این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-2.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-29 10:20:442025-11-29 10:24:11تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
عزیز دلم ،ای مهربان تر از پدر ومادر ،ای بزرگ و قدرتمند ،شکرت برای خلوت خانه ام که این روزها بهتر درک کردم که چه خوب است که فضایی داشته باشی ،برای شنیدن و صحبت کردن باتو.
با هیچ کسی به اندازه تو وصل شدن ،احساسم را عالی نمی کند.
شکرت که خدای منی ومرا هم از وجود خود ساختی
تو به قلبم الهام کن آنچه باید نوشته شود وتو می گویی.
تمرین این قسمت:
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
چقدر عاشق این گام 15شدم .
من را به یاد دوره هم جهت با جریان خدا انداخت که در مورد به یاد آوردن نعمت ها که خداوند می گوید ،ومیگه به یاد بیاورید .
امروز دقیقا قبل از این فایل مثل همیشه که به موقع هدایت میشم ،داشتم در مورد به یاد آوردن موفقیت ونعمت های که خدا به من داده فکر می کردم .
می گفتم اگر همیشه به یاد خودم بیندازم که 27کیلو وزن کم کردن در یکماه ،شوخی نیست .
کاری که انجام دادی وخدا هدایتت کرد ،خیییلس بزرگه و همیشه بعد از اون کار وقتی به یه چالشی می خورم وباید انجام بدهم ،میگم اگر وزن کم کردی پس هر کاری را می تونی انجام بدهی .
چقدر انگیزه می گیرم ،چقدر ایمانم قوی تر میشه ،چقدر به قدرتهایی که خدا به من داده ایمان میارم .
یه چراغ راهی برام میشه برای کارهای بعدی که ذهنم همش جفتک می اندازه .
جایی که اصلا کار سوکت را بلد نبودم ،با همین ایمان وزن کم کردن انجام دادم .
جایی که پدر ومادروکل فامیل از شعر وحتی محله شون نرفتند یه مکان دیگه ،از اون جا مهاجرت کردم با دست خالی .
این مهاجرت یه سندی است برای خاموش شد ذهنم و ادامه دادم مسیر وبدونم اگر همیشه به یاد بیارم که خدایی که به من کمک کرده مهاجرت کنم ونترسم ،پس در هر کاری کمکم می کنه .
پس نترس ،پس ایمان داشته باش .
زمانی که دوست داشتم یه دوره از استاد داشته باشم وخدا چطور کمک کرد وهم زمانی ها را جور کرد که پول بسازم وبا پول خودم دوره بخرم و پیشرفت کنم در همه جهات
زمانی که در روابطم به مادر و همسر نیاز داشتم بهتر بشم ،الان به فضل خدا رابطه ام عالی شده والان مادرم700کیلومتر را به خاطرمن میاد تا مرا ببیند.
واقعا از زمانی که تو سایت عضو شدم تا الان همه چی تغییر کرده و همه زندگی من پیشرفت بوده تا الان خدارا شکر .
از سلامتی
از روابط
از پول هایی که راحت میاد
از سفر و گردش
از شهر تهران که خدا چه راحت من را آورد به اینجا
از ورزش ووزن ایده آل که ثابت مانده
از روابطم به خدا که بی نظیرشده که حاضرم همیشه فقط با او باشم وعشق کنم با هاش .
کلا باورهام با این سایت واستاد عباس منش تغییر کرد ویهترشد .
هرچقدر هم تمرکز کردم بیشتر نتیجه گرفتم
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
میگم سمیه جان یادته چطور تنهایی با خدا رفتی مجوز گرفتی وخدا آسان شد برات
میگم یادته چطور همه دوست هات تنهات گذاشتند ولی خدا تنهات نذاشت ویه انسان قوی شد و زندگیت را ساختی وبا خدا دوست شدی.
یکی از موفقیت من این هست ک : من زمانی که مدرسه میرفتم حدودا 2-3 سال پیش امتحانات آخر ترم ما نهایی بود و خیلی ما رو میترسوندن که خیلی سخته و ازین جور صحبت ها ولی من به خودم میگفتم و این باور رو ساخته بودم که من از پسشون برمیام و همه شون رو قبول میشم خدا میخواد امتحانات منو تصحیح کنه و من میخوندم ولی با آرامش و حتی نصفشم میخوندم باز امید داشتم و شکر خدا خیلی آرامش داشتم و حالم خوب بود بر خلاف بقیه و اینکه قبول شدم .هر سال ک امتحانات میشد من با این باور ک من قبول شدم از الان و خدا هوامو داره و خیلی هم آسونه کاری نداره که کاریه که میشه حلش کرد و همه چی به نفع من پیش میره چون من خدا رو دارم. و خدارو شکر چقدر عالی قبول شدم همشون رو و موفق شدم.
و یکی دیگه از موفقیت هایی ک به ظاهر کوچیکه ولی از درون منو خیلی رشد داده روابط من با آدم ها هستش من آدمی خیلی کم رو و خجالتی بودم ک اصلا نمیتونستم یک کلمه حرف بزنم مخصوصا توی جمع، جمع هایی ک یدونه آقا میشد من اصلا نمیتونستم صحبت کنم ولی الان خداروشکر به گذشتم ک نگاه میکنم میبینم چقدر قوی تر و محکم تر شدم توی صحبت کردن و حتی الان میدونم کجا ها ضعیف هستم که باید رشد کنم و این خیلی حالم رو خوب میکنه.ما انسان ها اجتماعی هستیم باید بتونیم ارتباط مون رو بهتر کنیم با هدایت الله که الان چه حرفی رو بزنم شروع کنیم و خداوند هدایتگرمونه.
خدارو شاکرم که در این سن 18 سالگی در این سایت در مسیر رشد و تغییر هستم خداجونم خیلی دوستدارم.
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).هدایتهای جز لاینفک زندگیمون هستند فقط از خدا میخواهم که هدایتها را درک و اجرا کنم
وقتی که دانشگاه خواستم برم و در یکی دیگه از کامنت ها کاملا توضیح دادم و آنجا که گفتم میدونم خدا کمکم میکنه و واقعا روند امتحان و مصاحبه تماما انگار من نبودم و کسی دیگه بود امتحان میداد و کاملا هدایت و یاری خداوند را درک کردم آنجا که خداوند دلها را برای خوب شدن روند زندگی من نرم میکرد و هزاران مسیر زندگی دیگه ام
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
خداوند یاریم داد و تماما مسیر را با انگیزه پیش رفتم و عالی پیش رفتم چالش های مختلف را داشتم
و خدا رو شکر با یاری خداوند همه ی چالش ها عالی حل شد و از یه جایی چالش ها خدا رو شکر کمتر شد و با رعایت قسمتی از قانون و مداومت و استمرار بر اجرای قانون ،زندگی روانتر میشه
و با یاری خداوند و آموزه های استاد در روابطم عالیتر شدم و اعتماد به نفسم خیلی بهتر از قبل شده
از نظر ثروت تونستم درخواست افزایش حقوق بدهم و موافقت بشه و کسب و کار خودم را راه انداختم و….
به نام خدای مهربانم خدای هدایتگرم خدای رزاق ووهابم خدایی که هر روز هدایتم میکند به مسیر درست به انسانهای درست به ایده و راهکارهای درست خدایا صد هزاران مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و دوستان توحیدیم
اگر یه مدت روی ذهن و باورها و فرکانس و توجه کار کنیم و به این خیال که دیگه خوبه لازم نیست یا فراموش میکنیم که این روند باید تکرار بشه تا نتیجه هم باشه برای هم برمیگردیم به عقب وچون آرام آرام ست متوجه نمیشیم و بعد میبینم نتیجه صفر میشه اون موقع به خودمون میایم
کنترل ذهن و کانون توجه و فرستادن فرکانس مثبت باید تا زنده هستیم باشه و انجام بشه کار کنیم باید هر روز برای بهتر شدن قدم برداریم
بخصوص کنترل ذهن و کانون توجه باید باشه هر روز و گرنه تو چاله میفتیم
من خودم با این که دارم کار میکنم روی خودم باز هم چند روز بود گول ذهن و نجواهاشو خوردم و فهمیدم دارم به مومنتوم منفی میرم و سریع برگشتم و اونم قدرته خدا بود هدایتم کرد
و سپاسگزارش هستم
من یه دفترچه برای خودم تهیه کردم و بهبودها و دستاوردهای خودمو و جاهایی که روی ترسهام پا گذاشتم و غلبه کردم بهشون رو نوشتم و امدوز صبح آوردم خوندم و لذتی بردم که نهایت نداره و ایمانم به خداوند رو محکم کردم در قلبم
و اومدم درباره پیدا کردن ترمزی دیگه نوشتم
که وقتی به دنبال چرایی درآمد و مشتری هستی
اون یعنی نگرانی و باور کمبود و از خدا دور شدن
و نوشتم که یادم نره و در لحظه حال خودمو نگه دارم
و نگران بودن یعنی نسپردن کارها به خداوند
وقتی کاری رو به خدا نمیسپاری نگرانی سراغت میاد
چون در حد توان و قدرته ما نیست
ولی وقتی بهش میسپاری دیگه نگران نیستی راحت و آسوده هستی
از کانون توجه و فرکانس میخوام بگم براتون
یه روستایی تو جاده تهران ست جاده فرعیست بین گرمه و جاجرم به نام روستای درق
که اسمه روستا رو گذاشتن پایتخت سمنو
چند روزه پیش که از تهران برمیگشتیم رفتم سمنو خریدم هم برای خودم و هم برای خواهرم
دوست داشتم خوشحالش کنم چون سمنو خیلی دوست داره
امروز که بردم براش خیلی خوشحال شد و اونم اومد گردو به من داد و خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر میکنم برای این رزق و روزی امروزم که به من هدیه داد
وقتی یکی رو خوشحال میکنی خداوند ده برابر تو رو خوشحال میکنه
این قانون زیبای جهان ست
خدایا من لایق هم صحبتی با تو را دارم
خدایا شکرت برای این روز زیبا و پر روزیم
خدایا شکرت برای بهترین اتفاقات و شرایط امروزم
خدایا شکرت برای آگاهیها و ایده های عالیه امروز که از سمته تو برای من ست
(استاد این چندروز حسابی درگیر داوری بودم مسابقات انتخابی تیم ملی جوانان ، کنارتون بودم ولی فرصت نشد کامنت بزارم)
من در راستای هدف جدیدی که براتون در موردش گفتم مثال میزنم ، در مورد قهرمانی هام در سالهای دور
یادمه در 20 سالگی با کونگ فو آشنا شدم دقیقا روزی که پسرم 20 روزه بود رفتم کلاس و ثبت نام کردم اون روز تازه بخیه های پسرم که ختنه ش کرده بودیم افتاده بود ولی آتش عشق و علاقه به این هنر من رو رها نکرد
کارهای خونه رو انجام میدادم پسرمو میخوابوندم شیر هم از خودم میگرفتم و براش میزاشتم توی شیشه که اگه بیدارشد و بیقراری کرد خاله همسرم بهش بده بخوره..
میرفتم سرکلاس انگار اون یک ساعت و نیم اصلا از عمر من حساب نمیشد هیچی یادم نمیومد فقط توی کلاس بودم و غرق در انجام تمرینها با عشق
سالها توی استان و کشور مسابقات شرکت میکردم البته هیچ وقت کوچ یا مربی حامی نداشتم چون مربیم بعد یکسال به شهرشون برگشت و من خیلی زود مربی شدم و هروقت مسابقات میرفتم خودم تنهایی مسابقه رو مدیریت میکردم و هربار یا اول یا دوم یا سوم میشدم چه در استان چه در کشور
حتی برای برون مرزی انتخاب شدم اما چون رشته ما فدراسیون نداشت هزینه رو باید خودمون میدادیم و من نتونستم برم
تا اینکه در 28 سالگی با ووشو آشنا شدم و وارد این رشته شدم و مربی گریم رو بصورت حرفه ای شروع کردم
فقط و فقط به این خاطر که قهرمان بسازم و به خودم همون روزای اول عهد بستم و حتی یادمه نوشتم که باید مربی برتر قهرمان ساز بشم در استان و کشور، که در طی 4 سال به هدفم رسیدم
همه اینها بخاطر این بود که آرزوی فهرمانی جهان به دلم موند و گفتم حالا که نتونستم قهرمان بشم پس قهرمان ساز میشم
یکی از دلایلی که زود نا امید شدم از قهرمانی این بود که زود ازدواج گردم در سن 16 سالگی و همیشه هرکاری میحواستم انجام بدم دور و بریها میگفتن تو دیگه بزرگ شدی ازدواج کردی بچه داری و ازتو گدشته این کارا و این حرفا
جالب بود همون آدما خودشون دختری داشتن که همسن من یود ولی چون مجرد یود هنوز فرصت انجام خیلی از کارهارو داشت ، و این همیشه منو آزار میداد و برام سوال بود که چرا مگه من چندسالمه ؟؟؟
گاهی حتی باور نمیکنم که من یه زمانی قهرمان بودم چه برسه به این که بخوام یادشون رو زنده کنم
اما الان شرایط تغییر کرده باورهام و شناختم از جهان تغییر کرده من حقمو از این دنیا میگیرم هیچ کس نمیتونه راه منو با حرفاش و باورهای اشتباهش عوض کنه ینی اجازه نمیدم تا الانم اگه نشده چون خودم ناآگاهانه اجازه دادم تا دیگران راهم رو مشخص کنن که این الان خوبه یا بده و باید انجام بدی یا نباید …
دیگه اون روزا تموم شد
من پشت آرزوهای کودکی ام مثل کوه محکم ایستادم و بزودی همشونو به خاطره تبدیل میکنم
پس [موسی] دامهایشان را [به جهت کمک کردن به آن دو] آب داد، سپس به سوی سایه برگشت و گفت: ای پروردگار من به آنچه از خیر بر من نازل میکنی نیازمندم. (24)
سلام این فایل نشانه امروز منه و خیلی حس خوبی دارم که امروز مراجعه کردم به نشونه امروز خودم در جواب سوال که چه جاهایی تغییر کردین و نتیجه گرفتین و چه جاهایی هم تغییر نکردین و باعث شده که زیر فشار و مشکلات له بشید من خودم الان که فکر میکنم هرجا که امیدم به بندههای خدا بوده و این ذهنیت که فلان کس میتونه کارم را انجام بده علاوه بر ضربههایی که دیدم از اون شخص یا از اون گروه نه تنها نتیجهای عایدم نشده بلکه اون مدت که امیدم به اونها بوده در استرس و نگرانی و اضطراب بیش از اندازه گذشته و حتی بعضی مواقع خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم اذیت شدم و نکته جالب اینجا بوده که زمانی که یه کورسوی امیدی هم به خدا که بوده کارم جوری انجام شده ه خیلیها انگشت به دهان موندن نمونش بازگشت به کار تبدیل وضعیت و محیط کاری عالی و بینظیری که الان دارم صلاً تو مخیله خودم هم نمیگنجه که این شرایط الانم را داشته باشم بازم میگم، دقیقاً انگار خدا همه کارهاش رو تعطیل کرده بود فقط میخواست کارهای من رو انجام بده شخصی که بدون اطلاع من هماهنگ کرده بود که من برگردم سر کار شخصی که من باید برای کار مراجعه میکردم پیششون الان در بین ما نیستند انگار فقط ماموریت داشتند کار من را انجام بده و همزمان یک شخص دیگری مخالف شدید حضور من بود که ایشون هم بعد از مدت خیلی کوتاه از کار برکنار شدن حتی زمانی هم که برکنار شده بودند میگفتند من بعید میدونم کار فلانی انجام بشه من اون لحظه ها ایمان میارم که خداوند در هر لحظه حواسش به ما هست و چقدر خوبه که این حس رو بتونیم لمس بکنیم و همیشه همراه خودمون داشته باشیم این همه نشونه این همه نتیجه میبینیم ولی بازم تسلیم این ذهن نجواگرمون هستیم من همین الان میخواستم شروع کنم به نوشتن هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید ذهنم میگفت چی میخوای بنویسی چه نتیجهای داری من الان که به گذشته خودم زیاد دور هم نمیرم همین دو سه سال پیشم نگاه میکنم چه شرایط اسفناکی رو داشتم شرایطی که مرگ و ناامیدی رو به چشم خودم میدیدم اما خداوند دستهاشو فرستاد و جوری من نجات پیدا کردم برای خودم قابل باور نیست تا برسه به معدود افرادی که در جریان شرایط من بودند مشکل عدما رعایت اصل تکامل بود نه بدهی بود نه مشکل رابطه عاطفی بود و نه هیچ هیچ چیز دیگه مشکل فقط اون داستانی که استاد تعریف میکنن که به دلیل اینکه تکاملشونو طی نکرده بودند تو باشگاه بدنسازی و به خودشون فشار آورده بودند که به جایی رسیده بودند که آرزو داشتن با پای خودشون پلهها رو پایین برن و بتونن کارهای خودشونو انجام بدن شرایط من هم شبیه شرایط اون موقع استاد بود ولی نمیدونم چرا انقدر من ناسپاس و فراموش کارم و همین الان هم تمرکزمون و فکرمون فقط رو نداشتههامونه هیچ وقت نیومدیم با خودمون خلوت کنیم و روراست باشیم تمرکزمون حتی برای یک روز هم که شده فقط روی داشتههامون باشه، من با توجه به رشته تحصیلیم کار مشاوره انجام میدم مراجعه کنندههایی که دارم انگار که خدا اینها رو میفرسته که من بیشتر حواسم به خودم باشه و قدر داشتههام رو بدونم یعنی حتی یک لحظه نمیتونم خودم جای یکی از مراجعه کنندههام بزارم
ای پروردگار من به آنچه از خیر بر من نازل میکنی نیازمندم.
سلام بر استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم
موفقیت های کوچک و بزرگی که با استفاده از تغییر باور ها بدست آوردید:
روی دورهی عزت نفس کار میکردم و میخواستم به ترسم بر تاریکی غلبه کنم ، منی که وقتی خیلی کوچیکتر بودم جوری از تاریکی میترسیدم که توی همون فضای بچه گانه میگفتم خدا چرا شب رو به وجود آورده که تاریک باشه
به کمک دوره عزت نفس و اون باورهایی که در مورد خدا ایجاد شده بود ، باعث شد اقدام کنم و برم به دل تاریکی و حتی مکان هایی میرفتم که طرف ما خیلیا میگفتن اونجا جن داره و میترسونن
توی دانشگاه خواستم که معدلم رو ببرم بالا ، منی که خودم رو باور نداشتم ؛ یه ترم مشروط شده بودم و میانگین معدل ترم های قبلم 11 13 14 بود اونم با تقریبا 17 واحد ، وقتی خواستم ؛ دیگه برای ارائه داوطلب میشدم ، تمرین ها رو خودم انجام میدادم و سعی میکردم از کسی کمک نگیرم (فقط از اینترنت) و باعث شد من با 19 واحد معدلم بشه 16.87 ، جالبه اتفاق هایی میوفتاد که راحت من نمره بالا بگیرم ، درس هام با استاد های آسون گیر بود همه چیز تغییر کرده بود ،چون من تغییر کرده بودم
توی دوران سربازیم ، روی دورهی احساس لیاقت کار میکردم و از طرف جایی که خدمت میکردم دوره تربیت و تعالی 7 روزه به مشهد مقدس ما رو بردن ، رفت با قطار و برگشت با هواپیما که جفتش تجربه ی اولم بود ، هم پول بلیط و هم پول غذا ها رو همه دادن ، قرار بود من از جیب خودم اول بدم بعد تماما بپردازند که همون اول کار 3 میلیون تومن به حسابم واریز کردن ، وقتی برگشتم بیشتر از مبلغه خرج شده بود ولی بازم بقیش رو پرداختن
همونجا(در خدمت سربازی) یه کاری بهم پیشنهاد دادن
ارتباطم با پرسنل خیلی خوب شده بود و گاهی اتقاق میوفتاد ، میخواستم برم مرخصی با پرسنل تا یه مسیری میرفتم و کرایه پرداخت نمیکردم (این همزمانی رفتن اونا به مسیری که منم تا جاییش میتونستم بیام اتفاق میوفتاد و جا برای من هم بود ) یا کمتر کرایه پرداخت میکردم
چند روز پیش برای مصاحبه کاری رفتم ، مسیر 1 ساعت و نیمی باید طی میشد تا برسم به محل که خدارو شکر اکی شد با رفیقم رفتیم و برگشتش هم با فردی آشنا شدم که اونم برا مصاحبه اومده بود و تقریبا نزدیک شهری که من قرار داشتم بود و همراه همون اومدم ، رفتیم پمپ بنزین گفتم از کارت من بکش ولی قبول نکرد ، فرداش دوباره باید میرفتیم برای مصاحبه همونجا ، این دفعه با این آقا که آشنا شده بودم هماهنگ کردیم که صبح راه بیوفتیم و رسیدیم و مصاحبه تایید شد و راه افتادیم سمت خونه توی مسیر میخواست نوشیدنی بگیره ، گفتم این دفعه رو دیگه از کارت من بکش ولی بازم قبول نکرد ، انگار خدا گلچین میکنه آدم های خوب رو سر راه من قرار میده
این 2 روزه که برا مصاحبه رفتم ، اگه من فقط کرایه میدادم و یه آب معدنی 10 هزارتومنی هم نمیخریدم باید 2 میلیون و 40 هزار تومن فقط کرایه میدادم و چقدر وقتتم حدر میرفتم ولی با این همزمانی هایی که اتفاق افتاد من فقط 400 هزار تومن پرداخت کردم ، از وقتی دورهی احساس لیاقت رو کار میکنم این همزمانی ها خیلی برام اتفاق میوفته ؛ من به خاطر شرایطی که الان دارم درسته ورودی مالی خیلی خیلی کمی دارم (و بدون شک باور هام در مورد ثروت هم اشکال داره) ولی از این طرف این اتفاق هایی که میوفته باعث میشه من کمتر هزینه بدم برای کرایه برای غذا
چقدر لذت بردم از مرور این اتفاق های خوبی که برام افتاده
این همزمانی ها
این آسان شدن برای آسانی ها
خدا جونم دوست دارم
سبحان الله ؛ تو پاک و مزهی ، تو کارت رو همیشه انجام میدی این منم که سمت خودم رو انجام نمیدم ، هر اتفاق خوب از سمت خودته و اتفاق بد رو من به وجود میارم
وقتی که فراموشت میکنم
خانم شایسته و استاد عباس منش عزیزم دوستون دارم و ازتون سپاسگزارم
سپاسگزارم از هم دوره ای های عزیزم
یادم رفت ادامه بدم
میخوای چطور از اون موفقیت استفاده کنی برای اینکه تبدیل به سکویی بشه برای اهداف الانت
من باید بیام خودم و توانایی های خودم رو باور کنم
خدا همیشه به من کمک کرده ، کی ؟ زمانی که من قدم برداشتم و ایمانم رو خالص کردم
پس حرکت کن همون خدایی که توی موارد قبلی کمکت کرده همون خدا بازم بهت کمک میکنه
دوستدارم اول با یک موفقیت بزرگم شروع کنم. یادمه یکی از آرزوهای بزرگم یک زمان پذیرش گرفتن و تخصیل در دانشگاهی خوبدر کشور آمریکا بود. در زمانی که این آرزو رو داشتم تلاش کردم وقت زیادی رو با تمرکز روی یادگیری مطالب علمی و زبان انگلیسی پیش نیاز کنم. همچنین با گوش دادن به فایل های توحیدی فایل های رایگان و تکرار اونها برای خودم تونستم که باور توانستن رو در خودم بسازم. تمرکزیکهگذاشتم تقریبا غیر قابل مذاکره بود، روزها تمرکزم بر درس و شب ها با پیاده روی در منطقه ی زیبامون استراحت میکردم.
تمام تمرکزم بر روی هدفم، خواسته ها بود وراجبش صحبت میکردم و از ناخواسته ها سعی میکردم که دورب کنم. همزمان یک تاریخی دادم به خودم که باید مار انجام میشد، شروعکردمبهقدمرداشتن واقدام کردن تا کماگرایی رو کم کنم درخودم و نتیجه شد قبولی در 3 دانشگاه که دوتای اونها بهترین بورسیه رو به من دادن، با احترامذوقبه من نامه ی خوشامدگویی دادند و واقعا تجربه جدید وعالیم رو شروع کردم.
یک نتیجه کوچیک اما موفقیت آمیز، تجربه من از تلاش برای ورود به بیمارستان و کسب تجربه فضای پزشکی بهداشتی هست. اینکه من حتی نمیدونستمکه اینکار آسون نیست برای همه. من تمرکزم رو به روی ویدیو های یوتیوب یک دانشجوی پزشکی در آمریکا گذاشتم، تجربیاتش رو تماشا کردم و تحسین، تا وقتی که هدایت شدم به یک راه خوب برای اقدام برای داوطلبی در یک موقعیت عالی در بیمارستان که تا الان فقط بهتر و بهتر شده.
چیزی که میخوام درنظر بگیرم از این تجارب اون اعتماد به نفسی بود که داشتم، کهمنمیتونم، اون اخساس ایاقت هست مهمیگفت ؛ چرا نشه؟ چرا من نه؟ باید بشه، منم لایقم و منم میخوام! اون توحیدی که میگفت؛ خدا قانون داره، کسی جلوی منونمیتونه بگیره هست.
اتفاقا قبل اینکه فایل داشتم جلسه 17 دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدادم که دقیقا همزمانی شد با این فایل و به یاد آوردن و مرور آیات قرآن
باید بتونیم به یاد بیاریم تا اهرم و انگیزه ایجاد کنیم برای جلو رفتن
چون ذات انسان از نسیان میاد یعنی فراموشکاره هم یادش میره چه نعمت هایی داره که نبودنشون چقدر اوضاع رو سخت میکنه هم یادش میره چه موفقیت های کوچیک و بزرگی رو از بچگی رقم زده که یادآوری اینها باعث ایجاد حس خوب و مومنتوم مثبت میشه و دروازه نعمت ها رو به سمتون باز میکنه
من هم سال 86 نزدیک به 30 کیلو وزن کم کردم و خیلی اعتماد به نفس گرفته بودم و کوهنوردی و باشگاه و پیاده روی میرفتم و کلی با تناسب اندام حسم عالی بود و همون باعث شد خیلی زود به سمت موفقیت های دیگه هم بریم البته قانون رو نمیدونستم ولی تاًثیرشو گذاشته بود
زمانی که گواهینامه گرفتم
توی جشنواره بازیگری رتبه آوردم
میتونستم توی کلاس آواز یه آهنگ رو درست بخونم
زمانی که جلسات آموزشی تاثیرگزار میزاشتم
زمانی که بچه بزرگ میکردم یا حتی میخوابوندمش یا پوشاک عوض میکردم برای اولین بار
خیلیییی خووبه که بشینیم آگاهانه موفقیت های کوچیک و بزرگ رو مرور کنیم
زمانی که کتابمو چاپ کردم
زمانی که کتابمو فروختم
زمانی که تونستم پول در بیارم
زمانی که خیاطی کردم و خودم تولید کردم
زمانی که شعله سماور رو خودم درست کردم
زمانی که با درآمد خودم واسه خونه وسیله خریدم واسه عشقام هدیه خریدم
خالقی که هر لحظه قدمها را بسوی من هدایت میکند..تا من با خاستهایم هماهنگ بشم …
سلام و درودی دوباره به استاد جواهر نشانم…
استادم از شروع این پروژه چقدر همجوره من رشد کردم..
چقدر هماهنگی خودمو با آموزشاتون،” اونم هماهنگی که نون گرم تازه دراومده از نانوایی هست..رو بصورت واضح درک کردم….و هر روز باهاش هم فرکانسم…..
و واقعا بخودم افتخار میکنم..که خداوند هدایتم کرد که من تو این مسیر ارامبخش ادامه بدم…
و همین قدرت روی پای خودم ایستادن.و فقط روی خودم کار کردن….و ادامه دادن..و هیچ کاری را..که قبلنا برام ” نشد بود!!!.چقدر راحت به لطف خودش…قدم به قدم تجربه کردم…
صدای این دو عزیز…صدای آرامشبخشی برای من بود..
که هر کسی تو این مسیر بیاد…حتما یه روز بهترینها رو در همین دنیا تجربه میکند…
و میخام بگم!!!هر کسی بخدا رسید …خداوند خیلی براش قدم برمیداره…
الان میدونم….همه چیز هدایته…هدایت…
اصلا هدایت بود..که من میون اون اموزشهایی که تمام جامعه ،”افراد هم رشته خودم!!!.که بیش از هزاران نفر.بودند”داشتن”یه سبکی رو “انجام میدادن….من نرگس پیش نرفتم!!!
چون تبلیغ این دوره فقط روی دوخت تاپلکسها و دوختهای فلان دامنها و فلان تکنیکها بود…
ولی خداوند بعد از اینکه منو هدایت کرد تا من پایه و اساس این رشته رو انجام بدم…
فردی رو فرستاد..بهم گفت فقط دستکش زنانه…
و اون فایل سفر به دور امریکا که رفته بودید کنسرت آقای مرتضی….
اونجا بهم گفت…همین دستکش تن دست این خانم…
حالا اون با لباس شب “ستش کرده بودند…
ولی چیزی که من تولید کردم..تو همین حیطه هم هست.!!!.ولی در کنارش کاربردی هست….
. همجا میشه.این دستکش رو پوشید..بخاطر اون نوع پارچه ایی که داره..و نوع دوخت استانداردی که داره…
میخام بگم!!!
استادم !!!اینقدر نشانه ها میاد….فقط دارم اینروزا عزت نفس دستکشهامو میشنومو عمل میکنم..حالا هر بار پروجکتم به شکلهای مختلف هست…
امروز داشتم برای همین دوستان سایت مینویشتم..
من از شهرم خودم شروع کردم تا رسید به کل سایتا و فروشگاه های و اموزشگاه خودم…توی سراسر ایران..
بعد هدایت… برای فشن شوها و افرادی که توی حیطه همین موارد کار میکنن..و اینروزا برای استانبول..امروز یه شخصی توی تلوزیون نشانه اومد..که نرگس در استانبول!!!!خندم گرفت گفتم ببین…
چقدر خداوند درست و بجا هدایتهاشو میفرسته..
…..
و من میخام جواب سوال تمرینمو بدم..که داستان همینه…
تنها چیزیکه منو روی پاهای خودم وایسوند….
فقط فقط بخاطر الهامات و هدایتها بود..
و من درک کردم.که من انسانی رها نیستم..
تنها سکوی پرتابم بخاطر پلنهایی بود…که هدایت شدم..
و همشو به یادگار گذاشتم..
که اگه احیانا تو نصفه راه بمونم….بیاد میارم…
و استاد عزیزم….اگه هر کسی توی این سرزمین هست..من خودمو میگم!!!دوستدارم تمام خطاها و اشتباهاتم یا مسیر درستم..اول بخودم بگم…
چون من کاری به خودم نشانه میدهم..و کاری به نحوه زندگی هیچکسی ندارم..
من خودم…نرگس!!!اگه برگردم.(بازگشتم)…باید خودمو خاک کنم…
بقول مهیار عزیز…..دقیقا اون بخودش تاهد بست..که برگشتش یعنی نابودی..
منم برگشتم.یعنی نابود میشم..
من اینو بارها توی خواب توی قرآن شنیدم….که نرگس اگر بازگردی ما نیز باز میگردییم..
خودت با دست خودت…خودتو به کشتن میدی..
من با دست خودم…خودمو به کشتن میدم…
بخودم ظللم میکنم..
و من به عینه دارم میبینم..که مردم فقط دارن خودشونو نابود میکنن.
و تمام انرژیشون و خوشیشونو به پای همین تفکرها میریزن…
استاد عزیزم…من شب تو تنهایی…وقتی که فکرشو میکنم میخام برگردم..بهمون ذهنیتم….بخدا من با تمام وجودم جهنم رو به عین واقعیت میبینم..
من میدونم بازگشتم…خیلی میتونه منو نابود کنه..و خداوند راجع بهمین موضوع….دقیقا وعده جهنم رو داده..
استادم یه لحظه حقیقتا شاید یه روزهایی سخت میشه مسیرم….میگم نرگس باید خودتو توی این سختیها استقامت بدی…
خودت خوب توی این لحظات “که ایمانت هست نشون بدی.
پس کم نیار ادامه بده…اینجاها میدونم عجول بودنمو ..
چند شب پیش از افرادای نزدیکم الهاماتی که خواب دیده بودن بهم گفتن…
عین واقعیت…
که الان این خاسته با تو هماهنگ نیست باید موعدش بیاد..اینجا دست تو نیست..
و میدونم..عجله..حرص و طمع…کم نیاوردن..تایید شدن توسط دیگران..فلان موقعیت…
من به عینه میبینم…یعنی نابود شدن…اینجا دقیقا مرحله ایی که انسان میتونه یه آن””””خودشو نابود کنه…
و من مدام هر روز بخودم یاد اوری میکنم که نرگس باید شناختت به پاشنهات….و شناختت به قوانین زیاد باشه…اگه نتونی کنترلش کنی…
اگه نتونی روشون کار کنی…..
بد ضرر میبینی…
استاد عزیزم….این تمرین….میخام جواب سکوی پرتاب ..با همین موضوعی که گفتم…مطرح کنم..
جهان هیچ احساس دلسوزی نداره…
خداوند همینجور که بخشنده و مهربان هست.
از اونطرفم بسیار انتقام گیرنده هست..
مثل تیریه که بسمت کسی هدف میگیری…
اول بسمت خودت میاد….
اینو من با جان و دلم درک کردم.و تا دلت بخاد اطرافمو میبینم..که خیلی دقیق دارن بخودشون ظلم میکنن.
همون بحث فرکانس…
که یه روزم خودم همین نگرش رو داشتم..
و میدونم من همیشه باید انجام بدم…من باید همیشه ادامه بدم..یوقتایی فشارییم بهم داده میشه…
ولی بایددددد خیلی روی خودم کار کنم…
تا بهترینها رو برای خودم رقم بزنم…
یادمه من قبلنا بدون نداشتن این اگاهی..با تمرکز بالا تونستم اون دانشگاهی که دوستداشتمو بدست بیارم…
اونم توی بهترین موقعیتها که واقعا خوش گذروندم..
و همون موفقیتها باعث شد که من کم کم درکم زیاد بشه…و تکاملمو طی کنم…
و دقیقا روزیکه با شما اشنا شدم…
از درونم بهم گفت..همون چیزی که میخای همین شخصه…
اینقدر صداش بلند بود که من تو عمرم اینقدر صدای قلبمو درک نکرده بودم..
و لطف خدا شامل حالم شد دانشجوی شما باشم..
من خیلی موفقعیتها رو بدست آوردم…
و مخصوصا اینروزها خیلی خیلی داره ..لطف خداوند شامل حالم میشه…
و همه رو بخاطر این قوانین بدون تعقییرش میبینم..
و میدونم….این سکوی پرتاب باید هر روز هر لحظه انجام بشه..چون ما انسانیم یدفعه تحت تاثیر اطرافمان قرار میگیرییم و دچار روزمرگی میشیم…
روزمرگی یعنی بیهدف شدن…..یعنی نابود شدن.بخاطر یسری اتفاقاتی که میدونی اگه بیفتی تو دامش تو رو میبلعه….
چند روز پیش یه مستندی دیدم…توی شبکه جیم نیچر….یسری گلها بودن…خیلی خوشکل…و عجیب غریب…دهانی مثل صدف داشتن.حالت ریشه ایی بود …
و پشه ها میومدن.شیرهای وسط؟این گیاه رو میخوردن…
و تو این لحظه اون قسمت ماده خوشمزه..داخل گیاه “پیش میومدن…گیاه بسته میشد..و پرس میشدن…
و بعد از اینکه اون پشه میمرد.گیاه باز میشد…
خیلی صحنه زیبایی بود..واقعا وقتی به طبیعت نگاه میکنم…
میگم!خدایا شکرت که قدرت دیدن و درک کردن رو بهم دادی تا نشانهات رو درک کنم…
دقیقا نقطعه طمع “ما انسانها رو بهم یاداور شد..
چیزیکه شما توی قانون سلامتی توی یکی از فایلاتون راجع به شخص نزدیکتون صحبت کردین..
و منم یسری تاهدها بخودم بستم که انشالله با این دوره هماهنگ بشم…
چون میدونم این حرص و عجله.طمع توی خلق خوی همه ما انسانها وجود داره..ولی چقدر خوبه ما راه میانه رو پیش ببرییم…
در نهایت سپاسگزار خداوندی هستم..که توی مسیرم..سعی کردم عجله نکنم.تکاملم بگذره..تکاملی که مدام داره بهم الهام میشه..
سعی کردم هر لحظه از خداوند هدایت بخام..
امیدوار تر باشم…
گوش بفرمای صحبتاتون باشم..
امروز که داشتم یه لحظه به اموزشاتون گوش میدادم..که خودتونم گفتین…
دیدم…شما فقط از خودتون مثال میزنید…
استادم چقدر شما روحیه بزرگی داریید..که نقصها و جوابهایی که از این نقص گرفتین رو با ما به اشتراک بزاریید..
یچیزی بگم استادم!!من قبلنا وقتی به یه مرحله خوبی حالا توی هر جنبه ایی که میرسیدم..خیلی احساس غرور داشتم..
احساس میکردم من از همه برترم…
ولی الان این افتخاراتی که شامل حالم میشه ..و من دارم وارد پروسه های عالی میشم…
دیگه اون غرور منیتها نیست…
الان فقط لطف خدا رو میدونم.
اگه هم ..با اطرافیانم میگم….از درون همه رو کردیت بخداوند “میدم…اینم در صورتی که اونا بگن نرگس چکار میکنی..
دوستدارم موفقعیت شغلیم هیچکسی ندونه…
اصلا خوشحالی بی مورد”رو در گذشته امو ندارم..
الان خیلی درونی تر شدم..و همه رو لطف خدا میبینم..و همیشه خوشحالیم سجده در مسیر خداوند و تشکر کردن فقط برای خودشه..
نه صدا دادن..برای دیگران اونم بخاطر تایید شدن..
خیلی خیلی دارم سعی کنم…توی درک قوانین…قوی تر عمل کنم…
هر انسانی درسته دوستداره مورد تایید قرار بگیره..ولی من سعی کردم نیفتم تو دامش مثل اون پشه با اون گل زیبای عجیب غریب…
در نهایت…این سکوهای پرتاب باید هر لحظه ایی باشه…و اگه نتونیم ادامه بدییم !!!حتما بخودمون ظلم کردیم…و گور خودنونو با دست خودمون کندییم…والسلام نامه تمام!.این عین عدالت خداونده….
یه نام خداوند بخشنده مهربان
عزیز دلم ،ای مهربان تر از پدر ومادر ،ای بزرگ و قدرتمند ،شکرت برای خلوت خانه ام که این روزها بهتر درک کردم که چه خوب است که فضایی داشته باشی ،برای شنیدن و صحبت کردن باتو.
با هیچ کسی به اندازه تو وصل شدن ،احساسم را عالی نمی کند.
شکرت که خدای منی ومرا هم از وجود خود ساختی
تو به قلبم الهام کن آنچه باید نوشته شود وتو می گویی.
تمرین این قسمت:
لطفاً در کامنتها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).
چقدر عاشق این گام 15شدم .
من را به یاد دوره هم جهت با جریان خدا انداخت که در مورد به یاد آوردن نعمت ها که خداوند می گوید ،ومیگه به یاد بیاورید .
امروز دقیقا قبل از این فایل مثل همیشه که به موقع هدایت میشم ،داشتم در مورد به یاد آوردن موفقیت ونعمت های که خدا به من داده فکر می کردم .
می گفتم اگر همیشه به یاد خودم بیندازم که 27کیلو وزن کم کردن در یکماه ،شوخی نیست .
کاری که انجام دادی وخدا هدایتت کرد ،خیییلس بزرگه و همیشه بعد از اون کار وقتی به یه چالشی می خورم وباید انجام بدهم ،میگم اگر وزن کم کردی پس هر کاری را می تونی انجام بدهی .
چقدر انگیزه می گیرم ،چقدر ایمانم قوی تر میشه ،چقدر به قدرتهایی که خدا به من داده ایمان میارم .
یه چراغ راهی برام میشه برای کارهای بعدی که ذهنم همش جفتک می اندازه .
جایی که اصلا کار سوکت را بلد نبودم ،با همین ایمان وزن کم کردن انجام دادم .
جایی که پدر ومادروکل فامیل از شعر وحتی محله شون نرفتند یه مکان دیگه ،از اون جا مهاجرت کردم با دست خالی .
این مهاجرت یه سندی است برای خاموش شد ذهنم و ادامه دادم مسیر وبدونم اگر همیشه به یاد بیارم که خدایی که به من کمک کرده مهاجرت کنم ونترسم ،پس در هر کاری کمکم می کنه .
پس نترس ،پس ایمان داشته باش .
زمانی که دوست داشتم یه دوره از استاد داشته باشم وخدا چطور کمک کرد وهم زمانی ها را جور کرد که پول بسازم وبا پول خودم دوره بخرم و پیشرفت کنم در همه جهات
زمانی که در روابطم به مادر و همسر نیاز داشتم بهتر بشم ،الان به فضل خدا رابطه ام عالی شده والان مادرم700کیلومتر را به خاطرمن میاد تا مرا ببیند.
واقعا از زمانی که تو سایت عضو شدم تا الان همه چی تغییر کرده و همه زندگی من پیشرفت بوده تا الان خدارا شکر .
از سلامتی
از روابط
از پول هایی که راحت میاد
از سفر و گردش
از شهر تهران که خدا چه راحت من را آورد به اینجا
از ورزش ووزن ایده آل که ثابت مانده
از روابطم به خدا که بی نظیرشده که حاضرم همیشه فقط با او باشم وعشق کنم با هاش .
کلا باورهام با این سایت واستاد عباس منش تغییر کرد ویهترشد .
هرچقدر هم تمرکز کردم بیشتر نتیجه گرفتم
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
میگم سمیه جان یادته چطور تنهایی با خدا رفتی مجوز گرفتی وخدا آسان شد برات
میگم یادته چطور همه دوست هات تنهات گذاشتند ولی خدا تنهات نذاشت ویه انسان قوی شد و زندگیت را ساختی وبا خدا دوست شدی.
میگم یادته سوکت تولید کردی ومشتری ها راضی بودندوپول سمتت اومد
یادته خدا چطور امید بهت داد که ناامیدنشی وبیای به یه شهر بهتر.
یادته روس ترس هات پاگذاشتی وبرای خودت بیشتر ارزش قائل شدی و رفتار آدم ها با تو تغییر کرد.
پس باز هم موفق میشیم چکار سوکت را با خدا راه می اندازیم به شرط اینکه به یادت همیشه بیندازی که همه چیز را از خدا داری وفقط روی اون حساب کنی .
اکر هر قدمی برداشتی و موفق شدی بازهم میشه .
خدا همون خداست فقط من باید ایمانم قوی بشه مثل هزاران باری که قدم برداشتم وتسلیم بودم ومطمئن بودم جواب می ده
به نام خداوند عشق و زیباییها
درود به استاد عباسمنش گلم و خانم مریم جان
یکی از موفقیت من این هست ک : من زمانی که مدرسه میرفتم حدودا 2-3 سال پیش امتحانات آخر ترم ما نهایی بود و خیلی ما رو میترسوندن که خیلی سخته و ازین جور صحبت ها ولی من به خودم میگفتم و این باور رو ساخته بودم که من از پسشون برمیام و همه شون رو قبول میشم خدا میخواد امتحانات منو تصحیح کنه و من میخوندم ولی با آرامش و حتی نصفشم میخوندم باز امید داشتم و شکر خدا خیلی آرامش داشتم و حالم خوب بود بر خلاف بقیه و اینکه قبول شدم .هر سال ک امتحانات میشد من با این باور ک من قبول شدم از الان و خدا هوامو داره و خیلی هم آسونه کاری نداره که کاریه که میشه حلش کرد و همه چی به نفع من پیش میره چون من خدا رو دارم. و خدارو شکر چقدر عالی قبول شدم همشون رو و موفق شدم.
و یکی دیگه از موفقیت هایی ک به ظاهر کوچیکه ولی از درون منو خیلی رشد داده روابط من با آدم ها هستش من آدمی خیلی کم رو و خجالتی بودم ک اصلا نمیتونستم یک کلمه حرف بزنم مخصوصا توی جمع، جمع هایی ک یدونه آقا میشد من اصلا نمیتونستم صحبت کنم ولی الان خداروشکر به گذشتم ک نگاه میکنم میبینم چقدر قوی تر و محکم تر شدم توی صحبت کردن و حتی الان میدونم کجا ها ضعیف هستم که باید رشد کنم و این خیلی حالم رو خوب میکنه.ما انسان ها اجتماعی هستیم باید بتونیم ارتباط مون رو بهتر کنیم با هدایت الله که الان چه حرفی رو بزنم شروع کنیم و خداوند هدایتگرمونه.
خدارو شاکرم که در این سن 18 سالگی در این سایت در مسیر رشد و تغییر هستم خداجونم خیلی دوستدارم.
در پناه الله یکتا شاد و پیروز باشید.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
تمرین
یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشتهتان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).هدایتهای جز لاینفک زندگیمون هستند فقط از خدا میخواهم که هدایتها را درک و اجرا کنم
وقتی که دانشگاه خواستم برم و در یکی دیگه از کامنت ها کاملا توضیح دادم و آنجا که گفتم میدونم خدا کمکم میکنه و واقعا روند امتحان و مصاحبه تماما انگار من نبودم و کسی دیگه بود امتحان میداد و کاملا هدایت و یاری خداوند را درک کردم آنجا که خداوند دلها را برای خوب شدن روند زندگی من نرم میکرد و هزاران مسیر زندگی دیگه ام
سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه میکنید، چطور میتوانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟
خداوند یاریم داد و تماما مسیر را با انگیزه پیش رفتم و عالی پیش رفتم چالش های مختلف را داشتم
و خدا رو شکر با یاری خداوند همه ی چالش ها عالی حل شد و از یه جایی چالش ها خدا رو شکر کمتر شد و با رعایت قسمتی از قانون و مداومت و استمرار بر اجرای قانون ،زندگی روانتر میشه
و با یاری خداوند و آموزه های استاد در روابطم عالیتر شدم و اعتماد به نفسم خیلی بهتر از قبل شده
از نظر ثروت تونستم درخواست افزایش حقوق بدهم و موافقت بشه و کسب و کار خودم را راه انداختم و….
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
به نام خدای مهربانم خدای هدایتگرم خدای رزاق ووهابم خدایی که هر روز هدایتم میکند به مسیر درست به انسانهای درست به ایده و راهکارهای درست خدایا صد هزاران مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و دوستان توحیدیم
اگر یه مدت روی ذهن و باورها و فرکانس و توجه کار کنیم و به این خیال که دیگه خوبه لازم نیست یا فراموش میکنیم که این روند باید تکرار بشه تا نتیجه هم باشه برای هم برمیگردیم به عقب وچون آرام آرام ست متوجه نمیشیم و بعد میبینم نتیجه صفر میشه اون موقع به خودمون میایم
کنترل ذهن و کانون توجه و فرستادن فرکانس مثبت باید تا زنده هستیم باشه و انجام بشه کار کنیم باید هر روز برای بهتر شدن قدم برداریم
بخصوص کنترل ذهن و کانون توجه باید باشه هر روز و گرنه تو چاله میفتیم
من خودم با این که دارم کار میکنم روی خودم باز هم چند روز بود گول ذهن و نجواهاشو خوردم و فهمیدم دارم به مومنتوم منفی میرم و سریع برگشتم و اونم قدرته خدا بود هدایتم کرد
و سپاسگزارش هستم
من یه دفترچه برای خودم تهیه کردم و بهبودها و دستاوردهای خودمو و جاهایی که روی ترسهام پا گذاشتم و غلبه کردم بهشون رو نوشتم و امدوز صبح آوردم خوندم و لذتی بردم که نهایت نداره و ایمانم به خداوند رو محکم کردم در قلبم
و اومدم درباره پیدا کردن ترمزی دیگه نوشتم
که وقتی به دنبال چرایی درآمد و مشتری هستی
اون یعنی نگرانی و باور کمبود و از خدا دور شدن
و نوشتم که یادم نره و در لحظه حال خودمو نگه دارم
و نگران بودن یعنی نسپردن کارها به خداوند
وقتی کاری رو به خدا نمیسپاری نگرانی سراغت میاد
چون در حد توان و قدرته ما نیست
ولی وقتی بهش میسپاری دیگه نگران نیستی راحت و آسوده هستی
از کانون توجه و فرکانس میخوام بگم براتون
یه روستایی تو جاده تهران ست جاده فرعیست بین گرمه و جاجرم به نام روستای درق
که اسمه روستا رو گذاشتن پایتخت سمنو
چند روزه پیش که از تهران برمیگشتیم رفتم سمنو خریدم هم برای خودم و هم برای خواهرم
دوست داشتم خوشحالش کنم چون سمنو خیلی دوست داره
امروز که بردم براش خیلی خوشحال شد و اونم اومد گردو به من داد و خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر میکنم برای این رزق و روزی امروزم که به من هدیه داد
وقتی یکی رو خوشحال میکنی خداوند ده برابر تو رو خوشحال میکنه
این قانون زیبای جهان ست
خدایا من لایق هم صحبتی با تو را دارم
خدایا شکرت برای این روز زیبا و پر روزیم
خدایا شکرت برای بهترین اتفاقات و شرایط امروزم
خدایا شکرت برای آگاهیها و ایده های عالیه امروز که از سمته تو برای من ست
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
دوستتون دارم
درود بر استادِ جان
اوحدی مراغه ای میگه که:
به قطره قطره باران ، شود جهان طراوت
به ذره ذره کوشش ، رسد دل به سعادت
قطعا همه ما موفقیتهایی رو در زندگیمون تجربه کردیم
(استاد این چندروز حسابی درگیر داوری بودم مسابقات انتخابی تیم ملی جوانان ، کنارتون بودم ولی فرصت نشد کامنت بزارم)
من در راستای هدف جدیدی که براتون در موردش گفتم مثال میزنم ، در مورد قهرمانی هام در سالهای دور
یادمه در 20 سالگی با کونگ فو آشنا شدم دقیقا روزی که پسرم 20 روزه بود رفتم کلاس و ثبت نام کردم اون روز تازه بخیه های پسرم که ختنه ش کرده بودیم افتاده بود ولی آتش عشق و علاقه به این هنر من رو رها نکرد
کارهای خونه رو انجام میدادم پسرمو میخوابوندم شیر هم از خودم میگرفتم و براش میزاشتم توی شیشه که اگه بیدارشد و بیقراری کرد خاله همسرم بهش بده بخوره..
میرفتم سرکلاس انگار اون یک ساعت و نیم اصلا از عمر من حساب نمیشد هیچی یادم نمیومد فقط توی کلاس بودم و غرق در انجام تمرینها با عشق
سالها توی استان و کشور مسابقات شرکت میکردم البته هیچ وقت کوچ یا مربی حامی نداشتم چون مربیم بعد یکسال به شهرشون برگشت و من خیلی زود مربی شدم و هروقت مسابقات میرفتم خودم تنهایی مسابقه رو مدیریت میکردم و هربار یا اول یا دوم یا سوم میشدم چه در استان چه در کشور
حتی برای برون مرزی انتخاب شدم اما چون رشته ما فدراسیون نداشت هزینه رو باید خودمون میدادیم و من نتونستم برم
تا اینکه در 28 سالگی با ووشو آشنا شدم و وارد این رشته شدم و مربی گریم رو بصورت حرفه ای شروع کردم
فقط و فقط به این خاطر که قهرمان بسازم و به خودم همون روزای اول عهد بستم و حتی یادمه نوشتم که باید مربی برتر قهرمان ساز بشم در استان و کشور، که در طی 4 سال به هدفم رسیدم
همه اینها بخاطر این بود که آرزوی فهرمانی جهان به دلم موند و گفتم حالا که نتونستم قهرمان بشم پس قهرمان ساز میشم
یکی از دلایلی که زود نا امید شدم از قهرمانی این بود که زود ازدواج گردم در سن 16 سالگی و همیشه هرکاری میحواستم انجام بدم دور و بریها میگفتن تو دیگه بزرگ شدی ازدواج کردی بچه داری و ازتو گدشته این کارا و این حرفا
جالب بود همون آدما خودشون دختری داشتن که همسن من یود ولی چون مجرد یود هنوز فرصت انجام خیلی از کارهارو داشت ، و این همیشه منو آزار میداد و برام سوال بود که چرا مگه من چندسالمه ؟؟؟
گاهی حتی باور نمیکنم که من یه زمانی قهرمان بودم چه برسه به این که بخوام یادشون رو زنده کنم
اما الان شرایط تغییر کرده باورهام و شناختم از جهان تغییر کرده من حقمو از این دنیا میگیرم هیچ کس نمیتونه راه منو با حرفاش و باورهای اشتباهش عوض کنه ینی اجازه نمیدم تا الانم اگه نشده چون خودم ناآگاهانه اجازه دادم تا دیگران راهم رو مشخص کنن که این الان خوبه یا بده و باید انجام بدی یا نباید …
دیگه اون روزا تموم شد
من پشت آرزوهای کودکی ام مثل کوه محکم ایستادم و بزودی همشونو به خاطره تبدیل میکنم
دوستتون دارم استادم
فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰٓ إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَآ أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ
پس [موسی] دامهایشان را [به جهت کمک کردن به آن دو] آب داد، سپس به سوی سایه برگشت و گفت: ای پروردگار من به آنچه از خیر بر من نازل میکنی نیازمندم. (24)
سلام این فایل نشانه امروز منه و خیلی حس خوبی دارم که امروز مراجعه کردم به نشونه امروز خودم در جواب سوال که چه جاهایی تغییر کردین و نتیجه گرفتین و چه جاهایی هم تغییر نکردین و باعث شده که زیر فشار و مشکلات له بشید من خودم الان که فکر میکنم هرجا که امیدم به بندههای خدا بوده و این ذهنیت که فلان کس میتونه کارم را انجام بده علاوه بر ضربههایی که دیدم از اون شخص یا از اون گروه نه تنها نتیجهای عایدم نشده بلکه اون مدت که امیدم به اونها بوده در استرس و نگرانی و اضطراب بیش از اندازه گذشته و حتی بعضی مواقع خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم اذیت شدم و نکته جالب اینجا بوده که زمانی که یه کورسوی امیدی هم به خدا که بوده کارم جوری انجام شده ه خیلیها انگشت به دهان موندن نمونش بازگشت به کار تبدیل وضعیت و محیط کاری عالی و بینظیری که الان دارم صلاً تو مخیله خودم هم نمیگنجه که این شرایط الانم را داشته باشم بازم میگم، دقیقاً انگار خدا همه کارهاش رو تعطیل کرده بود فقط میخواست کارهای من رو انجام بده شخصی که بدون اطلاع من هماهنگ کرده بود که من برگردم سر کار شخصی که من باید برای کار مراجعه میکردم پیششون الان در بین ما نیستند انگار فقط ماموریت داشتند کار من را انجام بده و همزمان یک شخص دیگری مخالف شدید حضور من بود که ایشون هم بعد از مدت خیلی کوتاه از کار برکنار شدن حتی زمانی هم که برکنار شده بودند میگفتند من بعید میدونم کار فلانی انجام بشه من اون لحظه ها ایمان میارم که خداوند در هر لحظه حواسش به ما هست و چقدر خوبه که این حس رو بتونیم لمس بکنیم و همیشه همراه خودمون داشته باشیم این همه نشونه این همه نتیجه میبینیم ولی بازم تسلیم این ذهن نجواگرمون هستیم من همین الان میخواستم شروع کنم به نوشتن هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید ذهنم میگفت چی میخوای بنویسی چه نتیجهای داری من الان که به گذشته خودم زیاد دور هم نمیرم همین دو سه سال پیشم نگاه میکنم چه شرایط اسفناکی رو داشتم شرایطی که مرگ و ناامیدی رو به چشم خودم میدیدم اما خداوند دستهاشو فرستاد و جوری من نجات پیدا کردم برای خودم قابل باور نیست تا برسه به معدود افرادی که در جریان شرایط من بودند مشکل عدما رعایت اصل تکامل بود نه بدهی بود نه مشکل رابطه عاطفی بود و نه هیچ هیچ چیز دیگه مشکل فقط اون داستانی که استاد تعریف میکنن که به دلیل اینکه تکاملشونو طی نکرده بودند تو باشگاه بدنسازی و به خودشون فشار آورده بودند که به جایی رسیده بودند که آرزو داشتن با پای خودشون پلهها رو پایین برن و بتونن کارهای خودشونو انجام بدن شرایط من هم شبیه شرایط اون موقع استاد بود ولی نمیدونم چرا انقدر من ناسپاس و فراموش کارم و همین الان هم تمرکزمون و فکرمون فقط رو نداشتههامونه هیچ وقت نیومدیم با خودمون خلوت کنیم و روراست باشیم تمرکزمون حتی برای یک روز هم که شده فقط روی داشتههامون باشه، من با توجه به رشته تحصیلیم کار مشاوره انجام میدم مراجعه کنندههایی که دارم انگار که خدا اینها رو میفرسته که من بیشتر حواسم به خودم باشه و قدر داشتههام رو بدونم یعنی حتی یک لحظه نمیتونم خودم جای یکی از مراجعه کنندههام بزارم
ای پروردگار من به آنچه از خیر بر من نازل میکنی نیازمندم.
سلام بر استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم
موفقیت های کوچک و بزرگی که با استفاده از تغییر باور ها بدست آوردید:
روی دورهی عزت نفس کار میکردم و میخواستم به ترسم بر تاریکی غلبه کنم ، منی که وقتی خیلی کوچیکتر بودم جوری از تاریکی میترسیدم که توی همون فضای بچه گانه میگفتم خدا چرا شب رو به وجود آورده که تاریک باشه
به کمک دوره عزت نفس و اون باورهایی که در مورد خدا ایجاد شده بود ، باعث شد اقدام کنم و برم به دل تاریکی و حتی مکان هایی میرفتم که طرف ما خیلیا میگفتن اونجا جن داره و میترسونن
توی دانشگاه خواستم که معدلم رو ببرم بالا ، منی که خودم رو باور نداشتم ؛ یه ترم مشروط شده بودم و میانگین معدل ترم های قبلم 11 13 14 بود اونم با تقریبا 17 واحد ، وقتی خواستم ؛ دیگه برای ارائه داوطلب میشدم ، تمرین ها رو خودم انجام میدادم و سعی میکردم از کسی کمک نگیرم (فقط از اینترنت) و باعث شد من با 19 واحد معدلم بشه 16.87 ، جالبه اتفاق هایی میوفتاد که راحت من نمره بالا بگیرم ، درس هام با استاد های آسون گیر بود همه چیز تغییر کرده بود ،چون من تغییر کرده بودم
توی دوران سربازیم ، روی دورهی احساس لیاقت کار میکردم و از طرف جایی که خدمت میکردم دوره تربیت و تعالی 7 روزه به مشهد مقدس ما رو بردن ، رفت با قطار و برگشت با هواپیما که جفتش تجربه ی اولم بود ، هم پول بلیط و هم پول غذا ها رو همه دادن ، قرار بود من از جیب خودم اول بدم بعد تماما بپردازند که همون اول کار 3 میلیون تومن به حسابم واریز کردن ، وقتی برگشتم بیشتر از مبلغه خرج شده بود ولی بازم بقیش رو پرداختن
همونجا(در خدمت سربازی) یه کاری بهم پیشنهاد دادن
ارتباطم با پرسنل خیلی خوب شده بود و گاهی اتقاق میوفتاد ، میخواستم برم مرخصی با پرسنل تا یه مسیری میرفتم و کرایه پرداخت نمیکردم (این همزمانی رفتن اونا به مسیری که منم تا جاییش میتونستم بیام اتفاق میوفتاد و جا برای من هم بود ) یا کمتر کرایه پرداخت میکردم
چند روز پیش برای مصاحبه کاری رفتم ، مسیر 1 ساعت و نیمی باید طی میشد تا برسم به محل که خدارو شکر اکی شد با رفیقم رفتیم و برگشتش هم با فردی آشنا شدم که اونم برا مصاحبه اومده بود و تقریبا نزدیک شهری که من قرار داشتم بود و همراه همون اومدم ، رفتیم پمپ بنزین گفتم از کارت من بکش ولی قبول نکرد ، فرداش دوباره باید میرفتیم برای مصاحبه همونجا ، این دفعه با این آقا که آشنا شده بودم هماهنگ کردیم که صبح راه بیوفتیم و رسیدیم و مصاحبه تایید شد و راه افتادیم سمت خونه توی مسیر میخواست نوشیدنی بگیره ، گفتم این دفعه رو دیگه از کارت من بکش ولی بازم قبول نکرد ، انگار خدا گلچین میکنه آدم های خوب رو سر راه من قرار میده
این 2 روزه که برا مصاحبه رفتم ، اگه من فقط کرایه میدادم و یه آب معدنی 10 هزارتومنی هم نمیخریدم باید 2 میلیون و 40 هزار تومن فقط کرایه میدادم و چقدر وقتتم حدر میرفتم ولی با این همزمانی هایی که اتفاق افتاد من فقط 400 هزار تومن پرداخت کردم ، از وقتی دورهی احساس لیاقت رو کار میکنم این همزمانی ها خیلی برام اتفاق میوفته ؛ من به خاطر شرایطی که الان دارم درسته ورودی مالی خیلی خیلی کمی دارم (و بدون شک باور هام در مورد ثروت هم اشکال داره) ولی از این طرف این اتفاق هایی که میوفته باعث میشه من کمتر هزینه بدم برای کرایه برای غذا
چقدر لذت بردم از مرور این اتفاق های خوبی که برام افتاده
این همزمانی ها
این آسان شدن برای آسانی ها
خدا جونم دوست دارم
سبحان الله ؛ تو پاک و مزهی ، تو کارت رو همیشه انجام میدی این منم که سمت خودم رو انجام نمیدم ، هر اتفاق خوب از سمت خودته و اتفاق بد رو من به وجود میارم
وقتی که فراموشت میکنم
خانم شایسته و استاد عباس منش عزیزم دوستون دارم و ازتون سپاسگزارم
سپاسگزارم از هم دوره ای های عزیزم
یادم رفت ادامه بدم
میخوای چطور از اون موفقیت استفاده کنی برای اینکه تبدیل به سکویی بشه برای اهداف الانت
من باید بیام خودم و توانایی های خودم رو باور کنم
خدا همیشه به من کمک کرده ، کی ؟ زمانی که من قدم برداشتم و ایمانم رو خالص کردم
پس حرکت کن همون خدایی که توی موارد قبلی کمکت کرده همون خدا بازم بهت کمک میکنه
سلام به همه
دوستدارم اول با یک موفقیت بزرگم شروع کنم. یادمه یکی از آرزوهای بزرگم یک زمان پذیرش گرفتن و تخصیل در دانشگاهی خوبدر کشور آمریکا بود. در زمانی که این آرزو رو داشتم تلاش کردم وقت زیادی رو با تمرکز روی یادگیری مطالب علمی و زبان انگلیسی پیش نیاز کنم. همچنین با گوش دادن به فایل های توحیدی فایل های رایگان و تکرار اونها برای خودم تونستم که باور توانستن رو در خودم بسازم. تمرکزیکهگذاشتم تقریبا غیر قابل مذاکره بود، روزها تمرکزم بر درس و شب ها با پیاده روی در منطقه ی زیبامون استراحت میکردم.
تمام تمرکزم بر روی هدفم، خواسته ها بود وراجبش صحبت میکردم و از ناخواسته ها سعی میکردم که دورب کنم. همزمان یک تاریخی دادم به خودم که باید مار انجام میشد، شروعکردمبهقدمرداشتن واقدام کردن تا کماگرایی رو کم کنم درخودم و نتیجه شد قبولی در 3 دانشگاه که دوتای اونها بهترین بورسیه رو به من دادن، با احترامذوقبه من نامه ی خوشامدگویی دادند و واقعا تجربه جدید وعالیم رو شروع کردم.
یک نتیجه کوچیک اما موفقیت آمیز، تجربه من از تلاش برای ورود به بیمارستان و کسب تجربه فضای پزشکی بهداشتی هست. اینکه من حتی نمیدونستمکه اینکار آسون نیست برای همه. من تمرکزم رو به روی ویدیو های یوتیوب یک دانشجوی پزشکی در آمریکا گذاشتم، تجربیاتش رو تماشا کردم و تحسین، تا وقتی که هدایت شدم به یک راه خوب برای اقدام برای داوطلبی در یک موقعیت عالی در بیمارستان که تا الان فقط بهتر و بهتر شده.
چیزی که میخوام درنظر بگیرم از این تجارب اون اعتماد به نفسی بود که داشتم، کهمنمیتونم، اون اخساس ایاقت هست مهمیگفت ؛ چرا نشه؟ چرا من نه؟ باید بشه، منم لایقم و منم میخوام! اون توحیدی که میگفت؛ خدا قانون داره، کسی جلوی منونمیتونه بگیره هست.
شاد و سلامت باشید
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت آسانی
سلام به استادانم و همه دوستانم
اتفاقا قبل اینکه فایل داشتم جلسه 17 دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدادم که دقیقا همزمانی شد با این فایل و به یاد آوردن و مرور آیات قرآن
باید بتونیم به یاد بیاریم تا اهرم و انگیزه ایجاد کنیم برای جلو رفتن
چون ذات انسان از نسیان میاد یعنی فراموشکاره هم یادش میره چه نعمت هایی داره که نبودنشون چقدر اوضاع رو سخت میکنه هم یادش میره چه موفقیت های کوچیک و بزرگی رو از بچگی رقم زده که یادآوری اینها باعث ایجاد حس خوب و مومنتوم مثبت میشه و دروازه نعمت ها رو به سمتون باز میکنه
من هم سال 86 نزدیک به 30 کیلو وزن کم کردم و خیلی اعتماد به نفس گرفته بودم و کوهنوردی و باشگاه و پیاده روی میرفتم و کلی با تناسب اندام حسم عالی بود و همون باعث شد خیلی زود به سمت موفقیت های دیگه هم بریم البته قانون رو نمیدونستم ولی تاًثیرشو گذاشته بود
زمانی که گواهینامه گرفتم
توی جشنواره بازیگری رتبه آوردم
میتونستم توی کلاس آواز یه آهنگ رو درست بخونم
زمانی که جلسات آموزشی تاثیرگزار میزاشتم
زمانی که بچه بزرگ میکردم یا حتی میخوابوندمش یا پوشاک عوض میکردم برای اولین بار
خیلیییی خووبه که بشینیم آگاهانه موفقیت های کوچیک و بزرگ رو مرور کنیم
زمانی که کتابمو چاپ کردم
زمانی که کتابمو فروختم
زمانی که تونستم پول در بیارم
زمانی که خیاطی کردم و خودم تولید کردم
زمانی که شعله سماور رو خودم درست کردم
زمانی که با درآمد خودم واسه خونه وسیله خریدم واسه عشقام هدیه خریدم
خدایاااااااا شکرررررت
خیلی زیادن اگه تمرکز کنم و به یاد بیارم
سپاسگزارم استاد به خاطر این آگاهی بی نظیر
بنام تنها خالق جهانم..
خالقی که هر لحظه قدمها را بسوی من هدایت میکند..تا من با خاستهایم هماهنگ بشم …
سلام و درودی دوباره به استاد جواهر نشانم…
استادم از شروع این پروژه چقدر همجوره من رشد کردم..
چقدر هماهنگی خودمو با آموزشاتون،” اونم هماهنگی که نون گرم تازه دراومده از نانوایی هست..رو بصورت واضح درک کردم….و هر روز باهاش هم فرکانسم…..
و واقعا بخودم افتخار میکنم..که خداوند هدایتم کرد که من تو این مسیر ارامبخش ادامه بدم…
و همین قدرت روی پای خودم ایستادن.و فقط روی خودم کار کردن….و ادامه دادن..و هیچ کاری را..که قبلنا برام ” نشد بود!!!.چقدر راحت به لطف خودش…قدم به قدم تجربه کردم…
صدای این دو عزیز…صدای آرامشبخشی برای من بود..
که هر کسی تو این مسیر بیاد…حتما یه روز بهترینها رو در همین دنیا تجربه میکند…
و میخام بگم!!!هر کسی بخدا رسید …خداوند خیلی براش قدم برمیداره…
الان میدونم….همه چیز هدایته…هدایت…
اصلا هدایت بود..که من میون اون اموزشهایی که تمام جامعه ،”افراد هم رشته خودم!!!.که بیش از هزاران نفر.بودند”داشتن”یه سبکی رو “انجام میدادن….من نرگس پیش نرفتم!!!
چون تبلیغ این دوره فقط روی دوخت تاپلکسها و دوختهای فلان دامنها و فلان تکنیکها بود…
ولی خداوند بعد از اینکه منو هدایت کرد تا من پایه و اساس این رشته رو انجام بدم…
فردی رو فرستاد..بهم گفت فقط دستکش زنانه…
و اون فایل سفر به دور امریکا که رفته بودید کنسرت آقای مرتضی….
اونجا بهم گفت…همین دستکش تن دست این خانم…
حالا اون با لباس شب “ستش کرده بودند…
ولی چیزی که من تولید کردم..تو همین حیطه هم هست.!!!.ولی در کنارش کاربردی هست….
. همجا میشه.این دستکش رو پوشید..بخاطر اون نوع پارچه ایی که داره..و نوع دوخت استانداردی که داره…
میخام بگم!!!
استادم !!!اینقدر نشانه ها میاد….فقط دارم اینروزا عزت نفس دستکشهامو میشنومو عمل میکنم..حالا هر بار پروجکتم به شکلهای مختلف هست…
امروز داشتم برای همین دوستان سایت مینویشتم..
من از شهرم خودم شروع کردم تا رسید به کل سایتا و فروشگاه های و اموزشگاه خودم…توی سراسر ایران..
بعد هدایت… برای فشن شوها و افرادی که توی حیطه همین موارد کار میکنن..و اینروزا برای استانبول..امروز یه شخصی توی تلوزیون نشانه اومد..که نرگس در استانبول!!!!خندم گرفت گفتم ببین…
چقدر خداوند درست و بجا هدایتهاشو میفرسته..
…..
و من میخام جواب سوال تمرینمو بدم..که داستان همینه…
تنها چیزیکه منو روی پاهای خودم وایسوند….
فقط فقط بخاطر الهامات و هدایتها بود..
و من درک کردم.که من انسانی رها نیستم..
تنها سکوی پرتابم بخاطر پلنهایی بود…که هدایت شدم..
و همشو به یادگار گذاشتم..
که اگه احیانا تو نصفه راه بمونم….بیاد میارم…
و استاد عزیزم….اگه هر کسی توی این سرزمین هست..من خودمو میگم!!!دوستدارم تمام خطاها و اشتباهاتم یا مسیر درستم..اول بخودم بگم…
چون من کاری به خودم نشانه میدهم..و کاری به نحوه زندگی هیچکسی ندارم..
من خودم…نرگس!!!اگه برگردم.(بازگشتم)…باید خودمو خاک کنم…
بقول مهیار عزیز…..دقیقا اون بخودش تاهد بست..که برگشتش یعنی نابودی..
منم برگشتم.یعنی نابود میشم..
من اینو بارها توی خواب توی قرآن شنیدم….که نرگس اگر بازگردی ما نیز باز میگردییم..
خودت با دست خودت…خودتو به کشتن میدی..
من با دست خودم…خودمو به کشتن میدم…
بخودم ظللم میکنم..
و من به عینه دارم میبینم..که مردم فقط دارن خودشونو نابود میکنن.
و تمام انرژیشون و خوشیشونو به پای همین تفکرها میریزن…
استاد عزیزم…من شب تو تنهایی…وقتی که فکرشو میکنم میخام برگردم..بهمون ذهنیتم….بخدا من با تمام وجودم جهنم رو به عین واقعیت میبینم..
من میدونم بازگشتم…خیلی میتونه منو نابود کنه..و خداوند راجع بهمین موضوع….دقیقا وعده جهنم رو داده..
استادم یه لحظه حقیقتا شاید یه روزهایی سخت میشه مسیرم….میگم نرگس باید خودتو توی این سختیها استقامت بدی…
خودت خوب توی این لحظات “که ایمانت هست نشون بدی.
پس کم نیار ادامه بده…اینجاها میدونم عجول بودنمو ..
چند شب پیش از افرادای نزدیکم الهاماتی که خواب دیده بودن بهم گفتن…
عین واقعیت…
که الان این خاسته با تو هماهنگ نیست باید موعدش بیاد..اینجا دست تو نیست..
و میدونم..عجله..حرص و طمع…کم نیاوردن..تایید شدن توسط دیگران..فلان موقعیت…
من به عینه میبینم…یعنی نابود شدن…اینجا دقیقا مرحله ایی که انسان میتونه یه آن””””خودشو نابود کنه…
و من مدام هر روز بخودم یاد اوری میکنم که نرگس باید شناختت به پاشنهات….و شناختت به قوانین زیاد باشه…اگه نتونی کنترلش کنی…
اگه نتونی روشون کار کنی…..
بد ضرر میبینی…
استاد عزیزم….این تمرین….میخام جواب سکوی پرتاب ..با همین موضوعی که گفتم…مطرح کنم..
جهان هیچ احساس دلسوزی نداره…
خداوند همینجور که بخشنده و مهربان هست.
از اونطرفم بسیار انتقام گیرنده هست..
مثل تیریه که بسمت کسی هدف میگیری…
اول بسمت خودت میاد….
اینو من با جان و دلم درک کردم.و تا دلت بخاد اطرافمو میبینم..که خیلی دقیق دارن بخودشون ظلم میکنن.
همون بحث فرکانس…
که یه روزم خودم همین نگرش رو داشتم..
و میدونم من همیشه باید انجام بدم…من باید همیشه ادامه بدم..یوقتایی فشارییم بهم داده میشه…
ولی بایددددد خیلی روی خودم کار کنم…
تا بهترینها رو برای خودم رقم بزنم…
یادمه من قبلنا بدون نداشتن این اگاهی..با تمرکز بالا تونستم اون دانشگاهی که دوستداشتمو بدست بیارم…
اونم توی بهترین موقعیتها که واقعا خوش گذروندم..
و همون موفقیتها باعث شد که من کم کم درکم زیاد بشه…و تکاملمو طی کنم…
و دقیقا روزیکه با شما اشنا شدم…
از درونم بهم گفت..همون چیزی که میخای همین شخصه…
اینقدر صداش بلند بود که من تو عمرم اینقدر صدای قلبمو درک نکرده بودم..
و لطف خدا شامل حالم شد دانشجوی شما باشم..
من خیلی موفقعیتها رو بدست آوردم…
و مخصوصا اینروزها خیلی خیلی داره ..لطف خداوند شامل حالم میشه…
و همه رو بخاطر این قوانین بدون تعقییرش میبینم..
و میدونم….این سکوی پرتاب باید هر روز هر لحظه انجام بشه..چون ما انسانیم یدفعه تحت تاثیر اطرافمان قرار میگیرییم و دچار روزمرگی میشیم…
روزمرگی یعنی بیهدف شدن…..یعنی نابود شدن.بخاطر یسری اتفاقاتی که میدونی اگه بیفتی تو دامش تو رو میبلعه….
چند روز پیش یه مستندی دیدم…توی شبکه جیم نیچر….یسری گلها بودن…خیلی خوشکل…و عجیب غریب…دهانی مثل صدف داشتن.حالت ریشه ایی بود …
و پشه ها میومدن.شیرهای وسط؟این گیاه رو میخوردن…
و تو این لحظه اون قسمت ماده خوشمزه..داخل گیاه “پیش میومدن…گیاه بسته میشد..و پرس میشدن…
و بعد از اینکه اون پشه میمرد.گیاه باز میشد…
خیلی صحنه زیبایی بود..واقعا وقتی به طبیعت نگاه میکنم…
میگم!خدایا شکرت که قدرت دیدن و درک کردن رو بهم دادی تا نشانهات رو درک کنم…
دقیقا نقطعه طمع “ما انسانها رو بهم یاداور شد..
چیزیکه شما توی قانون سلامتی توی یکی از فایلاتون راجع به شخص نزدیکتون صحبت کردین..
و منم یسری تاهدها بخودم بستم که انشالله با این دوره هماهنگ بشم…
چون میدونم این حرص و عجله.طمع توی خلق خوی همه ما انسانها وجود داره..ولی چقدر خوبه ما راه میانه رو پیش ببرییم…
در نهایت سپاسگزار خداوندی هستم..که توی مسیرم..سعی کردم عجله نکنم.تکاملم بگذره..تکاملی که مدام داره بهم الهام میشه..
سعی کردم هر لحظه از خداوند هدایت بخام..
امیدوار تر باشم…
گوش بفرمای صحبتاتون باشم..
امروز که داشتم یه لحظه به اموزشاتون گوش میدادم..که خودتونم گفتین…
دیدم…شما فقط از خودتون مثال میزنید…
استادم چقدر شما روحیه بزرگی داریید..که نقصها و جوابهایی که از این نقص گرفتین رو با ما به اشتراک بزاریید..
یچیزی بگم استادم!!من قبلنا وقتی به یه مرحله خوبی حالا توی هر جنبه ایی که میرسیدم..خیلی احساس غرور داشتم..
احساس میکردم من از همه برترم…
ولی الان این افتخاراتی که شامل حالم میشه ..و من دارم وارد پروسه های عالی میشم…
دیگه اون غرور منیتها نیست…
الان فقط لطف خدا رو میدونم.
اگه هم ..با اطرافیانم میگم….از درون همه رو کردیت بخداوند “میدم…اینم در صورتی که اونا بگن نرگس چکار میکنی..
دوستدارم موفقعیت شغلیم هیچکسی ندونه…
اصلا خوشحالی بی مورد”رو در گذشته امو ندارم..
الان خیلی درونی تر شدم..و همه رو لطف خدا میبینم..و همیشه خوشحالیم سجده در مسیر خداوند و تشکر کردن فقط برای خودشه..
نه صدا دادن..برای دیگران اونم بخاطر تایید شدن..
خیلی خیلی دارم سعی کنم…توی درک قوانین…قوی تر عمل کنم…
هر انسانی درسته دوستداره مورد تایید قرار بگیره..ولی من سعی کردم نیفتم تو دامش مثل اون پشه با اون گل زیبای عجیب غریب…
در نهایت…این سکوهای پرتاب باید هر لحظه ایی باشه…و اگه نتونیم ادامه بدییم !!!حتما بخودمون ظلم کردیم…و گور خودنونو با دست خودمون کندییم…والسلام نامه تمام!.این عین عدالت خداونده….