پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 29 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    264MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    13MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2001 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام‌و درود به استادان عشق و همه ی دوستان عزیزم

    چندین کامنت درمورد الگوهای تکراشونده ای نوشتم که کاملا درجهت منفی احساسات منو برانگیخته میکرد

    اما چیزی که بعد از عضویت تواین سایت الهی تونستم به عنوان یک الگوی تکرارشونده ی مثبت درنظر بگیرم اینه که

    من قبلا به شدت از تاریکی میترسیدم جوریکه اگه نصف شب تشنم میشد و میخواستم تا توی آشپزخونه برم مو به تنم سیخ میشد و انگار احساس میکردم کسی داره پشت سرم دنبالم میکنه،الان دیگه اونقدر تونستم به ترسهام غلبه کنم که حتی شده خیلی وقتها بادختر پنج سالم تنها شبها تو خیابون قدم میزنیم و یا ازخونه ی کسی پیاده میایم خونه بدون اینکه همسرم دنبالمون باشه و وقتی برای کسی میگم که فلان شب فلان وقت تنهابادختر توخیابون قدم میزدیم کلی ازم انتقادمیکنن که چطور از شبگردای محل نمیترسید،نمیدونم اگه اذیتتون کردن چی و و کلی دلیلای بیجا ک من واقعا هرچی بخوام براشون توضیح بدم توی کتشون نمیره که آقا من وقتی تومدار درستی باشم آزاره کسی هم به من نمیرسه

    دو اینکه وقتی نماز نمیخوندم احساس حقارت وگناه به درگاه الهی داشتم و همیشه ازسر وظیفه عبادت میکردم نه از سر عشق،الان مدتهاست که به هر روشی دوست دارم باخدای خودم عبادت میکنم وباعشق ازش هدایت میخوام حتی شده گاهی وقتا اونقدر غرق ظرافت یک گل میشم که ناخودآگاه بغض گلومو میگیره واشک میریزم و میگم چقدر خدا توی خلقتش ازیک نقاش زبر دست هم باظرافت تر کارمیکنه

    قبلا انگار بینای کور بودم،وهیچوقت به رنگ طلوعو غروب خورشید هیچ توجهی نداشتم،قبلا به ظرافت خلق یک گل یایک گلبرگ هیچ توجهی نداشتم

    الان ساعتها به راه رفتن یک مورچه هم نگاه میکنم و از خلقت الهی در عجب میمونم که چطور یک مورچه به این کوچکی میتونه بوی یک چیزه چربو احساس کنه و تازه کلی مورچه ی دیگه هم خبرکنه و و کلی ازین موارد که واقعا اشکها ریختم تواین دوسال از عجایب خلایق الهی

    سه اینکه همیشه جهان رو یک جهان بی عدالت میدونستم وبه شدت ازین بی عدالتی رنج میبردم و همیشه منتظر ظهور یک مُنجیی بودم که بیاد عدالت رو برقرار کنه،درواقع هروز باخدای خودم جنگ داشتم و میگفتم خداجونم خیلی انگار حال میکنی بنده هات ظلم بکشن دستتو گذاشتی زیره چونت و قراره یکی از بنده هاتو هروقت دلت خواست بیاری برامون عدالتو بپا کنه،پس قدرت خودتو میخوای برا کِی!

    الان دیگه باگوشتو پوستو استخونم باوردارم که خدای من خدای باعدالت صد درصده و من هرکجایی که هستم جای درستم همینه بخاطر اعمالوباورای خودم همین جایی که هستم باید باشم

    چهاراینکه شبها باارامش بهتری سرمو روی بالش میذارم و اون نجواهای ذهنی که همیش میخواست دیگرانو مقصر بدونه و منو مظلوم جلوه بده یا منو بی گناه جلوه بده تاحدود بسیار زیادی ازبین رفتن و بیشتر دارم ریشه ی درختای هرزه زندگیمو از درون خودم بیرون میکشم تا از درون دیگران

    پنج اینکه هشتاد درصد مواقع جوری بادیگران رفتارمیکنم که دوست دارم دیگران بامن رفتار کنن و اتفاقی که برام میوفته اینه که دربیشتر مواقع چنان به من دیگران احترام میذارن که کاملا میفهمم دلیلش خودمم که بااحترام بادیگران رفتارمیکنم و برای وجوشون چه خوب و چه بد سعی میکنم ارزش قائل باشم

    پنج اینکه همیشه یخچالمون پره از خوردنیهای مفید و واقعا قبل از آشنایی من بااین آگاهیها واقعا هرموقه میرفتم در یخچالمون رو باز میکردم ازبس که چیزی داخلش نبود فقط نگاش میکردمو حسرت یه میوه ی درست حسابی توی اون داشتم

    الان خداروشکر اونقدر وسیله توی یخچالمون هست که گاهی اوقات به فکر خریدن یک یخچال دیگه هستیم

    شش اینکه قبل از این دوسه سال آشناییم بااین سایت باورکنید استاد آرزوی هزارتا تک تومنی توی کیف پولمو داشتم،الان خدارو شکر حساب بانکیم بالای پونزده ملیونه غیرازینکه پول خوراکوپوشاکم رو هم همسرم براحتی تأمین میکنه و غیراز طلاهایی که همسرم برام میخره

    والان این مقدار حساب بانکی برام یچیزه بدیهی شده و قصد بیشتر کردن اون رو هم دارم،و میبینم که خیلی از خانمهای فامیلمون چقدر حرص میزنن که همسرشون یک ملیون اضافه تر بهشون بدن،درصورتیکه پول ساختن برای من دیگه شده یکی از وظیفه ی الهی انسانی من

    هفت اینکه خیلی راحت برای خودم لباس میخرم،خیلی راحت لباسای گرون قیمتی ازدیگران دریافت میکنم که طرف رفته پول داده پارچه خریده دوخته ازش تنگ بوده و اون لباس گرون قیمت رو بدون اینکه یه هزاری ازمن پول بخواد تازه و نو بهم هدیه میده،خیلی ازین موارد برام تکرارشده که هدیه های بی دلیلی دریافت کردم چه از طرف همسرم و چه اطرافیان

    هشت اینکه وقتی وسیله ای توی خونمون خراب میشه خیلی آرومم و میگم درست شد که بهتر نشدم فدای سرمون یه بهترشو میخریم،قبلا اگه چیزی خراب میشد میگفتم حالا کو پول که بازم بخریم،فلان وسیله قدیمی بود الان دیگه باید بریم قلابیشو بخریم،کجا دیگه میشه بااین قیمت وسیله ی خوب خرید

    اما الان واکنشم نسبت به خرابی هرچیزی خیلی بهترشده،نمیگم خوبه خوب شدم ولی خیلی آروم ترم واقعا

    نُه اینکه اگه فرزندم قبلا جلوی کسی بهانه جویی میکرد چنان واکنش بدی نشون میدادم که واقعا همه منو به یک آدم زودجوش میشناختن،اما الان میبینم که مدتهاست اصلا هیچ‌واکنشی به رفتارای ناجالب فرزندم جلوی کسی نشون نمیدم،خودم متوجه این موضوع نبودم تااینکه یکروز یک نفربهم گفت عاشق این صبوریتم که هیچی به بچت نمیگی و میذاری که گریه کنه و هر بهونه ای که میخواد بیاره بعدشم خودش ساکت میشه وو میره بازیشومیکنه

    واقعا خیلی ریلکس شدم دربرابر اینجور رفتارای فرزندم

    دَه اینکه قبلا به شدت چشمو ابرومو جوری طبیعی آرایش میکردم که طرف بگه ببین چقدر این آرایشش ملایم و زیباست،الان میبینم که مدتهاست نه آرایشی به چشمو ابروم میزنم نه نگران خرید وسایل آرایشی هستم،اصلا به کسی میگم من سه ساله کرم پودر نخریدم فکرمیکنه دارم دروغ میگم،انقدر که مهم میدونن کرم سفید کننده رو توی زندگیشون

    یازده اینکه قبلا وقتی مهمون دعوت میکردم بیشتر وقتمو توی آشپزخونه صرف میکردم یعنی فقط کارم پختنو پذیرایی از مهمون بود

    الان مدتهاست که دیگه باکمترین پذیرایی وبیشترین وقت درکناره مهمون بیشترین لذت رو هم میبریم

    قبلا وقتی خونه ی مادرشوهرم دعوت میشدم خیلی زود غذامومیخوردم وعجله میکردم که کلی ظرف تااخره وقت بشورم بعدش خسته ووکوفته میرفتم خونه،الان مدتهاست که وقتی دسته جمعی هستیم تقسیمِ کارمیکنیم و بدون هیچ خستگیی به خونمون برمیگردم،درواقع این نظرِ تقسیمِ کاررو خودم دادم و دیگه مجبور نیستم همه ی کارهارو به دوش بگیرم

    قبلا فکرمیکردم حجاب فقط به چادر سیاه برسر کردنه الان مدتهاست ک چادرمو کنارگذاشتم و قضاوت کسی برام مهم نیست

    اون موقه که تازه چادرمو کنارگذاشتم با سرزنشای مادرم زیاد مواجه میشدم اما بعدن که خودم بااین موضوع راحتتر شدم دیگه مادرم هم بهم گیرنداده و الان مدتهاست که پوشش مورد نظر خودمو توی خیابون دارم

    قبلا نمیدونستم شکر گزاری دلیل رشد ظرف درونی انسان باشه،الان مدتهاست که دارم باشکر گزاری ظرف درونمو رشد میدم و کاملا شاهد اتفاقات خوب کلی زندگیم بخاطر شکرگزاریم هستم

    قبلا اگه خبرتصادف کسیو که واقعا هیچ نسبیتی بامن نداشت میشنیدم چنان اشک میریختم که فقط صدای هق هق گلوم بالا میومد

    الان مدتهاست که خبر فوت کسیو میشنوم میگم خوشبحالش که به لقای ابدی پیوست و پروردگارشو دربهترین جای دنیای ابدی ملاقات میکنه

    قبلا اگه کسی مریض میشد به شدت ناراحت میشدم و احساس میکردم حقش این بیماری نبود

    الان مدتهاست که میگم من نمیدونم حتما جای درستش همینه،حتماباکانون توجهش این شرایط رو خلق کرده

    قبلا از موفقیت دیگران حسرت میخورم،الان مدتهاست به جای تحقیرو حسرت چنان تحسین میکنم و آرزوی موفقیت بیشتری برای طرف میکنم که بخدا از ذوقم اشک توی چشمام جاری میشه

    قبلا زیاد‌ دوست داشتم توی جمعی برم که جَوه غیبت کردن زیاد باشه

    اما الان مدتهاست که حالم بدمیشه بخوام بدیه کسیو بگم،یعنی باید فکر کنم ببینم چه موقه من از کسی بد گفتم

    قبلا نیمه ی خالیه زندگیمو بُولد میکردم الان مدتهاست نیمه ی پر زندگیمو نگاه میکنم و همین باعث شده که اون نیمه ی خالی هم کم کم جاشو با بهترین اتفاقات پر کنه

    قبلا ازخوردن هیچ خوراکی لذت نمیبردم الان مدتهاست که یک خوراک ساده ی تخم مرغ برام از صدتا کباب چنجه لذتبخش تر شده

    قبلا دوست داشتم ترحم دیگرانو به خودم جلب کنم و همیشه ی خدا مریض بودمو اشک میریختم الان مدتهااااااست که حتی نمیخوام ترحم همسرم رو هم جلب کنم و اگه سردردی سراغم بیاد چنان بهش کم محلی میکنم که خودش مجبور میشه خوب بشه

    قبلا اگه همسرم سرمامیخورد وظیفه ی خودم میدونستم که براش آبمیوه و جوشوندنی اماده کنم،الان مدتهاااست که وقتی میخواد بهم بگه سرم درد میکنه چنان خودمو به اون راه میزنم که یجورایی بهش میفهمونم من آدمی نیستم در حقت دلسوزی کنم

    قبلا اگه فرزندم تب میکرد چنان اشک میریختم که تا صبح فقط بالای سرفرزندم میشستم و نوع نفس کشیدنش رو هم چک میکردم

    الان مدتهااست تا میخواد بگه مامان من سرماخوردم میگم برو تو یخچال یکم آبلیمو بخور خوب میشی و واقعا هم خوب میشه

    استاد واقعا حیف بود این بهبودا رو نگم،و یجورایی احساس میکردم حقمو ازین فایلهای که هزار روزه گوش میدم ادا نکردم

    واقعا بهبودم دوبرابره پاشنه های آشیلمه و میدونم که ان شالله اونها رو هم برطرف میکنم

    و یک جهشی عالی به سمت کمال خواهم برداشت ان شالله

    درپناه خدای پناه دهنده میسپارمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2461 روز

      سلام به دوست عزیزم واقعا از خوندن کامنتت که انقدر پر از بهبود و موفقیت بود لذت بردم چقدر عالی بود مخصوصا در خصوص بیماری فرزند و صبوری در برابر رفتارهای بچه ات من هم باید در این مورد بهبود پیدا کنم و در مقابل رفتاراش جلوی دیگران اینجوری باشم در مورد پذیرایی کردن هم که واقعا الگوبرداری خوبی از مریم شایسته کردی عزیزم

      خدایا شکرت که منو در مسیر خوندن این کامنت ها قرار دادی امیدوارم هر روز موفق تر باشی و حتما از موفقیت هات بازم برامون بنویس

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    حمید محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1471 روز

    درود بر شما استاد عزیز که انقدر سخاوتمندانه تلاش میکنید برای راهنمایی و‌رشد و پیشرفت ما

    و درود بر تمامی دوستانم که به دنبال این رشد‌و پیشرفت هستید

    خدارو شکر و به لطف استاد و دوره عذت نفس من کلی از ایراداتم رو یا حل کردم یا تونستم خیلی بهتر شدم

    مثلا الان حرف دیگران خیلی تاثیری توی تصمیم گیری من نداره ازشون مشاوره میگیرم ولی اخر نظره خودمو عملی میکنم یا غیبت دیگران و پشت سرم حرف بزنن اصلا ناراحت نمیشم

    یا از جایگاه افراد و شرایطی که دارند ناراحت نمیشم چون میدونم هرکی هرجایی که هست به انتخابه خودشه و من هرچقدر هم حرص بخورم و سعی کنم کمکش کنم جز اینکه از اصله اون تو زندگی خودم هم میاد هیچ سوده دیگه ای نداره و اونطرف اگه بخاد‌تغییر کنه خودش میاد‌و ازم راهنمایی میخاد

    و کلا هم ادمه خونسردی هستم خدارو شکر اصلا عصبانی نمیشم

    ولی خیلی موارد دیگه ای هم هست که باید رو خودم کار کنم

    مثلا توی روابط باید بهتر بشم و اعتماد به نفسم رو روی خودم بیشتر کنم برای ارتباط بر قرار کردن

    یا اینکه وقتی یکی میخاد کاری برام بکنه قبول کنم و بدونم اون دستی از دستان خداونده و سپاسگذاری کنم تا اینکه حسه شرمنده هارو بگیرم و دنبال یه راه برای جبران سریعش باشم

    و اینکه باید توی جمع صحبت کردن و مشارکت و محکم نظره خودم رو دادن کار کنم

    و یکی از خلع های ثروتی که دارم احساس ارزشمندیه و برای خودم چیزهایی که میخام رو خیلی سخت و با فکر کردن زیاد میخرم

    و علاقه زیادی به پول نگه داشتن(عدم باور به فراوانی) دارم

    ویا اینکه همیشه دست مشتری هام حساب دارم و باید بیفتم دنبال حسابام و به یاری الله هدایت میشم و این موارد رو هم بهبود میبخشم تا نعمت های بیشتری بهم برسه و لذت ببرم و کلی به پروردگارم نزدیکتر بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    هِلسین گفته:
    مدت عضویت: 1769 روز

    ‌‌ به نام خدایی که هست( هستی )

    سلام خدمت استاد عزیزم و بانو شایسته و تمام دوستان

    *چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ،شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته کرده؟

    _خیلی خوشحالم که در پاسخ به این سوال فوق العاده اولین کامنتم رو ثبت میکنم.

    _چند سالی میشه که درگیر این ماجرا هستم ولی ریشه ی اصلی اش را پیدا نکرده بودم.

    _شدیدترین حالت خشم زمانی درونم اتفاق می افتد که مهمان های ناخوانده از راه میرسن و مادرم با تمام وجودش بهشون خدمت میکنه ،از زمانی که به یاد دارم وضعیت خونه ی ما این جوری بوده،هر کسی هر زمان که بخواد ،بدون دعوت،حتی بدون تماس و هماهنگی میتونه خونه ی ما بیاد و هرچقدرم که بخواد بمونه،و مادرم تا حسابی بهشون خدمت نکنه ،اجازه ی مرخصی بهشون نمیده،خلاصه که همیشه خونه ی ما شلوغ بوده،با این که ما یک خانواده ی چهار نفره و خلوت هستیم .از وقتی که مادرم کمرش رو عمل کرد و دیدم چقدر سختی کشید برای اینکه دوباره بتونه راه بره، از حضور مهمان توی خونمون و خم و راست شدنهای مامانم ناراحت میشدم (هر چند که دلیل حضورشون علاقه ی زیاد به مادر هست،طبق گفتهاشون،ولی من اصلا این دوست داشتن رو درک نمیکردم)

    طی این چند سال واقعا این ماجرا خشم من رو برانگیخته میکرد و چون میخواستم همه ی کارهارو خودم بکنم که مامان اذیت نشه ،هم خسته میشدم ،هم کلافه و خودخوری شروع میشد و یک جنگی توی ذهنم راه می افتاد.

    گاهی متوجه میشدم که دندانهایم را دارم روی هم فشار میدم از شدت خشم .

    _کم کم بحث و جدل کردن با مادر شروع شد،که چرا نمیرن مهمانها؟چرا اصلا میان؟

    بعد که دیدم بحث با مامان بی فایده است،بی احترامی کردن به مهمانها و برخورد بد کردن با اونا رو شروع کردم ،که نتیجش بحث مامانی با من و احساس گناه و پشیمانی بود.

    تا زمانی که با قانون آشنا شدم

    یک روز به خودم اومدم و دیدم دیگه دنبال مامان نمیدوم که هر چیزی برمیداره رو از دستش بگیرم و کلی بهش غر بزنم که چرا به فکر خودت نیستی؟چرا داری خودت رو نابود میکنی؟چرا وسیله ی سنگین یا سبک بلند کردی؟چرا استراحت نمیکنی؟

    دیگه کاری به مامان نداشتم ،دیگه خودم رو مسئول سلامتی مامان نمیدونستم.

    چون یادگرفتم که من از تغییر دیگران ناتوانم،من مسئول خوشبخت کردن دیگران نیسم،من نمیتونم به زور کسی رو خوشبخت کنم و باید اجازه بدم هر کسی مسیر خودش رو طی کنه ،و اصلا کی گفته چیزی که من فکر میکنم ،درسته و به صلاح بقیه هست،خدارو شکر بابت این آگاهیها.

    _ طی این 2 سال خیلی آرام تر شدم ،طی یک مسیر تکاملی و عالی.و هر زمان که تونستم ذهنم رو کنترل کنم(درواقع اجازه ندادم که ذهنم من رو کنترل کنه )شرایط بر وفق مراد شد و هر زمان که تمرکز کردم روی ناخواستم >>>بیشتر خودش رو به من نشون داد.

    _من با تمام وجودم مطمئن هستم که من خالق شرایط خودم هستم و مسئولیت تک تک اتفاقات بر عهده ی خودم هست،پس شروع کردم به حل این مسئله.شروع کردم به نوشتن راجع به ویژگیهای مثبت تک تک افرادی که از حضورشان احساس ناراحتی میکردم،چون واضح بود که متمرکز شده بودم روی نقاط ضعفشون و هر بار این نقاط ضعف برام پر رنگ تر میشدن.

    _وقتی شروع کردم به نوشتن راجع به خوبیهاشون، انقدر احساس خوشبختی کردم و به خودم گفتم چقدر لذت بخشه سپاسگزار بودن،با این وجود هنوز احساسم عالی نبود ،اما با دیدن این فایل بی نظیر ،ریشه رو پیدا کردم (خییییلی خوشحالم)

    ریشه دلسوزیهای بی فایده ی من برای مادرم هست،این که من میتونم کاری کنم که مادرم حالش خوب باشه و سلامت باشه و دردمند و خسته نباشه.

    ولی یادم میاد که مادرم از بچگی به من یاد میداد که باید برای مردم زندگی کنی،باید در خدمت جامعه باشی و همیشه افتخار میکنه به خودش که در خدمت بشریت هست و خودش رو فدای بقیه میکنه،همیشه میگه من برای خدمت به دیگران زنده هستم و جانم رو فدای بقیه میکنم ،که دقیقا‌ سراسر زندگیش همین بوده و با این شرایط شاد و خوشحاله ،و باعث افتخارشه،که غصه ی بقیه رو بخوره و همیشه اولویت دیگران باشن و خودش هیچ ارزشی برای خودش قائل نباشه،مادرم عاشق این شیوه ی زندگی هست.

    _پس چرا من باید درست یا غلط رو برای دیگران مشخص کنم؟اصلا به من ارتباطی نداره ،من خودم انسان کاملی نیسم(ولی هر لحظه برای بهتر شدن ،نسبت به خودم تلاش میکنم)و من ناااااتواااانم از تغییر دیگران ،شکر بابت این آگاهی .شکر که متوجه شدم که ریشه ی این اتفاقات کجاست،و از الان سعی میکنم بهتر عمل کنم(هر چند از خودم انتظار ندارم که همین الان بی نقص عمل کنم در این زمین)و تکاملم رو طی کنم برای حل این مسئله.

    من میدونم که من ارباب خودم هستم و میتونم هر شرایطی رو بخوام خلق کنم(با هدایت خدای مهربان)

    پس فقط باید خودم رو تغییر و بهبود بدهم و احساسم رو عالی نگه دارم .

    _ از خدا میخوام برای عمل به این آگاهی ها کمکم کنه.

    بسیار سپاسگزارم بابت این همه آگاهی ناب که از شنیدنشون سیر نمیشم‌.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    ســــــمـــــیـــه گفته:
    مدت عضویت: 1718 روز

    به نام خدای هدایتگرم به این مسیر زیبا .

    باسلام به استاد دانا و فهیمم ،به دوستان عزیزم در این مکتب ،که با خوندن کلمه به کلمه ،کامنتهاشون ،دنیایی از آگاهی وارد زندگیم میشه .

    استاد من تا چند وقت پیش ،سر هر مسئله ی کوچیک و ناچیزی به شدت عصبانی میشدم ,در حد که به خودم آسیب میزدم ،داد و بیداد میکردم . وسیله های دم دستم رو پرت میکردم .ولی

    الان با ابن فایل متوجه شدم که من خیلی وقته دیگه تو زندگی آرامم و اون حد از عصبانیت رو حدود یک سالی هست تجربه نکردم ،و در حد خیلی خیلی کم

    که همه رو مدیون شما و آموزشهای شما هستم . من تمام وقتم رو تو سایت میگذرونم .

    تمام افراد منفی اطرافم رو حذف کردم .

    الان که میبینم ،چقدر نسبت به گذشته ام تغییر کردم ،گاهی باورم نمیشه .

    من با زمین و زمان در گیر بود .

    ولی الان زندگیم جور دیگه ایی شده ،صبور شدم ،دیگران رو بهتر درک میکنم و از هر ناخواسته ای اعراض میکنم ،سعی در تغییر دیگران ندارم ،

    و مشغول خودمم

    انگار فقط خودم رو تو این دنیا میبینم .

    چه شرایطی قوی ترین احساسات شما رو برانگیخته می‌کنه ؟!

    دخالت کردن تو زندگی بچه ها ،به بهانه ایی که فکر میکردم من به عنوان یک مادر ،مسئول خوشبخت کردن اونهام

    سخت گیری تو درس خواندن

    سخت گیری در نظم و انضباط

    و خیلی خیلی گیر دادن های الکی ،که باعث میشد همیشه عصبانی باشم و در حال داد و بیداد های الکی

    که خدا رو صد هزار مرتبه شکرت ،که فهمیدم که من فقط باید روی خودم کار کنم و اونها رو در زندگی به حال خودشون بزارم تا مسیر شون رو پیدا کنند .

    من یک انسانم باید به فکر ،شاد بودن و لذت بردن از زندگی خودم باشم ،نه این که کل وقتم رو صرف بچه ها کنم .

    مورد دیگه این که ،از جون و دل برای دیگران مایه میزاشتم ،اخر سر میدیم که طلبکار هم شدن و این همه بر میگشت به کمبود عزت نفسم

    ولی

    خدارو هزاران بار شکرت ،الان دیگه هیچ ربطی به گذشته ندارم و خیلی راحت به طرف مقابلم نه میگم

    و فردین بازیی برای کسی در نمیارم . اولویت زندگیم راحتی خودم .

    خدا رو صد هزار مرتبه شکرت

    مورد دیگه ،زمانی که از نظر مالی ،کم می آوردم خیلی خیلی عصبانی میشدم و حالم بده بود .

    ولی نمی‌دونم چرا الان اگه به چنین موردی بر بخورم خیلی آرامم و سعی میکنم از همون چیزی که دارم لذت ببرم و بقیه رو میسپارم به خدای روزی دهنده ام .

    در حال حاضر تنها چیزی که تمرکزم رو خیلی گرفته و باعث حال بدم میشه ،این که با تعهدی که به دوره سلامتی داشتم و نتایج بسیار حیرت انگیزی که از این دوره گرفتم ،گاهی اوقات تقلب میکنم ،وبعدش به شدت از دست خودم عصبانی میشم. به خودم قول میدم که تکرار نشه ولی بعد چند وقت تکرار میشه .

    چند روز نشستم و دارم اهرم رنج و لذت رو هی کار میکنم و با خودم تکرار میکنم که با رعایت نکردن ،تمام ابن نتایج از بین میره هااااااا،

    استاد بارها گفتی بچه ها ،مواظب باشید که اگه از دستتون در بره ،رفته ها ،سختع برگردین

    الان این حرفتان رو درک میکنم .

    خدایا کمکم کن ،در ابن مسیر زیبایی سلامتی ،مثل گذشته متعهد باشم

    میدونم وقتی هدفی داشته باشم تو هدایتم می‌کنی به شر ط این که من این مسیر درست ،ادامه بدم تا نتایجم بزرگ و بزرگ تر بشه .

    خدایا شکرت روزی هزاران بار برای دوره قانون سلامتی .

    خدایا هزاران بار شکرت برای تعهدی بالای که تو این یک سال و اندی داشتم .

    خدایا شکرت برای بدن سالم و سبک و پر انرژی ام

    خدایا هزاران بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2730 روز

    سلام استاد

    من فکر میکردم هیچ الگوی تکراری ندارم برای همین

    فایل ها رو به تازگی گوش کردم و هرروز که به

    سایت سر میزدم به خودم میگفتم خب اینو که فعلا بیخیال چون بدرد تو نمیخوره غافل از اینکه اتفاقا کاملا بدرد من میخوره

    تااینکه دیروز همکارم بهم گفتن یه سری اتفاقات داره دایم تکرار میشه تو زندگیشون و من پیشنهاد دادم این فایل رو ببینند و امروز بهم گفتن وااااای چقدر این فایل معجزه بود و حداقل پنج الگوی اساسی تکراری توی زندگیشون پیدا کرده بودن و امروز دربارش صحبت کردیم

    و بعد من بی اختیار اشک هام میریخت از اینکه وااااای من چرا تاحالا فکر میکردم تو زنذگیم الگوی تکراری ندارم!!!

    اول مثال مامانم رو میزنم

    مامان من هرچند هفته یکبار یه اسیب بدنی میبینن یا زمین میخوره یا دستش رو میبره یا میسوزه یا خلاصه یه ضربه میخورن و معمولا هم بعد از هر خبر خوشحال کننده ای این اتفاقات میفته

    مثلا به تازگی کاشت ابرو انجام دادن دقیقا هفته بعد از کاشت، که زیبایی فوق العاده ای به چهرشون داده، خیلی ناگهانی یه وسیله اصابت کرد زیر ابروشون و کبودی و ورم کرد

    و باوری که من ازشون شندیم اینکه چشم زخم مردم روی‌من اثر میذاره و من از خدا خواستم شماها(شوهر و بچه هاش) اتفاقی براتون نیفته بجاش برای من بیفته!!!

    با اینکه مامان من هم عباس منشیه هااا یعنی صدبار فایل چشم زخم رو گوش کردن ولی انگاری هنوز باور‌نکردن این حرفا رو

    واین باور باعث شده با هر اتفاق خوب یه ضربه جسمی سراغشون بیاد و این الگو به شدت قوی داره تکرار میشه

    مورد بعدی درمورد خودم

    از زمانیکه یادمه همیشه هر چندماه یکبار یک اتفاقی رو تجربه میکردم که من مقصر بودم(گاهی هم نبودم ولی بخاطر شرایط من باید به گردن میگرفتم و عذرخواهی میکردم) و دیگه از خودم و رفتارهام بدم اومده بود که چرا همیشه من باید مقصر باشم همیشه من عذرخواهی کنم و دیدم ریشه این مشکل از ترس میاد، ترس از ادامه دار شدن موضوع، ترس از دعوا،ترس از توهین شنیدن!!!

    حالا شاید اصلا هم این اتفاقات نمیفتاد! و من مدتها پیش که 12 قدم رو گوش میکردم روی این الگو کار کردم و الان تقریبا 10 ماه هست که دیگه این الگو رو ندیدم

    البته اوایل چندمورد بود کم کم هی پا گذاشنم روی ترسم تعداذ این الگوها کم شد و تو این ده ماه شاید این الگو بوده ولی حداقل اینکه بار روانی برام نداشته و من یادم نمیاد ازش

    و الگویی که امروز پیدا کردم اینکه

    هر چند وقت با یه سری ادم ها که اتفاقا باهاشون به بهترین روش برخورد کردم حتی هدیه خریدم و… دروغ تهمت و حرفهایی میشنوم که احساس کم‌توقعی بهم میده و من یهو قاطی میکنم درحالیکه حتی در بدترین شرایط به اون حد عصبی نمیشم ولی تو این موارد بااینکه شاید اون فرد ادم خیلی خیلی مهم زندگی‌من نباشه ولی بخاطر دروغ یا تهمت که بهم میگه بهم میریزم و عصبانی میشم

    این الگو زیاد برام تکرار میشه که طرف یه دروغ رو بهم نسبت میده و حتی تو چشمم نگاه میگنه و حتی با صدتا شاهد که میدونن طرف داره دروغ میگه هم روی حرفش میمونه و جالبه کسی از من دفاع نمیکنه و تازه از اون فرد تهمت زد دروغگو شاید دفتع هم بکنن یا بگن بیخیال ولش کنین!!!! تو این یکسال حداقل میتونم بگم این الگو 4 بار تکرار شده و هربار بحث و ناراحتی زیادی داشته و جالبه هرکدوم از این شرایط که با باورسازیا و گاز و تزمز و خواسته میام حل میکنم تا اون موقعیت از زندگیم دور شه باز با افراد جدید در شرایط و مکان جدید تکرار میشه

    یعنی مثلا میام اون ادم قبلی رو حذف مبکنم و ارتباطم قطع میشه باهاش به ادم جدید میاد باز این ادمه میره یه شرایط دیگه

    ای بابا چرا تاحالا نفهمیده بودم!!!!

    من مه اینهمه نتایج گرفنم نتایج مالی زیاااد نتایج روابطی نتایج سلامتی

    اصلا من نتیجه تو دستمه،عباس منشی واقعی ام!!! مثلا الان هزینه های کسب و کارم یک دوم شده نسبت به دوسال قبل ولی درامدم حداقل و پس اندازم 50 برابر یا بیشتر شده!!!

    ولی استاد واقعا لازمه شما بهمون گوشزد کنین

    واقعا ممنونم

    من الگوهای مالی و … هم پیدا کردم که اونا رو هم کم کم کامنت میذارم

    یکم روی الگوها کار کنم بعد ارایه میدم استاد

    مرررسی از شما که مثل یه پدر دلسوز ما رو راهنمایی میکنید

    ممنونم

    من کم کامنت میذارم ولی نتایجم کم نیست.انشالله بیشتر فعالیت باید بکنم تا ردپایی باشه برای اینده و باورها و ایمانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    کیمیا گفته:
    مدت عضویت: 1088 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان زیبا که مطمئنم هردوتون این کامنتو میخونید.امروز اولین روزی هست که من خودم رو متعهد کردم حداقل روزی یک فایل هدیه گوش کنم و نکاتشو بنویسم و مرور کنم و توی اون روز تمام توجهم روی اصلی که توی اون فایل یاد گرفتم باشه و سعی کنم اجرا و مرورش کنم.هدایت و جذب شدم به فایل الگو های تکرار شونده که خیلی خیلی زیاد توجهم رو جلب کرده بود از قبل، چون هر وقت وارد سایت میشدم بنر هاش رو اون بالا میدیدم….

    جونم براتون بگه که حدود چهار پنج روز پیش خیلی اتفاقی فکری به سرم زد و سوالی توی ذهنم شکل گرفت که چرا من هر چندوقت یکبار با مامانم بحثای شدید میکنم و دو سه روزی باهم سر سنگینیم و دوباره خوب میشه رابطمون؟این سوال خیلی ذهن منو درگیر کرده بود و همش دنبال این بودم که توی رابطه با مادرم چه رفتار یا اشتباهی دارم که باعث این اتفاقات متشنج کننده میشه؟خلاصه که به نتیجه خاص و مورد توجهی نرسیدم و از خدا خواستم هدایتم کنه…دیگه به این موضوع فکر نکردم تا اینکه امروز هدایت شدم از این فایل شروع کنم.

    به الگو های تکرار شونده خیلی فکر کردم و توی اطرافیانم چند مثال پیدا کردم که اینجا ثبتشون میکنم:

    -من توی دوران دبیرستانم دوستی داشتم که به شدت خوش سیما و زیبا بود اما اخلاقای خاصی داشت، این دوست من همیشه دچار یه مشکل میشد و مدام توی زندگیش اتفاقات مشابه تکرار میشد.هر چقدر که وارد رابطه با جنس مخالف میشد کمتر از 3 ماه از هم جدا میشدن و پارتنرش یه خطایی میکرد که به عقل جنم نمیرسید.در حدی این اتفاق زیاد میوفتاد که دوستم به سراحت میومد بهم میگفت کیمی نمیدونم چرا هر آدمی وارد زندگی من میشه انقدر نامناسبه و عذابم میده؟…

    -یا تا چند ماه پیش که توی کافیشاپ کار میکردم یکی از بچه های پای ثابت که همیشه اونجا میومد مدام مریض بود … همیشه هم به شوخی میگفت من بدنم خیلی خیلی مهمان نوازه و اصلا دلش نمیاد به ویروسا جواب رد بده..این دوست ما انقدری سرما میخورد که یا صداش در نمیومد یا خش داشت همیشه..در حدی که الان توی چهله تابستون باز متوجه شدم سرمای شدیدی خورده…

    -چرا راه دور بریم اصلا، مادر خودم خیلی اعتقاد داره که با پس انداز کردن زیاد و وام گرفتنه که میتونه به اهداف مالیش برسه..از حق نگذریم چون باورش اینه واقعا هم بهش جواب داده این کار اما هر دو سه سال یک بار توی شرایطی قرار میگیره که باید یه وامی بگیره، و چیزی از حقوقش برای خرج کردن و رسیدن به خودش نمونه…تا یه قسط تموم میشه باید بره سراغ تسویه قسط بعدی و این شرایط خیلی ساله که تکرار میشه

    -چند سال پیش که توی شرکت کار میکردم و اونجا معامله انجام میدادیم . توی بازار فارکس کار میکردیم.یه اقایی اونجا بود که به شدت مطمئن بود هر معامله ای که میکنه مارکت عکس اون قراره حرکت کنه.خیلی اوقات هم به شوخی میگفت خب بچه ها من sell زدم همتون اماده باشین برای buy زدن چون الان قیمت میره بالا…و واقعا هم این اتفاق اکثر اوقات میوفتاد :)

    فکر کنم خیلی طولانی شد و خارج از حوصله.بریم سراغ سوالی که استاد قشنگم پرسیدن

    پاسخ من:

    استاد وقتی که من توی شرایطی قرار میگیرم که کسی بهم زور میگه یا میگه کاریو انجام بدم که دلم نمیخواد، به شدت عصبانی میشم و اعصابم بهم میریزه

    وقتی که توی ذهنم برنامه ریزی میکنم مثلا امروز سه تا فایل گوش بدم اما به هر دلیلی انجامش نمیدم خیلی خیلی عصبی میشم و از درون همش خود خوری میکنم و خودمو سرزنش میکنم .اکثر اوقات وقتی همه چیز طبق برنامه ریزی و انتظارم پیش نمیره به شدت عصبی و ناراحت میشم.

    و یه چیزی هست که فقط در مورد مادرم صدق میکنه. وقتی بهم تیکه میندازه یا منو با کسی مقایسه میکنه یا میگه همونطوری که قبلا فلان کارو قرار بود انجام بدی اما گند زدی الانم حتما گند خواهی زد …من واقعا عصبی میشم …انقدری عصبی میشم که صدامو میبرم بالا.دعوا میکنم.حرص میخورم و خیلی متشنج میشه ذهنم…

    خیلی موارد زیادی هست اما این سه تا موضوع حس میکنم بیشترین احساساتو در من برانگیخته میکنه.

    خیلی خیلی خیییییییلی بابت فایل بی نظیرتون و اگاهی های فوق العاده ای که دادین سپاسگزارم استاد مهربونم.انشالله که همیشه و در هر لحظه و هر شرایطی حال دلتون عالب عااالی باشه.

    در پناه خداوند وهاب ثروتمند و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    ارزو خیری گفته:
    مدت عضویت: 2027 روز

    بنام خالق زیبایی ها

    وباسلام خدمت استاد عباس منش عزیز

    استاد من تقریبا 4سالی میشه ازدواج کردم از همون دوران نامزدی چن ماهی یبار با همسرم بحثمون میشد وچن روزی قهر بودیم بعد که ازدواج کردیم الان ماهی یکبار قهرو دعوای شدید داریم در حد فحش و حرف های زننده و تحقیر امیز از طرف همسرم من همش ایشون رو مقصر میدونستم که از دوران نامزدی با کم وزیادش ساختم با همه جور برخورداش کنار اومدم با اخلاق بدش با قدرنشناسیاش ساختم ولی باز چرا اینقدر دعوامون میشه سعی کردم ادمی بشم که اون میخاد تا جایی که یکبار کارمون تا دادگاه هم کشید ولی بخاطر بچم که چن ماهشه فقط برگشتم سره زندگیم هرکاری میکنم جواب عکس میگیرم هر دفعه هم بدتر از دفعه قبلی میشه تا جایی که تو یک خونه ماه ها با هم قهریم این شد که چن روز پیش پست شمارو تو اینستاگرام راجع به الگوهای تکرار شونده دیدم فهمیدم که خودم دارم فرکانس این رفتاروهارو میفرستم اومدم تو سایت و کامنت دوستان رو خوندم که دقیقا اوضاع من بود یادمه از بچگیم پدرو مادرم همش دعوا میکردم و بحث های شدید که مادرم همش از رفتارای پدرم گله میکرد از اوضاع زندگی بد جوونیش میگف که چه زجرهایی رو تحمل کرده ولی با این حال بخاطر بچه هاش کنار اومده الانشم باز ناله میکنه که همه مردها یکین و مرد خوب پیدا نمیشه و از این حرفها. الان دقیقا همسر من کپ اخلاق پدر منو داره هر کاری براش میکنم به چشش نمیاد تا یکم بی حوصله میشم یا بعضی مواقع کم میارم و عصبی میشم یه الم شنگه ای بپا میکنه که باعث میشه ماه ها قهر کنیم الان که دارم این کامنت رو مینویسم 10روزی میشه قهریم هروقتم من پا پیش گذاشتم بخاطر زندگیم که داغون نشه اونقدر تحقیرم کرده که این دفعه دیگه گفتم هر چی میخاد بشه و میدونم که اینا همش برمیگرده به باورهای مخرب خودم که یک الگو هر دفعه به یه شکل جدیدی داره برام تکرار میشه فقط از استاد عزیزم ودوستان اونایی که الان زندگی شادی دارن ممنون میشم راهنماییم کنین چه باورهایی رو جایگزین اون باورهای مخرب بکنم که زندگیم از هم نپاشه…؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      لیلا گفته:
      مدت عضویت: 3997 روز

      سلام دوست عزیزم. منم گاهی که به زندگیم نگاه میکنم همین موردی که شما اشاره کردید رو یادم میاد. مادرم از رنجهایی که در زندگی پدرم داشت و رابطه با مادر بزرگم مدام مینالید و یه جمله معروف داشت که زندگی دختر مثل مادرشه. بنابر این من همیشه از ازدواج دوری میکردم تا بلاخره با اسرار همکارم باهاش ازدواج کردم. و دقیقا هر لحظه در رابطه با همسرم و خانوادش تمام چیزایی که مادرم تعریف میکرد میدیدم که داره اجرا میشه. بویژه رفتارهای مادر همسرم. ولی من سعی در اصلاحش داشتم. با توجه به چند نکته

      اول اینکه از باور فراموشی استفاده کردم یا همون گذشت. چون میدونستم اگر به اون اتفاق توجه کنی و با خودت بهش فکر کنی و دربارش با دیگران صحبت کنی از اون جنس موضوع دوباره وارد زندگیت میشه. بعد از یک ماجرا مثلا یه بحث با همسر یا برخورد نا مناسب خانواده همسرم دیگه به اون موضوع فکر نمیکردم و اگر فکری دربارش به ذهنم میومد بهش بی توجه میشدم.

      دوم زندگی خودم رو میکردم هر رو طبق روال با لبخند صبحانه آماده میکردم به کارای خونه میرسیدم و با همسرم مثل گذشته رفتار میکردم

      3 به نکات مثبت همسرم نگاه میکنم اونها رو با صدای بلند برای خودم و خوش تکرار میکن و ویژگیهای بدش رو اصلا دربارش صحبت نمیکنم. و در باره دیگران هم به همین شیوه. و این بود که بعد از چهار سال از خانواده همسرم هیچی به دل و یاد ندارم و اونها هم طبق قانون دیگه شبیه اون رفتارهارو نکردن.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    فاطمه رستاخیز گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    به نام خدایی که مارا به آسان ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایمان هدایت میکند

    خداروشکر میکنم که دوره بی نظیر کشف قوانین زندگی درحال بروزرسانی هست و کلی مطالب جدید قراره به این دوره اضافه بشه

    چقدر تحسینتون میکنم استاد عزیزم که تمام کامنت های سایت رو با عشق و علاقه میخونید و این آگاهی های ناب رو به صورت رایگان دراختیار ما قرار میدید

    *همه اتفاقات زندگیمون رو بوسیله کانون توجه، افکار و باورهامون به وجود میاریم

    هر آنچه درزندگی ما بوجود می‌آید(خواسته یا ناخواسته)داره بوسیله کانون توجه ما بوجود می‌آید

    و نه هیچ عامل بیرونی دیگری

    *واکنش های مابه اتفاقات باعث میشود، از همین جنس اتفاقات بیشتر و بیشتر برای ما اتفاق بیفتد

    استادعزیز در این مورد باید بگم دقیقا زمان هایی که به یک اتفاق بیش از اندازه واکنش نشون میدادم و به شدت دراون مورد عصبی میشدم باعث میشد به یک روز هم نکشه و دوباره اون اتفاق با شدت بیشتر برام اتفاق بیفته که در روند تکاملی درک قانون بهتر تونستم این موارد رو درک کنم و ریشه های باورهای نادرستم رو تشخیص بدم و دقیقا زمانی که توجه کمتری بر اتفاقی که دلم نمیخواست برام اتفاق بیفته میزاشتم باعث میشد اون اتفاق برام کمرنگ تر بشه و از دایره توجهم کنار میرفت

    *اگر یک الگو مدام برای ما درحال تکرار شدن است یعنی ما فرکانسی را به جهان فرستادیم که از همان جنس اتفاقات برایمان مدام اتفاق بیفتد

    *اگر یک اتفاق بارها و بارها دارد برای ما تکرار میشود یا در رابطه با انسان های دیگر فقط ظاهر آدم ها عوض میشود اما ویژگی درونی مشابه همدیگر دارند باید بگوئیم من چه فکر و باوری دارم که باعث شده این جنس آدم ها به سمت من هدایت شوند؟

    *باور چیست؟باور فکریه که بارها و بارها تکرار میشه

    *از راه هایی که میتوان متوجه شد ما چه باوری داریم این است که ببینیم چه اتفاقات مشابهی برای ما دارد مدام اتفاق میفتد

    *چرا یک فرد از الگوهایی که مدام برای او اتفاق میفتد درس نمیگیرد؟

    چون اصلا به این الگوها فکر نمیکند که بخواهد تغییری در آنها ایجاد کند

    *قدم بسیار بزرگ این مورد است که ما درک کنیم و متوجه بشویم که الگوهای ما چیست؟

    متوجه بشویم که الگوهای تکرار شونده وجود دارند

    و برای تغییر باورهای مخرب خود تلاش کنیم

    و متوجه بشویم که این الگوها طبیعی نیستند

    (من دارم این الگوهارا رقم میزنم)

    *بدون شک هرالگویی بر اساس باورهای هرکدام از ماست و درک این قضیه که چرا برای بقیه الگوی مشابه تکرار نمیشود باعث میشود آگاهی بیشتری پیدا کنیم

    سوال:

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی قوی ترین احساسات رو در من برانگیخته میکنه؟

    در چند سال اخیر من احساسات منفی بیشتری رو تجربه کردم و دقیقا تمام عوامل به زمان کودکی من برمیگشت و چقدر خوشحالم که بعداز آشنایی با سایت استاد عباسمنش میتونم به درک و خودشناسی بهتری نسبت به خودم برسم

    مواردی که احساسات من به شدت برانگیخته میشوند:

    داد وبیداد و بحث هایی که مدام تکرار میشوند

    احساس گناه درمورد مسائل گذشته

    شرایطی که حرفم رو نمیتونم به صورت واضح بیان کنم

    شرایطی که نمیتونم نه بگم و از خودم دفاع کنم

    شرایطی که بخاطر احترام به جای خودم دیگران رو دراولویت قرار میدم

    شرایطی که وابسته به تائید شدن توسط دیگران و نظرسنجی برای مسائل مختلف توسط دیگران هستم

    شرایطی که احساس میکنم بار مسئولیت زیادتر از حدتوانم رو به عهده گرفتم و نقش حامی هستم

    شرایطی که دوست دارم به بقیه کمک کنم ولی نمیتونم و درحد توانم نیست

    شرایطی که احساس قربانی شدن دارم

    شرایطی که باتلاش های بسیار باز هم نمیتونم پس انداز داشته باشم و درمدیریت مالی ضعیف عمل میکنم

    شرایطی که بخاطر احترام به طرف مقابل

    احساساتم رو نادیده میگیرم

    که البته خداروشکر زمانی که به دوره عزت نفس هدایت شدم و این دوره رو تهیه کردم به مراتب بیشتر تونستم بهبودهای گسترده تری در شخصیتم ایجاد کنم و واکنش های شدیدم به شدت کاهش پیدا کرد و آرام تر و صبورتر شدم

    خداروشکر میکنم که با سوالات بسیار مناسبی که استاد مطرح میکنند میتونیم خودمون رو مورد بازبینی قرار بدیم و به وسیله تغییر باورهامون شخصیت جدیدی بسازیم و در روند بهبودسازی روزانه شخصیتمان به درک بالاتری از خود برسیم

    عاشقتونم

    درپناه الله باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    Beti گفته:
    مدت عضویت: 958 روز

    بنام خدا

    سلام به استاد عزیزم و مریم قشنگم:) و همه ی هم فرکانسی های دوست داشتنی م که دارن کامنت منو میخونن

    . اتفاق هایی که شدید ترین احساس منو بر انگیخته کرده، پیدا کردن دوست های فوق العاده و بی نظیره. ینی حتی نمیتونم بگم مناسب!باید بگم فوق العاده و بی نظیر!!!!یعنی هروقت آدم فوق العاده ای رو میبینم به شدتتتتتت برانگیخته میشم و تحسینش میکنم ناخودآگاه و خداروشکر میکنم که این آدم سرراهمه‌‌‌ و باهام دوست شده و کلا واسه اینکه توی زندگیم این آدمو میبینم خداروشکر میکنم و به پدر و مادرم هم میگم که همچین دوست خوبی پیدا کردم و به همه میگم و کلا خیلی بهش گیر میدم و همش درباره ش صحبت میکنم که اره فلان دوست من اینجوریه و اینقدر خوبه!

    این عادتم بوده از چندسال پیش قبل از دونستن قانون و آشنایی با شما!واقعا قانون چقدر درسته…

    براتون هم کامل توضیح میدم که اصلا چطور شکل گرفت…موقع گوش دادن فایل خیلی داشتم بهش فکر میکردم و هر لحظه عمیق تر درون ذهنم کند و کاو میکردم تا بالاخره متوجه شدم چجوری شروع شد…

    من یک دختر شونزده ساله هستم و وقتی بچه تر بودم، دوستای جالبی نداشتم. وقتی که کرونا اومد و همه جا تعطیل شد، ارتباط منم با دوستای مزخرف قبلیم کمتر شد، منم تصمیم گرفتم جور دیگه ای ارتباط های جدید بسازم.

    از داخل روبیکا شروع کردم و بعدش تلگرام و واتساپ و بعدش که مدارس باز شد، توی مدرسه دوست های فوق العاده ای پیدا کردم.

    من وقتی روبیکا رو نصب کردم، با یه اکیپ از بچه های خیلییی باحال آشنا شدم که هردفعه باهاشون حرف میزدم بی نهایت لذت میبردم و هردفعه با خودم میگفتم مگه میشه آدم اینقدر دوست داشتنی و مهربون باشه؟ چرا قبلا نمی دیدم؟چقدر این آدم هایی که باهاشون دوست هستم مهربون و فوق العاده ن و…

    دوستی با اونا خیلی مزیت ها برای من داشت، یکیش این بود که من حوصله م خیلی توی خونه سر میرفت و با اون دوستام برنامه میریختیم و هرچند از راه دور دوست بودیم و همو نمی دیدیم ولی از پشت گوشی واسه ی هم تولد میگرفتیم، باهم فیلم میدیدیم و سریال های باحال رو بهم معرفی میکردیم و اون سال من کلی خوش گذروندم، فقط از پشت گوشی!

    من با اونا یکسال دوست بودم و یک سالِ عالی رو سپری کردم. بعدش به دلایلی گروه بهم ریخت و دوباره من رفتم که دوست جدید پیدا کنم…

    من با یکی از بچه های گپ روبیکامون خیلی صمیمی شده بودم و تا همین پارسال هم باهاش دوست بودم. ایشون بهم لینک یه گروهی داخل واتسپ رو داد و من دوباره با کلی آدم های باحال که اتفاقا سلیقه موسیقی شون با من یکی بود(به اصطلاح هممون تو یه فندوم بودیم و فن یه گروه موسیقی بودیم)آشنا شدم. با اونا هم سال خیلی قشنگ و باحالی رو گذروندم و خیلی بچه های دوست داشتنی و باحال و مهربونی بودن…

    اونموقع من سال هفتم بودم، که مدارس کم کم داشت حضوری میشد. همزمان با داشتن دوستای مجازیم، من توی مدرسه کلی دوست پیدا کردم و وارد یه اکیپ خفن شدم که رسما باحال ترین بچه های مدرسه مون بودن و جالب اینجاست که، همشون هم میخواستن با من دوست بشن! و بدون اینکه من تلاشی بکنم زیباترین دوستی ها شکل میگرفت و روابط خیلی قوی ای من اون سال ایجاد کردم. و باهاشون هنوز هم دوستم.

    بنا به دلایلی من مدرسه مو عوض کردم و بازهم توی مدرسه جدید همون اتفاق…کلی دوست های جدید، و جالب اینجاست که از طریق راه های خیلی جالبی این دوست هارو پیدا میکردم! و چون خودم نوازنده هستم(هدفم موسیقیه و آهنگسازی)با بچه های خیلی هنرمند و باحالی دوست شدم که خودمم اصلا فکر نمیکردم این همه هنرمند و نوازنده و خواننده های باحال و دوست داشتنی مدرسه مون داشته باشه!!!!و با همشونیدون استثنا، همشووووناجرا های فوق العاده ای داشتم و باهم در مسابقه شرکت کردیم و خیلیییی تجربه های قشنگی خلق کردیم در کنار هم و از بهترین خاطرات عمرم تا به الانه!

    و نکته جالب اینجاست که، اول سال من فکر میکردم مدرسه م خیلی مزخرفه و هیچکدوم ازینا رو دریافت نمیکردم. سال دوم که نظرم نسبت به مدرسه ی جدیدم عوض شد انگار یه رگبار از آدمای باحال روی سرم میبارید!!! هربار با روش های مختلف با آدم های باحال و دوست داشتنی و با شعور و واقعاااا با فرهنگ و ثروتمندی دوست میشدم و به طور کلی، من از سال هفتم تا نهمم، با کلییییی آدم با فرهنگ و با شخصیت و هنرمند(چون خودم هم هنرمند هستم)و مهربووووووون، واقعا مهربون و دوست داشتنی و ثروتمند دوست شدم.

    و نکته جالبتر: من از وقتی طرز فکرم نسبت به ثروت عوض شد(اینم ماجراش خیلی جالبه)کلی آدم های باشخصیت و دوست داشتنی ثروتمند جلوی چشمم دیدم. الان هم باورم این شده که هرچی آدم ثروتمند تر باشه، مهربون تر و با شخصیت تر و دوست داشتنی تره و جالب اینجاست که همش هم همین آدم هارو میبینم.

    جوری که باورم عوض شد: من سال پنجم دقیقا قبل از کرونا، توی کلاس موسیقیم، به ارکستر ملحق شدم. و بچه های ارکستر همشون به شدت ثروتمند بودن و به شدتتتتت مهربون و خوش اخلاق و با شخصیت. هرچی بگم از شخصیت و خاکی بودن و روراست بودن شون کم گفتم. اینقدر که این ها آدم های دوست داشتنی و فوق العاده ای بودن. همون اول که من وارد ارکستر شدم چنان استقبال گرمی ازم کردن که هیچوقت فکرش رو نمیکردم و به راحتی باهام دوست شدن و نکته خیلی جالب: وضع مالی م اصلا براشون مهم نبود و با اینکه ثروتمندتر از من بودن هرگز به من از بالا نگاه نکردن و منو از خودشون دونستن…

    و از همون موقع من اونقدر جذب اینجور آدم ها(آدمای ثروتمند و باشخصیت)شدم که ناخودآگاه توی ذهنم این باور شکل گرفت که هرچی آدم ثروتمند تر باشه، با شخصیت تر و دوست داشتنی تر و مهربون تره! از همون موقع هم که این باور در من به لطف خدا شکل گرفت هم خودم دارم ثروتمند تر میشم و خیلیییی از قدیم ها باشعور تر و با شخصیت تر و دوست داشتنی تر شدم، هم بیشتر و بیشتر هرروز با اینجور آدم ها دوست میشم. این یه الگوی تکرار شونده از منه که همش با آدم های ثروتمند و دوست داشتنی و باشخصیت دوست میشم.

    و یه الگوی دیگه اینکه من هردفعه با آدم های دوست داشتنی دوست میشم. همششششش فکر میکنم که خدایا چقدر این آدم فوق العاده ست و به همین ترتیب بود که از روبیکا اینقدر دوست های فوق العاده ای پیدا کردم و بعدش از واتسپ و بعدش از توی مدرسه مون اینقدر دوست های عالی پیدا کردم. چون همش تحسین شون میکردم. و میکنم!

    یجورایی باور دارم که آدم های فوق العاده جذبِ من میشن و باهام دوست میشن. و هردفعهههه هم که این دوست های عالی رو پیدا میکنم بازم ناخودآگاه از تکنیک برانگیختگی در روابط استفاده میکنم و همش تحسین میکنم این آدم های دوست داشتنی و باشعور و فوق العاده رو، و همش هم بیشتر ازشون میبینم!

    نکته خیلی جالب اینکه بدون تلاش هم این آدم ها میان سمتم. من تحسین میکنم، اون ها میان به سمتم و خودشون مایلن که باهام رابطه برقرار کنن و دوستِ من باشن. واقعا خدایا شکرت، تازه امروز فهمیدم چه نعمت های فوق العاده ای رو دارم که همش هم بخاطر باور های خوب و تحسین ها و دیدن زیبایی هاس!!!خدایا شکرت!

    نکته: دیروز هم اتفاقا داشتم فکر میکردم که خدایا به من نشونه واضح بده از حقیقتِ قانون که بیشتر به قانون ایمان بیارم، امروز بهم نشونه رو داد، توی وجود خودم:)))))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2410 روز

      به نام خدا

      .

      سلام خانم آناهیتا

      .

      من از خداوند هدایت خواستم

      در کامنتم نوشتم که من حسادت می کردم به کسانی که با هم رابطه ی خوبی دارند و باید الگوهای خوبی را برای خودم داشته باشم

      و خداوند هدایتم کرد به کامنت شما که اینقدر دوستان فوق العاده دارید

      حتی ازشون جدا هم که شدید باز دوباره با هم ارتباط دارید

      خیلی ممنون دست خداوند خواهر عزیزم که گوش به هدایت خداوند دادید و نوشتید

      خدایا شکرت

      و این نشانه ی خوبی بود برای من

      من الان از قصد براتون نوشتم تا مهر تاییدی زده باشم روی باوری که درست کردم و هر روز می توانم با کمک الله مهربانم بهترش کنم

      اصلا جهان قانون هم مداری را خوب بلده اگر من درکش کنم

      من تصور این را هم نباید بکنم که حالا من بیام روی خودم کار کنم حالا کجا هستند آدمهای خوب من که نمی بینم ؟؟؟؟ این باگ من هست و الحمدلله رب العالمین دارم درستش می کنم ولی باز هم باید تکرارش کنم

      تا یادم بمونه

      خدایا شکرت

      .

      خیلی نکات طلایی را در کامنت شما من دریافت کردم

      الهی الحمدلله

      ممنون دست خدا

      و دوست دارم بیشتر توضیح بدهی عزیزم چون من خودم خیلی در مورد روابط باگ دارم

      به لطف آموزشهای استاد با گروه های خوب آشنا شدم و یه مدت فعالیت خوب بود ولی دوباره بر می گردم

      قانون برانگیختگی را خیلی تکرار می کنم

      ولی باز هم سقوط می کنم و این جور موقع ها ذهن هم خاموش نمیشه

      .

      ممنون می شوم عزیزم آناهیتای مهربونم باز هم از باورهای درونی و ذهنیت در روابط بگی برای من و برای آنهایی که در این سایت هستند

      چون برای من به شخصه خیلی مهمه

      و همیشه در صدد رشد باید باشم

      امید بهترینها برات دارم

      عزیزمی

      عزیز دلمی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    دختر خدا گفته:
    مدت عضویت: 1101 روز

    سلام به استاد عزیزمممم و مریم قشنگممم و همه دوستان خوبمممم

    استاد حقیقتش من ذهنم مقاومت میکرد نسبت ب این موضوع و میگفتم کافیه توجهت ب زیبایی ها باشه ،و اونوقت میبینی خود ب خود مسائل حل میشه

    اما با وجود مقاومت ذهنی ،میخوام انجامش بدم چون من تعهد دادم ب صحبت هاتون عمل کنم و احساس میکنم با انجام این کار به صورت تصاعدی رشد میکنم

    سوال : چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما ،شدیدترین و قوی ترین احساسات رو در شما برانگیخته میکنه؟

    1_وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم ،وقتی کسی عیب هامو بهم گوشزد میکنه یا نصیحت میکنه خیلی عصبی میشم ،طوری ک بحثم میشه با طرف و سریع از اون جمع خارج میشم ،البته استاد این قضیه تو گذشته من بود ،چون الان کمتر ب نظر بقیه اهمیت میدم ،و کلا از وقتی اینجوری شدم حالم خیلی بهتره،انتقادا کمتره ،و میدونم باید رو خودم کار کنم هنوز و ادامه بدم

    2_وقتی تو روابطم دروغ میشنوم،واقعا عصبی میشم،و این الگو برام تکرار شده استاد (3 بار کلا ولی من محکومم به خوشبختی و باید درستش کنم و همینقدر کم هم نباشه)،دوست صمیمی 7 ساله ام بهم یه سری چیزا رو نمیگفت و بخاطر همین بدون اینکه بهش بگم کلا رابطه ام رو کات کردم ،چون اونموقع باورم این بود ک تو رابطه ای ک صداقت نیست،لزومی نداره ادامه پیدا کنه ،این ادم با من راحت نیس پس خودمو حذف میکنم (ولی الان میدونم باید فرکانسم رو تغییر بدم و باورهامو درست کنم و میدونم با حذف اون ادم و پاک کردن صورت مسئله چیزی حل نمیشه،این منم ک باید تغییر کنم)

    این موضوع امروز هم تو یکی از روابط دیگه ام تکرار شد،و اصلا بخاطر همین قضیه عصبانی شدم و اومدم تو سایت و دنبال جواب بودم و بین فایلها ک نگاه میکردم احساس کردم جوابم اینجاس ،مطمئنم درستش میکنم،مطمئنم خدایی ک تا اینجا هدایتم کرده باز هم هدایتم میکنه

    (چیزی ک حس میکنم مسئله رو برام حل میکنه اینه ک فقط توجهمو بدم ب خودم،فقط رو باورهام کار کنم،من ادم لایق و ارزشمندی هستم ،و هرچی ک بوده برا گذشته هس ،من اونقدر روی احساس لیاقت و ارزشمندیم و عزت نفسم کار میکنم و تو رفتارم هم بروزش میدم ک ببینم خدا چجوری ادمهای لایق و ارزشمند و باصداقت و شجاع رو سر راهم قرار میده،یعنی استاد دیگه شاگرد خودتونم ،همه چیز رو میذارم تو فیلتر قوانین ،و با اون حلش میکنم ،قانون میگه احساس خوب = اتفاقات خوب ،خب من خودم این قضیه رو خلق کردم ،بس ک توجه کردم ک فلانی راست میگه یا دروغ!!!!و ضمن اینکه خواستم اون ادم رو کنترل کنم،کمکش کنم تغییر کنه و درستش کنم ،و این رفتار تو وجودش برانگیخته شد همین ،جالبه این ادم اینجوری نبودا من با توجهم خلق کردم و تامام ،من به اندازه پشیزی در زندگی دیگران نقش ندارم،من فقط میتونم با تغییر فرکانسم زندگی خودم رو تغییر بدم،من در تغییر افراد ناتوانم،هرکس خودش بخواد تغییر میکنه،من ناجی کسی نیستم،من باید توجهم به بقیه خوبیا باشه ک چقدر دوستای خوب و باصداقتی دارم،تو این یه مورد فقط ب تضاد خوردم بعد از چندین سال چون تمرکزم و توجهم رو این قضیه بود،همین،و الان ب لطف خدا توجهم رو برمیدارم و آزاد میشم از هر آنچه ک مناسب روح من نیست

    همونطور ک خداوند من رو هدایت کرده،بقیه رو هم هدایت میکنه،وقتی اون ادم تو فرکانس تو نباشه،حتی متوجه حرفهایی ک میزنی نمیشه،پس انرژیتو سیو کن برای رشد خودت

    شاید بهتره اجازه بدی همه چیز همونطور ک هست باشه،چون هرچیزی درنهایت مسیر خودشو پیدا میکنه و به رشد جهان منجر میشه

    استاد من عاشقتونم خب ؟

    و الان توجهم ب خودمه،ب حال خوبمه ،توجهم ب خدا و قوانینیه ک بی عیب و نقصه ،توجهم ب رویاهامه ،توجهم ب bmw 735i مشکیم ،ویلای لوکس 500متریم ،خدایااااا شکرت ،شکرت شکرت ،همین ک حالم خوبه و ایمان دارم ب این مسیر و انقدر مصمم شدم ک حواسم باشه چ فکری میکنم و چ باوریو دارم رد میکنم از ذهنم کافیه ،عاشقتونمممم :)

    3_وقتی بهم بی توجهی میشه ناراحت میشم،یعنی این قضیه توجه و تایید گرفتنه انگار مهمه برام،حالا چ بین دوستام باشه چ بقیه ادما،دلم میخواد تو جمع فقط ب من توجه شه و وقتی این اتفاق نمیوفته نا امید میشم

    (و باز هم نسبت ب قبل خیلی بهتر شدم ،و جالبه استاد ب محض اینکه اهمیت نمیدی و جوری ک دلت میخواد رفتار میکنی،لباس میپوشی و …. بقیه هم بیشتر دوست دارن ولی این مورد 1 و 3 رو نوشتم چون قبلا خیلی اذیت شدم بخاطرش و میخوام بیشتر کار کنم تا نتایجم بهتر شه )

    4_اصلا خوشم نمیاد کسی برام دلسوزی کنه،و برا همین همیشه خودمو قوی نشون میدم حتی جاهایی ک ناراحت باشم ،و سعی میکنم خودم مسائلم رو حل کنم (یعنی یکی تو ناراحتی بخواد بهم راه حل بده عصبی میشم ،بخاطر همین تنهایی رو انتخاب میکنم و بعدش راحت حلش میکنم و شاید این یکی خوب باشه چون باعث شده همیشه خودم حل کنم همه چیو و وصل کسی نباشم)

    امیدوارم همگی باگ های ذهنی رو بشناسیم و حلشون کنیم

    به محض اینکه به هدایت شدن فکر میکنی،هدایت شده هستی

    5_قبلا اینطوری بودم ک خیلی زیاد احساس میکردم باید کمک کنم ب بقیه ،و چقدر دردسر درست کرده بودم برا خودم با همین فکر ،یعنی استاد خندم میگیره :)))هرکی تو روابطش مشکل داشت فاطمه باید حل میکرد ،ولی ب کل خودمو کشیدم کنار از این قضیه

    و خداروشکر اون ادمها ب طرز عجیبی حذف شدن

    استاد میدونستم به نفعم پیش میره ک این کامنت رو بنویسم ،متوجه شدم کجا باور اشتباه داشتم و همین الان حل شد برام

    خیلی دوستون دارم :)

    خدایا تو آگاهی به قلبم ک من تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: