده بودم با اینی که الان شنیدم و درک کردم خیلی خیلی متفاوت بود؛ واقعاً اشکم دراومد؛ انگار تازه دارم میشنوم… واقعاً چقدر قانون درسته… منم برای شروعِ کارم گفتم باید از همین جایی که هستم شروع کنم؛ رفتم شاگردی کردم؛ ۲ ماه شد… و بعدش درها باز شد؛ یه جایی خداوند برام تدارک دید که اگر ۱۰۰ سال هم کار میکردم نمیتونستم جورش کنم، ولی خداوند در چشمبرهمزدنی الان ۴ ساله برام جورش کرده و درسِ جلسهی اول که اگر امکاناتی هست برای پیشرفتتون استفاده کنید و نخوایم که زجر بکشیم و بعدش بگم «دیدی پول درآوردن راحت نیست؟ من چقدر زجر کشیدم» که برای خودم منطقی کنم که پول ساختن سخته… ولی در داستانِ روزای عزیزم و خودم که با نوشتن یادم اومد، پول درآوردن راحته اتفاقاً؛ اگر تو تغییر کنی و اجازه بدی خداوند هدایتت کنه و اینقدر نگی «از کجا؟ چهطوری؟» که من هنوز این پاشنهآشیل رو دارم—هرچند پاشنهآشیل حل نمیشه، باید کنترلش کنی—خداوند کارها رو انجام میده؛ به شرطِ ایمان و پاکیِ دل. خداوند همهچیز میشودِ همهکس را…
این فایل و این دوره ارزشمندی هست که من با مدارِ جدیدم دارم درکش میکنم؛ اگرچه قبلاً شنیدمش ولی الان که گوش میکنم برام جدیده. خدایا شکرت برای هدایتت و برکتی که به وقتم دادی و فرصتِ نوشتن و یادآوریها… سپاسگزارم.
چقدر کامنتتون زیبا و دلنشین بود.تا آخرش خوندم و چقدر تحسینتون کردم و چقدر دوباره قانون برام تکرار و تأیید شد.
چقدر خوشحالم که در مسیر علاقتون حرکت میکنید و انقدر موفقیت کسب کردید.منم یک ساله علاقه ام رو پیدا کردم و دارم هرروز درش مهارت کسب میکنم و تمرین میکنم و میبینم چقدر حس و حال بهتری دارم.احساس مفید بودن و کمک به رشد جهان اما هنوز در بحث تسلیم و هدایت شدن پاشنه آشیل دارم که اعتماد نمیکنم به خدا و البته دارم روش کار میکنم.
انگیزه ای شدید برام که منم میتونم از علاقم که اتفاقا هنر هست به موفقیت های زیادی دست پیدا کنم.سپاس گزارم
ازتون سپاسگزارم برای خوندن کامنتم…خوشحالم که در اینمسیر همراه هم هستیم…
خیلی خوبه در مسیر علاقه ات هستی منتظر اتفاقات و معجزهای الهی باش…
در بحث تسلیم بودن و حساب کردن روی خداوند یه مسیر همیشگی و متعهدانه است،ما انسانیم و فراموشکار،درسته نمیتونیم شاکر همه نعمتهای خداوند باشیم ولی تلاشمون رو میکنیم و این مهمه
اگر هر روز اجازه بدیم خداوند هدایتمون کنه راه هموار میشه،من سعی میکنم بتونم این کار رو انجام بدم،هر وقت تونستم اتفاقات بسیار زیبا و جالبی برام رخ میده…
امیدوارم در این مسیر زیبا در بهترین زمان و مکان باشی و آسان بشی برای آسانی ها عزیزم…
چند سال پیش توی یه شرکتی کار میکردم ( دورکاری)، اوایل کارم خیلی سنگین بود، از صبح ساعت 6 میشستم پشت سیستم تا ساعت 9 شب، تقریبا 15 ساعت در روز، حتی اخر هفته هارو هم کار میکردم، حدود 3 ماه به این شیوه پیش رفتم، بعد این سوال اومد تو ذهنم که من چرا دارم اینقدر سخت کار میکنم، الگوهایی رو هم داشتم که راحت کار میکردن، خلاصه بعد یه مدت فکرکردن به این سوال متوجه شدم که چون من نسبت به خودم و کارم احساس ارزشمندی ندارم و کارم رو ارزشمند نمیدونم، دارم با کار زیاد این عدم ارزشمندی رو جبران میکنم. پیدا کردن این ترمز مثل یک چراغ ذهنم رو روشن کرد. بعد شروع کردم به کار کردن روی احساس ارزشمندیم، توانایی هام رو مینوشتم، کار های عالی که انجام داده بودم رو مینوشتم، ویژگی های مثبتم رو مینوشتم، خلاصه هر چیز مثبتی در مورد خودم و کارم بود رومینوشتم و تمرکزم رو روی این نکات نگه میداشتم.یک ماه نشد که شرایط تغییر کرد، پروژه ای رو که روش کار میکردم رو عوض کردن و یه پروژه ی سبک بهم دادن که فقط 3 ساعت کار در روز براش کافی بود.
اوایلش از پروژه ی قبلی هم بهم کار میدادن که بعد یه روز مدیر شرکت اومد تو جلسه وگفت که امیر فقط روی این پروژه کار میکنه(پروژه راحته) و کسی با امیر کار نداشته باشه و اون تحت حمایت منه. و از اون به بعد من فقط رو همون پروژه ی راحت کار کردم
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
درود خدمت پیام اور خدا و همسر بینظیرشون خانم شایسته ی عزیز و دوستان بینهایت ارزشمندم در این سایت الهی
ممنون از روزای عزیز بابت ارائه نتایج ارزشمندش از عمل به آموزه های استاد
پاسخ های خودم رو می نویسم به عنوان رد پا
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟ باورتون میشه خیلی سخته اون دوران رو به یاد بیارم چون کامل از ذهنم پاکشون کردم ولی در یک جمله بگم خوب نبودم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟ اولین فایل این بود فقط روی خدا حساب کن، اولین اقدامم ارامش من بود به غیر خدا اعتماد نداشتم.
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص: فایل های هدیه رو گوش می کردم و بعدش شیوه حل مسائل رو خریدم که دوره ی بینظیری بود
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل): من هر روزم رو با سایت شروع می کنم و سعی می کنم ممنتومم رو حفظ کنم و هر روز پر از معجزه هست (این رو هم در یک کامنت نوشته بودم)
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی): نتایج بینظیره در همه حوزه ها و مخصوصاً سلامتی و کار مورد دلخواهم
خوشحالم از این پروژه و چقدر هماهنگ شد با تعهد من برای تغییر عملی
خب از اولین سوال شروع کنم ؛
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل از تغییر تو بدترین مدار ممکن بودم ک حتی توان بلند شدن از جام و حتی غذا خوردنو نداشتم بشدت حال روحی بد و مشرک بودم افسرده و وابسته و ناامید هیچی برای من خوشحال کننده نبود اصن باری ب هرجهت پیش میرفتم ن امیدی ن انگیزه ای ن هدفی ن خواسته ای
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
فایلهای توحیدی خیلی تاثیر داشت روم چون من اصن نمیدونستم توحید یعنی چی شرک چیه تا روزی ک با سایت استاد اشنا شدم
و از فایلهای رایگان شروع کردم
فقط گوش میدادم با اینکه حتی درک نمیکردم
تا یک ماه و دو هفته فقط گوش میدادم و با هر فایلی ساعتها گریه میکردم و فقط یادمه میگفتم توبه اخه کل زندگیم شرک بود
با تمام وجودم و فهم و اگاهی اون زمان فقط گوش میدادم
یادمه میگفتم خدایا من نمیدونم استاد چی میگیه من نمیفهمم خودت کمکم کن خودت منو ببخش من میخوام یاد بگیرم میخوام عمل کنم و تو این مسیر باشم من 29-30 سال اون مدلی زندگی کردم ببین جایگاهمو از خودم و دنیا خجالت میکشم من 6ماه با استاد پیش میرم اگه جواب داد کل وجودمو میزارم دیگه پای عمل و اجرا و این سایت
اگ هم نه میرم با همون سبک گذشته(ک بعد 6ماه اینقدر مدار من بالا رفته بود از همه لحاظ دیگه گفتم این همون جاییه ک تا روزی نفس میکشم میخوام باشم اصن زندگیم رنگ و بو گرفت و گفتم خدایا خودت هدایتم کن) حتی با این فایل رزا کلی گریه کردم
اون موقعه با خدا اصن راحت نبودم
فقط میومد از سایت فایلهای رایگان(هدیه) دانلود میکردم و گوش میدادم اوایل زیادم متعهد نبودم یه روز درمیون گوش میدادم کم کم متعهدتر شدم و هرروز روزی3-4 ساعت پای فایلها بودم
خلاصه فقط گوش میدادم و مینوشتم هرچی ک تو ذهنم بود هرچی ک از فایلها درک میکردم هرچی ب ذهنم میومد مثبت و منفی کار نداشتم مینوشتم
از لحاظ روحی بشدت داغون بودم
و از خدا همش میخواستم نجاتم بده با اینکه باور نداشتم باشه اصن و صدامو بشنوه
تا اینکه بعد 1ماه و دو هفته
یه اتفاق عجیب افتاد
اون اتفاق حسی بود یادتونه میگفتین هدایت برای هرکس یه شکله حسیه و هرکس خودش میفهمه؟استاد من دیدم چطور شفام داد منو از یه دور باطل5ساله نجات داد ک خودمم باور نمیشد
اصن مثه ادم فلجی ک یدفعه خوب شده میتونه راه بره هاااا؟ اون مدلی فقط میدونم میگفتم من هدایت شدم من هدایت شدم من هدایت شدم تو وجودم هااا بدون اینکه حرف بزنم یه حس معنوی و حتی میترسیدم خودم فقط میتونم حسش کنم اون لحضه رو یعنی با هیچ کلمه ای نمیتونم حالشو مدلشو توضیح بدم
و بعد از اون روز ایمانم قوی تر شد
و هی بهتر و بهتر شدممم البته بصورت تکاملی
تکاملللل تکاملل تکاملللل همه چی تکاملی درست میشه و فقط با تحسین همون ریزه تغییرات مثبت جادو میشه واقعااا
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین اقدامی ک خیلی رو تغییر و روندم تاثیر داشت یه دفتر برداشتم و باور سازی کردم و هرشب قبل از خواب میخوندم و بعد میخوابیدم و بعد 2هفته دیدم چطور حالم بهتر شده دیگه ادامش دادم (من قبلش باور سازی میکردمااا ولی متعهد نبودم ب مرورش)
فرایند تکامل؛
من شکر گزاری رو اوایل خیلی حس خوبی بهش نداشتم مقاومت داشتم براش
ولی میگم برای من اوایل باور سازی و مرتب مرورش کردن صبح و شب خیلیییی جواب بود
ومرتب گوش دادن فایل ها وحتی از یجایی ب بعد یسری از فایل ها رو گوش میدادم همزمان مینوشتم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
چالش، اوایل زیاد دچار کج فهمی میشدم چون درک و مدارم کمتر بود
ولی تلاش میکردم هی بهتر بشم
تا الان فقط در تلاشم ک تو مسیر باشم فقط چن ماه پیش داشتم تو حوزه مالی خوب پیش میرفتم یه جریانی پیش اومد تمرکزمو گرفت و حوزهٔ مالیم رشدش قطع شد ولی الان دارم تمرکز میکنم ک باز بتونم رشدش بدم و روش کار کنم ایرادامو بفهمم و بهتر عمل کنم تمرکزی
از روزی شروع کردم اوایل مدت حال خوبم کم بود ولی الان مدت حال بدم کمه
یعنی اصن خدا خودش ارامشو میاره و من اینقدر حالم بد بود ک ارزوم این بود حال خوبو تجربه کنم دائمی و عمیق و موندگار و شده
و استاد خودتونم میدونین تکاملیه و روند خودشو داره با تمرینات و کنترل ذهن و توجه ب نکات مثبت و شکر گذاری و جهت دهی اگاهانه ب ذهن و از زاویه ای ب قضایا نگاه کنیم ک حالمو خوب بشه یا بدتر نشه من این روزا دارم بیشترررر اینا رو زندگی میکنم دارم تلاشمو میکنم چون این یه تمرین همیشگیه هرلحضه کلا ب قول خودتون باید لایف استایل زندگیمون بشن
و استاد این روزا لطافت رو حس میکنم یادتونه میگفتین لطیف میشین من نمیدونستم چی میگین
ولی همین تمرینات کنترل ذهن بخشش رهایی تمرکز رو خودمون تحسین شکرگزاری قشنگ ادمو لطیف میکنه اصن اینگار ادم بی وزنه اینقدر ک واقعا تاثیرش مثبته
و سلامتیم هم عالیه ب لطف خداوند منی ک مرتب مسکن میخوردم اصن دیگه دردی حس نمیکنمب لطف خداوند اصن انرژی من ک پایین بود چقدر بیشتر شده
و کاری و مالیم ک میگم قشنگ مصادف شده این پروژه با جهاداکبر من برای روابط و حوزهٔ مالی
ک متعهد شدم ورودیمو کنترل کنم
بستن هر ورودی ک فرکانس منو منفی میکنه
مثه اینستا
مثه رفت و امدها
و حتی حرف نزدن با ادمهایی ک میدونم فازشون با من هماهنگ نیست
و ن گفتن رو دارم تمرین میکنم عملی
و قدمهای کوچیک عملی برای کار و برای بهتر شدن روابم از خانواده ام شروع کردم
حتی اگ یه قدم مسخره بنظر بیاد چیزی ک من فک میکنم درسته رو انجام میدم
برقول خودتون استاد هدایت ها میاد قدمها گفته میشه شرایطش پیش میاد ادمها میاد
و دارم حسابی تمرین میکنم مقاومت ها رو بردارم
ب قول خودتون استاد و خانم شایسته عزیز
طبیعی ثروت و نعمت و برکت و سلامتی جاری باشه فقط کافیه مقاومت ها رو برداریم ک قشنگ باید شخم بزنیم خودمونو
و من دارم اینکارو میکنم چون طبیعیه همونطور ارامش و سلامتیو تجربه میکنم لطافت و رهایی رو
پس طبیعیه ثروتم باشه روابط با کیفیتم باشه
اخه من از وقتی رو خودم کار میکنم تنهای تنها شدم ناراحت نیستم هااا چون حالم خوبه ولی دلم میخواد روابط با کیفیتی با ادمهای با کیفیت داشته باشم ن هر کسی
خلاصه دیگه اینگار همین 2-3شب پیش خدا بهم گفت فاطمه تمرکزی 1ماه تو عمل کن همه نوتیفکشنا رو قطع کن بذار نوتیفکشن من بیاد تو زندگیت حس خوبی دارم استاد
حس میکنم الهام باشه من هنوز درک درستی از الهامات ندارم ولی فقط میدونم رو برگه نوشتم
و بدون مقاومت دو روزه دارم پیش میرم و خود ب خود کار درسته رو میکنم و کلمه باید رو حذف کردم و میگم خدایا تو بگو کار بعدی چی باشه تمرین بعدی چی باشه و باهاش حرف میزنم
ایشالا خدا هممونو هدایت کنه ب راه راست
راه نعمت و سعادت و لذت
و چقدر بیشتر حس لطافت دارم با نوشتن این کامنت یه مرورم شد برای خودم
واقعا لذت بخشه این مسیر
تو این 10 ماه من چالش و تضادم بود برام ولی قلب من اروم بود
و همشونم ب نفع من شد
چیزایی ک اگ فاطمه قبلی بودم از پا منو درمیاورد
و چقدر قشنگه توکل ب رب دوستی با خداوند همه چی میشه برامون
قانون کار میکنه استاد شما بینظیر هستین چقدر سپاسگزار خداوندم بابت شما
و حتی چقدر در صلح بودن خانم شایسته عزیز با خودش و جهان رو تحسین میکنم چون یه مدته فایلهای زندگی در بهشت رو میبینم واقعااا خودش توجه بر نکات مثبته و ادمو از بدنه جامعه جدا میکنه و ادم میفهمه ک زندگی چقدر میتونه راحت لذت بخش و با کیفیت و زیبا باشه
خداروشکر میکنم بابت این مسیر بهشتی
و استاد عزیزم ازتون سپاسگزار هستم با جون و دل
و خداروشکر میکنم ک اینجام
خانم شایسته عزیزم از شمام ممنونم از وقتی سریال زندگی در بهشت رو میبینم و دارم شخصیتتون رو میبینم خیلی بیشتر و بیشتر عاشقتون شدم
سلام به استادعزیزم و همه بچه های همراه در این پروژه ی رویایی
چندسال قبل که تصمیم گرفتم یه کاری رو شروع کنم با اینکه باقانون اشنا نبودم
ولی به خداوند گفتم من نمیدونم چه کاری برام بهتره
تو بگو
واز سر راهش به تمام معنا رفتم کنار
یعنی اصلا نه عجله داشتم نه نگران بودم نه هی میگفتم پس چی شد ؟ پس چرا خبری نیست؟
وداشتم زندگیمو می کردم
هربار همسرم پدرم و یا یکی از نزدیکان میگفت پس چرا همینطور نشستی باید خودت یه قدم برداری بری بگردی دنبالشو بگیری خداکه همینجوری جیزی نمیده
یادم میفتاد که یه درخواستی به خداوند دادم
وجوابم بهشون این بود که من منتظر نشونه هام
قراره خداوند محدوده رو مشخص کنه بعد من ادامه بدم
الان که فکر میکنم خیلی برام عجیبه اون ارامشی که داشتم
اخه هم عاشق کارای هنری بودم هم اینکه سالیان سال حقوق خونده بودم اونم با رتبه اول هرترم وحتی در دوران ارشد در یکی از بهترین دانشگاهای تهران با بالاترین معدل مدرکم رو گرفتم
شایدم دلم میخواست اونهمه زحمت به یه نتیجه ای برسه
اون موقع میگفتم نمیخوام ازمون وخطا کنم
ولی الان میفهمم دلم میخواسته هدایت بشم
بعد حدود 8 ماه به شکل معجزه اسا همسرم که اصفهان بود یه پیامک از جهاددانشگاهی برام فوروارد کرد
دیدم برا ازمون داوری فراخوان دادن
اینم بگم قبلا به خدا گفته بودم اگه قراره برم تو کارهای حقوقی
دلم میخواد بدون آزمون باشه از همین شرط معدلم استفاده بشه لااقل اینهمه درس خوندم یه جا بکارم بیاد
بعد که رفتم تو سایتشون دیدم مهلت ثبت نام دو روز پیش بوده والان تو فورژه ای هستم که دوباره دادن و تا پس فردا مهلت ثبت نام هست
سریع رفتم شرایطش رو خوندم دیدم به دوشکله یکی با ازمون یکی بدون ازمون
خب نشونه ها دارن میان
رفتم سراغ بدون ازمون دیدم علاوه بر دکترا شرط رتبه یک ارشد در یه سری دانشگاه ها رو زده
ووووو
بله دانشگاه علامه طباطبایی هم جزوشونه
نمیدونید چقدر اونشب بالا پایین پریدم و ذوق کردم که دقیقا خواسته ی من موبه مو مستجاب شده
حالا اینکه چرا پیامک باید برا همسرم میرفت و اونم میخواسته پاکش کنه یهو به دلش افتاده برا من فورواردش کنه خودش یه ماجرای هدایتی دیگس
من رفتم ثبت نامو کردم و
بعد چند ماه مدارک رو خواستن اونارو هم فرستادم
دیگه با قانون واستاد اشنا شدم و نوبت مصاحبه رسید
دوماه قبلش باهام تماس گرفتن که برا مصاحبه چه کتابایی رو باید بخونیم
ولی من پر رو گفتم خدایا منکه گفتم نمیخوام لای این کتابا رو باز کنم اونم برا سه چهار تا سوال که معلوم نیست از کجای کتاب باشه
بادمه اون موقع تازه با استاد اشنا شده بودم و واقعا درک الانم رو از قانون نداشتم
ولی یه شور وهیجان و امیدی تو دلم بود که
خدایی که تا الانشو جور کرده اونم معجزه آسا
بقیشم جور میکنه
اصلا هدایت میشم به جوابا سوالایی ازم پرسیده میشه که بلدم
همسرم از مصاحبه خیلی میترسید چون همیشه اینو شنیده بودیم که اگه پارتی نداشته باشی محاله قبول بشی
اونم یه کاری که ماله قوه قضاییس
وبهم میگفت یکی رو میشناسه که تو دادگستری ساری کارشناسه وهمه رو میشناسه
بزار بریم پیشش اون برامون پارتی بشه تا هوامونو داشته باشن
اولش با اکراه پذیرفتم ولی یادمه که یه ان خداوند گفت تا الانشو کی برات جور کرد؟
ومن به خودم اومدم که اصلا وابدا نمیخواد با کسی حرف بزنی پارتیه من خداست
خودش جور میکنه
از اون اصرار بود وازمن انکار
تا بالاخره راضی شد
ومن فقط با توکل بخداوند
راهی شدم
برا مصاحبه باید میرفتم ساری
شب قبلش با همسرم ودخترم رفتیم که صبح سرحال و به موقع برسم به مصاحبه
داستان جور شدن یه خونه ی دربست به شکل رایگان با تموم امکانات و مرتب وتمیز که خودش یه هدایت دیگه ی خداوند بود
خدایی این داستان داوری سراسر هدایت و کمکهای خداوند به شکلهای گوناگون برام بود
بماند پارسال که پروانه رو گرفتم بعد دوتا پرونده شرایطی پیش اومد که خداوند گفت شرایی فعلیشون رو قبول نکن وبا عدم قبولی یعنی پروانه بعد سه سال دیگه تمدید نمیشه و همه چی تموم
واین قسمتی از مسیر من بوده نه تمومش
یادم نمیره وقتی رفتم تو دادگستری برا مصاحبه یه عالمه آدم پیر وجوون کتاب قانون بدست داشتن باهم معلوماتشون رو ریویو میکردن و تبادل اطلاعات انجام میدادن
تازه همشون قاضی بازنشسته وکیل یا کارمند شورای حل اختلاف بودن یعنی همه سابقه ی کار داستن ولی مضطرب و نگران داشتن کتابا رو میخوندن
یه ان گفتم من اینجا چیکار میکنم ؟
نه کتابی نه رزومه ی کاری
تازه بدون نگرانی و دلواپسی به همشونم نگاه میکردم
البته یه ان یه لرزه بر بدنم نشست و جو داشت منو میگرفت ولی سریع گفتم خدایا من نمیدونم خودت جورش کن
بعد پاشدم از سالن رفتم بیرون یه هوایی بخورم
وقتی که خواستم برگردم دم درسالن چهار نفر داشتن باهم صخبت میکردن
انگار خداگفت وایسا و گوش کن
