پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 11 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سولماز ستاری گفته:
    مدت عضویت: 2518 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته

    من هرچی فکر میکنم در هرسه مورد مشکل دارم.

    البته در مورد دو قسمت اول کمی بهترشدم.ولی در زمینه تصمیم گیری کاملا دیر عمل میکنم.

    یعنی به حدی هست که اگر امسال ایده بیاد وقتی اقدام میکنم که یکسال ازش گذشته باشه.

    مثلا میخوام توی یه آموزشگاه آنلاین ثبت نام کنم.کلی تحقیق میکنم و با اینکه مطمئن میشم که بهترین گزینه برام هس،اماااااا برای اقدام و اجرایی شدن در بهترین حالت به سال دیگه میرسد.

    منم همواره و همواره با توجه به نوع خانواده ای که توش بزرگ شدم یاد گرفته بودم که بهترین چیزها فقط برای دیگران هست و اگر چیزی باقی موند برای من هس و این الگو همیشه باهام بوده است.

    الگویی که همیشه تکرار میشه برام اینکه همیشه در برخورد با خانمها ،اونها از درد و مشکلات و بیماریشون برام میگن،و البته این چندوقته ،این الگو رو پیدا کرده بودم که مثلا همین فردی به من میرسه از مریضیهاش میگه به دیگری میرسه از خریدهاش میگه.وفکرمیکنم چون نظر دیگران برام مهم بوده که مثلا بگن به به ،دکترهستی و همون تشخیصی دادی که دکتر داد،نااخوداگاه درگیر آزمایشات و بیماریهای افرادمیشدم.

    و اینکه از بچگی تا حالا همیشه که توی ماشین پدرم یا ماشین اقواممون که بودم،اصلا جای نشستن روی صندلی نداشتم و همیشه زور خودمو جا میدادم.

    و فکرمیکنم به باوراحساس لیاقت ربط داشته باشع و اینکه چون خانواده ام کلا با رانندگی خانمها مشکل داشتن،منم ناآخودآگاه سوارماشین میشدم، جام نبود.

    و الگوی دیگر که به شدت میخواستم احساس خوب رو در دیگران انتقال بدم ،یعنی به زور.

    کلی برای طرف صحبت میکردم آخرش هیچ.و دقیقا همون مسیله توی زندگی خودم رخ میداد.یعنی خودمم گرفتارمیشدم.

    یعنی این لیست ادامه دارد…

    ممنون از استاد و خانم شایسته گل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  2. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1743 روز

    به نام خالق هدایتگر

    سلام به استاد و بانوی عزیز بهشت

    سلام به خانواده ی بهشتی عباسمنش

    خدایا شکر بابت این آگاهی های خالص و اصل که در مدارشون قرار گرفتم و خداوند مرا هدایت می‌کنه تا بتونم به خودشناسی بهتر و بیشتری برسم و هرچقدر خودم بشناسم و رو خودم کار کنم جهان اطرافم تغییر می‌کنه و به نفع من پیش می‌ره

    خدایا شکر که با این سایت بهشتی و استاد عزیزم آشنا شدم و در زمان و مکانی به دنیا اومدم که با این خانواده و استاد عزیز آشنا بشم من خیلی ارزشمندم که الان در این خانواده هستم الهی شکر

    ـچه الگوهای تکرار شونده ای در زندگیم هست ؟؟؟

    1.هرچند وقت یک بار درگیر آدمهایی میشم که به من نیاز دارن و باید مسائلشون را حل کنم و یا ازشون مراقبت کنم و احساس میکنم که من مسئولم که این افراد را تغییر بدم و یا میتونم این فرد را تغییر بدم

    2.هر چند وقت یک بار هدفم عوض میکنم و هنوز به ثبات نرسیدم

    3.هرچند وقت یک بار شغلم عوض میکنم و هنوز به شغل ثابتی نرسیدم

    4.هرچند وقت یک بار با انگیزه میشم و به شدت رو خودم کار میکنم و اوج میگیرم و بعدش یه مدت بی خیالتر میشم و چند روز میام پایین و بازهم اوج میگیرم و میرم بالا

    دقیقا چند مورد بالایی پاشنه های آشیلم هستن که اگر به خوبی روشون کار کنم جریانی از نعمت و خوشبختی و رشد وارد زندگیم میشه هرچند الان در خوشبختی و احساس خوب و نعمتهای بسیاری که ربم بهم داده هستم و خیلی به نسبت قبلم رشد کردم و خوشحالم که دارم به این صورت رو خودم کار میکنم تا به خودشناسی بیشتری برسم و خداوند هدایتم می‌کنه و این یعنی در حال تغییر هستم و داره مدارم بالاتر می‌ره .

    مهم ترین پاشنه ی آشیلم که در حال حاظر باید حلش کنم اینه که درگیر افرادی هستم که مسائلشون را حل میکنم به خاطر این که فکر میکنم میتونم افراد تغییر بدم :

    ـچند سال پیش داداشم و دوستم میخواستم از دام اعتیاد نجات بدم که خودم هم معتاد شدم

    ـیه مدت در اینستا فعالیت میکردم و میخواستم فالوورهام تغییر کنن که با کلی ناسزا مواجه شدم و مدام احساسم بد میکرد

    ـبعدش که مهاجرت کردم رفتم به یه شهری که میخواستم پسرخاله و دوستامو تغییر بدم که با مسخره کردن هاشون مواجه شدم

    ـدر حال حاظر مربی یک بچه اوتیسم هستم که فکر میکردم میتونم تغییرش بدم و حتی در حال تغییر همکارم هستم که کلی چک و لگد خوردم و تضادهایی پیش اومد که خداوند هدایتم کرد و بهم فهموند که از قبل یک پاشنه ی اشیل به نام تغییر دادن دیگران داشتی و به عنوان الگوهای تکرار شونده خودشو نشون داد و مدام دنبال من میاد و باید از ریشه حلش کنم و ریشه این مسئله را بخشکونم و با دورهای مقدس 12 قدم و احساس لیاقت و عزت نفس دارم به خودشناسی میرسم که خداوند به این فایل هم هدایتم کرد .

    ـ چه شرایط و اتفاقاتی در من قویترین احساسات درونیم را برانگیخته می‌کنه ؟؟؟

    در همین کارم که با یک نوجوان اوتیسم کار میکنم و کلی هم ازش درس یاد گرفتم هر زمانی که یک موضوعی را تکرار میکنه و یا بهم گیر میده و یا بهم میریزه منم احساسم بد میشه و بهم میریزم و حالا که فکر میکنم هر زمانی که می‌خوام یه کاری را به زور انجام بده و یا بخوام تغییری در رفتارش و کارهاش ایجاد کنم دچار مقاومت میشه و احساس بدی براش به وجود میاد که با تکرار حرفها و رفتارهای نامناسب منم احساسم بد میشه و هر زمانی که ولش کردم و از خدا خواستم که خودش کارهاشو انجام بده و خودم عاجز دونستم در تغییر دادنش حالش خیلی خوب بوده و مدام لذت برده از کارهایی که انجام داده

    بنابراین کاری به کسی نداشته باشم و روی خودم تمرکز بذارم و هرکسی هر جایی که هست جاش درست و من فقط قدرت تغییر خودم دارم و عاجز و ناتوان هستم که بخوام کسی را تغییر بدم و این باید آویزه ی گوشم بشه و خداوند هدایتم می‌کنه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      مجید عزیزی پیردوستی گفته:
      مدت عضویت: 1743 روز

      به نام خدای مهربان

      از زمانی که به خدا گفتم من عاجزم از اینکه بخوام از کسی مراقبت کنم و یا مسئول نگهداری کسی باشم شرایطی را برام فراهم کرد که از این کار که مربی یک فرد اوتیسم بودم بیرون اومدم و به شهرستان برگشتم تا روی علائق خودم کار کنم اما در همین جا هم برخی اوقات با نزدیکانم سر باورهای محدود و طرز فکرشون بحث میکنم به خاطر اینکه هنوز از ریشه مسئله ام که تغییر دیگران هست حل نکردم و البته که به نسبت قبل خیلی بهتر شدم و خیلی خیلی زود متوجه این مسئله شدم و دارم رو خودم کار میکنم

      تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار این کامنت و کامنتهایی که در مورد تغییر دادن و ناتوانی برای تغییر دیگران نوشتم را بخونم تا به خودم یادآوری کنم و یادم باشه که جهان برپایه ی عدل و انصاف است و خداوند حواسش به همه چیز هست و سر سوزنی به هیچ کسی ظلم نمیشه و من اگر رو خودم تمرکز بذارم با نتایجم بهتر میتونم به دیگران کمک کنم و احساسم هم همیشه خوب میمونه و درواقع اتفاقات خوب واسم می‌افته و رشدم تصاعدی میشه و از مسیرم لذت میبرم و افرادی سر راهم قرار میگیرن که نیازی به تغییرشون ندارم و خودشون با کیفیت هستن و زمانهایی را باهاشون میگذرونم که کلی لذت ببریم و زمانهای شاد وخوبشون را با من میگذرونن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2638 روز

    به نام خدا

    چرخه ای که من توش گیر کردم وهی برام تکرار میشه:

    خراب شدن وسایل خونه و رستوران

    جابجا نشدن از این خونه به یک خونه ی بزرگتر

    رفتن همکاران خوب

    بله من اعتراف میکنم که در مورد انتقاد دیگران از خودم کاملا احساساتی میشوم وناراحت وعصبانی

    در مورد مسخره شدن تا بحال در این شرایط قرار نگرفتم ولی فکر میکنم اگر قرار بگیرم خیلی عصبانی بشم.

    در مورد برخورد نامناسب شخصی با فرد دیگر هم کاملا ذهنم در گیر می‌شود وبه آن موضوع ورود میکنم چون خیلی ناراحت میشم این موضوع بین همکارانم خیلی پیش اومده.

    در مورد تصمیمات بزرگ زندگیم کاملا آرام هستم وچون بسیار ریسک پذیری بالایی دارم بدون نگرانی برای نتیجه تصمیمات را میگیرم واقدامات رو هم شروع میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  4. -
    میلاد گفته:
    مدت عضویت: 4063 روز

    سلام استاد عزیز و خانم شایسته مهربان

    واقعا ممنون بخاطر این فایل های عالی و معرفی دوره کشف قوانین زندگی

    خود معرفی این دوره و فایلهایی مربوط بهش واقعا یه دوره هست و کلی ادم میتونه رشد کنه

    فایل قبلی که گزاشتین برای معرفی رو گوش کردم و به سوالاش جواب دادم و حسابی فکرکردم بعد از یکماه مجدد مشتری داشتم و این یعنی اینکه من خوب کارکردم به اندازه خودم روی فکرم و روی اون فایل.

    برای این فایل هم خیلی ارزشمند بود و به خود شناسیم خیلی داره کمک میکنه

    دیروز رفته بودم پارک دوتا از بچه های 10 ساله که فوتبال میکردن درگیری لفظی پیدا کردن و من فقط داشتم مشاهده میکردم و اول به خودم گفتم چرا من تو این موقعیت هستم و باید این اتفاق روببینم … و الان فهمیدم لازم بود که ببینم تا بتونم جواب‌یکی از سوالای استاد رو بدم و من اونجا احساساتم تقریبا درگیر نشد.

    بازم تشکر میکنم ازتون بابت این فایل ارزشمند و سوالای بسیار خوبی که مطرح کردین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    سالار نظیف حسنی گفته:
    مدت عضویت: 3645 روز

    سلام بر همه عزیزان

    بیشترین چیزهایی که احساسات منو برانگیخته میکنه، به ترتیب اولویت عبارتند از:

    ● مورد تمسخر واقع شدن توسط دیگران، الخصوص در جمع

    ● کسی با من بد صحبت کند و یا به شیوه نامناسب به من دستور بدهد الخصوص در جمع

    ● در نزد جمعیتی بخواهم صحبت کنم

    ● من در حال صحبت با کسی باشم، و او بی توجهی کند

    ● مورد سو استفاده دیگران قرار بگیرم

    ● پول و دارایی‌هایم را از دست بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  6. -
    الهام امیریان گفته:
    مدت عضویت: 1395 روز

    Elham Amirian:

    Elham Amirian:

    به نام تنها معبود جهانیان که هر چه دارم از اوست

    با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی و تنها الگوی زندگی من

    من تقریبا یکساله که عضو گروه هستم و زندگی من به دو بخش قبل از عضو شدن و بعداز عضو شدن تقسیم شده

    از آرامشی که تو زندگیم دارم از روابط فوق العاده ای که با خدای خودم دارم و هر روز سعی میکنم بیشتر به الهاماتم گوش بدم و هدایت های خداوند رو دریافت کنم و….

    من پاشنه ی آشیلی که دارم اینه که نمیتونم زیاد کامنت بذارم فک کنم یکی دوتا بیشتر تاحالا نذاشتم و این بر میگرده به عزت نفسم که دارم روش کار میکنم و نسبت به قبل خیییییلی بهتر شدم ولی این فایل جدید منو مجبور کرد که بیام و کامنت خودمو بذارم و این الگویی که هر روز داره برام تکرار میشه و منو خیییلی عصبانی میکنه ریشش از کجاست .من از وقتی چشمامو باز کردم و پا به این دنیا گذاشتم تو یه خانواده ای بزرگ شدم که پدرم و دوتا از داداشا و دامادامون معتاد بودن و من هر روز این صحنه رو دیدم و به شدت از این شخصیت آدمای معتاد بیذارم و از بوی سیکار هم متنفرم و حالا همسرمم معتاد شدن و بر عکس تو خونه جلوی ما اینکارو انجام میده و من خیلی دارم رو خودم کار میکنم تا بهش توجه نکنم ولی بعضی وقتا واقعا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم بشدت عصبانی میشم ولی تا بتونم جلوی نجواهارو میگیرم که واکنشی نشون ندم و خودمو از راه بدر میکنم هرشب نکات مثبت همسرم رومینویسم و از خداوند سپاسگذاری میکنم و با احساس خوب میخوابم الان نزدیک پنج شش ماهه که خیلی دارم بیخیالترش میشم ولی برعکس تعداد دفعات مصرفش بیشتر شده و دارم ناامید میشم که من هر چی بیخیالتر میشم چرا داره بیشتر تکرار میشه و نمیدونم دیگه باید چیکار کنم

    و الگوی بعدی که داره برام تکرار میشه اینه که هر چن روزی در میون نسبت به همسرم خیییلی سرد میشم که حتی به بحث و جدل کشیده میشه که چرا من بهش بی میلم و همش میخاد بهش توجه کنم یا اینکه چرا بهش میلی ندارم و خودمم واقعا موندم که چرا اینجوری میشم و چرا هی این الگو داره برام تکرار میشه

    واین فایل باعث شد که بیام کامنت بذارم و شاید راه حلی برام داشته باشین

    خییلی خییلی سپاسگزارم از خداوندم که شمارو سرراه من قرار داد️️️ و من هرو روزمو با شما زندگی میکنم ان شالله هم در دنیا و آخرت سعادت مند و ثرتمند و سلامت باشین در پناه الله یکتا و مهربان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  7. -
    زهرا نظام الدینی گفته:
    مدت عضویت: 2648 روز

    استاد جان، مریم بانوی عزیز و دوستان هم‌فرکانسی سلام

    نوبت نشستن روی صندلی داغ و به چالش کشیدن خودمونه.

    اول که این فایل رو گوش دادم گفتم که خب، استادجان، من هر چی فکر می‌کنم هیچی که این‌قدر برآشفته‌م کنه تو خودم نمی‌بینم، البته قبلا بود، اما الان هر چی فکر می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم. این قضاوت اولیهٔ من بود بعد از شنیدن فایل. بعد به خودم گفتم حالا یه تلاشی بکن، اشکال نداره اگه خیلی هم اوضاعت خراب نیست، یه تک و توک ایراداتت رو رو کن، بالاخره اگه این تمرین رو انجام ندی، یعنی اصلا لزومی نداره که دنبال تهیهٔ دوره باشی. چون این تمرینات نمونه‌ای از تمرینات دوره است. خلاصه که کلی با خودم چونه زدم تا بیام روی این صندلی داغ بشینم و صد البته که هنوز فکر می‌کنم خیلی اوضاعم خراب نیست و نمی‌دونم قراره چی بنویسم. از خدا خواستم خودم رو به خودم نشون بده. بریم ببینم چی برامون داره:

    بسم‌الله‌الرحمن الرحیم

    * یه چیزی که قبلا تا مرز عصبانیت می‌بردم ولی الان بهتر شدم، اما هنوز هم ته ذهنم رو قلقلک می‌ده اینه که توی فضای مجازی به کسی پیام بدم و اون پیامم رو باز کنه و هیچ واکنشی نشون نده. یا چندین بار آنلاین بشه و توجهی به پیامم نکنه. حقیقتا قبلا خیلی این رفتار عصبانیم می‌کرد اما الان اینطور نیستم، ولی بالاخره هنوز هم درگیرم می‌کنه، مخصوصا اگر طرف برام مهم باشه. (نمی‌دونم چه باوری برای این رفتار مشکل دارم، اما به نظرم می‌رسه که عدم توجه دیگران رو حمل بر عدم توجه به خودم می‌کنم؛ یعنی یه جور پایین بودن عزت نفس، وگرنه طرف جواب نده، چی از من کم می‌شه که این‌قدر بهش فکر می‌کنم. اصلا مگه کسی می‌تونه به دیگری بی‌احترامی کنه مادامی که خود انسان اجازه نده. خلاصه که فکر می‌کنم هر چقدر عزت نفسم بالاتر می‌ره، این موضوع برام بی‌اهمیت‌تر می‌شه، جواب نداد که نداد، چیزی از من کم نشد)

    * به نظرم یه ذره هم حسودم!!! (استاد تو رو خدا استیکرها رو باز کنید، بتونیم حسمون رو برسونیم) آره، بی‌تعارف یه ذره حسودم. موفقیت یه نفر رو که می‌بینم در ظاهر خوشحال می‌شم، ولی ته دلم انگار همه‌ش یه نهیبی بهم می‌زنه که اگه تو هم مدارت بالا رفته بود می‌تونستی این کار رو بکنی. (بیشتر از اینکه چرا خودم مدارم بالا نرفته ناراحت می‌شم نه اینکه طرف چرا مدارش بالاست) یا مثلا دائم به خودم می‌گم ببین فلانی و فلانی اصلا مثل تو نه پول دوره می‌دن نه این همه وقت می‌ذارن برای این حرف‌ها؛ اما ببین چقدر راحت از نظر مالی یا شغلی پیشرفت کردن. (نقص چه باوری باعث این افکار می‌شه؟ یکی شاید باور کمبود باشه. باور به عدم لیاقت. عدم باور به قانون. اینکه باور ندارم که وقتی دارم روی خودم کار می‌کنم لاجرم موفق می‌شم؛ بلکه همه‌ش مثل آدم‌هایی که شک دارن، دارم چشم می‌دوانم و نگرانم که چرا وقتی بقیه رو خودشون کار نمی‌کنن دارن موفق می‌شن)

    * مسئلهٔ دیگه‌ای که واقعا از مسیر خارجم می‌کنه و حس بسیار بدی بهم می‌ده، برخی از رفتارهای دخترم هست. (مثل استاد که می‌گفتن بعضی جاها نمی‌تونن به همون روونی که در مورد بقیه امور فکر می‌کنند، در مورد مایک هم آسان گیر باشند، من هم با اینکه می‌دونم دارم اشتباه می‌کنم، ولی بعضی جاها به دخترم سخت می‌گیرم. و اگه سخت هم نگیرم، حس خودم بد می‌شه این‌قدر که فکر و خیال می‌کنم. ( دلیل این رفتار: من هنوز گرفتار باورهای مذهبی هستم و از اون بدتر من گرفتار حرف مردمم. از نظر خودم بعضی از رفتارها یا پوشش دخترم نه تنها مشکلی نداره؛ بلکه کاملا هم درسته؛ اما من فقط به خاطر حرف مردم باهاش مخالفت می‌کنم و ازش می‌‌خوام که عرف رو رعایت کنه. حرف مردم، حرف مردم و امان از حرف مردم)

    * مشکل دیگه‌ای که در من هست اهمال‌کاری و پشت گوش انداختن کارهاست. همون تمرینی که استاد تو جلسه اول عزت نفس بهش اشاره می‌کنند. من هفته‌ها طول می‌کشه تا تصمیمم رو عملی کنم و گاه سرآخر هم عملی نمی‌کنم. الان چندین ماه است که تقاضای اضافه حقوق کردم و مدیرکل گفته بیا حضوری صحبت کنیم و من عقب می‌اندازم که البته تو این مورد خاص ترس از حرف مردم، ترس از قضاوت دیگران و ترس از نه شنیدن هست. و در مسئلهٔ سریع انجام ندادن کارها نمی‌دونم چه باوری‌م مشکل داره؟ در حالی که من اصلا انسان تنبلی نیستم. البته الان خیلی بهتر شدم. توی فامیل معروف بودم که کارهام رو دقیقه نود انجام می‌دم. الان حدود هفتاددرصد تغییر کردم، اما هنوز هم سمج نمی‌شم که کار رو سریع برم سراغش.

    * یه رفتار که آرزومه عوض بشه و همین امروز بعدازظهر دیدم که شاید فقط چند درصد بهبود پیدا کردم، حضور در جمع غریبه است. قبل از آشنایی با استاد به چند مشاور مراجعه کردم و همگی گفتن این رفتارت ناشی از شکستیه که خوردی و تبدیل شده به فوبیای اجتماعی، اما من فوبیا‌و … این عبارات و واژگان شیک و خوشگل رو قرار نیست بپذیرم. باید این رفتار من تغییر کنه. من هر موقعیتی که جدید باشه یا جای جدید هم نباشه، پیش افرادی که شاید هر روز می‌‌‌بینمشون یا پیش اقوام به شدت ضربان قلبم بالا می‌ره، لرزش دست و صدا پیدا می‌کنم و این بسیاااار آزارم می‌ده. (شاید این هم از عزت نفس باشه و این‌ها همه نشونه‌ایه که من باید به جای دورهٔ جدید دورهٔ عزت نفس رو که الان یک سال هست خریدم، ولی چیزی مانع می‌شه تا به درستی برم سراغش، شروع کنم)

    * در مورد عقاید مذهبی یقین دارم که باگ‌های وحشتناک پنهانی دارم که الان خودش رو نشون نمی‌ده. بابد به موفقیت مالی خوبی برسم تا اون باورهای مذهبی سر از خاک بردارن. باید پول خرید ماشین لوکس، مسافرت لوکس، خرید مازاد بر نیاز و کلا زندگی به سبک تقریبا بالاتر از رفاه عادی رو تجربه کنم، اونوقت ببینم همه‌ش نگران هستم که واااای خدا ازم راضی نیست که چنین زندگی دارم یا نه؟ باید بتونم برای یه سفر معمولی به کیش صد میلیون خرج کنم، بعد ببینم خودم رو سرزنش می‌کنم که اسراف شد یا نه؟ الان که معلومه می‌گم خدا هم راضی نیست که در شرایطی زندگی کنیم که شایسته انسان نیست، کار زیاد، پول کم و. …. الان مشخصه که یقین دارم خود خدا هم می‌گه اگه از این شرایط بیرون نیای کفران نعمت کردی. شاید سیدعلی خوشدل عزیز که راحت رقم‌های بالاتر درآمد رو تجربه کرده، بتونه از باگ‌های مذهبی‌ش بگه، اما من اگه الان بگم نگرانم که خدا راضی نباشه که من ثروتمند بشم، حس می‌کنم خود خدا بهم می‌گه: تو غلط کردی که می‌گی من راضی نیستم(استیکر خنده) اگه عرضه داری برو ثروتمند شو، گناهش رو گردن من ننداز. پس در مورد باگ‌های مذهبی‌م اگرچه یقین دارم مثل علف هرز دست و پای رشد من رو گرفته، اما ترجیح می‌دم که بعد از رسیدن به یه تارگت مالی صحبت کنم.

    فکر کنم دیگه باید از روی صندلی داغ بلند بشم. چه خوش خیال بودم که فکر می‌کردم من که خیلی اوکی هستم، تقریبا هیچ چیز من رو به هم نمی‌ریزه.

    از میان همهٔ آنچه که گفتم، فکر می‌کنم حرف مردم بزرگترین مشکل زندگی من باشه. تایید مردم باگ بزرگیه که باید حلش کنم.

    هر چی دیگه یادم اومد، زیر همین کامنت برای خودم می‌نویسم که برای خودم باقی بماند.

    در پناه حق باشید!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      Nafis گفته:
      مدت عضویت: 1315 روز

      سلام زهرای عزیزم ،

      جانا سخن از زبان ما می گویی .

      امان از حرف مردم که امام را بریده آنقدر حرف مردم برام مهم بود که حتی توی سایت اسمم را نمی نوشتم اما خدارو شکر این تابو را برای خودم شکستم و اسمم را نوشتم تا یک کار عملی کرده باشم ،و در واقع تا وقتی تو ایران بودم نتونستم حتی چادر را کامل کنار بگذارم برای اینکه خانواده خودم،خانواده همسرم و…ناراحت نشن و حرفی نزنند. اما دیگر غیر مهمانی چادر سر نمی‌کردم و این برام یک پله پیشرفت بود الآنم روسری ام را سر میکنم راستش هنوز قانع نشدم برای نداشتنش، در واقع منم باور های سفت و محکم مذهبی دارم که همون ها جلوی درآمد داشتنم را گرفته چه برسد به پولدار شدن .

      صندلی داغی که روش نشستی یادآوری خوبی برای من که دقیق تر رو خودم کار کنم .

      بوسه باران عشق الهی نصیبت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        زهرا نظام الدینی گفته:
        مدت عضویت: 2648 روز

        نفیسه عزیزم

        چقدر به هم شبیه هستیم و چقدر جالبه که تو این سایت هم‌ارتعاش‌ها همدیگر رو پیدا می‌کنند.

        حقیقتا حرف مردم پاشنه آشیلی هست که اگه حلش نکنیم رفتن به مرحلهٔ بعد برامون غیرممکن می‌شه.

        من بزرگترین قدم زندگی‌م رو زمانی برداشتم که یه تنه (من و خدا) در برابر یه لشکر مخالف ایستادم و با چشم خودم دیدم که وقتی دیگه هیچ کس برام اهمیت نداشت، هم شجاع‌تر شدم و هم اینکه به ناگهان ورق برگشت و تمام اون‌هایی که در برابرم بودند، کنارم قرار گرفتند؛ ولی جالب بود که دیگه برام مهم نبود که تو اون موضوع خاص من رو تایید کنند یا نه؟

        هر چه هست اگه بتوانم برای همهٔ کارهام همینگونه شجاعت به خرج بدم و خودم رو از قضاوت مردم برهانم. به یقین راه موفقیت برایم کوتاه‌تر و لذت‌بخش تر خواهد شد. برای تو دوست عزیزم هم شیرینی چنین رهایی رو آرزو می‌کنم.

        تحسینت می‌کنم که تونستی با اسم واقعی خودت توی سایت وارد بشی و پیشنهاد می‌کنم برای قدم بعدی و برای شکستن ترس از حرف مردم تصویر زیبایت رو هم توی پروفایلت نصب کن. روزی که من عکس پروفایلم رو اضافه کردم حس پیروزمندانه‌ای داشتم. پیروزی بر نفسی که از قضاوت هراس داشت، پیروزی بر نتوانستن‌ها.

        با همین قدم‌های کوچک امتحان کن و از همین برنده‌شدن‌های کوچک لذت ببر که بی‌شک تو لایق بهترین‌ها هستی.

        زندگی‌ت سرشار از خدا!

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          سمانه جان صوفی گفته:
          مدت عضویت: 2155 روز

          سلام

          قلبم پَر کشید به سمتت زهرا جانم.

          داره آیه 35 سوره ی زیبای نور پخش میشه.

          برای تو هست

          برای من هست

          برای هر کسی که تو این فرکانس حضور داره هست…

          چقدر قشنگه خدا…

          نور سماوات و الارض…

          در مورد پروفایل کاملا تحسینت میکنم برای این باور عالی.

          دقیقا وقتی خواستم پروفایل بذارم تا اینکه موفق شم زمان برد، اما شد، اینکه یه روزی با اسم و فامیل خودم کامنت نوشتم، با عکس خودم فعال تو سایت کاملا حرکتِ عزت نفسی محسوب میشه.

          خوشحالم که انجامش دادم…

          یادمه یه فایلی استاد گفتن خودتون باشین، راحت باشین و با اسم حقیقی تون بیان، این شجاعت میخواد…

          الان دارم فکر میکنم اولش چی سخت بوده که با اسم فارسی و کامل خودم نبودم؟ عکس خودمو نذاشتم؟

          همینکار رو برای اینستاگرام راحت تر انجام میدیم تا اینجا، چرا؟

          مهم نیست، کلا هر چی شبکه اجتماعی و پیام رسان خارجی و داخلی داشتم پاکسازی کامل شدن تو موبایلم. تلگرام آخرین عضو این خانواده بود که حذف کرده بودمش اونم چند روز پیش دیلیت اکانت کردم فرستادمش بره در پناه خدا باشه.

          الان پاکِ پاکم از اعتیاد شبکه های مجازی و پیام رسان هاش…

          چند روز پیش یکی از اقوام میخواست لوکیشن بفرسته گفتم هیچی ندارم، گفت چرا، گفتم دوستشون ندارم…

          در مورد حرف مردم نوشتی به عنوان پاشنه آشیل…

          بله، منم ترس از قضاوت دارم.

          اینکه مطلوب و محبوب جلوه نکنم…

          نکن خب، چی میشه مثلاً؟

          هیچی

          ولی تا حالا درک کنم این هیچی رو زمان میبره، روند تکاملی ام رو باید طی کنم تا خوب شیر فهم شم کار و زندگی خودتو جلو ببر انقدر به نظر و حرف دیگران اهمیت نده…

          زهرا جانم، امروز پاسخ رسید دستم که دلیل ناملایمات این اواخر که داشت میزد به همه چیز و آلوده شون می‌کرد مبحثِ عزت نفس هست…

          همین ترس از قضاوت و نظر مردم هم تو دل همین عزت نفسه.

          استاد بارها گفتن اول هر چیزی عزت نفس بعد چیزهای دیگه…

          من درک نکردم

          الان که داره آسیب میزنه به نتایج دیگه ام، تازه دوزاریم افتاده که کجای کاری سمانه جون…

          داری از عزت نفس، ضربه میبینی…

          ماچ به روی ماهت زهرا جان.

          در آغوش خدا باشی همیشه عزیزم.

          خدایا سپاس گزارم ازت برای زیبایی هایی که میاری جلوی چشم هام و در مسیرم.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            زهرا نظام الدینی گفته:
            مدت عضویت: 2648 روز

            سمانه قشنگم

            چقدر زیبا حلاجی می‌کنی و مشکلات رو بیرون می‌آری. واقعا گاهی فکر می‌کنم استاد چه ذوقی می‌کنند وقتی شاگرداشون رو می‌بینند که چنین توانمند به خودشناسی می‌پردازند.

            حقیقتا خودمون بودن، سخت‌ت ین کار دنیاست.

            خودمون‌بودن و توجه نکردن به نظرات و قضاوت‌های مردم و کار رو برای خوشایند اون‌ها انجام ندادن همون اخلاصه که می‌گن اگه چهل روز با اخلاص کامل رفتار کنی، حکمت از قلبت بر زبانت جاری می‌شه و ما نمونه‌هاش رو توی این سایت می‌بینیم. حرف‌های استاد، قلم مریم جان، یاددداشت‌های بچه‌هایی مثل خوشدل عزیز، همه نشان از جاری‌شدن حکمت از قلب بر زبانشونه و تنها دلیلش اینه که اون‌ها بیشتر تلاش کردند که در معرض دید یک نگاه باشند و آن هم نگاه خدای مهربان است.

            پیداکردن این مدار حتی از در مدار ثروت قرار گرفتن هم سخت‌تره؛ اما خوشا کسی که چنین است.

            بهترین‌ها روزی هر روز تو!

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
            • -
              سمانه جان صوفی گفته:
              مدت عضویت: 2155 روز

              کامنت دومم در ادامه ی کامنتِ صبح:

              سلام به همه ی عزیزانم در سایت توحیدیِ abasmanesh.com

              زهرا جانم اومدم با یه خلقِ دیگه توسطِ خودم

              اول بگم که خیلی به خودم افتخار میکنم.

              باید کار کنم روی افکار و باورهام که:

              نتیجه، کوچک و بزرگ نداره، باید سپاس گزار بود بابتش که بیشتر شه.

              سپاس گزارم از خدا برای آزمونِ عزت نفسی که گذاشت سر راهم امروز.

              قبل از آرایشگاه روی چند تا باور کار کردم:

              اهمیتی نداره نظر دیگران در موردِ ظاهر تو چیه.

              بعضیا با تو هم مدار، هم سلیقه هستن.

              بعضیا با تو غیر هم مدار، نا هم سلیقه هستن.

              انتخابِ تو چیه؟

              سبکِ خودمو زندگی کنم.

              واقعا مهم نیست نظر دیگران در مورد ظاهر من چیه.

              مهم اینه خودم حالم با خودم و تغییراتم خوش باشه، والسلام…

              فکر میکنی چی شد؟

              من فکرم عوض شد، جهان برای من عوض شد…

              یه سوال خیلی ساده دیدم، گفتم برای تجربه موهامو کوتاه کردم و تمام…

              اما یه درسِ بزرگ گرفتم و دیدم به چشم…

              آدمها اصلا براشون مهم نیست تو چطوری هستی یا چه تغییراتی کردی.

              تهِ تهش چند دقیقه و بعد تموم…

              حالا منم که میخوام به نظر اونا قدرت بدم یا نه؟

              وقتی تو ذهن و فکرم قدرت رو گرفتم ازشون، اتفاقا نه تنها خجالت نکشیدم از موهای کوتاهم، بلکه حس کردم شیطون تر شدم، اکتیوتر شدم، شادتر شدم…

              این مو نباید برای من باعثِ غرور یا منم منم بشه…

              چون بلنده!

              چون پر پشته!

              خب که چی، خدا داده، یه لحظه هم میتونه بگیره هر چی که بهش وابسته ام یا چسبیدم رو…

              خودم وابستگی رو بُریدم…

              به موهام شاید وابسته نبودم، از قصد خواستم چالش بدم به خودم که ببینم طاقت دارم رفتارهای دیگرانو در برابر تغییرِ غیرِ متعارفمو؟؟

              خانمها موهاشون بلند میکنن گاهی به منطور زیباتر دیده شدن…

              من رفتم تو دلِ این نقطه ی امن…

              خدایا مرسی.

              چقدر بعضی وقتها الکی چیزهایی تو ذهنم بزرگ شدن که اصلا بزرگ و ترسناک نبودن…

              تمرین خوبه

              تمرین بهم یاد میده

              ترس دارم از خیلی چیزها

              اما با همین تمرین ها میرم توی دلِ ترس هام…

              با تمرین، عزت نفسم تقویت میکنم.

              خدایا میدونستم چالشه، میدونستم آزمون عزت نفسه، میدونستم هدایتِ تو بود، میدونستم میخوای یه پله مدارم رو بالا ببری، مطمئن بودم خودتم کمکم میکنی انجامش بدم، امروز باز هم بهم ثابت شد که میشه سمانه، صبور باش، تمرین کن، قدم به قدم با همه ی ترس هات چشم تو چشم میشی و عبور میکنی ازشون…

              میدونم یه روز میام کامنت میذارم میگم تمرینِ آگهی بازرگانی رو انجام دادم، با عشق و افتخار مینویسم برای خودم و شما.

              یه زمانی به چشم و در عمل دیدم مریم جون به عنوان یه خانم، موهاش کوتاهه و کوتاه نگهشون میداره، کاری به قضاوت دیگران نداره در مورد مدل و سبک موهاش، زندگیشو میکنه، رشد میکنه، بهتر و بهتر میشه، بزرگتر میشه…

              اینه که الان الگوی من هست توی خروج از نقطه ی امن…

              مقابله با ترس ها…

              سَرِ قضیه ی موهام، مریم جون دائم تو ذهنم بود، وقتی ایشون تونسته منم میتونم، و شُد…

              یه دلیل مهم دیگه هم داشتم برای ماشین کردن موهام:

              با اینکه پشت موهام کوتاه بود پسرونه، جلوی موهام چتری هام بلند بودن و فرق به راست و چپ شدنشون و حالت گرفتنشون کمی از آرامش و راحتیم رو میگرفت، اینم دلیل روی دلیلای دیگه ام که برو دنبال راحتیِ خودت، ساده تر و راحت تر و شیرین تر …

              زهرا جاااانم، از قلبم میخوام هر وقت میخونی این پیامو تو قلبت کلی نور و روشنی و شادی و سلامتی و آرامش بوده باشه، بعدشم بیشتز شه هر لحظه.

              خدا مرسی ماشین کردنِ موهامو تجربه کردم، باحال بود.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
            • -
              سمانه جان صوفی گفته:
              مدت عضویت: 2155 روز

              سلام به همه ی نازنیانِ سایت توحیدی مون.

              سلام زهرای عزیزم.

              نمیدونم چرا یا چطوری اینطوری شده ولی خیلی خیلی دوستت دارم، به طوریکه دلم برات تنگ میشه.

              وقتی کامنتی نمینویسی کاملا بیشتر حس میکنم دلم برات تنگ شده.

              الان به یادت افتادم، اومدم روی دیدگاه هات برای فایلهای دانلودی.

              و دیدم چه جالب، آخرین کامنتت برای خود من بوده و دیدم چی بهتر از این، همینجا مینویسم:

              ممنونم که تو تکاپوی روزانه ات برای من این پاسخ رو نوشتی.

              اون موقع چیزی نداشتم از قلبم که بنویسم برات، الان دارم.

              چند روز پیش از طریق ایمیل، کامنتت رو روی جلسه اول کشف قوانین زندگی دیدم و خوندم.

              من هنوز دوره رو شروع نکردم، اما کشیده شدم که اون کامنت رو بخونم…

              از خلق هات نوشته بودی…

              چقدر شفاف و خالص نوشته بودی.

              برات لحظه های سراسر آرامش رو آرزو میکنم.

              زندگی هامون فراز و فرود داره از لحاظ های متفاوت چون در راه رشدیم و صد البته جای کار زیاد داریم برای درک و فهم اینکه چه فرکانس هایی داریم می‌فرستیم و چه بازخوردهایی میگیریم.

              برای تو زهرا جان، و دختر نازنینت فاطمه جان از خدا میخوام لحظه به لحظه فرکانس هاتون به هم نزدیک شه با درک و فهمِ خودتون، با عشق و آسانی.

              دیروز با یکی از دوستام صحبت میکردم، اونم در مسیر رشد بود و به تضادهای مذهبی برخورده بود…

              یادِ خودم افتادم، یادِ شما افتادم، یاد آقای رضا احمدی افتادم و یاد هر کس دیگه ای که به واسطه سالها آموزش با باورهای معیوب از اصلِ دین فاصله گرفتیم و به فرع چسبیدیم…

              و بعدش هم خوشحال شدم که خدا نور خودش رو در اختیارمون گذاشت و ما رو وارد مسیر رشد و آگاهی کرد…

              دوستم حرف قشنگی زد:

              گفت میخوام تجربه کنم، خودم بفهمم، اگه عبادتی میکنم یا هر کاری که گفته شده خدا پسندانه است تو تربیت گذشته مون، خودم بفهمم که خوبه، درسته، مفیده و …

              از خدا صحبت کردم باهاش:

              که این خدای جدیدی که خودم به واسطه آشنایی با استاد و آموزش هاشون کم کم پیداش کردم خیلی عشقه، عشقققق…

              بگیر نگیر نداره برام مثل خدای قبلی که با باورهای مذهبی گذشته ام درست شده بود…

              خدای قبلی کجا و خدایی که هر لحظه خودم دارم کشفش میکنم، پیداش میکنم، باهاش رفاقت میکنم، باهام رفاقت داره، عاشق هم هستیم کجا…

              خلاصه که کیف میکنم میبینم و میشنوم آدمها دنبال کشف هستن، خودشون، دیگه ربات نیستیم، چشم و گوش بسته نیستیم، داریم تلاش می‌کنیم…

              یه چیزی میخوام بگم، دوست دارم اینجا به تو بگم اول، البته که بقیه دوستان هم میخونن لاجرم :)))

              من تجربیات جدیدی دارم میکنم، میخوام با خودم روبه رو شم ببینم چی به چیه؟

              قبل عید موهای بُلند و مشکیِ خالص و طبیعیم رو برای تنوع و به دلیل انتخابِ شخصِ خودم هایلایت کردم.

              من علاقه مند و پیگیر رنگ مو نیستم به خاطر آسیبی که به موها میزنه مواد…

              به دلیل تنوع و تجربه، تست کردم، خدا رو شکر.

              مرحله بعد موهامو خیلی کوتاه کردم.

              مرحله بعد جلوی موهامو کوتاه‌تر کردم، که پسرونه تر شد.

              مرحله بعد ناخن هامو ژِلیش کردم.

              من لاک نمیزدم به دلیل باورهای مذهبیم که داشتم، اما کم کم لاک زدم تا رسیدم به ژلیش…

              قبلا فکر میکردم لاک اونم با رنگ های جیغ ناپسنده، من نمیزدم…

              اما الان رنگ های پاستیلی و تابستونی زدم روی ناخن های قشنگم: آبی، سبز، صورتی، بنفش، زرد.

              من عاشق رنگی رنگی هستم تو همه چیز، هر بار رنگهای ناخنامو میبینم دلم ضعف میره از قشنگیشون.

              یه مرحله هم دست زدن و نوازشِ سگ های نازنینم بود.

              یه مرحله غذا دادن به سگ های نازنینم بود.

              یه مرحله نوازشِ گربه جان بود.

              (به دلایل باورهای مذهبی به سگ و گربه دست نمیزدم.)

              و …

              مرحله بعد دیشب یه تصمیمی گرفتم که تجربه کنم:

              با همسرم که فایلهای استاد رو می‌شنیدیم و میدیدیم قبلا، زمانی بود که استاد موهاشون رو زدن و کچل کردن و با عشق گفتن چقدر خوبه و چقدر حسشون خوبه…

              همسر من موهاشون در قسمت جلو کمه، ایشون هم بعد از بارها که گفته بود میخواد کچل کنه یه روز اینکار رو کرد…

              اولش شوکه شدم اونطوری دیدمش، اما به مرور زمان همراهش شدم و الان مدتیه خودم موهاشو با ماشین میزنم و عجب تجربه ی جذابی هم هست برام.

              خلاصه بعد از کوتاهی موهام به کوتاهی و سبکِ پسرونه که خیلی هم عالی بود هم به خاطر شستشوی راحت در حمام، هم فصل گرما، این آرزو در من شکل گرفت یه بار با ماشین بزنم …

              پریشب موهای همسرم رو با ماشین زدم، با شونه ای کوتاه‌تر از همیشه به خواسته ی خودشون و حس کردم چه لذتی میبره از این خلوتی و خنکیِ مو روی سر با این حجم کم…

              دیشب تصمیم گرفتم منم موهامو با ماشین بزنم، کوتاهِ کوتاهِ کوتاهِ کوتاه…

              ایشون برام زد موهامو…

              چند تا دلیل دارم برای خودم که میگم بهت:

              راحتی در فصل گرما، شستشوی راحت تر، تقویتِ موهام تا رشد بهتری داشته باشن، تجربه ی جدید برای اولین بار تو عمرم، ببینم نظر مردم روم تاثیر میذاره نمیذاره مهمه مهم نیست؟ و …

              و الان یهو به چی رسیدم؟

              واسه ابروهام برم آرایشگاه…

              یهو یاد موهام افتادم…

              اوه اوه اینطوری میری ارایشگاه؟

              کله ی مبارکِ قشنگم عینِ کیوی شده:)))

              عاشقتم کیوی جانم(ایموجی چشمهای قلبی قلبی)

              یهو دوزاریم افتاد تو آزمون‌ِ عزت نفس وارد شدم:

              آرایشگاه که روسریتو برمیداری، برات مهمه اونجا واکنش آدما چیه؟

              اونم محیطی که اکثریت میان تا به معیارهای اکثریت زیباتر شن به واسطه رنگ مو، ناخن و …

              اول گفتم روسریمو بر نمیدارم، کار ابرو که نیازی به سَر نداره…

              بعد دوباره دوزاریم افتاد:

              بها

              بها

              بها

              قربانی کردن

              قربانی کردن…

              حاضری واسه تقویت عزت نفست تا کجا بری سمانه؟

              آماده ای؟

              امروز پلنم رو میریزم، خانم آرایشگرم باشه امروز، با کله میرم سالن…

              میخوام روبه رو شم با خودم…

              آخ جون بها دادن در راهِ هدف…

              ترس=نجوای شیطان

              همونجا موهامو کوتاه کردم و خانم کوتاهیِ مو هم همونجاست، اونم منو خواهد دید با سبکِ جدیدم…

              وقتی خدا هدایتم میکنه، وقتی یادِ جسارت و شجاعت استاد و مریم جون و بهایی که پرداخت میکنن برای اهدافشون میوفتم، باعث میشه دلم قرص تر شه و برم توی دلِ ترس و تردیدهام …

              بعدشم با این کله ی نازنین جمعه دعوتیم خونه ی مادرم…

              بعدشم هفته بعد منزل مادر شوهرِ عزیزم…

              خلاصه که تصمیم به انجام یک کار مرحله ی اوله.

              حضور در جمع مرحله ی دومه.

              راضی ام از این چالشِ تپل مپلِ خفنِ هیجان انگیز…

              بعدا میام میگم بهت چی شد، چطوری جلو رفت…

              نمیدونم آماده اش هستم یا نه، اما مطمئنم خدا بهم میگه چیکار کنم…

              یادِ تکلیف آگهی بازرگانی اسناد در دوره عزت نفس افتادم، اونم به شدت نفس گیره اما انجامش آدمو عوض میکنه…

              اون تمرین رو من جلوی مادر، خواهر، همسرم عملیاتی کردم.

              میدونم باید جای غریبه باشه، تا شاخِ غول شکسته شه.

              یکی از جاهایی که باید انجامش بدم، خونه مادر شوهرمه…

              اونجا مقاومت دارم هنوز، گاهی رودربایستی دارم هنوز، گاهی نقاب میزنم هنوز، چون میخوام خوب و عزیز و گوگولی باشم…

              این تمرینِ خودم هم کم نداره استاد جان از آگهی بازرگانیِ شما.

              فشارش بالاست اما من از پَسِش برمی‌آمد.

              چون احتیاج دارم عزت نفسم رو تقویت کنم.

              چطوری سمانه جون؟

              با عمل

              موفق باشی عشقم.

              خودم که با خودم در صلح باشم، جهان با من در صلحه.

              خودم حال کنم با خودم و مهربون باشم با خودم و خودم دوست داشته باشم خودمو، انتقاد و سرزنش و تحقیر نکنم خودمو، جهان هم بهم احترام میذاره.

              زهرا جانم جالبه که تصمیمِ جدیدم در راستای این قسمت از پیامته:

              خودمون‌ بودن و توجه نکردن به نظرات و قضاوت‌های مردم و کار رو برای خوشایند اون‌ها انجام ندادن همون اخلاصه که می‌گن اگه چهل روز با اخلاص کامل رفتار کنی، حکمت از قلبت بر زبانت جاری می‌شه و ما نمونه‌هاش رو توی این سایت می‌بینیم.

              استاد یه حرف قشنگی زدن که گوش دادم:

              سعی کنین زیاد تصمیم بگیرین تو زندگی، چه درست چه غلط عالیه، باعث جلو رفتن میشه حتی تصمیمات غلط باعث میشه بفهمیم چی درسته چی غلط، عضله تصمیم گیری رو باید تقویت کرد.

              خدایا شکرت برای تجربه های جذابم، خدایا شکرت برای موهای خیلی کوتاه و راحتم

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          Nafis گفته:
          مدت عضویت: 1315 روز

          سلام به روی ماه زهرای عزیزم.

          از اولین باری که پیام شما رو در دوره ثروت 1 جلسه 3 که برای عبادت شب قدر تون نوشته بودید خواندم، دقیقاً این حسی که می فرمایید #هم ارتعاش بودن ،هم مدار ی هم فرکانسی یا حس نزدیک بودن به شما را داشتم .

          با خواندن کامنت های خوب سایت از جمله شما زاویه بهتری برای پیدا کردن پاشنه های آشیل ام پیدا کردم،یک پاشنه آشیلی که نگذاشته از جلسه 4 ثروت 1 جلوتر برو و 6 ماه است تو همین 4جلسه موندم. شرک در رزاقیت خداست .امروز خدا هدایتم کرد به خوندن کامنت شما در مورد اقدام به جدایی تون و نتایجتون و بعد دریافت پاسخ از شما دوست دارم یک روز هم من بنویسم چطور شجاعانه از این شرک که رو شد برام بیرون اومدم، و خدا کمکم کند از هر شرکی پاک بشوم .

          پیشنهاد تون در مورد پروفایل هم اقدامی است که دلم می خواهد اما ذهن اجازه نمی‌داد همون حرف مردم اما به امید الله یک قدم دیگر برای غلبه به نفسی که از قضاوت شدن میترسد بر میدارم .

          خدا حفظتون کند ممنون که دست مِهری از دستان پر مهر خدایید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    زهرا آبیاری گفته:
    مدت عضویت: 3155 روز

    سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته عزیز وهمه دوستانم توی سایت وخانواده بزرگ عباس منشی

    سوال :

    چه شرایط واتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته میکنه ؟

    1. توی گرفتن تصمیات بزرگ خیلی نگران نتیجه هستم وتصمیم گیری برام سخته

    2. یکی دیگه از اتفاقها که خیلی بهم میریزم بی پولی است زمانی که وضع مالیم خوب نیست بسیار کلافه وبی حوصله هستم ونگران آینده .

    3.تخریب واسیب زدن به طبیعت خیلی من را آزار .

    4.وقتی ببینم کسی ناحق داره به کسی زور میگه وآزارش میده نمیتونم ساکت بشم .

    5.یکی دیگه از اتفاقاتی که میتونم خیلی آزارم بده وکلا بهم بریزم از دست دادن عزیزانم است .

    6. وقتی توی زندگی به مشکل ویا چالش بزرگی برخورد میکنم نجواها توی ذهنم غوغا میکنن وکنترولش حداقل برای یک روز خیلی برام سخته زمان میبره تا کم کم روی خودم مسلط بشم .

    7.زمانی که ببینم کارها وخوبیهای که انجام دادم ودیده نشده وطرف مقابلم بهم بدی میکنه خیلی ناراحت میشم بیشتر از دست خودم چون به کسی بها دادم که ارزششو نداشته .

    ممنون استاد بابت سوال بسیااار خوبتون که باعث شد بیشتر خودمون رو بشناسیم وروی رفتارمون بیشتر توجه کنیم .والگوها رو پیدا کنیم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  9. -
    هادی برزیگر گفته:
    مدت عضویت: 1629 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام خانم شایسته عزیزم

    سلام دوستان عزیزم

    درمورد سوال استاد من اگه از کسی بخوام کاری انجام بده

    حالا دیرتر انجام بده

    یادش بره

    یا اصلا انجام نده

    من سرپرست مجموع هستم مثلا میگم آقا قبل رفتن فلان جارو نظافت کنید . یا هر کاری شبیه این فردا که میام میبینم انجام نشده خیلی عصبانی میشم.میشه گفت از ن شنیدن خیلی اذیت میشم

    حالا مدتی هست که این جور اتفاقات که می افته سعی میکنم توجه نکنم که بهتر شده ولی در کل اذیتم

    استاد در این مورد راهنمایی کنید سپاسگذار میشم

    درمورد اتفاقات تکرار شونده

    من قبل از اینکه با این سایت پربرکت آشنا بشم مغازه داشتم ومشتری های بسیار داغون به تورم میخورد عین مغازه من همکارام داشتن مشتری های عالی داشتن.این مشتری ها همیشه برای من بودن تا جایی که مجبور شدم جمع کنم.حالا که مدتی هست با استاد آشنا شدم از محصولات شما استفاده کردم میفهمم دلیلش چی بوده

    من باورم این بود که مردم پول ندارن مردم اوضاعشون داغونه و من وظیفه خودم میدونستم که باید من مشکل همه رو حل کنم و جهانم اینو به من ثابت کرد تا جایی که دیگه پولی برام نموند خدایا سپاسگذارم به خاطر قوانین بدون تغییرت

    مورد بعدی

    من سر هر کار نهایت یک سال دوام می آوردم. فکرشو کنید من تا حالا چند تا کار عوض کردم…

    با استفاده از آموزش های شما استاد عزیزم

    خودمو شناختم..وارد شغل مورد علاقم شدم..و خدارو شکر در شغلم موفقم..خدایا سپاسگذارم به خاطر قوانین بدون تغییرت

    مورد بعدی

    من هر چقدرم که حقوق میگرفتم بازم آخرای برج حسابم خالی خالی میشد.این الگوی تکرار شونده رو هم با استفاده از دوره عالی 12قدم حلش کردم.خدایا سپاسگذارم به خاطر قوانین بدون تغییرت.

    چ اون موقع که نمیدونستم قانون چیه چه الان که از شاگردای زرنگ استادم

    مورد بعدی

    رو که با شنیدن این فایل با ارزش متوجه شدم.

    من مدتی هست زیادی سر درد میشم

    واقعا ها چرا ؟! به زودی حلش میکنم . حل شده حسابش میکنم

    استاد عزیزم سپاسگذارم از شما

    واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  10. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2165 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    الگوهای تکرار شونده زندگی من:

    هر چندمدت یکبار ورودی مالیم صفر میشه و خیلی بهم سخت میگذره

    تو هر کاری که وارد میشم بعد از مدتی دلمو میزنه و دیگه مایل نیستم ادامه بدمش

    هرچندوقت یکبار بحث های بی نتیجه با مادرم پیش میاد.

    هربار وارد رابطه عاشقانه ای میشم وابستگی شدید برام پیش میاد

    هربار که خاستم سرمایه گذاری کنم شکست خوردم

    هربار در روابط عاطفی ام یک مدل آدم جذب کردم با یکسری خصوصیاتی که خاسته ام نبوده

    از نظر سلامتی هر از گاهی دندون درد میاد سراغم و‌ ی مشکل دیگه موقتی پیش میاد

    هر از گاهی خیلی بی انگیزه و کسل و ناامید میشم

    هرچندمدت یکبار با یکی از افراد نزدیک زندگیم بحث و قهر پیش میاد مثلا یکبار خواهرم،یکبار خواهرزادم و….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: