پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 22 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    264MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    13MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ریاض غ گفته:
    مدت عضویت: 1654 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته مهربون وهمه عزیزان عباسمنشی

    جواب سوال

    من تقریبا در همه مثالهایی که زدید کم وبیش مشکل دارم وناراحت میشم. اما انچه بیشتر از همه منو بهم میریزه وقتی به مدت عضویتم تو سایت نگاه میکنم و اون نتایج دلخواهی که مدنطر داشتم وبهشون نرسیدم رو به یاد میارم ،وقتی شرایط الان مالی خودم رو با اون مبلغ دلخواهم مقایسه میکنم وقتی سختی شرایط کارمو به یاد میارم 12 ساعت کار در روز ،شبکاری هاشو ،و… البته خدا روشکر من از قبل خیلی بهتر شدم اما باز انگار کمه این منو واقعا اذیت میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2001 روز

    به نام خدای مهربان

    سلامو درود به همه ی دوستان درحال بهبودم

    چیزی که دوست داشتم اینجا مطرح کنم اینه که من به شدت از آدمایی که نصیحت میکنن و توشرایط سخت زندگی جوری میخوان سرزنش کنن که انگار آدم فولاده و چون میبینن تواین مسیریم نبایددیگه ناراحت باشیم،ویجورایی باحالت تمسخر میگن پس تو که نباید خودتو ببازی،به شدت منو عصبانی میکنه

    برای مثال یک ماه پیش وقتی بچه ی شش ماهمو که باردار بودم ازدست دادم،ناخودآگاه نمیتونستم بعضی روزها خودمو کنترل کنم و خیلی اشک میریختم بعد یکسری آدم توی فامیلمون باحالت تمسخر بهم میگفتن نه هنوز تغییرنکردی خدا تورو امتحان کرده و تو نتونستی پیروز بشی و یجوری باحالت پندونصیحت میگفتن که باید بیشترازینا روی خودت کارکنی و ازصحبتای استادت بیشتر استفاده درعمل کنی

    بعدجالب اینجا بود که برای یکی از اونها یک اتفاق خیلی جزئی افتاد و اونم این بود که یکروز سپر ماشینش به یک میدون برخورد کردو اصلا هیچ آسیبی هم نه خودش ونه ماشینش دید،ببین چنان تو سره خودش میزد که من متعجب شدم چرا این فردبایک اتفاق ساده اینقدر خودزنی کرد،و انقدر به سروصورتش میزد که انگار یک نفر جلوش فوت شده بود!

    و من باخودم گفتم که ما آدما چقدر راحت دیگرانو قضاوت میکنیم و در حرف خیلی مثل مُلاها کلی حرفای قشنگ میزنیم اون وقت توشرایط حساس میبینیم که ما فقط داریم یه حرف خوبو بلغور میکنیم و به دیگران میزنیم درصورتیکه خیلی خیلی سخته بخوایم تواون شرایط سخت جوری عمل کنیم که واقعا پاداش خوبی بعدازاون اتفاق سراغمون بیاد

    درواقع ماآدمابیشتر پندمیدیم ولی موقع عمل جوره دیگه ای عمل میکنیم

    همینکه روخودمون کارکنیم وفقط دیگرانو تو هیچ شرایطی اززندگیشون چه خوب وچه بد قضاوت نکنیم خیلی از مسیر کمال رو طی کردیم،اگه فقط تجسس تو حال روحی دیگران نکنیم وپندندیم حتی باحرف دلسوزی هم نکنیم و باخودمون بگیم مانمیدونیم اگه جای اون طرف بودیم چطور رفتار میکردیم همین کافیه برامون که دروازه ی رشدوپیشرفت رو تو زندگیمون بازکنیم

    واقعااین موضوع خیلی منوبه شدت عصبانی میکنه که طرف هیچی به بارش نیست اون وقت تا میبینه ادم حرف از مثبت اندیشی میزنه درکمین میشینه ببینه تو شرایط حساس چطور عمل میکنه و اگه خوب عمل نکرد تو سرش بزنه وبگه دیدی تو هم نتونستی دیدی فلان دیدی بهمان

    واین تمسخرایی که گاها از نزدیکترین افراد بهم زدن دیگه برام درس عبرت شده که اصلا کوچکترین حرفی ازین موضوعات نزنم،حتی اگه نظری مخالف من توی جمعی زده شد بدون هیچ مخالفتی فقط درحده یه سر تکون دادن بگم بله شمادرست میگید و دیگه بااون طرف کلنجار نرم،و ازموقعی که تونستم خودمو کنترل کنم و حرف از خداشناسیو خودشناسی نزنم خیلی سبک بال ترشدم،خیلی بیشتر ذوق خودمو میکنم که دارم میپذیرم هرکسی باهرشخصیتی وباهرفکروعقیده ای میتونه دوس داشتنی باشه

    اصلا اصرارنورزم که باکی باشم باکی نباشم خودم خودمو اصلاح کنم جهان خودش فیلتر میکنه

    دیگرانو قضاوت نکنم،خودبخود دیگران هم دیگه منو قضاوت نمیکنن

    سرمو ازحرفای خاله زنک بیرون بکشم خودبخود حرفای خاله زنک و حال بهم زن ازمن دوری میکنن

    خودم به خودم سخت نگیرم دنیاهم به من سخت نمیگیره و آسونم میکنه برای آسونیها

    خودمو باهمینی هستم بپذیرم،جهان هم کمکم میکنه که بهبود بهتری توی شخصیت بدم

    خودم باشمو خدای خودمو دنیای خودم و باعشق از لحظه به لحظه ی زندگیم لذت ببرم و از خدای خودم درهرلحظه هدایت بخوام که بهم الهام کنه بهترین حرفو عمل رو

    استادجان ازتون ممنونم بخاطر این دست ازفایلهاتون بخدا که تمومه حرفای محصولاتتون رو توهمین فایلای دانلودی میزنید و هیچ حرفی نمونده که نزده باشید

    فقط کافیه به یک دقیقه از فایلها بادقت گوش کنیم و عمل کنیم،بخدا که ایمان فقط درعمله نه درحرف و نه درکامنت عالی نوشتن

    چیزی که منو خیلی وقتا به شدت عصبانی ودرگیرمیکنه همین عمل نکردن به آگاهیهاست،یعنی وقتی میدونم دلیل رفتارنامناسبم کدوم باوره و نتونستم جوره دیگه ای تو یک موضوع رفتارکنم به شدت بهم میریزم ومیگم چرا باز نتونستم تو فلان کار درست رفتارکنم

    امیدوارم بتونم هربار بهتر تواین مسیر شخصیت درونمو شخم بزنم ودوباره دونه های تازه بکارم و رشد بدم

    امیدوارم که همیشه بتونم درمسیره کمال بهتروبهتر پیش برم و خودمو به منبع نور نزدیکتر کنم

    امیدوارم که باباور صد درصد بتونم مسئولیت کل اتفاقات زندگیمو خودم بدونم و هیچ دیگرانیو در زندگیم مقصر ندونم

    امیدوارم که بتونم مثل سید علی ها شاگرد خوبی تواین سایت باشم و فقط حرفای قشنگ نزنم و بیشتر عملگرا باشم تاحرفای بلغور شده ی مثبت اندیشی به خودمو دیگران

    برای همه ی دوستانم ایمان در عمل آرزومندم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 1154 روز

    و اما اگه بخوام فعلا لیستی از شرایط و اتفاقاتی در زندگیم بنویسم که احساساتم برانگیحته می کنه می تونم فعلا به موارد زیر اشاره کنم:

    1- وقتی به ظن خودم لطفی در حق کسی می کنم که وظیفم نبوده و واقعا لطف بوده اما مثلا چند وقت بعد اون آدم نه تنها اصلا به روی خودش نمیاره بلکه حتی مثلا درصدد جبران لطف منم بر نمیاد حسابی بهم میریزم و احساسات نامناسب تمام وجودم فرا می گیره مثلا احساس خشم و یا احساس اینکه من آدم بی عرضه ای هستم و نمی تونم به بقیه نه بگم و مثلا الکی در حق بقیه لطف میکنم تنها به این علت که عزت نفس ندارم و ….. ( البته مدتی هست که دارم روی این باور کار میکنم که همه ی آدم جزئی از من هستند و همه ی ما جزئئ از خداوند هستیم و اگر من به کسی کمک کنم درواقع باید بدون هیج چشم داشتی این کار انجام بدم و نیتم این باشه که درواقع دارم به خودم کمک می کنم و انتظار نداشته باشم طرف جایی برام جبران کنه یه جورایی دارم روی محبت و کمک در صورتی که به خودم لطمه نزنه اما از روی چشم داشت هم نباشه کار می کنم.)

    2- وقتی احساس می کنم به حرفم بی توجهی میشه یهویی خشم عجیبی منو فرا میگیره

    3- وقتی احساس می کنم خودم و توانایی هام دست کم گرفته میشن باز خشمم قابل کنترل نیست

    4- اگه مثلا تو جمع مورد تایید قرار نگیرم و بهم توجه نشه احساس کمبود و کم بودن و کم ارزش بودن میکنم ( جالب تا قبل از فکر کردن به این سوال همیشه می گفتم نظر دیگران برام اهمیتی نداره)

    5- فریاد زدن دیگران یا بی احترامی دیگران بی نهایت منو بهم میریزه بقدری که سریع از کوره درمیرم ( درصورتی که اصلا دوست ندارم فردی واکنش گرا باشم و دوست دارم کاملا به خودم اگاه باشم و هرکسی نتونه با 4تا حرف منو بهم بریزه)

    6- وقتی ازم تعریف می کنن یا توانایی هام می بیینن با اینکه در ظاهر نشون میدم برام اهمیتی نداره اما از درون خیلی احساس شادی و رضایت دارم ( اینم الان فهمیدم چون قبلا فکر می کردم کلا زیاد نظر بقیه برام مهم نیست)

    7- وقتی درخواستی با لحن بد و دستوری ازم می خوان حتی اگه وظیفم باشه بازم تمام وجودم احساس بد فرا میگیره ( درصورتی که میگم اصلا دوست ندارم محیط بیرون اینقدر روی درون من تاثیر بذاره)

    8- احساس تمسخر شدن توسط دیگران

    9- بعضی وقتا تو بعضی جمع ها احساس میکنم کم هستم یا مثلا از بقیه کمترم ( خیلی هم احساس بدی هست)

    10- زمان هایی که مادرم یا افراد نزدیکم بیمارن یا مشکل مالی دارن احساس بدی می کنم

    11- وقتی در یک جمع به یک نفر خیلی توجه میشه احساس حسادت و کم بودن می کنم

    12- وقتی مثلا در کارم به جای من تصمیم میگیری میشه یا در کارم دخالت میکنن یا شرح وظایفم مثلا توسط ارباب رجوع به من یاداوری میشه با این هدف که مثلا تو وظیفته و ….

    13- وقتی اوضاع مالی خودم با بقیه مقایسه می کنم

    14- وقتی در مورد شغل خودم فکر می کنم و الان هم مد شده همه میگن که هر کی کارمنده ضعیف، یا نمی دونم کارمند نمی تونه ارزش خلق کنه یا ادمای ضعیف کارمندن و ….. احساس واقعا بدی میکنم و از اونجایی که کار دیگه ای هم بد نیستم اصلا تمام روح و روانم به هم میریزه و همش درگیر این میشم من چه کار دیگه ای می تونم انجام بدم که کارمند نباشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    آوا گفته:
    مدت عضویت: 1649 روز

    به نام خداوند بخشاینده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی زیبا

    وقتی به گذشته م نگاه میکنم میبینم یه چیزی در غالب افرادی که وارد رابطه ی عاطفی با من شدن مشترکه و اون عدم توانایی مالی شونه. حتی روز بروز اوضاع بدتر هم میشد و موارد آخر از من تقاضای پول میکردن.این تجربه هام باعث ترس در وجودم شده و دیواری دور خودم کشیدم و چندین ساله همه رو پس میزنم و وارد رابطه عاطفی با کسی نمیشم. و ازدواج و کلا رابطه عاطفی به ترس عمیقی در وجودم تبدیل شده و ازش فراری ام. می‌دونم که الان با تمام تلاشهام هنوز باور عمیق به فراوانی ندارم و نگران هستم ولی اون زمان که این اتفاقات برام افتاد درآمد خوبی داشتم. دقیقا نمی‌دونم باور عدم لیاقت بوده یا باور دیگه ای.

    الگوی دیگه ای که در تمام عمرم تکرار شده حتی از بچگی این بوده که از انتقاد متنفر بودم و همش خواهان تحسین کامل بودم. یادمه وقتی دوازده سالم بود یه انشایی نوشته بودم که معلمم کلی تحسینم کرد وقتی به یکی از افراد فامیلم نشون دادم اون آقا حین تحسین یه ایراد ازش گرفت و من قیافه م دیدنی بود ناراحت و گرفته بطور شدید و تقریبا قهر. هنوز هم وقتی یه نفر زیر سوالم ببره یهو از کوره در میرم. یا وقتی یه کاری رو بلدم ولی یه نفر بخواد همونو بهم یاد بده. به شدت بهم بر میخوره. احتمالا در همچین مواقعی فکر میکنم لیاقت من رو داره زیر سوال میبره. یا اگه کسی بدون اینکه من ازش بخوام اگه در مورد یکی از مسائل من راه حل ارائه بده حسابی بهم می ریزم. اگه حس کنم علاقه مند به دخالت در مسائل دیگران هست ازش کلا دور میشم. یادمه چند وقت پیش تو باشگاه یکی از هم کلاسی های سن بالام ازم پرسید مجردی؟ منم گفتم بله. بعد بهم گفت چرا بینی تو عمل نمیکنی؟» اینقدر این حرفش ناراحتم کرد که چند روزی به شدت گرفته بودم و کلا اون شخص رو کنار گذاشتم. الان که فکر میکنم میبینم دوبار دیگه همچین اتفاقی برام افتاده بود. در واقع اگه کسی بخواد در مورد ازدواج بهم مشاوره بده کلا کنارش میذارم.

    ممنونم استاد عزیزم بخاطر صحبتهای بسیار ارزشمندتون

    شاد و سلامت و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    مرتضی بهرامی گفته:
    مدت عضویت: 1929 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    تو این قسمت موضوعاتی رو عنوان کردین که من باورم نمیشه این باور های ما هست که تا این حد داره زندگیمون و تحت تاثیر قرار میده

    من هر بار از ارتباط خوبم با همسرم با هر کی صحبت میکنم دقیقا به 24 ساعت نکشیده یه بحثی بین ما پیش میاد و دوتایی تصمیم گرفتیم هرچقدر با هم خوب هستیم این موضوع رو بین خودمون نگهداریم و بکسی نگیم تا به اصطلاح چشم نخوریم . البته من فایل چشم زخم شما رو گوش کردم و به این باور رسیدم هیچ کسی قدرت نداره مگر خدا . و یا باور ما مشکل داشته باشه که بترسیم از چشم زخم

    مورد بعدی که فرمودین من سالهاست تو ذهنم به یکی از مدیران شرکت خیلی قدرت دادم که ایشون هر کاری بخواد مدیر عامل انجام میده و تو ذهنم اینکه ایشون از پیشرفت من ناراحت میشه و چقدر دارم آسیب میبینم از این موضوع . هرچقدر میخوام تو ذهنم به ایشون قدرت ندم میبینم باز یجا کاری کرد که به ضرر من میشه .

    خیلی تلاش میکنم که این و از ذهنم بیرون کنم ولی هر بار ذهنم میگه دیدی باز کاروشو کرد و این باور منو نسبت به این موضوع قوی تر میکنه .

    درمورد برانگیخته کردن احساسات من همین موضوع خیلی زیاده با باقی موضوعات که فرمودین تا حد زیادی میتونم کنار بیام

    با تشکر از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    رضا محسنی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1553 روز

    به نام خدا و سلام:

    امروز داشتم عصرونه میخوردم و نصف غذا موند و گذاشتم داخل یخچال و با اینکه سیر شده بودم ولی مدام دوست داشتم برم و غذا رو تموم کنم تا خیالم راحت بشه.

    و یک لحظه به این فکر افتادم که من تو همه چی این رفتار رو دارم حتی زمانی که داخل حساب من پول هست مدام یه اتفاقی میفته و اون پول رو خرج میکنم..تا تموم بشه و خیالم راحت بشه.

    و به همین دلیل من همیشه آخر ماه حسابم خالیه با اینکه ماه قبلش شاید اندازه چند ماهه یک ادم عادی درآمد داشتم.

    و من فقط زمانی تونستم پول جمع کنم که پولم رو به چیز دیگه ایی تبدیل کردم، و دیگه دستم بهش نرسید.

    نمیدونم شاید این به خاطر این باور هست که همه میگن پول نقد خرج میشه یا میگن اگر میخوای کسی رو بدبخت کنی مالش رو نقد کن بده دستش

    حتی زمانی که مثلا داخل جیبم تخمه و آجیل هست دوست دارم سریع بخورم و تموم بشه تا خیالم راحت بشه….به نظرم خیلی ها این رفتار رو دارن..

    چون دیدم دارم این رفتار رو تو تمام زمینه ها تکرار میکنم گفتم شاید اینم یک الگوی تکرار شونده است و دوستداشتم با بقیه به اشتراک بذارم.

    البته دلیل اینکه من به این موضوع پی ببرم همین فایل بود.

    برعکس این قضیه، من یک مدت با یک آدم نسبتا ثروتمند کار میکردم که اون ادم مدیر من بود و این آدم کلا شخصیت جمع کنی داشت، چه پول باشه چه هر چیز دیگه ایی..

    و یک روز یک بنده خدایی برای این آدم یک بسته پسته آورد و این آدم ثروتمند تا هفته ها حتی این بسته پسته رو باز نکرد.

    ولی اگر من بودم همون روز اول تمومش میکردم.

    و به نظر خودم این یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل منه که نمیتونم پول جمع کنم…و به قول یه بنده خدایی که میگه: مهم نیست شما چقدر درآمد داری مهم اینه که با پولت چه رفتاری داری و باهاش چیکار میکنی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2121 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    خیلی خوشحالم که استاد این سلسله فایل های “پیدا کردن الگوهای تکرار شونده”رو در سایت قرار دادند و به نظرم خود این سلسله فایل ها یک دوره ی بسیار عالی هست برای تغییر باورها و تغییر زندگی سپاسگزارم استاد.

    من همیشه یک سری اتفاقات برام تکرار میشه که همیشه برام جای سوال بود که خدایا چرا این اتفاقات داره در زندگی من تکرار میشه و هیچوقت هم به جواب درستی نمیرسیدم و این بیشتر حال من رو بد میکرد اما الان خداروشکر میکنم که با این فایل ها میتونم به صحیح ترین شکل ممکن نتنها جواب سوالم رو پیدا کنم بلکه میتونم مانع تکرار اون ها بشم و اون اتفاقات رو با اتفاقات دیگه جایگزین کنم،خداروشکر

    در زندگی من معمولا اتفاقاتی که مربوط به حوزه مالی میشه شدیدترین احساسات چه مثبت چه منفی رو در من برانگیخته میکنه مثلا مواقعی که ماشینم یا موتورم خراب میشه من شدیدا بهم میریزم و حالم دگرگون میشه ناامید میشم خسته میشم تمریناتم رو انجام نمیدم بیخیال همه چی میشم منکر قانون میشم میگم اینا همش الکیه یا اگرهم واقعی باشه برای من جواب نمیده تغییر مسیر میدم تغییر استاد میدم تغییر تمرین میدم شاخه به شاخه میکنم در آموزش و همین کار بدتر من رو عقب میندازه و از مسیر دور میکنه،مثلا یه موقع هایی میشه که من درآمدم میره بالا مشتریانم از در و دیوار بهم زنگ میزنن و روزانه کلی درآمد دارم

    و اینجور وقتا خیلی خوشحالم خیلی حالم خوبه خیلی شادم خیلی دست و دلبازم خیلی پدر خوب و باحوصله ای میشم با دخترم کلی بازی میکنم کلی اسباب بازی براش میخرم خیلی همسر خوبی میشم کلی برای خونه خرید میکنم برای همسرم گل میخرم بیرون و رستوران میریم ولی با این احساسات توامان ته دلم همیشه یه حس ترسی هست که میگه اینا همش موقتیه و پایدار نیست و این حس کل روزم رو خراب میکنه و مثلا با همسر و دخترم تو رستوران یا وسط شهربازی هستیم و داره کلی بهمون خوش میگذره یهو سروکله این حس ترس پیدا میشه و من کاملا فس میشم و غمگین طوری که بارها خانمم بهم گفته یکدفعه ای چی شد تو که تا الان داشتی میگفتی و می خندیدی و بازی میکردی چرا یهو اینقدر بی حال شدی و من هیچ جوابی برای این سوال ندارم و برای اینکه از جواب دادن به این سوالات حتی به خودم طفره برم از همسرم میخوام که سکوت کنه ‌و چیزی نپرسه که معمولا اون هم قبول نمیکنه و ادامه میده ‌و اونقدر بحث بالا میگیره که دعوامون میشه و روزی که قراربود تبدیل به لذت و عشق و حال بشه به‌ یک روز تیره وتار تبدیل میشه و بارها و بارها این اتفاقات تکرار شده که به شدت حس ترس و تنفر حتی از پولدار شدن به من دست داده و همیشه هم تا چند میلیون پول توی حسابم جمع میشه و کلی براش نقشه میکشم که برم مسافرت یا فلان وسیله رو بخرم یهو یا ماشینم خراب میشه یا موتورم خراب میشه یا خودم یا دخترم یا همسرم مریض میشیم و باعث میشه کل اون چند میلیون پول به سادگی از زندگی ام خارج بشه و من میمونم و حسرت اون فکرها و مسافرت هایی که نرفتم و اون لباس هایی که نخریدم و اون وسایل آشپزخونه هایی که قولش رو به همسرم داده بودم و الان نمیتونم دیگه بخرم و من میمونم و صفر شدن حسابم و دوباره میام با تمرکز روی خودم کار میکنم و دوباره به موفقیت های مالی میرسم و دوباره دقیقا این چرخه معیوب عینا تکرار میشه.

    معمولا وقتایی که با آدم های موفق تر از خودم برخورد میکنم یا به واسطه شغلم(من کمک پرستار هستم و در شمال شهر تهران به مریض های خانواده های پولدار خدمات درمانی ارائه میدم)از نزدیک زندگی اون ها رو میبینم مثلا نحوه برخوردشون با همدیگه یا با بچه ها و…خیلی ناامید میشم و از خودم بدم میاد که چرا من مثل اینا زندگی نکردم و نمیکنم چرا پدرومادر من مثل برخورد این آدما با بچه هاشون با من رفتار نکردند و این افکار اونقدر در سرم گفتگو میکنن که من میرم خونه اصلا رمقی برام نمی مونه و همسرم همیشه ازم شاکیه که چرا اینقدر بی انرژی وارد خونه میشم اینم یکی دیگه از جاهایی بود که شدیدا احساسات غم و ترس و اندوه رو تجربه میکنم.

    مواقعی که آدم های ضعیف تر از خودم چه از نظر مالی چه از نظر طرز تفکر میبینم خیلی حالم خوب میشه و اگر از من سوالی بپرسن ساعت ها باعشق و علاقه میشینم براشون توضیحات مفصل میدم این مورد هم بسیار بسیار زیاد در زندگی من تکرار میشه و همیشه آدم هایی که وارد زندگیم میشن چه به عنوان دوست چه به عنوان همکار سطح زندگی شون از من پایین تره و همیشه به حرف های انگیزشی من نیاز مبرم دارن.

    در حوزه مالی هم همیشه من وضعیت سینوسی دارم یک ماه درآمد عالی دوماه بدون درآمد و البته در اون یک ماه که من درآمد عالی دارم طبق توضیحاتی که دادم معمولا هم درآمدم خرج چیزایی میشه که ناراحتم میکنه نه خرج عشق و حال و سفر و…اینم چندین و چندساله که در زندگی من تکرار میشه و به شدت احساس عصبانیت،غم،ترس استرس رو در من ایجاد میکنه.

    توی زندگیم مواقعی که دیگران از من انتقاد میکنن به شدت بهم می ریزم و دوست دارم فقط از من تعریف ‌و تمجید بشه و اگر کسی ازم انتقاد کنه خیلی ناراحت میشم اگر موقعیتش باشه شدیدا اعتراض میکنم و اگه جایی باشه که نتونم اعتراض کنم اونقدر با خودم کلنجار میرم که همه انرژی ام مصرف میشه ‌و درنهایت ناراحت و غمگین یه گوشه کز میکنم.

    من معمولا طبق یک سبک غذایی خاص غذا میخورم که باعث میشه همیشه در وزن دلخواهم بمونم(توضیحش رو در پروفایلم دادم) ولی وقتی یه اتفاقی برام میفته و جالبه که مثبت و منفی هم نداره رژیمم رو کنار میزارم و اونقدر غذا میخورم که حالم بد میشه و معمولا از وزن دل خواهم خارج میشم بعد باید کلی اذیت بشم تا دوباره به وضعیت دل خواهم برسم این الگو هم خیلی برام تکرار میشه و کلی احساساتم رو درگیر میکنه.

    وقتی میفهمم کسی از دوستان و فامیل رشد کرده مثلا ویلا خریده،خونه خریده،ماشین خریده یا کسب و کارش رونق گرفته اونقدر حس حسادت بهم دست میده که حد نداره و‌ احساس پوچی و عقب ماندگی،استرس،ناامیدی بهم دست میده.

    وقتی همسرم میگه پول بده برم خرید کنم برای خونه هم کلی حالم بد میشه که باز این مورد زیرمجموعه همون حوزه مالی میشه که توضیحاتش رو نوشتم.

    یکی دیگه از جاهایی که من احساس بدی بهم دست میده اینجاست که من نمیتونم کمک دیگران به خودم رو بپذیرم حالا این کمک از هر جنبه ای میخواد باشه بارها شده که پدرم خواسته بهم پول بده و من با عصبانیت اون رو رد کردم و از اینکه دیگران حس ترحم بهم داشته باشن متنفرم و حس میکنم با اون کمک ها داره به من ترحم میشه به این دلیل از پذیرفتنشون فراری ام و یادمه با همسرم دوست داشتیم پلو پز داشته باشیم پدرم به عنوان کادو برام خرید(دست حق را دیدی و نشناختی!!!) و من اونقدر ناراحت شدم که حاضر نبودم قبولش کنم و تا مدت ها از بسته بندی خارجش نکردم چون حس میکردم ترحم بهم شده بعد یه جاهایی زندگیم دچار مشکل میشه و همسرم میگه تو که اینقدر مغروری و غرور بیجا داری و فکر میکنی به جایی رسیدی پس چرا الان توی این مسئله گیر افتادی و اینجاست که من مثل باروت منفجر میشم.

    وای خدای من عجب تمرینی بود تا حالا اینقدر خودافشایی نکرده بودم حس عجیبی دارم کلی کد و باور مخرب با جواب دادن به این سوال پیدا کردم…

    ممنونم استاد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      آیسو گفته:
      مدت عضویت: 1908 روز

      سلام احمد عزیز

      چقدر لذت بردم از این کامنت فوق العاده

      که انقدر خودتو خوب می‌شناسی و انقدر خوب تونستی ترمزهای خودتو پیدا کنی

      وقتی که کامنتتو خوندم احساس کردم که این متن داره درباره من صحبت می‌کنه حتی موقع خوندنش اینکه بیام خودم رو مواجه کنم بااین ویژگی‌ها و بگم تو هم این ویژگی‌ها رو داری اون مقاومت درونم که دوست نداره تغییر کن بهمن این اجازه رو نمی‌داد ولی با کامنت فوق العاده‌ات تونستم اون من درونو بیرون بکشم بهش واقعیت‌ها رو نشون بدم

      در پناه حق پیروز و موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        احمد فرهنگیان گفته:
        مدت عضویت: 2121 روز

        سلام آیسو جان

        ممنونم بابت کامنتت خوشحالم که کامنتم به تو کمک کرده و یکی از اعجاب این سایت همین کامنت هاست من که خودم خیلی از نظرات دوستان استفاده میکنم به قول استاد کامنت ها گنج واقعا همینطوره.

        نظرت بسیار برام ارزشمنده امیدوارم به زودی خبرهای خوبی ازت بشنوم

        موفق باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      Omid گفته:
      مدت عضویت: 1570 روز

      سلام و درود خدمت احمد عزیزم چقدر کامنت خوبی نوشتی و واقعا با شهامت و جسارت باور های مخرب در ذهنت رو دقیق نوشتی یکی از مقاومت های ذهن ما همیشه فرار از خودافشایی و نوشتنه وقتی این سد بشکنه دیگه برای موضوع های بعدی کار اسون تر میشه…

      برات آرزوی سلامتی و آرامش و ثروت روزافزون میکنم در پناه حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        احمد فرهنگیان گفته:
        مدت عضویت: 2121 روز

        سلام امید جان پسر خوشتیپ دوست داشتنی ممنونم بابت نظر ارزشمندت.

        من خیلی از خود افشایی میترسیدم ولی کم کم و با کارکردن روی خودم دارم این توانایی رو در خودم ایجاد میکنم و الحق که درست گفتی هرچی بیشتر خودافشایی کنی در مراحل بعدی کار راحت تر میشه.

        دوستت دارم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2475 روز

    سلام به روی ماه استاد عزیزم، به مریم بانو و دوستان دوست داشتنی م در این بهشت مجازی

    قبل از اینکه سوال رو جواب بدم می خواستم بگم استاد چقدر دلمون براتون تنگ می شه… خدا رو شکر که بلاخره فایل جدید اومد… من هر روز صبح و شب تو شکرگزاریهام بخاطر وجود شما و مریم جان و این خانواده ی دوست داشتنی خداوندم رو شکر می گم. و هرچی می گذره شوق و اشتیاقم برای خوندن کامنتا بیشتر میشه. الان تقریبا هرروز بعد نوشتن کد نویسی دوره ی کشف قوانین که واقعا محشره، حدود یکساعت کامنت می خونم و یهو به خودم میام می بینم عه کم کم دیرم میشه برا کارم.

    خدا رو هزاران بار شکر به تازگی شروع کردم داریم دوره ی کشف قوانین رو با مامان و خواهرام کار می کنیم و این پنج روزی که کدنویسی می کنم بسیار انرژی و حس خوبی بهم می ده، انگار تازه دارم مفهوم خالق زندگیم بودن رو درک می کنم مفهوم فرکانس و اینکه مسوول اتفاقات زندگی خودمون هستیم رو با اینکه ایننننهمه قبلا شنیده بودم اینها رو از استاد… و ذوق و شوق و غوغایی تو دلم برپاس این روزا… البته که تازه 2 جلسه ش رو گوش دادم. ولی تو این مدت همش با خودم می گفتم کاش استاد بگه چطور باگا رو پیدا کنیم، خب اکی من می نویسم و حس خوب دارم و از 10 تا خواسته 2تاش رو نمی تونم تا شب خلق کنم می فهمم که باورم یه ایرادی داره در مورد اون موضوع، یه جایی یه باگی داره. ولی هرچی فک می کنم نمی تونم پیداش کنم. این فایل رو که گوش دادم چقدر خوشحال شدم و گفتم آخجون کمک غیب از راه رسید و با این سؤالایی که استاد مطرح می کنن حتما می تونم ته و توشو دربیارم. استاد جان آخه چقدر بی نظیرین شما… یادمه تو کامنت سید علی خوشدل عزیز می خوندم که استاد با عمل کردن به الهاماتش داره خواسته ی خیلی از ماها رو رقم می زنه، هر فایلی می یاد چقد کامنت هست که من فلان خواسته رو داشتم و یهو دیدم عه استاد دقیقا راجع به همون سوال من فایل گذاشتن و چقدر خوشحال بود نویسنده… منم صبح دقیقا یکی از خواسته هام این بود که خداجونم هدایتم کن راه پیدا کردن باورهای نادرستم رو پیدا کنم و الان عمیقا خوشحالم از این که با این سری فایلها یاد می گیرم باگ گیری رو…

    و اما سوال. خیلی واضح نیست برام جواب این سوال چون الان که فکر می کنم به لطف قوانین و فایلهای استاد من مدتهاست که دچار احساس شدید نشدم بخصوص از نوع منفی. یه مورد کوچیک هست که به ذهنم میاد اونم اینه که اگر همسرم که عاشقشم و عاشقمه انتقادی بکنه که ببینم خیلی اشتباه داره در مورد من فک کی کنه و اون اشتباه فکر کردنه ناراحتم می کنه چون ازش توقع ندارم ولی فقط در حد اینکه چرا باید راجع به من اشتباه فکر کنه و البته که الان مدتهاست دیگه پیش نیومده. واقعا موردی یادم نمیاد که خیلی احساسات شدید در من ایجاد کنه… چرا، مثلا اخیرا یه اتفاق ناخواسته ای برام رخ داد که تا یه نصفه روز طول کشید خودم رو جمع و جور کنم و مثلا در اون مورد خاص ناراحتی شدید رو بعد از مدتهاااا تجربه کردم ولی خب خیلی سریع ذهنم رو کنترل کردم و ازش عبور کردم. البته که هنوز گاهی بش فکر می کنم می گم نکنه ته دلم هنوز نتونستم ازش عبور کنم و باور مخرب در من ایجاد کرده ولی حداقل اینکه حالم رو خوب خوب نگه داشتم.

    فکر می کنم هرچی بیشتر قبول می کنیم و باور می کنیم که مسوول تک تک اتفاقات زندگیمون هستیم قاعدتا کمتر ناراحتی شدید یا خشم شدید خواهیم داشت در مورد هر چیزی چون می دونیم که خب من خودم جذبش کردم.

    یه مورد دیگه که الان به ذهنم داره میاد وقتیه که «فکر می کنم» که خوب رو خودم کار کردم، و باور درستی در مورد یه خواسته ایجاد کردم و تلاشم رو هم براش می کنم و تو دلم مطمئنم که طبق قانون این قطعا اتفاق میفته و بعد می بینم که نشد و نتیجه نگرفتم… بعد نجواهای منفی شروع می کنن که عه چی شد؟؟ تو که می گفتی باورت درسته… نکنه لایق این خواسته نیستی نکنه کدنویسیت کار نمی کنه بلد نیستی…هنوز پس قانون رو درک نکردی و … البته که سریع جوابشو می دم اینهمه خواسته ی دیگه چطور خلق شد؟ اونا رو هم نوشته بودم و خلق کردم، و اینکه این قانون جهانه کل جهان برپایه ی این قانونه، و ریاضی وار کار می کنه استثناء و نشد هم تو کارش نیست بنابراین من هنوز در مدار اون خواسته م که نتونستم خلقش کنم نیستم! این یعنی هنوز به اندازه ی کافی رو باورم کار نکردم پس ساکت بشین و ببین چطور رو خودم کار می کنم و مدارم رو بالاتر می برم و بعد اون خواسته رو هم خلق می کنم. شاید می تونم بگم در مال حاضر تنها چیزی که اونم در حد کم ناراحتم می کنه برای چند دقیقه همچین مورداییه و الا بجز این واقعا واقعا نه از حرف کسی ناراحت میشم نه از اتفاقای بیرونی ناراحت میشم… به لطف استاد و آموزه هاشون مدتهااااست که حالم خوبه خوبه فارغ از اینکه بیرون چه خبره… خدای مهربونم خدای دوست داشتنیم که ما رو خالق آفریدی هزاران بار شکرت که در این مدار هستم و حالم مستقل از اتفاقات بیرون و دور و اطرافم هست….

    استاد جونم و مریم نازنین بسیار سپاسگزارتونم که انقدر وقت می ذارین و علاوه بر محتوای فایل ها برای فایلها سوالهای فوق العاده طرح می کنین. نمی دونین چقدر کار ما رو برای پیمودن این مسیر راحتتر می کنین و مسیر رو هموارتر می کنین برامون. امیدوارم و مطمئنم که خداوند آسانی ها و فراوانی ها و زیبایی های روز افزون نصیبتون می کنه.

    در پناه خدا شاد و سلامت باشین همگی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2124 روز

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته جان

    ممنونم از اینکه این صحبتهای ارزشمند ، آن هم رایگان در اختیار ما میزارین و به ما کمک میکنین که فکرای درست کنیم .. به چیزهایی فکر کنیم که با شناخت آنها و بهبود و تغییرشان رشد میکنیم و بزرگتر میشویم

    واقعا عاشقانه سپاسگزارم استاد عباسمنش عزیز

    سوال یک :

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    در فایل قبلی که در مورد روابط صحبت کردین من به این نتیجه رسیدم و به لطف الله تونستم تو ذهن خودم این ترس بزرگ رو کمی کنار بزنم و به این موضوع فکر کنم …

    من به واسطه شکست هایی که در روابطم داشتم که البته همه بخاطر باورهای ذهنی نادرست و محدود کننده و بسیار اشتباه من بوده یک ترس بزرگ در ذهنم ایجاد شده بود و از یک زمانی به بعد من تصمیم گرفته بودم دیگر رابطه ای نمیخواهم و اصلا هدف من که رابطه نیست

    و برای خودم اهداف دیگری گذاشته بودم که صدالبته که خیلی مهمن مثل عمل به سبک قانون سلامتی و ثروت و …

    و من در اینها موفق بودم و انگیزه داشتم و نتیجه میگرفتم اما

    دقیقا زمانی که تو روابط به مشکل میخوردم همه چیز کنار میرفت و کنترل ذهن به شدت سخت و کلا از بین میرفت و ذهنم برای رسیدن به حال خوب هرکاری میکرد مثل پرخوری و …

    هر بار که این الگو تکرار میشد و دوره ی ناراحتیم میگذشت من بجای کار کردن روی باورهای اشتباهم تو این موضوع ازش فرار میکردم و دوره ای کوتاه به نتایج مقطعی و کم تو موردای دیگه میرسیدم و دوباره که این سیکل تکرار میشد همه چی از بین میرفت

    تا این دفعه آخر که مطمئن مطمئن شدم که فاطمه جان باید اول روی پاشنه آشیلت کار کنی دختر خوبم

    تا اینو حل نکنی ازش رها نمیتونی بشی تورو درگیر خودش کرده

    هرچقدرم که بگی برام مهم نیست و ازش فرار کنی باز هم بخش اعظمی از ذهنت درگیرشه و نمونه ش همین که بعد از یک ماه عالی عمل کردن به سبک قانون سلامتی و رو روال افتادن سیستم بدنت و گرفتن نتیجه هایی که این همه سال دنبالشون بودی مثل عالی شدن پوستت و تنظیم شدن هورمونات و …

    اماااا بعد تکرار اون سیکل معیوب تو همه ی انگیزه هاتو از دست دادی

    کنترل ذهنی که خیلی برات راحت شده بود و جزئی از رفتارهات شده بود رو از دست دادی و با خوردن خوراکیا و خوردنیهای قبل خواستی خودت رو آروم کنی و کلا انگیزه هات برای همه چیز از بین رفت

    و تصمیم گرفتم ب لطف الله این ترسم رو بشکونم و ذهنیت و باورهام رو تو این مورد تغییر بدم

    و با گوش کردن و فکر کردن به صحبتهای این فایلتون من واقعا ب این نتیجه رسیدم که تنها و تنها چیزی که به شدت منو تحت تاثیر قرار میده و درگیرم میکنه همین شکست در روابطه

    هیچ چیزی مثل این نمیتونه تا این حد منو از کنترل ذهن خارج کنه و انگیزه هامو از بین ببره

    همیشه وقتی رابطه ام کات شده خیلی ناراحت شدم و ترس داشتم

    هردفعه بیشتر شده ترسم

    و فکر میکنم هیچ چیز دیگه ای نمیتونه منو انقدر تحت تاثیر قرار بده و ناراحت کنه و منو بهم بریزه

    کلا اینکه ارتباطات پاشنه آشیل منه و دیگه متوجه شدم باید از اینجا شروع کنم

    اگه من به این خواسته ام برسم به خیلیییی چیزا رسیدم

    خیلی اعتماد ب نفسم بیشتر میشه

    خیلی ایمان و باورم نسبت ب خدا و قوانینش قوی تر میشه

    الان خیلی درگیر چرایی رخ ندادن این موضوعم و اگه حل بشه ذهنم کلا آزاااد میشه

    خیلی بهتر یاد میگیرم کار با قانون رو

    دیگه اگه ب این هدف که سالها نشده برسم انقدرررر اعتماد ب نفس پیدا میکنم که هیچ کار نشد برام وجود نداره

    احساساتم خیلی عالی میشه

    خیلی پر تر میشم

    خیلی حالم بهتر میشه

    به کلی از خواسته هام میرسم

    من از ترس اینکه نمیشه گذاشته بودمش کنار و میگفتم نمیخام اصلا

    من هدفای دیگه دارم و ..

    ولی این ترس نمیزاره تو جاهای دیگه رشد کنم

    همش بهم میگه اگه میشد این خواسته ت هم برات رخ میداد …نگاه کن هنوز ب این نرسیدی و …

    و تصمیم گرفتم ب لطف الله برم تو دل ترسم

    باید نترسم و تجربه کنم

    باید ذهنیت اشتباهم رو تغییر بدم

    باید جور دیگه ای فکر کنم ، باورهایی که در مورد خودم ، آدم ها ، مرد ها و ارتباطات دارم رو تغییر بدم

    این نتیجه ای که الان از باور های قبلی دارم خیلی مضخرفه و نشون میده باورهام چقدر اشتباهن

    من غرب رو میخام ولی دارم میدوم به سمت شرق

    به لطف الله تصمیم گرفتم واقعا تغییر کنم…

    عاشقانه سپاسگزار استاد عباسمنش عزیزم هستم که رایگان این آموزشهای ارزشمند رو در اختیارمون قرار دادن

    ان شالله هدایت میشم به سمت دوره عشق و مودت و عالی تر کار میکنم

    اما فعلا در همین فرکانس هستم و از همینها استارت میزنم برای تغییر

    و چند مورد کلی که الگوی تکرار شونده دارن توی زندگیم :

    یک) روابط نادلخواه

    دو)به قرار ها کلاسها همه چی دیر میرسم و اکثرا آن تایم نیستم

    سه)گوشواره طلا بدل هرچی رو گم میکنم و دیگه پذیرفتم ک گم میشه دیگه

    چهار) همیشه میگم درس میخونم و ولی نمیخونم و میمونه واس اخر سر

    پنج) یهو نظم وسایلام کلا بهم میریزه و همه چیم بهم ریخته میشه

    شش) پول تو حسابم سینوسیه و یهو ب صفر میرسه ی دوره ای پول خوب بهم وارد میشه یهو ی مدت نه اصلا فقط خرج

    امیدوارم دونه دونه ی این ها و کلی موارد دیگه رو به راحتی حل کنم به لطف الله و هدایتهاش و آموزشای استاد عزیزززم

    در پناه رب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    میلاد رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    سلام عرض میکنم به استاد عزیزم

    اولش نمیتونستم جوابی برای این سوال پیدا کنم ولی با مثال های مختلفی که استاد زدند کم کن به جواب نزدیک شدم

    هم احساس مثبت و هم احساس منفی شدید من سر مسائل مالی هست

    به طوری که چند روز پیش سر پیگیری یک پروژه کاری موقعی که 1 درصد احتمال دادم امکان داره به واسطه من اون کار انجام بشه به حدی خوشحال شدم که نمیتونستم بشینم و شاید باورتون نشه ولی کمر درد چند ماهه من از اون روز خوب شد کلا

    چون واقعا خیلی برای مسائل مالی تلاش کردم و منتظر نتیجه هستم

    و همینطور به خاطر نداشتن پول یا کم داشتن و خودنمایی باور کمبود درونم خیلی حالم بد میشه، یعنی هر موقع با شرایط مختلف موجودیم کم میشه واقعا کنترلش سخته

    انشاالله بتونم این موضوع رو به تعادل برسونم

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: