اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد جان ببخشید میخواهم راحت بنویسم انتشار آن بعهده خودتان.
من در چند ماه اخیر چند بار بشدت احساساتی شدم.
مورد اول: بعضی وقت ها در روابط زناشوئی که از همسرم درخواست دارم او با عناوین و بهانه های مختلفی سر باز می زند. یک شب بشدت من عصبانی و برآشفته شدم چون صبح آنروز قول شب را داده بود ولی شب گفت من خسته ام و باشه برای بعد. که من بشدت بهم ریختم و کلی عصبانی شدم و به او گفتم “تو هر وقت خودت درخواست داری من اجابت می کنم ولی همیشه درخواست های من با اجابت تو مواجه نمی شود” ولی جالب است همسرم می گفت تو چون خودت اینطور فکر میکنی این اتفاق برایت می افتد ولی من قبول نکردم. در ادامه هم اتفاقاتی افتاد که کاملا مردود بود و پشیمان شدم . ولی از آنجایی که می دانستم ایراد از من است و شما همیشه در فایل های تان گفته بودید که به رفتارهای و حرف هایی که می زنید دقت کنید چون هر چیزی که از انسان رخ می دهد ناشی از باورها و نگرش های درونی است و باید آنها را اصلاح کرد و نباید به قول معروف آشغال ها رو زیر مبل ریخت. سرتان را درد نیاورم کلی فکر کردم ولی بعد از شنیدن این فایل که تصمیم گرفتم در مورد آن بنویسم اول در دفترم و دوم در سایت به این نتیجه رسیدم که “من احساس قربانی شدن دارم” و خودم را خیلی مظلوم و کمتر از همسرم نشان میدهم تا بتوانم توجه او را به خودم جلب کنم یعنی نیاز به “احساس ترحم” دارم.
مورد دوم: چند هفته ی پیش که قرار بود به مهمانی برویم همسرم جایی بود و من هم باشگاه بودم که با من تماس گرفت که می آیم دنبالت تا به مهمانی برویم بعدا که پیش من رسید من گفتم باید خانه برویم تا من لباس هایم را عوض کنم بعدا او گفت تو همیشه در برنامه ریزی هایت اشتباه میکنی و هیچ وقت دقیق نیستی. من هم بشدت از کوره در رفتم و با اینکه دخترم هم بود باز مانند دفعه قبل شروع کردم به سرزنش و تحقیر خودم که من فلان هستم من بهمان هستم تو اصلا بدبخت هستی که گیر من افتادی و یک سری تحقیر های دیگر. اکنون که فکر میکنم و در مورد آن می نویسم میبینم باز هم “احساس ترحم” و ” احساس قربانی شدن” داشتم و دوست داشتم توجه او را به خودم جلب کنم.
مورد سوم: مربوط به این است که من از زمان مجردی دوست داشتم همسرم خوشرو باشد و البته روابط خوبی هم داشته باشد و به قول معروف اجتماعی باشد این هم به این دلیل است که من در یک خانواده مذهبی بزرگ شده ام و همه ی این خواسته های من در مورد همسر جدیدم به دلیل تضاد هایی بود که از طرف پدرم در خانه ما وجود داشت و به قول شما با اینکه 16 سال پیش من ازدواج کردم و از این قوانین چیزی نمیدانستم ولی بصورت ناخوداگاه در مسیر قانون حرکت می کردم و از قضا جهان هم اجابت کرد و همسرم در خیلی از موارد خواست های مرا دارد.
اکنون که من روابط خوبی هم با همسرم دارم و از طرفی دوست دارم او اجتماعی باشد و با دیگران راحت ارتباط داشته باشد ولی وقتی میبینم با غریبه ها خوش و بش میکند و به آنها پیام میدهد ته دلم می ترسم و نگران می شوم که نکند او را از دست بدهم.
به همین دلیل چند وقت پیش که شوهر خواهرش با او تماس گرفته بود و در مورد موضوعی با او خوش و بش می کرد من از کوره در رفتم و گفتم چرا به تو زنگ زده یا به من زنگ نزد و غر زدم و موجب ناراحتی شد.
اکنون که فکر میکنم می بینم “احساس کمبود” دارم “احساس وابستگی” را صد در صد مطمئن هستم که دارم.
به هر حال از شما ممنون هستم که با طرح این سوال باعث شدید خودم را واکاوی کنم چون چند وقت هست که با خودم در گیر هستم چون شما در فایل جلسه سوم قدم سوم دوره دوازده قدم این مورد را تکرار کردید که “اگر موضوعی براتون چند بار اتفاق می افته کنارش نزن استاپ کن و حلش کن چون اگر حلش نکنی این باز هم بزرگتر و بزرگتر میشه و در آینده سخت تر می تونی حلش کنی ” به همین دلیل عذاب وجدان داشتم ولی خدا رو شکر با این سری فایل ها که قول دادید ارائه بدید مشکلم را حل خواهم کرد
(چه اتفاقات و شرایطی شدیدترین احساس را در شما برمی انگیزد؟)
جواب دادن به این سوال در این سایت واقعا برایم مشکل است.حالا که می خواهم به این سوال جواب بدهم، با خودم روبرو شده ام. من همیشه فکر می کردم که فکر و قضاوت دیگران برایم مهم نیست ولی پشت گوش انداختن و تاخیر من برای جواب دادن به این سوال به من نشان داد که قضاوت دیگران برایم بسیار مهم است.
می دانم که تنها فایل گوش دادن، از من دردی دوا نمی کند. من باید متعهدانه تمرینها را انجام بدهم و کامنت بگذارم.
اعتیاد همسرم واقعا حالم را بد می کند.چند سال است که سعی کردم او را تغییر بدهم ولی موفق نشدم و با فایلهای استاد فهمیدم که من هرگز قدرت تغییر کسی را ندارم. تمرکزم را روی خودم گذاشتم و هر روز متعهدانه روی خودم کار می کنم .
بعضی از اطرافیانم می گویند که باید این زندگی را تمام کنم ولی یک باور قدرتمند از سالها پیش با خواندن کتاب اسکاول شین در من شکل گرفت که نباید از شرایط فرار کنم.
در این شرایط مانده ام، مهارت های جدید کسب کرده ام. در طب سنتی که به شدت مورد علاقه ام است، پیشرفت کرده ام و کسب و کار جدید و نوپایی را شروع کرده ام و هرگز احساس قربانی شدن نداشته ام.
همسرم همیشه حامی من بوده است. هزینه ی کلاسها و دوره های طب سنتی مرا پرداخت می کند و تا جایی که می تواند برای راحتی من و فرزندم تلاش می کند و اگر بگویم برای راحتی ما از خودش مایه می گذارد، دروغ نگفته ام. ولی این اوضاع درب و داغان او مرا به شدت اذیت می کند.
یک حس قوی دیگر هم، در من وجود دارد که با خارج شدن من از این رابطه خودخواهانه خودم را نجات می دهم و همسر و پسرم در این باتلاق می مانند.
هر روز با آموزش های شما حالم را بهتر می کنم، به بهبود اوضاع بسیار امید دارم ، قلبم می گوید در این زندگی بمانم و می دانم که رفتن حالم را بهتر نمی کند
یکى از الگوهاى من این است که وقتى کسى جواب نه به من بدهد و یا به هر دلیلى دیگر در کنار من نباشد ، حتى وقتى که خودم هم از اون آدم خوشم نمیاد ولى باز احساس ترس و ترد شدگى میکنم ، واینکه وقتى جایی من رو دعوت نمیکنند در جمع دوستان هم باز احساس سر خوردگی و ناراحتى میکنم، یکى دیگر از مشکلات من این است که تو رابطه هام با جنس مخالف الگو تکرار شونده اى دارم که ، بیشتر مردها به من بیشتر نگاه جنسی دارند و مرتب راجع به این مسائل از من سوال میکنند و در خواست دارند، چه کنم
سلام بر همه خواهران و برادران م در خانواده عباس منش
یکی از مواردی که چندین روز است که مرا به شدت عصبانی و ناراحت کرده را می نویسم و امیدوارم که با حل کردن آن بتوانم بقیه کدهای مخرب را در وجودم پیدا کنم :
من برای تمرین دوره عزت نفس چندین روز هست که به تنهایی سفر کرده ام ،
اولین شهری که رفتم یک اتاق 2 تخته اجاره کردم
وهزینه هر 2 تخت را دادم، اما سرویس بهداشتی
به صورت مشترک و توی راهرو بود ،
بعداز 7 شب. من یک سوییت 3تخته گرفتم. در همان جا
چون از سرویس عمومی و مشترک و لباس پوشیدن. خسته شده بودم
بعداز 2 شب. احساس کردم باید به یک شهر دیگر بروم. مسوول آنجا گفت. هزینه شبهای باقیمانده را. هروقت مسافر آمد به حسابت واریز میکنم( من هزینه 6 شب را پرداخت کرده بودم )
همه چیز را خدا برایم درست کرد وبه راحتی به شهر بعدی آمدم. دریک مسافرخانه سوییت 4 تخته گرفتم و باز هزینه 4 نفر را دادم. وبرای اولین بار به تنهایی در یک مسافرخانه خوابیدم راحت و بدون ترس
بعد یک جای ارزانتر اجاره کردم. اتاق 4 تخته. با سرویس عمومی. بعداز 2 شب. بازهم بخاطر سرویس مشترک وکثیف. یک سوییت اجاره کردم
به مدت 9 شب. (9 را از روی نشانه روزانه ام در سایت انتخاب کردم )، از روز اولی که آمدم به این سوییت تنهایی به شدت آزارم داد وبه صاحب خانه گفتم پشیمان شده ام. گفت اگر مسافر آمد هزینه ات را پس میدهم. و من 3 روز با احساس خیلی بد و گریه. در سوییت گذراندم اما بعد حسم خیلی بهتر شد و مرتب شکر گزاری کردم برای تمیزی اینجا و امنیت و راحت بودن خودم
و اینجا فهمیدم که عزت نفسم از بیخ وبن ایراد دارد که نمی توانم از تنهایی خودم لذت ببرم
البته. این سوییت حداقل وسایل ضروری را دارد
من از 20 خرداد که سفرم را شروع کرده ام تا الان
4 جا. اجاره کرده ام و هزینه چندین نفر را پرداخت کرده ام و جاهایی با کیفیت پایین و حداقل امکانات. و بعد پشیمان شده ام و پولم را پس نمی دهند مگر به شرایطی .
وقتی از شرایطی جانم به لب میرسد تصمیم میگیرم و در آن لحظه هم تصمیمات هیجانی و فرار کردن از آن موقعیتی که هستم ، و هرچه باشد بهتر از این جاست و همین باعث میشود بدترین تصمیمات را بگیرم ،
یادم هست چندین سال پیش دوران دانشجویی منزل یکی از بستگانم بودم.و خیلی معذب.
از آنجا رفتم یک پانسیون آزاد، کلی هزینه دادم وچون شرایط آنجا اصلا با روحیات من سازگار.
نبود. از آنجا بیرون آمدم و طبق قراردادی که نوشته بودم بقیه پولم را پس ندادند .
بعداز آن یک پانسیون دیگر رفتم. و باز به همان ترتیب. شرایط نامناسب. و با یک دختر آشنا شدم و باهم جایی اجاره کردیم ، به من گفت مقداربیشتری از پول پیش را شما بده. تا یک ماه بعد پس میدهم. و من 2/3. پول پیش دادم و او یک سوم.
یک ماه بعدش. رفت تا آخر قرارداد که من پول پیش را از صاحب خانه گرفتم. و به صاحب خانه گفتم که من پول بیشتری داده ام
الان اینها یادم می آید و این اتفاقات. در این سفر. واقعا درمانده شده ام .
کد مخرب من : پول بی حدو حساب میدهم بدون فکر کردن بدون دو دوتا چهارتا کردن. میخواهم نشان بدهم که پولدارم و پول اهمیتی برای من ندارد
مثل استاد باشم. در صورتی که استاد بعداز سالها کارکردن روی خودش و بعداز کلی تجربه کسب کردن به این مرحله رسیده است.
قبلا که اوضاع مالیش. خوب نبوده. با حساب و کتاب خرج کرده
چرا اینجوری خرج میکنم؟
* اینکه نشان بدهم پول برایم اهمیتی ندارد حس
ثروتمندی کاذب و الکی به من میدهد که مثل ثروتمندان خرج میکنم. در صورتی که واقعا ثروتمند نیستم .
مسول مسافرخانه و بقیه مسافران و مردم در ذهنشان بگویند. که چقدر ثروتمند است و چقدر پول دارد که اصلا به فکر. خرج کردن و اجاره دادن و پول 4 تخت برای. یکنفر یا سوییت شبی 300 هزار تومان برای یک شب نیست
حرف و نظر مردم برایم مهم است ، که چه فکری درباره من میکنند
من مثل مادرم هستم ، مادرم هم هیچ وقت بلد نبوده. خوب خرج کند. هیچ وقت پولی نداشته.
وقتی هم مقدار کمی پول به دستش می آمد سریع خرجش میکرد حتا به صورت خرج های کاملا غیر ضروری و الکی
من هم همین طور هستم
الان چند روز است که بابت این هزینه بهم ریخته هستم و نمیدانم باور مخرب من چیست ؟
این رفتارهای اشتباه پشت سرهم در چندروز متوالی چیست ؟
ممنونم اگر دوستان راهنمایی کنند و یا تجربه هایشان از سفر تنهایی و هزینه کردن. را به اشتراک بگذارند
سه شنبه 6 تیرماه 1402. هجدهمین روز. اولین سفرمن. به تنهایی
آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی؟
مسئله ای که درطی 24 سال زندگی مشترکم مدام تکرار شده وذهنمو درگیر کرده مسئله کار شوهرمه،یک کار ثابت وپا برجا نداشتن مرتب هرچند سال یکبار یا حتی چندماه یکبار این اتفاق رخ میدهد.همینطور که شمااستادعزیزم توی صحبت هاتون گفتین،درشروع کار همه چیزخوب پیش میره،ولی متاسفانه چند وقت که میگذره یه اتفاقی یا یه شرایطی پیش میاد که شوهرم مجبور میشه کارشو عوض کنه.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
ودرمورد این موضوع هم باید بگم وقتی توی زندگیم یه اتفاقی یا مسئله ای رخ بده(حالا میتونه بحث مالی باشه،یاخونه،ماشین یا هرچیز دیه ای بخریم بد متوجه بشیم یه مشکلی داره مثلا سندش مشکل داره یا هرمشکل دیه)چون تو اون شرایط نمیتونم پیش بینی کنم حالا این اتفاق افتاده آخرش چی میشه وذهنم میره به سمت بدترین اتفاقی که ممکنه بیاوفته،بشدت به هم میریزم ونمیتون ذهنمو کنترل کنم.
یا یه پیشنهادی چیزی به کسی(خانواده ام یاافرادفامیل)بدم درموردحالا هرموضوعی ونیتم کمک به اون فرد بوده ومتاسفانه اتفاق جور دیه رقم بخوره واین پیشنهاد من باعث دردسر برا اون فرد یاشخص بشه اینجاهم بشدت ذهنم به هم میریزه وخودم روسرزنش میکنم.
یکی هم اینکه احساس کنم پرت شدم وبهم بی توجهی بشه یا بی احترامی بشه تو این موضوع هم خیلی به هم میریزم.
ودر آخرهم:سپاسگزار ازشما استاد عزیزم ومریم جانم،که این فرصت وشرایط رو فراهم کردین تا بهتر خودم روبشناسم.سپاسگزارم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و برو بچه های سایت
من متاسفانه نزدیک دو هفته از ساایت فاصله گرفتم که ضربشم خوردم البته فایلای قبلی که دانلود کرده بودمو گوش میدادما ولی خب خوندن کامنت ها و امتیاز دادن و ریپلای زدن کامنت دوستان خیلی برام موثره و کمک میکنه اروم و با انرژی باشم
گوش دادن و دیدن فایل های استاد حتی اگه توی اون فرکانس هم نباشیم بازم روی ما تاثیر میزاره و کمکمون میکنه بیاییم داخل مسیر ، استاد چقد سوالاتت کمک کننده تا درون خودمونو و نقاط ضعفمونو بیشتر بشناسیم و درون خودمونو کاوش کنیم ،یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه کرم از توی خوده سیبه بخدا
منکه هربار فایلاتونو گوش میکنم بیشتر و بیشتر پی میبرم ینی اساس اموزشاتونم همینه دیگه باید داخلمون درست بشه وگرنه بیرون همه چی ردیفه باید ترمز ها و باورهای زنگ زده هروز روغن کاری بشن اول اینکه گاز الکی ندیدم لاستیکامون ساییده میشه و انرژیمون از دست میره با خنده خخخ
بعدشم منکه میدونم مشکلاتو افکار منفی و کلی باور زنگ زده دارم پس اونارو باید درست کنم باید ذهنمو ازون قفسی که ساختم بیارم بیرون و با جای گزین کردن باور های درست جای اونا اولا انرژیمو هدر ندم بعدشم خیلی راحت تر و هدایتی تر به هدفم برسم
چن روزی میشه که برای ایندم و تشکیل خانواده دارم پا پیش میزارم استاد ،من کلا ادمیم که از کاه کوه میسازم هنوز حرکت نکردم کلی ترس دارم
خانواده دختری که خیلی هدایتی و خداگونه مهرمون به دل همدیگه نشسته و دستان خدا دارن منو هدایت میکنن تا ازدواج کنم
یک خورده از نگاه من سخت گیر هستن و پول بیشتری لازم دارم تا خوشبختش کنم اونقد این دوسه روز فکر کردم که مغزم داشت میپوکید تا این فایل به کمکم اومد تا یخورده اروم بشم و بگم حسن خان همه چی داخل خودته
پاشو باوراتو درست کن ذهنتو ازاد کن روی خودت کار کن پا روی ترسات بزار و نترس برو جلو با خودم گفتم خدایا منکه الان هیچی ندارم ولی میخام ایمانمو نشون بدم برم جلو و اردواج کنم
شاید بزرگترین حالتی که احساساتمو برانگیخته میکنه و منو بهم میریزه حرکتای جدید کردن و تصمیمای بزرگ گرفتنه همون اور تینکینگ بیش از حد بهش فکر میکنم راهو برای خودم میبندم توی ذهنم بعدش نا امید میشم و سر درد میشم ینی هنوز کاری نکردم از قبلش کلی فکرای منفیو الکی میکنم تا اینکه یا از تصمیم منصرف میشم یا اینکه بعد چنبار تلاش نصفه نیمه بیخیالش میشم که این سمه برام
از بی معرفتی هم خیلی بدم میاد و ناراحت میشم مثلا اینکه من به همه پول قرض دادم ولی نوبت منکه شد اونا نداشتن قرض بدن خب ایا این به داخل خودم برنمیگرده ایا خودم از قبلش بهش فکر کرده بودم یا نه ،خدا شاهده انتظار بی معرفتیو از قبلش توی خودم اماده کرده بود که برام اتفاق افتاد
استاد قیمت فایلای رایگانتون خیلی زیاده چه برسه به اینکه بخاییم از دورهاتون استفاده کنیم ممنون ازت استاد بزرگ ترین دست اوردی که فایلاتون بعداز ارامش دادن برای من داره اوردن حس شورو شوق در منه برای حرکت کردن و جلو رفتن
بی نهایت سپاسگزارم باید فایل بعدی که گذاشتین حتما گوش کنم که پر از آگاهی و خودشناسی هستش
سلام به استاد عباسمنش عزیز اول اینکه خیلی ممنونم بابت این فایل و سوالاتی ک مطرح کردید.
تقریبا مثالهایی ک زدید همشون نفطه ضعفهای من هستن و احساسات بد رو توی من برانگیخته میکنه ولی پررنگ ترینش ک به شدت عصبیم میکنه و خواب و آرامش رو از من میگیره وقتیه ک به کسی بدهکار باشم یعنی با بی پولی و مقروض بودن خیلی بهم میریزم
یکی دیگه وقتی حس بکنم کسی سرم کلاه گذاشته و از سادگی و اعتمادم سوءاستفاده کرده
ویکی دیگه وقتی کسی توی خیابون یا طبیعت آشغال بریزه
و اینکه زمانی ک حق با من باشه ولی نتونم طرف رو قانع کنم و کم بیارم
بجز مواردی ک شما اشاره کردید این چندتا چیز ک اشاره کردم پررنگ ترینشون هستن
چه شرایطی شدیدترین احساسات رو در من برانگیخته میکنه
زمانیکه مورد سرزنش قرار میگرفتم مخصوصا تُن صدا ولحن بیان و نوع نگاه خیلی واسم مهم بود والبته هنوز هم واسم تاثیرگذار هست ولی از شدت حساسیتم کم کردم … باصدای بالا ولحن ونگاه تحقیر امیز شدیدا عصبانی میشدم
البته روی خودم کار کردم قبلش هرچندروزی یکبار دعوا پیش میومد ، دیگه خیلی کم ماهی یکبار که حتمی بود… در فرکانس نامناسبی بودم حتی گاها از معمولی ترین صحبتها هم اتیش بپا میشد ، دقیقا مثل زمانیکه استاد تعریف میکرد طرف عادی هم نگاه میکرده، استاد با عصبانیت میگفته چیه نگاه میکنی بووووم…
من موقعیتی پیش میومد صدا واسم بالا میرفت یا سرزنش ومسخره میشدم قاطی میکردم و صدام رو بالا میبردم و دیگه بگومگو وجروبحث بالا میگرفت
ولی بعد از اینکه روی خودم کار کردم کم وکم وکمتر شد ، بجایی رسید که یادم هست پیش میومد یه متلکی میپروندم تازه وقتی پرونده میشد میفهمیدم چی گفتم و همون لحظه به ذهنم میومد اخ چی گفتی بمبی بود که انداختی وسط الانست که منفجر بشه بعد همون فردی که با عادی تر از این صحبتا عصبانی میشد وفریاد میکشیدفقط یک لحظه چهره در هم میکشید ولی چیزی نمیگفت …یا حتی میشد بابزرگواری میگذشت، بالبخندو کلامی مهربون صحبت رو تغییر میداد
بدقول بودم خیلی خیلی خیلی زیاد در حدی که کار از سبز شدن علف، زیرپای طرف، گذشته بود رسماً درختانredwoodکاشته میشد …
تو این چندسال اخیر خیلی نسبت به اونچه که بودم بهتر شدم به این فکر نکردم که چه باورهایی باعث شده بدقول بشم، فقط سعی کردم خوش قول باشم و به خوش قول بودن توجه داشتم، نه بدقول نبودن
نمیگم الان دیگه کاملا خوش قول شدم ولی نسبت به اونچه که بودم واقعا بهتر شدم و دوستانم هم بابتش خداروشاکر میشدن ،اتفاقا جدیدا واسه یه قراری بدقولی کردم و همون ادمی که همیشه از دیررسیدن من شاکی و عصبانی میشد و غر میزد وقتی تماس گرفت متوجه شد دیر میرسم سرقرار، بهم گفت اکیه عجله نکن … یا یه مواردی پیش میومد نمیخواستم توضیحی بدم میگفتم معذرت میخوام هیچ توضیحی ندارم فقط معذرت میخوام … قبلترا بهم گفته میشد نه دلیلش هم بگو دقیقا چرا اینطوری شد به چه علت و اصرار پشت اصرار ، بعد وقتی دلیلش رو میگفتم عصبانیتر میشدن…ولی چندوقت پیش بابت یه موضوعی همین جمله رو گفتم طرف هیچ توضیحی ازمن نخواست گفت فدای سرت،بهش فکر نکن
واسه تصمیمات بزرگ زیاد فکر میکنم
یکدفعه با یه نفر به پیشنهاد من رفته بودیم یه مکانی که واسه اون ادم تکراری بود و بعد قرار گفتم خوش گذشت گفت به من که خوش نگذشت اومدن به مکان تکراری ، عصبانی شدم ودیگه باهاش تماس نگرفتم واون هم تماس میگرفت بریم فلان مکان نمیپذیرفتم…تااینکه یه روز در تماسی که داشت گفت اون روز ناسپاسی کردم همین خوشی های گپ و گفت و قدم زدن هم از من گرفته شد الان که فکر میکنم اون روز بهم خوش گذشت…اینو که گفت تونستم ببخشم
اگه کسی بامن بود وبهش خوش نمیگذشت احساس میکردم به من توهین شده …
واسه ارتباطات در جمع های دوستانه یا غریبه های آشنا احساس راحتی دارم، یسری ادما هستن غریبه هستن ولی احساس آشنایی دارن ، یا یسری ادما هستن غریبه ن ولی یه شناخت نسبی و علایق وسلایق و اشتراکاتی دارن که همین ها موجب میشه احساس راحتی داشته باشم
ولی زمانیکه هیچ شناختی ندارم احساس معذب بودن بهم دست میده و همچنین زمانیکه شناخت داشته باشم اما هیچ اشتراکی نبینم
درجمع هایی مثل سرکلاس برای ارائه پروژه یا صحبت کردن در مجالس بزرگ غریبه واسم اسون نیست ولی اینطوری هم نیست که بگم قلبم میخواد از قفسه سینه م بزنه بیرون ، چون از بچگی بعنوان سرگروه گروه سرود انتخاب میشدم و در کلاس هم مدام به من گفته میشد قران قرائت کنم و بازیگرنقش اول نمایش انتخاب میشدم و کنفرانس درسی تاحالا دادم و یبارهم خواسته شده بود که درس رو به حالت نمایشنامه تبدیلش کنیم و گروهی اجرا داشته باشیم ومن هم نمایشنامه رو نوشتم و یه بخشهاییش بشکل شعر بود که گروه من نمره ی کامل رو گرفت و روز بعدش هم یکی از بچه های کلاس اومد بهم گفت خاله ی من سردبیر مجله س ،از تو واسش تعریف کردم گفته بهش بگو دفترشعرش رو بده بنام خودش شعرهاش رو در مجله چاپ کنم که من به دلایلی که البته نشات گرفته از عزت نفس ناکافی بود پیشنهادش رو رد کردم…
در جمع هایی که موضوع بهم داده بشه، یا درخواست بشه که صحبت کنم تقریبا اکی هستم …
ولی با درخواست دادن اکی نیستم و خیلی زمانا احساسی شبیه خفگی بهم دست میداد ، مثلا همون حرکتی که شما زدید که رفتید درب کلاسا درخواست کردید که واسه دانشجوها صحبت کنید، من در این شرایط احساس میکنم فشار زیادی رو متحمل میشم …
یا مثلا من واسه تخفیف گرفتن از سمت افرادی که خدای چانه زنی بودن خیلی سرزنش میشدم که چرا درخواست تخفیف نمیدی چرا چونه نمیزنی تخفیف بگیری، خریدکردن بلد نیستی … خیلی رفته بود رو اعصابم خودم رو مجبور کردم باهمون احساس خفگی درخواست تخفیف بدم دفعاتی که انجامش میدادم همچنان احساس بدی داشتم … چانه زدن رو هم هیچوقت نتونستم انجام بدم … از بعد اشنایی با قوانین تونستم نفس راحت بکشم ، یا در زمان درست در مکان درست قرار میگرفتم که میرفتم واسه خرید خود اون جنسی که میخواستم تخفیف داشت یا خود فروشنده بی درخواست تخفیف میداد
دیگه مقایسه شدن ،منت و تهدید و یسری از تشویق تحسینهای مقایسه ای و تهدیدامیز و منت طور که از یک زاویه تحسین وتشویق بنظرمیاد از زاویه ی دیگه نه
دستور شنیدن یکزمانی یبار محل کار ،صاحب کار نمیدونم بهم گفت برو چای بریز یا بپر چای بریز منم با نگاه خشمگین ولحن تندوجدی گفتم نه بابا دیگه واست چیکار کنم …اون هم باحالت شوکه گفت هیچی … بعد از یکی فهمیدم که اخلاق وفرهنگش این مدلیه که دوست داره محیط کار همکارا صمیمی و راحت باشن و قصد دستور دادن نداشته، همگی کارشون دیرتر تموم شده و پرزحمت بوده وخسته بودن ،من کارم زودتر تموم شده بوده و داشتم آزادانه قدم میزدم این بوده که به من گفته …وفردی که روابط عمومی بالا داشته باشه خودش قبل از اینکه بگن این کارو انجام میده …ولی در کل من باورام ایراد داشت معتقد بودم که کاری نکنم ملت متوقع بشن و حکم وظیفه م بشه واز این صحبتا
بااین باورا ادمای متوقع هم جذب کرده بودم
دیگه شنیدن این جمله که از شما توقع نداشتم فلان رفتارو داشته باشی از شما انتظار نداشتم ...
وقتی کسی عقیده ونظرش رو میخواد تحمیل کنه
یا بطرز کنایه ای و بالحن نامناسب عنوان میکنه
مورد غیبت وقضاوت واقع شدن در یک زمینه هایی واسم مهمه ولی در یک زمینه هایی اصلا واسم اهمیتی نداره
با نه شنیدن و یک جاها وزمانایی نه گفتن هم مسئله دارم
یسری موارد نمیدونم چطوری ولی خودکار حل میشد ، شاید به صلح رسیدنه شایدهمین که توجهم رو از موارد ناجالب برمیداشتم وتمرکزم رو میبردم روی خواسته بجای ناخواسته …ومخصوصا شاید ورودی مناسبه
همین چند روز پیش با دوستم رفته بودم خرید به پیشنهاد دوستم و به مکانی که اون درنظر داشت که بولینگ وبیلیارد رو دیدم و هیجان زده به دوستم گفتم بریم ومقاومت داشت ومیگفت خجالت میکشم بلد نیستم وبزور متوسل شدم تا اومد …رفتیم پرسیدم واسه بولینگ اومدیم لطفا توضیحات لازم رو بگید
خلاصه بازی کردیم وکلی خوش گذشت مخصوصا من موفق شدم دودست مهره ها رو کامل بزنم … و دوستم هم در انتها گفت خوش گذشت دفعه بعد بیایم بیلیارد
پرسیدم حالا جدی چرا اولش اینقدر مقاومت داشتی گفت میخواستم با پرستیژ وارد بشیم، قبلش قوانینش رو تحقیق کرده باشیم و موقع سوال پرسیدن هم حرفه ای عمل کنیم ومثلا میپرسیدم لاین بولینگ خالی دارید و یه همچین چیزی …نه مثل سوالات امتحان پرسیدی لطفا بولینگ را شرح دهید :) گفتم واسه همین لذت بازی رو تجربه کردیم ، گفت اره ولی واقعیتش من واسه بی اطلاعی و ندونستن و یجاهایی سوتی دادن زیادسرزنش وتحقیر شدم واسه همین ترسیده شدم
من خودم واسه مواردی که واسه تجربه ش هیجان داشتم اصلا پرستیژ داشتن و اینکه چطور بنظرمیام مبتدی یا پیشرفته و…به ذهنم اصلا نمیرسیداگر هم میرسید لذت تجربه اینقدر در ذهنم پررنگ بود که پرستیژ واین صحبتا رنگ میباخت
ولی یادم اومد خودم هم در یک زمانایی این باپرستیژ بودن و ترس از قضاوت ومسخره شدن واسم دست و پاگیر میشد و یک جاهایی ورودیهای مناسب یکسری موارد رو واسم تغییر میداد … موقع کافی شاپ و رستوران خیلی واسم پیش میومد اینکه اسم خوراکی ونوشیدنی داخل منو رو اگه نمیدونستم چطور تلفظ کنم یا چی هست اصلا چه مزه ای داره انتخاب نمیکردم و درموردش سوال نمیپرسیدم ولی با ورودیهای سفر به دورامریکا تغییر پیدا کرد
سپاسگزارم
در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند خوشبخت وسعادتمند در دنیا واخرت باشید خدا یارونگهدارتون باشه
از خداوند بی کرانه مهربانم سپاسگزارم که بعد دو سال گوش کردن به فایل های رایگان استاد هنگام ورزش کردنم هنگام ناهار و شام خوردنم هنگام خوابم و…
بالاخره تصمیم گرفتم عضو سایت بشم و اولین کامنتم این باشه
به امید روزی که با استاد عزیزم که بیشتر از افراد دیگه حرف خداوند مهربانم رو از ایشون شنیدم لایو داشته باشم و به زودی مهمون خونه ما باشند
بنده تازه 18 سالم شده
پاشنه آشیلی که خیلی باهاش درگیر بودم و هستم پدرم هستش یک فایل استاد هست که میگه خود خدا هم تو خلق پدرم مونده بود که بابا چقدر یک آدم میتونه منفی بین باشه چقدر من به اون جمله خندیدم
هر موقع من قهرمان مسابقات شطرنج میشدم و میشم هر موقع مقام اول استان رو کسب می کردم یا به مراحل کشوری راه پیدا می کردم فقط یک جمله داشت اینا الان نون و آب میشه ؟
و از خداوند سپاسگزارم که نون و آب شده به اندازه 3برابر درآمد پدرمم شده از شطرنج از شطرنجی که کسی فکرش رو نمی کنه بشه از این ورزش هزار تومان درآمد داشت با تمرینات استاد با الهامات خداوند هدایتگرم درآمدم از 500 تومان شروع شد بعد یک تومن بعد سه تومن بعد دوبرابر بعد سه برابر و… شد تا الان که درگیر کنکور شدم و چند روز دیگه کنکور دارم ولی همش حسم بده میگم استعداد هام در ورزش بود در بازیگری بود در کارآفرینی بود چرا مامان بابام منی که تک فرزندشون بودم برام وقت نذاشتن و یکی از علایقم و استعداد هامو پرورش ندادن تا من مجبور باشم الان این همه درس های مزخرف که هیچ مطلب مفیدی در آموزش و پرورش ایران نیست رو خوندم و میخونم تا نهایت بشم یک کارمند با حقوق بخور نمیر این روزا میدونم آیندم روشنه میدونم دیگه اون روزا نیست که همه به خصوص مادرم میگفتن شطرنج پول می خواد بازیگری پارتی می خواد و منو از تمام علایقم منصرف کردن تو که بابات پولدار نیست تو که فلان نداری و اوووووووو تا فردا بگم تموم نمیشه
اما الانه که متوجه میشم خدایی داریم که میلیارد ها برابره بابای بقیه است خدایی دارم که میلیارد ها برابره پارتی بقیه است به قول استاد با یکی شریک شدم که ….
….
واقعا چی بگم هیچی در وصفش نمیشه گفت
فقط قربونش برم من ،
که من تک فرزند رو با خانواده ای آشنا کرده که حالا هزاران خواهر و برادری دارم که اونارو هم به همین راحتی نمیشه توصیف کرد
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدید ترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
چیزی ک باعث میشه احساسات من خیلی برانگیخته بشه
1) اینکه توی رابطه احساسی ام با پارتنرم بحث و دعوا داشته باشیم یا ب مشکل بربخوریم این مورد خیلی خیلی من رو بهم میریزه ولی خداروشکر آخرین باری ک بحثمون شد من خیلی خیلی بهتر برخورد کردم خیلی عالی تونستم ذهنم رو کنترل کنم و با وجود اینکه بحث خیلی شدید بود اما من در کمتر از یک روز تونستم حال خودمو خوب کنم ولی حس میکنم این مورد هنوز جا داره ک خیلی بهتر بشه
وقتی به مشکلی برمیخورم دقیقا نمیدونم چیکار کنم بهم میریزم و همه چیز از دستم خارج میشه و دلیل اینکه من اینقدر بهم میریزم از وابستگی من نسبت ب پارتنرم میاد و ترس از اینکه رابطه بخواد با یه بحث تموم بشه
2) اینکه ازم انتقاد بشه بشدت حالمو بد میکنه هرچند نسبت ب قبل خیلی بهتر شدم اما باز هم وجود داره و حالم بد میشه
3) دعوای بین من و مامانم. من تا چند سال پیش وقتی با مامانم بحثم میشد خیلی خیلی زود تاثیر میگرفتم حالم بد میشد واکنش نشون میدادم ولی الان خداروشکر این بحث ها خیلی خیلی خیلی کم شده و اگه هم پیش بیاد دیگه من اینقدر بهم نمیریزم و حالم بد نمیشه شاید بگم به چند دقیقه هم نمیکشه ک من ب خودم میام و سریع حالم خوب میشه خداروشکر
4) مورد بعدی که احساسم رو بشدت بد میکرد این بود ک اگه میدیدم کسی حقم رو میخوره بشدت بهم میریختم و حرص میخوردم و درعین حال هم کاری نمیتونستم بکنم ولی الان خداروشکر بجای حرص خوردن و عصبانی شدن اول خودم رو آروم میکنم بعد ذهن و روح رو هماهنگ میکنم تا هدایت بشم ک چیکار کنم و خیلی وقتا هم خود ب خود اون حق ب من داده میشه و همه چیز بعد از اینکه من خودمو آروم میکنم عالی پیش میره اما قبلا این مورد خیلی شدید توی زندگیم بود و الان شاید کمرنگ شده ولی بازم وجود داره…
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
ارادتمند
استاد جان ببخشید میخواهم راحت بنویسم انتشار آن بعهده خودتان.
من در چند ماه اخیر چند بار بشدت احساساتی شدم.
مورد اول: بعضی وقت ها در روابط زناشوئی که از همسرم درخواست دارم او با عناوین و بهانه های مختلفی سر باز می زند. یک شب بشدت من عصبانی و برآشفته شدم چون صبح آنروز قول شب را داده بود ولی شب گفت من خسته ام و باشه برای بعد. که من بشدت بهم ریختم و کلی عصبانی شدم و به او گفتم “تو هر وقت خودت درخواست داری من اجابت می کنم ولی همیشه درخواست های من با اجابت تو مواجه نمی شود” ولی جالب است همسرم می گفت تو چون خودت اینطور فکر میکنی این اتفاق برایت می افتد ولی من قبول نکردم. در ادامه هم اتفاقاتی افتاد که کاملا مردود بود و پشیمان شدم . ولی از آنجایی که می دانستم ایراد از من است و شما همیشه در فایل های تان گفته بودید که به رفتارهای و حرف هایی که می زنید دقت کنید چون هر چیزی که از انسان رخ می دهد ناشی از باورها و نگرش های درونی است و باید آنها را اصلاح کرد و نباید به قول معروف آشغال ها رو زیر مبل ریخت. سرتان را درد نیاورم کلی فکر کردم ولی بعد از شنیدن این فایل که تصمیم گرفتم در مورد آن بنویسم اول در دفترم و دوم در سایت به این نتیجه رسیدم که “من احساس قربانی شدن دارم” و خودم را خیلی مظلوم و کمتر از همسرم نشان میدهم تا بتوانم توجه او را به خودم جلب کنم یعنی نیاز به “احساس ترحم” دارم.
مورد دوم: چند هفته ی پیش که قرار بود به مهمانی برویم همسرم جایی بود و من هم باشگاه بودم که با من تماس گرفت که می آیم دنبالت تا به مهمانی برویم بعدا که پیش من رسید من گفتم باید خانه برویم تا من لباس هایم را عوض کنم بعدا او گفت تو همیشه در برنامه ریزی هایت اشتباه میکنی و هیچ وقت دقیق نیستی. من هم بشدت از کوره در رفتم و با اینکه دخترم هم بود باز مانند دفعه قبل شروع کردم به سرزنش و تحقیر خودم که من فلان هستم من بهمان هستم تو اصلا بدبخت هستی که گیر من افتادی و یک سری تحقیر های دیگر. اکنون که فکر میکنم و در مورد آن می نویسم میبینم باز هم “احساس ترحم” و ” احساس قربانی شدن” داشتم و دوست داشتم توجه او را به خودم جلب کنم.
مورد سوم: مربوط به این است که من از زمان مجردی دوست داشتم همسرم خوشرو باشد و البته روابط خوبی هم داشته باشد و به قول معروف اجتماعی باشد این هم به این دلیل است که من در یک خانواده مذهبی بزرگ شده ام و همه ی این خواسته های من در مورد همسر جدیدم به دلیل تضاد هایی بود که از طرف پدرم در خانه ما وجود داشت و به قول شما با اینکه 16 سال پیش من ازدواج کردم و از این قوانین چیزی نمیدانستم ولی بصورت ناخوداگاه در مسیر قانون حرکت می کردم و از قضا جهان هم اجابت کرد و همسرم در خیلی از موارد خواست های مرا دارد.
اکنون که من روابط خوبی هم با همسرم دارم و از طرفی دوست دارم او اجتماعی باشد و با دیگران راحت ارتباط داشته باشد ولی وقتی میبینم با غریبه ها خوش و بش میکند و به آنها پیام میدهد ته دلم می ترسم و نگران می شوم که نکند او را از دست بدهم.
به همین دلیل چند وقت پیش که شوهر خواهرش با او تماس گرفته بود و در مورد موضوعی با او خوش و بش می کرد من از کوره در رفتم و گفتم چرا به تو زنگ زده یا به من زنگ نزد و غر زدم و موجب ناراحتی شد.
اکنون که فکر میکنم می بینم “احساس کمبود” دارم “احساس وابستگی” را صد در صد مطمئن هستم که دارم.
به هر حال از شما ممنون هستم که با طرح این سوال باعث شدید خودم را واکاوی کنم چون چند وقت هست که با خودم در گیر هستم چون شما در فایل جلسه سوم قدم سوم دوره دوازده قدم این مورد را تکرار کردید که “اگر موضوعی براتون چند بار اتفاق می افته کنارش نزن استاپ کن و حلش کن چون اگر حلش نکنی این باز هم بزرگتر و بزرگتر میشه و در آینده سخت تر می تونی حلش کنی ” به همین دلیل عذاب وجدان داشتم ولی خدا رو شکر با این سری فایل ها که قول دادید ارائه بدید مشکلم را حل خواهم کرد
با تشکر
بسم رب العالمین
استاد عزیزم سلام
مریم گل شایسته ام سلام
دوستان خوب همفرکانسی سلام
(چه اتفاقات و شرایطی شدیدترین احساس را در شما برمی انگیزد؟)
جواب دادن به این سوال در این سایت واقعا برایم مشکل است.حالا که می خواهم به این سوال جواب بدهم، با خودم روبرو شده ام. من همیشه فکر می کردم که فکر و قضاوت دیگران برایم مهم نیست ولی پشت گوش انداختن و تاخیر من برای جواب دادن به این سوال به من نشان داد که قضاوت دیگران برایم بسیار مهم است.
می دانم که تنها فایل گوش دادن، از من دردی دوا نمی کند. من باید متعهدانه تمرینها را انجام بدهم و کامنت بگذارم.
اعتیاد همسرم واقعا حالم را بد می کند.چند سال است که سعی کردم او را تغییر بدهم ولی موفق نشدم و با فایلهای استاد فهمیدم که من هرگز قدرت تغییر کسی را ندارم. تمرکزم را روی خودم گذاشتم و هر روز متعهدانه روی خودم کار می کنم .
بعضی از اطرافیانم می گویند که باید این زندگی را تمام کنم ولی یک باور قدرتمند از سالها پیش با خواندن کتاب اسکاول شین در من شکل گرفت که نباید از شرایط فرار کنم.
در این شرایط مانده ام، مهارت های جدید کسب کرده ام. در طب سنتی که به شدت مورد علاقه ام است، پیشرفت کرده ام و کسب و کار جدید و نوپایی را شروع کرده ام و هرگز احساس قربانی شدن نداشته ام.
همسرم همیشه حامی من بوده است. هزینه ی کلاسها و دوره های طب سنتی مرا پرداخت می کند و تا جایی که می تواند برای راحتی من و فرزندم تلاش می کند و اگر بگویم برای راحتی ما از خودش مایه می گذارد، دروغ نگفته ام. ولی این اوضاع درب و داغان او مرا به شدت اذیت می کند.
یک حس قوی دیگر هم، در من وجود دارد که با خارج شدن من از این رابطه خودخواهانه خودم را نجات می دهم و همسر و پسرم در این باتلاق می مانند.
هر روز با آموزش های شما حالم را بهتر می کنم، به بهبود اوضاع بسیار امید دارم ، قلبم می گوید در این زندگی بمانم و می دانم که رفتن حالم را بهتر نمی کند
یکى از الگوهاى من این است که وقتى کسى جواب نه به من بدهد و یا به هر دلیلى دیگر در کنار من نباشد ، حتى وقتى که خودم هم از اون آدم خوشم نمیاد ولى باز احساس ترس و ترد شدگى میکنم ، واینکه وقتى جایی من رو دعوت نمیکنند در جمع دوستان هم باز احساس سر خوردگی و ناراحتى میکنم، یکى دیگر از مشکلات من این است که تو رابطه هام با جنس مخالف الگو تکرار شونده اى دارم که ، بیشتر مردها به من بیشتر نگاه جنسی دارند و مرتب راجع به این مسائل از من سوال میکنند و در خواست دارند، چه کنم
سلام براستاد عباس منش و خانم شایسته عزیز
سلام بر همه خواهران و برادران م در خانواده عباس منش
یکی از مواردی که چندین روز است که مرا به شدت عصبانی و ناراحت کرده را می نویسم و امیدوارم که با حل کردن آن بتوانم بقیه کدهای مخرب را در وجودم پیدا کنم :
من برای تمرین دوره عزت نفس چندین روز هست که به تنهایی سفر کرده ام ،
اولین شهری که رفتم یک اتاق 2 تخته اجاره کردم
وهزینه هر 2 تخت را دادم، اما سرویس بهداشتی
به صورت مشترک و توی راهرو بود ،
بعداز 7 شب. من یک سوییت 3تخته گرفتم. در همان جا
چون از سرویس عمومی و مشترک و لباس پوشیدن. خسته شده بودم
بعداز 2 شب. احساس کردم باید به یک شهر دیگر بروم. مسوول آنجا گفت. هزینه شبهای باقیمانده را. هروقت مسافر آمد به حسابت واریز میکنم( من هزینه 6 شب را پرداخت کرده بودم )
همه چیز را خدا برایم درست کرد وبه راحتی به شهر بعدی آمدم. دریک مسافرخانه سوییت 4 تخته گرفتم و باز هزینه 4 نفر را دادم. وبرای اولین بار به تنهایی در یک مسافرخانه خوابیدم راحت و بدون ترس
بعد یک جای ارزانتر اجاره کردم. اتاق 4 تخته. با سرویس عمومی. بعداز 2 شب. بازهم بخاطر سرویس مشترک وکثیف. یک سوییت اجاره کردم
به مدت 9 شب. (9 را از روی نشانه روزانه ام در سایت انتخاب کردم )، از روز اولی که آمدم به این سوییت تنهایی به شدت آزارم داد وبه صاحب خانه گفتم پشیمان شده ام. گفت اگر مسافر آمد هزینه ات را پس میدهم. و من 3 روز با احساس خیلی بد و گریه. در سوییت گذراندم اما بعد حسم خیلی بهتر شد و مرتب شکر گزاری کردم برای تمیزی اینجا و امنیت و راحت بودن خودم
و اینجا فهمیدم که عزت نفسم از بیخ وبن ایراد دارد که نمی توانم از تنهایی خودم لذت ببرم
البته. این سوییت حداقل وسایل ضروری را دارد
من از 20 خرداد که سفرم را شروع کرده ام تا الان
4 جا. اجاره کرده ام و هزینه چندین نفر را پرداخت کرده ام و جاهایی با کیفیت پایین و حداقل امکانات. و بعد پشیمان شده ام و پولم را پس نمی دهند مگر به شرایطی .
وقتی از شرایطی جانم به لب میرسد تصمیم میگیرم و در آن لحظه هم تصمیمات هیجانی و فرار کردن از آن موقعیتی که هستم ، و هرچه باشد بهتر از این جاست و همین باعث میشود بدترین تصمیمات را بگیرم ،
یادم هست چندین سال پیش دوران دانشجویی منزل یکی از بستگانم بودم.و خیلی معذب.
از آنجا رفتم یک پانسیون آزاد، کلی هزینه دادم وچون شرایط آنجا اصلا با روحیات من سازگار.
نبود. از آنجا بیرون آمدم و طبق قراردادی که نوشته بودم بقیه پولم را پس ندادند .
بعداز آن یک پانسیون دیگر رفتم. و باز به همان ترتیب. شرایط نامناسب. و با یک دختر آشنا شدم و باهم جایی اجاره کردیم ، به من گفت مقداربیشتری از پول پیش را شما بده. تا یک ماه بعد پس میدهم. و من 2/3. پول پیش دادم و او یک سوم.
یک ماه بعدش. رفت تا آخر قرارداد که من پول پیش را از صاحب خانه گرفتم. و به صاحب خانه گفتم که من پول بیشتری داده ام
الان اینها یادم می آید و این اتفاقات. در این سفر. واقعا درمانده شده ام .
کد مخرب من : پول بی حدو حساب میدهم بدون فکر کردن بدون دو دوتا چهارتا کردن. میخواهم نشان بدهم که پولدارم و پول اهمیتی برای من ندارد
مثل استاد باشم. در صورتی که استاد بعداز سالها کارکردن روی خودش و بعداز کلی تجربه کسب کردن به این مرحله رسیده است.
قبلا که اوضاع مالیش. خوب نبوده. با حساب و کتاب خرج کرده
چرا اینجوری خرج میکنم؟
* اینکه نشان بدهم پول برایم اهمیتی ندارد حس
ثروتمندی کاذب و الکی به من میدهد که مثل ثروتمندان خرج میکنم. در صورتی که واقعا ثروتمند نیستم .
مسول مسافرخانه و بقیه مسافران و مردم در ذهنشان بگویند. که چقدر ثروتمند است و چقدر پول دارد که اصلا به فکر. خرج کردن و اجاره دادن و پول 4 تخت برای. یکنفر یا سوییت شبی 300 هزار تومان برای یک شب نیست
حرف و نظر مردم برایم مهم است ، که چه فکری درباره من میکنند
من مثل مادرم هستم ، مادرم هم هیچ وقت بلد نبوده. خوب خرج کند. هیچ وقت پولی نداشته.
وقتی هم مقدار کمی پول به دستش می آمد سریع خرجش میکرد حتا به صورت خرج های کاملا غیر ضروری و الکی
من هم همین طور هستم
الان چند روز است که بابت این هزینه بهم ریخته هستم و نمیدانم باور مخرب من چیست ؟
این رفتارهای اشتباه پشت سرهم در چندروز متوالی چیست ؟
ممنونم اگر دوستان راهنمایی کنند و یا تجربه هایشان از سفر تنهایی و هزینه کردن. را به اشتراک بگذارند
سه شنبه 6 تیرماه 1402. هجدهمین روز. اولین سفرمن. به تنهایی
به نام خداوندم
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم جانم
سلام به تمام دوستانم در سایت.
آیا شما هر چند وقت یکبار درگیر مسائل تکرار شونده هستی؟
مسئله ای که درطی 24 سال زندگی مشترکم مدام تکرار شده وذهنمو درگیر کرده مسئله کار شوهرمه،یک کار ثابت وپا برجا نداشتن مرتب هرچند سال یکبار یا حتی چندماه یکبار این اتفاق رخ میدهد.همینطور که شمااستادعزیزم توی صحبت هاتون گفتین،درشروع کار همه چیزخوب پیش میره،ولی متاسفانه چند وقت که میگذره یه اتفاقی یا یه شرایطی پیش میاد که شوهرم مجبور میشه کارشو عوض کنه.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
ودرمورد این موضوع هم باید بگم وقتی توی زندگیم یه اتفاقی یا مسئله ای رخ بده(حالا میتونه بحث مالی باشه،یاخونه،ماشین یا هرچیز دیه ای بخریم بد متوجه بشیم یه مشکلی داره مثلا سندش مشکل داره یا هرمشکل دیه)چون تو اون شرایط نمیتونم پیش بینی کنم حالا این اتفاق افتاده آخرش چی میشه وذهنم میره به سمت بدترین اتفاقی که ممکنه بیاوفته،بشدت به هم میریزم ونمیتون ذهنمو کنترل کنم.
یا یه پیشنهادی چیزی به کسی(خانواده ام یاافرادفامیل)بدم درموردحالا هرموضوعی ونیتم کمک به اون فرد بوده ومتاسفانه اتفاق جور دیه رقم بخوره واین پیشنهاد من باعث دردسر برا اون فرد یاشخص بشه اینجاهم بشدت ذهنم به هم میریزه وخودم روسرزنش میکنم.
یکی هم اینکه احساس کنم پرت شدم وبهم بی توجهی بشه یا بی احترامی بشه تو این موضوع هم خیلی به هم میریزم.
ودر آخرهم:سپاسگزار ازشما استاد عزیزم ومریم جانم،که این فرصت وشرایط رو فراهم کردین تا بهتر خودم روبشناسم.سپاسگزارم
بنام خدای زیبایی ها
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و برو بچه های سایت
من متاسفانه نزدیک دو هفته از ساایت فاصله گرفتم که ضربشم خوردم البته فایلای قبلی که دانلود کرده بودمو گوش میدادما ولی خب خوندن کامنت ها و امتیاز دادن و ریپلای زدن کامنت دوستان خیلی برام موثره و کمک میکنه اروم و با انرژی باشم
گوش دادن و دیدن فایل های استاد حتی اگه توی اون فرکانس هم نباشیم بازم روی ما تاثیر میزاره و کمکمون میکنه بیاییم داخل مسیر ، استاد چقد سوالاتت کمک کننده تا درون خودمونو و نقاط ضعفمونو بیشتر بشناسیم و درون خودمونو کاوش کنیم ،یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه کرم از توی خوده سیبه بخدا
منکه هربار فایلاتونو گوش میکنم بیشتر و بیشتر پی میبرم ینی اساس اموزشاتونم همینه دیگه باید داخلمون درست بشه وگرنه بیرون همه چی ردیفه باید ترمز ها و باورهای زنگ زده هروز روغن کاری بشن اول اینکه گاز الکی ندیدم لاستیکامون ساییده میشه و انرژیمون از دست میره با خنده خخخ
بعدشم منکه میدونم مشکلاتو افکار منفی و کلی باور زنگ زده دارم پس اونارو باید درست کنم باید ذهنمو ازون قفسی که ساختم بیارم بیرون و با جای گزین کردن باور های درست جای اونا اولا انرژیمو هدر ندم بعدشم خیلی راحت تر و هدایتی تر به هدفم برسم
چن روزی میشه که برای ایندم و تشکیل خانواده دارم پا پیش میزارم استاد ،من کلا ادمیم که از کاه کوه میسازم هنوز حرکت نکردم کلی ترس دارم
خانواده دختری که خیلی هدایتی و خداگونه مهرمون به دل همدیگه نشسته و دستان خدا دارن منو هدایت میکنن تا ازدواج کنم
یک خورده از نگاه من سخت گیر هستن و پول بیشتری لازم دارم تا خوشبختش کنم اونقد این دوسه روز فکر کردم که مغزم داشت میپوکید تا این فایل به کمکم اومد تا یخورده اروم بشم و بگم حسن خان همه چی داخل خودته
پاشو باوراتو درست کن ذهنتو ازاد کن روی خودت کار کن پا روی ترسات بزار و نترس برو جلو با خودم گفتم خدایا منکه الان هیچی ندارم ولی میخام ایمانمو نشون بدم برم جلو و اردواج کنم
شاید بزرگترین حالتی که احساساتمو برانگیخته میکنه و منو بهم میریزه حرکتای جدید کردن و تصمیمای بزرگ گرفتنه همون اور تینکینگ بیش از حد بهش فکر میکنم راهو برای خودم میبندم توی ذهنم بعدش نا امید میشم و سر درد میشم ینی هنوز کاری نکردم از قبلش کلی فکرای منفیو الکی میکنم تا اینکه یا از تصمیم منصرف میشم یا اینکه بعد چنبار تلاش نصفه نیمه بیخیالش میشم که این سمه برام
از بی معرفتی هم خیلی بدم میاد و ناراحت میشم مثلا اینکه من به همه پول قرض دادم ولی نوبت منکه شد اونا نداشتن قرض بدن خب ایا این به داخل خودم برنمیگرده ایا خودم از قبلش بهش فکر کرده بودم یا نه ،خدا شاهده انتظار بی معرفتیو از قبلش توی خودم اماده کرده بود که برام اتفاق افتاد
استاد قیمت فایلای رایگانتون خیلی زیاده چه برسه به اینکه بخاییم از دورهاتون استفاده کنیم ممنون ازت استاد بزرگ ترین دست اوردی که فایلاتون بعداز ارامش دادن برای من داره اوردن حس شورو شوق در منه برای حرکت کردن و جلو رفتن
بی نهایت سپاسگزارم باید فایل بعدی که گذاشتین حتما گوش کنم که پر از آگاهی و خودشناسی هستش
در پناه رب العالمین صبور و عمل گرا باشیم
سلام به استاد عباسمنش عزیز اول اینکه خیلی ممنونم بابت این فایل و سوالاتی ک مطرح کردید.
تقریبا مثالهایی ک زدید همشون نفطه ضعفهای من هستن و احساسات بد رو توی من برانگیخته میکنه ولی پررنگ ترینش ک به شدت عصبیم میکنه و خواب و آرامش رو از من میگیره وقتیه ک به کسی بدهکار باشم یعنی با بی پولی و مقروض بودن خیلی بهم میریزم
یکی دیگه وقتی حس بکنم کسی سرم کلاه گذاشته و از سادگی و اعتمادم سوءاستفاده کرده
ویکی دیگه وقتی کسی توی خیابون یا طبیعت آشغال بریزه
و اینکه زمانی ک حق با من باشه ولی نتونم طرف رو قانع کنم و کم بیارم
بجز مواردی ک شما اشاره کردید این چندتا چیز ک اشاره کردم پررنگ ترینشون هستن
سلام
چه شرایطی شدیدترین احساسات رو در من برانگیخته میکنه
زمانیکه مورد سرزنش قرار میگرفتم مخصوصا تُن صدا ولحن بیان و نوع نگاه خیلی واسم مهم بود والبته هنوز هم واسم تاثیرگذار هست ولی از شدت حساسیتم کم کردم … باصدای بالا ولحن ونگاه تحقیر امیز شدیدا عصبانی میشدم
البته روی خودم کار کردم قبلش هرچندروزی یکبار دعوا پیش میومد ، دیگه خیلی کم ماهی یکبار که حتمی بود… در فرکانس نامناسبی بودم حتی گاها از معمولی ترین صحبتها هم اتیش بپا میشد ، دقیقا مثل زمانیکه استاد تعریف میکرد طرف عادی هم نگاه میکرده، استاد با عصبانیت میگفته چیه نگاه میکنی بووووم…
من موقعیتی پیش میومد صدا واسم بالا میرفت یا سرزنش ومسخره میشدم قاطی میکردم و صدام رو بالا میبردم و دیگه بگومگو وجروبحث بالا میگرفت
ولی بعد از اینکه روی خودم کار کردم کم وکم وکمتر شد ، بجایی رسید که یادم هست پیش میومد یه متلکی میپروندم تازه وقتی پرونده میشد میفهمیدم چی گفتم و همون لحظه به ذهنم میومد اخ چی گفتی بمبی بود که انداختی وسط الانست که منفجر بشه بعد همون فردی که با عادی تر از این صحبتا عصبانی میشد وفریاد میکشیدفقط یک لحظه چهره در هم میکشید ولی چیزی نمیگفت …یا حتی میشد بابزرگواری میگذشت، بالبخندو کلامی مهربون صحبت رو تغییر میداد
بدقول بودم خیلی خیلی خیلی زیاد در حدی که کار از سبز شدن علف، زیرپای طرف، گذشته بود رسماً درختانredwoodکاشته میشد …
تو این چندسال اخیر خیلی نسبت به اونچه که بودم بهتر شدم به این فکر نکردم که چه باورهایی باعث شده بدقول بشم، فقط سعی کردم خوش قول باشم و به خوش قول بودن توجه داشتم، نه بدقول نبودن
نمیگم الان دیگه کاملا خوش قول شدم ولی نسبت به اونچه که بودم واقعا بهتر شدم و دوستانم هم بابتش خداروشاکر میشدن ،اتفاقا جدیدا واسه یه قراری بدقولی کردم و همون ادمی که همیشه از دیررسیدن من شاکی و عصبانی میشد و غر میزد وقتی تماس گرفت متوجه شد دیر میرسم سرقرار، بهم گفت اکیه عجله نکن … یا یه مواردی پیش میومد نمیخواستم توضیحی بدم میگفتم معذرت میخوام هیچ توضیحی ندارم فقط معذرت میخوام … قبلترا بهم گفته میشد نه دلیلش هم بگو دقیقا چرا اینطوری شد به چه علت و اصرار پشت اصرار ، بعد وقتی دلیلش رو میگفتم عصبانیتر میشدن…ولی چندوقت پیش بابت یه موضوعی همین جمله رو گفتم طرف هیچ توضیحی ازمن نخواست گفت فدای سرت،بهش فکر نکن
واسه تصمیمات بزرگ زیاد فکر میکنم
یکدفعه با یه نفر به پیشنهاد من رفته بودیم یه مکانی که واسه اون ادم تکراری بود و بعد قرار گفتم خوش گذشت گفت به من که خوش نگذشت اومدن به مکان تکراری ، عصبانی شدم ودیگه باهاش تماس نگرفتم واون هم تماس میگرفت بریم فلان مکان نمیپذیرفتم…تااینکه یه روز در تماسی که داشت گفت اون روز ناسپاسی کردم همین خوشی های گپ و گفت و قدم زدن هم از من گرفته شد الان که فکر میکنم اون روز بهم خوش گذشت…اینو که گفت تونستم ببخشم
اگه کسی بامن بود وبهش خوش نمیگذشت احساس میکردم به من توهین شده …
واسه ارتباطات در جمع های دوستانه یا غریبه های آشنا احساس راحتی دارم، یسری ادما هستن غریبه هستن ولی احساس آشنایی دارن ، یا یسری ادما هستن غریبه ن ولی یه شناخت نسبی و علایق وسلایق و اشتراکاتی دارن که همین ها موجب میشه احساس راحتی داشته باشم
ولی زمانیکه هیچ شناختی ندارم احساس معذب بودن بهم دست میده و همچنین زمانیکه شناخت داشته باشم اما هیچ اشتراکی نبینم
درجمع هایی مثل سرکلاس برای ارائه پروژه یا صحبت کردن در مجالس بزرگ غریبه واسم اسون نیست ولی اینطوری هم نیست که بگم قلبم میخواد از قفسه سینه م بزنه بیرون ، چون از بچگی بعنوان سرگروه گروه سرود انتخاب میشدم و در کلاس هم مدام به من گفته میشد قران قرائت کنم و بازیگرنقش اول نمایش انتخاب میشدم و کنفرانس درسی تاحالا دادم و یبارهم خواسته شده بود که درس رو به حالت نمایشنامه تبدیلش کنیم و گروهی اجرا داشته باشیم ومن هم نمایشنامه رو نوشتم و یه بخشهاییش بشکل شعر بود که گروه من نمره ی کامل رو گرفت و روز بعدش هم یکی از بچه های کلاس اومد بهم گفت خاله ی من سردبیر مجله س ،از تو واسش تعریف کردم گفته بهش بگو دفترشعرش رو بده بنام خودش شعرهاش رو در مجله چاپ کنم که من به دلایلی که البته نشات گرفته از عزت نفس ناکافی بود پیشنهادش رو رد کردم…
در جمع هایی که موضوع بهم داده بشه، یا درخواست بشه که صحبت کنم تقریبا اکی هستم …
ولی با درخواست دادن اکی نیستم و خیلی زمانا احساسی شبیه خفگی بهم دست میداد ، مثلا همون حرکتی که شما زدید که رفتید درب کلاسا درخواست کردید که واسه دانشجوها صحبت کنید، من در این شرایط احساس میکنم فشار زیادی رو متحمل میشم …
یا مثلا من واسه تخفیف گرفتن از سمت افرادی که خدای چانه زنی بودن خیلی سرزنش میشدم که چرا درخواست تخفیف نمیدی چرا چونه نمیزنی تخفیف بگیری، خریدکردن بلد نیستی … خیلی رفته بود رو اعصابم خودم رو مجبور کردم باهمون احساس خفگی درخواست تخفیف بدم دفعاتی که انجامش میدادم همچنان احساس بدی داشتم … چانه زدن رو هم هیچوقت نتونستم انجام بدم … از بعد اشنایی با قوانین تونستم نفس راحت بکشم ، یا در زمان درست در مکان درست قرار میگرفتم که میرفتم واسه خرید خود اون جنسی که میخواستم تخفیف داشت یا خود فروشنده بی درخواست تخفیف میداد
دیگه مقایسه شدن ،منت و تهدید و یسری از تشویق تحسینهای مقایسه ای و تهدیدامیز و منت طور که از یک زاویه تحسین وتشویق بنظرمیاد از زاویه ی دیگه نه
دستور شنیدن یکزمانی یبار محل کار ،صاحب کار نمیدونم بهم گفت برو چای بریز یا بپر چای بریز منم با نگاه خشمگین ولحن تندوجدی گفتم نه بابا دیگه واست چیکار کنم …اون هم باحالت شوکه گفت هیچی … بعد از یکی فهمیدم که اخلاق وفرهنگش این مدلیه که دوست داره محیط کار همکارا صمیمی و راحت باشن و قصد دستور دادن نداشته، همگی کارشون دیرتر تموم شده و پرزحمت بوده وخسته بودن ،من کارم زودتر تموم شده بوده و داشتم آزادانه قدم میزدم این بوده که به من گفته …وفردی که روابط عمومی بالا داشته باشه خودش قبل از اینکه بگن این کارو انجام میده …ولی در کل من باورام ایراد داشت معتقد بودم که کاری نکنم ملت متوقع بشن و حکم وظیفه م بشه واز این صحبتا
بااین باورا ادمای متوقع هم جذب کرده بودم
دیگه شنیدن این جمله که از شما توقع نداشتم فلان رفتارو داشته باشی از شما انتظار نداشتم ...
وقتی کسی عقیده ونظرش رو میخواد تحمیل کنه
یا بطرز کنایه ای و بالحن نامناسب عنوان میکنه
مورد غیبت وقضاوت واقع شدن در یک زمینه هایی واسم مهمه ولی در یک زمینه هایی اصلا واسم اهمیتی نداره
با نه شنیدن و یک جاها وزمانایی نه گفتن هم مسئله دارم
یسری موارد نمیدونم چطوری ولی خودکار حل میشد ، شاید به صلح رسیدنه شایدهمین که توجهم رو از موارد ناجالب برمیداشتم وتمرکزم رو میبردم روی خواسته بجای ناخواسته …ومخصوصا شاید ورودی مناسبه
همین چند روز پیش با دوستم رفته بودم خرید به پیشنهاد دوستم و به مکانی که اون درنظر داشت که بولینگ وبیلیارد رو دیدم و هیجان زده به دوستم گفتم بریم ومقاومت داشت ومیگفت خجالت میکشم بلد نیستم وبزور متوسل شدم تا اومد …رفتیم پرسیدم واسه بولینگ اومدیم لطفا توضیحات لازم رو بگید
خلاصه بازی کردیم وکلی خوش گذشت مخصوصا من موفق شدم دودست مهره ها رو کامل بزنم … و دوستم هم در انتها گفت خوش گذشت دفعه بعد بیایم بیلیارد
پرسیدم حالا جدی چرا اولش اینقدر مقاومت داشتی گفت میخواستم با پرستیژ وارد بشیم، قبلش قوانینش رو تحقیق کرده باشیم و موقع سوال پرسیدن هم حرفه ای عمل کنیم ومثلا میپرسیدم لاین بولینگ خالی دارید و یه همچین چیزی …نه مثل سوالات امتحان پرسیدی لطفا بولینگ را شرح دهید :) گفتم واسه همین لذت بازی رو تجربه کردیم ، گفت اره ولی واقعیتش من واسه بی اطلاعی و ندونستن و یجاهایی سوتی دادن زیادسرزنش وتحقیر شدم واسه همین ترسیده شدم
من خودم واسه مواردی که واسه تجربه ش هیجان داشتم اصلا پرستیژ داشتن و اینکه چطور بنظرمیام مبتدی یا پیشرفته و…به ذهنم اصلا نمیرسیداگر هم میرسید لذت تجربه اینقدر در ذهنم پررنگ بود که پرستیژ واین صحبتا رنگ میباخت
ولی یادم اومد خودم هم در یک زمانایی این باپرستیژ بودن و ترس از قضاوت ومسخره شدن واسم دست و پاگیر میشد و یک جاهایی ورودیهای مناسب یکسری موارد رو واسم تغییر میداد … موقع کافی شاپ و رستوران خیلی واسم پیش میومد اینکه اسم خوراکی ونوشیدنی داخل منو رو اگه نمیدونستم چطور تلفظ کنم یا چی هست اصلا چه مزه ای داره انتخاب نمیکردم و درموردش سوال نمیپرسیدم ولی با ورودیهای سفر به دورامریکا تغییر پیدا کرد
سپاسگزارم
در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند خوشبخت وسعادتمند در دنیا واخرت باشید خدا یارونگهدارتون باشه
از خداوند بی کرانه مهربانم سپاسگزارم که بعد دو سال گوش کردن به فایل های رایگان استاد هنگام ورزش کردنم هنگام ناهار و شام خوردنم هنگام خوابم و…
بالاخره تصمیم گرفتم عضو سایت بشم و اولین کامنتم این باشه
به امید روزی که با استاد عزیزم که بیشتر از افراد دیگه حرف خداوند مهربانم رو از ایشون شنیدم لایو داشته باشم و به زودی مهمون خونه ما باشند
بنده تازه 18 سالم شده
پاشنه آشیلی که خیلی باهاش درگیر بودم و هستم پدرم هستش یک فایل استاد هست که میگه خود خدا هم تو خلق پدرم مونده بود که بابا چقدر یک آدم میتونه منفی بین باشه چقدر من به اون جمله خندیدم
هر موقع من قهرمان مسابقات شطرنج میشدم و میشم هر موقع مقام اول استان رو کسب می کردم یا به مراحل کشوری راه پیدا می کردم فقط یک جمله داشت اینا الان نون و آب میشه ؟
و از خداوند سپاسگزارم که نون و آب شده به اندازه 3برابر درآمد پدرمم شده از شطرنج از شطرنجی که کسی فکرش رو نمی کنه بشه از این ورزش هزار تومان درآمد داشت با تمرینات استاد با الهامات خداوند هدایتگرم درآمدم از 500 تومان شروع شد بعد یک تومن بعد سه تومن بعد دوبرابر بعد سه برابر و… شد تا الان که درگیر کنکور شدم و چند روز دیگه کنکور دارم ولی همش حسم بده میگم استعداد هام در ورزش بود در بازیگری بود در کارآفرینی بود چرا مامان بابام منی که تک فرزندشون بودم برام وقت نذاشتن و یکی از علایقم و استعداد هامو پرورش ندادن تا من مجبور باشم الان این همه درس های مزخرف که هیچ مطلب مفیدی در آموزش و پرورش ایران نیست رو خوندم و میخونم تا نهایت بشم یک کارمند با حقوق بخور نمیر این روزا میدونم آیندم روشنه میدونم دیگه اون روزا نیست که همه به خصوص مادرم میگفتن شطرنج پول می خواد بازیگری پارتی می خواد و منو از تمام علایقم منصرف کردن تو که بابات پولدار نیست تو که فلان نداری و اوووووووو تا فردا بگم تموم نمیشه
اما الانه که متوجه میشم خدایی داریم که میلیارد ها برابره بابای بقیه است خدایی دارم که میلیارد ها برابره پارتی بقیه است به قول استاد با یکی شریک شدم که ….
….
واقعا چی بگم هیچی در وصفش نمیشه گفت
فقط قربونش برم من ،
که من تک فرزند رو با خانواده ای آشنا کرده که حالا هزاران خواهر و برادری دارم که اونارو هم به همین راحتی نمیشه توصیف کرد
اولین کامنتم .
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گل
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما شدید ترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
چیزی ک باعث میشه احساسات من خیلی برانگیخته بشه
1) اینکه توی رابطه احساسی ام با پارتنرم بحث و دعوا داشته باشیم یا ب مشکل بربخوریم این مورد خیلی خیلی من رو بهم میریزه ولی خداروشکر آخرین باری ک بحثمون شد من خیلی خیلی بهتر برخورد کردم خیلی عالی تونستم ذهنم رو کنترل کنم و با وجود اینکه بحث خیلی شدید بود اما من در کمتر از یک روز تونستم حال خودمو خوب کنم ولی حس میکنم این مورد هنوز جا داره ک خیلی بهتر بشه
وقتی به مشکلی برمیخورم دقیقا نمیدونم چیکار کنم بهم میریزم و همه چیز از دستم خارج میشه و دلیل اینکه من اینقدر بهم میریزم از وابستگی من نسبت ب پارتنرم میاد و ترس از اینکه رابطه بخواد با یه بحث تموم بشه
2) اینکه ازم انتقاد بشه بشدت حالمو بد میکنه هرچند نسبت ب قبل خیلی بهتر شدم اما باز هم وجود داره و حالم بد میشه
3) دعوای بین من و مامانم. من تا چند سال پیش وقتی با مامانم بحثم میشد خیلی خیلی زود تاثیر میگرفتم حالم بد میشد واکنش نشون میدادم ولی الان خداروشکر این بحث ها خیلی خیلی خیلی کم شده و اگه هم پیش بیاد دیگه من اینقدر بهم نمیریزم و حالم بد نمیشه شاید بگم به چند دقیقه هم نمیکشه ک من ب خودم میام و سریع حالم خوب میشه خداروشکر
4) مورد بعدی که احساسم رو بشدت بد میکرد این بود ک اگه میدیدم کسی حقم رو میخوره بشدت بهم میریختم و حرص میخوردم و درعین حال هم کاری نمیتونستم بکنم ولی الان خداروشکر بجای حرص خوردن و عصبانی شدن اول خودم رو آروم میکنم بعد ذهن و روح رو هماهنگ میکنم تا هدایت بشم ک چیکار کنم و خیلی وقتا هم خود ب خود اون حق ب من داده میشه و همه چیز بعد از اینکه من خودمو آروم میکنم عالی پیش میره اما قبلا این مورد خیلی شدید توی زندگیم بود و الان شاید کمرنگ شده ولی بازم وجود داره…