این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/abasmanesh-7.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2021-04-13 09:43:162024-09-05 04:50:35درباره قانون آفرینش | باور به امکان پذیر بودن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام بهترین دست خدای من استاد عزیزم و مریم جان مهربون، چقدر بغض کردم از شادی وقتی که با دیدن این صحبتها فهمیدم تا اینجا شاگرد خوبی بودم چقدر خوب می فهمم وقتی که می گین وقتی به الهامی که می شه باید باور داشت و ترس رو کنار گذاشت یعنی چی دقیقاً این حس رو یک ماه پیش که کار بسیار عالی با مقام بالایی رو که همه حسرتش رو دارن با الهامی که بهم شد کنار گذاشتم کاری رو که هشت سال براش زحمت کشیدم و دقیقاً تازه رسیدم به جایی که قبلاً می خواستم ولی الآن هدفم اونقدر بزرگتر بود که دیگه می خواستم از اونجا پرواز کنم و اون شغل بالهامو بسته بود به زمین ، همه بهم می گفتن تو یا گنج پیدا کردی یا دیوونه شدی خیلی ها هم می گفتن می خواد خودشو لوس کنه و بعد عید برمی گرده من می دونستم که نه دیوونه ام نه می خوام خودمو لوس کنم من خدامو باور کرده بودم و امروز که درست یک ماه از این تصمیمم گذشته هرروز صبح خدامو شکر می کنم که به این الهام جواب دادم، من تا چند ماه دیگه از ایران می رم و حتی تو این چندماه با یه بیزینس الهامی می تونم پول یکسال اون شغل رو بدست بیارم الآن ماه پنجم دوازده قدم هستم و ندا می دونه تا قدم دوازده چه الهامات بزرگی داشته باشم. اونقدر این دوره ها شیرین اند که واقعاً نمی دونم کدومشون رو بعد این دوره انتخاب کنم و می دونم که حتماً اون هم بهم الهام می شه، راستی لباس و کلاهتون هم خیلی بهتون میاد دوستتون دارم
من وقتی موقع اذان صبح بیدار شدم و تو تاریکی متوجه شدم خیلی لذت بردم
این روزا هرچی از خدا میخوام بهم عطا میکنه
حتی اونایی که تو دلم میگذرونم به سرعت رخ میده
امروز که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو با عشق و حالِ خوب که از گوگل درایوم نوشتم رو خوندم و تجسم کردم و
یه سری خواسته ها هم داشتم و نوشتم
و از خدا خواستم که امروز ، از ورکشاپ بوم بزرگ بردارم و برم بوم رو با قلمو و نفت بی بو، که برای شستن قلموهام نیاز داشتم، عوض کنم و بگیرم و در اصل از بومی که ورکشاپ رایگان بهمون میدن رو ببرم به مغازه دار لوازم نقاشی ،و درخواست کنم که ازم بگیره و به جاش قلمو بده
من اینارو نوشتم و حتی نوشتم کاش یه بوم دایره بزرگ هم میگرفتم
از دلم رد شد و گفتم من هفته پیش که از ورکشاپ ،بوم بزرگ 120 در 70برداشتم و درسته اجازه دادن، و صاحب پاساژ گفته بود بردار، ولی بوم بزرگ رو نگفته بودم و اجازه نگرفته بودم
با خودم صحبت میکردم و به خدا گفتم کاش صاحب پاساژ بازم بیاد اونجا و من به خودش بگم ،که راضی باشه که من بوم بزرگ برداشتم و بعد روش نقاشی بکشم
اینو گفتم و دوباره تمرینم رو نوشتم
از پنجره اتاقم که از طبقه 8 بیرونو نگاه کردم،تاریک بود و حس کردم بیرون و آسمون ، رنگش متفاوت شده ، وقتی نگاه کردم ،دیدم داره برف میباره
خیلی خوشحال شدم و یاد فایل زندگی در بهشت افتادم که چند روز پیش مریم جان از برف زیادی که به پارادایس باریده بود گذاشته بود
و گفتم خدایا شکرت
ازت برف خواستم و برف بارید
چون همیشه سمت تجریش میبارید و سمت ما نمیبارید ،اون روزی که دیدم پارادایش برف باریده، ازش درخواست کردم و امروز درخواستم رخ داد
و من خیلی خوشحال شدم وقتی برف زیبا و بهشتی رو دیدم
بعد کمی دراز کشیدم و خواهرم زنگ زد گفت برف میباره، میای باهم بریم یکم بگردیم و عکس بگیریم ؟
وقتی حاضر شدم تا برم
برای خودم 3 تا تخم مرغ گذاشته بودم تا ببرم برای ناهارم تو ورکشاپ بخورم ، دوتاشو برداشتمو دوباره تخم مرغ گذاشتم روی گاز تا وقتی برگشتم ببرم ورکشاپ
وقتی رفتم بیرون همه جا سفید و درختا رویایی بودن
اولین برفی بود که به شدت حس خوبی داشتم که میدیدم باریده
چون تا به این سنم هیچ وقت برف رو با این آگاهی الانم ندیده بودم و این بار دیدگاهم فرق داشت و لذت بخش بود و خودِ خودِ بهشت بود
وقتی من و خواهرم رفتیم ، اول رو یه ماشین تاریخ 21 بهمن رو نوشتم و عکس گرفتمو رفتیم، خیلی حس خوبی داشتم
اول رفتیم نون گرفتیم و ساعت 8 بود، من سریع تخممرغمو پوستشو کندم و تو خیابون که میرفتیم و برف میبارید با نون تازه خوردم ،به قدری لذت بخش بود که تو عمرم تخم مرغ آب پزی مثل اون رو نخورده بودم
طعمش طعمی شبیه به جگر بود و خیلی خوشمزه بود ،تک تک مزه هاشو میتونستم بفهمم، خیلی خوشمزه بود و با نون که میخوردم حس میکردم که انرژی میشه و در بدنم جاری میشه
کلی از برفا عکس گرفتیم و وقتی داشتیم دور میزدیم یه ماشین kmc دیدم، که همیشه دوست دارم یکی بخرم و هایلوکس و دنا هم دوست دارم و البته ماشینای زیادی هم دوست دارم
وقتی دیدم kmcرو که روش پر برف بود به قدری ذوق کردم که بلند گفتم به ترکی ، benim arabam ماشین من
و رفتم ماشینو بغل کردم و روش این جمله رو نوشتم و کلی عکس گرفتم باهاش
من همیشه این ماشینو میدیدم و میگفتم ماشین من
خیلی خیلی لذت بخش بود اصلا ذره ای به این فکر نبودم که من ماشین ندارم
جوری داشتم لذت میبردم و مینوشتم و ماشینو بغل کردم و گفتم ماشین من، که انگار داشتمش
یهویی از دلم گذشت صاحبش بیاد روشنش کنه
بعد با خواهرم رفتیم و دور زدیم و دوباره از خیابون رد شدیم ،کلی با خواهرم عکس گرفتیم
خیلی خوشحالم که رابطه ام با خواهرم خوب بوده تا الان و میدونم که این منم که برانگیخته میکنم آدما رو
وقتی داشتیم عکس میگرفتیم ،گفتم بیا از دور ماشینم هم بیفته ، خواهرم گفت طیبه ماشین راه افتاد برگشتم گفتم کجا میری وایسا ،یادم اومد تو دلم گفتم که صاحبش میاد و ماشینشو میبینه که نوشتم روش ،ماشین من و روشنش میکنه
خیلی لذت بخش بود
خدایا شکرت
بهترین روز عمرم و بهشتی ترین روز زندگیم بود
من هر روزی که دارم بیدار میشم بهترین و بهشتی ترین روز زندگی من هست
وقتی بی نهایت لذت بردیم و برگشتیم، من وسایلامو برداشتم و رفتم تجریش
دلم میخواست بیشتر زیبایی های درختارو ببینم
همیشه که از مسیر کوتاه تر میرفتم تا مترو ،از اتوبان درختا کمتر دیده میشد
به خدا گفتم چیکار کنم از کدوم مسیر برم ، دلم میخواد بیشتر زیبایی برف رو ببینم ،که حس کردم از مسیر طولانی برو
وقتی رفتم سوار بی آر تی بشم ،درخت توتی که همیشه حالشو میپرسم برفی بود و دستمو به تنه درختش کشیدم و بی آر تی اومد سوار شدم
خیلی درختا خاص و زیبا بودن و بی نهایت زیبا و بهشتی
به قدری حالم خوب بود که فقط و فقط خودم بودم و خدا و آهنگ دست من نیست تو عزیز جونمی رو که خدا بهم نشونه داده بود 2 دی ،گوش میدادم و میخوندم
وقتی رسیدم مترو از ورودی قطار که بیرون دیده میشد و برفای روی ریلا خیلی خاص تر شده بودن عکس گرفتم و منتظر موندم تا قطار بیاد
همین که سوار قطار شدم ، جا بود و تا تجریش نشستم
خدایا شکرت
همه چیز به نفع من رخ میده
هر روز و هر لحظه
وقتی رسیدم تجریش منتظر بودم که برف زیادی باشه اما کم بود ولی باز هم زیبا بود و لذت بردم و رفتم سر ورکشاپ
وقتی رسیدم ،دیدم مثل همیشه بوم و رنگ و سه پایه گذاشتن و رفتم برداشتم و زاویه ام رو مشخص کردم و این هفته سبد و سیب چیده بودن
من قبل اینکه شروع کنم ،همه چی برداشتم و وسایلامو گذاشتم و زاویه ام رو مشخص کردم و رفتم بانک و برگشتم و تو راه از روی ماشینا برف برداشتم و گوله درست کردم با خودم گوله برف رو بردم داخل پاساژ
همین که رسیدم دیدم سه پایه ام نیست و همکلاسیم گفت که نبودی برداشتن دادن به یه نفر دیگه که رفتم از استاد برات سه پایه گرفتم
من ناراحت شدم
میدونستم که نباید ناراحت بشم و باید بگردم دنبال اینکه چرا ناراحت شدم و سبب شد اعتراض کنم
البته اون لحظه گرفتم چی به چیه و خدا چی میخواد بهم بگه
وقتی نشستم هی افکار داشتن اذیتم میکردن
به خودم گفتم پاشو برو به نگهبان بگو که چرا برداشتین سه پایه ام رو و بگو که ارزشمندی و نباید برمیداشتن
اما باید به اینم فکر کنی که چرا این موضوع تا این حد ناراحتت کرده
من رفتم و وقتی گفتم و اومدم نشستم، فکر کردم
یه چیزی هم بود
انگار یه حسی جریان دیروز رو بهم یادآوری کرد
آخه روزای شنبه که کلاس داریم دو هفته شد که استاد رنگ روغنم دو کلاس رو یکی کرده ، و جمعیتمون 22 نفر شده بود
و جا نمیشدیم و باید زودتر میرفتیم تا کنار دست استاد جا میگرفتیم
من دیروز رفتم و جا گرفتم ، همکلاسیم که باهم میایم ورکشاپ ،بهم گفت که برای من جا بگیر و منم براش جا گرفتم
وقتی دیر رسید ، خیلی از بچه ها که زودتر اومده بودن عقب نشستن و همکلاسیم هم که دیر اومد جلو نشست ،استادم گفت آخه چرا ؟
چرا گفتین کسی که زودتر اومده بود بلند بشه و کسی که دیر اومده بشینه اینجا ؟!
این حرفشو که گفت یه حسی قشنگ بهم گفت کارت درست نبود طیبه
دیگه تکرار نکن
نه برای کسی جا نگه دار و نه از کسی بخواه که برات جا نگه داره
هر کس در مدارش باشه زود میاد و برای خودش جا میگیره و هرکس درمدارش نباشه جا نمیگیره و ایستاده نگاه میکنه به کار استادت
یادت باشه این کاری که میکنی در حق خودت ،خودت به خودت ظلم میکنی طیبه
و به قدری واضح داشتم این موضوع رو درک میکردم که با خودم گفتم ببین خدا چقدر داره دقیق راهنماییم میکنه که درمسیر درست باشم
تو دلم گفتم آخه سخته !
اگه هفته بعد همکلاسیم گفت براش جا بگیرم ،چی بهش بگم
که بازم حس کردم که باید بگی نه
با اعتماد به نفس بگو نمیتونم جا بگیرم حق بقیه ضایع میشه
بعد من تو اون لحظه که سه پایه مو برداشته بودن و داده بودن به یه هنرجوی دیگه و ناراحت شدم ،این جریان پر رنگ شد و خدا بهم گفت ببین، اگر ادامه بدی به این کارت ،برای خودت ظلم کردی ونتیجه اش رو خودت میبینی
مثل الان
که سه پایه ات رو برداشتن در صورتی که تو از همه اول اومده بودی و همه چی برداشته بودی و کسی که دیر اومد ،سه پایه ات رو دادن بهش و تو موندی
پس اصلاح کن این کارت رو و درسش رو بگیر و عمل کن
تا دیگه تکرار نشه
وقتی سیب و سبد رو میکشیدم و هر از گاهی از پنجره بزرگ شیشه ای سالن بزرگی که همه جمع شده بودیم و داشتیم کار میکردیم ، بیرونو نگاه میکردم، هنوز برف میبارید و خیلی زیبا بود کوه های اطراف تجریش رو میدیدم و به قدری زیبا بود که لذت میبردم
من وقتی کمی کار کردم رفتم پیش استاد طراحی و با دو نفر هنرجو داشتن کار میکردن که رفتم سلام دادم وخواستم چوب بردارم که نمیدونم چی شد،استاد طراحی گفت و صحبت این شد که صاحب پاساژ خیلی آدم خوبیه
و من گفتم کل این پاساژ برای ایشونه ؟ و برام جالب بود پاساژ به اون بزرگی
و گفت آره ،درسته خیلی از مغازه هاشو فروختن اما سرقفلیش برای ایشونه و درسته خیلیاشو فروخته اما خیلی از مغازه ها برای خودشه و اجاره داده
برام خیلی جالب بود یه حرفایی هم گفت که، چجوری شده این پاساژ ساخته شده به دست پدر صاحب پاساژ که چند ماه پیش فوت کرد ، گفتم ببین طیبه تو هم میتونی، وقتی برای یک نفر شده ،پس برای تو هم میشه
امروز یکی از استادایی که کارش سوخته کاری بود ، نیومده بود و برام عجیب بود ،با خودم گفتم یعنی چرا نیومده !نمیدونم چرا مدام سوال میکردم تو دلم که چرا نیومده ؟
حتی پیام فرستاده بود برای من که نوشته بود امروز رفتی ورکشاپ ؟ و من جوابش رو داده بودم
کارم که تموم شد ، رفتم به استادم نشون بدم کارمو و دوباره تحسینم کرد و گفت عالی کار کردی و دیدم همکلاسیم اومد تا کارش رو نشون بده
و شروع کردیم با استاد رنگ روغن و طراحی صحبت کردیم که سر کلاس رنگ روغن بودن و هنرجو داشتن
نمیدونم چرا من هرچی میخواستم برم و خداحافظی کنم ،یه اراده ای بالاتر از اراده من ، مانع میشد تا من قدم از قدم برندارم و قشنگ اینو حس میکردم
حتی با خودم گفتم من چرا نمیتونم برم !
تا اینکه چند دقیقه بعدش دلیلش رو متوجه شدم
ما داشتیم صحبت میکردیم قبلش گفتم ،من برم به استادی که مسئول ورکشاپهست ، بگم که اگر میشه و شماره صاحب پاساژ رو داره ،زنگ بزنه و بهش بگه که هفته پیش بوم 120 در70 برداشتم
و با اینکه اجازه داده بود ، اما میگفتم من اجازه بوم خیلی بزرگ رو نگرفتم ،من فقط اجازه گرفتم هر اندازه بوم که در ورکشاپ بود رو بردارم ، همه اینا داشت از فکرم رد میشد و میگفتم کاش مستقیم به خود صاحب پاساژ بگم وکاش امروز میومد ورکشاپ اما من دارم میرم خونه و میخواستم از استادم خداحافظی کنم که نمیشد
انگار نمیتونستم قدم از قدم بردارم و وایساده بودم و صحبت میکردم که یهویی سرمو چرخوندم سمت راستم ، دیدم صاحب پاساژ با یه آقایی که مثل بادیگارده و صاحب املاکی و یا حراست بود و همیشه وقتی میاد پشت سرش میاد ، تا دیدمش به دوستم گفتم صاحب پاساژه
و سریع رفتم و اصلا متوجه نشدم چی شد به قدری سریع رفتم و سلام دادم که انگار عموم رو دیدم
چرا میگم عمو
چون اصلا هیچ ترس و یا احساسی نداشتم که با یه آدم ثروتمند دارم صحبت میکنم و حس میکردم هم سطحیم و عمو رو مثال زدم برای درک راحت بودنم در صحبت کردن
من سریع سلام دادم و شروع کردم به صحبت کردن و گفتم من یادتونه از شما اجازه گرفتم که بوم بردارم و گفتین بردار ؟
لبخند زد و گفت بله یادمه
گفتم من هفته پیش بوم 120 در 70 نیاز داشتم ،به استادی که مسئول ورکشاپ هست گفتم ، گفت مشکلی نداره برو بگیر و ببر خونه تون
اما به ایشون گفتم که به شما اطلاع بدن و الان دیدمتون ، گفتم به خودتون بگم که راضی باشین
من میگفتم و لبخند میزد و هیچی نمیگفت و منم فقط داشتم صحبت میکردم
گفت مشکلی نداره بردارین
و سریع نمیدونم چی شد بهم یادآوری شد که گفتم ،من یه بوم دایره بزرگ هم نیاز داشتم میشه هفته های بعد بردارم؟؟؟
وای چی داشتم میگفتم من
و چی داشتم میشنیدم
گفت باشه بردار هر اندازه که دوست داشتی بردار
اینو گفت و تشکر کردم و همکلاسیمم پیشم بود و گفت ما هنرجوییم و بومامونو میبریم زیر سازی میکنیم و تمرین کلاسمونو کار میکنیم
و تشکر کردیم و رفت
یهویی دیدم بادیگاردش برگشت بهم گفت از این به بعد با صاحب پاساژ کاری داشتی به خودم بیا بگو ،تماس میگیرم و بهشون اطلاع میدم و خبرشو بهت میدم
خودت مستقیم صحبت نکن باهاش
و رفتن
من فقط داشتم میخندیدم
دوستمم میگفت چی شد چی شد ؟ طیبه چی گفت بهت
رفتیم کلاس استادم و جریانو گفتیم ،گفت عه صاحب پاساژ اومده بود و نشون دادم و خم شد و نگاه کرد ، گفت چی گفتی باز طیبه!
به قدری خوشحال بودم که گفتم ،من امروز تو دلم گفتم کاش صاحب پاساژ میومد و من به خودش میگفتم بوم بزرگ برداشتم هفته پیش و بازم بوم بزرگ بردارم
که خودش اومد
همون لحظه داشتم به تک تک دوره های عزت نفس و عشق و مودت فکر میکردم
من به قدری با اعتماد به نفس صحبت کردم ، که خیلی خوب میتونستم احساس کنم این اعتماد بنفسم رو
و استاد طراحی برگشت گفت ،انرژیت خوبه و دلت پاکه ،هرچی تو دلت میگی رخ میده
و وقتی این حرفو شنیدم گفتم آره، همه اش عمل کردن به قوانین و به صلح رسیدن با خودم و هماهنگ شدن با خداست که داره کارامو انجام میده و منو به خواسته هام میرسونه و هرچی میخوام میگه چشم
وقتی خداحافظی کردم و رفتم ،فکر میکردم و میگفتم چرا ؟؟؟
و داشتم به این همزمانی فکر میکردم
میگفتم ببین طیبه تو میخواستی با صاحب پاساژ صحبت کنی و مستقیم حرفت رو بگی ، حتی نقاشیت رو تحویل داده بودی و میخواستی بری خونه و هرکاری میکردی نمیتونستی بری و خدا کاری کرد تو باشی و صاحب پاساژ رو ببینی و خودت درخواست کنی بوم بگیری
همه اینا که هماهنگی با خودت هست ،پس خدا هم تو رو در زمان مناسب و درمکان مناسب قرار میده و طبق خواسته هات همه چی رخ میده
و این اتفاقی که رخ داد رو، با استاد سوخته کاری که امروز نیومده بود مقایسه کردم
آخه چندین هفته بود که میخواست صاحب پاساژ رو ببینه و باهاش صحبت کنه برای اجاره مغازه
اما امروز نیومده بود
و با خودم گفتم ببین طیبه
این یعنی تو درمدارش بودی
اما اون خانمی که میخواست مغازه بگیره درمدارش نبود که صحبت کنه
حتی یه چیز جالب تر
من که هفته پیش بوم بزرگ گرفتم ،به اون خانم بوم ندادن چون کارش سوخته کاری بود
وقتی همه اینارو کنار هم میذارم ، به یه نتیجه ای میرسم، که به خودم میگم، ببین طیبه همه چی قانونه و تو باید این قوانین رو هر روز به خودت تکرار کنی و یاد بگیری که عمل کنی تا با قوی کردن باورهای قوی درهمه جنبه ها ،خدا برای تو کارهات رو با بی نهایت دستانش انجام بده
حالا خنده دار ترین قسمت اینجاست ، وقتی من شنیدم گفت باشه بوم دایره بردار ، و رفت ، من به خدا گفتم خدا میشه شهریه کلاسامم بدی ،یه جا پرداخت کنی و منم رایگان بیام کلاس رنگ روغن
پر رو شده بودم
اولش گفتم این صاحب پاساژ پرداخت کنه ،بعد گفتم نه طیبه تعیین تکلیف نکن برای خدا
خدا بی نهایت دست داره و میتونه به راحتی همه چی برای تو عطا کنه
تو درخواستتو گفتی ، که میخوای تا سه سال رنگ روغن رو که میای برای کلاسش، کل شهریه ها و پول رنگ و قلموهاشو خدا پرداخت کنه
پس رهاش کن
خدا از طریق غیب و بی نهایت دستانش میتونه خواسته ات رو محقق کنه و موجود بشه
مثل همین الان که فکرشم نمیکردی صاحب پاساژ بیاد و از جایی رد بشه که تو اونجا بودی
پس رها باش
و اینو گفتم و رفتم به مغازه رنگ و قلمو و بومفروشی
به صاحبش گفتم میشه این بوم رو با چند تا چیز عوض کنین؟؟؟
گفتم نه من بوم رو با اطلاع خودشون برداشتم ،حالا اگر امکانش هست با قلمو و نفت بی بو عوضش کنین
که البته اگر مشکلی نداره ؟
گفت باشه اشکالی نداره و عوض کرد
میدونستم چرا اول ناراضی بودنش رو اعلام کرد
چون این من بودم که از امروز صبح، مدام به این فکر بودم که اگر من برم و بگم که عوض کنید و بگه پر رو شدی و عوض نکنه چی؟ یا اگر فکر کنه بگه رو دادم به این دختر چی ؟
انگار شرک داشتم و خدارو ندیدم که خداست که داره کارای منو انجام میده
و باورم این بود که وقتی دوبار و یا چند بار خواسته ات رو بابت تعویض بوم به مغازه دار بگی ،قبول نمیکنه
تو باید روی این باورت کار کنی تا خدا به راحتی و هموارترین شکل به درخواستت پاسخ بده
وقتی قبول کرد ،سه تا قلمو برداشتم و یه نفت بی بو برای شستن قلموهام ، گفتم راضی باشین و گفت راضیم و 40 هزار تومان بیشتر از هزینه بوم میشد که پرداخت کردم و اومدم
خیلی حس خوبی داشتم و لذت میبردم
و از خدا میخواستم که کمکم کنه درمورد این باور محدود باورقوی بسازم
وقتی رفتم و میخواستم سوار آسانسور بشم ،باز انگار یه نیرویی منو هدایت کرد به گالری استادی که تو ورکشاپ همیشه روی بوم تجسم های خودش رو به تصویر میکشید و برای من عجیب بود و از 21 مرداد که میرم ورکشاپ ، مدام برام سوال بود که چجوری بدون هیچ عکسی ،شروع میکنه به طراحی و تابلوهایی رو کار میکنه و طبق مدلی که میچینن ،بهش طرح های تجسمی اضافه میکنه که آدم و پرنده و چیزای دیگه هست
و چند باری پرسیدم که چجوری این تابلوهارو میکشن و جواب میدادن تمرین کردم
و این روزا در تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم که با این استاد صحبت کنم و درمورد ایده هایی که از خدا گرفتم ،راهنمایی بگیرم که منم بتونم اون چیزهایی رو که میبینم رو بتونم به درستی طراحی کنم و تابلو بکشم
خود به خود دیدم ،من رفتم سمت مغازه اش و در زدم و رفتم و شروع کردم به صحبت کردن
چی داشت رخ میداد ؟!
طیبه ای که بلد نبود صحبت کنه ،داشت مثل بلبل صحبت میکرد
و در اصل خدا داشت به زبانم جاری میکرد ،چون من هیچ وقت نمیتونم به اون زیبایی صحبت کنم
طیبه ای که ترک زبان هست و خیلی وقتا گیر میکنه تو فارسی صحبت کردن ،داشت به راحتی حرف میزد
من شروع کردم به صحبت و درخواستم رو گفتم که امکانش هست راهنماییم کنین و من ایده هایی دارم ، که میخوام طراحی کنم و نمیتونم به تصویر بکشم هرآنچه که دیدم رو و سوالاتم رو پرسیدم
وقتی صحبت هام تموم شد ،یه صندلی آورد و گفت که بشینین و طرحتونو نشونم بدین تا راهنمایی کنم
اما من ننشستم و گفتم نه ممنونم و بعد گفت نه من نشستم و دوست ندارم کسی سر پا بایسته
اونجا بود که من یه درسی هم یاد گرفتم که وقتی کسی برای من احترام میذاره و صندلی میده تا بشینم ،قبول کنم و بشینم
وقتی من دو تا از کارامو نشون دادم و شروع کرد به توضیح دادن ،گفت تنها کاری که باید انجام بدی طراحی باید بکنی
چند سال باید زمان بذاری تا طراحیت رو قوی کنی
و گفت که بعدشم هرچی دیدی و عکس گرفتی و از روش طراحی کردی دیگه همونو کار کن و از اینترنت دنبال عکسای مشابه نگرد
مثلا بخوای عکس فرشته و یا ققنوس برداری
تا بتونی هرآنچه که میبینی رو به تصویر بکشی
من پرسیدم چند سال؟
گفت کم کمش 5 سال
و من گفتم نه زیاده
گفت برای اینکه به نتیجه مطلوب برسی و هرچی رو در هر جایی دیدی و چون شکل میبینی باید تمرین کنی تا به سرعت به تصویر بکشی و باید زمان بذاری
بعد اشاره ای کرد با دستش که پول درآوردن رو گفت
گفت اگر به خاطر پولش میخوای این طرح هایی که بهت الهام شده رو بکشی ،بهتره کار نکنی و نری سمتش
چون این الهامات چیزی نیست که بخوای از اینترنت دنبال طرح بگردی و جای تصویری که دیدی طرحی از اینترنت باشه و بخوای به سرعت کار کنی که فقط پول بگیری
تو باید اون چیزی که دیدی رو همونو طراحی کنی و روی بومت کار کنی
و به فکر پولش نباشی
مهم ترین چیز در این الهامات اینه که حس خوبش رو منتقل کنی به مردم درسته؟
نه اینکه به فکر فروش سریع تر باشی
اگر زمان بذاری و یاد بگیری ،و وقتی مهارت کسب کردی ،خود به خود همه چیز رخ میده
پول هم میاد
وقتی اینارو گفت متوجه شدم که هنوز هم من وابسته پول هستم و به فکر اینم سریع تر به پول برسم
خوشحالم از اینکه متوجه این موضوع شدم تا روی خودم کار کنم
بعد گفت من الان کار دارم و اگه میتونی فردا بیا و طرح هات رو بیار تا از نزدیک ببینم طراحیاتو و راهنماییت کنم
و من تشکر کردم و رفتم سوار آسانسور شدم
وقتی رفتم بیرون برفا آب شده بودن و با مترو میخواستم برگردم خونه
مدام میگفتم راضیم ازت
راضیم طیبه داری تمرینات دوره هارو خوب انجام میدی و ادامه بده و بیشتر کار کن
و گفتم خدایا راضیم ازت
راضیم ازت، حس خوبی دارم خدایا راضیم
که وقتی گفتم و از پله برقی میرفتم پایین
چشمم افتاد به بیلبورد تبلیغ که نوشته بود حس خوبی که میماند و این بیلبورد رو یک ماه و نیم بود برنداشته بودن
وقتی میگفتم راضیم و حالم خوب بود چشمم به این نوشته افتاد و خندیدم ،یهویی چشمم به نوشته کنارش ، کد تخفیف افتاد
من این نوشته رو بارها دیده بودم و یک ماه و نیم پیش که قدم رهایی از خواسته عشق رو برداشتم مدام میخواستم ربطش بدم به اون خواسته ام اما نمیتونستم
کد تخفیف این بود
کد تخفیف TA01
حس خوبی که میماند
دقت کردم و شروع کردم به گفتم اینکه T یعنی طیبه
و پشت سر هم درک این نوشته ها بهم گفته شد
و a یعنی الله
و وقتی چشمم به صفر و یک افتاد
به زبونم جاری شد طیبه تو صفری و هیچی نیستی
و خدا تک و تنها و یکی هست و یکی
وای من وقتی اینو درک کردم
متعجب بودم و خوشحال
بارها که شنبه و یک شنبه ها از پله برقی میومدم و میدیدمش مدام میگفتم و حس میکردم اون کد تخفیف یه نشونه ای برای من هست
اما انگار امروز زمان درکش بود ،که من متوجه بشم
دقیقا به ترتیب
TA01
طیبه ، الله
صفر ،یک
اینا همه ریز به ریز ترین هدایت های خداست که سبب میشه که من حواسم باشه که هیچی نیستم و خداست که همه هست و یکی و تنها ربّ و داره کارای منو انجام میده
خیلی خوشحال بودم این هدایت و نشانه رو دریافت کردم و کل مسیر رو داشتم بهش فکر میکردم
وقتی تو قطار نشسته بودم ، گفتم یه نشونه بهم بده و دستمو روی نشونه گذاشتم و
فایل درباره قانون آفرینش | باور به امکان پذیر بودن
همین که دیدم گفتم ببین چقدر داره دقیق هدایتم میکنه
آخه من قبلش به همه خواسته هام داشتم فکر میکردم که این فایل سبب شد تا من از خدا نشونه بگیرم که بهم بگه
ببین طیبه باور به امکان پذیر بودن
یعنی اگر تو باورهاتو قوی کنی و استمرار داشته باشی ، به سرعت کاراتو انجام میدم
باور داشته باش که امکان پذیره فقط باید روی باورهات کار کنی
پس حرکت کن و مصمم تر ادامه بده
خیلی خوشحال بودم ، فایل رو گوش دادم و وقتی رسیدم تا سوار اتوبوس محله مون بشم و راه افتاد
تو راه یه چیزی توجهمو جلب کرد ،این چندمین باری بود که راننده اتوبوسی که میرفتیم محله مون ،میشنیدم به هر مسافری که پیاده میشد تشکر میکرد و سپاسگزار بود از اینکه کارت میزنن و کرایه رو پرداخت میکنن
این سبب شد بیشتر توجه کنم
هر ایستگاهی که می ایستاد ،سپاسگزاری میکرد ، بدون اینکه مسافری تشکر کنه ،سریع میگفت ممنونم تشکر و در دلم بارها گفتم چقدر مودب بود
چقدر سپاسگزار
چقدر آگاه
و داشتم به خودم میگفتم ،تو هم میتونی اینجوری تمرین کنی و تمریناتت رو بیشتر کنی
وقتی رسیدم و رفتم خونه ، یکی از تخم مرغایی که برده بودم رو نخورده بودم با نون برداشتم و رفتم بیرون تا قدم بزنم و با خدا صحبت کنم
خیلی حس خوبی داشتم
مدام یادم میومد که درزمان مناسب درمکانی بودم که صاحب پاساژ اومد تا من درخواست گرفتن بوم نقاشی رو ازش داشته باشم و میگفتم خدایا شکرت تو بودی که کارهای من رو انجام دادی
تو بودی که داری ریز به ریز کمکم میکنی
و همه اش میخندیدم و تو دل تاریکی شب تو محله مون قدم میزدم و حرف میزدم
و به خدا میگفتم که یادم بده خودخواهانه عشق بورزم و اینکه همیشه بدونم که این تویی که داری همه کارهامو انجام میدی، نه آدمای دیگه
این تویی که از طریق بی نهایت دستانت به من عشقت رو نشون میدی
و میگفتم و گریم گرفت و همینجور صحبت میکردم
خیلی حالم خوب بود
و ازش درخواست کردم ،وقتی آماده بودم ،فردی که قرار بود خبر بده و امانتیم رو بده ، موقعی بیاد من یاد گرفته باشم خدارو ببینم و تمام رفتارهام برای خدا باشه
یعنی در زمان مناسب و در مکان مناسب و حتی صحبت هایی که میگم برای خدا صحبت کنم و وقتی که من کاملا یاد گرفتم که خودخواهانه عشق بورزم و خودخواهانه رها باشم و در اون فرد خدا رو ببینم و محبت و توجه خدا رو ببینم ، بیاد
هوا به قدری سرد بود که هر کس رو میدیدم سردشون بود ،اما من آروم راه میرفتم و صحبت میکردم و گریه ام میگرفت و به قدری گرمایی که از قلبم به کل بدنم در جریان بود رو حس میکردم که سردی هوارو حس نمیکردم
یه گرمای شدیدی در قلبم حس میکردم که گرماش با وجود شدت زیاد آرامش عمیقی میداد به من
با خودم میگفتم ببین ،همه اینا کار خداست که گرم شده بدنت و هیچ سرمایی رو حس نمیکنی
وقتی با خدا صحبت میکنم یه آرامش عمیقی حس میکنم و راه میرم خدایا شکرت
وقتی برگشتم ، تو راه ،تخم مرغ رو پوست کندم و با نون خوردم و به قدری لذت بخش بود که چشمامو میبستم و مزه بهشتیش رو حس میکردم
خدایا شکرت
امروز بی نهایت بهشتی بود برای من
همین که رسیدم خونه، مادربزرگم و عموم زنگ زدن و گفتن میان خونه مون و من کارای خودمو انجام دادم
به قدری رفتار عمو و مادربزرگ و پسر عموم فوق العاده شده که هر بار که میبینمشون شکر میکنم که چقدر همه چی تغییر کرده
خدایا شکرت
برای تک تک دوستان و استاد عباس منش و مریم خانم شایسته و همکارانتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام
سلام به طبیه عزیز که انقد جذاب و خالص حسش رو بیان میکنه و چقد لذت بردم از این احساست. داشتم فکر میکردم گفتم چقد نکته سنج چقد ریز بین چقد با دقت هدایت ها رو میبینی آفرین دختر لذت بردیم و تو دل خودم گفتم ک این دقت کردن خیلی اهمیت داره چون بعد ی مدت که این هدایت های کوچولو ب سمتت میاد برات تکراری میشی و ما باید هر روز انقد توجه کنیم هر روز باید این دیدگاه هارو این هدایت ها رو برای خودمون بولد کنیم و قدر دان باشیم تا لذت بیشتری ببریم از زندگیمون
سلام بانوی عزیز چندین سری کامنت های شما تو قسمتهای مختلف دیدم عالی عالی، چقدر میشه از حرفهاتون چیزهای عالی یادگرفت خیلی خوشحالم براتون که هماهنگی با خودت و شکر گزاری و کارهات به آسانی پیش میره هر چی میخوای رو بدست میاری و قسمتهای خوب آدمها رو میبینی و نشانه های خوب میبینی و همه باهات موافقت میکنن به آسانی الهی شکرت؛به این فکر میکردم که چرا بعضی چیزهای که دوس دارم رو جور نمیشه تهیه کنم و خانواده موافقت نمیکنن و این اذیتم میکنه، چرا ارزشم کم میدونم!چرا از خدا نمیخوام و فکر میکنم حتما از طریق خونه باید بدستشون بیارم؟جای خیلی سوالها برام هست امیدوارم بزودی منم کارهام آسونی بگیره و هر چی میخامو به آسانی بسمتم بیاد نیاز نباشه فکر کنم چرا نشد و ندارم و همش ناراحتی تجربه کنم یا حسرت اون چیز داشته باشم.سخته..خیلی ناراحتم الان بخاطر ناخواسته ها.خدایا هدایتم کن چیزی تو دلم نمونه
همینجا یه خاطره بگم که خیلی خاطره نیس برای همین ماهه، داستان یه تصمیم، یه امید :))
خدایا تو کمکم کن که بنویسم هرآنچه که لازم است ای مهربان من:)
استاد من ۱۳_۱۴ سالمه،من می خوام مهاجرت کنم به کشر سئول و اونجا خواننده بشم،من خیلی امید دارم استاد جان، می دونی اصلا انگار خدای من هرشب در گوشم لالایی می گه که تو می رسی صبا،تو به خواستت می رسی، هرآنچه که بخواهی به تو داده می شه(خدایا بالاتر از تو نیست و نخواهد بود)
استاد جان من از مدرسه اومدم بیرون، من فقط دوم راهنماییم و به من گفته شد،که از مدرسه بیا بیرون، اونجا نباش که جای تو اونجا نیست
توی فامیل های ما، وضع مالی ما جزءبهتریناس و همه انتظار بالایی از من دارن، من اولین آدمی هستم در تاریخچه فامیل که از مدرسه میاد بیرون، مادر و پدرم به لطف الله مهربانم، به سادگی قبول کردند و احترام غیرقابل تصوری به خواستم گزاشتن:)))
و استاد جونم و دوست جون جونی که داری این متنو می خونی، می دونم که به زودی، زودیه زود، میام و می نویسم اره من الان سئولم:)) من کارید انجام دادم که هیچ کس جرعتشو نداشت، من کاری انجام دادم که سرش حرف خوردم، تمسخر شدم،حرف شنیدم، تهدید شدم، ولی انجامش دادم،و این نشانه امید من به خدای بزرگگگگ نزدیک و مهربانمه:))
این کار من امضاییه پایین برگه مهاجرتم که خدای من برای من نوشته:))
اره استاد جونم، من حسش می کنم، هروقت که دراین مورد صحبت می کنم، پر می شم از عشق الهی،از وجود خدا از تضمین خدا، به نظرم موقع حرف زن در مرود خواستتو از لحنتون می تونی بفهمی که چه باورهایی داری در موردش:) با عشق صحبت می کنی یا تردید؟؟
۲همه چیز به راحتی به دست میاد و طبیعیه که به دستش بیاری
۳ورودی های ذهنی نقش داره در باورهای تو
۴خواسته های ما برای این به وجود اومده که ساخته بشه(آخ چه باور نابی)
۵ترمز هاتو شناسایی کن و درست کن تا به خواستت برسی
۶اهمیتی نداره وضع الان چیه، همیشه می شه تغییر کرد :)
۸همیشه موفقیت هاتوب برای خودت مثال بزن تا باورت بشه ک هرچیزی ک می خوای رو می تونی داشته باشی
۹از مسیر لذت ببر، زجر جایی نداره در مسیر رسیدن به هدف
۱۰به لطف الله همه چیز به سادگی به دست میاد
۱۱اگه در مسیر درست بری بی برو برگرد به خواسته هات می رسی
۱۲ ای ذهن منطقی من تو همیشه گفتی نمی شه ولی من تونستم
۱۳ذهن تا ابد کار خودشو می کنه مام کار خودمونو می کنیم ولی با هر موفقیت قدرتش کمتر میشه
۱۴باور و عملی که به انجام نرسه ایمان نیس
حرف مفته
۱۵اگه خدا الان بیاد به من بگه که صبا فلان جا هشتاد کیلو برات طلا گزاشتم واکنش من چیه؟؟ دویدن به سمت اون فلان جا😂😂
حالا این وسط بعضیا به من می گن دیوونه، بعضیا می گن نمی شه، بعضیا میان می گن بروبابا، ولی اگ خود خدا گفته باشه من برام اهمیت داره ک بقیه چی میگن؟؟ نه!!
حتی واینمیستم که گوش بدم حرفاشونو میدوم و بیلم بر میدارم😂😂
۱۶سوره ابراهیم بخون
۱۷به محض اینک رو خودت کار می کنی ایده هایی میاد باوضع فعلیتون
۱۹اگ من روی باورهام کار می کنم، دارم روی باور هایی کار می کنم که ترس هارو کم کنه و ایمانم و بیشتر
۲۰کم شدن ترس ها ادمو حل می ده به عمل کردن
۲۱وقتی یه حرکت بزرگ انجام میدی، همه کلی ح ف می زنن، خیلیا می گن اشتباهه، خیلیا می گن تو دیگ کارت تمومهمثلا یکی به من گفت الان اگ از مدرسه بیای بیرون، حتی آبدارچیم بخوای بشی لیسانس نیاز داری(غیر مستقیم گفت آبدارچیم نمیشی) ولی من کوچیک ترین اهمیتی نمی دم چون می دونم که مسیرم درسته، مسیر الله، مسیر هدایتت الله درست ترین راهه:)
۲۲من باید خودم تجربه کنم، من می خوام تجربه کنم دنیامو،من برای مردم زندگی نمی کنم
و در آخر…
خدایا،ای خدای مهربونم، شکرگزارم شکرگزارم شکرگزارم بابت اینک به من کمک کردی تا به تو نزدیک تر باشم
خدایا ممنوتم یه دنیا ممنونتم و ممنونتم بابت اینک مخزن وجود من رو، از عشق و حضور الهی خودت پر کردی
خدای من، بهترین دوست من، سپاسگزارتم، سپاسگزارتم وسپاسگزارتم بابت اینک روابطی عالی رو دارم تجربه می کنم
یک باور عالی که که هر چیز را که بخواهم براحتی می توانم به دست بیاورم
گاهی اوقات با افکار خودم کارها را سخت می کنم و در نهایت هم به دردسر می افتم و حالم خیلی گرفته می شود
و این باور خیلی عالی است و با تمام اتفاقات زندگی من و همه دردسرهایی که در گذشته داشته ام و برای من بصورت یک باور غلط جا افتاده است می توان از آن بخوبی استفاده کرد
واقعا وقتی که اینجوری تفکر داشته باشم همه چیز برای من براحتی رقم خواهد خورد
اکنون که فکر می کنم می بینم واقعا چقدر افکار محدود کننده و چه ترمزهایی داشتم که حتی در کارم و زمان پرداخت حقوق هم اذیت می شدم
این افکار و این باور جدید واقعا عالی است و وقتیکه بتوانم از آن بخوبی استفاده کنم اولین چیزی که نصیب من می شود آرامش است و این آرامش واقعا حال من را خوب می کند و همیشه حال خوب خواهد بود و این حال خوب سبب می شود که افکار خوبی داشته باشم و فرکانس خوبی به این جهان صادر کنم و در نتیجه جهان هستی هم در همین راستا اتفاقاتی همسو و هم راستا با این احساس خوب برایم مهیا می کند
این یعنی چشیدن طعم خوب آرامش
یک نکته عالی دیگر
وقتی که من به چیزی باور دارم باید در جهت آن باید حرکت قدم
اقدام کنم
فعالیت کنم
قدم بردارم
عمل کردن به این ایده ها و این الهامات بسیار مهم است
قدم اول هیمن حرکت کردن است
و این دو نکته واقعا امروز برای من درسی عالی داشت
و در مسیر خواسته و اهداف خودم حرکت کنم و این یعنی موفقیت
ممنونم استاد عزیز بخاطر این فایل عالی و پر از نکته
در مورد اقدام عملی من به یه نتیجه ای برای خودم رسیدم
و اون این که استاد همیشه میگن اول به اونچیزی که بیترین ترس رو ازش داری حمله کن
یا همیشه گفتن اول به پاشنه آشیلها حمله کن
ولی من در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که اول باید از کارهایی که کمترین ترس رو ازش دارم حمله کنم
چون در این حالت مدارم میرم بالاتر و عتماد به نفس بدست میارم برای حمله و یا اقدام به مدار بالاتر
برای من اینجوری بهتر و بیشتر جوابه تا اینکه همون اول بیام حمله کنم به بزرگترین ترسم
یا بزرگترین پاشنه آشیل
چون وقتی میخام به بزرگترین پاشنه آشیل حمله کنم اولا اعتماد به نفسشو ندارم در ثانی سابقه قبلی ندارم که با یاد آوری اون اعتماد به نفس بدست بیارم ثالثا ترسهام منو میخکوب میکنه نمیزاره اقدام کنم
حی میرم جلو حی برمیگردم عقب
واین حرکت دقیقا نتیجه عکس برام داره چون عزت و اعتماد به نفسمو میاره پایین
پس من از کارهای کوچیک که چندان ترسی از انجامشون ندارم شروع میکنم کم کم رشد میکنم برای مدارها و اقدامهای بالاتر و بالاتر
انشا الله
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق سربلند و ثروتمند باشید
حمید نکته ی خیلی خوبی را گفتی که اول از انچه که میتونی انجامش بدی و ترسی که میتونی بهش حمله کنی شروع کنی و این مثل یه پازل میمونه که هر بار بهتر و بزرگترو سریعتر میتونی حلش کنی و دقیقا با این کارت داری تکاملت برای بیشتر کردن اعتماد به نفست بالاتر میبری و رشد میکنی
موفق باشی دوست عزیزم و مثل فامیلیت زندگیت خلق کن و اینجا به اشتراک بگذار
منم مثل شما همین ایده را انجام میدم و از ترس های کوچک و پاشنه آشیل های ضعیفتر شروع میکنم
واقعا یهویی نمیشه به بزرگترین ترس حمله کرد چون حتی همینجوریش وقتی بهش فکر میکنی ناخواسته احساس بدی پیدا میکنی اینم از کمبود عزت نفس و باور نداشتن به اینکه خودم خالق زندگیم هستم و… میاد
و خب کاری ندارم احساس بد اتفاق بد میاره
اوایل که فایل های استاد رو میشنیدم که میگف تنها راه از بین بردن ترس رفتن تو دل همون ترسه من میگفتم اخه چطور و قبول نداشتم چون اصلا جرعتش رو نداشتم حتی بهش فکر کنم اما وقتی با قانون تکامل آشنا شدم فهمیدم که من درست موضوع رو نگرفته بودم باید از کوچکترین ترس شروع کنم تا بتونم به اون ترس بزرگ حمله کنم
استاد بیشتر اوقات تاکید دارن که قانون تکامل رو رعایت کنم و قدم به قدم پیش برم و خداروشکر تا الانم همین کار رو کردم نتیجه عالی بود
بی نهایت سپاسگزارم از استاد نازنینم
و ممنونم از شما دوست عزیزم که تجربیاتت رو با ما در میون گزاشتی ، بازم برام یاد آوری شد که عجله نکنم و با احساس خوب قدم به قدم پیش برم
فکر میکنم معرفی دوره قانون آفرینش خودش یک دوره عالی و فوق العاده شده.
جلسه چهارمش رو امروز دیدم و گفتم خدایا استاد ومریم عزیز چقدر سخاوتمندانه دارن نکات و آگاهیها رو به اشتراک میگذارن.
در سه مورد اساسی بحث شد که هر کدوم کلیدهایی از گنجهای بی پایان هستن.
۱.هر چی رو که میخواستم بدست بیارم انقدر برام بدیهی و راحت و طبیعی بودن که هر چی که از خدا خواستم بدست آوردم. کلمه کلیدی و طلایی این بحث اون کلمه بدیهی هست .یعنی انقدر باید رو باورهای خودمون کار کنیم که کلمه به معنای واقعی در مورد اون خواسته تو ذهنمون محقق بشه.
من از کل مسیر بینهایت لذت بردم و هیچ ناراحتی برای من نداشته.الهی شکر
وروی ترمزهای ذهنی خودم هم کار میکردم.
۲.در مورد ترکیب جدایی ناپذیر ایمان و عمل یا باور وعمل هست که این دوتا دوبال پرواز یک پرنده بوده وهرگز از هم جدا نبوده و نخواهند شد وگرنه پروازی در کار نخواهد بود.
اگر باور داشته باشی عمل میکنی واگر باور نداشته باشی وشک داشته باشی هرگز به هیچ الهامی عمل نمیکنی.اگر میگی باور دارم یا ایمان دارم ولی عمل نمیکنم پس بدون که باور نداری.خیلی راحت
۳.مثالهای زیبای پیامبران در مورد عمل به الهاماتشون و مثال زیبای خود استاد.
من با راه رفتن خیلی الهام میگیرم. ساعت ۲ نصف شب خدا بهم گفت که راه برو و برو بیرون، ومن رفتم و خدا با من صحبت کرد و من بهش گفتم واقعا قصد مهاجرت دارم و روی باورهامم کار میکنم ولی چرا هنوز جور نشده؟من میخوام مهاجرت کنم وباید جور بشه ،من اونو میخوام.
وخدا گفت که فکر میکنی مسیر زندگیت که داری طی میکنی با خواسته هات یکی هست؟گفتم یعنی چی؟گفت که تو داری هر روز به دفاتر و اعضای گروهت اضافه میکنی و از یک طرف میخوای پرواز کنی و از طرف دیگه خودت رو با دهها صرب بستی.
واون موقع بود که من تصمیممو گرفتم و وقتی برگشتم ایران اولین کاری که کردم این بود با وجود اینکه در اوج بازدهی کاری و موفقیت بودیم کل افراد رو مرخص کردم و کل دفاتر رو پس دادم ووسایلش رو فروختم و حتی ماشینها ووسایل خونمو فروختم و کل مدارکم رو ترجمه کردم وطوری خودم رو جمع وجور کردم که اگر بهم بگم پاشو الان برو من همین امروز آماده رفتن باشم در حالی که اصلا هیییییچ خبری در مورد مهاجرت نبود و مقصد هم دقیقا مشخص نبود که استرالیا باشه یا کانادا یا آمریکا.
وبعدش بهم گفت که پاشو با همین امکاناتی که داری هر جا که میتونی برو و سفر کن به هر کشور خارجی که میتونی.
منم با ویزای چند ماهه ام راه افتادم و روسیه ودبی و تایلند وچندین جای دیگه رو گشتم و بعدش کم کم به اینجا هدایت شدم.
الهی شکر
نکته های کلیدی:
۱.کلمه بدیهی شدن خواسته برای ما
۲.خدا با من صحبت کرد
۳.من از کل مسیر رسیدن به خواسته هام لذت بردم
۴.من میخوام دنیا رو ببینم من میخوام خودم رو تجربه کنم.در سنین جوانی
۵.جریان زندگیت رو در مسیر حرکت به سمت خواسته هات قرار بده
خدایا شکرت برای همین لحظه ، برای حضور برای آرامش برای قلبی که داره یاد می گیرد بهت بیشتر اعتماد کند
سومین ویژگی افرادی که قانون را خوب بلدن:
بر این باورند که می توانند آن را به دست آورند
مثال ملموسش را هممون تو زندگی داریم ، وقتی یک خوراکی را هوس می کنیم و به خودمون می گیم بعدا خب میروم می گیرم؛ میبینیم یکی در زد و برامون همون را آورد ، این برآورده شدن سریع به علت این بوده که رسیدن به خواسته برای ذهن ما غیر ممکن نبوده اتفاقا خیلی راحت و بدیهی بوده
برای همین هم استاد تاکید می کنند از خواسته های کوچک شروع کنید و مرتب همون ها را برای خودتوندمثال بزنید
برای پیدا کردن «باور به امکان پذیر بودن »خواسته است.
برای همینه که استاد گفتن هر چی را که خواستن باور داشتن که خیلی راحت بدست می آورند خیلی بدیهی و طبیعی بدست می آورند
چون با اوردن مثال های ریز و درشت مختلف برای ذهنشون،امکان رسیدن به خواسته هاشون را برای ذهنشون منطقی کردن
حتی می توانیم از مثال های زندگی بقیه هم برای منطق ذهنمون استفاده کنیم و این باور را راحت تر تو ذهنمون جا بندازیم
که
خواسته های ما از قبل به حقیقت پیوسته اند اگر ما تو مسیر درستش قرار بگیریم باهاشون برخورد می کنیم اگر دیرتر دارم میرسم چون یکسری افکار نامناسبی ذهنمون هست
برای رسیدن به خواسته اول باید موانع یا همون باورهای محدود کننده ( ترس ،وابستگی ،نظر مردم، کمبود…) را برداریم و همچنین همراه ساختن باور درست ؛ هر ایده ای که با شرایط اون لحظه مون بهمون داده میشه عملی کنیم
خیلی مواقع برای من باور ساختن یک امر پیچیده با فرمول های خاص است اما وقتی استاد دارن راجع به باور های محدود کننده مهاجرتشون صحبت می کنن که چه راحت باورهای خوب را با منطق به ذهنشون گفتن ؛ دیدم مسیله منطقی شدن باور جدید برای ذهن است
در مورد مهاجرت یک خانمی تعریف می کرد که می خواست بیاد دخترش را ببینه ولی می گفته اول هیکلم را درست کنم بعد بیام خارج
که کارهای ویزاش مرتب به گره می خورد
تا اینکه به خودش میگه اصلا می دونی چیه من فقط می خواهم بچه ام را ببینم هر شکل و هیکلی که باشم، الان دیدن بچه ام برام مهمه
همین ترمز را برداشتن و به راحتی اومدن پیش دخترشون
حالا این سوال پیش اومد که اگر من از باورهام قراره نتیجه بگیرم بشینم تو خونه باور بسازم کافیه؟
خیر
ایمانی که عمل نیاورد ایمان نیست
اولین ایده همون وارد شدن به سی کلاس وصحبت کردن براشون بوده که عملی کردن
اگر باور کنی خودت داری با فرکانس هات زندگیت را می سازی مراقب افکارت و احساساتت هستی
مسئولیت زندگیت را می پذیری و فقط خودت را مسئول اتفاقات زندگیت میدونی برای درست شدنشون اقدام عملی می کنی
سلام به استاد..سلام به خانم شایسته .. سلام به عزیز همفرکانسی که اینو میخونه
دلیل نوشتن این کامنتم میدونین چیه؟چون من چیزی رو دارم تجربه میکنم که ده ساله تجربه نکردم… آرامش… صلح نسبی با خودم
و خواسته هایی که به اندازه باورهام داره خلق میشه کم کم
استاد سپاسگزارم که کنترل ذهن رو بهم یاد دادی..استاد سپاسگزارم از خدایی که این حرفارو بهت میگه… استاد مرسی که یاد دادی چجوری سوراخای این آبکش که انرژی توش محو میشه کمتر و کمتر کنم…
همین که کم حوصله میشم… انگار مسؤل مانیتورینگ یه ساختمونم..و جنبه های باوری من هر کدوم یه نمایشگر که جلومه..
اول عزت نفس رو چک میکنم…. آیا خودت رو دوس داری؟ آیا عاشق خودت هستی؟ حرف مفت نزنیاااا کسی که عاشق خودشه از بودن با خودش لذت میبره.. آیا از بودن با خودت لذت میبری؟ آیا برای توانایی هات ارزش قایلی و مهارت کسب میکنی؟؟
بعد نوبت توحیده… حرفاتونو یادم میارم و روحم لطیف میشه…آیه های سوره بقره رو یادم میارم…. ما لکم من دون الله من ولی و لا نصیر..
ایاک نعبد و ایاک نستعین رو… اهدناالصراط المستقیم رو..
و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب رو…. اجیب رو
بعضی وقتا حس میکنم هیچ اتفاقی در درونم رخ نداده تواین 2-3 سال ولی این صدای خوده شیطانه….
اوایل کار وقتی میخواستم شکرگزاری کنم انگار داشتم با قاشق دیوار بتنی رو می کندم… الان با یاداوری هر نعمتی حالم عوض میشه.. با مرور هر باور ثروت ساز قلبم باز میشه… با هر بار نوشتن جلسات ثروت یک یه نشونه ای اعم از واریزی یا ورودی مالی یا مشتری تو زندگیم میبینم تا ایمان بیارم که داداش هممه چی همینه.. فقط متعهد باش فقط متعهد باش…
اربابم من خودم رو میسازم…. توام زندگیم رو بساز…
تو که برای استاد انجامش دادی.. خب برای من هم میتونی انجامش بدی … انک انت الوهاب
سلام بهترین دست خدای من استاد عزیزم و مریم جان مهربون، چقدر بغض کردم از شادی وقتی که با دیدن این صحبتها فهمیدم تا اینجا شاگرد خوبی بودم چقدر خوب می فهمم وقتی که می گین وقتی به الهامی که می شه باید باور داشت و ترس رو کنار گذاشت یعنی چی دقیقاً این حس رو یک ماه پیش که کار بسیار عالی با مقام بالایی رو که همه حسرتش رو دارن با الهامی که بهم شد کنار گذاشتم کاری رو که هشت سال براش زحمت کشیدم و دقیقاً تازه رسیدم به جایی که قبلاً می خواستم ولی الآن هدفم اونقدر بزرگتر بود که دیگه می خواستم از اونجا پرواز کنم و اون شغل بالهامو بسته بود به زمین ، همه بهم می گفتن تو یا گنج پیدا کردی یا دیوونه شدی خیلی ها هم می گفتن می خواد خودشو لوس کنه و بعد عید برمی گرده من می دونستم که نه دیوونه ام نه می خوام خودمو لوس کنم من خدامو باور کرده بودم و امروز که درست یک ماه از این تصمیمم گذشته هرروز صبح خدامو شکر می کنم که به این الهام جواب دادم، من تا چند ماه دیگه از ایران می رم و حتی تو این چندماه با یه بیزینس الهامی می تونم پول یکسال اون شغل رو بدست بیارم الآن ماه پنجم دوازده قدم هستم و ندا می دونه تا قدم دوازده چه الهامات بزرگی داشته باشم. اونقدر این دوره ها شیرین اند که واقعاً نمی دونم کدومشون رو بعد این دوره انتخاب کنم و می دونم که حتماً اون هم بهم الهام می شه، راستی لباس و کلاهتون هم خیلی بهتون میاد دوستتون دارم
سلام به دوست همفرکانسیم
سلام به دوست با ایمانم
احسنت به ایمانت
خیلی خوشحال شدم وقتی کامنتتو خوندم
اینقدر قشنگ و واضح رو خودت کار کردی
که تونستی نجوای شیطان رو بیاری پایین و ندای خداوند رو بشنوی که نتیجه این کار کردن و ایمان به خدا رسیدن الهامات هست
من خیلی خوشحالم که همچین دوستانی با ایمان دارم
از کامنتت درس گرفتم
ممنونم سیمین عزیزم
هر جا هستی موفق شاد سلامت و ثروتمند باشی
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 21 بهمن رو با عشق مینویسم
نشانه روز من
امروز یه روز برفی و خاص و ناب بود در تهران
من وقتی موقع اذان صبح بیدار شدم و تو تاریکی متوجه شدم خیلی لذت بردم
این روزا هرچی از خدا میخوام بهم عطا میکنه
حتی اونایی که تو دلم میگذرونم به سرعت رخ میده
امروز که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو با عشق و حالِ خوب که از گوگل درایوم نوشتم رو خوندم و تجسم کردم و
یه سری خواسته ها هم داشتم و نوشتم
و از خدا خواستم که امروز ، از ورکشاپ بوم بزرگ بردارم و برم بوم رو با قلمو و نفت بی بو، که برای شستن قلموهام نیاز داشتم، عوض کنم و بگیرم و در اصل از بومی که ورکشاپ رایگان بهمون میدن رو ببرم به مغازه دار لوازم نقاشی ،و درخواست کنم که ازم بگیره و به جاش قلمو بده
من اینارو نوشتم و حتی نوشتم کاش یه بوم دایره بزرگ هم میگرفتم
از دلم رد شد و گفتم من هفته پیش که از ورکشاپ ،بوم بزرگ 120 در 70برداشتم و درسته اجازه دادن، و صاحب پاساژ گفته بود بردار، ولی بوم بزرگ رو نگفته بودم و اجازه نگرفته بودم
با خودم صحبت میکردم و به خدا گفتم کاش صاحب پاساژ بازم بیاد اونجا و من به خودش بگم ،که راضی باشه که من بوم بزرگ برداشتم و بعد روش نقاشی بکشم
اینو گفتم و دوباره تمرینم رو نوشتم
از پنجره اتاقم که از طبقه 8 بیرونو نگاه کردم،تاریک بود و حس کردم بیرون و آسمون ، رنگش متفاوت شده ، وقتی نگاه کردم ،دیدم داره برف میباره
خیلی خوشحال شدم و یاد فایل زندگی در بهشت افتادم که چند روز پیش مریم جان از برف زیادی که به پارادایس باریده بود گذاشته بود
و گفتم خدایا شکرت
ازت برف خواستم و برف بارید
چون همیشه سمت تجریش میبارید و سمت ما نمیبارید ،اون روزی که دیدم پارادایش برف باریده، ازش درخواست کردم و امروز درخواستم رخ داد
و من خیلی خوشحال شدم وقتی برف زیبا و بهشتی رو دیدم
بعد کمی دراز کشیدم و خواهرم زنگ زد گفت برف میباره، میای باهم بریم یکم بگردیم و عکس بگیریم ؟
وقتی حاضر شدم تا برم
برای خودم 3 تا تخم مرغ گذاشته بودم تا ببرم برای ناهارم تو ورکشاپ بخورم ، دوتاشو برداشتمو دوباره تخم مرغ گذاشتم روی گاز تا وقتی برگشتم ببرم ورکشاپ
وقتی رفتم بیرون همه جا سفید و درختا رویایی بودن
اولین برفی بود که به شدت حس خوبی داشتم که میدیدم باریده
چون تا به این سنم هیچ وقت برف رو با این آگاهی الانم ندیده بودم و این بار دیدگاهم فرق داشت و لذت بخش بود و خودِ خودِ بهشت بود
وقتی من و خواهرم رفتیم ، اول رو یه ماشین تاریخ 21 بهمن رو نوشتم و عکس گرفتمو رفتیم، خیلی حس خوبی داشتم
اول رفتیم نون گرفتیم و ساعت 8 بود، من سریع تخممرغمو پوستشو کندم و تو خیابون که میرفتیم و برف میبارید با نون تازه خوردم ،به قدری لذت بخش بود که تو عمرم تخم مرغ آب پزی مثل اون رو نخورده بودم
طعمش طعمی شبیه به جگر بود و خیلی خوشمزه بود ،تک تک مزه هاشو میتونستم بفهمم، خیلی خوشمزه بود و با نون که میخوردم حس میکردم که انرژی میشه و در بدنم جاری میشه
کلی از برفا عکس گرفتیم و وقتی داشتیم دور میزدیم یه ماشین kmc دیدم، که همیشه دوست دارم یکی بخرم و هایلوکس و دنا هم دوست دارم و البته ماشینای زیادی هم دوست دارم
وقتی دیدم kmcرو که روش پر برف بود به قدری ذوق کردم که بلند گفتم به ترکی ، benim arabam ماشین من
و رفتم ماشینو بغل کردم و روش این جمله رو نوشتم و کلی عکس گرفتم باهاش
من همیشه این ماشینو میدیدم و میگفتم ماشین من
خیلی خیلی لذت بخش بود اصلا ذره ای به این فکر نبودم که من ماشین ندارم
جوری داشتم لذت میبردم و مینوشتم و ماشینو بغل کردم و گفتم ماشین من، که انگار داشتمش
یهویی از دلم گذشت صاحبش بیاد روشنش کنه
بعد با خواهرم رفتیم و دور زدیم و دوباره از خیابون رد شدیم ،کلی با خواهرم عکس گرفتیم
خیلی خوشحالم که رابطه ام با خواهرم خوب بوده تا الان و میدونم که این منم که برانگیخته میکنم آدما رو
وقتی داشتیم عکس میگرفتیم ،گفتم بیا از دور ماشینم هم بیفته ، خواهرم گفت طیبه ماشین راه افتاد برگشتم گفتم کجا میری وایسا ،یادم اومد تو دلم گفتم که صاحبش میاد و ماشینشو میبینه که نوشتم روش ،ماشین من و روشنش میکنه
خیلی لذت بخش بود
خدایا شکرت
بهترین روز عمرم و بهشتی ترین روز زندگیم بود
من هر روزی که دارم بیدار میشم بهترین و بهشتی ترین روز زندگی من هست
وقتی بی نهایت لذت بردیم و برگشتیم، من وسایلامو برداشتم و رفتم تجریش
دلم میخواست بیشتر زیبایی های درختارو ببینم
همیشه که از مسیر کوتاه تر میرفتم تا مترو ،از اتوبان درختا کمتر دیده میشد
به خدا گفتم چیکار کنم از کدوم مسیر برم ، دلم میخواد بیشتر زیبایی برف رو ببینم ،که حس کردم از مسیر طولانی برو
وقتی رفتم سوار بی آر تی بشم ،درخت توتی که همیشه حالشو میپرسم برفی بود و دستمو به تنه درختش کشیدم و بی آر تی اومد سوار شدم
خیلی درختا خاص و زیبا بودن و بی نهایت زیبا و بهشتی
به قدری حالم خوب بود که فقط و فقط خودم بودم و خدا و آهنگ دست من نیست تو عزیز جونمی رو که خدا بهم نشونه داده بود 2 دی ،گوش میدادم و میخوندم
وقتی رسیدم مترو از ورودی قطار که بیرون دیده میشد و برفای روی ریلا خیلی خاص تر شده بودن عکس گرفتم و منتظر موندم تا قطار بیاد
همین که سوار قطار شدم ، جا بود و تا تجریش نشستم
خدایا شکرت
همه چیز به نفع من رخ میده
هر روز و هر لحظه
وقتی رسیدم تجریش منتظر بودم که برف زیادی باشه اما کم بود ولی باز هم زیبا بود و لذت بردم و رفتم سر ورکشاپ
وقتی رسیدم ،دیدم مثل همیشه بوم و رنگ و سه پایه گذاشتن و رفتم برداشتم و زاویه ام رو مشخص کردم و این هفته سبد و سیب چیده بودن
من قبل اینکه شروع کنم ،همه چی برداشتم و وسایلامو گذاشتم و زاویه ام رو مشخص کردم و رفتم بانک و برگشتم و تو راه از روی ماشینا برف برداشتم و گوله درست کردم با خودم گوله برف رو بردم داخل پاساژ
همین که رسیدم دیدم سه پایه ام نیست و همکلاسیم گفت که نبودی برداشتن دادن به یه نفر دیگه که رفتم از استاد برات سه پایه گرفتم
من ناراحت شدم
میدونستم که نباید ناراحت بشم و باید بگردم دنبال اینکه چرا ناراحت شدم و سبب شد اعتراض کنم
البته اون لحظه گرفتم چی به چیه و خدا چی میخواد بهم بگه
وقتی نشستم هی افکار داشتن اذیتم میکردن
به خودم گفتم پاشو برو به نگهبان بگو که چرا برداشتین سه پایه ام رو و بگو که ارزشمندی و نباید برمیداشتن
اما باید به اینم فکر کنی که چرا این موضوع تا این حد ناراحتت کرده
من رفتم و وقتی گفتم و اومدم نشستم، فکر کردم
یه چیزی هم بود
انگار یه حسی جریان دیروز رو بهم یادآوری کرد
آخه روزای شنبه که کلاس داریم دو هفته شد که استاد رنگ روغنم دو کلاس رو یکی کرده ، و جمعیتمون 22 نفر شده بود
و جا نمیشدیم و باید زودتر میرفتیم تا کنار دست استاد جا میگرفتیم
من دیروز رفتم و جا گرفتم ، همکلاسیم که باهم میایم ورکشاپ ،بهم گفت که برای من جا بگیر و منم براش جا گرفتم
وقتی دیر رسید ، خیلی از بچه ها که زودتر اومده بودن عقب نشستن و همکلاسیم هم که دیر اومد جلو نشست ،استادم گفت آخه چرا ؟
چرا گفتین کسی که زودتر اومده بود بلند بشه و کسی که دیر اومده بشینه اینجا ؟!
این حرفشو که گفت یه حسی قشنگ بهم گفت کارت درست نبود طیبه
دیگه تکرار نکن
نه برای کسی جا نگه دار و نه از کسی بخواه که برات جا نگه داره
هر کس در مدارش باشه زود میاد و برای خودش جا میگیره و هرکس درمدارش نباشه جا نمیگیره و ایستاده نگاه میکنه به کار استادت
یادت باشه این کاری که میکنی در حق خودت ،خودت به خودت ظلم میکنی طیبه
و به قدری واضح داشتم این موضوع رو درک میکردم که با خودم گفتم ببین خدا چقدر داره دقیق راهنماییم میکنه که درمسیر درست باشم
تو دلم گفتم آخه سخته !
اگه هفته بعد همکلاسیم گفت براش جا بگیرم ،چی بهش بگم
که بازم حس کردم که باید بگی نه
با اعتماد به نفس بگو نمیتونم جا بگیرم حق بقیه ضایع میشه
بعد من تو اون لحظه که سه پایه مو برداشته بودن و داده بودن به یه هنرجوی دیگه و ناراحت شدم ،این جریان پر رنگ شد و خدا بهم گفت ببین، اگر ادامه بدی به این کارت ،برای خودت ظلم کردی ونتیجه اش رو خودت میبینی
مثل الان
که سه پایه ات رو برداشتن در صورتی که تو از همه اول اومده بودی و همه چی برداشته بودی و کسی که دیر اومد ،سه پایه ات رو دادن بهش و تو موندی
پس اصلاح کن این کارت رو و درسش رو بگیر و عمل کن
تا دیگه تکرار نشه
وقتی سیب و سبد رو میکشیدم و هر از گاهی از پنجره بزرگ شیشه ای سالن بزرگی که همه جمع شده بودیم و داشتیم کار میکردیم ، بیرونو نگاه میکردم، هنوز برف میبارید و خیلی زیبا بود کوه های اطراف تجریش رو میدیدم و به قدری زیبا بود که لذت میبردم
من وقتی کمی کار کردم رفتم پیش استاد طراحی و با دو نفر هنرجو داشتن کار میکردن که رفتم سلام دادم وخواستم چوب بردارم که نمیدونم چی شد،استاد طراحی گفت و صحبت این شد که صاحب پاساژ خیلی آدم خوبیه
و من گفتم کل این پاساژ برای ایشونه ؟ و برام جالب بود پاساژ به اون بزرگی
و گفت آره ،درسته خیلی از مغازه هاشو فروختن اما سرقفلیش برای ایشونه و درسته خیلیاشو فروخته اما خیلی از مغازه ها برای خودشه و اجاره داده
برام خیلی جالب بود یه حرفایی هم گفت که، چجوری شده این پاساژ ساخته شده به دست پدر صاحب پاساژ که چند ماه پیش فوت کرد ، گفتم ببین طیبه تو هم میتونی، وقتی برای یک نفر شده ،پس برای تو هم میشه
امروز یکی از استادایی که کارش سوخته کاری بود ، نیومده بود و برام عجیب بود ،با خودم گفتم یعنی چرا نیومده !نمیدونم چرا مدام سوال میکردم تو دلم که چرا نیومده ؟
حتی پیام فرستاده بود برای من که نوشته بود امروز رفتی ورکشاپ ؟ و من جوابش رو داده بودم
کارم که تموم شد ، رفتم به استادم نشون بدم کارمو و دوباره تحسینم کرد و گفت عالی کار کردی و دیدم همکلاسیم اومد تا کارش رو نشون بده
و شروع کردیم با استاد رنگ روغن و طراحی صحبت کردیم که سر کلاس رنگ روغن بودن و هنرجو داشتن
نمیدونم چرا من هرچی میخواستم برم و خداحافظی کنم ،یه اراده ای بالاتر از اراده من ، مانع میشد تا من قدم از قدم برندارم و قشنگ اینو حس میکردم
حتی با خودم گفتم من چرا نمیتونم برم !
تا اینکه چند دقیقه بعدش دلیلش رو متوجه شدم
ما داشتیم صحبت میکردیم قبلش گفتم ،من برم به استادی که مسئول ورکشاپهست ، بگم که اگر میشه و شماره صاحب پاساژ رو داره ،زنگ بزنه و بهش بگه که هفته پیش بوم 120 در70 برداشتم
و با اینکه اجازه داده بود ، اما میگفتم من اجازه بوم خیلی بزرگ رو نگرفتم ،من فقط اجازه گرفتم هر اندازه بوم که در ورکشاپ بود رو بردارم ، همه اینا داشت از فکرم رد میشد و میگفتم کاش مستقیم به خود صاحب پاساژ بگم وکاش امروز میومد ورکشاپ اما من دارم میرم خونه و میخواستم از استادم خداحافظی کنم که نمیشد
انگار نمیتونستم قدم از قدم بردارم و وایساده بودم و صحبت میکردم که یهویی سرمو چرخوندم سمت راستم ، دیدم صاحب پاساژ با یه آقایی که مثل بادیگارده و صاحب املاکی و یا حراست بود و همیشه وقتی میاد پشت سرش میاد ، تا دیدمش به دوستم گفتم صاحب پاساژه
و سریع رفتم و اصلا متوجه نشدم چی شد به قدری سریع رفتم و سلام دادم که انگار عموم رو دیدم
چرا میگم عمو
چون اصلا هیچ ترس و یا احساسی نداشتم که با یه آدم ثروتمند دارم صحبت میکنم و حس میکردم هم سطحیم و عمو رو مثال زدم برای درک راحت بودنم در صحبت کردن
من سریع سلام دادم و شروع کردم به صحبت کردن و گفتم من یادتونه از شما اجازه گرفتم که بوم بردارم و گفتین بردار ؟
لبخند زد و گفت بله یادمه
گفتم من هفته پیش بوم 120 در 70 نیاز داشتم ،به استادی که مسئول ورکشاپ هست گفتم ، گفت مشکلی نداره برو بگیر و ببر خونه تون
اما به ایشون گفتم که به شما اطلاع بدن و الان دیدمتون ، گفتم به خودتون بگم که راضی باشین
من میگفتم و لبخند میزد و هیچی نمیگفت و منم فقط داشتم صحبت میکردم
گفت مشکلی نداره بردارین
و سریع نمیدونم چی شد بهم یادآوری شد که گفتم ،من یه بوم دایره بزرگ هم نیاز داشتم میشه هفته های بعد بردارم؟؟؟
وای چی داشتم میگفتم من
و چی داشتم میشنیدم
گفت باشه بردار هر اندازه که دوست داشتی بردار
اینو گفت و تشکر کردم و همکلاسیمم پیشم بود و گفت ما هنرجوییم و بومامونو میبریم زیر سازی میکنیم و تمرین کلاسمونو کار میکنیم
و تشکر کردیم و رفت
یهویی دیدم بادیگاردش برگشت بهم گفت از این به بعد با صاحب پاساژ کاری داشتی به خودم بیا بگو ،تماس میگیرم و بهشون اطلاع میدم و خبرشو بهت میدم
خودت مستقیم صحبت نکن باهاش
و رفتن
من فقط داشتم میخندیدم
دوستمم میگفت چی شد چی شد ؟ طیبه چی گفت بهت
رفتیم کلاس استادم و جریانو گفتیم ،گفت عه صاحب پاساژ اومده بود و نشون دادم و خم شد و نگاه کرد ، گفت چی گفتی باز طیبه!
به قدری خوشحال بودم که گفتم ،من امروز تو دلم گفتم کاش صاحب پاساژ میومد و من به خودش میگفتم بوم بزرگ برداشتم هفته پیش و بازم بوم بزرگ بردارم
که خودش اومد
همون لحظه داشتم به تک تک دوره های عزت نفس و عشق و مودت فکر میکردم
من به قدری با اعتماد به نفس صحبت کردم ، که خیلی خوب میتونستم احساس کنم این اعتماد بنفسم رو
و استاد طراحی برگشت گفت ،انرژیت خوبه و دلت پاکه ،هرچی تو دلت میگی رخ میده
و وقتی این حرفو شنیدم گفتم آره، همه اش عمل کردن به قوانین و به صلح رسیدن با خودم و هماهنگ شدن با خداست که داره کارامو انجام میده و منو به خواسته هام میرسونه و هرچی میخوام میگه چشم
وقتی خداحافظی کردم و رفتم ،فکر میکردم و میگفتم چرا ؟؟؟
و داشتم به این همزمانی فکر میکردم
میگفتم ببین طیبه تو میخواستی با صاحب پاساژ صحبت کنی و مستقیم حرفت رو بگی ، حتی نقاشیت رو تحویل داده بودی و میخواستی بری خونه و هرکاری میکردی نمیتونستی بری و خدا کاری کرد تو باشی و صاحب پاساژ رو ببینی و خودت درخواست کنی بوم بگیری
همه اینا که هماهنگی با خودت هست ،پس خدا هم تو رو در زمان مناسب و درمکان مناسب قرار میده و طبق خواسته هات همه چی رخ میده
و این اتفاقی که رخ داد رو، با استاد سوخته کاری که امروز نیومده بود مقایسه کردم
آخه چندین هفته بود که میخواست صاحب پاساژ رو ببینه و باهاش صحبت کنه برای اجاره مغازه
اما امروز نیومده بود
و با خودم گفتم ببین طیبه
این یعنی تو درمدارش بودی
اما اون خانمی که میخواست مغازه بگیره درمدارش نبود که صحبت کنه
حتی یه چیز جالب تر
من که هفته پیش بوم بزرگ گرفتم ،به اون خانم بوم ندادن چون کارش سوخته کاری بود
وقتی همه اینارو کنار هم میذارم ، به یه نتیجه ای میرسم، که به خودم میگم، ببین طیبه همه چی قانونه و تو باید این قوانین رو هر روز به خودت تکرار کنی و یاد بگیری که عمل کنی تا با قوی کردن باورهای قوی درهمه جنبه ها ،خدا برای تو کارهات رو با بی نهایت دستانش انجام بده
حالا خنده دار ترین قسمت اینجاست ، وقتی من شنیدم گفت باشه بوم دایره بردار ، و رفت ، من به خدا گفتم خدا میشه شهریه کلاسامم بدی ،یه جا پرداخت کنی و منم رایگان بیام کلاس رنگ روغن
پر رو شده بودم
اولش گفتم این صاحب پاساژ پرداخت کنه ،بعد گفتم نه طیبه تعیین تکلیف نکن برای خدا
خدا بی نهایت دست داره و میتونه به راحتی همه چی برای تو عطا کنه
تو درخواستتو گفتی ، که میخوای تا سه سال رنگ روغن رو که میای برای کلاسش، کل شهریه ها و پول رنگ و قلموهاشو خدا پرداخت کنه
پس رهاش کن
خدا از طریق غیب و بی نهایت دستانش میتونه خواسته ات رو محقق کنه و موجود بشه
مثل همین الان که فکرشم نمیکردی صاحب پاساژ بیاد و از جایی رد بشه که تو اونجا بودی
پس رها باش
و اینو گفتم و رفتم به مغازه رنگ و قلمو و بومفروشی
به صاحبش گفتم میشه این بوم رو با چند تا چیز عوض کنین؟؟؟
برگشت گفت تو یه بارم ازم خواستی عوض کنم ولی نمیشه
برام مسئولیت داره ،از ورکشاپ بوم میگیری و میاری عوض میکنی
گفتم نه من بوم رو با اطلاع خودشون برداشتم ،حالا اگر امکانش هست با قلمو و نفت بی بو عوضش کنین
که البته اگر مشکلی نداره ؟
گفت باشه اشکالی نداره و عوض کرد
میدونستم چرا اول ناراضی بودنش رو اعلام کرد
چون این من بودم که از امروز صبح، مدام به این فکر بودم که اگر من برم و بگم که عوض کنید و بگه پر رو شدی و عوض نکنه چی؟ یا اگر فکر کنه بگه رو دادم به این دختر چی ؟
انگار شرک داشتم و خدارو ندیدم که خداست که داره کارای منو انجام میده
و باورم این بود که وقتی دوبار و یا چند بار خواسته ات رو بابت تعویض بوم به مغازه دار بگی ،قبول نمیکنه
تو باید روی این باورت کار کنی تا خدا به راحتی و هموارترین شکل به درخواستت پاسخ بده
وقتی قبول کرد ،سه تا قلمو برداشتم و یه نفت بی بو برای شستن قلموهام ، گفتم راضی باشین و گفت راضیم و 40 هزار تومان بیشتر از هزینه بوم میشد که پرداخت کردم و اومدم
خیلی حس خوبی داشتم و لذت میبردم
و از خدا میخواستم که کمکم کنه درمورد این باور محدود باورقوی بسازم
وقتی رفتم و میخواستم سوار آسانسور بشم ،باز انگار یه نیرویی منو هدایت کرد به گالری استادی که تو ورکشاپ همیشه روی بوم تجسم های خودش رو به تصویر میکشید و برای من عجیب بود و از 21 مرداد که میرم ورکشاپ ، مدام برام سوال بود که چجوری بدون هیچ عکسی ،شروع میکنه به طراحی و تابلوهایی رو کار میکنه و طبق مدلی که میچینن ،بهش طرح های تجسمی اضافه میکنه که آدم و پرنده و چیزای دیگه هست
و چند باری پرسیدم که چجوری این تابلوهارو میکشن و جواب میدادن تمرین کردم
و این روزا در تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم که با این استاد صحبت کنم و درمورد ایده هایی که از خدا گرفتم ،راهنمایی بگیرم که منم بتونم اون چیزهایی رو که میبینم رو بتونم به درستی طراحی کنم و تابلو بکشم
خود به خود دیدم ،من رفتم سمت مغازه اش و در زدم و رفتم و شروع کردم به صحبت کردن
چی داشت رخ میداد ؟!
طیبه ای که بلد نبود صحبت کنه ،داشت مثل بلبل صحبت میکرد
و در اصل خدا داشت به زبانم جاری میکرد ،چون من هیچ وقت نمیتونم به اون زیبایی صحبت کنم
طیبه ای که ترک زبان هست و خیلی وقتا گیر میکنه تو فارسی صحبت کردن ،داشت به راحتی حرف میزد
من شروع کردم به صحبت و درخواستم رو گفتم که امکانش هست راهنماییم کنین و من ایده هایی دارم ، که میخوام طراحی کنم و نمیتونم به تصویر بکشم هرآنچه که دیدم رو و سوالاتم رو پرسیدم
وقتی صحبت هام تموم شد ،یه صندلی آورد و گفت که بشینین و طرحتونو نشونم بدین تا راهنمایی کنم
اما من ننشستم و گفتم نه ممنونم و بعد گفت نه من نشستم و دوست ندارم کسی سر پا بایسته
اونجا بود که من یه درسی هم یاد گرفتم که وقتی کسی برای من احترام میذاره و صندلی میده تا بشینم ،قبول کنم و بشینم
وقتی من دو تا از کارامو نشون دادم و شروع کرد به توضیح دادن ،گفت تنها کاری که باید انجام بدی طراحی باید بکنی
چند سال باید زمان بذاری تا طراحیت رو قوی کنی
و گفت که بعدشم هرچی دیدی و عکس گرفتی و از روش طراحی کردی دیگه همونو کار کن و از اینترنت دنبال عکسای مشابه نگرد
مثلا بخوای عکس فرشته و یا ققنوس برداری
تا بتونی هرآنچه که میبینی رو به تصویر بکشی
من پرسیدم چند سال؟
گفت کم کمش 5 سال
و من گفتم نه زیاده
گفت برای اینکه به نتیجه مطلوب برسی و هرچی رو در هر جایی دیدی و چون شکل میبینی باید تمرین کنی تا به سرعت به تصویر بکشی و باید زمان بذاری
بعد اشاره ای کرد با دستش که پول درآوردن رو گفت
گفت اگر به خاطر پولش میخوای این طرح هایی که بهت الهام شده رو بکشی ،بهتره کار نکنی و نری سمتش
چون این الهامات چیزی نیست که بخوای از اینترنت دنبال طرح بگردی و جای تصویری که دیدی طرحی از اینترنت باشه و بخوای به سرعت کار کنی که فقط پول بگیری
تو باید اون چیزی که دیدی رو همونو طراحی کنی و روی بومت کار کنی
و به فکر پولش نباشی
مهم ترین چیز در این الهامات اینه که حس خوبش رو منتقل کنی به مردم درسته؟
نه اینکه به فکر فروش سریع تر باشی
اگر زمان بذاری و یاد بگیری ،و وقتی مهارت کسب کردی ،خود به خود همه چیز رخ میده
پول هم میاد
وقتی اینارو گفت متوجه شدم که هنوز هم من وابسته پول هستم و به فکر اینم سریع تر به پول برسم
خوشحالم از اینکه متوجه این موضوع شدم تا روی خودم کار کنم
بعد گفت من الان کار دارم و اگه میتونی فردا بیا و طرح هات رو بیار تا از نزدیک ببینم طراحیاتو و راهنماییت کنم
و من تشکر کردم و رفتم سوار آسانسور شدم
وقتی رفتم بیرون برفا آب شده بودن و با مترو میخواستم برگردم خونه
مدام میگفتم راضیم ازت
راضیم طیبه داری تمرینات دوره هارو خوب انجام میدی و ادامه بده و بیشتر کار کن
و گفتم خدایا راضیم ازت
راضیم ازت، حس خوبی دارم خدایا راضیم
که وقتی گفتم و از پله برقی میرفتم پایین
چشمم افتاد به بیلبورد تبلیغ که نوشته بود حس خوبی که میماند و این بیلبورد رو یک ماه و نیم بود برنداشته بودن
وقتی میگفتم راضیم و حالم خوب بود چشمم به این نوشته افتاد و خندیدم ،یهویی چشمم به نوشته کنارش ، کد تخفیف افتاد
من این نوشته رو بارها دیده بودم و یک ماه و نیم پیش که قدم رهایی از خواسته عشق رو برداشتم مدام میخواستم ربطش بدم به اون خواسته ام اما نمیتونستم
کد تخفیف این بود
کد تخفیف TA01
حس خوبی که میماند
دقت کردم و شروع کردم به گفتم اینکه T یعنی طیبه
و پشت سر هم درک این نوشته ها بهم گفته شد
و a یعنی الله
و وقتی چشمم به صفر و یک افتاد
به زبونم جاری شد طیبه تو صفری و هیچی نیستی
و خدا تک و تنها و یکی هست و یکی
وای من وقتی اینو درک کردم
متعجب بودم و خوشحال
بارها که شنبه و یک شنبه ها از پله برقی میومدم و میدیدمش مدام میگفتم و حس میکردم اون کد تخفیف یه نشونه ای برای من هست
اما انگار امروز زمان درکش بود ،که من متوجه بشم
دقیقا به ترتیب
TA01
طیبه ، الله
صفر ،یک
اینا همه ریز به ریز ترین هدایت های خداست که سبب میشه که من حواسم باشه که هیچی نیستم و خداست که همه هست و یکی و تنها ربّ و داره کارای منو انجام میده
خیلی خوشحال بودم این هدایت و نشانه رو دریافت کردم و کل مسیر رو داشتم بهش فکر میکردم
وقتی تو قطار نشسته بودم ، گفتم یه نشونه بهم بده و دستمو روی نشونه گذاشتم و
فایل درباره قانون آفرینش | باور به امکان پذیر بودن
همین که دیدم گفتم ببین چقدر داره دقیق هدایتم میکنه
آخه من قبلش به همه خواسته هام داشتم فکر میکردم که این فایل سبب شد تا من از خدا نشونه بگیرم که بهم بگه
ببین طیبه باور به امکان پذیر بودن
یعنی اگر تو باورهاتو قوی کنی و استمرار داشته باشی ، به سرعت کاراتو انجام میدم
باور داشته باش که امکان پذیره فقط باید روی باورهات کار کنی
پس حرکت کن و مصمم تر ادامه بده
خیلی خوشحال بودم ، فایل رو گوش دادم و وقتی رسیدم تا سوار اتوبوس محله مون بشم و راه افتاد
تو راه یه چیزی توجهمو جلب کرد ،این چندمین باری بود که راننده اتوبوسی که میرفتیم محله مون ،میشنیدم به هر مسافری که پیاده میشد تشکر میکرد و سپاسگزار بود از اینکه کارت میزنن و کرایه رو پرداخت میکنن
این سبب شد بیشتر توجه کنم
هر ایستگاهی که می ایستاد ،سپاسگزاری میکرد ، بدون اینکه مسافری تشکر کنه ،سریع میگفت ممنونم تشکر و در دلم بارها گفتم چقدر مودب بود
چقدر سپاسگزار
چقدر آگاه
و داشتم به خودم میگفتم ،تو هم میتونی اینجوری تمرین کنی و تمریناتت رو بیشتر کنی
وقتی رسیدم و رفتم خونه ، یکی از تخم مرغایی که برده بودم رو نخورده بودم با نون برداشتم و رفتم بیرون تا قدم بزنم و با خدا صحبت کنم
خیلی حس خوبی داشتم
مدام یادم میومد که درزمان مناسب درمکانی بودم که صاحب پاساژ اومد تا من درخواست گرفتن بوم نقاشی رو ازش داشته باشم و میگفتم خدایا شکرت تو بودی که کارهای من رو انجام دادی
تو بودی که داری ریز به ریز کمکم میکنی
و همه اش میخندیدم و تو دل تاریکی شب تو محله مون قدم میزدم و حرف میزدم
و به خدا میگفتم که یادم بده خودخواهانه عشق بورزم و اینکه همیشه بدونم که این تویی که داری همه کارهامو انجام میدی، نه آدمای دیگه
این تویی که از طریق بی نهایت دستانت به من عشقت رو نشون میدی
و میگفتم و گریم گرفت و همینجور صحبت میکردم
خیلی حالم خوب بود
و ازش درخواست کردم ،وقتی آماده بودم ،فردی که قرار بود خبر بده و امانتیم رو بده ، موقعی بیاد من یاد گرفته باشم خدارو ببینم و تمام رفتارهام برای خدا باشه
یعنی در زمان مناسب و در مکان مناسب و حتی صحبت هایی که میگم برای خدا صحبت کنم و وقتی که من کاملا یاد گرفتم که خودخواهانه عشق بورزم و خودخواهانه رها باشم و در اون فرد خدا رو ببینم و محبت و توجه خدا رو ببینم ، بیاد
هوا به قدری سرد بود که هر کس رو میدیدم سردشون بود ،اما من آروم راه میرفتم و صحبت میکردم و گریه ام میگرفت و به قدری گرمایی که از قلبم به کل بدنم در جریان بود رو حس میکردم که سردی هوارو حس نمیکردم
یه گرمای شدیدی در قلبم حس میکردم که گرماش با وجود شدت زیاد آرامش عمیقی میداد به من
با خودم میگفتم ببین ،همه اینا کار خداست که گرم شده بدنت و هیچ سرمایی رو حس نمیکنی
وقتی با خدا صحبت میکنم یه آرامش عمیقی حس میکنم و راه میرم خدایا شکرت
وقتی برگشتم ، تو راه ،تخم مرغ رو پوست کندم و با نون خوردم و به قدری لذت بخش بود که چشمامو میبستم و مزه بهشتیش رو حس میکردم
خدایا شکرت
امروز بی نهایت بهشتی بود برای من
همین که رسیدم خونه، مادربزرگم و عموم زنگ زدن و گفتن میان خونه مون و من کارای خودمو انجام دادم
به قدری رفتار عمو و مادربزرگ و پسر عموم فوق العاده شده که هر بار که میبینمشون شکر میکنم که چقدر همه چی تغییر کرده
خدایا شکرت
برای تک تک دوستان و استاد عباس منش و مریم خانم شایسته و همکارانتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام
سلام به طبیه عزیز که انقد جذاب و خالص حسش رو بیان میکنه و چقد لذت بردم از این احساست. داشتم فکر میکردم گفتم چقد نکته سنج چقد ریز بین چقد با دقت هدایت ها رو میبینی آفرین دختر لذت بردیم و تو دل خودم گفتم ک این دقت کردن خیلی اهمیت داره چون بعد ی مدت که این هدایت های کوچولو ب سمتت میاد برات تکراری میشی و ما باید هر روز انقد توجه کنیم هر روز باید این دیدگاه هارو این هدایت ها رو برای خودمون بولد کنیم و قدر دان باشیم تا لذت بیشتری ببریم از زندگیمون
سلام بانوی عزیز چندین سری کامنت های شما تو قسمتهای مختلف دیدم عالی عالی، چقدر میشه از حرفهاتون چیزهای عالی یادگرفت خیلی خوشحالم براتون که هماهنگی با خودت و شکر گزاری و کارهات به آسانی پیش میره هر چی میخوای رو بدست میاری و قسمتهای خوب آدمها رو میبینی و نشانه های خوب میبینی و همه باهات موافقت میکنن به آسانی الهی شکرت؛به این فکر میکردم که چرا بعضی چیزهای که دوس دارم رو جور نمیشه تهیه کنم و خانواده موافقت نمیکنن و این اذیتم میکنه، چرا ارزشم کم میدونم!چرا از خدا نمیخوام و فکر میکنم حتما از طریق خونه باید بدستشون بیارم؟جای خیلی سوالها برام هست امیدوارم بزودی منم کارهام آسونی بگیره و هر چی میخامو به آسانی بسمتم بیاد نیاز نباشه فکر کنم چرا نشد و ندارم و همش ناراحتی تجربه کنم یا حسرت اون چیز داشته باشم.سخته..خیلی ناراحتم الان بخاطر ناخواسته ها.خدایا هدایتم کن چیزی تو دلم نمونه
به نام خدای نزدیک و مهربانم:))
سلام دوستان عزیزم:))
آگاهی هایی که از این فایل ارزشمند گرفتم
۱ادم باید با توکل به قدرت الله،نترس باشه
همینجا یه خاطره بگم که خیلی خاطره نیس برای همین ماهه، داستان یه تصمیم، یه امید :))
خدایا تو کمکم کن که بنویسم هرآنچه که لازم است ای مهربان من:)
استاد من ۱۳_۱۴ سالمه،من می خوام مهاجرت کنم به کشر سئول و اونجا خواننده بشم،من خیلی امید دارم استاد جان، می دونی اصلا انگار خدای من هرشب در گوشم لالایی می گه که تو می رسی صبا،تو به خواستت می رسی، هرآنچه که بخواهی به تو داده می شه(خدایا بالاتر از تو نیست و نخواهد بود)
استاد جان من از مدرسه اومدم بیرون، من فقط دوم راهنماییم و به من گفته شد،که از مدرسه بیا بیرون، اونجا نباش که جای تو اونجا نیست
توی فامیل های ما، وضع مالی ما جزءبهتریناس و همه انتظار بالایی از من دارن، من اولین آدمی هستم در تاریخچه فامیل که از مدرسه میاد بیرون، مادر و پدرم به لطف الله مهربانم، به سادگی قبول کردند و احترام غیرقابل تصوری به خواستم گزاشتن:)))
و استاد جونم و دوست جون جونی که داری این متنو می خونی، می دونم که به زودی، زودیه زود، میام و می نویسم اره من الان سئولم:)) من کارید انجام دادم که هیچ کس جرعتشو نداشت، من کاری انجام دادم که سرش حرف خوردم، تمسخر شدم،حرف شنیدم، تهدید شدم، ولی انجامش دادم،و این نشانه امید من به خدای بزرگگگگ نزدیک و مهربانمه:))
این کار من امضاییه پایین برگه مهاجرتم که خدای من برای من نوشته:))
اره استاد جونم، من حسش می کنم، هروقت که دراین مورد صحبت می کنم، پر می شم از عشق الهی،از وجود خدا از تضمین خدا، به نظرم موقع حرف زن در مرود خواستتو از لحنتون می تونی بفهمی که چه باورهایی داری در موردش:) با عشق صحبت می کنی یا تردید؟؟
۲همه چیز به راحتی به دست میاد و طبیعیه که به دستش بیاری
۳ورودی های ذهنی نقش داره در باورهای تو
۴خواسته های ما برای این به وجود اومده که ساخته بشه(آخ چه باور نابی)
۵ترمز هاتو شناسایی کن و درست کن تا به خواستت برسی
۶اهمیتی نداره وضع الان چیه، همیشه می شه تغییر کرد :)
۷من خیلی فونت لبخند کامنتا و دوس دارم، خدا جونم ممنونم:))
۸همیشه موفقیت هاتوب برای خودت مثال بزن تا باورت بشه ک هرچیزی ک می خوای رو می تونی داشته باشی
۹از مسیر لذت ببر، زجر جایی نداره در مسیر رسیدن به هدف
۱۰به لطف الله همه چیز به سادگی به دست میاد
۱۱اگه در مسیر درست بری بی برو برگرد به خواسته هات می رسی
۱۲ ای ذهن منطقی من تو همیشه گفتی نمی شه ولی من تونستم
۱۳ذهن تا ابد کار خودشو می کنه مام کار خودمونو می کنیم ولی با هر موفقیت قدرتش کمتر میشه
۱۴باور و عملی که به انجام نرسه ایمان نیس
حرف مفته
۱۵اگه خدا الان بیاد به من بگه که صبا فلان جا هشتاد کیلو برات طلا گزاشتم واکنش من چیه؟؟ دویدن به سمت اون فلان جا😂😂
حالا این وسط بعضیا به من می گن دیوونه، بعضیا می گن نمی شه، بعضیا میان می گن بروبابا، ولی اگ خود خدا گفته باشه من برام اهمیت داره ک بقیه چی میگن؟؟ نه!!
حتی واینمیستم که گوش بدم حرفاشونو میدوم و بیلم بر میدارم😂😂
۱۶سوره ابراهیم بخون
۱۷به محض اینک رو خودت کار می کنی ایده هایی میاد باوضع فعلیتون
۱۹اگ من روی باورهام کار می کنم، دارم روی باور هایی کار می کنم که ترس هارو کم کنه و ایمانم و بیشتر
۲۰کم شدن ترس ها ادمو حل می ده به عمل کردن
۲۱وقتی یه حرکت بزرگ انجام میدی، همه کلی ح ف می زنن، خیلیا می گن اشتباهه، خیلیا می گن تو دیگ کارت تمومهمثلا یکی به من گفت الان اگ از مدرسه بیای بیرون، حتی آبدارچیم بخوای بشی لیسانس نیاز داری(غیر مستقیم گفت آبدارچیم نمیشی) ولی من کوچیک ترین اهمیتی نمی دم چون می دونم که مسیرم درسته، مسیر الله، مسیر هدایتت الله درست ترین راهه:)
۲۲من باید خودم تجربه کنم، من می خوام تجربه کنم دنیامو،من برای مردم زندگی نمی کنم
و در آخر…
خدایا،ای خدای مهربونم، شکرگزارم شکرگزارم شکرگزارم بابت اینک به من کمک کردی تا به تو نزدیک تر باشم
خدایا ممنوتم یه دنیا ممنونتم و ممنونتم بابت اینک مخزن وجود من رو، از عشق و حضور الهی خودت پر کردی
خدای من، بهترین دوست من، سپاسگزارتم، سپاسگزارتم وسپاسگزارتم بابت اینک روابطی عالی رو دارم تجربه می کنم
من و خدا عاشقتونیم🍒💕
شکر و سپاس خدایی را که در هر لحظه هدایتگر و حامی ماست
سلام به استاد عزیز و مریم جانم
و همه عزیزان
خداوند هر لحظه با نشانها در حال صحبت با ماست
خدایا بی نهایت شکرت که هر وقت ازت هدایت و یاری خواستم در لحظه اجابت کردی
خدای مهربونم شکرت
نمیدونم چی بگم اینقدر حرف دارم که اگه بخوام بنویسم ، روزها زمان میبره
و با این زمان محدود شدنی نیست
این فایل نشانه امروز من بود مثل همیشه هدایت خدای مهربونم از راه رسید و نشانها با من با زبان استاد عزیزم صحبت کردن
وقتی در راستای تغییر مصمم هستی و قدم برمیداری ، الهامات از راه میرسن فقط باید دل بدی و ایمان و باور داشته باشی به هدایتهای خدای هادی
هر قدر باورت قویتر باشه محکمتر قدم برمیداری
چند روزیه که به لطف خدا به شکل جدیتری روی خواسته ام و تغییرات ام در این مسیر تمرکز کردم
ودارم همزمان روی 3 دوره بی نظیر ،
احساس لیاقت و تغییر را در اعوش بگیر و 12 قدم ، باهم کار میکنم
چه معجونی شده
خدایا شکرت
استاد جان بی نهایت ازتون ممنونم
شما بی نظیری
بخدا حرفها و اموزشهاتون بوی خدا رو میده
چقدر حالم این روزها خوبه
چقدر خودم به خدا نزدیکتر میبینم و شکر گزارتر از قبلم
خدایا شکرت
کلی اتفاقات خوب داره میوفته
کاملا حضور خداوند و کنارم احساس میکنم
من هر وقت تصمیمی گرفتم وبا تمام وجودم توکل کردم و قدم برداشتم نتایج از راه رسیدن
به لطف و کرم خدای مهربونم
اینبار هم با ایمان و باور شروع کردم
درسته که بلاخره ذهن انسان مداوم در حال ترسوندن ماست
و به چگونگی رسیدن توجه میکنه
ولی اگر یاد بگیریم چطور با نتایج قبلی که گرفتیم ساکتش کنیم و سعی کنیم ارامش خودمون در تمام مسیر حفظ کنیم
و تکامل مون رو طی کنیم میتونیم با احساس خوب اتفاقات خوب و رقم بزنیم
از خدای رزاقم،
از خدای وهابم
میخوام اینبار هم من و هدایت کنه و دستانشو به یاری ام بفرسته
فقط باید احساس خوب داشت تا اتفاقات خوب و تجربه کنیم
بهترینها را برای همه شما عزیزان و یاران همیشگی ارزو میکنم
شاد، سالم وثروتمند و سعادتنمد باشید
بنام خدایی که تمام جهان هستی رو منظوم افرید
من اولین باره که فایلی از استاد گوش میدم و حتی کامنت میزارم و اولین روزیه که بصورت خیلی اتفاقی بااین سایت اشنا شدم!
خیلی خوشحالم و بابت این قضیه خدارو شاکرم
ویدیو خیلی عالی بود ایمانم به خدا بیشتر شد و به وجود خودم افتخار کردمو به اینده امیدوار شدم
ازنتایجی که استاد گرفتن واقعا به وجد اومدم وامید دارم که یه روزی تمامی دوستان به حق الهی خودشون میرسن و رستگار میشن🌸
خدا قوت بده بهتوووون🌺
سلام بر استاد مهربان
درود بر دوستان خوب خودم
سپاس از استاد مهربان بخاطر تهیه این دوره های عالی
یک باور عالی که که هر چیز را که بخواهم براحتی می توانم به دست بیاورم
گاهی اوقات با افکار خودم کارها را سخت می کنم و در نهایت هم به دردسر می افتم و حالم خیلی گرفته می شود
و این باور خیلی عالی است و با تمام اتفاقات زندگی من و همه دردسرهایی که در گذشته داشته ام و برای من بصورت یک باور غلط جا افتاده است می توان از آن بخوبی استفاده کرد
واقعا وقتی که اینجوری تفکر داشته باشم همه چیز برای من براحتی رقم خواهد خورد
اکنون که فکر می کنم می بینم واقعا چقدر افکار محدود کننده و چه ترمزهایی داشتم که حتی در کارم و زمان پرداخت حقوق هم اذیت می شدم
این افکار و این باور جدید واقعا عالی است و وقتیکه بتوانم از آن بخوبی استفاده کنم اولین چیزی که نصیب من می شود آرامش است و این آرامش واقعا حال من را خوب می کند و همیشه حال خوب خواهد بود و این حال خوب سبب می شود که افکار خوبی داشته باشم و فرکانس خوبی به این جهان صادر کنم و در نتیجه جهان هستی هم در همین راستا اتفاقاتی همسو و هم راستا با این احساس خوب برایم مهیا می کند
این یعنی چشیدن طعم خوب آرامش
یک نکته عالی دیگر
وقتی که من به چیزی باور دارم باید در جهت آن باید حرکت قدم
اقدام کنم
فعالیت کنم
قدم بردارم
عمل کردن به این ایده ها و این الهامات بسیار مهم است
قدم اول هیمن حرکت کردن است
و این دو نکته واقعا امروز برای من درسی عالی داشت
و در مسیر خواسته و اهداف خودم حرکت کنم و این یعنی موفقیت
ممنونم استاد عزیز بخاطر این فایل عالی و پر از نکته
سپاس از خدای فراوانی ها
در مورد اقدام عملی من به یه نتیجه ای برای خودم رسیدم
و اون این که استاد همیشه میگن اول به اونچیزی که بیترین ترس رو ازش داری حمله کن
یا همیشه گفتن اول به پاشنه آشیلها حمله کن
ولی من در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که اول باید از کارهایی که کمترین ترس رو ازش دارم حمله کنم
چون در این حالت مدارم میرم بالاتر و عتماد به نفس بدست میارم برای حمله و یا اقدام به مدار بالاتر
برای من اینجوری بهتر و بیشتر جوابه تا اینکه همون اول بیام حمله کنم به بزرگترین ترسم
یا بزرگترین پاشنه آشیل
چون وقتی میخام به بزرگترین پاشنه آشیل حمله کنم اولا اعتماد به نفسشو ندارم در ثانی سابقه قبلی ندارم که با یاد آوری اون اعتماد به نفس بدست بیارم ثالثا ترسهام منو میخکوب میکنه نمیزاره اقدام کنم
حی میرم جلو حی برمیگردم عقب
واین حرکت دقیقا نتیجه عکس برام داره چون عزت و اعتماد به نفسمو میاره پایین
پس من از کارهای کوچیک که چندان ترسی از انجامشون ندارم شروع میکنم کم کم رشد میکنم برای مدارها و اقدامهای بالاتر و بالاتر
انشا الله
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق سربلند و ثروتمند باشید
به نام خدای مهربان
سلام به حمید خالقی عزیزم
حمید نکته ی خیلی خوبی را گفتی که اول از انچه که میتونی انجامش بدی و ترسی که میتونی بهش حمله کنی شروع کنی و این مثل یه پازل میمونه که هر بار بهتر و بزرگترو سریعتر میتونی حلش کنی و دقیقا با این کارت داری تکاملت برای بیشتر کردن اعتماد به نفست بالاتر میبری و رشد میکنی
موفق باشی دوست عزیزم و مثل فامیلیت زندگیت خلق کن و اینجا به اشتراک بگذار
منم مثل شما همین ایده را انجام میدم و از ترس های کوچک و پاشنه آشیل های ضعیفتر شروع میکنم
سلام دوست عزیزم
خیلی قشنگ و واضح توضیح دادین سپاسگزارم ازتون
واقعا یهویی نمیشه به بزرگترین ترس حمله کرد چون حتی همینجوریش وقتی بهش فکر میکنی ناخواسته احساس بدی پیدا میکنی اینم از کمبود عزت نفس و باور نداشتن به اینکه خودم خالق زندگیم هستم و… میاد
و خب کاری ندارم احساس بد اتفاق بد میاره
اوایل که فایل های استاد رو میشنیدم که میگف تنها راه از بین بردن ترس رفتن تو دل همون ترسه من میگفتم اخه چطور و قبول نداشتم چون اصلا جرعتش رو نداشتم حتی بهش فکر کنم اما وقتی با قانون تکامل آشنا شدم فهمیدم که من درست موضوع رو نگرفته بودم باید از کوچکترین ترس شروع کنم تا بتونم به اون ترس بزرگ حمله کنم
استاد بیشتر اوقات تاکید دارن که قانون تکامل رو رعایت کنم و قدم به قدم پیش برم و خداروشکر تا الانم همین کار رو کردم نتیجه عالی بود
بی نهایت سپاسگزارم از استاد نازنینم
و ممنونم از شما دوست عزیزم که تجربیاتت رو با ما در میون گزاشتی ، بازم برام یاد آوری شد که عجله نکنم و با احساس خوب قدم به قدم پیش برم
سپاس
سلام و درود
فکر میکنم معرفی دوره قانون آفرینش خودش یک دوره عالی و فوق العاده شده.
جلسه چهارمش رو امروز دیدم و گفتم خدایا استاد ومریم عزیز چقدر سخاوتمندانه دارن نکات و آگاهیها رو به اشتراک میگذارن.
در سه مورد اساسی بحث شد که هر کدوم کلیدهایی از گنجهای بی پایان هستن.
۱.هر چی رو که میخواستم بدست بیارم انقدر برام بدیهی و راحت و طبیعی بودن که هر چی که از خدا خواستم بدست آوردم. کلمه کلیدی و طلایی این بحث اون کلمه بدیهی هست .یعنی انقدر باید رو باورهای خودمون کار کنیم که کلمه به معنای واقعی در مورد اون خواسته تو ذهنمون محقق بشه.
بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی بدیهی
من از کل مسیر بینهایت لذت بردم و هیچ ناراحتی برای من نداشته.الهی شکر
وروی ترمزهای ذهنی خودم هم کار میکردم.
۲.در مورد ترکیب جدایی ناپذیر ایمان و عمل یا باور وعمل هست که این دوتا دوبال پرواز یک پرنده بوده وهرگز از هم جدا نبوده و نخواهند شد وگرنه پروازی در کار نخواهد بود.
اگر باور داشته باشی عمل میکنی واگر باور نداشته باشی وشک داشته باشی هرگز به هیچ الهامی عمل نمیکنی.اگر میگی باور دارم یا ایمان دارم ولی عمل نمیکنم پس بدون که باور نداری.خیلی راحت
۳.مثالهای زیبای پیامبران در مورد عمل به الهاماتشون و مثال زیبای خود استاد.
من با راه رفتن خیلی الهام میگیرم. ساعت ۲ نصف شب خدا بهم گفت که راه برو و برو بیرون، ومن رفتم و خدا با من صحبت کرد و من بهش گفتم واقعا قصد مهاجرت دارم و روی باورهامم کار میکنم ولی چرا هنوز جور نشده؟من میخوام مهاجرت کنم وباید جور بشه ،من اونو میخوام.
وخدا گفت که فکر میکنی مسیر زندگیت که داری طی میکنی با خواسته هات یکی هست؟گفتم یعنی چی؟گفت که تو داری هر روز به دفاتر و اعضای گروهت اضافه میکنی و از یک طرف میخوای پرواز کنی و از طرف دیگه خودت رو با دهها صرب بستی.
واون موقع بود که من تصمیممو گرفتم و وقتی برگشتم ایران اولین کاری که کردم این بود با وجود اینکه در اوج بازدهی کاری و موفقیت بودیم کل افراد رو مرخص کردم و کل دفاتر رو پس دادم ووسایلش رو فروختم و حتی ماشینها ووسایل خونمو فروختم و کل مدارکم رو ترجمه کردم وطوری خودم رو جمع وجور کردم که اگر بهم بگم پاشو الان برو من همین امروز آماده رفتن باشم در حالی که اصلا هیییییچ خبری در مورد مهاجرت نبود و مقصد هم دقیقا مشخص نبود که استرالیا باشه یا کانادا یا آمریکا.
وبعدش بهم گفت که پاشو با همین امکاناتی که داری هر جا که میتونی برو و سفر کن به هر کشور خارجی که میتونی.
منم با ویزای چند ماهه ام راه افتادم و روسیه ودبی و تایلند وچندین جای دیگه رو گشتم و بعدش کم کم به اینجا هدایت شدم.
الهی شکر
نکته های کلیدی:
۱.کلمه بدیهی شدن خواسته برای ما
۲.خدا با من صحبت کرد
۳.من از کل مسیر رسیدن به خواسته هام لذت بردم
۴.من میخوام دنیا رو ببینم من میخوام خودم رو تجربه کنم.در سنین جوانی
۵.جریان زندگیت رو در مسیر حرکت به سمت خواسته هات قرار بده
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایا شکرت برای همین لحظه ، برای حضور برای آرامش برای قلبی که داره یاد می گیرد بهت بیشتر اعتماد کند
سومین ویژگی افرادی که قانون را خوب بلدن:
بر این باورند که می توانند آن را به دست آورند
مثال ملموسش را هممون تو زندگی داریم ، وقتی یک خوراکی را هوس می کنیم و به خودمون می گیم بعدا خب میروم می گیرم؛ میبینیم یکی در زد و برامون همون را آورد ، این برآورده شدن سریع به علت این بوده که رسیدن به خواسته برای ذهن ما غیر ممکن نبوده اتفاقا خیلی راحت و بدیهی بوده
برای همین هم استاد تاکید می کنند از خواسته های کوچک شروع کنید و مرتب همون ها را برای خودتوندمثال بزنید
برای پیدا کردن «باور به امکان پذیر بودن »خواسته است.
برای همینه که استاد گفتن هر چی را که خواستن باور داشتن که خیلی راحت بدست می آورند خیلی بدیهی و طبیعی بدست می آورند
چون با اوردن مثال های ریز و درشت مختلف برای ذهنشون،امکان رسیدن به خواسته هاشون را برای ذهنشون منطقی کردن
حتی می توانیم از مثال های زندگی بقیه هم برای منطق ذهنمون استفاده کنیم و این باور را راحت تر تو ذهنمون جا بندازیم
که
خواسته های ما از قبل به حقیقت پیوسته اند اگر ما تو مسیر درستش قرار بگیریم باهاشون برخورد می کنیم اگر دیرتر دارم میرسم چون یکسری افکار نامناسبی ذهنمون هست
برای رسیدن به خواسته اول باید موانع یا همون باورهای محدود کننده ( ترس ،وابستگی ،نظر مردم، کمبود…) را برداریم و همچنین همراه ساختن باور درست ؛ هر ایده ای که با شرایط اون لحظه مون بهمون داده میشه عملی کنیم
خیلی مواقع برای من باور ساختن یک امر پیچیده با فرمول های خاص است اما وقتی استاد دارن راجع به باور های محدود کننده مهاجرتشون صحبت می کنن که چه راحت باورهای خوب را با منطق به ذهنشون گفتن ؛ دیدم مسیله منطقی شدن باور جدید برای ذهن است
در مورد مهاجرت یک خانمی تعریف می کرد که می خواست بیاد دخترش را ببینه ولی می گفته اول هیکلم را درست کنم بعد بیام خارج
که کارهای ویزاش مرتب به گره می خورد
تا اینکه به خودش میگه اصلا می دونی چیه من فقط می خواهم بچه ام را ببینم هر شکل و هیکلی که باشم، الان دیدن بچه ام برام مهمه
همین ترمز را برداشتن و به راحتی اومدن پیش دخترشون
حالا این سوال پیش اومد که اگر من از باورهام قراره نتیجه بگیرم بشینم تو خونه باور بسازم کافیه؟
خیر
ایمانی که عمل نیاورد ایمان نیست
اولین ایده همون وارد شدن به سی کلاس وصحبت کردن براشون بوده که عملی کردن
اگر باور کنی خودت داری با فرکانس هات زندگیت را می سازی مراقب افکارت و احساساتت هستی
مسئولیت زندگیت را می پذیری و فقط خودت را مسئول اتفاقات زندگیت میدونی برای درست شدنشون اقدام عملی می کنی
خدایا اعتمادم را محکم
توکلم را زیاد
و اتصالم را دائمی
خدایا ایمانم را قوی که منجر به عمل بشه
قرار بده
بسم الله … و ان الله لهو خیرالرازقین..
سلام به استاد..سلام به خانم شایسته .. سلام به عزیز همفرکانسی که اینو میخونه
دلیل نوشتن این کامنتم میدونین چیه؟چون من چیزی رو دارم تجربه میکنم که ده ساله تجربه نکردم… آرامش… صلح نسبی با خودم
و خواسته هایی که به اندازه باورهام داره خلق میشه کم کم
استاد سپاسگزارم که کنترل ذهن رو بهم یاد دادی..استاد سپاسگزارم از خدایی که این حرفارو بهت میگه… استاد مرسی که یاد دادی چجوری سوراخای این آبکش که انرژی توش محو میشه کمتر و کمتر کنم…
همین که کم حوصله میشم… انگار مسؤل مانیتورینگ یه ساختمونم..و جنبه های باوری من هر کدوم یه نمایشگر که جلومه..
اول عزت نفس رو چک میکنم…. آیا خودت رو دوس داری؟ آیا عاشق خودت هستی؟ حرف مفت نزنیاااا کسی که عاشق خودشه از بودن با خودش لذت میبره.. آیا از بودن با خودت لذت میبری؟ آیا برای توانایی هات ارزش قایلی و مهارت کسب میکنی؟؟
بعد نوبت توحیده… حرفاتونو یادم میارم و روحم لطیف میشه…آیه های سوره بقره رو یادم میارم…. ما لکم من دون الله من ولی و لا نصیر..
ایاک نعبد و ایاک نستعین رو… اهدناالصراط المستقیم رو..
و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب رو…. اجیب رو
بعضی وقتا حس میکنم هیچ اتفاقی در درونم رخ نداده تواین 2-3 سال ولی این صدای خوده شیطانه….
اوایل کار وقتی میخواستم شکرگزاری کنم انگار داشتم با قاشق دیوار بتنی رو می کندم… الان با یاداوری هر نعمتی حالم عوض میشه.. با مرور هر باور ثروت ساز قلبم باز میشه… با هر بار نوشتن جلسات ثروت یک یه نشونه ای اعم از واریزی یا ورودی مالی یا مشتری تو زندگیم میبینم تا ایمان بیارم که داداش هممه چی همینه.. فقط متعهد باش فقط متعهد باش…
اربابم من خودم رو میسازم…. توام زندگیم رو بساز…
تو که برای استاد انجامش دادی.. خب برای من هم میتونی انجامش بدی … انک انت الوهاب
آرزو میکنم واس همتون از آسمون طلا بباره
فعلا