اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عباس منش عزیز وخانم شایسته بزرگوار ودوستان عزیزی که این کامنت میخونن اول استاد چقدر اخلاص صداقت بزرگ منشی تو شخصیت شما موج میزنه چقدر باتمام وجود دوست دارید ریشه ای وساده تر آدم ها تغییر کنن من تیتر فایل رو دیدم ناخودآگاه گفتم استاد خدابرکت بده به زندگیت محتوای فایل گوش دادم چقدر اخلاص دیدم تو شخصیت شما
1من توی جمع بخوام حرف بزنم خیلی ترس دارم البته خیلی نسبت به قبل بهتر شدم ولی ترس دارم تمسخر بشم یااینکه توجه نکن بی توجهی کنن نسبت به صحبت هام درکل واکنش درستی نشون ندن بقیه
ولی دوستانی هستن تو جمع جوک تعریف میکنن شاید بی نمک باشه نخندن بقیه ولی بازم جوک تعریف میکنن ،لازم بگم نسبت به گذشته تواین شخصیت خیلی بهتر شدم ولی مشکل اساسی دارم
2هرموقع میخوام یه تغییرات اساسی توکسب کارم بدم احساس نگرانی بهم دست میده میگم تو این قضیه خیلی بهترشدم ولی مشکل اساسی دارم مشورت میگیرم از دیگران تردید دارم ولی میدونم باید این تغییرات انجام بدم
ان شاءالله هرکجا هستید شاد باشید و حالتون مثل همیشه خوب باشه، سالم باشید و هر روز از این همه نعمت تجربه های زیبایی به من و هم خانواده ای های من بدهید، که الگوی ما نیز بشود.
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
سکی از جاهایی که من احساساتم بسیار زیاد احساساتم بر انگیخته میشه، دیدن افراد معلول بوده، ولی با آموزه های شما دارم روی خودم کار میکنم و میگم این فرد قبل از ورود به این دنیا خودش انتخاب کرده این مسیر را پس. این دقیقا همون جایی که باید هست.
یکی دیگه جایی هست که من کلی کار انجام دادم و بخاطر شاید یه اشتباه کوچک یک شخص دیگه ای بگه تو چیکار کردی؟ چرا اینجوری میکنی؟ چرا اینقدر خراب میکنی؟
که اتفاقا همونطوری که نوشتم امروز صبح این را که از کمبود عزت نفس هست نوشتم، ولی به این صورت که شما فرمودید نبود. به این صورت بود که دلایل خیلی از کارهام را گرفتن تایید دیگران بود.
یکی دیگه این هست که منوقتی با یه شخص دیگه ای با مشکلی بر میخورم در هر زمینه ای خودم را مقصر میدونم و این باعث میشه احساس حقارت خیلی بالایی داشته باشم و این خیلی حالم را نازیبا میکنه.
یکی دیگه از اون شرایط وقتی هست که میخواهم یک کار جدید بگیرم، احساسات نازیبا بعضا سراغم می آید.
یکی دیگه اش اینه که بخواهم با کسی روبرو شوم و بخاطر کار اشتباهی که انجام داده بخواهم باهاش صحبت کنم که احتمال میدهم تو ذهنم بحثمون بشه.
وقتی پولی میسازم هم این خیلی باعث میشه من احساس خوب بالایی داشته باشم.
وقتی با تمام وجودم هم یه چیزی و یه آگاهی را میفهمم این هم باعث میشه من احساس شور و شعف بالایی داشته باشم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
یادمه تو دوره عشق و مودب در روابط استاد میگفتند ، افرادی در زندگی موفق هستند که توانایی کنترل احساسات خودشون و داشته باشند و دچار قلیان احساسی شدید نشن ..( البته منظورتون نوع منفی قلیان احساسی بود )
العا که دارم این کامنت و می نویسم ، درک من از این جمله و ربط اون به سوال استاد که چه شرایط و اتفاقاتی باعث برانگیختن قویترین احساسات در ما میشن ، میتونه این باشه :
درک از این آگاهی : هر چه بیشتر تاثیر عوامل بیرونی بر زندگی خودمون و کم کنیم و به این باور برسیم که فقط و فقط ما هستیم که طبق قانون بدون تغییر خداوند ، توانایی خلق همه و همه شرایط زندگیمون رو به صورت صد در صد داریم ، و در مسیر ثبات این باور حرکت کنیم ، عملا دچار قلیان احساسی شدید نمیشم که متعاقب اون اتفاقات ناخواسته رو هم تجربه کنیم ..
من خودمو میگم ، چجوری میشه خوراک نامناسب به ذهن داد ، و انتظار خروجی مناسب داشت .
ماه عسل همیشگی کل صحبت های استاد عزیزم اینه که ، احساس خوب = اتفاقات خوب که این مورد تنه اصلی قانون هست و پازل های ایمان ، توحید ، توکل ، تقوا ، کنترل کانون توجه ، سپاسگزاری و حرکت مداوم در کنار اون هستند .
مورد بعدی رابطه بین فرمایش استاد در مورد دچار نوسان احساسی نشدن و این فایل ، بر اساس برداشت من این هست :
با یه مثال میگم ، خود استاد عزیزم بارها تو صحبت هاشون گفتن ، من نه از تعریف خیلی زیاد به وجد میام و نه از انتقاد زیاد ، خیلی تاثیر ناخواسته وار میگیرم ،
چقدر تعادل داشتن زیبا بیان میشه اینجا که حتی خود استاد هم اینو مثل همه مباحث اول خودشون رعایت می کنند و انجام میدن و بعد اون و تدریس می کنند .
در مورد من قویترین احساسات در نتیجه اتفاقات زیر برانگیخته میشن :
1) وقتی کسی برای من هدیه از میخرن ، حتما بر خودم واجب میدونم که تلافی کنم و فکر میکنم اگه این کار و نکنم یه جورایی بدهکارم و حسابم با طرفم صاف نیست .
مثال در مورد خودم : اخیرا یکی از دوستانم یه هدیه ارزنده برام خریدن ، بگذریم از اینکه بالای 10 بار من به ایشون گفتم ، قیمت هدیه ارزشمندی و لزومی به این هزینه نبوده
خب یکم که فکر کردم دیدم من عملا دارم باور عدم لیاقت و ارزشمندی خودم رو نشون میدم ،
من نمیتونم لطف خدایم رو بپذیرم ، چون ظرف خودم رو هنوز آماده دریافت نمیدونم ،
بعد چجوری تو دوره روانشناسی ثروت مثلا انتظار دارم پیشرفت کنم .
خیلی خدا رو شاکرم که این موضوع و نقطه اشتراک اون به این فایل و این کامنت باعث شد از این زاویه به موضوع نگاه کنم و یه جورایی باور محدود کننده و یکی از ترمزهای خودم و پیدا کنم .
خوشحالی بی وصفی دارم که تو این مسیر هستم
استاد عزیزتر از جانم ، صمیمانه سپاسگزارم از شما برای آگاهی ناب که شده آهنگ زندگی من
اگر روزی گوش نکنم به فایل ها ، اون روز یه چیزی برام کمه ،
زندگی هست ولی موسیقی نداره
آرزوم اینه تو این مسیر از دنیا برم …
در مسیر رشد ، آگاهی ، درک بهتر قانون ، تجربه دنیا و خودم و حرکت و حرکت برای شناخت قانون و خدایم …
2) وقتی دوره عشق و مودت رو تهیه کردم و حدود یک سال روی اون کار می کردم ، متوجه شدم چیزی که باعث قلیان احساسی من در روابط میشه ، حس طرد شدن و بی توجهی از شخص مقابل هست ، و چقدر میتونه به جا باشه که اضافه کنم ، اگر من اولا کانون تمرکزم روی نقاط منفی کسی باشه ، قطعا طبق اصل بر انگیختگی در روابط من وجهی از شخصیت اون رو میبینم که نمیخوام ، خدا رو شکر که این قانون و فهمیدم و واقعا با همین یک قانون من چقدر تو روابط کاری و اجتماعی و شخصی خودم هم پیشرفت داشتم که واقعا اوایل برخوردهای عالی اطرافیانم برام شبیه معجزه بودند ،
مثال : کارفرمایی که با همه به شکل نادلخواه برخورد میکنه و با من به شکل عالی و کاملا مناسب و محترمانه ، معجزه همین درک و فهم و تمرین این اصل برای من بود .
و دوما در مورد شناسایی باور محدود کننده به عنوان ریشه بی توجهی به من در روابط ، متوجه شدم من احساس ارزشمندی کمی برای خودم قائل بودم ، با کمک استاد و تمرین و عمل کردن و لطف خدا ، کاملا ورق برگشت و همه چیز عالی و به دلخواه من پیش میره …
اینم از استاد یاد گرفتم که کار کردن روی یک باور محدود کننده یا پاشنه آشیل چیزی نیست که بگیم من العا فلان مدت دارم رو این مورد کار کردم و دیگه حل شد و تا آخر عمر مشکلی ندارم .
نه ! اگر دنبال بهبود باورها و خالص تر کردن همیشگی اون نباشیم ، چطور انتظار داریم مدار و فرکانس ما بالاتر بره و در ادامه تجربه بهتری از ثروت ، نعمت ، سلامتی و خوشبختی و روابط عالی تر و جنس هدایت بهتر و توحید و عمل به اون و … داشته باشیم
هر جایی گفتم من خوبم و دیگه کار تو این حوزه برای من اینجا تمومه و باورهای عالی دارم ، حتی با وجود نتایج عالی که داشتم ، جهان کاری کرده که نیاز به تغییر در جهت بهبود اون موضوع و باور برام واضح تر بشه .
استاد جانم سپاسگزارم برای وجود نابتون
عمیقأ دوستون دارم
ممنون برای آگاهی های عالی و بی نظیر
ممنون برای صرف وقت و تهیه فایل های فوق العاده
سرکار خانم شایسته عزیز و دوست داشتنی سپاسگزارم برای تدوین های عالی و لطف شما
من دراین مدت که عضو سایت شدم نتایج زیادی دیدم از جمله اینکه تا دوسال قبل در شرایط بسیار بد روحی وافسردگی که درمان نمیشد و بیخوابی های شدید وزندگی ای درحال انفجار و بیکاری و همسری که فقط براش آرزوی مرگ میکردم، به سر می بردم
اما از زمانی که خودم مسؤلیت تمام اتفاقات زندگیم رو بر عهده گرفتم و تصمیم به تغییر گرفتم کم کم همه چیز تغییر کرد و تونستم ذهنم رو تا حدودی کنترل کنم و سردردهای هر روزه ام درمان شد و خواب شبانه که برام به رویا تبدیل شده بود تجربه کردم و بیماریهایی که در اثر ضعف اعصاب و افسردگی تجربه میکردم درمان شد و دیگه قرص اعصاب استفاده نمیکنم و روابطم باهمسرم خیلی خوب شد و همسرم خیلی به من علاقه داره و من که قبلا به چشم دشمن به همسرم نگاه میکردم الان به چشم مهربانترین دوستم نگاهش میکنم،و تفریحات لذت بخشی رو باهم تجربه کردیم و یکسالی میشه که شاغل شدم ولی چون دوتا فرزند دارم همیشه دوست داشتم که کارم نیمه وقت باشه تا بتونم به نیازهای فرزندانم هم رسیدگی کنم که دقیقا همین اتفاق افتاد، دوست داشتم با وجود کار نیمه وقت حقوق کامل بگیرم که همین اتفاق هم افتاد، خیلی برام مهم بود که کارفرما بهم احترام بزاره که الان دقیقا همینطوره و احترام ویژه ای میزاره، و در اکثر مواقع آرومم ولی قبلا به شدت عصبی بودم، خلاصه اینکه راضیم و خوشحالم که از اون زندگی جهنمی دیگه خبری نیست و خیلی اتفاقهای دیگه ای که دوست داشتم تجربه کنم برام اتفاق افتاد که نوشتنش خیلی طولانی میشه…
الان دیگه هر مشکلی پیش میاد سعی میکنم به جای غصه خوردن به راه حل فکر کنم،و زندگیم روی ریل افتاده و کمتر با تضادها مواجه میشم و واقعا از زندگیم و همسر مهربون و فرزندانم و شغلم راضیم و همه با من به زیبایی رفتار میکنن
ولی راجب سوالی که استاد پرسیدن؛ باید بگم که چند روز قبل من تصمیم گرفته بودم ماشینم رو با یه ماشین ترو تمیز تر عوض کنم،،چون خیلی قدیمی شده، و میگفتم من در همه زمینه ها پیشرفت کردم باید در این زمینه هم پیشرفت کنم، ولی به یه مقدار پول نیاز داشتم، همسرم یه زمین داشت که قرار بود بفروشه و پولش رو به من بده،و این آخرین سرمایه ای بود که در حال حاضر داشتیم، اما وقتی از سرکار برگشتم متوجه شدم که پولش رو گذاشته توی بورس و کلا بورس شدیدا ریخته و دیگه خبری از پول نیست، اون لحظه واقعا زمانی بود که اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم و واقعا ناراحت شدم تا حالا توی این مدت که باسایت آشنا شدم چیزی اینطوری من رو ناراحت نکرده بود، این در حالی بود که همسرم بارها و بارها و بارها از بورس ضربه خورده وسرمایش رو از دست داده و من همه جوره تلاش کردم که کمکش کنم و بهش بگم که درس عبرت بگیر تا پیشرفت کنیم ولی نشد، الان به جایی رسیده که دیگه سرمایه ای نداره که بزاره توی بورس تا صفرش کنه،،
در موارد قبلی تا این حد ناراحت نشده بودم ولی چون این چرخه بارها و بارها تکرار شده باعث بهم ریختن من شد که البته الان خیلی آروم ترم و سعی میکنم بابت اشتباهات همسرم خودم رو ناراحت نکنم و البته که همسرم گفته میخواد دیگه بورس رو کنار بزاره و این همون اتفاق تکراریه که هر چند مدت یکبار در زندگی من تکرار شده
اول از همه از خدای بزرگ ممنونم که این فایل رو توسط استاد بزرگوارمون در اختیارم قرار داد تا آگاهی های ارزشمندش رو گوش بدم و استفاده کنم. آگاهی هایی که اینقد ارزشمنده که خودش میتونه یه جلسه از یه دوره باشه که به رایگان در اختیارمون قرار گرفته. خدا رو بینهایت بار بابت این فرصت و این موهبت سپاسگذارم . سپاسگذارم که در مسیر زندگیم این فایل رو گوش دادم و باعث شد من به عنوان یک نفر دیگر خودم رو نظاره کنم و به رفتارها، اتفاقات و شرایطی که برام پیش اومده فکر کنم. عملی که اولین قدم در تغییر خودمه. این فایل فوق العاده بود. من خیلی وقت بود که تو سایت کامنت نمیذاشتم ولی سایت رو پیگیری میکردم و تا جای ممکن فایلا رو گوش میدادم. وقتی این فایل و سوالش رو دیدم خیلی برام جالب بود. من هیچ وقت عمیق به این موضوع فک نکرده بودم که چقد با تفکر در رفتارهایی که هی دارن تکرار میشن، یا چه اتفاقاتی تو زندگیم مثل چرخه داره تکرار میشه.میتونم کلیی تضاد پیدا کنم و جلوی کلیی از مسایلی که میتونست رخ بده و بصورت یه تضاد ظاهر بشه رو بگیرم.! این فایل رو گوش دادم تازه فهمیدم من روی باورهای دم دستی ذهنم کار کردم و اون باورهای کهنه و ریشه دار هنوز تو ذهنم هست و وقتی که ریشه یه چیزی باشه، هرچقد هم سطحی کار کنی، باز اون ریشه، مسایل سطحی تولید میکنه!. من هی رو مسایل کوچیک کار میکردم و نتیجه میگرفتم ولی میرفتم سراغ گام بعدی دیگه ول میکردم و باز به همون پله قبل برمیگشتم. و بجای اینکه مساله رو برای خودم واضح کنم، دنبال جواب میگشتم!
و اما دوست دارم با اشتیاق سوال این فایل رو جواب بدم. خیلی خوشحالم از اینکه دارم جواب میدم. احساس میکنم وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم و واقعا هیجان زده ام.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1) من وقتی به اونی که دوستش دارم زنگ میزنم و اون جواب نمیده یا جواب بده و من باهاش با حالت شاد و احساسی حرف بزنم و اون با یه حالت بی احساسی با من حرف بزنه خیلی ناراحت میشم. و بعدش سری بهش میگم اینجوری با من برخورد کردی و ناراحت شدم. یا منتظر بودم جواب بدی، جواب ندادیی. این نکته خیلی برام جالب اومد چون دقیقا جزو الگوهای تکراری زندگی منه که یجورایی باهاش زندگی میکنم. و تازه فهمیدم من از نظر اینکه شاد باشم به یه نفر دیگه ای وابسته ام. و اون ادم هم در اکثر مواقع بهم بی توجهی میکنه. که کاملا طبیعیه. به هر کسی بچسبی اون با شدت بیشتر ازت فرار میکنه.
2) وقتی اول صبحی یه برنامه ریزی میکنم و شب میبینم 90 درصدشو انجام ندادم خیلی ناراحت میشم. یعنی من بجای دیدن کارهای مفید حتی به ظاهر کوچیک اون روز، میچسبم به کارهای نکرده ام و خودمو بابتشون سرزنش میکنم در صورتی که اصل اینه که زیبایی ها و شرایط حال خوب کن رو ببینیم و تشکر کنیم. بابت برنامه هایی که حتی 5 دقیقش رو انجام دادم سپاسگذاری کنم که 5 دقیقه تونستم متمرکز باشم… چقدد معنی مثبت نگری میتونه عمیق باشه. این ایده رو من امروز عملی کردم و واقعا حس خوبی گرفتممم
3) وقتی کسی که دوستش دارم راجب موضوعاتی حرف بزنه و بخنده که من بهشون حساسم شدیدااا عصبی میشم . این موضوع هم هر چند وقت یه بار رخ میده اونم به این خاطر که تو درون خودمو لایق ارتباط گیری با ادم های متشخص ندونستم و طبق روالی که داشتم روی همین حرفهای ناخواسته مانور دادم و به عنوان درد دل به این و اون گفتم و تا تونستم از جهان همچین مواردی رو درخواست کردم!!!
4) وقتی شرایط ناخواسته ای پیش بیاد مثلا سرم شلوغ باشه و یکی تو اون حالت بدون اینکه بدونه ازم سوال بپرسه، زیادی منتظر یکی باشم، یکی قرار رو کنسل کنه و… سری عصبی میشم و با یه لحن عصبانی جواب میدم که این برمیگرده به این باور که همه اتفاقات زندگی خودم رو خودم رقم میزنم و بقیه هیچ دخالتی ندارن که من بخوام انتظاری براشون ثبت کنم و بابت اون انتظاره با لحن طلبکارانه باهاشون صحبت کنم!!! من تو این زمینه خیلی باید کار کنم و هر روز چندین بار باید به خودم بگم که من مسول تمام اتفاقات زندگیم هستن و بقیه هیچ نقشی ندارن.
5) وقتی یکی از نوع زندگی من، از برنامه های زندگیم انتقاد میکنه و نظر میده که با احساسات و اهداف من مغایرت داره، خیلی ناراحت میشم و به این فکر میکنم که نکنه من دارم اشتباهی میرم. و یک آن حس بدی بهم دست میده. و حتی وقتی بهم پیشنهاد میدن که فلان کار رو انجام بدم، حتی به پیشنهادشون فکر هم میکنم.!!
راجب این موضوع میتونم بگم که من هنوز تو باور این قضیه که همه ی علاقمندی ها و شغل ها به یک اندازه فرصت پولسازی رو دارن، مشکل دارم. و باید روی باور فراوانی و رسیدن به ثروت از طریق لذت بردن از انجام اون کاری که علاقه دارم اونم در کمال آرامش رونهادینه کنم.
6) وقتی زندگی یه نفر دیگه رو میبینم که خودم دوست داشتم زندگی اونا رو داشته باشم، حسرت و افسوس میخورم که چرا من همچین زندگی ندارم… یعنی بجای تحسین، حسرت میخوردم و حتی شرایط الان خودم و دارایی هام رو هم به زور میتونم ببینم و اکثرشون رو نمیبینم.
7) وقتی یکی راجب به یه نفر غیبت میکنه و ویژگی های بد یکی رو بهم میگه سری نظرم نسبت به هم اون شخص غیبت کننده و هم غیبت شونده تغییر میکنه و خیلی حس بدی پیدا میکنم. به نظرم باوری که اساسی باید روش کار کنم اینه که قانون میگه توجه به نکات مثبت برابر با احساس خوبه. احساس خوب داشتن هم برابر با اتفاقات خوبه. و من اینقد باید این باور رو تو ذهنم نهادینه کنم که ذهنم بدون توجه به اینکه طرف چی داره میگه و راجب کی داره میگه، بگه که این یه نکته منفیه و باید فضا رو ترک کنی یا جو رو تغییر بدی. احساس میکنم یه ترسی دارم که اون فرد غیبت کننده در این مواقع از من ناراحت بشه که چرا باهاش همراهی نکردم و… که باید گفت جهان کلییی آدم داره که اگه من توجهم به نکات مثبت باشه، لاجرم افراد مثبت نگر و با احساس خوب سمت من میان و من باهاشون ارتباط میگیرم پس نگرانی و ترس معنی نداره.
همین چند نکته و باور به ظاهر ساده ای که گفتم اینقد حس خوب برام داشت که میخوام بازم به این سوال فک کنم و بازم کامنت کنم تا خودمو بیشتر بشناسم. خدایا شکرت که منو یه قدم به سمت شناخت خودم پیش بردی.
اینکه چه شرایط و اتفاقاتی در من شدیدترین احساسات رو برانگیخته می کنه؟
طرد شدن و مورد توجه قرار نگرفتن از طرف کسایی که برام مهمه.
حس کم بودن، حس مهم نبودن رو درونم فعال می کنه.
هر چی فکر کردم نتونستم به خوبی پاسخ این سوال رو بدم. اما به الگوهای تکرار شونده فکر کردم و به این مسائل رسیدم
..
الگوهای تکرار شونده
1. احساس سردرگمی
2. عوض شدن تصمیماتم در مورد مهارت آموزی
3. در مورد دوره های شما هی نظرم عوض میشه و از این دوره به اون دوره می پرم
4. طرد شدن در روابط
5. مورد توجه واقع نشدن.
6. در رابطه ی عاطفی: هر دفعه به یک شکلی این جمله برام تکرار شده، تو اون چیزی نیستی که من می خوام.
تو همه ی این موارد بالا یه احساس مشترک پیدا کردم. من به خودم اعتماد ندارم. به تصمیماتم اعتماد ندارم. باورهایی دارم که باعث تنبلی کردن و متعهد نبودنم شده.
همین طور که هستم خودمو دوست ندارم
احساس لیاقت کمه
اعتماد به نفس کمه
اعتماد به من و تصمیماتم کمه.
متعهد نیستم.
فعلا همینقدر می دونم.
7. اینم خیلی تکراری هست، یه سری افراد هستند که با من خیلی خوب و صمیمی هستند ولی تو جمع منو تحویل نمی گیرن.
8. خراب شدن هندزفری هام
9. شکسته شدن وسایل الکترونیکی
10. هر چقدر هم پول داشته باشم اول ماه، صرف یه هفته تموم میشه.
سوال اینه که چه مواقعی احساسات شدید رو تجربه میکنیم، مخصوصا احساسات منفی
1.بشدت از اینکه تغییر باورها برای من سخته عصبانی میشم خیلی اوقات، یعنی اینکه انقدر منطقی هستم، انقدر جزیی نگر هستم، انقدر تردید دارم در مورد این حرف ها خیلی عصبانی میشم، واقعا همیشه از خودم میپرسم چرا باید من جوری باشم که یک میلیارد بار این مطالب رو تکرار کردم و تلاش کردم و عمل کردم ولی هنوز 80درصد شک و تردید تو وجودم هست، مثلا اینکه خدا یک سیستمه، من چرا نمیتونم مثل خیلی از اعضای موفق سایت این موضوع رو باور کنم؟ چرا واقعا؟ با اینکه یه عالمه مثال و نمونه به خودم نشون میدم که حاکی از سیستمی بودن خداست، اما بازم با خودم میگم اگه خدا سیستم نباشه چی! میام یک میلیارد بار با خودم کار میکنم که من خالق زندگیم هستم، اما بازم میگم اگه من خالق زندگیم نباشم چی؟! یا از کجا معلوم من خالق زندگیم هستم ولی بقیه هم خالق زندگی من هستن، یعنی هم من هم بقیه؟! و خیلی موارد دیگه، خیلی ناراحت و عصبانی و افسرده میشم که چرا باید خیلی از اعضای سایت ذهنشون هیچ مقاومتی نداشته باشه و به سادگی این حرفارو باور کنن و به سادگی هم نتیجه بگیرن و ذهنشون گیر نده، اما چرا ذهن من با اینکه من میخوام با تمام وجود که تغییر کنم و میخوام که باور کنم این حرفارو، بازم نمیتونم مثل اونا باور کنم… چرا انقدر تغییر باورهای من سخته برام، چرا انقدر مثل سنگ تغیر ناپذیره، با اینکه من سنی ندارم و الان 25 سالمه و از 19 سالگی با فایل های استاد اشنا شدم اما همون موقع هم همینجوری بود ذهنم، یعنی دلیلش تکرار باوره ای مخرب نیست… از اول اینجوری بودم و خیلی ناراحتم از این موضوع و خیلی مانع بزرگیه برام… با وجود اینکه واقعا با تمام قوا و تمام قدرتم حرکت میکنم، عمل میکنم، ورودی هارو کنترل میکنم، هرکاری نیاز باشه میکنم، اما بازم باورام تغییری نمیکنه، انگار باید ده سال کار کنم که یک سانتی متر جلو برم… لاکپشتیه همه چی… اینکه یه عالمه تلاش ذهنی میکنم و رو خودم کار میکنم اما احساسم خوب نمیشه، و بینهایت سخت خوب میشه احساسم، با اینکه یه عالمه تلاش ذهنی و عمل میکنم خیلییییییی سخت احساسم خوب میشه، اما کافیه دو روز این مسیر رو ول کنم، فقط دو روز! اونوقت پونصد تا اتفاق بد برام میفته و احساسم به سادگی و با قدرت بد میشه… اما وقتی حالم رو سعی میکنم خوب کنم هیچ اتفاق خوب خاصی نمیفته و اصلا احساسم تغییر نمیکنه، تنها تفاوتش اینه که وقتی روی خودم کار میکنم اتفاق بد نمیفته و همه چی خنثی هست همین!…. از این موضوع عصبانی میشم بیشتر از هر چیزی…. این مورد اول بود و بدترینش
2.خیلی ناراحت میشم زمان هایی که میبینم چرا خدا مثلا تو قرانش واضح و صریح نگفته هرکسی خالق زندگی و شرایط و اتفاقات خودشه… یعنی چرا باید با کنایه و غیرمستقیم بگه که هر بلایی که سرتون میاد بخاطر چیزیه که پیش فرستادید… خب این خوبه، اما چرا مستقیم و صریح نگفته همه چیو… چرا گفته مومنان نه ترس دارن نه غمگین میشن… ولی چرا نگفته کسی که شاد باشه شرایط خوب و اتفاقات خوب براش رخ میده و برعکس… چرا خدا انقدر پیچیده حرف زده، چرا همه ی حرفای خدارو باید فکر کرد بهش تا درکش کرد…. چرا ساده و صریح نگفته قوانین رو… چرا مستقیم نگفته که نماز فقط یک شکل نیست… این مورد هم خیلی باعث ناراحتیم از خدا میشه که چرا همه چی پیچیده گفته شده جوری که میشه ازشون چندین برداشت کرد همونجوری که این 1400 سال شده… چرا مثلا باید قران خدا تحریف نشه ولی انجیل و تورات تجریف بشن، مگه اونا کلام خدا نبود؟ چرا خدا صریحا نگفته من به تمام انسان ها وحی میکنم اگر این موضوع رو باور داشته باشن؟ واقعا چرا؟! چرا انقدرررررررر با پیچ و تاب و خیلی سخت و غیر مستقیم گفته اینو؟ جوری که هرکی میخونه نمیتونه مطمن باشه بهش و میتونه برداشت های مختلف کنه… حتی ایه های محکم قران هم میشه برداشت های مختلف کرد و بنظرم اگه واضح و صریح حرف میزد خدا و انقدر همه چیو با پیچ و تاب نمیگفت همه چی اوکی بود… من قران رو خوندم چندین بار و همیشه برام سوال بود که خدایا چرا واقعا همه چیو ساده و صریح نگفتی؟ خب میگفتی احساس خوب و ارامش داشته باشی اتفاقات بد براتون نمیفته، خب چرا باید بگی مومنان نه غمگین میشن نه میترسن؟ چرا غیر مستقیمه همه چی؟ چرا نگفتی که هرچیزی روند داره و اروم اروم شکل میگیره؟ چرا باید قران رو زیر و رو کنی و هزار بار بالا پایین کنی تااااااااااااااااااااااااااااااا بعدش برسی به قانون تکامل؟
چرا صریحا نگفتی که این قران نیاز به مفسر نداره؟… و هزار تا چرای دیگه… این مورد دیگه بود که وقتی بهش فکر میکنم خیلی احساسات منفی میاد سراغم…
3.مورد دیگه اینه که وقتایی که میبینم بقیه پشت سرم حرف میزنن و بدتر اینکه حرفای دروغ و نادرست میزنن و بدتررررر اینکه بقیه هم باورش میکنن…خیلی عصبانی میشم…خیلی زیاد ناراحت میشم از این موضوع… میگم حالا بعضیا پشت سرم حرف زدن چرا بقیه مثل اب خوردن باورش میکنن؟ مگه عقل و فهم ندارن که فکر کنن شاید این حرف اشتباهه؟ این موضوع منو خیلی عصبانی میکنه…
4.مورد بعدی دخالت افراد و به قول معروف فضولی ادما توی اموراتم رو اصلا نمیتونم تحمل کنم، خیلی ادما هستن که به همه چیت کار دارن، دخالت میکنن فضولی میکنن، سرشون یکسره تو زندگی توئه و بدتر اینکه خیلی کَنه ای هستن و به قول معروف سیریشن و ول کن تو نیستن، مثل کنه چسبیدن به تو و زندگیت و بیرون نمیرن از زندگیت… خیلی عصبانی میشم از اینکه یکسری ادما همیشه باید کنجکاوی کنن تو زندگیم و هی سوال بپرسن و جوابم ندی شاکی میشن و اگه بگی نمیگم طلبکارتر میشن و کلا ادمای اضافی ای هستن توی این دنیا و هیچ کاری ندارن جز اینکه فضولی کنن و سرک بکشن تو زندگیت و همیشه کند و کاو کنن و پیگیر تو باشن… و بدتر اینکه مثل چسب چسبیدن بهت و ول کن هم نیستن… استاد این مورد اصلا منو تا مرز انفجار میبره… یعنی اگه خدا بودم در لحظه اینارو از بین میبردم…ادمایی که من کاری به کارشون ندارم ولی اونا یکسره باید فضول تو و تصمیماتت و رفتارات باشن و هی اظهار نظر کنن و نصیحت کنن و پند و اندرز بدن…و یکبار از خودشون نمیپرسن که واقعا بمن چه؟
5.خیلی عصبانی میشم از دست افرادی که کاری رو کردن ولی میندازن تقصیر بقیه، و به هیچ عنوان گردن نمیگیرن و بدتر اینکه کلا منکرش میشن و میگن اصلا من انجامش ندادم! بشدت این مورد باعث عصبانیت و ناراحتی من میشه که وقتی یکی یکاری میکنه عواقبشم گردن بگیره، نه اینکه بندازه تقصیر زمین و زمان و بدتر اینکه بزنه زیرش…. همین ادما وقتی یکار خوبی انجام میدن با همکاری 100 نفر میگن فقط و فقط من انجامش دادم و من بودم و من و من و من و من و من….کافیه یک اتفاق خوب بیفته، دیگه خودشو خدا فرض میکنه و کافیه یک اتفاق بد بیفته، مثلا گوشیش میفته زمین از دستش و میشکنه، میگه تقصیر تو بود که حواسم رو پرت کردی یا تقصیر فلانی بود یا تقصیر بهمانی بود…. استاد این مورد هم مثل مورد قبلی اگه جای خدا بودم این افراد رو از بین میبردم… خیلی حالمو بد میکنن این نوع ادما
6. مورد دیگه اینه که میبینم ادمایی از راه نادرست و با دروغ به داشته هایی میرسن و خیلی هم خوشحالن و مشکلی هم براشون پیش نمیاد دنیا هم کمکشون میکنه و اموراتشونم میگذره، ولی منی که صداقت و درستی واقعی دارم مثل اونا نتیجه نمیگیرم… این مورد زیاد عصبانیم نمیکنه ولی خب مقداری ناراحت میشم… و هرچقدر به خودم میگم به هرسمتی بری خدا همون سمتی کمکت میکنه بازم ذهنم میگه خب تو که در مسیر درست میخوای قدم برداری چرا خدا کمکت نمیکنه مثل اون؟
7.مورد بعدی در حوزه ی روابطته، اینم بگم استاد این مواردی که نوشتم همشون تکراری هستن و مداوم تکرار میشن… این مورد در مورد روابطه،روابط با جنس مخالف، استاد من با هرکسی که وارد رابطه میشم، یا اصلا اولین روز اشناییم هست، متوجه میشم که طرف یه ادمیه که دوست داره مثلا با 20 نفر همزمان در ارتباط باشه، نمیگم ادم خائنیه، چون کسی که خیانت میکنه تکلیفش رو مشخص میکنه و بالاخره یک انتخابی میکنه، اما اینایی که من میگم با تو در ارتباط هست ولی بدشم نمیاد بقیه رو هم تو اب نمک داشته باشه و انگار انقدر نیاز به توجه و نیاز به محبت داره که پونصد نفر هم تو بغلش باشن بازم کمشه انگار… من به طرز عجیبی به هر کسی از جنس مخالف برمیخورم اینجوریه… طرف هم تورو میخواد هم بقیه رو… و سیر بشو نیست هیچ جوره… عاشق همه هست… مثلا با تو در ارتباطه اما به خواستگارای دیگش جواب منفی نمیده و اونارم پیگیری میکنه وضعیتشون رو!!! استاد 100% کسایی که وارد تجربه من شدن، چه اونایی که منتهی به رابطه شد چه اونایی که فقط در حد اشنایی بود، من متوجه شدم اینجوریه طرف… یعنی نمیگه تورو میخوام، میگه تورو هم میخوام! واقعا دوستم داشتن این افراد، هرکسی که اومد در تجربه ی من واقعا منو دوست داشت اما بقیه رو هم دوست داشت… و اینکه بشدت دروغگو و مخفی کار هستن… بازم بدون استثنا هرفردی اومده تو زندگیم به طرز معجزه اسایی دروغ میباره ازش… حتی جاهایی که چیزی تهدیدش نمیکنه بازم دروغ میگه و میخواد خودشو بینظیر جلوه بده… ادمی نیست که پذیرفته باشه گذشتش و خودش و اشتباهاتش رو… به طرز غریبی علاقه به دروغگویی و مخفی کاری داره و البته که یک عالمه کار اشتباه میکنه و نمیگه باید در نهایت لو بره یا بعد از مدتها بفهمی کاراشو…این مورد هم که دیگه واقعا هرکسی رو روانی میکنه… و منم خیلی افسرده و ناراحت میشم از این مورد
. اینکه مورد دروغ فقط تو روابط با جنس مخالف نیست، احساس میکنم خیلی ها وقتی به تور من میخورن علاقه ی وافری به دروغ گفتن دارن… خیلی عجیبه که حتی جاهایی که طرف هیچگونه عیبی نمیشه ازش گرفت اگه راستشو بگه، بازم اونجا دروغ میگه و میخواد جلوی من حتی به دروغ خودشو خوب جلوه بده… خودشو خفن جلوه بده… نمیدونم چرا واقعا
8.جاهایی که مثلا حرفی رو میزنم و مطلبی رو میگم و مخاطب من درک نمیکنه من رو، بشدددددت عصبانی میشم از دستش… توی سایت شماهم اتفاق افتاده، مثلا یک کامنتی گذاشتم و موضوعی رو بررسی کردم و مثلا 50 خط نوشتم در موردش و همه ی جوانب رو توضیح دادم، بعد یک نفر اومده دو خط رو جدا کرده و شروع به امر و نهی من کرده، در صورتی که اصلا انگار بقیه حرفای منو نفهمیده و داره اینو میگه…. بشدت حس میکنم ادما اصلا درک نمیکنن حرفای منو مطالب منو و بدتر اینکه با میل خودشون تفسیر میکنن حرفات رو… این دیگه نهایت سختیه که حرف بزنی و کسی نفهمه چی میگی و بدترش اینکه یجور دیگه برداشت کنه!… چندین بار رخ داده برام که من یک حرفی رو یجا زدم، چند وقت بعدش طرف روی حساب حرف من یکاری رو کرده، بعد اومده میگه تو گفتی من فلان کارو کنم و شاکیه از دستم! در صورتی که من اصلااااااا همچین چیزی بهش نگفته بودم و من اون لحظه واقعا عصبانی میشم… درک نشدن توسط بقیه… اینکه نه حرفات نه شرایطت، نه موقعیتت نه هیچی رو انگار ادما نمیخوان درکش کنن…اینکه اصلا ادما فکر نمیکنن به هیچی و تفکر نمیکنن و یا دلشون نمیخواد و از قصد اینجوری میکنن نمیدونم… فقط اینکه خیلی اوقات ادما در شرایطی انگار مغزشون از کار میفته…
9. مورد بعدی وقتیه که کسی از من درخواست نابجایی داره، فارغ از اینکه به درخواستش جواب منفی با مثبت بدم، بشددددددددددددت عصبانی میشم… البته استاد میدونم که این عصبانیت از ناتوانی من به نه گفتن به بعضیاست… چون بعضی از غریبه ها که درخواستی دارن به سادگی نه میگم و عصبانی هم نمیشم… ولی هرچقدر فرد مورد نظر اشنا تر و نزدیک تر باشه خیلی عصبانی میشم…. مخصوصا اینکه خیلی اوقات طرف کارشو میخواد محول کنه به تو و خودش انجامش نمیده و میخواد تو انجامش بدی…. بازم اگه خدا بودم این افراد که خودشون کارشون رو انجام نمیدن و میخوان یکی دیگه براشون انجام بده رو از بین میبردم…
10.اینکه به بعضی ادما نه میگی، بازم اصرار میکنن و پافشاری میکنن… در کل کسی که اصرار میکنه روی چیزی و هی پافشاری میکنه و میخواد اینجوری به خواستش برسه واقعا از این افراد خیلی حالم بد میشه… کسایی که تورو لحاظ نمیکنن و فقط میخوان هرجوری شده به خواستشون برسن… در صورتی که حالت خوبش اینه که وقتی به یکی میگی نه، دیگه دست برداره و دوباره نگه درخواستش رو… این احساس که بقیه میخوان رو من مسلط بشن و به زور تحمیل کنن خودشون رو بمن خیلی منو بهم میریزه… حالا به شکل های مختلف، از اینکه کسی با زور و تحمیل بخواد مسلط بشه روم خیلی عصبانی میشم و احساس ناتوانی میکنم…احساس میکنم بقیه میتونن تسلط داشته باشن رو من
11. مورد بعدی اینه که از ادمایی که جوری که نیستن خودشون رو نشون میدن خیلی احساسات بدی بهم دست میده….البته این میشه همون دروغ که بالاتر گفتم… افرادی هستن که مثلا توی موردی 1% توانایی داشته باشن، اما جوری نشون میده که انگار 700% توانایی دارن توش… خیلی خودشون رو خوب جلوه میدن در ظاهر و نقش بازی میکنن و یک فاز دانایی و فرزانگی به خودشون میگیرن و انگار که همه چیو میدونن و علامه ی دهر هستن… استاد ایناهم مثل موارد قبلی زیاد تکرار میشه برام و البته که بازم اگه خدا بودم اینارو نابود میکردم…
12.از افرادی که تو زندگیم بودن و باعث شدن که مثلا اعتماد به نفس عالی ای که در کودکی داشتم از بین بره و در این سن به مشکلات عدیده ای بخورم بشدت متنفرم و عصبانیم ازشون… یا کسایی که باعث شدن شرایط جوری بشه که به عزت نفسم یا موارد دیگم ضربه بخوره… وقتی به این کاراشون فکر میکنم خیلی متنفر میشم ازشون… و همیشه سوالم اینه چرا باید در شرایطی میبودم که این اتفاقات رخ میداد و عزت نفسم رو میگرفت و الان دیگه به این سادگی ها نمیتونم درست کنم عزت نفسم رو (مورد اول که گفتم بینهایت تغییر دادن باورام سخته)
13.وقتایی که ادما با تکیه بر جایگاهشون یا موقعیتشون یا زور و بازوشون به کسی بی احترامی میکنن یا نحقیرش میکنن بشدت ناراحت و عصبانی میشم… هم از اینکه طرف مقابلش تحقیر شده ناراحت میشم، هم اینکه اون ادم چرا باید با سواستفاده از چیزی که داره و طرف مقابلش نداره و در شرایط نا مساوی این رفتار رو داشته باشه؟ همون ادم حالا در مقابل ادمای بزرگتر از خودش میشه پشه…
14.و اینم بگم که وقتی این سوالات و یا سوالات دیگه ای رو از خدا میپرسم، اصلا جوابی نمیده بهم و خیلی ناراحت و عصبانی میشم از دست خدا که چرا وقتی نوبت به من میرسه کلا بی تفاوته… یعنی هیچ جوابی نمیده… نمیخوام بگم جواب منفی میده یا مثبت… کلا جوابی نمیده!… هرچی ازش میخوام و سوال میکنم و درخواست میکنم انگار که با دیوار دارم صحبت میکن و هیچگونه واکنش و پاسخی بمن نمیده… هیچی … کلا حسم اینه که خدا یا واقعاااااا طبق باور خیلیا وجود نداره، یا اگه وجود داره بمن توجهی نداره…. و ناخوداگاه جاهایی که افرادی بمن بی توجهی کردن و بی اعتنایی کردن خیلی ناراحت و عصبی شدم، فکر میکنم خدا هم دقیقا عین هموناست… بعضا شده در شرایط احساسی بد به خدا گفتم توهم مثل همون ادمایی که بمن توجهی نکردی و نمیکنی و بی اعتنایی میکنی بمن… و حس میکنم که خدا بشدت تفاوت قائله بین ادما… و عدالت رو رعایت نمیکنه…. عدالت به معنی عام نه،منظورم مورد اول همین لیسته… مثلا چرا من اینهمه تلاش و انرژی میزارم و 1% باورام شاید تغییر کنه و یکی دیگه همین تلاش رو میزاره و 80% تغییر میکنه.. اینجا تقصیر من چیه واقعا که نوع ذهنیتم جوریه که به سادگی چیزی رو نمیتونم باور کنم…
15.اینکه چرا من اینهمه قران رو با دقت و با ترجمه ی درست و با یادگیری زیاد زبان عربی میخونم، اما هیچ اثری روم نداره، اصلا حس قشنگی بهم دست نمیده از خوندن قران، بازم برمیگرده به مورد اول… چرا باید مثلا استاد عباسمنش قران میخونه از شدت احساس خوبش اشک بریزه و اینهمهههههههههههه تاثیر بزاره روش، ولی من میخونم اصلا هیچ اثری روم نداره و اصلا حوصله و رغبتی ندارم به خوندش قران… چرا واقعا؟ چرا استاد عباسمنش ابتدای اشناییش با قانون به اونهمه احساس لطافت و ارامش رسید ولی من نمیتونم برسم؟ مگه فرق ما چیه… منم همون مسیرو دارم میرم ولی چرا باید ذهن من مقاومت کنه و ذهن بقیه نه؟
بازم موارد زیادی هست، ولی اصل و ریشه ی همشون همیناییه که گفتم؛ و البته موارد مثبت هم هست و فقط این منفی ها نیست… ولی چون گفتید منفی هارو بیشتر بگیم گفتم…
و خیلی جالبه که 90 درصدش از افراد خیلی نزدیک من نشات میگیره، یعنی رفتار اونا و باور اونا این تاثیرات رو و این حساس بودن هارو روی من گذاشته…
دقیقا مثل شرایط شما استاد که تو خانوداتون همچین فردی داشتید و یه عالمه تاثیرات منفی ذهنی و شخصیتی در شما ایجاد کرده بود….
اینو الان فهمیدم که همه ی اینا یا حداقل 90 درصدش توسط نزدیکترین افراد من درونم ایجاد شده و الان به سادگی از بین نمیره….
توخونه ی خودم که طرف رومتوجه ی کارش میکنم وپیش اومده بابت خوردن ،تذکردادم.
