چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد - صفحه 28 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    298MB
    41 دقیقه
  • فایل صوتی چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    39MB
    41 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

862 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فائزه خدابخش گفته:
    مدت عضویت: 2709 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به دوستان خوبم و اساتید عزیزم

    ماجرای ایلان ماسک من رو یاد الرژی شدیدی که بعد از خوردن میگو در سفر بهم دست داد انداخت ، که خداشکر من اون زمان با برنامه های شما اشنا بودم وکنترل ذهن داشتم و به نکات مثبت سفرم توجه کردم

    اگرقبل اشنایی با برنامه های شما بود من هم واکنشی مشابه ایلان ماسک داشتم و تمام اتفاقات خوب سفرو نادیده میگرفتم و باهمون یه اتفاق احساس قربانی بودن بهم دست میداد و میگفتم چقدربدشانسم یا دیگه اصلا غذای جدید امتحان نمیکنم …ولی ازاونجایی که سفرو دوست دارم بیخیال سفر نمیشدم

    یه مورد دیگه هم قبل اشنایی بابرنامه های شما بود که در زمان دوچرخه سواری محکم به دیوار برخورد کردم کمی به جلو پرتاب شدم وخوردم زمین، طوریکه اقایی که اون لحظه من رو دید گفت خدارحم کرد اگرنه سرم شکسته بود… تایمدت سوار دوچرخه نمیشدم تا اینکه یکی از دوستانم رو دیدم که دوچرخه خریده بود و باباش گروه دوچرخه سواری تشکیل داده بود و باطی تکامل …که اون زمان من چیزی از تکامل نمیدونستم خیلی از نقاط ایران و کشورهای همسایه ایران رو گروهی بادوچرخه گشتن …

    منم علاقه م دوباره برترسم غلبه کرد و یک جلسه باهاشون به مکانی که دوستم گفت تقریبا نزدیکه رفتم و از اونجایی که تقریبا نزدیک واسه اون که تکاملش رو طی کرده بود خوب بود نه من که مدتی بود دوچرخه سواری رو رها کرده بود و ورزشی هم نداشتم … نتیجه مشخصه دیگه کلا احساس میکردم کنترل پاهام از دستم خارج شده موقع پیاده شدن از دوچرخه زانوهام خم میشد و پاهام انگار واسه خودش میرفت… تادوروز هم که له وداغون بودم …هرچندانصافا خوش گذشت خاطره ی خوبی بودو لذت بردم ولی همه چی باطی تکامل آسونترو لذت بخشتر رخ میده

    درباره تجربیاتی بنویسید که بخاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید؛

    اوایل اشنایی با قانون یکی از دوستانم که دیگه خیییلی اهل غرو گله شکایت و درددل بود حذف شد البته من هم در اون زمان فقط یه چندپله کم غرتر ازدوستم بودم ولی همون مدلیا واهل غرودرددل بودم ودل به دل اون هم میدادم

    مداوم از شوهرش و خونواده شوهرش بد میگفت منم دل به دلش میدادم وااای وااای چ کاری چ حرفی چ بدجنس

    عه واااخواهر خدایاور :)

    ولی بعداشنایی باقوانین …شکرگزاری میکردم و به نکات مثبت توجه میکردم ، اون دوستم میومد درد دل کنه ، سریع من به نکته مثبتی اشاره میکردم،دیگه طوری صحبت نمیکردم که حق باتوئه و چقدر درحقت ظلم میشه ..ورفتارم هم باهاش سردشده بود، ازنظرم مشخص بود که دیگه دوست ندارم باهاش ارتباط داشته باشم و اون هم بعد یه مدت خداروشکر دیگه پیداش نشد

    اون اوایل واسه یکی دیگه از دوستام همین روش رو پیاده کردم و اون هم فهمید که نمیخوام باهاش ارتباط داشته باشم وحتی دلیلش رو هم فهمیده بود ..‌. مستقیم بهم گفت من درحدخودم دارم برای رشد وپیشرفت تلاش میکنم چرا میخوای بامن قطع رابطه کنی …منم مستقیم بهش گفتم دیگه نمیخوام هیچ شکایت و دردودلی بشنوم … انصافا این دوستم خوب عمل کرد تا یمدت هیچ درددل و شکایتی نمیکرد، یروز وقتی اومد سرقرار نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که چهره ش ناراحت بود منم حواسم نبود ازش پرسیدم چراناراحتی؟ گفت بیخیال مهم نیست گفتم نه خب اخه چرا ناراحتی گفت ولش کن مهم نیست گفتم نمیشه که بگو اخه چرا ناراحتی خب:) یه نگاه خصمانه انداخت گفت یعنی دلم میخواد بزنمت گفتم وااا چرا :)، گفت خودت گفته بودی درددل نکن حالا اصرار میکنی چراناراحتم الان دهنم رو باز کنم ؟ به خودم اومدم دیدم چ خبطی کردم عجب سوال نامناسبی میپرسیدم ،گفتم شکرخوردم ببندش:) اونم گفت دفعه ی آخر باشه، سری دیگه از این سوالا بپرسی اگه درددل شنیدی مقصرش خودتی…گفتم باشه دیگه نمیپرسم…واون دیگه میدونه که بامن شکایت ودرددل نداشته باشه و انصافا به عهدش پایبند مونده … درددلاوشکایتا رو میبره پیش دوستان دیگه ش… بامن اتفاقات خوب رو به اشتراک میگذاره

    رابطه م با یکی از اعضای خونواده م هم خیلی بهترشد ، وجوهات مثبتی ازش برانگیخته شد که قبلا نبود …

    چندوقت پیشا هم مهمونی دعوت شدم … قلبم گفت برم … من همیشه زمانهایی که حوصله مهمونی نداشتم یا بنظرم مهمونی بهم خوش نمیگذشت نمیرفتم …خونواده م میرفتن ولی من نمیرفتم حتی باوجود دلخوریهایی که ازسمت فامیل پیش میومد و میگفتن بی معرفتی و چرا نمیای..‌. گاهی تماس میگرفتن خونواده رو دعوت کنن،پیشبینی میکردن احتمالا من نمیرم بامن تلفنی جدا صحبت میکردن که حتما بیای ،منم نمیرفتم ناراحت میشدن

    قبلترا یکی ازدخترای فامیل بود که احساس میکردم نادیده م میگیره… میرفتم مینشستم کنارش باهم گپ بزنیم زود بلندمیشدمیرفت بامن رفتار سردی داشت

    مهمونی اینبارکه احساسم گفت برم قبلش به خدا گفتم بخاطر هدایت تو میرم میخوام بهم خوش بگذره،

    وهمون ادمی که همیشه حسم اینطوری بود که من رو نادیده گرفته …وقتی من رفتم سمت دیگه، صدام زد که بیا کنارمن بشین باهم گپ بزنیم و ایندفعه کلی از حضورم استقبال کرد و گرم رفتار کرد و زمان خدافظی هم بغلم کردو میگفت دوباره هم بیا قول بده زود میای…بعد دوباره گفت بذار یکبار دیگه بغلت کنم دوباره من رو درآغوش گرفت

    با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:

    چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ  شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.

    هرزمان که درلحظه زندگی کردم از لحظه م لذت بردم ، نکات مثبت رو دیدم وتحسین کردم ، شکرگزار بودم ، از زاویه ای نگاه کردم که به احساس بهتر برسم ، دراتفاقات به ظاهرناجالب خیروخوبی دیدم، همچنین تمرکزم رو گذاشتم روی ایجاد بهبودهایی که ازدستم برمی اومد خداوند مسائلم رو حل میکرد…

    گاهی هم مسائلی بودن که احساس میکردم من نمیدونم چطوری حلش کنم ولی احساسم میگفت فلان بهبود رو در زمینه ای که خیلی ربطی به مسئله ی اصلیم نداشت انجام بدم و خداوند بعد ایجاد این بهبود اون مسئله م رو حل میکنه ووقتی من اون بهبود رو ایجاد میکردم راه حل مسئله ی اصلیم هم پدیدار میشد

    بخوام مثال بزنم … مثلا به ذهنم میومد که برم گواهینامه بگیرم یه نجوایی میومد که الان گواهینامه به کارت نمیاد ، ماشین نیست تمرین کنی ، فراموشت میشه ، فعلا هزینه های دیگه م نسبت به هزینه ی گواهینامه اولویت داره …

    این ترمزا همچنان بود ولی من گفتم خدا هرزمان که وقتش بشه اکی میکنه و در دفتراهدافم نوشتم اخذ گواهینامه

    و مشغول بهبود زبانم شدم تو ذهنم این بود که موفقیت موفقیت میاره بهبود بهبودهای بیشتر میاره ،

    رشدکردن رشدبیشتر میاره…زبانم رو تمرین میکردم ، میرفتم پیاده روی از زیباییهای مسیرم لذت میبردم

    یه روز عموم اومد تفریح رفتیم بیرون شهر… درمسیرعموم گفت فائزه گواهینامه گرفتی ؟ منم گفتم نه

    گفت چرا برو گواهیت رو بگیر…منم همون دلایلی که برای نگرفتن گواهینامه تو ذهنم بود رو گفتم، عموم گفت اینا همه ش بهانه س… همین الان سرچ کن ببین واسه گواهینامه چی لازم هست به من بگو، منم سرچ کردم وگفتم…گفت فردامیری عکاسی ومیری ثبت نامت رو انجام میدی، تماس میگیرم ازت میپرسم انجام دادی یانه …من انجام ندادم فکرهم نمیکردم عموم تماس بگیره و پیگیربشه…

    تماس گرفت وقتی فهمید نرفتم، گفت حاضرشو بیا دم در من منتظرتم باورم نمیشد واقعا اومده بود …رفتم من رو برد عکاسی وهمه ی کارهای ثبت نامم رو انجام داد

    کلاس که رفتم جالب بود که مربیم هم اشاره ای به قانون جذب داشت … بهم گفت که جاهایی که باید احساس خطرکنی ، احساس خطرنداری… از یه لحاظ این خوبه که ذهن مثبتی داری چون ذهن هم روی رفتارو اتفاقات پیرامون تاثیرگزاره … فردی که ذهن منفی داره ومیترسه ،خطرات بیشتری جذب میکنه ، ازترس اینکه به فلان ماشین برخورد نکنه یهویی فرمون رو به سمتی که خطربیشتری ایجاد میشه میبره …

    مثبت بودن تو خوبه اماباید جانب احتیاط رو هم داشته باشی…عابرردمیشه یا ماشین جلوییت داره اهسته میره ،توازسرعتت کم نمیکنی …درحالیکه اون ماشین ممکنه بزنه رو ترمز ومتوقف بشه وتو بااین سرعت فرصت فکرکردن وواکنش مناسب رو نداری…

    درواقع مشابه مطلبی که خانوم شایسته گفتن در یکی از قسمتهای زندگی دربهشت …یادم هست واسه ترسها میگفتن محتواش این بود که وقتی از پاگذاشتن روی ترسهای کوچیک شروع کنی میتونی وارد ترسهای بزرگترت بشی… مشابه همون مطلبی که اقای عطارروشن گفتن که اومدن از ایجادبهبودهایی که به ذهنشون میرسید شروع کردن مثل پوشیدن کت وشلوار، مثل مرتب کردن قفسه های مغازه …

    و اعتمادبه خدا که کارها رو در زمان مناسب درست میکنه، راه حلها رو میگه، نگران نباش، رها باش خودش درست میکنه …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2175 روز

      سلام به دوست خوبم، فائزه خانم

      ممنون که می‌نویسید.

      من از دنبال کنندگان شما توی این سایت هستم و نگارش محکم و همه جانبه تان را دوست دارم.

      به این خاطر، مطالبی که عنوان میکنید، برایم اهمیت فکر کردن پیدا می‌کند.

      امروز، بعد از خواندن این کامنت، به فکر افتادم که: چه حجم قابل توجهی از نشتیهای انرژی ما، در ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد!

      واقعا فکر میکردم که این فقط ایراد الکی زندگی خودم است که با کامنت شما، بهم ثابت شد که: روابط با بقیه آدمها می‌تواند خیلی چالش برانگیز تر از آنچه نشان میدهد، باشد.

      به خاطر این مفهوم از شما سپاسگزارم.

      خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        فائزه خدابخش گفته:
        مدت عضویت: 2709 روز

        سلام آقای بردبار عزیز

        محبت دارید… سپاس از شما که نوشته های من رو میخونید …

        خداروشاکرم که دیدگاهم قابل تأمل بوده

        بله درست میفرمایید یکی از بزرگترین نشتیهای انرژی در ارتباطات نامناسب هست که خداروشکر با تقویت عزت نفس وصلح درونی، مخصوصاً باورهای توحیدی، روابط پله پله بهبودیافته و ارتباطات باکیفیتری رو میتوان تجربه کرد

        شما هم در حرفه ی جذاب داستان نویسی بدرخشید و در کنار خونواده موفق وشاد وخوشبخت، ثروتمند وسعادتمند باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    آرزو میرکاظمی گفته:
    مدت عضویت: 821 روز

    سلام بر استادِ توانمندم

    قبل از نوشتن نظرم سپاسگزار خداوند هستم که راهنمای لایق و همه چی تمومی چون استاد عباسمنش و عزیزدلشونُ دارم…

    بار اول که گوش دادم با خودم گفتم نه بابا من همچین موردی ندارم اما برای چندمین بار انگار یه سری چیزا یادم اومد …

    اولا اینکه چقدر این چند مدت من فراموش کرده بودم که من خودم خالق زندگیم هستم *جهان مثل آینه عمل میکنه اعتراف میکنم که یادم رفته بود

    ذهنِ عزیز من چه جاهایی با یک حرکت منو ترسوند:

    …چون توی یکی دوتا مراسم عروسی یه دعوایی یه چالشی شده من خودم همیشه ذهنم میگه که آره تو عروسی یه اتفاقی میفته

    …12 سال قبل تو 20 سالگی بایه عالمه آرزو و اشتیاق رفتم گواهینامه بگیرم آیین نامه رو اول قبول شدم و موند شهری .رفتیم با ماشین خودمون تمرین کنیم و من توی دور تک فرمان ماشین رو انداختم جوب و خدا شاهده ذهن من چنان منو ترسوند که من گفتم دیگه تا آخر عمر من دونبال گواهینامه نمیرم

    اما پارسال رفتم گرفتم و همین الانش ذهنم همش به من میگه تو نمیتونی رانندگی کنی میبری واسه ماشین خسارت میزنی صبر کن حالا هر وقت خودن ماشین خریدی (ولی به واسطه استاد کله‌اش خوب داره رو میشه )

    … و یه باگ خیلی خیلی بزرگ دارم اونم اینکه اگر یکی هزاران بار بهم خوبی کنه ولی فقط یه بار بدی کنی استغفرالله اون بدی اون هزار تا رو میشوره

    یا اینکه من به حرفهای استاد عباسمنش و نتایجشون ایمان دارم چرا چون خودم آرامش می گیرم با حرفهاشون اما خدا شاهده همین چند روز پیش من توی یکی از کامنتها یه مطلبی بود که میخواست استاد رو خوب جلوه نده حالا ذهن من هی بهم نجوا میداد دیدی دیدی یعنی این یه ضعفه در من *

    اما خیلی خوشحالم یکی اینکه این فایل ارزشمند همزمان شد با نجواهای ذهن من و بهم فهموند که هر جا ترسیدم دلیلش نجواهای ذهنمه نه اینکه منِ آرزو نتونم و واقعا من با این فایل قدرت گرفتم و فهمیدم که فایلهای دانلودی ارزششون خیلی بیشتره و مدام باید گوش جان بدم بهشون جامه عمل بپوشونم

    خدایا سپاسگزارم ازت

    خدایا سپاسگزارم ازت

    خدایا سپاسگزارم ازت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    احمد خدادادیان سردابی گفته:
    مدت عضویت: 961 روز

    به نام الله که بخشاینده و با رحمت است

    سلام خدمت استاد عزیز و گرامی خودم

    و سلام خدمت خانم شایسته و مهربان

    وسلام خدمت شما دوست عزیز من که این نظر رو میخونید

    استاد عزیز من همکنون از بصره عراق دارم این نظر رو میدم و حدود نیم ساعت است که دارم فکر میکنم وتعمق میکنم تا ببینم کجاها باور های محدود کننده دارم ولی چیزی به ذهنم نمیاد تا اینکه یه چیزی بهم گفت که تو داری رو دوره راهنمایی عملی دست یابی به رویاها کار می‌کنی استان من از صبح تا شب هنگام که می‌خوابم دارم فایل‌ها رو گوش میکنم و خداوند گفت به من که تو باورهای قدرتمند کننده داری میسازی وزیاد فکر نکن وبه عقب بر نگرد استاد من این روز ها جایی که هستم نت ندارم و فقط شبها دوساعت نت دارم و ببخشید اگه نمیتونم به سایت زیاد سر بزنم ممنون هستم از دوره راهنمایی عملی دست یابی به رویاها وارزوها بزودی از دست یابی به آرزوها رویاها م باشما به اشتراک خواهم گذاشت

    درپناه الله مهربان شاد وثروت خوشبخت و سعادتمند باشید ممنون از این فایل بینظیر که برای ما گذاشتید یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2175 روز

      سلام به دوست عزیزم آقای خدادادیان

      خیلی سپاسگزارم به خاطر کامنت خوبتان.

      وقتی شما با این محدودیت نت، آنقدر خوب و دوست داشتنی هستید که قسمت قابل توجهی از زمان نت داشتنتان را به ما اختصاص دادید و برایمان کامنت نوشتید، من احساس خجالت کردم که چرا زمان نت داشتنم را بعضا به بطالت می‌گذرانم و این نت داشتن، چه شانس و نعمت بزرگی ست… خدایا شکرت.

      امیدوارم خیلی زود به جاهای بسیار بهتر رهنمون شوید که لایق آن هستید.

      خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        احمد خدادادیان سردابی گفته:
        مدت عضویت: 961 روز

        به نام الله که بخشاینده و با رحمت است

        سلام خدمت دوست عزیزم خداوند را بی نهایت سپاسگزارم بابت شما دوست عزیز همین که کامنت من باعث جرقه استارت شروع باورهای قدرتمند کننده شما شد بی. نهایت سپاسگزارم از خدای خوبم انشالله در پناه الله مهربان شاد وثروت و خوشبخت و سعادتمند باشید یا حق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    آرزو میرکاظمی گفته:
    مدت عضویت: 821 روز

    سلاااااااام

    هنوز فایلُ گوش ندادم اما دلم نیومد با اشک شوقی که دارم میریزم براتون ننویسم

    واااای استااااااد امروز حالم اصلا خوب نبود و همش داشتم به این فکر میکردم که منو چی شده

    چه فرکانسی ارسال کردم با خودم چیکار کردم دونبال راهکار بودم تو عقل کل رسیدم به اینکه ذهن و روحم فاصلشون بیشتر شده و بچه ها میگفتن برین فایل های استاد رو گوش کنید فایلهای کنترل ذهن {امروز صبح گفتم خدایا حالم بده یه نشونه بفرست قوی ترشم ….}

    و اومدم تو بخش دانلود ها زدم کنترل ذهن و دیدم دقیقا یه فایل جدید در همین مضمون گذاشتین

    خدایا عاشقتممممم

    استاد عاشقتممممم

    مریم جانم عاشقتممممم بانوی اصیل

    خدایا شکررررت

    برم ببینم استاد توی این فایل قراره چی بهم بگه

    برام مهمه بعد از 154 روز این اتفاق برام افتاده خدایا شکررررت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    سعید محمودیان گفته:
    مدت عضویت: 1543 روز

    سلام و درود بر استادهای عزیزم عباس منش و خانوم شایسته نازنین دو تا استاد درس زندگی

    سلام بر اعضای خانواده ام

    خدایش یه استادی گیرمون اومده که لقمه رو برامون آماده کرده و این قانون های جهان هستی رو با مثال های بی نظیر برامون قابل فهم کرده

    من عاشقتم استاد جان

    ما باید در هر لحظه به خاطر فقط همین دوتا موضوع، سلامتیمون و داشتن استاد بزرگواری با توحید و ایمان که اصلی ترین موضوع که همون توحید باشه رو به بهترین شکل با مثال زدن از خودش و مثال های بی نظیر از آدم های موفق دنیا به ما آموزش میده شکر گزار باشیم

    استاد شما همون چیز هایی رو به من آموزش میدی که من از بچگی در ذهنم داشتم

    و دارم یواش یواش با رسیدن به احساس بهتر در تایم بیشتری از شبانه روز به خواسته هایم که همون سلامتی آرامش حال خوب ،ثروت و رابطه عاشقانه هست دارم میرسم

    من از خداوند بابت هدایت شدنم سپاسگزارم

    من از شما استاد عزیزم و خانوم شایسته نازنین هزاران بار سپاس گزارم

    شما با قرار گرفتن در مسیر زندگیم زندگی منو تغییر دادین و هر روز با کار کردن روی خودم داره شرایطم بهتر میشه و این به قول خودتون استاد خدا می‌دونه تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    الیاس و فاطمه سادات گفته:
    مدت عضویت: 1685 روز

    فاطمه سادات

    سلام استاد زیبای من

    میتونم دیگه با اطمینان بگم من خیلی تغییر کردم نسبت به قبل.

    چند روز پیش با الیاس جان دفتر های قدیمیمون رو بررسی میکردیم و متوجه شدیم چهمه تفاوتی داریم.

    لیست بدهکاری ها،قسط ها،درخواست هاو آرزوهایی که الان داخلش هستیم،شرک ها و توسل بستن به این و اون رو داخل دفتر هامون دیدیم.

    من الان دارم به وضوح،جواب متفاوت جهان به فرکانسهای تغییر یافته ام رو میبینم.

    اینکه خیلی چیزهایی که حتی ننوشتم و فقط بهش فکر کردم و شد.

    من رهاتر شدم.بسیار خونسرد،آروم و مهربان.

    از زمانی که شروع کردیم با همسرم روی خودمون کار میکنیم 3 سال میگذره.

    اون زمان با کتاب معجزه شکرگزاری شروع کرده بودیم.

    خاطرات اون زمان رو که مرور میکردم دیدم بودم توی همه ی رفتارهای تغییر نیافته ولی شکرگزار هم بودم.

    3 سال پیش یادمه میرفتم مسجد و هیئت مثل همیشه و دفتر سپاسگزاریم رو هم به همرام داشتم.

    بابای من از مداحان بزرگ شهرمونه و ما از بچگی و نسل در نسل در عمق عقاید مذهبی بودیم.

    همون حجاب،همون نماز خوندن ها و همون رفتارها.

    سال دوم تغییراتم واسه خونه بابام چادر میپوشیدم،نماز رو الکی میخوندم ،مسجد رو خیلی کم میرفتم و کم کم نرفتم.

    واسه مراسم نخل گردانی روز عاشورا الیاس نیومد ولی من بخاطر ترس از اینکه خونوادم چیزی بگم و اینکه حلما دوسداره ،با حلما رفتم.

    یادمه حلما حالش بد شد و من همونموقع توی همون فرازونشیب ترسها و نجواها،گفتم ببین حلما حالش بد شد.این یه نشونه اس.

    از اولی که شروع کردیم به تغییرات کلی رفتو آمدهامون کم شده،وقت واسه تمرینات و دوره ها میذاریم،مراقبه ها،تنها بودن ها،اهرم رنج و لذت ها و…

    و حالا امسال که سال سوم تغییرات منه.

    فهمیدم خیلی خوب روی خودم کار کردم.

    امسال کلا نه هیئت رفتم نه مسجد و نه نماز فیلم بازی و بدون چادر میرم خونه مامانم البته با پوشش در عرف شهرستانمون.

    بابام شب عاشورا به من زنگ زد و گفت نبودید این مدت.کلا شما رو ندیدیم تو مراسمات.

    گفتم بله.بیشتر تو خونه هستیم و مطالعات انجام میدیم.

    گفت :فردا چی؟روز عاشورا نمیاین؟

    تو دلم گفتم الکی بگم شاید بیایم.انشالله.

    ولی محکم و مهربان گفتم نه نمیایم.

    گفت چرا؟

    گفتم دیگه.و اصلا خدا دلهارو نرم کرد و بابام کشش نداد و گف دلمون تنگ شده ببینیمتون و منم گفتم حتما میایم دیدنتون و تمااااام.

    این من بودم.

    روز عاشورا که یکی از مهمترین روزهای عمرم بوده.

    و چند روز بعد رفتم دیدن مامان و بابام و بابام منو بغل کرد و بوسید و گفت دلمون تنگ شده بود.کم میبینمت.

    فقط گفت فضولیه تو کارت ولی من نمیدونم چرا روز عاشورا نیومدی عزاداری.

    منم گفتم اعتقاد شخصیه.

    و تموم شد.

    و برام آرزوی موفقیت کرد.

    بابای من که مداح بزرگ شهرمونه،همه مردم خونواده مارو تو مراسمات میدیدن،بابام کلی مداحی میکنه و واسه نخل گردانی روی نخل میشینه و همه مردم رو به مراسمات دعوت میکنه،منو کاری نداش.

    طبیعیه که همون یک جمله رو بگه.

    الیاس میگه در شرایطی که خونواده تو دارن بنظر من بابات اصلا حرفی نزده.اصلا انگار ساکت بوده.

    و من چقدر زیاد تر شده سپاسگزاری هام،حال خوبم،پیشرفت در حرفه موردعلاقه ام،از بعد ازینکه دیگه واسه کسی کار نکردم تونستم مقداری درامد داشته باشم و کلی حال خوب.

    میگفتم من تو خونه هستم و این خونه داری که کارای معمولیه.چه درامدی میتونم داشته باشم.

    یک درامد کوچیکم اینه که الیاس دیگه پول به آرایشگاه نمیده و من موهاشو کوتاه میکنم و به من هزینشو میده.

    تازه خوشحالم هس که بدون گرفتن وقت قبلی و با شورت خونگی و آخر شب یا تعطیلات و هروقن که بخواد،آرایگرش در خدمته :)

    یک کار دیگه اینکه محصولاتی مثل کشک بجای اینکه بخریم خودم درست میکنم.

    و کار دیگه اینکه قسمت تئوری حرفه ی مورد علاقه الیاس جان،با منه.و آماده کردن فایل ها و مطالب و دسته بندی و مدیریت کانالشو انجام میدم.

    من به این کار علاقه دارم ولی برعکس الیاس زیاد تئوری نیس و عملیه.

    خلاصه که در و تخته هم باهم جور شدم و من مسئول فنی هستم و یه درامد دیگه.

    یه لاین پیاده روی هست تو شهرمون بسیار زیبا و تمیز و طولانی و سرسبز.مثل یه تونل سبز که خیلی زیباست.حدودا 10 ساله که ساخته شده و ما امساله که اونجا پیاده روی هرروزه میریم.

    الان از خودمون میپرسیم که این لاین که همون لاینه،این شهر که همون شهره،این بدن ها که همون بدن هاست.پس چی عوض شده؟

    بله، ما عوض شدیم.

    با قانون سلامتی بهترین و با کیفیت ترین روغن و تخم مرغ محلی و گوشت ارگانیک وارد خونمون میشه.

    پول همون پوله،روستاهای اطراف هم از قبل بودن،یخچال ما هم همون یخچاله ولی ما عوض شدیم که فهمیدیم فقط سیر شدن کافی نیست،بلکه با مواد سالم سیر شدن مهمه.

    این فایلتون دقیقا درباره ی جریان دیروز ماست که تو مسیر رفتن به چشمه برای آوردن آب،رخ داد.

    تو مسیر یه آقایی از مشتری ها به الیاس جان زنگ زد که آقا چرا گرون حساب کردی باخانم من.اگه من خودم بودن نمیذاشتم همچین کاری کنی.من راضی نیستم و …

    الیاس جان فروشگاه تخصصی ترمز و عیب یابی ترمز داره.البته حرفه مورد علاقه اش نیست ولی اول باید همین کار رو به خوبی به اوج برسونه.نصف روز رو مشغول این کاره برای راه درامد.

    و نصف دیگه ی روز رو مشغول مطالعه ی اساسی در حرفه مورد علاقشه که درامد کمی ازش داره.

    خلاصه

    به خوبی جواب اون آقا رو داد و گفت بزرگوار منکه فقط لنت ندادم،کلی کار دیگه هم انجام دادم.یکی یکی کارها و تعویض قطعات و عیب یابی که انجام داده بود توضیح داد.و در نهایت مبلغی هم که تخفیف داده بود.

    آقاهه کاملا توجیح شد و متوجه شد که برداشت درست نداشته.

    تماس تلفنی که تموم شد ،الیاس گفت این یه تضاده که دیگه این شغلو جم کنم کم کم.اینجوری نمیشه.

    من گفتم تو کلی درامد داشتی،کلی مشتری خوب داشتی،کلی نفرات اومدن که هیچی نپرسیدن و حتی بیشتر از اون چیزی که مبلغش بوده واست کارت کشیدن.

    استاد گفته هر اتفاقی میفته ببینید چه درسی میخواد به شما بده.

    گفتم من یه برگه طراحی میکنم واسه لیست کارایی که انجام شده.مثل فاکتور.

    پایینشم مینوسم من توافق میکنم کار انجام شده رو قبول دارم .

    گفتم ازین به بعد هر مشتری خانوم یا مشتری که ماشین از خودش نیست،ازین برگه ها پر کن و بهش بده.

    جلوی دردسرهای بعدی رو بگیر.

    گفتم خدا میخواد یه قدم بیشتر برداری بسمت به اوج رسیدن فروشگاهت.

    یا مثلا ما قرار گذاشتیم چند روز اول هرماه رو فستینگ بریم.من سری قبل حالم خوب نبود.

    نگفتم پس دیگه فستینگ واسه من بده.

    ما املاح امریکایی سفارش دادیم در طول ماه بهتر برنامه رو رعایت کردیم و الان میدونم میتونم خیلی خوب فستینگم رو انجام بدم.

    یا به مشکلاتی که تو سیستم میخورم نمیگم این کار بدرد من نمیخوره.چون من اصلا رشته ام این چیزا نبوده و پرستاری خوندم.

    ولی به ذهنم میگم طبیعیه این مشکلات چون من تازخ دارم یاد میگیرم.اتفاقا به نسبت موقعیتم خیلی هم پیشرفت خوبی دارم.

    یا اگه سردی در رفتار از کسی ببینم نمیگم پس کلا مسیر اشتباهه.هنوزم که فلانی با من خوب صحبت نمیکنه.

    میگم شاید اون روز حالش خوب نبوده،همیشه که خوب صحبت میکنه و این منم که هنوز باید روی خودم کار کنم.

    به به همین الان چشمم افتاد به عدد زیبای ساعت11:11.

    بله.خدا میگه درسته.مسیر درسته.ادامه بده و هر روز از دیروزت بهتر باش تا باز سال بعد خاطرات امسالو مقایسه کنی و تحولات رو ببینی.

    من واقعا راضی هستم.همه چیز خوبه.همه چیز اینقددددر خوبه که گاهی هق هق کنان گریه میکنم جلوی دفتر سپاسگزاریم.

    هرجا و هر کس رو میبینم،خوشحالم و امیدوارم.

    کم کم دارم یاد میگیرم و سعی میکنم واسم جا بیفته که من و جهان و همه خدا هستیم.

    خیلی خیلی سپاسگزار شما هستم استاد خوبم.

    واقعا دوستون دارم و لذت میبرم از دیدن و شنیدن چهره و صدای الهیتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    رضا گفته:
    مدت عضویت: 2171 روز

    واقعا کیف کردم از این فایل. دمت گرم استاد جون.

    قلب من خیلی با این فایل ارتباط برقرار کرد. چون مشکل بسیار کهنه و قدیمی منه. از سال 1396 توی کارم(برنامه نویسی اندروید) کم کم به لول های حرفه ای رسیدم. بعد درگیر چالش ها و مسائل مهم‌تر و بزرگتری شدم. از همین نقطه ترس هام بیشتر شد. همش می‌گفتم اگه اینجارو اشتباه کنم، این اشتباه به دست چند هزار کاربر می‌رسه. بعد چجوری جبرانش کنم؟

    این فکرای سمی انقدر توی ذهنم زیاد شد که گفتم من به درد برنامه نویسی اندروید نمی‌خورم و از کارم اومدم بیرون. بعد مشغول تدریس شدم. چون تو تدریس اگه اشتباه میکردم مشکلی پیش نمیومد. با یه عذرخواهی و اصلاح حل میشد.

    ولی ریشه مسئله که حل نشده بود. دوباره رفتم سر کار ولی بجای برنامه نویسی اندروید، رفتم وب. بعد از یه مدت دوباره درگیر لول حرفه ای شدم و دیدم یا خدا، اینجا که وضع خیلی بدتره. اگه یه خطایی بکنم، سایت میره رو هوا. یا اگه دیتا های دیتابیس پاک بشه، یا اشتباه ذخیره بشه، خیلی ضرر های بزرگتری به محصول وارد میشه. و باز دوباره گفتم نه ‘برنامه نویسی بک‌اند وب’ به درد من نمی‌خوره. برم ‘برنامه نویسی فرانت وب’. یعنی فقط ظاهر سایت رو طراحی کنم. اینجا هم کم کم یه صداهایی تو ذهنم ایجاد شد که نه به درد اینجا هم نمی‌خوری.

    حالا کار به ادامه ماجرا نداریم. ولی سالهاست که این ماجرا زندگی منو بهم ریخته.

    این فایل رو که گوش کردم، قشنگ کلی از باورهای اشتباهم شل شد. خیلی از ترمزهای محکمم یکمی شل شدن.

    باورنکردنیه که فرداش بهم پیشنهاد انجام یه پروژه اپ اندروید شد و فرداش پیشنهاد 2 تا پروژه دیگه :)

    و تا الان که چند روز میگره کلی نشون و وعده و وعید از پروژه های اندرویدی برام اومده. درحالی که حدود 7 سال میشه که من پروژه اندروید قبول نمی‌کردم و بهم پیشنهاد نمیشد. چون خودمو به عنوان اندروید کار معرفی نمی‌کردم.

    اما جالبه الان بدون اینکه تبلیغ کنم یا حتی خودمو توی رزومه و لینکدین ام به عنوان برنامه نویس اندروید معرفی کنم، پشت سر هم 5-6 تا پروژه اندروید به پستم خورد.

    با خودم گفتم ببین چقدر جالبه، وقتی ترمز ذهنیم یکم بهتر شد، کلی دروازه نعمت به روم باز شد. کلی کارهایی افتاد که ملت خودشون رو می‌کشن تا پروژه بیاد سمتشون. من هیچ کاری نکردم، خودش اتفاق افتاد :))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  8. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 849 روز

    سلام خدمت استاد عباس منش و خانم شایسته بزرگوار و دوستان همفرکانسی خودم

    دیروز بود داشتم توی خیابون با موتور میرفتم یکهو به فکر فرو رفتم که چقدر من عوض شدم نسبت به گذشتم

    یادمه پارسال همین موقع ها بود که از تیمارستان خارج شده بودم و فقط توی خونه خوابیده بودم و نه حرف میزدم نه راه میرفتم و نه بیرون میرفتم و نه اصلا دل و جرات این داشتم که برم بیرون بخواطر اتفاقی که برام افتاده بود و مورد تهدید قرار گرفته بودم جرات این که حرف بزنم و برم بیرون نداشتم

    خوب گذشت دو ماهی من فقط تو سکوت بودم و فقط تو خونه بابام میخوابیدم و بیرون نمیرفتم منی که توی خونه خودم تنها زندگی میکردم دیگه دل و جرات این که برم توی خونم زندگی کنم نداشتم منی که میرفتم سر کار و توی جامعه بودم دیگه از جامعه کناره گیری کرده بودم و متنفر بودم ازینکه برم توی جامعه.

    منی که خونه خوارم میرفتم از ترس تهدید دشمنم که قضیش طولانی میشه و صلاح نمیدونم اینجا بیان کنم به هیچ عنوان خونه خواهرهام دیگه نمیرفتم

    گذشت تا ماه محرم رسید و پدرم منو هر شب میبرد این هیئت و اون هیئت و کار پدرم شده بود گریه و زاری که مصطفام دیگه حرف نمیزنه و هر کسی رو میدید میگفت پسرم رو بردم دکتر و خوب شده فقط حرف نمیزنه اما پدرم نمیدونست من میتونم حرف بزنم اما فقط بخواطر اینکه تهدیدم کردند دیگه سکوت کردم و پدرم هنوزم نمیدونه که اون روزهای زندگیم به چه دلیل بود که من سکوت کرده بودم و قضیه ای هم هست که هر کسی باورش نمیکنه به این دلیل هست که نمینویسمش

    یه روز خواهرم اومد خونمون گریه و زاری میکرد و رفته بود پیش دعا نویس و اینا گفته بودن اونو چشم زدن خخ خنده دار بود برام اینجا هست که باور میاد که چشم زخم چرته چرته خلاصه با التماس ازم خواستن که صحبت کن اون طرفی که منو تهدید میکرد به من گفته بود حرف نزن ولی من با ایمان به خدا اون روز شروع کردم به حرف زدن و ادامه دادم

    کم کم میرفتم خونه خواهرهام چند روزی میموندم گذشت و رفتم سر کار و چند ماهی کار کردم و صاحب کار به مشکل برخورد و دیگه نرفتم مغازه تعطیل شد

    من تلویزیون رو نمیدیدم اما بخواطر روحیه ضعیفم اون روزها فیلم و سریالهای تلویزیون مثل یوسف پیامبر رو دنبال میکردم که یه خورده از فکر و خیال بیام بیرون اون روزها از همه نا امید شده بودم و فقط میگفتم خدایا کمکم کن ازین محلکه نجات پیدا کنم من واقعا مرده بودم از لحاظ روح و روان خراب خراب بودم و هیچی نمیفهمیدم اونقدر حالم بد بود که میخواستم خودکشی کنم و همیشه میخواستم یه اتفاقی برام بیفته یا برم بیمارستان و یا بمیرم و همیشه میخواستم توی بیمارستان باشم نه توی خونه چون اونا به من سرم وصل کنن و من فقط بخوابم و کسی به من نگه برو سر کار چون واقعا من نمیتونستم کار کنم و فشار خوانواده هم بود که باید بری سر کار تو دیگه خوب شدی و باااااید بری کار کنی ولی من روزی هشتا قرص اعصاب میخوردم و نمیتونستم کار کنم و فقط بایستی بخوابم و اونقدر خوابیده بودم تا اینکه کمرم رگ به رگ شده بود و واقعا راه رفتن برام سخت بود من رسیدم به برج 9 اومدم وارد سایت شدم و فقط به فایلهای رایگان گوش میدادم و بعدشم دوره عذت نفس رو خریدم

    امروز من همون مصطفی هستم پارسال هیچی نداشتم امسال موتور خریدم

    پارسال ترسها داشتم و فقط میخواستم بمیرم

    امسال از بس خدا رو بیشتر پارسال باور دارم با همون تهدیدهایی که پارسال داشتم دارم زندگی میکنم توی خونه خودم تنهای تنها

    پارسال پیش هر کسی مینشستم

    امسال حتی دیگه مثل گذشته خونه خواهرهام هم نمیرم چون اونا منفین و دائم سرشون توی رسانهاست من افراد منفی زندگیم رو بدن تعارف کات میکنم با قدرت.تلویزیون قطع شد البته قبلا هم قطع بود ولی چون من توی شرایطی بودم که نمیتونستم تلویزیون رو نبینم میدیدم ولی الان دیروز یکی از همسایهامون ازم پرسید فلانی کشته شده خبر داری گفتم نمیشناسمش گفت مگه تلویزیون نداری گفتم نه گفت خوب کاری میکنی تلویزیون فقط جنگه گفتم من ندارم گفت تو توی خونت قناری داری صدای قناری گوش کن بعض تلویزیون هست که همینطور هم هست بجای تلویزیون میام تو سایت کامنت میخونم و فایلامو هر روز گوش میکنم

    پارسال هیچ کی نداشتم

    امسال با اینکه خواهرام بهم میگن بیا خونه ما با اینکه پارسال مشکلشون بود برم خونشون ولی الان درخواست بهم میدن که برم خونشون

    پارسال منبع درامدی نداشتم ولی امسال از طریق هنجره و صدام پول میسازم که یکی از افرادی که زنگم میزد و میرفتم میخوندم دیگه زنگم نمیزنه و من میگم خداوند میخواد با یه دست بهترش بهم خدمت کنه

    هنوزم قرص اعصاب میخورم چون من هنوز تغیری نکردم که نخورمشون

    هنوزم سر کاری که پدر و خوانوادم میگن نمیرم بیمه ندارم چون من علاقه ای به کار کردن ندارم و بخواطر اشتباهی که کردم یه بیست روز قرص اعصاب نخوردم چون فکر میکردم که تغیر کردم الان حدود سه ماه میشه رگ سیاتیکم گرفته و درگیرش هستم دکتر بهم گفته شاید هم دیکس کمرت باشه به قول البرت انیشتن اشتباه جدید کردم و درسشو میگیرم

    من بجای کار کردن به قول خوانوادم رفتم سراغ عشقم که کبوتر هست دارم جوجه میگیرم که ازشون پول بسازم و میخوام در اینده بهترین سالن کبوتر داشته باشم و منبع درامدم کبوتر باشه و پرندگان

    پارسال با یه حرف دیگران حالم داغون بود داغون تر میشد الان فقط میخندم

    باورتون نمیشه من اگر یه اتفاقی رخ بده میخندم برا اون مشکل

    اینا رو برا خودم نوشتم که بدونم کجا بودم و کجا رسیدم

    و هنوزم میدونم باید بهتر بشم

    پارسال خودم رو میزدم و یادمه یه شب چقدددر سیلی به گوش خودم زدم

    ولی امسال بوس میزنم رو دستم و میدم به صورتم

    پارسال روانی بودم

    امسال هیچ اثری ازش نیس

    پارسال اگر یه اشتباهی میکردم اونقدر خودم رو سرنش میکردم که حد و حساب نداره

    امسال یه اشتباه بکنم فقط سکوت میکنم و میگم باکیش نیس اشکال نداره و خودم رو سرزنش نمیکنم

    واز همه مهم تر پارسال این موقع ها من استاد عباس منش و سایت الهیشون رو نداشتم ولی امسال همچی دارم چون استاد رو دارم

    کار ذهن اینه نذاره من بنویسم ولی من تا تونستم نوشتم

    خدا را شکر بابت استاد عباس منش

    خدا را شکر بابت سایتشون

    خدا را شکر بابت دوستان همفرکانسیم

    خدارا شکر بابت سلامتیم

    خدا را شکر بابت ارامشم

    امروز رفتم یه شرکتی برا نگهبانی اون اقا در اومد به رفیقاش گفت ببین میخواستم ارامش این رو من داشته باشم میخواستم این بی خیالیو من داشته باشم

    اره به خودم گفتم کسی که صبح تا شب داره به فایلهای استاد عباس منش گوش میکنه همینه دیگه

    مردم دارن تلویزیون و رسانها رو دنبال میکنن و بعدش منو میبینن عصبی میشن میگن این چرا ارومه….

    سپاسگذارم ازت بهترین استاد

    امیدوارم خدا بهت خیر دنیا و اخرت عطا کنه

    براتون ارزوی ثروت سلامتی شادی خواستارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    رضا زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1347 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام به همگی عزیزانم

    سپاس گزار خداوندم بابت یک کامنت دیگه ای که میتونم بنویسم

    سپاس گزار خداوندم بابت اینکه اینجام و جای دیگه ای نیستم

    استاد اشخاص زیادی هستن که واقعا بخاطر یه لرزش هواپیما و یه پرواز بد ،واقعا قید پرواز و مسافرت هوایی رو میزنن

    یا اشخاصی هستن که بعد دیدن یک خیانت وتجربه یک رابطه عاطفی بد قید رابطه ی عاطفی رو میزنن و هرجا میشینن بدو بیرا میگن و متنفرن از دیدن یک رابطه عاطفی خوب و فک میکنن اینا نقشه و در واقعیت اینطور نیست ، و دقیقا اینا همون اشخاصین که ذهنشون تونسته فریبشون بده و از کلی تجربه ی شیرین دورشون کنه ،چون کار شیطان

    اینه که زندگی رو به کام انسان دشمن قسم خوردش زهر کنه و در اکثر مواقع موفق هم میشه ، مثال رونالدو خیلی اموزنده بود و همین توانایی کنترل ذهنه که این بشر رو تا این سطح بالا اورده ، رابطه خوبی داره با خونوادش ،ثروت بیش از نیازش داره ، محبوبیت داره

    مثال خودم رو میزنم که پارسال یه روز که رفتم باشگاه و خلوتم بود باشگاه و شروع تمرین و یه حرکتی بود که اون دستگاه مخصوص اون حرکت توی باشگاه ما نبود که من اومدم خلاقیت به خرج دادم و نیمکت گذاشتم زیر دستگاه کراس و از بالا داشتم با سیمکش میزدم حرکت رو و دو سه جلسه ام اینکار و انجام داده بودم که این بار نگو ضامن کراس خوب جا نرفته و همین که کشیدمش فک کن 200کیلو افتاد توی فرق سرم ، یعنی 90کیلو وزنی بود که داشتم میزدم و اون وزن و تازه خودمم داشتم به سمت پایین فشار میدادم برا حرکت زیر بغل

    خلاصه خب اهن بود و جای تیزشم بود دیگه و خلاصه منو خوابوندن و یه کم بعد بلند شدم و خودم رفتم و خداروشکر بخیه کردم و فک کنم شش هفتا سرم بخیه خورد و سه چهارتا ریزم وسط ابروهام و خلاصه من چقدر اونجا سپاس گزار خداوندم بودم که صد هزار مرتبه شکر میتونست اتفاق بدتری بیفته و میخوام بگم چون اگاه بودم به قوانین حتی یک درصدم ذهنم نتونست منو فریب بده و ترس بیاره تو وجودم

    با خودم گفتم ببین اولا که یه کم بی احتیاطی خودت بوده ،چون تو میدونستی که دستگاهای اینجا قدیمیه و باید احتیاط کنی و دوما تو خودت توی یک فضای فکری بودی که باعث شد این اتفاق برات بیفته و مربی باشگاه زنگ زدم و جویای حالم و اینا دیگه به خنده و شوخی گرفتم و گفتم منکه خوب شدم شرمندگی موند برا این اهنه ههه

    میخوام بگم استاد وقتی که روی ذهن کار کنی به اندازه کافی ،به این راحتیا نمیتونه فریبت بده ، ولی اگر کسی روی ذهنش کار نکرده باشه خیلی راحت میتونه ذهنش هزارتا ترس بیاره تو وجودش ، و خدارو شکر که من اگاه بودم به قوانین و خدا میدونه که اگر قبل از اشنایی با قوانین الهی این اتفاق رخ میداد از اینور کهکشان تا اونورکهکشان و فش میدادم و اصن نمیتونم تصور کنم که چه واکنشی نشون میدادم ، ولی صد هزار مرتبه شکر بعد یه هفته باشگاه و شروع کردم و بعد فک کنم دوهفته رفتم بخیه ها رو وا کردم و از زمانی که دستمال کاغذی گرفته بودم و پر خون بود تا برسم به درمانگاه با پای پیاده تا پروسه درمان و همه ی اینا یادم نمیاد حتی یک بار توی دلم گله ای داشته باشم و این خیلی برام ارزشمنده و این حاصل کار کردن روی ذهنم بود که تونستم با باورهای خوب و با درک این اصل که هیچ اتفاقی بدون اجازه ی من رخ نمیده و یاداوری این اصل که تمام اتفاقات نتیجه ی فرکانس های خودمه رد بشم از این امتحان الهی

    امتحان از این نظر که خب وقتی همه چی خوبه که ادم حالش خوبه ،اما ایمان وقتی نشون داده میشه توی شرایط به ظاهر بد ادم حالش خوب باشه که من بی نهایت حالم خوب بود و مربی که دوربین و دیده بود گف من باور نمیکنم که تو زنده موندی و صد هزار مرتبه شکر میتونست واقعا به قیمت جونم تموم بشه ،اما با باورهای خوب تونستم برگردم به باشگاه و حتی ذهنم اجازه ندادم که ضره ای چرت و پرت بگه ،هزینه بخیه و اینارو هم اصن تمام و کمال پرداخت شد و من پرداخت نکردم و توی اون پروسه دیدم که کار کردن روی باورهام و حس خوب داشتن به انسانها خصوصا اونایی که تو اداره ها و ارگانها دارن زحمت میکشن چه معجزه هایی داشت ، توجه به نکات مثبت که از بین اون همه مریض حال خراب تا منو دید یکی از پرسنل بدون نوبت منو فرستاد برا بخیه و خودش اورد منو طبقه بالا و هیچ کسم از اون افراد اعتراض نکردن به این موضوع و یه پرستار خوش اخلاق و یه دکتر خوب که پرستار خانوم بود و خیلیم احساسی بود بنده خدا ههه خندم میگرف تو‌اون حال هر بخیه ای که میزد و میخواست سوزن بزنه میگف عزیزم تموم شد تو رو خدا ببخشید تحمل کن و میگفتم بابا مشکل نداره شما خودتو اذیت نکن بی حسی زدی زیاد معلوم نیست ، و خلاصه به خیر گذشت

    یه نکته ی عزت نفسی هم داره که بهش اشاره میکنم ، خب من وسط سرمو با ژیلت قشنگ زدن یه قسمتشو که میخواستن بدوزن و یه قسمت از ابرومو ، بعد اتمام بخیه ها یه چسب سفید بزرگ زدن بالای سرم که نمیتونید تصور تصور کنید که چقد ضایع بود یکیم وسط ابروهام و من قشنگ با اون وضعیت اومدم بیرون و رفتم سمت باشگاه و کیفمو با شوخی و خنده برداشتم و رفتم سمت دهات که همه میشناسن دیگه و اصن هم برام مهم نبود که یکی بخنده یکی مسخره کنه و اصن هیچی در حالی که فشار ضربه جوری بود که زیر چشم چپم قشنگ سیاه سیاه بود و فردا و پس فرداش کبود ترم شد ،انگار ضربه تازه داشت اثر میکرد ههههه و من با همون وضعیت هر جا کار داشتم میرفتم و در تمام اون پروسه سپاس گزار خداوندم بودم و رفتم بعدش بخیه هارو وا کردم و یه نکته اموزنده دیگه هم اینکه توی این پروسه کلی نجوا می اومد که سرتو با ژیلت زدن و اگه اون جایی که ضربه خورده موهات درنیاد چی ؟؟؟ اگه وسط ابروت بخیه خورده اینقد جاش بمونه چی ؟؟؟اگه زیر چشمت خوب نشه چی ؟؟؟ و من قشنگ یادمه فقط سپاس گزاری میکردم و فقط میزاشتم این افکار بیان و برن و نتیجه اینکه موهام از قبلم خوب رشد کرد ،وسط ابروم با اون شدتی که باز شده بود و دوخته بودن ترمیم شد و یه کوچولو جاش مونده که خیلیم دوسش دارم و میبینمش حس خوبی میگیرم و یه نشونس برام و خوشحالم از این بابت و زیر چشمم که خوبه خوبه خوب شد و همش ترسای واهی و بی مورد بود مثل خیلی از ترسای دیگه

    الهی شکر

    یه نکته دیگه که زنگ زد این بود که استاد گفتین شیطان وعده فقرو فحشا میده و خداوند وعده ی فزونی و ثروت و وعده ای که اوضاع داره بهتر و بهتر میشه اماااااااااااااا به شرطی که من هربار بهتر و بهتر و بهتر بشم و این نکته ی خیلی مهمیه

    و این اگاهی برام مرور شد که وقتی به انداره ی کافی روی ذهن کار کرده باشیم دیگه هنگام مواجه با یک ناخواسته حتی به ظاهر وحشتناک بازهم زورش اونقد نیست که بتونه مارو از مسیر خارج کنه و این تجربه منه

    وقتی که ذهن روش کار میشه و اون نگرش ذهن رو با نگرش روح هماهنگ میکنیم و فاصله این دوتا نزدیکه به هم حتی مواقع سخت هم ذهن نمیاد به اون صورت نجوا کنه و به همین دلیله که استاد شما میگین که هر بار که تمرین میکنید کنترل ذهن اسونتر میشه

    الهی صدهزار مرتبه شکر که این اگاهی ها به غیر از برکتی که وارد زندگیم کرده

    این باورهای خالص به غیر این احساس خوب و ارامشی که داره ،چقدر جلوی شکست ها و جلوی پول های الکی که باید میرفت و گرفته و اینا همش ثرررررروته اینا همش داراییه

    سلامتی بزرگترین ثروته

    اینکه میتونم کلمه سپاس گزاری و ادا کنم بزرگترین سرمایه منه و بزرگترین رزق من از جانب خداونده

    الهی صد هزار مرتبه شکر

    تنها تورا میپرستم و تنها از تویاری می‌جویم .

    درپناه الله یکتا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    Fateme Ab گفته:
    مدت عضویت: 1405 روز

    استاد عزیزم سلام

    مثل همیشه حرفاتونو باید از طلا گرفت

    برای خودمن یک تجربه ای همراه با ،بار روانی چندسالش، همچنان در جریانه.

    و غلبه بر اون ، قرار گرفتن در شرایط خاصی رو میطلبه

    باتوجه به تمام نکات مثبت و محرزی که در خودم میبینم ، این یه موضوع سایه عجیبی انداخته

    ایکاش میشد برای چندلحظه باهاتون صحبت بکنم چون بابت خاص بودنش، نمیشه که به راحتی مطرحش کرد

    و باوجود اینکه مدام در حال شنیدن صدای شما و در ارتباط مداوم با آموزشهاتون هستم اما این موضوع رو‌نمیدونم چطور باید پوشش بدم که این ترمز رها بشه و‌منم بتونم از زندگیم لذت ببرم

    دقیقا عین جمله ای که گفتین این تجربه منفی برای هرکسی ، به یه شکلی ملکه ذهن میشه و خب قدرت آدما برای مهار موضوعات ، متفاوته

    و‌دارم سعی میکنم با قرار دادن خودم در اون شرایط خاص این موضوع رو در خودم تست بکنم و باور بکنم که من آزاد و رهام و عاشق خومم و نظر کسی ، واااااقعا اهمیتی در زندگیه من نداره

    امروز ، اینجا، قاطعانه اعلام میکنم که این موضوع رو (که البته، شخصی، مسبب بوجود اومدن این باور در من بود برای سااالها پیش )برای همیشه در خودم ،حل میکنم و همینجا فریاد خواهم زد که به بهترین شکل ممکن تجربه کردم چیزی رو که دلم میخواست و

    بابتش از همین حالاا هزاران بار خداروشکر میکنم

    چون مییدونم که هرچیزی، شدنیه

    شاید من راهشو پیدا نکردم ️

    دوستتون دارم استاد عباسمنش عزیزم

    با تمام قلبم میخوام که به زودی در سمینارهای حضوری شما در هرجا و‌مکانی که ، طبیعت فراهم میکنه روبه روتون به ایستم و بگم استاد

    هممممممه چیزایی که خواستم شدددددد‌

    و …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: