اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی


این فایل، در ادامه‌ی آگاهی‌های فایل «تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی» آماده شده است.
در این فایل، استاد عباس‌منش به این سؤال پاسخ می‌دهد که:

  • آیا برای داشتن آینده‌ای بهتر و تحقق خواسته‌ها، باید گذشته را بررسی کنیم تا بفهمیم فلان باور یا فلان احساس بی‌ارزشی از کجا شکل گرفته و منشأ آن کجا بوده یا نه؟
  • آیا برای حل مسائل، باید ریشه‌های مشکلات را پیدا و روان‌کاوی کنیم؟

استاد عباس‌منش در پاسخ به این سؤالات، تفاوت بین «درس گرفتن از اشتباهات گذشته» و «مرور خاطرات بد گذشته» را مفصلاً توضیح می‌دهد و شما را از نتیجه‌ی هر کدام از این دو مسیر آگاه می‌کند.

طبق قانونِ بدون تغییر خداوند، نمی‌توان با زیر و رو کردن اتفاقات منفی گذشته، مسائل را حل کرد و ضربه‌های عاطفی و روانی را درمان نمود. زیرا طبق قانون، به هر آنچه توجه کنی، اساس آن توجه را در تجربه‌ی زندگی‌ات گسترش می‌دهی.

مرور خاطرات منفی گذشته – با هر شکل و با هر دلیلی – ناخواسته‌های بیشتری را در تجربه‌ی کنونی ما فعال می‌کند؛
خواه این خاطرات منفی متعلق به یک ساعت گذشته باشد، یک روز گذشته، یک سال گذشته یا دوران کودکی!

وقتی به خاطرات منفی گذشته فکر می‌کنی، این جنس از توجه، شروع به جمع‌آوری خاطرات منفی مشابه می‌کند تا به این فرکانس قدرت دهد. سپس از جایی به بعد، قدرت این فرکانس آن‌قدر زیاد می‌شود که در قالب شرایط ناخواسته‌ی جدید در زندگی ظاهر می‌شود و تو را وارد مداری از اتفاقات نامناسب، آدم‌های نامناسب، درگیری‌های عاطفی، مسائل مالی، بیماری‌ها و… می‌کند که یکی پس از دیگری با آن‌ها برخورد می کنی، تا جایی که به‌کلی از مسیر خداوند – که مسیر نعمت و ثروت است – خارج می‌شوی.

وقتی خاطرات منفی گذشته را مرور می کنی به این معناست که: شیطان را راهنمای خود انتخاب می کنی و شیطان در این مسیر می تواند از بهشت برایت جهنم درست کند.

در این فایل، درس‌هایی بیان می‌شود که با وجود سادگی، بسیار کارآمدند و به ما یادآوری می‌کنند که برای رشد و بهبود، باید توانایی‌هایی را در خود پرورش دهیم که منطبق بر قوانین بدون تغییر خداوند هستند؛ توانایی‌هایی مانند:

  • تلاش آگاهانه برای کنترل ذهن و کنترل کانون توجه
  • توانایی برچسب نزدن به مسائل و اتفاقات
  • توانایی تمرکز بر راه‌حل به‌جای تمرکز بر مسئله
  • توانایی تمرکز بر نکات مثبت
  • توانایی نگاه کردن به مسائل از زاویه‌ای که ما را در احساس بهتر قرار دهد

آگاهی‌های این فایل را با دقت گوش بده و در بخش نظرات این فایل، درباره‌ی درس‌هایی که از این آگاهی‌ها گرفتی، و تصمیماتی که قصد داری آن‌ها را در مسیر خواسته‌ها و تغییرات مثبت شخصیتی خود اعمال کنی، بنویس.


تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محمد حسین گنجی» در این صفحه: 4
  1. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1209 روز

    سلام به استاد و رفیق عزیزم.

    قسمت چهارم تغییرات و نتایج زندگیم در یکسال اخیر.

    همزمان با اینکه قرار شد موقتا به روستا بریم برای کلید زدن کار ساندویچی و فست فود پیش یکی از آشناهای خانواده همسرم که مغازه فست فودی داشت رفتیم تا با این کسب وکار بیشتر آشنا بشم و آن مرد حرف هایش خیلی امید بخش و خوب بود و توضیحات زیادی از این کار داد وقتی داشتم به توضیحاتش گوش میدادم چشمانم به یکباره چرخید و به تابلوی مغازش خیره شد و بازتاب نور قرمز رنگی در آن تابلو بود که احساس فوق العاده ای بمن داد در یک لحظه صدایی در گوشم زمزمه کرد فلسوف یعطیک ربک فترضی به زودی آنقدر ثروت بهت میدم تا راضی بشی.

    مسیر درست بود اما من بازهم نشانه میخواستم…

    به هر حال ما به روستا رفتیم و بعد از اینکه چند روزی از حضور ما در روستا گذشت ما محو آرامش و سکوت و شب های پرستاره روستا بودیم ، بچه ها اگرهم ناگهانی بیرون می‌رفتند دیگر ماشین و موتور و خیابانی نبود که همسرم به‌خاطر آن نگران باشد درسته که ما زیاد به روستا آمده بودیم ولی همیشه در شلوغی ها و برای تفریح بود و هیچوقت اینجوری و برای زندگی نبود بعد از گذشت چند روز از زندگی در روستا من متوجه شدم جهان منو به محیط آرام تر و با سکوت بیشتری آورده و این آرامش و سکوت فرصتی برای کار کردن بهتر و بیشتر را در اختیار من قرار داده بود.

    در یکی از جلسات قدم دوم استاد جمله ای طلایی گفت نمیدونم شاید برای من با توجه به شرایطم طلایی بود و اون جمله این بود…

    “وقتی داری رو خودت کار میکنی که نشونش اینه که احساست خوبه ، یه الهامی بهت میشه که باید یه کاری انجام بدی که اون کار منجر به نتایج یزرگ میشه اما حواست باشه وقتی انجام اون کار منجر به نتایج بزرگ شد اعتبارشو به خودت ندی که من بودم که این کارو انجام دادم بلکه اعتبارش به اون الهام و کسی که اون الهام رو به قلبت کرده میرسه ” و من دنبال اون الهام بودم و دائم به اون جلسه و آگاهی هاش فکر میکردم . و به اینم فکر میکردم که استاد میگفت همون مسیری که تو رو به خواسته های قبلیت رسوند میتونه تورو به خواسته های جدیدتم برسونه و من این راه جدید رو با مسیر فرزند دار شدنم در چند سال قبل تطابق میدادم.

    چند شب بعد درحالی که انقدر احساسم خوب بود و قلبم باز بود که انگار بغض داشتم.نشستم و به همسرم گفتم بمن الهام شده همین الان از خونه برو بیرون تا بهت بگم چکار کنی و امشب مثل همون شبیه که میخواستم برم جواب تست بارداری رو بگیرم امشب مثل همون شبه.

    من از خونه زدم بیرون روستای ما از توابع بخش عقدا محسوب میشه و تا عقدا 10 کیلومتر فاصله داره اون ندا درون قلبم میگفت فقط برو تا نشونه ها رو ببینی.

    اونشب از خونه زدم بیرون رفتم کنار جاده اصلی یه فست فودی بود ، یکم با خودم فکر کردم و گفتم خوبه حالاکه ما موقتا اینجا هستیم از این فرصت استفاده کنم و تصمیم گرفتم برم اونجا تو اون فست فودی شاگردی کنم تا کار رو یاد بگیرم. همه چیز تحت اختیار رب بود و قرار نبود من فقط به مغز پوک خودم اطمینان کنم ، رفتم جلو و به شخصی که اونجا بود گفتم صاحب اینجا کیه و الان کجاست، بنده خدا گفت صاحب اینجا بیماره و نتونسته بیاد و امشب منوی شام هم نداریم و شما اگر گرسنه هستید یه غذا خوری 500 متر عقب تر قبل از پاسگاه هست.

    نشونه ها رو دنبال کردم و رفتم اون یکی غذا خوری…

    اما اونجا فست فودی نبود یه جایی شبیه کانکس با ورقه های فلزی درست شده بود کنده و آتیش و چایی آتیشی جلوی غذا خوری به راه بود و یک فرد قد بلند و خوشتیپ که رستورانش با تیپش کاملا در تضاد بود کنار رستوران روی تخت نشسته بود و با آرامش داشت با چند نفر دیگه صحبت می کرد ، صاحب اونجا بود ، اونجا کباب کوبیده و چنجه و دل و جگر و … بصورت ذغالی آماده می‌شد. انگار اینجا همون جایی بود که من هدایت شدم‌ و همون الهامی که قرار بود بعدا منجر به نتایج بزرگ منتهی بشه بر قلب من جاری شده بود و اون کاری که بعد از دریافت اون الهام باید انجام میدادم مشخص شده بود ، من شادمان از اینکه مسیر پیشرفت و پلن بعدی که رب برایم چیده بود کلید خورده و سعی کردم رها باشم و درخواستمو با تکیه بر عزت نفس بصورت واضح به صاحب رستوران مطرح کنم جلو رفتم ،رب یکتا در گوشم گفت صداقت فراموش نشود، بدون مقدمه چینی سلام کردم و به صاحب اونجا گفتم من میخوام اینجا کار یاد بگیرم و مزدی هم نمیخوام درسته ایده اولی فست فودی بود اما هدایت رب به این سمت بود ، صاحب اونجا(سیدکاظم) تو چشای من خیره شد و گفت قبوله.

    بعد شرلیطمو بهش گفتم که یه شب سرکار خودمم و دوشب میام اینجا.

    رفتم خونه و به همسرم گفتم هدایت رب اینجوری بوده و من باید اینجا کارو یاد بگیرم تا ببینیم آینده چه خواهد شد.

    شب اول وقتی اولین بار مشتری ها را دیدم سید کاظم ذغال ها رو روی کنده ریخت و دستگاه دمنده رو روشن کرد تا با آتش کنده ، ذغال ها هم روشن شود و جرقه های ذغال که به اطراف و بالا پرتاب می‌شد شبیه فشفشه قرمز صحنه ای زیبا خلق کرد این جرقه های زیبای قرمز ذهن منو در کسری از ثانیه به نور قرمز رنگ مغازه ساندویچی وصل کرد و احساس خوب وصف ناشدنی در من شکل گرفت و من نور خداوند را در جرقه ها دیدم و این نشانه ای از درست بودن مسیر بود.

    و بعد یاد موسی افتادم که آتشی در بیابان دید و به سمت آن رفت و در آن مکان پیام خداوند رو دریافت کرد.

    شاید خنده دار باشه ولی بعضی چیزها رو هیچ جای دیگه غیر از اینجا نمیشه گفت.

    یجایی استاد میگه:بعضی وقتا خدا با چیزهای خنده دار بهت نشونه میده و باهات حرف میزنه به هر حال درستی مسیر برایم روشن شد و با ایمان قوی تری کار رو شروع کردم این روزها و شب هایی که قراره ازش بنویسم از شهریور سال گذشته شروع شد و اتفاقات معجزه وار و زنجیر وار مثل دومینو پشت سر هم تا امروز افتاد.

    از خداوند بخاطر همه این الطاف و مهربانی ها سپاسگذارم.

    ادامه دارد….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
  2. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1209 روز

    سلام به استاد و رفیق عزیزم.

    قسمت سوم تغییرات زندگی در یکسال اخیر.

    محل زندگی من اردکان و محل کارم یزد بود و قبل از تغییر شیفت 24/48، اداری بودم و هر روز مسافت 60 کیلومتری را طی میکردم. خیلی برام سخت بود اما این سختی را طبیعی می‌دانستم و نداشتن عزت نفس باعث نگرش اشتباه و غلط من به این سختی بود چون عزت نفس نداشتم و حرف مردم برایم مهم بود و اگر مردم تعریف و تمجید می کردند احساس بهتری داشتم. و از آنجائیکه کار در مرکز استان از نظر اطرافیان پرستیژ بهتری داشت، بخاطر این پرستیژ بهتر، از دیدگاه مردم، هر سختی را پذیرفته بودم و قبول کرده بودم این وضعیت برایم خوب است و همیشه به کسانی که هر روز این مسافت را طی می کردند و برایشان عادی بود نگاه می کردم ، حتی برای قانع کردن خودم به کسانی نگاه می کردم که وضعیت بدتر و در آمد پایین تری را پذیرفته بودند ، و هرگز انتظار چیز بهتری را نداشتند و اصلن درخواستی درونشان و درون من شکل نمی گرفت که جهان بخواهد برای بهتر کردن اوضاع دست به کار شود بلکه جهان از همان جنسی که من داشتم به آن توجه می کردم بیشتر وارد زندگی ام می کرد.

    اما…

    همانطور که در کامنت قبلی گفتم وقتی تصمیم به تغییر گرفتم و تسلیم شدم اوضاع به آرامی تغییر کرد.

    درخواست من که شیفتی شدن بود بصورت معجزه آسایی انجام شد با فردی آشنا بودم که در استانداری یزد بود و دستی از دستان خداوند شد و جابجایی محل کار من بدون جایگزین انجام شد هرچند رئیس قسمت بشدت مخالف انتقال بدون جایگزین من بود و تضادهایی را برای من ایجاد می کرد اما او نمی‌دانست به دلیل اینکه من تسلیم هستم حتی اگر او همه جا را به آتش بکشد بازهم من آرامم و می گویم این اتفاق می خواهد مرا به سمت خواسته ام هدایت کند به هر حال محل کار من تغییر کرد و بجای اینکه من هر روز بخواهم این مسیر را طی کنم حالا هر سه روز یکبار طی می‌شد… و زمانی هم که سرکار بودم تقریبا در 24 ساعت هیچ کار خاصی نداشتم و جهان این تایم خالی را در اختیارم گذاشت که من ساعت ها کامنت بخوانم، استاد راست می گفت که در این کامنت ها گنج هایی نهفته است.

    چون در خانه که بودم نمی‌توانستم این حد از زمان را برای کامنت خواندن و کار کردن روی دوره 12 قدم بگذارم هم مراحل پایانی ساخت خانه بود هم نگهداری دوقلوها و امورات زندگی بود و شرایط جوری بود که مدام با همسرم بحث پیش می آمد و در این یک روزی که سر کار بودم من هم ذهنم را رفرش میکردم و هم سپاسگذاری می کردم و هم مدت ها کامنت می‌خواندم و هم در آن دو روزی که در اختیار خودم بود با سرعت و فراغت بیشتری خانه جدید را به اتمام برسانم.

    این اولین تغییر و بهبود در مسیر بود.

    و تغییر دوم با تضادی دیگر کلید خورد.

    وقتی خانه اول را اجاره دادیم و به خانه جدید رفتیم خانه جدید هنوز کابینت نداشت و ما بخاطر بدهی ها و نیاز به رهن خانه اول گفتیم اشکالی نداره ما اسباب و وسیله ها را می‌بریم و کابینت کارهم کار خودش را می کند.

    اما گرد و خاک چوب ها و دستگاه های برشی که در خانه بود و دو قلوها که فرصت را غنیمت شمرده و خاک اره ها را در همه جا پخش می کردند و کابینت کار از دستکاری شدن وسایلش توسط دوقلوها به ستوه آمده بود، در کنار آن همسرم از بیرون رفتن ناگهانی بچه ها و خصوصا اینکه چندبار تا نزدیکی خیابان هم رفته بودند و باید مدت ها با نگرانی و استرس دنبال آن ها می گشت و همه این مسائل تضادی دیگر شکل داد که با توجه به قوانین و اینکه من مدتی بود کار کردن روی خودم را شروع کرده بودم فقط سعی می کردم احساسم را خوب کنم و به نزدیک ترین و راحت ترین راه حل فکر کنم و به هیچ وجه روی مسائل و مشکلات تمرکزی نکنم میخوام بگم این ایده به ذهنم رسید که موقتا به خانه پدرم در روستا که 40 کیلومتر با شهر فاصله داشت و اسباب و وسیله آن کامل بود و ماه ها بود کسی آنجا نرفته بود و پدرم هم مدت ها بود در اصفهان مشغول امورات خودش بود و خانه خالی افتاده بود ، برویم لازم است اینو هم بگم همسرم همیشه با رفتن به روستا مخالفت می‌کرد و حتی برای آخر هفته ها و دورهمی ها هم با اکراه به روستا می آمد به هر حال ایده را به همسرم پیشنهاد دادم و گفتم موقتا به روستا برویم تا کابینت کار کارش تمام شود، و دوباره بر میگردیم.

    و من نمی‌دانستم رفتن به روستا آغاز رسالت من و شروع تغییرات بزرگ و اجرای عزت نفس در عمل و ورود به مسیر نعمت ها و ثروت ها و تضادها و تغییرات و زندگی کردن رویاهایم بود اما این مسیر خیلی آرام و تکاملی بود و من انقدر به مسائل زندگی و این اتفاقات دقت کردم و اونا رو بخودم یادآوری کردم که الان با این جزئیات قادر به نوشتن اونا هستم.

    هزینه های ساخت خانه و بدهی ها و حقوق کم کارمندی من را به فکر فرو برده بود که به دنبال راهی برای کسب درآمد دیگری باشم برای همین اولین چیزی که به ذهنم رسید راه اندازی ساندویچی بود حتی با همسرم قرار گذاشتیم ساندویچ درست کنیم و من برم کنار جاده و با نصب یک تابلو ساندویچ ها را به تریلی ها بفروشم.

    من به همسرم میگفتم اگر ثروتمند شدن معنوی ترین کار جهان است من این کار را خواهم کرد و کنار جاده می روم.

    چون خیلی از افراد را در جامعه میبینم برای انجام کاری که به نظرشان خیلی کار معنوی هست خیلی کارها انجام می دهند و حتی اشخاصی بودند که روزها خانه و زندگی و همه چیزو رها کرده و در کنار خیابان مشغول چایی دادن به سایر افراد بدون هیچ دستمزدی می شدند با این دیدگاه که این کار دروازه ورود به بهشت و معنوی ترین کار جهان است.

    پس من چرا برای هدفم که با هزاران منطق درست به ذهنم فهمانده بودم معنوی ترین کار جهان است باید تسلیم نجوای ذهن میشدم با آموزه های استاد عزیزم ابزار قدرتمندی به اسم عزت نفس در اختیارم قرار گرفته بود و یواش یواش میخواستم لذت اهمیت ندادن به حرف مردمی که سال ها توجه به حرفشان یکی از ارکان تصمیم های زندگی ام بود را تجربه کنم.

    و میگفتم برای دیدن نمایش پروردگارم آماده ام و اینکه چطور ثروت را به زندگی ام وارد می کند و برایم مشتری می شود را به تماشا خواهم نشست.

    واین زیباترین سریالیه که قراره در زندگیم تماشا کنم و من فقط بازیگرم که حتی نقش خودمم به درستی نمیدونم و برای ایده ها و ایفای نقش تسلیمم سریالی که کارگردان آن پروردگار یکتا بود و من هیچ پیش بینی درباره قسمت های بعدی این سریال نداشتم. یک سریال هیجان انگیز و غیر قابل پیش‌بینی پر از سورپرایز و اشک و لبخند که پروردگار من برای اجرای آن از من دعوت کرده بود دعوتی که در اجابت به خواسته های من انجام شده بود.

    خواسته هایی که نمی‌دانستم چطور می تواند وارد زندگی ام شود اصن نمی‌دانستم به چه چیزی علاقه دارم وقتی در اوایل دوره 12 قدم استادم تنها شرط موفقیت در کار را علاقه و عشق می دانست چون وقتی به کاری عشق داشته باشی قطعا احساست در زمان انجام آن کار خوب است و این برآیند اصل احساس خوب= اتفاقات خوب قطعا موفقیت و ورود نعمت و ثروت و آرامش به زندگی خواهد بود.

    حالا اولین درخواست من از پروردگارم این بود که خدایا من نمی‌دانم به چه کاری علاقه دارم و می‌دانستم نباید درخواستم را با تمرکز بر نقاط ضعفم مطرح کنم چون موسی هم وقتی برای رفتن پیش فرعون آماده می‌شد اول درخواست خود را با تمرکز بر نکات ضفعش مطرح کرد و خدا با احترام به موسی گفت کلا(چنین نیست).

    اما زمانی که گفت: رب شرح لی صدری و یسر لی امری وحلل عقده‌ من لسانی یفقهو قولی.

    و درخواستش را با تمرکز بر خواسته هایش مطرح کرد و دیگر بر نکات ضعفش متمرکز نبود خداوند در پاسخ گفت: اجابت شد.

    من هم بصورت تکاملی درخواستم را به درستی مطرح کردم و خدا هم مرا به سمت کاری که به آن علاقه دارم هدایت کرد تا علاقه هم را بفهمم….

    و برای اجرای رسالتم آماده شوم…

    برای تمام این اتفاقات خوب از خداوند سپاسگزارم.

    و از استاد عباسمنش عزیزم ممنونم.

    ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 70 رای:
  3. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1209 روز

    سلام خانوم رضایی عزیز.

    کامنت درس هایی در کامنت قشنگتون نهفته بود.

    و من با مطالعه کامنتتون بازهم بیاد مهم ترین رکن تغییر شخصیت افتادم.

    دو جمله از استاد زیاد تکرار شده؛

    جمله اول اینکه ما تا شخصیتمون تغییر نکنه اتفاقات زندگیمون تغییر نخواهد کرد.

    جمله دوم اینکه اگر تمام عوامل موفقیت رو در یک کفه ترازو بزاریم و عزت نفس رو هم در کفه دیگه ترازو ، بازهم عزت نفس سنگینی میکنه.

    اگر یه ایراد ناگهانی یا مشکل ناگهانی ازمون سر زد و خودمونو سرزنش کنیم یعنی کمال گرا هستیم و کمال گرایی یه بیماری ذهنیه ، کمال گرایی یعنی من فکر کنم همیشه باید کامل باشم و همه کارها رو بدون اشتباه انجام بدم و کلا اینجوری فکر کنم که هیچوقت نباید اشتباهی ازم سربزنه ، و برای اشتباهات احتمالیمون خودمونو سرزنش کنیم.

    یا احساس گناه کنیم.

    احساس گناه و احساس سرزنش ترمزهای قوی برای جذب خواسته هاست.

    ذهن در طول روز دنبال فرصت می گرده که به خاطر هر اشتباه رفتاری و گفتاری و عملی کوچیک و بزرگ شروع به نجوا و سرزنش بکنه و این آگاهی و ابزاری به اسم عدم کمال گرایی جلوی وراجی ذهن رو خواهد گرفت و به هسته مرکزی تولید اتفاقات خوب یعنی احساس خوب آسیبی نخواهد رسید.

    اما از الگوهای تکرار شونده نمی شود گذشت و به کمال گرایی ارتباط داد.

    الگوی تکرار شونده باید ریشه یابی و حل شود.

    می توانم بگویم بالای 90 درصد از الگوهای تکرار شونده ریشه در عزت نفس و احساس لیاقت ما دارد.

    به قول استاد عباسمنش ؛ وظیفه ما نیست که کاری بکنیم که به مهمانان خوش بگذره بلکه مهمونا باید خودشون خوش بگذرونن.

    احترام به بقیه جای خود، ولی چرا ما باید خودمونو برای دیگران خرج کنیم.

    اصلن چرا حرف و نظر دیگران باید برای ما مهم باشد.

    خداروشکر که این آگاهی ها رو بخودم یادآوری کردم و امیدوارم برای شما دوست خوبم هم مفید بوده باشد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  4. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1209 روز

    سلام به خواهر ارزشمند و توحیدی ام منیژه خانم عزیز.

    خداروشکر که پاسخ های رب یکتا در زندگی تون قابل مشاهده است و به خاطر تمرکز بر زیبایی ها به روستاهای زیبا هدایت شدید .

    قطعا نتیجه سپاسگذاری شما به خاطر دیدن این زیبایی ها دیدن زیبایی های بیشتر خواهد بود.

    اگر اتفاقات زندگی من براتون قابل تحسین بود جهان همون رفتاری رو که تحسین کردید به شما هدیه خواهد داد، و این نگاه زیبابین شما قطعا باعث رشد و پیشرفت در تمام مراحل زندگی خواهد شد و به لطف الله یکتا به تمام خواسته هاتون می رسید.

    نکته زیبایی که بهش اشاره کردید، همراهی همسرم در این اتفاقات هست که به من درس دادید این نکته رو بیشتر به خودم یادآوری کنم و به خاطر این همدلی از خداوند سپاسگذار باشم چون خداوند داره از طریق همسرم منو حمایت میکنه . همون طور که خداوند درخواست موسی رو برای وجود برادرش هارون و دلگرمی بیشترش در انجام رسالتش اجابت کرد.

    خداوند برای دلگرمی بیشر من از طریق همسرم داره لطف بیکران خودش رو شامل حال من میکنه.

    در قرآن پیامبرا همیشه خداوند رو مفرد صدا کردند چون قل هو الله احد چون در ذهن ما باید اینجور باشه فقط و فقط اونه که میتونه منو حمایت کنه.

    ولی در قرآن خداوند بعضی جاها در گفتن کارهایی انجام داده از ضمیر جمع استفاده کرده و گفته ما اینکارو کردیم ما اون کارو کردیم…

    این به این معنیه که خداوند در اجابت درخواست های ما از دستانش استفاده میکنه که بعضی وقتا دستان خداوند میتونه همسر آدم یا دوست آدم و… باشه .

    ولی وظیفه ما اینه که همیشه در ذهنمون اعتبار هر اتفاق و حمایتی در راستای رسیدن به اهداف و خواسته هامون از طریق هرکسی رو به رب یکتا بدیم.

    خداروشکر به خاطر یادآوری این آگاهی های ناب بخودم.

    و از شما دوست ارزشمندم سپاسگذارم به خاطر کامنت پر نورتون.

    به دستان رب العالمین می سپارمتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: