اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اتفاقا اواخر سال گذشته یک الگویی که بارها در من تکرار میشد رو در خودم دیدم و این دفعه حسابی مچ خودم رو گرفتم و گفتم من باید به طور جدی این موضوع رو حل کنم.
الگوی تکرار شونده من ناجی دیگران شدن بود. یعنی اگر میدیدم که کسی در ضعفی قرار داره یا نیاز به حمایت داره من پیش قدم میشدم و خیلی میخواستم از اون شرایط نجاتش بدم.
مثلا اگر میدیدم به کسی داره ظلم میشه خیلی آزرده خاطر میشدم و یه جاهایی که کاری از دستم برنمیومد خود خوری میکردم.
خلاصه که به خودم میگفتم بابا مگه این سیستم قانون نداره خدا نداره پس من چرا میخوام واسه طرف خدایی کنم چرا میخوام قانون رو نادیده بگیرم، خب قطعا خودم ضرر میکنم. اصلا یه جاهایی خودم رو از شرک میترسوندم که میثم این ناجی گری تو یعنی خدایی کردن واسه طرف و این مشخصا شرک هست. یه مدت خوب میشدم دوباره بعد یه مدتی شروع میشد.
بعد اومدم دقت کردم من کجاها میخوام ناجی بشن یا میشم، دیدم یکی از اونجاها در کارم هست در استارتاپی که دارم، خودم رو ناجی بقیه همکاران میدونم به طوری که اگر این ناجی گری رو نداشتم میتونستم به راحتی خودم استارتاپ یا کسب و کار خودم رو داشته باشم و اصلا یکی از عدم رشدی که داریم همین بود. برای همین یه تصمیم بزرگ گرفتم و اینکه از اون استارتاپ که پنج سال روش زحمت کشیده بودم اومدم بیرون. البته که تا آخر سال براش ددلاین گذاشته بودم و این مچ گیری ای که داشتم دیگه ضربه نهایی بود که میثم باید بیای بیرون.
بعد از اون جدایی فقط شاهد معجزات خداوند در کار خودم که مدیر پروژه طراحی سایت هست هستم و دارم کیف میکنم و یه موقع هایی هم به خودم میگم ای کاش زودتر اومده بودم بیرون ولی خب اونجا خیلی چیزها یاد گرفتم.
یه ناجی گریِ دیگه ای که داشتم در ارتباط با همسرم بود که میخواستم تو یه سری کارهای پیش قدم بشم برای کمک کردنش و نمیداشتم خودش انجام بده و بهش فرصت نمیدادم و اگر هم میدیدم که داره اشتباه میکنه گاها عصبانی هم میشدم (این رفتار را در کارم هم داشتم) بعد این بازی روانی بین من و همسرم گاها اتفاق میافتاد.
اومدم روی خودم بیشتر کار کردم و اول از همه احساسم نسبت به اون موضع رو کم کردم، یعنی اون رفتار ناجی گری رو داشتم ولی با احساس کمتر، بعد جلوتر که رفتم هر موقع که میخواستم ناجی ایشون بشم به خودم میگفتم که مگه از من کمک خواست؟ مگه من قراره مسئول کارش باشم ؟ مگه با اشتباه کردنش آسیبی به من میزنه؟ و خلاصه از این مدل سوال ها که ذهنم منطقی تر شد که نیازی به ناجی بودنش یا کمک کردنش نیست.
نمیگم کامل مسئله حل شده ولی خداییش خیلی بهتر شدم. در مورد همه اطرافیانم هم همینطور شده که در مورد همسرم توضیح دادم.
یه اتفاق جالبه دیگه اینکه که الان بیشتر دارم میبینم که اطرافیانم خودشون اگر به کمک من نیاز داشته باشند بهم درخواست منطقی و بالغانه میدهند و اینجوری منم مشتاق تر برای کمکشون هستم و این رو نتیجه رها کردن اون ناجی گریه میتونم.
با یاد ونام رب الارباب وتنها خالق وقدرت برتر جهان هستی
خدایا تو را سپاس که قوانین ثابت را در جهان قرار دادی تا هرکس خالق جهان خودش باشد
خدایا تو را سپاس به خاطر عدالتی که در جهان قرار دادی وهر کس با افکار وباورهایش زندگی خودش را بهتر کند
خدا را سپاس به خاطر آشنایی با استاد عباسمنش که دستان خداشد برای راه راست والهی
خدایا برزبانم جاری شو تا همان که تو خواهی باشم و بنویسم
درود و سلام براستاد جان واستاد مریم جان
چقدر این موضوع در این فایل مرا با خودم بیشتر روبه رو کرد و به فکر برد
استاد تا زمانی که من یا شما آشنا نبودم همش موضوع های تکراری برام پیش می آمد
مثلاً همیشه وسایل هام گم میکردم طلا یا کفش یا مدارک شناسنامه یا هرچیز باارزش وتقصیر را گردن بقیه میانداختم
یا با هرکس دوست میشدم دقیقا الگوی تکراری سو استفاده یا کلک به من میزدند ولی با چهره متفاوت
رابطه را قطع میکردم با یکی دیگه دوست میشدم باز یه جور دیگه از من سو استفاده میشد
رفتار های بقیه با من با بی احترامی بود که باعث می شد عزت نفس خودم راپایین بیاورم واحساس عدم لیاقت داشتم
یادر رابطه همیشه بحث بود ومن میگفتم خب عادیه باید دعوا باشه و دقیقا
یا افرادی از دوستانم همیشه مسائل ودرگیری هاشون را با من در میان میگذاشتند و فقط حال بدیشون را باهام تقسیم میکردن ولی خوشی هاشون برای خودشون بود
آخه من باور کرده بودم من مسئول خوب کردن حال بقیه هستم
وهرکس که با من در ارتباط بود یا ناراحت بود یا همیشه در گیر مسائل زندگی بود
یا هر ولی که به کسی میدم به راحتی به من برنمی گردونه که الان دو بار پول به کس دادم یا در جایی گذاشتم که هنوز به دستم نرسیده والان با صحبت های شما فهمیدم که من یه الگوی تکراری در ذهنم دارم واین هست که انسان خوب که صادق باشه واعتماد کنم کم هست یا نیست
همه چیز از باورهی ما نشآت میگیره هرچیزی که باور کنیم از همون جنس وارد زندگی من میشه
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
1-زمانی که افراد نزدیکم نسبتی به من بزنندکه نیستم یا احساس میکنم که در وجودم نیست واکنش نشان میدم که نتیجه خوبی برام نداره
2-زمانی که میخوام با فردی صحبت کنم تا یک نفر هست راحتم ولی در جمع یه مقدار. ترس دارم وحرف هایی که میخوام بزنم را نمیزنم چون هنوز تایید طلب هستم یا عزت نفسم را باید افزایش بدم
3-وقتی بیاحترامی از اطرافیان نسبت به خودم میبینم احساساتم برانگیخته میشه وسعی میکنم خودم را دور کنم از بقیه وانگار از موضوع دارم فرار میکنم به جای اینکه عزت نفسم را بالا بیارم وازدرون پر باشم و رابطه اصلی من رابطه با خداهست وپذیرفتن این موضوع که هرکس را همون طور که هست بپذیرم
4-زمانی که میخوام کاری کنم و بقیه هنوز تون کار را انجام ندادند ذهنم درگیر میشه که درسته نیست بقیه هنوز برام مهم هستند حرف هاشون ونوع نگاهشون
5-هنوز از بی توجهی بقیه احساساتی میشم ومیخوام لجبازی کنم
6-وقتی نیاز دارم به تنهایی وبقیه از من انتظار دارند کارهاشون را انجام بدم احساساتی میشم
7-وقتی نیاز به کمک دارم وفرد نزدیکم بی تفاوت باشه احساساتی میشم
8-وقتی فردی از نزدیکانم با حرف هایش بیاحترامی کنه به شدت عصبانی میشم
9-وقتی که دیگران از من توقع بالا دارند و انتظار دارند من با اونها همراهی کنم احساساتی میشم
10-وقتی که جایی که دوست دارم فردی از نزدیکانم با من همراه باشه ونیاد با من احساساتی میشم
استاد جان سپاسگزارم از این فایل با ارزش که برام مثل قانون آفرینش هست که مرور میشه ودر کل مرا تغییر داد نسبت به قبل وخیلی از موضوع هوایی که برام مهم بود برام بی اهمیت شد خداراشکر به خاطر آگاهی های که خداوند از زبان استاد به ما داده میشود
درود و سلام خدمت شما استاد معزز و شایسته نازنین امید خرسند و خوشبخت باشید و اینکه سوالات طرح مس کنی و ذهن ما را درگیر می کنی خیلی خیلی ازت ممنونم
سوال: چه اتفاقاتی در زندگی شما ، قویترین احساسات را برانگیخته می کند ؟
1. من توی رستورانت کار می کنم هر شش ماهی آنرا ول می کنم به این دلیل که یا با صاحب کار نمی سازم یا با همکار ها و خیلی دلتنگ میشم هر قدر دیگه برایم التماس کنند دیگر آنجا نمی مانم چون باور من این است اگر بمانم بی قدر میشم و دیگر برایم اهمیت نمی دهند و این از دیدگاه من خوب است
2. برای درخواست افزایش حقوق مسأله دارم این است که میگم حقوق من را افزایش اما می بینم چهار جاه شغل عوض کردم اما همه یک جواب را می دهند که شرایط خراب است اما این را هم یادآوری کنم که خودم قاطع حرف نمی زنم و بعد حقوق من را که افزایش ندادن خود خوری می کنم
3. با هر جنس مخالف که رابطه برقرار می کنم بهم خیانت می کند زود صمیمی میشود و بعد از مدتی سرد میشود و من را بلاک می کند و دیگه خبری از ان نمی شود و من نه انگیزه درس خواندن داشته می باشم و نه حوصله حرف دوست و رفیق و گوشه نشین می شوم
من وقتی سفر با هواپیما دارم احساساتم به شدت برانگیخته میشه و حتما باید قرص مخصوص فوبیا و پانیک مصرف کنم با اینکه ورزشکار هستم و بوکس کار میکنم و توی خیلی از مسائل زندگی قوی و قدرتمندم و همچنین زمانی که حرف زور و یا دروغ بشنوم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات منفی را در شما برانگیخته می کند؟
اولین چیزی که به شدت منو به هم میریزه اینکه یکی منو نصیحت کنه مخصوصاً در زمینه کاری، از سمت همسرم و مادرم،« بیا برای شروع کارت وام بگیر, هرکاری به سرمایه اولیه نیاز داره ,این کارو بکن, اون کارو بکن »واقعاً خیلی خودم رو کنترل می کنم که فقط سکوت کنم و احترام شون رو نگه دارم ،چون دوست دارم مطابق با آموزش های شما پیش برم عجلهای و تکامل طی نشده ،سنگ بزرگ برندارم و اصلاً دوست ندارم بدهکارکسی باشم
دومین چیزی که خیلی منو به هم میریزه و خیلی تو زندگیم داره تکرار میشه اینه که وقتی دارم یه مطلبی رو یا یه کامنتی که خیلی فوق العاده است رو مثلاً با همسرم مطرح میکنم و تو گوشیشو صرفاً فقط سرش رو به نشانه تایید تکون میده ،یا گوش میده و اون بازخورد ی که میخوام رو نمیگیرم ،خیلی به هم میریزم و خیلی پشیمون میشم که چرا دارم در مورد این مباحث که اینقدر ارزشمند ان با ایشون صحبت میکنم ،فک میکردم دیگه دست از تغییر دادن همسر م برداشتم اما نه ،به صورت نامحسوس و از طریق دیگه ای دارم توجه اش رو به آموزش های شما جلب میکنم
باید بتونم هیجانات و احساساتم رو کنترل کنم ودر مورد نتایج دوستان با کسی صحبت نکنم و فقط خودم ذوق کنم ،تمام
یکی از چیزای دیگه احساسات منو در جهت منفی برانگیخته میکنه اینکه پسرم زیادی درونگراست و با هر کسی ارتباط برقرار نمیکنه و تعداد دوستاش محدوده ،وقتی برای من تعریف میکنه که مثلاً فلان جا تنها مونده یا کسی نبوده بازی کنه من خیلی ناراحت میشم، در حالی که خودش شاید اینقدر براش مهم نباشه ،اصلا خودم هم همینطوری هستم و از تنهایی خودم کلی لذت میبرم ،ولی برا پسرم قضیه فرق داره
یکی دیگه اینه که یکی جلوی من با بچهاش بد برخورد کنه یا کتکش بزنه ی به هم میریزم و و احساسم خیلی شدید بد میشه ،کلاً رو بچهها خیلی حساسم،بنظرم واقعا نعمت هستن ،
کامنت های دوستان رو که خوندم در مورد اینکه اگر کسی منو تحویل نگیره منو مهمونی دعوت نکنه یادش بره ناراحت میشن من هم اینطوری بودم و اتفاقا این آخرین بار یکی از اقوام که دخترشون پزشکی قبول شد و منو مهمونی دعوت نکرد
به همسرم خیلی برخورده بود ولی من ناراحت نشدم ،کوچکترین گلایه ای نکردم، برام اصلا مهم نیست، ولی در گذشته برعکس به شدت،توجه طلب و طالب رفتن به هر نوع مهمونی و دور همی و کمک از صفر تا صد بودم ،الان حس میکنم زمانم خیلی با ارزشتر از اینه که بخوام کاری که اولویتش بالاتره رو رها کنم مثل کار کردن رو فایلها و برم مهمونی ، تنهایی خودم بیشتر به من خوش میگذره و در این زمینه کاملا تغییر کردم
یه چیز دیگه ای که این چند وقت داره تکرار میشه اینکه اگر که دیر از خواب بیدار شم مخصوصاً روزهایی که صبح باشگاه نمیرم 6من بشه 7,حسم بد میشه ، یه حس عجله ،وای دیر شد، بهم دست میده و خودمو سرزنش می کنم و حس میکنم جدیداً زمان خیلی کم میارم با اینکه از لحظه لحظه استفاده مفید می کنم،اما باز هم خیلی به خودم سخت میگیرم و میدونم که دیر بیدار شدم از سر تنبلی نیست واقعا طی روز از فکرم ،بدنم خیلی کار میکشم
اما انتظار م داشتن انرژی خیلی بیشتری هست،
وقتی میبینم بابام با سن بالا هنوز داره کار میکنه با اینکه انقدر داره که دو نسل بعدش بخورن به خودش خیلی سخت میگیره و خیلی کار (کشاورزی )میکنه خیلی احساسم بد میشه در حدی که اشکم در میاد و خیلی براش ناراحت میشم,در حالی که خودش میگه از کارش لذت میبره
الگوی تکرار شونده دیگه که خوشبختانه متوجه ریشهاش شدم و از اون موقع دیگه تکرار نشده ،این بود که من خیلی حس قربانی بودن در زندگی داشتم، از اینکه چرا تو روستا به دنیا اومدم و از اول کلاس زبان نرفتم بگیر تا اینکه چرا دیر با این قوانین آشنا شدم، تازگی متوجه شدم که حتی وقتی دارم خودم را با کسی مقایسه می کنم یعنی حس قربانی بودن دارم،در حالی که فکر میکردم این مقایسه باعث انگیزه دادن بهم میشه « این آگاهی را قبلا نداشتم» از وقتی که متوجه اثرات مخرب این باور در زندگیم شدم اصلا دیگه از داشتن این حس نه تنها لذت نبردم بلکه به شدت متنفرم که حتی در خیال خودم هم حس قربانی بودن داشته باشند و یک سری اتفاقات تکرار شونده در روابطم با خانوادهام با کسانی که برای من کار میکنند به صورت کامل قطع شد و برطرف شد
وقتی توی یه کاری تلاشم رو میکنم و به در بسته میخورم و راه حل رو پیدا نمیکنم ،کلافه میشم بیابون باشه یا خیابون ،میشینم گریه میکنم تا یکم آروم بشم، که این یکی رو میدونم ریشش در 1,لیاقت و ارزشمندیه ،که خودم رو و لیاقت خودم رو گره زدم به نتایج نه به تلاش خودم
2,کمال گرایی و عجله بردن و لذت نبردن از مسیر هست
خودم خیلی آدم صادقی هستم کلاً یه باوری دارم ما کردها ادمهای صادقی هستیم و به شدت از دروغ از اینکه دور زده بشم، بهم خیانت بشه متنفرم و خیلی منو بهم میریزه در حدی که در مواقعی که برام پیش اومده ، بدنم شروع به لرزیدن میکنه و خودم میدونم که چقدر دچاراسترس و تنش و خشم شدم و چقدر حالم بد شده
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات مثبت را در شما برانگیخته می کند
یکی از شرایطی که خیلی تو زندگی برای من تکرار میشه و خیلی حالم رو خوب میکنه اینکه همه از ظاهرم تعریف میکنن ، هرجا میرم مورد توجه واقع میشم مخصوصاً مورد توجه بچههای کوچیک ،«چند روز پیش یک خانمی تو پارک بهم گفت،خانم دخترم میگه مامان این خانمه چقدر خوشگله »
یه الگوی تکرار شونده دیگهای که چند وقت برام داره تکرار میشه خیلی دارم ازش لذت میبرم اینکه خیلی انرژی مثبت و با هرکسی در ارتباط م میگه چقدر دوست دارم با تو ارتباط داشته باشم و احساس خیلی خوبی بهم دست میده وقتی با هم هستیم ،در حالیه که تا همین 5 سال پیش من تنهاترین آدم تو دانشگاهمون بودم ,یه دوست داشتم که اگر اون نمیاومد دیگه هیچکس نبود باهاش قدم بزنم ,توی خوابگاهم تنهاترین آدم بودم و همه به عنوان یه دختر مغرور نچسب از من یاد میکردند
الگوی تکرار شونده دیگه اینه که همیشه کارهای اداری من راحت انجام میشه اصلاً این فکر که من برم و منو تحویل نگیرن و کارم رو انجام ندن، رو ندارم ،بعکس فکر میکنم خدا با منه ,دلها رو برای من نرم و مهربان میکنه و همه کارهای من راحت انجام میشه و تقریباً تو همه موارد همینطوری میشه
برام خیلی جالب بود وقتی متوجه شدم شما هم کرد هستید. و این ویژگی صادق بودن واقعا از ویژگی های منحصر بفرد اکثر کردها است.با این که بگفته استاد آدم خوب و بد همه جا وجود داره و این باورهای ماست که جهان آنرا تائید می کنه و افراد و شرایطی و آدم هایی رو وارد زندگیمون میکنه که باور ما را تائید و تقویت می کنند.
من با اینکه خودم ایلام زندگی میکنم ولی در میان شهر های کرد نشین، مردم سنندج رو ازین بابت صادق تر دیدم و تجربه دو سال خدمت من در این شهر این باور و برام همواره تائید می کنه.
خوشحال شدم که هدایت شدم به خواندن کامنتتون و دوست داشتم احساس خوبم رو که احساسی شبیه دیدن دو نفر همشهری در شهری غریبه است رو باهاتون به اشتراک بگذارم.هر چند این مثال برای این مکان الهی مصداق نداره و همه اعضا برام مثل خانواده ام هستند. ولی از قدیم گفتند در مثل مناقشه نیست. برایتان بهترینها رو آرزو میکنم دوست عزیز.هر بژی کورد
سلام خدمت استاد عباس منش وخانم شایسته وتمام بچه های سایت الگوئی که درزندیگیه من بارها تکرار شده اینکه هرچند وقت یکبار باهم بحثمون میشه و دعوا میکنیم وفرداشباهم اشتی میکنیم اما این الگوهای تکرار شونده تاثیر بدی رومون میذاره
الگویه تکرار شونده بعدی اینکه من تغریبا همیشه بدهی دارم بابت اجناسی که تهیه میکنم برای فروش درمغازه هردفعه ام که سعی میکنم به صورت نقدی بخرم وبدهکار نباشم باز نمیشود
از استاد عزیز و تمام دوستان میخام که راهنمای کنید منو که چه باورهای دارم که باعث میشه این الگوها تکرار بشه برام
موقع تصمیمات بزرگ خیلییییییییییییییییبیبییی اور فکرم … بخصوص مالی
اونقدر فکر میکنم که دیوونه میشم و اخرش به این نتیجه میرسم اصلا تصمیم نگیرم !!!!!
طوریکه میگم ایکاش ده بار بدنیا میومدم و همه تصمیمات و تجربه میکرد و از بینش بهترین و انتخاب میکردم (پاشنه اشیل کمالگرایی)
مورد مقایسه یا قضاوت خونواده و فامیل از لحاظ مالی قرار بگیرم عصبی میشم خیلی خیلی خیلی انفجار عصبانیت( اهمیت داشتن نظر خانواده در مورد مسائل مالیم)
عصبانییت ، ناامیدی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد با الگوی تکراری عدم رشد هر پیجی که میزنم یا هر صفحه سایت یا هر چیزی که به امید رشدش شروع میکنم یه شروع باانرژی و در ادامه عدم نتیجه
این موضوع اخیرا شدید ترین احساس و در من برانگیخته و عزت نفس ساخته ام رو هم داره می بلعه …
عدم نتیجه از ثروت یک و هر دوره اموزشی دیگه و تکرار این چرخه باوجود انجام تمرین و نوشتن و گوش دادن و این عدم نتیجه احساسم رو برانگیخته میکنه شدیداااا
خود عدم نتیجه از هر تلاش و کار فیزیکی و باورسازی بیشترین احساس و این روزها در من برانگیخته
مقایسه روند تردمیل خودم با روند رشد راحت و صعودی دیگران (مالی) ک میگم اخه لعنتی چرا واسه من نمیشه و از طرفی عدم پذیرش این نشدن و مقاومت واسه شدن و هربار دوباره نشدن و نشدن و ناامیدی دوباره انگیزه امیدواری حرکت دوباره نشدن و خسته از این چرخه و تلاش های زیاد واسه پیدا کردن ترمز مالی و باز هم اتفاق خاصی نیوفتادن رشد مورچه ای بی حاصل
هر بار که یه تصمیم مالی میگیرم فردا دوباره شک میکنم و تردید سراغم میاد
هر کاری ک علاقه داشته باشم بعد یه مدت عدم رشد مالی ، منو سرد میکنه نسبت به هر موضوع مورد علاقه ..
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و همه ی هم فرکانسی های دوست داشتنی امیدوارم که حال دلتون عالی باشه
ممنون استاد جان که این فایل رو اماده کردید که هرچه بیشتر به خود شناسی برسیم
و اما جواب من به سوال
من واقعا وقتی کسی از من انتقاد میکنه یا مسخره میکنه مخصوصا تو جمع خیلی روم تاثیر میذاره البته الان بهتر شده ولی باز اذیت میشم نسبت به این رفتار
مورد دوم که باز استاد اشاره کردند وقتی کسی کس دیگه ای رو اذیت میکنه اگه اون شخص از لحاظ احساسی یا رابطه ای به من نزدیک باشه کنترلمو از دست میدم و واکنش نشون میدم اما اگر فرد غریبه ای باشه برام اصلا مهم نیست
خب من هنوز شاید خیلی تصمیمات بزرگی نگرفتم اما هروقت بخوام تصمیمی بگیرم که مهم باشه خیلی فک میکنم برام مهمه که تصمیم درستی بگیرم سعی میکنم اشتباه نکنم
تحت فشارم هستم
نکته بعدی که هست اینه که اگه دیگران ازم تعریف کنند روم تاثیر داره وخوشحال میشم واحساساتی میشم خیلی وقتا کنترلش میکنم اما بیشتر اوقات اون طرف تو ذهنم بولد میشه
نکته بعدی که میخوام بگم خیلی از من انرژی میگیره و واقعا دلیلشو نمیدونم چیه همیشه اکثر اوقات وقتی میخوام بخوابم یا حتی راه میرم تو اکثر اوقات خودمو تو موقعیت های که دوست دارم مثلا یه فوتبالیست یه خواننده یه بازیگر یه ورزشکار و…..
توی ذهنم شروع میکنم به تصویر سازی ورویا پردازی وخودمو تو اوج میبرم که همه دارن تشویقم میکنن دست میزنن میگن چقدر موفق چقدر عالی ومن شنگول میشم این تصویر سازی بعضی وقت ها تا یک ساعت ادامه داره وچنان انرژی از من میگیره که بعدش کلا حال ندارم وهنوز هم نتونستم واقعا کامل کنترلش کنم ودلیلشم نمیدونم چیه
البته هنگام تصویرسازی لذت بخشم هست
نکته بعدی تو رابطه عاطفی دقیقا ادم هایی که وارد رابطه بامن میشدن همیشه من مثل یه ناجی باید بهشون محبت میکردم کمکشون میکردم ویه جورایی سنگ صبور میشدم
البته از وقتی که با استاد اشنا شدم الان خبری از اون رابطه ها نیست
نکته بعددی از لحاظ مالیه من این الگو که هر چند وقت یه بار یه پولی دستم میاد ودوباره بی پول میشه دوباره ودوباره یعنی فاصله بین پولی که به دست میارم تا پول بعدی زییاد میشه هرچند الان کمتر شده وبه ثبات نرسیده
اما ترمز هایی که براش پیدا کردم باور فراوانی ولیاقته که پاشنه اشیل من هستند
بشدت ادم عجولی هستم و اگه طبق اون روالی که مثلا درفلان تاریخ و روز به اون خواسته نرسم بشدت احساستم دگرگون میشه و بهم میریزم
یه مورد دیگه اینکه من توی یه رابطه عاطفی بودم یک سال پیش واین رابطه کات شد ومن دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم ونه تماس گرفتم نه هیچی اما طرف مقابلم دوباره برگشت بعد یه مدت دوباره کات دوباره طرف مقابل بعد دو ماه به یه بهونه ای برگشت والانم بعد دوماه دیگه برگشته اصلا برام عجیبه وقتی هم برمیگرده اصلا نه رابطه ای برقرار میشه نه میبینمش ولی دوباره بر میگرده اصلا نمیدونم هدفش چیه هرچند دارم کنکاش میکنم تو خودم ببینم من چ فرکانس هایی میفرستم
تمام این مواردی که گفتم همشون تقریبا به صورت کم وزیاد تو وجودم هستند چون روشون کار کردم اما کامل محو نشدند
استاد عزیزتر از جانم مریم جانم عزیزم نمیدونم چطوری ازتون سپاس گزاری کنم بابت این به روز رسانی بی نظیرتون خدای من چه کرده با من
من قبل که گوش داده بودم دوره کشف قوانین و متوجه نمیشدم کد چطوری باید بنویسم و ترمزهای من چیه ولی العان با این به روز رسانی فوق العاده بینظیر خدا میدونه چه باورهای پیدا کردم خدای من چقدر این باورهای ریشه ای بود باورتون نمیشه چندین مرتبه من این فایل و فقط تا کمتر از نصف گوش دادم تا بتونم متوجه بشم و درکش کنم
کلا ذهن من برای تمرین کردن مقاومت داره به محض اینکه فایل و پاز میکردم اگر هم یک ساعت بود از خواب بیدار شده بودم خوابن میگرفتم و میخوابیدم بگم براتون چندین بار گوش کردم و بعد به خودم گفتم باید تمرینها را انجام بدید به ذهنم گفتم من دست تو را خواندم و میخوای از زیر این تمرینها در بری نمیخای من تر مزهام و بفهمم و درستش کنم اینبار نمیزارم این کار را بکنی و مقاومت کردم خلاصه چند روز طول کشید که بلاخره امروز که تا العان نشستم بودم سرش تمام کردم و تمرینها را انجام دادم
من دلیل الگوهای تکرار شونده را متوجه شدم
چرا همیشه آدمهایی را جذب میکنم که میخواند مثل مامان باشند برام درد و دل کنند از مرضیهاشون بگند برام از کمبود محبت هاشون بگند و دوست داشته باشند من بهشون محبت کنم
اینها همش مال احساس لیاقت کنه که میخوام بهشون محبت کنم ناخودآگاه و تحسین بشم و همش بر میگرده به عزت نفسم با این که به خودم میگم من مسعول حال خوب دیگران نیستم من فقط مسعول حال خودم هستم ولی ناخودآگاه دوباره کاری را که نمیخوام انجام بدم و انجام میدم بی وقفه میخوام محبت کنم که میدونم این محبت نیست سریع میخوام جبران محبت کنم و یادم میاره که اگه کسی برام کاری انجام میده اون دستی از دستهای مهربونم خدا هست که اومد بهم کمک کنه و من و به خواستم برسونه
استاد جان من امروز این باور اشتباهم و به وضوح متوجه شدم و نوشتم و امید وارم بتونم با نوشتن کد درست و تکاملی منطقی درست کنم که من مسعول زندگی کسی نیستم
من مسعول حال خوب کسی نیستم
من مسعول برآورده کردن خواسته ی کسی نیستم
من باید روی عزت نفسم کار کنم و نه گفتن را یاد بگیرم و به خودم ظلم نکنم و برای خودم ارزش قاعل بشم
هزاران هزار مرتبه شکر بابت این سایت بینظیر
هزاران هزار مرتبه شکر بخاطر وجود استاد عزیزم و مریم جان که به این خوبی و موشکافانه سوالات و طرح کردند که ما دست رهنمون و بخونیم و تر مزهامون و بشناسیم و با منطقی کردن اونها کدهای درست و متوجه بشیم و بنویسیم
خدا اجابت میکنه در خواست مارا فقط کافیه ترمزها را بشناسیم و رفعش کنم
ای خدای من چقدر بینظیره این به روز رسانی
خدا جونم خودت هدایتم کنم
خدای مهربونم لحظه به لحظه ،ثانیه به ثانیه هدایتم کن
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو هدایت میخوام من و به مسیر راستی ،پاکی ،صداقت هدایت کن
سلام خدمت استاد عزیز و رفقای گل این سایت
اتفاقا اواخر سال گذشته یک الگویی که بارها در من تکرار میشد رو در خودم دیدم و این دفعه حسابی مچ خودم رو گرفتم و گفتم من باید به طور جدی این موضوع رو حل کنم.
الگوی تکرار شونده من ناجی دیگران شدن بود. یعنی اگر میدیدم که کسی در ضعفی قرار داره یا نیاز به حمایت داره من پیش قدم میشدم و خیلی میخواستم از اون شرایط نجاتش بدم.
مثلا اگر میدیدم به کسی داره ظلم میشه خیلی آزرده خاطر میشدم و یه جاهایی که کاری از دستم برنمیومد خود خوری میکردم.
خلاصه که به خودم میگفتم بابا مگه این سیستم قانون نداره خدا نداره پس من چرا میخوام واسه طرف خدایی کنم چرا میخوام قانون رو نادیده بگیرم، خب قطعا خودم ضرر میکنم. اصلا یه جاهایی خودم رو از شرک میترسوندم که میثم این ناجی گری تو یعنی خدایی کردن واسه طرف و این مشخصا شرک هست. یه مدت خوب میشدم دوباره بعد یه مدتی شروع میشد.
بعد اومدم دقت کردم من کجاها میخوام ناجی بشن یا میشم، دیدم یکی از اونجاها در کارم هست در استارتاپی که دارم، خودم رو ناجی بقیه همکاران میدونم به طوری که اگر این ناجی گری رو نداشتم میتونستم به راحتی خودم استارتاپ یا کسب و کار خودم رو داشته باشم و اصلا یکی از عدم رشدی که داریم همین بود. برای همین یه تصمیم بزرگ گرفتم و اینکه از اون استارتاپ که پنج سال روش زحمت کشیده بودم اومدم بیرون. البته که تا آخر سال براش ددلاین گذاشته بودم و این مچ گیری ای که داشتم دیگه ضربه نهایی بود که میثم باید بیای بیرون.
بعد از اون جدایی فقط شاهد معجزات خداوند در کار خودم که مدیر پروژه طراحی سایت هست هستم و دارم کیف میکنم و یه موقع هایی هم به خودم میگم ای کاش زودتر اومده بودم بیرون ولی خب اونجا خیلی چیزها یاد گرفتم.
یه ناجی گریِ دیگه ای که داشتم در ارتباط با همسرم بود که میخواستم تو یه سری کارهای پیش قدم بشم برای کمک کردنش و نمیداشتم خودش انجام بده و بهش فرصت نمیدادم و اگر هم میدیدم که داره اشتباه میکنه گاها عصبانی هم میشدم (این رفتار را در کارم هم داشتم) بعد این بازی روانی بین من و همسرم گاها اتفاق میافتاد.
اومدم روی خودم بیشتر کار کردم و اول از همه احساسم نسبت به اون موضع رو کم کردم، یعنی اون رفتار ناجی گری رو داشتم ولی با احساس کمتر، بعد جلوتر که رفتم هر موقع که میخواستم ناجی ایشون بشم به خودم میگفتم که مگه از من کمک خواست؟ مگه من قراره مسئول کارش باشم ؟ مگه با اشتباه کردنش آسیبی به من میزنه؟ و خلاصه از این مدل سوال ها که ذهنم منطقی تر شد که نیازی به ناجی بودنش یا کمک کردنش نیست.
نمیگم کامل مسئله حل شده ولی خداییش خیلی بهتر شدم. در مورد همه اطرافیانم هم همینطور شده که در مورد همسرم توضیح دادم.
یه اتفاق جالبه دیگه اینکه که الان بیشتر دارم میبینم که اطرافیانم خودشون اگر به کمک من نیاز داشته باشند بهم درخواست منطقی و بالغانه میدهند و اینجوری منم مشتاق تر برای کمکشون هستم و این رو نتیجه رها کردن اون ناجی گریه میتونم.
ممنون که خوندین
خداگونه باشید
با یاد ونام رب الارباب وتنها خالق وقدرت برتر جهان هستی
خدایا تو را سپاس که قوانین ثابت را در جهان قرار دادی تا هرکس خالق جهان خودش باشد
خدایا تو را سپاس به خاطر عدالتی که در جهان قرار دادی وهر کس با افکار وباورهایش زندگی خودش را بهتر کند
خدا را سپاس به خاطر آشنایی با استاد عباسمنش که دستان خداشد برای راه راست والهی
خدایا برزبانم جاری شو تا همان که تو خواهی باشم و بنویسم
درود و سلام براستاد جان واستاد مریم جان
چقدر این موضوع در این فایل مرا با خودم بیشتر روبه رو کرد و به فکر برد
استاد تا زمانی که من یا شما آشنا نبودم همش موضوع های تکراری برام پیش می آمد
مثلاً همیشه وسایل هام گم میکردم طلا یا کفش یا مدارک شناسنامه یا هرچیز باارزش وتقصیر را گردن بقیه میانداختم
یا با هرکس دوست میشدم دقیقا الگوی تکراری سو استفاده یا کلک به من میزدند ولی با چهره متفاوت
رابطه را قطع میکردم با یکی دیگه دوست میشدم باز یه جور دیگه از من سو استفاده میشد
رفتار های بقیه با من با بی احترامی بود که باعث می شد عزت نفس خودم راپایین بیاورم واحساس عدم لیاقت داشتم
یادر رابطه همیشه بحث بود ومن میگفتم خب عادیه باید دعوا باشه و دقیقا
یا افرادی از دوستانم همیشه مسائل ودرگیری هاشون را با من در میان میگذاشتند و فقط حال بدیشون را باهام تقسیم میکردن ولی خوشی هاشون برای خودشون بود
آخه من باور کرده بودم من مسئول خوب کردن حال بقیه هستم
وهرکس که با من در ارتباط بود یا ناراحت بود یا همیشه در گیر مسائل زندگی بود
یا هر ولی که به کسی میدم به راحتی به من برنمی گردونه که الان دو بار پول به کس دادم یا در جایی گذاشتم که هنوز به دستم نرسیده والان با صحبت های شما فهمیدم که من یه الگوی تکراری در ذهنم دارم واین هست که انسان خوب که صادق باشه واعتماد کنم کم هست یا نیست
همه چیز از باورهی ما نشآت میگیره هرچیزی که باور کنیم از همون جنس وارد زندگی من میشه
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
1-زمانی که افراد نزدیکم نسبتی به من بزنندکه نیستم یا احساس میکنم که در وجودم نیست واکنش نشان میدم که نتیجه خوبی برام نداره
2-زمانی که میخوام با فردی صحبت کنم تا یک نفر هست راحتم ولی در جمع یه مقدار. ترس دارم وحرف هایی که میخوام بزنم را نمیزنم چون هنوز تایید طلب هستم یا عزت نفسم را باید افزایش بدم
3-وقتی بیاحترامی از اطرافیان نسبت به خودم میبینم احساساتم برانگیخته میشه وسعی میکنم خودم را دور کنم از بقیه وانگار از موضوع دارم فرار میکنم به جای اینکه عزت نفسم را بالا بیارم وازدرون پر باشم و رابطه اصلی من رابطه با خداهست وپذیرفتن این موضوع که هرکس را همون طور که هست بپذیرم
4-زمانی که میخوام کاری کنم و بقیه هنوز تون کار را انجام ندادند ذهنم درگیر میشه که درسته نیست بقیه هنوز برام مهم هستند حرف هاشون ونوع نگاهشون
5-هنوز از بی توجهی بقیه احساساتی میشم ومیخوام لجبازی کنم
6-وقتی نیاز دارم به تنهایی وبقیه از من انتظار دارند کارهاشون را انجام بدم احساساتی میشم
7-وقتی نیاز به کمک دارم وفرد نزدیکم بی تفاوت باشه احساساتی میشم
8-وقتی فردی از نزدیکانم با حرف هایش بیاحترامی کنه به شدت عصبانی میشم
9-وقتی که دیگران از من توقع بالا دارند و انتظار دارند من با اونها همراهی کنم احساساتی میشم
10-وقتی که جایی که دوست دارم فردی از نزدیکانم با من همراه باشه ونیاد با من احساساتی میشم
استاد جان سپاسگزارم از این فایل با ارزش که برام مثل قانون آفرینش هست که مرور میشه ودر کل مرا تغییر داد نسبت به قبل وخیلی از موضوع هوایی که برام مهم بود برام بی اهمیت شد خداراشکر به خاطر آگاهی های که خداوند از زبان استاد به ما داده میشود
خداوندا هدایتم کن که هر لحظه به یاد تو باشم
درود و سلام خدمت شما استاد معزز و شایسته نازنین امید خرسند و خوشبخت باشید و اینکه سوالات طرح مس کنی و ذهن ما را درگیر می کنی خیلی خیلی ازت ممنونم
سوال: چه اتفاقاتی در زندگی شما ، قویترین احساسات را برانگیخته می کند ؟
1. من توی رستورانت کار می کنم هر شش ماهی آنرا ول می کنم به این دلیل که یا با صاحب کار نمی سازم یا با همکار ها و خیلی دلتنگ میشم هر قدر دیگه برایم التماس کنند دیگر آنجا نمی مانم چون باور من این است اگر بمانم بی قدر میشم و دیگر برایم اهمیت نمی دهند و این از دیدگاه من خوب است
2. برای درخواست افزایش حقوق مسأله دارم این است که میگم حقوق من را افزایش اما می بینم چهار جاه شغل عوض کردم اما همه یک جواب را می دهند که شرایط خراب است اما این را هم یادآوری کنم که خودم قاطع حرف نمی زنم و بعد حقوق من را که افزایش ندادن خود خوری می کنم
3. با هر جنس مخالف که رابطه برقرار می کنم بهم خیانت می کند زود صمیمی میشود و بعد از مدتی سرد میشود و من را بلاک می کند و دیگه خبری از ان نمی شود و من نه انگیزه درس خواندن داشته می باشم و نه حوصله حرف دوست و رفیق و گوشه نشین می شوم
سلام استاد عزیز و گرامی
من وقتی سفر با هواپیما دارم احساساتم به شدت برانگیخته میشه و حتما باید قرص مخصوص فوبیا و پانیک مصرف کنم با اینکه ورزشکار هستم و بوکس کار میکنم و توی خیلی از مسائل زندگی قوی و قدرتمندم و همچنین زمانی که حرف زور و یا دروغ بشنوم
سلام وقت بخیر به استاد عباس منش و خانواده بزرگه سایت. ممنون بابته همه آگاهیهایی که در اختیارمون قرار میدید.
چیزهایی خیلی احساسات منو درگیر میکنه
1وقتی آدمهایی که دوسشون دارم پشته سرهم انتقاد میکنن یا گله و شکایت میکنن واقعا اذیت میشم انگار قلبم به فشار میاد
2.وقتی آدمها حرفهای ناخوشایندشون و با گوشه و کنایه و در لفافه به طرف میزنن حتی اگه من مخاطبشون نباشم.
3.وقتی بهم بی احترامی بشه از سمت هر کسی.
4.وقتی اشتباهی انجام بدم حتی کوچیک
سلام به استاد عزیزم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات منفی را در شما برانگیخته می کند؟
اولین چیزی که به شدت منو به هم میریزه اینکه یکی منو نصیحت کنه مخصوصاً در زمینه کاری، از سمت همسرم و مادرم،« بیا برای شروع کارت وام بگیر, هرکاری به سرمایه اولیه نیاز داره ,این کارو بکن, اون کارو بکن »واقعاً خیلی خودم رو کنترل می کنم که فقط سکوت کنم و احترام شون رو نگه دارم ،چون دوست دارم مطابق با آموزش های شما پیش برم عجلهای و تکامل طی نشده ،سنگ بزرگ برندارم و اصلاً دوست ندارم بدهکارکسی باشم
دومین چیزی که خیلی منو به هم میریزه و خیلی تو زندگیم داره تکرار میشه اینه که وقتی دارم یه مطلبی رو یا یه کامنتی که خیلی فوق العاده است رو مثلاً با همسرم مطرح میکنم و تو گوشیشو صرفاً فقط سرش رو به نشانه تایید تکون میده ،یا گوش میده و اون بازخورد ی که میخوام رو نمیگیرم ،خیلی به هم میریزم و خیلی پشیمون میشم که چرا دارم در مورد این مباحث که اینقدر ارزشمند ان با ایشون صحبت میکنم ،فک میکردم دیگه دست از تغییر دادن همسر م برداشتم اما نه ،به صورت نامحسوس و از طریق دیگه ای دارم توجه اش رو به آموزش های شما جلب میکنم
باید بتونم هیجانات و احساساتم رو کنترل کنم ودر مورد نتایج دوستان با کسی صحبت نکنم و فقط خودم ذوق کنم ،تمام
یکی از چیزای دیگه احساسات منو در جهت منفی برانگیخته میکنه اینکه پسرم زیادی درونگراست و با هر کسی ارتباط برقرار نمیکنه و تعداد دوستاش محدوده ،وقتی برای من تعریف میکنه که مثلاً فلان جا تنها مونده یا کسی نبوده بازی کنه من خیلی ناراحت میشم، در حالی که خودش شاید اینقدر براش مهم نباشه ،اصلا خودم هم همینطوری هستم و از تنهایی خودم کلی لذت میبرم ،ولی برا پسرم قضیه فرق داره
یکی دیگه اینه که یکی جلوی من با بچهاش بد برخورد کنه یا کتکش بزنه ی به هم میریزم و و احساسم خیلی شدید بد میشه ،کلاً رو بچهها خیلی حساسم،بنظرم واقعا نعمت هستن ،
کامنت های دوستان رو که خوندم در مورد اینکه اگر کسی منو تحویل نگیره منو مهمونی دعوت نکنه یادش بره ناراحت میشن من هم اینطوری بودم و اتفاقا این آخرین بار یکی از اقوام که دخترشون پزشکی قبول شد و منو مهمونی دعوت نکرد
به همسرم خیلی برخورده بود ولی من ناراحت نشدم ،کوچکترین گلایه ای نکردم، برام اصلا مهم نیست، ولی در گذشته برعکس به شدت،توجه طلب و طالب رفتن به هر نوع مهمونی و دور همی و کمک از صفر تا صد بودم ،الان حس میکنم زمانم خیلی با ارزشتر از اینه که بخوام کاری که اولویتش بالاتره رو رها کنم مثل کار کردن رو فایلها و برم مهمونی ، تنهایی خودم بیشتر به من خوش میگذره و در این زمینه کاملا تغییر کردم
یه چیز دیگه ای که این چند وقت داره تکرار میشه اینکه اگر که دیر از خواب بیدار شم مخصوصاً روزهایی که صبح باشگاه نمیرم 6من بشه 7,حسم بد میشه ، یه حس عجله ،وای دیر شد، بهم دست میده و خودمو سرزنش می کنم و حس میکنم جدیداً زمان خیلی کم میارم با اینکه از لحظه لحظه استفاده مفید می کنم،اما باز هم خیلی به خودم سخت میگیرم و میدونم که دیر بیدار شدم از سر تنبلی نیست واقعا طی روز از فکرم ،بدنم خیلی کار میکشم
اما انتظار م داشتن انرژی خیلی بیشتری هست،
وقتی میبینم بابام با سن بالا هنوز داره کار میکنه با اینکه انقدر داره که دو نسل بعدش بخورن به خودش خیلی سخت میگیره و خیلی کار (کشاورزی )میکنه خیلی احساسم بد میشه در حدی که اشکم در میاد و خیلی براش ناراحت میشم,در حالی که خودش میگه از کارش لذت میبره
الگوی تکرار شونده دیگه که خوشبختانه متوجه ریشهاش شدم و از اون موقع دیگه تکرار نشده ،این بود که من خیلی حس قربانی بودن در زندگی داشتم، از اینکه چرا تو روستا به دنیا اومدم و از اول کلاس زبان نرفتم بگیر تا اینکه چرا دیر با این قوانین آشنا شدم، تازگی متوجه شدم که حتی وقتی دارم خودم را با کسی مقایسه می کنم یعنی حس قربانی بودن دارم،در حالی که فکر میکردم این مقایسه باعث انگیزه دادن بهم میشه « این آگاهی را قبلا نداشتم» از وقتی که متوجه اثرات مخرب این باور در زندگیم شدم اصلا دیگه از داشتن این حس نه تنها لذت نبردم بلکه به شدت متنفرم که حتی در خیال خودم هم حس قربانی بودن داشته باشند و یک سری اتفاقات تکرار شونده در روابطم با خانوادهام با کسانی که برای من کار میکنند به صورت کامل قطع شد و برطرف شد
وقتی توی یه کاری تلاشم رو میکنم و به در بسته میخورم و راه حل رو پیدا نمیکنم ،کلافه میشم بیابون باشه یا خیابون ،میشینم گریه میکنم تا یکم آروم بشم، که این یکی رو میدونم ریشش در 1,لیاقت و ارزشمندیه ،که خودم رو و لیاقت خودم رو گره زدم به نتایج نه به تلاش خودم
2,کمال گرایی و عجله بردن و لذت نبردن از مسیر هست
خودم خیلی آدم صادقی هستم کلاً یه باوری دارم ما کردها ادمهای صادقی هستیم و به شدت از دروغ از اینکه دور زده بشم، بهم خیانت بشه متنفرم و خیلی منو بهم میریزه در حدی که در مواقعی که برام پیش اومده ، بدنم شروع به لرزیدن میکنه و خودم میدونم که چقدر دچاراسترس و تنش و خشم شدم و چقدر حالم بد شده
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات مثبت را در شما برانگیخته می کند
یکی از شرایطی که خیلی تو زندگی برای من تکرار میشه و خیلی حالم رو خوب میکنه اینکه همه از ظاهرم تعریف میکنن ، هرجا میرم مورد توجه واقع میشم مخصوصاً مورد توجه بچههای کوچیک ،«چند روز پیش یک خانمی تو پارک بهم گفت،خانم دخترم میگه مامان این خانمه چقدر خوشگله »
یه الگوی تکرار شونده دیگهای که چند وقت برام داره تکرار میشه خیلی دارم ازش لذت میبرم اینکه خیلی انرژی مثبت و با هرکسی در ارتباط م میگه چقدر دوست دارم با تو ارتباط داشته باشم و احساس خیلی خوبی بهم دست میده وقتی با هم هستیم ،در حالیه که تا همین 5 سال پیش من تنهاترین آدم تو دانشگاهمون بودم ,یه دوست داشتم که اگر اون نمیاومد دیگه هیچکس نبود باهاش قدم بزنم ,توی خوابگاهم تنهاترین آدم بودم و همه به عنوان یه دختر مغرور نچسب از من یاد میکردند
الگوی تکرار شونده دیگه اینه که همیشه کارهای اداری من راحت انجام میشه اصلاً این فکر که من برم و منو تحویل نگیرن و کارم رو انجام ندن، رو ندارم ،بعکس فکر میکنم خدا با منه ,دلها رو برای من نرم و مهربان میکنه و همه کارهای من راحت انجام میشه و تقریباً تو همه موارد همینطوری میشه
سلام و درود خانم محمدی
برام خیلی جالب بود وقتی متوجه شدم شما هم کرد هستید. و این ویژگی صادق بودن واقعا از ویژگی های منحصر بفرد اکثر کردها است.با این که بگفته استاد آدم خوب و بد همه جا وجود داره و این باورهای ماست که جهان آنرا تائید می کنه و افراد و شرایطی و آدم هایی رو وارد زندگیمون میکنه که باور ما را تائید و تقویت می کنند.
من با اینکه خودم ایلام زندگی میکنم ولی در میان شهر های کرد نشین، مردم سنندج رو ازین بابت صادق تر دیدم و تجربه دو سال خدمت من در این شهر این باور و برام همواره تائید می کنه.
خوشحال شدم که هدایت شدم به خواندن کامنتتون و دوست داشتم احساس خوبم رو که احساسی شبیه دیدن دو نفر همشهری در شهری غریبه است رو باهاتون به اشتراک بگذارم.هر چند این مثال برای این مکان الهی مصداق نداره و همه اعضا برام مثل خانواده ام هستند. ولی از قدیم گفتند در مثل مناقشه نیست. برایتان بهترینها رو آرزو میکنم دوست عزیز.هر بژی کورد
سلام خدمت استاد عباس منش وخانم شایسته وتمام بچه های سایت الگوئی که درزندیگیه من بارها تکرار شده اینکه هرچند وقت یکبار باهم بحثمون میشه و دعوا میکنیم وفرداشباهم اشتی میکنیم اما این الگوهای تکرار شونده تاثیر بدی رومون میذاره
الگویه تکرار شونده بعدی اینکه من تغریبا همیشه بدهی دارم بابت اجناسی که تهیه میکنم برای فروش درمغازه هردفعه ام که سعی میکنم به صورت نقدی بخرم وبدهکار نباشم باز نمیشود
از استاد عزیز و تمام دوستان میخام که راهنمای کنید منو که چه باورهای دارم که باعث میشه این الگوها تکرار بشه برام
موقع تصمیمات بزرگ خیلییییییییییییییییبیبییی اور فکرم … بخصوص مالی
اونقدر فکر میکنم که دیوونه میشم و اخرش به این نتیجه میرسم اصلا تصمیم نگیرم !!!!!
طوریکه میگم ایکاش ده بار بدنیا میومدم و همه تصمیمات و تجربه میکرد و از بینش بهترین و انتخاب میکردم (پاشنه اشیل کمالگرایی)
مورد مقایسه یا قضاوت خونواده و فامیل از لحاظ مالی قرار بگیرم عصبی میشم خیلی خیلی خیلی انفجار عصبانیت( اهمیت داشتن نظر خانواده در مورد مسائل مالیم)
عصبانییت ، ناامیدی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد با الگوی تکراری عدم رشد هر پیجی که میزنم یا هر صفحه سایت یا هر چیزی که به امید رشدش شروع میکنم یه شروع باانرژی و در ادامه عدم نتیجه
این موضوع اخیرا شدید ترین احساس و در من برانگیخته و عزت نفس ساخته ام رو هم داره می بلعه …
عدم نتیجه از ثروت یک و هر دوره اموزشی دیگه و تکرار این چرخه باوجود انجام تمرین و نوشتن و گوش دادن و این عدم نتیجه احساسم رو برانگیخته میکنه شدیداااا
خود عدم نتیجه از هر تلاش و کار فیزیکی و باورسازی بیشترین احساس و این روزها در من برانگیخته
مقایسه روند تردمیل خودم با روند رشد راحت و صعودی دیگران (مالی) ک میگم اخه لعنتی چرا واسه من نمیشه و از طرفی عدم پذیرش این نشدن و مقاومت واسه شدن و هربار دوباره نشدن و نشدن و ناامیدی دوباره انگیزه امیدواری حرکت دوباره نشدن و خسته از این چرخه و تلاش های زیاد واسه پیدا کردن ترمز مالی و باز هم اتفاق خاصی نیوفتادن رشد مورچه ای بی حاصل
هر بار که یه تصمیم مالی میگیرم فردا دوباره شک میکنم و تردید سراغم میاد
هر کاری ک علاقه داشته باشم بعد یه مدت عدم رشد مالی ، منو سرد میکنه نسبت به هر موضوع مورد علاقه ..
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟ (احساس منفی یا مثبت)
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و همه ی هم فرکانسی های دوست داشتنی امیدوارم که حال دلتون عالی باشه
ممنون استاد جان که این فایل رو اماده کردید که هرچه بیشتر به خود شناسی برسیم
و اما جواب من به سوال
من واقعا وقتی کسی از من انتقاد میکنه یا مسخره میکنه مخصوصا تو جمع خیلی روم تاثیر میذاره البته الان بهتر شده ولی باز اذیت میشم نسبت به این رفتار
مورد دوم که باز استاد اشاره کردند وقتی کسی کس دیگه ای رو اذیت میکنه اگه اون شخص از لحاظ احساسی یا رابطه ای به من نزدیک باشه کنترلمو از دست میدم و واکنش نشون میدم اما اگر فرد غریبه ای باشه برام اصلا مهم نیست
خب من هنوز شاید خیلی تصمیمات بزرگی نگرفتم اما هروقت بخوام تصمیمی بگیرم که مهم باشه خیلی فک میکنم برام مهمه که تصمیم درستی بگیرم سعی میکنم اشتباه نکنم
تحت فشارم هستم
نکته بعدی که هست اینه که اگه دیگران ازم تعریف کنند روم تاثیر داره وخوشحال میشم واحساساتی میشم خیلی وقتا کنترلش میکنم اما بیشتر اوقات اون طرف تو ذهنم بولد میشه
نکته بعدی که میخوام بگم خیلی از من انرژی میگیره و واقعا دلیلشو نمیدونم چیه همیشه اکثر اوقات وقتی میخوام بخوابم یا حتی راه میرم تو اکثر اوقات خودمو تو موقعیت های که دوست دارم مثلا یه فوتبالیست یه خواننده یه بازیگر یه ورزشکار و…..
توی ذهنم شروع میکنم به تصویر سازی ورویا پردازی وخودمو تو اوج میبرم که همه دارن تشویقم میکنن دست میزنن میگن چقدر موفق چقدر عالی ومن شنگول میشم این تصویر سازی بعضی وقت ها تا یک ساعت ادامه داره وچنان انرژی از من میگیره که بعدش کلا حال ندارم وهنوز هم نتونستم واقعا کامل کنترلش کنم ودلیلشم نمیدونم چیه
البته هنگام تصویرسازی لذت بخشم هست
نکته بعدی تو رابطه عاطفی دقیقا ادم هایی که وارد رابطه بامن میشدن همیشه من مثل یه ناجی باید بهشون محبت میکردم کمکشون میکردم ویه جورایی سنگ صبور میشدم
البته از وقتی که با استاد اشنا شدم الان خبری از اون رابطه ها نیست
نکته بعددی از لحاظ مالیه من این الگو که هر چند وقت یه بار یه پولی دستم میاد ودوباره بی پول میشه دوباره ودوباره یعنی فاصله بین پولی که به دست میارم تا پول بعدی زییاد میشه هرچند الان کمتر شده وبه ثبات نرسیده
اما ترمز هایی که براش پیدا کردم باور فراوانی ولیاقته که پاشنه اشیل من هستند
بشدت ادم عجولی هستم و اگه طبق اون روالی که مثلا درفلان تاریخ و روز به اون خواسته نرسم بشدت احساستم دگرگون میشه و بهم میریزم
یه مورد دیگه اینکه من توی یه رابطه عاطفی بودم یک سال پیش واین رابطه کات شد ومن دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم ونه تماس گرفتم نه هیچی اما طرف مقابلم دوباره برگشت بعد یه مدت دوباره کات دوباره طرف مقابل بعد دو ماه به یه بهونه ای برگشت والانم بعد دوماه دیگه برگشته اصلا برام عجیبه وقتی هم برمیگرده اصلا نه رابطه ای برقرار میشه نه میبینمش ولی دوباره بر میگرده اصلا نمیدونم هدفش چیه هرچند دارم کنکاش میکنم تو خودم ببینم من چ فرکانس هایی میفرستم
تمام این مواردی که گفتم همشون تقریبا به صورت کم وزیاد تو وجودم هستند چون روشون کار کردم اما کامل محو نشدند
به نام رب العالمین
به نام پروردگار جهان و جهانیان
به نامی پروردکاری که بهم قدرت خلق کردن داد
استاد عزیزتر از جانم مریم جانم عزیزم نمیدونم چطوری ازتون سپاس گزاری کنم بابت این به روز رسانی بی نظیرتون خدای من چه کرده با من
من قبل که گوش داده بودم دوره کشف قوانین و متوجه نمیشدم کد چطوری باید بنویسم و ترمزهای من چیه ولی العان با این به روز رسانی فوق العاده بینظیر خدا میدونه چه باورهای پیدا کردم خدای من چقدر این باورهای ریشه ای بود باورتون نمیشه چندین مرتبه من این فایل و فقط تا کمتر از نصف گوش دادم تا بتونم متوجه بشم و درکش کنم
کلا ذهن من برای تمرین کردن مقاومت داره به محض اینکه فایل و پاز میکردم اگر هم یک ساعت بود از خواب بیدار شده بودم خوابن میگرفتم و میخوابیدم بگم براتون چندین بار گوش کردم و بعد به خودم گفتم باید تمرینها را انجام بدید به ذهنم گفتم من دست تو را خواندم و میخوای از زیر این تمرینها در بری نمیخای من تر مزهام و بفهمم و درستش کنم اینبار نمیزارم این کار را بکنی و مقاومت کردم خلاصه چند روز طول کشید که بلاخره امروز که تا العان نشستم بودم سرش تمام کردم و تمرینها را انجام دادم
من دلیل الگوهای تکرار شونده را متوجه شدم
چرا همیشه آدمهایی را جذب میکنم که میخواند مثل مامان باشند برام درد و دل کنند از مرضیهاشون بگند برام از کمبود محبت هاشون بگند و دوست داشته باشند من بهشون محبت کنم
اینها همش مال احساس لیاقت کنه که میخوام بهشون محبت کنم ناخودآگاه و تحسین بشم و همش بر میگرده به عزت نفسم با این که به خودم میگم من مسعول حال خوب دیگران نیستم من فقط مسعول حال خودم هستم ولی ناخودآگاه دوباره کاری را که نمیخوام انجام بدم و انجام میدم بی وقفه میخوام محبت کنم که میدونم این محبت نیست سریع میخوام جبران محبت کنم و یادم میاره که اگه کسی برام کاری انجام میده اون دستی از دستهای مهربونم خدا هست که اومد بهم کمک کنه و من و به خواستم برسونه
استاد جان من امروز این باور اشتباهم و به وضوح متوجه شدم و نوشتم و امید وارم بتونم با نوشتن کد درست و تکاملی منطقی درست کنم که من مسعول زندگی کسی نیستم
من مسعول حال خوب کسی نیستم
من مسعول برآورده کردن خواسته ی کسی نیستم
من باید روی عزت نفسم کار کنم و نه گفتن را یاد بگیرم و به خودم ظلم نکنم و برای خودم ارزش قاعل بشم
هزاران هزار مرتبه شکر بابت این سایت بینظیر
هزاران هزار مرتبه شکر بخاطر وجود استاد عزیزم و مریم جان که به این خوبی و موشکافانه سوالات و طرح کردند که ما دست رهنمون و بخونیم و تر مزهامون و بشناسیم و با منطقی کردن اونها کدهای درست و متوجه بشیم و بنویسیم
خدا اجابت میکنه در خواست مارا فقط کافیه ترمزها را بشناسیم و رفعش کنم
ای خدای من چقدر بینظیره این به روز رسانی
خدا جونم خودت هدایتم کنم
خدای مهربونم لحظه به لحظه ،ثانیه به ثانیه هدایتم کن
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو هدایت میخوام من و به مسیر راستی ،پاکی ،صداقت هدایت کن
سلامت ،شاد،ثروامتد و سعادتمند باشیند