پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    شهین شریفی گفته:
    مدت عضویت: 1226 روز

    سلام به استاد عزیز ، و خدا رو هزاران بار شکر برای همزمانی زیستن ما در این جهان و آشنایی با شما . استاد عزیزم من هم چند مورد از الگوهای تکرار شونده مثبت و منفی رو در زندگی دارم که می خوام باهاتون به اشتراک بزارم

    • وقتی که با همسرم دچار یک بحث و درگیری لفظی میشیم به شدت احساساتم درگیر و مضطرب میشم

    • وقتی ایده کار جدیدی به ذهنم میاد اولش به شدت هیجان انگیز و پرشور هستم ولی بعد از مدتی کوتاه که از شروع کردنش میگذره به سرعت دلسرد و کند میشم و به این خاطره یک احساس نارضایتی از خودم رو دارم

    • من استاد گم کردن فلش شدم

    • یه سری افراد هستند به محض دیدن من شروع به درد و دل و بیان ناراحتی هاشون می کنن

    • به عنوان فردی خوش شانس توی فامیل شناخته میشم و هر چند وقت یکبار می‌شنوم که با اسم من توی قرعه کشی ها شرکت می کنن و حس خوب و شادی زیادی وجودم رو می گیره

    • می شنوم که بیشتر افرادی که اطرافم هستن اکثر اوقات طرفدار و دوست دار من هستند و ازم تعریف می کنن

    حالا می خوام از یه سری باورها و ترمز ها ذهنی ام براتون بگم که به نظرم ممکنه تو این اتفاقات تاثیر گذار باشه

    •باور این که خدا بهترین مهره هاش (انسان ها) رو در اطراف من چیده (بهترین پدر ، مادر، همسر ، دایی، برادر ، خانواده همسر و….. )

    • ترمز ذهنی طبیعیه که مردا هر چند وقت یه بار از کوره در برن و اینکه مردی تو رو دوست داره، که کنترل گر تو باشه

    • شاید چون پدرم در بچگی از روی توجه زیاد همیشه کارام رو کنترل می کرد این باور در من شکل گرفته که به تنهایی نمیشه کاری رو شروع کرد و من همیشه به یک اهرم فشار نیاز دارم . و باور دیگه این که زندگی می گذره چرا باید خودم رو به سختی بندازم

    ممنون استاد هیچ وقت اینجوری در مورد مسائل اطرافم فکر نکرده بودم امیدوارم بتونم تمام ترمزهای ذهنیم رو از بین ببرم و دفعات بعد تجربیات زیبام رو باهاتون به اشتراک بزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    میلاد فتاحی گفته:
    مدت عضویت: 1938 روز

    با سلام و ادب فروان خدمت یکایک هم مداری های خودم

    بنده از خیلی از جهات زندگیم روی دور مناسب هست

    الا شغل و منبع درامد که قفل شدم و نمیتونم این گره مثلا ساده رووحل کنم و به یه درامد قابل برنامه ریزی برسم و باعث عدم اعتماد بنفسم شده و تاحدودی ایمانم را تضعیف کرده

    الان 7 ساله ازدواج کردم و بیشتر از6تا شغل رو تجربه کردم در صنف های مختلف

    و هربار به شغلی وارد میشم که عمیقا دوستش ندارم ولی مجبورم به علت نیاز مالی فعلا انجامش بدم

    وهربار که وقت میزارم واسه بهبود افکارم در تله نامیدی گرفتار میشم

    علت اینکه هربار شغلمو عوض میکنم دلیلش این هست که منو حتی با باتوجه به قانون تکامل هم به منبع درامد ثابت نمیرسونه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    محسن حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1223 روز

    به نام خداوندی که به خواسته ی من برای آگاه شدن پاسخ داد و منو به این مسیر الهی هدایت کرد سلام و درود فراوان به استاد عزیزم و خانم شایسته ی بزرگوار

    راستش زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم ولی یه حسی بهم گفت که امشب این متنو بنویسم از وقتی تو این راه قدم گذاشتم بیشتر به اتفاقاتی که تو روزمره پیش میاد فکر میکنم و اونارو با قانون میسنجم الان که گذشته رو مرور میکنم میبینم کاملا حق با استاد و تمام رخدادهای زندگی فقط توسط خودم و باورهام به وجود اومده و وقتی دقیق تر به طرح خداوند نگاه میکنم میبینم که درسته این دقیقا عین عدالته که خداوند اختیار زندگی هر کس رو به خودش داده تا با افکارش زندگیشو خلق کنه و چی از این بهتر وووووای خدای مهربانم من چطور میتونم سپاسگزار این نعمت باشم فقط میتونم بگم شکر بی پایان

    در مورد الگوهای تکرار شونده زندگیم الان که به گذشته فکر میکنم میبینم هیچوقت نمیشد تو یه کار بیشتر از دوسال بتونم باشم و بعد از اون خودم از اون کار بیرون میومدم تا یه کار بهتر با درآمد بالاتری داشته باشم ولی خب نتایج بازم مثل کار قبلی میشد دلیلشو الان میفهمم چون اون کارا برای دیگران بود و وقتی تو حقوق بگیر دیگری باشی همیشه تو یه سطح خاصی میمونی راستشو بخوام بگم انگار از قدیم خواسته هام بزرگ بود برای خودم رویاهای قشنگی داشتم ولی هیچوقت شجاعت شروع کسبو کار خودمو نداشتم تا اینکه با استاد آشنا شدم و آموزه های ناب ایشون کم کم مسیر زندگیمو تغییر داد در حال حاضر که حدود 35 سالمه به لطف خداوند مهربانم دارم کار خودمو راه میندازم دارم تکاملمو طی میکنم حسو حالم عالیه به قول استاد دارم به پیشرفت جهان کمک میکنم دیگه ترسا و دلهره های قبل رو ندارم به خودم گفتم تو یا به خداوند اعتقاد داری یه نداری پس حالا که به حضورش با تمام قلبت ایمان داری بهش اعتماد هم داشته باش تا معجزاتشو ببینی الان یه آرامش خاصی دارم قدم برمیدارمو لذت میبرم خدایا شکر برای حالی که دارم شکرت برای تمام دلگرمی های هر روزی که بهم میدی و هوامو داری بیشتر از همیشه حست میکنم خیلی خوشحالم از کامنتی که گذاشتم ممنون از استاد عزیزم و تمام خانواده ی بزرگ عباسمنش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    فهیمه ومحمد گفته:
    مدت عضویت: 2385 روز

    سلام استاد مهربونم و خانم شایسته مهربون خیلی سپاس گزارم بابت این فایلتون از وقتی که دوره کشف قوانین رو بروزرسانی کردین همیشه به خدا میگفتم خدایا بگو ترمزام چیه ,من متوجه نمیشم ,,این چند روز هم یه موردی که این چند ساله خیلی برام تکرار شده تو روابط بازم بازم برام تکرار شد گفتم خدایا چرا هر دفعه اینجوری میشه ,همه چیز که درست شد خودت بهم نشونه دادی که مسیرم و راهم درسته باز چرا اینجوری شد ,که اومد تو سایت و فایل رو دیدم تا اسم فایل رو دیدم ,گفتم خدایا قربونت برم همون چیزی که دنبالش بودم جوابمو دادی بقیش دیگه به من بستگی داره که بتونم عمل کنم , استاد عزیزم در جواب سوالتون باید بگم ,چیزی که باعث میشه من خیلی عصبانی ,ناراحت احساس بی ارزش بودن احساس اینکه برای کسی مهم نیستم احساس اینکه در حقم بیمعرفتی کرده وبگم چقدر نامرده من اینهمه خوبی کردم بعد اون اینجوری میکنه اینکه عزیزدلم بهم زنگ نزنه و پیام نده ,یا جوابمو نده به شدت بهم میریزم ,تو عقل کل هم پرسیدم اما نتونستم این ترمزم رو بردارم , این الگو زنگ نزدن و پیام ندادن و جوابمو ندادن بارها داره تکرار شده این چندوقته هم شده هر یکماه یه بار واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم ,,این موضوع به این صورته که بعد یه ماه که زنگ نمیزنه و پیام نمیده ,شروع میکنه پیام دادن بهش میگم چرا اینجوری میکنی میگه بخدا نمیدونم ,بهش میگم بابت اینکارت ازت دلخورم میگه حق داری کوتاهی از من بوده چیزی ندارم که بگم ,,تا یه مدت همه چیز خوبه ,زنگ میزنه خودش پیام میده ,همه چیز عالیه اما دوباره همه چیز بهم میریزه اول شروع میکنه زنگ نزدن ,بعدکم کم پیام نمیده ,بعد شروع میکنه جواب ندادن تلفن , قبلا من شروع میکردم از تلفن مامان وبابا خواهر زنگ زدن بهش همیشه هم ناراحت میشد میگفت با گوشی اینو اون زنگم نزن چرا فکر میکنی گوشیتو جواب نمیدم که از گوشی اونا زنگ میزنی ,البته این چندوقت دیگه اینکار رو نکردم به خودم میگم اگه بخواد جواب گوشی خودم رو میده با گوشی یکی دیگه زنگ بزنم فقط خودم رو کوچیک کردم ولش کن ,,تا جواب میداد میگفتم چرا جواب منو نمیدی یه شماره دیگه نمیشناسی جواب میدی ,,هر دفعه هم یه چیزی میگه به این دلیل نتونستم جواب بدم زنگ بزنم ,دروغ هم نمیگه ,,اما این الگو خیلی داره برام تکراررمیشه ,,در صورتی که قبلا خیلی رابطه عاشقانه داشتیم خیلی ,,میدونم خودم با افکارم این شرایط رو درست کردم ,دوره کشف قوانین رو پارسال خریدم به خاطر رفع همین ترمزام اما این ترمز اینقدر حالم رو بدمیکنه که از همه چیز ناامید میشم ,نه حوصله کار کردن دارم ,نه انگیزه ای دارم ,به خودم میگم چرا اینجوری میشه ,میدونم وابستم ,احساس لیاقت نمیکنم ,اما این باور زنگ زدن رو نمیدونم چیکار کنم برش دارم ,,این باور حتی باعث شده دوستامم همینطوری رفتار کنن ,زنگ نزنن و خبرمو نگیرن و پیام ندن, ممنونم استاد عزیزم امیدوارم بتونم با کمک دوره کشف قوانین و این فایلای ارزشمندتون این الگوی تکرار شونده رو حل کنم خیلی دوستتون دارم ️️️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سید سجاد موسوی گفته:
      مدت عضویت: 1483 روز

