درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷ - صفحه 21


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

338 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1848 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    عزیز خوشگلم ،تومثل هم بازی دوران بچگی هام ،چقدر زیبا رفیق صمیمی ام شدی .

    چقدر مستجاب الدعوه ،هستی که تا لب تر می کنم ،میگی ردیفه .

    فقط باورهای من باید بزرگ شه ،وجزنه تو که بی انتهایی .

    نمی تونی نبخشی،نمی تونی خوب نباشی ،نمی تونی اجابتم نکنی .

    وقتی به هدایت هایی که برام انجام می‌دهی هر لحظه فکر می کنم ،میگن چرا عاشق این خدا نشم .

    عاشقت هستم ،که آوردی درست و مستقیم گذاشتیم سرکلاس استاد عباس منش .

    همه راه ها را رفتم ،تا یه مسیری که با قلبم یکیه پیدا کنم ،ولی نبود .

    ومن آماده نبودم ،تا این آگاهی های ناب را بشنوم تا عطش قلبم ارام بشه .

    تا قلبم بشنوه ،این مرواریدهای گرانبها را از دهان استاد که تو هدایتش می کنی .

    آخه حرف ها از یه منبع قوی میاد که ذهنم ساکت میشه وفقط می‌شنوه .

    اصلا نجوای ذهنم ،تبدیل میشه به نگاه روحم که میگه درسته .

    دوست دارم فقط از تو بگم ،از اعتماد یه اپسیلون من ،وهزاران قدمی که برام برداشتی .

    از زمانیکه در تاریکی بودم وچسبیده بودم به آدم ها و آویزان بودم که مرا دوست بدارند وبامن باشند،ولی تو مرا آزاد گذاشتی تا خودم راه را برم وانتخاب کنم .

    بعد همه رفتند ولی تو ماندی برام ،وتنهایی هایم با تو پرشد وجان گرفتم .

    زمانی که دوست داشتم از شهرم هجرت کنم وهبچ پول وامکاناتی نداشتم ،وفقط حرکت کردم گفتم خودش درست می کنه برام ،وبعد5روز در یه پیکان وانت ،خونه ام را از قبل آماده کردی تا ناامید نشم .

    اینجا یه اپسیلون اعتماد به خدایم ،چقدر خدا برام کار انجام داد.

    پول پیش خونه جور شد

    اسباب کشی به آسانی

    زمانی که چند ماه تنها بادخترم در تهران بودم ،وهمسرم دور بود از ما ،تو همسرم شدی ونذاشتی کم بیارم ودر اون تنهایی رشد کردم وزنی قوی تر شدم .

    تو برنامه خوبی برام چیدی که اصلا هیچ وقت به خواب هم نمی دیدم .

    زمانی که در گیرم بیماری بودم تو نحاتم دادی وباعث شد از غذاهای مضر دست بکشم وسلامتی را دوباره هدیه دادی .

    فقط بعد از وزن کم کردن فهمیدم چقدر خوب شد که اون بیماری ها ،مرا بیدار کرد .

    زمانی که مسیر را گم کردم ودر یه خواب نور کریستال برف را از پنجره سالن به خانه تاباندی واستاد عباس منش با اتوبوس اروی ،امد به دنبالم وسوار شدم ورفتم ،وکناز تعداد معدودی از افرادی که برگزیده شدند نشستم.

    که بعد وارد سایت استاد شدم و اعتماد کردم به تو که درسته این مسیر .

    بیشتر اعتماد کردم به تو

    بیشتر قبولت داشتم که تو فقط برام خیر می خوای

    بیشتر دوستت داشتم

    بیشتر عاشقت شدم .

    کلامم دیگه کم میاره از جواب اعتماد به تو ،در هر جای زندگیم

    وشغلی که در تهران درکلان شهر بزرگ ،که من هیچ حا را نمی‌شناختم ،هدلیتم کردی ویه انسان رادر مسیرم قرار دادی تا وسیله ای بشه که کارم جوربشه ودوماهه مشغولم.

    آخه حرف تو کی می‌تونه قلب انسان ها را نرم کنه

    هرچیزی که با قلبم یکی نباشه ،از ذهن وباعث نگرانی میشه .

    وخدا چقدر قشنگ برام قلب گذاشته چیه چراغ راهنما برای اینکه از مسیر خارج نشم .

    من باید از این قلبم نگهداری کنم ،وفقط آنچه که از قلبم میاد وارامم می کنه ،بشنوم .

    شکرت برای حرف های که نوشته شد که از قلبم تراوش کرد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  2. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1133 روز

    به نام خدای مهربانم خدایی که عاشقش هستم و تنها او را میپرستم و تنها از او یاری می‌جویم

    الهی تو را هزاران هزار مرتبه شکر میکنم سپاسگزارتم

    سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم ان شالله که هر جا هستین سالم تر و ثروتمند تر از همیشه باشین که چراغ راه هزاران دانشجو شدین برای ساختن یه زندگی عالی و راحت تر رسیدن به خواسته و شناختن خداوند و قوانین جهانش

    ممنونم سپاسگزارم

    زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که ته دلمون ترس و استرس و نگرانی از نشدنها و نرسیدن ها نباشه

    زمانی میتوانیم به خداوند اعتماد کنیم که توانایی کنترل کردن نجواهای ذهنمون رو داشته باشیم

    آرامش رو به خودمون هدیه بدهیم با کنترل کردن ورودیهای ذهنمون

    وقتی نجواها رو متوقف کنیم ندای الله رو بلند تر می‌شنویم و الهامات رو می‌فهمیم و قدم برمی‌داریم

    وقتی ذهن و روحمون باهم یکی بشه در مدار دریافت الهامات قرار می‌گیریم

    در آرامش ست که با فرکانس خداوند یکی میشویم و آرامش هم از کنترل ذهن و داشتن احساسه خوب بوجود می‌آید و باید این عمل مداوم باشد و هم جهت با جریان خداوند قرار بگیریم

    استاد عزیزم ممنونم از شما بابته این فایل زیباتون

    که کلی برای من نکته ها و نشانه های زیادی داشت و از خداوند ممنونم‌ که منو هدایت کرد

    باید یاد بگیریم در هر شرایطی بهش اعتماد کنیم و دستمون رو به دستش بدیم تا کارها برامون راحت و هموارتر انجام بشود چون خدایی بزرگ و قدرتمند داریم

    خدایا شکرت سپاسگزارتم برای سلامتی خودم و همسرم و فرزندانم

    خدایا شکرت برای رزق و روزی فراوانم

    خدایا شکرت برای تمام داشته هایم

    خدایا شکرت که اسما دختر قشنگم رفت به خونه قشنگش و امروز روز اول زندگیش بود و تو را سپاسگزارم برای تمام کارهایی که برامون انجام دادی و معجزه ها رو به چشمم دیدم من عاشقانه میپرستمت

    خدایا شکرت سپاسگزارتم سپاسگزارتم سپاسگزارتم

    خدایا کمکم کن تا بتوانم آرامش زیادی رو به خودم هدیه بدهم

    در پناه خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 83 رای:
  3. -
    مجتبی انجیله ای گفته:
    مدت عضویت: 1032 روز

    بنام خداوند سمیع و بصیر خطا پوش و بخشنده و بی نظیر

    سلام به استاد توحیدی عزیزم و خانم شایسته و تمامی دانشجوهای سایت الهی

    سپاسگزار خداوند یکتا هستم که امروز هم توفیق داد زنده باشم و یه روز و فرصت جدید و تازه رو تجربه کنم و این آگاهی‌ها ی ناب رو از استاد عزیزم و استاد گرانقدر که کلام خداوند و هدایت خدا است دریافت کنم و نوش جان کنم بعد در عمل اجرایی کنم بعد لذت ببرم آگاهی‌ها یی که هیچ جا زمانی که به این دنیای مادی آمدیم آموزش ندا دند دانشجوهای سایت مقدس سایت عباس منشی اول به خودم بعد به تمام دانشجوهای عباس منشی میگم به خدا با تمام وجودم قلبم میگم که ما خاصیم که اینجا هستیم

    فقط باید خاص بودن خودمون رو باور کنیم ما جای خدا هستیم به خاطر همین زمانی که داشت انسان رو خلق میکرد به تمام جهانیان گفت خبر مهمی دارم فرشتها گفتن این که میخای خلق کنی قتل انجام میده گفت من چیزی میدانم که شما نمی‌دانید به خاطر همین ما جانشین و خلیفه الله روی زمین هستیم حالا کی هدایت ها رو دریافت میکنیم زمانی که ارامش داریم ما در هر لحظه و ثانیه داریم هدایت میشیم وقتی که احساسمون خوبه وقتی کنترل‌ ذهن میکنیم و خداوند خودش بارها گفته ما بار سنگینی رو روی دوش شما نمیذاریم که نتوانید از عهده اش بر ایید در طی تکامل زمانی که احساس خوبه و از این هدایت استفاده میکنیم هی عضله هدایت قویتر میشه و این اعتماد و ایمان ما قویتر میشه زمانی که ارامش داریم به قلبمون گفته میشه و قلب که جایگاه خداست و ما 72000هزار کانال انرژی داریم که 7 تا اصلی و مهمترین و اصلی‌ترینش قلب است ال قلب حرام الله و از لحاظ قانون انرژی وقتی که ما انرژی نفرت خشم حسادت کینه و رنجش به سمت مخلوقات جهان هستی انسانها بفرستیم اولین اتفاقی که میفته از دریافت هدایتها الهامات شهود نعمت و ثروت در هر زمینه ای ثروتهای پایدار فاصله‌ میگیریم این جهان شعوره داره فهم داره

    و همیشه این که استاد در تمام آموزها از کنترل ذهن از یک اصل صحبت میکنه و هی تکرار میکنه

    واتقوالله و یعلمکم الله یعنی شما کنترل نفس و ذهن داشته باشید آن وقت خدا معلمتان می‌شود

    و به آنچه که می‌دانیم عمل کنیم و خدا آن چیزهایی را که نمی دانیم به می آموزد و پاداش‌ها به کسانی داده می‌شود که در مقابل تضادها صببر می‌کنند همان اعتماد دارند به خدا و این صببر هم با احساس خوب=اتفاقات خوب

    مهمترین سرمایه ما الماس درونمون است

    بهترینها رو از خدای قدرتمندم برای تمام دانشجوهای سایت الهی و تمام مخلوقات جهان هستی خواستارم

    مجی انرژی vlp انتخاب شده و جانشین خداوند روی زمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 59 رای:
  4. -
    حبیب گفته:
    مدت عضویت: 357 روز

    به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

    با سلام خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان خوبم

    قسمت 7پروژه درک عمیق تر قوانین خداوند

    چقدر اتفاقاتی که در گذشته برای من اتفاق افتادشبیه استاد بوده!!

    من هم در سال 93 تنها فرزندم را که شیرخوار بود و فرزند پسر بود را بر اثر یک اتفاق ساده که فقط شیر تو گلوش گیر کرده بود و پزشک نتونست تشخیص بموقع و درست بده را از دست دادم؛

    خب اون فرزند اولم بود و خیلی زیبا بود و همه بهم میگفتن که این بچه را ببر پیش این سیدها تا براش دعا کنند تا چشم نخوره!!

    و من اون موقع و تا سالها بعد اصلاً با قوانین آفرینش آشنایی نداشتم!

    و وقتی اون اتفاق برای من افتاد و بچه ام را ازدست دادم کنترل ذهن خیلی کار سختی بود یعنی من چند سال قبلش مادرم را از دست داده بودم و دوسال بعدش هم برادر بزرگم را از دست داده بودم و بعد از مدت ها آرام شده بودم ولی مرگ فرزند یک تجربه واقعاً سخت هست و کنترل ذهن کار آسانی نیست!

    شاید اگر من باورها و آگاهی های الآن را داشتم بهتر میتونستم با مرگ فرزندم کنار بیایم؛

    ولی با باورهای اون موقع همش پزشکان را مقصر اون اتفاق میدونستم بعضی مواقع هم خداوند را مقصر میدونستم و بعضی مواقع هم خودم را مقصر میدونستم که چرا خودم تشخیص ندادم !!

    چند روزی از این اتفاق گذشته بود که برای یکی از آشنایان ما اتفاق تلخی رخ داد و در یکی تصادف رانندگی دو تا از پسرانش را از دست داده بود که یکی از این پسرها پزشک بود و داروخانه در استان ما داشت و یک از آنها هم مهندس راه و شهر سازی بود و منظورم این است که هر دوی این فرزندانش تحصیلات عالی داشتند و مجرد هم بودند و ازدواج نکرده بودند و دوسال قبلش هم یکی دیگه از پسرانش را بر اثر تصادف از دست داد که اون هم معلم بود و مجرد بود و این آشنای ما بنده خدا دیگه فرزندی نداشت!!

    خب این اتفاق به مدت کوتاهی بعد از حادثه فوت فرزند من اتفاق افتاد و من این را یک پیام از طرف خدا میدونستم!

    پیامی که در اون مدت که من خیلی بهم ریخته بودم از طرف خدا به من رسید که ببین که این اتفاق فرزند تو میتونست خیلی تلخ تر باشه و اگر تو جای این پدر بودی که سه فرزند تحصیلکرده و بزرگسالت را از دست میدادی چکار میکردی؟!

    که ببین تو یک فرزند خردسال و شیر خاره ات را از دست دادی و اینقدر کنترل خودت رو از دست دادی و خیلی ها فرزندان بزرگ و رشید خودشون را از دست دادند و آرام شدند و تسلیم امر خدا شدند و این اتفاق برای همه انسانها اتفاق می افته !!بعدش با این آیه از قرآن آشنا شدم:

    (و لنبلونکم بشیٍ من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین): و بی تردید ما شما را می آزماییم به شکل ترس و گرسنگی و نقصان در اموال و دارایی ها و جانها و فرزندان وعزیزان و بشارت باد بر کسانی که صبر پیشه میکنند.

    و به این شکل و با این باورها و این آگاهی هایی که خداوند برای هدایت من فرستاد من آرام شدم…

    و خداوند من و همه انسانها را به تضادها و چالش ها در مسیر زندگی می آزماید و مژده به صابران و کسانی که کنترل ذهن در شرایطی که اوضاع به ظاهر نازیبا هست داده است ..

    خداوند را بسیار سپاسگذارم که استاد عباسمنش را در مسیر زندگی ما قرار داد تا تا با این آگاهی های ارزشمند در مواقع برخورد با تضادها و ناملایمات بتوانیم واکنش درست از خود نشان بدهیم؛

    از استاد عباسمنش به خاطر این آگاهی های فوق العاده ارزشمند بی نهایت سپاسگذارم؛

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  5. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1830 روز

    درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت 7 – اتصال به الهامات الهی – جمعه 17 بهمن ١۴٠۴

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    این روزها هر صبح در تمرین ستاره قطبی م مبنویسم که : خدایا من ر‌‌و هدایت کن و بهم ایمانی بده تا عمل کنم

    و

    در تمرین جلسه سوم ثروت 1 نوشتم ک میخوام تمرکزم رو بذارم روی هدایت های الله یکتا و اینکه قوه هدایتم رو بیشتررو بیشتر تقویت کنم

    خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم که وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (186) بقره همواره پاسخ دهنده هستی

    من دیوانه این مفاهیم هدایت و هدایت شدن ، الهامات و عمل به اونها هستم

    تجربه این مدتی که به لطف الله یکتا هدایت شدم تا با استاد عباسمنش عزیزم کار کنم ، تاااااازه دارم یکم شیرینی هدایت الله یکتا رو حس می‌کنم

    برای منِ زهرا :

    هررررررر جایی که کلام سپاسگزاری بود و آرام بودم و به آنچه قلبم گفت ( هرررررر چقدر غیر منطقی و ….) عمل کردم ، معجزه پشت معجزه ، ثروت پشت ثروت ، عشق پشت عشق اومد

    و هررررررر جا که ترسیدم ، عجله کردم ، تکاملم رو طی نکردم و ….. نجوا پشت نجوا اومد و اشتباه پشت اشتباه ، و افتادن توی لوپ احساس بد همانا و تجربه ناخواسته پشت ناخواسته همانا

    به راستی که :

    إِنَّمَا النَّجْوی‌ مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّـهِ وَ عَلَی اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (10) مجادله

    همانا نجوا از سوی شیطان است تا کسانی را که ایمان آورده‌اند اندوهگین کند، در حالی که جز به اذن خداوند، هیچ (نجوایی) ضرر رسان نیست، پس باید مؤمنان تنها بر خداوند توکّل کنند. (10 مجادله)

    استاد من دیوانه وار عاشقتم که همیشه همیشه همیشه در بهترین زمان و مکان بهترین چیزی که باید بشنوم رو از کلام توحیدی و الهی شما میشنوم

    و همیشه شکرت

    با عشق ، ادامه دارد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 76 رای:
  6. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2450 روز

    حجر 20 و 21

    وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ وَمَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِینَ

    و در زمین برای شما و کسانی [=موجودات یا آدمیانی] که شما روزی دهنده آنان نیستید، لوازم زندگی [=هر آنچه شرط بقاء می باشد را] قرار دادیم.

    وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ

    هیچ چیزی وجود ندارد مگر آن که گنجینه‌های آن نزد ماست و جز به اندازه معین آن را فرو نمی‌فرستیم.

    »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

    بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    سلام به دو استاد عزیز و توحیدی، و سلام به همه ی دوستان نازنین این بهشت. امیدوارم دل‌هاتون پر از نور خداوند باشه و در جریان معجزات و باران رحمت خداوند باشین…

    خدای مهربونم شیرین و دلبرم، طبق معمول اول از تو می گم… از عشقی که روز به روز داره بیشتر میشه… از اشکای شوقی که با یادت چشمام رو گرم می کنه… شکرت برای بی شمار نعمتی که تو زندگیم دارم… شکرت برای خونواده ی قشنگم… شکرت برای همسر مهربونم و دوتا دختر ناز و دوست داشتنیم… شکرت برای مامان و بابای عزیزم که اول صبح باشون صحبت کردم. شکرت برای خواهرای هم مدارم و عزیزانشون… شکرت برای همین زمستون طولانی… همین برفایی که زیادن و گاهی خسته میشم… ولی همین برفا چه طبیعتی می خوان رقم بزنن تو بهار و تابستون… شکرت برای اتاقی که توش نشستم و بلافاصله بعد از میتینگم به ندای قلبم گوش دادم برای نوشتن به تلگراف کوچولو… برای استمرار، برای وصل بودن… استاد جان من دیروز و پریروز کلللی با خدای خودم حرف می زدم و ازش می خواستم الهاماتش رو بهتر و دقیق‌تر درک کنم و وقتی فایل رو دیدم گل از گلم شکفت… پیام دوستانم از ایران و همینجا همش پر از نشانه بود و من هربار دستم رو می ذاشتم رو قلبم و می گفتم خداجونم عاشششقتم… حتی مراقبه ی فراوانی که واقعا نمی دونم چندبار تا حالا گوشش دادم این دو روز گذشته برام تازه تره… اشکام رو دوباره سرازیر می کنه وقتی وجود خوداوند رو درون خودم احساس می کنم… احساس خودارزشمندیم می ره بالا… و استاد جان استادجان، دیگه بیشتر از قبل دارم اون یقین درونی رو حس می کنم… درسته فقط برای مدت کوتاهی اون عمقش رو دارم حس می کنم ولی یه جایی تو عمق قلبم، تو اون وسطای قفسه سینه م هست که وقتی احساسم اون نقطه رو تاچ می کنه انگار از همیشه بخداوند عزیزم وصل ترم… و چون دو سه بار گذشته با همین نوع اتصال بوده که الهامی رو دریافت کردم و باورش کردم و بهش عمل کردم و بعد دیدم که وااای واقعا با عقل من منطقی نبود ولی درست بود این انتخاب… بخاطر همین انگار برام یه حس آشنای فوق العاده س و دیگه پیداش کردم… دوباره دیروز و پریروز وقتی با خدای خودم خلوت می کردم احساسم به اون نقطه می رسید و من سرمست می شدم که آخخخخجون رسیدم به این نقطه و باز هم خداوند لطفش رو بر من تمام کرد و دقیقا چیزی رو برای حل مشکلم به ذهنم آورد که همیشه بود ولی اصلا تا اون موقع تو ذهنم نمی یومد و دیروز تو راه شرکت یهو تو ذهنم اومد. فقط خدا رو شکر می کردم. البته بازم ذهنم می گفت نه بابا این راه جواب نمی ده ولی من چون دیگه بازی برام آشنا بود هی می گفتم من بخدا اعتماد دارم، من ایمان دارم که این الهام خداونده و بهش عمل می کنم و همون روز اون اقدام عملی رو انجام دادم، هی ذهنم ادامه می داد که نه بی خودی توهم نزن حداقل به امروز و فردا نمی رسه ولی قلب من آروم بود… و امروز صبح که پاشدم دیدم بعععله مگه میشه قانون جواب نده… قانون قانونه و هی به خودم می گفتم ببیییین قانون همیشه جواب می ده. و خداوند عزیزم رو سپاس می گفتم.

    من فقط باید این حس عمیق اتصال رو گسترش بدم هرچی بیشتر وصل باشم بیشتر اعتماد کنم، بیشتر ایمانم رو نشون بدم، بیشتر نتیجه می بینم و باز ایمانم قویتر میشه. اون شیارهای مغزم عمیق تر و ثابت تر می شن. خدای هدایتگر من، خدایی که همواره در حال هدایت منی، من دیروزم رو امروزم رو و فردام رو به دستان تو می سپارم.و می دونم که هم چیز در دستان تو در امنیت کامله. می دوتم که تو بیشتر از من می خوای که من به خواسته هام برسم. باران رحمتت و باران الهاماتت همیشه در حال باریدنه، کمکم کن ظرفم رو بزرگتر کنم و در آرامش به الهاماتت گوش بسپرم…

    خدای مهربونم ممنونم از این فرصت کوتاه نوشتن که برام فراهم کردی.

    استاد ابراهیمی عزیزم ممنونم ازتون تا همیشه که زندگی ما رو زیر و رو کردین با نشان دادن خدای واقعی… خداوندی که منبع فضل و فراوانی و سلامتی و ثروت و عشقه…

    در پناه خداوند شاد و سلامت باشیم همگی🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 99 رای:
    • -
      مرتضی آستاد گفته:
      مدت عضویت: 1166 روز

      سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز

      خانم زمانی

      همیشه کامنتهای. شما برای من رنگ و بوی دیگه ای داشته و داره

      چون خیلی دوست داشتم بفهمم کسایی که توی خارج زندگی می‌کنند چه طرز تفکری دارند و از چه نگاهی به زندگی نگاه می‌کنند

      امیدوارم در روزهای سرد کانادا دلتون گرم و قلبتون سرشار از عشق خداوند باشه

      از شمال ایران به شمال قاره امریکا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
        مدت عضویت: 1541 روز

        سلام مرتضی جان…

        همین الان هدایت شدم تا الهامی که خداوند راجع به سوال تو از خانم زمانی پرسیدین رو بگم!!!

        اولا”””مرتضی عزیز…همجای دنیا طرز تفکر افراد”بسته به نگرششون و بسته به جامعه “شون متفاوت باشه..

        ولی چکیدش…حتما ناسپاسی و عجله هست!حالا هر کسی به هر طریقی!

        مبخام بگم!

        قانون خداوند کاری نداره تو امریکا باشی یا من نرگس توی جنوب یا مرتضی در شمال…

        استاد توی یه لایوی..که همین راجع به شرایط ایران بود!یه فایلی گذاشته بود…

        همون لحظه یسری افراد دقیقا روبرو پنجره برج استاد توی تمپا یه جمعی “که تعدادشون خیلیم نبود اعتراض میکردن…

        الانم توی سایته..یه فایلی دقیقا قبل از فایل شرایط جنگی هست…

        و استاد اومد کامنتای بچه ها” رو بست و اومد یه تعداد افراد که اکثرا”سیاه پوست و خانم بودند تصویرشو نشون داد..و شروع کرد به صحبت کردن..

        حتما برو فایل رو ببین.

        یحرف جالبی زد….

        چیزیکه که من از حرفهای استاد برداشت کردم!!!

        که این بود!!! …مهم نیست توی چه کشوری باشید..ادمی که نگاهش ناجالب باشه و همیشه دلیلی برای اعتراض داشته باشه.همیشه اتفاقات بد رو تجربه میکند!.

        و اگه برییم از تک به تک.این افرادی که پایین دارن اعتراض میکنن” سوالشون کنیم راجع به وضعیت زندگیشون….

        اگه شرایطی باشه که شخصی پیداشون کنی ازشون سوال بگیری..

        حتما توی تمام جنبه های زندگیش بدترین وضعیت رو داره‌…چه بحث روابط ..چه بحث ثروت….

        استاد توی یکی از فایلاشون میگه…

        مهم نیست تو چه کشوری هستی…حتی توی سوئیس که بهترین و پولدارترین کشوره…میبینی چقدر افراد هستند که کارتن خوابن…

        .

        مرتضی جان…استاد قبل از اینکه وارد امریکا باشه….بخاطر پروژه مهاجرتش تحقیقتات گسترده ایی داشته..که الان اگه فایلهاشو ببینی میبینی این وضعیت اتحقیقتات بخاطر شناخت خودش و شناخت گفته ها و حرفهای ما بچه های سایت…ووووو…غیره

        و قوانین با عدالت الهی….

        تحقیقتات گسترده داره..

        بازم فایل جدیدشون توی همین چند وقت پیش راجع به مشکلات روحی..همون فوبیای ترس از کودکی….و صحبتشون از یسری افراد در امریکا…صحبت میکرد..که افراد وارد مواد اعتیاد اور شدند…

        پس فکر نکن..که من نرگس در جنوبم و شما توی شمال هستین ..با یفرد امریکایی…یچیز متفاوت زیادی هست…

        اره برای منم همیشه سوال بود..و اتفاقا این نشانه خداوند بود که بازم بیاد بیارم….

        که دلیل اتفاقات خوب زندگیمون فقط بخاطر کانون توجهمون هست..

        ولی اینو بدون….اون خانم که توی بهترین نقاط شهر امریکا اعتراض و خشونت میکنه…

        .

        با استادی که از اونسر دنیا با عشق و روی خدا حساب باز کردن…

        چقدر میتونه حرفهااااا داشته باشه..که خودتم میدونم…

        پس به فرع نچسب…ما ایرانیا همیشه فکر میکنیم و همیشه از هر فردی که سوال بگیری بازم همین حرفها رو میزنه…

        که خارجیا با ما متفاوتن….

        یا اون شخصی که خارج از ایرانه خیلی بهتر از ماها زندگی میکنه!

        یه روز داشتم به دوستم راجع به یه زیبایی حیاطمون میگفتم..

        میدونی ایشون بهم چی گفت!؟

        بهم گفت…فلانی اقواممون رفته آلمان…

        تو داری از این زیبایی میگی!!

        یادمه یه خبری از یه افرادی که اون موقع خودم ناآگاه بودم..

        از اون اشخاصی که توی هواپیما کشته شده بودند…

        گفته بود ما که رفتیم ولی خدا بداد مردم شما مردم ایران برسه…

        چیشد!؟به چند دقیقا نرسید اولین موشک بهش اصابت کرد بخاطر شرایط جنگی…از بیین رفتن..

        حالا….

        نمیدونم اینحرف صحت داشت ولی…اون موقعها که نرگس خیلی تو اینستا بود این پیام رو خوند…

        میخام بگم!!!فکر نکن….نگاه اون خارجیا با ما متفاوته هر جا که باشی…

        بقول قدیمیا ..همجا آسمان آبی ایست…

        آسمان برای کسی آبی هست در همجا..که نگرشششو برمیداره همجا آبی میبینه….

        بجز رنگ آبی و اون دغدغه های گذشتتت نیست…

        که خود منم همینجور بودم…

        ……در ادامه….

        یه شب یه الهام بهم رسید….

        الهام بزرگی بود…

        دقیقا راجع به این مسائل بود….

        خواب دیدم از خونه فرار کردم با یه کیپی از تقریبا اشنا و نزدیکانم..

        ولی به اسم فرار رفته بودییم اروپا…. که بعد از اون کشور،” هر کسی که دوستداشت میتونست به کشورهای دیگه.که مورد علاقش بود مهاجرت کنه…

        و اون شخص رانننده بهمون گفت پیاده بشید بریید استرتجت کنید ..و بعد بگیین میخایین چه کشوری سفر کننید…

        هر کدوممون یه کشوری رو انتخاب کردییم..

        وقتی رفتیم برای استراحت…من یه لحظه که از اون اتوبوس پیاده شدم…

        با یه کشور فوق العاده زیبا و رویایی و پر از امکانات…هر چی که بگی زیبا بود کم نبود…

        دقیقا همون مکانهایی که من دوستدارم…

        و یه لحظه خیره شده بودم به شهر..

        بخودم میگفتم….

        30 خورده ایی سال زندگی کردیم!؟

        نگاه اروپا کن..چقدر امکانات زندگی دارن….

        چقدر این کشور پیشرفته هست…

        و یه لحظه منو برگردوند به خونمون ایران…

        دیدم نزدیکانم داشتن پشت سرمون حرف میزنن.

        که یه دختر چه معنی داره فرار کنه…و همینجور داشتن با عصبانیت صحبت میکردن..و وضعیت خیلی ناجور بود..

        و یه لحظه برگشتم به شرایط الانم

        دیدم….اون شهر زیبا جلوی چشمانم کاملا نازیبا شد….

        و همه چیز یه رنگ خاص و ناجالب گرفت….

        و خیلی حالم بد بود…

        از یطرف…اون شهرو امکاناتش…

        از یه طرف….شرایط زندگی قبلم ..

        دقیقا …

        نرگس وسط برزخ مونده بود…نه میتونست برگرده به ایران با اون شرایط…

        نه میتونست برگرده به این شرایط….

        و یه لحظه گرسنم شد..برگشتم توی یه رستوران اروپایی ..همجا خیلی خیلی زیبا بود…

        آزادی پوشش بود…

        آزادی همه چیز بود…

        ولی من نه زبانی بلد بودم..

        و نه میتونستم صحبت کنم.

        نه پول داشتم غذا بخرم..

        و هیچی و هیچی نداشتم…

        و اون مکان و ادمهاااااا از جهنممممم برامممم نازیباتر شده بود…

        و من نرگس تنها…و هیچ راه بازگشتی نه به قبل خودم..و نه مکان بعدی داشتم…

        اتفاقا دوست عزیزم…سوال شما سوال خود منم بود…

        فقط؟میدونم….تا ما از درون شخصیتمون قوی نشه…

        هیچ وقت…نمیتونیم…شرایط خوبی رو داشته باشیم…

        خودممم توی این موضوع هنوز جای کار دارم…

        نگاه زیباببین توی هر شرایطی خیلی خیلی مهمه….

        که باید این نگاه زیبا رو بسازییم..

        توی سریال زندگی در بهشت…

        استاد عزیز و خانم شایسته عزیز…رفتن برای تماشا کردن پشت اون سوله بزرگ…

        فایل جالبیه…

        و استاد…اول درون رو فرستادن ..منطقه رو که وارسی کرد بعد خودشون قدم برداستن..

        دیدن چقدر اون قسمت چشمه ها داره..کلی برنامه ریزی کردن تا بتوننن اون قسمتم مثل بقیه قسمتا پاکسازی کنن..

        و همینجور که اومدند بیرون..

        خانم شایسته..یه لحظه دوربیین رو برد سمت دیوار ساخه ایی همسایه..

        گفت ایشون چند ساله که ما اینجا هستیم..هنوز به همون شکل مونده…

        اینا صحنه هایی هست…که توی فایلا دیدمشون…

        دوست عزیزم…

        مرتضی عزیز….این مسیر نیاز داره به هماهنگی ذهن روح..

        اصلا ربطی به جلیگاه فعلی ما نداره..

        من خودم ..سعی کردم نسبت به محل زندگیم برخورد خوب داشته باشم..

        بخدا چیزهایی میبینم که یه عمر 33 سال گذشتم ندیده بود.

        پس این مسیر رو ادامه بده…

        حتما دوست عزیزمون که خارج از ایران هستن همین نگرش رو دارن..

        ولی اگه هم سمیه جان از تجربیاتش بنویسه حتما گفته های خودم میشه…

        ولی اینو بدوننننن وقتی تو یه ادم دیگه میشی…

        اتفاقات و شرایط و ادمهای اطرافتم تعقییر میکننن

        پس….

        ماها رنگ باورهای جامعه .مونو گرفتیم..

        درسته شرایط خارج از کشور از نظر ظاهری حتما خیلی بهتر ا ماها هست…

        ولی ظاهر هیچ فایده ایی نداره…برای شخصی که از درون مشکل داره…

        استاد روی خودش کار کرد…و هدایت شد.به اون جایی که آزادی رو میخاست…

        و خیلی ایرانی هستند توی همون کشور هر روز بدنبال اییین که فحش ایران بدن.اخبار بد بدن..و تمام وقتشون روی از بییین بردن این حکومت باشه…

        و این شکل اتفاقات تا دلت بخاد توی رسانه ها که همه ماهاااا دنبالش کردیم یه زمانی تا دلت بخاد زیاد بوده

        برات بهترینها رو آرزو میکنم مرتضی عزیز….

        انشالله همیشه خداوند یارو نگهبانمون باشه…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          سمانه جان صوفی گفته:
          مدت عضویت: 2130 روز

          سلام نرگسِ نازنینم.

          میخوام تمام قد تحسینت کنم برای درکِ عمیقت از اگاهی هایی که نوشتی.

          با شور و شوق تا آخرشو خوندم.

          کامنتت فقط یه پاسخ ساده به سوال دوست عزیز نیست.

          کامنتت یه گنجه.

          برات بگم خیلی جالبه منم چند روز پیش داشتم با نفیسه جان در مورد موضوعی کاملا مشابه با فحوای کامنت شما صحبت میکردیم.

          الهی شکر که درکمون نسبت به قبلمون داره بهتر و بهتر میشه.

          کاملا باهات موافقم.

          من یه جمله دارم:

          اینکه من هر جایی که برم خدا و خودمو میبرم همونجا.

          خدایی که اینجا روزی میده، هر جای دیگه هم برم براش فرقی نمیکنه.

          همه ی جهان و منظومه ی شمسی و کائنات و … مالِ خداست.

          چیزی وجود نداره که برای خدا نباشه، صاحبش خدا نباشه.

          خودمم هر طوری که باشم، با هر شخصیتی، با هر حُسن و مهارتی، با هر عیب و ضعفی، خودمو میبرم هر جای جدیدی که برم.

          هر کجا که مهاجرت کنم، از رفتن به یه منطقه ی دیگه تو شهرم بگیر، تا مهاجرت به یه استان دیگه، کشور یا قاره ی دیگه، حتی سفر به فضا و …، من خودمو با همه ی ابعادِ وجودیم با خودم میبرم.

          شجاع باشم، شجاعتمو هم میبرم.

          باور کمبود داشته باشم، با خودم میبرم.

          باور فراوانی داشته باشم با خودم میبرم.

          خوش خلق باشم، یا اهلِ غُر و ناسپاسی، با خودم میبرم.

          خیلی قشنگ نوشتی از رشدِ شخصیتی.

          از قدرتِ شخصیت.

          از اینکه جهان برای من همون شکلی میشه که زاویه ی نگاهِ منه.

          مثلِ خواب جذابت که نوشتی.

          عاشقتم که این حرف های قشنگ و اگاهی بخش رو کامنت کردی.

          درود به تو و جنوب قشنگ.

          الهی شکر برای اون حیاط و اتاق قشنگت که به لطف الله رزقم شد تو ویدیوی یوتیوبت دیدم.

          من دیدم قشنگی های درخت و نخل و گل های پیرامونت رو، کوه ها رو، اتاقِ کارت رو..‌.

          تو ذهنِ قوی و در حالِ رشدی داری.

          برات بهترین ها رو ارزو میکنم.

          همونایی که خودت میخوای رو.

          فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

          الهی شکرت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
            مدت عضویت: 1541 روز

            سلام و درود به دوست عزیزم!!!!

            و نوشتن کامنتی ،”که در پایان شبی پر از فراوانی…درک الهامات خداوند برای بهتر شدن..

            سمانه جان!!!!ممنونم که برام نوشتی‌…

            میخام یچیزی بگم!!!

            بازم برگشتم به خوندن همین کامنت خودم در روز گذشته…

            امروز بازم پاشنه ام برام بولدتر و بولدتر شد..

            یچیزی!!!!دیدی توی آبی که خیلی خیلی روشن و واضح هست…یه تکه کثیفی میفته…

            چقدر خودشو تو دل اون زیباییها نشون میده…

            منم توی همین ورژن به لطف نشانه های خداوند قرار گرفتم..

            فکر میکردم! این نازیبایی هایی که میگمو “یچیز بد نیست..

            یچیز پیش افتاده میدیدمش…

            ولی صحبت استاد توی حرفهاش و پیام شما و بازگشت به پیام خودم..

            خیلی یه لحظه…..

            درونمو ریختم بیرون…

            که نرگس مواظب تممیزی اون درونت باش…

            و اون کثافتی که راجع بهش حرف میزدی،”!و فکر میکردی یچیز پیش افتاده هست..دقیقا همین میتونه وجودتو نابود کنه…

            کلا”””.میخام بگم!!!هر چقدر زلاتر و زیباتر و الهی گونه تر میشیم..

            بهمون نسبتممممم

            نازیباییهامون بیشتر روی آب میاد…

            مثل شستن حبوباته…دیدی وقتی آبش میکنی برای پخت و پز…اون حبوباتی که سبک هستند روی آب میان…

            و اونا رو میریزیم بیرون..

            چون پختشون جالب نیست…

            دقیقا ماها هم همینجورییم..

            و وقتیکه سنگ داشته باشن..

            محلی ما میگن ،”ریگ شور”میکنیم…

            و عملیات جداسازی انجام میشه…

            و خداوند هم توی قرآن همینکار رو با اعمال ما نشون میده…

            سمانه جان….من امروز یه الهام و اقدامی بهم رسید..

            خداوند آزمایشم کرد که ببینم چقدر حریصم…

            و در جواب..بازم یه نشانه فرستاد که درست نیست..

            یکم شاید حال بدی باشه ها…

            میدونی چی بهش گفتم!؟

            بهش گفتم خدایا…

            توی این مدتی که در حضور تو هستم..

            اونم آگاهانه و بیاد اوری کارهایی که برام انجام داده…

            چقدر بخودم بالیدم که نرگس چیدر نگرشت راجع به خداوند قوی شده…

            گفتم خدایا با تمام وجودم بابت تمام این فلان و فلان خاسته ام..که من نرگس “هیچ مسیری نمیدونستم و همه رو بدون اینکه من مسیر مشخص کنم بهم دادی…

            سمانه جان!!!!من مدام الهاماتی بهم میرسه…مثل اینروزا دستکشهام…

            بخدا هر لحظه…من اصلا کوک نمیزنم…

            خودش کوک میزنه…

            من اصلا نمیدونم این قسمتای تزیین دستکش کجاها و به چه سمتی میره…

            میخام بگم…اون داره اون کارا رو انجام میده…

            اصلا “فکر نمیکنم این نرگس دیگه اختیار ذهن رو داره….احساس میکنم اون نرگسه!!!

            خودش نرگس…

            همه چیز خودشه…

            وای خدای من دیوانه شدم..

            سمانه اصلا احساس میکنم تو این دنیا نیستم…

            اصلا احساس میکنم نرگس ذهنم دیگه وجود درونی نداره…

            .

            همش خودشو میبینم…نمیتونم بدون اجازش کوچکترین قدم برم..هر گاه میرم. اونکار منو خسته و ناامید میکنه….

            بعد از چند دوره کار کردن…بهم گفت همه رو بشکاف…

            الله اکبر…

            دیشبم تاج روی دستکشمو که خودش بهم الهام کرده بود…

            ولی اونچیزی که اون میخاست نبود….

            بهم گفت بشکافش …

            بهم گفت اینجور بدوزش..

            وای بازم امشب پایینش مشکل داست گفت به این شکلش کن…

            اصلا این مدت بیشت و خورده ایی روز انگار توی یه فضای دیگه هستم…

            دوست خوبم….پیامت درونمو منقلب کرد….

            و اینم مدار ماست…

            هفته گذشته روز سه شنبه بهم الهام کرد اول ماه رمضان قانون سلامتی وارد زندگیت میشه…

            و دفتری که ماهاااا براش اماده کردم که چجوری هدایت میشم در جواب سوالی که 7 آذرماه نوشته بودم…

            براش نوشتم…

            و بهم گفت مشکلاتی که الان داری بنویس…

            چقدر مورد هست…

            و میدونم همینجور که ذهنم تا قانون در درونش رخنه نکنه..جوابی رو نمیگیره…

            از اونطرفم تا من ورودی غذای نامناسب رو میدم بدنم بهمین شکل خستگی و مشکلات داره…

            و دارم میبینم شوق و ذوق خداوند رو…اون روزیکه بهم الهام کرد اونم توی حموم…

            من بیشتر الهامات قوی ام..توی حمام زیر دوشه…

            و حتی دریافت نورهای طلایییش…

            همون روز هماهنگ شد با شخصی که سالها به خونه ما دیدنی نیومده بود..و اونم گفته بود میخام نرگس خانم رو ببینم…

            و ایشون از تهران به شهرش سفر چند روزه داشته بود…

            و ایشون یه هدیه “اسکناسی به من داد…

            ببببین کار خدا رو……

            که چقدر کارها رو به شکل درستش؟برات انجام میده..

            و نشانه های قانون سلامتی هر بار بهتر بهتر وارد زندگیم میسه…و ماهک عزیزم…

            برام یه عروسک به بعی آورد گذاشت روی تخت زیبایم..که بازم اینم هدیه از طرف خدا …توی پیاده رویم بود…

            سمانه جان…هدایت خدا اینقدر زیاده..دوست دارم که بازم این نشانه میبینم..

            یه دفتر بخرم مخصوص همین هدایتها و الهامات…

            …..

            حالا که دوست خوبمی…یه غلبه بر ترس تو دل تاریکی برات بگم..اون جوابی که سالها من ازش فراری بودم..

            یه روز بعد از تکاملم توی قبرستان…اونم دم دمای غروب و آذان مغرب بود..

            هیچکسی توی قبرستان نبود…

            جاییکه من یه روز یه شبه سیاهی رو دیدم که از ترسش به شخص نزدیکم گفتم تو رو خدا فرار کنیم..

            .

            خیلی حالم خوب نبود…

            ترس زیاد بود….

            خدا اون لحظه بهم گفت…

            نرگس میترسی!؟؟؟

            گفتم خدا اره….

            بهم گفت یه لحظه وایسا..

            گفتم نمیتونم…

            گفت وایسا نترس…

            و من وایسادم ..ولی با لرزش پا…

            بهم گفت نگاه کن…..

            پس نترس..

            یکم نگاه کردم به اون متطقه پر از قبر…

            قبرایی که میشه سالها کابوسشو میدیدم..

            .

            و همینجور که دستور حرکت رو بهم داد…

            .

            پا میزاشتم روی قبرهای قدیمی‌…

            .

            بهم گفت…..نرگس از یه مشت استخوون نترس…

            استخونایی که از بیین رفتن..

            این استخونا توی یه مشت خواب چه ترسی دارن..

            بلند بهم گفت!!!

            از ادمها بترس…که میتونن تو رو از بیین ببرن…

            میتوننن تو رو گمراه کننن با حرفهاشون…

            از اونا بترس…و مدام بهم میگفت..الله اکبر..

            رفتم دیگه یکم شب شده بود من بودمو اون فضا…

            توی مسیر یه قبر آماده برای جسد جدید دیدم..

            بهم گفت برو توشو نگاه کن..

            رفتم….نگاه کردم اونم برای اولین بار…

            بخودم گفتم نرگس ببین کل زندگیت تو این دنیا خلاصه میشه توی این وجب خاک..

            دیگه خودتی و اعمالت…

            تا زنده ایی قدر زنده بودنتو بدون…

            و سعی کن درونتو الهی گونه تر کنی…

            جاییکه هیچکسی بدادت نمیرسه…

            سمانه جان..مثل این موقع شب که ساعت 11 شبه…از ترس خداوند توی پتومممم مچاله میشم…

            خیلی ازش میترسم…

            من یجاهایی توی شهرم سفر کردم…

            وقتی دستور میداد…وقتی میرفتم….همجا تو دل اون تارکیها و ترسها برام بهشت میشد…

            دوست عزیزم….من خیلی دوستدارم از الهاماتتم مدام توی سایت بنویسم…

            و میدونم باعث میشه تا خودم خیلی توی اعمال و رفتارم دقیقتر بشم…

            میدونم همه ماها. کم و زیادی توی عمل به قوانین دارییم قدم برمیدارییم…

            میدونی اینروزا خیلی دارم سرسپرده میشم…

            و دارم میزارم بیشتر هدایت بشم..

            گفته های استاد بیشتر توی درونم رنگ میگیره..

            قدمهای شجاعانه بیشتری رو برمیدارم..

            و خدایییش..هر جا هم هنوز آمادگیشو نداشتم….

            بهم گفته الان نمیخاد اینکار رو انجام بدی…

            من همه رو لطف خودش میبینم…

            چون میدونم عذاب آخرت…خیلی شدیده…

            و من مدام توی قرآن و خوابهام بهم الهام میشه..

            و من بسیار سپاسگزار خداوندمم.

            که اون الهامات باعث شد..اعمالمو بیشتر تحت کنترل قرار بدم..

            و بیشتر بتونم عملگرا باشم..

            چون زندگی دنیوی بالاخره تمام میشه…

            و اونچیزی که میمونه….اون اعمال ماست..

            پس کمتر حرص پول رو بخورم…

            چون میدونم خدا روزی دهنده منه…و طریقشو نمیدونم..و نمیتونم پیش بینی کنم به چه شکل…

            عجله…عجله….رو بردارم..

            و سعی کنم آرامتر و با لطف الهاماتتش این مسیر رو پیش ببرم..

            سمانه جان بببخش کامنتم طولانی شد..

            ولی میدونم این نوشتنها باعث میشه من خودمو بیشتر و اگاهانه تر توی مسیر درست “راهنمایی کنم..

            و از اونطرفممم رُوم بشه از خداوند دعوت داشته باشم برای انجام دادن خاستهام…

            چون همه چیز از منه……و منم”که اختیار کامل بر اوضاع زندگیم در هر جهتی..بسمت پروردگارم رو دارم..

            دوستتدارم سمانه جان..امروز اتفاقا اومدی توی حسم…

            به مامانم گفتم…ما جنوبیا به مامان میگیم. دِی…

            بهش گفتم دِی یه دوستیم دارم اسم فرزندش حافظ هست..

            و ایشون گفت چقدر خوب…

            به سلامت خیر و خوبی از طرف خداوند “رب العالمین”. میسپارمت!!!دوست عزیزم..

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        سمیه زمانی گفته:
        مدت عضویت: 2450 روز

        سلام به آقا مرتضی عزیز

        خیلی سپاسگزارم از اینکه به نقطه ی آبی همراه با خس خوب به من هدیه دادین. از لطف شما ممنونم. اومدم پاسخ بنویسم دیدم فاطمه جان جواب طولانیی برای شما نوشتن و ازشون ممنونم. من برداشتم از صحبت شما این بود که دوست دارین در مورد پیش زمینه ای که منجر به مهاجرت میشه بدونین و اینکه وقتی آدم می ره یه کشور دیگه که باش آشنایی نداره زندگی چقدر تفاوت داره و اینجور مسایل :)

        امیدوارم خدای مهربون کمک کنه اون حس ساده و صمیمی که تو دلم الان هست رو بتونم تو نوشتن بیارم. البته که ما بهترین نمونه و الگو رو جلو چشممون داریم در مورد مهاجرت… هربار که به داستان مهاجرت استاد فکر می کنم بیشتر باور می کنم که همه چیز فرکانسه. استاد با اون مدار و فرکانس قطعا باید کار ویزاشون مثل معجزه پیش بره و همه چی در چشم بهم زدنی فراهم بشه. ولی گاهی ذهن منم در مورد استاد بجای اینکه بگه برای استاددشده برای منم می شود، می گه خب استاد که داستانش فرق می کنه… من کجا استاد کجا… :)))

        استاد همیشه می گن مهاجرت کار بزرگیه و خدا به کسانی که شجاعت دارن پاداش می ده، من همیشه سعی می کنم اینو با خودم تکرار کنم. مهاجرت هر کسی با شخص دیگه داستان متفاوتی داره ولی من و همسرم زمانی مهاجرت کردیم که من با قوانین آشنا نبودم. من بعد از دکترام تو ایران خیلی دوست داشتم برای پستداک بیام کانادا یا امریکا ولی انقدر باور محدود کننده داشتم که با اینکه بیش از صدتا ایمیل زدم آخرش تونستم از قطر یه پوزیشن بگیرم و اونجا بریم. اون موقع خواهر بزرگتر من که قبلا قطر زندگی می کرد رفته بود به کانادا و بقیه ایران بودیم. ما دو سالی رفتیم قطر و همون در واقع بخشی از تکامل ما بود برای مهاجرت بزرگتر. واقعیت اینه که من بازم بخاطر باورای محدود کننده م خیلی اصراری به امریکا نداشتم ولی همسرم عشق آمریکا بود. همیشه می گفت آدم باید بره خودِ خارج (یعنی امریکا خخخ). و با این شرایط تونستیم زمانی که قطر بودیم خیلی راحت ویزای تحصیلی بگیریم برای تحصیل همسرم. منم که تینا دخترم تازه بدنیا اومده بود بعنوان همراه دانشجو اومدم و بعد از یکسال برای پستداک رفتم دانشگاه کرنل و سروع به کار کردم. نمی خوام وارد جزئیات بشم ولی باورای محدود کننده و فرکانسی که توش بودیم انقدر به ما فشار آورد که چک و لگدهای فراوانی بخاطر شرک خودمون خوردیم. شاید بتونم بگم اون دو سال اولی من تو دانشگاه کرنل مشغول شدم سخت ترین دوسال زندگیم بود یا حداقل یکی از سخت ترین سال‌های زندگیم. الان می فهمم که همش از خودم بود و می تونستم خیلی خیلی زودتر از اون شرایط سخت بیایم بیرون ولی خب اون زمان این دید رو نداشتم. اما به لطف خدا مهم‌ترین نتیجه ی اون دوران سخت آشنایی با استاد و آموزشهاشون بود و از اونجا بود که مسیر زندگی ما تغییر کرد. می دونی مرتضی جان مهاجرت واقعا شجاعت و صبر و جسارت می خواد ولی خوبیش اینه که وقتی به نکات مثبتش توجه کنی، انقدر زیاده که فقط خدا رو شکر می کنی. مثلا در مورد رشد فرزندت تو یه جامعه ی پیشرفته و بروز، تربیتی که تو مهد و مدرسه دارن، اعتماد به نفسی که به بچه ها می دن، اهمیت بازی و آموزش و کتاب خوندن که برای بچه ها قائل هستن انقدر برای من ارزشمنده که خدا می دونه. حالا تو همین شرایط من می تونم بیام به نگرانی ها و نادانسته هایی فکر کنم که بم حس بد میده، اما نمی کنم. اینجا چالشهای خودش رو داره مزایای خودش رو هم داره. مثلا بچه ها تو مدارس دختر و پسر باهم بزرگ می شن و گاها داستان‌هایی هم پیش میاد که مثلا یه پسر همکلاسی اذیت کنه و همه رو اذیت کی کنه، چی به دخترم باید بگم، چطوری یادش بدم که هم واقع بینانه باشه هم کم نیاره… تازه دختر من هنوز کلاس ششمه. اینکه بزرگتر بشن و داستان‌هاش به جای خود. اما من فقط می تونم رو خودم کار کنم و الگوی مناسبی برای دخترم باشم و بقیه ش رو می سپرم به خدا. اینهمه دانش آموز و دانشجوی موفق هستن تو همین مدارس و از خدا می خوام دختر منم بکی از اونا باشه. یا مثلا خیلی از کسایی که بچه هاشون اینجا بزرگ می شن و از مزایای آموزش خوب اینجا استفاده می کنن اون لذت بازی با دختر خاله و پسرخاله و دختر عمو و عمه و اینا رو ندارن… حالا خدا رو هزاران بار شکر من دوتا از خواهرام کانادا هستن و با 4-5 ساعت رانندگی می تونیم بریم پیششون و یاسمن هم که کالیفرنیاست و بهرحال می تونیم همو ببینیم. اما این خلا نبود فامیل درجه یک خیلی جاها حس میشه برا بقیه. منم اون سالای اول حسش می کردم ولی شرایط تغییر کرد. دقیقا چیزی که استاد میگه همه چی فرکانسه… همه چی فرکانسه… قطعا شما تو شهری که بدنیا اومدی باشی خیلی چیزا راحته ولی خیلی چیزا رو شرایط تجربه کردمش رو مداری بعد اگر مهاجرت کنی به شهر دیگه، یه چیزایی رو از دست می دی ولی یه چیزایی رو هم بدیت میاری که تا الان نداشتی… همینطور مهاجرت به یه کشور دیگه، یا بقول سمانه جان مهاجرت به فضا که الان شوخی بنظر میاد ولی قطعا تا چند سال دیگه واقعی میشه… اگر ما رو خودمون کار کنیم، هرجایی از این جهان پهناور باشیم خوبی ها و راحتی و زیبایی هست که در مدارش هستیم… و چقدر خوب میشه آدم بتونه اینو همیشه به یاد داشته باشه… کار من فقط اینه که رو خودم کار کنم و احساسم رو خوب نگه دارم… بقیه ش با خداست…

        خدایا شکرت برای این حس خوب…

        آقا مرتضی امیدوارم این پیام در بهترین زمان به دستت برسه و در پناه خداوند هدایتگر و مهربون باشی…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1511 روز

    بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَٰکِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵٢﴾

    و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.

    صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ﴿۵٣﴾

    راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.

    =====================================

    سلام به استاد عشق،استاد جان،استاد الهی و نورانی من،سلام بر منطق سرسختی که در لحظه هزاران هزار نجوا و شبهه ذهن رو خاموش و تاریکی های قلب رو با نور خودش روشن می‌کنه ….

    آره استاد جانم…

    وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ …..!

    صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ…

    استاد جان،صدای من رو میشنوید از وسط جاده های سرسبز شمال،یک آسمون آبی طلایی،خورشید خانومی که داره با ما خداحافظی می‌کنه تا بره سمت بچه های بلاد توحیدی آمریکا ،تصویر روبه رو بی نهایت و زیبا خیره کننده ست،واقعا خدایی که این حجم از زیبایی رو خلق کرده،خودش چقدر زیباست …؟!

    صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ(١٣٨)

    رنگ خداست و چه رنگی بهتر از رنگ خدا؟ و ما او را پرستش می‌کنیم.

    خداست که زیباترینه.

    خداست که مهربون ترینه.

    خداست که عاشق ترینه.

    خداست که روزی دهنده ی بی منته.

    خداست که جهان رو مسخر انسان ها کرده.

    خداست که هیچ وقت از خدایی کردن خسته نمیشه.

    خداست که همیشه بیداره و حتی یک چرت کوتاه هم نمیزنه!

    خداست که ماه و ستاره هارو نگه داشته رو سر و کله ی انسان ها نیفته!

    خداست که لجبازی نمیکنه،قهر نمیکنه،دست از عاشقی برنمیداره،از دست بارش باران رحمتش برنمیداره.

    خداست که با سرعت دیوانه وار داره امکانات زندگی روی زمین رو،برای همه پیشرفته تر می‌کنه.خداست که مرجع همه چیزه.

    خداست که کلید گنج های آسمون و زمین دستشه،خداست که آدم های فوق العاده رو میاره،خداست که ایده های فوق العاده رو میاره،خداست که هدایت هات رو میفرسته،خداست که همه چیز رو باهم هماهنگ پیش میبره،خداست که مهربونترینه،خداست که رئیس ترینه،خداست که دستش بالای دست همه ست،خداست که قدرت اراده ش کن فیکونه!

    و من چقدر این آیه رو دوست دارم …

    وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا ﴿۵٠کهف﴾

    و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس همه سجده کردند، جز ابلیس که از گروه جن بود، پس او از دایره فرمان پروردگارش بیرون رفت. [با این حال] آیا او و نسلش را به جای من سرپرست و یاور خود می گیرید، در حالی که آنها دشمن شمایند؟! [ابلیس ونسلش] برای ستمکاران، بد جایگزینی [به جای خدا] هستند.

    چی میشه که ما قدرت خدارو فراموش میکنیم و میریم تو تیم شیطان؟!چی میشه که ما یادمون می‌ره دلایل نتایج خوب زندگیمون چی بوده؟!چی میشه که ما یادمون می‌ره اصل چیه و فرع چیه …؟!

    استاد من به هر فایلی که از شما گوش میدم چه زمانش برای ده سال قبل باشه چه الان ،تموم تمرکز شما روی اصله،یک خط ثابت از اصولی که داره تکرار میشه ،هربار شفاف تر،هربار منطقی تر،هر بار ساده تر…

    یک اصل ثابت از مفاهیمی مثل: توحید،کنترل ذهن،حفظ آرامش و عمل به ایده های الهامی…

    استاد اگر اجازه بدید می‌خوام یک خاطره از مدیرعامل توحیدی خودم در کیش براتون تعریف کنم که چقدر تموم آدم های موفق ازین اصول دارند پیروی میکنند…

    یکی از روزهای داغ مرداد ماه بود،جزیره زیر تابش شدید خورشید،روز تعطیل بود،منم مشغول کارهای خودم تو خونه ی توحیدیم بودم که مدیرعاملم بهم زنگ زد گفت خانم شهریاری من امروز میخوام برم بازار مروارید،امکانش هست بیای اونجا با یکی از نمایندگی هامون جلسه بزاریم؟!منم گفتم چشم و ما رفتیم اونجا و اتفاقا خیلی جلسه ی پرباری بود که من درس های بسیار زیادی گرفتم که هنوز توی مغزم حک شده،موقع برگشت ما یک آقایی رو دیدیم که مثل اینکه قبلاً برای شرکت ما کار میکرد و مغازه دار بود ولی حالا راننده تاکسی شده بود،مدیرعاملم کلی باهاش حال و احوال کرد و بهش گفت چه خبر؟!ایشون هم گفت هیچی دیگه تابستونه،جزیره هم خالیه،مسافری نمیاد که کاسبی باشه،حتی مغازه دارها هم شاکی اند و همه بیکارند…

    مدیرعاملم هم در کمال آرامش (با اینکه این خلوتی جزیره کاملا واضح بود و مشتری های ما هم کم شده بود)گفتند که اتفاقا الان بهترین زمان برای مغازه دارهاست!این یک فرصت طلاییه !

    اون بنده خدا هم اولش نگرفت ایشون چی می‌گفت و گفت یعنی چی !؟ شوخی میکنید؟!

    مدیرعامل گفتند که «نه جدی میگم،الان که مغازه دار ها سرشون خلوته باید بشینن حساب کتابشون رو برسند،باید بشینن نگاه کنن تو کدوم ماه ها فروش بیشتری داشتن،دلیل فروش بیشترشون چی بوده،دلیل فروش کمشون چی بوده الان بهترین موقع حساب رسیه،موقع انجام دادن کارهایی که در حالت عادی آدم براش وقت نمیزاره.»

    بله استاد جان،این تفاوت آدم های سوپرموفق با موفق هست،اون ٩٩ درصد مابقی جامعه که اصلا هیچی بماند …

    استاد این مدت که سایت قطع شده بود من همه ش میگفتم خدایا شکرت الان سایت خلوته چقدر خوبه که آقا ابراهیم کلی می‌تونه تو حیاط پشتی سایت کارهای فنی رو راحت انجام بده،خدایا شکرت که استاد الان داره ازین فرصت استفاده می‌کنه برای بهبود های بیشتر ،خدایا شکرت حالا که سایت قطعه یعنی تو قراره از جاهای جدید و شگفت انگیز برام هدایت بفرستی …

    و دقیقا همینم شد…نتنها من از مسیر های جدید و حیرت انگیز هدایت دریافت کردم،که این روز ها به صفحه ی هر محصولی سر میزنم میبینم استاد جان استراکچر تموم تمرین هارو تغییر اساسی داده …

    این یعنی یک پله ی موفقیت بیشتر…

    مخصوصا که این مدت من خیلی روی خودشناسی خودم وقت گذاشتم،بگردم ببینم چه فکرهایی توی سرم میچرخه؟!دلیل رفتارهام چیه؟!چه وابستگی هایی دارم به غیر از خداوند؟!نشتی های انرژیم چیه؟!از کجاها دارم ضربه میخورم و حواسم نیست؟!کدوم اصول هست که باید بیشتر روش کار کنم؟!

    به قول شما تو جلسه ٢ ثروت:تموم حرف من،تو تموم دوره ها خودشناسیه، اینکه دلیل رفتارهاتون رو بفهمید!

    استاد من تو خلوت خودم،تنهایی،خیلی با شما حرف میزنم،همه ش دارم براتون توضیح میدم،همه ش میگم استاد کن این نتیجه رو گرفتم چون این باور رو تغییر دادم،این اتفاق افتاد به این دلیل و …

    امروزم من بودم و پیاده روی با خدا و گوش کردن به جلسه ١ قدم ٣،که اصلا اون جلسه دیوانه کننده ست برای من،چنان آرامشی به قلبم وارد می‌کنه که احساس میکنم اون لحظه هیچ چیزی توی زندگیم کم و کسر نیست و عشق خدا رو توی تک به تک نفس هام احساس میکنم …

    کم کم به خودم اومدم دیدم دارم توی ذهن با شما حرف میزنم ،میگم استاد من هرچی دارم از توحید دارم،من هرچی دارم از خدا دارم.

    داشتم بهتون میگفتم استاد من از جای سخت و دشوار وتاریکی شروع به تغییر کردم و اون چیزی که از همون اول تو صحبت های شما به من چنان آرامشی داد که با هیچ چیز جایگزین نشد این بود که احساس کردم:

    یکی هست که منو دوست داره …

    یکی هست که عاشق منه…

    یکی هست که بهم می‌گفته سعیده تو کافی هستی،تو نیازی نداری خودتو به من ثابت کنی،تو نیاز نداری برای دوست داشته شدن کاری بکنی،تو نیاز نیست به خودت سخت بگیری،تو همینجوری که هستی فوق العاده ای ،زیبایی،کافی ای

    و من عاشق توام.ومن عاشق توام.ومن عاشق توام …

    استاد شما درک می‌کند من چی میگم نه؟!

    من در اوج تنهایی احساس کردم یکی هست،در اوج بی پولی احساس کردم یکی هست،در اوج درماندگی احساس کردم یکی هست …

    که من رو همینجوری که هستم دوست داره….

    و من دیوانه ی این عشق شدم …و بعد از گذشت 4 سال ازون روز ها…

    حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم،هیچی،هیچ چیز جایگزینش نمیشه،هیچ عشقی،هیچ ثروتی،هیچ رابطه ای،هیچ موقعیتی، شیرین تر از تجربه ی هم جهت شدن با جریان خداوند نبوده،نیست و نخواهد بود برای من….

    میتونست هدایتم نکنه،میتونست کمک هاشو نفرسته،میتونست منو نبخشه…

    ولی اون منو بخشید،اون هدایتم کرد،اون کمک هاشو فرستاد …

    همه ی کارهارو اون انجام داد …

    وای بر من اگر این اصل رو روزی هزار بار تکرار نکنم و یادم بره باید سرم جلوی خدا پایین باشه،باید خاشع باشم،باید تسلیم باشم،باید ابراهیمی زندگی کنم….

    إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ(١٣١ بقره)

    [و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.

    ازتون ممنونم استاد ابراهیم نشانم،ازتون ممنونم که با چراغ توی دستاتون راه برای میلیون ها نفر روشن کردید…

    وَکَذَٰلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَٰکِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿۵٢﴾

    و همان گونه روحی را از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی دانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیله آن هدایت می کنیم؛ بی تردید تو [مردم را] به راهی راست هدایت می نمایی.

    صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ﴿۵٣﴾

    راه آن خدایی که آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. آگاه باشید! که همه امور به سوی خدا بازمی گردد.

    یک روز هم میرسه تموم اون صحبت هایی دونفره م با شما که هیچ کس جز خداوند نمیشنوه،برای خودتون میگم ….

    خدا به من قولش رو داده،خدا هرگز زیر قولش نمیزنه …

    دوستون دارم استاد از روشنی قلبم

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 171 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1541 روز

      سلام و درود به سعیده توحیدی عزیز….

      سعیده !!!یادته همیشه قبل از این اگاهیها و توحید و روی خداوند حساب باز کردن!!!…

      چقدر همیشه دلمون یچیز خوشمزه میخاست!؟؟؟؟؟

      نمیدونم تو هم همچنین تجربه ایی داشتی..یا نه!!!.

      این چیز خوشمزه،”رو همیشه فکر میکردم یه غذاست‌.!؟؟؟..

      همیشه از خودم سوال میکردم…

      یچیز خوشمزه میخام..

      و نمیدونستمممم اون چیه؟؟؟….

      و اگه مادرم در جواب سوالم” بهش میگفتم!!..یچیز خوشمزه چیه!

      دلیلشو نمیدونست..

      و منم نمیدونستم!!!!

      نمیدونم آیا همچنین ورژنی از درون قبلنا”بهش رسیده بودی..

      ولی برای من همیشه این سوال بود!؟؟؟

      .

      سعیده خدا شاهده من همیشه بدنبال همچنین تفکری بودم….

      هیچی خوشحالم نمیکرد…

      هیچی بهم لذت نمیداد…

      حتی دوستانی که در کنارشون لذت میبردم..

      بعد یه مدت زیر دلم میزد…

      همیشه فکر میکردم فلان موقعیت!!!

      ولی وقتی بهش میرسیدم بازم خلا”داشتم…

      سعیده….اینروزا منم مثل تو..مثل همه افرادیکه در این بهشت هستند….حالا هر کسی با توجه با پذیرفته شدن اون نور الهی درونش و اجازه دادنش بهش….

      چقدر زندگیمون پر بار شده‌‌.

      چقدر حالمون خوبه…

      چقدر هم نشین این خدا بودن لذت میبرییم..

      سعیده دارم هر دوختی رو روی دستکشم میزنم…

      بهش میگم خدا خوبه..

      اون میزنه پشت چشم راستم،”و کلاممو تایید میکنه..

      یه لحظه چشممم میپیچه و نوری زرد توی تمام چشمانم میچرخه..

      .

      یا بیشتر وقتا زیر دوش حمام نورهای طلایییش برام مثل قطرات آب ..بالا و پایین میاره.من این صحنه رو عاشقشم..

      وقتی این نور برام روشن میشه که وارد مسیر جدیدی میخام بشم!!!.

      .

      روز جمعه بهم گفت با فلان اشخاص تفریح نرو..داداشم میگه..نرگس خیلی خاموش شدی..

      بیشتر وقتا فکر میکنه من افسرده شدم…

      چون اینروزا ساعتها توی اتاق کارم مشغولم….

      ولی…اون نمیدونه!!

      که من عاشق اصلم شدم….

      عاشق کسی شدم که میتونه با قدرتش تمام دنیا رو مثل بارش بارانش روی سرت فرو بریزه‌..

      سعیده جان…عاشق این خدا بودن..از همه چیز با ارزشه‌..

      تو رو از تمام وابستگیا دور میکنه‌.

      اصلا وجودتو از هر چیز دنیوی مِیکنه !!!

      خیلی خوشحالم که اشکام اینقدر پاک و زلال هستند…

      از بس ثانیه های زندگیم پر از معجزات الهی هست…

      امروز آیه های شراب بهشتی رو گوش میدادم…

      راجع به منطقهای قرآن….به قوم موسی…

      که از دست قوم فرعون نجات یافتند…

      و همسرانشونو میگرفتند به برده داری ..و فرزندانشو سر می بریدند..

      و خداوند میگفت شما رو نجات دادییم..

      یادم از قربانیهای خودم توسط افراد افتاد..

      یادم از زندگی قبلم افتاد…

      اونجا گفتم !!!!!!

      خدایا!!!

      اگه من هدایت نمیشدم….باید چکار میکردم!!

      چقدر بدبخت و قربانی بودم

      چقدر در مسیر ناپاکی بودم…

      چقدر پولام در مسیر اشتباه تلف میشد..

      و خیلی چرا کردم…..و واقعا اونجا بخودم گفتم….

      خدایا شکرت که پیدات کردم…

      و منو هدایت کردی به مسیر خودت‌.

      خیلی خیلی سپاسگزاری کردم…

      سعیده این لحظه شیطان داشت از این صحبتم سو استفاده میکرد..

      و داشت مدام گذشتمو برام رونمایی میکرد تا حالم بد کنه!

      و من حقیقتا خیلی دوستندارم زیاده روی کنم.تو رفتارهای گذشتم…

      و بازم شروع کرد به وراجی کردم..بهش گفتم..

      حالا این شد. من دعوت خدا رو پذیرفتم و امروز خداوند کنارمه..پس وراجی نکن ذهن کثیف‌‌..

      و اون خاموش شد و خداوند یبار دیگه منو تایید کرد…

      …….

      سعیده میدونی این هدایت…چه چیزی رو برامون بولد کرده…

      پریشب…طبق یه خاسته ایی ..که داشت کانون توجهمو بهم میریخت…

      خداوند بهم هدایت کرد فلانکار رو انجام بده..برو فلان مغازه فلان شخص ..اون نیازتو بخر …

      سعیده دیدی!!تو مسیر درست تو رو از خیلی ضررها مصون در امان میزاره‌…و تو رو میبره جاهایی و افرادیکه راه درست هستند..

      منو هدایت کرد به شخصی درستکار و من نیازمو که بازم هدایت خودش بود خریدم..امروز بوسش کردم و ازش سپاسگزاری کردم…خیلی خوشحال شدم..

      ….در ادامه

      سعیده جان!!!گفته هات..خیلی خیلی الهی گونه بود..

      واقعا نبود سایت…باعث شد…

      تا ما خودمونو بیشتر پیدا کنیم…و بیشتر بدونیم چقدر عمل به گفتهای استاد عزیز دارییم!!

      منم خیلی رشد کردم…

      و اینهمه رشد رو…بهمه دوستانم و مخصوصا شما سعیده عزیز توحیدیمون تبریک میگم!!!

      در پناه خداوند بزرگ حق تعالی میسپارمت..

      انشالله همیشه پر از نور الهی باشی…

      دوستتدارم…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    نازیلا محجوب گفته:
    مدت عضویت: 694 روز

    سلام و درود، وقت همه بخیر!

    شنیدن این فایل در صبح روز جمعه مصادف شد با فوت عمه‌ بزرگوارم!

    چقد همزمانی وجود داره وقتی رو خودت کار میکنی، واقعن که ایمانم به قانون بیشتر میشه هربار!

    از مراسم فاتحه بگم که چقد جیغ و داد بود، چقد بدگویی و حرفهای ناجالب، از مریضی گفتن و خلاصه جمع فرکانس های ناجور، اما من ذهنم کنترل کردم و نگذاشتم توجه ام برود سمت ناخواسته ها! برخلاف بقیه اصن اشک بسیار نریختم نه که بی مهرشدم؛ اما درین موارد تسلیمم!

    با جیغ و ناله من ،مرده برنمیگرده! اتفاقا آرام اشک ریختن بهتره تا یخن پاره کردن !

    چند مدته در مقابل مرده ها دلی چون سنگ پیدا کردم که یهو بهم نریزم ، تسلیم غم نشم ! چند ماه قبل برادر زاده ام مرد، اصن بهم نریختم، طفل هشت ماه بیچاره مرده بدنیا آمد،جنازشو ک آوردن بسیار بزرگ بود خدا رحمتش کنه! من به هیچ وجه حالمو بد نکردم.

    انگار دلم قرصه که چیزی اشتباه رخ نداده ک من شیون کنم .

    رفتم سر جنازه طبق عادت همیشگی سنت روز جمعه، سوره کهف خواندم ، کنار جنازه عمه مرحومم نشستم و این سوره را خواندم و طلب مغفرت کردم براش!

    استاد شما الگوی یک فرد موفق هستید که تونسته اعراض کنه از خبرهای بد، از اتفاقات ناجالب!

    من که در کابل هستم، در قطع نت ایران، هر روز سایت باز میکردم و میدیدم استاد فایلی نگذاشته ، فقط به این خاطر که اعراض کرده از خبرهای بد، و در دلم تحسین کردم که چقد استاد کارش درسته!

    اگر بقیه میبود حتمن شعار وطن پرستی سر میداد اما شما این کارو نکردید و بما درس اعراض از اتفاقات ناجالب دادین که این خودش در خور تحسین بسیاره!

    اینکه گفتین در جمع دوستان خود بودین و خبر مرگ فرزندتون شنیدید و به بقیه نگفتین بازم برام تحسین انگیز بود که نازی ببین یک فرد چقد کارش درسته که حتی نخواسته با گفتن این خبر، حال بقیه را خراب کنه و بخودش احساس دلسوزی ایجاد کنه! بلکه یک جا خلوت اشک میریزه . دنبال توجه و جلب ترحم و نگاه بقیه نبوده!

    هزار ماشاءالله دارین استاد!!!

    امیدوارم روزی بتونم مثل شما تقوا ذهن داشته باشم!

    ازین فایل بینظیرتون هم سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
  9. -
    فاطمه مرادی گفته:
    مدت عضویت: 980 روز

    بنام خدای مهربان هرچه دارم از آن توست ومن بدون تو هیچی نیستم .خدایا کمکم کن این کامنت رو بنویسم وی رد پای از خودم بزارم .ممنونم از استاد عزیزم عباس منش واستاد عرشیانفر تشکر میکنم که مارو با قانون آشنا میکنید .وبه ما یادمیدین که چطوری در مسیر هدایت قرار بگیریم خدایا شکرت خدایا منو به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادی استاد جان خیلی سعی میکنم ارامش بیشتری داشته باشم از این که تونستم کامنت بزارم خیلی خوشحالم هرروز فایل های رایگان شما رو گوش میکنم هرموقع فایل جدید میاد رو سایت کامنت بچه هارو میخونم ممنونم از بچه های سایت خدایا سپاسگزارم بخاطر تمام نعمت‌های که تو زندگی دارم خدایا سپاسگزارم بخاطر حال خوبم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  10. -
    کیوان گفته:
    مدت عضویت: 1154 روز

    بنام الله یکتا

    سلام استاد خوبم حدیثم…ممنونم از این فایل عالی که برام اب روی آتیشه…اونجایی که استاد عرشیانفر گفتن بچه ی من قبل از اینکه مامان و بابا داشته باشه خدا داره‌‌ قلبم لرزید اشکم دراومد…خدایا منو ببخش…خدایا اعتماد منو به اینکه حافظ فرزندان منی زیاد کن خدایا ایمان منو قوی‌تر کن قلبم رو آرام کن…

    خدایا من همیشه در جستجوی احساس خوبم تضادی که راجب فرزندم برام پیش اومد منو ترسوند منو آشوب کرد هرلحظه صدات زدم و تو مثه همیشه بدادم رسیدی و منو اروم کردی آخه من چکار میتونم بکنم هیچی ازم برنمیاد همش تو یارب….بچه من قبل از اینکه منو داشته باشه تو رو داره و تا ابد تو رو خواهد داشت ببخش که ترسیدم ببخش که بی تاب شدم ببخش که بهت اعتماد نکردم ببخش این بنده ی بی ایمانو…آخه کی از تو بهتر کی از تو مطمئن تر کی از تو حافظ تر کی از تو مهربان‌تر که من بچمو بهش بسپرم…کامنت قبلی گفتم که چهار پنج روز طول کشید تا بتونم ذهنمو کنترل کنم و اینجا شما گفتید که اولش کنترل ذهن سخته مخصوصا راجب فرزند…ولی تلاشمو کردم هرلحظه از خدا خواستم که قلبمو اروم کنه و کم کم حالم بهتر شد چقدر این سایت و این پروژه و کامنتای دوستان عزیزم برام راهگشاست خدایا شکرت که توی این مسیرم و میتونم راهمو پیدا کنم و غرق نشم تو دریای ناامیدی…خدای خوبم چقد دوری ازت سخت و وحشتناکه انگار هیچی نیستم،هیچی ندارم…چقدر بدون تو بی پناهم..

    خدای خوبم محاله کسی صدات بزنه و جوابشو ندی…

    خدایا شکرت که دارمت…کمکم کن ازت دور نشم…

    خدای خوبم تو همیشه هستی این منم که گاهی هستم و گاهی نیستم‌‌‌…قلبم رو لبریز از عشقت کن منو مست کن از عشقت..‌همونی که تجربه کردم و با هیچی عوضش نمیکنم..‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      سمیه نورمحمدی گفته:
      مدت عضویت: 431 روز

      سلام و درود دوست عزیزم

      امیدوارم که همیشه تنت سالم ودلت شاد درکنار عزیزانت باشی.

      چقدر کامنتی که نوشتی من بودم خود خود من ،انگار کلمه به کلمه کامنت رو من نوشتم .

      حرفای من بود نگرانی من بود ،کنترل نکردن ذهن من بود در برابر فرزندم .

      چقدر زود یادمون میره که خداوندی که این فرشته های نازنین رو بهمون داده خودشم محافظشونه ،خداوند یارویاورشونه فقط کافیه با ایمان توکل داشته باشیم و صفر تاصدشو بسپاریم به یگانه الله و خیالمون راحت باشه .

      مرسی برای کامنت عالی که گذاشتی .

      سپاس فراوان از استاد قشنگم که اینقدر پرقدرت درمورد تجربیاتشون صحبت میکنند ،ماهم باید قدم به قدم روی توکلمون و باورامون کار کنیم تا بتونیم کنترل ذهن عالی داشته باشیم .

      خداوند محافظ ،حامی و نگهدار شما و عزیزانت باشه دوست هم فرکانسی گلم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: