اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد اول این رو بگم که ابتدا که شما را دیدم که لاغر تر شدید( البته خوش اندام) به خودم گفتم که من اون استاد قبلی که تپل تر بود رو بیشتر دوست داشتم حتی مدل صحبت کردنتان هم تغییر کرده بود که باز هم من میگفتم قبلی را دوست دارم ولی با گذشت زمان متوجه تغییرات مثبت و اساسی در شما شدم که بسیار تحسین بر انگیز هست.
در ارتباط با خودم بگویم:
1.وقتی مورد انتقاد و تمسخر مخصوصا در جمع قرار میگیرم به شدت به هم میریزم.و شاید تا حد قاطی کردن بعضی اوقات پیش برم.
2.از بچگی یادم میآید که بسیار از اینکه کسی به من زور بگوید بدم میامد .
3.از اینکه کسی با داد و بیداد حرفی را به من بزند متنفرم و کلا از صدای بلند توهین آمیز متنفرم و باطرف برخورد شدید میکنم.
4.اکر کسی تیکه غیر مستقیم بیاندازد سریعا به خودم میگیرم و به هم میریزم.
5.از ضایع شدن در جمع به هر نحوی بسیار بدم میاید و به هم میریزم.
6. از اینکه درخواستی نمایم و طرف با لحن بد و یا چهره بد درخواستم را رد کند و یا با کنایه بپذیرد فراری هستم.
درود بر استاد عباسمنش عزیز و همه هم فرکانسی های خوبم در سایت عباسمنش
خداروشکر من دوره کشف قوانین را خریداری کردم اما متمرکز در حال کار روی دوره ای دیگر هستم و در فرصتی این دوره را شروع میکنم
من یکسری الگوهای تکرار شونده در زندگی دارم که هر مدتی برایم تکرار میشه و علت ان را نمیدونستم که باورهای پنهان دارم و خداروشکر که خداوند مرا هدایت کرد که جواب سوالامو بگیرم
من تاجایی که فکر میکنم سه الگوی تکرار شونده در زندگیم دارم
1- سر هر کاری میروم تایم کاری بالا داره و پول دراوردن سخته2- هرچی پول در بیارم زود خرج میکنم 3- جایی پول بزارم ارزشش پایین میاد
و استاد درست میگه چون در دوستام دیدم و اینجوری کار کردم برام باور شده که باید تغییرش بدم
در مورد سوال استاد عزیز که چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساسات را در شما بر می انگیزد ؟
a) اگر کسی مرا مسخره کند بسیار ناراحت میشوم و عصبی میشوم و درگیری ایجاد میکنم
b) کسی به من فحش بدهد یا بی احترامی شدید کند من از کوره در میرم و جوابش را میدهم
c) وقتی فردی موقع صحبت با من با صدای بلند صحبت کند که همه موضوع را بشنون یا سرو صدا و داد و بیداد کند
d) موقعی که شخصی بخواهد زور بگوید یا بیگاری بکشد بسیار ناراحت میشوم .
بسیار جالب است که مواردی را که شما ذکر کردید در من هم وجود دارد و من تیز به آنها واکنش تند نشان میدهم.مثلا در مورد تمسخر دیگران و شوخیهای بیجا و لو کلاس بسیار ناراحت میشوم.ولی احساس میکنم در وهله اول تمرکز و توجه را باید روی احترام و تحسین و تشویق دیگران بگذاریم.میتوانیم تجسم نمایین که آن فرد مسخره کننده دارد در جمع از ما تعریف میکند و بقیه نیز در حال تشویق قابلیتهای ما هستند.اگرد فرد یک شخص خاص هست روی کاغذ نکات مثبت ایشان را بنویسیم و کمی هم روی عزت نفس و احساس لیاقتمان کار نماییمو به خود بگوییم که چه انسان منحصر به فرد و توانایی هستیم.
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1- وقتی در حق کسی محبت خیلی بزرگی می کنم، دوست دارم اون فرد یه طور خاصی ازم تشکر کنه یا در صدد جبران باشه یا جبران کنه
و اگر یکی از این سه کار رو نکنه و یه تشکر معمولی داشته باشه ناراحت میشم ولی احتمالاً می گذرم
ولی اگه یه تشکر خشک و خالی هم نکنه و بی تفاوت بگذره یا یادش بره تشکر بکنه یا هرچی..
به شدت از دستش اعصبانی میشم و یه حس تنفر نسبت به اون شخص پیدا میکنم ، یه جورایی انگار که یه کینه.. ازش به دل می گیرم
2- وقتی شاهد بدرفتاری شخصی با شخص دیگه ای هستم، وقتی می بینم کسی ، کسِ دیگه ای رو تخریب شخصیتی می کنه
قبلاً ها خیلی اوضاعم بد بود و اونقدر شاکی می شدم که می خواستم برم بزنم تو گوش طرف
و اگه کسی از نزدیکانم پیشم بود کاملاً از برافروخته شدن من و رنگ صورتم می فهمید که چقدر اعصبانی ام…
به لطف خدا خیلی وقته که دیگه در هنگام دیدن همچین صحنه هایی اونقدر اعصبانی نمیشم
و تقریباً کسی نمی فهمه که چی داره درون ذهن من میگذره
ولی این واکنشه درونیه
گقتگوهای ذهنیم درونیه
با اینکه می دونم دلسوزی کردن اشتباهه و اون آدمی که مورد ظلم واقع شده خودش با فرکانس های خودش این اتفاق رو خلق کرده و عدالت خداوند زیر سوال نرفته
باز اغلب ناراحت میشم و ذهنم درگیر میشه
در واقع اون احساس خشمِ دیگه نیست ولی یه کمی یا خیلی (بسته به شرایط و شدت اون بد رفتاریه) ناراحت میشم و درگیر میشم و احساس همزاد پنداری می کنم!!
3- با اینکه کسی تا به حال بهم این رو به صورت مستقیم و کلامی نگفته، ولی احساس می کنم از نوع برخورد آدم ها ، این ویژگی درونم هست که خیلی زود بهم بر می خوره و اغلب شوخی ها رو جدی میگیرم و ری اکشن تند نشون می دهم
و از طرفی (قبلاً اشاره کردم که من قلب مهربونی دارم و اغلبِ آدم ها دوستم دارن) چون آدم خوش برخورد و مهربانی هم هستم
هیچ وقت بهم همچین چیزی رو نگفتن ولی من می فهمم که با من رسمی برخورد می کنند و اون احساس صمیمیت رو ندارن یا اگر هم صمیمی هستن یه جورایی مواضب هستن که با من یه شوخی خاص نکنند ، یه جورایی احساس می کنم آدم ها می ترسن که نکنه ناراحت بشم!! و بهم بر بخوره، دلیل این هم که اینقدر مواضب هستن و حواسشون هست اینه که احتمالا تو ذهنشون من آدم دوست داشتنی و قابل احترامی هستم…
4- اگر احساس کنم کسی داره از من باج می گیره ، به شدت بر افروخته میشم
به طور مثال در روابط عاظفی ، فردی داره از من درخواستی می کنه که میدونه برای من سخته.. و باید از خودم بِکَنَم ولی خودخواهانه باز هم این درخواست رو داره
یا مثال دیگه : وقتی مشتری پس از عقدِ قرارداد سرویسی رو از من درخواست می کنه که، این اصلا جزوِ شرح وظایف مشاور املاک نیست …
من اول مودبانه توضیح می دهم که اصول اینه ، قانونش طبق شرح وظایفی که اتحادیه به من داده اینه، ولی اگه باز هم حرفِ خودش رو بزنه و بگه نه و… بقیهی املاکی ها این کار رو انجام می دهند و …
و این احساس بهم دست بده که مشتری آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد سوءاستفاده بکنه از من و چیزی رو می خواهد که من اصلا میلی به انجام اون کار ندارم و اگر هم قبلا همچین سرویسی رو به یه مشتری دیگه ارائه دادم برای دل خودم بوده ، چون از اون مشتری خوشم اومده مرام و معرفتی برایش اون کار رو انجام دادم
این جور وقت های خیلی خیلی جدی میشم و دیگه نمی توانم نایس و مهربون و با لبخند صحبت کنم به شدت محکم و جدی صحبت می کنم طوری که حتی همکارام هم ازم می ترسن!! و در این جور مواقع اغلب یکی از همکار های دیگه به صحبت ما ورود پیدا می کنه و مسئله رو ختم به خیر می کنه
به طور کلی در این جور مواقع من خیلییییی کم و تقریباً می توانم بگم 5 درصد مواقع پیش میاد که من از کلمات بی ادبانه استفاده کنم، من همیشه بسیار با ادب هستم
ولی رفتار و منشم با اون فرد تند میشه و حتی ممکنه یه کمی صدام هم ببرم بالا
این خودش یک مسئله بزرگه که… من نمی توانم در این جور مواقع خودم رو کنترل کنم و به شدت بر افروخته میشم و ممکنه رفتاری رو از خودم نشون بدهم که بعداً مثل چییی پشیمون بشم!!
5- به همون شکلی که در گزینه سوم هم عرض کردم، من آدم انتقاد پذیری نیستم ، خیلی هم کمال گرا هستم
و اگر کسی از من انتقادی بکنه فارغ از اینکه انتقاد سازنده و خیرخواهانه باشه
اغلب اعصابنی میشم و بسته به اینکه چقدر اون آدمِ در ذهن من محترم شمرده بشه می توانم خودم رو کنترل کنم و در مورد بعضی از آدم ها که اعتقاد دارم خودِ این آدمِ کممم عیب و ایراد نداره! (این ها همش قضاوت های ذهنیِ منه دیگه، آخه به من چه ربطی داره که بخواهم عیب و ایرادهای اونو بشمرم ، من اگه بیل زن هستم باید باغچهی خودم رو بیل بزنم) ممکنه برخورد تندی رو از خودم نشون بدهم
البته من اصلاً آدم دعوایی ای نیستم ولی زبون بسیار تند و تلخی دارم و اگه کنترل ذهنم رو از دست بدهم ممکنه خیلی بد طرف رو تخریب شخصیت کنم!!
فعلاً مورد دیگه ای یادم نمیاد و اگر یادم اومد باز هم میام به این موارد اضافه می کنم و در کامنت دیگهای می نویسم
استاد عباس منش عزیز و گرانقدر از شما بی نهایت سپاسگزارم
این فایل ها کاملاً روانشناسی شخصیته
در واقع شما داری از من یک دکتر روانشناس میسازی
به شکلی که خودم بتوانم ایراد های ذهنی خودم رو پیدا کنم و بر طرف کنم
و چقدر این موضوع مهم و ارزشمندِ ، بی نهایت از شما سپاسگزارم و دوست دارم بهتون بگم که عاشقتونم
من هر چند سالی یکبار. قبلاً پنچ سال بود الان کمتر شده حدوداً
دو سال یا کمتر یک ایده بسیار عالی تو کسب و کارم برام میاد که فوقالعاده است
این بشدت باعث احساس سپاسگزار
و الگوی تکرار شونده دیگر اینه که .البته خدایی این را از وقتی با استاد آشنا شدم درست شده
هر اداره ای آب برق گاز و
شهر داری .بانک و…. کارم با سرعت و عالی انجام میشه
من کارم ساختمان سازی هست بخاطر همین زیاد با ادارات و مردم فروشگاه ها ابزار و مصالح سر کار دارم نکته جالب اینه که اگر یک کار اداری به دلایل که کارم آماده نیست و خودم میخوام کمی دیرتر بیان انجام بدن مثلاً نصب تابلو برق. و دیوار و … آماده نیست و من هم کار های اولیه اداری را انجام دادم ولی نمیخوام فعلآ بیان
بچه ها باورتون میشه تا من آماده نشدم نمیان .به محض آماده شدن سر کله اش ون پیدا میشه
و مابقی کارها عالی و روان انجام میشه
دوستان من یک خانم خوشگل نیستم مرد هستم و تازه کچل هم هستم البته تازگی ها مو کاشتم،
فرقی ندارد طرف مقابل جنس مخالف باشه یا مثل خودم راحت کار انجام میشه .
و مورد بعدی که خیلی برام جالبه هر از گاهی یک نفر میاد تو زندگی من و بوسیله اون ممکنه خانم باشه یا آقا یک تغییر بزرگ یا کوچک رو به پیشرفت تو زندگیم بوجود میاد
و بعد از انجام ماموریت بطور عجیبی دیگه میره و پیداش نمیشه
بعضی ها طولانی مدت و بعضی کوتا مدت
البته استاد عباس منش یکی از اونها بی که از سال 97اومده و به لطف خدا هنوز هست
و آخرین عزیزی که اومد تو زندگی من و بعد مدتی رفت خانمی بود که موضوع بسیار بسیار مهمی را خدا به وسیله اون به من فهماند و در ک کردم و عمل
و اینه که فهمیدم توانایی و استعداد من برای چه کاری بیشتره عشق و علاقم به اون کار بیشتر و در اون کار ثابت قدم شدم
این در حالی بود که .
بچه ها شاید باورتون نشه من بیش از 25شغل عوض کرده بودم
دوستان الگوهای نا جالب هم دارم
ولی خیلی بهتر شده اما هست و باعث ناراحتی و احساس بد میشه
قبلاً هر ماه شاید کمتر یا بیشتر
ناراحتی بحث در گیری حتی فیزیکی پیش میومد
واقعا خسته شده بودم با خودم میگفتم یعنی امکان داره که دیگه برام پیش نیاد اونوقت اعتقاد های مذهبی اشتباهی داشتم
یعنی الگوهای مذهبی اشتباه.
میگفتند امام علی گفته اگر کسی دشمن نداشته باشه منافق هست
و … نمیتونستم رو این موضوع فکر کنم چونکه نمی خواستم منافق باشم
تا اینکه واقعا خسته شدم
یک نفر تو محله ما بود همه دوستش داشتن تا به حال یا کسی درگیری نداشت
تو این فکر بودم که چرا برای اون پیش نمیاد
که فیلم راز را دیدم
اون تکه که تمرکز شخص بجای اینکه رو کاری باشه که دوستش داره
رو ناخواسته هست و …
از همون جا شروع شد
به درست شدن
الان سالها میگذره ولی باز هم حدودا بعد از هشت سال دوباره شدید اتفاق افتاد الکی بدون هیچ
و باعث ناراحتی فراوان شد الان که حدودا سه ماه ازش میگذره باز هم
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما در این چند سال اخیر، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
کجاها احساسات شدیدی نشان میدهی؟
میتواند احساسات مثبت باشد
میتواند احساسات منفی باشد
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
حتی اگر زن و شوهر باشند یا پدر و فرزند باشند یا حتی صاحب کار با کارگرش برخورد کند
و نمیتوانم بی عدالتی رو تحمل کنم و به شدت از کوره در میروم و خیلی احساساتی میشوم
یا وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛
مثلا زیاد مشورت میگیرم و تحقیق زیادی میکنم
مثل مهاجرت کردن یا ترک یک کار و شروع یک کار دیگر،یا راهاندازی کسب و کار برای خودم و…
یا زمانی که یک چالش وارد زندگی ام میشود نا آرام و عصبی میشوم و
خیلی زود نا امید میشوم از حل مسائل
و فرار میکنم از تضادهای زندگی ام
سوال اول
1.وقتی میبینم کسی با شخص دیگر دعوا براه می اندازه و از نظر من شخصی ستمگر داره به یک ادم بدبخت جلوی جمع بد و بیراه میگه و ضایع اش میکنه
مثال اول
مثلا چند سال پیش که عسلویه کار میکردم و تازه داشتم قدم ها رو کار میکردم خیلی اتفاقی فیلمی دیدم (شاید در حد 10 ثانیه) از پسر بچه ی کوچکی در حد 7 الی 8 سال شایدم کمتر که توسط پدرش داشت تنبیه شدید میشد برای لحظاتی خیلی عصبی و ناراحت شدم ولی خیلی زود ذهنم رو کنترل کردم و اعراض کردم
مثال دوم
وقتی میبینم صاحب کارم با یکی از نیروها دعوا میکنه و احیانا اشتباهی در کار انجام داده و اون داره به شدت سرش داد میزنه من خیلی عصبی میشوم و احساساتم برانگیخته میشه و با خودم میگم این آدم داره در حق این کارگر ظلم میکنه این آدم بدبختیه که اومده پیش تو داره کار میکنه اگه مشکلات نداشت پاشم اینجا نمیذاشت
و حق و حقوق کارگر رو نمیده
کارگره که داره به تو روزی میرسونه،اگه کارگر نبود تو الان هیچی نبودی هیچی نداشتی،چرا اینقدر در حق نیروهات ظلم میکنی؟
یا مثلا توی کسب و کارم الان معتقدم که من واقعا دارم صادقانه و با جون و دل دارم برای صاحب کارم کار میکنم و از صب تا شب و شب تا صبح دارم براش زحمت میکشم ولی اون واقعا قدر منو نمیدونه کلی هم بزاش دلیل منطقی دارما(یعنی الان که دارم این متن رو می نویسم صبح ساعت 5 اومدم سرکار تا الان که ساعت 11 شب هست من توی محل کارم هستم بخاطر چندغاز حقوق .این در حالیه که فرزتدم شونه اش شکسته و توی مطب دکتر هست و من نمیتونم بخاطر شرایط سخت مالی ام الان پیش بچه ام باشم)
نمیخوام خیلی وارد جزییات بشم و احساسات بقیه رو بیدار کنم فقط اینا رو مینویسم که بگم شرایطم چی هست همین
مثال سوم
وقتی اتفاقی و یه تضادی در زندگی ام رخ میده به شدت احساس تنهایی و گیر کردن که نه راه پس دارم نه راه پیش بهم دست میده
مثلا وقتی اتفاقی توی کسب و کارم برام رخ میده مثلا کسب و کارم یا توی شغلم به هر دلیلی به چالش بربخوره حاضرم بمیرم ولی چالش توی زندگی و کسب و کارم رو حل نکنم
مثلا چند روز پیش یکی از بچه های فامیل پسرم رو تهدید کرده بود که اگه موتورت رو نیاری که برویم دور دور باهات دعوا میکنم و شنیده بودم که پسرم ازش ترسیده وقتی اینو شنیدم خیلی به هم ریختم و عصبی شدم و تو دلم میگفتم یا پسرم رو میکشم یا باید خودشو درست کنه و از خونه برای یکی دوساعت بیرونش کردم
یا خیلی وقتها خودمو سرزنش میکنم که چرا برای فرزندانم کاری نکردم.مثلا براشون ملک و املاکی نگرقتم و ماشین براشون نخریدم و یه جورایی دارم زندگی خودم رو با بقیه مقایسه میکنم و احساس میکنم از بقیه عقب افتاده ام خصوصا زمان هایی که خانمم با من در این گونه مباحث صحبت میکنه خیلی احساس گناه میکنم و احساس بدی بهم دست میده
مثلا قبلنا فرزندم خیلی درخواب دندان قروچه میکرد و هر وقت صدای دندان قروچه هاش رو میشنیدم با خودم میگفتم تقصیر منه که توی خونه با خانمم داد و بیداد راه میندازیم و الان رو بچه تاثیر گذاشته احساس گناه شدیدی بهم دست میداد ولی توی این زمینه الان تقریبا اون احساس ها رو ندارم و تقریبا بیخیالش شدم و خدا راشکر اتفاقات بدی هم رخ نداده
خیلی جاها آدم ها اون جوری که دوست دارم و انتظار دارم ازم تشکر نمیکنند و قدرم رو نمیدونند
مثلا من به خانمم توی کسب و کارش کلی مشاوره بهش میدم که از نظر خودم مشاوره هام میلیونی ارزش دارند و اون بهشون عمل میکونه و نتایج خوبی میگیره و خیلی وقتا بهم میگه تو این قانون رو از کجا دونستی که به من گفتی؟و بهم میگه حرفات مشاوره هات خیلی خوب جواب میده و…
و خیلی هم سعی میکنم بهش انگیزه بدم
ولی وقتی خودم به مشکلی برمیخورم اصلا کسی رو پیدا نمیکنم که بهم انگیزه بده و یا حتی کمکم کنه
توی محیط کاری و شغلی ام هم خیلی خیلی دوست دارم طرف همکارانم باشم و با اونا هم نوا باشم و آگاهانه میدانم که این ه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛ فکر اشتباهه چون چندین بار ازش ضربه خورده ام یعنی برای خودم دردسر درست کردم و برای خودم کار تراشیدم
یا وقتی یکی برام کاری انجام میده دوست دارم به کادوی خیلی خیلی باارزش براش ببرم و اگه این کار رو نکنم خودم و سرزنش میکنم
بهراستی که این دلنوشتهها امتیازی جز 5 از 5 ندارند! ما شایستهی بهترینها هستیم وگرنه خداوند یگانه که تنها فرمانروای جهانیان است ما را در این خان پر ثروت و نعمت نمیآفرید! ولی بیشتر ما از جمله خودم، ارزش خودمان را نمیدانیم. مثلاً من هم مانند شما کسب و کاری دارم که پتانسیل جهانی شدن را دارد و اتفاقا همسرم نیز به من پیوسته است. این کار به شکل فروش اهرمی( فروش شبکهای) است. خوب در این شکل از کسب و کار، هر چه که گروه فعالتری داشته باشی، شود بیشتری میبری و البته خوبی آن هم این است که اعضای گروه هم سودهای بسیار بهتر و البته بیشتری نسبت به من میبرند و من از این بابت بسیار خوشحالم! ولی، مغرورم و نمیخواهم از دیگران کمک بگیرم. امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا باید اینطوری باشم؟ چرا من جلوی کائنات الهی را برای این که به من کمک کند سد میکنم؟ خوب مشخص است وقتی اینطوری باشم، خودم دستان خدا را پس میزنم و این نه تنها کفران نعمت الله است بلکه ندانستن راه و رسم این کسب و کار است و بهجای نیاوردن شکر رب العالمین! که موجب زیان و کاستی است.
گاه غرور و منیتها است که ما را از نعمات الهی دور میکند. امیدوارم که همهی ما ارزش این ثروتها و نعمات و برکات الهی را بیش از پیش بدانیم و هر روز بیشتر و بیشتر از آنها بهرهمند شویم!
درود بر شما استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
در پاسخ به تمرین اول:
احساس اینکه دیگران به من بیتوجه باشند مرا ناراحت و رنجور میکنه. اصلا دوست ندارم وقتی دارم صحبت میکنم دیگران به حرفهای من بیتوجه باشند. یادم میاد که پدر و مادرم هم از بچگی به من میگفتند که تو( یعنی من) دوست داری وقتی حرف میزنی، دیگران به دهنت نگاه کنند.
– شاید دوست دارم که مورد توجه قرار بگیرم.
– شاید اینجوری فکر میکنم که مرکز توجه هستم و اینجوری احساس مهم بودن پیدا میکنم.
البته خوبه که کسی مورد توجه دیگران باشه ولی به نظرم این مسئله باید بهطور طبیعی انجام بشه و شخص باید خودش چیزی را برای ارائه داشته باشه و اگر اینجوری باشه، خوب انجام میشه و دیگران بهش توجه میکنند. من فکر میکنم که در بسیاری از موارد خودم کاری میکنم که دیگران بهم توجه کنند و دوست دارم بعد خاطر اینکه انگار چیزی کم دارم، میخوام که اینجوری باشه. یادم میاد که از بچگی دوست داشتم دور و برم شلوغ باشه و شاید اینجوری احساس امنیت پیدا میکردم. البته خدا را سپاس که امروزه این احساس داره جای خودش را به خواست تنهایی میده و این نه به این خاطره که دوستی ندارم، بلکه دوستای زیادی دارم ولی دلم میخواد که بیشتر وقتا تنها باشم.
به هر حال، اون خواست توجه به نظرم از کمبود عزت نفس میاد. وقتی من نفسم دارای عزت بالایی باشه، یعنی نفس قدرتمندی داشته باشم، دیگه نباید برام مهم باشه که چی میشه و دیگران بهم توجه میکنند یا نه! من باید کاری که از نظر خودم درسته را انجام بدم نه کاری که سبب جلب نظر دیگران بشه! حالا میخواد دیگران خوششان بیاید و میخواد بدشان بیاد.
یکی دیگه از الگوهای تکرار شونده یک من، دعواهایی است که بین من و همسرم اتفاق میافته. وقتی خوب نگاه میکنم میبینم که درواقع وقتی دنیای من آیینهی تمام نمای من است، پس این منم که یا همون ایرادها را دارم و به خاطر خودخواهی آنها را نمیبینم و یا اینکه به دلایلی اونا را جذب کردهام. مثلاً متوجه شدم که من آدم ایرادگیری هستم و در وحلهی اول ایراد یک انسان و یک چیز نظرم را جلب میکنه و به قولی نیمهی پر لیوان را نمیبینم و این از یک دید آرمانی و تمامیت طلبی و کامل و کمالگرایی من است که فکر میکنم همه چیز باید همیشه درست و کامل باشه و من هیچ نباید اونا را درست کنم و نقشی ندارم و همه چیز را آماده و حاضر میخوام که اینم احتمالا از حس ناتوانی در ساختن و نداشتن تجربه در ساختن چیزها و افراد پیش میاد. باید تمرین کنم تا بدانم که:
1. من خودم آدم کاملی نیستم و هیچ کس دیگری هم آدم کاملی نیست و اصلا هیچ کس و هیچ چیز کاملی در دنیا نیست و در بهترین حالت همه چیز در حال تکامل و پیشرفت و رشد هستند. بنابراین، باید درک کنم که نقص، خود عامل پیشرفت من و دیگران هست و خدای یگانه و تنها فرمانروای جهانیان را برای وجود این نقصها سپاسگزاری کنم که همین نقصها و کمبودها سبب پیشرفت و تعالی میشوند و اگر چیزی بدون کاستی باشه، خوب دیگه در این دنیا ماموریتی ندارن و کارش به پایان میرسه. خدا را شکر که البته در این چند وقته بهتر از پیش شدم. هم دعواهای بین من و همسرم کمتر شده و هم عمق اونا کمتر شده و هم اینکه من هم کمتر این مسئله را جدی میگیرم.
یکی دیگه از الگوهای تکرار شونده من اینه که چیزها را گم میکنم. البتهها خدا را شکر خیلی بهتر شدم. قدیما که خیلی وضعم بد بود و امکان نداشت که روزی پیش بیاد که این مسئله چند بار اتفاق نیفته و گاهی چنان بد بود مثلاً من اتومبیلم را گم میکردم و یادم نمیآمد که کجا گذاشتمش. در بیشتر موارد هم که چیزی را گم میکردم و میکنم، پیش از اینکه به خدا متوصل بشن و از ایشان برای پیدا کردنش یاری بگیرم، گناه را به گردن دیگران میاندازم. خوب خدا را شکر الان که خیلی بهتر شدم و حتا کمتر گناه را به کردن دیگران میاندازم ولی، این امر را نشانهی توکل ضعیفم و البته برخی از مواد غذایی میدانم که وقتی کربوهیدرات در رژیم غذایی بیشتر شود، فراموشی را افزایش میدهد.
یک الگوی تکرار شونده دیگر من هم این است که وقتی به یک مسئله برمیخورم، توان حل آنرا ندارم و یا بهتر بگویم توان حل مسئلهی من کم است. البته این مهارتی است که باید بیاموزم.
در بیشتر موارد به جای حل مسئله، از آن فرا میکنم که نشان از ضعف عزت نفس و البته باورهای محدود کننده من از خودم در توانایی حل مسائل میآید.
یک الگوی تکرار شونده دیگر من هم، این است که، از بیان ایرادهایم توسط دیگران ناراحت میشوم، بهویژه اگر آن فرد همسرم باشد.
فکر میکنم همهی اینها ریشه در باورهای نادرست و ضعف عزت نفس من داشته باشند.
خدایا پروردگارا سپاس که اینها را بیان کردم و از درگاه پر مهرت درخواست میکنم که مرا کمک کنی تا این مسائل را در زندگیام شناسایی کرده و پیوسته مرا در حل بیشتر و بیشتر آنها هدایت و راهبری کنی!!! خدایا هیچ مسئلهای بدون هدایت شما حل نمیشود و من از خودم هیچ ندارم و نمیدانم. خدایا پروردگارا سپاس بیکران دارم که مرا در مسیر هدایت قرار دادهایم.
استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز از شما و همهی همراهان برای اینکه دست خدا شدهاید برای هدایت من، سپاسگزارم!
شدید ترین احساسات برای من زمانی اتفاق میفته .که گاهی اوقات وقتی میرم آرایشگاه یا خیاطی اون طرف تو کارم فضولی کنه و بگه چیکاره ای ؟؟ شغلت چیه ؟؟ همسرت چیکاره هست .نمیدونم شاید برا دیگران این حس وجود نداشته باشه آنا من خیلی بدم میاد یکی تو کارم اینقدر فضولی کنه .
گاهی اوقات حس میکنم همسرم دوستم نداره .با اینکه همسر من بیشتر اوقاتش رو با من میگذرونه ولی وقتی یکم میره بیرون و برای خودش وقت میگذرونه من یکم بهم میریزم .
همسر من آدم برونگرایی هست وقتی میریم جایی میبینم داره یکم بیشتر با بقیه حرف میزنه نمیدونم یکم حالم انگاری بد میشه چون حس میکنم اونم بابد مثل من آرون باشه. البته منم زیادی اروم نیستم.
یه وقتایی که قرار هست برا پسرم ریاضی بگم نمیدونم چرا اصلا خوشم نمیاد و براش معلوم خصوصی گرفتم …
من یه دوستی دارم که چنددسال پیش با هم خوب بودیم .بعد میانمان مقداری خراب شد …گاهی اوقات به واسطه شرایط کاریم میبینمش ولی اون وقتی منو میبینه از اتاقی که من هستن میره و این حس من رو خراب میکنه ….انگاری اونم که منو میبینه حسش خراب میشه …
من نمیدونم برای رهایی از این احساسات باید چه کنم .از خدا کمک خواستم کمکم کنه
چون من واقعا از همه لحاط دارم شرایطی خوب رو تجربه میکنم .
مالی
ارتباطی
کاری و همه موارد …فقط همین یکی دوتا مورد رو دارم و خدارو شکر اینقدر تا الان رو خودم و باورهای کار کردم که تو همه مسائل با خودم به یک صلح درونی رسیدم …خدایا عاشقت هستم اگز این تضاد تو زندگی من نبود من الان اینجا نبودم….و معلوم نیست تو کدوم سایت داشتم بی هدف میچرخیدم …22.2.1403
خدا را سپاس که به این نکات پی بردهاید و به دنبال حل شدن آنها هستید. من هم اینچنین هستم ولی خدا را سپاس که کمی بهتر شدهام و مانند همهی شما همراهان گرامی دارم روی خودم کار میکنم تا هر روز ایرادهای خودم را بیشتر و بیشتر بشناسم و اونا را از پشت پردههای ذهنم بیرون بیارم و از خدا بخواهم که راههایی را برای بهسازی رفتارم به من نشان بدهد و من را هدایت کند تا راه گم نکنم و پیوسته به راه باشم که مسیر زیبای آگاهی و شناخت و هدایت را با سربلندی بپیمایم.
الهی آمین یا رب العالمین.
از شما برای یادداشتهای بسیار سودمند و صمیمانهای که در اینجا نوشتید سپاسگزارم.
سلام استاد قشنگم
اول این که
خیلی سپاسگذار خدای قشنگم هستم که به من فرصت داد بتونم اولین رد پامو بعد2 سال شناخت شما بنویسم…
دوم این که خیلی خوشحالم که تونستم یه راه ارتباطی باهاتون داشته باشم …
و این که میفهمم یه روزی حتی به صورت تصادفی میاین و کامنت هارو میخونین و جوابمو میدین حالمو خوب میکنه
اول این که خیلی ازت ممنونم خیلی
هیچ وقت حتی فکرش و نمیکردم که بتونم تا اینجا ادامه بدم
هیچ وقت فکرش و نمیکردم که تا اینجا برسم که بتونم برای شما کامنت بزارم
هیچ وقت فکرش و نمیکردم که اصلا به مسیر هدایت شم
که بخوام از طریق این قوانین زندگیم رو عوض کنم
حالمو عوض کنم
استاد قشنگ و مهربونم الان یه جوری حالم خوبه
ی جوری دارم خوشبختی و حسش میکنم که اصلا میگم خدایا دمت گرم
اول دمت گرم بابت این ک استاد رو سر راه من قرار دادی
خدایاشکرت که استاد تو این مسیرع…
و انقد آگاهی های قشنگ و مفید ب ما میده
من سال 1400 شروع کردم به تغییر زندگی خودم با این قوانین…
و چقد شما تو این مسیر کمکم کردین …
من الان 20 سالمه و اتفاق هایی داره برام میوفته که میگم چقد خوب ک تو این سن من هدایت شدم
من تونستم اینجا باشم
من مثل خیلی های دیگ نیستم
من انتخاب شدع از سمت خداوندم
استاد شما منی که 18 سالم بود رو یه جوری از اون بلبلشووو کشیدین بیرون.. ک وقتی برمیگردم ب عقب و گذشته رو نگاه میکنم میگم چجوری زندگی میکردم
الان لحظه به لحظه زندگیم پر شده از عشق
لذت
خوشبختی
پول
فراوانی
برکت
خدا
خدا
خدا
و بازم خدا..
خدایی ک منو با شما آشنا کرد
و شمایی ک منو با خودم آشنا کردین
و منی که با یع بعد از اسمایی رو به رو شدم که هیچ وقت ندیده بودم این جنبه ازش رو …
من از لحاظ روابط تو بهترین مدار هستم
از نظر ثروت توی بهترین مدارم
از نظر سلامتی و….
و چقد سپاسگذار شما هستم
خواستم اولین رد پامو بزارم
و از امروز دیگه فعالیتم رو توی سایت شما استارت بزنم
من حدود556 روز عضویت دارم
ولی هیچ وقت انگار هدایت نشدم که کامنت بزارم
یا انقد کمال گرا بودم که میگفتم باید چی الان بزارم…
چی بگم
چجوری بگم
ولی از همین دیشب همه چی رو گذاشتم کنار
گفتم از تموم حس هایی ک داری
و از تحولاتت و ….
و الان چقد ازتون تشکر میکنم
منی که همیشه حس میکردم دنیا فقط همینه …
اصن چیزی به نام حال خوب اصلا وجود نداره
چیزی به نام شخص خوب و مفید و آگاه
ثروتی وجود نداره
الان یه جوری از تک تک اینا دارم لذت میبرم که…
ولی هنوز جایی برای بهتر شدن دارم
هنوز جا دارم ک بهتر و بهتر تر شم ️
عاشقتم استاد قشنگم
امیدوارم همین روزا از پیشرفت بزرگم و هدفی که خیلی وقت دارم روش کار میکنم بیام براتون بگم
و همش
اول به خاطر خدا و بعدش به خاطر شماست و خودمازتون تشکر میکنم
و امیدوارم هر جا که هستین
شاد
خوشبختت
ثروتمند و
سعادتمند دنیا و اخرت باشین
فعلا خدانگهدار
1402/10/29
باسلام خدمت استاد عباس منش عزیزم و بقیه دوستان.
استاد اول این رو بگم که ابتدا که شما را دیدم که لاغر تر شدید( البته خوش اندام) به خودم گفتم که من اون استاد قبلی که تپل تر بود رو بیشتر دوست داشتم حتی مدل صحبت کردنتان هم تغییر کرده بود که باز هم من میگفتم قبلی را دوست دارم ولی با گذشت زمان متوجه تغییرات مثبت و اساسی در شما شدم که بسیار تحسین بر انگیز هست.
در ارتباط با خودم بگویم:
1.وقتی مورد انتقاد و تمسخر مخصوصا در جمع قرار میگیرم به شدت به هم میریزم.و شاید تا حد قاطی کردن بعضی اوقات پیش برم.
2.از بچگی یادم میآید که بسیار از اینکه کسی به من زور بگوید بدم میامد .
3.از اینکه کسی با داد و بیداد حرفی را به من بزند متنفرم و کلا از صدای بلند توهین آمیز متنفرم و باطرف برخورد شدید میکنم.
4.اکر کسی تیکه غیر مستقیم بیاندازد سریعا به خودم میگیرم و به هم میریزم.
5.از ضایع شدن در جمع به هر نحوی بسیار بدم میاید و به هم میریزم.
6. از اینکه درخواستی نمایم و طرف با لحن بد و یا چهره بد درخواستم را رد کند و یا با کنایه بپذیرد فراری هستم.
بقیه را بعدا مینویسم بسیار متشکرم.
به نام خداوند جان
درود بر استاد عباسمنش عزیز و همه هم فرکانسی های خوبم در سایت عباسمنش
خداروشکر من دوره کشف قوانین را خریداری کردم اما متمرکز در حال کار روی دوره ای دیگر هستم و در فرصتی این دوره را شروع میکنم
من یکسری الگوهای تکرار شونده در زندگی دارم که هر مدتی برایم تکرار میشه و علت ان را نمیدونستم که باورهای پنهان دارم و خداروشکر که خداوند مرا هدایت کرد که جواب سوالامو بگیرم
من تاجایی که فکر میکنم سه الگوی تکرار شونده در زندگیم دارم
1- سر هر کاری میروم تایم کاری بالا داره و پول دراوردن سخته2- هرچی پول در بیارم زود خرج میکنم 3- جایی پول بزارم ارزشش پایین میاد
و استاد درست میگه چون در دوستام دیدم و اینجوری کار کردم برام باور شده که باید تغییرش بدم
در مورد سوال استاد عزیز که چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساسات را در شما بر می انگیزد ؟
a) اگر کسی مرا مسخره کند بسیار ناراحت میشوم و عصبی میشوم و درگیری ایجاد میکنم
b) کسی به من فحش بدهد یا بی احترامی شدید کند من از کوره در میرم و جوابش را میدهم
c) وقتی فردی موقع صحبت با من با صدای بلند صحبت کند که همه موضوع را بشنون یا سرو صدا و داد و بیداد کند
d) موقعی که شخصی بخواهد زور بگوید یا بیگاری بکشد بسیار ناراحت میشوم .
سلام.
بسیار جالب است که مواردی را که شما ذکر کردید در من هم وجود دارد و من تیز به آنها واکنش تند نشان میدهم.مثلا در مورد تمسخر دیگران و شوخیهای بیجا و لو کلاس بسیار ناراحت میشوم.ولی احساس میکنم در وهله اول تمرکز و توجه را باید روی احترام و تحسین و تشویق دیگران بگذاریم.میتوانیم تجسم نمایین که آن فرد مسخره کننده دارد در جمع از ما تعریف میکند و بقیه نیز در حال تشویق قابلیتهای ما هستند.اگرد فرد یک شخص خاص هست روی کاغذ نکات مثبت ایشان را بنویسیم و کمی هم روی عزت نفس و احساس لیاقتمان کار نماییمو به خود بگوییم که چه انسان منحصر به فرد و توانایی هستیم.
درود حامی عزیز
دقیقا دوست خوبم دیدن نکات مثبت انسان ها و شکرگذاری بابت وجود انها را در زندگیم باید پیاده کنم.
گاهی این مسائل بطور ناگهانی و لحظه ای رخ میدهد و
البته اشکال را از خودم میدانم.
راه حل همان توانایی کنترل ذهن و کنترل احساسات است که من باید روی خودم بیشتر کار کنم
مورد دوم:
در مسائل مالی هم اشکال در باورهای من است و باید روی خودم متمرکز کار کنم که این مسائل رفع شوند تا رشد و پیشرفت حاصل شود
البته سپاسگذار خداوندم به خاطر همین دو تضاد بالا که مرا به خودم میشناساند و نوعی خودشناسی است که نشان میدهد باید چه چیزی را اصلاح کنم.
سپاس گذارم از مهرت و نظر ارزشمندت که راهنمایم شد و نکته مهمی گوشزد کردی
سلام و عرض ادب و احترام به استاد عباس منش عزیز و همسر گرامی ایشان و همه اعضا و دوستان عزیزم.
چند مثال از الگوهای تکراری من:
1.در محل کار اغلب با نگهبان به مشکل میخورم مثلا سر جای پارک و اینکه گیر میدهد که فلانجا پارک نکن.
2.وارد محیط کارگاه که میشوم بلند سلام میکنم ولی چند نفری جواب نمیدهند و یا سر تکان میدهند که حرص مرا در میاورند.
3. با آدمهای مغرور و یا افراد پرخاشگر به مشکل شدید میخورم و به دعوا میافتم.
4. با افرادی که برایم قیافه میگیرند و با من ارتباط کلامی نمیگیرند به مشکل میخورم و متقابل به مثل میکنم.
5.از جمع شوخیهای شهرستانی و چرت و پرت فراریم ولی به ضرر من تمام میشود چون بعضی ها از من بدشان میاید.
6.بسیار کم حرف هستم و از صحبت در جمع دوری میکنم چون میترسم ضایع شوم یا مسخره کنند یا اعتماد به نفس ندارم.البته جدیدا بهتر شدم.
7.همیشه در محیط کار متوسط هستم و رشد نمیکنم.
8.اعتماد به نفس پایه حقوق درخواستی بالا را ندارم.
9.نمیتوانم به طور جدی بحث یک رقم حقوقی بالاتر در حین کار را مطرح کنم با جدیت بگویم مثلا 3 تومن بیشتر میخواهم.
10.از به چالش کشیدن خود در کار فرار میکنم و راحتی را ترجیح میدهم هم به خاطر تنبلی و هم ترس از نشدن و نتوانستن.
11.در تمام مراحل زندگی اکثرا متوسط بودم و هیچوقت عالی نبودم و ناراحتم.
بسیار سپاسگذار میشم دوستان راهکار بدن و نظر بدن.
به نام یگانه خالق هستی
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1- وقتی در حق کسی محبت خیلی بزرگی می کنم، دوست دارم اون فرد یه طور خاصی ازم تشکر کنه یا در صدد جبران باشه یا جبران کنه
و اگر یکی از این سه کار رو نکنه و یه تشکر معمولی داشته باشه ناراحت میشم ولی احتمالاً می گذرم
ولی اگه یه تشکر خشک و خالی هم نکنه و بی تفاوت بگذره یا یادش بره تشکر بکنه یا هرچی..
به شدت از دستش اعصبانی میشم و یه حس تنفر نسبت به اون شخص پیدا میکنم ، یه جورایی انگار که یه کینه.. ازش به دل می گیرم
2- وقتی شاهد بدرفتاری شخصی با شخص دیگه ای هستم، وقتی می بینم کسی ، کسِ دیگه ای رو تخریب شخصیتی می کنه
قبلاً ها خیلی اوضاعم بد بود و اونقدر شاکی می شدم که می خواستم برم بزنم تو گوش طرف
و اگه کسی از نزدیکانم پیشم بود کاملاً از برافروخته شدن من و رنگ صورتم می فهمید که چقدر اعصبانی ام…
به لطف خدا خیلی وقته که دیگه در هنگام دیدن همچین صحنه هایی اونقدر اعصبانی نمیشم
و تقریباً کسی نمی فهمه که چی داره درون ذهن من میگذره
ولی این واکنشه درونیه
گقتگوهای ذهنیم درونیه
با اینکه می دونم دلسوزی کردن اشتباهه و اون آدمی که مورد ظلم واقع شده خودش با فرکانس های خودش این اتفاق رو خلق کرده و عدالت خداوند زیر سوال نرفته
باز اغلب ناراحت میشم و ذهنم درگیر میشه
در واقع اون احساس خشمِ دیگه نیست ولی یه کمی یا خیلی (بسته به شرایط و شدت اون بد رفتاریه) ناراحت میشم و درگیر میشم و احساس همزاد پنداری می کنم!!
3- با اینکه کسی تا به حال بهم این رو به صورت مستقیم و کلامی نگفته، ولی احساس می کنم از نوع برخورد آدم ها ، این ویژگی درونم هست که خیلی زود بهم بر می خوره و اغلب شوخی ها رو جدی میگیرم و ری اکشن تند نشون می دهم
و از طرفی (قبلاً اشاره کردم که من قلب مهربونی دارم و اغلبِ آدم ها دوستم دارن) چون آدم خوش برخورد و مهربانی هم هستم
هیچ وقت بهم همچین چیزی رو نگفتن ولی من می فهمم که با من رسمی برخورد می کنند و اون احساس صمیمیت رو ندارن یا اگر هم صمیمی هستن یه جورایی مواضب هستن که با من یه شوخی خاص نکنند ، یه جورایی احساس می کنم آدم ها می ترسن که نکنه ناراحت بشم!! و بهم بر بخوره، دلیل این هم که اینقدر مواضب هستن و حواسشون هست اینه که احتمالا تو ذهنشون من آدم دوست داشتنی و قابل احترامی هستم…
4- اگر احساس کنم کسی داره از من باج می گیره ، به شدت بر افروخته میشم
به طور مثال در روابط عاظفی ، فردی داره از من درخواستی می کنه که میدونه برای من سخته.. و باید از خودم بِکَنَم ولی خودخواهانه باز هم این درخواست رو داره
یا مثال دیگه : وقتی مشتری پس از عقدِ قرارداد سرویسی رو از من درخواست می کنه که، این اصلا جزوِ شرح وظایف مشاور املاک نیست …
من اول مودبانه توضیح می دهم که اصول اینه ، قانونش طبق شرح وظایفی که اتحادیه به من داده اینه، ولی اگه باز هم حرفِ خودش رو بزنه و بگه نه و… بقیهی املاکی ها این کار رو انجام می دهند و …
و این احساس بهم دست بده که مشتری آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد سوءاستفاده بکنه از من و چیزی رو می خواهد که من اصلا میلی به انجام اون کار ندارم و اگر هم قبلا همچین سرویسی رو به یه مشتری دیگه ارائه دادم برای دل خودم بوده ، چون از اون مشتری خوشم اومده مرام و معرفتی برایش اون کار رو انجام دادم
این جور وقت های خیلی خیلی جدی میشم و دیگه نمی توانم نایس و مهربون و با لبخند صحبت کنم به شدت محکم و جدی صحبت می کنم طوری که حتی همکارام هم ازم می ترسن!! و در این جور مواقع اغلب یکی از همکار های دیگه به صحبت ما ورود پیدا می کنه و مسئله رو ختم به خیر می کنه
به طور کلی در این جور مواقع من خیلییییی کم و تقریباً می توانم بگم 5 درصد مواقع پیش میاد که من از کلمات بی ادبانه استفاده کنم، من همیشه بسیار با ادب هستم
ولی رفتار و منشم با اون فرد تند میشه و حتی ممکنه یه کمی صدام هم ببرم بالا
این خودش یک مسئله بزرگه که… من نمی توانم در این جور مواقع خودم رو کنترل کنم و به شدت بر افروخته میشم و ممکنه رفتاری رو از خودم نشون بدهم که بعداً مثل چییی پشیمون بشم!!
5- به همون شکلی که در گزینه سوم هم عرض کردم، من آدم انتقاد پذیری نیستم ، خیلی هم کمال گرا هستم
و اگر کسی از من انتقادی بکنه فارغ از اینکه انتقاد سازنده و خیرخواهانه باشه
اغلب اعصابنی میشم و بسته به اینکه چقدر اون آدمِ در ذهن من محترم شمرده بشه می توانم خودم رو کنترل کنم و در مورد بعضی از آدم ها که اعتقاد دارم خودِ این آدمِ کممم عیب و ایراد نداره! (این ها همش قضاوت های ذهنیِ منه دیگه، آخه به من چه ربطی داره که بخواهم عیب و ایرادهای اونو بشمرم ، من اگه بیل زن هستم باید باغچهی خودم رو بیل بزنم) ممکنه برخورد تندی رو از خودم نشون بدهم
البته من اصلاً آدم دعوایی ای نیستم ولی زبون بسیار تند و تلخی دارم و اگه کنترل ذهنم رو از دست بدهم ممکنه خیلی بد طرف رو تخریب شخصیت کنم!!
فعلاً مورد دیگه ای یادم نمیاد و اگر یادم اومد باز هم میام به این موارد اضافه می کنم و در کامنت دیگهای می نویسم
استاد عباس منش عزیز و گرانقدر از شما بی نهایت سپاسگزارم
این فایل ها کاملاً روانشناسی شخصیته
در واقع شما داری از من یک دکتر روانشناس میسازی
به شکلی که خودم بتوانم ایراد های ذهنی خودم رو پیدا کنم و بر طرف کنم
و چقدر این موضوع مهم و ارزشمندِ ، بی نهایت از شما سپاسگزارم و دوست دارم بهتون بگم که عاشقتونم
در پناه خداوند یکتا و مهربان باشید
بنام خالق وهاب
سلام دوستان
سلام استاد عزیز و خانم شایسته
چه اتفاقاتی به شدت ما را احساساتی میکنه؟
من هر چند سالی یکبار. قبلاً پنچ سال بود الان کمتر شده حدوداً
دو سال یا کمتر یک ایده بسیار عالی تو کسب و کارم برام میاد که فوقالعاده است
این بشدت باعث احساس سپاسگزار
و الگوی تکرار شونده دیگر اینه که .البته خدایی این را از وقتی با استاد آشنا شدم درست شده
هر اداره ای آب برق گاز و
شهر داری .بانک و…. کارم با سرعت و عالی انجام میشه
من کارم ساختمان سازی هست بخاطر همین زیاد با ادارات و مردم فروشگاه ها ابزار و مصالح سر کار دارم نکته جالب اینه که اگر یک کار اداری به دلایل که کارم آماده نیست و خودم میخوام کمی دیرتر بیان انجام بدن مثلاً نصب تابلو برق. و دیوار و … آماده نیست و من هم کار های اولیه اداری را انجام دادم ولی نمیخوام فعلآ بیان
بچه ها باورتون میشه تا من آماده نشدم نمیان .به محض آماده شدن سر کله اش ون پیدا میشه
و مابقی کارها عالی و روان انجام میشه
دوستان من یک خانم خوشگل نیستم مرد هستم و تازه کچل هم هستم البته تازگی ها مو کاشتم،
فرقی ندارد طرف مقابل جنس مخالف باشه یا مثل خودم راحت کار انجام میشه .
و مورد بعدی که خیلی برام جالبه هر از گاهی یک نفر میاد تو زندگی من و بوسیله اون ممکنه خانم باشه یا آقا یک تغییر بزرگ یا کوچک رو به پیشرفت تو زندگیم بوجود میاد
و بعد از انجام ماموریت بطور عجیبی دیگه میره و پیداش نمیشه
بعضی ها طولانی مدت و بعضی کوتا مدت
البته استاد عباس منش یکی از اونها بی که از سال 97اومده و به لطف خدا هنوز هست
و آخرین عزیزی که اومد تو زندگی من و بعد مدتی رفت خانمی بود که موضوع بسیار بسیار مهمی را خدا به وسیله اون به من فهماند و در ک کردم و عمل
و اینه که فهمیدم توانایی و استعداد من برای چه کاری بیشتره عشق و علاقم به اون کار بیشتر و در اون کار ثابت قدم شدم
این در حالی بود که .
بچه ها شاید باورتون نشه من بیش از 25شغل عوض کرده بودم
دوستان الگوهای نا جالب هم دارم
ولی خیلی بهتر شده اما هست و باعث ناراحتی و احساس بد میشه
قبلاً هر ماه شاید کمتر یا بیشتر
ناراحتی بحث در گیری حتی فیزیکی پیش میومد
واقعا خسته شده بودم با خودم میگفتم یعنی امکان داره که دیگه برام پیش نیاد اونوقت اعتقاد های مذهبی اشتباهی داشتم
یعنی الگوهای مذهبی اشتباه.
میگفتند امام علی گفته اگر کسی دشمن نداشته باشه منافق هست
و … نمیتونستم رو این موضوع فکر کنم چونکه نمی خواستم منافق باشم
تا اینکه واقعا خسته شدم
یک نفر تو محله ما بود همه دوستش داشتن تا به حال یا کسی درگیری نداشت
تو این فکر بودم که چرا برای اون پیش نمیاد
که فیلم راز را دیدم
اون تکه که تمرکز شخص بجای اینکه رو کاری باشه که دوستش داره
رو ناخواسته هست و …
از همون جا شروع شد
به درست شدن
الان سالها میگذره ولی باز هم حدودا بعد از هشت سال دوباره شدید اتفاق افتاد الکی بدون هیچ
و باعث ناراحتی فراوان شد الان که حدودا سه ماه ازش میگذره باز هم
وقتی یادم میاد اذیت میشم
از خداوند مهربان میخوام دیگه هیچ وقت پیش نیاد
سواال اول
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما در این چند سال اخیر، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
کجاها احساسات شدیدی نشان میدهی؟
میتواند احساسات مثبت باشد
میتواند احساسات منفی باشد
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
حتی اگر زن و شوهر باشند یا پدر و فرزند باشند یا حتی صاحب کار با کارگرش برخورد کند
و نمیتوانم بی عدالتی رو تحمل کنم و به شدت از کوره در میروم و خیلی احساساتی میشوم
یا وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛
مثلا زیاد مشورت میگیرم و تحقیق زیادی میکنم
مثل مهاجرت کردن یا ترک یک کار و شروع یک کار دیگر،یا راهاندازی کسب و کار برای خودم و…
یا زمانی که یک چالش وارد زندگی ام میشود نا آرام و عصبی میشوم و
خیلی زود نا امید میشوم از حل مسائل
و فرار میکنم از تضادهای زندگی ام
سوال اول
1.وقتی میبینم کسی با شخص دیگر دعوا براه می اندازه و از نظر من شخصی ستمگر داره به یک ادم بدبخت جلوی جمع بد و بیراه میگه و ضایع اش میکنه
مثال اول
مثلا چند سال پیش که عسلویه کار میکردم و تازه داشتم قدم ها رو کار میکردم خیلی اتفاقی فیلمی دیدم (شاید در حد 10 ثانیه) از پسر بچه ی کوچکی در حد 7 الی 8 سال شایدم کمتر که توسط پدرش داشت تنبیه شدید میشد برای لحظاتی خیلی عصبی و ناراحت شدم ولی خیلی زود ذهنم رو کنترل کردم و اعراض کردم
مثال دوم
وقتی میبینم صاحب کارم با یکی از نیروها دعوا میکنه و احیانا اشتباهی در کار انجام داده و اون داره به شدت سرش داد میزنه من خیلی عصبی میشوم و احساساتم برانگیخته میشه و با خودم میگم این آدم داره در حق این کارگر ظلم میکنه این آدم بدبختیه که اومده پیش تو داره کار میکنه اگه مشکلات نداشت پاشم اینجا نمیذاشت
و حق و حقوق کارگر رو نمیده
کارگره که داره به تو روزی میرسونه،اگه کارگر نبود تو الان هیچی نبودی هیچی نداشتی،چرا اینقدر در حق نیروهات ظلم میکنی؟
یا مثلا توی کسب و کارم الان معتقدم که من واقعا دارم صادقانه و با جون و دل دارم برای صاحب کارم کار میکنم و از صب تا شب و شب تا صبح دارم براش زحمت میکشم ولی اون واقعا قدر منو نمیدونه کلی هم بزاش دلیل منطقی دارما(یعنی الان که دارم این متن رو می نویسم صبح ساعت 5 اومدم سرکار تا الان که ساعت 11 شب هست من توی محل کارم هستم بخاطر چندغاز حقوق .این در حالیه که فرزتدم شونه اش شکسته و توی مطب دکتر هست و من نمیتونم بخاطر شرایط سخت مالی ام الان پیش بچه ام باشم)
نمیخوام خیلی وارد جزییات بشم و احساسات بقیه رو بیدار کنم فقط اینا رو مینویسم که بگم شرایطم چی هست همین
مثال سوم
وقتی اتفاقی و یه تضادی در زندگی ام رخ میده به شدت احساس تنهایی و گیر کردن که نه راه پس دارم نه راه پیش بهم دست میده
مثلا وقتی اتفاقی توی کسب و کارم برام رخ میده مثلا کسب و کارم یا توی شغلم به هر دلیلی به چالش بربخوره حاضرم بمیرم ولی چالش توی زندگی و کسب و کارم رو حل نکنم
مثلا چند روز پیش یکی از بچه های فامیل پسرم رو تهدید کرده بود که اگه موتورت رو نیاری که برویم دور دور باهات دعوا میکنم و شنیده بودم که پسرم ازش ترسیده وقتی اینو شنیدم خیلی به هم ریختم و عصبی شدم و تو دلم میگفتم یا پسرم رو میکشم یا باید خودشو درست کنه و از خونه برای یکی دوساعت بیرونش کردم
یا خیلی وقتها خودمو سرزنش میکنم که چرا برای فرزندانم کاری نکردم.مثلا براشون ملک و املاکی نگرقتم و ماشین براشون نخریدم و یه جورایی دارم زندگی خودم رو با بقیه مقایسه میکنم و احساس میکنم از بقیه عقب افتاده ام خصوصا زمان هایی که خانمم با من در این گونه مباحث صحبت میکنه خیلی احساس گناه میکنم و احساس بدی بهم دست میده
مثلا قبلنا فرزندم خیلی درخواب دندان قروچه میکرد و هر وقت صدای دندان قروچه هاش رو میشنیدم با خودم میگفتم تقصیر منه که توی خونه با خانمم داد و بیداد راه میندازیم و الان رو بچه تاثیر گذاشته احساس گناه شدیدی بهم دست میداد ولی توی این زمینه الان تقریبا اون احساس ها رو ندارم و تقریبا بیخیالش شدم و خدا راشکر اتفاقات بدی هم رخ نداده
خیلی جاها آدم ها اون جوری که دوست دارم و انتظار دارم ازم تشکر نمیکنند و قدرم رو نمیدونند
مثلا من به خانمم توی کسب و کارش کلی مشاوره بهش میدم که از نظر خودم مشاوره هام میلیونی ارزش دارند و اون بهشون عمل میکونه و نتایج خوبی میگیره و خیلی وقتا بهم میگه تو این قانون رو از کجا دونستی که به من گفتی؟و بهم میگه حرفات مشاوره هات خیلی خوب جواب میده و…
و خیلی هم سعی میکنم بهش انگیزه بدم
ولی وقتی خودم به مشکلی برمیخورم اصلا کسی رو پیدا نمیکنم که بهم انگیزه بده و یا حتی کمکم کنه
توی محیط کاری و شغلی ام هم خیلی خیلی دوست دارم طرف همکارانم باشم و با اونا هم نوا باشم و آگاهانه میدانم که این ه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
بعنوان مثال:
وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛ فکر اشتباهه چون چندین بار ازش ضربه خورده ام یعنی برای خودم دردسر درست کردم و برای خودم کار تراشیدم
یا وقتی یکی برام کاری انجام میده دوست دارم به کادوی خیلی خیلی باارزش براش ببرم و اگه این کار رو نکنم خودم و سرزنش میکنم
درود بر شما جناب سجاد بحرینی گرامی
بهراستی که این دلنوشتهها امتیازی جز 5 از 5 ندارند! ما شایستهی بهترینها هستیم وگرنه خداوند یگانه که تنها فرمانروای جهانیان است ما را در این خان پر ثروت و نعمت نمیآفرید! ولی بیشتر ما از جمله خودم، ارزش خودمان را نمیدانیم. مثلاً من هم مانند شما کسب و کاری دارم که پتانسیل جهانی شدن را دارد و اتفاقا همسرم نیز به من پیوسته است. این کار به شکل فروش اهرمی( فروش شبکهای) است. خوب در این شکل از کسب و کار، هر چه که گروه فعالتری داشته باشی، شود بیشتری میبری و البته خوبی آن هم این است که اعضای گروه هم سودهای بسیار بهتر و البته بیشتری نسبت به من میبرند و من از این بابت بسیار خوشحالم! ولی، مغرورم و نمیخواهم از دیگران کمک بگیرم. امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا باید اینطوری باشم؟ چرا من جلوی کائنات الهی را برای این که به من کمک کند سد میکنم؟ خوب مشخص است وقتی اینطوری باشم، خودم دستان خدا را پس میزنم و این نه تنها کفران نعمت الله است بلکه ندانستن راه و رسم این کسب و کار است و بهجای نیاوردن شکر رب العالمین! که موجب زیان و کاستی است.
گاه غرور و منیتها است که ما را از نعمات الهی دور میکند. امیدوارم که همهی ما ارزش این ثروتها و نعمات و برکات الهی را بیش از پیش بدانیم و هر روز بیشتر و بیشتر از آنها بهرهمند شویم!
الهی آمین یا رب العالمین.
ارادتمند شما
درود بر شما استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
در پاسخ به تمرین اول:
احساس اینکه دیگران به من بیتوجه باشند مرا ناراحت و رنجور میکنه. اصلا دوست ندارم وقتی دارم صحبت میکنم دیگران به حرفهای من بیتوجه باشند. یادم میاد که پدر و مادرم هم از بچگی به من میگفتند که تو( یعنی من) دوست داری وقتی حرف میزنی، دیگران به دهنت نگاه کنند.
– شاید دوست دارم که مورد توجه قرار بگیرم.
– شاید اینجوری فکر میکنم که مرکز توجه هستم و اینجوری احساس مهم بودن پیدا میکنم.
البته خوبه که کسی مورد توجه دیگران باشه ولی به نظرم این مسئله باید بهطور طبیعی انجام بشه و شخص باید خودش چیزی را برای ارائه داشته باشه و اگر اینجوری باشه، خوب انجام میشه و دیگران بهش توجه میکنند. من فکر میکنم که در بسیاری از موارد خودم کاری میکنم که دیگران بهم توجه کنند و دوست دارم بعد خاطر اینکه انگار چیزی کم دارم، میخوام که اینجوری باشه. یادم میاد که از بچگی دوست داشتم دور و برم شلوغ باشه و شاید اینجوری احساس امنیت پیدا میکردم. البته خدا را سپاس که امروزه این احساس داره جای خودش را به خواست تنهایی میده و این نه به این خاطره که دوستی ندارم، بلکه دوستای زیادی دارم ولی دلم میخواد که بیشتر وقتا تنها باشم.
به هر حال، اون خواست توجه به نظرم از کمبود عزت نفس میاد. وقتی من نفسم دارای عزت بالایی باشه، یعنی نفس قدرتمندی داشته باشم، دیگه نباید برام مهم باشه که چی میشه و دیگران بهم توجه میکنند یا نه! من باید کاری که از نظر خودم درسته را انجام بدم نه کاری که سبب جلب نظر دیگران بشه! حالا میخواد دیگران خوششان بیاید و میخواد بدشان بیاد.
یکی دیگه از الگوهای تکرار شونده یک من، دعواهایی است که بین من و همسرم اتفاق میافته. وقتی خوب نگاه میکنم میبینم که درواقع وقتی دنیای من آیینهی تمام نمای من است، پس این منم که یا همون ایرادها را دارم و به خاطر خودخواهی آنها را نمیبینم و یا اینکه به دلایلی اونا را جذب کردهام. مثلاً متوجه شدم که من آدم ایرادگیری هستم و در وحلهی اول ایراد یک انسان و یک چیز نظرم را جلب میکنه و به قولی نیمهی پر لیوان را نمیبینم و این از یک دید آرمانی و تمامیت طلبی و کامل و کمالگرایی من است که فکر میکنم همه چیز باید همیشه درست و کامل باشه و من هیچ نباید اونا را درست کنم و نقشی ندارم و همه چیز را آماده و حاضر میخوام که اینم احتمالا از حس ناتوانی در ساختن و نداشتن تجربه در ساختن چیزها و افراد پیش میاد. باید تمرین کنم تا بدانم که:
1. من خودم آدم کاملی نیستم و هیچ کس دیگری هم آدم کاملی نیست و اصلا هیچ کس و هیچ چیز کاملی در دنیا نیست و در بهترین حالت همه چیز در حال تکامل و پیشرفت و رشد هستند. بنابراین، باید درک کنم که نقص، خود عامل پیشرفت من و دیگران هست و خدای یگانه و تنها فرمانروای جهانیان را برای وجود این نقصها سپاسگزاری کنم که همین نقصها و کمبودها سبب پیشرفت و تعالی میشوند و اگر چیزی بدون کاستی باشه، خوب دیگه در این دنیا ماموریتی ندارن و کارش به پایان میرسه. خدا را شکر که البته در این چند وقته بهتر از پیش شدم. هم دعواهای بین من و همسرم کمتر شده و هم عمق اونا کمتر شده و هم اینکه من هم کمتر این مسئله را جدی میگیرم.
یکی دیگه از الگوهای تکرار شونده من اینه که چیزها را گم میکنم. البتهها خدا را شکر خیلی بهتر شدم. قدیما که خیلی وضعم بد بود و امکان نداشت که روزی پیش بیاد که این مسئله چند بار اتفاق نیفته و گاهی چنان بد بود مثلاً من اتومبیلم را گم میکردم و یادم نمیآمد که کجا گذاشتمش. در بیشتر موارد هم که چیزی را گم میکردم و میکنم، پیش از اینکه به خدا متوصل بشن و از ایشان برای پیدا کردنش یاری بگیرم، گناه را به گردن دیگران میاندازم. خوب خدا را شکر الان که خیلی بهتر شدم و حتا کمتر گناه را به کردن دیگران میاندازم ولی، این امر را نشانهی توکل ضعیفم و البته برخی از مواد غذایی میدانم که وقتی کربوهیدرات در رژیم غذایی بیشتر شود، فراموشی را افزایش میدهد.
یک الگوی تکرار شونده دیگر من هم این است که وقتی به یک مسئله برمیخورم، توان حل آنرا ندارم و یا بهتر بگویم توان حل مسئلهی من کم است. البته این مهارتی است که باید بیاموزم.
در بیشتر موارد به جای حل مسئله، از آن فرا میکنم که نشان از ضعف عزت نفس و البته باورهای محدود کننده من از خودم در توانایی حل مسائل میآید.
یک الگوی تکرار شونده دیگر من هم، این است که، از بیان ایرادهایم توسط دیگران ناراحت میشوم، بهویژه اگر آن فرد همسرم باشد.
فکر میکنم همهی اینها ریشه در باورهای نادرست و ضعف عزت نفس من داشته باشند.
خدایا پروردگارا سپاس که اینها را بیان کردم و از درگاه پر مهرت درخواست میکنم که مرا کمک کنی تا این مسائل را در زندگیام شناسایی کرده و پیوسته مرا در حل بیشتر و بیشتر آنها هدایت و راهبری کنی!!! خدایا هیچ مسئلهای بدون هدایت شما حل نمیشود و من از خودم هیچ ندارم و نمیدانم. خدایا پروردگارا سپاس بیکران دارم که مرا در مسیر هدایت قرار دادهایم.
استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز از شما و همهی همراهان برای اینکه دست خدا شدهاید برای هدایت من، سپاسگزارم!
ارادتمند شما
سلام به همگی
شدید ترین احساسات برای من زمانی اتفاق میفته .که گاهی اوقات وقتی میرم آرایشگاه یا خیاطی اون طرف تو کارم فضولی کنه و بگه چیکاره ای ؟؟ شغلت چیه ؟؟ همسرت چیکاره هست .نمیدونم شاید برا دیگران این حس وجود نداشته باشه آنا من خیلی بدم میاد یکی تو کارم اینقدر فضولی کنه .
گاهی اوقات حس میکنم همسرم دوستم نداره .با اینکه همسر من بیشتر اوقاتش رو با من میگذرونه ولی وقتی یکم میره بیرون و برای خودش وقت میگذرونه من یکم بهم میریزم .
همسر من آدم برونگرایی هست وقتی میریم جایی میبینم داره یکم بیشتر با بقیه حرف میزنه نمیدونم یکم حالم انگاری بد میشه چون حس میکنم اونم بابد مثل من آرون باشه. البته منم زیادی اروم نیستم.
یه وقتایی که قرار هست برا پسرم ریاضی بگم نمیدونم چرا اصلا خوشم نمیاد و براش معلوم خصوصی گرفتم …
من یه دوستی دارم که چنددسال پیش با هم خوب بودیم .بعد میانمان مقداری خراب شد …گاهی اوقات به واسطه شرایط کاریم میبینمش ولی اون وقتی منو میبینه از اتاقی که من هستن میره و این حس من رو خراب میکنه ….انگاری اونم که منو میبینه حسش خراب میشه …
من نمیدونم برای رهایی از این احساسات باید چه کنم .از خدا کمک خواستم کمکم کنه
چون من واقعا از همه لحاط دارم شرایطی خوب رو تجربه میکنم .
مالی
ارتباطی
کاری و همه موارد …فقط همین یکی دوتا مورد رو دارم و خدارو شکر اینقدر تا الان رو خودم و باورهای کار کردم که تو همه مسائل با خودم به یک صلح درونی رسیدم …خدایا عاشقت هستم اگز این تضاد تو زندگی من نبود من الان اینجا نبودم….و معلوم نیست تو کدوم سایت داشتم بی هدف میچرخیدم …22.2.1403
درود بر خوشبختترین
خدا را سپاس که به این نکات پی بردهاید و به دنبال حل شدن آنها هستید. من هم اینچنین هستم ولی خدا را سپاس که کمی بهتر شدهام و مانند همهی شما همراهان گرامی دارم روی خودم کار میکنم تا هر روز ایرادهای خودم را بیشتر و بیشتر بشناسم و اونا را از پشت پردههای ذهنم بیرون بیارم و از خدا بخواهم که راههایی را برای بهسازی رفتارم به من نشان بدهد و من را هدایت کند تا راه گم نکنم و پیوسته به راه باشم که مسیر زیبای آگاهی و شناخت و هدایت را با سربلندی بپیمایم.
الهی آمین یا رب العالمین.
از شما برای یادداشتهای بسیار سودمند و صمیمانهای که در اینجا نوشتید سپاسگزارم.
ارادتمند شما
یه کتابی هست به نام «بازی ها»
اسم نویسنده ش اینه: اریک برن
.
اونو بخونید جالبه
کتاب کم حجم و راحتیه
.
یه بخش کوچیکی از الگوهای تکرار شونده هست که نویسنده تحت عنوان بازیها از اونها یاد میکنه
و من برداشتم این بود که
باید بازیهای هر آدم و هر رابطهای رو یاد گرفت و درک کرد
اونوقت دیگه ناراحت نخواهی شد
یا انتخاب میکنی که بازی نکنی
یا اگر وارد بازی شدی طبق اصولش پیش میری و چون میشناسی روند و نتیجه بازی چیه
اذیت نمیشی حداقل
.
باحاله.. یه نگا بهش بندازین