دیدم یکیشون
خدایا تموم بدنم داره میلرزه از یاداوری اون روز ومعحزاتت
دیدم یکیشون انگار تازه مصاحبش تموم شده بود و داشت به دوستاش سوالایی که ازش پرسیدن رو میگفت
چهار تا سوال ازدرس مدنی و تجارت بود
وجواباشم داشتن میگفتن
سوالایی بود که من قبلنا برام مثله اب خوردن بود ولی چون چندین سال بود لای کتابو باز تکرده بودم یادم رفته بود
ووقتی داشتن جوابا رو میگفتن سریع تو ذهنم بقیش میومد و ذهنم آپدیت میشد انگار پوشه های قدیمی از تو بایگانی در میومدن و من بشون دسترسی پیدا میکردم
سه تا اتاق بود که یکی یکیشون رو باید میرفتیم تا کار تموم بشه
اولین اتاق مبانی فقه واصولش بود
از اونجایی که همیشه از عربی متنفر بودم اصلا برام این مرحله مهم نبود و به جز روخوونی بقیه سوالاشو بلد نبودم
اتاق بعدی مدنی وتجارت بود
وای خدای من دقیقا همون سوالایی که دم در هدایت شدم وایسم و گوش کنم ازم پرسیده شد و من وقتی داشتم جواب میدادم لبخندی از خدایا عاشقتم بر لبانم بود
البته دوتا سوال دیگم پرسیدن که بلد بودم یعنی دقیقا سوالایی بودن که بعد اونهمه سال هنوزم یادم بود
الله اکبر به بزرگی خداوند
واما اتاق سوم که همشون میگفتن مهمترین مرحلس
در مورد مسائل سیاسی و جریانات روز بود
وقتی رفتم تو یه مرد مسن خوشرو جلوی پام بلند شد وبعد سلام واحواپرسی ازم پرسید
نظرت راجع به اتفاقات اخیر چیه؟
اونروز ها مسئله مهسا امینی در جریان بود
چندروز قبله مصاحبه نمیدونم لایو استادو با استاد عرشیانفر گوش داده بودم یا قانون تغییر ناخواسته ها رو که
اونروز در جواب اون اقا چکیده ای از صحبتهای استادو با کمال شجاعت گفتم
کلا ادم شجاعی هستم یعنی اگه با استادم اشنا نبودم حرفی نمیزدم که اونا خوششون بیاد
حرف دلم رو میزدم
اونروز با اینکه تازه دو ماه بودبا استاد اشنا شده بودم ولی دست وپا شکسته حرفای استادو گفتم
و یهو دیدم که اون اقا یه تشکر از ته دل ازم کرد بلندشد ایستاد به احترامم وبرام ارزوی موفقیت کرد و من اومدم بیرون
اون لحظه هم مثل الان داشتم میلرزیدم
یکی از بزرگترین آزمونهام بود
من همیشه درس میخوندم در حد خفه کردن خودم و با اطمینانی که به دانشم داشتم میرفتم سر جلسه وخب همیشه هم نتیجه عالی میگرفتم
ولی اونروز هیچی که نخونده بودم اونم بعد 6 سال کنار گذاشتن کتابا
بقیه هم که همگی معلوم بود یا خیلی خوندن یا ثانیه اخری میخواستن یه جیزایی براشون یاداوری بشه
تازه همشونم وکیل و قاضی بودن وبالطبع با این مطالب وقوانین هر روز مواجه میشدن
خلاصه جو خیلی سنگینی بود و من مثله یه جوجه بودم میون یه عالمه شیر
ولی فقط جسبیده بودم به خدا وفقط اونو داشتم
والبته که اون کافیه برات در تموم لحظاتت
وخداوند برام سنگ تموم گذاشت و من بدون یه ثانیه درس خوندن یا پارتی بازی و چیزی مصاحبه رو قبول شدم
این داستان تا گرفتن پروانه هنوز ادامه داره و اونها هم سراسر هدایت و کمکهای خداوند بودن
الان که فکر میکنم چندسال از اون روزا گذشته ومن خیلی بهتر وعمیق تر با قانون اشنا شدم ولی به سعیده ی اونروز افتخار میکنم که چقدر زیبا با اینکه هیچی بلد نبود اعتماد کرد به پروردگارش و چقدر همه چیز براش عالی طی شد.
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل استاد بدجایی بودم فقط این یادگاری رو از اون دوران بگم که فقط احساس تنهایی میکردم
با اینکه دوستان زیادی داشتم
احساس خیلی خیلی بدی داشتم
تقریبا در اکثر مواقع روز
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟ دقیق یادمه که فایل توحید عملی پنج بود
که منو عاااشق و دیوانه استاد کرد
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
گفتم هر کجا هستم باشم فقط جایی میرم که خوشم میاد و شادم میکنه
رفتم موندم خونه مادر همسر سابقم و کل اون سه سال که اثرا خونه اونا بودم به قران که فقط به خنده و شادی و مسافرت با دوستا گذشت
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
ستاره قطبی رو هر صبح نوشتم
شبا روزمو مروز کردم وبا شکرگزاری خوابیدم
هر صبح و شب مراقبه گوش کردم
باورهای محدود کنندمو بازنویسی کردم
باورهای مثبت نوشتم
اهرم رنجو لذت استفاده کردم برای تعذیم
برای روابطم
و با یه کسی آشنا شدم که کاملا برگرفته از الهاماتم
شد و چقدر این رابطه به رشد من ار لحاظ احساسی مالی و اعتماد به نفس سلامتی کمک کرد
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
توی رازطه با همسر سابقم دچار مشکل شده بودیم
اصلا نمیدونم چرا به بن بست میخوردیم هرجقدر سعی میکردیم نمیشد
و واقعا یک بن بست شده بود
بعدش خداوند یک دوستی رو برای من فرستاد که از وقتی ایشون اومدن مسیر رابطه منو همسرسابق تبدیل شد
به منو دوستم
طلاق گرفتیم
و تبدیل شدیم به بهترین دوستای همدیگه
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
احساسم بی نظیر شده روی ابرام
روابطم با دوستان و فامیل کاملا تراز شده و اونجور شده که من میخوام صدرصد
دوتا دوست صمیمی دارم که عاشقشونم و خیلی باهم عالی هستیم
درحالی که قبلا هیییج دوست صمیمی نداشتم
سلامتین عالیه تبدیل شدن به یک وایز وومن
به یک پرنس و پرنسس پرشین
کارم عالیه جون دارم در مسیر علایقم حرکت میکنم
و خیلی لذت میبرم از بودن در این مسیر
وضعیت مالیمم واقعا الان به جایی رسیدم که هیییچ نگرانی درمورد مسائل مالی ندارم
استاد هروز میگم
یدونه ای
هروز میگم عاشقتم
هروز میگم بوسسسسسسسسسس استاد
بوسسسسسسسس
به نام خداوند مهربان
سلام به استاد بزرگوار و دوستان عزیزم
برای تمرین این جلسه باید بگم که :
من چند سال پیش یعنی سال 99 یک شرکتی مشغول کار شدم
که چند ماه اونجا کار کردم اوایل خیلی شور وشوق داشتم و خوب کار میکرد شرکت و هر روز هم شرکت پیش رفت میکرد و هم من از لحاظ توانایی هر روز پیش رفت میکردم
تا این که کار به جایی رسید که شرایط معمولی شده بود همه چی عادی شده بود بالاترین حد خودم در اون شرکت رسیده بودم
هیچ جای پیش رفت برام نداشت و من باید درگیر روز مرگی میشدم
خب من منم که به دنبال پیشرفت بودم خیلی جاها سر زدم که برم یه جای بزرگ تر ولی نشد و منم نمیتونستم روزمرگی رو قبول کنم
و من از جلسه فک کنم بیستم یا بیستو یکم روانشناسی ثروت یاد گرفته بودم که برای کار خودم ارزش قائل باشم
و من هر جا که باشم یعنی احساس لیاقتی که برای خودم قائل هستم اندازه اونجاست
البته اون موقع دوره احساس لیاقت نبود
من شروع کردم به کار کردن روی احساس لیاقت که من لیاقتم بیشتر از اینجاست من اون شرکت مشغول کار بودم ولی هیچ مشکلی نداشتم با اونجا و میگفتم که من کار خوب داشته باشم خیلی خوب میشه اگه نباشه هم من مهتاجش نیستم
و شروع کردم به کار کردن دو سه ماه طول کشید بعد خداوند هدایتم کرد و اتفاق هایی افتاد با یک شرکت خیلی خیلی بزرگ تر آشنا شدم که ده پله پیشرفت کردم اون موقع هم از لحاظ کاری هم درآمد و غیره
ویکی دو ماه بعد از این که من از شرکت قبلی استعفا دادم
شنیدم که اون شرکت قبلی ورشکسته شده و کلا جمع شده
و من اگر اون موقع تغییر نمیکردم با همون شرکت ادامه میدادم
تعدیل نیرو میشد و من بیکار میشدم و احساسم بد میشد و اتفاقات بد برام میافتاد
و خدارو سپاسگزارم که اون موقع تونستم ذهنمو کنترل کنم
و خداوند هدایتم کنه
سلام و درود پرمهر برشما
من قبل از اینکه با استاد اشنا بشم یه استادی داشتم که تمام این مطالب رو کلی بهم یاد داده بوداما سایت استاد واقعا جامعهتر و با تمام جزییات هستش من خیلی فال میگرفتم و از فال گرفتم خسته شده بودم تو گوگل سرچ کردم راه های ترک فایل که یه نفر نوشته برو قانون افرینش ستاد عباس منش رو ببن از اونجا بود که با سایت شما اشنا شدم من تمام دوره های رایگان شما رو دیدم
الان خیلی ارووم هستم و خیلی دارم روی خودم کار میکنم که خودم رو دوست داشته باشم و دیگه ادم ها مثل قبل روی من تاثیر نمیزارن و هرکی که از زندگیم میره میگم حتما صلاح خداوند این بوده که بره و قرار بهترش به بیاد قبلا خیلی از نظر روحی بهم میریختم اما الان نه دیگه چون میدونم صدرصد این اتفاق برای من خیره
من تمریمن ستاره قطبی رو با روش استاد قبلیم دارم انجام میدم و همیشه از هر 7 تا چیزی که مینویسم و از خداوند میخوام بیشتر ش اتفاق میوفته
از خداوند ممنون سپاس گزارم که منو به سایت شما هدایت کرد تا بتونم زندگیم رو تغییر بدم و روز به روز زندگی بهتری رو داشته باشم
سلام و درود بیپایان از استاد
ازتون سپاسگزارم برای تلاش و زحماتِ بیدریغ شما بزرگواران، خداروشکر که هممدار و هممسیر با شما هستم و در زندگیِ من نقش پررنگی رو ایفا میکنید، دوستون دارم️
منی که در این سایتِ الهی و توحیدی هستم میدونم نوشتن چقدر میتونه تمرکزِ منو جمع کنه و مسیر رو برام واضح میکنه. منی که دورههای «کشف قوانین»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» رو دارم، میدونم نوشتن، یادآوری و بررسیِ مداوم روی خودم چقدر میتونه کمککننده باشه.
اجازه دادن به خداوند که منو هدایت کنه و اینقدر تقلا نداشته باشم.
دورهی «قانون سلامتی» هم چقدر به من کمک کرد تا منطقیشدن رو درک کنم؛ که ذهن فقط با منطق راضی میشه و کوتاه میاد. البته این منطقیشدن برای ذهن هم نیاز به کار کردن روی خودم داره؛ یهشبه اتفاق نمیافته…
حالا بریم به قبل از آشناییِ من با استاد:
من در زندگیم از یه جایی به بعد احساسم میگفت هر روز دارم حسِ قربانیشدن، احساسِ گناه، ترسهای متعدد در هر زمینهای رو رشد میدم؛ از بیماریهایی که هر روز به یه شکلی اتفاق میافتاد، خستگی، غمِ فراوان، سنگینی روی قلبم، گریههای بیدلیل، خشم، عصبانیت و بهشدت احساسِ عدمِ لیاقت داشتن… حالا این در حالی بود که همه بهم میگفتن تو چقد آرومی و صبور؛ در حالیکه این صبوری فقط در حسِ عدمِ لیاقت، اعتمادبهنفس نداشتن و ترسهام بود، اصلاً صبور نبودم…
اولین انتخاب در تغییرم در مسئلهی روابط کلید خورد؛ آنقدر قبلش با همسرم، خانوادهام و بعدش شد دخترم که ۱۴ سالش شده بود و من بهشدت چالشِ مسئله و دعوا داشتیم، منو خسته کرده بود، تمامِ انرژیِ منو میبلعید و این ناتوانی در روابطم منو وادار به فکر کردن کرد. البته قبلش هم برام سوالاتِ زیادی بود که چرا یکی اینقد زندگیِ خوبی داره و یکی نه… یا چرا بعضی اینقد سلامت و پرانرژی و خوششانسن، بعضی نه… و این طرز تفکرم اینجا دوباره اومد: چرا اینقد چالش دارم… و گفتم «من باید حلش کنم». هنوز هم اصلاً قانون رو نمیدونستم…
رفتم مرکزِ مشاوره و اونجا بهم گفت: «خانم! دخترت، همسرت، اطرافیانت اصلاً مشکلی ندارن؛ خودت مشکل داری، تو باید خودتو تغییر بدی.» و چند جلسه رفتم و دید اینقدر مشتاقِ تغییرم، بهم چند تا کتاب معرفی کرد و من شروع کردم خوندن و کتابها برای اون زمانم هدایتِ خداوند بود که منو آمادهی مدارهای بالاتر کنه و این روند ادامه داشت و من هر روز احساس میکردم چقدر دارم خودم رو میشناسم و چقدر اوضاع داره قابلِ تحمل میشه؛ میتونم با دخترم بدونِ دعوا حرف بزنم، با اطرافیانم نظرم رو به اشتراک بذارم… که حدوداً یکسال بعدش با سایت و دورههای استاد آشنا شدم. هدایت شدم؛ اول دورهها رو دوستی برام میفرستاد و من گوش میکردم، ولی فایلهای دانلودی رو هم گوش میدادم و هر روز میفهمیدم من دارم اشتباه یاد میگیرم؛ همهی دورهها رو پاک کردم و یه بک زدم عقب و دوباره اومدم روی فایلهای دانلودی تمرکز کردم، از اول شروع کردم با احساسِ خوب و رهایی و گفتم من باید بتونم خودم با پولِ خودم دوره بخرم، این درسته…
در این فاصله هم با تمرکزی که روی فایلها داشتم، همون فایلِ «از همین جایی که هستی شروع کن»… شروع کردم به کار… البته قبلش با هدایتِ کاملِ کاملِ خداوند رفتم دانشگاه با دوتا بچه و ۱۷، ۱۸ سال دوری از درس و تحصیل… بعد از دانشگاه گفتم باید ادامه بدم؛ من عاشقِ هنر، کارهای دستی و دقت هستم… رشتهی طراحیِ دوخت رو توی دانشگاه ادامه دادم و رفتم پیش یه خانمی و گفتم: «شاگرد نمیخوایید؟»
دو ماه اونجا بودم. در این مدت تازه داشتم میدیدم اصلاً چی رو میخوام. گفتم خوب من که مهارتم کمه، مغازه هم ندارم، مشتری هم ندارم؛ با ایدهی الهامی گفتم از فامیل شروع میکنم. گفتم بهشون: «من براتون میدوزم، ولی دستمزدِ کمی بهم بدید.» تازه اقوام هم شهرستان بودن و من میدوختم و بهشون تحویل میدادم. اولش خیلی سخت بود، ترس داشتم و میگفتم خراب بشه چی؟ ولی به لطفِ خداوند هیچکدوم خراب نشد و همه هم بهم دستمزد دادن… و این گام چقدر جسارتِ منو بالا برد و انگیزهای که باید روی مهارتم بیشتر کار کنم و فایلهای آموزشی ببینم، بدوزم و بدوزم…
تا اینکه دوستم که کاملاً الهی دانشگاه باهاش آشنا شدم گفت: «بیا؛ جا از من، کار از تو…»
اصلاً الان میگم میگم چطور آخه… جاش که در بهترین نقطهی شهر… با تمامِ امکاناتِ کار (وسایلِ کار فول بود) بدونِ اجارهبها، بدونِ هزینه دادنِ آب، برق، گاز؛ کلید و مدیریت با من، کارتِ بانکی به نامِ من و یه فروشگاه که من بدوزم، اونجا برامون بفروشه…
خلاصه یه بهشتِ کامل… و فقط از اولین قدمِ من بود… خداوند بهم پاداشِ جسارت و تعهدم رو داد… در این بین هم من هر روز مثلِ یه اوجبِ واجبات به فایلها گوش میدادم، مینوشتم، ترسهام رو میشناختم، خودم رو میشناختم و اتفاقات هم بر ایمانم میافزود… میدونی؟ من فقط داشتم روی خودم کار میکردم و خداوند پلنها رو میچید…
من برای شروعِ کار اصلاً مهارتِ خاصی نداشتم، بدونِ هیچ سرمایهای، بدونِ مشتری، تجربهای شروع کردم. اولین سری لباسها رو دوختم و همه رو یهجا برداشت و اولین درآمد استارت خورد. منی که قبلاً خانهدار بودم، کارم شده بود خواب، هیچ درآمدی هم نداشتم و روابط با همسر و دخترم هم هر روز داشت بهتر میشد. اصلاً همسرم که ۱۸۰ درجه تغییر کرد؛ اونی که اصلاً اجازه نمیداد کار کنم، حالا اجازه داد که دو شیفت برم سرِ کار… درآمد ایجاد شد و انگیزهی من هر روز بیشتر و میدیدم که چقدر با تغییرِ خودم تونست همهچیز رو عوض کنه و پذیرفتنِ مسئولیتِ زندگیم که «منم، فقط من…»
با درآمدم شروع کردم دورهها رو خریدن… «کشف قوانین»، «قانون سلامتی»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دورهی بینظیرِ «همجهت با جریان خداوند» هر کدوم منو آرامآرام رشد دادن و البته تعهد و ادامه دادنِ خودم که دفترها پر کردم…
چالشها هر بار با رشدِ من میاومدن. درسته میترسیدم، نگرانم میشدم ولی یاد گرفته بودم که باید حلش کنم و من از پسش برمیام؛ من توانا هستم.
یاد گرفتم که من در زندگی برگی در باد نیستم؛ من تنها نیستم، قدرتی به نامِ خداوند رو دارم، من قربانی نیستم. چالشها میان منو کمک کنن و از یه منبعِ آلودگی در وجودم مطلع بشم. میگفتم الان وقتِ درس پسدادنه، الان داری غربال میشی، الان داره مدارت عوض میشه؛ ادامه بده، نترس دختر، تو تنها نیستی…
چالشهایی که باعث شد آدمهایی که دیگه در مدارِ من نیستن از زندگیم بهسادگی حذف بشن و تایمِ من باز بشه برای کار کردن روی خودم. تمامِ تمرکزم روی کار کردن، نوشتن، فکر کردن روی خودم بود و زمانهای آزمونِ خداوند و چالشها هر بار بهتر میتونستم حلشون کنم.
یه مثال:
مثلاً در روابط با همسرم، من ۲۳ سال چالش داشتم؛ دعوا و کنترلِ بیشازحد… وقتی یه الگوی تکرارشونده دوباره اومد، گفتم الان باید ببینم چیه؟
وقتی ساعتها نوشتم و نوشتم دیدم من دارم کنترلش میکنم؛ من همش میگم مقصر اونه، من قربانی هستم، اونه باید تغییر کنه. و کنترلم هم این بود: قهر میکردم (عادتِ بهشدت بدِ خودم). ولی اینبار قهر نکردم؛ نوشتم، اولاً خودم رو بخشیدم و به خودم تبریک گفتم که الگوی تکراری رو پیدا کردم و بعد همسرم رو بخشیدم و رهاش کردم و گفتم «من مسئولِ حالِ خوبِ خودم هستم». البته اینم بگم رسیدن به این مرحله، همین عادتِ قهر کردنم، تغییرش برام بسیار بسیار سخت بود و هر بار با هر چالشی سعی میکردم تغییرش بدم.
اتفاقاً یه چالشِ روابط همین دو هفته پیش بعد از مدتها دوباره رخ داد و من در طیِ فقط یه روز اول برای خودم حلش کردم؛ دیدم باید چه درسی رو ازش بگیرم، نوشتم و دیدم اینبار مسئله «احساسِ لیاقت»ه. قبلاً احساسِ قربانیشدن، احساسِ گناه رو حل کرده بودم ولی مسئلهی احساسِ لیاقت در این چالش باید برای خودم حل میشد. صفحهها نوشتم، «احساس لیاقت» رو دوباره گوش دادم و دیدم بازم منم که مسئولِ حسِ خوب و بدِ خودم هستم. وابستهنشدنم در روابط و شرک نورزیدن رو باید در عمل تمرین کنم؛ تئوری فهمیدم ولی عملی هم باید اجراش کنم و در طیِ یه روز حلش کردم. فارغ از اینکه طرفِ مقابلم اینو فهمیده یا نه، من فقط من مسئولِ افکار و احساساتم هستم.
وابستگی در روابط در موردِ دخترم، خواهرم و برادرم هم بهشدت داشتم ولی با چالشهای پیشِ رو تونستم به اندازهی خوبی حلشون کنم…
هر بار حلِ مسائلَم منو تواناتر، باانگیزهتر و باایمانتر میکنه. بعدم چالشها هستن؛ چون جهانِ مادی خاصیتش همینه: بالا، پایین، سرد، گرم، زشت، زیبا، فقر، ثروت و… بوده.
به قولِ استاد، ما درخت نیستیم؛ ما تواناییِ الهی و نامحدودی داریم و اگر داری روی خودت کار میکنی، در مسیرِ رشدی— اگر چه چالشها و مسائل باشن—مهم اون دیدت به اتفاقاته که میتونه با این باور که «همهچیز به نفعِ منه» باشه و «خداوند حامیِ منه»، چقدر راحت از دریای مواج عبور میکنی و هر بار پاداشها میاد.
الان آنقدر آرامش دارم و سعی میکنم هر بار فکر کنم: «اصلاً من اینو نیاز دارم؟ اصلاً برای چی میخوامش؟» حالا در روابط هست، در خرید کردن هست، در جلوهی توجه هست و در… همهی موضوعات که این طرزِ فکر باعث شده من نیازهام کم بشه، اونی که دارم و هست رو استفاده کنم و این ولعِ خرجکردن، داشتن، روهمروهم گذاشتن رو کنترل کنم. در دورهی «احساس لیاقت» یاد گرفتم که قبل از خرید اول فکر کنم «لازمش دارم؟» و این کار باعث شده خریدِ خاصی نداشته باشم؛ چون آنقدر لباس، کفش، شلوار، تیشرت و… داشتم تو کمدم که اول اونا رو بپوشم و استفاده کنم. و در دورههای قبلی هم یاد گرفتم که آرایش نکنم، خودم رو رها کنم از قید و بندها و الان آنقدر راحتم که اگر جایی میخوام برم، مخصوصاً سفر، آنقدر سبک و راحت و بیدغدغه هستم که همش میگم آخیش… اتفاقاً پوستم هم از کسانی که به قولِ خودشون روتین دارن بهتره (اینم بگم اگر اونا روتین دارن، کارِ اشتباهی نیستاااا)؛ میخوام بگم تو میخوای چهطوری باشی؟ خودتو بشناسی؛ چون من آدمی نیستم که روتین داشته باشم، نمیتونم، خستم میکنه. من خودم رو شناختم؛ اصلاً دوست ندارم… مدتی موهام رو سشوار میکشیدم تا موهای فرفریم صاف بشن؛ بعد فهمیدم چقدر موهای خودم زیباست؛ دیگه سشوار هم گذاشتم کنار و راحت شدم. هر جا میرفتم باید یه کیفِ پر از وسایل میبردم؛ سختم بود یه حمام برم، آنقدر دغدغه داشتم… ولی الان راحتم و از بودن با خودم لذت میبرم. هیچکسم تا حالا بهم نگفته چرا موهات فرفریه یا چرا کرم نمیزنی؛ تازه همیشه هم کامنتِ خوب گرفتم و من ۴۴ سالمه و همه بهم میگن اصلاً بهت نمیاد؛ چقدر خوب موندی و هر روز زیباتر میشی.
همهچیز بستگی به طرز نگاهِ تو به مسائل داره.
در دورهی «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» من تونستم به عمقِ بیشتری از شناختِ خودم، خداوند و قانون برسم.
که همین چالشِ روابط بهتازگی به خودم افتخار کردم؛ از خودم کلی تشکر کردم از این همه تغییر و کنترلِ ذهن. اتفاقاً عصبانی هم شدم، ولی فقط چند دقیقه بود؛ زود جمعش کردم و گفتم الان وقتِ درس پسدادنه؛ حرفِ مفت رو همه بلدن…
در کنترلِ کمالگرایی، سرزنشِ خودم هم میگم: «من آدمم، اشتباه میکنم؛ هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست؛ اشتباه جزوِ ذاتِ منه، ولی میتونم اصلاح کنم و کنترل کنم. من برگی در باد نیستم؛ شرایط منو نباید کنترل کنه؛ منم که شرایط رو کنترل میکنم و رئیسِ منم، خالقِ زندگیم هستم…»
هر بار با هر تمرین بهتر شدم و آرام هستم، راضی هستم و سعی میکنم از داشتههام لذت ببرم و بودن در سایت و دورهها دیگه روتینِ ارزشمندِ منه؛ من اینو میخوام، براش با شوق وقت میذارم، ساعتها مینویسم و میبینم چقدر داره منو کمک میکنه و منو آسان میکنه برای آسانیها… منی که یه روز قراره بمیرم، چی میتونم جز خودم، توحید، آرامشم، توکل، رضایت با خودم ببرم؟ من مسئولِ افکار و احساساتم و زندگیم هستم…
حالا دیگه من درآمدِ خودم رو دارم، سرِ کار میرم با آزادیِ زمانی؛ امروز صبح نرفتم و نشستم که تمریناتِ سایت رو انجام بدم. در سلامتی هستم؛ روابطم به لطفِ خداوند خوب شده و چالشهای قبلی به مراتب کم و کمتر شدن؛ ارتباطم با خودم و خداوند هر روز بهتر شده؛ مثلِ یه دوست هستیم و مدیرِ برنامههای خوبی دارم؛ راضیم. البته اگه من اجازه بدم؛ هر وقت اجازه میدم کارها رو انجام بده، سورپرایز میشم از این حجمِ هماهنگی، توجه، مهربانی و بزرگی و…
در پایان خیلی راضیم، خیلی خوشحالم؛ اصلاً میام توی سایت نمیدونم چرا ساعت اینقدر تند میره؛ فکر میکنم نیمساعته ولی الان دو ساعته دارم مینویسم و لذت بردم؛ خدایا شکرت.
سپاسگزارم از استادِ عزیزم و سایت «عباسمنش داتکام» برای زحمات و دستی از دستانِ خداوند هستن برای کمک و هدایتِ ما… دوستون دارم️
من قبلاً این فایل رو گوش داده بودم؛ گفتم بیام کامنتِ این جلسهی ارزشمند رو بنویسم و دیگه گوشش ندادم؛ گفتم میدونم موضوعش چیه…
بعد از نوشتنِ کامنتم، گوشش دادم؛ وُوُوای خدای من… روزای عزیزم، عزیزم… اصلاً اونی که گوشش داده بودم با اینی که الان شنیدم و درک کردم خیلی خیلی متفاوت بود؛ واقعاً اشکم دراومد؛ انگار تازه دارم میشنوم… واقعاً چقدر قانون درسته… منم برای شروعِ کارم گفتم باید از همین جایی که هستم شروع کنم؛ رفتم شاگردی کردم؛ ۲ ماه شد… و بعدش درها باز شد؛ یه جایی خداوند برام تدارک دید که اگر ۱۰۰ سال هم کار میکردم نمیتونستم جورش کنم، ولی خداوند در چشمبرهمزدنی الان ۴ ساله برام جورش کرده و درسِ جلسهی اول که اگر امکاناتی هست برای پیشرفتتون استفاده کنید و نخوایم که زجر بکشیم و بعدش بگم «دیدی پول درآوردن راحت نیست؟ من چقدر زجر کشیدم» که برای خودم منطقی کنم که پول ساختن سخته… ولی در داستانِ روزای عزیزم و خودم که با نوشتن یادم اومد، پول درآوردن راحته اتفاقاً؛ اگر تو تغییر کنی و اجازه بدی خداوند هدایتت کنه و اینقدر نگی «از کجا؟ چهطوری؟» که من هنوز این پاشنهآشیل رو دارم—هرچند پاشنهآشیل حل نمیشه، باید کنترلش کنی—خداوند کارها رو انجام میده؛ به شرطِ ایمان و پاکیِ دل. خداوند همهچیز میشودِ همهکس را…
این فایل و این دوره ارزشمندی هست که من با مدارِ جدیدم دارم درکش میکنم؛ اگرچه قبلاً شنیدمش ولی الان که گوش میکنم برام جدیده. خدایا شکرت برای هدایتت و برکتی که به وقتم دادی و فرصتِ نوشتن و یادآوریها… سپاسگزارم.
سلام دوست عزیز
چقدر کامنتتون زیبا و دلنشین بود.تا آخرش خوندم و چقدر تحسینتون کردم و چقدر دوباره قانون برام تکرار و تأیید شد.
چقدر خوشحالم که در مسیر علاقتون حرکت میکنید و انقدر موفقیت کسب کردید.منم یک ساله علاقه ام رو پیدا کردم و دارم هرروز درش مهارت کسب میکنم و تمرین میکنم و میبینم چقدر حس و حال بهتری دارم.احساس مفید بودن و کمک به رشد جهان اما هنوز در بحث تسلیم و هدایت شدن پاشنه آشیل دارم که اعتماد نمیکنم به خدا و البته دارم روش کار میکنم.
انگیزه ای شدید برام که منم میتونم از علاقم که اتفاقا هنر هست به موفقیت های زیادی دست پیدا کنم.سپاس گزارم
موفق باشید دوست خوبم
سلام زینب عزیزم…
ازتون سپاسگزارم برای خوندن کامنتم…خوشحالم که در اینمسیر همراه هم هستیم…
خیلی خوبه در مسیر علاقه ات هستی منتظر اتفاقات و معجزهای الهی باش…
در بحث تسلیم بودن و حساب کردن روی خداوند یه مسیر همیشگی و متعهدانه است،ما انسانیم و فراموشکار،درسته نمیتونیم شاکر همه نعمتهای خداوند باشیم ولی تلاشمون رو میکنیم و این مهمه
اگر هر روز اجازه بدیم خداوند هدایتمون کنه راه هموار میشه،من سعی میکنم بتونم این کار رو انجام بدم،هر وقت تونستم اتفاقات بسیار زیبا و جالبی برام رخ میده…
امیدوارم در این مسیر زیبا در بهترین زمان و مکان باشی و آسان بشی برای آسانی ها عزیزم…
بنام خدای بخشنده و مهربان
درود به استاد عزیز و دوستان هم فرکانسی
رزا جان چقدر زیبا تعریف کردی.چه قدر احساساتی شدم،چند بار اشکم دراومد.
احسنت به شما دختر باایمان و شجاع.
واقعا لذت بردم از داستانت.
چه قدر قشنگ مسیر موفقیتت رو تعریف کردی
رزا جان چقدر خوب خودت رو نجات دادی.
عمیقا خواستی که تغییر کنی ،
گوش دادی، گوش دادی و گوش دادی،
نوشتی و نوشتی و نوشتی،
استمرار و تعهد داشتی،
باور کردی،
بهت الهام شد بازم گوش دادی،
ایمان داشتی،
حرکت کردی،
و اتفاق افتاد.
درود به تو دختر شجاع و موفق.
ممنون که داستانت رو با ما به اشتراک گذاشتی.
و ممنون از استاد عباسمنش عزیزم
چند سال پیش توی یه شرکتی کار میکردم ( دورکاری)، اوایل کارم خیلی سنگین بود، از صبح ساعت 6 میشستم پشت سیستم تا ساعت 9 شب، تقریبا 15 ساعت در روز، حتی اخر هفته هارو هم کار میکردم، حدود 3 ماه به این شیوه پیش رفتم، بعد این سوال اومد تو ذهنم که من چرا دارم اینقدر سخت کار میکنم، الگوهایی رو هم داشتم که راحت کار میکردن، خلاصه بعد یه مدت فکرکردن به این سوال متوجه شدم که چون من نسبت به خودم و کارم احساس ارزشمندی ندارم و کارم رو ارزشمند نمیدونم، دارم با کار زیاد این عدم ارزشمندی رو جبران میکنم. پیدا کردن این ترمز مثل یک چراغ ذهنم رو روشن کرد. بعد شروع کردم به کار کردن روی احساس ارزشمندیم، توانایی هام رو مینوشتم، کار های عالی که انجام داده بودم رو مینوشتم، ویژگی های مثبتم رو مینوشتم، خلاصه هر چیز مثبتی در مورد خودم و کارم بود رومینوشتم و تمرکزم رو روی این نکات نگه میداشتم.یک ماه نشد که شرایط تغییر کرد، پروژه ای رو که روش کار میکردم رو عوض کردن و یه پروژه ی سبک بهم دادن که فقط 3 ساعت کار در روز براش کافی بود.
اوایلش از پروژه ی قبلی هم بهم کار میدادن که بعد یه روز مدیر شرکت اومد تو جلسه وگفت که امیر فقط روی این پروژه کار میکنه(پروژه راحته) و کسی با امیر کار نداشته باشه و اون تحت حمایت منه. و از اون به بعد من فقط رو همون پروژه ی راحت کار کردم
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
درود خدمت پیام اور خدا و همسر بینظیرشون خانم شایسته ی عزیز و دوستان بینهایت ارزشمندم در این سایت الهی
ممنون از روزای عزیز بابت ارائه نتایج ارزشمندش از عمل به آموزه های استاد
پاسخ های خودم رو می نویسم به عنوان رد پا
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟ باورتون میشه خیلی سخته اون دوران رو به یاد بیارم چون کامل از ذهنم پاکشون کردم ولی در یک جمله بگم خوب نبودم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟ اولین فایل این بود فقط روی خدا حساب کن، اولین اقدامم ارامش من بود به غیر خدا اعتماد نداشتم.
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص: فایل های هدیه رو گوش می کردم و بعدش شیوه حل مسائل رو خریدم که دوره ی بینظیری بود
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل): من هر روزم رو با سایت شروع می کنم و سعی می کنم ممنتومم رو حفظ کنم و هر روز پر از معجزه هست (این رو هم در یک کامنت نوشته بودم)
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی): نتایج بینظیره در همه حوزه ها و مخصوصاً سلامتی و کار مورد دلخواهم
استاد در پناه حق باشید.
ب نام خدایی ک هدایتگر ما و چراغ راهمونه
سلام استاد عزیزم
چقدر پروژه ی عالیی استارت خورد
خوشحالم از این پروژه و چقدر هماهنگ شد با تعهد من برای تغییر عملی
خب از اولین سوال شروع کنم ؛
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل از تغییر تو بدترین مدار ممکن بودم ک حتی توان بلند شدن از جام و حتی غذا خوردنو نداشتم بشدت حال روحی بد و مشرک بودم افسرده و وابسته و ناامید هیچی برای من خوشحال کننده نبود اصن باری ب هرجهت پیش میرفتم ن امیدی ن انگیزه ای ن هدفی ن خواسته ای
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
فایلهای توحیدی خیلی تاثیر داشت روم چون من اصن نمیدونستم توحید یعنی چی شرک چیه تا روزی ک با سایت استاد اشنا شدم
و از فایلهای رایگان شروع کردم
فقط گوش میدادم با اینکه حتی درک نمیکردم
تا یک ماه و دو هفته فقط گوش میدادم و با هر فایلی ساعتها گریه میکردم و فقط یادمه میگفتم توبه اخه کل زندگیم شرک بود
با تمام وجودم و فهم و اگاهی اون زمان فقط گوش میدادم
یادمه میگفتم خدایا من نمیدونم استاد چی میگیه من نمیفهمم خودت کمکم کن خودت منو ببخش من میخوام یاد بگیرم میخوام عمل کنم و تو این مسیر باشم من 29-30 سال اون مدلی زندگی کردم ببین جایگاهمو از خودم و دنیا خجالت میکشم من 6ماه با استاد پیش میرم اگه جواب داد کل وجودمو میزارم دیگه پای عمل و اجرا و این سایت
اگ هم نه میرم با همون سبک گذشته(ک بعد 6ماه اینقدر مدار من بالا رفته بود از همه لحاظ دیگه گفتم این همون جاییه ک تا روزی نفس میکشم میخوام باشم اصن زندگیم رنگ و بو گرفت و گفتم خدایا خودت هدایتم کن) حتی با این فایل رزا کلی گریه کردم
اون موقعه با خدا اصن راحت نبودم
فقط میومد از سایت فایلهای رایگان(هدیه) دانلود میکردم و گوش میدادم اوایل زیادم متعهد نبودم یه روز درمیون گوش میدادم کم کم متعهدتر شدم و هرروز روزی3-4 ساعت پای فایلها بودم
خلاصه فقط گوش میدادم و مینوشتم هرچی ک تو ذهنم بود هرچی ک از فایلها درک میکردم هرچی ب ذهنم میومد مثبت و منفی کار نداشتم مینوشتم
از لحاظ روحی بشدت داغون بودم
و از خدا همش میخواستم نجاتم بده با اینکه باور نداشتم باشه اصن و صدامو بشنوه
تا اینکه بعد 1ماه و دو هفته
یه اتفاق عجیب افتاد
اون اتفاق حسی بود یادتونه میگفتین هدایت برای هرکس یه شکله حسیه و هرکس خودش میفهمه؟استاد من دیدم چطور شفام داد منو از یه دور باطل5ساله نجات داد ک خودمم باور نمیشد
اصن مثه ادم فلجی ک یدفعه خوب شده میتونه راه بره هاااا؟ اون مدلی فقط میدونم میگفتم من هدایت شدم من هدایت شدم من هدایت شدم تو وجودم هااا بدون اینکه حرف بزنم یه حس معنوی و حتی میترسیدم خودم فقط میتونم حسش کنم اون لحضه رو یعنی با هیچ کلمه ای نمیتونم حالشو مدلشو توضیح بدم
و بعد از اون روز ایمانم قوی تر شد
و هی بهتر و بهتر شدممم البته بصورت تکاملی
تکاملللل تکاملل تکاملللل همه چی تکاملی درست میشه و فقط با تحسین همون ریزه تغییرات مثبت جادو میشه واقعااا
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین اقدامی ک خیلی رو تغییر و روندم تاثیر داشت یه دفتر برداشتم و باور سازی کردم و هرشب قبل از خواب میخوندم و بعد میخوابیدم و بعد 2هفته دیدم چطور حالم بهتر شده دیگه ادامش دادم (من قبلش باور سازی میکردمااا ولی متعهد نبودم ب مرورش)
فرایند تکامل؛
من شکر گزاری رو اوایل خیلی حس خوبی بهش نداشتم مقاومت داشتم براش
ولی میگم برای من اوایل باور سازی و مرتب مرورش کردن صبح و شب خیلیییی جواب بود
ومرتب گوش دادن فایل ها وحتی از یجایی ب بعد یسری از فایل ها رو گوش میدادم همزمان مینوشتم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
چالش، اوایل زیاد دچار کج فهمی میشدم چون درک و مدارم کمتر بود
ولی تلاش میکردم هی بهتر بشم
تا الان فقط در تلاشم ک تو مسیر باشم فقط چن ماه پیش داشتم تو حوزه مالی خوب پیش میرفتم یه جریانی پیش اومد تمرکزمو گرفت و حوزهٔ مالیم رشدش قطع شد ولی الان دارم تمرکز میکنم ک باز بتونم رشدش بدم و روش کار کنم ایرادامو بفهمم و بهتر عمل کنم تمرکزی
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
از لحاظ روحی و روانی واقعاااااا خوب شدم
از روزی شروع کردم اوایل مدت حال خوبم کم بود ولی الان مدت حال بدم کمه
یعنی اصن خدا خودش ارامشو میاره و من اینقدر حالم بد بود ک ارزوم این بود حال خوبو تجربه کنم دائمی و عمیق و موندگار و شده
و استاد خودتونم میدونین تکاملیه و روند خودشو داره با تمرینات و کنترل ذهن و توجه ب نکات مثبت و شکر گذاری و جهت دهی اگاهانه ب ذهن و از زاویه ای ب قضایا نگاه کنیم ک حالمو خوب بشه یا بدتر نشه من این روزا دارم بیشترررر اینا رو زندگی میکنم دارم تلاشمو میکنم چون این یه تمرین همیشگیه هرلحضه کلا ب قول خودتون باید لایف استایل زندگیمون بشن
و استاد این روزا لطافت رو حس میکنم یادتونه میگفتین لطیف میشین من نمیدونستم چی میگین
ولی همین تمرینات کنترل ذهن بخشش رهایی تمرکز رو خودمون تحسین شکرگزاری قشنگ ادمو لطیف میکنه اصن اینگار ادم بی وزنه اینقدر ک واقعا تاثیرش مثبته
و سلامتیم هم عالیه ب لطف خداوند منی ک مرتب مسکن میخوردم اصن دیگه دردی حس نمیکنمب لطف خداوند اصن انرژی من ک پایین بود چقدر بیشتر شده
و کاری و مالیم ک میگم قشنگ مصادف شده این پروژه با جهاداکبر من برای روابط و حوزهٔ مالی
ک متعهد شدم ورودیمو کنترل کنم
بستن هر ورودی ک فرکانس منو منفی میکنه
مثه اینستا
مثه رفت و امدها
و حتی حرف نزدن با ادمهایی ک میدونم فازشون با من هماهنگ نیست
و ن گفتن رو دارم تمرین میکنم عملی
و قدمهای کوچیک عملی برای کار و برای بهتر شدن روابم از خانواده ام شروع کردم
حتی اگ یه قدم مسخره بنظر بیاد چیزی ک من فک میکنم درسته رو انجام میدم
برقول خودتون استاد هدایت ها میاد قدمها گفته میشه شرایطش پیش میاد ادمها میاد
و دارم حسابی تمرین میکنم مقاومت ها رو بردارم
ب قول خودتون استاد و خانم شایسته عزیز
طبیعی ثروت و نعمت و برکت و سلامتی جاری باشه فقط کافیه مقاومت ها رو برداریم ک قشنگ باید شخم بزنیم خودمونو
و من دارم اینکارو میکنم چون طبیعیه همونطور ارامش و سلامتیو تجربه میکنم لطافت و رهایی رو
پس طبیعیه ثروتم باشه روابط با کیفیتم باشه
اخه من از وقتی رو خودم کار میکنم تنهای تنها شدم ناراحت نیستم هااا چون حالم خوبه ولی دلم میخواد روابط با کیفیتی با ادمهای با کیفیت داشته باشم ن هر کسی
خلاصه دیگه اینگار همین 2-3شب پیش خدا بهم گفت فاطمه تمرکزی 1ماه تو عمل کن همه نوتیفکشنا رو قطع کن بذار نوتیفکشن من بیاد تو زندگیت حس خوبی دارم استاد
حس میکنم الهام باشه من هنوز درک درستی از الهامات ندارم ولی فقط میدونم رو برگه نوشتم
و بدون مقاومت دو روزه دارم پیش میرم و خود ب خود کار درسته رو میکنم و کلمه باید رو حذف کردم و میگم خدایا تو بگو کار بعدی چی باشه تمرین بعدی چی باشه و باهاش حرف میزنم
ایشالا خدا هممونو هدایت کنه ب راه راست
راه نعمت و سعادت و لذت
و چقدر بیشتر حس لطافت دارم با نوشتن این کامنت یه مرورم شد برای خودم
واقعا لذت بخشه این مسیر
تو این 10 ماه من چالش و تضادم بود برام ولی قلب من اروم بود
و همشونم ب نفع من شد
چیزایی ک اگ فاطمه قبلی بودم از پا منو درمیاورد
و چقدر قشنگه توکل ب رب دوستی با خداوند همه چی میشه برامون
قانون کار میکنه استاد شما بینظیر هستین چقدر سپاسگزار خداوندم بابت شما
و حتی چقدر در صلح بودن خانم شایسته عزیز با خودش و جهان رو تحسین میکنم چون یه مدته فایلهای زندگی در بهشت رو میبینم واقعااا خودش توجه بر نکات مثبته و ادمو از بدنه جامعه جدا میکنه و ادم میفهمه ک زندگی چقدر میتونه راحت لذت بخش و با کیفیت و زیبا باشه
خداروشکر میکنم بابت این مسیر بهشتی
و استاد عزیزم ازتون سپاسگزار هستم با جون و دل
و خداروشکر میکنم ک اینجام
خانم شایسته عزیزم از شمام ممنونم از وقتی سریال زندگی در بهشت رو میبینم و دارم شخصیتتون رو میبینم خیلی بیشتر و بیشتر عاشقتون شدم
چقدر خوبین شما کنار همممم خداروشکر میکنم واقعااا
سلام به استاد عباس منش عزیزم و خانم مریم شایسته عزیزم و دوستان عزیزم
استاد تقریبا دوسال پیش بود البته مدتها که دوره عزت نفس را خریداری کرده بودم
وچند بار دوره کرده بودم ولی خوب متمرکز روی دوره های دیگر شده بودم مطالب ان رافراموش
کرده بودم تا اینکه مدت 4 ماه بود که مستاجرم تمدید قرارداد نمی کرد و پنهان میشد من از خدا
هدایت خواستم و خداوند من را به فایل جلسه سوم عزت نفس هدایت کرد که واقعا معجزه رخ داد
انجا که شما گفتید محکم و قاطع و مودب حرفت رابزن وان مثال باغ دوستتان را زدید من همان لحظه
با همان قاطعیت و محکم تلفن کردم از قضا گوشی را برداشت ومن با همان راه که شماگفتید صحبت
کردم و ان اقا قبول کرد ومن واقعا تعجب کردم که چطور جواب داد ایراد من قاطعیت نداشتن در کلامم
بود مورد بعدی شما در دوره های مختلفتتان گفتید قدم اول را بردار قدم بعدی به تو گفته می شود من
ثبتنام برای یک مصاحبه به زبان انگلیسی کردم ومن اصلا زبانم خوب نیست ولی پیش خودم گفتم همین
که شهامت ثبت نام داشتم خوبه و شکر گذاری من فقط برای شهامت خودم بود به خودم گفتم خیلیها
شهامت ثبتنام کردن هم ندارند و عقب میرند خدا را شکر که من این شهامت رادارم قبول هم نشدم باز
من راضی هستم خلاصه زمان مصاحبه شد ومن تمام سوالاتی که فکر می کردم به زبان انگلیسی امکان
داره از من بپرسد را روی برگه نوشتم و حفظ کردم این کار از شب قبل تا پشت اتاق مصاحبه حفظ میکرد
استاد باورتان نمیشه مصاحبه کننده گفت شما همه سوالاتی که من می خواستم بپرسم گفتید تازه یک
و دوبار هم سوال کرد به انگلیسی ومن راندمی یک جواب می دادم که از قضا جواب همان سوال بود
که من اصلا به انگلیسی نمی فهمیدم چی پرسیده استاد من قبول شدم با روی باز من راقبول کرد و
خیلی هم خوشش امده بود استاد من در تمام مراحل شکر گزاری میکردم و می گفتم حتی اگر قبول
هم نشدم شهامت این را داشتم تا پشت اتاق مصاحبه کننده امدم خیلی شهامت این راهم ندارند
استاد عزیزم از راهنمایی و دوره های شما بسیار سپاسگزارم
خدا نگهدار شما باشد
بنام خدایی که همیشه کافیست
سلام به استادعزیزم و همه بچه های همراه در این پروژه ی رویایی
چندسال قبل که تصمیم گرفتم یه کاری رو شروع کنم با اینکه باقانون اشنا نبودم
ولی به خداوند گفتم من نمیدونم چه کاری برام بهتره
تو بگو
واز سر راهش به تمام معنا رفتم کنار
یعنی اصلا نه عجله داشتم نه نگران بودم نه هی میگفتم پس چی شد ؟ پس چرا خبری نیست؟
وداشتم زندگیمو می کردم
هربار همسرم پدرم و یا یکی از نزدیکان میگفت پس چرا همینطور نشستی باید خودت یه قدم برداری بری بگردی دنبالشو بگیری خداکه همینجوری جیزی نمیده
یادم میفتاد که یه درخواستی به خداوند دادم
وجوابم بهشون این بود که من منتظر نشونه هام
قراره خداوند محدوده رو مشخص کنه بعد من ادامه بدم
الان که فکر میکنم خیلی برام عجیبه اون ارامشی که داشتم
اخه هم عاشق کارای هنری بودم هم اینکه سالیان سال حقوق خونده بودم اونم با رتبه اول هرترم وحتی در دوران ارشد در یکی از بهترین دانشگاهای تهران با بالاترین معدل مدرکم رو گرفتم
شایدم دلم میخواست اونهمه زحمت به یه نتیجه ای برسه
اون موقع میگفتم نمیخوام ازمون وخطا کنم
ولی الان میفهمم دلم میخواسته هدایت بشم
بعد حدود 8 ماه به شکل معجزه اسا همسرم که اصفهان بود یه پیامک از جهاددانشگاهی برام فوروارد کرد
دیدم برا ازمون داوری فراخوان دادن
اینم بگم قبلا به خدا گفته بودم اگه قراره برم تو کارهای حقوقی
دلم میخواد بدون آزمون باشه از همین شرط معدلم استفاده بشه لااقل اینهمه درس خوندم یه جا بکارم بیاد
بعد که رفتم تو سایتشون دیدم مهلت ثبت نام دو روز پیش بوده والان تو فورژه ای هستم که دوباره دادن و تا پس فردا مهلت ثبت نام هست
سریع رفتم شرایطش رو خوندم دیدم به دوشکله یکی با ازمون یکی بدون ازمون
خب نشونه ها دارن میان
رفتم سراغ بدون ازمون دیدم علاوه بر دکترا شرط رتبه یک ارشد در یه سری دانشگاه ها رو زده
ووووو
بله دانشگاه علامه طباطبایی هم جزوشونه
نمیدونید چقدر اونشب بالا پایین پریدم و ذوق کردم که دقیقا خواسته ی من موبه مو مستجاب شده
حالا اینکه چرا پیامک باید برا همسرم میرفت و اونم میخواسته پاکش کنه یهو به دلش افتاده برا من فورواردش کنه خودش یه ماجرای هدایتی دیگس
من رفتم ثبت نامو کردم و
بعد چند ماه مدارک رو خواستن اونارو هم فرستادم
دیگه با قانون واستاد اشنا شدم و نوبت مصاحبه رسید
دوماه قبلش باهام تماس گرفتن که برا مصاحبه چه کتابایی رو باید بخونیم
ولی من پر رو گفتم خدایا منکه گفتم نمیخوام لای این کتابا رو باز کنم اونم برا سه چهار تا سوال که معلوم نیست از کجای کتاب باشه
بادمه اون موقع تازه با استاد اشنا شده بودم و واقعا درک الانم رو از قانون نداشتم
ولی یه شور وهیجان و امیدی تو دلم بود که
خدایی که تا الانشو جور کرده اونم معجزه آسا
بقیشم جور میکنه
اصلا هدایت میشم به جوابا سوالایی ازم پرسیده میشه که بلدم
همسرم از مصاحبه خیلی میترسید چون همیشه اینو شنیده بودیم که اگه پارتی نداشته باشی محاله قبول بشی
اونم یه کاری که ماله قوه قضاییس
وبهم میگفت یکی رو میشناسه که تو دادگستری ساری کارشناسه وهمه رو میشناسه
بزار بریم پیشش اون برامون پارتی بشه تا هوامونو داشته باشن
اولش با اکراه پذیرفتم ولی یادمه که یه ان خداوند گفت تا الانشو کی برات جور کرد؟
ومن به خودم اومدم که اصلا وابدا نمیخواد با کسی حرف بزنی پارتیه من خداست
خودش جور میکنه
از اون اصرار بود وازمن انکار
تا بالاخره راضی شد
ومن فقط با توکل بخداوند
راهی شدم
برا مصاحبه باید میرفتم ساری
شب قبلش با همسرم ودخترم رفتیم که صبح سرحال و به موقع برسم به مصاحبه
داستان جور شدن یه خونه ی دربست به شکل رایگان با تموم امکانات و مرتب وتمیز که خودش یه هدایت دیگه ی خداوند بود
خدایی این داستان داوری سراسر هدایت و کمکهای خداوند به شکلهای گوناگون برام بود
بماند پارسال که پروانه رو گرفتم بعد دوتا پرونده شرایطی پیش اومد که خداوند گفت شرایی فعلیشون رو قبول نکن وبا عدم قبولی یعنی پروانه بعد سه سال دیگه تمدید نمیشه و همه چی تموم
واین قسمتی از مسیر من بوده نه تمومش
یادم نمیره وقتی رفتم تو دادگستری برا مصاحبه یه عالمه آدم پیر وجوون کتاب قانون بدست داشتن باهم معلوماتشون رو ریویو میکردن و تبادل اطلاعات انجام میدادن
تازه همشون قاضی بازنشسته وکیل یا کارمند شورای حل اختلاف بودن یعنی همه سابقه ی کار داستن ولی مضطرب و نگران داشتن کتابا رو میخوندن
یه ان گفتم من اینجا چیکار میکنم ؟
نه کتابی نه رزومه ی کاری
تازه بدون نگرانی و دلواپسی به همشونم نگاه میکردم
البته یه ان یه لرزه بر بدنم نشست و جو داشت منو میگرفت ولی سریع گفتم خدایا من نمیدونم خودت جورش کن
بعد پاشدم از سالن رفتم بیرون یه هوایی بخورم
وقتی که خواستم برگردم دم درسالن چهار نفر داشتن باهم صخبت میکردن
انگار خداگفت وایسا و گوش کن
دیدم یکیشون
خدایا تموم بدنم داره میلرزه از یاداوری اون روز ومعحزاتت
دیدم یکیشون انگار تازه مصاحبش تموم شده بود و داشت به دوستاش سوالایی که ازش پرسیدن رو میگفت
چهار تا سوال ازدرس مدنی و تجارت بود
وجواباشم داشتن میگفتن
سوالایی بود که من قبلنا برام مثله اب خوردن بود ولی چون چندین سال بود لای کتابو باز تکرده بودم یادم رفته بود
ووقتی داشتن جوابا رو میگفتن سریع تو ذهنم بقیش میومد و ذهنم آپدیت میشد انگار پوشه های قدیمی از تو بایگانی در میومدن و من بشون دسترسی پیدا میکردم
سه تا اتاق بود که یکی یکیشون رو باید میرفتیم تا کار تموم بشه
اولین اتاق مبانی فقه واصولش بود
از اونجایی که همیشه از عربی متنفر بودم اصلا برام این مرحله مهم نبود و به جز روخوونی بقیه سوالاشو بلد نبودم
اتاق بعدی مدنی وتجارت بود
وای خدای من دقیقا همون سوالایی که دم در هدایت شدم وایسم و گوش کنم ازم پرسیده شد و من وقتی داشتم جواب میدادم لبخندی از خدایا عاشقتم بر لبانم بود
البته دوتا سوال دیگم پرسیدن که بلد بودم یعنی دقیقا سوالایی بودن که بعد اونهمه سال هنوزم یادم بود
الله اکبر به بزرگی خداوند
واما اتاق سوم که همشون میگفتن مهمترین مرحلس
در مورد مسائل سیاسی و جریانات روز بود
وقتی رفتم تو یه مرد مسن خوشرو جلوی پام بلند شد وبعد سلام واحواپرسی ازم پرسید
نظرت راجع به اتفاقات اخیر چیه؟
اونروز ها مسئله مهسا امینی در جریان بود
چندروز قبله مصاحبه نمیدونم لایو استادو با استاد عرشیانفر گوش داده بودم یا قانون تغییر ناخواسته ها رو که
اونروز در جواب اون اقا چکیده ای از صحبتهای استادو با کمال شجاعت گفتم
کلا ادم شجاعی هستم یعنی اگه با استادم اشنا نبودم حرفی نمیزدم که اونا خوششون بیاد
حرف دلم رو میزدم
اونروز با اینکه تازه دو ماه بودبا استاد اشنا شده بودم ولی دست وپا شکسته حرفای استادو گفتم
و یهو دیدم که اون اقا یه تشکر از ته دل ازم کرد بلندشد ایستاد به احترامم وبرام ارزوی موفقیت کرد و من اومدم بیرون
اون لحظه هم مثل الان داشتم میلرزیدم
یکی از بزرگترین آزمونهام بود
من همیشه درس میخوندم در حد خفه کردن خودم و با اطمینانی که به دانشم داشتم میرفتم سر جلسه وخب همیشه هم نتیجه عالی میگرفتم
ولی اونروز هیچی که نخونده بودم اونم بعد 6 سال کنار گذاشتن کتابا
بقیه هم که همگی معلوم بود یا خیلی خوندن یا ثانیه اخری میخواستن یه جیزایی براشون یاداوری بشه
تازه همشونم وکیل و قاضی بودن وبالطبع با این مطالب وقوانین هر روز مواجه میشدن
خلاصه جو خیلی سنگینی بود و من مثله یه جوجه بودم میون یه عالمه شیر
ولی فقط جسبیده بودم به خدا وفقط اونو داشتم
والبته که اون کافیه برات در تموم لحظاتت
وخداوند برام سنگ تموم گذاشت و من بدون یه ثانیه درس خوندن یا پارتی بازی و چیزی مصاحبه رو قبول شدم
این داستان تا گرفتن پروانه هنوز ادامه داره و اونها هم سراسر هدایت و کمکهای خداوند بودن
الان که فکر میکنم چندسال از اون روزا گذشته ومن خیلی بهتر وعمیق تر با قانون اشنا شدم ولی به سعیده ی اونروز افتخار میکنم که چقدر زیبا با اینکه هیچی بلد نبود اعتماد کرد به پروردگارش و چقدر همه چیز براش عالی طی شد.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام به سعیده جان
وقتی کامنتت رو خوندم
منم بهت افتخار کردم و
دادن پنج ستاره رو بهت کافی ندانستم
چقدر زیبا ماجرا رو شرح دادی
همه رو تجسم کردم
عالی بود
اونجایی که با شجاعت درباره مسائل روز وقانون تغییر ناخواسته ها گفتی
بهت افتخار می کنم.
منم مثه خودت آدم شجاعی هستم
اینو در موقعیت های زیادی که در زندگیم که پیش اومده ثابت کردم.
چند روزیه در کارم به یه تضادی برخورد کردم که مطمئنم با توکل به خداوند قادر مطلق به بهترین شکل ممکن درست میشه
و کامنت تو سعیده جان بهم قدرت بیشتر داد و محکم تر نسبت به قبل شدم
برات آرزوی موفقیت و شادکامی و ثروتمندی دارم دوست عزیزم.
در پناه نور و عشق خدا باشید.