آخه چرا وقتی همه یک لیوان آبمیوه میخورن یه بچه ای که فقط چندسال داره، درخاست بیشتری کنه یاازهرچیزی زیادبخادومادرش هیچی نگه که هیچ ،ذوقمبکنه!
توخونه ی خودم هیچ ترسی ازقضاوت، مادرش ندارم ،ولی جاهای دیگه سکوت میکنم چون میگم به من ربطی نداره ولی خیلی عصبانی میشم .
نمیدونم شایدمن حساسم ولی فکرمیکنم مادرها باید بچه هاشونو طوری تربیت کنن که اندازه ی سهم خودش از هرچیزی بردارن وبخورن.
وخونه ی مردم روباخونه خودشون یکی ندونن.
نه مثل مادرای قدیم که اجازه ی خوردن چیزی تومهمونی نمیدادن ونه به مادرای حالا که فکرمیکنن ،اینطوری توجمع به بچه هاشون بهامیدن.
وقتی مهمون خونم بیاد،دوست دارم خوب پذیرایی کنم وبه مهمونام خوش بگذره امادیدم که حتی بزرگترهایی که اصلا مدیریت توخوردن ،ندارن .خودخواهانه فقط فکرخوردن خودشونن وبه کمی غذا یاشرایط میزبان کاری ندارن .اینم درلحظه زندگی حالمو،بدمیکنه.
دوست دارم توهرجمعی هرکس اندازه ای که بایدبخوره ،بخوره .نه اینکه نخوره ونه اینکه زیادازاندازه بچاپونه توشکمش که میزبان خجالت بکشه که مبادا،چیزی کم بیاد.
ازبی ملاحظه گری بعضی از افراد عصبانی میشم .
ازکسانی که بدقول هستن یابدحسابن که خیلی شاکی میشم.
چون خودم خوش قول وخوش حسابم .
البته این افرادتوزندگی برای من حذف شدن.وکسی که بدقول یابدحسابه ،بامن شخصااینطورنیست.
خیلی چیزا ازاستادیادگرفتم که درجهان چنین افرادی رو
جذب نمیکنم.
اگرم اتفاق بیفته،سریع کاتش میکنم.
حالا بریم سرموضوعی که باز از گفتنش خجالت میکشم ولی خب چکارکنم این ضعف رودارم.
باوجوداینکه همسرم، زیادی منو میخاد وهمه هم اینومیدونن ووابسته ی منه.میخام بگم انقدتوجهش به منه ،امانمیدونم چراجاهایی که خانومای بی حجاب منظورم کسانی که زیادی راحت هستن ، نسبت بهش حالم خراب میشه.ینی نسبت به همسرم حس بدی میگیرم.چون زودباهمه صمیمی میشه .
تازه همسر من مردی نیست که بگم قدوهیکل خاصی داره یاچهره ی خفنی داره که کسی سریع عاشقش بشه.
آخه دیدید که خانوماتومهمونی ها،زودعاشق میشن .
میدونم که اینجا هم من مقصرم.
الان خیلی خوبم وکاری بش ندارم.
حرفهای استادبرای آزادی دادن خیلی تاثیرات مثبتی روی من گذاشته امابازاین خلا رودارم.فقط کنترلش میکنم ولی دیگه نقطه ضعفم روپیش همسرم نشون نمیدم.
من توشهرمذهبی قم بزرگ شدم.خودم توخانواده ای نبودم که این چیزا برام عادی شده باشه.
کلا ،برام عادی نمیشه.
ولی انصافابه نسبت حتی 5سال پیش بهترم ولی هنوزسراین موضوع مقاومت دارم .وخیلی حرص میخورم.ولی ادای آدم روشن فکرا رو درمیارم.
انقدم به کسانی که راحت میگیرن وراحت هستن ،توجه میکنم ودلممیخادمنم مثل اونا بی توجه باشم به این موضوع.
امانمیشه!.
ازطرفی همسر من سروگوشش میجنبه برای کارایی که الان تومهمونی ها خیلی زیاد باب شده .
ومن اصلا نمیپسندم ،ازطرفی دوس ندارم مدام همسرمو،امرونهی کنم .درحالیکه اطرافیانم انجام دادن اینکار،راباکلاس بودن میدونن.
همش میگم کارای اون به من ربطی نداره. ولی یه وقتایی احساسمو بهش گفتم .
گاهی رعایت میکنه گاهی هم نه.
واین که علاقه به این برنامه ها داره ،خیلی ناراحت میشم .
بازاینجا خودمو کنترل میکنم وبه چیزای دیگه توجه میکنم تا ذهنم درگیرش نشه.
تو قرض دادن پول به یه نفر،حساسم اونم برادرشوهرمه.
هروقت متوجه میشم خیلی بهم میریزم.بله میترسم .تجربه نشون داده که ازمون سواستفاده میکنه و توجیه همسرم اینه ،یه داداش که بیشترندارم.
بایدهروقت نیازداشت کمکش کنم.اینم بگم برادرشوهرم کاملابی رویه وبی حساب کتاب پول خرج میکنه .اصلا تعادل وبرنامه برای زندگیش نداره ومن برای کمک به همچین آدمی احساس خوبی نمیکنم.
اماالان چندماهی هستش که دارم روی خودم کارمیکنم که اولا که کنترل نکنم وازهمسرم چیزی نپرسم .ازطرفی بی خیال این موضوع بشم .
وباورداشته باشم که خدااجازه نمیده حقی ازمن ،گرفته بشه .
اینوتودوره ی 12قدم یادگرفتم.
یکی ازعبارتهای تاکیدی این بود که «من به تووعدالت توایمان دارم که حقی ازمن گرفته نخواهدشدومن آسوده خاطرهستم».
این عبارت خیلی حالموخوب میکنه .
میدونم ایمان به خداحتمن حالموبهتروبهترخواهدکرد.
ولی چیزی بودکه بشدت عصبانیم میکرد که حالا برای حفظ آرامش خودم ،کنترلش میکنم.
این چند تا موضوع ،ازشدیدترین احساسات منفی من بودن.
دوست دارم یه روز دیگه یه کامنت دیگه بزارم وازقویترین احساسات مثبتم بگم .
استادجان کارکردن باشما ودربرنامه بودن تغییرات زیادی درمن بوجوداوورده،منتهی تویه موضوعاتی بقدری رفتارهای بیمارگونه داشتم که بعدازسالها کارکردن هنوز،یه کم خوب شدم و همچنان نیاز به تلاش دارم .
ازشماهم خیلی خیلی ممنونم که با طراحی سوالهای به این خوبی ،باعث میشید موشکافانه دنبال پاشنه های آشیلمون باشیم ومقاومتهامون روبابت یه سری موضوعات بشکنیم.
امیدوارم به درک درست هر کدوم ازضعفهام برسم وتک تکشونو ازبین ببرم.
چون ازوجودهیچ کدوم احساس خوشایندی ندارم وبه خاطرهرکدوم دردمیکشم.
دلم نمیخاد،خودمو سراین مسائل اذیت کنم.
ازآسیب زدن وزخم زدن به خودم خسته شدم .
از اینکه یه جاهایی ضعیف عمل میکنم ،حالم بدمیشه.
ازضعیف بودن خودم بیشترازهرچیزی زجرمیکشم.
دوس داشتم انقدقوی بودم که هیچ کدوم ازاین مسائل برام هیچ ارزشی نداشت .
شایدم نداشته باشه امابلدنیستم بی تفاوت ازشون بگذرم.
ب خاطرقانون هایی که یادگرفتم ،شایدعملی انجام ندم که اشتباه باشه اماازدرون داغون میشم .
آرزو دارم کسی باشم که به هیچ چیزی که شخصا به من آسیب نزنه ،اهمیتی ندم امامتاسفانه همیشه فکرمیکنم خیلی چیزا به من مربوطه.
مثلا کارای همسرم مربوطه .
ونمیشه بی تفاوت ازش گذشت.
فقط ازخدامیخام کمکم کنه وتومسیرخودش هدایتم کنه.
کاش بفهمم .
کاش میتونستم بهتردرک کنم.
کاش بیشترحواسم به خودم باشه.
کاش انقدخودمواذیت نکنم.
کاش بیشتربرای خودم احترام قائل باشم.
کاش توهمه ی لحظات به خدااعتمادمیکردم.
همه ی لحظه ها !
عباس منش جونم ممنونم ازت که باز وجودشماودرسهاوتجربه های شما، خیلی جاها حال منوخوب کرده ومیکنه.
وقتی فایل رو دیدم که نوشته بودین الگوی تکرار شونده یه چیزی تو سرم گفت دینگ!!
دقیقا چند ماهه که یه الگو برام تکرار میشه اونم توی روابطه.
در پاسخ به سوالتون باید بگم من به دلیل دلسوزی بیجا و اینکه نمی تونم بی احترامی به عزیزانم رو ببینم، شدیدا برافروخته میشم
در صورتیکه توی دوره 12 قدم شما می فرمائید که ما نمی تونیم زندگی کسی رو تغییر بدیم و خداوند به پیامبر گفت جاهل مباش، ولی چرا من جاهل میشم و همش یادم میره!؟
در تمام این مسائلی که برام تکرار شده همش دلسوزی کردم ،برای پدر و مادر،برای عزیزانم، کلا یادم میره که من فقط مسئول زندگی خودمم
با اینکه اینقدر آموزش های شما رو دنبال می کنم واقعا یه وقتایی تعجب می کنم که انگار نه انگار
همیشه میخوام مراقب خانوادم باشم کسی بهشون بی احترامی نکنه، چه غذایی بخورن که براشون مضر نباشه، آخرش هم به جای اینکه احترام بذارن بهم، اتفاقا به حرفم گوش نمیدن و من پاشنه آشیلم اینه که کسی به حرفم گوش نده، به شدت ناراحت میشم بعد تازه یادم میفته که ای بابا قرار بود من فقط روی خودم کار کنم
در سال جدید با4 نفر بحث کردم همش به خاطر این بوده که خواستم اونطوری که من میخوام رفتار کنند، یادم رفت اعراض کنم از ناخواسته ها و حواسم فقط به خواسته های خودم باشه
واقعا الان که بهش فکر می کنم برام سخته وقتی عزیزانم خودشون رو در شرایطی قرار میدن که بهشون بی احترامی میشه یا براشون ضرر داره،نمی دونم چطور بی تفاوت باشم به این موضوع ،و میبینم افرادی رو که بدون اینکه قانون رو بدونن ازمن بهتر رفتار می کنند بطور ناخودآگاه من فقط ادعا دارم که قانون رو بلدم یه آدمی شدم با یکم اطلاعات!! که وقتی به ناخواسته برمیخورم همش یادم میره متاسفانه و خیلی باید روی خودم کار کنم البته از حق نگذریم خیلی شخصیتم تغییر کرده و عزت نفسم بالاتر رفته،ولی این مورد نقطه ضعف منه دیگه
اینم تازه متوجه شدم یه نگاه از بالا به پایین دارم به دیگران ،انگار اونا هیچی حالیشون نیست فقط من میفهمم در صورتیکه فقط اطلاعات داشتن مهم نیست عمل بهش از همه مهمتره
ممنونم ازتون استاد عزیزم که با فایل های عالی به ما تلنگر می زنید و یادآوری می کنید قانون رو امیدوارم بتونم روی این موضوع به خوبی کار کنم و از نتایجم براتون بنویسم همونطور که توی مسائل دیگه به نتایج خوبی رسیدم
سلام به استاد عباس منش عزیز وخانم شایسته بزرگوار ودوستان عزیزی که این کامنت میخونن اول استاد چقدر اخلاص صداقت بزرگ منشی تو شخصیت شما موج میزنه چقدر باتمام وجود دوست دارید ریشه ای وساده تر آدم ها تغییر کنن من تیتر فایل رو دیدم ناخودآگاه گفتم استاد خدابرکت بده به زندگیت محتوای فایل گوش دادم چقدر اخلاص دیدم تو شخصیت شما
1من توی جمع بخوام حرف بزنم خیلی ترس دارم البته خیلی نسبت به قبل بهتر شدم ولی ترس دارم تمسخر بشم یااینکه توجه نکن بی توجهی کنن نسبت به صحبت هام درکل واکنش درستی نشون ندن بقیه
ولی دوستانی هستن تو جمع جوک تعریف میکنن شاید بی نمک باشه نخندن بقیه ولی بازم جوک تعریف میکنن ،لازم بگم نسبت به گذشته تواین شخصیت خیلی بهتر شدم ولی مشکل اساسی دارم
2هرموقع میخوام یه تغییرات اساسی توکسب کارم بدم احساس نگرانی بهم دست میده میگم تو این قضیه خیلی بهترشدم ولی مشکل اساسی دارم مشورت میگیرم از دیگران تردید دارم ولی میدونم باید این تغییرات انجام بدم
سلام استاد عزیزم و مریم خانم شایسته عزیزم.
ان شاءالله هرکجا هستید شاد باشید و حالتون مثل همیشه خوب باشه، سالم باشید و هر روز از این همه نعمت تجربه های زیبایی به من و هم خانواده ای های من بدهید، که الگوی ما نیز بشود.
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
سکی از جاهایی که من احساساتم بسیار زیاد احساساتم بر انگیخته میشه، دیدن افراد معلول بوده، ولی با آموزه های شما دارم روی خودم کار میکنم و میگم این فرد قبل از ورود به این دنیا خودش انتخاب کرده این مسیر را پس. این دقیقا همون جایی که باید هست.
یکی دیگه جایی هست که من کلی کار انجام دادم و بخاطر شاید یه اشتباه کوچک یک شخص دیگه ای بگه تو چیکار کردی؟ چرا اینجوری میکنی؟ چرا اینقدر خراب میکنی؟
که اتفاقا همونطوری که نوشتم امروز صبح این را که از کمبود عزت نفس هست نوشتم، ولی به این صورت که شما فرمودید نبود. به این صورت بود که دلایل خیلی از کارهام را گرفتن تایید دیگران بود.
یکی دیگه این هست که منوقتی با یه شخص دیگه ای با مشکلی بر میخورم در هر زمینه ای خودم را مقصر میدونم و این باعث میشه احساس حقارت خیلی بالایی داشته باشم و این خیلی حالم را نازیبا میکنه.
یکی دیگه از اون شرایط وقتی هست که میخواهم یک کار جدید بگیرم، احساسات نازیبا بعضا سراغم می آید.
یکی دیگه اش اینه که بخواهم با کسی روبرو شوم و بخاطر کار اشتباهی که انجام داده بخواهم باهاش صحبت کنم که احتمال میدهم تو ذهنم بحثمون بشه.
وقتی پولی میسازم هم این خیلی باعث میشه من احساس خوب بالایی داشته باشم.
وقتی با تمام وجودم هم یه چیزی و یه آگاهی را میفهمم این هم باعث میشه من احساس شور و شعف بالایی داشته باشم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام و درود به همگی
یکی از الگو های زندگی من این که وقتی میبینم که کسی به ادم ضعیف تر از خودش زور میگه خیلی عصبانی میشوم
2. وقتی کسی مسخرم کنه خیلی میره روی مخم و به شدت ذهنم درگیر میشه
3.کار دیگری که باعث احساس شدیدم میشود بی توجهی است وقتی توی جمع بهم بیتوجهی بشه بشدت ساکت و ناراحت میشوم
4. وقتی توی دو راهی قرار میگرم هم واقعا ناراحت میشوم و کلا همه کار هایم به هم میریزد وقتی نمیفهم یاید چه کار کنم و همین موضوع باعث توقف حرکتم میشود
5. وقتی نتیجه ای حاصل نمیشه
6.من وقتی میبینم بقیه از من جلو زدن
با سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی ام
و مریم خانم شایسته محترم و عزیز
یادمه تو دوره عشق و مودب در روابط استاد میگفتند ، افرادی در زندگی موفق هستند که توانایی کنترل احساسات خودشون و داشته باشند و دچار قلیان احساسی شدید نشن ..( البته منظورتون نوع منفی قلیان احساسی بود )
العا که دارم این کامنت و می نویسم ، درک من از این جمله و ربط اون به سوال استاد که چه شرایط و اتفاقاتی باعث برانگیختن قویترین احساسات در ما میشن ، میتونه این باشه :
درک از این آگاهی : هر چه بیشتر تاثیر عوامل بیرونی بر زندگی خودمون و کم کنیم و به این باور برسیم که فقط و فقط ما هستیم که طبق قانون بدون تغییر خداوند ، توانایی خلق همه و همه شرایط زندگیمون رو به صورت صد در صد داریم ، و در مسیر ثبات این باور حرکت کنیم ، عملا دچار قلیان احساسی شدید نمیشم که متعاقب اون اتفاقات ناخواسته رو هم تجربه کنیم ..
من خودمو میگم ، چجوری میشه خوراک نامناسب به ذهن داد ، و انتظار خروجی مناسب داشت .
ماه عسل همیشگی کل صحبت های استاد عزیزم اینه که ، احساس خوب = اتفاقات خوب که این مورد تنه اصلی قانون هست و پازل های ایمان ، توحید ، توکل ، تقوا ، کنترل کانون توجه ، سپاسگزاری و حرکت مداوم در کنار اون هستند .
مورد بعدی رابطه بین فرمایش استاد در مورد دچار نوسان احساسی نشدن و این فایل ، بر اساس برداشت من این هست :
با یه مثال میگم ، خود استاد عزیزم بارها تو صحبت هاشون گفتن ، من نه از تعریف خیلی زیاد به وجد میام و نه از انتقاد زیاد ، خیلی تاثیر ناخواسته وار میگیرم ،
چقدر تعادل داشتن زیبا بیان میشه اینجا که حتی خود استاد هم اینو مثل همه مباحث اول خودشون رعایت می کنند و انجام میدن و بعد اون و تدریس می کنند .
در مورد من قویترین احساسات در نتیجه اتفاقات زیر برانگیخته میشن :
1) وقتی کسی برای من هدیه از میخرن ، حتما بر خودم واجب میدونم که تلافی کنم و فکر میکنم اگه این کار و نکنم یه جورایی بدهکارم و حسابم با طرفم صاف نیست .
مثال در مورد خودم : اخیرا یکی از دوستانم یه هدیه ارزنده برام خریدن ، بگذریم از اینکه بالای 10 بار من به ایشون گفتم ، قیمت هدیه ارزشمندی و لزومی به این هزینه نبوده
خب یکم که فکر کردم دیدم من عملا دارم باور عدم لیاقت و ارزشمندی خودم رو نشون میدم ،
من نمیتونم لطف خدایم رو بپذیرم ، چون ظرف خودم رو هنوز آماده دریافت نمیدونم ،
بعد چجوری تو دوره روانشناسی ثروت مثلا انتظار دارم پیشرفت کنم .
خیلی خدا رو شاکرم که این موضوع و نقطه اشتراک اون به این فایل و این کامنت باعث شد از این زاویه به موضوع نگاه کنم و یه جورایی باور محدود کننده و یکی از ترمزهای خودم و پیدا کنم .
خوشحالی بی وصفی دارم که تو این مسیر هستم
استاد عزیزتر از جانم ، صمیمانه سپاسگزارم از شما برای آگاهی ناب که شده آهنگ زندگی من
اگر روزی گوش نکنم به فایل ها ، اون روز یه چیزی برام کمه ،
زندگی هست ولی موسیقی نداره
آرزوم اینه تو این مسیر از دنیا برم …
در مسیر رشد ، آگاهی ، درک بهتر قانون ، تجربه دنیا و خودم و حرکت و حرکت برای شناخت قانون و خدایم …
2) وقتی دوره عشق و مودت رو تهیه کردم و حدود یک سال روی اون کار می کردم ، متوجه شدم چیزی که باعث قلیان احساسی من در روابط میشه ، حس طرد شدن و بی توجهی از شخص مقابل هست ، و چقدر میتونه به جا باشه که اضافه کنم ، اگر من اولا کانون تمرکزم روی نقاط منفی کسی باشه ، قطعا طبق اصل بر انگیختگی در روابط من وجهی از شخصیت اون رو میبینم که نمیخوام ، خدا رو شکر که این قانون و فهمیدم و واقعا با همین یک قانون من چقدر تو روابط کاری و اجتماعی و شخصی خودم هم پیشرفت داشتم که واقعا اوایل برخوردهای عالی اطرافیانم برام شبیه معجزه بودند ،
مثال : کارفرمایی که با همه به شکل نادلخواه برخورد میکنه و با من به شکل عالی و کاملا مناسب و محترمانه ، معجزه همین درک و فهم و تمرین این اصل برای من بود .
و دوما در مورد شناسایی باور محدود کننده به عنوان ریشه بی توجهی به من در روابط ، متوجه شدم من احساس ارزشمندی کمی برای خودم قائل بودم ، با کمک استاد و تمرین و عمل کردن و لطف خدا ، کاملا ورق برگشت و همه چیز عالی و به دلخواه من پیش میره …
اینم از استاد یاد گرفتم که کار کردن روی یک باور محدود کننده یا پاشنه آشیل چیزی نیست که بگیم من العا فلان مدت دارم رو این مورد کار کردم و دیگه حل شد و تا آخر عمر مشکلی ندارم .
نه ! اگر دنبال بهبود باورها و خالص تر کردن همیشگی اون نباشیم ، چطور انتظار داریم مدار و فرکانس ما بالاتر بره و در ادامه تجربه بهتری از ثروت ، نعمت ، سلامتی و خوشبختی و روابط عالی تر و جنس هدایت بهتر و توحید و عمل به اون و … داشته باشیم
هر جایی گفتم من خوبم و دیگه کار تو این حوزه برای من اینجا تمومه و باورهای عالی دارم ، حتی با وجود نتایج عالی که داشتم ، جهان کاری کرده که نیاز به تغییر در جهت بهبود اون موضوع و باور برام واضح تر بشه .
استاد جانم سپاسگزارم برای وجود نابتون
عمیقأ دوستون دارم
ممنون برای آگاهی های عالی و بی نظیر
ممنون برای صرف وقت و تهیه فایل های فوق العاده
سرکار خانم شایسته عزیز و دوست داشتنی سپاسگزارم برای تدوین های عالی و لطف شما
انرژیتون مستدام
حال خوبتون توام
سلام به همه ی بچه های سایت
من دراین مدت که عضو سایت شدم نتایج زیادی دیدم از جمله اینکه تا دوسال قبل در شرایط بسیار بد روحی وافسردگی که درمان نمیشد و بیخوابی های شدید وزندگی ای درحال انفجار و بیکاری و همسری که فقط براش آرزوی مرگ میکردم، به سر می بردم
اما از زمانی که خودم مسؤلیت تمام اتفاقات زندگیم رو بر عهده گرفتم و تصمیم به تغییر گرفتم کم کم همه چیز تغییر کرد و تونستم ذهنم رو تا حدودی کنترل کنم و سردردهای هر روزه ام درمان شد و خواب شبانه که برام به رویا تبدیل شده بود تجربه کردم و بیماریهایی که در اثر ضعف اعصاب و افسردگی تجربه میکردم درمان شد و دیگه قرص اعصاب استفاده نمیکنم و روابطم باهمسرم خیلی خوب شد و همسرم خیلی به من علاقه داره و من که قبلا به چشم دشمن به همسرم نگاه میکردم الان به چشم مهربانترین دوستم نگاهش میکنم،و تفریحات لذت بخشی رو باهم تجربه کردیم و یکسالی میشه که شاغل شدم ولی چون دوتا فرزند دارم همیشه دوست داشتم که کارم نیمه وقت باشه تا بتونم به نیازهای فرزندانم هم رسیدگی کنم که دقیقا همین اتفاق افتاد، دوست داشتم با وجود کار نیمه وقت حقوق کامل بگیرم که همین اتفاق هم افتاد، خیلی برام مهم بود که کارفرما بهم احترام بزاره که الان دقیقا همینطوره و احترام ویژه ای میزاره، و در اکثر مواقع آرومم ولی قبلا به شدت عصبی بودم، خلاصه اینکه راضیم و خوشحالم که از اون زندگی جهنمی دیگه خبری نیست و خیلی اتفاقهای دیگه ای که دوست داشتم تجربه کنم برام اتفاق افتاد که نوشتنش خیلی طولانی میشه…
الان دیگه هر مشکلی پیش میاد سعی میکنم به جای غصه خوردن به راه حل فکر کنم،و زندگیم روی ریل افتاده و کمتر با تضادها مواجه میشم و واقعا از زندگیم و همسر مهربون و فرزندانم و شغلم راضیم و همه با من به زیبایی رفتار میکنن
ولی راجب سوالی که استاد پرسیدن؛ باید بگم که چند روز قبل من تصمیم گرفته بودم ماشینم رو با یه ماشین ترو تمیز تر عوض کنم،،چون خیلی قدیمی شده، و میگفتم من در همه زمینه ها پیشرفت کردم باید در این زمینه هم پیشرفت کنم، ولی به یه مقدار پول نیاز داشتم، همسرم یه زمین داشت که قرار بود بفروشه و پولش رو به من بده،و این آخرین سرمایه ای بود که در حال حاضر داشتیم، اما وقتی از سرکار برگشتم متوجه شدم که پولش رو گذاشته توی بورس و کلا بورس شدیدا ریخته و دیگه خبری از پول نیست، اون لحظه واقعا زمانی بود که اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم و واقعا ناراحت شدم تا حالا توی این مدت که باسایت آشنا شدم چیزی اینطوری من رو ناراحت نکرده بود، این در حالی بود که همسرم بارها و بارها و بارها از بورس ضربه خورده وسرمایش رو از دست داده و من همه جوره تلاش کردم که کمکش کنم و بهش بگم که درس عبرت بگیر تا پیشرفت کنیم ولی نشد، الان به جایی رسیده که دیگه سرمایه ای نداره که بزاره توی بورس تا صفرش کنه،،
در موارد قبلی تا این حد ناراحت نشده بودم ولی چون این چرخه بارها و بارها تکرار شده باعث بهم ریختن من شد که البته الان خیلی آروم ترم و سعی میکنم بابت اشتباهات همسرم خودم رو ناراحت نکنم و البته که همسرم گفته میخواد دیگه بورس رو کنار بزاره و این همون اتفاق تکراریه که هر چند مدت یکبار در زندگی من تکرار شده
به نام خدای مهربان.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم.
سلام به همه دوستای عزیزم تو سایت عباسمنش.
اول از همه از خدای بزرگ ممنونم که این فایل رو توسط استاد بزرگوارمون در اختیارم قرار داد تا آگاهی های ارزشمندش رو گوش بدم و استفاده کنم. آگاهی هایی که اینقد ارزشمنده که خودش میتونه یه جلسه از یه دوره باشه که به رایگان در اختیارمون قرار گرفته. خدا رو بینهایت بار بابت این فرصت و این موهبت سپاسگذارم . سپاسگذارم که در مسیر زندگیم این فایل رو گوش دادم و باعث شد من به عنوان یک نفر دیگر خودم رو نظاره کنم و به رفتارها، اتفاقات و شرایطی که برام پیش اومده فکر کنم. عملی که اولین قدم در تغییر خودمه. این فایل فوق العاده بود. من خیلی وقت بود که تو سایت کامنت نمیذاشتم ولی سایت رو پیگیری میکردم و تا جای ممکن فایلا رو گوش میدادم. وقتی این فایل و سوالش رو دیدم خیلی برام جالب بود. من هیچ وقت عمیق به این موضوع فک نکرده بودم که چقد با تفکر در رفتارهایی که هی دارن تکرار میشن، یا چه اتفاقاتی تو زندگیم مثل چرخه داره تکرار میشه.میتونم کلیی تضاد پیدا کنم و جلوی کلیی از مسایلی که میتونست رخ بده و بصورت یه تضاد ظاهر بشه رو بگیرم.! این فایل رو گوش دادم تازه فهمیدم من روی باورهای دم دستی ذهنم کار کردم و اون باورهای کهنه و ریشه دار هنوز تو ذهنم هست و وقتی که ریشه یه چیزی باشه، هرچقد هم سطحی کار کنی، باز اون ریشه، مسایل سطحی تولید میکنه!. من هی رو مسایل کوچیک کار میکردم و نتیجه میگرفتم ولی میرفتم سراغ گام بعدی دیگه ول میکردم و باز به همون پله قبل برمیگشتم. و بجای اینکه مساله رو برای خودم واضح کنم، دنبال جواب میگشتم!
و اما دوست دارم با اشتیاق سوال این فایل رو جواب بدم. خیلی خوشحالم از اینکه دارم جواب میدم. احساس میکنم وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم و واقعا هیجان زده ام.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1) من وقتی به اونی که دوستش دارم زنگ میزنم و اون جواب نمیده یا جواب بده و من باهاش با حالت شاد و احساسی حرف بزنم و اون با یه حالت بی احساسی با من حرف بزنه خیلی ناراحت میشم. و بعدش سری بهش میگم اینجوری با من برخورد کردی و ناراحت شدم. یا منتظر بودم جواب بدی، جواب ندادیی. این نکته خیلی برام جالب اومد چون دقیقا جزو الگوهای تکراری زندگی منه که یجورایی باهاش زندگی میکنم. و تازه فهمیدم من از نظر اینکه شاد باشم به یه نفر دیگه ای وابسته ام. و اون ادم هم در اکثر مواقع بهم بی توجهی میکنه. که کاملا طبیعیه. به هر کسی بچسبی اون با شدت بیشتر ازت فرار میکنه.
2) وقتی اول صبحی یه برنامه ریزی میکنم و شب میبینم 90 درصدشو انجام ندادم خیلی ناراحت میشم. یعنی من بجای دیدن کارهای مفید حتی به ظاهر کوچیک اون روز، میچسبم به کارهای نکرده ام و خودمو بابتشون سرزنش میکنم در صورتی که اصل اینه که زیبایی ها و شرایط حال خوب کن رو ببینیم و تشکر کنیم. بابت برنامه هایی که حتی 5 دقیقش رو انجام دادم سپاسگذاری کنم که 5 دقیقه تونستم متمرکز باشم… چقدد معنی مثبت نگری میتونه عمیق باشه. این ایده رو من امروز عملی کردم و واقعا حس خوبی گرفتممم
3) وقتی کسی که دوستش دارم راجب موضوعاتی حرف بزنه و بخنده که من بهشون حساسم شدیدااا عصبی میشم . این موضوع هم هر چند وقت یه بار رخ میده اونم به این خاطر که تو درون خودمو لایق ارتباط گیری با ادم های متشخص ندونستم و طبق روالی که داشتم روی همین حرفهای ناخواسته مانور دادم و به عنوان درد دل به این و اون گفتم و تا تونستم از جهان همچین مواردی رو درخواست کردم!!!
4) وقتی شرایط ناخواسته ای پیش بیاد مثلا سرم شلوغ باشه و یکی تو اون حالت بدون اینکه بدونه ازم سوال بپرسه، زیادی منتظر یکی باشم، یکی قرار رو کنسل کنه و… سری عصبی میشم و با یه لحن عصبانی جواب میدم که این برمیگرده به این باور که همه اتفاقات زندگی خودم رو خودم رقم میزنم و بقیه هیچ دخالتی ندارن که من بخوام انتظاری براشون ثبت کنم و بابت اون انتظاره با لحن طلبکارانه باهاشون صحبت کنم!!! من تو این زمینه خیلی باید کار کنم و هر روز چندین بار باید به خودم بگم که من مسول تمام اتفاقات زندگیم هستن و بقیه هیچ نقشی ندارن.
5) وقتی یکی از نوع زندگی من، از برنامه های زندگیم انتقاد میکنه و نظر میده که با احساسات و اهداف من مغایرت داره، خیلی ناراحت میشم و به این فکر میکنم که نکنه من دارم اشتباهی میرم. و یک آن حس بدی بهم دست میده. و حتی وقتی بهم پیشنهاد میدن که فلان کار رو انجام بدم، حتی به پیشنهادشون فکر هم میکنم.!!
راجب این موضوع میتونم بگم که من هنوز تو باور این قضیه که همه ی علاقمندی ها و شغل ها به یک اندازه فرصت پولسازی رو دارن، مشکل دارم. و باید روی باور فراوانی و رسیدن به ثروت از طریق لذت بردن از انجام اون کاری که علاقه دارم اونم در کمال آرامش رونهادینه کنم.
6) وقتی زندگی یه نفر دیگه رو میبینم که خودم دوست داشتم زندگی اونا رو داشته باشم، حسرت و افسوس میخورم که چرا من همچین زندگی ندارم… یعنی بجای تحسین، حسرت میخوردم و حتی شرایط الان خودم و دارایی هام رو هم به زور میتونم ببینم و اکثرشون رو نمیبینم.
7) وقتی یکی راجب به یه نفر غیبت میکنه و ویژگی های بد یکی رو بهم میگه سری نظرم نسبت به هم اون شخص غیبت کننده و هم غیبت شونده تغییر میکنه و خیلی حس بدی پیدا میکنم. به نظرم باوری که اساسی باید روش کار کنم اینه که قانون میگه توجه به نکات مثبت برابر با احساس خوبه. احساس خوب داشتن هم برابر با اتفاقات خوبه. و من اینقد باید این باور رو تو ذهنم نهادینه کنم که ذهنم بدون توجه به اینکه طرف چی داره میگه و راجب کی داره میگه، بگه که این یه نکته منفیه و باید فضا رو ترک کنی یا جو رو تغییر بدی. احساس میکنم یه ترسی دارم که اون فرد غیبت کننده در این مواقع از من ناراحت بشه که چرا باهاش همراهی نکردم و… که باید گفت جهان کلییی آدم داره که اگه من توجهم به نکات مثبت باشه، لاجرم افراد مثبت نگر و با احساس خوب سمت من میان و من باهاشون ارتباط میگیرم پس نگرانی و ترس معنی نداره.
همین چند نکته و باور به ظاهر ساده ای که گفتم اینقد حس خوب برام داشت که میخوام بازم به این سوال فک کنم و بازم کامنت کنم تا خودمو بیشتر بشناسم. خدایا شکرت که منو یه قدم به سمت شناخت خودم پیش بردی.
به نام خدای مهربان
برای من سوالتون چالش برانگیز بود.
اینکه چه شرایط و اتفاقاتی در من شدیدترین احساسات رو برانگیخته می کنه؟
طرد شدن و مورد توجه قرار نگرفتن از طرف کسایی که برام مهمه.
حس کم بودن، حس مهم نبودن رو درونم فعال می کنه.
هر چی فکر کردم نتونستم به خوبی پاسخ این سوال رو بدم. اما به الگوهای تکرار شونده فکر کردم و به این مسائل رسیدم
..
الگوهای تکرار شونده
1. احساس سردرگمی
2. عوض شدن تصمیماتم در مورد مهارت آموزی
3. در مورد دوره های شما هی نظرم عوض میشه و از این دوره به اون دوره می پرم
4. طرد شدن در روابط
5. مورد توجه واقع نشدن.
6. در رابطه ی عاطفی: هر دفعه به یک شکلی این جمله برام تکرار شده، تو اون چیزی نیستی که من می خوام.
تو همه ی این موارد بالا یه احساس مشترک پیدا کردم. من به خودم اعتماد ندارم. به تصمیماتم اعتماد ندارم. باورهایی دارم که باعث تنبلی کردن و متعهد نبودنم شده.
همین طور که هستم خودمو دوست ندارم
احساس لیاقت کمه
اعتماد به نفس کمه
اعتماد به من و تصمیماتم کمه.
متعهد نیستم.
فعلا همینقدر می دونم.
7. اینم خیلی تکراری هست، یه سری افراد هستند که با من خیلی خوب و صمیمی هستند ولی تو جمع منو تحویل نمی گیرن.
8. خراب شدن هندزفری هام
9. شکسته شدن وسایل الکترونیکی
10. هر چقدر هم پول داشته باشم اول ماه، صرف یه هفته تموم میشه.
سلام به استاد عباسمنش
سوال اینه که چه مواقعی احساسات شدید رو تجربه میکنیم، مخصوصا احساسات منفی
1.بشدت از اینکه تغییر باورها برای من سخته عصبانی میشم خیلی اوقات، یعنی اینکه انقدر منطقی هستم، انقدر جزیی نگر هستم، انقدر تردید دارم در مورد این حرف ها خیلی عصبانی میشم، واقعا همیشه از خودم میپرسم چرا باید من جوری باشم که یک میلیارد بار این مطالب رو تکرار کردم و تلاش کردم و عمل کردم ولی هنوز 80درصد شک و تردید تو وجودم هست، مثلا اینکه خدا یک سیستمه، من چرا نمیتونم مثل خیلی از اعضای موفق سایت این موضوع رو باور کنم؟ چرا واقعا؟ با اینکه یه عالمه مثال و نمونه به خودم نشون میدم که حاکی از سیستمی بودن خداست، اما بازم با خودم میگم اگه خدا سیستم نباشه چی! میام یک میلیارد بار با خودم کار میکنم که من خالق زندگیم هستم، اما بازم میگم اگه من خالق زندگیم نباشم چی؟! یا از کجا معلوم من خالق زندگیم هستم ولی بقیه هم خالق زندگی من هستن، یعنی هم من هم بقیه؟! و خیلی موارد دیگه، خیلی ناراحت و عصبانی و افسرده میشم که چرا باید خیلی از اعضای سایت ذهنشون هیچ مقاومتی نداشته باشه و به سادگی این حرفارو باور کنن و به سادگی هم نتیجه بگیرن و ذهنشون گیر نده، اما چرا ذهن من با اینکه من میخوام با تمام وجود که تغییر کنم و میخوام که باور کنم این حرفارو، بازم نمیتونم مثل اونا باور کنم… چرا انقدر تغییر باورهای من سخته برام، چرا انقدر مثل سنگ تغیر ناپذیره، با اینکه من سنی ندارم و الان 25 سالمه و از 19 سالگی با فایل های استاد اشنا شدم اما همون موقع هم همینجوری بود ذهنم، یعنی دلیلش تکرار باوره ای مخرب نیست… از اول اینجوری بودم و خیلی ناراحتم از این موضوع و خیلی مانع بزرگیه برام… با وجود اینکه واقعا با تمام قوا و تمام قدرتم حرکت میکنم، عمل میکنم، ورودی هارو کنترل میکنم، هرکاری نیاز باشه میکنم، اما بازم باورام تغییری نمیکنه، انگار باید ده سال کار کنم که یک سانتی متر جلو برم… لاکپشتیه همه چی… اینکه یه عالمه تلاش ذهنی میکنم و رو خودم کار میکنم اما احساسم خوب نمیشه، و بینهایت سخت خوب میشه احساسم، با اینکه یه عالمه تلاش ذهنی و عمل میکنم خیلییییییی سخت احساسم خوب میشه، اما کافیه دو روز این مسیر رو ول کنم، فقط دو روز! اونوقت پونصد تا اتفاق بد برام میفته و احساسم به سادگی و با قدرت بد میشه… اما وقتی حالم رو سعی میکنم خوب کنم هیچ اتفاق خوب خاصی نمیفته و اصلا احساسم تغییر نمیکنه، تنها تفاوتش اینه که وقتی روی خودم کار میکنم اتفاق بد نمیفته و همه چی خنثی هست همین!…. از این موضوع عصبانی میشم بیشتر از هر چیزی…. این مورد اول بود و بدترینش
2.خیلی ناراحت میشم زمان هایی که میبینم چرا خدا مثلا تو قرانش واضح و صریح نگفته هرکسی خالق زندگی و شرایط و اتفاقات خودشه… یعنی چرا باید با کنایه و غیرمستقیم بگه که هر بلایی که سرتون میاد بخاطر چیزیه که پیش فرستادید… خب این خوبه، اما چرا مستقیم و صریح نگفته همه چیو… چرا گفته مومنان نه ترس دارن نه غمگین میشن… ولی چرا نگفته کسی که شاد باشه شرایط خوب و اتفاقات خوب براش رخ میده و برعکس… چرا خدا انقدر پیچیده حرف زده، چرا همه ی حرفای خدارو باید فکر کرد بهش تا درکش کرد…. چرا ساده و صریح نگفته قوانین رو… چرا مستقیم نگفته که نماز فقط یک شکل نیست… این مورد هم خیلی باعث ناراحتیم از خدا میشه که چرا همه چی پیچیده گفته شده جوری که میشه ازشون چندین برداشت کرد همونجوری که این 1400 سال شده… چرا مثلا باید قران خدا تحریف نشه ولی انجیل و تورات تجریف بشن، مگه اونا کلام خدا نبود؟ چرا خدا صریحا نگفته من به تمام انسان ها وحی میکنم اگر این موضوع رو باور داشته باشن؟ واقعا چرا؟! چرا انقدرررررررر با پیچ و تاب و خیلی سخت و غیر مستقیم گفته اینو؟ جوری که هرکی میخونه نمیتونه مطمن باشه بهش و میتونه برداشت های مختلف کنه… حتی ایه های محکم قران هم میشه برداشت های مختلف کرد و بنظرم اگه واضح و صریح حرف میزد خدا و انقدر همه چیو با پیچ و تاب نمیگفت همه چی اوکی بود… من قران رو خوندم چندین بار و همیشه برام سوال بود که خدایا چرا واقعا همه چیو ساده و صریح نگفتی؟ خب میگفتی احساس خوب و ارامش داشته باشی اتفاقات بد براتون نمیفته، خب چرا باید بگی مومنان نه غمگین میشن نه میترسن؟ چرا غیر مستقیمه همه چی؟ چرا نگفتی که هرچیزی روند داره و اروم اروم شکل میگیره؟ چرا باید قران رو زیر و رو کنی و هزار بار بالا پایین کنی تااااااااااااااااااااااااااااااا بعدش برسی به قانون تکامل؟
چرا صریحا نگفتی که این قران نیاز به مفسر نداره؟… و هزار تا چرای دیگه… این مورد دیگه بود که وقتی بهش فکر میکنم خیلی احساسات منفی میاد سراغم…
3.مورد دیگه اینه که وقتایی که میبینم بقیه پشت سرم حرف میزنن و بدتر اینکه حرفای دروغ و نادرست میزنن و بدتررررر اینکه بقیه هم باورش میکنن…خیلی عصبانی میشم…خیلی زیاد ناراحت میشم از این موضوع… میگم حالا بعضیا پشت سرم حرف زدن چرا بقیه مثل اب خوردن باورش میکنن؟ مگه عقل و فهم ندارن که فکر کنن شاید این حرف اشتباهه؟ این موضوع منو خیلی عصبانی میکنه…
4.مورد بعدی دخالت افراد و به قول معروف فضولی ادما توی اموراتم رو اصلا نمیتونم تحمل کنم، خیلی ادما هستن که به همه چیت کار دارن، دخالت میکنن فضولی میکنن، سرشون یکسره تو زندگی توئه و بدتر اینکه خیلی کَنه ای هستن و به قول معروف سیریشن و ول کن تو نیستن، مثل کنه چسبیدن به تو و زندگیت و بیرون نمیرن از زندگیت… خیلی عصبانی میشم از اینکه یکسری ادما همیشه باید کنجکاوی کنن تو زندگیم و هی سوال بپرسن و جوابم ندی شاکی میشن و اگه بگی نمیگم طلبکارتر میشن و کلا ادمای اضافی ای هستن توی این دنیا و هیچ کاری ندارن جز اینکه فضولی کنن و سرک بکشن تو زندگیت و همیشه کند و کاو کنن و پیگیر تو باشن… و بدتر اینکه مثل چسب چسبیدن بهت و ول کن هم نیستن… استاد این مورد اصلا منو تا مرز انفجار میبره… یعنی اگه خدا بودم در لحظه اینارو از بین میبردم…ادمایی که من کاری به کارشون ندارم ولی اونا یکسره باید فضول تو و تصمیماتت و رفتارات باشن و هی اظهار نظر کنن و نصیحت کنن و پند و اندرز بدن…و یکبار از خودشون نمیپرسن که واقعا بمن چه؟
5.خیلی عصبانی میشم از دست افرادی که کاری رو کردن ولی میندازن تقصیر بقیه، و به هیچ عنوان گردن نمیگیرن و بدتر اینکه کلا منکرش میشن و میگن اصلا من انجامش ندادم! بشدت این مورد باعث عصبانیت و ناراحتی من میشه که وقتی یکی یکاری میکنه عواقبشم گردن بگیره، نه اینکه بندازه تقصیر زمین و زمان و بدتر اینکه بزنه زیرش…. همین ادما وقتی یکار خوبی انجام میدن با همکاری 100 نفر میگن فقط و فقط من انجامش دادم و من بودم و من و من و من و من و من….کافیه یک اتفاق خوب بیفته، دیگه خودشو خدا فرض میکنه و کافیه یک اتفاق بد بیفته، مثلا گوشیش میفته زمین از دستش و میشکنه، میگه تقصیر تو بود که حواسم رو پرت کردی یا تقصیر فلانی بود یا تقصیر بهمانی بود…. استاد این مورد هم مثل مورد قبلی اگه جای خدا بودم این افراد رو از بین میبردم… خیلی حالمو بد میکنن این نوع ادما
6. مورد دیگه اینه که میبینم ادمایی از راه نادرست و با دروغ به داشته هایی میرسن و خیلی هم خوشحالن و مشکلی هم براشون پیش نمیاد دنیا هم کمکشون میکنه و اموراتشونم میگذره، ولی منی که صداقت و درستی واقعی دارم مثل اونا نتیجه نمیگیرم… این مورد زیاد عصبانیم نمیکنه ولی خب مقداری ناراحت میشم… و هرچقدر به خودم میگم به هرسمتی بری خدا همون سمتی کمکت میکنه بازم ذهنم میگه خب تو که در مسیر درست میخوای قدم برداری چرا خدا کمکت نمیکنه مثل اون؟
7.مورد بعدی در حوزه ی روابطته، اینم بگم استاد این مواردی که نوشتم همشون تکراری هستن و مداوم تکرار میشن… این مورد در مورد روابطه،روابط با جنس مخالف، استاد من با هرکسی که وارد رابطه میشم، یا اصلا اولین روز اشناییم هست، متوجه میشم که طرف یه ادمیه که دوست داره مثلا با 20 نفر همزمان در ارتباط باشه، نمیگم ادم خائنیه، چون کسی که خیانت میکنه تکلیفش رو مشخص میکنه و بالاخره یک انتخابی میکنه، اما اینایی که من میگم با تو در ارتباط هست ولی بدشم نمیاد بقیه رو هم تو اب نمک داشته باشه و انگار انقدر نیاز به توجه و نیاز به محبت داره که پونصد نفر هم تو بغلش باشن بازم کمشه انگار… من به طرز عجیبی به هر کسی از جنس مخالف برمیخورم اینجوریه… طرف هم تورو میخواد هم بقیه رو… و سیر بشو نیست هیچ جوره… عاشق همه هست… مثلا با تو در ارتباطه اما به خواستگارای دیگش جواب منفی نمیده و اونارم پیگیری میکنه وضعیتشون رو!!! استاد 100% کسایی که وارد تجربه من شدن، چه اونایی که منتهی به رابطه شد چه اونایی که فقط در حد اشنایی بود، من متوجه شدم اینجوریه طرف… یعنی نمیگه تورو میخوام، میگه تورو هم میخوام! واقعا دوستم داشتن این افراد، هرکسی که اومد در تجربه ی من واقعا منو دوست داشت اما بقیه رو هم دوست داشت… و اینکه بشدت دروغگو و مخفی کار هستن… بازم بدون استثنا هرفردی اومده تو زندگیم به طرز معجزه اسایی دروغ میباره ازش… حتی جاهایی که چیزی تهدیدش نمیکنه بازم دروغ میگه و میخواد خودشو بینظیر جلوه بده… ادمی نیست که پذیرفته باشه گذشتش و خودش و اشتباهاتش رو… به طرز غریبی علاقه به دروغگویی و مخفی کاری داره و البته که یک عالمه کار اشتباه میکنه و نمیگه باید در نهایت لو بره یا بعد از مدتها بفهمی کاراشو…این مورد هم که دیگه واقعا هرکسی رو روانی میکنه… و منم خیلی افسرده و ناراحت میشم از این مورد
. اینکه مورد دروغ فقط تو روابط با جنس مخالف نیست، احساس میکنم خیلی ها وقتی به تور من میخورن علاقه ی وافری به دروغ گفتن دارن… خیلی عجیبه که حتی جاهایی که طرف هیچگونه عیبی نمیشه ازش گرفت اگه راستشو بگه، بازم اونجا دروغ میگه و میخواد جلوی من حتی به دروغ خودشو خوب جلوه بده… خودشو خفن جلوه بده… نمیدونم چرا واقعا
8.جاهایی که مثلا حرفی رو میزنم و مطلبی رو میگم و مخاطب من درک نمیکنه من رو، بشدددددت عصبانی میشم از دستش… توی سایت شماهم اتفاق افتاده، مثلا یک کامنتی گذاشتم و موضوعی رو بررسی کردم و مثلا 50 خط نوشتم در موردش و همه ی جوانب رو توضیح دادم، بعد یک نفر اومده دو خط رو جدا کرده و شروع به امر و نهی من کرده، در صورتی که اصلا انگار بقیه حرفای منو نفهمیده و داره اینو میگه…. بشدت حس میکنم ادما اصلا درک نمیکنن حرفای منو مطالب منو و بدتر اینکه با میل خودشون تفسیر میکنن حرفات رو… این دیگه نهایت سختیه که حرف بزنی و کسی نفهمه چی میگی و بدترش اینکه یجور دیگه برداشت کنه!… چندین بار رخ داده برام که من یک حرفی رو یجا زدم، چند وقت بعدش طرف روی حساب حرف من یکاری رو کرده، بعد اومده میگه تو گفتی من فلان کارو کنم و شاکیه از دستم! در صورتی که من اصلااااااا همچین چیزی بهش نگفته بودم و من اون لحظه واقعا عصبانی میشم… درک نشدن توسط بقیه… اینکه نه حرفات نه شرایطت، نه موقعیتت نه هیچی رو انگار ادما نمیخوان درکش کنن…اینکه اصلا ادما فکر نمیکنن به هیچی و تفکر نمیکنن و یا دلشون نمیخواد و از قصد اینجوری میکنن نمیدونم… فقط اینکه خیلی اوقات ادما در شرایطی انگار مغزشون از کار میفته…
9. مورد بعدی وقتیه که کسی از من درخواست نابجایی داره، فارغ از اینکه به درخواستش جواب منفی با مثبت بدم، بشددددددددددددت عصبانی میشم… البته استاد میدونم که این عصبانیت از ناتوانی من به نه گفتن به بعضیاست… چون بعضی از غریبه ها که درخواستی دارن به سادگی نه میگم و عصبانی هم نمیشم… ولی هرچقدر فرد مورد نظر اشنا تر و نزدیک تر باشه خیلی عصبانی میشم…. مخصوصا اینکه خیلی اوقات طرف کارشو میخواد محول کنه به تو و خودش انجامش نمیده و میخواد تو انجامش بدی…. بازم اگه خدا بودم این افراد که خودشون کارشون رو انجام نمیدن و میخوان یکی دیگه براشون انجام بده رو از بین میبردم…
10.اینکه به بعضی ادما نه میگی، بازم اصرار میکنن و پافشاری میکنن… در کل کسی که اصرار میکنه روی چیزی و هی پافشاری میکنه و میخواد اینجوری به خواستش برسه واقعا از این افراد خیلی حالم بد میشه… کسایی که تورو لحاظ نمیکنن و فقط میخوان هرجوری شده به خواستشون برسن… در صورتی که حالت خوبش اینه که وقتی به یکی میگی نه، دیگه دست برداره و دوباره نگه درخواستش رو… این احساس که بقیه میخوان رو من مسلط بشن و به زور تحمیل کنن خودشون رو بمن خیلی منو بهم میریزه… حالا به شکل های مختلف، از اینکه کسی با زور و تحمیل بخواد مسلط بشه روم خیلی عصبانی میشم و احساس ناتوانی میکنم…احساس میکنم بقیه میتونن تسلط داشته باشن رو من
11. مورد بعدی اینه که از ادمایی که جوری که نیستن خودشون رو نشون میدن خیلی احساسات بدی بهم دست میده….البته این میشه همون دروغ که بالاتر گفتم… افرادی هستن که مثلا توی موردی 1% توانایی داشته باشن، اما جوری نشون میده که انگار 700% توانایی دارن توش… خیلی خودشون رو خوب جلوه میدن در ظاهر و نقش بازی میکنن و یک فاز دانایی و فرزانگی به خودشون میگیرن و انگار که همه چیو میدونن و علامه ی دهر هستن… استاد ایناهم مثل موارد قبلی زیاد تکرار میشه برام و البته که بازم اگه خدا بودم اینارو نابود میکردم…
12.از افرادی که تو زندگیم بودن و باعث شدن که مثلا اعتماد به نفس عالی ای که در کودکی داشتم از بین بره و در این سن به مشکلات عدیده ای بخورم بشدت متنفرم و عصبانیم ازشون… یا کسایی که باعث شدن شرایط جوری بشه که به عزت نفسم یا موارد دیگم ضربه بخوره… وقتی به این کاراشون فکر میکنم خیلی متنفر میشم ازشون… و همیشه سوالم اینه چرا باید در شرایطی میبودم که این اتفاقات رخ میداد و عزت نفسم رو میگرفت و الان دیگه به این سادگی ها نمیتونم درست کنم عزت نفسم رو (مورد اول که گفتم بینهایت تغییر دادن باورام سخته)
13.وقتایی که ادما با تکیه بر جایگاهشون یا موقعیتشون یا زور و بازوشون به کسی بی احترامی میکنن یا نحقیرش میکنن بشدت ناراحت و عصبانی میشم… هم از اینکه طرف مقابلش تحقیر شده ناراحت میشم، هم اینکه اون ادم چرا باید با سواستفاده از چیزی که داره و طرف مقابلش نداره و در شرایط نا مساوی این رفتار رو داشته باشه؟ همون ادم حالا در مقابل ادمای بزرگتر از خودش میشه پشه…
14.و اینم بگم که وقتی این سوالات و یا سوالات دیگه ای رو از خدا میپرسم، اصلا جوابی نمیده بهم و خیلی ناراحت و عصبانی میشم از دست خدا که چرا وقتی نوبت به من میرسه کلا بی تفاوته… یعنی هیچ جوابی نمیده… نمیخوام بگم جواب منفی میده یا مثبت… کلا جوابی نمیده!… هرچی ازش میخوام و سوال میکنم و درخواست میکنم انگار که با دیوار دارم صحبت میکن و هیچگونه واکنش و پاسخی بمن نمیده… هیچی … کلا حسم اینه که خدا یا واقعاااااا طبق باور خیلیا وجود نداره، یا اگه وجود داره بمن توجهی نداره…. و ناخوداگاه جاهایی که افرادی بمن بی توجهی کردن و بی اعتنایی کردن خیلی ناراحت و عصبی شدم، فکر میکنم خدا هم دقیقا عین هموناست… بعضا شده در شرایط احساسی بد به خدا گفتم توهم مثل همون ادمایی که بمن توجهی نکردی و نمیکنی و بی اعتنایی میکنی بمن… و حس میکنم که خدا بشدت تفاوت قائله بین ادما… و عدالت رو رعایت نمیکنه…. عدالت به معنی عام نه،منظورم مورد اول همین لیسته… مثلا چرا من اینهمه تلاش و انرژی میزارم و 1% باورام شاید تغییر کنه و یکی دیگه همین تلاش رو میزاره و 80% تغییر میکنه.. اینجا تقصیر من چیه واقعا که نوع ذهنیتم جوریه که به سادگی چیزی رو نمیتونم باور کنم…
15.اینکه چرا من اینهمه قران رو با دقت و با ترجمه ی درست و با یادگیری زیاد زبان عربی میخونم، اما هیچ اثری روم نداره، اصلا حس قشنگی بهم دست نمیده از خوندن قران، بازم برمیگرده به مورد اول… چرا باید مثلا استاد عباسمنش قران میخونه از شدت احساس خوبش اشک بریزه و اینهمهههههههههههه تاثیر بزاره روش، ولی من میخونم اصلا هیچ اثری روم نداره و اصلا حوصله و رغبتی ندارم به خوندش قران… چرا واقعا؟ چرا استاد عباسمنش ابتدای اشناییش با قانون به اونهمه احساس لطافت و ارامش رسید ولی من نمیتونم برسم؟ مگه فرق ما چیه… منم همون مسیرو دارم میرم ولی چرا باید ذهن من مقاومت کنه و ذهن بقیه نه؟
بازم موارد زیادی هست، ولی اصل و ریشه ی همشون همیناییه که گفتم؛ و البته موارد مثبت هم هست و فقط این منفی ها نیست… ولی چون گفتید منفی هارو بیشتر بگیم گفتم…
و خیلی جالبه که 90 درصدش از افراد خیلی نزدیک من نشات میگیره، یعنی رفتار اونا و باور اونا این تاثیرات رو و این حساس بودن هارو روی من گذاشته…
دقیقا مثل شرایط شما استاد که تو خانوداتون همچین فردی داشتید و یه عالمه تاثیرات منفی ذهنی و شخصیتی در شما ایجاد کرده بود….
اینو الان فهمیدم که همه ی اینا یا حداقل 90 درصدش توسط نزدیکترین افراد من درونم ایجاد شده و الان به سادگی از بین نمیره….
پیداکردن الگوهای تکرارشونده قسمت 1.
چ شرایط واتفاقاتی توزندگی شماقویترین یاشدیدترین احساسات شماروبرانگیخته میکنن؟
سلام به استادعزیزودوست داشتنی ومریم جان وتمامی دوستان گلم.
استادجونم بنده هم مثل خیلی ازدوستان این دوره روتهیه کردم ولی درحال حاضر وقت نکردم گوش بدم.
کامنت های خیلی ازدوستان را بابت این پرسش خوندم .
راسش یه کم ترس ازقضاوت دوستان سایت واستادعزیز رودارم .چون برای پاسخ به این سوال دلم میخاد صادقانه جواب بدم.ولی توکامنتهای دوستان مواردی شبیه خودمو ندیدم.
امیدوارم خداوندهدایتم کنه تاازطریق دوستان به راهکارهایی برسم.
اول ازهمه بگم اهل غیبت کردن نیستم .
گاهی غیبت میکنم امااهلش نیستم که دست وپابزنم یاازهرفرصتی برای غیبت استفاده کنم.
برای اینکه غیبتی نشنونم یانکنم ،سعی میکنم باکسانی که قبلااین برنامه روباهاشون زیادداشتم ،کمترصحبت کنم و
کمترببینمشون.
مثلن خواهرموخیلی دوست دارم ولی ازاونجایی که کوتاه نمیتونیم باهم صحبت کنیم ،بعداز10دقیقه که حرفای خودمون تموم میشه ،میره سمت غیبت.
یاباافراددیگه .
هرچیم آگاهانه تمرکزمیکنم غیبتی نشه ولی آخرش میشه.
میدونم دلیل این ضعفم ،زیادحرف زدنمه واین موضوع حتی همون لحظه ب شدت حالمو بدمیکنه .
هرشبی که باکسی غیبتی کرده باشم ،باعذاب وجدان میخابم وکاملاازدست خودم عصبانی میشم .
از اینکه این همه روی خودم کارکردم ولی هنوز یه وقتایی کنترلی روحرفهام ندارم ،اذیت میشم.
البته خودم کم غیبت میکنم توهفته شایدبایه نفرپیش بیادغیبت کنم .
بیشترش شنونده هستم .ولی درکل این داستان حال منوبه شدت بدمیکنه .
طوری میشه که ازخودم بدم میاد.میدونیدخیلی ازخودمتوقع میکنم واینکه نمیتونم، بعدش حال بدی میکشم .
مورد بعدی اینه که جاهایی که ازجاریم تعریف کنن ،ازدرون بهم میریزم.کلا به جاریم حساسم.
اینکه من ازهمه نظراز ایشون برتری دارم ،شکی نیست .
اینوازرفتاروواکنشهای تمامی اطرافیان واحترام وارزش قائل شدن همه به خودم میفهمم .
حتی ب لحاظ ظاهری ومالی وهرچیزی که شمافکرشوبکنید.امانمیدونم چ آلرژی به این بشر دارم که انقدمنو بهم میریزه.
بعضی وقتها فکرمیکنم که خیلی زیادضعیفم یانمیدونم خودخواهم .که باوجوداین همه عزت واحترام باز به کسی که خیلی پایین تر از خودمه ،حسادت میکنم.
دوست نداشتم ازاین عبارتها استفاده کنم .فقط به دلیل واضح بیان کردن احساسم اینطورگفتم .
وبازازاینکه این حس بد رودرموردجاریم دارم ازخودم بشدت عصبانی میشم .
الآنم که دارم مینویسم ازخودم رنجیدم .
میدونم که مشکل ازخودمه .
راههای زیادی روهم رفتم مثل تحسین کردنش ،هدیه دادن بهش، تعریف ازش کردن درنبودش .یا حتی پیش خودش .ولی باز ته دلم اون حس هست.
بازیه نکته ای روبگم ،وقتی نیست این حس روندارم وهیچ کنترلی درموردش ندارم.
ماهی یکبار که میبینمش این حس میادسراغم .
کسی نیستم که درنبودش ذهنمو درگیرکنم .البته اونم ب خاطرسرگرم بودن باسایت ودوره هامه.
موضوع دیگه ای که خیلی اذیتم میکنه درمورد مادرهاییه که بچه های پرخور وشکمویی دارن که بیش ازاندازه ی سنشون میخورن.
یابچه های شلوغی دارن که تومهمونی ها اصلن توجهی به این موضوع ندارن .
ینی بچه هاشون رومبل بپر بالا کنن یاکثیف کاری کنن وخونه ی مردم روبهم بریزن، هیچی نمیگن وکاملاخونسردهستن .من هرجاهمچین مادری ببینم کاملابهم میریزم.
توخونه ی خودم که طرف رومتوجه ی کارش میکنم وپیش اومده بابت خوردن ،تذکردادم.
آخه چرا وقتی همه یک لیوان آبمیوه میخورن یه بچه ای که فقط چندسال داره، درخاست بیشتری کنه یاازهرچیزی زیادبخادومادرش هیچی نگه که هیچ ،ذوقمبکنه!
توخونه ی خودم هیچ ترسی ازقضاوت، مادرش ندارم ،ولی جاهای دیگه سکوت میکنم چون میگم به من ربطی نداره ولی خیلی عصبانی میشم .
نمیدونم شایدمن حساسم ولی فکرمیکنم مادرها باید بچه هاشونو طوری تربیت کنن که اندازه ی سهم خودش از هرچیزی بردارن وبخورن.
وخونه ی مردم روباخونه خودشون یکی ندونن.
نه مثل مادرای قدیم که اجازه ی خوردن چیزی تومهمونی نمیدادن ونه به مادرای حالا که فکرمیکنن ،اینطوری توجمع به بچه هاشون بهامیدن.
وقتی مهمون خونم بیاد،دوست دارم خوب پذیرایی کنم وبه مهمونام خوش بگذره امادیدم که حتی بزرگترهایی که اصلا مدیریت توخوردن ،ندارن .خودخواهانه فقط فکرخوردن خودشونن وبه کمی غذا یاشرایط میزبان کاری ندارن .اینم درلحظه زندگی حالمو،بدمیکنه.
دوست دارم توهرجمعی هرکس اندازه ای که بایدبخوره ،بخوره .نه اینکه نخوره ونه اینکه زیادازاندازه بچاپونه توشکمش که میزبان خجالت بکشه که مبادا،چیزی کم بیاد.
ازبی ملاحظه گری بعضی از افراد عصبانی میشم .
ازکسانی که بدقول هستن یابدحسابن که خیلی شاکی میشم.
چون خودم خوش قول وخوش حسابم .
البته این افرادتوزندگی برای من حذف شدن.وکسی که بدقول یابدحسابه ،بامن شخصااینطورنیست.
خیلی چیزا ازاستادیادگرفتم که درجهان چنین افرادی رو
جذب نمیکنم.
اگرم اتفاق بیفته،سریع کاتش میکنم.
حالا بریم سرموضوعی که باز از گفتنش خجالت میکشم ولی خب چکارکنم این ضعف رودارم.
باوجوداینکه همسرم، زیادی منو میخاد وهمه هم اینومیدونن ووابسته ی منه.میخام بگم انقدتوجهش به منه ،امانمیدونم چراجاهایی که خانومای بی حجاب منظورم کسانی که زیادی راحت هستن ، نسبت بهش حالم خراب میشه.ینی نسبت به همسرم حس بدی میگیرم.چون زودباهمه صمیمی میشه .
باوجوداینکه سعی میکنم نشون ندم اماازدرون داغ میکنم ودلممیخاداون لحظه خفش کنم.
تازه همسر من مردی نیست که بگم قدوهیکل خاصی داره یاچهره ی خفنی داره که کسی سریع عاشقش بشه.
آخه دیدید که خانوماتومهمونی ها،زودعاشق میشن .
میدونم که اینجا هم من مقصرم.
الان خیلی خوبم وکاری بش ندارم.
حرفهای استادبرای آزادی دادن خیلی تاثیرات مثبتی روی من گذاشته امابازاین خلا رودارم.فقط کنترلش میکنم ولی دیگه نقطه ضعفم روپیش همسرم نشون نمیدم.
من توشهرمذهبی قم بزرگ شدم.خودم توخانواده ای نبودم که این چیزا برام عادی شده باشه.
کلا ،برام عادی نمیشه.
ولی انصافابه نسبت حتی 5سال پیش بهترم ولی هنوزسراین موضوع مقاومت دارم .وخیلی حرص میخورم.ولی ادای آدم روشن فکرا رو درمیارم.
انقدم به کسانی که راحت میگیرن وراحت هستن ،توجه میکنم ودلممیخادمنم مثل اونا بی توجه باشم به این موضوع.
امانمیشه!.
ازطرفی همسر من سروگوشش میجنبه برای کارایی که الان تومهمونی ها خیلی زیاد باب شده .
ومن اصلا نمیپسندم ،ازطرفی دوس ندارم مدام همسرمو،امرونهی کنم .درحالیکه اطرافیانم انجام دادن اینکار،راباکلاس بودن میدونن.
همش میگم کارای اون به من ربطی نداره. ولی یه وقتایی احساسمو بهش گفتم .
گاهی رعایت میکنه گاهی هم نه.
واین که علاقه به این برنامه ها داره ،خیلی ناراحت میشم .
بازاینجا خودمو کنترل میکنم وبه چیزای دیگه توجه میکنم تا ذهنم درگیرش نشه.
تو قرض دادن پول به یه نفر،حساسم اونم برادرشوهرمه.
هروقت متوجه میشم خیلی بهم میریزم.بله میترسم .تجربه نشون داده که ازمون سواستفاده میکنه و توجیه همسرم اینه ،یه داداش که بیشترندارم.
بایدهروقت نیازداشت کمکش کنم.اینم بگم برادرشوهرم کاملابی رویه وبی حساب کتاب پول خرج میکنه .اصلا تعادل وبرنامه برای زندگیش نداره ومن برای کمک به همچین آدمی احساس خوبی نمیکنم.
اماالان چندماهی هستش که دارم روی خودم کارمیکنم که اولا که کنترل نکنم وازهمسرم چیزی نپرسم .ازطرفی بی خیال این موضوع بشم .
وباورداشته باشم که خدااجازه نمیده حقی ازمن ،گرفته بشه .
اینوتودوره ی 12قدم یادگرفتم.
یکی ازعبارتهای تاکیدی این بود که «من به تووعدالت توایمان دارم که حقی ازمن گرفته نخواهدشدومن آسوده خاطرهستم».
این عبارت خیلی حالموخوب میکنه .
میدونم ایمان به خداحتمن حالموبهتروبهترخواهدکرد.
ولی چیزی بودکه بشدت عصبانیم میکرد که حالا برای حفظ آرامش خودم ،کنترلش میکنم.
این چند تا موضوع ،ازشدیدترین احساسات منفی من بودن.
دوست دارم یه روز دیگه یه کامنت دیگه بزارم وازقویترین احساسات مثبتم بگم .
استادجان کارکردن باشما ودربرنامه بودن تغییرات زیادی درمن بوجوداوورده،منتهی تویه موضوعاتی بقدری رفتارهای بیمارگونه داشتم که بعدازسالها کارکردن هنوز،یه کم خوب شدم و همچنان نیاز به تلاش دارم .
من دنبال آرامش درونی هستم .پس انقدتواین مسیرمیمونم وادامه میدم تابدسش بیارم.
ازشماهم خیلی خیلی ممنونم که با طراحی سوالهای به این خوبی ،باعث میشید موشکافانه دنبال پاشنه های آشیلمون باشیم ومقاومتهامون روبابت یه سری موضوعات بشکنیم.
امیدوارم به درک درست هر کدوم ازضعفهام برسم وتک تکشونو ازبین ببرم.
چون ازوجودهیچ کدوم احساس خوشایندی ندارم وبه خاطرهرکدوم دردمیکشم.
دلم نمیخاد،خودمو سراین مسائل اذیت کنم.
ازآسیب زدن وزخم زدن به خودم خسته شدم .
از اینکه یه جاهایی ضعیف عمل میکنم ،حالم بدمیشه.
ازضعیف بودن خودم بیشترازهرچیزی زجرمیکشم.
دوس داشتم انقدقوی بودم که هیچ کدوم ازاین مسائل برام هیچ ارزشی نداشت .
شایدم نداشته باشه امابلدنیستم بی تفاوت ازشون بگذرم.
ب خاطرقانون هایی که یادگرفتم ،شایدعملی انجام ندم که اشتباه باشه اماازدرون داغون میشم .
آرزو دارم کسی باشم که به هیچ چیزی که شخصا به من آسیب نزنه ،اهمیتی ندم امامتاسفانه همیشه فکرمیکنم خیلی چیزا به من مربوطه.
مثلا کارای همسرم مربوطه .
ونمیشه بی تفاوت ازش گذشت.
فقط ازخدامیخام کمکم کنه وتومسیرخودش هدایتم کنه.
کاش بفهمم .
کاش میتونستم بهتردرک کنم.
کاش بیشترحواسم به خودم باشه.
کاش انقدخودمواذیت نکنم.
کاش بیشتربرای خودم احترام قائل باشم.
کاش توهمه ی لحظات به خدااعتمادمیکردم.
همه ی لحظه ها !
عباس منش جونم ممنونم ازت که باز وجودشماودرسهاوتجربه های شما، خیلی جاها حال منوخوب کرده ومیکنه.
خیلی جاهاانگیزمو بهم برمیگردونه.
خیلی جاها ترسها رو ازم میگیره.
خیلی جاها اجازه خیلی ازحرکتها روبهم نمیده .
واگرنه اگه به خودم باشه همون ناهید 4سال پیشم.
خودخواه وعصبانی وحرص وجوشی وکنترل گر.
خدایا خیلی نیاز به کمک تو دارم.
هنوز خیلی مونده تابزرگ وقوی بشم.
وای ناهید جان ،ساعت نزدیک5صبح اومدم سایت گفتم خدا منو به قسمتی هدایت کن،
که میدونی باید روی اون قسمت کار کنم یا خودم اصلاح کنم.
و مستقیم به کامنت شما هدایت شدم،
الله اکبر ،عیب من (غیبت)کردن اونم مخصوصا با خواهرم.
و واقعا بعد از انجامش حسم بد میشه از خودم
وای خدای من،چقدر واضح باهام صحبت کرد از طریق کامنت شما و نقطه ضعفم که گذاشته درجا بزنم،پبشرفت نداشته باشم مخصوصا در درون خودم
همین غیبت،
خدایا کمک کن،
بهترین روش اینه یه بار امتحان کردم جواب داد،نگم دیگه غیبت نمیکنم چون بخودم گفتم قول دادم هیچ نشد بلکه بدتر هم شدم،
این روش که میگم فقط امروز سعی کنم غیبت نکنم به فردا،پس فردا کار ندارم فقط همین امروز
باز ممنون از کامنت و صداقتتون،
همچنین در مورد جاریم منم تعریف کنن بدم میات
سلام به روی ماه استادم و دوستان عزیزم
وقتی فایل رو دیدم که نوشته بودین الگوی تکرار شونده یه چیزی تو سرم گفت دینگ!!
دقیقا چند ماهه که یه الگو برام تکرار میشه اونم توی روابطه.
در پاسخ به سوالتون باید بگم من به دلیل دلسوزی بیجا و اینکه نمی تونم بی احترامی به عزیزانم رو ببینم، شدیدا برافروخته میشم
در صورتیکه توی دوره 12 قدم شما می فرمائید که ما نمی تونیم زندگی کسی رو تغییر بدیم و خداوند به پیامبر گفت جاهل مباش، ولی چرا من جاهل میشم و همش یادم میره!؟
در تمام این مسائلی که برام تکرار شده همش دلسوزی کردم ،برای پدر و مادر،برای عزیزانم، کلا یادم میره که من فقط مسئول زندگی خودمم
با اینکه اینقدر آموزش های شما رو دنبال می کنم واقعا یه وقتایی تعجب می کنم که انگار نه انگار
همیشه میخوام مراقب خانوادم باشم کسی بهشون بی احترامی نکنه، چه غذایی بخورن که براشون مضر نباشه، آخرش هم به جای اینکه احترام بذارن بهم، اتفاقا به حرفم گوش نمیدن و من پاشنه آشیلم اینه که کسی به حرفم گوش نده، به شدت ناراحت میشم بعد تازه یادم میفته که ای بابا قرار بود من فقط روی خودم کار کنم
در سال جدید با4 نفر بحث کردم همش به خاطر این بوده که خواستم اونطوری که من میخوام رفتار کنند، یادم رفت اعراض کنم از ناخواسته ها و حواسم فقط به خواسته های خودم باشه
واقعا الان که بهش فکر می کنم برام سخته وقتی عزیزانم خودشون رو در شرایطی قرار میدن که بهشون بی احترامی میشه یا براشون ضرر داره،نمی دونم چطور بی تفاوت باشم به این موضوع ،و میبینم افرادی رو که بدون اینکه قانون رو بدونن ازمن بهتر رفتار می کنند بطور ناخودآگاه من فقط ادعا دارم که قانون رو بلدم یه آدمی شدم با یکم اطلاعات!! که وقتی به ناخواسته برمیخورم همش یادم میره متاسفانه و خیلی باید روی خودم کار کنم البته از حق نگذریم خیلی شخصیتم تغییر کرده و عزت نفسم بالاتر رفته،ولی این مورد نقطه ضعف منه دیگه
اینم تازه متوجه شدم یه نگاه از بالا به پایین دارم به دیگران ،انگار اونا هیچی حالیشون نیست فقط من میفهمم در صورتیکه فقط اطلاعات داشتن مهم نیست عمل بهش از همه مهمتره
ممنونم ازتون استاد عزیزم که با فایل های عالی به ما تلنگر می زنید و یادآوری می کنید قانون رو امیدوارم بتونم روی این موضوع به خوبی کار کنم و از نتایجم براتون بنویسم همونطور که توی مسائل دیگه به نتایج خوبی رسیدم
دوستتون دارم