دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 1 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1236 روز

    تا با تو قرین شده‌ست جانم

    هر جا که روم به گلستانم

    تا صورت تو قرین دل شد

    بر خاک نیم بر آسمانم

    سلام به استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم

    و همه دوستانم در ادامه بودن و لذّت بردن در این گلستانِ توحیدی

    خداروشاکروسپاسگزارم که به لطفش هنوز هم

    می توانم در این مسیر باشم و از نورِ

    آگاهی هایش برای رشدوپیشرفتم در تمام زمینه ها

    بهره ببرم و به سهم خودم سعی کرده ام

    در هرجا که هستم و هر کجا که هدایت می شوم با رفتار، گفتارو عملکردهایم ، ردپایی از

    یکتاپرستی ام و ایمانی واقعی به یادگاربماند .

    حقیقتا در این مسیر تا به امروز سعی کرده ام جزء

    گروه چهارم باشم چون وقتی متعهد می شوی

    و کم کم با آگاهی و بیداری

    هرروز مسیرت به جلو باز،روشن و واضح می شود و تغییراتِ درونی در وجودت انقلابی به پا

    می کنند، به هیچ قیمتی حاضر نیستی قدمی به گذشته برگردی و به آن افکارو باورهای پوچ

    به آن عقب افتادگی ها و بی نظمی های ذهنی

    و باری به هر جهت زندگی کردن ها همان

    ناآگاهانه رفتار کردن ها و تصمیماتی از روی ترس

    و بی ایمانی ونه حتی لحظه ای به آینده فکر کردن

    چون آموخته ای شیرین ترین و دلچسب ترین لحظه، لحظه اکنون است که می توانی لحظات زیبایی در هر زمینه ای خلق کنی …..

    من امروز اینجا هستم در مسیری که هر کسی با توجه به شرایط زندگیش خلق می کند آنچه را که باید اما قانون یک چیز هست احساس خوب مساوی اتفاقات خوب و مسیر صراط المستقیم را انتخاب کردن و با دلی گشاده پیش رفتن دلی که دیگر لبریز شده از آرامشی که با ایمان،اعتماد،و یقین تصمیم می گیرد و الخیر فی ماوقع را در هر

    شرایطی با جان و دل پذیرفته اما سهم خودش را آن هم با هدایت ها انجام می دهد چون تو هدایت را باور کرده ای ،

    هدایت به قلبی که از نور خداوند است می تابد

    از وجودی لبریز از آرامش و احساس عالی

    و من آموختم که آگاهانه زندگی کنم ،

    در لحظه باشم و بیدار و متوجه کارهایی که در طول روز انجام می دهم ، افکاری که لحظه به لحظه برایم سرنوشت ساز هستند و باید خودآگاه بر آنها نظارت داشته باشم ،رفتارهایی که دارم و اونها را در عملکردم پیاده می کنم و همه یک مجموعه هستند که باعث می شوند من عالی تر در مسیر چهارم قرار بگیرم چون به نفع خودم هست ،

    نزدیک به سه ساله در این‌مسیر هستم و به لطف خداوند و صحبت های ناب و گهربار استاد را با جان و دلم شنیدن و به سهم خودم انجام دادن باور بفرمایید مدت خیلی زیادی می گذرد که همه چیز در زندگیم به عالی ترین شکل ممکن پیش

    می رود چون

    من هرروز شکرگزارتربیدار شدم

    هرروز با حالِ بهتری روزم را آغاز کردم

    هرروز از داشته هایم نوشتم و شکرگزاری کردم

    هرروز صفحاتی از قرآن را خواندم‌و تفکرو تامل و تعقل کردم و از خداوند فهم و درک و عمل به قوانینش را طلب کردم

    هرروز کمتر صحبت کردم و بیشتر دوست داشتم فایل ها را بشنوم و آگاهانه تر عمل کنم

    هرروز کامنت های بیشتری را با عشق خواندم و بهره بردم

    هرروز رابطه ام عالی ترشد با عزیزدلم

    هرروز ورزشم را ادامه دادم و سعی کردم با توجه به شرایطم ،قانون سلامتی را رعایت کنم

    و در ادامه به سمت انجام با عشقِ مدیتیشن هدایت شدم

    و من تا به امروز به لطف خداوند ادامه دادم

    همین که حالِ دلم خوب است ،ذهنم آرام هست و چرخ زندگیم بر پایه های ایمان و یکتاپرستی

    می چرخد خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم،

    و در ادامه هم سعی کردم کامنت بنویسم و

    تجربه هایم را به خودم یادآوری کنم که از کجا به کجا آمده ام و امروز خود را در بهشتی می بینم

    که هرروز سعی می کنم

    آن را زیباتر گردانم با افکارو باورهایی که مرا یک قدم به جلو می برند و دیدنِ

    زیبایی های زندگیم‌ ، دیدن فراوانی در همه چیز

    و وجود خداوندی که با او بودن و تنها از او درخواست هدایت کردن کافیست تا جهانم را به بهشتی ابدی تبدیل کند…..

    در پناه رب العالمین هر لحظه در نور هدایت

    الهی اش،شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشید و بدرخشید. عشق بهتون

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 93 رای:
  2. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2556 روز

    حشر:18

    یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

    ای کسانی که ایمان آورده‌اید، پروای خدا داشته باشید و هر کس باید [به طور جدی] بیندیشد که برای فردا[ی قیامت] چه پیش فرستاده است! و پروای خدا پیشه کنید که بی‌تردید خدا از [جزئیات] آنچه می‌کنید باخبر است.

    »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

    بنام خداوند رزاق و وهابم

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    سلام و سلامتی و نور وعشق به روی ماه استاد عزیزم،

    سلام به استاد شایسته ی نازنین و به همکلاسی های خوش فرکانس

    استاد جانم هم زمانی کار خداونده… همون خدایی که هدایتم کرد که دیروز بیام و تعهد بدم برای 40 روز کار کردن بیشتر رو خودم، همون خدا پلن رو اینجوری می چینه که صبح پا می شم و این خبر خوش رو از رفیق توحیدیم دریافت می کنم که شما این پروژه رو رو سایت قرار دادین تازه با دستور العمل… من دیگه چه حرفی دارم بگم جز اینکه بگم خداجونم شکرت… عاشششقتم که انقدر در لحظه جواب می دی… انقدر مدااام در حال هدایت منی…

    خدای مهربونم شکرت که مدتهاست داری از راههای مختلف بهم یاداوری می کنی که سمیه جان، بنده ی عزیزم، حواسم بهت هست، تو یه قدم برداشتی سمت من، من هزار قدم برمی دارم… دستت تو دست منه غمت نباشه… و چقدر این حس خوبه، چقدر این اشکایی که دیدم رو تار می کنن موقع تایپ شیرینه…

    خداجونم فقط تو می دونی و من که تو دلم چه حالیه… فقط تو می دونی و من که تو این یکی دو ماه گذشته چه هدایتهایی برام فرستادی… چه قدمهای عملیی بهم نشون دادی و من انجام دادم…

    استاد جانم از شما و استاد شایسته ی عزیز و بقیه ی تیمتون از صمیم قلبم سپاسگزارم… تمرین این پروژه رو که می خوندم گفتم چقدر با عشق به جزئیات توجه کردین، زمان گذاشتین و تمرینی درست کردین که مو لای درزش نمی ره… تمام جنبه خای زندگیمون رو یه ریویو می کنیم اینجوری…

    از خدای مهربون می خوام و مطمئنم که کمکم می کنه تا تو این پرثژه بزرگ بشم، رشد کنم و به مدارهای بالاتر برم… همینطور برای تک تک بچه ها…

    خدا رو شکر که تایم ناهار رو می تونم اختصاص بدم به انجام تمرین…

    عاشقتونم استاد و به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان

    ساعت 9:40 دقیقه صبح به وقت نوای میشیگان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 97 رای:
  3. -
    سیدمحمدجواد روحانی گفته:
    مدت عضویت: 1275 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    “کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی را بکن ، خودتو راحت کن !!! “

    این یکی از نان خالی سیر و آن یک از کباب!

    هردوتا سیرند ، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی زیر فشار مالی و آن یک، دلار !

    هردوتا زیرند، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی پیری ست ثروتمند و آن ، یک لاقبا !

    هردوتا پیرند ، امّا این کجا و آن کجا ؟

     

    این یکی درگیر تغییر ِخود ، آن یک ، در نظام

    هردو درگیرند ،امّا این کجا و آن کجا؟

    وقتی به دنیا اومدم بابام 60 سالش بود اولین روزهایی که یادم میاد این جمله رو شنیدم برمی گرده به دوران ابتدایی ، هر موقع از مدرسه میومدم ، بابام بهم می گفت: اول بشین مشقاتو بنویس درساتو بخون ، بعد برو هرچقدر که دوست داشتی بازی کن ، “کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی را بکن خودتو راحت کن باباجون “

    این دیالوگ تا سال ها و سال ها توسط بابام به مناسبت های مختلف تکرار می شد تا اینکه این دیالوگ در ذهن من تبدیل شد به باور “ کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجامش بده ، جون کندنی رو بکن خودتو راحت کن”

    معافیت سربازی …

    وقتی جشن تولد هیجده سالگیم رو گرفتم بابام گفت: بریم برای کارای معافیتت ، معافیت سربازیت رو بگیریم .( اون موقع به تک پسر با پدر بالای شصت سال معافیت سربازی می دادن و من واجد شرایط بودم) گفتم بابا حالا چه عجله ای داری وقت زیاده سر فرصت می ریم معافی هم می گیریم …. گفت : باباجون:”کاری که باید آخرش انجام بدی همون اول انجام بده کار امروز رو به فردا ننداز … این جونه کندنیه که آخرش باید بکنی”

    خلاصه ما رفتیم و کارت معافیت رو گرفتیم بعد از اینکه کارتم اومد با کارت معافیت راحت پاسپورت گرفتم و به اتفاق بابام به سفر عمره مشرف شدم و بعد از اون بابام به رحمت خدا رفت . . .

    اگر به موقع اقدام نمی کردم برای معافیت ، هم باید جریمه می دادم هم اینکه دیگه مشمول معافیت نبودم و باید می رفتم سربازی .

    استقلال مالی …

    مسافرخونه ای داشتیم نزدیک حرم که تنها محل درآمد ما بود و من مسئول اداره اونجا بودم با فوت پدرم مادر و خواهرم هم در درآمد اونجا شریک شدن و من باید به اونها حساب پس می دادم .

    سر حساب کتاب سهم خواهرم با او همیشه باهم اختلاف داشتیم ، چون اونا می دونستن که من هیچ منبع درآمد دیگه ای ندارم و به هر قیمتی شده اینجا کار می کنم و خودشون منبع درآمد غیر از مسافرخونه داشتن بنابراین همیشه به من فشار می آوردن و انتظارات بیجا داشتن و این مسئله تا مدتها بعد از فوت پدرم ادامه داشت.

    از طرفی این باورم هم در وجودم بود : “کاری که آخرش باید انجام بدی همین اول انجام بده. . .”

    با خودم گفتم : ما که آخرش باید این اینجا رو تعطیل کنیم و بفروشیم و پولش را تقسیم کنیم و از هم جدا شیم ، خوب من بیام همین الان ازشون جدا بشم ، بنابراین تصمیم گرفتم درآمدم را از مسافرخونه جدا کنم و مستقل بشم و اونجا رو کلا تعطیل کنم .

    توی همین اختلافات و بحث هایی که پیش میومد یک دفعه بهشون گفتم اصلا از امروز مسافرخونه تعطیله دیگه مسافر راه نمی دیم و هیچ ایده ای نداشتم که درآمدم از کجا باشه ؟؟؟ اما یک نیرویی در وجودم می گفت تو تعطیل کن ، درآمدت درست میشه و من اعتماد کردم .

    مدتی گذشت و من نتونستم سر هیچ کاری برم و کل پس اندازم هم تموم شد به حدی که دیگه کتابامو میفروختم و پولش را خرج می کردم اما یک نیرویی توی وجودم بهم قدرت می داد و می گفت ادامه بده درست میشه ….

    تا اینکه دو روز مونده بود به سال تحویل به ذهنم رسید برم حال یکی از دوستانم را بپرسم که توی دبی باهاش آشنا شده بودم بعد از چندسال رفتم پیشش اون تا من رو دید دستم را گرفت و من را برد به برج آلتون توی خیابان دانشگاه مشهد برد و مغازه ای را نشونم داد و گفت بیا مدیر اینجا بشو و باهم کار کنیم من هم قبول کردم و به این شکل بود که به درآمد افتادم و به استقلال مالی رسیدم و بعد از اون موقعیت ها و شرایط کاری عالی بهم پیشنهاد شد و درآمدم ده ها برابر درآمد مسافرخونه شد .

    بعدها اتفاقاتی برای مسافرخونه پیش اومد که اگر هم می خواستم دیگه نمی تونستم ادامه بدم

    و به این شکل من با شرایط کاری خیلی بهتر به درآمدهای بیشتر رسیدم ‌چقدر خودباوری و اعتماد به نفس و توکل به الله در وجودم تقویت شد و اون اتفاق باعث شد تا من به اهداف بزرگ تر فکر کنم .

    ازدواج …

    حدود چهار سال از استقلال مالیم می گذشت متوجه شدم که در روابطم با افراد دارم به مشکل برمی خورم ، نمی تونم ارتباط صحیحی با دیگران داشته باشم با اینکه خیلی حواسم به رفتارم بود ولی گاهی اوقات از دستم در می رفت و این از دست در رفتن ها داشت بیشتر تکرار می شد مخصوصا توی محیط کارم حالت تهاجمی داشتم و اون آرامش و لذت قبل ، کم رنگ شده بود احساس کردم من نیاز دارم که ازدواج کنم اما از طرفی شرایطم به شکلی نبود که بتونم ازدواج کنم هم با مادرم زندگی می کردم و از اون نگهداری می کردم و هم از لحاظ مالی احساسم این بود که درآمدم برای ازدواج کافی نیست ، هزینه های ازدواج را نمی تونم بدم اما این باور دوباره اومد بالا که : “کاری که آخرش باید انجام بدی همین اول انجام بده … “

    با خودم گفتم من که آخرش باید یه روزی ازدواج کنم ، خوب الان ازدواج می کنم .

    تصمیم گرفتم ازدواج کنم ولی فرد خاصی مد نظرم نبود و از این اخلاق هام نداشتم که کسی برام همسر پیدا کنه . اولین فکری که به ذهنم رسید و قلبم به شدت تاییدش می کرد این بود که برم حرم به امام رضا بگم یه همسری که خودش برام می پسنده و دوست داره باهاش ازدواج کنم رو بیاره توی زندگیم حدود یکسالی بود که هرموقع حرم می رفتم این دعا را می کردم تا اینکه دختر دائیم با فرزندش از اصفهان اومدن مشهد و یک شب مهمون ما شدن همون شب باهم رفتیم حرم و از همون موقع ارتباطم با ایشون شروع شد و بعد از چندماه در سال 95 باهم ازدواج کردیم و چقدر از این ازدواج راضی ام چقدر با ورود ایشون به تجربه زندگیم، زندگیم عوض شد چقدر رشد کردم چقدر چیز یادگرفتم چقدر تجربه به دست آوردم و چه زندگی لذتبخش و شادی را باهاش تجربه کردم .

    از اینکه همسرم از من بزرگ‌تر بود و رابطه عالی باهم داشتیم و از طرفی دخترهمسرم من را به عنوان پدر قبول کرده بود و تونسته بودم از عهده نقش یک پدر و یک شوهر خوب و دوست داشتنی بربیام واقعا احساس رضایت ، موفقیت و قدرت می کردم

    با این ازدواج نتنها‌ مشکلات ارتباطی دوران مجردی از بین رفت بلکه بارها و بارها قدرت مهارت و تواناییم در ارتباط با افراد بیشتر و بیشتر شد و کلی ویژگی های قدرتمند دیگه در شخصیتم بوجود اومد

    و از طرفی چقدر برای مادرم عالی شد چون همسرم در نگهداری از مادرم بامن همکاری می کرد تا جایی که اواخر عمر مادرم او در خانه من زندگی کرد و همسرم شبانه روز از او پرستاری می کرد .

    مهاجرت ….

    سال 2022 اواخر همه گیری پندمیک ، کافیشاپ نزدیک حرم و خونه و زندگی داشتم اما دوست داشتم بهتر بشم .

    همون موقع بود که پول ارث پدرم از فروش مسافرخونه به دستم رسید با اینکه می تونستم با پول ارث ، خونه و ماشین بخرم ولی وجودم می خواست که رشد کنه بنابراین به دبی مهاجرت کردیم ،این مهاجرت فصل جدیدی بود در زندگیم ، با این مهاجرت چه تجربه های شگفت انگیزی به دست آوردم

    قدرت و مهارت و تواناییم در ابعاد مختلف زندگی به شکل باورنکردنی زیاد شد هربار با مسائلی که باهاش روبه رو می شدم و حل می کردم شخصیتم رشد کرد به آگاهیم اضافه شد باهربار ورود داوطلبانه به چالشها و پیروز بیرون اومدن از اونها ظرف وجودم بزرگ و بزرگ‌تر شد و چقدر از تنش ها و وقایعی که در ایران گذشت دور بودیم از گرونی و قطعی اینترنت و تظاهرات گرفته تا جنگی که بوجود اومد .

    حدود شش ماه از مهاجرتم به دبی گذشته بود که با استاد عباس منش آشنا شدم که این هم یکی از موفقیت هایی بود که به دست آوردم .

    همه بهم می گفتن: تو خوب موقعی از ایران زدی بیرون ، اون موقع که دلار 25هزارتومان بود سرمایه ات رو برداشتی و رفتی . …!!

    من فقط می خواستم رشد کنم ولی دقیقا نمی دونستم که چی می خوام تا اینکه یکسال بعد از مهاجرتم اتفاقی در زندگیم افتاد که خواسته حل مسئله مالی در وجودم متولد شد شرح این اتفاق را در فایل تسلیم در برابر خدا نوشتم

    از اون زمان متعهد شدم که یا بمیرم یا مسئله مالی در زندگی من حل بشه

    الان که سال 2025 هست و دوسال از اون تعهد می گذره زندگی من به شکل بنیادین در اثر یک اتفاق تغییر کرده

    من طی این دوسال حتی یک ثانیه از مسیر حل مسئله مالی منحرف نشدم و تا الان شبانه روز با شدت و قدرت هرچه بیشتر دارم ادامه می دم

    این فرمایش استاد :

    ” اگر شما مشارکت کنید و در مورد تجربیاتتون بنویسید در مورد تغییراتی که دارید ایجاد می کنید، تغییراتی که قراره ایجاد کنید و تغییراتی که قبلا ایجاد کردید بنویسید میلیون ها نفر از کامنت های شما استفاده می کنند و انگیزه می گیرن برای پیشرفت کردن “

    باعث شد تا شروع کنم به نوشتن تجربیاتم در مسیری که طی کردم تا مسئله مالی حل بشه.

    به امید خدا قراره توی این دوره، قدم به قدم ، مسیری که اومدم را توضیح بدم و از ربم می خوام تا هدایتم کنه که به عالی ترین شکل با واضح ترین عبارات مسیر تغییرم را بنویسم

    امیدوارم قصه تغییر من ، چراغ هدایتی باشه برای کسانی که به دنبال هدایت هستند.

    قصه ای هوشیار سازد قصه ای خواب آورد

    در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است

    وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 97 رای:
    • -
      مژگان گفته:
      مدت عضویت: 1324 روز

      سلام داداش روانی عزیز خوش اومدید خیلی وقت بود ازتون خبر نداشتیم اخه من همیشه کامنتهاتونو میخوندم وتحسینتون میکردم شما وخونواده عزیزتونو

      ولی این چند روز همش تو فکرتون بودم که خدایا کجا هستن هرجای این زمین پهناور الهی هستن خدایا نگهدارشون باش احتمالا الان خیلی موفق شدن ومشغول کار وزندگین وواقعا دلم میخواست باز هم بیاین واز این کامنتهای قشنگ وپر عمق با شعرهای عالی که چاشنیش میکنیدبنویسین برامون

      خلاصه دلتنگی کار خودشو کرد وشما رو به لطف ومرحمت الله عزیزمون دوباره اورد تو سایت

      چشمو دلمون روشن از وجود مبارک این خونواده عزیز وموفق هر کجا هستید بقول بابام سپرده الهی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      زهرا سادات گفته:
      مدت عضویت: 1776 روز

      سلام و احترام خدمت برادر گرامی و بزرگوار من به به لذت بردم از داستان شما البته که دورادور کامنتهای شما رو پیگیری میکنم ولی از حالا رفتین تو لیست ایمیل هام که کامنتهاتون برام ایمیل بشه و من هم مثل شما لذت ببرم از مسیر و سرعت رشدم صد چندان گرچه که خودم هم به لطف خدا و اموزشهای استاد هیچ ربطی به سه سال قبل خودم ندارم

      باز هم صمیمانه از شما سپاسگزا م که به اشتراک میگزارید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    فاطی احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2658 روز

    بنام خداوند بخشنده بخشایشگرم

    خدایم

    خدای ک همیشه کنارمی، عاشقمی هر لحظه هدایتگرمی

    هر وقت تصورم بوده دورم ، تو نشونم دادی نزدیکمی

    و خودت برام میبچینی حتی وفتی سرگرم روزمرگی ها میشم

    بازم زبانم قاصر و با اشک شوق عشق تو مینویسم

    ک اگه ننویسم ناسپاسی

    مدتی بود دنبال پروژه ای برای خودم بودم از سایت

    گفتگو با دوستان به چشم اومد

    خیلی حس قوی داشتم بهش

    وارد ک شدم

    پیام بروزرسانی ش اومد

    گفتم خدایم قراره برام بسته سوپرایزی بزاره

    خوب این مدت هدایتی فایل ها رو گوش میدادم

    اما درونم یچیزی دنبال راهی می‌گشت بیاد بیرون

    بیشتر کندوکاو کردم

    اون حس تغییر بود

    پاشنه اشیل ها مو میدونستم

    اما هنوز نیاز داشتم دستام گرفته بشه

    نیاز داشتم به مسیر که مثل روتین تکرار کنم تا به ثبات مورد نظر ک منو به مدار بالاتری ک قلبم میخوادش برسونه

    این ادامه داشت تا دیشب قبل خواب

    چشم به پروژه مدار بالاتر خورد

    با یه حس ،ک همون بهم گفت با دوره لیاقت همزمان شروع کن

    بازم ،گفتگو با دوستان اومد تو ذهنم

    الان ک میخوام بنویسم مو به تنم سیخ شده

    از خدا خواستم ، دیگه این بروزرسانی شروع بشه

    من آمادگی شو دارم

    الان وقتشه

    برام بسازش

    الله اکبر الله اکبر

    چی بگم

    وقتی به این سرعت اجابت میشه ک چقد هم مصداقش دارم اما انسان فراموشکاره

    فک میکنم چقد تا حالا مشرک بودم

    خدای من منو ببخش

    ک تو رب العالمین ی

    تو فرمانروای جهانی

    و من چقد ناچیز،و ناتوانم

    دیگه حسم رو وقتی فایل با عنوان :

    دستورالعمل پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    رو میدونید

    یا الله

    یاریم کن

    هر روز از همه دورتر

    هر روز از همه چیز دورتر میشم،

    وقتی روشنایی وجودت منو در آغوش میگیره .

    وقتی هر وقتم خاستم، باهام حرف زدی

    هر دفعه با وجود اینکه میدونسم جواب چیه باز به قرآن تفقل زدم بازم صبورانه پاسخم دادی تا ایمانم به تو قوی شه تا باور به امکان پذیری به خواسته هام در من نهادینه بشه

    این همون عشقی هست ک باهاش دارم زندگی میکنم

    بیدار میشم

    به تمام موجودات ابرازش میکنم

    ایقد ک لبریز تو ام

    با همه نقص هام ایجور عاشقانه میخوایم

    من حواسم بهت نیس اما تو همیشه نشونم دادی حواست هست هست

    چقدر سپاسگزار باشم

    هر چقد،

    کمه کمه

    شب بهم گفتی و صب برام آوردیش

    لحظه ایی ک تغییر با تمام وجودم خواستم و قدم برداشتم از خودم شروع کردم اونم با حس ارزشمندی ک دوره احساس لیاقت بهم یادآوری کرد و کلید داد و اهسته و پیوسته در من جونه میزنه و خودمو با این حس لایق بودن بروزرسانی کردم ، از تغییر روزمرگی م و گذاشتن عادات کوچک ، از عمل به ایده های ک خواسته هام بودن و فراموش شدن ، تو میدونی من کیم ،چیم ،خودت داری ورژن ی ک باید باشم و سزاوار خالقی مث تو هست میسازی ازم ،با صبوری تکاملم رو میسازی و هیچ وقت ازم ناامید نشدی ،هر وقت خوردم زمین بلندم کردی زانوم و خوب کردی با خودت به مسیر صاف بردی و بدرقه م کردی

    پشت سرم نگاه ک میکنم رد پاهاتو میبینم

    دلم گرم میشه

    به خودم ک میام مث الان میبینم جای پای توا

    و من مسرورم

    از عشق الهی تو

    تو دنیای مادی فعلا چیزی ندارم

    اما قلبم محکمه

    تو میکوبی ش

    حس توکل دارم

    انگار تمام دنیا رو تو قلب کوچولوم دارم

    ایقد این اشک ها قشنگن

    چقد این گریه آرومم میکنه

    با یه لبخند از،سپاسگزاری

    همونی ک استاد وعده شو داده بودن

    بینهایت سپاسگزارم ازتون بینهایت دوستتون دارم

    چقد شما و خانم شایسته زیباید

    حس خدایی همراهتونه

    خدایم بینهایت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 122 رای:
  5. -
    شکیبا کیانی فر گفته:
    مدت عضویت: 2700 روز

    به نام خدایِ بی‌نام،

    آن یگانه‌ی بی‌چون،

    که در خلوتِ دل، نجوا می‌کند

    و مرا به ناز می‌خواند.

    به نامِ آن معشوقِ ازلی،

    که خورشید از شرمِ رویش سرخ می‌شود

    و ماه، از شوقِ یادش می‌لرزد در آغوشِ شب.

    به نامِ او، که هر آهِ عاشق،

    دانه‌ای از ذکرِ حضورِ اوست

    و هر تپشِ دل،

    امضای عشقِ او بر جانِ ما

    سلام به استاد خودم، دوست صمیمی راه دورم، غریبه‌ی آشنا…

    و سلام به استاد شایسته مهربان و صبورم…

    چندین سالی میشه که کامنت نذاشته بودم. نمیدونم حتی از کجا شروع کنم و از چی بگم:) فقط اینکه از دیروز قلب بی تابم به تپش افتاده بود که بنویس، بنویس، بنویس برای این مجموعه زیبا «پروژه‌ی تغییر را در آغوش بگیر» و من گفتم چشم…

    استاد عزیزم، بعد از دوره‌ی بی نظیر 12 قدم که فکر میکنم در جریان نتایج فوق العاده‌ی من و خواهرم عادله بوده‌اید. که زندگی من از این رو به اون رو شد. بعد از دوره راستش دیگه کامنت نزاشتم اما همیشه پیگیر سایت بودم و فایل های دوره هایی که خریداری کرده بودم و همینطور فایل های محشر رایگان رو گوش میدادم و میدم. حتی چندین ماه پیش شروع کردم از ابتدا تمام فایل های رایگان رو دوباره گوش دادم و چقدر اگاهی فوق العاده دریافت کردم ازشون.

    طی این 3-4 سالی که خبری از من نبود در کامنت ها، خیلی نتایج فوق العاده گرفتم. خیلی با کمال گراییم جنگیدم و درصد خیلی خیلی زیادی از اون رو کم کردم و اما باز هم همین حس کمال گراییم اجازه نمیداد کامنت بزارم چون منتظر نتایج بزرگ و بزرگ تر بودم همیشه. اما این نتایج امروزم هم خالی از لطف نیست و فکر میکنم همین الان که دارید این کامنت رو شما استاد عزیزم یا استاد شایسته میخونید یه لبخند خیلی بزرگتر از چیزی که الان روی لبتون هست قراره شکل بگیره…

    اگه یادتون باشه من از سن 17 سالگی شاگرد استاد بودم اما از سن 18 سالگی یعنی سال 1398 تعهد اصلیم شکل گرفت که با شروعش با دوره خداگونه‌ی 12 قدم بود که در اون دوره تونستم 30 کیلوگرم از وزنم رو کم کنم، و تونستم به 5-6 تا از شهرهای ایران سفر کنم (اگه یادتون باشه میدونید که قبلش بخاطر شرایط خانوادگیم اجازه نداشتم سفر برم و 80 درصد مواقع خونه بودم)، درامدم تو همون سن حدودا 10 برابر شده بود، دوستان فوق العاده ای پیدا کردم، و…… کلی نتایج دیگه.

    اما میان این چهار سال که کامنت نمیذاشتم، حدودا یکی دو سال از فایل ها کمی دور افتادم و خیلی کمتر فایل گوش میدادم. مثلا شده بود هفته ای یک بار یا ماهی یک بار به زور. چون شرایط عالی شده بود. دیگه یه زندگی عالی داشتم، بهترین لباس ها، بهترین سفرها، بهترین خوراک، بهترین رستوران ها میرفتم و…

    اون موقع من وارد هر رابطه ای که میشدم به شدت روابط سمی از آب درمیومد و باعث میشد هر روز اعتماد به نفسم خراب تر بشه و خودم رو انگاری داشتم از دست میدادم. دور افتاده بودم از همه. توی دو سه تا روابطی که داشتم الگوها یکسان بود ولی با آدم های متفاوت. گوشه ذهنم هنوز بهم گفته میشد که راهم اشتباهه و باید برگردم به مسیر درست ها! اما گوش نمیدادم و بازم به همون مسیر ادامه میدادم چون دلم نمیخواست تنها باشم! این حس تنهایی هم از وقتی به وجود اومد که دیگه تو سایت نمیومدم و فایل ها رو خیلی خیلی کم گوش میدادم و تعهدم مثل قبل نبود و تمرینات رو جدی نمیگرفتم. تا اینکه اخرین رابطه ای که داشتم (زیاد نمیخوام جزئیاتشو بگم که حس و حال فوق العاده‌ی الانم خراب شه) جوری خراب شد که من افسرده شدم طوری که نمیتونستم برم بیرون. اونجا بود که باز هم درخواست های زیادی داشتم برای روابط جدید اما گفتم دیگه بسه! دارم با خودم چیکار میکنم! باید برگردم به مسیر قبلی که درش چیزی جز خوشی و نعمت نبود.

    به تمام درخواست ها جواب منفی میدادم و گفتم به خودم زمان میدم که اگر مشکلی در من هست درستش کنم. حدود 2 سال وارد هیچ رابطه ای نشدم و اون موقع فکر میکنم دوره‌ی ثروت رو هم خریداری کرده بودم. شروع کردم به کار کردن روی دوره هایی مثل ثروت، عزت نفس، 12 قدم، کشف قوانین، و ارزش تضاد که باعث شد دوباره برگردم به همون شکیبایی که از خودم ساخته بودم. نه تنها باورهای رابطم رو بهتر کردم، بلکه تونستم رو بیزنسم تمرکز بزارم و اون موقع یادمه درامدم دوباره 10 برابر درامد قبلیم شده بود اونم توی خونه.

    بعد از اون مدت که با خودم خلوت کردم و رو خودم فقط کار کردم، کسی رو مقصر ندونستم، افرادی که باهاشون در رابطه های کوتاه و سمی بودم رو بخشیدم‌ و از فکرم رهاشون‌کردم، مسئولیت زندگیمو دوباره پذیرفتم و احساس ارزشمندی و عزت نفسم افزایش پیدا کرد، وارد یه رابطه فوق العاده شدم که الان یک ساله استاد ازدواج کردمممممممممم.🩷

    من همیشه از ازدواج وحشتناک ترس داشتم و باورهای خیلی مخرب داشتم بخاطر شرایط زندگی پدر و مادرم. اما بعد از اینکه تمرینات رو جدی گرفتم چنان معجزه ای رخ داد که باورتون نمیشه. دقیقا همون مردی که توی یکی از برگه های قدیمی راجبش نوشته بودم. تمام معیارهایی که نوشته بودم رو داشت.

    ما دو سال نامزد بودیم و الان یک ساله ازدواج کردم استاد باورتون میشه؟باورتون میشه 25 سالم شده و شوگَر دارم؟اونم چه شوووهری، مهربون، با ایمان، صبووور، خوش زبون، خوش خنده، حمایتگر، فوق العاااده.

    منی که یه روزی میگفتم امکان نداره منم یه روز بتونم سفر خارجه برم بعد از اشنا شدن با شما و تو همین دو سه سال اخیر 4 تا کشور مختلف رو گشتم و سفر رفتم. اونم سفرهای لاکچری و خفننننن و خداگونه. چقدر تجربیات جدید داشتم. چقدر غذاها و خوراکی هایی که آرزوشون داشتم و توی دریم بوردم عکسشون رو چسبونده بودم رو خوردم. دقیقا همون مکان هایی که تو دریم بوردم بود رو گشتم خیلی هاشون رو.

    استاد میدونید از کی دیگه کامنت نذاشتم؟ اخرین بار تو دوره‌ی فکر میکنم شیوه حل مسائل بود که خواهرم عادله و سید علی خریداری کرده بودند و چون خواهرم خریده بود من هم یکی دو جلسه از دوره رو که گوش دادم با اون سوال های محشری که استاد شایسته اماده کرده بودند و به قول معروف خانوم شایسته همیشه dig deep میکنن و از عمق وجود ادم باوری میاد بیرون که فکرشم نمیکردی داشتی.

    و یادمه اون سال خانوم شایسته به کامنتم پاسخ داده بودن. من بین دو تا چیز گیر کرده بودم و نمیتونستم مسیر مورد علاقم رو پیدا کنم. از طرفی دلم نمیخواست واقعا نقاش باشم ولی نقاشی رو دوست داشتم. و خانوم شایسته گفتن که چرا دوتا حیطه‌ای که علاقه داری رو ترکیب نمیکنی و از خدا نمیخوای هدایتت کنه به مسیری که جفتش رو داشته باشی؟ اونجا بود که بنگگگگگ…

    گفتم چرا به فکر خودم نرسید. اینطوری هدایت میکنه الله مهربان…

    و از اونجا شد که دیگه نتونستم کامنت بزارم و فرو رفتم در دنیای خودم و با خدا خلوت کردم تا اینکه بهم گفته شد دقیقا باید چیکار کنم و هدایت شدم به مسیری که همیشه از بچگی عاشقش بودم و هرگز خودم خبر نداشتم و خدا نشونه هاش و خاطره هایی که از بچگی داشتم رو نشونم داد. و همش رو کنار هم قرار داد و فهمیدم به چی علاقه دارم.

    از همینجا تشکر میکنم استاد از شما و خانوم شایسته که باعث شدید من بتونم مسیر مورد علاقه واقعیم رو تو سن 24 سالگی پیدا کنم. و الان یه ساله تو این مسیرم و از شما یاد گرفتم که نترسم و شروع کنم. و از صفر شروع کردم. یک ساله دارم یاد میگیرم اما انقدر شادم و خوشحال که در این مسیرم و واقعا دارم از مسیرم لذت میبرم. واقعا…

    تو این یکسال اخیر یک شب موقع خواب از درون بهم گفته شد که باید فلان زبان رو به عنوان زبان سومت شروع کنی به یادگیری. و من بدون هیچ چون و چرایی ساعت 12 شب یه استاد همون زبان رو بوک کردم و از هفته بعدش استارت زدم اون زبان جدید رو یاد بگیرم.

    حتی نمیدونستم چرا….

    از بچگی به اون زبان علاقه داشتم ولی هرگز برنامه ای برای یادگیریش نداشتم. این موضوع واسه قبل از این بود که مسیرم رو پیدا کنم.

    حدود 5-6 ماه بعد از اینکه مسیر مورد علاقم رو پیدا کردم، متوجه شدم که چرا باید کم کم این زبان رو یاد بگیرم و چرا به دردم میخوره و بهم کمک میکنه!!!

    و مخم ترکید وقتی دلیلشو فهمیدم. و اگه اون شب بدون چون و‌ چرا معلم بوک نمیکردم و شروع نمیکردم و به حسم گوش نمیدادم، 5-6 ماه عقب میفتادم و باید کلی سختی میکشیدم اگه تازه الان شروع میکردم.

    من همین چند روز پیش برگشتم ایران و یک ماه سفر بودم که دوتا کشور فوق العاده رو گشتم تو یک ماه اخیر و کیف کردم. تو همون سفر که بودم یه کمپانی فوق العاده بهم ایمیل زد و پیشنهاد همکاری دادن و یه پروژه بهم دادن که انشالله دارم شروعش میکنم. همینطور برکت پشت هم میاد…باران رحمت الهیه واقعا….

    البته استاد هنوز خیلی مونده خبرای فوق العاده تر بدم بهتون. همیشه دلم میخواد شاگرد خوبی باشم براتون️

    استاد من خیلی سپاسگزارم از شما

    نمیدونم چطوری سپاسگزاری کنم. در کلمات نمیگنجه. اشنایی با شما بهترین اتفاقی بود که خدا در زندگی من رقم زد بدون شک! هر روز دارم بهتر میشم، هر روز نعمت های بیشتری داره میاد تو زندگیم.

    عاشق روتین زندگیمم، عاشق سبک زندگیمم، عاشق همه چیز زندگیمم.

    و همینطور عاشق شما و خانوم شایسته

    این پروژه بی نهایت فوق العادست و من همین فایل دستورالعمل رو که گوش دادم کلی اگاهی دریافت کردم و گفتم حتما باید قبل از شروع جلسه اولش تمرین رو کامنت کنم و به امید خدا جلسه اولش رو گوش بدم

    عاشقتونم استاد

    به امید دیدارتون

    با عشق فراوان؛

    شکیبا کیانی فر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 127 رای:
    • -
      زینب گفته:
      مدت عضویت: 1751 روز

      سلام شکیبای عزیز،دوست عزیزم

      کامنت های شمارو همیشه دنبال میکردم و چقدر ازت انرژی میگیرم

      تبریک میگم بابت ازدواجت عزیزم.چقدر خوشحال شدم وقتی راجبش خوندم و دقیقا اون چیزی که میخواستی رو جذب کردی بااینکه طبق معمول ذهن همیشه میگه مگه میشه…

      تبریک میگم بابت سفرهای خارج از کشوری که رفتی و کلی تجربه های لذت بخش داشتی.

      چقدر خوشحال شدم که مسیر مورد علاقت رو شروع کردی،منم یک ساله علاقم رو پیدا کردم و دارم کوچولو کوچولو حرکت میکنم و آموزش میبینم و مهارت کسب میکنم

      چقدر عکس پروفایلت زیباست عزیزم

      خوشحال شدم که دوباره کامنت گذاشتی و از نتیجه های جدیدت گفتی تا ماهم انگیزه بگیریم ازت و ایمانمون به خدا و قوانین قوی تر بشه.

      واقعا پاداش ایمان بی نهایته

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      زهرا بهنام گفته:
      مدت عضویت: 1580 روز

      به نام خداوند بخشنده و مهربان

      سلام شکیبا جان

      خیلی خوش برگشتی عزیزم

      داشتم تلگرامم رو چک میکردم طبق معمول ساعت 20:45

      ایمیلهایی که فعال کرده بودم تو سایت

      یکی یکی داشت برام میومد

      یه لحظه چشمم خورد “تازه ترین فعالیت های شکیبا کیانی فر عزیز”

      فک کردم اشتباه دیدم

      اومدم تو ایمیل هام دیدم نه واقعا درسته

      خلاصه که امشب خیلی سوپرایز شدم

      تبریک میگم عزیزم ان شاالله که خوشبخت باشین،

      کنار هم بهترینها رو تجربه کنین

      تحسین میکنم تمام دستاورد هایی که طی این مدت به دست آوردین

      خیلی خوشحال شدم با خوندن نتایج تون

      و مشتاق هستم بازم از نتایجتون بنویسین

      هر کجا که هستین در پناه الله مهربان باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2202 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    سال 1398 بود که به دلیل پرخوری های زیاد و بی اندازه من آرام آرام تناسب اندامم رو از دست دادم و به وزن عجیب 120 کیلوگرم رسیدم طوری شده بود که دیگه کسی من رو نمی‌شناخت و زندگی داشت برای خودم هم زجرآور میشد طوری که خوابیدن برام مشکل بود سرویس بهداشتی رفتن برام مشکل بود لباس خریدن برام زجرآور بود و مهمونی رفتن برام شده بود یه کابوس چون هم مسخره میشدم هم اگه قرار بود شب اونجا بخوابیم هیچکس از دست خروپف های من در امان نبود و کم کم داشتم از زندگی ناامید میشدم تا اینکه یه شب با تنگی نفس شدید از خواب پریدم و چون خودم توی بیمارستان کار میکردم رفتم پیش دکتر تا من رو معاینه کنه و دکتر گفت وزنت خیلی زیاده و اگه به همین روند ادامه بدی تا چند وقت دیگه هم باید انواع قرص های قلب و دیابت و … رو‌مصرف کنی و اونجا بود که فهمیدم تا وارد بیماری های عجیب و غریب نشدم باید هر طور شده تغییر کنم از همون روز به خودم قول دادم که وزنم رو بیارم پایین و خیلی تلاش کردم انواع راه ها رو امتحان کردم انواع رژیم ها رو تست کردم تا اینکه هدایت شدم به یه کتابی که نوشته بود خودت قانون کالری شماری رو یاد بگیر و خودت دکتر تغذیه خودت باش کتاب رو تهیه کردم و طبق تمریناتی که داده بود عمل کردم و تونستم بعد از شش ماه 35 کیلو وزن کم کنم بدون اینکه موهام بریزه بدون اینکه پوستم خراب بشه و شبیه یه معجزه بود و این کاهش وزن بی نهایت برام برکت و نعمت داشت:

    سلامتی ام رو به دست آوردم دیگه خبری از تنگی نفس و خروپف های شبانه نبود

    کلی اعتماد به نفس گرفتم

    مسیر زندگیم از همون نقطه تغییر کرد و گفتم حالا که تونستم وزن کم کنم پس با همین فرمول هم میتونم به موفقیت مالی برسم و بعد هدایت شدم به سایت عباس منش و تونستم زندگیم رو نه فقط در بحث مالی بلکه در تمام زمینه های روابط و سلامتی و معنویت هم تغییر بدم

    روزی ده ها نفر از دوست و آشنا و فامیل زنگ میزدن و میگفتن چطوری لاغر شدی به ما هم یاد بده همون هایی که مسخره ام میکردن شروع به تحسینم کردن و ازم‌میخواستن که به اونا هم یاد بدم

    دخترخاله ام به دلیل وزن بالا نمیتونست بچه‌دار بشه و دکتر بهش گفته بود اگه میخوای باردار بشی حتما باید وزن کم کنی و من کمکش کردم و تونست کلی وزن کم کنه و باردار شد که این شیرین‌ترین تجربه بود برام

    یه پیج زدم و شروع کردم به گفتن تجربیاتم و از همون پیج اون سال به کلی درآمد رسیدم

    توی یه بیمارستان دولتی کار میکردم که حقوق پایین و ساعت کار بالا داشت و خیلی دلم میخواست برم توی بهترین بیمارستان خصوصی تهران کارکنم اما یکی از شروط استخدام در اون بیمارستان خصوصی داشتن BMI متناسب بود وقتی وزن کم کردم تونستم در اون بیمارستان هم استخدام بشم که کلی لولش بالاتر از بیمارستان های دیگه بود هم از لحاظ کاری هم از لحاظ مالی

    احترام افراد بهم صدبرابر بیشتر شد

    توی جمع ها خیلی بهم احترام گذاشتن و خیلی روی حرف های من حساب میکردن…

    اون سال نه تنها خودم لاغر شدم بلکه تونستم به صدها نفر کمک کنم که اون ها هم به وزن ایده آل شون برسن و این احساس مفید بودن این احساس که تونستم به گسترش جهان کمک کنم خیلی لذت بخش بود

    خدایا شکرت.

    ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا

    ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 175 رای:
  7. -
    لیلا بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 2719 روز

    به نام خدای درونم.خدای نزدیک .خدای همیشه در دسترس .خدای پناه .خدای قدرتمند وخدای دانا

    سلام میکنم به اساتید عزیزم وروی ماهتون رو میبوسم.

    سلام میکنم به یاران مومن وفادار دراین خانواده ی دوست داشتنی .

    از عمق وجودم نفس میکشم وقلبم گشوده وفراخه از احساس قشنگ خوشبختی و سعادت

    استاد عزیزم در هر نفسی که میکشم انرژی مثبتی در جریانه که هربار وارد زندگیه شما عزیز دل میشه و هزاران برکت میشه که شما هربار دریافت می‌کنید.

    استاد جان هربار که ما آدمها تاثیر مثبتی وخیری در زندگیه دیگران ایجاد میکنیم انرژی وبرکت اون خیر ،در جهان میچرخه ومیگرده و صدها برابر برکت میشه ووارد زندگیه خودمون میشه پس طبیعیه که شما در جهانی بهشتی به سر می‌ برین و زندگیتون عطروبوی بهشتی داره .

    شما واگاهیهاتون برای من بهشت رو هدیه دادین .

    بی نهایت از رب رحمانم سپاسگزارم برای هدایتم به سمت شما

    تغییر را در آغوش بگیر

    چه واژه و اصطلاح زیبایی.

    تغییر همیشه برای ذهن کار سختیه.

    ذهن همیشه برای تغییر مقاومت داره.

    اسم تغییر که میاد ذهن خسته و خواب آلود میشه.

    سنگین و مقاوم در برابر هر تغییری.

    ولی حالا باید با عشق تغییر رو در آغوش بگیریم .

    هم آغوشی با تغییر چقدر مارو پذیراتر میکنه ..

    کلمه ی آغوش، تداعیه عشق ومحبته برای ذهن.

    تغییر ،تداعیه سختی و رنج و حرکت

    حالا چقدر زیباتر میشه برای ذهن ،در آغوش گرفتن تغییر.

    داستان من از اونجایی شروع شد که سال قبل صاحب مغازه ی جگرکیمون قبل از عید اومدن و به یکباره مبلغ سنگینی رو به اجاره مغازه اضافه کردن ،چون شب عید بود و جابجایی برامون پیامدهای سنگین‌تری رو داشت ما قبول کردیم وبا ایشون طبق همون مبلغی که تعیین کردند قراداد نوشتیم…

    در ادامه پیرو درسهایی که در اموزشهای متعدد، ازاستاد آموخته بودیم ،منتظر نشدیم که همچنان این روند فشار از سمت صاحب مغازه برما ادامه داشته باشه..

    گفتیم باید جامون رو تغییر بدیم تا اگر امسال هم ایشون با یه پیشنهاد نامتعارف خواستند جلو بیان ماهم قبول نکنیم و پیشنهادشون رو رد کنیم و تغییر مکان بدیم کلا ملک ایشون رو به خودشون واگذار کنیم ..

    خوب این وسط یه سری نجواها بود ..

    این همه مشتری که اینجارو میشناسن چی میشن ؟

    یا اگه جای دیگه رو گرفتین و به خوبیه اینجا نبود چی ؟

    و خیلی نجوای دیگه..

    و پاسخ تمام این نجواها از قبل آماده بود ..

    هر علف هرزی که سر از خاک ذهنم سر به بیرون میزاشت، با منطق های توحیدیه آموخته از استاد ،در نطفه خفه میشد .

    هیچ عاملی بیرون از من هیچ تاثیری در رشد وپیشرفت من ندارد نقطه سرخط.هیچ عاملی…

    ما آماده ی دریافت درخواستمون شدیم و جهان مارو به یک ملک 700 متری با کاربریه دامداری هدایت کرد در اصل یک چهار دیواریه بسیار داغون بود ..بدون هیچ امکاناتی …

    دوباره اماجی از ورودیها به سمتمون سرازیر شد که آقا بیخیال ،تا گوساله شود گاو دل صاحبش شود اب…

    اینجا هیچی نداره

    قراره پدرتون دربیاد…

    این همه قراره هزینه کنید …

    معلوم نیست بگیره یانه…

    شهرداری چی…

    طرح ترافیک چی…

    مجوز چی….

    ولی یه تنه انقده عضلات عزت نفس واحساس لیاقتمون و عضلات باور به ربمون قدرت داشت که جلوی این همه ورودیه نامناسب ایستادیم و گفتیم ما هستیم درپناه خدا وخدا هست راهگشا…

    از فروردین 1404 تا مهر 1404 7 ماه طول کشید تا تمام چالش‌ها و مسائل رو به یاری خدا حل کردیم کوبیدیم و از نو ساختیم ..

    و هرلحظه با حس وجود خدا پرقدرت به بهبود وساختن شرایط ملک جدید ادامه دادیم ..

    حالا تغییر انجام شده ..

    یک هفته است که شهرکباب افتتاح شده…

    همزمان 3تا شعبه فعاله وخداروشکر هر3 شلوغ وپراز مشتری وحالا باجسارت ایستادیم هرزمان که صاحب ملک جگرکی پیشنهاد نامتعارفی بده در لحظه ملکش رو خالی میکنیم ..

    این پروسه درسهای زیادی به ما یاد داد.

    باج ندادن به هیچ عامل بیرونی .

    صبور بودن همراه با امید وانگیزه.

    اشتیاق داشتن و با لذت قدم برداشتن..

    قدم هارو با طی کردن مراحل تکامل، برداشتن ..

    عجله نکردن وتوکل داشتن ..

    زیر بار وام و قرض نرفتن وآرام ارام پیش رفتن..

    بدون تبلیغات و بدون تابلو کار رو شروع کردن با امید واعتماد به رب العالمین وگرفتن نتایجی خارج از تصور همگان والبته باور پذیر برای خودمان ،چون ما بارها طی این 6سال شاهد معجزات خداوند بودیم ..

    باران در شروع قطره قطره می‌ریزد و اما در ادامه شدت می‌گیرد وسیل آسا می‌بارد..

    بارها وبارها قطره قطره شروع شد بارش نعمت وبرکت و ثروت به زندگیمون ولی در ادامه شهد شیرین توکل وایمان ،شدت گرفت .

    خدای من بی نهایت سپاسگزارم از این همه فضل وبخشندگی که داری نشونم میدی..

    یه داستان دیگه دارم اون هم در مورد استخدام پرسنل هست که مربوط میشه به در آغوش گرفتن تغییر و ثمرات این کار…

    هر زمان نیروی کار احساس کردند که کار ما وابسته به وجود آنهاست، شروع به بازی درآوردن کردند و دیگه از وقتی که خودمون صفر تا صد کار رو یاد گرفتیم هروقت احساس میکردیم که نیروی کاری میخواد بازی دربیاره صداش میکردیم باهاش صحبت میکردیم وشرایط رو براش مرور میکردیم و تاکید که اگه خارج از شرایط تعیین شده میخواد فعالیت کنه جایی توی مجموعه ی ما نداره ،همه چیز یه جور خیلی بهتری پیش می‌رفت، نیروهایی که همشون میدونستند که هیچ وابستگیه کاری بهشون نداریم خیلی عالی به وظایفشون عمل می‌کردند. وهیچ تخطی وجود نداشت ونداره..

    تغییر قبل از فشار ویا هنگام احساس تلنگری کوچک بسیار کارسازتر از جور دیگر تغییر کردنه..

    وااای بچه ها بچه ها

    چه حسن خطامی..

    همین الان همسرم از شهر کباب زنگ زد و با صدای بغض آلود و شعفناکی گفت شهرکباب جا برای سوزن انداختن نیست ،خیلیییییییییییییی شلوغه ..

    خدای من شکررررررت.

    این احساس الانم رو برای تک تک شما ارزو میکنم.

    بچه ها اشک هام اجازه نمیدن بنویسم دیگه ..

    فعلا به خدای وهاب میسپارمتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 204 رای:
    • -
      محسن معین درباری گفته:
      مدت عضویت: 2216 روز

      سلام خانم بشارتی عزیز

      من از چند وقت پیش کامنت های شمارو دنبال میکنم. از صمیم قلب عملکرد شمارو تحسین می کنم. من هم مثل شما رستورانی، در مونترال کانادا، دارم. البته موفقیت شما را هنوز به دست نیاوردم‌. اما با پیگیری دروس استاد و سرمشق گرفتن از شما، آزاده عزیز و آقای عطار روشن و …. سعی بر اصلاح خودم و پیشه کردن راه شما عزیزان دارم. اوضاع رستوران جالب نیست ولی میدانم که مشکل از عدم عزت نفس، لیاقت و کمبود فراوانی در من است. از شما و امثال شما در حال یاد گیری هستم. زمان طولانی شده ولی صبر دارم و امید به خدای یکتا که برای همه بهترین را می خواهد. یکی از مشکلات من طولانی شدن مسیر تا رسیدن به موفقیت مالی است. حجم بالای بدهی همراه احساس گناه به بدهکاران بد جوری ناراحتم می کنه. سعی می کنم احساس خودم رو خوب نگه دارم همانطوریکه شما و خیلی ها عمل کردید انجام بدم ولی مشکل دارم و گاهی اوقات …

      بگذریم. خواستم برای شما آرزوی موفقیت روز افزون کنم. از اینکه نوشته بودید همسرتون گفتند که رستوران جای سوزن انداختن نداره، از صمیم قلب خوشحال شدم و با خودم گفتم خدا برای شما درست کرده برای من هم این اتفاق می افته. باید ایمان و اعتماد خودم به خدا رو افزایش بدم و فقط روی خدا حساب باز کنم و بس.

      هر جا که هستید شاد، سربلند، موفق، ثروتمند و سلامت و سعادتمند باشید.

      دوستدار همیشگی شما

      محسن معین درباری

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
      • -
        لیلا بشارتی گفته:
        مدت عضویت: 2719 روز

        به نام خدا

        سلام به معین عزیزم

        معین جان بابت لطف همه ی شما عزیزانم که از خودم خوشحالترین برای موفقیت‌های من ،صمیمانه سپاسگزارم.

        دوست خوبم بدهکاری تنها زنجیریه که دست وپای آدمو قفل میکنه ونمیزاره ادم رشد کنه .

        به قدری انرژی خواری میکنه که دیگه رمقی برای حرکت نمیمونه…

        بدهکاری عامل حواس پرتی وعدم تمرکزه

        بدهکاری مانع بروز خلاقیت وایده پردازیه

        بدهکاری به انسان حس قربانی شدن میده

        بدهکاری عزت نفس انسان رو به شدت پایین میاره…

        بدهکاری عامل نارامی واسترسه

        بدهکاری انسان رو فرسنگ ها از ارزوها وخواسته ها دور میکنه وهمش این جمله توی ذهن طنین اندازه که من با این همه بدهی کجا واین خواسته و ارزو کجا…

        اما خبر خوش اینه که بدهکاری قابله پرداخته

        ماهم بدهکار بودیم به زغال فروش وارد فروش و گوشت و مرغ و جیگر و یه بارمصرف و گوجه وپیاز فروش وسبزی فروش وخلاصه نگم براتون که به عالم وادم بدهکار و از همه بدتر بدهی به کارگر و صاحب ملک که یه سره جلوی چشممون بودن..

        اما معین جان روزی که درک کردم توسط فایلهای رایگان استاد ،مفهوم سپاسگزاری رو

        ومفهوم قدم های کوچک ولی پیوسته رو،شروع کردیم با احسانم بدهکاریهارو خورد کردن و وقتی کوچیک کردیم وخورد کردیم برامون قابل پرداختن شد و انجام میدادیم

        وهربار که یه بخش کوچکی از بدهی ها رو پرداخت میکردیم یه تیک تایید میزدیم کنارش وکلی سپاسگزاری از عمق وجود که خدای من سپاسگزارم که بار روی دوشم کمی سبک‌تر شد..

        واین مسیر ادامه پیدا کرد

        معجزه پشت معجزه

        فراوانی در فراوانی

        مشتری پشت مشتری

        انقده اوضاع خوب وخوبتر شد که روزی رسید که توی دفترمون جلوی تمام قدمهای کوچک پرداخت بدهیمون تیک تایید خورده بود و سنگینی اینبار آهسته آهسته کم وکمتر

        معین عزیز

        استاد وقتی توی اموزشهاشون می‌فرمایند که قدم هاتون رو انقده کوچیک کنید که با شرایط فعلی‌تون قابل برداشتن باشه من از این مفهوم نتیجه عالی گرفتم بدهی هارو تقسیم کردم به مبلغ قابل پرداخت برای خودمون وبا طلبکاران صحبت کردم ازشون زمان گرفتم مثلا گفتم اقای فلانی من به شما 30 ملیون بدهکارم ولی توان پرداخت رو ندارم یا تقسیم کن به 6 ماه هرماه 5 ملیون بگیر یا قید پولت رو بزن وهرکاری میخوای انجام بده من نمیگم نمیدم میگم یکجا نمیتونم پرداخت کنم …

        وخداروشکر میکنم خداوند قلبها رو برای ما نرم کرد .

        همشون شرایط رو پذیرفتند .

        ولی ایمان ما باعث شد با معجزات خداوند و سرازیری نعمت وثروت به زندگیم در زمان بسیار کمتری بتونیم تمام بدهیهامون رو پرداخت کنیم.

        دوست خوبم .

        مطمئنم اگر برای من شد برای همه میشه به شرط ایمان

        به شرط باور

        به شرط عمل.

        ادامه بدین همین مسیر رو ادامه بدین ..

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 78 رای:
    • -
      مطهره یعقوبی گفته:
      مدت عضویت: 732 روز

      باز هم یک بشارت نو!!!

      فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ(17 سجده)

      پس هیچ کس نمی داند چه چیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام می داده اند، برای آنان پنهان داشته اند.

      لیلا جان بشارتی عزیزم بهشتی که در ان وارد شده ای مبارکت باشد

      کامنتت موجی از احساس ارامش و عشق رو به قلبم بشارت داد

      عاشق اون جمله ی اخر کامنتت شدم

      شهر کباب جای سوزن انداختن نیست

      نوش جانت

      گوارای وجودت

      تحسینت میکنم برای این حجم از ایمان ،توکل،شجاعت،جسارت،و عمل صالح

      لیلای عزیزو پرتلاش ازهمون لحظه که کامنتت رو از زبان استاد شنیدم و استاد که بعد از خوندن هر یک دونه موفقیت شما با عشق تکرار میکرد خداروصدهزار مرتبه شکر ؛دقیقا از همون روز من عاشقت شدم

      چقدر اون فایل و اون کامنتت زیبا بود

      و چقدر عالی همه ی مراحل رو توصیف کردی برامون

      والان من همون لیلا رو میبینم که بازهم داره با یک نتیجه ی جدید وصدالبته بزرگتر حرف میزنه …

      افرین لیلاجان واقعا دست مریزاد

      موفق باشی وپرتوان

      قوی بمون و ادامه بده

      جهان به تو وقشنگیات احتیاج داره

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
    • -
      حمید معدندار گفته:
      مدت عضویت: 1323 روز

      به نام الله مهربان

      خدای وهاب و کریم

      خدای زیبایی‌ها

      سلام به خانم بشارتی عزیز

      امیدوارم که حال دلتون خوب باشه البته که خوبه و حال دل ما رو هم خوب کردید با این کامنت فوق‌العادتون

      من و همسرم مدتی که کامنت‌ها رو با هم دنبال می‌کنیم خصوصاً کامنت‌ها و تجربیات بی‌نظیر شما دقیقاً همون جایی که داستان شروع کسب و کارتون رو توضیح دادید یعنی از صفر که شروع کردید یادمه میگفتید بابت کوچکترین چیزایی که در اون زمان داشتید با تمام وجود سپاسگزاری میکردید و یادمه که چطور درها باز شد و چقدر اون کامنت عااااالی و تاثیر گزار بود من تحسینتون میکنم به خاطر این نگاه فوق العاده توحیدی ، عملگرا و شجاعتی که در اقدام بعد از الهاماتتون دارید

      و اما کامنت امروزت ن هم سرشار از انرژی و شجاعته ، آفرین به شما

      هم به شما هم به همسرتون تبریک می‌گم بابت شعبه جدیدی که شروع کردید و یه تبریک دیگه هم میگم خدمت تون به خاطر 6 سال فعالیتی که در این مسیر زیبا داشتید و ادامه دادید

      شما در این سایت الهی واقعا الهام بخش خیلیا هستید از جمله من و همسرم و من لذت می‌برم وقتی می‌بینم دوستان بی‌نظیری دارم که با توکل به خداوند تونستن با شجاعت ، اقدام عملی ، رفتن تو دل ترس‌ها به هر آنچه که می‌خوان برسند و زندگیشون رو همونطور که دوست دارن خلق کنن و جهان هم پاداش‌های بسیار بزرگی بهشون داده

      این باور که گفتین و عمل کردین خیلی خالصه هیچ عاملی بیرون از من ، هیچ تاثیری در رشد و پیشرفت من ندارد هیچ عاملی و من اگه بتونم تو همین باور قوی بشم و در ذهنم ایجاد کنم معجزات پشت سرهم میان دستان خداوند پشت سر هم میان ، نوشتم تو دفترم که در کنار بقیه جملات تاکیدی روش کار کنم بهش فکر کنم درباره اش با خودم صحبت کنم تا تبدیل بشه به باور

      شما با راه اندازی و ادامه دادن این کسب و کار هم باعث ایجاد شغل برای خیلی ها شدید ، هم باعث رونق اون محل شدید ، هم باعث شدید که افراد ، زوج ها ، دوستان و خانواده های زیادی دور هم جمع بشن و کلی از کنار هم بودنشون لذت ببرند و این یعنی هم هدف شدن با جریان خداوند و گسترش جهان

      نوش جانتان باشه این موفقیت ، با خودم گفتم هر وقت خواستیم بیایم شمال حتماً به شهر کباب شما سر بزنیم و از اون کبابای خوشمزه امتحان کنیم

      برای شما و همسر عزیزتون از خداوند مهربان بهترینها رو آرزو دارم

      امیدوارم که همیشه همه شعبه هاتون پر از مشتری ، پر از برکت و ثروت باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      زهرا کاسه ساز گفته:
      مدت عضویت: 1818 روز

      سلام لیلای عزیزم

      کامنته زیبات اشک من روهم دراورد

      خداروشکر

      خداروشکر

      خداروشکر

      تبریک میگم عزیزم این حد از ایمان و شجاعت و عمل کردن و توکل داشتن رو

      که درنهایت میرسه به پاداش های بی حسابه جهان

      یعنی مشتری فراوان روزی زیاد

      برای شعبه جدید

      الهی صدهزاربارشکرت

      مبارکتون باشه افتتاح شعبه جدید به نام شهر کباب

      به به چه اسم خوشمزه ایی

      پاداش خداست برای ایمان وتوکلی که نشون دادین

      نوش جونتون

      به خدای وهاب می سپارمت عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      زری شیخی گفته:
      مدت عضویت: 612 روز

      بنام الله یکتا

      سلام به دوست هم مدار و عزیزم لیلا جان

      برای منکه تازه یک ساله تو این مسیر زیبا و الهی قرار گرفتم شما نمونه زیبا و دوست داشتنی هستین که واقعا از شنیدن موفقیتهاتون به وجد میام و هر بند از کامنت شمارو میخونم لحظه به لحظه خدارو بایت این پیروزی شما شکر میکنم

      اون قسمت از فایل استاد رو که از شما مثال زدن و برای کامنت شمارو خوندن و توضیح دادن اینقدر تو من تاثیر گذاشت که شاید باور نکنید اگه بگم که زیروروم کرد و دلم میخواد استاد همیشه ازین شاگردان موفق برامون بگن و حس و حالمونو عوض کنن همیشه کامنتونو میخونم و از ته قلبم براتون آرزوی موفقیت بیشتر در این مسیر رو دارم

      الهی نوش جانتون باشه هر چی خوشی و خوشبختی که بدست آوردین چون یه نمونه خودم با خوندن کامنتتون کلی انگیزه میگیرم برای پیشرفت زندگیم و تا همین الانشم کلی تغییر کردم که گاهی اوقات که بهش فکر میکنم خدارو بارها و بارها شکر میکنم و امثال شماها چقدر به ماها که تازه اول مسیریم انگیزه میدین

      الهی همیشه دلتون خوش و تنتون سالم باشه و همیشه و همیشه بدرخشید و امیدوارم روزی مسیرم به سمت شما بخوره و تو اون شهر کباب زیباتون شما رو ملاقات کنم در بهترین زمان و با عشق بغلتون کنم و ببوسمتون که برام غیر از استاد الگوی بزرگی شدین بین دانشجوهای استاد عزیزم

      هر کجا هستی شاد و سلامت باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      بانوی اردیبهشت گفته:
      مدت عضویت: 1345 روز

      سلام به لیلای عزیز که کامنتش در قسمت لایوهای استاد بشارتی بود برای افرادی مثل من که کج دار و مریض این راه را ادامه میدادیم ،گاهی نتیجه میدیدیم و گاهی متوقف بودیم و نگران و فراموش میکردیم که قانون های جهان همیشگی و پایدار هستند و بسته به اینکه من کجا و برای چه کسی دارم کار میکنم نداره ،فقط بسته به حس خوبم و اعتماد به رب العالمین داره و من که خودم چقدر بعضی از مواقع در این زمینه ها ایراد دارم و مچ خودم را گرفتم که شرک دارم و برای اینکه مسئولم جای من را جابجا نکنه یا اذیتم نکنه داشتم باج میدادم و هر کاری در شرح وظایفم نبود را انجام میدادم .

      لیلا جان وقتی اون فایلی که استاد کامنت شما را خوندند و تحلیل کردند را دیدم اشک از چشمانم سرازیر شد و قلبم چقدر مسرور شد از شادی شما و بسیار لذت بردم و گفتم ببین مهناز این مسیر برای همه‌ی کسانی که در این مسیر ثابت قدم هستند جواب میده

      دقیقا آیه 30 سوره فصلت که دیشب هدایتی خوندمش و لذت بردم از دیدنش و فهمیدنش.چند وقت بعد ،وقتی دوباره مغزم موج منفی میداد و نگرانم میکرد به یاد اون فایل افتادم و چقدر در سایت دنبالش گشتم ولی پیداش نمیکردم و دقیقا نمیدونستم کدوم فایل بوده ،از خدا خواستم تا پیداتون کنم و باز هم کامنتتون را بخونم و توی سرچ کانال زدم کامنت لیلا و بالاخره خدا جوابم را داد و پیداتون کردم و دنبالتون میکنم و دوست دارم همیشه کامنتهای پر انرژی و توحیدیتون را بخونم .از خدا سپاسگذارم که من را در مسیر انسانهای خوب قرار داده تا پیرو راهشون باشم ،اهدنا الصراط المستقیم ،صراط الذین انعمت علیم (اینجا دقیقا منظور خدا انسانهایی همانند پیامبران الهی ،انسانهای وارسته مثل استاد عزیزم و همه‌ی همفرکانس های ایشون مثل شماست).

      براتون آرزوی سعادت و سلامتی روز افزون و خیر و برکت بیشمار میکنم و دلم میخواد یه روز با خانواده ام به شهر کباب بیاییم و لذت ببریم از دیدن نتایج شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      Eshrat Fard گفته:
      مدت عضویت: 3153 روز

      سلام لیلاجان

      شما مثه شاگرد اول کلاسهای دبستان و راهنمایی هستین که همیشه هر مثله ای بود همه دنبالش بودن

      ممنون از کامنتتون

      حسی بهم گفت اسمتون رو بزنم و کامنتتون رو بخونم

      من الان یک سال و چهار ماهه که ایران نرفتم

      قرار شد که برای کریسمس بریم ولی

      دو هفته ی هست که داییم که جوان و فردی بسیاررر مهربان پاک دامن و ثروتمند بود به رحمت خدا رفته

      و اونقدر این حس دلتنگیه با منه خیلی تلاش میکنم فایل گوش میدم و هواسم رو پرت میکنم

      ولی یه دفعه بهم هجوم میاره و برای چند دقیه ی ناراحت میشم و باز برمیگردم

      رود رو میبینم کناره خونه بسیار به هیجانم میاره و حس شکرگزاری میگیرم ولی یه دفع ماجرای داییم یادم میاد و اندوهگین میشم درمانم هم رفتن و سر زدن هست که انشالله زودتر پاسپورتا میاد میریم

      توی همین جریان من از شهر فعلی زندگیم خیلی بدم اومده بود که دور هست

      چرا نزدیک نیست به فرودگاه

      به سفارت

      به ایران

      و….

      همیش میگفتم خدایا من اینطوری نبودم همیشه دوست داشتم برم ولی الان انگار طلب کار مردم این شهرم…

      تا اول کامنت شما. خوندم گفتم خدایااااا شکررررت

      اشکم جاری شد

      چقدررررررر این شهر به من نعمت داده

      سه تا بچه ی سالم من تو این شهر تولد کردم

      اگر بگم مردم این شهر دوستان چه کارهایی برای من انجام دادن بخدا خیلیا باور نمیکنن

      چقد این شهر برای من پر برکت بوده خدایااااا

      به من دوتا خونه و یه مغازه داده

      منطقه ی که الان هستم خونمون هست بخدا شبیه بهت بخداااا

      رودخونه جز خونمونه نمیتونم توصیف کنم کاش میشد عکس براری زیر کامنت ها

      خدایا شکرت که به این درک رسیدم تا بتونم احساسم رو بهتر کنم

      لیلای عزیزم خواهش میکنم خیلیییی بنویس

      من از ریشه هایییی وجودم خوشحال میشم و امیدارتر

      من هم به لطف الله برکت خدا از اپریل مغازه بیکری رو باز کردم

      هرجا ناامید میشم میام کامنتای شما میخونم

      انگار ارام بخش زدم

      خخخیلییی اومیدارتر ادامه میدم

      خدایا شکرررت که هدایت شدم به این کامنت ها

      من نتونستم فیلم دستاوردهاتون رو ببینم توی سایت

      لطفا راهنمایی کنید کجا هست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2490 روز

      به نام خدا

      سلام دوست عزیزم

      بابت تمام نعمت ها و خوشی ها و سعادت هایی که داری شکر شکر شکر

      ولی من نکته ای که خودمو در طول زندگی و در مسیر نگه داشته و نگه می دارد و همچنان روش دارم کار می کنم

      این فراموش کردن هاست یعنی من موفق می شوم و موفقیت و موفقیت و موفقیت

      اما

      این ایمان این مسیر این ایمان به غیب اینکه عوامل بیرونی را حذف کردم و دریافت کردم را یادم می رود و دوباره پایین دوباره خودم را می سازم دوباره وووو

      الان با کامنت شما دوباره یادم اومد که همیشه و در هر لحظه

      یادم باشد که این خداوند است

      این دستان پر مهر بندگانی است که من به خداوند گفتم و خودش

      برام فرستاده

      خدایا خودت کمکم کن تا امید ایمان . ایمان به غیب . توکل .

      انگیزه را خودت بهم دادی و

      من بنده همیشه یادم باشد .

      البته که خودش می دونه که من چقدر عاشق تغییر درست و به جا هستم

      خودش می دونه که من خیلی دوست دارم رشد کنم

      خودش می دونه که من در هر لحظه دارم روی خودم کار می کنم

      خدا را صد هزار مرتبه شکر

      خدایا خودت کمکم کن تا دست عوامل بیرونی را همیشه در ذهنم پر زندگیم کوتاه کنم

      خدایا من به تو توکل می کنم و خودت برام بسازش

      بله کاملآ درست میگی دوست عزیزم اینکه از اون مغازه با توکل با باور قلبی به جای بزرگتر بهتر نقل مکان کردید عالیه خدا را صد هزار مرتبه شکر

      و این ایمان را به من می دهد که برای من هم هست اگر دست عوامل بیرونی را به روی خودم و

      زندگیم ببندم

      ترس را محو کنم با رفتن به دل ترس‌ها

      خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      سحر بهروزی گفته:
      مدت عضویت: 3404 روز

      سلام لیلا جان

      همیشه کامنتهاتو دنبال میکنم و شاهد تغییرات صعودیت هستم و تحسینت می کنم

      الان تو شرایطی هستم که نیاز به یه کامنت توحیدی و دل قرص کن داشتم که خدا رو شکر هدایت شدم به کامنت زیبای تو و جالبه که الان با اشک‌های شوق حاصل از امیدواری از لطف و فضل خدا که این کامنت توی وجودم بیدار کرد دارم واست کامنت میذارم

      امیدوارم همیشه در پناه خداوند زندگیت شاد و سلامت و پربرکت و ثروتمند باشی و کامنتهای امید ساز بنویسی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    فاطمه محرمی خانقاه گفته:
    مدت عضویت: 1413 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

    و مهربانی‌اش همیشگی.

    و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم

    و همه ی دوستای بهشتیم

    خدایا شکرت بی نهایت شکر برای این رزق مقدس

    به امید پیشرفت کردن وقرارگرفتن در دسته چهارم

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد،

    مسیرت رااصلاح کردی واز تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    هفته ی پیش ما ظهر پنج شنبه رفتیم روستای خانک ،

    که به مادررسول جان سر بزنیم

    و باید درخت‌های باغ رو هم آبیاری میکردیم

    زمانی که رسیدیم دیدیم آب قطع شده

    واز طرفی هم قرارمون بود که همون شب

    برگردیم خونه خودمون

    چون فاصله خانک تا کرج حدود دوساعت ونیم هست و نزدیکه خداروشکر

    ولی قطع شدن آب باعث شد کار ما طبق برنامه پیش نره و قطعا هدایت دونستیم نه تضاد …

    همین تغییر زاویه دید اوضاع رو بهشتی تر کرد ،

    رفتیم کنار آبشار روستا و بابچه ها بازی کردیم

    کم کم شارژ گوشی داشت تموم میشد

    و من درحال کامنت نوشتن برای سعیده جان شهریاری بودم

    برگشتیم سمت باغ ونشستم کنار درختهای انار و نسیم پاییزی می‌وزید خیلی دلبرونه وناب

    شروع کردم به شکرگزاری کردن

    چشم تا کارمیکرد آسمون پراز ستاره بود

    نمیدونین چه ذوقی داشت

    صدای شغالها و چشمک زدن ستاره ها …

    ساعت حدود هشت ونیم آب اومد

    و به لطف آبیاری قطره ای تونستیم تا ساعت 11شب

    درختهارو آب بدیم وتموم بشه …

    آماده شدیم که بیاییم خونه خودمون،

    مادررسول جان داشت با بچه ها خداحافظی میکرد

    گفت کاش امشب می موندید الان دیروقته

    شما تا برید وبرسین خونه من خوابم نمیبره !!

    رسول جان رفت از انباری شون گردو برداره که ببریم

    خونه مون ، همون جا پشت سرش رفتم و گفتم

    نظرت چیه امشب بمونیم ؟!

    نگام کرد و گفت هرجور دوست داری

    اگه دلت میخواد بمونیم باشه می مونیم

    گفتم نه ! من از نگاه جلسه ششم

    و هماهنگی ذهن وروح میخوام بمونم

    یه کم تعجب کرد وگفت: توضیح لطفا؟

    گفتم بببببیییین امشب سرتاپا قراره

    تمرکزمون به مهربونی های مادرشما باشه

    وتحسین تموم قشنگیاش

    گفت: باشه قبول …

    گفتم من اگه خودمو جای مادرشما بذارم

    دلم میخواست نوه هام بیشتر پیشم باشن ..

    خندید و گفت فاطمه چی میگی !!

    چی شده !!

    باشه می مونیم …

    اون شب استاد جان نمیدونین چه شبی رقم خورد

    چقدر خوشحالی تو قلبم احساس کردم

    تا ساعت یک ونیم شب

    من تو ایوان خونه نشسته بودم به تحسین کردن

    چقدر باعشق از مادر رسول جان و دست پختش

    و ویژگی های خوبش تعریف کردم

    از رنگ‌ خاص چشمهاش که دیوونه کننده است

    از بس جذابه

    بی نظیره بی نظیر …

    چندین بار اشک تو‌چشماش جمع شد

    نمیدونین با چه آرامش عجیبی اون شب خوابید

    به رسول جان گفتم بببببیییین

    قیمت این نفس کشیدن مامان و خواب راحتش

    چقدر می ارزه ؟!

    فردا صبح ساعت شش بیدارشدیم

    چه هوایی چه مناظری دیدیم ….

    واز فرصتی که داشتیم نعمت خدارو قدردانی کردیم،

    بعد آماده شدیم و با حال خوبی برگشتیم خونه

    تو مسیر متوجه شدیم دیشب مسیر اصلی بسته شده

    و خداروشکر ما از مسیر جایگزین فرعی برگشتیم

    درصورتی که شب اگه راه می افتادیم

    به مشکل برمیخوردیم تو تاریکی شب ومسدود بودن جاده…

    این اسمش چیزی جز هدایت خدا نیست ..

    اینجا به وضوح متوجه شدم خدا حواسش بهم هست

    خیلی بیشتر از خودم

    خدا خیلی جلوتر از من از همه چی خبرداره

    کافیه بهش اعتماد کنم فقط …

    و نتیجه ها از راه رسیدن :

    تو مسیر بودیم که مامانم زنگ زد برای ناهار بریم اونجا

    این شد رزق اول از طرف خدا

    وسط های راه بودیم که همکاررسول جان زنگ زد و

    گفت چای ساز هدیه دادن ،

    این شد رزق دوم از طرف خداوند

    رسیدیم خونه ی مامانم ینا که زنداداشم هم اومد،

    زنداداش من دختر خاله م هست

    جالبه دیدم یه شومیز قهوه ای رنگ آورد و گفت

    فاطمه جان این برای شماست از طرف مامانم

    یعنی خاله م ،

    این شد رزق سوم از طرف خداوند ..

    خدا میدونه چه حال و روزی داشتم من

    چشام قلبی قلبی شده بود

    خدایی که هر لحظه داره پاسخ میده و میبینه

    که تو قلب ما چی میگذره …

    من یه تغییر کوچولو انجام دادم

    اونم از سر لذت بیشتر و موندن در روستا پیش مادررسول جان و قدردانی از وجود پربرکتش،

    اما خدا مثل همیشه شاهکار کرد شاهکار …

    چی میشه این روزها که دارم روی دوره احساس لیاقت کارمیکنم و به جلسه تکمیلی چهارم رسیدم

    و دارم مرور میکنم

    همزمان از این پروژه رونمایی میشه

    این همزمانی کار خداست که آماده ترم کنه …

    که از جلسه اول امروز شروع کنم و سوالهارو باعشق جواب بدم تا برسم به گروه چهارم به امید الله یکتا…

    بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم

    و استاد شایسته مهربونم بابت این

    پروژه ی جادویی لیاقت

    سپاسگزارم از دوستان بهشتیم

    با کامنتهای سرشار از عشق و آگاهی شون

    خیلی دوستتون دارم و عاشقونم

    خدا حفظ تون کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 251 رای:
    • -
      منیژه حکیمیان گفته:
      مدت عضویت: 1274 روز

      به نام خداوند بخشنده ومهربان

      سلام به فاطمه مهربان و توحیدی

      آخه فاطمه جانم تو چقدر ناز و مهربونی

      کاش پیشت بودم و با عشق بغلت می‌کردم و تو را غرق بوسه می کردم.

      باورت میشه اون عشق و محبتت را با تمام وجودم حس کردم و فرکانسش را دریافت کردم.

      اتفاقا قبل از خواندن کامنت شما ،همسرم بهم گفت که شب بریم خونه مادر من پیشش باشیم و همانجا بخوابیم .

      چون مادر همسرم تنها هستن گاهی وقتها پنجشنبه شبها از ما میخوان بریم در کنارش باشیم .

      راستش اولش زیاد تمایل نداشتم که برم چون خانه خودم راحت ترم .

      ولی با خوندن کامنت شما، نظرم عوض شد گفتم بیام از نگاه فاطمه جان بهش نگاه کنم ،این که مادر همسرم چقدر خوشحال میشه که ما آنجا برویم و شب با آرامش بیشتری به خواب میره .

      به همسرم گفتم که باشه برویم .

      فاطمه جانم آنقدر کامنتات ساده و آموزنده هستن که من هر بار کلی ازش یاد میگیرم و سعی می کنم در زندگی ازش استفاده کنم

      ممنونم که با عشق برایمان می نویسی .

      خدا شما و رسول جان را برای ما حفظ کنه .

      امیدوارم شما و رسول جان به همراه محمد حسن جانم و هلیسا جان خوشگلم در کنار هم همیشه سالم و شاد و خوشبخت باشید

      می بوسمت خواهر مهربونم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1413 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلام منیژه جان عزیزم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        سپاسگزارم از مِهر ولطفت نازنینم

        بوس به روی ماهت زیباترینم

        خداروشکر میکنم که همه ی دوستان بهشتیم دراین سایت بهشتی برای من مثل رزق پربرکت خداوند هستن و نعمت بزرگی هستن ..

        من خودم دورسرتون بگرررردم عزیزم

        که اینقدر قشنگ متعهد وعملگرایی هستین …

        خداروشکر که داریم قدم قدم درکنارهم

        عشق و آگاهی یادمیگیریم

        تا درمسیر بهتر هماهنگی ذهن وروح قراربگیریم و زندگی مون هموارتربشه

        اییییی جاااانم خداروشکر برای نعمت

        پربرکت مادرهمسرتون عزیزم

        خدا حفظ تون کنه

        چقدر هم قشنگ و عالی

        بوس به قلب مهربونت قشنگگگم

        الهی که همواره درکنارهم روابط

        بی نظیر و مهربونی نوش جان کنین

        منم خیلیییی دوووست داررررم رفیق جانم

        خدارو شکر برای نعمت حضور پربرکت وارزشمندت

        تو زندگیم دلبر جانم

        خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت عزیزدلم

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداباشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2542 روز

      سلام فاطمه جان

      عزیزم کامنتت بی نظیر بود چقدر حس خوب داشت و اینکه ایده موندن شب در روستا و تحسین مادر همسرتون خیلی جالب بود و نتایج فوق العاده فردا لذت بردم و به ذهنم اومد منم بیام مدام از کوچکترین مواردی که از خانواده ام میبینم از همکارانم میبینم تحسین شون کنم و از خدا بخاطر این داشته ها قدردانی کنم مرسی فاطمه جان به لطف یگانه هستی همیشه پر زرق و روزی باشی ️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1413 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلام آزاده جااانم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        سپاسگزارم از لطف ومهرت نازنینم

        عزززیز دلم قربونت برم من ،

        خداروشکر برای دریافت این نشونه و تمرکز گذاشتن روی ویژگی های خوب خانواده و اطرافیان تون وتحسین کردن شون ..

        البته که خبردارم خداروشکر

        شما در مدار خانواده ی محترم ونازنین توحیدی قرار دارین و بی نظیرین …

        بارها از کلام خانم سلیمی جان تعریف وتمجیدهای جانانه از خانواده ی توحیدی تون

        به جان دلم رسیده …

        خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت عزیزدلم

        خداروشکر برای نعمت حضور پربرکت وارزشمندت تو زندگیم نازنینم

        خداروشکر برای داشتن خاله ی بی نظیری و بهشتی مثل خانم سلیمی جان ارزشمند تو زندگیت

        خداروشکر برای دخترخاله های توحیدی وفوق العاده توزندگیت قشنگگگگگ جااانم

        قلب مهربونت میبوسم

        خیییلییییی خیلیییی دوووست داررررم

        قدردانم بابت تبریک تولدم

        با تموم قلبم پیامتو خوندم دلبرجان و کِف کردم ..

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
        • -
          آزاده گفته:
          مدت عضویت: 2542 روز

          سلاااام فاطمه عزیزم امروز عجب پرروزی تر شدم با اون نقطه آبی که همیشه برام پر از خیر و برکت و هدایت های خداوند هست ممنون فاطمه جانم منم خیلی به خاله و دخترخاله هام افتخار می کنم بابت اینکه در این جمع فامیلی در این راه و این مسیر الهی تنها نیستم و از همه مهم تر به برکت دختر گل و نازنینم نسیم جون با استاد آشنا شدم خیلی خیلییییییییییییییییییی دوستون دارم و با خوندن کامنت هاتون سرشار از عطر هدایت الهی میشم بازم تولدتون مبارک دختر خدا

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 745 روز

    🟢🟣 خدا راه را آسان کرده، فقط کافی‌ ست بخواهی ببینی

    وقتی زندگی شروع می‌کند به زمزمه…… مدتها بود احساس میکردم زندگی از من جلو زده است. مثل کسی که موج را میبیند اماهنوز درگیر بند کفش است! همه‌چیز در ظاهر آرام بود، ولی ته دلم طوفانی از نارضایتی و سکوت جریان داشت. در کار، روابط، بدنم و حتی حساب بانکی ‌ام، چیزی زمزمه میکرد: «محسن، وقتشه. یه چیز باید تغییر کنه.»

    امـــــا من همیشه با لبخندی تصنعی به خودم میگفتم: «الان نه… بعداً. هنوز وقتش نرسیده.»

    تا اینکه یک شب، در میان مرور تصادفی آیات قرآن، نگاهم روی جمله‌ای ماند: وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّکِرٍ؟ / (ما قرآن را برای پند گرفتن آسان کردیم، پس آیا پندگیرنده‌ای هست؟)…… نمی ‌دانم چرا، اماآن شب حس کردم این آیه دقیقاً برای الانه من نازل شده. انگار خدا با آرامش درگوشم میگفت: «محسن، من راه را آسان کرده‌ام. فقط بخواه ببینی.»

    ~~~~~~~~~

    گام اول: رو بِ رو شدن با خود، بدون قضاوت

    تصمیم گرفتم یک‌بار برای همیشه، صادقانه بِ خودم نگاه کنم. در هرحوزه از زندگی، الگوی تکراری‌ ام را دیدم:

    تابحران نمیشد، تکان نمیخوردم! ==> اینگونه بود:

    • کار: تا وقتی پروژه‌ها شکست نخورند، بفکر یادگیری نمی ‌افتم.

    • رابطه: تا کار به سکوت و دلخوری نرسد، اهل گفتوگو نیستم.

    • سلامت: تا بدنم هشدار ندهد، تغییری درسبک زندگی نمیدهم.

    • پول: تاحساب خالی نشود، برنامه‌ریزی نمیکنم.

    نوشتن این واقعیتها اولش تلخ بود، اما بعد آرامش داد. انگار خدا با مهربانی آینه ‌ای جلوی رویم گذاشت تاخودم را بدون قضاوت ببینم. فهمیدم این نگاه صادقانه، همان آغازمسیر تغییر است.

    گام دوم: انتخاب نقطه اهرمی برای تغییر

    وسوسه شدم همه چیزرا هم‌ زمان درست کنم؛ اما درونم گفت: «آرام برو، از جایی شروع کن که بیشترین درد روحس میکنی.»

    انتخابم روشن بود: سلامتی .

    چون خستگی مزمن و بی‌ حالی‌ ام تبدیل به زنگ خطر شده بود. باخودم گفتم: «اگر بدنم را نجات دهم، ذهنم و احساساتم هم تغییر میکنند.» همان لحظه فهمیدم، نقطه اهرمی تغییر همیشه همانجاست که بیشترین رنج رااحساس میکنی.

    گام سوم: از واکنش به کنش

    تا قبل ازآن، همیشه بعد از درد و هشدار، تازه بفکر می ‌افتادم. اما این بار میخواستم قبل ازبحران، پیشگیری کنم . سوالی ساده از خودم پرسیدم ===> «چطور میتوانم نسخه سالم‌ تر و آرام‌ تری و قوی تر و شاداب تر از خودم باشم؟ حتی اگر اوضاع معمولی است، چطور میتوانم بهتر شوم؟»

    جوابش برخلاف تصورم، در کاری بزرگ نبود ==> “فقط پنج دقیقه دویدن آرام و حرکات کششی صبحگاهی و البته گاهی غروبگاهی‼️ ” همیــــــــــن! نه باشگاه، نه رژیم، نه تجهیزات. اول خنده‌دار به نظر میرسید، اما همان پنج دقیقه، دروازه ‌ای شد به دنیای جدید. پنج دقیقه‌ ای که بعداً شد ده دقیقه، بعد بیست دقیقه…

    □ و هر بار که بدنم نرم‌‌ تر میشد، ذهنم هم بازتر میشد.

    فهمیدم راز تغییر در “کوچک شروع کردن” است . خدا مسیر را ساده کرده، اماذهن ما دنبال پیچیدگی میگردد تافرار کند.

    گام چهارم: مرور و استمرار؛ ساختن ذهنیت بهبودجو

    چند روز بعد، کمتر از یک‌ماه، نشستم و از خودم پرسیدم: «از این ایام چه یاد گرفتی؟» پاسخم واضح بود: ⭕️ تغییر سخت نیست، تصمیم نگرفتن سخت است.

    همان تصمیم کوچک باعث شد حس کنترل بر زندگی درمن زنده شود. کم ‌کم همین الگو را در دیگر حوزه ‌ها هم اجرا کردم:

    در کار، روزی فقط ده دقیقه برای یادگیری مهارت جدید وقت گذاشتم.

    • در روابط، قبل از دلخوری، حرف زدن راتمرین کردم.

    • در پول، روزی چندهزار تومان بانیت برکت برای انفاق کنار گذاشتم.

    نتیجه شگفت‌انگیز بود ==> زندگی سبک‌ تر، ذهنم آرام‌ تر، وحس رضایتی درونی درمن شکل گرفت که قبلاً نمیشناختم. واقعــــــــــا و اصــــــــــلا نمیشناختمش.

    گام پنجم: معنای واقعی آسان بودن راه

    هر بار که ذهنم میخواهد پیچیده‌ اش کند، آن آیه دوباره در گوشم زنگ میزند: «وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ…» => یعنی خدا از اول راه را آسان کرده، اما ما خودمان مسیر راسختش میکنیم.

    🟣 از وقتی یادگرفتم به جای جنگیدن با تغییر، بغلش کنم => دنیا هم مهربان ‌تر شد، نـــــر‌م‌ تر، هماهنـــــگ‌ تر. در واقع، خدا همیــــــــــشه در کنار ماست؛ اما تا نخواهیم پند بگیریم، حتــــــــــی آسان‌ ترین مسیرهم تاریک بنظر میرسد.

    تجربه‌ ای از درون طبیعت: گفتوگوی من با خدا

    در خاطرم هست روزی در پیاده‌ روی صبحگاهی در امیردشت، وسط سکوت و بوی خاک، حس کردم زندگی دارد بامن حرف میزند: «دیدی محسن، فقط میخواستم حرکت کنی؟ سختیها نیامده بودند تا لهت کنند، آمده بودند بیدارت کنند. من همیشه اینجابودم 🩷️»

    🟢 آن لحظه فهمیدم ==> قرآن فقط کتابی برای تلاوت نیست، راهنمایی برای زیستن است. و «یَسَّرْنَا» یعنی خـــــداخودش مسیر رشد را ساده کرده؛ ما فقط بایدبخواهیم شروع کنیم ؛؛ با همان یک قدم کوچک.

    جمع‌بندی دلی = استاد عباسمنش : مسیر کامل شدن وجود ندارد، مسیر بهتر شدن هست

    بعداز ماه ‌ها تمرین، حال باتمام وجود میدانم:

    تغییر، مقصدی ندارد. یک روندِ بی‌ پایان است.

    هرروز باید دوباره انتخابش کنم.

    بیـــــن قضاوت وآگاهی، بیـــــن واکنش و کنش،

    من انتخاب کرده‌ ام آگاه باشم.

    هر صبح با لبخندی آرام بخودم میگویم:

    «خدایا، امروز هم کمکم کن پند بگیرم، حتی اگر فقط یک ذره.»

    چون همان ذره، میتواند دنیایی را عوض کند.

    🪶 و شاید معنای حقیقی آیه هم همین باشد: هدایت برای کسی است که میخواهد پند بگیرد، حتی با کوچک‌ ترین قدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 272 رای:
    • -
      الهام اقایی گفته:
      مدت عضویت: 482 روز

      سلام بردوست توحیدیم

      آقا محسن گل کاشتی ;کامنت شما یک جرقه ای به من زد که می‌شود،ومن را ازخواب بیدار کرد ،

      من هم مثل شما از امروز از کوچکترین قدم شروع میکنم؛ومیام از نتایجم برات مینویسم ؛کامنت شما عالی بود مثل همیشه؛خدایا شکرت برای وجود دوستان نازنینم که دراین سایت الهی هستن وهمه یک خانواده ایم؛وافتخار میکنم به خودم برای وجود استاد ودوستان نازنینی که دارم؛ من می‌توانم مثل آقا محسن وهمه دوستان گلم

      درپناه خداوند شاد ؛سلامت؛خوشبخت وثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 745 روز

        سلام الهام خانمِ عزیز و توحیدی . همون نوری که از قلب بیدار و مؤمن تو میتابه و در قالب کلمات آوردی ، باعث میشه ایمانم به مسیر دوچندان بشه .

        خدا روشکر که جرقه‌ ای کوچیک از دل من تونست نوری درونت روشن کنه، چون درحقیقت اون نور ازخودِ تو بود، فقط داشت منتظر یه تلنگر میگشت تا بدرخشه

        اینکه گفتی از قدمهای کوچیک شروع میکنی، یعنی همون نقطه‌ی تولدِ معجزه‌ ها… چون خـــــدا همیشه از همون جاهایی که ما جدی نمیگیریمشون، بزرگترین برکاتش رونشون میده

        بهت ایمان دارم الهام جان… تو درمسیرِ درستی ؛ مسیرِ رشد، ایمان، لیاقت وفراوانی

        ومطمئنم بزودی همینجا مینویسی که چطور اون قدم کوچیک، تبدیل شد بِ جهشی بزرگ در زندگیت…

        در پناه عشق الهی،

        شاد، الهامبخش وثروتمند بمونی

        برکت و نورخـــــدا همراهت همیشه .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      لیلی کرمی گفته:
      مدت عضویت: 2450 روز

      بنام خداوند بخشنده مهربان

      لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ

      برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است که همواره او را به فرمان خدا [از آسیب ها و گزندها] حفظ می کنند. یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمی دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتی ها و گناه تغییر دهند. و هنگامی که خدا نسبت به ملتی آسیب و گزند بخواهد [برای آن آسیب و گزند] هیچ راه بازگشتی نیست؛ زیرا برای آنان جز خدا هیچ یاوری نخواهد بود.

      خدایا سلام

      استاد عزیزم سلام

      سلام به محسن عزیز

      {{چون خستگی مزمن و بی‌ حالی‌ ام تبدیل به زنگ خطر شده بود. باخودم گفتم: «اگر بدنم را نجات دهم، ذهنم و احساساتم هم تغییر میکنند.» همان لحظه فهمیدم، نقطه اهرمی تغییر همیشه همانجاست که بیشترین رنج رااحساس میکنی.}}

      چه جمله عالی و قشنگی چیزی که منم حس کردم و براش کاری انجام دادم.

      متشکرم برای همه کامنتهایی که مینویسین . هم پر از حس خوبه و هم اینکه گاها یه تلنگر خوب به آدم هستش . راستش منم هشت ماهی میشه هفته ای یه روز میرم باشگاه بدنسازی . اولش سخت بود ولی الان عادت کردم همه میگفتن هفته ای یه روز کمه حتما باید سه روز بیایی و فلان . ولی خب هم باید کشش روحی و هم جسمی و هم اینکه زمان کافی داشته باشی.منم گوش ندادم و با هفته ای یه روز رفتم .ولی همین هفته ای یه روز بعد مدتی واقعا دیدم که عضلاتم قوی شده پاهام قویتر شده وزنه رو میتونم سنگینتر انتخاب کنم .خودم هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم که این یه تغییر خوب مثبت هستش ولی الان با خوندن کامنت شما واقعا برام یادآوری شد که این هشت ماه تمرین باعث بهبهود و تقویت عضلات من شده .

      یه نکته دیگه من بیش از یکساله هر روز مراقبه میکنم (البته مراقبه های دکتر جو دیسپنزا رو انجام میدم )برای ایجاد حس و حال خوب خودم اینم یادم نبود که چقدر حال منو خوبتر کرده .

      متشکرم از کامنت شما که این نکته رو به یاد آوری کرد من خودم بهش توجه نکرده بودم. شما باعث شدین که برای این تغییرات به خودم افتخار کنم .سپاسگزارم محسن عزیزم .

      چقدر خوبه این کامنت نوشتنهای شما و بچه ها اینقدر مفید وآموزنده است بازم تشکر میکنم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 745 روز

        سلام لیلیِ بیدار ؛ چه زیبا هست که نگاهت به تغییر، ازجنس ” تدریج و تداومه”… همون مسیری که خدا درونِ مامیکِشه، نه با شتاب، با لطافت ویقین.

        وقتی خوندم که نوشتی «همه گفتن هفته‌ ای یه روز کمه» لبخند زدم… چون گاهی خدا میخواد به مایاد بده کم ولی پیوسته یعنی کافی ومؤثر. در دنیایی که همه دنبال بیشترند، تو عمیقترشدی نه سریعتر.

        بدن، ذهن، احساس = سه دروازه‌ ی یک خونه‌ هستن. از درِ جسم وارد شدی و حالا نورآگاهیت از پنجره‌ مراقبه، به بقیه ‌ی خونه می ‌تابه.

        این همان تغییریه که آیه گفت: «خداحال هیچ قومی را تغییر نمیدهد تا خودشان آنچه در درونشان است تغییر دهند…»

        …تو اقدام کردی و پاش وایسادی . خسته نباشی لیلی. بجای اینکه با خودت بجنگی، باخودت همراه شدی. بهمین دلیل عضلاتت، افکارت و قلبت در یک مسیر واحدبیدار شده.

        منتظرم از ادامه مسیرت بگی ==>> در هر تکرارِ ساده، خدا دارد ازمیان عضلاتت، مراقبه‌ ت و نفسهای آرامت عبورمیکنه.

        خـــــدا میدونه که این مسیر، فقط تمرین بدن نیس ، که تمرین عشقه 🩵

        همیشه نور همیشه حضور؛ رفیقت محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1617 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ ۙ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ ﴿٣٧نور﴾

    مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد، [و] پیوسته از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیر و رو می شود، می ترسند.

    لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ۗ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ ﴿٣٨نور﴾

    تا خدا آنان را بر [پایه] نیکوترین عملی که انجام داده اند پاداش دهد، و از فضلش برای آنان بیفزاید، خدا به هر که بخواهد بی حساب روزی می دهد.

    =====================================

    سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و‌نورانی من

    سلام به استاد شایسته ی بی نظیرم…

    سلام به بچه های محله ی خدا…

    الهی صدهزارررمرتبه شکرت….

    شاعر میگه:یک نفر میرسد از راه…که ماه پیش نگاهش کم است…

    قرآن جان میگه: مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن صلات و پرداخت زکات باز نمی دارد…

    چه زکات پربرکتی…

    از شما یاد گرفتم استاد…از شما یاد گرفتم که هم زمانی ها تجلی حضور خداونده،هم زمانی ها برکتِ نور خداونده،همزمانی ها یعنی مسیر درست…همزمانی ها یعنی: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ، أُولَٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ

    از دوهفته ی پیش الهام واضحی دریافت کردم که بهم میگفت تو بادِ موفقیت ها نمون…یک تعهد جدید برای خودت بزار برای رفتن به مدار بالاتر…

    و حالا مثل همیشه در عمل صَبَّارٍ شَکُورٍ ماندن،موسی و هارون رو آورد…کمک ها رسید…از همه طرف …از همه طرف…

    تغییر را در آغوش بگیر!

    خدایا شکرت که آغوشم برای تغییر از قبل باز بود… :)خدایا شکرت که من رو هم مدار با استاد الهی ونورانی و این همه برکت و فضل خودت کردی…خدایا این ها همه ش کار توعه…اینا همه ش لطف توعه…اینا همه ش فضل توعه…فضل به معنی برکت بی نهایت…

    استاد‌جان و استاد جان عاشقتونم….

    سعیده شهریاری،حاضر!

    =====================================

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    سال اول دانشجوییم در سایت،زمانی که از بدترین شرایط مالی،بدترین شیفت های کاری و ناهماهنگ ترین روابط در عرض 7،8 ماه من به مداری رسیدم که همه چیز عالی شد…

    من در بهترین بخش بیمارستان با بهترین سرپرستار ،بهترین همکاران کار میکردم،شیفت هام آسون و استیبل،شانس آف شدن های یهویی همیشه به من میخورد و هربار به جای شیفت رفتن احساس میکردم دارم به مهمونی میرم.

    با روابطم به صلح رسیده بودم و‌دیگه هیچ خبری از دعوا و‌درگیری و…نبود…

    شرایط مالی بسیار بهتر شده بود…

    هر روزصبح که بیدار میشدم احساس میکردم دارم تو بهشت نفس میکشم…

    همون روزها الهام واضحی دریافت کردم که اگر میخوای پیشرفت کنی و به آرزوهات برسی باید ازین شهر،ازین بیمارستان و ازین خونه بری…و قدم اول اینکه بچه هات رو ببری بسپاری دست پدرو مادرت….

    ذهن منطقی میگفت کجا برم؟!تازه داره خوش میگذره،تازه دارم نفس میکشم،تازه دارم طعم خوشبختی رو حس میکنم…

    ولی قلبم مطمئن میگفت میخوای پیشرفت کنی؟!باید تغییر رو‌ بپذیری…

    منم لبیک گفتم و قدم اول رو برداشتم…

    به محض نشون دادن ایمانم در عمل خداوند کارهارو برام انجام داد و‌قدم به قدم،انتقالی که 8 سال هیچ کس نتونست درستش کنه،چنان جفت و جورش کرد که شبیه به باز شدن دریا برای حضرت موسی بود…

    مهر1402:لانچ دوره ی احساس لیاقت

    تغییرات اساسی زندگی‌من شروع شد…خداوند پلن هارو دونه به دونه چید تا با احساس ارزشمندی که داشتم میساختم بهم پاسخ جدید بده…

    جهان اطرافم مثل معکب روبیک تغییر کرد،قرار بود وقتی انتقالیم درست شد،مستقیم واردicu بزرگسال بشم،کاری که سال ها توش مهارت داشتم…اما پلن خداوند برای من اورژانس کودکان بود.

    آغوشم رو برای تغییر باز کردم و‌ وارد فیلد کاری جدیدی شدم که عملا هیچی ازش نمیدونستم…

    در عرض 3 ماه،انقدر رشد کردم که از پرستاری که اول شیفت بهش دفتر میدادن تا بره تجهیزات بخش رو بشماره،دیگه بچه های بدحال رو میسپردن به اون،چون به علم و آگاهیش ایمان آورده بودن…

    احساس لیاقت من صدها پله رشد کرد!من تغییر رو پذیرفته بودم و از پس یک چالش سنگین با افتخار سربلند بیرون اومدم…

    و حالا زمان دریافت پاداش بود:

    الهام بعدی از راه رسید؛از کارت انصراف بده ،قدم اول‌رو‌بردار،بقیه ش با من…

    با آغوش باز تغییر رو پذیرفتم،در زمانی که همه دنبال استخدامی های دولت بودن،از کار رسمی انصراف دادم و منتظر دریافت نشانه ها موندم.

    پاداش ها از راه رسید:باز شدن یک در جادویی در جزیره کیش

    من از شمال به جزیره ی کیش مهاجرت کردم.

    من از شغل پرستاری وارد حوزه ی تجارت شدم.

    من از محل کار بیمارستانی وارد مرکز تجاری های کیش شدم.

    من از کارمند دولت بودن،دست بهترین تاجر دنیا سپرده شدم.

    برکت پیش برکت…معجزه پشت معجزه…نور پشت نور…آگاهی پشت آگاهی…

    من صد ها مدار رشد کردم و‌هیچ ربطی به سعیده ی سال اول دانشجویی نداشتم….

    =====================================

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    درفایل تسلیم‌بودن در برابر خداوند استاد میفرمایند که وقتی شما از خداوند درخواست میکنی خداوند برات یکسری پلن میچینه تا ظرف نعمتت آماده ی دریافت اون خواسته و آرزو بشه…

    من وقتی به جزیره مهاجرت کردم،ذهنم این موضوع رو از یادش برد که اینجا پلن خداوند برای رشد ظرف نعمت توعه و دیگه به اندازه ی قبل تسلیم نبودم،دیگه به پیش فرض های ذهنی خودم چسبیدم و میخواستم از مسیر از پیش تعیین شده به خواسته هام برسم.

    یکی دوماه بعد از اون هجرت،نشانه ها کاملا به من میگفتن سعیده برگرد و اینجا کار تو تمومه،بگرد و برو تو‌مسیر عشق و علاقه ت که نویسندگیه،اما من دیر پذیرفتم،من دیر تغییر کردم،من انقدر به پیش فرض های قبلیم چسبیدم که اوضاع رو برای خودم بسیار سخت کردم،فشار ها از همه طرف بهم وارد میشد،فشار کاری،فشار عاطفی،فشار مالی،مشکل پشت مشکل،دردسر پشت دردسر…

    منی که روی دوش خدا نشستم و از شمال تا کیش حرکت کردم،با دست خودم وضعیت رو بسیار نابسمان کردم.

    اما بالاخره تسلیم شدم و جلوی خدا زانو‌ زدم و به ناآگاهی خودم اعتراف کردم و ازش خواستم مثل همیشه کمکم کنه…

    و کمک ها رسید از همه طرف…و خداوند فرشته هاش رو فرستاد تا من رو از ته دره نجات بده…و‌من یکبار دیگه روی دوش‌خدا نشستم و تغییر رو پذیرفتم و به شمال برگشتم.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    من اول خرداد در جزیره ساکن شدم،حدود 20 روز در خونه ی فامیلمون(پسردایی‌و دخترخاله م) زندگی کردم،انسان های بی نهایت سخاوتمند،مهربان،دست و‌دلباز،مهمان نواز،من روی چشمشون نگه میداشتن و جوری با من رفتار میکردن که هیچ گونه احساس اضافی بودن نداشته باشم و چون مادرم خاله و عمه ی هردوشون بود،وقتی ازشون تشکر میکردم، همیشه به من میگفتن انقدر مادرت برای ما زحمت کشیده که ما حالاحالاها نمیتونیم جبرانش کنیم…

    دخترخاله که معلم بود به محض تعطیلی مدارس اخر خرداد برگشت شمال و تا شهریور دیگه جزیره نیومد…

    پسرداییم که نظامی بود و همیشه خدا تو عملیات ها بود و ما اصلا نمیدیدیمش…

    من میتونستم به راحتی به جای رهن کردن خونه و رفتن زیر 400 میلیون بدهی و‌ماهی 5 میلیون اجاره خونه،تا زمانی که مطمئن نشدم من میخوام تو جزیره بمونم یا نه،خونه ی فاملیمون میموندم…

    ولی من از همون اول پام رو کرده بودم توی یک کفش که من باید خونه بگیرم،من باید مستقل بشم،من باید هرچه زودتر بچه هام رو بیارم پیش خودم…

    من،من،من،من با دست خودم‌ شرایط رو برای خودم سخت کردم،من میتونستم فعلا تو همون خونه بمونم،مطمئنم نتنها از پیشنهادم استقبال میکردن که من رو‌مثل همون 20 روز روی چشمشون میزاشتن…درواقع اصلا اونا خونه نبودن!!!!خونه خالی بود…

    ولی غرور بی جا،ثابت کردن خود به دیگران،تسلیم نبودن،چسبیدن به پیش فرض های قبلی،یک چالش سنگین روی دستم گذاشت.

    =====================================

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    نداشتن عزت نفس،غرور بی جا

    من اگر‌ یکم عزت نفس داشتم ازین موقعیتی که خدا سر راهم گذاشت خیلی شیک و‌مجلسی تر استفاده میکردم،به جای اینکه فکر کنم بقیه چی میگن،به جای تمایل به ثابت کردن خود به دیگران که من از پسش برمیام،به جای فرار از طی کردن تکامل،به جای حساب کردن روی توانایی های ذهنی محدودم،باید میگفتم من دارم تکاملم رو طی میکنم،این‌شهر جدیده،این کار جدیده،من نمیدونم قدم بعدی چیه،من باید فعلا اجازه بدم کارها پیش بره،بعد اگر تصمیم برای موندن جدی بود حتما برای خودم خونه ی جدا فراهم میکنم….

    چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    خیلی طول کشید تا بپذیرم من اشتباه کردم،اما خداوند خیلی مهربان تر از مادر کمک هاش رو به من رسوند…و‌من با عزت نفس بهتر،نتنها از جزیره برگشتم،که از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم و حالا وارد مسیر عشق و علاقه م شدم و دارم سوت زنان تو جاده جنگلی حرکت میکنم و‌ هوای مهربانی الله رو نفس میکشم…

    الهی صدهزاااااار مرتبه شکرت….

    =======================================

    بریم به امید الله برای شروع ی پروژه ی پروانه شدن…

    عبارت تاکییدی:من باید ازین پیله،پروانه بیرون بیام.

    ======================================

    تجربه ی من از پروژه ی خانه تکانی ذهن و مهاجرت به مدار بالاتر:

    در پروژه ی خانه تکانی ذهن،من خیلی تسلیم تر و‌متوکل تر بودم و خط به خط صحبت های استاد رو نوشتم و دیدم که چطور معجزه ها از در و‌دیوار وارد زندگیم شد.

    اما در پروژه ی مهاجرت به مدار بالاتر،بازم من به اندازه ی کافی تسلیم و متوکل نبودم،درنتیجه با تعهد کافی برای نوشتن خط به خط صحبت های استاد پیش نرفتم و خب نتایج اصلا شبیه به پروژه ی قبلی نبود!

    بنابراین،برنامه ی من برای پروژه ی جدید:

    اولویت اول: نوشتن خط به خط صحبت های استاد در دفترم،هرچقدر که طول بکشه…

    اولویت دوم: گذاشتن رد پا در هر گام به امید الله مهربان

    برنامه ی تکمیلی: پیش بردن آگاهی های دوره ی احساس لیاقت که از قبل شروعش کرده بودم و چهار جلسه رو‌پیش رفته بودم،الهی صدهزار مرتبه شکرت…

    استاد جان و‌استاد جان.

    عاشقتونم بی قیدوشرط…

    خدا شمارو برای ما حفظ کنه…خدا مارو در مدار شما نگه داره…

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و‌مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 348 رای:
    • -
      زهرا قنبری گفته:
      مدت عضویت: 2424 روز

      سلام سعیده جان

      انقدر این سایت این همرمانیها واسم هر بار تازگی داره که از قدرت هیجان دوست دارم فریاد بزنم

      این که من دیشب تو حال و هوای خودم قبل خواب دقیقا با صدای اروم یهو گفتم اووف دلم واستون تنگ شد استاد و مریم جون

      گفتم ایمیل بزنم به مریم جون دلم اروم شه بعد گفتم نه این ایمیل زدن الکی کار درستی نیست

      و صبح انقدرر خوشحال شدم وقتی هم استاد دیدم هم خبر پروژه جدید

      و عجیب تر این که من چند روزه دوباره شروع کردم به احساس لیاقت کار کردن کنار ثروت 1

      و دقیقا امروز جلسه چهارم بودم

      اصلا اینجا انگار دقیقا مدار بندی شده است هربار ایمانم به مدارها بیشتر و بیشتر میشه

      هیجان داشتم تو جواب کامنتتون اینارو بگم

      خیلی زیاد حالتون خوب باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      رُز بانو گفته:
      مدت عضویت: 259 روز

      بسم الله الرحمن الرحیم

      وَالسَّلَامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا

      و سلام بر من روزی که زاده شدم، و روزی که می میرم، و روزی که زنده برانگیخته می شوم.

      سلام بر سعیده ی سعیده ی قشنگم، سلام بر روزی که به دنیا آمد و روزهای قشنگی که زندگی کرد و خواهد کرد، و روز قشنگی که معبود و معشوق خود می پیوندد.

      سعیده جانم تولدت مباررررررک

      چه خجسته روزی است تولدت

      دوست قشنگ و توحیدی ام، کامنت هایت رنگ و بوی خدا می‌دهند و هروقت میخونم احساس نزدیکی بیشتری با خدای مهربان پیدا می کنم. و این صمیمیت و راحتی رو دوست دارم.

      ممنون ام سعیده جان، که این قدر زیبا داری روی خودت کار می کنی و راهنمای خیلی ها هستی.

      خدا را شکر که روز تولدت بهانه ای شد که بتونم برایت بنویسم.

      دوستت دارم .بووووووس به کله ی پر از مهر خدا.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1617 روز

        سلام به رُز بانوی عزیزم

        بی نهایت سپاسگزارم برای تلگراف پربرکتی که برام فرستادید و سخاوتمندانه تولدم رو تبریک گفتید.

        اون آیه ای که برام نوشتید رو خیلی زیاد دوست داشتم،نورش به جانم نشست،دعا میکنم نوری که برام فرستادید،چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…

        در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2542 روز

      سلام خانم شهریاری عزیز چقدر از خواندن کامنت هاتون لذت میبرم اینکه آنقدر متوکل هستین و روی دوش خدا در حال طی کردن مسیر تکامل تون هستین خیلی قشنگ ایشالا همیشه روزیتون الهامات خدا در لحظه لحظه زندگی باشه و این که تونستین از کار کارمندی بیاین بیرون عالیییییبیی برای خود من این یکی از بزرگترین ترس ها و چالش های زندگیم هست هنوز به اون حد از اعتماد و توکل نرسیدم امیدوارم منم روزی مثل شما در کامنت ها بنویسم تونستم خدا جون️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      محمد طایفه راد گفته:
      مدت عضویت: 1233 روز

      سلام سعیده جان سپاسگزارم از شما که نقشه موفقیت خودتون رو که از آموزه‌های استاد عزیزمون ترسیم شده رو به ما نشون دادین

      ان‌شاءالله همه مون با قطب نمایی که هر لحظه بهش دسترسی داریم به مدارات بالاتر هدایت بشیم

      در پناه الله هدایتگرم باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمدرضا امینی نژاد گفته:
      مدت عضویت: 1253 روز

      دوست عزیز واقعا من از این تغییرات لذت بردم و چقدر تحسینت کردم و چقدر داری باور برای همه درست می‌کنی که می‌شود تغییر کرد حتی اگر در درون چاه باشید و اینم مدرکش.

      از شما و همه تشکر میکنم که بذر امید و باور را دارید میکارید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: