سفر به دور آمریکا | قسمت ۳۲ - صفحه 12 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1430 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نجمه غیاثی گفته:
    مدت عضویت: 2698 روز

    سلام به خانواده عباس منش و استاد و خانم شایسته و مایک عزیز ‌

    شروع این سفرنامه حکم دعوت نامه ای است که استادوخانم شایسته از امریکا برای خانواده عباس منش فرستادن وازماخواستن به امریکاسفرکنیم حال هرکس بااستفاده از۵نشان طلایی ایمان،توکل،عمل به اگاهی ها(متعهدبودن)،شکرگزاری وصبر(طی کردن تکامل) مدارهای خود(قسمت های سفرنامه) رایکی به یکی طی میکندتاشرایط گرفتن ویزا(رسیدن به اهداف) برایش مهیا شود وسفرفرکانسی خود راآغازکند.تمام قسمت های سفرنامه مثل یک حلقه اززنجیر بهم وصل هستندوهرحلقه ،حلقه بعدی را پشتیبانی میکندبطوریکه یک مسیر صاف ولذت بخش راطی میکنی .درواقع هرقسمت تکه های پازلی هستندکه به تنهایی زیبا،جالب وهیجان انگیز است ووقتی درکنارهم قرارمیگیرند شگفتی خلقت وعظمت الهی را نشان میدهند ودردل هرقسمت آگاهی های ناب ورموز زندگی(ساده زیستن،سبک شخصی خودت رو داشتن،تغییرزاویه دیدبه موضوعات،شکرگزاری ،توجه به زیبایی ها) نهفته است انکار هرقست تکامل قسمت بعدی است دراین اتفاق خانم شایسته عزیز دستان خداشده اندوباعهده گرفتن کارگردانی سریال شاهکارخلقت مارا شگفت زده کردندشاید درپس این شگفتی تلنگری باشد که بله همه چیز شدنی است وتو قدرت خلق داری پس به خودآی که خداو بهشت برین ونعمت های بیکرانش منتظرتو هستند دراین سریال یاد حرف استادافتادم که میگفتندحرف بدون عمل حرف مفته.من ازطریق همسرم که بعضی محصولات را خریداری کردند با این خانواده صمیمی آشنا شدم وکم وبیش ازمحصولات وفایل های رایگان استفاده کرده ام ولی دراین سفرنامه معنی جمله استاد رو درک کردم چون خود ایشان متعهد به انجام دادن مباحث مطرح شده درمحصولاتشان هستندو واقعا برای استاد حرف بدون عمل وجود ندارد درواقع افزایش بارآگاهی درصورتیکه بدان عمل نکنی و متعهد نباشی نه تنها سودمند نیست بلکه موجب پراکندگی افکار وسردرگمی ذهنی میشود و نمی توان از بین هزاران راه ، راه درست راپیداکرد مثال درختی است که هرس نشده باشد وشاخ وبرگ های زاید به حدی باشند که به درخت فشار اورده و با یک طوفان کوچک ریشه از خاک جدا گردد همان طور که استادومریم جان در سفرنامه گفتند باید گیوه ها رو ورکشید وبا توکل و شجاعت حرکت کرد وبرای رسیدن به مقصد باید به نقشه (نشانه ها) توجه کرد وخداوند بهترین هادی بنده اش هست.سفرنامه برای من یه کارگاه عملی بود و دستاوردهایی که برایم داشت:۱-ساده زیستی ، وقتی ازدید ساده تری به موضوعات نگاه میکنی دیگر به ناخواسته و تضادی برخورد نمیکنی بهتربگویم انرا یه اتفاق ساده میپنداری که وقتی حلش کردی میبینی وای چقدر باحال وبه جابود مثل یه کادویاشکلاتی که درجعبه تودرتوبسته بندی شده وقتی جعبه هارو یکی بعددیگری بازمیکنی و به هدیه وشکلاتت می رسی اینقدخوشحال میشی که درپوست خود نمیگنجی .تازه درک درستی از روایات پیامبر و امام علی در مورد ساده زیستن پیدا کردم به جای این باور اشتباه که ساده زیستن یعنی دوری ازثروت و امکانات و زیبایی های دنیا.درواقع اصل مطلب رهایی وآزادی از تمام قیدوبندهایی است که تو را محکوم به ترس از آینده میکندو نمیگذارد تو خودت باشی و لذت ببری وسبک بال پرواز کنی منظور نچسبیدن به خواسته هاست که مانع از حرکت،توکل وخلق زیبایی ها میشوندو نمیگذارد پذیرای شرایط کنونی باشی تا به دنبال راه حل مناسب بگردی میتوان دراین مورد سفر به ابشار نیاگارا اشاره کرد آب به مسیرخود ادامه میدادحتی سنگ های بزرگ هم نمی توانستند جلوی حرکت و رهایی اش را بگیرند و جریان آب با صلابت و زیبایی شگفت اوری می خروشید وپاداش حرکت مستمر آب خلق ابشار بینظیری شد که چشمان همه مبهوت زیبایی و عظمتش شده است و حتی آسمان و انوار از این زیبایی به شعف درامدن و رنگین کمان زیبایی پدیدارشد و درانجا بهترین تابلو عظمت لایتناهی خداوند را دیدم.

    ۲-خود واقعی ات بودن ونداشتن نقاب برای تایید طلبی دیگران ودرگیر قضاوت ها نشدن و خودت روبه خاطر بقیه سرزنش نکردن و به سبک شخصی خودت زندگی کردن(عزت نفس)اینکه به راحتی روی زمین بشینی و به حیوانات غذا بدی و باهاشون حرف بزنی وبا غریبه ها ارتباط عالی برقرار کنی و به راحتی به عزیزت ابراز عشق کنی و آواز بخوانی مخصوصا اواز محلی استاد?

    ۳-لحظه حال رو تجربه کردن،چون استاد و خانم شایسته ومایک درلحظه زندگی میکنندوناراحت گذشته نیستند و ترس از آینده ندارند چشمانشان زیبایی ها و نکات مثبت رو میبینه و اتفاقات و ادم های مناسب رو تجربه میکنند و همواره به زیبایی ها هدایت میشوند وهمان طور که استاد در فایل

    ۳۱گفتند زمان اگاه و مکان اگاه هستندوقتی در لحظه سیر میکنی میتوان با یک دوربین موبایل شگفتی خلق کنی وازدل هرچیزی زیبایی هایش را بیرون بکشی واز گل های یک باغچه ،معاشرت بافردی ناآشنا ، صدای جیرجیرک ها در دل شب ،رقص مردم ،انداختن نور به درختان در تاریکی، پختن یک نیمرو ودادن یک فنجان قهوه به عشقت لذت ببری و بقیه رو دراین زیبایی سهیم کنی.اما ازتاثیر فوق العاده ای که فایل ۱۵ برمن گذاشت نمی توانم بگذرم واقعا خدا رو دروجودم احساس میکردم و ناخوداگاه گریه میکردم شاید انموقع بااشک هایم از خداسپاسگزاری میکردم.یک مهمانی ساده و رهابودن از افکار و اعمال زاید،هم نشینی افرادی که هدفشان لذت بردن از هم بود فارغ از هرگونه نژادو مذهب و اعتقادی،هرشخصی خود واقعیش بودبدون ترس و قضاوت دیگران وبه همین دلیل ان مرد به راحتی اواز خواند و ان دختران بدون توجه به دیگران می رقصیدن (عزت نفس رو درجمع احساس میکردی)،با اینکه شرایط مناسبی برای استادومریم جان و مایک در ان پارک فراهم بود اما موقع رفتن خوشحال و خرسند بودن و به شرایط نچسبیدن و باحال خوب حرکت کردن به این نیت که جاهای بهتر وزیباتر دیگری هست که منتظر ماست(رهایی)، مهربانی و آرامش و صمیمیتی که درچهره خانم راشل بودو دیوانه کننده بود موسیقی ارامش بخش با تصاویر زیبا ازطبیعت و جاده ای سرسبز، نمایش ثروت و فراوانی با به تصویر کشیدن ماشین ها و خانه ها،کودکانی که غرق لذت بردن از اب بازیشان بود و تمام توجهشان به خواستشون بود،برای رسیدن به مقصد درمسیر باید از هرچیز و هرکس (وابستگی ها) گذشت که این مطلب در تصویری که اتوبوس از کنار ادم ها و خانه های کنار جاده میگذشتند رو میتوانست درک کرد،ورود به تونل (پا رو ترس ها گذاشتن و مواجهه با تاریکی های وجودمان و داشتن شجاعت و توکل و امید )خروج ازتونل (نور و غرق خداشدن پاداش صبر و امید داشتن واینکه وقتی توکل کنی زیبایی ها رو درک میکنی)مهربانی و توجه مریم جان به مایک بادادن یه ظرف میوه که نشون میده ایشون فردی متعهد و مسئول هستندو اینکه اگر بنده همین قدر متعهد به انجام انچه یاد گرفته ام باشم دنیا گلستان میشود.ببخشید طولانی شد عاشق همتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  2. -
    آزاده جدلی گفته:
    مدت عضویت: 3287 روز

    چیزی که الان مینویسم و لحظاتی که تجربه کردم واقعا در این نوشته و کلام ها نمیگنجه.

    اینکه چقدر همه ی زندگیم هدایتی و جادویی شده از قدرت کلام خارجه و فقط باید درکش کرد.

    میدونین بزرگترین چیزی که درک کردم، با تمام وجود فهمیدمش اینه که من هرررر موقع، هرررر چیزی از خدا خواستم بهم داده.

    حتی اگه در ظاهر ناخواسته بوده، وقتی به درونم رفتم دیدم که دلایلی برای جذب حتی اون ناخواسته ها داشتم که شاید مقطعی من رو خیلی کوچیک ارضا میکرده.

    از کودکی سوال بود برام که من کی هستم? همه هم میگفتن خوب تو آزاده ای. اون ها منظورشون فقط اون کلمه یا عنوان بود…

    اما الان میفهمم که واقعا چقدر آزاده میتونستم باشم و خودم رو اسیر کرده بودم.

    از سال 89 خیلی زیبا و جدی تر وارد مسیر خودشناسی شدم که دستی از دستان خدا کتاب راز رو به من معرفی کرد.

    من آدمی بودم که اگه قانون چیزی رو میدونستم خیلی راحت میتونستم به درکش برسم و ازش استفاده های بزرگی بکنم.(هرچیزی، میخواست بازی باشه یا…)

    اون موقع از خدا پرسیدم واقعا چه قوانینی در کیهان وجود داره?

    تو قوانین رو به من بگو. من آدم قانونمندی هستم و میخوام زیبا و تمیز زندگی کنم…

    چند سال گذشت و گذشت تااا اینکه کسی مثل عباسمنش وارد زندگیم شد که دقیقا حرف از قانون میزنه. دقیقا همون چیزهایی رو میگه که من میخواستم بدونم…

    دوره هاشو خریدم، شناختمش. هم خودش رو هم خدایی که باور کرده…

    روی خودم و باورهام کار میکردم و به عینه میدیدم که چقدر شگفت انگیز داره سطح فرکانسم بالا و بالاتر میره.

    یکی از روزهایی که داشتم رو باورهام کار میکردم یهو چیزی برام باز شد…

    اونم اینکه:

    گفتم اصلا عباسمنش خدای دستیابی به رویاها، خدای درک قوانین ها.دمشم گرم که اینقدر تلاش کرده و روی خودش کار کرده و همچین زندگی ای برای خودش درست کرده.

    اماااا…

    اماااا…

    اونی که داره با عباسمنش زندگی میکنه. اون خانمی که عباسمنش رو جذب کرده، اوووون دیگه چقدر با خودش در صلح بوده که همچین جذبی داشته.

    با خودم میگفتم یعنی چطوری فکر میکنه? چه باورهایی داره?

    تااااا بعد از چند ماه که شما تصمیم میگیرین سفرنامه آماده کنین و به اشتراک بذارین. کارگردان و تهیه کنندش هم کسی نباشه جز همووون کسی که دوست داشتم بشناسمش.

    واسه همینه که میگم هر موقع هرررچی خواستم خداوند در زندگیم متجلی کرده.

    در حال گذروندن دوره ثروت سه هستم که سفرنامه هارو هم دنبال میکنم…

    قبلا توی نظرات نوشته بودم که یه حسی بهم میگه ادامه ی دوره رو جایی خارج از ایران گوش میدم…

    جلسه ی 15 دوره ثروت سه دیگه واااااقعا من رو به فکر فرو برد. براستی چرا من توی کارم اینقدر موفقم و توی پول درآوردن هنوووز اونی که میخوام نشده.

    از خودم هی سوال پرسیدم، هی پرسیدم

    تا اینکه ندا اومد تو اول باید هیچکس بشی. نه طراح باشی نه ورزشکار باشی نه آزاده جدلی باشی. تو باید هیچکس بشی.

    گفتم چطور?

    گفت: سفر!

    گفت همه ی روتین ها باید ورداشته بشه بااااید دور بشی از همه ی چیزهایی که فکر میکنی توشون توانایی داری. چون همین توانایی هات اینقدر زیاده که باعث محدودیتت شده.

    و فقط ذهنت داره در چارچوب توانایی هات مانور میده.

    هی میپرسی چطوری پول بسازم? هی همون توانایی هات یادت میاد و بااااز محدودیت توی ایده اومدن.

    گفتم میرم شیراز. گفتم نشانه بده.

    دقیقا پنجشنبه 10 مرداد ماه بود توی دفتر یکی اومد تلفنی صحبت میکرد و اسم شیراز رو آورد.

    ظهر که داشتیم.میرفتیم خونه داداشم نشست تو ماشین گفت انگار داریم میریم شیراز!!

    منم دو دستی گرفتم نشانه رو و گفتم من فردا دارم میرم. منی که توی خونه روم حساس بودن دیدم که چقدررر ایندفه آزادانه سفر من رو پذیرفتن!!!

    حتی حتی همون روز یک قرار داد بستم که هزینه ی سفرم هم همون روز ساختمششش. آخه میپرسیدم چطور میتونم پولشو بسازم؟ چطوور؟

    .:: حالااا میخوام یک داستان خیلییی قشنگ از سفرم براتون بنویسم که به هیچ عنوان بی ربط با سفرنامه ی شگفت انگیز شما نیست. چنان با سفر شما هم فرکانس شدم که

    تجربیاتم خیلیییی به شما شبیهه. واااااای نمیدونین چه ذوقی دارم از اینکه میخوام این داستان رو بنویسم.

    کاش میشد وویس بگذارم تا ذوق توی صدام رو بگیرین و بیشتر عمق ماجراهایی که تجربه کردم رو ابراز کنم…

    یعنی قشنننگگگ رد پای قانون تکامل رو توی تک تک لحظه های این سفر حس کردم.

    ظهر جمعه از “لار” به سمت “شیراز” حرکت کردم. با “اتوبوس”

    اونجا “خوابگاه” بین الملل رزرو کردم.

    روز اول که وارد شدم هم اتاقی کلی گله و شکایت داشت که چرا مهمان قبول کردنن!

    روز دوم فرکانس منو گرفته بود و انگاری یه رفیقی بود که سال ها منو میشناخت! به مسئولا گفته بود شانس آوردین که دختر خیلی خوبیه وگرنه کلی باهاتون بحث میکردم =))

    .:: یک شیرینی فروشی رفتم که توش پر از شیرینی های خیلیییی متنوع و خیلییی خوشکل بود. کیییف میکردم وقتی میگشتم اونجا و به یاد همون جایی که شما رفتین هم افتادم.

    موقع حساب کردن به خانوم صندوقدار گفتم چقدررر خوشکلن ایناااا. یکم تعجب کرد انگاری تا حالا کسی به اون خوشکلا ذوق نکرده بود و گفت “چشمات خوشکل میبینه”

    وااااقعاااا استاد شما چیزی رو در درون ذهن ما کاشتین که نمیتونه ریشه کن بشه اونم توجه به زیبایی هاست::.

    بماند که توی شیراز رفتم ماشین خارجی قیمت کردم (وقتی قیمت میکردم فروشنده ها اولش شک داشتن که یه دختره اومده با یه چهره ی تقریبا کودکانه و داره ماشین قیمت میکنه

    اما من در هر صورت قیمت و جواب هامو ازشون میگرفتم. چون من خودم، خودم رو باور داشتم و دارم) و یه عالمه به خودم حال دادم و خودم رو گردوندم. چون به خودم قول دادم که

    خودم رو جاهای خوب ببرم. آدم های خوب نشونش بدم. هیجان و شگفتی های بی نظیر زندگی روی زمین رو به خودم نشون بدم و خودم رو پر کنم از تجربیات این هدیه ی بزرگ زندگی.

    یهو بهم الهام شد که برو تهران.

    گفتم با چی؟

    گفت “قطار”

    گفتم خوب خیلی مسیر طولانیه

    گفت همین مسیر برات لازمه

    وقتی که اینرنتی بلیط رو خریدم فقططططط 1 دونه بلیط برای همون تاریخ مونده بود. فقط یک نفر ظرفیت!! آخه به جز خدا چه کسی میتونه اینجوری تمام امور رو هماهنگ کنه هان؟

    یک دوست هماهنگ و البته “عباسمنشی” در تهران دارم که وقتی بهش گفتم دارم میام تهران دستی از دستان خداوند شد و چنان میزبانی ای کرد که فقط و فقط باز هم کار خدا میتونه باشه.

    من میخواستم برم “خوابگاه” اما ایشون گفت اصلا دوست ندارم و خودم براتون “هتل” رزرو میکنم!!

    ::::خواهش میکنم که توی دل داستان به تکامل دقت داشته باشین::::

    اصلا معلوم نبود که قراره چند روز بمونم تهران و برای شروع 2 شب رزرو کردن برام توی “لاله زار” که البته هتل خوبی بود و کارکنان خیلی دوست داشتنی ای داشت.

    یکیشون خیلی صدای زیبایی داشت. بهم گفت احساس میکنم شمارو جایی دیدم. (من دقت کردم آدم های هم فرکانس حتی اگه به ظاهر غریب باشن یک جای

    ذهنشون احساس آشنایی میکنن)

    منم بهشون گفتم صدای شما خیلی برام آشناست خیلی هم دوست داشتنی هستین. گفت ممنوون عزیزم تو خودتم همینطور هستی  (دیدن خوبی ها در دیگران و

    خوبی هاشونو به رخشون کشیدن واااقعا قلبشونو باز میکنه)

    رفتم گشت و گذار و به جاهایی هدایت شدم که فکرشم نمیکردم اینقدر مهم باشه. یعنیییی همش هدایت همششش هدایت

    دلم میخواست برم استخر. سرچ زدم و بلیط استخر روباز باشگاه انقلاب رو گرفتم. رفتم و حسابی کیف کردم. یه خانم ارمنی تقریبا مسن اونجا بود که واقعا با خودش در صلح بود

    و برای خودش شادی میکرد و میرقصید. بهش گفتم شمارو دیدم منم رقصم گرفت. گفت عزیزم آااازاد و راحت باش. شادی کن تا میتونی. خانومه یوگا کار بود.

    همون موقع توی دل خودم گفتم کاش بچه ها رو جمع کنه دسته جمعی برقصیم و شادی کنیم…

    بعدش رفتم توی قسمت جکوزی و داشتم با خودم کیف میکردم. اومدم بیرون دیدم اون خانومه داره یوگا و رقص در آب یاد میده دورش حلقه زده بودن بچه ها!!!

    وااااییی فقط نمیدونستم چطوری از خدا سپاسگزاری کنم. منم رفتم توی جمع. خوب باااید میرفتم “خودم ساخته بودمش” اینقدر خوش گذشت و احساس خوبی گرفتم که حد نداشت

    آخر سر هم دعا کردیم همگی با هم و دست ها رو به آسمون و داد میزدیم خدایا شکرت. و بهمون انرژی داد. وقتی داشت میرفت موقع خداحافظی “فقططط به من گفت:

    انرژیت خیلیییی خوب بود” (میدونین زبان اصلی همه ی ما فرکانسیه که ازمون ساطع میشه. وقتی هم فرکانس باشی نیازی به هیچ حرفی نیست. همه ی ذهن ها با هم یکی هستن.

    یک نگاه کافیه که طرف مقابلت کل حرفاتو بفهمه)

    وقتی استخر تموم شد میخواستم برم قسمت فود کورت از مسئول نگهبانی که تو محوطه بود پرسیدم گفت خیلیییی راهه. گفتم اشکال نداره میرم.

    چون تو محیط اونجا تاکسی نبود. گفت با موتور میرسونمت بیا بریم. از این موتور گنده ها =))

    گفتم نه ممنونم و رفتم. بنده خدا اومد پشت سرم گفت بیا میرسونمت. من سوار شدم چون ندای درونم گفت اشکالی نداره. رفتیم و رفتیم اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر راه باشه.

    بنده خدا نگهبانه یه چیزی میدونست که اینقدر اصرار داشت منو برسونه. وقتی رسیدیم گفت اینجا وی آی پی تهرانه. گفتم خوب یعنی چی. گفت یعنی جای باکلاس تهران.

    گفتم خوب یعنی میان قر میدن؟ =)) گفت وی آی پیه دیگه… راستش میدونین هر چی بیشتر توحیدی میشم ابهت خیلی چیزا برام میوفته. هیچی چیزی اونقدرها برام گنده نیست.

    چیزهایی که واسه خیلیا خیلیه واسه من اصلا اونقدرها قدرت و ابهت نداره.

    خوب اینم از خاصیت بچه های عباسمنشیه چون استاد تو یه جوری بارمون اوردی که حرف زور تو کتمون نمیره. یکی بخواد بگه دیگه نیستا یا آخرین فرصته ها یا دیگه همچین چیزی پیدا نمیکنیا…من خندم میگیره از این حرفا =))

    وقتی از اونجا داشتم میومدم بیرون خانم نیوشا ضیغمی رو هم دیدم که از باشگاه داشت میومد بیرون و واقعا هیچ فرقی بین خودم و ایشون ندیدم. ما در یک مدار بودیم.

    اینقدر توحیدی شدم تو این سفر که به هرچی فکر میکردم در لحظه برآورده میشد. توی تاکسی بودم و توی سرم دیگه خیلی صدای خیابون بود. توی دلم گفتم کاش موزیک بذاره. و راننده موزیک پلی کرد. یا گفتم کاش کولر بزنه و خودششش میزد.

    حتی مدار تاکسی ها تغییر میکرد. اولش پراید بعدش اچ30 کراس بعدش تویوتا و … خیلییی باحاله نه؟

    با دوستم قدم میزدیم از قانون میگفتیم. گفتم تاحالا پول پیدا کردی؟ گفت آره بعد همون موقع رو زمین سکه دیدیم!! به خدا ارزشش برای من کمتر از طلا نبود چون هی بیشتر و بیشتر به قدرت درونی خودم پی میبردم. “بگم و بشود”

    سرچ زدم بهترین باشگاه بدنسازی و رفتم اونجارو تجربه کردم (و فهمیدم که چقدر توانایی ها و داشن من از اون مربی زیاااد تره). برگشتنی سر راهم یه باغ خیلیییی زیبا دیدم.

    رفتم داخلش و قدم زدم… از پیچ در پیچ های درختی هدایت شدم به یه ایستگاه که دوچرخه اجاره میدادن. اولش ذهنم میگفت میخوای چیکار؟ داشت منو از راه میزد که یهو

    به خودم اومدم دیدم این یکی از بازی های ذهنمه. تصمیم گرفتم از اون به بعدش روی هر چی مقاومت داره اتففاااقااا همونو انجام بدم. دوچرخه گرفتم و توی دل اون

    پارک جنگلی برای خودم چرخیدم از زیر تونل رد شدم چقدر زیبا بود چقدر زیبا بووود. داد میزدم خدایا شکرت. هیچ کس نبود. اصلا اختصاصی اونجا برای من آماده شده بود.

    و لذتش برای من کمتر از اون استیت پارک هایی که میرین و دوچرخه سواری هایی که میکنین نبود.

    توی سربالایی رکاب زدن خیلی خستم میکرد. اما تو سرپایینی از خوشی میمردم. بعد تو سربالایی ندای درونم گفت وایسا رکاب بزن و چقدررر آسون تر شدددد. دیگه بیشتر کیف میکردم.

    حتی همینم تکاملش باید طی میشد.

    تصمیم گرفتم و هدایت شدم که چند روز دیگه بمونم. هتلم رو باید تحویل میدادم. دوست عزیزم یه هتل دیگه برام رزرو کرد توی “هفت تیر”. از شانس من اتاق دو تخته بود.

    تو یه جای آروم تر و شیک تر و راحت تر…

    رفتم پارک ارم و توی پارک ته همه ی وسیله های خفن رو در آوردم. یک جورایی من و دوستم به رستگاری رسیدیم =))

    خودم رفتم یه کاخ رستوران خیلی خیلی شیک و لاکچری. وقتی وارد شدم همه احترام و خوش آمدین و … یک جورایی هم باورشون نمیشد که

    تنهایی رفتم و خیلی براشون جالب و بامزه بود. غذامو سفارش دادم و گفتم میخوام تا حاضر میشه توی رستورانتون رو ببینم. یکی از گارسون ها تمام قسمت هاشو بهم نشون داد

    واقعا زیبا درستش کرده بودن. یه اتاق خیلی خاص هم داشت که سی آی پی بود برای مهمونی های خیلی خاصص. اونم قیمت کردم شبی 4 میلیون با پذیرایی اجاره ش بود.

    (خدایی چقدر ثروت ریخته که کسانی هستن که میتونینن اینقدر برای یک شب و یک مهمونی ساده هزینه کنن. خدارو صد هزار مرتبه شکر)

    حتی موقع حساب کردن گارسون بهم گفت مهمون من باشین!! تشکر کردم و خودم حساب کردم. اما چرا باید اینو میگفت. کار فقط کار فرکانس هاست. و البته که بندر عباسی هم بود.

    خیلی جالبه. تازه بهم گفتن ما اونجا با بچه ها هممون نظرمون اینه که شما خیلی شبیه زن جکی جان هستین =))

    اصلا همین که با این شخصیت ها هم مقایسه شدم خودش جای تامل داره. خدایا شکرت

    باز هدایت شدم که بیشتر تهران بمونم. و باااز هتل رو عوض کردم “یه هتل خیلییی خوب نزدیک همون پارکی که خیلی دوسش دارم”

    از خدا خواسته بودم یه جایی باشه که بخونن و برقص و … شادی کنن. دوست دارم ببینم همچین جایی. مثل همونی که تو سفرنامه بود.

    یه شب بعد از گشت و گذار رفتم همون پارک. پارک هنرمندان. یه نفر بلند گو و اسپیکر و .. آورده بود و اتفاقا جنوبی و شاد میخوند بچه های کوچیک هم وسط میرقصیدن.

    چقدر باحااال بود. لذت بردم و رفتم جلو تر یه سری ها قوتبال بازی میکردن و نگاه کردم و لذت بردم. رفتم جلوتر یه پسر بچه با یه پسر یکم بزرگتر داشتن فوتبال دستی بازی میکردن…

    دیدم کوچیکتره یه ذره هول شده گفتم منم بازی کنم؟ اینوری دست من باشه. آقا جاتون خالی یه نفرم به اون ور اضافه شد اینقدررر بازی کردیم و خندیدییم که حد ندااااشت.

    پسره اسمش پارسا بود اینقدر با من احساس دوستی میکرد که گل میزدیم میگفت بزن قدش. خانوادشم نزدیک ما بدمینتون بازی میکردن.

    .:: براستی من هیچ فاصله ای حس نمیکردم. انگار که خانواده ی خودم باشن. در این سفر ده روزه که انگار برای من یک سااال گذشت اینقدر که منو بزرگ کرد. لحظه ای؛ تاکید میکنم حتی یک لحظه احساس تنهایی نکردم. همش جلوه ی پروردگار دیدم. همششش همین بود::.

    خودم رو به باکلاس ترین جاهای تهران بردم. بهترین جاهاشو رفتم دیدم جاهایی که خود تهرانی ها هنوز نرفتن.

    یه روز رفتم کارتینگ ورزشگاه آزادی… رفتم تو پیست و برای خودم کیف میکردم و حسابی گاااز میدادم خیلی حال میداد. بعد یه جا داور خطا داد که آروم تر برم. گفتم باشه.

    یکم آروم تر رفتم وباز لذت رو بردم و تموم شد رفتم تو سالن.

    یه مانیتور زده بود اونجا همینطوری چشمم بهش افتاد دیدم زده آزاده جدلی نفر دوم!!!

    گفتممم وااای این مسابقه ای بووود مگههه؟؟ من اصلا نمیدونستمممم. بعد اون آقاهه گفت خیلییییییی کم پیش میاد خانوما دوم بشن خیلی خیلی کم.

    من گفتم داور خطا داد که آروم تر برم و گرنه اول هم میشدممم. واااای خیلی باحال بووود. اصلا در لحظه لحظه ی این سفر داشتم برای خودم قهرمان میشدم. خیلییی باحال بود برام.

    اصلا میدونین وقتی که به سمت چیزی میری با یک نگاه خالی. وقتی هیچ دانشی در موردش نداری. هیچ باوری در موردش نداری هیچ تصویری ازش نداری که محدودت کنه،

    نتایجی که میگیری واقعااا الهی و جادوئیه.

    یک شب دیگه رفتم باشگاه انقلاب و هدایت شدم به سمت زمین تنیس. داشتم بازی هارو نگاه میکردم. یک زمین مربی وایساده بود داشت آموزش میداد.

    نظرمو جلب کرد داشتم نگاه میکردم و لبخند میزدم. یهو مربی گفت علاقه مند شدی؟؟ گفتم آره باحاله. گفت خوب ثبت نام کن یادت میدم. گفتم من یه روز دیگه دارم میرم.

    گفت خوب اشکال نداره. پس بیا یک جلسه باهات کار میکنم بدون هزینه!!

    من اصلا نمیدونستم اون کیه و بعدش متوجه شدم آدم سرشناسی هم هست. و متعجب بود که نمیشناسمش =))

    این سفر از من یک آدم دیگه ساخت. چقدر خودم و بازی های ذهنمو شناختم. چقدر مدارم عوض شد. به خدا تک تک جاهایی که میرفتم توی سرم تمااام انرژی رو حس میکردم.

    با تمام وجودم همون لحظه حس میکردم که داره مدارم عوض میشه.

    چه آدم ها که سر راهم اومدن. چه ارتباط های بزرگی گرفتم. حتی تو راه برگشت که بهم الهام شد با “هواپیما” برگردم

    یک خانومی بغل دستم نشست که هم سن خودم بود و اصالتا لارستانی بود اما توی دبی به دنیا اومده بود. اولین بار بود میومد لار کلی با هم دوست شدیم.

    فکر کنین یک نفر اولین بار باشه داره میاد بعد اینقدر هماهنگ باشیم از همون موقعی که کارت پرواز میگرفتیم بدون اینکه بدونیم صندلیمون کنار همه. خدایا صد هزار مرتبه شکرت.

    حتی گروه موسیقی ایوان بند هم توی پرواز من بودن. اینجا کنسرت دارن… من نمیدونستم.

    از یکیشون پرسیدم شما گروه موسیقی هستین؟ گفت آره. گفتم کنسرت دارین گفت آره ایوان باند. گفتم عهههه ایوان باند شمایین؟

    خیلی باحال بود چون من فکر میکردم سه شنبه ی هفته پیش بوده!

    رسیدم لار و یه راست اومدم دفتر. نشستم پشت سیستمم و این متن رو نوشتم البته نصفش رو توی هواپیما نوشتم… شاید از ظاهر هنوز چیزی معلوم نباشه.

    اما درووونم به راستی دگرگون و الله گونه تر تررر شده. فرکانسم عجیب تغییر کرده. همیشه توی دفتر کمی تنش داشتم. اما الان خیلییی آرومم. خیلی آزادم. خیلی آزادم.

    جزئیات و هماهنگی ها و لحظه های جادویی سفرم اینقدر زیاده که خودش یه کتاب میشه…اما این سفر چیزی کمتر از یک سفر خارجی نبود واقعا. سفر روحی بود. سفر الهی بود.

    سپاسگزارم از شما و بی نهایت از خدای شما که این سفرنامه رو به اشتراک گذاشتین.

    استاد ازت ممنونم برای دوره ی جادویی ثروت سه که زندگی من رو دگرگون کرده.

    میدونین چی شد که خریدمش؟ توی فایل های آماده سازی گفتین که من اگه این دوره بود و تمام داراییم هم یه پیکان بود حتما میفروختم و این دوره رو میخریدم…

    ……………………………………………………………………………..

    واسه همین خریدمش و الان احساسم اینه که صد هیچ جلو ام!!!

    ……………………………………………………………………………..

    ازت ممنونم که اینقدر صادقانه تمام قوانین رو میگی و هیچی رو مخفی نمیکنی. استاد ها فوت کوزه گریشونو به کسی نمیگن اما تو سخااوتمندانه همه چیز رو میگی، همه چیز رو.

    خانم شایسته ی بی نظیر ازت ممنونم. تو یه الگوی فوق العاده ای. تو یک شگفت انگیزی.

    بچه های عباسمنشی خیلی دوستون دارم. حضور شماست که این سایت رونق گرفته. انرژی های شما در همه ی جای این سایت جریان داره.

    و چقدرررر از خداوند سپاسگزارم که من رو وارد همچین فضای ارزشمندی کرده. من به خودم افتخااااار میکنم که با شما هم فرکانسی هستم.

    با نهایت عشق و احترام، قلب بی نهایت باز و آزادگی …

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      ناصر عزیز گفته:
      مدت عضویت: 2912 روز

      سلام آزاده خانم

      وقتی کامنت شما رو دیدم اولش نمیخواستم بخونم چون دیدم خیلی طولانی هست. ولی حسم گفت که بخونمش و هر خطی که میخوندم انرژی میگرفتم برای خواندن خط بعد. خیلی شما رو تحسین کردم و آفرین گفتم. واقعا ممنون که تجربه های زیباتون رو به اشتراک گذاشتید. اگر این نوشته ها رو به کسی که تو فرکانسش نیست نشون بدید قطعا میگه یه داستان سرایی بیش نیست ولی افرادی در مدارش هستن باور دارن که برای خداوند قارد همه اینها به آسانی و راحتی امکان پذیره.

      خیلی خوب میشه از تمرین ها و کارهای عملی که شما رو به این مرحله رسونده هم بگید تا هم برای خودتون مروری بشه و هم انرژی و انگیزه ای باشه برای به بچه های سایت.

      متشکرم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      Reyhane AR گفته:
      مدت عضویت: 3951 روز

      سلام آزاده عزیزم .

      از شروع کامنتت و سوالی که تو کودکی از خودت پرسیده بودی خوشم اومد .منو جذب کرد و وادارم کرد که تا آخر داستانت رو بخونم .آخه داستان سفرت شیرین و جذاب و پر از نکته بود .چشمام پر از خواب بود ولی دلم نمیومد نصفه رها کنم .

      خوش به حالت که به تنهایی سفر میکنی .منم جزوه آرزوهام نوشتم .تنها سفر کرد انسان رو پخته میکنه مخصوصا خانم ها که کلی باعث اعتماد به نفسشون میشه مخصوصا که عباس منشی هم باشی و قانون رو هم بلد باشی .

      ممنونم از آزاده جان که تجربیاتت رو در اختیار ما گذاشتی .اونقدر لذت بردم که حیفم اومد پاسخ کامنت پر انرژیت رو ندم و تشکر نکنم .

      دوستت دارم دوست خوب عباسمنشی .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      غـــزل گفته:
      مدت عضویت: 2509 روز

      سلام آزاده

      من برای این یاداشتی که برامون نوشتی، فقط میتونم یه اسم بذارم که به نظرم میتونه در یک کلام توصیفش کنه و موقع خوندن هی توی ذهنم تکرار میشد: سیال!

      عاااالی بود، عاااالــی.

      فکر میکنم اندازه یک قسمت پر و پیمون از دوره های سایت، برام درس داشت.

      و خودت هم چقدر شجاع و جسوری.

      بهت تبریک میگم و ازت ممنونم برای اشتراک این تجربه ات از رها بودن.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    طیبه مرادی گفته:
    مدت عضویت: 3261 روز

    به نام خدای هدایتگر مهربان

    سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته عشق ومایک پسر زیبا ی استادمون و همه همراهان عشق من

    خدایا شکرت اقااا خدایا شکرت چی آورده خدای شما برامون این بار باز هم یه دور همی توپ رو با بچه ها و کامنت های زیباشون تجربه خواهیم کرد ان شاا…

    خداروشکر هزاران مرتبه شکر??

    خوشحالم خیلی از وقتی خبر خوبتون بهم رسید و اینکه یه پشت صحنه از مسیری که تا حالا طی کردید رو با یه گپ دوستانه و خودمونی برامون بازگو کردید خیلی سپاسگزارم .

    خدایا شکرت با این فایل بازم این احساسات من اوج گرفت وقلبم یه جاهایی تند میزد دست خودم نبود یه جاهایی باز اشکای نازم صورتم رو پر میکرد باز یه جاهایی آروم فقط نکاه میکردم یه جاهایی فقط لبخند بود و یه جاهایی خنده با شما عزیزان یه جاهایی دیدن نشونه ها منو میخندوند اع ببین الان داشتم به فلان موضوع توجه میکردم مثلا ترکیه و رفتن به این کشور وزبونش ومردم .

    یه جاهایی مثبت لذت بردن از زندگی رو اشاره کردید که اصل زن می فرارش دادین وهدف همین بوده یه جاهایی هدایت رب العالمین بوسیله دستاش ،یه جاهایی سیر تکاملی تون رو گفتین از خانم شایسته و از اینکه عشق با آدم چه می‌کنه که باعث میشه تمام جهان به خدمت اون فرد در بیان که بتونه به خواسته ش برسه .یه جاهایی گفتین درسته آدم مخالف هابی رو داره در مسیرش مهم اینه که بتونیم در فضای آرامش بخش و دوستانه مسائلی که داره رو حل کنه و به توافق برسه و حل کردنش با زبان خوش خیلی راحت تره .

    خلاصه من اینقدررررر حالم عالی تر شد خداروشکر که گفتم همین پشت صحنه شما باشه بهترین قسمت ??

    خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد فقط خدا می‌دونه .خیلی ممنون از خانم شایسته عزیزم واستاد وبالاتر از همه خداوند مهربانم وسخاوتمندم که منو در این مسیر الهی وعشق قرار داده تا بتونم همراه خودش واقعا این مسیر رو ادامه بدم با عشق واقعاااا با عشق وایمان واینکه کلی نکات ارزشمند بود که خواستم بنویسم فقط به یه مطلب کوتاه بسنده کردم .خدایا شکرت واقعااا بهم گفتی فایل ها رو مرور کنم بخدا من تا چند قسمت اول مرورش کردم اما شمال ندارن ادامه می‌دیم تا ببینیم این بار این توجهات به سمت زیبایی ها چه برکات دیگه ای برامون داره خدایا شکرت .

    راستی عاشقتم فرمانروا این روزا خوب جوری داره اسم منو میندازی تو کلام ها وذهن ها خانم شایسته اسم منو برد دلم آب شد ???عاشقتم خدا غیر تو یاری نیست همدم و دمسازی نیست ?

    عاشقتونم فقط میگم بهترین ها مال شما باشه و به خدای قدرتمندم میسپارمتون .منتظر کامنت زیبای دیگه از خدای درون طیبه مرادی هم باشید ?

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      محمدرضا احمدی گفته:
      مدت عضویت: 3355 روز

      سلام آبجی طیبه ی عشقم.

      راست میگی آبجی جون…

      یه چیزی بگم خیلی برام جالب بود..

      تو همه جای دنیا تو پشت صحنه هاشون فقط سوتی ها و خرابکاری ها رو نشون میدن اما اینجا پشت صحنشون هم یک کلاس درسه و فرقش با دوره ها و سفر نامه، فقط تو اسمشون هست…

      من اولش فکر کردم که قراره اون جاهایی که مثلا آبجی شایسته توی فیلمبرداری یک اشتباه هایی رو کردند رو ببینم و تا وسطای فایل هم باز منتظر بودم اما وقتی که دیدما اصلا ذهنم در مورد پشت صحنه چـــقدر تغییر کرد:))

      عاشقتم من عزیز دلم.

      در پناه آرامش بخش و ثروتمند و مطبوع ربّ، همواره شاد و ثروتمند و موفق باشی ، آبجی بامزه و دوست داشتنی خودم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سهند تبیانی گفته:
    مدت عضویت: 4123 روز

    با سلام خدمت خانم شایسته عزیز که انقدر با عشق دارید فایل های سفرنامه رو آماده می کنید و کاری که عاشقش هستید رو انجام میدین و این احساس خوب در سفر بودن و زندگی کردن در کنار استاد استاد عباسمنش رو به هم منتقل می کنید بی نهایت سپاسگزارم.

    وقتی فایل این جلسه رو میدیدم با خودم گفتم بهترین فایلی که من دیدم مربوط بود فایل های آبشار نیاگارا که واقعا احساسا خوبی بهم دادند، این همه زیبایی، مناظر عالی، داد زدن از ته دل استاد و گفتن خدایا شکرت، تجربه رفتن و زیر آبشار ایستادن، شنیدن صدای آرامش بخش آب، غذا دادن استاد به اون سنجاب با عشق و بعد جمع شدن اون همه پرنده دورشون که خیلی برام لذت بخش بود، داشت از ذهنم رد می شد ولی به حرف شما و استاد گوش دادم و امروز نشستم از صبح تا الان همه فایل ها رو یکبار دیگه دیدم و در مورد هر کدوم نکته های مثبت زیادی رو نوشتم که اصلا احساسم رو دگرگون کردند و دیدین این همه زیبایی و نکات مثبت در یک روز واقعا حالم رو دگرگون کرد.

    وقتی دوباره داشتم جلسه 29 رو میدیدم به درک خیلی عالی و جدیدی رسیدم که دفعه قبل که این فایل رو نگاه می کردم این چنین درکی رو نداشتم و به نظرم بهترین فایل سفرنامه تا الان همین قسمت بود.

    اون لحظه ای که شما گفتین یک حسی بهم گفت برم و با خانم بورلی صحبت کنم و من به این حس عمل کردم و رفتم جلو و درباره زیبایی باغچه اش باهاش صحبت کردیم و بعد ایشون گلهای پشت خونه رو هم به شما نشون داد خیلی برام پیام جالبی داشت.

    اون هم اینکه جریان زندگی وقتی در مسیر و فرکانس زیبایی ها باشی هدایتت می کنه به سمت زیبای ها و لذت های بیشتر به شرطی که به ندای قلبت توجه کنی و نشانه ها رو دنبال کنی و مقاومت نکنی در برابرش، هدایت می شی به مسیر های عالی. خود من و فکر کنم بیشتر افراد حتی وقتی زیبایی های این چنینی رو ببینیم نخوایم بریم جلو و به خود اون شخص بگیم که چه باغچه یا گل های زیبایی دارید ولی وقتی دیدم شما به صورت عملی در زندگی صدق بالحسنی رو انجام دادید و رفتین پیش خانم بورلی و احساس واقعی خودتون رو از اون زیبایی بیان کردین هدایت شدید به سمت زیبایی های بیشتر که پشت خونه بودند.

    گلهای متنوع و بسیار زیبای حیاط ایشون که با عشق و علاقه غیرقابل وصف آماده شده بود و تک تک جزئیات از مجسمه های داخل هر باغچه، تنوع رنگ گلها، چیدمان متنوع هر باغچه همه و همه احساس عالی به من دادند و این مفهوم رو باز برام واضح تر کرد که وقتی با عشق و علاقه کاری رو انجام میدی که دوستش داری نه تنها خودت از اون کار و نتیجه ای که در بر داره لذت می بری بلکه دیگران هم از ماحصل اون لذت میبرند و احساس خوب خودت رو به اونها هم منتقل می کنی.

    اینکه ایشون اون باغچه رو آماده کرده بود تا حتی وقتی توی آشپزخونه کاراش رو انجام میده با نگاه کردن به اون گلها احساس خوب بیشتری رو پیدا کنه و اینکه در طول روز بیشتر می تونست احساس خودش رو خوب نگه داره و همه ما هم باید همیشه در هر لحظه احساس خودمون رو خوب نگه داریم.

    اون قسمتی از باغچه که به اسم نیایش بود یک در دیگه ای از مفهوم صلات رو برام باز کرد. صلات یعنی رویکرد به خدا و چه دعا و نیایشی بهتر از دیدن زیبایی ها و جلوه های خداوند و تحسین کردن اونها، وقتی داریم زیبایی ها رو میبینیم در هر کدوم از اون زیبایی ها قدرت و جلوه خدا رو میبینیم چه احساس خوب و چه فرکانس عالی رو داریم. فهمیدم که بهترین دعا و صلات این هست که هر لحظه زیبایی های این جهان رو ببینیم و از خداوند سپاسگزار باشیم به خاطر این همه تنوع در خلقت و زیبایی هایی که برای ما خلق کرده و چه راحت می تونیم در هر لحظه با خدا راز و نیاز کنیم و لبریز از احساس عشق و لذت باشیم.

    حتی اینکه شما به اون فارم مارکت هم که کلی زیبایی و موارد عالی داشت هم هدایت شدین به خاطر این بود که به اون احساسی که گفت برو و با بورلی صحبت کن، توجه کردین و باز هم به سمت زیبایی های بیشتر این جهان هدایت شدین.

    واقعا بزرگترین درسی که این فایل برای من داشت این بود که وقتی در مدار درست باشی و هر لحظه آگاهانه به دنبال دیدن زیبایی ها و تحسین اونها باشی جهان تو رو هدایت می کنه به سمت زیبایی های بیشتر که باز احساست رو بهتر کنه و نکته دیگه اینکه همیشه به ندای قلبم توجه کنم و سرکوبش نکنم چون همیشه می خواد من رو به بهترین جاهایی که در مدارش هستم هدایت کنه.

    فقط باید پارو نزد و اجازه داد که هدایت بشیم به سمت زیبایی های نامحدود این جهان

    از شما ممنونم که دارید این فایل های زیبا رو برای ما آماده می کنید حتی با مخالفت هایی که استاد دارند و همچنین از استاد عزیز هم تشکر می کنم که چنین فضایی رو در سایت آماده کردند که خانم شایسته این تجربه های عالی رو با ما به اشتراک بگذارند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  5. -
    وحید عباسی گفته:
    مدت عضویت: 3493 روز

    سلام به خانم شایسته و استاد عباسمنش عزیز

    یه خسته نباشید مخصوص خدمت خانم شایسته بابت تهیه این فایل های فوق العاده عالی که من به شخصه از دیدنشون هیچ وقت سیر نمیشم. استاد عزیز من شاید اولین یا دومین کامنتم روی سایت هست ولی یه حس عجیبی انگار بهم میگفت حتما باید یه کامنت توی این بخش بزاری و اینقدر روی مخم بود(: که تصمیم گرفتم اینکار رو بکنم بدون هیچ ایده یا نوشتن کلمات خاصی. به قول استاد بمیر و انجامش بده(:

    در واقع به نظر من قسمت 25 و 26 ام این سفر که زیبایی بی نظیر ابشار نیاگارا رو نشون میداد واقعا قشنگ بود و من به معنی واقعی کلمه چشمام به لب تاب دوخته شده بود چون خیلی زیبا و فوق العاده عظمت و شکوه خداوند رو نشون میداد. مثل یه نقاشی خیلی زیبا بود دقیقا مثل اون نقاشی زیبای اون هنرمند.مخصوصا اون بخار ها اون جریان وسیع اب که از بالا به پایین می اومد آبی که به صخره و سنگ ها میخورد. اون حجم وسیع اب که به سنگ ها میخورد رو در هیچ ابشاری ندیده بودم تا الان و حتی اون پل که اصلا منظره رو خیلی خیلی زیباتر کرده بود و اون سرسبزی کنار ابشار. من بعد از دیدن اون فایلها با خودم عهد بستم که حتما باید اون ابشار رو از نزدیک ببینم و میدونم که این اتفاق خواهد افتاد.

    باز هم ممنون از استاد عزیزم و خانم شایسته که خیلی زحمت میکشند

    ایشالا موفقیت های بیشتر و همچنین زیبایی های بیشتر.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  6. -
    مریم ۶۴ گفته:
    مدت عضویت: 2666 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم ،خانم شایسته گل و همه ی همسفرای خوبم

    یعنی واقعا دستت طلا خانم شایسته عزیز که اینجوری برامون فایل ضبط می کنی و ما رو شریک این حس و حال های قشنگتون و زیبایی های بی نظیری که خداوند در مسیر راهتون قرار میده می کنی .واقعا هر کدوم از فایل ها چه حس فوق العاده ای رو بهمون انتقال میده که انگار خودمون داریم تجربشون می کنیم و اینکه چه قد برام لذت بخشه وقتی می بینم چه قد سبک بارو فارغ از همه چیز سفر می کنین و چقدر رها هستین و دست خدا رو باز گذاشتین تو اینجوری ببرتتون به جاهای که تجربه های بی نظیری رو براتون رقم بزنه .

    استاد همیشه می گن باید شغلتون و لذتی که از زندگیتون می برین همه با هم یکی باشه و این ذهن شماست که شمارو محدود می کنه چه قدر برام ملموس شد تو این سفر نامه که یه نفر این جور هم داره از زندگیش لذت می بره هم شغلی که عاشقش هست رو اینجوری راحت انجام میده و لذت می بره واقعا استاد بی نظیرین بی نظیر….

    من اگه بخوام یکی از فایل ها رو انتخاب کنم احتمالا اون فایل قسمت ۲۹ سفر نامه هست وااقعا که خدا چه چطوری همچین آدمهای خوب و باحالی رو سر راهتون قرار میده که هم صحبتی باهاشون این قدر لذت بخشه باشه یه خانم که اینجوری با عشق و علاقه به باغچه خونش رسیدگی می کنه و اینقدر عاشق گل و گیاهاش هست واقعا زیبا بود لذت بردم از نگاهش به زندگی و آرامشی که داشت ،چقدر استاد عزیزم رو توی هر فایل تحسین می کنم به خاطر رابطه عاشقانه ای که داره چه قدر پایه هم دیگه این شما ها ،چه قدر از وجود هم بدون وابستگی لذت می بریم واقعا جای ستایش داره ?

    خیلی دوستون دارم امید وارم که سفرتون پر شه از شگفتی ها ی بیشتر تا لذتش رو هم با ما شریک بشین و ما رو آماده می کنین برای سفر به دور آمریکا

    .ناگفته نماند تو قسمت ۲۶ عاشق اون سنجابه سیاه شدم که اونجوری لم داده بوده روی میله ?یعنی مردم براش?

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  7. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2655 روز

    به نام او که زیباست وهرچه زیبایی ازاوست

    سلام به استادان عزیزم سیدحسین عزیز ودوست داشتنی ومریم بانوی مهربون وخوش سخن، ومایک فوق‌العاده وهمه ی دوستان خودم تواین خانواده ی صمیمی

    اول از همه یه تشکر درست وحسابی از مریم جان که خیلی برای تهیه ی فایلهای سفرنامه زحمت کشیدن ووقت گزاشتن وقورولندای استاد رو به جون خریدن واقعا سپاسگزارم مریم جان، شما حرف ندارید بخدا????????

    من از بچه های ١٢قدم هستم وچون تمام تمرکزم روی آگاهی‌های این دوره فوق‌العاده بود خیلی تو قسمت‌های دیگر سایت فعال نبودم ولی اعتراف میکنم از سفر به دور آمریکا نتونستم بگذرم وهر فایلشو چندین بار تماشا کردم وباهربار تماشا تمام آموخته هایم از ١٢قدم برام به صورت عملی مرور شد ورفت توی لایه های زیرین وجودم، من با دیدن فایلهای سفرنامه در کنار فایلهای ١٢قدم دقیقا یاد دوران مدرسه می‌افتادم یاد زنگ شیمی، که درسها اول به صورت تءوری آموزش داده می‌شد وبعد برای درک بهتر معلم مارو به آزمایشگاه می‌برد وبه صورت عملی ما می‌دیدیم که عناصر چه تأثیری روی هم دارند وچقدر من عاشق درس شیمی بودم بخاطر اجرای عملی مفاهیم شیمی ودرک بهتر این مفاهیم.

    در واقع سفرنامه مثل کارگاه عملی میمونه که ماهرچی یادگرفتیم اینجا عملیش رو هم ببینیم.

    خداییش من نمیتونم تصمیم بگیرم که کدوم فایل از همش به نظرم بهتر وزیباتر وپر آگاهی تر بوده، چون از نظر من هرکدوم از این فایلها که با عشق وآگاهی ثبت وضبط شده، همشون یکی از یکی زیباتر وپر محتوی تر وشیرین تر وجذابتر هستن.

    بنابراین من یک باره دیگه تمام فایلها رو نگاه کردم وچقدر از خداوند سپاسگزارم بخاطر این فرصتی که بهم داد تا یک باره دیگه خیلی دقیقتر ومشتاقتر این زیباییها رو ببینم وسپاسگزارم از مریم جان واستاد عباس منش که دستان خداوند برای نشان دادن این همه زیبایی به من شدند.

    خوب! حالا که واقعا تا به امروز نتونستم از بین این همه فایل قشنگ انتخاب کنم میخوام قرعه کشی کنم…….

    بلهههههههه، فایل شماره ی ٢۶????????????

    خدای من! فایل ابشاره نیاگاراست! عاشقشم بخدا!????????

    به نام خدا

    اول اینکه توی این فایل مثل دیگر قسمت‌های سفر نامه، چندتا دیالوگ کوتاه بین استاد ومریم بانوو مایک عزیز ردوبدل شده که من توی تک‌تک این حرفها، تمام آگاهی‌های ١٢قدم رو مرور کردم وبرام دوره شد، پس اول میرم سراغ صحبت‌های این سه نفر فوق‌العاده.

    ١.مریم بانو…زیبایی مسیر کم از زیبایی آبشار نداشت.

    این جمله تمام چیزیست که من از دوره ١٢قدم آموختم، لذت بردن از مسیر خواسته ها، ومسیر زندگی، صوت زنان ولذت بران باید مسیر زیبای زندگی رو طی کرد وکم کم تواین مسیر حرکت کردن وزیبایی ها ونکات مثبت رو دیدن ویاداوری کردن به خودم وتوجه وتمرکز براین همه نعمت وثروت وزیبایی درجهان اطرافم ودر جهان خودم باعث میشه زندگی هرلحظش برای من لذت بخش باشه نه فقط لحظه ای که به رویاهام واهدافم میرسم، توی هر لحظش احساس خوشبختی وسعادت میکنم…..

    ٢.مریم بانو…. درختان توت رو دیدیم واز خوردن توت‌ها ی شیرین ودیدن مسیر زیبا لذت بردیم…..

    بله دوستان عزیزم این قانونیه که استاد با جون ودل به ما آموختن که از همین امکاناتی که در اختیارتون هست بهترین استفاده رو ببرید واحساس خودتون رو خوب نگه دارید نگید من که فلان ماشین رو ندارم منکه فلان خونه رو ندارم ببین الان چی داری، باهمون چیزی که داری آنقدر حسستو خوب کن وبخاطرش سپاسگزار باش تا به موقش به در خواستهای بزرگترتم از راه‌های کاملاً طبیعی برسی….

    ٣.مریم بانو…. نشونه ها مارو هدایت کرد به سمت جاده ی بسیار زیبا

    خداوند با زبان نشانه ها باما سخن می‌گوید ولی شیطان وذهن نجواگر با زبان منطق واحساس بد با ما سخن می‌گویند، وهر وقت به دنبال هدایت از سمت خداوند باشیم واز او هدایت بطلبیم، نشانه ای به ما نشان داده می‌شود واین هدایت تنها در زمانی به کمک ما می‌آید که در احساس آرامش و رهایی باشیم وخودرا به جریان آرام خداوند بسپاریم، به او توکل واعتماد کنیم، خودمان را از سر راهش برداریم وچه نیکو استاد عباس منش این توحید عملی وزبان نشانه هارا در دوره ١٢قدم به ما آموختند، واقعاً جریانی از اتفاقات حیرت انگیز را در این دوره تجربه کردم که هنوزم برایم علامت سوال است که چگونه میسر شد؟ چگونه به آنجا رفتم؟ چگونه او آمد؟ چگونه به من داده شد؟ تمام این سوالات وچگونگی این اتفاقات چیزی جز هدایت خداوندم نیست که من فقط راه دریافتش رو از این دوره آموختم چراکه، خداوند همیشه آماده ی هدایت ماست، منتها من دراین دوره آموختم که چطور بطلبم وچطور نشانه هارا بشناسم ودنبال کنم ودر مسیر درست قرار بگیرم.

    ۴.مریم بانو…

    رفتیم پایین تا رود وابشار رو از اون پایین بببنیم

    من در این دوره آموختم که دیگران را قضاوت نکنم وسرمو از زندگیه دیگران بکشم بیرون ودنبال این نباشم که دیگران از چه راهی به ثروت رسیدن چون هرکسی فرکانس خاص خودش رو داره وهرکسی زندگی رو از نقطه ای خاص نگاه میکنه ، پس چون زاویه ی دید ما انسانها به زندگی متفاوت هست، پس به احساس متفاوتی از زندگی وارسال فرکانس متفاوتی به جهان می‌رسیم در نتیجه نتایج متفاوتند، در هر صورت مهم اون نگاهی هست که فقط به دنبال زیبایی باشه واز هر جهت نگاه کنه فقط زیبایی ببینه وبه احساس خوب برسه چون اینطوریه که جهان هم پاسخهای زیبایی که مطابق درخواست‌های ماست به ما خواهد داد، نگاه دیگر از زاویه ای دیگر به آبشار نیاگارا این درس بزرگ رو برای من از دوره ١٢قدم، یادآوری کرد، برای خانواده عباس منش که همواره در جستجوی زیباییها وشگفتیهای جهان هستند این آبشار از هر طرف پر از شگفتی است.

    ۵.مریم بانو…

    این زیباترین تجربه ی زندگیمه که نمیتونم هیچی دربارش بگم

    واقعا همین طوره، برای من هم همینطوره مریم جان، یادمه وقتی فایلهای سفرنامه رو شروع کردین من هم از خداوند هدایت خواستم البته در این مورد دیدگاهمو ثبت کردم ویه لایک خوشگل وسبزم از شما گرفتم، ودقیقا همین طور هست که شما گفتین، من هم وقتی برای بار اول رفتم نزدیک آبشار شاهاندشت، نمیتونستم از دیدن اون همه زیبایی چیزی بگم وفقط فریاد میزدم خدایاااااشکررررررت، وغرق بودم در حس سپاسگزاری که چه خوب وعالی این کارو از شما آموختم، مخصوصاً که استاد تو یکی از قدمها گفتند که خداوند در قرآن آیه ای برای ما دارند که در اون گفته شده (که من شمارو با سپاسگزاری میافزایم) یعنی ظرف وجود ما برای دریافت نعمت‌ها با سپاسگزاری بزرگتر می‌شود، ظرف وجود ما برای دریافت آگاهی با سپاسگزاری افزایش میابد، و…. خلاصه استاد در این قدم خیلی سپاسگزاری از خداوند رو برامون شکافتند ورفته تو وجود من، خصوصاً شبها به هنگام تمرین شیرین ستاره قطبی که معجزه ها کرده برایم!

    ۶.مریم بانو…

    نزدیک بنداز بیاد نزدیکتر اگه میخواد!

    با این جمله که مریم جان در مورد اون پرنده گفتن که از استاد طلب غذا می‌کرد به یاد این آگاهی افتادم که استاد بارها گفتند که اقدام کنید به ایده هایی که با شرایط کنونی شما قابل انجام است، شهامت عمل کردن به ایده هاست که انسانهای موفق را از سایرین متمایز می‌کند، ما اگر از خداوند درخواست داریم باید به ایده هایی که به ما الهام می‌شود عمل کنیم باید شهامت قدم برداشتن به سمت هدف را داشته باشیم، اگه این مرغ دریایی غذا میخواد باید مثل اون سنجاب سیاه وزیبا شهامت نزدیک شدن به کسی که این غذارو در اختیارش میزاره، داشته باشه، با یه قدم نزدیکتر شدن به استاد، استاد راغبتر به دادن غذا به مرغ دریایی شدن، این قانونه جهانه! تو یه قدم به سمت خواسته هات بردار وبا احساس خوب وباورهای درست وتوحیدی اینکارو انجام بده، جهان صدها قدم به سمت تو، نتایج رو هل میده، قدم راحت برداشتن از توو زور زدن و زحمت کشیدن وهرچی کار سخته برای جهان، استاد گلم این آگاهی‌ها یی که شما در١٢قدم به ما آموختید که چطور قدم اول رو برداریم، چطور قدم های بعدی به ما نشان داده می‌شود وچطور با خداوند تقسیم کار کنیم؟! عالیه عالی!

    ٧.استاد عباس منش…

    فراوانی زیاده همدیگرو نزنید…

    باور فراوانی که چقدر عالی با آموزهای شما، شناختم چطور وبا دیدن چه حقایقی از جهان اون رو برای خودم بسازم وروز به روز قدرتمندتر کنم، باور فراوانی که پاشنه آشیل خیلی از مردم دنیاست، این همه عجله، این همه فجایع اخلاقی در کسب وکار ها ودر مراکز دولتی، این همه حرص وطمع واز این همه خساست این همه دزدی، این همه رانت، این همه خلاصه بگم اتفاقات نابهنجاری که در جهان دیده میشه ولی من از وقتی با قوانین جهان که از طریق شما استاد عزیزم وبه خصوص دوره ١٢قدم اموختم، خیلی خیلی کمتر از قبل اونها رو میبینم، همش بخاطر باور کمبود وعدم فراوانی در جهان هست.

    خدایا شکررررررررررت که از آدمها خیلی وقته، فقط وجهه سخاوتمند وبخششگر وثروتمندتر ومهربان تر اونها رو میبینم، استاد من، اموزشهای شما بی نظیرهستند در هر زمینه ای به انسان در جستجوی سعادت وحقیقت کمک میکنید، به شرط باور وعمل.

    واما چی بگم از این همه زیبایی که تو این فایل چند دقیقه ای دیدم؟!

    خدایا شکررررررررررت

    خدایا تو واقعا چه هستی!!!

    آیا نقاشی؟

    آیا خواننده‌ای ونغمه سرایی؟

    آیا شاعری؟

    آیا رقاصی؟

    آیا نوازشگر؟

    آیا شلاق زننده‌ای؟

    آیا لطیفی؟

    آیا سخت وخشنی؟

    آیا شتابان؟

    آیا آرامی؟

    آیا لغزانی؟

    آیا ثابتی؟

    ایاسکوتی؟

    آیا خروشی؟

    ایاپیری؟

    آیا جوانی؟

    آیا کودکی؟

    آیا سپیدی؟

    آیا سیاهی؟

    آیا چند رنگی؟

    خدااااا، آخر تو چه هستی؟ همه هستی،، ای همه هستی زتو پیدا شده!

    ابرهای سفیدی که با آرامش وطمعنینه از پهنه ی ابیه آسمان می‌گذرند گویی عروسانی سپید پوشند که رخ نمایی می‌کنند بر پهنای ابیه آسمان، پایین‌تر گلهای صورتی می‌رقصند با آهنگ شاد شاد خروش آبشار ورود. …. ورود نیز می‌شتابد به کجا چنین شتابان جانم؟

    چه سنگین ومتین وصبور نشسته اند این صخره های سیاه پوش زیر تازیانه های آبشار، این تازیانه ها به مانند دستان نوازشگر خداوند به صورت این صخره های سیه پوشند، وخداوند با خروش آبشار، لالایی می‌خواند برای درختان سبزی که بسترشان رو به روی رود پهن کرده‌اند، وچه شیطنتهایی که نمی‌کنند این شاخ وبرگها، سالیان سال است که خداوند آواز می‌خواند وآنها نمیخوابند چون عاشق صدای خداوندند.

    چه بزمی دارند این مرغان دریایی، چه شادند از این جشنی که رود وابشار ودرختان و رنگین کمان برای چشمان خدابین گرفته اند، آواز خوانان وپرواز کنان می‌رقصند!

    خدای من چه هستی وچه میکنی با این چشمان که همه در جستجوی تو هستیم ودر هرچه بنگریم توهستی، در هر صدا تو هستی،

    وقتی مریم با دوربین‌ به جستجوی بیشتر ازتو، شتابان نزدیک آبشار می‌شود چه ناز نازک صورتش را مینوازی، وقتی مایک بدون کاور، نزدیک آبشار می‌شود چه زیبا دستش را گرفتی ورقصاندی ووقتی استاد تورا صدا کرد وگفت خدایا شکرت، چه زیبا قلبش را باز کردی، برای آن پیرزن واکرشدی تا یاریش کنی که بیشتر تورا ببیند، چون او نگفت دیر است دیگر! برای آن بچه ها، دستان پر مهر پدرومادر شدی تا آنهارا به سمت شناخت تو بیاورند، برای آن همه مردم چشم وگوش وجان شدی تاهمه بیایند وتورا بیشتر درک کنند، خدای من، چه نظمی شدی برای آن همه که در جستجوی تواند، من هم مثل استادم مثل مریم شایسته فریاد میکشم خدااااا ی من، عاااااااااااااشقتمممممم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      پارسا فریور گفته:
      مدت عضویت: 2759 روز

      سلام خانم بشارتی

      چه حس قشنگی دارین

      دیروز یکجا خوندم نوشته بود: اومدم ثروتمند بشم عاشق هم شدم

      آری راه ثروت عشق خدا همراه است و شما این عشق خدایی رو تجربه کردین خیلی بهتون تبریک میگم

      انشالله که خیلی زود بتونم باهاتون هم قدم بشم و این دوره فوق العاده رو بخرم

      خدا نگهدار

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    محسن مقدم گفته:
    مدت عضویت: 3995 روز

    با سلام و درود

    قسمت 26 ام جائی که سنجاب سیاهه ولو شده رو میله ها و آقای عباسمنش بهش پاپ کورن میده و همینطور به مرغان دریایی میده و باحالترینش اون قسمته که میگه جاناتان بچه محل کدوم یکی از شماست . خیلی باحاله.

    امریکایی ها هم تعجب میکنن یکی انقدر راحت ول شده رو زمین داره با پرنده ها حال میکنه.

    همین که خجالت نمیکشی از انچه که هستی از اینکه اهل کجائی و به چه زبانی صحبت میکنی با افتخار میگی من ایرانی هستم و زبانم فارسیه و به (کیوکومبر) میگیم خیار عالیه و من لذت بردم.

    بازم دمت گرم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  9. -
    احمدشاه عرب زاده گفته:
    مدت عضویت: 2536 روز

    سلام برای من قسمت ۲۹سفر به دور آمریکا جذاب بود من همیشه تویی ذهنم این تصویر رو داشتم که وقتی تویه سنی رسیدم که بازنشسته شدم بتونم یه خونه زیبا داشته باشم که توش پر از گل و گیاه باشه هر وقت دلم خواست بتونم بهشون سر بزنم و نگاه کنم و از دیدن این همه زیبایی لذت ببرم و همیشه تصویر بهشت تو ذهن من همین شکلی بوده و هست و دوست دارم تو اون خونه تنها باشم و از این همه زیبایی و از تنهایی با خودم لذت ببرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  10. -
    علی امجدیان گفته:
    مدت عضویت: 3593 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    همین مهم اینه که یک نیرویی الان ساعت 2 شب من رو آورده با این انگیزه که حداقل یه تشکری بکنم از استاد عزیز و خانم شایسته گرامی، چونکه خودم تجربه فیلم برداری از صحنه های مختلف رو در عروسی ها داشتم و در زمانی از بچه گی شاگرد فیلم بردار هم بودم خیلی از موارد رو که استاد اشاره کردن حداقل من یکی با تمام وجودم تجربه کردم اونهم زمانی که صحبت اعتبار و فیلم مردم در میان هست که درست از آب در بیاد.

    در گوش کردن این فایل و دیدن قسمت های مختلف سفر نامه همش یه اشکی توی چشمام جمع میشد برای این همه ذوقی که خانم شایسته برای بیان قوانین دارند که به ما بگن ، دقیقا مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای خریده و کلی ذوق داره برای بازی

    خانم شایسته واقعا با تمام قلبم از این همه عشقی که میزارید برای ما در این فایلها و زمانهایی که میگذارید ، سپاسگذارم

    راستش شاید اولین نکته ش همین باشه که ظبط این برنامه دردسر و غر های خاص خودشو داشته باشه و شاید لذت سفر رو برای خود فرد کمتر بکند ، اینها هستند بله ، اما به قول قرآن چه سعادتی بالا تر از این که نام خدا رو در دلها روشن کنید

    واقعا با این کار نام خدا بار ها در دل من روشن شد و بهتون تبریک میگم چونکه خداوند قول سعادت در دنیا وآخرت رو برای این مورد داده است.

    قرار شد که از آموخته هایم در این سفر خانوادگی بگم :

    قسمت 1 :

    واقعا هزار بار فکر کردم برای اجرایی کردن اون تکه ای که خانم شایسته رفته تراس خونه تمپا و میگه که قراره که زیبایی ها رو ببینیم و لذت ببریم بدون اینکه بخوایم وابسته بشیم چونکه بینهایت بیشتر و زیبا تر از اونها وجود دارد ، یه جورهایی جرقه باور فراوانی میشه گفت برای من بود که به دستان خداوند زمانی که با خودم در صلحم و احتیاج دارم نچسپم چون بینهایت دست داره خداوند و این فردی که الان به من خدمت کرد این آدم رو خدا فرستاده اعتبارش خداییه و با اعتیار خدایی بودن فرد ازش تشکر کنم و تحسین کنم بینهایت قدرت و دستان خدای خودم رو

    داریم میریم زیبایی ها رو ببینیم

    این جمله هم این نکته فوق العاده رو داشت که آگاهانه برای هرکاری از جمله سفر و غیره منتظر دیدن زیبایی ها باشم و آگاهانه بر زبان بیاورم که در زندگیم به واقعیت بپیوندد و با این کارم اجازه ندهم که شیطان و افکار غالب کلام و فرکانسم رو در دستشون بگیرند

    (اینو توی پرانتز گفتم که واقعا ممنونم بابت زمان فایلها مختصر و مفید داره همه چی رو بیان میکند . واقعا از غر های استاد تا انرژی و عشق بینهایت خانم شایسته همه چی دست به دست هم داده که لذت ببرم .سپاسگذارم)

    قسمت 2 تا 6

    توی این سالهایی که با استاد هستم و بغیر از چند تا فایل تلگرمی کوتاه از زندگی ایشون چیزی بغیر از یه میز و چراغ فیلم برداری و دوربین و در نهایت نیم تنه استاد رو بیشتر ندیده بودم و همش یه سری نجوا داشتم با این حال که از آموزه ها نتیجه گرفته بودم ، که اول نمیزاشت بیشتر استاد رو باور کنم دوم میگفت که زندگی اینجوری جهنمه ، این که خودش اینجور حرف میزنه عمل کنه اصلا خیلی سخته و از این حرفها که به لطف خدا اونها همش حل شد و یاد گرفتم همین علی که هستی باش و با خودت در صلح و فقط یه سری چیزها که تو ذهنت میچرخه رو بیار بهشون جهت بده در راستایی که میخواهی و پاش بمون تمام

    واقعا بابت این کارتون سپاسگذارم که این همه عشق نشون دادید و من هر قسمت رو با عشق hd دانلود میکنم و یجورهایی با عشق شده پوشه سفرنامه

    قسمت 7 :

    واقعا به خدای خودم بعد از دیدن این قسمت گفتم که بابت این همه پروانه زیبایی که خلق کرده سپاسگدارم

    و به خودم گفتم که علی این مهم نیست چقدر جمله قشنگ باورهای خوب شنیده ای بلکه باید اونها رو برای خودت راهشو یاد بگیری به باور تبدبل کنی و مهم تر از همه پاش بمونی و عجله نکنی و ایمانو به قانون خدا نشون بدی

    دیدن این پروانه ها من رو یاد اون روزهایی انداخت که یه باور رو شروع کردم بسازم ، وای خدای من امان از این همه نجوا مگر میزاره کارتو انجام دهی مثل همون لحظه ای که کرم به دور خودش پیله میپیچه که بشه پروانه و هیچ عجله ای نداره و هی به خودش نمی گه (بعد از ایزوله شدن و دادن ورودی مناسب به ذهن ) ای بابا حالا ما یه کرم بودیم اون رو هم دیگه نداریم یا مثال انسانی که ما یه آدم بودیم چار تا رفیق داشتیم الان که چی کجاس نتیجه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پروانه داستان ما اصلا عجله ای برای این کار نداره که پروانه بشه و اجازه میدهد که هدایت جهان این کار رو براش انجام دهد

    و به خودم گفتم علی باید نشانه های هر باور رو چندین بار به خودت و خدای خودت بگو و ادامه بده عجله نکن پروانه ها رو بیاد بیار قانون تکاملی که استاد میگه همینه یاد بگیر اینجوری خودتو توی مسیر هدایت الهی قرار بدی و بعد خدا کارشو بله سریع الاجابه

    قسمت 8 :

    صف های طولانی برای نوشابه ، سرگرمی و خرید وسایل ای که استفاده بیشتری در زندگی داره با برند محبوب

    من این رو درک کردم که هرچقدر یک کسب و کار میخواد کوچیک راه اندازی بشه مهم نیست بلکه مهمه که با باور فراوانی کیفیت رو بالا برد و این انتظار رو از جهان داشت که از بی نهایت طریق دست خدا مشتریان بیشتر و بینهایت ایده حل کننده مسئله مردم برای ما ثروت بیشتر بسازد و از زندگی لذت ببریم و پیش ببریم کارمون رو در مسیر درست

    قسمت 10و24 :

    حل مسئله ، به این معنا برام جا افتاد که اگر به تضادی در زندگی برخودم به خودم یاد آور بشم، که این عامل بزرگتر کننده من هست و به جای گریه و زاری و ناله بیا بگم که مسئله به وجود آمده خب حلش میکنم ممکنه قبل از من هم برای کسی پیش اومده باشه جستجو میکنم تو اینترنت یا میپرسم بلاخره خدا راهشو بلده بهم میگه

    و اگر حین حل مسئله به هر شکلی کسی من رو مسخره کرد یا به قول استاد خنده زجر آور کرد من توجه نکنم و کارخودم رو ادامه دهم و خدای من به کسی که ادامه میدهد پاداش میدهد

    قسکت 11 :

    بیشتر اون قسمتی که افراد از جوان و پیر در مراسم خاص خودشون دارن میرقصن و لباس شاد پوشیدن و بر خلاف دیدگاه ما دارن خوش میگذرونن رو دوس دارم چون این خواسته در من ایجاد شد که شاد بپوشم و بمونم و به حرف مردم اهمیت ندهم اگر چه در ایران فعلی مخصوصا برای افرادی که سن بالا تری دارند حرف مردم شده سند

    قسمت 14 :

    تمام هدایت هایی که شدید رو میشه در این جمله خلاصه کرد که تا تجربه اش نکنی نمیتونی طعمشو بچشی

    واقعا اینجو اتقاق های فوق عجیب بر نفع من دیگه اونقدر اتفاق افتاده که فقط میتونم بگم خدا رو شکر و بذارم که دوستانم خودشون تجربه کنند با عشق

    قسمت 16 :

    بی تعارف خیلی دوس داشتم ایده پخت مرغ زیر برنج را و یکمم دهنم آب افتاد معلومه که دستپخت خانم شایسته خیلی عالیه

    قسمت 17 :

    شاید آدم بتونه کار جدید انجام بده براش خیلی انگیزه های بعدی به همراه داشته باشه اما به نظرم حتی خود من اگر بتونم همچین کارهایی(کوتاه کردن موی سر + گفتن کلمات محبت آمیز) رو در رابطه عاطفی ام برای طرف مقابل انجام دهم کلی عشق و محبت بینمون بیشتر میشود و به نظرم حسش خیلی خوب میشه که برای طرف مقابلت وقت بذاری ، به نظرم یه جورایی برانگیخته میکنه وجه خوب آدم ها رو

    قسمت 19 :

    ثروت چقدر خوب میتونه باشه که هم خودت بینهایت ازش لذت ببری و خانواده خوشهال رو داشته باشی و هم بنایی رو به زیبایی طبیعت بسازی که افراد زیادی نون بخورن و مایه لذت بغیه افراد بعد از خودت باشه

    قسمت 21و22و29و30 :

    ارتباط برقرار کردن با نگاه توحیدی با افراد غریبه و غیر همجنس

    من اعتراف میکنم که توی این زمینه باید بیشتر روی خودم کار کنم و از این فایلها استفاده کنم و لذتشو ببرم که چقدر راحت و آزاد با بغیه میشه ارتباط برقرار کرد و ایده گرفت و هدایت شد

    بابت فایلهای آبشار بسیار سپاسگذارم واقعا حرف برای گفتن نداره مخصوصا غذا دادن به حیوانات میتونه در مسافرت لذت بخش باشه

    دوستان عزیزم در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای: