اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خیلی خوشحالم با شما آشنا شدم با این تفکرات آشنا هستم. خداروشکر در این سایت و باین تفکرات هستم.
اولش یک اعترافی دارم. استاد از وقتی این سری فایلها شروع شده من خیلی به خودم و رفتارهام دقت میکنم .شاید بهتر بگم ازخودم عصبانی هستم که این همه مدت خیلی کارها رو ناخودآگاه انجام میدادم. من خودم شاگرد شما میدونم ولی اصلا به این نکات ریزی که میگفتید هیچوقت دقت نکردم.
این فایلها بمن کمک کرد این باور که من خالق شرایط خودم هستم در من بهتر و بهتر ساخته شود.
این مدت تلاش میکنم هر اتفاقی میفتد به خودم بگم نترس نگران نباش. هر اتفاقی بیفتد من خالق شرایط خودم هستم و میتونم شرایط به نفع خودم درست کنم.
من هر وقت اتفاق یا مشکل پیش میومد یا میترسیدم یا نگران میشدم همش پیش خودم حرص میخوردم ولی با این حال سعی میکردم به راه حل فکر کنم .اما چون عصبانی بودم خیلی نمیتونستم راه حل خوبی پیدا کنم. الان به لطف صحبت ها و فایل های شما هر اتفاقی پیش میاد به خودم میگم من باید یک آدم بیخیال باشم و همه چیز به خدا بسپارم. خب من اگر قرار همه چیز به خدا بسپارم الان باید چیکار کنم. همین موضوع من آروم میکند و یهو یه فکر خوب پیش میاد تا بتونم آرومتر بشم و به راه حل فکر کنم.
من خیلی دوست دارم بتونم انقد به خدا اطمینان کنم که مثل شما سوار دوش خدا بشم اما هنوز خیلی راه دارم.با تشکر از شما.
سلام به استاد وخانم شایسته عزیز..سوال استاد که پرسیدید موقع استرس زا چکار میکنید من خیلی حالم بد میشه موقع دعوا باید به طرف اینقدرحرف بزنم که بهش حالی کنم که من مقصر نیستم نمیتونم خودم رو کنترل کنم همین کنترل نکردنم باعث شد همش اعصابم خورده بشه در طول روز از همه طرف میبینم دعوا شروع میشه ایشالله که بتونم از فایلهای رایگان درس بگیرم ممنونم ازتون استاد خیلی خدارو شکر میکنم که هدایت شدم به سایت شما
درگذشته بزرگترین چالشهای من گرفتن رضایت دیگران و جلب توجه دیگران و تایید دیگران بود من آدمی بودم که چالشم ست کردن فلان شال یا روسریم با مانتو و کفش و کیفم بود چالشهای من خوشگلتر دیده شدن بود چالش من مهربونتر دیده شدن بود چالش من این بود که کم نیارم نسبت به کسایی که احساس میکردم خودشونو از من بالاتر می گیرن و چالش من این بود چجوری بتونم وام بهتری بگیرم تا بتونم وسایل خفن تری برای خونم بخرم و توی چشم دیگران کنم
چالش من این بود که چقدددد سخته مدیریت کردن و تمیز نگه داشتن خونم
چالش من این بود که چجور استوری یا پستی بزارم تا لایک و کامنت بیشتری بخورم
و اگه نمیشد سرزنش میکردم خودمو ، تقلا میکردم تا به خواستم برسم و کم نیارم، استوری بیشتر پست بیشتر ، خرید لباس بیشتر و تقلا پشت تقلا و سرزنش و گریه و عصبی شدن و غر زدن با دیگران و وقتی طرف راهکار میداد بهم برمیخوردو فک میکردم منو درک نمیکنه پس میرفتم سراغ یه نفر دیگه و با مظلوم نمایی وگاهی با راهکار گرفتن از خواهرام که چجوری بهتر بتونم روی فلانیو کم کنم و کلی غیبت میکردم تا اون خشمی که داشتم نسبت به ناکامی که درمقابل اون داشتم رو خنثی کنم
استاد من همه این مواردو داشتم مقصر کردن دیگران
گریه کردن خواب زیاد گاهی بی خوابی گاهی پرخوری گاهی روزها هیچ غذایی نمیخوردم و ….
تمام چالشهای من مربوط بود به دیگران
ولی وقتی قانون جذبی شدم
چالشم شد چجوری خودمو بیشتر دوس داشته باشم چالشم شد چجوری بیشتر خودمو بشناسم چجوری فلان باورو درست کنم چجوری به فلان خواسته ام برسم چجوری تایممو خالی کنمو روی خودم کار کنمو فایل گوش بدم وای خدای من چقد دنیام قشنگ شد
ولی باز مجدد بلند میشدمو میگفتم نه مریم تو خودتی که داری دنیاتو میسازی
تویی که خالقی
شاید هنوز هم دیگر نگاه و تایید دیگرانم شاید هنوزم دیگرانو مقصر میدونم شاید خیلی نواقص دیگه دارم که هنوز حتی نفهمیدم ولی خیلی خوشحالم که حداقل یه قدم جلوتر خودمو میبینم و توی مسیر درستم و کم کم دارم مسیر تکاملمو طی میکنم
الگوی تکرار شونده ام الان چیه توی چالشها ؟؟؟
توی مسائل مالی من ضعیف ترینو مشرکترینم گریه میکنم و میرم توی مود قربانی بودن و بشدتی احساس ضعف میکنم که فقط به خدا التماس میکنم
و هنوز انگار اینو درک نکردم که خدا سیستمه و حتی خواستن من از خدا از موضع ضعفه و از روی حس نیاز
توی مسئله روابط خیلی راضیم از خودم نسبت به گذشته خودم تقریبا غر نمیزنم و بلافاصله دنبال راهکارم دیگه کمتر برام نگاه دیگران مهمه و دیگه تایید دیگران مثل گذشته برام چالش نیست
حس گناه وای خدای من حس گناهی که تمام وجودم ازش پر بود درحدی که میتونست منو روزها درگیر خودش کنه و بشدت نسبت بهش ضعف داشتم حس گناهی که نسبت به پسرم داشتم و بزرگترین چالش زندگیم بود درحدی که گاهی آرزوی مرگ میکردم بس که احساس ناتوانی داشتم درمورد حل کردنش ولی این یکسال اخیر بحدی درستش کردم و حلش کردم که گاهی یادم میره من همچین چالشی داشتم و برای حلش آرزوی مرگ میکردم هیچ وقت یادم نمیره و امروز دلم میخاد فقط بخاطر همین حس گناهی که حل کردم ساعتها قربون صدقه خودم برمو کلی بخودم افتخار کنم
چقد قوی تر شدین استاد چقدر قویترشدیم رفقا و چقد قویتر شدم…
استاد این روزا خیلی دوست دارم تو سوالات و جواب هایی که ازم میشه پاشنه آشیل هام رو پیدا کنم نمی دونم تا چه حد موفق م ،خیلی دارم رو خودم کار می کنم، که بتونم خوب جواب بدم، چون اگه جواب های خوبی داشته باشم، یقیناً به راهکار هاش می پردازم و پیشرفت م هی بهتر و بهتر میشه
امروز و الان که دارم این کامنت رو می نویسم دقیقا تو یه چالشی هستم و هی حواسم هست که نجواها شروع نکنن اگرم می خواد شروع کنه جلوش رو می گیرم با همین آگاهی های که دارم، تو این مدار ، با درک همین روزها ، استاد الگوی خراب شدن وضعیت مالی م، و الگوی روابط مخصوصا بین من و همسرم این روزها خیلی خیلی خیلی تکرار میشه، حتی همین الان که دارم می نویسم ، چند دقیقه پیش یه بحث و دعوایی با همسرم داشتم، و هی از خدا سوال میکنم که من باید چکار کنم….
آیا باید این زندگی رو رها کنم ؟؟؟؟
آیا اینها همون تضاد هایی هستند که من باید جسورانه قدم بعدی رو بردارم ؟؟؟؟
الان دارم با خدای خودم که همیشه ، هر لحظه ازش راهکار خواستم بهم داده ، سوال می کنم و میگم خدا جونم خیییییلی دوست دارم همه چیز تو بهترین حال خوب اتفاق بیافته،و دوست دارم وقتی یه تصمیمی در مورد حل مسئله ام، میگیرم حالم عالی باشه به تو وصل باشم، واون لحظه بهترین تصمیم رو بگیرم، گفتم خدا جونم از امشب دوباره یه پیمان سه روزه باهات می بندم، که هر سحر ساعت 3 منو بیدار کن ، چون می خوام برای چندمین بار تکرار کنم گوش دادن به دوره ی دوازده قدم ، از قدم اول شروع کنم و گوش کنم و هی نکته برداری و تمرین ، و فقط این روزا می خوام حالم رو خوب در حد عالی نگه دارم و جواب سوال م ، رو تا سه روز دگه ازت بگیرم، و این بها رو حاضرم بپردازم، چون یقین دارم که اگه حتی شب ها تا صبح بیدار بمونم ارزش شو داره ،باید به جواب سوالم برسم، که….
خدایا من با این شرایط که هروقت بحث مالی تو زندگیم پیش میاد احترام ، عزت، ارزشمندی کنار میره، خدایا منتظر جوابم هستم که تا سه روز ، کار کردن درست و حسابی رو خودم، نگه داشتن حال خوب، نشنیدن نجواهایی که گمراه م، می کنن،و روزه سکوت در برابر نازیبای ها ، ناخواسته ها….
استاد من بیشتر اوقات وقتی با یه چالشی مواجه میشم از این راهکار استفاده می کنم، همیشه جواب گرفتم ، و به خاطر همین ه،که روش حل چالش های زندگی م، و رفتن در دلشون، همین راهکار منه،
استاد جان متشکرم از خدایی که این هماهنگی رو بین شما و من قرار میده من دقیقاً می تونم بگم 99درصد موارد وقتی فایلی رو سایت میاد، که روح من به اون نیاز داره، از شما متشکرم که اینققققققققدر مخلصانه ، اینققققققققدر ، دست ودلبازانه میای و فایل هایی رو رو سایت میگذارید که ارزش شون خیییییلی زیاده، مریم جون متشکرم که رفیق و همراه دوست داشتنی عباس منش هستید و خیلی رها به ما هدیه میدهید . خدایا متشکرم
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیزم ،مریم جان شایسته و همه دوستان خوب خودم…
بعد از دیدن این فایل و این پرسش استاد یه حسی درونم گفت که تو هم یه الگوی تکراری توی روابط داری بیا باورهاتو بریز بیرون با خودت روراست باش ببین این اتفاقات مشابه به چه علتی برات رخ میده حالا الگوی تکراری من چیه ؟
اینکه من مدام با همسرم دچار بحث های مشابه هم میشم که تهش به اینجا میرسه که به شدت به همسرم انتقاد میکنم که ببین تو اینطوری هستی یا دوست دارم مستقیم بهش اشتباهش رو گوشزد کنم یابه صورت غیر مستقیم توی صحبت با خانواده م حس کم ارزشی یا کمتر بودن یا عذاب وجدان نسبت به من بگیره که برای من کم گذاشته یا حواسش بهم نیست یا اینطور حس های مشابه اصلا خوشحال میشم وقتی به همسرم مستقیم یا غیر مستقیم حس بی لیاقتی میدم و دوست دارم یا خودم سرزنشش کنم یا خودش خودشو نسبت به رفتاری که با من داشته سرزنش کنه !!!
بخدا یه لحظه اصلا هنگ کردم از افکاری که روی کاغذ میومد و دیدم بله من اصلا کیف میکنم وقتی همسرم حس پایین بودن و کم ارزش بودن میگیره !!!
این خودافشایی که در درونم اتفاق افتاد هم از اینجا شروع شد که من داشتم به جواب این سوال فایل استاد توی ذهنم فکر میکردم و دیدم بله واکنش من توی شرایط استرس زا سریعا انتقاد از همسرم و حس سرزنش دادن به همسرم در لحظه است که ببین من قربانی توام و تو داری با من چه کارها میکنی!!!
بعد که دیدم واکنشم توی بحث ها با همسرم اینه که سریعا بکوبمش گفتم خوب چرا من این کارو میکنم؟؟؟ دلیلم چیه که سریع گارد میگیرم جلوی همسرم؟؟؟
میدونید دوستان ته ته افکارم رو که گرفتم به چه نتیجه ای رسیدم ؟
به اینکه من خودم در مقایسه با خانواده م حس خود کمتر بینی و عدم لیاقت دارم و وقتی یه جورایی مستقیم یا غیرمستقیم به همسرم حس بی ارزشی و عدم لیاقت و پایین بودن و عذاب وجدان میدم انگاری خلا درون خودم پر میشه و میگم آخیش دیدی عزیزم اگه من پایین ترم و خودمو از همه اونا پایین تر میبینم تو هم همینی فکر نکنی خبریه ها و تو خیلی از من سرتری !!!
فهمیدم یه جورایی خودم رو لایق همسرم نمیدونم و از پایین کشیدن اون هم لذت میبرم!!!
از اینکه همیشه به همسرم حس عذاب وجدان بدم لذت میبرم و این باعث شده بارها و بارها توی مشاجره هام با همسرم دوست داشته باشم نقش قربانی رفتار همسرم رو بگیرم تا حرفی برای گفتن داشته باشم و بتونم این حس رو یه جورایی به خورد همسرم بدم!!!
نمیدونم خوشحال باشم که این باگ رو توی شخصیتم پیدا کردم یا ناراحت که یه همچین آدمی بودم ولی همینه بخدا وقتی ته افکارم رو در میارم وقتی به الگوی مشاجره های تکراری مون دقت میکنم میبینم تمام این دعواها اتفاق می افتاده تا تهش این خلا من با عذاب وجدان دادن به همسرم پربشه…
اصلا من دوست داشتم توی رابطه م با همسرم ناخودآگاه شرایطی رو تجربه کنم که رفتار بدی رو از همسرم ببینم و این حس قربانی رفتار همسرم بودن رو داشته باشم تا بتونم سریع بهش انتقاد کنم و سرزنشش کنم تا دلم خنک بشه !!!
استاد عزیزم یه دنیا سپاس گذارم که با این سوالات هوشمندانه خود واقعی من رو بهم نشون دادید تا متوجه بشم چطوری خودم مسئول به وجود آمدن شرایط زندگیم توی شرایط نادلخواه و مشاجره هام با همسرم هستم .
ممنون میشم از دوستان عزیزم اگر راهنمایی برای حل این مشکل شخصیتی من دارن در پاسخ به کامنتم برام بزارن تا بتونم واقعا با این مشکلم روبرو بشم و حلش کنم…
سلام به یاد آوران نعمات زندگیمان و سلام به دوستان خوبم دراین مسیر الهی
خدایا مرابه راه راست به راه کسانی که به انها نعمت داده ای هدایت کن
خدایا اسان کن برمن اسانی هارو
خدایا بهترین افرادتوبه سمت من هدایت کن
خدایا کمکم کن تا بتونم بنده خوبی برات باشم تو برای من همه چیزی همه چیز
خدایا شکرت
ازتمام دوستان عزیزم سپاسگذارم برا کامنت هایی عالی که باعث میشه با مطالعه کردنش مرور بشه زندگی به شیوه قبل از اشنایی با استاد عزیزم
ازشما استاد عزیزم بی نهایت سپاسگذارم
چقدر بودن درکنارشما و تلاش برا بهترشدن درکنارشما لذت بخشه
به جرات میگم
این لذت با هیچ چیزی قابل قیاس نیس
اینکه تو بدترین شرایط احساسی قرارمیگیری و درونت پراز استرسه نگرانیه ولی چون تو مدت طولانی ارامش و راحتی داشتی
دیگه اینقدر این احساس برات عجیبه
اینقدر این تجربه ها برات غیرقابل تحمله
که به محض حس کردنش نا خوداگاه پناه میاری به خداوند
چون دیگه این حس برات قابل تحمل نیس
ناخوداگاه همش تکرارمیشه
خدایا کمکم کن خدایا ارومم کن
خدایا این درست نیس
خدایا درستش کن
خدایا دستاتوبزار رو قلبم و منواروم کن
استاد امروز من احساس استرس و نگرانی زیادی رو تجربه کردم ولی بعداز مدت ها داشتم این حس و دوباره تجربه میکردم منتهی دیگه مثل قبل نبود
اولین کاری که کردم درخواست کمک از معبودم بودو شروع کردم به زبون اوردن این کمک چون با اموزه هایی شما یادگرفتم برااینکه ذهنموکنترل کنم میتونم با قدرت کلامم اونو جهت دهی کنم به سمت یکم بهترو یکم بهترو یکم بهتر وبعد توجه کنم به نکات مثبت
استاد خیلی سخت بود ولی تونستم زمان این حس به کمتراز یک ونیم ساعت برسونمش و کنترلش کنم
با صدا کردن خداوند با صدایی یکم بلند و دوش گرفتن و فایل هایی شما و خواب و خداروشکرتونستم کنترلش کنم
خدایاشکرت
استاد بارهاشده تو شرایطی قرارگرفتم که اون نکات طلایی تو دوره ها بصورت ناخوداگاه تو ذهنم مرور شده
و این برامن خیلی خوبه
باعث میشه بیاد بیارم قانون جهان هستی رو همین فایل هایی که میزارید استادالگوهایی تکرارشونده خود همین فایل ها باعث میشه که من تو شرایطی که تجربه میکنم بیاد بیارمشون کلا ذهنم خیلی درگیراین چنین فایل هاشده
من برااین فایل هنوز کامنتی ثبت نکرده بودم چون خیلی جواب درستی براش پیدا نکرده بودم ولی امروز تو اون شرایط یاد این فایل افتادم و دنبال ی چیزی بودم تا تو این شرایط بهتر خودموبشناسم
ببین استاد همین ی فایل بظاهر رایگان چقدر برامن عالی بود چقدر کمک کننده بود
از خدایی خودم برا داشتنه شما استاد عزیزم بینهایت سپاسگذارم
خدایاشکرت
چقدر خوشحالم که تغییرکردم و هرروز تلاش میکنم از قبلم بهترباشم
خوشحالم که همش بدنبال ترمزهام ترس هام نگرانی هام تردید ها م هستم
ازاینکه میدونم و مطمئنم که میشود بهتروبهتروبهترشد
ازاینکه من لایق بهترین ها هستم
استاد درمورد این فایل ارزشمند و این سوال که وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من تو اینجور مواقع بیشتر سکوت میکنم و بیشتر سعی میکنم از اون فضا بیام بیرون و بهش فکر نکنم چون واقعا حس استرس داشتنودوس ندارم
یادمه یکبار تو شرایط استرس خیلی زیادی قرارگرفتم و بعد صحبت های تند ی دفعه گریه ام گرفت
دلیل اون گریه هم این بود که یدفعه استاد بخودم اومدم و تو ذهنم بخودم گفتم نباید برامن اینجوری پیش بیاد نباید بامن اینجوری رفتاربشه من با بقیه فرق میکنم چون خودمولایق اون چالش یا شرایط نمیدونستم بصورت ناخوداگاه گریه کردم و این اولین بار بود توزندگی من که من گریه کردم برا ی همچین حس و تجربه ای
ولی درکل استاد من بیشتر سکوت میکنم تا اروم بشم وبعد تصمیم میگیرم ولی درگذشته تو بعضی موارد پدرومادرمومقصرمیدونستم
ولی الان نه الان کمتر این حس و دارم و وقتی این حسوتجربه میکنم مثل امروز میام اگاهانه زمانشوکمترمیکنم و سعی میکنم کمتر تو این حس بمونم و بیشتر دوش میگیرم پیاده رویی میکنم
پیاده رویی و فایل هایی شما معجزه میکنه معجزه
خدایاشکرت
از وقتی باشما اشناشدم استاد شاید باورتون نشه ولی راضیم از زندگیم
درسته هنوز به خواسته هام نرسیدم هنوز به ثروت و تجربه گذر از ثروت نرسیدم
ولی حالم خوبه چه برسم چه نرسم
خوشحال زندگی کردم و دنبال فرصت برا دوباره زندگی کردن نیستم خیلی حالم خوبه و از مرگ ترسی ندارم
نمیدونم آدمای دیگه تو چه سالی از زندگیشون ،خودشون پیدا میکنن،علاقشون اهدافشون دلیل های زندگیشون پیدا میکنن
نمیدونم آدما تو چه سنی حس میکنن خوبه که به دنیا آمدن ،یا اصن چقد خوبه که دنیا آدمی مثل اونارو داره
تو همچین روزایی زندگی میکنم ،شاید سخت تر از روزهای قبل پرکارتر پر جنب و جوش تر
اما حقیقتا سرزنده تر از هر موقعی !دیگه بچه مدرسه ای نیستم که اصلا نمیدونه خب برم مدرسه که چی ،یا اونقدر بزرگ نیستم که کارهام تموم شده باشه و هدفی نداشته باشم و بگم ،بیدار شم که چی؟
حالا که تو این رنج سنی ام ،دلم میخواد لذت کافی و وافی ببرم !خوب پرجنب و جوش باشم و واس خواسته هام تلاش کنم
اگه نرسیدم ،زمین و زمان فوش ندم ،برگردم به درونم که داداش اشتباه زدی؟!
تو زمانی که ،کلی کار میکنی و شب میگی اخیییییش ،خب بقیه اش ؟منو هنوز میتونم
این لذت زندگی هدفمنده
خیلیا اینارو تجربه نمیکنن ،از بین اونایی که تجربه میکنن ،یه سری هستن که ناامید میجنگن
مثل گذشته من!
من تو 5 سال گذشته، تنبل و تن پرور نبودم اما درجا زیاد زدم،الان که مرور میکنم میبینم به خاطر بی ایمانی بود که نتیجه نمیداد
شاید بپرسی چه ربطی داره ؟ربطش اونجاس اگه ندونی و مطمئن نباشی یه خدایی هست که کارات درست میکنه ،دستت میگیره ،آدم مناسب سر راهت میذاره ،همراه سختی آسونی میاره ،تا به چالش بخوری ،دست از تلاش میکشی
اما ایمان همون فن استادی که آخرین لحظه به دادت میرسه
نور چشمات میشه ،قوت دستات میشه ،آگاهی ذهنت میشه
چقدر خوشبختم که رمز فهمیدم
این رمز حتی برای منه تازه کار جواب داد ،چه برسه به روزی که بارها تمرینش کردیم
این ته خوشبختیه
خلاصه کلام فکر میکنم جای خوبی از زندگیم ،شاید روی کاغذ از خیلیا عقب تر ،یا با دودوتا چهارتا ماشین حساب از خیلیا کم ثروت تر
اما جایی از زندگی که میدونی راه درسته ،تو درستی،هدف درسته،قدمات درسته
جایی که میتونی وایسی و یه نفس راحت بکشی
راستش بخوای خودم سختی دعوت کردم، خودم قوی شدن انتخاب کردم ،حالا نمیدونم بعضی وقتا چرا غر میزنم
حالا منم و کلی کار انجام شده و کلی دیگه کار انجام نشده
کلی ترس حل شده و کلی ترس که باید باهاش روبه رو بشم
و این بهای تبدیل شدن به شخصیت مورد نظرمه
خوشحالم که قبل از سیلی جهان تصمیم گرفتم پیش قدم بشم ،به قول استاد وقتی اوضاع خیلی خوبه وقته تغییره
دلم نمیخواد راکد بمونم ،درجا بزنم و دلم به شرایط خوب خوش کنم
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
وقتی موضوع این جلسه رو گوش دادم اول این موضوع به فکرم رسید که شرایط استرس زا برای من چیا هستن ؟
مثلاً توی کارم ،تو اتاق عمل وقتی شرایط بحرانی یا به قول معروف استرس زا میشه ،من خیلی خوب میتونم مدیریت بحران کنم بارها پیش اومده بیمار بدحال داشتیم همزمان یه بیمار بد حال دیگه هم پذیرش دادم همزمان برای یکی از همکاران مشکل پیش اومده همزمان یکی دونفر باهم بحث و لجبازی کردن همزمان یکی از پزشکان عصبانی شده و همه چیز رو به هم ریخته،اما من تونستم با چند تا جمله و یادآوری وظایف به همکارام و ایستادگی خودم و چندتا دستور استراتژیک به همکارا ،مدیریت بحران کنم و بارها به خاطر این موضوع تشویقی گرفتم،البته اون تشویقی ارزشش واسم بسیار کمتر بوده از رضایت درونی که داشتم .
اما وقتی تو روابط عاطفی نزدیکم دچار چالش میشم یا یه مسئله ای پیش میاد خیلی عجول میشم،می خوام سریع همه چیز حل بشه و تموم بشه
میشه گفت کمالگرا هستم.نمی تونم ذهنم رو کنترل کنم ،مثلا با همسرم صحبت می کنم تا زودتر به نتیجه برسیم و تموم شه،احتمالا دنبال مقصر میگردم و چون اکثر مواقع خودم رو مقصر میدونم دلم می خواهد زودتر این دادگاه ذهنی که برای خودم برپا کردم تموم شه
بعضی وقتها عصبی میشم و به شدت دوست دارم محیط رو ترک کنم اما نمیشه و میرم تو حیاط و یه چای می نوشم یا یه موسیقی میزارم یا یه فیلم خوب میبینم
راستش خیلی دوست دارم بیشتر احساساتم رو کنترل کنم،خیلی مواقع استرس خاصی ندارم یا شاید چیزی یادم نمیاد،به خاطر شغل پر استرسی که دارم شاید مدیریت استرس واسم آسونتر شده و البته حتما به خاطر دریافت آگاهی های استاد عزیزم هم هست.مثلا امروز تو شهرمون درگیری و عملیات شده بود و ما آماده باش بودیم،همه خیلی پر استرس اخبار رو پیگیری میکردن ،،،اما من تو همین شرایط رفتم تو اتاق استراحت و خوابیدم:-)
اما اکثرا در مواقعی که تو خونه دچار چالش میشم گریه ام میگیره و این اشک های من ،همسرم رو عصبی میکنه ،بعضی وقتها هم گریه هام باعث میشه بقیه هم احساساتی بشن و یه کاری واسه من انجام بدن که بعداً همه مون پشیمون میشیم:-)
الان خیلی بهترم،هنوزم گریه ام میگیره اما دیگه اجازه نمیدهم اشک هام رو کسی ببینه و بقیه رو هم احساساتی کنم
مثلاً دیشب رفته بودیم مهمونی یه موضوع ساده من رو احساساتی کردو دوباره اشک تو چشمام جمع شد،رفتم تو دستشویی :-) و یه کم با خودم حرف زدم و تو آیینه از خودم و توانمندی هام تعریف کردم و حالم اوکی شد و اومدم و بعدش با حرف زدن با بقیه و عذرخواهی بابت اینکه ترک شون کردم، رفتیم تو فضای گفت و خنده و رقص و دیگه کلا موضوع فراموشم شد.
عاشقتونم استادم بابت آگاهی های زندگی بخش.سپاسگزار کامنت های فوق العاده دوستانم هستم،با دقت و عشق همیشه میشینم پای خواندن کامنت هاتون.
سلام به همه دوستانم و استاد عباس منش عزیز و عزیز دل هممون مریم جان
من خیلی قبل تر به شدت توی شرایط استرس زا حالم بد میشد گریه میکردم خشمگین میشدم دنبال مقصر میگشتم و حتی پیش بقیه گله و شکایت میکردم
خیلی وقته چنین شرایطی رو تقریبا تجربه نکردم
منتها از زمانی که دارم روی خودم کار میکنم به نسبت که این شرایط کمتر میشد واکنش های من هم تغییر میکرد یه دوره ای با خوردن خودمو کنترل میکردم یه جاهایی با سرزنش خودم بعد از اون با خوابیدن ، دوش گرفتن ، سکوت کردن
و اخیرا میشینم فکر میکنم راه حل پیدا میکنم و با خودم جوری برخورد میکنم که حسم بهتر بشه تا بتونم راه حل مناسبی رو انتخاب کنم میشینم نعمت هامو میشمرم و شکرگزاری میکنم
الان که بررسی میکنم میبینم قبلا که آگاه نبودم خیلی واکنشم شدید بود به اطرافیانم
و بعد که کمی اگاه شدم فقط واکنش به خودم بود مثل همون سرزنش و خوردن زیاد و… و بعد که بهتر درک کردم با خودم مهربون تر شدم و با خواب و دوش و سکوت و بعد که بازم بیشتر درک کردم از خودم سوال میپرسم که چکار کنم بهتر پیش بره و مدیریت بحران میکنم
وااای استاد ازتون خیلی سپاسگزارم که با این فایل ها و سوالات اینقدر به ما کمک میکنین که به درک بهتری از خودمون و زندگیمون برسیم
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
قبلا همیشه در شرایط استرس و چالش من ترس شدیدی داشتم . یجورایی دوس داشتم فقط هرچه سریعتر این شرایط تموم بشه چون اصلا تحمل سختی و چالش رو نداشتم و توی این شرایط ها فقط میخواستم یکی بهم کمک کنه حالا خدا یا بنده هاش که البته بیشتر خدارو ظاهری صدا میکردم بیشتر تفکرم این بود فردی کمکم کنه و شرک داشتم خیلی شدید . و وقتی این شرایط را رد میکردم دیگه خیلی عالی اعتبارشو میدادم به اینو اون .
کلا آدمی عجول بودم و اصلا تحمل چالش سختی رو نداشتم و دقیقا استرس شدید میگرفتم و شروع میکردم به افسردگی گرفتن و افتادن به پای اینو اون که اگه میتونن کمکم کنن . حالا چه خانواده چه دوستان چه افرادی که با قدرت میدیدم . یا در خیلی شرایط استرس زا که اتفاقی میفتاد خیلی بحث میکردم با اینو اون فکر میکردم با بحث کردن و … و انداختن مشکل به گردن اینو اون حتما حل میشه .
الان نزدیک 3سالی میشه وقتی با آموزش های استاد آشنا شدم و اومدم روی خودم کار کردم و توکل کردم دیگه میتونم بگم بیشتر از 80 درصد بهتر شدم و هرموقع در شرایط سختی قرار میگیرم یا با چالشی مواجه میشم میگم این اتفاق اومده تا من قویتر بشم و این یک پله برای قدم برداشتن من به سمت خواسته هامه . «الخیر فی ما وقع» هر اتفاقی برام بیفته در جهت خیر هست . و با توکل به خدا سعی میکنم حل کنم و اگه شرایط به گونه ای باشه که با ترک کردن آن محیط یا اینکه توجه نکردن و بحث نکردن با کسی سعی میکنم خونسرد باشم .
کلا خیلی توی این سه سال تغییراتمو بهتر دیدم نسبت به قبل . همین که همیشه توکل میکنم به خدا اینکه همیشه هراتفاق خیر و موفقیت میبینم تونسته در شرایط به ظاهر سخت و چالشی استرسم کمتر بشه .
اینکه خدا یه رفیق همیشگی هست برام ازش کمک میخوام و اینطوری دلم آروم میگیره .
سلام به همه و استاد گرامی.
خیلی خوشحالم با شما آشنا شدم با این تفکرات آشنا هستم. خداروشکر در این سایت و باین تفکرات هستم.
اولش یک اعترافی دارم. استاد از وقتی این سری فایلها شروع شده من خیلی به خودم و رفتارهام دقت میکنم .شاید بهتر بگم ازخودم عصبانی هستم که این همه مدت خیلی کارها رو ناخودآگاه انجام میدادم. من خودم شاگرد شما میدونم ولی اصلا به این نکات ریزی که میگفتید هیچوقت دقت نکردم.
این فایلها بمن کمک کرد این باور که من خالق شرایط خودم هستم در من بهتر و بهتر ساخته شود.
این مدت تلاش میکنم هر اتفاقی میفتد به خودم بگم نترس نگران نباش. هر اتفاقی بیفتد من خالق شرایط خودم هستم و میتونم شرایط به نفع خودم درست کنم.
من هر وقت اتفاق یا مشکل پیش میومد یا میترسیدم یا نگران میشدم همش پیش خودم حرص میخوردم ولی با این حال سعی میکردم به راه حل فکر کنم .اما چون عصبانی بودم خیلی نمیتونستم راه حل خوبی پیدا کنم. الان به لطف صحبت ها و فایل های شما هر اتفاقی پیش میاد به خودم میگم من باید یک آدم بیخیال باشم و همه چیز به خدا بسپارم. خب من اگر قرار همه چیز به خدا بسپارم الان باید چیکار کنم. همین موضوع من آروم میکند و یهو یه فکر خوب پیش میاد تا بتونم آرومتر بشم و به راه حل فکر کنم.
من خیلی دوست دارم بتونم انقد به خدا اطمینان کنم که مثل شما سوار دوش خدا بشم اما هنوز خیلی راه دارم.با تشکر از شما.
سلام به استاد وخانم شایسته عزیز..سوال استاد که پرسیدید موقع استرس زا چکار میکنید من خیلی حالم بد میشه موقع دعوا باید به طرف اینقدرحرف بزنم که بهش حالی کنم که من مقصر نیستم نمیتونم خودم رو کنترل کنم همین کنترل نکردنم باعث شد همش اعصابم خورده بشه در طول روز از همه طرف میبینم دعوا شروع میشه ایشالله که بتونم از فایلهای رایگان درس بگیرم ممنونم ازتون استاد خیلی خدارو شکر میکنم که هدایت شدم به سایت شما
به نام خدای مهربونم
سلام و درود به استادعزیزو همه دوستای هم فرکانس
چالش؟؟!!
از نگاه من چه چیزی چالشه ؟؟؟
درگذشته بزرگترین چالشهای من گرفتن رضایت دیگران و جلب توجه دیگران و تایید دیگران بود من آدمی بودم که چالشم ست کردن فلان شال یا روسریم با مانتو و کفش و کیفم بود چالشهای من خوشگلتر دیده شدن بود چالش من مهربونتر دیده شدن بود چالش من این بود که کم نیارم نسبت به کسایی که احساس میکردم خودشونو از من بالاتر می گیرن و چالش من این بود چجوری بتونم وام بهتری بگیرم تا بتونم وسایل خفن تری برای خونم بخرم و توی چشم دیگران کنم
چالش من این بود که چقدددد سخته مدیریت کردن و تمیز نگه داشتن خونم
چالش من این بود که چجور استوری یا پستی بزارم تا لایک و کامنت بیشتری بخورم
و اگه نمیشد سرزنش میکردم خودمو ، تقلا میکردم تا به خواستم برسم و کم نیارم، استوری بیشتر پست بیشتر ، خرید لباس بیشتر و تقلا پشت تقلا و سرزنش و گریه و عصبی شدن و غر زدن با دیگران و وقتی طرف راهکار میداد بهم برمیخوردو فک میکردم منو درک نمیکنه پس میرفتم سراغ یه نفر دیگه و با مظلوم نمایی وگاهی با راهکار گرفتن از خواهرام که چجوری بهتر بتونم روی فلانیو کم کنم و کلی غیبت میکردم تا اون خشمی که داشتم نسبت به ناکامی که درمقابل اون داشتم رو خنثی کنم
استاد من همه این مواردو داشتم مقصر کردن دیگران
گریه کردن خواب زیاد گاهی بی خوابی گاهی پرخوری گاهی روزها هیچ غذایی نمیخوردم و ….
تمام چالشهای من مربوط بود به دیگران
ولی وقتی قانون جذبی شدم
چالشم شد چجوری خودمو بیشتر دوس داشته باشم چالشم شد چجوری بیشتر خودمو بشناسم چجوری فلان باورو درست کنم چجوری به فلان خواسته ام برسم چجوری تایممو خالی کنمو روی خودم کار کنمو فایل گوش بدم وای خدای من چقد دنیام قشنگ شد
چقد حالم خوب شد چقد گریه میکردم چقد عصبانی میشدم چقد دیگرانو مقصر میدونستم و….
ولی باز مجدد بلند میشدمو میگفتم نه مریم تو خودتی که داری دنیاتو میسازی
تویی که خالقی
شاید هنوز هم دیگر نگاه و تایید دیگرانم شاید هنوزم دیگرانو مقصر میدونم شاید خیلی نواقص دیگه دارم که هنوز حتی نفهمیدم ولی خیلی خوشحالم که حداقل یه قدم جلوتر خودمو میبینم و توی مسیر درستم و کم کم دارم مسیر تکاملمو طی میکنم
الگوی تکرار شونده ام الان چیه توی چالشها ؟؟؟
توی مسائل مالی من ضعیف ترینو مشرکترینم گریه میکنم و میرم توی مود قربانی بودن و بشدتی احساس ضعف میکنم که فقط به خدا التماس میکنم
و هنوز انگار اینو درک نکردم که خدا سیستمه و حتی خواستن من از خدا از موضع ضعفه و از روی حس نیاز
توی مسئله روابط خیلی راضیم از خودم نسبت به گذشته خودم تقریبا غر نمیزنم و بلافاصله دنبال راهکارم دیگه کمتر برام نگاه دیگران مهمه و دیگه تایید دیگران مثل گذشته برام چالش نیست
حس گناه وای خدای من حس گناهی که تمام وجودم ازش پر بود درحدی که میتونست منو روزها درگیر خودش کنه و بشدت نسبت بهش ضعف داشتم حس گناهی که نسبت به پسرم داشتم و بزرگترین چالش زندگیم بود درحدی که گاهی آرزوی مرگ میکردم بس که احساس ناتوانی داشتم درمورد حل کردنش ولی این یکسال اخیر بحدی درستش کردم و حلش کردم که گاهی یادم میره من همچین چالشی داشتم و برای حلش آرزوی مرگ میکردم هیچ وقت یادم نمیره و امروز دلم میخاد فقط بخاطر همین حس گناهی که حل کردم ساعتها قربون صدقه خودم برمو کلی بخودم افتخار کنم
چقد قوی تر شدین استاد چقدر قویترشدیم رفقا و چقد قویتر شدم…
دم هممون گرم
سلام خدای من خوبی منم خوبم
استاد این روزا خیلی دوست دارم تو سوالات و جواب هایی که ازم میشه پاشنه آشیل هام رو پیدا کنم نمی دونم تا چه حد موفق م ،خیلی دارم رو خودم کار می کنم، که بتونم خوب جواب بدم، چون اگه جواب های خوبی داشته باشم، یقیناً به راهکار هاش می پردازم و پیشرفت م هی بهتر و بهتر میشه
امروز و الان که دارم این کامنت رو می نویسم دقیقا تو یه چالشی هستم و هی حواسم هست که نجواها شروع نکنن اگرم می خواد شروع کنه جلوش رو می گیرم با همین آگاهی های که دارم، تو این مدار ، با درک همین روزها ، استاد الگوی خراب شدن وضعیت مالی م، و الگوی روابط مخصوصا بین من و همسرم این روزها خیلی خیلی خیلی تکرار میشه، حتی همین الان که دارم می نویسم ، چند دقیقه پیش یه بحث و دعوایی با همسرم داشتم، و هی از خدا سوال میکنم که من باید چکار کنم….
آیا باید این زندگی رو رها کنم ؟؟؟؟
آیا اینها همون تضاد هایی هستند که من باید جسورانه قدم بعدی رو بردارم ؟؟؟؟
الان دارم با خدای خودم که همیشه ، هر لحظه ازش راهکار خواستم بهم داده ، سوال می کنم و میگم خدا جونم خیییییلی دوست دارم همه چیز تو بهترین حال خوب اتفاق بیافته،و دوست دارم وقتی یه تصمیمی در مورد حل مسئله ام، میگیرم حالم عالی باشه به تو وصل باشم، واون لحظه بهترین تصمیم رو بگیرم، گفتم خدا جونم از امشب دوباره یه پیمان سه روزه باهات می بندم، که هر سحر ساعت 3 منو بیدار کن ، چون می خوام برای چندمین بار تکرار کنم گوش دادن به دوره ی دوازده قدم ، از قدم اول شروع کنم و گوش کنم و هی نکته برداری و تمرین ، و فقط این روزا می خوام حالم رو خوب در حد عالی نگه دارم و جواب سوال م ، رو تا سه روز دگه ازت بگیرم، و این بها رو حاضرم بپردازم، چون یقین دارم که اگه حتی شب ها تا صبح بیدار بمونم ارزش شو داره ،باید به جواب سوالم برسم، که….
خدایا من با این شرایط که هروقت بحث مالی تو زندگیم پیش میاد احترام ، عزت، ارزشمندی کنار میره، خدایا منتظر جوابم هستم که تا سه روز ، کار کردن درست و حسابی رو خودم، نگه داشتن حال خوب، نشنیدن نجواهایی که گمراه م، می کنن،و روزه سکوت در برابر نازیبای ها ، ناخواسته ها….
استاد من بیشتر اوقات وقتی با یه چالشی مواجه میشم از این راهکار استفاده می کنم، همیشه جواب گرفتم ، و به خاطر همین ه،که روش حل چالش های زندگی م، و رفتن در دلشون، همین راهکار منه،
استاد جان متشکرم از خدایی که این هماهنگی رو بین شما و من قرار میده من دقیقاً می تونم بگم 99درصد موارد وقتی فایلی رو سایت میاد، که روح من به اون نیاز داره، از شما متشکرم که اینققققققققدر مخلصانه ، اینققققققققدر ، دست ودلبازانه میای و فایل هایی رو رو سایت میگذارید که ارزش شون خیییییلی زیاده، مریم جون متشکرم که رفیق و همراه دوست داشتنی عباس منش هستید و خیلی رها به ما هدیه میدهید . خدایا متشکرم
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیزم ،مریم جان شایسته و همه دوستان خوب خودم…
بعد از دیدن این فایل و این پرسش استاد یه حسی درونم گفت که تو هم یه الگوی تکراری توی روابط داری بیا باورهاتو بریز بیرون با خودت روراست باش ببین این اتفاقات مشابه به چه علتی برات رخ میده حالا الگوی تکراری من چیه ؟
اینکه من مدام با همسرم دچار بحث های مشابه هم میشم که تهش به اینجا میرسه که به شدت به همسرم انتقاد میکنم که ببین تو اینطوری هستی یا دوست دارم مستقیم بهش اشتباهش رو گوشزد کنم یابه صورت غیر مستقیم توی صحبت با خانواده م حس کم ارزشی یا کمتر بودن یا عذاب وجدان نسبت به من بگیره که برای من کم گذاشته یا حواسش بهم نیست یا اینطور حس های مشابه اصلا خوشحال میشم وقتی به همسرم مستقیم یا غیر مستقیم حس بی لیاقتی میدم و دوست دارم یا خودم سرزنشش کنم یا خودش خودشو نسبت به رفتاری که با من داشته سرزنش کنه !!!
بخدا یه لحظه اصلا هنگ کردم از افکاری که روی کاغذ میومد و دیدم بله من اصلا کیف میکنم وقتی همسرم حس پایین بودن و کم ارزش بودن میگیره !!!
این خودافشایی که در درونم اتفاق افتاد هم از اینجا شروع شد که من داشتم به جواب این سوال فایل استاد توی ذهنم فکر میکردم و دیدم بله واکنش من توی شرایط استرس زا سریعا انتقاد از همسرم و حس سرزنش دادن به همسرم در لحظه است که ببین من قربانی توام و تو داری با من چه کارها میکنی!!!
بعد که دیدم واکنشم توی بحث ها با همسرم اینه که سریعا بکوبمش گفتم خوب چرا من این کارو میکنم؟؟؟ دلیلم چیه که سریع گارد میگیرم جلوی همسرم؟؟؟
میدونید دوستان ته ته افکارم رو که گرفتم به چه نتیجه ای رسیدم ؟
به اینکه من خودم در مقایسه با خانواده م حس خود کمتر بینی و عدم لیاقت دارم و وقتی یه جورایی مستقیم یا غیرمستقیم به همسرم حس بی ارزشی و عدم لیاقت و پایین بودن و عذاب وجدان میدم انگاری خلا درون خودم پر میشه و میگم آخیش دیدی عزیزم اگه من پایین ترم و خودمو از همه اونا پایین تر میبینم تو هم همینی فکر نکنی خبریه ها و تو خیلی از من سرتری !!!
فهمیدم یه جورایی خودم رو لایق همسرم نمیدونم و از پایین کشیدن اون هم لذت میبرم!!!
از اینکه همیشه به همسرم حس عذاب وجدان بدم لذت میبرم و این باعث شده بارها و بارها توی مشاجره هام با همسرم دوست داشته باشم نقش قربانی رفتار همسرم رو بگیرم تا حرفی برای گفتن داشته باشم و بتونم این حس رو یه جورایی به خورد همسرم بدم!!!
نمیدونم خوشحال باشم که این باگ رو توی شخصیتم پیدا کردم یا ناراحت که یه همچین آدمی بودم ولی همینه بخدا وقتی ته افکارم رو در میارم وقتی به الگوی مشاجره های تکراری مون دقت میکنم میبینم تمام این دعواها اتفاق می افتاده تا تهش این خلا من با عذاب وجدان دادن به همسرم پربشه…
اصلا من دوست داشتم توی رابطه م با همسرم ناخودآگاه شرایطی رو تجربه کنم که رفتار بدی رو از همسرم ببینم و این حس قربانی رفتار همسرم بودن رو داشته باشم تا بتونم سریع بهش انتقاد کنم و سرزنشش کنم تا دلم خنک بشه !!!
استاد عزیزم یه دنیا سپاس گذارم که با این سوالات هوشمندانه خود واقعی من رو بهم نشون دادید تا متوجه بشم چطوری خودم مسئول به وجود آمدن شرایط زندگیم توی شرایط نادلخواه و مشاجره هام با همسرم هستم .
ممنون میشم از دوستان عزیزم اگر راهنمایی برای حل این مشکل شخصیتی من دارن در پاسخ به کامنتم برام بزارن تا بتونم واقعا با این مشکلم روبرو بشم و حلش کنم…
بنام خالق ثروت افرین
سلام به یاد آوران نعمات زندگیمان و سلام به دوستان خوبم دراین مسیر الهی
خدایا مرابه راه راست به راه کسانی که به انها نعمت داده ای هدایت کن
خدایا اسان کن برمن اسانی هارو
خدایا بهترین افرادتوبه سمت من هدایت کن
خدایا کمکم کن تا بتونم بنده خوبی برات باشم تو برای من همه چیزی همه چیز
خدایا شکرت
ازتمام دوستان عزیزم سپاسگذارم برا کامنت هایی عالی که باعث میشه با مطالعه کردنش مرور بشه زندگی به شیوه قبل از اشنایی با استاد عزیزم
ازشما استاد عزیزم بی نهایت سپاسگذارم
چقدر بودن درکنارشما و تلاش برا بهترشدن درکنارشما لذت بخشه
به جرات میگم
این لذت با هیچ چیزی قابل قیاس نیس
اینکه تو بدترین شرایط احساسی قرارمیگیری و درونت پراز استرسه نگرانیه ولی چون تو مدت طولانی ارامش و راحتی داشتی
دیگه اینقدر این احساس برات عجیبه
اینقدر این تجربه ها برات غیرقابل تحمله
که به محض حس کردنش نا خوداگاه پناه میاری به خداوند
چون دیگه این حس برات قابل تحمل نیس
ناخوداگاه همش تکرارمیشه
خدایا کمکم کن خدایا ارومم کن
خدایا این درست نیس
خدایا درستش کن
خدایا دستاتوبزار رو قلبم و منواروم کن
استاد امروز من احساس استرس و نگرانی زیادی رو تجربه کردم ولی بعداز مدت ها داشتم این حس و دوباره تجربه میکردم منتهی دیگه مثل قبل نبود
اولین کاری که کردم درخواست کمک از معبودم بودو شروع کردم به زبون اوردن این کمک چون با اموزه هایی شما یادگرفتم برااینکه ذهنموکنترل کنم میتونم با قدرت کلامم اونو جهت دهی کنم به سمت یکم بهترو یکم بهترو یکم بهتر وبعد توجه کنم به نکات مثبت
استاد خیلی سخت بود ولی تونستم زمان این حس به کمتراز یک ونیم ساعت برسونمش و کنترلش کنم
با صدا کردن خداوند با صدایی یکم بلند و دوش گرفتن و فایل هایی شما و خواب و خداروشکرتونستم کنترلش کنم
خدایاشکرت
استاد بارهاشده تو شرایطی قرارگرفتم که اون نکات طلایی تو دوره ها بصورت ناخوداگاه تو ذهنم مرور شده
و این برامن خیلی خوبه
باعث میشه بیاد بیارم قانون جهان هستی رو همین فایل هایی که میزارید استادالگوهایی تکرارشونده خود همین فایل ها باعث میشه که من تو شرایطی که تجربه میکنم بیاد بیارمشون کلا ذهنم خیلی درگیراین چنین فایل هاشده
من برااین فایل هنوز کامنتی ثبت نکرده بودم چون خیلی جواب درستی براش پیدا نکرده بودم ولی امروز تو اون شرایط یاد این فایل افتادم و دنبال ی چیزی بودم تا تو این شرایط بهتر خودموبشناسم
ببین استاد همین ی فایل بظاهر رایگان چقدر برامن عالی بود چقدر کمک کننده بود
از خدایی خودم برا داشتنه شما استاد عزیزم بینهایت سپاسگذارم
خدایاشکرت
چقدر خوشحالم که تغییرکردم و هرروز تلاش میکنم از قبلم بهترباشم
خوشحالم که همش بدنبال ترمزهام ترس هام نگرانی هام تردید ها م هستم
ازاینکه میدونم و مطمئنم که میشود بهتروبهتروبهترشد
ازاینکه من لایق بهترین ها هستم
استاد درمورد این فایل ارزشمند و این سوال که وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من تو اینجور مواقع بیشتر سکوت میکنم و بیشتر سعی میکنم از اون فضا بیام بیرون و بهش فکر نکنم چون واقعا حس استرس داشتنودوس ندارم
یادمه یکبار تو شرایط استرس خیلی زیادی قرارگرفتم و بعد صحبت های تند ی دفعه گریه ام گرفت
دلیل اون گریه هم این بود که یدفعه استاد بخودم اومدم و تو ذهنم بخودم گفتم نباید برامن اینجوری پیش بیاد نباید بامن اینجوری رفتاربشه من با بقیه فرق میکنم چون خودمولایق اون چالش یا شرایط نمیدونستم بصورت ناخوداگاه گریه کردم و این اولین بار بود توزندگی من که من گریه کردم برا ی همچین حس و تجربه ای
ولی درکل استاد من بیشتر سکوت میکنم تا اروم بشم وبعد تصمیم میگیرم ولی درگذشته تو بعضی موارد پدرومادرمومقصرمیدونستم
ولی الان نه الان کمتر این حس و دارم و وقتی این حسوتجربه میکنم مثل امروز میام اگاهانه زمانشوکمترمیکنم و سعی میکنم کمتر تو این حس بمونم و بیشتر دوش میگیرم پیاده رویی میکنم
پیاده رویی و فایل هایی شما معجزه میکنه معجزه
خدایاشکرت
از وقتی باشما اشناشدم استاد شاید باورتون نشه ولی راضیم از زندگیم
درسته هنوز به خواسته هام نرسیدم هنوز به ثروت و تجربه گذر از ثروت نرسیدم
ولی حالم خوبه چه برسم چه نرسم
خوشحال زندگی کردم و دنبال فرصت برا دوباره زندگی کردن نیستم خیلی حالم خوبه و از مرگ ترسی ندارم
خدایاشکرت
شاد باشید که شاد بودن اصل قانونه
به نام خدا
ردپای 70
هفتادمین سلام خدمت استاد عزیز و دوستای خوبم
نمیدونم آدمای دیگه تو چه سالی از زندگیشون ،خودشون پیدا میکنن،علاقشون اهدافشون دلیل های زندگیشون پیدا میکنن
نمیدونم آدما تو چه سنی حس میکنن خوبه که به دنیا آمدن ،یا اصن چقد خوبه که دنیا آدمی مثل اونارو داره
تو همچین روزایی زندگی میکنم ،شاید سخت تر از روزهای قبل پرکارتر پر جنب و جوش تر
اما حقیقتا سرزنده تر از هر موقعی !دیگه بچه مدرسه ای نیستم که اصلا نمیدونه خب برم مدرسه که چی ،یا اونقدر بزرگ نیستم که کارهام تموم شده باشه و هدفی نداشته باشم و بگم ،بیدار شم که چی؟
حالا که تو این رنج سنی ام ،دلم میخواد لذت کافی و وافی ببرم !خوب پرجنب و جوش باشم و واس خواسته هام تلاش کنم
اگه نرسیدم ،زمین و زمان فوش ندم ،برگردم به درونم که داداش اشتباه زدی؟!
تو زمانی که ،کلی کار میکنی و شب میگی اخیییییش ،خب بقیه اش ؟منو هنوز میتونم
این لذت زندگی هدفمنده
خیلیا اینارو تجربه نمیکنن ،از بین اونایی که تجربه میکنن ،یه سری هستن که ناامید میجنگن
مثل گذشته من!
من تو 5 سال گذشته، تنبل و تن پرور نبودم اما درجا زیاد زدم،الان که مرور میکنم میبینم به خاطر بی ایمانی بود که نتیجه نمیداد
شاید بپرسی چه ربطی داره ؟ربطش اونجاس اگه ندونی و مطمئن نباشی یه خدایی هست که کارات درست میکنه ،دستت میگیره ،آدم مناسب سر راهت میذاره ،همراه سختی آسونی میاره ،تا به چالش بخوری ،دست از تلاش میکشی
اما ایمان همون فن استادی که آخرین لحظه به دادت میرسه
نور چشمات میشه ،قوت دستات میشه ،آگاهی ذهنت میشه
چقدر خوشبختم که رمز فهمیدم
این رمز حتی برای منه تازه کار جواب داد ،چه برسه به روزی که بارها تمرینش کردیم
این ته خوشبختیه
خلاصه کلام فکر میکنم جای خوبی از زندگیم ،شاید روی کاغذ از خیلیا عقب تر ،یا با دودوتا چهارتا ماشین حساب از خیلیا کم ثروت تر
اما جایی از زندگی که میدونی راه درسته ،تو درستی،هدف درسته،قدمات درسته
جایی که میتونی وایسی و یه نفس راحت بکشی
راستش بخوای خودم سختی دعوت کردم، خودم قوی شدن انتخاب کردم ،حالا نمیدونم بعضی وقتا چرا غر میزنم
حالا منم و کلی کار انجام شده و کلی دیگه کار انجام نشده
کلی ترس حل شده و کلی ترس که باید باهاش روبه رو بشم
و این بهای تبدیل شدن به شخصیت مورد نظرمه
خوشحالم که قبل از سیلی جهان تصمیم گرفتم پیش قدم بشم ،به قول استاد وقتی اوضاع خیلی خوبه وقته تغییره
دلم نمیخواد راکد بمونم ،درجا بزنم و دلم به شرایط خوب خوش کنم
وقت اهداف جدیده
ازتون ممنونم استاد عزیز
به نام خدا سلام
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
وقتی موضوع این جلسه رو گوش دادم اول این موضوع به فکرم رسید که شرایط استرس زا برای من چیا هستن ؟
مثلاً توی کارم ،تو اتاق عمل وقتی شرایط بحرانی یا به قول معروف استرس زا میشه ،من خیلی خوب میتونم مدیریت بحران کنم بارها پیش اومده بیمار بدحال داشتیم همزمان یه بیمار بد حال دیگه هم پذیرش دادم همزمان برای یکی از همکاران مشکل پیش اومده همزمان یکی دونفر باهم بحث و لجبازی کردن همزمان یکی از پزشکان عصبانی شده و همه چیز رو به هم ریخته،اما من تونستم با چند تا جمله و یادآوری وظایف به همکارام و ایستادگی خودم و چندتا دستور استراتژیک به همکارا ،مدیریت بحران کنم و بارها به خاطر این موضوع تشویقی گرفتم،البته اون تشویقی ارزشش واسم بسیار کمتر بوده از رضایت درونی که داشتم .
اما وقتی تو روابط عاطفی نزدیکم دچار چالش میشم یا یه مسئله ای پیش میاد خیلی عجول میشم،می خوام سریع همه چیز حل بشه و تموم بشه
میشه گفت کمالگرا هستم.نمی تونم ذهنم رو کنترل کنم ،مثلا با همسرم صحبت می کنم تا زودتر به نتیجه برسیم و تموم شه،احتمالا دنبال مقصر میگردم و چون اکثر مواقع خودم رو مقصر میدونم دلم می خواهد زودتر این دادگاه ذهنی که برای خودم برپا کردم تموم شه
بعضی وقتها عصبی میشم و به شدت دوست دارم محیط رو ترک کنم اما نمیشه و میرم تو حیاط و یه چای می نوشم یا یه موسیقی میزارم یا یه فیلم خوب میبینم
راستش خیلی دوست دارم بیشتر احساساتم رو کنترل کنم،خیلی مواقع استرس خاصی ندارم یا شاید چیزی یادم نمیاد،به خاطر شغل پر استرسی که دارم شاید مدیریت استرس واسم آسونتر شده و البته حتما به خاطر دریافت آگاهی های استاد عزیزم هم هست.مثلا امروز تو شهرمون درگیری و عملیات شده بود و ما آماده باش بودیم،همه خیلی پر استرس اخبار رو پیگیری میکردن ،،،اما من تو همین شرایط رفتم تو اتاق استراحت و خوابیدم:-)
اما اکثرا در مواقعی که تو خونه دچار چالش میشم گریه ام میگیره و این اشک های من ،همسرم رو عصبی میکنه ،بعضی وقتها هم گریه هام باعث میشه بقیه هم احساساتی بشن و یه کاری واسه من انجام بدن که بعداً همه مون پشیمون میشیم:-)
الان خیلی بهترم،هنوزم گریه ام میگیره اما دیگه اجازه نمیدهم اشک هام رو کسی ببینه و بقیه رو هم احساساتی کنم
مثلاً دیشب رفته بودیم مهمونی یه موضوع ساده من رو احساساتی کردو دوباره اشک تو چشمام جمع شد،رفتم تو دستشویی :-) و یه کم با خودم حرف زدم و تو آیینه از خودم و توانمندی هام تعریف کردم و حالم اوکی شد و اومدم و بعدش با حرف زدن با بقیه و عذرخواهی بابت اینکه ترک شون کردم، رفتیم تو فضای گفت و خنده و رقص و دیگه کلا موضوع فراموشم شد.
عاشقتونم استادم بابت آگاهی های زندگی بخش.سپاسگزار کامنت های فوق العاده دوستانم هستم،با دقت و عشق همیشه میشینم پای خواندن کامنت هاتون.
سلام به همه دوستانم و استاد عباس منش عزیز و عزیز دل هممون مریم جان
من خیلی قبل تر به شدت توی شرایط استرس زا حالم بد میشد گریه میکردم خشمگین میشدم دنبال مقصر میگشتم و حتی پیش بقیه گله و شکایت میکردم
خیلی وقته چنین شرایطی رو تقریبا تجربه نکردم
منتها از زمانی که دارم روی خودم کار میکنم به نسبت که این شرایط کمتر میشد واکنش های من هم تغییر میکرد یه دوره ای با خوردن خودمو کنترل میکردم یه جاهایی با سرزنش خودم بعد از اون با خوابیدن ، دوش گرفتن ، سکوت کردن
و اخیرا میشینم فکر میکنم راه حل پیدا میکنم و با خودم جوری برخورد میکنم که حسم بهتر بشه تا بتونم راه حل مناسبی رو انتخاب کنم میشینم نعمت هامو میشمرم و شکرگزاری میکنم
الان که بررسی میکنم میبینم قبلا که آگاه نبودم خیلی واکنشم شدید بود به اطرافیانم
و بعد که کمی اگاه شدم فقط واکنش به خودم بود مثل همون سرزنش و خوردن زیاد و… و بعد که بهتر درک کردم با خودم مهربون تر شدم و با خواب و دوش و سکوت و بعد که بازم بیشتر درک کردم از خودم سوال میپرسم که چکار کنم بهتر پیش بره و مدیریت بحران میکنم
وااای استاد ازتون خیلی سپاسگزارم که با این فایل ها و سوالات اینقدر به ما کمک میکنین که به درک بهتری از خودمون و زندگیمون برسیم
خدایاااا شکرت
به نام خدای مهربان و هدایتگر
سلام استاد و دوستان عزیزم
خب استاد عزیز جواب این سوال که
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
قبلا همیشه در شرایط استرس و چالش من ترس شدیدی داشتم . یجورایی دوس داشتم فقط هرچه سریعتر این شرایط تموم بشه چون اصلا تحمل سختی و چالش رو نداشتم و توی این شرایط ها فقط میخواستم یکی بهم کمک کنه حالا خدا یا بنده هاش که البته بیشتر خدارو ظاهری صدا میکردم بیشتر تفکرم این بود فردی کمکم کنه و شرک داشتم خیلی شدید . و وقتی این شرایط را رد میکردم دیگه خیلی عالی اعتبارشو میدادم به اینو اون .
کلا آدمی عجول بودم و اصلا تحمل چالش سختی رو نداشتم و دقیقا استرس شدید میگرفتم و شروع میکردم به افسردگی گرفتن و افتادن به پای اینو اون که اگه میتونن کمکم کنن . حالا چه خانواده چه دوستان چه افرادی که با قدرت میدیدم . یا در خیلی شرایط استرس زا که اتفاقی میفتاد خیلی بحث میکردم با اینو اون فکر میکردم با بحث کردن و … و انداختن مشکل به گردن اینو اون حتما حل میشه .
الان نزدیک 3سالی میشه وقتی با آموزش های استاد آشنا شدم و اومدم روی خودم کار کردم و توکل کردم دیگه میتونم بگم بیشتر از 80 درصد بهتر شدم و هرموقع در شرایط سختی قرار میگیرم یا با چالشی مواجه میشم میگم این اتفاق اومده تا من قویتر بشم و این یک پله برای قدم برداشتن من به سمت خواسته هامه . «الخیر فی ما وقع» هر اتفاقی برام بیفته در جهت خیر هست . و با توکل به خدا سعی میکنم حل کنم و اگه شرایط به گونه ای باشه که با ترک کردن آن محیط یا اینکه توجه نکردن و بحث نکردن با کسی سعی میکنم خونسرد باشم .
کلا خیلی توی این سه سال تغییراتمو بهتر دیدم نسبت به قبل . همین که همیشه توکل میکنم به خدا اینکه همیشه هراتفاق خیر و موفقیت میبینم تونسته در شرایط به ظاهر سخت و چالشی استرسم کمتر بشه .
اینکه خدا یه رفیق همیشگی هست برام ازش کمک میخوام و اینطوری دلم آروم میگیره .