اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دقیقا الله یکتا منتظره من سوال کنم و سریع از زبان گویای استاد عباسمنش برام رمزگشایی کنه!
هفته قبل داشتم به یه موضوع فکر می کردم که چرا من هرچه تلاش می کنم باز بر می کردم سر خونه اول و توی یه دور باطل افتادم. الله اکبر از اون دو تا قایل جادویی که استاد گذاشتند و خداوند به من پاسخ داد.
دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه باورها و کارهایی رو من بصورت دوره ای و خلاف جهت خواسته هام دارم انجام میدم و تو این حال و هوا بودم که صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول سری به سایت صمیمی استاد عباسمنش زدم و دیدم خدایاااااا از این واضح تر میشه پاسخ گرفت.
بگذریم جریان هدایت من هم برای خودم داستان شده و ،،،،
اگه بخوام به سوال استاد پاسخ بدم چیزهای زیادی هست که درصورت مواجه شدن با اونا بهم میریزم که به ترتیب میگم :
_ مقایسه کردنم با دیگران
_ انتقاد کردن حتی انتقاد سازنده
_ گوشزد کردن نقاط ضعفم
_ بقول استاد نصیحت کردن
_ راه کار دادن افراد اندر خم یک کوچه
_ نادیده گرفتن تلاش صادقانه ام
_ سو استفاده از ابزار صداقت من
و در جهت مثبت موارد زیر می تواند مرا به وجد بیاورد و باعث تحریک و ادامه کارم شوند :
_ تمجید و ستایش از کارم
_ دیده شدن فعالیتم در جمع
_ منحصرا من فلان کار را بلد باشم
_ دیدن نشانه هایی از رو راستی
_ اجرای پیشنهاد و راهکار من
و خدا می داند که در لحظه و با توجه به موضوعی که پیش می آید چه واکنش های دیگری دارم. ولی موارد فوق در اکثر موضوعات برایم بدیهی به نظر می رسد.
سپاسگزارم از استاد عباسمنش که دستی زرین از دستان خداوند است که در مسیرم چراغ هدایتگر است.
سپاسگزارم از هدایت الله یکتا که پاسخ همه سوالات را می داند و راه حل همه مسایل.
دررابطه با موضوع این فایل ارزشمند، به چند مورد زیر که مهم هست ،بصورت خلاصه باستحضار استاد و دوستان گرامی می رسد:
ما خانواده چهارنفره هستیم دوتا پسر دارم ، یکی تقریبا25ساله و یکی دیگه14ساله
1-پسر بزرگم : تحصیلاتش مهندسی برق هست نزدیک یکساله که بعداز دانشگاه برگشته خونه و سر کار نرفته وتمایل چندانی هم نداره بره ، چشماش ضعیفه و به همین خاطر نمیتونه گواهینامه رانندگی روبگیره ، تمااااام زندگیش منوط به دریافت گواهی نامه هست و دیگر هیچ
بسیار بهانه گیرشده ، بصورت آماری بخوام بنویسم:
درهفته بامن ، مادر و اون یکی پسرم درگیری لفظی شدید و خیلی شدید داره چندبارهم فیزیکی درگیر شده
این مساله برامون عادیه ولی بسیار آزاردهنده هست.
هیچ کدوم از ما سه تا، رابطه خوبی باهاش نداریم حدود 5سال که دانشجو در تهران بود ، دوست نداشتیم برگرده خونه و همونجا یه کاری براش پیدابشه و بمونه، ولی نشد.
شخصیت خاصی داره ، انگار که رشد اجتماعی و فکریش خیلی کندهست.
2- پسر14ساله : رابطه نسبتا خوبی باهاش دارم
مساله مهمی که باعث شده رایطه من باهاش بهتر از این نشه:
یکی اینه که درطول سال تحصیلی تقریبا هرروز بخاطر درس و مشق با مادرش درگیره ،خیلی درگیره ، البته بنظرمن بخاطر کمالگرایی مادرش هست واین مساله واقعا روی اعصاب منه
یه مورد دیگه در رابطه با این پسرم ، بی نظمی و ریخت وپاش وسایل ها و لباسهاش هست، می ندازه کف اطاق و جمع نمی کنه رعایت نمی کنه بیش از هزاااران بار بهش تذکر دادیم(من و مادرش) تقریبا هیچ تاثیری نداشته وندارد.
واین مساله روی رابطه من باهاش تاثیر گذار هست.
با اینکه هم من وهم مادرش مرتب هستیم و رعایت می کنیم.
3- همسرمن :
رابطه من با همسر غیرصمیمانه و نسبتاسرد هست.
بصورت تقریبا مداوم ازهم ایراد می گیریم در رابطه با مسایل زندگی و خانواده اختلاف نظر زیاد داریم اخیرا خیلی به جدایی ازهمدیگه فکر می کنم.
ولی اون اصلا به جدایی اعتقادی نداره.
و زندگیمون رو عادی می دونه و تقریبا باور داره که زندگی همینه
چند تا دوست داره که باهم ارتباط روزمره دارن و باهم جلسه می گیرن و خوش می گذرونن
در مورد خودم هم بگم: دوست صمیمی ندارم
رابطه صمیمانه ای هم با پدر و مادر و قوم وخویش هم ندارم
احساس تنهایی دارم
خلاصه نوشتم
این فایل ارزشمند، تلنگری بود برای من که تمرکز بزارم ،فکر کنم تا بتونم الگو یا الگوهای فکریم که این شرایط رو برام خلق کرده ، تغییرش بدم و بقیه زندگیم رو خوب زندگی کنم.
سلام به استادعزیزم ومریم جان و تمامی دوستان ارزشمندم
سپاسگزارخداوندم که به من فرصت رشد وپیشرفت داد و از آگاهی های ناب بهترین بنده اش برخورداربشم
استادجان ازتون ممنونم که باپرسیدن اینجور سوالات باعث میشیدمابه اتاق تاریکِ پراز گردوغبار درونمون باشجاعت مراجعه کنیم و با این آگاهیهای نابتون به جونِ دیواره های درونمون بیوفتیم و اون الماس گرانبهای الهیِ درونمون رو براق کنیم
چیزی که سالیان سال احساسات منو برانگیخته میکنه اینه که
وقتی یک نفرازفامیل منو به مهمونی دعوت میکنه و یک غذای بسیار مفصل و گرون قیمتی میپزه من احساس معذب بودن بهم دست میده و تا اون موقعی که میخوام برم خونه فقط به صاحب خونه میگم شرمنده بهت زحمت دادم میخواستی یه غذای ساده وو آسون پز درست کنی درصورتیکه اون طرف بارضایت کامل غذای به این مفصلی رو درست کرده،و این موضوع خیلی بنیادین درمن ریشه کرده درواقع انگار یجورایی خودمو لایق اینجور مهمونیا نمیدونم
2_اینکه وقتی دخترم یه درخواست ساده ای ازم داره مثلا اگه بگه میخوام برم توکوچه بادوستام بازی کنم هزارتا دلیلو بهانه های بیجا براش میارم که پاشو ازخونه بیرون نذاره
و دقیقا به طور ناخوداگاه رفتارهایی رو بافرزندم دارم که مامانم توزمان کودکیم بامن داشت
وتوهمین موضوع یجوری میخوام احساس مسئولیت درقبال تربیت فرزندم داشته باشم و همیشه باورهای وحشتناک مخربی ذهنمو درگیرمیکنه که دزد فراوونه اگه دخترم بیرون رفت ممکنه طلاهاشو بدزدن(که این برمیگرده به باور عدم فراوانی و عدم امنیت در همه جای کشور)
3_همیشه انتطارداشتم که همسرم پول زیادی بدون هیچ دلیلی بهم بده که البته تواین موضوع خیلی بهترشدم و مستقل شدم و بیشتر روی پای خودم هستم تااینکه نیازمند دست همسرم باشم
واگه بهم پولی داد ازش سپاسگزارم واگه هم شرایطی پیش اومد که نتونست پولی بهم بده ناراحت نمیشم و هیچ انتظاری ازش ندارم و بیشتر سعی میکنم خودم پولسازی کنم
4_وقتی کسی توفامیل یه مشکل جسمی یابیماری براش پیش میاد به شدت نظر وقضاوت اون طرف برام مهم میشه و خودمو به هر آبو آتیشی میزنم که به عیادتش برم!البته تواین موضوع هم کمی بهترشدم،قبلا که ازکانون توجه بی خبربودم به شدت احساس ترحم دیگران رو جلب میکردم و دیگران هم تا بامن برخوردمیکردن میخواستن که به اون احساس ترحم کنم واین باعث میشد که هربار یه جایی از بدنم به مشکل بربخوره جوریکه قوی ترین قرصهای مسکن آرومم نمیکرد
5_توتمرین آگهی بازرگانی هنوز احساس بی ارزشی میکنم و سه بار بیشتر نتونستم این تمرینو انجام بدم
6_اگه یک کیلو بیشتر به اندامم اضافه بشه به شدت ذهنم درگیرمیشه و به هر سختیی که شده باید اون مقدار وزن اضافم رو تومدت کمی ازبین ببرم البته نه اینکه دیگران قراره منو چجور قضاوت کنن بلکه بخاطر خودم دوست دارم همیشه وزن ایده الم رو داشته باشم
7_به شدت روی موضوع درخواست کردن مشکل دارم،مخصوصا باهمسرم توی هررموضوعی هنوز نمیتونم درخواستم رو راحت بهش بگم
8_قضاوت دیگران توی رفتارم بااونها بسیاربرام مهمه البته تواین موضوع هم خیلی خیلی خودمو بهبود دادم،قبلا توانایی نه گفتن نداشتم و اگه کسی ازم درخواستی داست که شرایطشو نداشتم حاضربودم کاره خودمو انجام ندم ولی طرف مقابلم رو ناراحت نکنم
9_قبلابرای مهمونی دعوت کردن همیشه غذاهای مفصل درست کردن برام یه کاره رنج آوری شده بود ودوست داشتم مهمون بارضایت کامل ازخونمون بره،ولی الان باساده ترین غذاها و باوقت بیشتر گذاشتن بامهمون بارضایت بهتری ازخونه ی ما میره
10_به شدت روی خروجی مالی حساس هستم و بیشتر سعی میکنم روی ورودی مالیم کارکنم تا خروجی،یعنی گاهی وقتا انقدر باور عدم فراوانی سراغم میاد که اگه جایی هوس یه ساندویچ همبرگر آماده کردم به جای اینکه برم یه دونه آماده بخرم،وسایلشو جدامیخرم و خودم میارم خونه درست میکنم(درواقع هم باور عدم فراوانی دارم،هم باوراینکه ممکنه خیلی بهداشت رو رعایت نکنن و همین باورعدم رعایت بهداشت باعث میشه من باکوچکترین میکروب معدم واکنش نشون بده)
ازجمله اینکه خداوند عدالت رو برای همه ی بندگانش رعایت کرده و هرکسی هرکجایی هست جای درستشه
اینکه دیگران رو خیلی کم قضاوت میکنم و خیلی راحت تر میبخشم،خیلی راحتتر میپذیرم که هرکسی باهر خصوصیتی ارزشمنده و هرکسی تواین جهان مادی اومده تاخودشو رشد بده
اینکه انتظار وتوقعاتم توهر زمینه ای از اطرافیانم بسیار کم شده
اینکه مسئولیت همه ی اتفاقات زندگیم رو خودم بدونم و دیگرانو مقصرنکنم
اینکه بیشتر شکرگزار نعمتهام شدم،قبلا اصلا نمیدونستم که شکرگزاری میتونه انقدر قدرتمند عمل کنه و همیشه بیشتر گلایه مند بودم ازهرموضوعی و به شدت برای کوچکترین حرفوتمسخری ازدیگران بهم میریختم و ازدست خدا گله مند میشدم که خدایاکجایی عدلت کجارفته
الان دیگه بیشتر به درونم مراجعه میکنم و هرکاری که انجام میدم بیشتر خودمو کنکاش میکنم که باچه باوری این کارو کردم.
البته کارهای نادرستم رو هم دیگه میدونم داره ازوه باورنادرستی آب میخوره
درواقع به یک خودباوریی رسیدم که میتونم به راحتی دلیل تمومه کارهامو بدونم
بی نهایت ازاستادعزیزم سپاسگزارم که بااین آگاهیها مارو به یک خودباوری رسونده
هنوزهم راه زیادی مونده که بیشتر ب اتاق تاریک درون مراجعه کنم و الماس گرانبهای وجودم رو نمایان کنم…
سلام به استاد عزیزم سلام به مریم خانم عزیز و سلام به همه بچه های سایت
استاد من تا الان تا صفحه 30 کامنت همه بچه ها رو خوندم خیلی خوب بود
من قبل از آشنا شدن با قوانین انواع و اقسام اتفاقات نازیبا ، آدم هایی که رفتار و گفتار نامناسب داشتن ، …. و کلی اتفاقات نامناسب رخ میداد رو تجربه میکردم
اما
بعد از اشنا شدن با قوانین و بعد از ورودم به سایت شما و گوش دادن کلی از فایل های دانلودی و بعدش تهیه بعضی از دوره های شما و کار کردن روی خودم ، ورق برگشت
دیگه خبری از اون اتفاق ها و آدم های نامناسب و مریضی و…نیست
من بیشتر وقت ها در زمان مناسب در مکان مناسب هستم
اینقدر قشنگ هدایت میشم که خودم لذت میبرم
درخواست هایی که توی ستاره قطبی مینویسم اجابت شدنش از یکی دو هفته رسیده به یکی دو روز و گاها فقط چند ساعت
اصلا من یه آدم دیگه شدم وقتی به مریم قبلی فکر میکنم بعضی وقت ها باورم نمیشه من واقعا یه زمانی اون شکلی بودم!!!!!
هر چی فکر کردم ببینم چیا دارن تکرار میشن که خوب نیستن فقط یه چیز یادم اومد اینکه وقتی وارد جمعی میشم که توی اون جمع اکثر دختر ها ازدواج کردند حالم یه کم بد میشه، استرس میگرم مخصوصا اگر اون دختر خانم ها از من کوچکتر باشند دیگه بدتر
با خودم فکر میکنم الان بقیه در مورد من چی فکر میکنن : چرا مریم ازدواج نمیکنه_ نکنه خواستگار نداره
راستش بعضی وقت ها هم دیگران یه حرفایی رو با تیکه و طعنه میگن
من نتایج خیلی خیلی خوبی گرفتم و دارم میگرم
اما در مورد ازدواجم هنوز اتفاق نیفتاده
از وقتی این فایل رو گذاشتین روی سایت ، دارم با خودم فکر میکنم خب من چه باور محدود کننده توی ذهنم دارم که نمیتونم ازدواج کنم؟!
چیزی که تا الان بهش رسیدم فک میکنم این باشه که من یه جورایی دوس دارم قربانی باشم
یعنی دیگران هی من رو قضاوت کنند که چرا مریم ازدواج نمیکنه نکنه اصلا براش خواستگار نمیاد و فلان بعد من با یک مرد فوق العاده ازدواج کنم و بهشون در عمل نشون بدم دیدید من چقدر لایقم و چقدر خواستگار خوبی داشتم
این مورد من توی عید بهش رسیدم و تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم اما اینکه باز هم الان دارم همین مشکل رو مطرح میکنم یعنی به اندازه کافی روی خودم کار نکردم که هنوزم این باور محدود کننده ،احساس قربانی شدن هی تو ذهنم به عنوان جواب سوال میاد
البته راستش زیاد مطمئن نیستم که این باشه
همین الان روی دکمه نشانه من زدم و از خدا کمکم خواستم که خدایا همین حرف مردم و تایید شدن توسط اونها پاشنه آشیل منه
دوره قانون آفرینش بخش دوم اومد
من دوره قانون آفرینش رو ندارم اما متن زیر فایل خیلی جالب بود
توی اون متن در مورد احساس لیاقت و عزت نفس هم صحبت شده بود واینکه پیامبران از خدا درخواست های بزرگ داشتند و اجابت میشده فکر میکنم استاد توی اون دوره در مورد باورهای که پیامبرها داشتند صحبت کردند و جواب این سوال رو دادند که چرا به خواسته هامون نمیرسیم
فک میکنم این بحث لیاقت و اهمیت ندادن به حرف مردم و دنبال توجه و تایید دیگران و به به و چه چه شون نبودن میتونه کلید حل مسئله من باشه
خیلی دوس دارم بشینم روی این موضوع کارکنم و حتما انشاا… انجامش میدم
استاد عزیزم ازتون خیلی خیلی سپاس گزارم
مریم خانم عزیزم از شما هم خیلی خیلی سپاس گزارم من شما رو خیلی دوس دارم
خدارو شکر بعد مدت ها تونستم دست به کامنت بشم اونم برای اولین بار با لب تاپ جدیدم که پولشو باافکارم بدست اوردم و از این باب خیلی خوشحالم و لذت دوچندان میبرم.
پاسخ من به سوال استاد اینه که.
اول خواستم از نکات مثبتی که باعث میشه من حالم بسیار خوب بشه بگم
من زمانی که به پیشرفت هام نکاه میکنم بسیار خوشحال میشوم.
من زمانیکه افکاری که ساختم رو در زندگیم میبینم باز خووردشو بسیار لذت میبرم و به خودم میگم که دیدی شد.
من زمانی که به خواسته هایی که نوشتم میرسم بسیار حالم خوب میشه.
من زمانی که کار جدیدی انجام میدم خیلی خوشحال میشم .
من زمانی که به نا شناخته هامیزنم و از پس نجواهای ذهنم بر میام بسیار لذت میبرم.
من زمانی که تجسم میکنم واقعا حالم خوب میشه ولی انیو بگم که تجسم برام خیلی راحت نیست ولی دوس دارم زمانی که به خواسته هامیرسم از طریق ذهنم.
من زمانیکه کسی از من تعریف میکنه بسیار لذت میبرم .
من زمانی که با همسرم از قانون صحبت میکنیم بسیار لذت میبریم اونم هر شب و خداروشکر که همسرم هم با من هم مسیر هست و واقعا این اتفاق باعث شد که خیلی در این مسیر به هم کمک کنیم یجورایی نشتی انرژی که بعضی از دوستان از این مورد رنج میبرند نداشته باشم.
من زمانی که از قانون درزندگیم استفاده میکنم بسیار لذت میبرم.
من زمانی که شرک رو از خودم دور میکنم بسیار حالم خوب میشه.
من زمانی که به هادی قبل و بعد هدایت شدن به این مسیر زیبا توجه میکنم ومتوجه تغییرات میشم خیلی خیلی خوشحال میشم و خدارو سپاس میگویم.
ودر مورد موارد منفی هم این که.
من در مواقعی که قضاوت میشم خیلی ناراحت میشوم خدارو شکر مدت هاست که با قانون بدون تغییر خداوند اشنا شدم دیگه برام اتفاق نیفتاده.
من وقتی کسی بهم دروغ میگه خیلی ناراحت میشم.
من از اینکه پشتم صحبت بشه خیلی ناراحت میشم .
من از اینکه بهم پند واندرز داده بشه یا نصیحت اذیت میشم.
من از اینکه بد قولی بشه بهم خیلی از کوره در میرم
من زمانی که به خواسته هایی که میخام نمیرسم خیلی حالم بد میشه
از اینکه درامدم به حالت یو یو در میاد خیلی اذیت میشم
خبلی موارد هست که الان به یادم نمیاد ولی میدونم که بسیاره
خیلی سپاس گذار خدایه خوبم هستم که شما شدی دستی از سوی او برای من برای هدایت من برای تغییر دنیا و اخرتم .
خداروشکر میکنم هرروز با حمایتی که ازمن داره من رو برای کسب آگاهی وارد این جا میکنه
خداروشکر میکنم دراین شش ماه تحولات بزرگی و مثبتی درزندگیم شاهد بودم
خداروشکر میکنم که دیدگاه دوستان هم برایم پراز هدایت الله بوده
خداروشکر میکنم روزگاری زندگی میکنم که اینچنین آگاهی های نابی به وجودم تزریق میشه
.
خداروشکر و سپاسگزارم
.
من در این شش ماه الگوهای تکراری سلامتی رو تجربه کردم چون باور بسیار قوی دارم که خداوند تک تک سلولهای من رو سالم خلق کرده و سلامتی طبیعیترین حالت بدن من هست. خداروشکر
.
با باور خداوند منبع رزق و روزی من است و از منابع الهی برایم نعمت میفرسته الگوی روان شدن چرخهای زندگیم رو در جنبه مالی و امدن نعمتهااا از هر سمت و سویی دارم. خداروشکر
.
با باور اینکه همانطور که خداوند برای هم صنفهای من مشتری شده برای من هم مشتری های الهی و باکیفیت میشود، تجربه مشتری های جدید و باکیفیت دارم. خداروشکر
.
اما درمورد الگوی تکراری نامناسب
الگویی دارم که تقریبا تمام خانواده ام دارند و ان هم این است که هر چند وقت یکبار سری به گذشته خودمان میزنیم و بابت برخی موارد خودمان را سرزنش میکنیم.
الانکه دارم مینویسم خنده ام هم گرفته اخه اینقدر خنده دار این اتفاق میافته که وسط سرک کشیدنم به گذشته یهووو یقه خودم رو میگیرم میگم بازم گولِ این شیطون درون رو خوردی.بعد دیگه شروع میکنم باش صحبت کردن میگم ببین من الان درحال رشدم درحال وسیع شدن هستم میدونم هرازگاهی میای که مثلا من رو گیر بندازی اما فک کردی، هربار که تو پیدات میشه من ی باور مخرب خودم رو پیدا میکنم
بش میگم اگه من رو ببری گذشته میفهمم باید روی اشتی با گذشته ام کار کنم و بپذیرم که انچه گذشته مسیری بوده که من باید میومدم تا رشد کنم
اگه من رو ببری اینده میفهمم که باید روی ایمان و اعتمادم بیشتر کار کنم
اگه میبری به مقایسه میفهمم که باید روی فراوانی جهان کار کنم
پس تو تا الان به من سود رسوندی نه ضرر.
ومن اینطوری الگوهای تکرارشونده منفی و مخرب رو یکی پس از دیگری پیدا کردم
هرجا ترسی،نگرانی،غمی بود الگوهای نامناسب پیدا شدن
و درنتیجه این مسیر برای من مسیری شده که هربار باحل یک معما به مرحله بعدش میرم و میفهمم که داره عوض میشه،خیلی چیزا داره عوض میشه
سلام خدمت دوستان عزیزم و درود بر استاد عباس منش و خانم شایسته مهربان
جواب به این فایل
چیزهایی که احساسات من را برانگیخته میکند
قرارگرفتن در جاهای شلوغ و صدای بوق ماشین ها ،صحبت کردن افراد با صدای بلند ، به شدت احساس من رو برانگیخته میکند
کلا با سر و صدا مشکل دارم که ریشه این شرایط هم برمیگرده به درگیری با همسایه سر این سر و صدا و واکنش من و همسرم و… که از اون زمان تا زمانی که به حالت روحی مساعد برگردیم یکسال طول کشید
شاید در قبل هم در جاهای مختلف این را تجربه کردم با پدرم برادرم زیاد درگیر بودم سر سروصدا کردن های زیاد
جالبه برای یه سری از افراد جاهای شلوغ تفریحه
اما مسئله من حل نشد
اون موضوع به شیوه های مختلف تکرار شونده است
باعث ترس بیشتر و دوری از جمع های شلوغ میشود
حتی در محیط کارم دوست ندارم کسی باشد و همکاری داشته باشم
من سعی کردم خودم را خوب بشناسم چون میدونم تا زمانی که باورهای من تغییر نکند صدای بهشت هم برایم آزار دهنده است
فکر اشتباه من و اکثر افراد اینه که با تغییر شرایط اوضاع درست میشود یا با دوری از آدمها همه چیز تغییر میکند این کاملا اشتباهه و به انزوا و تنهایی میبرد و گوشه گیر میشی
موضوع بعدی
️شرایط کمبود و اوضاع بدهکاری که نتیجه باور کمبود در من است
موضوع تکرار شونده بعدی اینه که هر چند وقت یکبار اوضاع خوب میشه در حدی که هدفگذاری میکنم اعتماد به نفسم میره بالا خوشحال و شاد هستیم
بدهی ندارم برنامه ریزی مالی میکنم اصلا یه جوری میشه هر چیزی بخوام تهیه میکنم یا در روابط کاری هر قیمتی بگم مشتری قبول میکنه تازه از چند ماه قبل هزینه پرداخت میکنه و…
و بعد از چند وقت یه جوری میشه اوضاع که انگار هیچ کس تو دنیا نیست نه پیام دارم نه تماس حتی هزینه های اولیه رو نمیتونم پرداخت کنم بدهکار میشم مجبور میشم پول قرض کنم از همسرم
یعنی اینکه میگن نشانه واضح میشه اینه!!
اصلاً باورنکردنیه
به همه چیز شک میکنم
و ناراحتی بیشتر اتفاقات بدتر رو رقم میزنه
من به خودم قول دادم و در تلاشم این باورها رو پیدا کنم و حلش کنم
اینجوری نمیشه که خودش حل بشه میخواست حل بشه تا الان شده بود
میدونم که دوستانی هستند شرایط مشابه رو تجربه کردند و این موضوعات رو حل کردند
به امید درک آگاهی های بیشتر
همیشه استاد عباس منش تو شکرگزاری های من هست به خودم میگم ببین شاهین یه نفر که از اون شرایط به جایگاهی رسیده که، تو و هزاران نفر دیگه براش آرزوی خیر و برکت میکنید پس این امکان وجود داره انسان به درجه الهی برسه و مثال استاد عباس تو دعاهای روزانه باشد
و من سپاسگزارم که باعشق من به این مسیر ادامه میدهم
استاد دوست داشتنی از زمانی که کلا استایلتون عوض شده خیلی کلامتون قاطع تر شده و بسیار تاثیر گذارتر.
درباره این سوال امروز کد نوشتم که می خوام ترمز های مخفی عمق درونم را بکشم بیرون و وقتی دفترم را برداشتم که شروع کنم به جواب یه سری سوالات دیگه در تمرین قوانین جلسه 3. یهویی ذهنم من را برد به جواب این فایلی که روز قبل دیده بودم
انگار دیروز که دیدم نیاز بود که فکر کنم و امروز جوابا اومد بالا :
یه حجم یهویی و سریع از این جملات و وقایع و مثالایی که برام توی زندگی قبلیم پیش اومده بود و هیچ وقت ندیده بودمشون امروز برام شفاف شد:
1- من متوجه شدم که به کلمه (( چشم )) بسیار حساس هستم .
حالا جریانش چیه -وقتی مثلا از کسی کاری می خوام که انجام بده و یا درخواستی میکنم طرف جواب میده :چشم
درون من یه احساس بدی پیدا می کنه مخصوصا اگه طرف مقامش و یا سنش از من بالاتر باشه ولی پایین تر هم باشه احساسم به جوابش خوب نیست که توضیح میدم چون کلی لایه روبی کردم امروز.
وقتی سنش یا مقامش بالاتر باشه و به درخواستم بگه (چشم) : از کاور بیرون ذهنم میگه چرا خودش را بی ارزش کرده چرا خودش را کوچیک می کنه و یه نگاه دیگه هم میگه من چقدر کاریزما دارم و خفن هستم که طرف مطیع دستور منه.و حس اینکه طرف بی اعتماد به نفس به من میده ولی حالا اصل درونی من چیه که این احساس را پیدا می کنم :
اینکه من ارزش این را ندارم که کسی درخواستم را با فروتنی قبول کنه و احساس درونی من میگه من تحکمی حرفم را زدم و احساس گناه که طرف را مجبور کردم به قبول این کار انگار انرژی این کلمه به من حال خوب نمیده و اگه به جای چشم از کلمه مترادفش استفاده کنه اصلا مشکلی ندارم ولی بار معنایی این کلمه برای من سنگینه .
و من خودم تا الان به هیچ کسی این کلمه را نگفتم درونم باهاش جور نمیشه احساس حقیر شدن و ضعیف بودن و اجبار بهم میده . تا امروز انقدر برام پر رنگ نبود ولی راه حلی که براش پیدا کردم دیدم واقعا نیازی نداره هی بخوام خودم را قانع کنم که این کلمه احترام آمیزه وقتی به من حس خوبی نمیده نه از سمتی که می شنوم و نه وقتی خودم بگم پس کلمات جایگزین را میزارم که بگم: اوکی حتما انجامش میدم .اوکی هماهنگ می کنم یا پیگیری می کنم . اینها احساس مفید بودن را به من میده نه اجبار. وقتی هم که از کسی بشنومش به خودم میگم
سعی میکنم روش تمرکز نکنم و فکرم را درگیرش نکنم.
2- متوجه شدم من با عذر خواهی کردن مشکل دارم و حتی وقتی کسی که مقصر هست هم به محض عذر خواهی کردن یعنی گفتن کلمه ببخشید باز حال من بد میشه و احساس اینکه چرا برای هر مسیله ای باید عذرخواهی کرد.
در کل متوجه شدم که روی چندین کلمه که بار معنایی بی ارزشی توشونه درون من مقاومت داره و من دارم بسیار کار می کنم روشون و در کنارش جملات مشابه را می زارم.
مثلا این جملات توی دایره لغات من هیچ وقت نبودن:
چشم – ببخشید -ناقابله-قربونتون برم – مزاحمتون شدم- و جایگزینهاش شدن اینها که آگاهانه می گم:
مزاحمتون شدم: ممنون که وقتتون را گرفتم.یا می تونم وقتتون را بگیرم.
3- یه مورد دیگه
اینکه وقتی لطفی می کنم انتظار تشکر در من بولد نمیشه و در حد یه تشکر معمولی باشه اوکیه ولی وقتی که طرف نه تنها تشکر نکرد یهو بیاد از بین اون همه لطف یه نقطه ضعف یا ایراد و با تیکه و کنایه بهم بگه
وا مصیبتهاااا آتیش می گیرم و بسیار عصبانی میشم که اون هممممه لطف را ندیده اومده داره غر هم میزنه.
اینها همه مواردی بودن که توی چندین سال گذشته قبل از تغیر خودم پیدا کردمشون ولی الان خیلی آرومم و درونم اصلا متشنج نمیشه و رهاستو تقریبا فهمیدم ریشه در کجای مسیر من دارن و برچسب روی دیگران نمی زنم و خودم را پاکسازی می کنم بر ایای قوانین جهان.
همه موارد برای احساس بی ارزشی و نالایقی و دیده نشدن ها و نامریی بودن هاست
اولش مقاومت داشتم برای نوشتن کامنت ولی وقتی چند تا از کامنت های بچه ها رو خوندم که خیلی راحت و بدون سانسور کردن خودشون جواب هارو نوشته بودن بدون ترس از قضاوت شدن منم شروع کردم به نوشتن و همینجور نان استاپ نوشتم….
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
– وقتی کسی پشت سرم حرف ناخوب و ناجالبی میزد بسیار ناراحت میشدم.
– وقتی سر کلاس هام مورد انتقاد یا کنترل دیگران بودم مضطرب میشدم
ـ از بی توجهی بی احترامی و یا فهاشی و کتک نسبت بهم ،از اینکه بی اهمیت باشن بهم بسیار ناراحت و غمگین می شوم.
-از بیکاری و باشگاه نرفتن نگران میشم.
ـ خجالت میکشم اگه پدر و مادر ظاهر یا پوششی یا حرفی در جمعی بزنن که ضایع باشه.
– جر و بحث یا عدم تفاهم با اعضای خانواده ام
بسیار غمگینم میکنه.
– از اینکه دوستام یا خواهرام پیشرفت مالی ظاهری و… داشته باشن و من حس کنم به نوعی از اونها
عقب مانده ام به شدت استرس میگیرم و دپ میشم
از اینکه پارتنرم با دخترای دیگه در فضای مجازی و یا واقعی به هر نحوی ارتباط داشته باشه
بسیار حسود بسیار شکاک بسیار کنترل گر بسیار عصبی بسیار ترسو و بسیار خود خور و جر و بحثی و دعوایی غر و گیری می شدم.
از اینکه وارد جمعی بشم یا خیلی به چشم بیام یا اصلا به چشم نیام غمگین و مضطرب میشم.
از تمام حیوانات و جانوران به شدت می ترسم.
و اگر جایی یا خونه ای پت خونگی داشته باشن نمیرم و بالاترین شدت ترس و اضطرابی رو میگیرم.
از تاریکی تنهایی در شب در خونه باغ خیابان و.…
میترسم.
از بی پولی مضطرب میشم.
از اینکه عزیزانم به همدیگه محبت کنن و برای هم ارزش قائل باشن یا بدون من بیرون برن حسادت و نگرانی سراغم میومد و احساس بی ارزشی میکنم.
از اینکه 35 سالم شده و ازدواج نکردم کسب و کار خودم و پس انداز و پول کافی ندارم بسیار ناراحتم و حتی گاهی فک میکنم دوست داشتنی نیستم
و از بقیه جا موندم و میترسم.
اگه تیپ و ظاهرم آراسته نباشه دپ میشم.
ترس از رقصیدن و صحبت در جمع و بلاگری و فعالیت روزانه در اینستاگرام دارم.
از فوت پدر و مادر و عزیزانم میترسم. گاهی تصور میکنم که اگه بمیرن چی میشه به قدری که یکی دوبار گریه کردم.
بعد تصور میکنم اگه من بمیرم اونا چکار میکنن کی از فوت من واقعا ناراحت میشه….
البته از وقتی با استاد آشنا شدم در این موارد بهتر از قبل شدم اما صادقانه بگم هنوز جای کار داره
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ، شدیدترین احساسات رو درشما برانگیخته میکند ؟
1. وقتی همسرم ب من بی توجهی میکنه یا منو ناتوان میبینه کارهایی ک برای من خیلی راحته اون فک میکنه من نمیتونم یا بلد نیستم خیلی عصبی میشم
یا مثلا روز تولدم رو یادش میره و من خیلی عصبی میشم برام کادو نگیره کیک نگیره سعی نکنه روز تولدم ب من خوشبگذره یا برای من وقت نزاره و توجه نکنه گریه ام درمیاد و عصبی میشم .
(چون خودم رو مسئول نمیدونم و فک میکنم شوهرم مسئوله کاری بکنه ک من خوشحال بشم و بهم خوشبگذره )
(اگر من باور داشته باشم ک خودم مسئولم ناراحتم نمیشم از رفتار شوهرم توقع هم ندارم ازش پس ایراد از منه از شوهرم نیست )
یا مثلا از دستپختم تعریف نکنه و ایراد بگیره عصبی میشم
غذاهایی ک من درست میکنم یذره میخوره میگه مرسی و تمام ولی همون غذا رو دیگران ک درست کنن کلی تعریف میکنه کلی با لذت تا اخر میخوره کلی هم تشکر میکنه و من خیلی حرص میخورم احساس میکنم شوهرم فقط میخواد از دستپخت من ایراد بگیره
و این نشون میده ک من ب شدت نیازمند توجه و تایید گرفتن همسرم هستم پاشنه آشیله من همینه واقعا برام خیلی مهمه ک شوهرم بهم توجه کنه بهم محبت کنه ازم تعریف کنه اونموقع خودم رو با ارزش میدونم و اگر اون اینکارارو نکنه احساس میکنم برای شوهرم مهم نیستم و کلا ادم بی ارزشی هستم و گریه میکنم .
2 . هرکس ک از من انتقاد کنه یا بهم بگن ک تو بلد نیستی بشدت عصبی میشم شایداون چیز رو واقعا بلدنباشم ولی اگر دیگران بهم بگن خیلی عصبی میشم
3 . مادرشوهرم همیشه سعی داره منو تحقیر کنه برای من ارزش قائل نمیشه ارزش من رو میاره پایین
و من ب شدت از حرفا و رفتارش عصبی میشم و این بخاطر باورهای محدود کننده ی خودم هست حالا من باید اون باورهای محدود کننده رو پیدا کنم ،
خب من این برداشت هارو از حرفا و رفتار مادرشوهرم میکنم پس حتما من تو ذهن خودم برای خودم ارزش قائل نمیشم اره من وقتی میخوام غذا درست کنم باخودم میگم خوب نمیشه حتی اگ من عالی هم درست کنم باز شوهرم یه ایرادی میگیره چون اون منو قبول نداره اره
من خودم رو باور ندارم خودم رو قبول ندارم خودم رو بی ارزش میدونم ک دیگران هم بامن همین رفتارو دارن
یا اینکه من باخودم میگم چون من بچه روستا هستم و درس نخوندم فک میکنن چیزی بلدنیستم و خیلی برام ارزش قائل نمیشه مادرشوهرم چون بچهای اون تو شهربزرگ شدن درس خوندن باسوادو باکلاسن منو تحقیرمیکنه ارزشم رو میاره پایین
4 . وقتی برای کسی کاری انجام میدم و ازم تشکر نکنن خیلی عصبی میشم و میگم لیاقتشو نداشت ک کمکش کنم دیگ هیچ کمکی بهش نمیکنم اون ندیده من بهش لطف کردم فک کرده وظیفمه
نمیدونم چه باوری دارم برای این الگو ولی دارم فکرمیکنم انشاالله خدا هدایتم کنه پیداش کنم این باورمحدود کننده رو چون خیلی آزارم میده خیلی عصبی میشم
یا مثلا درجمعی نشستیم بعد یهو فقط ب من میگن اینکارو بکن یا اون کارو بکن حالا یا پزیرایی کن یا غذا درست کن یا فلان من بشدت عصبی میشم
باخودم میگم چرا ارزش من رو میارن پایین مگه من خدمتکارم ک بقیه بشینن من پاشم کار کنم
خیلی زیاد عصبی میشم
خدایا چه باوری باعث میشه اینطوری بشم ؟
شاید احساس خودارزشمندی ندارم
و بازم خودم برای خودم ارزش و احترام قائل نیستم از درون ک دیگران هم بامن اینطور برخورد میکنن
و اینکه من خودم رو لایق احترام نمیدونم مثلا وقتی میریم مهمونی من همش باخودم میگم خیلی زشته من الان نشستم و نمیرم کمک کنم
اره من اگ خودم رو لایق احترام بدونم باور لیاقت و ارزشمندی داشته باشم صاحب خونه هم کلی بهم احترام میزاره هم نمیزاره ک من کار کنم تو خونش همینطور ک من نمیازم کسی تو خونم کارکنه
مثلا وقتی برام مهمون میاد کلی زحمت میکشم و میگم وظیفم بوده ومن باید ب مهمونم احترام بزارم ولی وقتی جایی میریم باز میگم ک نه باید پاشم کمک کنم این وظیفمه زشته من بشینم پس چطور وقتی اونا میان خونه من میشینن من ازشون پذیرایی میکنم ؟
واقعا من خودم رو لایق نمیدونم ک همچین افکاری دارم ک باعث میشه دیگران از من خیلی توقع داشته باشن .
. باورهای محدودکننده ای ک الان پیداشون کردم
و باید روشون کارکنم و باورهای قدرتمندکننده و درست بسازم .
1. باور احساس لیاقت
2 . باور خودارزشمندی
خدایا هدایتم کن خدایا منو یاری کن تا بتونم باورهای محدودم رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم خدایا منو یاری کن تا شخصیت ام رو تغییر بدم باخودم و دیگران درصلح باشم و بتونم کنترل ذهن داشته باشم. سپاسگزارم ازت .
یک الگویه تکرار شونده هم الان یادم اومد ک هرچندوقت یکبار مریض میشم درگیربیماری میشم و کلی اذیت میشم و هزینه هم میزاره برام .
و در شغلم هم خیلی وقتا شروع میکنم بکار بعدیهو همه چیز خراب میشه مشتری برام نمیاد و بی پول میشم
این الگوها خیلی برام تکرار میشه یه مدت کوتاه کارم خوبه چندتا مشتری میادیذره فروشم خوب میشه باز قطع میشه مشتری نمیاد درامدم صفرمیشه این هرچندماه داره پشت سرهم تکرار میشه .
پس باورهام درمورد ثروت و سلامتی هم خیلی مشکل داره و محدودن ک این دوتا الگو خیلی دارن برام تکرار میشن
من دوسدارم ادم آروم تری باشم زود عصبی نشم
حرف مردم برام مهم نباشه همه برام ارزش قائل بشن و بهم احترام بزارن .از شغل و هنری ک دارم و خیلی هم دوسش دارم راحت پول بسازم پرمشتری باشم و سالم و سلامت هم باشم
چون الان ادمی هستم ک خیلی زود از کوره درمیرم و پرخاشگری میکنم جواب همه رو میدم خیلی بهتراز قبلم شدم ولی میخوام ک خیلی بهتربشم صبورتربشم زودعصبی نشم
همه اینا وقتی اتفاق میوفته ک از درون احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درخودم ایجاد کنم و خودم و توانایی هام رو باورداشته باشم
.
استادعزیزم ازتون سپاسگزارم برای این تمرینات عالی ک طرح میکنید تا ما ب خودشناسی برسیم
درود بر استاد عباسمنش و بانو شایسته
دقیقا الله یکتا منتظره من سوال کنم و سریع از زبان گویای استاد عباسمنش برام رمزگشایی کنه!
هفته قبل داشتم به یه موضوع فکر می کردم که چرا من هرچه تلاش می کنم باز بر می کردم سر خونه اول و توی یه دور باطل افتادم. الله اکبر از اون دو تا قایل جادویی که استاد گذاشتند و خداوند به من پاسخ داد.
دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه باورها و کارهایی رو من بصورت دوره ای و خلاف جهت خواسته هام دارم انجام میدم و تو این حال و هوا بودم که صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول سری به سایت صمیمی استاد عباسمنش زدم و دیدم خدایاااااا از این واضح تر میشه پاسخ گرفت.
بگذریم جریان هدایت من هم برای خودم داستان شده و ،،،،
اگه بخوام به سوال استاد پاسخ بدم چیزهای زیادی هست که درصورت مواجه شدن با اونا بهم میریزم که به ترتیب میگم :
_ مقایسه کردنم با دیگران
_ انتقاد کردن حتی انتقاد سازنده
_ گوشزد کردن نقاط ضعفم
_ بقول استاد نصیحت کردن
_ راه کار دادن افراد اندر خم یک کوچه
_ نادیده گرفتن تلاش صادقانه ام
_ سو استفاده از ابزار صداقت من
و در جهت مثبت موارد زیر می تواند مرا به وجد بیاورد و باعث تحریک و ادامه کارم شوند :
_ تمجید و ستایش از کارم
_ دیده شدن فعالیتم در جمع
_ منحصرا من فلان کار را بلد باشم
_ دیدن نشانه هایی از رو راستی
_ اجرای پیشنهاد و راهکار من
و خدا می داند که در لحظه و با توجه به موضوعی که پیش می آید چه واکنش های دیگری دارم. ولی موارد فوق در اکثر موضوعات برایم بدیهی به نظر می رسد.
سپاسگزارم از استاد عباسمنش که دستی زرین از دستان خداوند است که در مسیرم چراغ هدایتگر است.
سپاسگزارم از هدایت الله یکتا که پاسخ همه سوالات را می داند و راه حل همه مسایل.
در پناه الله یکتا باشید.
باسلام
دررابطه با موضوع این فایل ارزشمند، به چند مورد زیر که مهم هست ،بصورت خلاصه باستحضار استاد و دوستان گرامی می رسد:
ما خانواده چهارنفره هستیم دوتا پسر دارم ، یکی تقریبا25ساله و یکی دیگه14ساله
1-پسر بزرگم : تحصیلاتش مهندسی برق هست نزدیک یکساله که بعداز دانشگاه برگشته خونه و سر کار نرفته وتمایل چندانی هم نداره بره ، چشماش ضعیفه و به همین خاطر نمیتونه گواهینامه رانندگی روبگیره ، تمااااام زندگیش منوط به دریافت گواهی نامه هست و دیگر هیچ
بسیار بهانه گیرشده ، بصورت آماری بخوام بنویسم:
درهفته بامن ، مادر و اون یکی پسرم درگیری لفظی شدید و خیلی شدید داره چندبارهم فیزیکی درگیر شده
این مساله برامون عادیه ولی بسیار آزاردهنده هست.
هیچ کدوم از ما سه تا، رابطه خوبی باهاش نداریم حدود 5سال که دانشجو در تهران بود ، دوست نداشتیم برگرده خونه و همونجا یه کاری براش پیدابشه و بمونه، ولی نشد.
شخصیت خاصی داره ، انگار که رشد اجتماعی و فکریش خیلی کندهست.
2- پسر14ساله : رابطه نسبتا خوبی باهاش دارم
مساله مهمی که باعث شده رایطه من باهاش بهتر از این نشه:
یکی اینه که درطول سال تحصیلی تقریبا هرروز بخاطر درس و مشق با مادرش درگیره ،خیلی درگیره ، البته بنظرمن بخاطر کمالگرایی مادرش هست واین مساله واقعا روی اعصاب منه
یه مورد دیگه در رابطه با این پسرم ، بی نظمی و ریخت وپاش وسایل ها و لباسهاش هست، می ندازه کف اطاق و جمع نمی کنه رعایت نمی کنه بیش از هزاااران بار بهش تذکر دادیم(من و مادرش) تقریبا هیچ تاثیری نداشته وندارد.
واین مساله روی رابطه من باهاش تاثیر گذار هست.
با اینکه هم من وهم مادرش مرتب هستیم و رعایت می کنیم.
3- همسرمن :
رابطه من با همسر غیرصمیمانه و نسبتاسرد هست.
بصورت تقریبا مداوم ازهم ایراد می گیریم در رابطه با مسایل زندگی و خانواده اختلاف نظر زیاد داریم اخیرا خیلی به جدایی ازهمدیگه فکر می کنم.
ولی اون اصلا به جدایی اعتقادی نداره.
و زندگیمون رو عادی می دونه و تقریبا باور داره که زندگی همینه
چند تا دوست داره که باهم ارتباط روزمره دارن و باهم جلسه می گیرن و خوش می گذرونن
در مورد خودم هم بگم: دوست صمیمی ندارم
رابطه صمیمانه ای هم با پدر و مادر و قوم وخویش هم ندارم
احساس تنهایی دارم
خلاصه نوشتم
این فایل ارزشمند، تلنگری بود برای من که تمرکز بزارم ،فکر کنم تا بتونم الگو یا الگوهای فکریم که این شرایط رو برام خلق کرده ، تغییرش بدم و بقیه زندگیم رو خوب زندگی کنم.
باسپاس از استاد و خانم شایسته و همه دوستان
به نام خدای بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم ومریم جان و تمامی دوستان ارزشمندم
سپاسگزارخداوندم که به من فرصت رشد وپیشرفت داد و از آگاهی های ناب بهترین بنده اش برخورداربشم
استادجان ازتون ممنونم که باپرسیدن اینجور سوالات باعث میشیدمابه اتاق تاریکِ پراز گردوغبار درونمون باشجاعت مراجعه کنیم و با این آگاهیهای نابتون به جونِ دیواره های درونمون بیوفتیم و اون الماس گرانبهای الهیِ درونمون رو براق کنیم
چیزی که سالیان سال احساسات منو برانگیخته میکنه اینه که
وقتی یک نفرازفامیل منو به مهمونی دعوت میکنه و یک غذای بسیار مفصل و گرون قیمتی میپزه من احساس معذب بودن بهم دست میده و تا اون موقعی که میخوام برم خونه فقط به صاحب خونه میگم شرمنده بهت زحمت دادم میخواستی یه غذای ساده وو آسون پز درست کنی درصورتیکه اون طرف بارضایت کامل غذای به این مفصلی رو درست کرده،و این موضوع خیلی بنیادین درمن ریشه کرده درواقع انگار یجورایی خودمو لایق اینجور مهمونیا نمیدونم
2_اینکه وقتی دخترم یه درخواست ساده ای ازم داره مثلا اگه بگه میخوام برم توکوچه بادوستام بازی کنم هزارتا دلیلو بهانه های بیجا براش میارم که پاشو ازخونه بیرون نذاره
و دقیقا به طور ناخوداگاه رفتارهایی رو بافرزندم دارم که مامانم توزمان کودکیم بامن داشت
وتوهمین موضوع یجوری میخوام احساس مسئولیت درقبال تربیت فرزندم داشته باشم و همیشه باورهای وحشتناک مخربی ذهنمو درگیرمیکنه که دزد فراوونه اگه دخترم بیرون رفت ممکنه طلاهاشو بدزدن(که این برمیگرده به باور عدم فراوانی و عدم امنیت در همه جای کشور)
3_همیشه انتطارداشتم که همسرم پول زیادی بدون هیچ دلیلی بهم بده که البته تواین موضوع خیلی بهترشدم و مستقل شدم و بیشتر روی پای خودم هستم تااینکه نیازمند دست همسرم باشم
واگه بهم پولی داد ازش سپاسگزارم واگه هم شرایطی پیش اومد که نتونست پولی بهم بده ناراحت نمیشم و هیچ انتظاری ازش ندارم و بیشتر سعی میکنم خودم پولسازی کنم
4_وقتی کسی توفامیل یه مشکل جسمی یابیماری براش پیش میاد به شدت نظر وقضاوت اون طرف برام مهم میشه و خودمو به هر آبو آتیشی میزنم که به عیادتش برم!البته تواین موضوع هم کمی بهترشدم،قبلا که ازکانون توجه بی خبربودم به شدت احساس ترحم دیگران رو جلب میکردم و دیگران هم تا بامن برخوردمیکردن میخواستن که به اون احساس ترحم کنم واین باعث میشد که هربار یه جایی از بدنم به مشکل بربخوره جوریکه قوی ترین قرصهای مسکن آرومم نمیکرد
5_توتمرین آگهی بازرگانی هنوز احساس بی ارزشی میکنم و سه بار بیشتر نتونستم این تمرینو انجام بدم
6_اگه یک کیلو بیشتر به اندامم اضافه بشه به شدت ذهنم درگیرمیشه و به هر سختیی که شده باید اون مقدار وزن اضافم رو تومدت کمی ازبین ببرم البته نه اینکه دیگران قراره منو چجور قضاوت کنن بلکه بخاطر خودم دوست دارم همیشه وزن ایده الم رو داشته باشم
7_به شدت روی موضوع درخواست کردن مشکل دارم،مخصوصا باهمسرم توی هررموضوعی هنوز نمیتونم درخواستم رو راحت بهش بگم
8_قضاوت دیگران توی رفتارم بااونها بسیاربرام مهمه البته تواین موضوع هم خیلی خیلی خودمو بهبود دادم،قبلا توانایی نه گفتن نداشتم و اگه کسی ازم درخواستی داست که شرایطشو نداشتم حاضربودم کاره خودمو انجام ندم ولی طرف مقابلم رو ناراحت نکنم
9_قبلابرای مهمونی دعوت کردن همیشه غذاهای مفصل درست کردن برام یه کاره رنج آوری شده بود ودوست داشتم مهمون بارضایت کامل ازخونمون بره،ولی الان باساده ترین غذاها و باوقت بیشتر گذاشتن بامهمون بارضایت بهتری ازخونه ی ما میره
10_به شدت روی خروجی مالی حساس هستم و بیشتر سعی میکنم روی ورودی مالیم کارکنم تا خروجی،یعنی گاهی وقتا انقدر باور عدم فراوانی سراغم میاد که اگه جایی هوس یه ساندویچ همبرگر آماده کردم به جای اینکه برم یه دونه آماده بخرم،وسایلشو جدامیخرم و خودم میارم خونه درست میکنم(درواقع هم باور عدم فراوانی دارم،هم باوراینکه ممکنه خیلی بهداشت رو رعایت نکنن و همین باورعدم رعایت بهداشت باعث میشه من باکوچکترین میکروب معدم واکنش نشون بده)
استادجان خیلی بهبودهم ایجادکردم که قبلا واقعا همیشه احساس ناآرامی شدیدی درونم داشتم
ازجمله اینکه خداوند عدالت رو برای همه ی بندگانش رعایت کرده و هرکسی هرکجایی هست جای درستشه
اینکه دیگران رو خیلی کم قضاوت میکنم و خیلی راحت تر میبخشم،خیلی راحتتر میپذیرم که هرکسی باهر خصوصیتی ارزشمنده و هرکسی تواین جهان مادی اومده تاخودشو رشد بده
اینکه انتظار وتوقعاتم توهر زمینه ای از اطرافیانم بسیار کم شده
اینکه مسئولیت همه ی اتفاقات زندگیم رو خودم بدونم و دیگرانو مقصرنکنم
اینکه بیشتر شکرگزار نعمتهام شدم،قبلا اصلا نمیدونستم که شکرگزاری میتونه انقدر قدرتمند عمل کنه و همیشه بیشتر گلایه مند بودم ازهرموضوعی و به شدت برای کوچکترین حرفوتمسخری ازدیگران بهم میریختم و ازدست خدا گله مند میشدم که خدایاکجایی عدلت کجارفته
الان دیگه بیشتر به درونم مراجعه میکنم و هرکاری که انجام میدم بیشتر خودمو کنکاش میکنم که باچه باوری این کارو کردم.
البته کارهای نادرستم رو هم دیگه میدونم داره ازوه باورنادرستی آب میخوره
درواقع به یک خودباوریی رسیدم که میتونم به راحتی دلیل تمومه کارهامو بدونم
بی نهایت ازاستادعزیزم سپاسگزارم که بااین آگاهیها مارو به یک خودباوری رسونده
هنوزهم راه زیادی مونده که بیشتر ب اتاق تاریک درون مراجعه کنم و الماس گرانبهای وجودم رو نمایان کنم…
این بهبود مسیر ادامه دارد
درپناه ایزد منان خدایاروهدایتگر همه ی دوستان
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم سلام به مریم خانم عزیز و سلام به همه بچه های سایت
استاد من تا الان تا صفحه 30 کامنت همه بچه ها رو خوندم خیلی خوب بود
من قبل از آشنا شدن با قوانین انواع و اقسام اتفاقات نازیبا ، آدم هایی که رفتار و گفتار نامناسب داشتن ، …. و کلی اتفاقات نامناسب رخ میداد رو تجربه میکردم
اما
بعد از اشنا شدن با قوانین و بعد از ورودم به سایت شما و گوش دادن کلی از فایل های دانلودی و بعدش تهیه بعضی از دوره های شما و کار کردن روی خودم ، ورق برگشت
دیگه خبری از اون اتفاق ها و آدم های نامناسب و مریضی و…نیست
من بیشتر وقت ها در زمان مناسب در مکان مناسب هستم
اینقدر قشنگ هدایت میشم که خودم لذت میبرم
درخواست هایی که توی ستاره قطبی مینویسم اجابت شدنش از یکی دو هفته رسیده به یکی دو روز و گاها فقط چند ساعت
اصلا من یه آدم دیگه شدم وقتی به مریم قبلی فکر میکنم بعضی وقت ها باورم نمیشه من واقعا یه زمانی اون شکلی بودم!!!!!
هر چی فکر کردم ببینم چیا دارن تکرار میشن که خوب نیستن فقط یه چیز یادم اومد اینکه وقتی وارد جمعی میشم که توی اون جمع اکثر دختر ها ازدواج کردند حالم یه کم بد میشه، استرس میگرم مخصوصا اگر اون دختر خانم ها از من کوچکتر باشند دیگه بدتر
با خودم فکر میکنم الان بقیه در مورد من چی فکر میکنن : چرا مریم ازدواج نمیکنه_ نکنه خواستگار نداره
راستش بعضی وقت ها هم دیگران یه حرفایی رو با تیکه و طعنه میگن
من نتایج خیلی خیلی خوبی گرفتم و دارم میگرم
اما در مورد ازدواجم هنوز اتفاق نیفتاده
از وقتی این فایل رو گذاشتین روی سایت ، دارم با خودم فکر میکنم خب من چه باور محدود کننده توی ذهنم دارم که نمیتونم ازدواج کنم؟!
چیزی که تا الان بهش رسیدم فک میکنم این باشه که من یه جورایی دوس دارم قربانی باشم
یعنی دیگران هی من رو قضاوت کنند که چرا مریم ازدواج نمیکنه نکنه اصلا براش خواستگار نمیاد و فلان بعد من با یک مرد فوق العاده ازدواج کنم و بهشون در عمل نشون بدم دیدید من چقدر لایقم و چقدر خواستگار خوبی داشتم
این مورد من توی عید بهش رسیدم و تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم اما اینکه باز هم الان دارم همین مشکل رو مطرح میکنم یعنی به اندازه کافی روی خودم کار نکردم که هنوزم این باور محدود کننده ،احساس قربانی شدن هی تو ذهنم به عنوان جواب سوال میاد
البته راستش زیاد مطمئن نیستم که این باشه
همین الان روی دکمه نشانه من زدم و از خدا کمکم خواستم که خدایا همین حرف مردم و تایید شدن توسط اونها پاشنه آشیل منه
دوره قانون آفرینش بخش دوم اومد
من دوره قانون آفرینش رو ندارم اما متن زیر فایل خیلی جالب بود
توی اون متن در مورد احساس لیاقت و عزت نفس هم صحبت شده بود واینکه پیامبران از خدا درخواست های بزرگ داشتند و اجابت میشده فکر میکنم استاد توی اون دوره در مورد باورهای که پیامبرها داشتند صحبت کردند و جواب این سوال رو دادند که چرا به خواسته هامون نمیرسیم
فک میکنم این بحث لیاقت و اهمیت ندادن به حرف مردم و دنبال توجه و تایید دیگران و به به و چه چه شون نبودن میتونه کلید حل مسئله من باشه
خیلی دوس دارم بشینم روی این موضوع کارکنم و حتما انشاا… انجامش میدم
استاد عزیزم ازتون خیلی خیلی سپاس گزارم
مریم خانم عزیزم از شما هم خیلی خیلی سپاس گزارم من شما رو خیلی دوس دارم
سلام به استاد و همسر عزیزشون
خدارو شکر بعد مدت ها تونستم دست به کامنت بشم اونم برای اولین بار با لب تاپ جدیدم که پولشو باافکارم بدست اوردم و از این باب خیلی خوشحالم و لذت دوچندان میبرم.
پاسخ من به سوال استاد اینه که.
اول خواستم از نکات مثبتی که باعث میشه من حالم بسیار خوب بشه بگم
من زمانی که به پیشرفت هام نکاه میکنم بسیار خوشحال میشوم.
من زمانیکه افکاری که ساختم رو در زندگیم میبینم باز خووردشو بسیار لذت میبرم و به خودم میگم که دیدی شد.
من زمانی که به خواسته هایی که نوشتم میرسم بسیار حالم خوب میشه.
من زمانی که کار جدیدی انجام میدم خیلی خوشحال میشم .
من زمانی که به نا شناخته هامیزنم و از پس نجواهای ذهنم بر میام بسیار لذت میبرم.
من زمانی که تجسم میکنم واقعا حالم خوب میشه ولی انیو بگم که تجسم برام خیلی راحت نیست ولی دوس دارم زمانی که به خواسته هامیرسم از طریق ذهنم.
من زمانیکه کسی از من تعریف میکنه بسیار لذت میبرم .
من زمانی که با همسرم از قانون صحبت میکنیم بسیار لذت میبریم اونم هر شب و خداروشکر که همسرم هم با من هم مسیر هست و واقعا این اتفاق باعث شد که خیلی در این مسیر به هم کمک کنیم یجورایی نشتی انرژی که بعضی از دوستان از این مورد رنج میبرند نداشته باشم.
من زمانی که از قانون درزندگیم استفاده میکنم بسیار لذت میبرم.
من زمانی که شرک رو از خودم دور میکنم بسیار حالم خوب میشه.
من زمانی که به هادی قبل و بعد هدایت شدن به این مسیر زیبا توجه میکنم ومتوجه تغییرات میشم خیلی خیلی خوشحال میشم و خدارو سپاس میگویم.
ودر مورد موارد منفی هم این که.
من در مواقعی که قضاوت میشم خیلی ناراحت میشوم خدارو شکر مدت هاست که با قانون بدون تغییر خداوند اشنا شدم دیگه برام اتفاق نیفتاده.
من وقتی کسی بهم دروغ میگه خیلی ناراحت میشم.
من از اینکه پشتم صحبت بشه خیلی ناراحت میشم .
من از اینکه بهم پند واندرز داده بشه یا نصیحت اذیت میشم.
من از اینکه بد قولی بشه بهم خیلی از کوره در میرم
من زمانی که به خواسته هایی که میخام نمیرسم خیلی حالم بد میشه
از اینکه درامدم به حالت یو یو در میاد خیلی اذیت میشم
خبلی موارد هست که الان به یادم نمیاد ولی میدونم که بسیاره
خیلی سپاس گذار خدایه خوبم هستم که شما شدی دستی از سوی او برای من برای هدایت من برای تغییر دنیا و اخرتم .
بنام خدای هدایتگرم به خواسته هایم به زیبایی واسانی و عزت
.
درابتدا خداروشکر میکنم دراین خانواده عالی زندگی میکنم
خداروشکر میکنم هرروز اگاهی های بسیار مناسب حال و روزم به سوی من میفرسته
خداروشکر میکنم که اساتید بسیار اگاه به قوانین الهی دارم
خداروشکر میکنم هدایتهای الهی رو دنبال میکنم
خداروشکر میکنم تلاش دارم شاگرد خوبی برای کسب آگاهی ها باشم
خداروشکر میکنم هرروز با حمایتی که ازمن داره من رو برای کسب آگاهی وارد این جا میکنه
خداروشکر میکنم دراین شش ماه تحولات بزرگی و مثبتی درزندگیم شاهد بودم
خداروشکر میکنم که دیدگاه دوستان هم برایم پراز هدایت الله بوده
خداروشکر میکنم روزگاری زندگی میکنم که اینچنین آگاهی های نابی به وجودم تزریق میشه
.
خداروشکر و سپاسگزارم
.
من در این شش ماه الگوهای تکراری سلامتی رو تجربه کردم چون باور بسیار قوی دارم که خداوند تک تک سلولهای من رو سالم خلق کرده و سلامتی طبیعیترین حالت بدن من هست. خداروشکر
.
با باور خداوند منبع رزق و روزی من است و از منابع الهی برایم نعمت میفرسته الگوی روان شدن چرخهای زندگیم رو در جنبه مالی و امدن نعمتهااا از هر سمت و سویی دارم. خداروشکر
.
با باور اینکه همانطور که خداوند برای هم صنفهای من مشتری شده برای من هم مشتری های الهی و باکیفیت میشود، تجربه مشتری های جدید و باکیفیت دارم. خداروشکر
.
اما درمورد الگوی تکراری نامناسب
الگویی دارم که تقریبا تمام خانواده ام دارند و ان هم این است که هر چند وقت یکبار سری به گذشته خودمان میزنیم و بابت برخی موارد خودمان را سرزنش میکنیم.
الانکه دارم مینویسم خنده ام هم گرفته اخه اینقدر خنده دار این اتفاق میافته که وسط سرک کشیدنم به گذشته یهووو یقه خودم رو میگیرم میگم بازم گولِ این شیطون درون رو خوردی.بعد دیگه شروع میکنم باش صحبت کردن میگم ببین من الان درحال رشدم درحال وسیع شدن هستم میدونم هرازگاهی میای که مثلا من رو گیر بندازی اما فک کردی، هربار که تو پیدات میشه من ی باور مخرب خودم رو پیدا میکنم
بش میگم اگه من رو ببری گذشته میفهمم باید روی اشتی با گذشته ام کار کنم و بپذیرم که انچه گذشته مسیری بوده که من باید میومدم تا رشد کنم
اگه من رو ببری اینده میفهمم که باید روی ایمان و اعتمادم بیشتر کار کنم
اگه میبری به مقایسه میفهمم که باید روی فراوانی جهان کار کنم
پس تو تا الان به من سود رسوندی نه ضرر.
ومن اینطوری الگوهای تکرارشونده منفی و مخرب رو یکی پس از دیگری پیدا کردم
هرجا ترسی،نگرانی،غمی بود الگوهای نامناسب پیدا شدن
و درنتیجه این مسیر برای من مسیری شده که هربار باحل یک معما به مرحله بعدش میرم و میفهمم که داره عوض میشه،خیلی چیزا داره عوض میشه
خدایاشکرت
.
سلام خدمت دوستان عزیزم و درود بر استاد عباس منش و خانم شایسته مهربان
جواب به این فایل
چیزهایی که احساسات من را برانگیخته میکند
قرارگرفتن در جاهای شلوغ و صدای بوق ماشین ها ،صحبت کردن افراد با صدای بلند ، به شدت احساس من رو برانگیخته میکند
کلا با سر و صدا مشکل دارم که ریشه این شرایط هم برمیگرده به درگیری با همسایه سر این سر و صدا و واکنش من و همسرم و… که از اون زمان تا زمانی که به حالت روحی مساعد برگردیم یکسال طول کشید
شاید در قبل هم در جاهای مختلف این را تجربه کردم با پدرم برادرم زیاد درگیر بودم سر سروصدا کردن های زیاد
جالبه برای یه سری از افراد جاهای شلوغ تفریحه
اما مسئله من حل نشد
اون موضوع به شیوه های مختلف تکرار شونده است
باعث ترس بیشتر و دوری از جمع های شلوغ میشود
حتی در محیط کارم دوست ندارم کسی باشد و همکاری داشته باشم
من سعی کردم خودم را خوب بشناسم چون میدونم تا زمانی که باورهای من تغییر نکند صدای بهشت هم برایم آزار دهنده است
فکر اشتباه من و اکثر افراد اینه که با تغییر شرایط اوضاع درست میشود یا با دوری از آدمها همه چیز تغییر میکند این کاملا اشتباهه و به انزوا و تنهایی میبرد و گوشه گیر میشی
موضوع بعدی
️شرایط کمبود و اوضاع بدهکاری که نتیجه باور کمبود در من است
موضوع تکرار شونده بعدی اینه که هر چند وقت یکبار اوضاع خوب میشه در حدی که هدفگذاری میکنم اعتماد به نفسم میره بالا خوشحال و شاد هستیم
بدهی ندارم برنامه ریزی مالی میکنم اصلا یه جوری میشه هر چیزی بخوام تهیه میکنم یا در روابط کاری هر قیمتی بگم مشتری قبول میکنه تازه از چند ماه قبل هزینه پرداخت میکنه و…
و بعد از چند وقت یه جوری میشه اوضاع که انگار هیچ کس تو دنیا نیست نه پیام دارم نه تماس حتی هزینه های اولیه رو نمیتونم پرداخت کنم بدهکار میشم مجبور میشم پول قرض کنم از همسرم
یعنی اینکه میگن نشانه واضح میشه اینه!!
اصلاً باورنکردنیه
به همه چیز شک میکنم
و ناراحتی بیشتر اتفاقات بدتر رو رقم میزنه
من به خودم قول دادم و در تلاشم این باورها رو پیدا کنم و حلش کنم
اینجوری نمیشه که خودش حل بشه میخواست حل بشه تا الان شده بود
میدونم که دوستانی هستند شرایط مشابه رو تجربه کردند و این موضوعات رو حل کردند
به امید درک آگاهی های بیشتر
همیشه استاد عباس منش تو شکرگزاری های من هست به خودم میگم ببین شاهین یه نفر که از اون شرایط به جایگاهی رسیده که، تو و هزاران نفر دیگه براش آرزوی خیر و برکت میکنید پس این امکان وجود داره انسان به درجه الهی برسه و مثال استاد عباس تو دعاهای روزانه باشد
و من سپاسگزارم که باعشق من به این مسیر ادامه میدهم
سلام
امیدوارم عالی باشید.
استاد دوست داشتنی از زمانی که کلا استایلتون عوض شده خیلی کلامتون قاطع تر شده و بسیار تاثیر گذارتر.
درباره این سوال امروز کد نوشتم که می خوام ترمز های مخفی عمق درونم را بکشم بیرون و وقتی دفترم را برداشتم که شروع کنم به جواب یه سری سوالات دیگه در تمرین قوانین جلسه 3. یهویی ذهنم من را برد به جواب این فایلی که روز قبل دیده بودم
انگار دیروز که دیدم نیاز بود که فکر کنم و امروز جوابا اومد بالا :
یه حجم یهویی و سریع از این جملات و وقایع و مثالایی که برام توی زندگی قبلیم پیش اومده بود و هیچ وقت ندیده بودمشون امروز برام شفاف شد:
1- من متوجه شدم که به کلمه (( چشم )) بسیار حساس هستم .
حالا جریانش چیه -وقتی مثلا از کسی کاری می خوام که انجام بده و یا درخواستی میکنم طرف جواب میده :چشم
درون من یه احساس بدی پیدا می کنه مخصوصا اگه طرف مقامش و یا سنش از من بالاتر باشه ولی پایین تر هم باشه احساسم به جوابش خوب نیست که توضیح میدم چون کلی لایه روبی کردم امروز.
وقتی سنش یا مقامش بالاتر باشه و به درخواستم بگه (چشم) : از کاور بیرون ذهنم میگه چرا خودش را بی ارزش کرده چرا خودش را کوچیک می کنه و یه نگاه دیگه هم میگه من چقدر کاریزما دارم و خفن هستم که طرف مطیع دستور منه.و حس اینکه طرف بی اعتماد به نفس به من میده ولی حالا اصل درونی من چیه که این احساس را پیدا می کنم :
اینکه من ارزش این را ندارم که کسی درخواستم را با فروتنی قبول کنه و احساس درونی من میگه من تحکمی حرفم را زدم و احساس گناه که طرف را مجبور کردم به قبول این کار انگار انرژی این کلمه به من حال خوب نمیده و اگه به جای چشم از کلمه مترادفش استفاده کنه اصلا مشکلی ندارم ولی بار معنایی این کلمه برای من سنگینه .
و من خودم تا الان به هیچ کسی این کلمه را نگفتم درونم باهاش جور نمیشه احساس حقیر شدن و ضعیف بودن و اجبار بهم میده . تا امروز انقدر برام پر رنگ نبود ولی راه حلی که براش پیدا کردم دیدم واقعا نیازی نداره هی بخوام خودم را قانع کنم که این کلمه احترام آمیزه وقتی به من حس خوبی نمیده نه از سمتی که می شنوم و نه وقتی خودم بگم پس کلمات جایگزین را میزارم که بگم: اوکی حتما انجامش میدم .اوکی هماهنگ می کنم یا پیگیری می کنم . اینها احساس مفید بودن را به من میده نه اجبار. وقتی هم که از کسی بشنومش به خودم میگم
سعی میکنم روش تمرکز نکنم و فکرم را درگیرش نکنم.
2- متوجه شدم من با عذر خواهی کردن مشکل دارم و حتی وقتی کسی که مقصر هست هم به محض عذر خواهی کردن یعنی گفتن کلمه ببخشید باز حال من بد میشه و احساس اینکه چرا برای هر مسیله ای باید عذرخواهی کرد.
در کل متوجه شدم که روی چندین کلمه که بار معنایی بی ارزشی توشونه درون من مقاومت داره و من دارم بسیار کار می کنم روشون و در کنارش جملات مشابه را می زارم.
مثلا این جملات توی دایره لغات من هیچ وقت نبودن:
چشم – ببخشید -ناقابله-قربونتون برم – مزاحمتون شدم- و جایگزینهاش شدن اینها که آگاهانه می گم:
ببخشید: عذرخواهی میکنم – ناقابله : مبارکتون باشه. قربونتون برم : عزیزید .
مزاحمتون شدم: ممنون که وقتتون را گرفتم.یا می تونم وقتتون را بگیرم.
3- یه مورد دیگه
اینکه وقتی لطفی می کنم انتظار تشکر در من بولد نمیشه و در حد یه تشکر معمولی باشه اوکیه ولی وقتی که طرف نه تنها تشکر نکرد یهو بیاد از بین اون همه لطف یه نقطه ضعف یا ایراد و با تیکه و کنایه بهم بگه
وا مصیبتهاااا آتیش می گیرم و بسیار عصبانی میشم که اون هممممه لطف را ندیده اومده داره غر هم میزنه.
اینها همه مواردی بودن که توی چندین سال گذشته قبل از تغیر خودم پیدا کردمشون ولی الان خیلی آرومم و درونم اصلا متشنج نمیشه و رهاستو تقریبا فهمیدم ریشه در کجای مسیر من دارن و برچسب روی دیگران نمی زنم و خودم را پاکسازی می کنم بر ایای قوانین جهان.
همه موارد برای احساس بی ارزشی و نالایقی و دیده نشدن ها و نامریی بودن هاست
که ریشه دارن و باید مدام کار بشه.
ممنون از شما
شاد باشید
درود به همه ی شما خوبان.
استاد میخوام خیلی صادقانه به این سوال جواب بدم
اولش مقاومت داشتم برای نوشتن کامنت ولی وقتی چند تا از کامنت های بچه ها رو خوندم که خیلی راحت و بدون سانسور کردن خودشون جواب هارو نوشته بودن بدون ترس از قضاوت شدن منم شروع کردم به نوشتن و همینجور نان استاپ نوشتم….
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
– وقتی کسی پشت سرم حرف ناخوب و ناجالبی میزد بسیار ناراحت میشدم.
– وقتی سر کلاس هام مورد انتقاد یا کنترل دیگران بودم مضطرب میشدم
ـ از بی توجهی بی احترامی و یا فهاشی و کتک نسبت بهم ،از اینکه بی اهمیت باشن بهم بسیار ناراحت و غمگین می شوم.
-از بیکاری و باشگاه نرفتن نگران میشم.
ـ خجالت میکشم اگه پدر و مادر ظاهر یا پوششی یا حرفی در جمعی بزنن که ضایع باشه.
– جر و بحث یا عدم تفاهم با اعضای خانواده ام
بسیار غمگینم میکنه.
– از اینکه دوستام یا خواهرام پیشرفت مالی ظاهری و… داشته باشن و من حس کنم به نوعی از اونها
عقب مانده ام به شدت استرس میگیرم و دپ میشم
از اینکه پارتنرم با دخترای دیگه در فضای مجازی و یا واقعی به هر نحوی ارتباط داشته باشه
بسیار حسود بسیار شکاک بسیار کنترل گر بسیار عصبی بسیار ترسو و بسیار خود خور و جر و بحثی و دعوایی غر و گیری می شدم.
از اینکه وارد جمعی بشم یا خیلی به چشم بیام یا اصلا به چشم نیام غمگین و مضطرب میشم.
از تمام حیوانات و جانوران به شدت می ترسم.
و اگر جایی یا خونه ای پت خونگی داشته باشن نمیرم و بالاترین شدت ترس و اضطرابی رو میگیرم.
از تاریکی تنهایی در شب در خونه باغ خیابان و.…
میترسم.
از بی پولی مضطرب میشم.
از اینکه عزیزانم به همدیگه محبت کنن و برای هم ارزش قائل باشن یا بدون من بیرون برن حسادت و نگرانی سراغم میومد و احساس بی ارزشی میکنم.
از اینکه 35 سالم شده و ازدواج نکردم کسب و کار خودم و پس انداز و پول کافی ندارم بسیار ناراحتم و حتی گاهی فک میکنم دوست داشتنی نیستم
و از بقیه جا موندم و میترسم.
اگه تیپ و ظاهرم آراسته نباشه دپ میشم.
ترس از رقصیدن و صحبت در جمع و بلاگری و فعالیت روزانه در اینستاگرام دارم.
از فوت پدر و مادر و عزیزانم میترسم. گاهی تصور میکنم که اگه بمیرن چی میشه به قدری که یکی دوبار گریه کردم.
بعد تصور میکنم اگه من بمیرم اونا چکار میکنن کی از فوت من واقعا ناراحت میشه….
البته از وقتی با استاد آشنا شدم در این موارد بهتر از قبل شدم اما صادقانه بگم هنوز جای کار داره
سلام ب استادعزیزم
خانم شایسته و همه ی دوستان خوبم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ، شدیدترین احساسات رو درشما برانگیخته میکند ؟
1. وقتی همسرم ب من بی توجهی میکنه یا منو ناتوان میبینه کارهایی ک برای من خیلی راحته اون فک میکنه من نمیتونم یا بلد نیستم خیلی عصبی میشم
یا مثلا روز تولدم رو یادش میره و من خیلی عصبی میشم برام کادو نگیره کیک نگیره سعی نکنه روز تولدم ب من خوشبگذره یا برای من وقت نزاره و توجه نکنه گریه ام درمیاد و عصبی میشم .
(چون خودم رو مسئول نمیدونم و فک میکنم شوهرم مسئوله کاری بکنه ک من خوشحال بشم و بهم خوشبگذره )
(اگر من باور داشته باشم ک خودم مسئولم ناراحتم نمیشم از رفتار شوهرم توقع هم ندارم ازش پس ایراد از منه از شوهرم نیست )
یا مثلا از دستپختم تعریف نکنه و ایراد بگیره عصبی میشم
غذاهایی ک من درست میکنم یذره میخوره میگه مرسی و تمام ولی همون غذا رو دیگران ک درست کنن کلی تعریف میکنه کلی با لذت تا اخر میخوره کلی هم تشکر میکنه و من خیلی حرص میخورم احساس میکنم شوهرم فقط میخواد از دستپخت من ایراد بگیره
و این نشون میده ک من ب شدت نیازمند توجه و تایید گرفتن همسرم هستم پاشنه آشیله من همینه واقعا برام خیلی مهمه ک شوهرم بهم توجه کنه بهم محبت کنه ازم تعریف کنه اونموقع خودم رو با ارزش میدونم و اگر اون اینکارارو نکنه احساس میکنم برای شوهرم مهم نیستم و کلا ادم بی ارزشی هستم و گریه میکنم .
2 . هرکس ک از من انتقاد کنه یا بهم بگن ک تو بلد نیستی بشدت عصبی میشم شایداون چیز رو واقعا بلدنباشم ولی اگر دیگران بهم بگن خیلی عصبی میشم
3 . مادرشوهرم همیشه سعی داره منو تحقیر کنه برای من ارزش قائل نمیشه ارزش من رو میاره پایین
و من ب شدت از حرفا و رفتارش عصبی میشم و این بخاطر باورهای محدود کننده ی خودم هست حالا من باید اون باورهای محدود کننده رو پیدا کنم ،
خب من این برداشت هارو از حرفا و رفتار مادرشوهرم میکنم پس حتما من تو ذهن خودم برای خودم ارزش قائل نمیشم اره من وقتی میخوام غذا درست کنم باخودم میگم خوب نمیشه حتی اگ من عالی هم درست کنم باز شوهرم یه ایرادی میگیره چون اون منو قبول نداره اره
من خودم رو باور ندارم خودم رو قبول ندارم خودم رو بی ارزش میدونم ک دیگران هم بامن همین رفتارو دارن
یا اینکه من باخودم میگم چون من بچه روستا هستم و درس نخوندم فک میکنن چیزی بلدنیستم و خیلی برام ارزش قائل نمیشه مادرشوهرم چون بچهای اون تو شهربزرگ شدن درس خوندن باسوادو باکلاسن منو تحقیرمیکنه ارزشم رو میاره پایین
4 . وقتی برای کسی کاری انجام میدم و ازم تشکر نکنن خیلی عصبی میشم و میگم لیاقتشو نداشت ک کمکش کنم دیگ هیچ کمکی بهش نمیکنم اون ندیده من بهش لطف کردم فک کرده وظیفمه
نمیدونم چه باوری دارم برای این الگو ولی دارم فکرمیکنم انشاالله خدا هدایتم کنه پیداش کنم این باورمحدود کننده رو چون خیلی آزارم میده خیلی عصبی میشم
یا مثلا درجمعی نشستیم بعد یهو فقط ب من میگن اینکارو بکن یا اون کارو بکن حالا یا پزیرایی کن یا غذا درست کن یا فلان من بشدت عصبی میشم
باخودم میگم چرا ارزش من رو میارن پایین مگه من خدمتکارم ک بقیه بشینن من پاشم کار کنم
خیلی زیاد عصبی میشم
خدایا چه باوری باعث میشه اینطوری بشم ؟
شاید احساس خودارزشمندی ندارم
و بازم خودم برای خودم ارزش و احترام قائل نیستم از درون ک دیگران هم بامن اینطور برخورد میکنن
و اینکه من خودم رو لایق احترام نمیدونم مثلا وقتی میریم مهمونی من همش باخودم میگم خیلی زشته من الان نشستم و نمیرم کمک کنم
اره من اگ خودم رو لایق احترام بدونم باور لیاقت و ارزشمندی داشته باشم صاحب خونه هم کلی بهم احترام میزاره هم نمیزاره ک من کار کنم تو خونش همینطور ک من نمیازم کسی تو خونم کارکنه
مثلا وقتی برام مهمون میاد کلی زحمت میکشم و میگم وظیفم بوده ومن باید ب مهمونم احترام بزارم ولی وقتی جایی میریم باز میگم ک نه باید پاشم کمک کنم این وظیفمه زشته من بشینم پس چطور وقتی اونا میان خونه من میشینن من ازشون پذیرایی میکنم ؟
واقعا من خودم رو لایق نمیدونم ک همچین افکاری دارم ک باعث میشه دیگران از من خیلی توقع داشته باشن .
. باورهای محدودکننده ای ک الان پیداشون کردم
و باید روشون کارکنم و باورهای قدرتمندکننده و درست بسازم .
1. باور احساس لیاقت
2 . باور خودارزشمندی
خدایا هدایتم کن خدایا منو یاری کن تا بتونم باورهای محدودم رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم خدایا منو یاری کن تا شخصیت ام رو تغییر بدم باخودم و دیگران درصلح باشم و بتونم کنترل ذهن داشته باشم. سپاسگزارم ازت .
یک الگویه تکرار شونده هم الان یادم اومد ک هرچندوقت یکبار مریض میشم درگیربیماری میشم و کلی اذیت میشم و هزینه هم میزاره برام .
و در شغلم هم خیلی وقتا شروع میکنم بکار بعدیهو همه چیز خراب میشه مشتری برام نمیاد و بی پول میشم
این الگوها خیلی برام تکرار میشه یه مدت کوتاه کارم خوبه چندتا مشتری میادیذره فروشم خوب میشه باز قطع میشه مشتری نمیاد درامدم صفرمیشه این هرچندماه داره پشت سرهم تکرار میشه .
پس باورهام درمورد ثروت و سلامتی هم خیلی مشکل داره و محدودن ک این دوتا الگو خیلی دارن برام تکرار میشن
من دوسدارم ادم آروم تری باشم زود عصبی نشم
حرف مردم برام مهم نباشه همه برام ارزش قائل بشن و بهم احترام بزارن .از شغل و هنری ک دارم و خیلی هم دوسش دارم راحت پول بسازم پرمشتری باشم و سالم و سلامت هم باشم
چون الان ادمی هستم ک خیلی زود از کوره درمیرم و پرخاشگری میکنم جواب همه رو میدم خیلی بهتراز قبلم شدم ولی میخوام ک خیلی بهتربشم صبورتربشم زودعصبی نشم
همه اینا وقتی اتفاق میوفته ک از درون احساس ارزشمندی و احساس لیاقت درخودم ایجاد کنم و خودم و توانایی هام رو باورداشته باشم
.
استادعزیزم ازتون سپاسگزارم برای این تمرینات عالی ک طرح میکنید تا ما ب خودشناسی برسیم
من باتمام وجودم میخوام ک تغییرکنم