      سلام فهیمه عزیز،

      برای من هم این اتفاق افتاده که بار ها به به کسی زنگ میزنم و اون جوابمو نمی‌داد و من خیلی ناراحت میشدم و یکی دو ساعت حالم گرفت میشد و زمانی که طرف جواب میداد من بهش میگفتم که چرا جواب نمیدی و بعضی وقتها که جوب میداد و من خیلی عصبانی بودم شروع می‌کردم که تخریب کردن طرف و اون هم گوش رو قطع می‌کرد تا این اتفاق تا سال 1401 پایه دار بود تا این که من از 1401 روی خودم کار کردم و الان سه چهار ماه شده که خیلی بهتر شدم و دارم روی خودم کار میکنم که این رو از وجودم پاک کنم .

      این احساس برمیکرده به بچه گیمون که خانواده با ما بد رفتاری کرده و به ما احترام نمگذاشت و این احساس کم بینی از بچه گیمون هم راه مون هست و باید به خودت بگی که تو ارزش میدی و تو لیاقتش داری که کسی رو که دوست داری بهت زنگ میزنه و نیاز نیست که تو خیلی نگران باشی که چرا جواب گوش تو نمیده .

      از زمانی که من روی خودم کار میکنم هر وقتی که به کسی زنگ میزنم و طرف جوابمو نمیدی به خودم میگم که اون طرف الان در مدار من نیست و این یک نشانه هست که من الان نباید با اون طرف حرف بزنم و از خدا تشکر میکنم که خدایا شکرت که این یک نشان هست که جوابمو نداد و اگر طرف حالش بد باشه و جوابمو بده و زمانی که طرف حالش خوب نباشه و اگر من بهش حرف میزدم حالمون هم خراب می‌کرد پس خدا یا صد هزار مرتبه شکر که هر زمانی که طرف حالش خوب باشه میخوام که به زنگ بزنه .

      برای من اینطور اتفاق می‌افتد چون من الان به خودم میگم که سید تو با ارزش هستی و من میخوام که آدم های به من زنگ بزنه که حالشون خیلی خوب .

      و اگر حالشون خوب نباشه هر چیقدر طرف به من نزدیک باشه خودم الان جواب زنگ شون رو نمیدم چون الان خدا رو شکر خیلی روی این نقطه کار کردم و دارم کار میکنم که بهتر بشه .و هر روز تکرار میکنم که سید تو ارزش مندی و زمانی که احساس لیاقت داشت باشی اون وقت همه چیز به راحتی درست میشه فقط روی خودت کار کن و باور کن که این تو هستی که این اتفاق رو خلق کردی پس فقط خودت میتونی این اتفاق عوض کنی و جاهش چیزی رو که واقعا میخوایی روش تمرکز کنی و باور کن که اون اتفاق می‌افتد اون وقت که همه چیز عوض میشه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        فهیمه ومحمد گفته:
        مدت عضویت: 2385 روز

        سلام اقا سجاد عزیز خیلی نکته عالی گفتین که این احساس برمیگرده به بچگی و رفتارخانواده با ما ,وقتی کامنتتون رو خوندم دوران بچگی و.مدرسه رفتار پدر ومادرم و همکلاسیام اومد جلو چشمم ,,بارها شده که پدر ومادرم بچه های خواهر و برادرش رو به ما بچه های خودشون ترجیح دادن شاید کسی که اینو بشنو باور نکنه که پدر و مادری بچه های دیگران رو به بچه های خودشون ترجیح بدن مارو به خاطر اونا کوچیک کردن دقیقا درسته ازت ممنونم سجاد عزیز بابت این نکته عالی ,اگه براتون مقدوره از تمریناتی که انجام دادین ,باورایی که ساختین کارها رو رفتارایی که انجام دادین در مقابل این ترمز برای اعراض کردن ازش برام بگین ,بازم ممنونم ازتون سجاد عزیز

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          سید سجاد موسوی گفته:
          مدت عضویت: 1483 روز

          سلام خانم فهیه عزیز.

          خوش حالم که کامنتم برات مفید بود .

          خب در دقیقا خانواده من هم منو خیلی قبول نداشتن که ی هروزی تو مدرسه نمره 20 بگیرم. و خوبی من این بود که خیلی بشون اهمیت نمی‌دادم و به خودم میگفتم که سجاد باید ثابت کنی که اشتباه در موردت فکر میکنه و تو یک انسان نرو مالی و هر چیزی رو که بخوای میتونی بدست بیاری و این کار هم کردم که خیلی ها با زبانی فارسی نمیتونه تو مدرسه بیست بگیره و من تو مدرسه المانی بیست گرفتم .

          و هر وقت که احساسی خود کم ببینی میکنم این چیز ها رو بیاد میارم و بخودم میگم که سجاد تو کسی هستی که اون کاری سخت رو انجام دادی که اصلا کسی فکرشو نمی‌کرد و با خودم حرف میزنم و کاری های که خیلی خوب انجام دادم اونها رو به یاد میارم و تکرار میکنم و حسمو بهتر میکنم روی چیزی که میخوام بهشون فکر میکنم و آروم میشم .

          تمرین اول برای اینکه اگر به کسی زنگ زدی و جواب نداد.

          به خودت بگو که فهیه الان اون سری کار و دستش بنده و نمیتونه جوابتو به هر وقت که آزاد باشه خودش بهت زنگ میزنه و سعی کن که احساس تو بد نکنی و و بار و بار بخودت بگو که فهیه درک کن که اون الان سری کار یا تو ماشین ی تو جلسه مهم که نمیتونه جواب بده و سعی کن که اینا رو چندین بار با خودت تکرار کن و به خودت بگو که فهیه الان تو دیگه خیلی بزرگ شودی این حسی بچه گونه رو رها کن دیگه پس.و بخودت بگو که فهیه تو باارزش هستی و بخودت بگو که من اول باید خودمو دوست داشته باشم تا دیگران منو دوست داشته باشه .

          و از امروز بخودت تعهد بده که تا ی هفته به هیچ کس زنگ نزنی و روی خودت کار کن و بنویس و سعی کن که چند مودت از خانوده دور باشی تا از این حسی وابستگی کمی رها بشی .

          ارزو میکنم که همیشه حالت خوب احساسی خوب و اتفاقات خوب برات رقم بزنی و باور کن که تو میتونی و کار های رو که خیلی خوب انجام دادی اونها رو بار بار تکرار کن و تمرکز تو روی چیزی بذار که واقعا میخوایی .

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            فهیمه ومحمد گفته:
            مدت عضویت: 2385 روز

            سلام آقا سجاد عزیز ممنونم ازتون

            تحسینتون میکنم بابت نمره 20 و اون باورهای خوبی که داشتین و تونستین خودتون رو اول به خودتون ثابت کنین و این باعث بالا رفتن اعتماد به نفستون شده ،شما لایق بهترین نتیجه ها هستین ممنونم بابت تمرین و راهنمایی که بهم کردین ان شاالله بتونم تکاملی این مسیر رو طی کنم و نتیجه دلخواهم رو بگیرم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    Life time گفته:
    مدت عضویت: 1706 روز

    سلام استاد خوبم و خانم شایسته ی عزیزم

    وقتی عنوان فایل رو دیدم خیلی برام جالب بود چون از پارسال الهامات من مدام همین الگوهای تکرارشونده ی زندگی من رو به من میگفت

    من 11سال قبل وقتی که 20 سالم بود ازدواج کردم

    و با همون فرکانس هایی که ازدواج کردم دقیقا تا چند سال اتفاقاتی برام رخ میداد که همگی تکرار شونده بود و اما من آگاهی شو نداشتم . اما از پارسال که آگاهی ها در این باره بمن داده میشد فقط خودم از تعجب انگشت به دهان میشدم که عه ببین راست میگه دقیقا اون اتفاقی که ده سال قبل رخ داده بود باز دو سال پیش به یک شکل دیگه رخ داد

    خیلی مهمه کشف اون باورهایی که دارن در ضمیر ناخودآگاه ما کار می کنند و ما وقتی که در حال گذروندن زندگی مون هستیم چون اون باورها ریشه ای و عمیق شدن مدام از فکر ما میگذرن و بقول شما اونا دارن کار می کنند

    و من بلطف الله با حرکت و عمل گرا شدن تواین مسیر متوجه میشم هرچقدر تغییرات شخصیتی به خودم میدم و با تکامل پیش میرم ، هرچقدر فرکانسم یا سطح انرژی اسمش رو بزارم بالاتر میره هرچقدر وارد مدارهای بالاتری میشم باز اون آگاهی ها میان و میگن این اتفاق الان مال اون الگوی تکرارشونده است و من پیغام این گفته شدن به خودم رو میفهمم پیغامش اینه که تو دیگه از این الگو رها شدی تو از مداری که این اتفاقات داخلش بود خارج شدی …من اینطور درکش کردم . من وظیفه دارم در هر قدم با الهامات و هدایتهای خداوند حرکت کنم قدم به قدم پیش برم مدام خودمو تغییر بدم هرروز آگاه تر هرروز مثبت تر هر روز لایق تر هر روز عمل گرا تر ، اونوقت خود به خود من وقتی دارم با هدایت الله پیش میرم به من گفته میشه و میفهمم که این اتفاق چی بود چرا رخ داد و ناشی بود از کدوم باور

    هرچقدر بیشتر پیش میریم باور بهتری نسبت به لیاقت هامون ارزش هامون پیدا می کنیم

    یا مثلا خدا زمان هایی ایجاد میکنه که بشینم تمرکزی روی باور لیاقت و ارزشمندیم کار کنم

    بعد خود به خود اون الگویی که ناشی از باورای عدم لیاقت بود دمشو میزاره رو کولش میره پی کارش

    هرچقدر استاد میرم جلو باز بیشتر میفهمم که هرکسی سرجای درست خودشه

    چقدر ریییز به رییییز باورام منو تو موقعیتای خاص قرار میده باادمای خاص هم فرکانسم میکنه

    پس هرلحظه بیشتر میفهمم که بعد از دوازده سال کارکردن رو خودم . بازم چیزای بسیاری وجود داره که باید بدونم .

    و اما

    پاسخ سوالات :

    چه اتفاقات و شرایطی در زندگی شما قوی ترین احساسات رو در شما برانگیخته می کنه احساسات مثبت یا احساسات منفی

    جوابی که به این سوال میدم . این هست که من با دیدن افراد مشکل دار و بیمار و یا فقیر و با بی مهری افراد خیلی بهم میریزم در واقع این احساساتم به من کمک کرد که بتونم تو این حیطه ها خودمو رشد بدم . چون نیازهرانسانی عشق هست معنویت و رابطه عالی باخداوند هست سلامتی هست ثروت هم هست .

    و البته فکر میکنم همه ادمها اینطور باشن یعنی احساسشون بادیدن بیماری یافقر یا بی مهری

    بد بشه …در اصل این همون تضادی هست که ما رو هل میده به جهت مخالف خودش …اهرم رنج و لذت رو در ذهنمون میسازه

    تا قوی بشیم . محکم بشیم ثروتمند بشیم دلسوزی نکنیم بدونیم هرکسی سر جای درست خودشه

    و در هر جنبه از زندگی به درجات خوب و خوبتر برسیم تا به آنچه حس منفی بهمون میده دسترسی نداشته باشیم

    بله من هم انتقاد اذیتم میکنه . و راه چاره شو این دیدم که خودم آدم منتقدی نباشم تا آدم منتقد سرراهم نیاد

    اما یه باور دیگه من هم مهم بودن حرف مردم هست . و نتیجه ای که میگیرم اینه که من دوست دارم به استقلال کامل مالی برسم و از محیط ها و افرادی که بینشون نتونم خود واقعیم باشم دورتر بشم

    در واقع یادمه تو فایل حجاب گفته بودین هرمحیطی هستین سعی کنید طبق استانداردهای اون محیط باشید و بنوعی هنجارشکنی نکنید

    طرد شدن بله ، تشکر نکردن بله ، در اصل تک تک اینها که فرمودین فکر می کنم در همه آدم ها هست و من اگر بفهمم که شخصیت طرف مقابل اینطوریه ، ازش دور میشم اما ممکنه گاهی طرف مقابل در شرایطی قرار گرفته و اون رفتار رو کرده

    پس بقول شما یکباررخ دادنش چیزی نیست و توجه نمیکنم .

    و اما چیزی که درونم هست و خیلی فراگیره کمال گرا بودن توهر جنبه از زندگیمه این که بگم که تاوقتی فلان موقعیت و فلان شرایط پیش نیاد من فلان کار رو نباید بکنم و این قصه حتی درباره سلامتی هم در پس ذهن من شکل گرفته که تا وقتی مثلا خونه مستقل نخرم به استقلال مالی نرسم من سلامتی کامل رو نخواهم داشت اینا مخفی بود در باورام و بالطف خداوند ما باید مدام روخودمون کار کنیم تااینها کمرنگ تر بشن چون باور یکشبه نیومده یکشبه هم نمیره و کمال گرا بودنم تا حدیش خوبه چون ادم رو وادار به حرکت و پیشرفت و رشد میکنه اما باید خودمون متعادلش کنیم وگرنه از مسیر خارجمون میکنه

    در کل به نظر من همه این تضادها برای ما خوبن چون تو دلشون ده ها پیام و درس واسه رشد هست ، البته برای کسی که به آگاهی رسیده و میفهمه که این اتفاقات به ظاهر نامناسب بقول خودتون یک بسته ای هست یک هدیه ای که داخلش قراره خیلی خیر و پاداش برامون درش باشه و بهترین پاداش ها از آن کنترل ذهن کنندگان است .

    سپاسگزارم

    6 دقیقه بعد از نوشتن این کامنت رفتم اینستاگرام و در استوری یکی از افرادی که فالو کردم کلیپ پرش فردی از ارتفاع بلند دیدم که به دریاچه ای پرید

    اینو یه نشونه دیدم تا بیام و بنویسم استاد من برای تموم ترس هام تونستم راهی پیدا کنم مثلا من تو یک شهر دیگه شب تنها داخل خونه موندم چند شب و حتی در رو قفل نکردم پنجره هم باز بود و نرده داشت اما توری نداشت و ترس تنها موندن یا ترس از دزد رو برطرف کردم بارها طلاهامو گذاشتم تو کشو و رفتم و قفل نزدم به درها

    اما یکی ترس از ارتفاع دارم یکی ترس از حیوانات وحشی این دو تا ترس رو نمیدونم چکارشون کنم

    اون باری که رفته بودین باخانم شایسته نزدیک اون کروکدیل ها من اگربودم نمیرفتم یا اونکه پریده بودین از هلی کوپتر انگار …من بودم اصلا نمیرفتم یااون قسمت رفتین راک سیتی اون پل که خیلی تکون میخورد من بودم رد نمیشدم

    اگر ممکنه درباره این ترس ها صحبت کنید چون واقعا حس منو منفی می کنند

    من باورم اینه ادم عاقل کارخطرناک نمیکنه مثلا پرش از ارتفاع رفتن نزدیک کروکدیل یا مار یاهرچی یا حتی چرخ و فلک های بزرگ …اینا برام خیلی ترس داره

    یک بار سال 96 من فایل یک استاددیگه رو گوش میدادم اونروز باشمااشنانبودم ایشونم گفته بودن نترسید و وارد ترساتون بشین تو اصفهان یه تله سیژ بود ناژوان من رفتم بعد نمی ایستاد فقط سرعتشو کند میکرد توحرکت باید سوار میشدی جلوشم فقط یه نرده بیشتر نبود خلاصه من رفتم اما هنوز بعد 6سال یادم می افته موی تنم سیخ میشه که چه حرکت بی عقلانه ای زدم !!

    شوهرمم کلا پایه ست یعنی اون نمیترسه یعنی هرکار بگم میگه باشه بریم. یکبار سال 92 رفتیم نمایشگاه مار و کروکدیل البته من به قصد نمایشگاه پروانه ها رفتم ولی اون بسته بود نمایشگاه مار باز بود شوهرم به زور گفت بیابریم رفتیم خلاصه هی دست میزد به مارها بعد اون اقا مسئولش به شوهرم گفت به این دست نزن وگرنه از هستی ساقطت میکنه !!

    منم مدام میگفتم بریم بریم بریم

    خیلی دوست دارم نترسم از هیچی اما بعضی چیزها بنظرم عاقلانه نیست که آدم نترسه ازشون و یک جور حماقت هست که آدم بترسه

    یا مثلا فایل مانند ابوموسی نباشیم گفتید مثلا افرادی میرن کارای خطرناک می کنند و اگر بمیرن هم توراه علاقه شون مردن من یک کم تو کتم نمیره میگم خب این سلامتی و فرصت زندگی و عمر به ما داده شده و نباید در کارای غیر منطقی به خطر بندازیم خودمونو برای همین یک سری کارها که برخی افراد می کنند به عقیده من درست نیست .

    ممنون از فایل عالی تون و در پناه رب العالمین باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    محمد و آتنا گفته:
    مدت عضویت: 1246 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام استاد عزیزم سلام به مریم خانم محترم استاد سپاسگزارم واقعا با این فایل عالی من الان که دارم این کامنتو مینویسم جلسه نهم از دوره بی نظیر قانون آفرینش هستم این دوره یک دوره عالیی برای من بود و خیلی از باورهایی که داشتم رو خدادوشکر حل کرد و این باورهایی که دارم مینوسم رو هم هنوز دارم و کاملا برطرف نشده البته دوره کشف قوانین رو به تازگی خریدم و البته در شروف اینم که روان شناسی ثروت یک رو هم بخرم خب بریم سراغ اولین باورم که فک میکنم پاشنه آشیلم هست خرابی ماشینم هست که فک میکنم حداقل هر ماه یک بار به تعمیرگاه مراجعه میکنم یعنی جوری حساس هستم که زمانی که رانندگی میکنم گوشم به صدای ماشینه خوشحال میشم دوستان و استاد عزیز راهنماییم کنن

    دومین مسعله که هست بی احترامی نزدیکانم و شاید غریبها باشن که واقعا ناراحت میشم اینم هست که خیلی خیلی بهتر شدم با قانون افرینش ولی بازم هست

    سومین مسعله ای که هست مریضی اطرافیانم هست این هم عالی روی خودم کار کردم و کمرنگ شده ولی هنوز هست

    اینا چیزهایی بود که تو خودم امروز پیدا کردم سپاس گزار میشم راه کار های دوستان رو بخونم

    فعلا خداحافظ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    احمدرضا فتاحی گفته:
    مدت عضویت: 1576 روز

    سلام به استاد عزیزم

    من مدتیه که یه کسب وکار تو حوضه پرنده(کبوتر) شروع کردم و توی این چند روزه اخیر به این نتیجه رسیدم که هر چند وقت یه بار تلفات زیادی میدن پرنده های من. به شکلی که اگر این تلفات نبود کسب و کار من شاید چند ماه پیش به سود رسیده بود ولی العان هیچ فرقی با دو سال قبل نکرده العان که این فایلو دیدم یه جرقه ای توی ذهن من زده شد . یعنی چطوره کسایی که پرنه هارو به عنوان تفریح نگه داری میکنن و اون هم به تعداد بالا چرا به اندازه من تلفات نمیدن .اون اشخاص رو هم میشناسم حتی از دوستانم هستن .و با فکر کدن به این موضوع فهمیدم که نکنه این باور توی ذهن من باشه که تمام کسایی که استانداردهای بزرگی توی ذهنشون داشتن و به جایگاه های بالایی رسیدن مثل ایلانماسک .جف بزوس و… در اوایل کارشون شکست خوردن .زحمت کشیدن .بیخوابی کشیدن چندروز پشت سر هم کار کردن تا به این نتایج رسیدن

    .یک لحظه نگاهی کردم به اون گوشه کنارهای ذهنم و دیدم که این باور مخرب هم توی ذهن من هست که ترمز شده. و از کجا به وجود اومد بیوگرافی های مختلف توی یوتوب کتاب ها فیلم و سریال ها شنیدن از بقیه وووو… و العان به وضوح دارم میبینم توی زندگی و کار خودم که دارم به شدت زجر میکشم پرنده هام میمیرن و میگم اشکال نداره من کم نمیارم من تسلیم نمیشم میرم کار سخت ساختمونی انجام میدم پول به دست میارم و میریزم توی کارم و دوباره یکم میرم جلو و بعد اتفاق های تکرار شونده.و.( شکست)

    العان که فکرش رو میکنم میبینم که(( زندگیم قشنگ مثل فیلم های سینمایی شده که با سختی و بدبختی به یه جایی رسیدن و بقیه هم گفتن واقعا حقشه این همه زجر کشید بد بختی کشید باید هم به این جا برسه ))

    العان که فکرش رو میکنم میبینم که من هم بدم نمیاد به این شکل موفق بشم که همه بگن تو حقته تو خیلی زجر کشیدی تسلیم نشدی کم نیوردی و…

    و امروز این باور مخرب و محدود کننده رو در خودم پیدا کردم (هرکس میخواد بشه جف بزوس باید خیلی خیلی زجر بکشه ) و. توی این دوسال شدید ترین ترمز شده توی کسبو کارمن

    و در جواب به این سوال

    چه شرایط و اتفاقی توی زندگی قوی ترین احساس رو در من بر انگیخته میکنه ؟

    1. زمانی که احساس میکنم به من ظلم شده .که این رو هم خودم به وجود اوردم.. با تحمل کردن یک فرد یک جایگاه یک شرایط و با تغیر ندادنش چون من باید سختی بکشم تا به .. برسم .. اینا رو همش با نوشتن این کامنت دارم متوجه میشم

    2.زمانی که احساس میکنم دارم برای پدر و مادرم زحمت میکشم و این شغل رو انتخاب کردم تا بتونم از لحاظ مالی هم به اونا و هم به خودم کمک کنم ولی اونا هی منو سرزنش میکنن که بابا این هم شد شغل شد زندگی کی با کبوتر بازی به جایی رسیده که تو دومیش باشی ولی من چون که شما گفتید از هر شغلی میشه ثروتمندشد به شرط این که مورد علاقتون باشه عشقتون باشه این شغل رو انتخواب کردم .

    و میتونم اینجوری خودم رو اروم کنم که اونا که نمیدونن چی تو سر منه بعدا که موفق شدم خیلی هم خوشحال میشن

    3.زمانی که خیلی احساس تنهایی میکنم و فکر مینم هیچ کس کمکم نمیکنه توی کارم و خودم باید به سختی کارم رو پیش ببرم .من دارم به خاطر خانوادم زجر میکشم اصلا کمکم نمیکنن ووو..

    ولی میتونم اینجوری خودم رو اروم کنم که مگه خدا برای من کافی نیست مگه خدا فرمانروای کیهان نیست پس من چرا شرک میورزم و انتظار دارم کسی به من کمک کنه

    4.و زمانی که پرنده هام تلف میشن حالا به خاطر بیماری حادثه یا هرچی .

    دوستون دادم استاد عزیزم و دارم روی خودم کار میکنم

    و هر روز یه بهبود کوچیک توی خودم ایجاد میکنم تا بتونم پیشرفت کنم و به همه اونایی که مسخره ام کردن سرزنشم کردن که بابا ول کن این مسخره بازی رو عباسمنش برای منافع خودش میگه این چیزارو_ کی با فروش کبوتر به جایی رسیده ووو .که اشتباه میکنن

    نه به خاطر این که چششون رو در بیارم به خاطر این که بگم اونا هم میتونن به ارزو هاشون برسن

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    الهام و محمد گفته:
    مدت عضویت: 3330 روز

    سلام دوستان

    محمد هستم:

    استاد سه تا فایل اخر شما بشدت حاوی الهاماتی بود که من بهش نیاز دارم.الان به همراه همسرم الهه توی قدم دوم هستم و واقعا که این دوره بی نظیره.

    اولین کامنتی که دوست دارم توی سایت بذارم و امیدوارم بتونم برای همه مفید باشه:

    خیلی فکر کردم و دیدم سالیان ساله که با قانون جذب اشنام اما مداومت توی عمل به قانون و کار کردن روی خودم نداشتم و چقدر که الگوی تکرار شونده منفی دارم و الان دارم متوجه این الگوها میشم و میخوام روشون کار کنم و رفته رفته تغییرشون بدم.

    بزرگترین الگویی که توی زندگی من تکرار میشه وام و بدهی هست.این الگو توی 10 سال گذشته زندگیم مرتبا تکرار شده. مثلا توی یکسال اخیر به لطف خدا تونستم درامدم رو 3 برابر کنم اونم با تغییر باورهام. با اینکه صنف کاری ما بشدت به خاطر مسائل اجتماعی ایران بازار بدی داشت من به عدد مطلوبی با اینکه کارمند هستم با همون کار فقط و نه شغل دیگه ای برسم، اما موضوع این بود که بدهی ها هم اضافه شدن…

    کلا من ادمی هستم که هرچند سال یکبار با یه اتفاق ساده حتی اگر همه بدهی ها رو پرداخت کرده باشم بازهم بدهکاری و وام میاد صاف تو زندگیم میشینه و اعلام حضور میکنه. جالبه که من دارم درامدم رو اضافه میکنم اما بازهم بدهی ها اضافه میشن و هنوز سوراخ های سطلم رو نگرفتم.خیلی سعی کردم با منطق فکر کنم اما یکی دوماهه متوجه شدم با هیچ کار فیزیکی نمیتونم جلوشونو بگیرم حتی با اضافه کردن درامدم هم نشد که نشد. نکته همینه حتی درامدم هم اضافه کردم اما انگار سطل من بدجور سوراخه.

    مساله بعدی خرج های غیرمترقبه هستن. یادمه اسفند 1401 عدد خیلی خوبی درامد داشتم و عالی بود اما انقدر مخارج عجیب بوجود اومدن که این پولی که باید قسمت زیادیش برای من میموند از دستم رفت و وقتی میشینم و به مخارجم نگاه میکنم اصلا منطق ندارن.

    میدونید این تضادها بهم توی یکماه گذشته ثابت کرد که دیگه تقلاهای فیزیکی فایده ای ندارن. شما اگر استاد سرمایه گذاری و حسابداری باشید و پولتون رو توی ده تا گاوصندوق بگذارید تا از دست نره اما باور مناسبی نداشته باشید از دستتون میره و اگر هیچ بویی از کسب و کار به شکلی که بین عموم مردم جا افتاده نداشته باشید اما باورهای مناسبی داشته باشید با کوچکترین کاری و به شکل خیلی معجزه اسایی روز به روز به پولتون اضافه میشه.

    چقدر که من هوشمندانه توی یکسال اخیر حساب و کتاب میکردم اما بازهم بدهکاری میومد سراغم. تاکید میکنم من حجم ورودی پول به حسابم خیلی مناسب تر از یه کارمند خوب توی جامعه هست اما هیچوقت این پول نموند برام.

    دوستان نمیدونم شما چقدر درگیر همچین مساله ای هستین اما راه اصلاحش اقدام فیزیکی و نرم افزار حسابداری و نوشتن مخارج و مدیریت دقیق حساب ها نیست.راهش تغییر باورهاست. مطمئن هستم توی قدم 12 میام و این کامنت رو خودم جواب میدم و میگم چطوری این مشکل رو از زدگیم حذف کردم.

    شاداب باشید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    سعید گفته:
    مدت عضویت: 2077 روز

    ای که با نامت جهان آغاز شد…

    سالهاست که در پی پیشرفت مالی بودم. در این هزارتو پیچ در پیچ گیر کرده بودم و این کلاف سر در گم در دستانم بود… نمی دانستم از کجا شروع کنم. پس از تلاش فیزیکی شروع کردم. کارهای مختلفی را تست کرده ولی انگار روند سینوسی را از من ساخته اند. از وقتی شروع به انجام کاری میکردم تا به نتیجه رساندنش مدت کوتاهی طول می کشید و انقدر نرم و تکاملی این اتفاق می افتاد که من همه چیز را فراموش می کردم‌‌.. بازهم نرم و طبیعی به همان ادمی که بودم برمیگشتم. همان مکان قبلی. همان سردرگمی. همان هزارتو….

    به معنای واقعی و با تمام وجودم نمیدانستم مشکل از کجاست. احساس عجز و ناتوانی داشتم!!! روزها ، هفته ها و ماه ها و سالهای زیادی با ارزوی استقلال مالی گذشت. تا اینکه بالاخره صدایی در درونم فریاد زد : همه کارها بکردی هله میر بار دیگر ،،، سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر!

    جنس این صدا را که تازه با او آشنا شده بودم میدانستم، اما درک آن برایم دشوار بود…. انگار لطف ویژه ای به من دارد و خیلی زود به سوالها جواب می دهد…. درک این اگاهی برایم ماه ها طول کشید. خلوت ها می خواست. سکوت ها می طلبید. کنترل ذهن زیادی نیاز داشت… اما بالاخره تکه دیگری از پازل زندگی ام تکمیل شد…. فهمیدم! دانستم!!! یافتممم!!! احساس کسی را دارم که 1 میخواسته ولی 1000 به او داده شده… من مثال شخصی هستم که بدنبال لقمه ای نان ان هم از دست این و آن بودم اما این وهاب ، این رزاق کلید گنجینه اسمان ها و زمین را در دستانم قرار دارد… با قدم اول 12 قدم قدرت خلق زندگی ام را به من اموخت! مرا با اصل خودم یکی کرد… با جلسه ششم قدم اول بزرگترین درس زندگی ام را به من اموخت… دلیل تکرار تمام ناخواسته هایم ، دلیل دو قدم پیش رفتن و دوباره برگشتن سر نقطه اول، دلیل نداشته ها، نرسیدن ها، اضطراب، نگرانی و و در کل دلیل تمام ناخواسته ها را یافتمممم….

    سوال!؟ چه چیزی ، چه اتفاقی، احساسات تو را به شدت برانگیخته می کند؟؟؟

    استاد عزیزم وقتی این سوال را مطرح کردی، به خدا قسم هنوز جملات شما تکمیل نشده بود، هنوز سوال تمام نشده بود، که یک جواب در گوشم زنگ میزد…. دیروز درخواستم از خدا این بود که توحید را بر قلب و جانم و بعد از ان در زندگی ام جاری کند… می دانم توحید حرف های قشنگ نیست. توحید جملات زیبا نیست. توحید یقین و سرسپردگی است! توحید یک چَشمِ بی چون و چرا و از ته دل است. توحید یک اوکی هر چی تو بگی است. توحید یعنی تو میدانی، تو اگاهی من که ضعیفم من که نمی بینم! توحید یعنی تو بر هر کاری توانایی! توحید یعنی رابطه من با تو همیشگی است! توحید یعنی من و تو یکی هستیم! من قسمتی از تو هستم! قسمتی که بر اثر منطق ادمها از اصلش جدا شده!!!

    برگردیم به جواب! جواب من عوامل بیرونی است!!! بیشترین واکنش احساسی که در تمام عمرم داشتم به یک اتفاقی بود که الان مختصر برایتان تعریف میکنم! چند مدت پیش من یک قطعه زمین برای یکی از اشنایان گرفتم. یعنی من به یکی از دوستانم که در کار املاک بود گفتم و او این زمین را پیشنهاد داد… سند این ملک عادی بود و حدود دو سال زمان میبرد تا کارهای سند انجام شود.. ما قبول کردیم و ملک را خریدیم!! بعد از چند وقت فهمیدم زمین مشکل قانونی داشته و … بزرگترین ترسی که در تمام عمرم تجربه کردم آن روزها به سراغم امد. هیچ فایلی ، هیچ ایه ای، هیچ کاری آرامم نمی کرد. احساس میکردم هیچ چیز در کنترلم نیست و دست ارامش عزیزم را رها کرده ام…

    زمان زیادی گذشته است. شاید تقویم 1 سال را نشان دهد. ولی برای من 10 سال بوده. من به اندازه 10 سال بزرگتر شده ام… این پلن خداوند برای من بود… این برنامه خدا برای من بود… به وضوح آن روزها دریافتم که این درس توحید است. این اتفاق افتاده تا به وضوح ببینی ترس هایت را! ببینی دلیل تمام ناخواسته هایت را! ولی انصافا سخت بود! نمی توانستم ذهنم را کنترل کنم… امروز و در این لحظه خدایی هیچ چیز تغییر نکرده است. در بیرون همه چیز شبیه قبل است. اما من عوض شده ام. من ادم دیگری هستم! من یک درجه توحیدی تر شدم… خیلی خوشحالم! آرامش بسیار عمیقی دارم..‌ مطمئنم میتوانم شرایط دلخواهم را در هر شرایطی خلق کنم… در یک محیط کاری فوق العاده مشغول به کارم! با دو تا از فرشته های بی نهایت مهربان خدا همکارم… کارهای بزرگی برای انجام دادن پیش رویم است. نگرانی هایم کمرنگ تر شده… احساس خوشبختی دارم… رابطه ام با خدا عالیه. رابطه ام با ادم های اطرافم خیلی خوبه… با خودم ، ادما ، حیوونا ، اجسام و همه چیز در صلحم…

    نشانه های زیادی عشق را فریااد می زند.. بقول یکی از دوستان، بوی بهبود، ز اوضاع جهان می‌شنوم!!!! منتهی باید بزرگتر فکر کنم… بقول ملاصدرا مگر از زندگی چه می خواهی که در خدایی خدا یافت نمی شود!؟ این خدا بر هر کاری تواناست.توانایی انجام هر کاری را دارد. کافیست به او اعتماد کنم و تنها و فقط او را پرستش کنم و تنها و فقط از او یاری بجویم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سارا مرادی همت گفته:
      مدت عضویت: 1305 روز

      بنام خدای مهربان

      سلام به سعیدِ عزیز

      خیلی کامنت شما رو دوست داشتم

      ممنونم که نوشتین

      مخصوصا

      بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم

      و

      مگر من از زندگی چه میخواهم که در خدایی ، خدا یافت نمیشه ؟؟!!!

      خیلی این دو تا جمله بهم چسبید و لذت بردم

      ایشالا که خداوند هدایتمون کنه و فی الدنیا حسنه و فی الاخرت حسنه بشیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      سعید محمودیان گفته:
      مدت عضویت: 1479 روز

      سلام به برادر عزیزم سعید

      من دقیقا همین جوریم و یک قدم میرم جلو باز دوباره بر میگردم سر همون جایی که بودم و حتی پایین تر

      نمی دانم فقط تنها چیزی که ارومم میکنه اینه که این اتفاق ها داره میفته که من بزرگتر بشم

      و هدایت خداوند استاد میگه توی 95درصد جالبه 5درصد ناجالب

      برای من با اقراق 50،50هستش

      یعنی 50درصد جالب و 50درصد ناجالب نمیدونم چه جوری خودم رو از این چرخه نجات بدم منو راهنمایی کنید من نمیفهم هر چقد زور میزنم

      تو یه چرخه گیر افتادم

      توجه به نکات مثبت هم تو این شرایط بی کار شدن و بد هکار بودن اونم نزدیک به 500میلیون و روابط عاطفی ترکیده واقعا هنر میخواد و ایمان و توکل

      ولی میدونم که از این چرخه بیام بیرون با کار کردن هر روزه خودم دیگه مطمئنم که یه روند رو به رشد و ملایم به سمت بالا خواهم داشت و تنها راهم به نظر خودم پیدا کردن کار که به امید خدا پیدا میشه و بعد یواش یواش گند کاریایی که کردم رو جمع کردن طمع ها زیاده خواهی ها ترس ها و باور های اشتباه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2448 روز

    بنام خداوند الام و علیم  ای آگاه ترین  و  ای داننده ترین رازهای نهان   بر من  آشکار کن اصلاح  باورهای  محدود کننده  ام را…

    اگر  آگاهی خداوند  در  من جاری  شود  دیگر  هیچ  محدویتی برای اصلاح باورهای محدود کننده ام  ندارم  چون  منبع  این آگاهی ها خودش  نامحدود است

    سلام به  استادان و اساتید فوق العاده  دور اندیشم

    سلام  استاد  قشنگم سلام استاد خوش تیپ و شاد و خوشحالم

    چقدر اون  لباس سفید تون  رو  دوست  می دارم  که  نشان  از  شفاف  و  زلال  بودن و  پاکی درون  قلب تون  و ظاهر  آراسته تون  بهم نوید  میده.

    امروز  صبح  دیدم  ایمیل ها زیاد  شده  گفتم  حتما  استاد  فایل  جدید  گذاشته که  بروبچه ها کولاک کردند  اومدم  دیدم  ببببعله..  استاد  عزیز  و نازنین مون  مو شکافی  ریز بینانه  ای  رو  که  در  اون  لا بلای  ذهن مون  جا  خوش  کرده بود  رو  کشیده  بیرون  خدا  رو  شکر..

    پیدا  شدن   الگوهای  تکرار  شونده

    استاد  جان از  زمانی  که  با  شما  آشنا  شدم  فهمیدم  که  مسیرم   رو  باید  نسبت  به  گذشته  تغییر  بدم  و  الان  که  خوب  به  این  موضوع  فکر  می کنم  میبینم  انصافا  خوب  روی  خودم  کار  کردم  بجز  چند  مورد  که در  ادامه  توضیح  میدم…

    در  مورد  افراد  نامناسب  همون  اوایل   آشنایی ام  با  شما   و با  دیدن  سه فایل  چگونه درآمد خود  را  در  یکسال سه برابر  کنیم  شما  خیلی  قشنگ  و  واضح  توضیح  دادید  که  افراد  نامناسب  رو  خودمون  با  جسارت  از  زندگی مون  حذف  کنیم  و  آنهایی  رو  که  نمی توانیم  جهان  هستی  خودش  انجام  میده  بشرطی  که  روی  این  باورمون  خوب  کار  کنیم

    چون  به  هر  آنچه  که  تمرکز  کنیم  از  آن  جنس بیشتر  و  بیشتر  وارد  زندگی مون  میشه

    اینقدر  این  جمله  رو  نوشتم  و  تکرار  کردم  که  کاملا  هر  بار  بیشتر  به   این  امر  یقین  پیدا  کردم  و  فهمیدم  که  باید  کانون  توجه ام  رو  کنترل  کنم  و  سعی  کنم  فقط  به  خواسته هام  توجه  کنم…  انصافا  الان  که  خوب  و  عمقی  به  این  موضوع  توجه  می کنم  تونستم  افراد  منفی  رو  از  خودم  دور  کنم  حتی  نزدیک ترین  افراد  زندگی مو  .‌ مثلا  من  بمدت  سه  سال  هست  که  پسرمو  ندیدم…بخاطر  تضادهای  گذشته  و  هم  فرکانس  نبودن  و  دلسوزی  های  بی جا  ی  مادرانه  ام….  بعد  از  اون  ورشکستگی ها  و  کلاهبرداری ها  و  چک  و چال ها  و  تضادهای  پولی  و مالی  و  اون  چک و لگدهای  جهان  تصمیم  گرفتم  برای  هیچ کس  و  هیچچچچچچکس  دلسوزی  نکنم  ..   چرا؟؟؟؟؟

    چون  به  هر  آنچه  که  توجه  کنم  از  آن  جنس فرکانس  وارد  زندگیم  میشه

    قبلانا  به  افراد  فقیر توجه می کردم  و یا  به  افراد بی خانمان و نیازمندان  سر  چهارراه ها  و  یا  افرادی که  در  شرایط  بد و زیر  خط  فقر  بودند و  یا به  فرزندانشون  که  در مدار  فقر  بودند و  زندگی  جالبی  نداشتند  خیلی  دلسوزی  می کردم  و . و  با  دلسوزی های  عمیق همش  با  خودم  می گفتم..

    آخههه  اینا  چرا  اینقدر  فقیرند????

    آخهههه اینا  چطوری  زندگی  می کنند؟؟

    آخه آخه  زیاد  می گفتم  و  عهد  جلوی  چشممممم  هم  بودند..‌

    و  از  این جور  توجه  ها  که  از  ریشه  نابود  شده  بودم 

    چرا ؟؟؟؟؟    چون  به  هر  آنچه  که  توجه  کنیم  از  آن  جنس  توجه  با  ارسال  فرکانس  وارد  تجربه ی  زندگیم  میشه

    ولی  الان  چطوری  فکر  می کنم؟؟؟.

    همش  می گم..  پول  چطوری  آسان  بدست  میاد؟؟

    زندگی  پولدارا  چطوریع؟؟

    پولدارا  چطوری  خرج می کنند؟؟

    ثروتمندان  چه  غذاهایی  می خورند؟؟

    پولدارها  چطوری  اینقدر  آرامش  و  آسایش  دارند؟؟

    پولدارها  چطوری  به  بی نیازی  رسیدند؟؟

    که  البته  هنوز  به  اون  خواسته ام  نرسیدم  ولی  در  این  موضوع  خیلی  دارم  روی  خودم  کار  می کنم  چون  من  قبلا  ثروتمند  بودم  ولی  هیچوقت   پولدار  نبودم ..    یعنی  همیشه   همه  چی  رو  به  آسونی  بدست  میاوردم  و  همیشه  همه  چی  در  حد  خودم  داشتم  و  همیشه  مورد  توجه  بودم  و  همه  دوسم  داشتن  و  همه  برام  هر  کاری  انجام  می دادند  و  غیره ..   همیشه  چند  دست  لباس خوب  و  شیک   اسپرت   زیبا  داشتم  که  با  عشق  از  پشت  سفارت  انگلیس  می خریدم    و  کلا  جنس  خوب  رو  در  اون  زمان  و  در  اون  سن و سال ( سیزده و یا چهارده و پانزده  سالگی)  تشخیص  می دادم ….  البته آگاهی   زمان  ما  با   آگاهی  های  نوجوانان  الان  خیلی  متفاوته    ..   من  سیزده  سال  داشتم  که  انقلاب شد  و  محدودیت  ها  هم  بیشتر …  بماند

    من جای  خوب  زندگی  کردن  رو  می فهمیدم  چون  مادرم  خیلی  ذهن  ثروتمندی  داشت  همیشه  می گفت  .. همه چی با پول انجام میشه  اگر  پول  نباشه  تا  سر  کوچه  هم  نمیتونیم بریم  …  ولی  ما و  اطرافیان   با  تمسخر    بهش  می خندیدیم ولی  مادرم  توجه  نمی کرد  و  حرف  خودشو  میزد…   ..  اینقدر  در  پر  قو  بودم  که  اصلا  پول نازنین  رو  نمیدیدممممممم  ..  فکر  می کردم من  که  همه  چی  دارم  ..  بخاطر  اون   انشاء  مسخره ی   علم  بهتر  است  یا   پول  و ثروت

    استاد  جان  الان  که  به  خیلی قدیما  فکر  می کنم   تازه  دارم  می فهمم  که  من  چرا  هیچوقت  پولدار  نبودم؟؟؟

    یعنی پول  به  آسونی  میومد  ولی  فوری  به  یک  بهونه ای  خرجش  می کردم  ..  مثلا  پول  جمع  می کردم و کلی  ذوق  می کردم که  قُلک  دارم  ولی  برای  یک  کاری پول هامو  در  میاوردم  و  خرج  می کردم.. و الان  که  خوب  فکر  می کنم   این  یکی  از  اون  پاشنه  آشیل های  منه  که  همیشه  ی جورایی  تکرار  میشه..

    الان  دارم  باورسازی هامو  تقویت می کنم  و  یجورایی  باورهای  ثروت ساز  رو  دارم  اصلاح می کنم…

    چون  قبلا  در  مدار  دریافتش  بودم  ..  چون  یکبار  لمسش  کردم..  چون  دوستای پولدار  داشتم..  مراوده ها  و  ارتباطاتم  با  ثروتمندان  زیاد  بود…  من  خودم  بچه ی  یوسف آباد  تهران بودم  .. خیابان  مستوقی  نزدیک  ولیعصر  و  پارک  ساعی    بودم  و  حتی  توی  مدارس و منطقه ی  پولدارها  زندگی  کردم  .. یعنی  قبل  از  ازدواجم  با  افراد  سطح  بالا  بلحاظ  مالی در منطقه ی  پولدارهای  اصیل  نشین  تهران  بودم.   همسایه  هامون  همه  ثروتمند  پولدار  بودند   حتی   از  مذاهب   کلیمی ها     در  منطقه ی  ما  زیاد  بودند    و  همیشه  همه  پشت  سرشون  می گفتند    کلیمی ها  (همان از  اقوام  یهود )   خیلی  پولدارند     ولی  درک  نمی کردم  که  آنها  چه  باوری  داشتند..   اصلا  نمیدونستم  باور  یعنی  چی    ولی  صحبت ها  همیشه  راجب  پولداری  و  ساخت  و  ساز  ها  بود   همیشه  بهترین   مغازه ها  برای  اونا  بود   و  البته  برام  جالب  هم  بود  ولی   زیاد    پیگیر   نبودم همیشه  فکر  می کردم  آنها  تافته ی  جدا  بافته  هستند  نمیدونستم  که  آنها  یک  ذهن  ثروتمند  دارند   همان  باور  معروفی  که  شما  توی  فایل  ها  همیشه  گفتید    هر چقدر  ثروتمند  شوی  نزد  خداوند  محبوب تری    و  یا  بعبارتی   با  ثروتمند  شدن  به  خداوند  نزدیک تر  می شویم

      …  …  پس  یک  پس زمینه ای  برای  دوباره  بلند  شدن  در  ذهنم  دارم   و  با  تمرکز  به   گذشته ی  خوبم   توانایی      ثروتمند  شدن  و  البته  پولدار  شدن  رو   دارم  و  همش  بخودم  یادآوری  می کنم  که  باید  خودمو  پیدا  کنم…  باید  بیشتر  خودمو  بشناسم.. باید  تجسم  گذشته  خوبم  رو  پُر رنگتر  کنم.

    در  مورد  ارتباطات   باید  بگم من  همیشه  بهترین  دوستان  و  همکاران  رو  داشتم  البته  با  اون  باورهای  گذشته  ام  ولی  الان  دیگه  دوست  ندارم  با  دوستان  قدیمی ام  ارتباط  داشته  باَشم..  البته  همکارانم  زیاد  پولدار  و  ثروتمند  نبودند  یعنی  خیلی  معمولی  بودند    ولی  دوستان  دوران  مدرسه  و دبیرستانم همه شون  فوق العاده  پولدار  بودند  که  الان  البته  مولتی  میلیاردر  هستند  و همه شون  در  بهترین  مناطق ثروت نشین خیابان فرشته و جردن و شهرک  غرب   و  با  ویلا ها  و  ماشین های  فوق العاده  لوکس و  رفت  و آمدهای فوق العاده  عالی  به  خارج  از  کشور  و  آمریکا  و غیره  رشد  و  پیشرفت  های  چشم گیری  کردند   و  دارند..  که  البته  الان  خیلی  شکر گذاری  می کنم   برای  وجودشون  که  به  من  تلنگر  های  عمیقی   زدند   و  براشون  بهترین ها  رو  آرزو  می کنم..

    الان  که  خوب  فکر  می کنم  تازه  دارم  می فهمم  که  چرا  در  دوران  اون  تضادها  و  ورشکستگی  های  مالی   از  من  فاصله  گرفتند  و  هیچ  کمکی  بهم  نکردند…

    و  اصلا  به  من و شرایط  من  توجه  نمی کردند  و  خودشون  رو  از  من  پنهان  می کردنددددد ..‌  اون موقع ها  که  من  از  قوانین  اطلاعاتی  نداشتم       خیلی  دلگیر  شده  بودم   خیلی  بهم  برخورد    و   خیلی   غصه  خوردم    و  اون  مثل  معروف  رو  با  خودم  تکرار  می کردم    آن دوستانی  که  میبینی  همه مگس انی هستند  دور   شیرینی    یعنی  تا  وقتی  دارا  هستی     دور  و  برت  هستند   ..  یک  مثل  دیگه  هم  در  همین  زمینه  است  که  الان  حضور  ذهن  ندارم   اینجا  بنویسم      ولی  الان  می فهممم  که  چقدر    این   ضرب المثل    ها   در   عمق   ذهن  مون   رسوخ  کرده   بودددددددد…  و  ما   رو  از  مسیرمون  دور   می کردند   ولی  بعد  از  آشنایی  ام  با  استاد  عزیزم  و  آگاه  شدن  از  قوانین  فهمیدم  که   ..

    اولا….  من  در  مدار  آنها  نبودم  و  جهان  بطور  اتوماتیک  این  جدایی  رو  خیلی  هوشمندانه  انجام  داد..

    دوما..  آنها  آگاهانه  و  یا  نا آگاهانه  برای  کسی  دلسوزی  نمی کردند و به  مسایل و خواسته هاشون توجه  داشتند  و  اصلا  صلاح  نمیدونستن  که  با  شخصی  مثل  من که  چنین  بلایی  سر  خودش  آورده  ارتباطی  داشته  باشند   و  این  درس  بزرگی  بود  که  خیلی  خیلی  عمیق  یادش  گرفتم  …  چون  من تاثیری  در  تغییر  دیگران  ندارررررررمم  رویا خانم  اینو  یادت  باشه  برای  همیشه

    سوما الان   خیلی  خوب  آن  دوستانم  رو  درک  کردم   در  صورتی  که    قبلانا    خیلی   دلخور  بودم   ازشون  که  چرا  از  من  فاصله  گرفتند  و  یا  چرا  کمکم  نکردند…  ولی  الان      بخاطر  این  طرز  تفکرشون   ازشون  تشکر  و  قدرانی  می کنم  و  از  تمام  تضادهایی  که  در  زندگیم  آمده  بودند  تا    به  من  درسی  رو  بدهند  تشکر  می کنم  خدا   رو  بی  نهایت  شاکرم   که  الان  به  این  درک   درست  و  مناسب  رسیدم که در   آینده   تمام   حواسمو  به  این  نوع  از   طرز  تفکر    جلب  کنم  ..

    تصمیم   گرفتم و  با  خودم  عهد  بستم..    که  منم  بارها  و  بارها  به  خودم  قول  دادم  که  هیچ وقت  به  ناخواسته ها  و  به  مسایل زندگی  نامناسب  هیچ کس  و  هیییییچکس   توجه  نکنم  و  دلسوزی  نکنم  و اهمیت  ندم  ..  به کمبود ها  و   فقر  و   چیزهای  ناجالب   و نازیبا  روابط   نادرست  و  غیره   توجه  نکنم  … به  بحث ها و  به مسایل  حاشیه  ای  افراد توجه  نکنم   و  دخالت  نکنم  و سکوت  کنم    و  این  سکوت  چقدر  زیباست  و  آرامش  بیشتری  برام    به  ارمغان  آورده    و  از  مدت   ها   ست  که   این  تمرین  رو  خیلی خوب  انجام  دادم  و دارم  تقویتش  می کنم  و  به  اصطلاح     دارم  روی  اصلاح  باور های  نامناسبم   کار   می کنم……    چرا؟؟؟؟؟؟.

    چون  به  هر  آنچه  که  توجه  کنیم  از  آن  جنس  به  شکل  های  مختلف  وارد  تجربه ی  زندگی مون میشه

    اینها  رو  بخودم  یاد آوری  کردم  که  بفهمم   از  کجا   به  اینجا  رسیدم… 

    خدا  رو  شکر  از  وقتی  به  این  مسیر  توحیدی  و الهی  هدایت  شدم  خیلی  خیلی  مواظب  افکارم  هستم  و  کوچکترین  مورد  ناخواسته  رو  در  زندگیم  حذف  می کنم.. و  دارم  بصورت  عمقی  روی  باورهای  ذهنی ام  کار  می کنم  و  از  تمام  این  تنهایی  هام  تشکر  می کنم  که  منو  به  خودم  شناسوند  و   خودسازی  و  خودشناسی ام  رو  تقویت کرد  خدا رو شکر

    یکی  از  اون  چیزهایی  که  الان  در  حال  حاضر  خوشحال  هستم  ارتباطم  با  دخترم  خیلی  خوب  شده  ..  یعنی  بعد  از  اون  تضادهای  مالی  گذشته امون  بخاطر  اون  تضادها  ارتباطمون  هم  تحت  تاثیر  قرار  گرفته  بود  و  همیشه  سر  هر  مسعله ای  به  جاهای  باریک  کشیده  میشد  و  شاید  هفته ها  و  ماه ها  با  هم  قهر می کردیم و  دخترم  می رفت  خونه ی  دوستاش و خاله اش و خودشو  با  کارش در  مزون  سرگرم  می کرد  و  اصلا  از  هم  خبر  نداشتیم جوری  بود  که  اصلا  هیچ چیز  همدیگر  رو  درک  نمی کردیم  اصلا  نمی فهمیدم  از  چی  خوشش  میاد  و  یا  از  چه غذایی  و یا چه  صحبت هایی بدش میاد   و  حتی  زنگ  میزدم و اس ام اس  میدادم  جواب مو  نمیداد  و  من  هم  همش  پی گیرش  بودم   .. خلاصه  هر  چی  رو  با  زاویه ی  دیدگاه  خودمون  می دیدیم..  مثلا  اگر  یک  صحبت  معمولی  هم  میشد  یهو  نمی فهمیدم  چرا  به  بحث و جنجال  ختم  می شد و  قهر و قهرکشی  میشد  و  دوباره  تا  مدت ها  همین  طور تکرار  می شد.. حتی  اگر  فایل  ها  رو  توی  TV   میدیدم   دخترم  با  خشم    بهم  کلی  حرف  میزد  و   منم  مجبور  بودم  خاموش  کنم  و  فقط  در  مواقعی  که  تنها  بودم   فایل  ها  رو  میدیدم  و  یا  هندس  فری  توی  گوشم  با  مبایل  نگاه  می کردم  ….  هر  چند  من    خیلی  خیلی  ذهن مو  کنترل  می کردم  و  سعی  می کردم  در  باره    هیچ  موضوعی  دیگر  صحبت  نکنم    و  این  نوع  رابطه با  نزدیگترین   فرد  زندگی ام  دچار  چالش  بود      و  همیشه  روی  برانگیختگی  شرایط  و  روابط افراد  کار  کردم    که  البته  فایل  های  زیادی  رو  در  این  سایت  نگاه  می کردم  و  کامنت  ها  رو  می خوندم  و  یک  سری  باورهای  درست  و مناسبی  رو  بطور  روزانه  می نوشتم  و  در  باره  لیاقت  و  ارزشمندی  و  عزت  نفس ام  کار  کردم  و  همچنان  هر  روز    این  باورهای   اعتماد  بنفس  رو  می نویسم    و  تکرار  می کنم  و  می دونم  که  همیشه  باید  روی  این  باورهام     بطور  مداوم  کار  کنم  و    شکر  خدا  نتیجه  هم  گرفتم… الان  مدت  هاست  خیلی  با  همدیگه  رفتارمون خوب  شده..  زمانی  که   اگر  خودش  حرف  بزنه  در  حد  کمی  صحبت  می کنم  و  بیشتر   شنونده  هستم..  دخترم  اگر  خونه  باشه  روزها  تا  ظهر  می خوابع  و من  غروب زودتر  میرم  توی  اطاقم و زود هم  می خوابم که  سحر گاه  بیدار بشم   و  کلا   برنامه  های  خودم  رو  دارم  و  من  از  تنهایی هام  استفاده  می کنم  و  بع  کارها  و  امورات  زندگیم  می رسم..  اگر  در  مورد  مسایل مملکت و موضوعات  دلار و کمبود  صحبت  می کنه  اصلا  هیچ   بحثی  باهاش  نمی کنم  چون  در  مدار  شنیدن  قوانین  نیست  و  به  این  درک  رسیدم  که  من  قادر  به  تغییر  هییییچکس  نیستم  و  فقط  و  فقط  باید  خودمو تغییر  دهم  و  روی  باورهای  خودم  کار کنم  با  کانون  توجه ام   و  با  ارسال  فرکانس   درونی  ام   به  جهان  سبب  میشم  تا   تغییرات   بیرونی  رو  ببینم  و  وارد  تجربه ی  زندگیم  کنم  

    فعلا  دارم  روی  تناسب اندام و  افزایش  سطح  انرژی جسمانی ام و همچنین  روی  کسب و کار  و پول  و ثروت  کار  می کنم  و  مدام  پیاده  روی  میرم  و  با  هندس  فری  یا  فایل  ها  رو  گوش  می کنم  و یا  زبان  آلمانی  رو  گوش  میدم  ..  شب ها  زود  می خوابم که  سحر گاه  بیدار  بشم  و مدیتیشن انجام  بدم  و  کامنت های  صبحگاهی  رو  بخونم  و  دفترهای  شکرگذاری  و  ستاره قطبی مو  بنویسم  و بعدش  بیام  سایت  کامنت بخونم و بنویسم  .‌  خلاصه  خودمو  بستم  به  این  کشتی  کروز استاد  عباسمنش  نازنیم  و  خدا رو  سپاسگذارم  که  به  چنین  سایت و استادان  عزیزی  هدایت  شدم  و  همینجا  دستان  استاد  عزیزم  رو بوسه  می زنم  و تشکر و قدرانی  می کنم که  چنین  ماهرانه  و ریزبینانه  تمرکزمون  رو  میبره  به  اصلاح  باورهای  محدود  کننده  مون  که  این  نشان  از  تبحر و مهارت استاد  بودن  است  و  از  خانم  شایسته ی  عزیز  و  دوست  داشتنی  و  نازنینم  هم  نهایت  تشکر  و  قدردانی   رو  دارم  و  قدردان  تمام  زحمت ها و تلاش های  شبانه  روز  شما  دو  عزیز  هستم  خدا رو  بی نهایت  ممنون  و سپاسگذارم 

    و  از  دوستان  عزیزم  که  الماس های  درخشان  این  سایت  هستند که  با  خواندن  کامنت های پر محتوا و  زیباشون  به  درک  و  آگاهی  بیشتری  هدایت  میشم  پیشاپیش  تشکر  و  قدردانی  می کنم..

    راستی  دوستان  عزیزم  ی چیز  جالب  یادم  اومد  که  دوست  داشتم  اینجا  براتون  بنویسم..

    اینکه  به  شماها  می گم  الماس  درخشان  به  این  دلیل  هست  که  شب  گذشته  رفتم  توی  بالکن توی  تاریکی  داشتم  ستاره ها رو  نگاه  می کردم  و  با  خدای  خودم  گفتگو می کردم  که  چشمم  افتاد  به  چراغ های  دور دست  شهر  که  مثل  الماس  سو سو میزند  و میدرخشید  آنقدر زیبا  بود  که  لحظه  با صدای  بلند  گفتم…  وووای  چقدر  این  چراغ ها مثل  الماس درخشان بچه های سایت هستند  دقیقا  مثل بچه های  سایت  درخشان نورانی  هستند  ..  خیلی  دوستون  دارم و  بهترینع  بهترین اصلاح باورها رو در  جهت  رسیدن  به  اهداف و خواسته ها  و  آرزوهای  مقدس  الهی  رو برای  شما  عزیزان  آرزومندم

    ارادتمند  همیشگی  شما  عزیزان

    رویا  مهاجر سلطانی

    2023/6/25   ژوین

    1402/4/5   تیرماه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: