اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوندیکه هر لحظه…هر لحظه…هر لحظه….مرا هدایت میکند بسمت هدایتهای بینظیرش….
سلام استاد عزیزم…استاد عزیزم…من الان 4 سال خورده ایی در محضر شما هستم.
ولی اینو بگم من از بچگی تو اون ناآگاهی خودم.آینده امو میدیدم…و امروز شاهد اون الهاماتی که در خواب بهم الهام میشد.” رسیدم…
و من!!!..همیشه دوستداشتم زندگی ام در تمامی جنبه های زندگیم..بهترین خودش باشه…
ولی چون …ناآگاه بودمهمون نااگاهی پرده های نور الهی رو میپوشوند…
تو دل اون ناآگاهی یکی از درون” بهشت رو روبروم تصور سازی میکرد…
چون قدرت نجوای ذهنم قوی بود…اون بهشت رو کنار میزد..و تاریکی خودش رو با منطقهای قوی اش…بیدار میساخت…..
میخام بگم!!!!استاد عزیزم.…من هر لحظه دعاگویت میباشم….
و سپاسگزار خداوندم وقتی خسته و کوفته شدم در برابر زندگی سختی که داشتم…..
فقط میگفتم خدایا مرا هدایت کن…خیلی عجیب غریب سوره حمد رو میخوندم…
در صورتیکه،”هیچ آگاهی” رو نداشتم…
و امروز لطف خدا شامل حالم شده…و امروز شاهد بهترینها هستم…
و هر ثانیه و هر چشم بهم زدنی…فقط روی خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرت رو میبینم..
این فایل…فایل هدایت خداوند برای بیشتر خاهی من برای خاستهایم بود..
و چند روزه…رزق الهی به بهترین روش که فکرشم نمیکنم.وارد زندگیم میشه…
از بی نهایت طریق…
هدایتهایی میشم….
که با این باور….که هر صبح تقریبا هر گاه هدایت بیاد…قرآن رو میخونم…و ستاره قطبی ام رو با پیشفرض هدایت الهی گره میزنم…
و میدونم و میدونم..همون نقطعه ایی که سالها بخاطرش” چشم انتظار بودم ولی نمیدونستم باید چجور عمل کنم….
ایتروزا شامل حالم میشه…..
و من با پیشفرض و آگاهانه زندگی کردن میتونم از نعمتهای خداوند بهرمند” بشم…..
و این نیاز به تمرکز عالی داره..
که بتونی همجوره حمله ور بشی به نجوای درونت.
استاد عزیزم من از شرایط بیزنسم بگم!!!من مدام از وضعیت شرایط حال حاضرم مدامتوی سایت میزارم.. تا روزی برام یادآور بشه..که از کجا به کجا رسیدم…
حالا حساب کنید یه پیشفرض چقدر میتونه توی زندگیت تاثیر گذار باشه..
من دقیقا اون” اوایل… که رشدم توی این مسیر شروع شد…اول مسیر توحید و خودشناسی بود….تا یجایی درکم از قانون قوی شد…بهم الهام شد….که اون دوره ایی که برای رشدت توی زمینه لباس شب و عروس رو خریدی..
از صفر شروع کن…به الگوسازی..
حالا حساب کنید…استاد من بخاطر ترس از الگوشناسی نزدیک به تقریبا 12.13 یا بیشتر و یا کمتر خودمو دور میکردم…
با این پیشفرض که من از پس الگوشناسی بر نمیام…
و همیشه دانشجو که بودمدوستانی که داشتم.که میدیدم همیشه نمرات بالا دارند..خیلی حسرتشونو میخوردم..
و میگفتم اینا خوش؟شانسن …و بخاطر باورهای غلط و بیشترشم ترس…که من باور دارم”نمیتونم!!!هر بار خودمو دور میکردم..
و یجاهایی بخاطر این نگرش آسیبهای زیادی میدیدم..تویط مشتریام…
تا اینکه الهام من و با اون خواب فرشته ایی که کتاب الگوسازی دقیقا دوران دانشجوییمو داد…هماهنگ شد…..و صداییی بلند بهم گفت..اگه الگوشناسی رو یاد نگیری …خط قرمز بکش توی موفقعیتتت ..و بیزنست…
و اونجا رگ من غیرتی شد…
دفعه های اول سخت بود..و شروع کردم با تمرکز بالابه یادگیری!و .یه بسته یه کیلویی الگو “سفارش دادم…
از صفر شروع کردم..اون بعد از چندین سال..
که من بخاطر الگوشناسی” یه ترم استادمون بسیار با دقت بود .الان با هم در ارتباطیم..
الان قدرشو بیشتر میدونمچقدر نکته های خوب میگفت..
که حتی تعریف منو به خانواده اش گفته بود …
در ادامه من دانشجوی این درس با همین استاد.مشروط الگوشناسی “شدم
و در ادامه…
.به لطف خداوند هر بار با هر تمرین به مدت یکسال ….من تمام اون فصل و کتابای هدایتی رو توی چند دوره خوندم و الگو کشی کردم…
جوریکه کف اتاقم پر از الگو؟شده بود..چه هیجانی داشتم…
و جوری شده بودم که فول و فول شده بودم..تونستم لباس شب بدوزم..اونم مدل اروپایی اونم به روز ترین متد دنیا..
و تونستم بازم لباس عروس بدوزم…بازم اونم شبیه تورهای امروزی…
و گذشت ..فکر کردم مسیرم لباس شب و عروس هست..ولی نرگس ناآگاه ..هنوز بیخبر از هدایت الله بود..
یه روز بهم گفت فصل سیزده دستکش و کلاه…
و هدایتتتت خیلی قوی بود..و فورا”. شروع کردم..به الگوشناسی و دوخت….
حقیقتا اوایل” خیلی ورژنش ناجور بود ولی خیلی خوشحال بودم چون تکاملمو میگذروندم..
میخام یه نکته بازم بگم!!!الله که نشانه میداد …این نشانه ذوقمو بیشتر میکرد تا بیشتر یاد بگیرم و بیشتر ادامه بدم اونم با قدرت و تمرکز بالا…
…در ادامه….
دقیقا بعد از چند ماه که بازم یسری کارا رو انجام میدادم..
که اینبار…هدایت شدم به شخصی که ایشون .بوتیک شیکی توی شهرمون داشتن.و سفارش ست کلاه و دستکش فانتزی”که ست مانتوهاش برای
بوتیکش بود.از من تقاضا کرد که براشون کار کنم…اون به مبلغ 1500 تومن…
و من از خداوند هدایت خاستم”””
گفتم خدایا الان پارچشو طبق گفته های این شخص ندارم!!!
بنظرت چکار کنم..
خدا بهم گفت برو توی کمدت..اون شالی که مشکیه که فلانی بهت داده و نمیپوشی رو باهاش انجام بده….
میخام بگم با یچیز دم دست که عقلم نمیرسید…
و من این ستا رو درست کردم..و ایشون نقد” طبق هدایت الله برای عزت نفسم…و یسری گفتها که خداوند بهم گفت بهش بگو انجام شد..و همون لحظه هزیننشو متقبل شد….
.
و من تونستم با یکار عقب مونده دوره عزت نفس رو بخرم…
و با عمل با دوره عزت نفس…
بعد از اون هدایت اومد…که کلاه رو بزار کنار…تمام تمرکزتو بزار روی …خوووودددد…..دستکش..
و بازم”طی تکاملم هم در مهارتم…و غلبه بر ترس شخصیتی و صدها هااااا مسیرها ….و پروجکتهایی که شدم…
باعث شد….من تمام روند دستکشمو یاد بگیرم که بتونم اونا رو پروجکت کنم در مسیرهای هدایتیم..
و این مابیین اسم دستکشام به اسم خودم ثبت شد ..
و حتی کارایی” دستکشم….
من فقط میگفتم دستکش..ولی نمیدونستم این دستکش چه کاربردی داره….
و تمام این مسیرها و امروز در این ساعت میتونم ساعتها از تمام پروجکتام صحبت کنم…
هر کدومش…صحبتهای خاص خودشو داره..
و در ادامه…
تا امشب میتونم بگم صده ها هزاران قدم برداشته تا امروز دستکش کاربردی مجلسی و روزمره نرگس !!!به بهترین شکل خودش داره “هنوز قدم برمیداره…
و هنوزم نمیدونم میخاد این هدایتها به کجاهاااا این دستکش رو بکشونه…
فقط میدونم باید با پیشفرض مثبت ادامه میدم..مخصوصا اینروزا الان از 17.18 دی ماه….که این اتفاقات پیش اومد و اینترنا قطع شد تا به الان دارم قدم های بعدی که تزیین دستکشها هست..
عملی میشه..اونم با بهترین کیفیت اونم هدایتی
اینبار برای پروجکت حضوری اونم طبق الهامات خداوند..
ولی بازم نمیدونم آیا این قدم درسته یا نه!
منتظر خودشم اونم توی زمان خاص خودش..
انشالله…
..بازم در ادامه….
میخام به این نتیجه برسیممم…
که برای یه بیزنس قوی….
برای بیزنس جهانی” که خودم همیشه دوستداشتم به این ورژن برسه کارم،”….
باید ادامه داد….
و نباید با پیشفرضهای قدیمیمون مخصوصا توی بحث کارآفرین شدن کم اورد..
و با این باور که هدایت میشم..ادامه داد..
.یعنی تمام ذرات سلول به سلول این دستکشام..از یه آموزش پیش افتاده …اون دوره ها….به این مسیر،” من نرگس به لطف خداوند توانستم هدایت بشمم.به بهترین ابگوسازی و بهترین دوخت…اونم بصورت قدرتمند…که هیچ وقت خوابشم ندیده بودم من به این نقطعه برسم.
……
و میخام در ادامه بگم!!!..
و هر کسی میتونه….این مسیر رو با قدمهای تکاملی با پیشفرض این…
که من از پسش برمیام..من در مسیر درستم تحت فرمان الهیم….
میتونه بهترینها رو برای خودش رقم بزنه….
و در ادامه” انتظار مثبت راجع به هر چیزی زندگیتو پر از رزق الهی ” میکنه…
دقیقا این فایل با فایل جلسه 8.عزت نفس ..منو هماهنگ کرد..
که یه روز خداوند بهم گفت…
نرگس…فکر نکن که هنوز زمینه فروشت از فلانی کمه…و هنوز نتیجه مالی خاصی نگرفتی..
ولی اینو بدون…که…
کار نیکو کردن از پُر کردن هست…
مدام این پیام” رو بهم یادآوری میکرد…
تا سرچ کردم..
اره…صبحت بزرگان هست..که ما باید یکاری رو به بهترین شکل ممکن بر حسب اون شرایطی که هستیم رو انجام بدییم..
مثل هدایت خدا و کارایی اون ست دستکش کلاه با یه شالی که فرد نزدیکم به من بخشید و من به یاری الله تونستم به بهترین شکل ممکن انجامش بدم..
من نرگس باید بیاد بیارم…که ما باید استمرارو پُر کردن داشته باشیم..
اون نرگس گذشته خوب پول میساخت…ولی راضیش نمیکرد..و یسری تضادها رو داشت اونم به مدت 8 سال.. که بجای خاصی نرسید.و هیچ پیشرفتی نداشت و راضیش؟نمیکرد!!.
و به لطف خداوند
الان راضیم ..و الان دارم طعم زندگی کردن رو میچشم…
و از خداوند میخام..منو تو این مسیر هدایت کند…و چون این مسیر نیاز به صبر و یه باور قوی الهی گونه داره…
این مسیر با عجله و تقلا نیست..
این مسیر پله پله تا امتداد به خداوند و نور مقدس الوهیت میباشد…
و بتونم کانون توجهمونو و انتظاراتمونو روی چیزهای خوب و عالی در جریان بزارییم…
تا زندگی به کاممان شیرین و دلپذیر باشد…
همین امروز صبح زود روبرو خورشبد و سپاسگزاری از خداوند…
خاستم که بازم رزقشو دریافت کنم..امروز هدایت شدم به چند فرد…و چقدر لطف خداوند درونشان شامل حالم شد….
و واقعا اینهمه نعمت و برکت رو لطف خداوند میبینم…
و از جایی بهم روزی میده که زبانم قاصره.
یه خبر خیلی خوب…سه روز پیش صبح زود…خداوند بهم این پیاممو داد..که اول ماه رمضان وارد قانون سلامتی میشم و نشانهاش مدام میاد…
و امروز فایلی زیبا یه درک بیشتری از قانون سلامتی بهم داد تا خودمو براش آماده کنم..
نمیدونم میخاد چی بشه..چجوری….
فقط میدونم هدایت میشم..
استاد انشالله اول اسفندماه..باهاتون در دوره قانون سلامتی .هماهنگ میشم…
خیلی سپاسگزار خداوندممم میباشم که امشب با کلی تجربیات عالی در همین امروزی که گذشت از وجود صنع خودش” دریافتای عالی داشتم ..
و خوشحالم و خوشحالم….
در مسیر پر رزق و روزیش قدم برمیدارم….
و از خداوند خاستم که امسال سال جدید سر سفره عیدیم قانون سلامتی داشته باشم….انشالله این وعده خیلی عالی انجام بشه..که انجام شده..امضا شده از طرف خداوند….و این ایمان رو در دلم شکوفا میکنه..تا بیشتر بسمتش سجده گو باشم…
در ادامه ….به امید نشانه زیبای دیگه…برای بهترینها!!!و لطف خداوند برای قلب تسلیمترم….
همین فردا شبش همسری بدون اینکه چیزی بهش بگم چندتا بسته توت فرنگی گرفته بود وطعم شیرین این فایل برام چندین برابر شد وجا حرف این ازمایش توت فرنگی باز شد
واقعا از خواص توت فرنگی خوندم وخوردیم وبه دهنه خودم مامانم خیلی خوشمزه بود برا پدرشوهر اینام بردیم ولی به دهنش طعمش خوب نبود میگف هیچ مزه ای ندارن و با اینحاال منو مامانی خیلب طعمشو دوسداشتیم شاید بهه خاططر باورهاش بوده حالا ولی خیلی فایله جادویی با مثال های جادویی بود
چقد باحال زهن از سر اتفاقات شرایطو تتفسیر میکنه مثلاا شراب تو شیشه شراب مارک دار فلان چقد خوشمزه تر بود
یا قهوه توی قهوه خونه لوکس خیلی خوش طعم تره
حتی چایی
من همیشه چایی های بیرونو خیلی دوس دارم
واینکه برام جالب بود اخه مگه چی دارن انقد بیرون خوشطعمه قشنگ با نبات شکوول خوشگل میارن وبعد حالا توخونم معمولیه چاییه دیگه
اللان چایی خونممم دوس دار طعم داد میزنم وبرام خوشمزن
دوباره برمیگرده باید همیشه زهننتوو تربیت کنی وحواست باشه بهش
واستاد امروز یه نشونه دیگه دیدم از هدایته درستم خداروشکر بسییار واضح
واستاد احساس میکنم دسته مهربونه خدایی برام فرشته ای هستی که خدا بهت قدرت داده بیای همه جوره زندگی منو بترکونی دمت گرم
واینکه یه جا واقعا خندم گرفت
واقعا قبول دارم در مورد بیماری
من خودم میدونم بدنه سالمی دارم واینکه مثل هلو کارمیکنه ونگران بیماری سرماخوردگی بقیه نیستم همیشه سالمم واینکه بقیه خانواده که حساس هستند مریض. میشنن مما ممسافرت بودیم دادداش خیلی مراعاتمونو میکردی هی میوه میخوردن فلان کنن مریض نشن اخرش ممریض ششد منی. که میدونستمم بدنم قویه معمولی بووددم به خوردنو لباس وسالم
اها یادم اومد از دسته این استاد هلوم مگفتید
اقا من به بیمارستان حساس بودم و انگار قببلا گفتن. پر از ویروسه این حرفا بعدش اسستاد گفت اگگه اینجوری بود باید هممه پرستاران بمیرن تو بیماارستانا خیلی جالب بود
واایی خدایی چه باورهای خنده داری تو زهنمون جم شده من عاشق بازسازی اونام به طور منطقیو مثبت
بعد مدتها اومدم تو سایت و شروع کردم به گوش کردن فایل از اول صبح و چقد حالم خوبه
خداروشکر که در این مسیر قرار گرفتم دوباره این مسیر سرشار از آگاهی و نور خداوند
خیلی خوشحالم صبح رو با فایل جلسه 1
دوره هم جهت با خداوند شروع کردم
و الا که از دیشب این ذهنیت رو داشتم امروز خیلی راحت تر فایل گوش دادم و خیلی راحت تر دارم کامنت میخونم
اما برم سراین ذهنیت که همیشه داشتم مشینیدم که کار ما فصلی با این که بازم شرایط محیط شده بود اما همون فصلی بود اما از پارسال من نشستم و روی این ذهنیت کار کردم و این ذهنیت رو به وجود آوردم که آقا ربطی به شرایط آب هوایی و شرایط اقتصادی نداره مشکل از فکر کردنه چقد الا با این آگاهی که این ذهنیت رو شکستم که همیشه میتونه کار باشه و همین امروز که من تعطیل هم هست سه تا مشتری داشتم خب این باور این ذهنیت داره کار میکنه از برج 11و من هرروز مشتری دارم که اصلا سابقه نداشته تو این چند سال تو کسب کار من
همین ذهنیت چقد از نظر مالی اوضاع من رو تغییر داده چقد پول راحت تر داره میاد اینا همون باورهاست که تبدیل به ذهنیت ما میشه که اینجوری داریم فکر میکنیم
و چه درهایی تو ذهن من داره باز میشه با همین کامنت گذاشتن و چه خواهد شد به لطف حق که میخوام امسال خیلی کارهای بزرگی رو انجام بدم
واقعا دید انسان ها به هر چیزی باشه همون چیز میشه این ذهن جوری ساخته شده که براش بینهایت راه هست برای فکر کردن
کافیه یک چیزی را بشنوی از یک نفر که بهش اعتماد داری اون جیز برات خیلی بزرگ میشه و همونو تجربه میکنی یا اصلا بهش اعتماد هم نداری کافیه چند باری از چند نفر و زاویه بشنوی
اون میمونه توی ذهننمون تا اخرین روزه زندگیمون
یک تحربه ای که دارم و الانم یادم میاد این هست که چند باری شنیدمش استاد میگفت بعضی حرف های منو الان درک نمیکنید تا وقتش برسه واقعا حقیقتم میگه بعضی از ما ها شاید ذهن کاملا ارامی نداشته باشیم همیشه و اون حرفو جوری هست نفهمیم
حالا برداشت من چون چند باری شنیدمش وقتی یک فایلی گوش میدادم اوتوماتیک توی ذهنم ناخود اگاه میگفتم این حرف ها را الان نمیفهمم حالا گوشش میدم تا بعدا وقتش برسه بفهممش درست حسابی
همین تفکر و یا دید من باعث میشد هی به تاخیر بندازم گوش دادن با تمرکز را گوش دادن با تفکر را
استاد شما راست میگید بعضی موقع ها اون حرف هارا نمیتونیم جوری که گفته میشه درک کنیم ولی وقتی اینو میگید همون لحضه اون شخص فکر میکنه اوکی حالا که من نمیفهممش چرا باید گوشش بدم یا میزارمش یک روژ دیگه گوشش میدم وو یک راهی پیدا میکنه که گوشش نده
این یک تجربه ای هست که من یادم میاد گفتم تا برای خودم بازش کنم و تلاش کنم تعقیرش بدم
یکی دیگه از تحربیاتم در مورد زبان بود که شنیده بودم سخته یاد گیریش
و موقع که داشتم زیان کار میکردم اصلا ذهنیته کار خودشو میکرد برام اون درسو برام کسل کنندش میکرد و این کار یادگیری را سخت میکرد و وقتی سخت باشه زور میزنی درسو تا اخر گوش میدی ولی درک درستی پیدا نمیکنی یادش نمیگیری درست
یا یکی که از شخصی خوشش نمیامد به منم میگفت و وقتی منم اون شخص میدیدم اون شخص برام اذیت کننده میشده حرفاش رفتارش
و یک حورایی ازش بدم میامد
یکی دیگه این بود که مردم درباره مردم یک کشور دیگر حرف میزد یا قضاوتش میکرد یا درموردشون صحبت میکردند اون مردم توی ذهن منم میشد دقیقا حرف های اون افرادی که میگفتند
عجیب اینه که دنیا یا خدا صابت کننده تفکره حتی اگر اشتباه باشه
الهی شکرت در یک روز بهاری زیبا بهم فرصت زندگی دادی و میتونم در سایت الهی کامنت بنویسم از دیدگاه مثبت جدیدم الهی شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و همه دوستانم
در تعطیلات بهار جدید در سفر هستم با همسر عزیزم که پا به پا با منه در دل تمام مسائلی که در پیش داریم و دوستانه و عاشقانه با هم داریم از زندگی در لحظه سفرمان لذت میبریم ما در سفر فقط یک منطقه خاصی را ابتدا انتخاب کردیم که بریم به اون شما و بقیه راه را سپردیم به خدای بزرگ که واقعا این سپردن هر چقدر قلبی باشه دیگه تو فقط میشنی هستی و خداوند فرمون دست میگیره هر جا برد ساحل همون جاست اوایل سخته این نوع نگرش چون باورهای غالب ذهن مقاومت میکنن میخان تو رو ببرن به تنظیم کارخانه ولی با آگاهانه زندگی کردن و تکرار و عمل به الهامات و دیدگاه های جدید را تایید و تحسین کردن ما را به شخصیت جدید میرسونه که نگرش مثبتی پیدا میکنه همین سفری که ما توش هستیم هم از دیدگاه نگرش مثبت بوده که استارت خورد و اگر با دیدگاه چند سال پیش بود که اصلا قدم از قدم ورنمیداشتیم ولی چرا شجاعتها و جسارتها بیشتر شد به دلیل ورودی های جدیدی که به خودمون دادیم آگاهانه و دیدن سریال زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا اون ذهنیت جدید مثبت در ما شکل گرفت که میشه به شکل دیگری هم سفر کرد همینه ورودی های خوب باورهای عالی تکرار بشه زندگس مثبت جدید استارت میخوره و تکرار آن مومنتوم مثبت میشه زندگی در بهشت
سلام به دوستان توحیدیام در این سایت الهی موضوع فایل
درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت دوم
برداشت من از 5 دقیقه اول فایل
من میخواهم ذهنم رو آگاهانه تربیت کنم آگاهانه به سمت اتفاقات مثبت هدایت کنم من باید روی ذهنم کار بکنم
و باید برای ذهنم پیش فرض ایجاد بکنم و این انتظار را در وجودم شکل بدم
انتظار دیدن اتفاقات مثبت
انتظار توجه به نکات مثبت
وظیفه من
آگاه کردن ذهن با ایجاد پیش فرض هایمثبت
و
انتظار اتفاقات مثبت
یعنی تمام کانون توجهم به این چند مورد باشه
پس صبح به محض بیدارشدن از خواب
باید به خودم بگم که
امروز قراره یه روز فوق العاده رو شروع کنمامروز روزیه که سرشار از فراوانیه
امروز روزیه که سرشار از آدمای خوبه
که سر راه من قرار میگیرند
امروز سرشار از اتفاقات فوق العاده استکه برای من پیش میاد
و این جوری ذهنم رو آگاهانه تربیت کنم و
این ذهنیت رو ایجادکنم
این پیش فرض رو ایجاد کنم
و این انتظار رو ایجاد کنم برای ذهن
در این صورت دو تا اتفاق میافته
اتفاق اول اینه که
ذهنم اتفاقات مثبت رو میبینه
یعنی ذهنم اتفاقات مثبت رو به سمتم هدایت میکنه
ودوم این که
برداشت من از اتفاقات خنثی هم مثبت خواهد بود
و مورد بعدی اینه که
آگاهانه توجه میکنم به نکات مثبتنگاهم به نکات مثبته دور و برم خواهد بود دنبال اتفاقات مثبت میگردم
به خاطر اینکه صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم امروز یه روز فوق العاده است امروز من یک تجربه عالی رو کسب خواهم کرد امروز قراره که خداوند منو هدایت کنه
امروز قراره که یک فرصت خوب نصیبم بشه امروز قراره که با یک آدم خوب آشنا بشم
و
انتظاری رو که ایجاد میکنم خیلی از کارا رو برام انجام میده
پس به طور کلی
اگر ما نگاهی که به اتفاقات دور و برمون میافته نگاه مثبت باشه در این صورت اتفاقات مثبت بیشتری رو تجربه میکنیم
و روی مومنتوم مثبت قرار خواهیم گرفت و تازه اتفاقات خنثی رو هم مثبت تفسیر خواهیم کرد
و اگر اتفاق منفیام سر راهم قرار بگیره با تایم اوت متوقفش میکنم
و سعی میکنم به سمت مومنتوم مثبت هدایتش کنم
یعنی با جمله جادویی الخیر فی ما وقع نگاهم بهش نگاه مثبتی باشه
و
نکته جالبش اینجاست
چون ذهنمون رو آگاهانه تربیت کردیم به سمت اتفاقات مثبت
فردا هم همین توقع رو از ذهن داریم
و روز بعد هم همین جور
یعنی دیدن وتوجه وجذب بیشتر اتفاقات مثبت
و
جالبتر اینه که
چون ذهن تمایل داره به همون چیزی که قبلاً فکر میکرده فکر کنه
پس اگر یه مدتی ذهنمون رو به این شکل آگاهانه تربیتش کنیم
به سمت اتفاقات مثبت
خود به خود تمایل ذهن به همین سمتپیش خواهد رفت
پس با خودمون هر روز که از خواب بیدار میشیم تکرار کنیم
که
به به امروز چه روز عالی و قشنگیه
امروز یه روز الهیه
امروز یه روز نورانیه
و یه روزیه که من با خدای خودم بیشتر میتونم ارتباط برقرار کنم بیشتر میتونم بهش نزدیک بشم.
خدایا شکرت به خاطر این همه آگاهی
خدایا شکرت به خاطر این سایت الهی
و خدایا شکرت به خاطر حضور استاد عباس منش در زندگیم
استاد تمام فلسفه بر تجربه استواره، حتی بحث علت و معلول
و وقتی تجربه یعنی ادراکات ذهنی
میفهمیم فلسفه بر هیچ استواره!!
یکی از اولین کسانی که به صراحت ادراکات ذهنی رو به چالش کشید هیوم بود
هیوم این چالش رو به فلسفه، هنر و … بسط داد و توضیح داد که در تمام این موارد، چون اساس ادراکات ذهنیه که میتونه در افراد مختلف متفاوت باشه، پس کلا اصل ثابتی وجود نداره که بشه بهش استناد کرد و اصل واحدی رو در تبیین فلسفه، هنر و زیبایی شناختی و … بنیان نهاد
این سخن هم درسته و هم نادرست!!
یعنی این که نمیتوان ذهن رو و استدلات برگرفته از ذهن رو معیار درستی یا نادرستی قرار داد از این جهت که مبتنی بر نگاه ذهنی و برداشتهای مبتنی بر حواس پنجگانه باشه کاملا درسته، اما میتوان با کنار گذاشتن روشهای ذهنی، حقیقت را بصورت شهودی و در قالب ذهن تصور کرد!!
بزارید مثال بزنم
مثلا شخصی که به لحاظ درونی احساس ارزشمندی داره، وقتی شخصی دیگر که نگاهش به دنیا کاملا منطقیه باهاش ارتباط میگیره و مجذوبش میشه، این جذاب بودن رو در ادکلن برند، مدل کت و شلوار یا حتی صحبت های فصیح و جذاب طرف جستجو میکنه، خوب این نگاه شبیه همون نگاهیه که به توت فرنگی 19 دلاری میشه
اما کسی که با مراقبه به درجات بالای آگاهی میرسه، این جذاب بودن رو بخاطر سعه وجودی و احساس خودارزشمندی طرف و مدار بالاش میبینه، این هم نگاه ذهنیه، اما عاملش شهودیه، یعنی طرف آگاهه که قلبش ارزش وجودی طرف رو درک کرده و این ادراک در ظرف ذهن ریخته شده و منطق خودش رو پیدا کرده
هرچند اون شخص آگاه، قبل از این نتیجه گیری، باید درک کنه که این نگاه ارزشمندی که به طرف داره برگرفته از الگوهای ذهنی نباشه، و افرادی که این حد از خلوص رو در درک محیط پیرامون دارن خیلی کم ان
این مدل آدما، همنون کسانی ان که با تیشرت ساده میرن بیرون، از یه فنجان چایی بی نهایت لذت میبرن و ارزشمندیشون رو به چیزی وصل نکردن، و این صفر و صدی نیست
توحید یعنی حرکت از یک نگاه ذهنی صرف به نگاه شهودی
در هر دو حالت ذهن منطقی مورد استفاده قرار میگیره
با این تفاوت که در اولی، ورودی ها هم ذهنی ان
اما در مورد دوم شهودی، ولی ذهن فقط ظرفی میشه که اون نگاه شهودی در اون ریخته و درک میشه
و خیلی مهمه که اینو درک کنیم
که ذهن نسبت به زیبایی، ارزشمندی، حقیقت، و هر آنچه که از جنس وجوده
و در یک کلام
نسبت به هستی
کاملا نابیناست
چون هستی در هیچ الگوریتمی تعریف نمیشه
اما همین ذهن نابینا، ظرفی میشه که نگاه شهودی به هستی در اون شکل پیدا میکنه
بزارید مثال بزنم
مانیتوری رو به کامپیوتر وصل میکنیم
و طراحی فتوشاپ انجام میدیم
و در مانیتور تلفیق رنگ ها رو نگاه میکنیم و تایید میکنیم و کار رو برای چاپ میفرستیم
اما در نهایت رنگ های بنری که چاپ شده با آنچه ما تایید کردیم متفاوته
و نکته اینجاست که مانیتور کالیبره نبوده و رنگ ها رو اونطور که هست نمایش نداده
حرفی که زدین خیلی عمیقه و دقیقاً یکی از چالشهای اصلی فلسفه رو نشونه گرفته: آیا چیزی که ما درک میکنیم، همون حقیقته یا فقط یه تصویر ذهنی از واقعیته؟
ذهن، واقعیت رو فیلتر میکنه
هیوم یکی از اولین فیلسوفایی بود که این موضوع رو جدی گرفت و گفت: هرچی ما از دنیا میفهمیم، نتیجهی پردازش ذهنمونه، نه خودِ واقعیت. یعنی اگه من یه چیزی رو قشنگ بدونم و تو زشت، کدوممون درست میگیم؟ هیوم میگفت هیچکدوم! چون زیبایی یه چیز ذهنیه، نه یه حقیقت خارجی که بشه ثابتش کرد.
اینو میتونیم به خیلی چیزای دیگه هم بسط بدیم: فلسفه، هنر، اخلاق، حتی حس ارزشمند بودن. وقتی یه نفر از یه اتفاق بد ناراحت میشه، ممکنه یه نفر دیگه همون اتفاق رو یه فرصت ببینه. این یعنی برداشت ما از واقعیت، یه چیز شخصیه و وابسته به ذهنمونه.
همه چی ذهنیه؟ یا یه چیز فراتر هم هست؟
حالا این دیدگاه از یه طرف درسته، ولی از یه طرف دیگه یه نقص داره. اگه همه چی ذهنیه، پس یعنی هیچ حقیقتی وجود نداره؟ نه دقیقاً! اینجاست که تفاوت بین ذهنی دیدن و شهودی درک کردن معلوم میشه.
فرقش چیه؟
• توی نگاه ذهنی، ما همیشه دنبال اینیم که با یه سری دادهها و تحلیلهای منطقی به نتیجه برسیم.
• اما توی نگاه شهودی، یه چیزی رو بدون اینکه منطقاً تحلیل کنیم، از درون حس میکنیم که درسته.
یه مثال واقعیتر بزنیم
فرض کن یه نفر خیلی اعتمادبهنفس داره و بقیه جذبش میشن. یه آدم منطقی ممکنه فکر کنه دلیل جذابیتش اینه که لباس شیک میپوشه، عطر گرون استفاده میکنه، یا خوب حرف میزنه. ولی یه آدمی که شهود قوی داره، میفهمه که جذابیت اون آدم، از درونشه، از یه انرژی و حال خوبی که داره.
حالا فرق این دو نفر چیه؟
• اولی داره با ذهنش تحلیل میکنه و نتیجهگیریش بر اساس چیزای بیرونیه.
• دومی داره با حس و شهودش درک میکنه، و میفهمه که این جذابیت، از یه سطح عمیقتر میاد.
اینو چطور میشه به درک حقیقت ربط داد؟
تو نگاه فلسفی، این یعنی حرکت از یه نگاه صرفاً ذهنی به سمت یه درک شهودی. این دقیقاً همون چیزیه که توحید هم بهش اشاره داره: اینکه ذهن ما محدود و ناقصه، ولی میتونه یه ظرف باشه برای دریافت حقیقت. یعنی ما با ذهن نمیتونیم به حقیقت برسیم، ولی میتونیم حقیقت رو تو ذهنمون منعکس کنیم.
یه مثال تصویری بزنیم که جا بیفته
فرض کن داری یه طراحی گرافیکی توی فتوشاپ انجام میدی و رنگها رو دقیق تنظیم میکنی. بعدش میفرستی چاپ، ولی رنگی که روی کاغذ چاپ میشه، با چیزی که توی مانیتور دیدی فرق داره! چرا؟ چون مانیتورت درست کالیبره نشده بوده.
این دقیقاً همون اتفاقیه که ذهن ما انجام میده.
ذهن مثل یه مانیتوره که تصویر واقعیت رو بهمون نشون میده، ولی ممکنه درست تنظیم نشده باشه و حقیقت رو یه جور دیگه نشون بده.
□□ پس چطور میشه حقیقت رو بدون تحریف دید؟
• اول باید بفهمیم که ذهن ما ممکنه ما رو گول بزنه. یعنی هر چیزی که فکر میکنیم درسته، لزوماً حقیقت نیست.
• بعد باید یاد بگیریم که ذهنمون رو پاکسازی کنیم از قضاوتها، الگوهای فکری و باورهای اشتباه.
• در نهایت باید به شهودمون اعتماد کنیم و اجازه بدیم حقیقت خودش رو بهمون نشون بده، بدون اینکه ذهنمون بخواد حتماً یه توضیح براش پیدا کنه.
●○●○ نتیجتا :
ذهن یه ابزار خیلی قویه، ولی وقتی بهش بیش از حد تکیه کنیم، میتونه ما رو از حقیقت دور کنه. هرچی بیشتر بتونیم به درک شهودی برسیم، بیشتر میتونیم واقعیت رو همونطور که هست ببینیم، نه اونطور که ذهنمون بهمون نشون میده.
––––––––––––––––––_——-
■■■ خاطرهای از لحظهای که ذهنم گولم زد، اما شهودم نجاتم داد
یه روز یه قراری داشتم با یه آدم خیلی خاص، کسی که همیشه تحسینش میکردم. اون روز از صبح یه حس عجیبی داشتم، یه ترکیب از هیجان و اضطراب. توی ذهنم مدام داشتم چک میکردم: “لباسم اوکیه؟ موهام مرتب به نظر میرسه؟ حرفایی که قراره بزنم کافی هستن؟” انگار ذهنم داشت یه چکلیست از چیزایی که باعث میشن تأثیرگذار باشم رو مرور میکرد.
قرار توی یه کافهی دنج بود. رسیدم و نشستم. منتظر بودم که بیاد. از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و داشتم به این فکر میکردم که چقدر مهمه که تأثیر خوبی بذارم. بعد یهو دیدمش که از دور میاد. لباس سادهای تنش بود، یه شلوار جین و یه تیشرت معمولی. انگار هیچ تلاشی برای “متفاوت” به نظر رسیدن نکرده بود، اما یه چیزی توی وجودش بود که عمیقاً حس خوبی میداد.
وقتی نشست، مکالمه شروع شد. جالبه که هرچی بیشتر پیش میرفت، میدیدم اصلاً اون چیزایی که توی ذهنم به عنوان “عوامل تأثیرگذار” تصور کرده بودم، هیچ اهمیتی ندارن. یعنی نه مدل حرف زدنم، نه اینکه چقدر واژههای خاص به کار ببرم، نه حتی ظاهر و استایل. چیزی که فضا رو خاص کرده بود، حس راحتی و حضوری بود که اون آدم داشت.
بعد از یه مدت، ذهنم شروع کرد به تحلیل: “چرا اینقدر این آدم جذابه؟ چرا اینقدر حس آرامش میده؟” و طبق معمول، یه سری جوابهای منطقی جور کرد: “شاید به خاطر تُن صداشه، شاید مدل نگاه کردنشه، شاید به خاطر تجربیات خاصی که داشته…” ولی یه لحظه یه صدایی از درونم گفت: “ولش کن! تو داری با ذهن تحلیل میکنی، ولی حقیقت رو داری حس میکنی. چرا میخوای توی یه چارچوب منطقی جا بدیش؟”
===>> همون لحظه انگار یه چیزی درونم شکست. فهمیدم که جذابیت واقعی، چیزی نیست که بشه با یه سری فاکتورهای منطقی سنجید. این آدم ارزشمند بود، “چون از درون با خودش در صلح بود، چون نیازی نداشت خودش رو به چیزی گره بزنه تا “خاص” به نظر بیاد.”
اون لحظه متوجه شدم که ما معمولاً داریم با یه مانیتور کالیبرهنشده به دنیا نگاه میکنیم، اما یه لحظههایی هست که تصویر واقعی رو بدون فیلتر ذهنی میبینیم.
وقتی از کافه بیرون اومدم، یه نسیم خنک به صورتم خورد. نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم: “چقدر از واقعیتهای زندگی رو فقط به خاطر اینکه ذهنم یه جور دیگه میخواد ببینتشون، از دست دادم؟”
اون روز، نه فقط یه مکالمه، بلکه یه تجربهی عمیق از فهمیدن داشتم. یه تجربهی شهودی، که بدون هیچ تحلیل منطقی، واقعیت رو بهم نشون داد.
چه تجربه زیبایی و ممنون که تحربیاتتون رو با بنده به اشتراک گذاشتین، محسن جان موضوع خیلی عمیقه… بزارید مثال بزنم..ماها آگاهی هایی هستیم که محدود هستن، این آگاهی ها محصول تجربه بی شما نشئه در گذشته غیر زمانی هستن (گذشته از لحاظ رتبه نه زمان)
این آگاهی در ظرفی متافیزیکی به نام نفس یا همون ضمیر ناهوشیار ذخیره شدن..دلیلش اینه که هستی از شدت ظهور و عظمت به طور کامل قابل درک نیست، اما میشه تا ابد آرام آرام و بصورت جزیی درکش کرد و این درک رو پیوسته گسترش داد..تا رسیدیم به این نشئه..در این نشئه به ما گفته شد که شما از طریق کالبدی فیزیکی و ذهن منطقی وابسته به اون در جهان مادی باید آگاهیتونو گسترش بدین و دستورالعمل هایی به ما داده شد و به ما هشدار داده شد که باید آرام آرام وقتی پیوند برقرار میشه بین بعد متافیزیکی و بعد فیزیکی، مراقبه کنیم و از طریق دستورالعملهایی که ما میدونستیم و پیامبران به ما یادآوری کردن، آرام آرام این بعد فیزیکی رو تحت سیطره خودمون قرار بدیم و ازش در جهت گسترش آگاهی در سطح ماده استفاده کنیم..ذهن منطقی برای این بود که ذهن متافیزیکی از طریق اون بتونه درک انتزاعی رو بفهمه، زمان، استدلالات فلسفی، ریاضیات و … و هر چیزی که قابلیت الگوریتم نویسی داره توسط این ذهن درک میشه و ابزاری کارآمده، اما فقط باید نقش ابزاری داشته باشه، والا این ذهن چون موطنش ماده است از قوانین تکاملی حیوانات در بعد بسیار تکامل یافته تری استفاده میکنه..
شهوت، خشم، شادی و خیلی از مفاهیم نسبی دیگر که در شرایط فیزیولوژی خاص به ظهور میرسن محصول این کالبد و ذهن مربوط به اون هستن..خداوند در قالب مثال از درخت ممنوعه یاد فرموده..وقتی بعد متعالی ما با بعد منطقی ما پیوند برقرار کرد، شیطان یا همون ذهن منطقی از طریق استدلال آگاهی والای ما رو فیلتر کرد و ما رو از والاترین مرتبه آگاهی که آرامش مطلق بی دلیل بود در کالبد ذهنی که نسبت به مباحث شهودی کور بود تنزل داد و این اتفاق کاملا طبیعی بود…همون که فرشتگان از قبل هشدار داده بودن..اما اتفاقی که باید بعدش میفتاد این بود که انسان، آرام آرام اون آگاهی رو با کنترل ذهن منطقی برگردونه..همونکاری که پیامبر در چله نشینی انجام داد و ما هم میتونیم در همین نمازهای یومیه بهش برسیم..نماز تمرین رسیدن به آ گاهیه، من بعضا دیدم بعضی علما مثلا توصیه کردن هنگام نماز مثلا در سجده به یاد بیاریم که از خاک هستیم و به خاک برمیگردیم یا دستورالعمل های اینچنینی که برعکس عمل میکنه!! یعنی در نمازی که باید آرام آرام حضور خداوند رو با ممارست و تمرین درک کنیم و از چنبره ذهن منطقی رها شیم، به عکس شروع کنیم به فکر کردن و این دقیقا عکس عمل میکنه!! اصلا بحث قریب بودن و نزدیک بودن خدا یعنی درک ماهیت نداشتن عالم بیرون و بالطبع اون افکار برگرفته از این عالم..
مثلا در تمارین یوگا، شخص یوگی باید به مشاهده ذهن بنشینه تا ذهن آرام و ساکت بشه بدون اینکه برای اینکار دلیلی داشته باشه، چون اگر هزار سال هم به مراقبه بنشینه ولی هدفی منطقی داشته باشه، خود این سیکل ذهنی جلوی خاموش شدن ذهن منطقی رو میگیره!!
در باورسازی، ما در واقع آرام آرام باورسوزی میکنیم!
یعنی با تمرین عملی نسبت به آگاهی های فوق منطق که همون توحیده، سیطره ذهن منطقی رو از خودمون برمیداریم و بعد با استفاده از اون آگاهی های توحیدی رو در این جهان مادی به منسه ظهور میرسونیم و اینگونه آگاهی هامون رو گسترش میدیم..ما ثروت میشیم نه اینکه ثروت میسازیم
ما غنی میشیم بالذات نه بالعرض
ما کریم میشیم بالذات نه بالعرض
اینگونه میشه که وقتی ذهن منطقی و جسم نابود میشه، اون آگاهی ها نابود نمیشه و باهاش سیر تکاملیمون رو در عوالم بعدی ادامه میدیم..ان شاالله
سلام خدمت استاد بزرگوار و نازنینم و خانم شایسته عزیزم
امروز وقتی هذایت شدم به این فایل کمی افکار منفی البته سرزنش گر بود که فکرم رو درگیر میکرد. که اگه فروشندگی قبول میکردی درامدت الان 13تومن بود که بخاطر تایم کاری زیادی که داشت همسرم اجازه ندادن و هم اینکه نمیتونستم به درسای دخترم کلاس اوله برسم. و درخواست تدریس داشتم که اونم بخاطر اینکه خیلی وقته تدریس نکردم به خواهرزادم پیشنهاد دادم انجام بده که بهم یاداوری شد کمبود احساس لیاقت دارم که باید روی خودم کار کنم تا بهتر بشم.
من از وقتی که روی نکات مثبت اطرافیان تمرکز کردم رفتارشون باهام خیلی بهتر شده. من با دو تا از برادرهام تو یه اپارتمان هستیم قبل دونستن قوانین خیلی اذیت میشدم و خانومهاشون هر سری پیش بابام میرفتن و ازم گلایه میکردن که صدای دخترم که گاهی جیغ میکشید اونا رو اذیت میکنه و…..
ولی وقتی روی نکات مثبتشون با خودم صحبت کردم دیگه حرفی ازم به میون نیومد و گلایه ای نشد.
و من یاد گرفتم دیگران رو دوست داشته باشم تا منفی نگر باشم و با خودم در صلح باشم و رفیق جون جونی خودم باشم.
و یاد گرفتم فقط زیبائیها را نگاه کنم نه بدیها رو. پریشب برام پیامی اومد که واقعا شگفت زده شدم معاون مدرسه سابق دخترم بمناسبت روز مادر بهم پیام داده بود و بهم تبریک گفته بود و این نشونه خداوند بود که تغییر کردی و داری بهتر میشی
خدایا شکرت ازت ممنونم بخاطر هدایتهات.
دلم نیومد اینو نگم. من از بچگی از خالم بدم میومد خیلی اذیتم میکرد و من تا پارسال ازش متنفر بودم ولی از وقتی که روی شخصیت خودم کار میکنم رفتارش باهام خیلی بهتر شده.، حتی سر مسئله عروسیم با خالم خرف نمیزدم وقتی همه رو بخشیدم و همه اتفاقات رو مسببش خودم دونستم بعد 17سال هفته پیش باهاش راحت صحبت کردم و خیلی راحتم
من دوره هم جهت با خداوند رو هنوز تهیه نکردم من خودم میتونم شهادت بدم که همه چیز باوره
همه چیز با باور قابل کنترل و قابل تغیره
و من فقط به مقداری که تعهد داشتم تونستم از قانون به نفع خودم استفاده کنم
بزار نتایج خودم رو بنویسم تا هم به خودمم یاد اوری بشه هم برای بقیه دوستان کمک کننده باشه
یادتونه کامنت میزاشتم که روی خودم کار کردم و تونستم یه کار مناسب گیر بیارم؟ حالا دارم برای خودم کار میکنم توی شغلی که عاشقشم :)
یادتونه میگفتم احساس نگرانی و استرس و اضطراب دارم ؟ با قانون و تغیر باور ها رفعش کردم
دنبال این بودم که بتونم هم جایی کار کنم که درامد داشته باشم و هم بتونم جایی آموزش ببینم که به ساعت کارم بخوره ، خیلی جاها رفتم خیلی ارایشگاه ها صحبت کردم و جور نمیشد درسته ناراحت میشدم ولی توی تمرین هام مینوشتم خدا بهترین سالن رو برای اموزش من اوکی میکنه
چیشد؟ من بهترین جای ممکن اموزش دیدم ، رایگان ، محیط دوستانه ، پیش آدمی که مشتری خودش رو ول میکرد تا به من اموزش بده چرا؟ چون من داشتم این باور رو میساختم که خدا منو به این کار هدایت کرده منو به این کار دستور داده پس تمام جهان که فرمانبردار هدا هستن وظیفه دارن به من کمک کنن
انشالله توی ویدیویی که میفرستم برای استاد همه مثال هارو کامل توضیح میدم اما الان خلاصه تر بیان میکنم
یه زمانی میخاستم وسایل بخرم برای کارم ولی به اندازه کافی پول نداشتم وسایلو یه مغازه بهم داد جوری که یه قسمتش از پولش مونده بود که گفتم دوهفته بعد بهت میدم فروشنده نشناخته بهم اعتماد کرد و پولش هم به جای دو هفته بعد چند روز بعد تونستم بهش پرداخت کنم
یادمه میخاستم صندلی بخرم و خب توی شهر خودم پیدا نمیشد چند جا رفتم نبود تهران هم اگر میخریدم باز هزینه باربری و رفت و اومد و وقتی که باید میزاشتم برام مشکل بود ، اونم بخاطر حس و خوب من درست شد ، چی میشه که من زنگ بزنم به پسر عموم و بخوام که اون هم توی بازار شهر خودشون یه قیمت بگیره و دقیقا همون مدل رو با همون قیمت که من میخاستم داشته باشن و پولو براشون انتقال دادم و همون موقع خرید و همون موقع هم کاری براش پیش اومد و تصمیم گرفت برگرده شهر ما و صندلی من اورد همون روز دم در بدون یک ریال هزینه اضافه گذاشت خونه ما
مدت زمان زیادی من درگیر اضطراب و افسردگی بودم و این رو بغیر از این که کمک کنم نمینویسم که من فکر میکردم که این یه مشکل پزشکیه درحالی که اصلا این طور نیست ، همه چیز برمیگرده به فکر غالب ما در طول روز من فقط با تغیر باور هام در مورد اون موضوع و این که این رو از یک مشکل غیر قابل حل برای ذهن خودم تبدیل به یک موضوع ساده و قابل حل کردم تونستم دوباره برگردم به حالت عادی و احساس خوب و واقعا هم همینطوره شما هر فکری توی سرت باشه اون داره بهت یه احساس میده و وقتی یه نوع فکر هایی زیاد توی سرت باشه احساس کلیت سمت اون حس خوب یا بد میره
و خبر خوب اینه با کنترل ذهن با تغیر باور با مومنتوم (قدرت گرفتن) افکار مثبتی که توی ذهنت ایحاد میکنی دیگه هیچ خبری از اظطراب و افسردگی نمیمونه
یه مدت درگیر این بودم که خونمون کامل بشه و فکر میکردم اگه من نباشم سر کار کار جلو نمیره و چقدر با این فکر و این که خواستم نقش خدا رو بازی کنم به خودم ضرر زدم جالب این مه پدر و مادرم هنوز هم فکر میکنن اگه من نبودم نمیشد درحالی که از جایی به بعد من دیگه بریدم و ول کردم رفتم سراغ کار خودم و شاید باورتون نشه
همه چیز برای کار خونه بهت پیش رفت همه ویز راخت تر سریع تر با کیفیت بهتر پیش رفت
من فهمیدم نباید تمرکز رو از روی خودم بردارم به این توجیه که من میخام نقش خدا رو بازی کنم و کار هارو خوب پیش ببرم
مطمعن باشید همه چیز باوره همه چیز باوره بدون شک
یه دفتر برای خودتون بیارید باور هاتونو دونه دونه اروم اروم عوض کنید صبر کنید بزارید باور های خوبتون جون بگیره و جون باور های منفی گرفته بشه نتیجه براتون فراتر از تصور میشه
بنام خداوند بخشنده مهربانم…
خداوند عزیز تر از جانم…
خداوندیکه هر لحظه…هر لحظه…هر لحظه….مرا هدایت میکند بسمت هدایتهای بینظیرش….
سلام استاد عزیزم…استاد عزیزم…من الان 4 سال خورده ایی در محضر شما هستم.
ولی اینو بگم من از بچگی تو اون ناآگاهی خودم.آینده امو میدیدم…و امروز شاهد اون الهاماتی که در خواب بهم الهام میشد.” رسیدم…
و من!!!..همیشه دوستداشتم زندگی ام در تمامی جنبه های زندگیم..بهترین خودش باشه…
ولی چون …ناآگاه بودمهمون نااگاهی پرده های نور الهی رو میپوشوند…
تو دل اون ناآگاهی یکی از درون” بهشت رو روبروم تصور سازی میکرد…
چون قدرت نجوای ذهنم قوی بود…اون بهشت رو کنار میزد..و تاریکی خودش رو با منطقهای قوی اش…بیدار میساخت…..
میخام بگم!!!!استاد عزیزم.…من هر لحظه دعاگویت میباشم….
و سپاسگزار خداوندم وقتی خسته و کوفته شدم در برابر زندگی سختی که داشتم…..
فقط میگفتم خدایا مرا هدایت کن…خیلی عجیب غریب سوره حمد رو میخوندم…
در صورتیکه،”هیچ آگاهی” رو نداشتم…
و امروز لطف خدا شامل حالم شده…و امروز شاهد بهترینها هستم…
و هر ثانیه و هر چشم بهم زدنی…فقط روی خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرت رو میبینم..
این فایل…فایل هدایت خداوند برای بیشتر خاهی من برای خاستهایم بود..
و چند روزه…رزق الهی به بهترین روش که فکرشم نمیکنم.وارد زندگیم میشه…
از بی نهایت طریق…
هدایتهایی میشم….
که با این باور….که هر صبح تقریبا هر گاه هدایت بیاد…قرآن رو میخونم…و ستاره قطبی ام رو با پیشفرض هدایت الهی گره میزنم…
و میدونم و میدونم..همون نقطعه ایی که سالها بخاطرش” چشم انتظار بودم ولی نمیدونستم باید چجور عمل کنم….
ایتروزا شامل حالم میشه…..
و من با پیشفرض و آگاهانه زندگی کردن میتونم از نعمتهای خداوند بهرمند” بشم…..
و این نیاز به تمرکز عالی داره..
که بتونی همجوره حمله ور بشی به نجوای درونت.
استاد عزیزم من از شرایط بیزنسم بگم!!!من مدام از وضعیت شرایط حال حاضرم مدامتوی سایت میزارم.. تا روزی برام یادآور بشه..که از کجا به کجا رسیدم…
حالا حساب کنید یه پیشفرض چقدر میتونه توی زندگیت تاثیر گذار باشه..
من دقیقا اون” اوایل… که رشدم توی این مسیر شروع شد…اول مسیر توحید و خودشناسی بود….تا یجایی درکم از قانون قوی شد…بهم الهام شد….که اون دوره ایی که برای رشدت توی زمینه لباس شب و عروس رو خریدی..
از صفر شروع کن…به الگوسازی..
حالا حساب کنید…استاد من بخاطر ترس از الگوشناسی نزدیک به تقریبا 12.13 یا بیشتر و یا کمتر خودمو دور میکردم…
با این پیشفرض که من از پس الگوشناسی بر نمیام…
و همیشه دانشجو که بودمدوستانی که داشتم.که میدیدم همیشه نمرات بالا دارند..خیلی حسرتشونو میخوردم..
و میگفتم اینا خوش؟شانسن …و بخاطر باورهای غلط و بیشترشم ترس…که من باور دارم”نمیتونم!!!هر بار خودمو دور میکردم..
و یجاهایی بخاطر این نگرش آسیبهای زیادی میدیدم..تویط مشتریام…
تا اینکه الهام من و با اون خواب فرشته ایی که کتاب الگوسازی دقیقا دوران دانشجوییمو داد…هماهنگ شد…..و صداییی بلند بهم گفت..اگه الگوشناسی رو یاد نگیری …خط قرمز بکش توی موفقعیتتت ..و بیزنست…
و اونجا رگ من غیرتی شد…
دفعه های اول سخت بود..و شروع کردم با تمرکز بالابه یادگیری!و .یه بسته یه کیلویی الگو “سفارش دادم…
از صفر شروع کردم..اون بعد از چندین سال..
که من بخاطر الگوشناسی” یه ترم استادمون بسیار با دقت بود .الان با هم در ارتباطیم..
الان قدرشو بیشتر میدونمچقدر نکته های خوب میگفت..
که حتی تعریف منو به خانواده اش گفته بود …
در ادامه من دانشجوی این درس با همین استاد.مشروط الگوشناسی “شدم
و در ادامه…
.به لطف خداوند هر بار با هر تمرین به مدت یکسال ….من تمام اون فصل و کتابای هدایتی رو توی چند دوره خوندم و الگو کشی کردم…
جوریکه کف اتاقم پر از الگو؟شده بود..چه هیجانی داشتم…
و جوری شده بودم که فول و فول شده بودم..تونستم لباس شب بدوزم..اونم مدل اروپایی اونم به روز ترین متد دنیا..
و تونستم بازم لباس عروس بدوزم…بازم اونم شبیه تورهای امروزی…
و گذشت ..فکر کردم مسیرم لباس شب و عروس هست..ولی نرگس ناآگاه ..هنوز بیخبر از هدایت الله بود..
یه روز بهم گفت فصل سیزده دستکش و کلاه…
و هدایتتتت خیلی قوی بود..و فورا”. شروع کردم..به الگوشناسی و دوخت….
حقیقتا اوایل” خیلی ورژنش ناجور بود ولی خیلی خوشحال بودم چون تکاملمو میگذروندم..
میخام یه نکته بازم بگم!!!الله که نشانه میداد …این نشانه ذوقمو بیشتر میکرد تا بیشتر یاد بگیرم و بیشتر ادامه بدم اونم با قدرت و تمرکز بالا…
…در ادامه….
دقیقا بعد از چند ماه که بازم یسری کارا رو انجام میدادم..
که اینبار…هدایت شدم به شخصی که ایشون .بوتیک شیکی توی شهرمون داشتن.و سفارش ست کلاه و دستکش فانتزی”که ست مانتوهاش برای
بوتیکش بود.از من تقاضا کرد که براشون کار کنم…اون به مبلغ 1500 تومن…
و من از خداوند هدایت خاستم”””
گفتم خدایا الان پارچشو طبق گفته های این شخص ندارم!!!
بنظرت چکار کنم..
خدا بهم گفت برو توی کمدت..اون شالی که مشکیه که فلانی بهت داده و نمیپوشی رو باهاش انجام بده….
میخام بگم با یچیز دم دست که عقلم نمیرسید…
و من این ستا رو درست کردم..و ایشون نقد” طبق هدایت الله برای عزت نفسم…و یسری گفتها که خداوند بهم گفت بهش بگو انجام شد..و همون لحظه هزیننشو متقبل شد….
.
و من تونستم با یکار عقب مونده دوره عزت نفس رو بخرم…
و با عمل با دوره عزت نفس…
بعد از اون هدایت اومد…که کلاه رو بزار کنار…تمام تمرکزتو بزار روی …خوووودددد…..دستکش..
و بازم”طی تکاملم هم در مهارتم…و غلبه بر ترس شخصیتی و صدها هااااا مسیرها ….و پروجکتهایی که شدم…
باعث شد….من تمام روند دستکشمو یاد بگیرم که بتونم اونا رو پروجکت کنم در مسیرهای هدایتیم..
و این مابیین اسم دستکشام به اسم خودم ثبت شد ..
و حتی کارایی” دستکشم….
من فقط میگفتم دستکش..ولی نمیدونستم این دستکش چه کاربردی داره….
و تمام این مسیرها و امروز در این ساعت میتونم ساعتها از تمام پروجکتام صحبت کنم…
هر کدومش…صحبتهای خاص خودشو داره..
و در ادامه…
تا امشب میتونم بگم صده ها هزاران قدم برداشته تا امروز دستکش کاربردی مجلسی و روزمره نرگس !!!به بهترین شکل خودش داره “هنوز قدم برمیداره…
و هنوزم نمیدونم میخاد این هدایتها به کجاهاااا این دستکش رو بکشونه…
فقط میدونم باید با پیشفرض مثبت ادامه میدم..مخصوصا اینروزا الان از 17.18 دی ماه….که این اتفاقات پیش اومد و اینترنا قطع شد تا به الان دارم قدم های بعدی که تزیین دستکشها هست..
عملی میشه..اونم با بهترین کیفیت اونم هدایتی
اینبار برای پروجکت حضوری اونم طبق الهامات خداوند..
ولی بازم نمیدونم آیا این قدم درسته یا نه!
منتظر خودشم اونم توی زمان خاص خودش..
انشالله…
..بازم در ادامه….
میخام به این نتیجه برسیممم…
که برای یه بیزنس قوی….
برای بیزنس جهانی” که خودم همیشه دوستداشتم به این ورژن برسه کارم،”….
باید ادامه داد….
و نباید با پیشفرضهای قدیمیمون مخصوصا توی بحث کارآفرین شدن کم اورد..
و با این باور که هدایت میشم..ادامه داد..
.یعنی تمام ذرات سلول به سلول این دستکشام..از یه آموزش پیش افتاده …اون دوره ها….به این مسیر،” من نرگس به لطف خداوند توانستم هدایت بشمم.به بهترین ابگوسازی و بهترین دوخت…اونم بصورت قدرتمند…که هیچ وقت خوابشم ندیده بودم من به این نقطعه برسم.
……
و میخام در ادامه بگم!!!..
و هر کسی میتونه….این مسیر رو با قدمهای تکاملی با پیشفرض این…
که من از پسش برمیام..من در مسیر درستم تحت فرمان الهیم….
میتونه بهترینها رو برای خودش رقم بزنه….
و در ادامه” انتظار مثبت راجع به هر چیزی زندگیتو پر از رزق الهی ” میکنه…
دقیقا این فایل با فایل جلسه 8.عزت نفس ..منو هماهنگ کرد..
که یه روز خداوند بهم گفت…
نرگس…فکر نکن که هنوز زمینه فروشت از فلانی کمه…و هنوز نتیجه مالی خاصی نگرفتی..
ولی اینو بدون…که…
کار نیکو کردن از پُر کردن هست…
مدام این پیام” رو بهم یادآوری میکرد…
تا سرچ کردم..
اره…صبحت بزرگان هست..که ما باید یکاری رو به بهترین شکل ممکن بر حسب اون شرایطی که هستیم رو انجام بدییم..
مثل هدایت خدا و کارایی اون ست دستکش کلاه با یه شالی که فرد نزدیکم به من بخشید و من به یاری الله تونستم به بهترین شکل ممکن انجامش بدم..
من نرگس باید بیاد بیارم…که ما باید استمرارو پُر کردن داشته باشیم..
اون نرگس گذشته خوب پول میساخت…ولی راضیش نمیکرد..و یسری تضادها رو داشت اونم به مدت 8 سال.. که بجای خاصی نرسید.و هیچ پیشرفتی نداشت و راضیش؟نمیکرد!!.
و به لطف خداوند
الان راضیم ..و الان دارم طعم زندگی کردن رو میچشم…
و از خداوند میخام..منو تو این مسیر هدایت کند…و چون این مسیر نیاز به صبر و یه باور قوی الهی گونه داره…
این مسیر با عجله و تقلا نیست..
این مسیر پله پله تا امتداد به خداوند و نور مقدس الوهیت میباشد…
و بتونم کانون توجهمونو و انتظاراتمونو روی چیزهای خوب و عالی در جریان بزارییم…
تا زندگی به کاممان شیرین و دلپذیر باشد…
همین امروز صبح زود روبرو خورشبد و سپاسگزاری از خداوند…
خاستم که بازم رزقشو دریافت کنم..امروز هدایت شدم به چند فرد…و چقدر لطف خداوند درونشان شامل حالم شد….
و واقعا اینهمه نعمت و برکت رو لطف خداوند میبینم…
و از جایی بهم روزی میده که زبانم قاصره.
یه خبر خیلی خوب…سه روز پیش صبح زود…خداوند بهم این پیاممو داد..که اول ماه رمضان وارد قانون سلامتی میشم و نشانهاش مدام میاد…
و امروز فایلی زیبا یه درک بیشتری از قانون سلامتی بهم داد تا خودمو براش آماده کنم..
نمیدونم میخاد چی بشه..چجوری….
فقط میدونم هدایت میشم..
استاد انشالله اول اسفندماه..باهاتون در دوره قانون سلامتی .هماهنگ میشم…
خیلی سپاسگزار خداوندممم میباشم که امشب با کلی تجربیات عالی در همین امروزی که گذشت از وجود صنع خودش” دریافتای عالی داشتم ..
و خوشحالم و خوشحالم….
در مسیر پر رزق و روزیش قدم برمیدارم….
و از خداوند خاستم که امسال سال جدید سر سفره عیدیم قانون سلامتی داشته باشم….انشالله این وعده خیلی عالی انجام بشه..که انجام شده..امضا شده از طرف خداوند….و این ایمان رو در دلم شکوفا میکنه..تا بیشتر بسمتش سجده گو باشم…
در ادامه ….به امید نشانه زیبای دیگه…برای بهترینها!!!و لطف خداوند برای قلب تسلیمترم….
الحمدالله رب العالمین
به نام خدای بخشنده مهربان
شکرت برای این اتصال ونشونه
همین فردا شبش همسری بدون اینکه چیزی بهش بگم چندتا بسته توت فرنگی گرفته بود وطعم شیرین این فایل برام چندین برابر شد وجا حرف این ازمایش توت فرنگی باز شد
واقعا از خواص توت فرنگی خوندم وخوردیم وبه دهنه خودم مامانم خیلی خوشمزه بود برا پدرشوهر اینام بردیم ولی به دهنش طعمش خوب نبود میگف هیچ مزه ای ندارن و با اینحاال منو مامانی خیلب طعمشو دوسداشتیم شاید بهه خاططر باورهاش بوده حالا ولی خیلی فایله جادویی با مثال های جادویی بود
چقد باحال زهن از سر اتفاقات شرایطو تتفسیر میکنه مثلاا شراب تو شیشه شراب مارک دار فلان چقد خوشمزه تر بود
یا قهوه توی قهوه خونه لوکس خیلی خوش طعم تره
حتی چایی
من همیشه چایی های بیرونو خیلی دوس دارم
واینکه برام جالب بود اخه مگه چی دارن انقد بیرون خوشطعمه قشنگ با نبات شکوول خوشگل میارن وبعد حالا توخونم معمولیه چاییه دیگه
اللان چایی خونممم دوس دار طعم داد میزنم وبرام خوشمزن
اصلا اون ادکلان جادویی واون قرصای جادویی واون توت فرنگی 19دلاری
وهمه ی اینا جادوی زهنه
وهمینطور اسونی درسا
واینکه بد تربیت زهن چقد جالبه
زهن خوشانس تربیت کنی
زهن ثروتساز تربیت کنی
زهن خوشبین باشه
استاد میگه زهن که تربیت میخاهی بکنی دکمه نیس
یه روز تربیتش کنی تمااام
دوباره برمیگرده باید همیشه زهننتوو تربیت کنی وحواست باشه بهش
واستاد امروز یه نشونه دیگه دیدم از هدایته درستم خداروشکر بسییار واضح
واستاد احساس میکنم دسته مهربونه خدایی برام فرشته ای هستی که خدا بهت قدرت داده بیای همه جوره زندگی منو بترکونی دمت گرم
واینکه یه جا واقعا خندم گرفت
واقعا قبول دارم در مورد بیماری
من خودم میدونم بدنه سالمی دارم واینکه مثل هلو کارمیکنه ونگران بیماری سرماخوردگی بقیه نیستم همیشه سالمم واینکه بقیه خانواده که حساس هستند مریض. میشنن مما ممسافرت بودیم دادداش خیلی مراعاتمونو میکردی هی میوه میخوردن فلان کنن مریض نشن اخرش ممریض ششد منی. که میدونستمم بدنم قویه معمولی بووددم به خوردنو لباس وسالم
اها یادم اومد از دسته این استاد هلوم مگفتید
اقا من به بیمارستان حساس بودم و انگار قببلا گفتن. پر از ویروسه این حرفا بعدش اسستاد گفت اگگه اینجوری بود باید هممه پرستاران بمیرن تو بیماارستانا خیلی جالب بود
واایی خدایی چه باورهای خنده داری تو زهنمون جم شده من عاشق بازسازی اونام به طور منطقیو مثبت
به نام خداوند زیبا و زیبا پسند
سلام به استاد عزیزم
سلام بر مریم شایسته و دوستانم
بعد مدتها اومدم تو سایت و شروع کردم به گوش کردن فایل از اول صبح و چقد حالم خوبه
خداروشکر که در این مسیر قرار گرفتم دوباره این مسیر سرشار از آگاهی و نور خداوند
خیلی خوشحالم صبح رو با فایل جلسه 1
دوره هم جهت با خداوند شروع کردم
و الا که از دیشب این ذهنیت رو داشتم امروز خیلی راحت تر فایل گوش دادم و خیلی راحت تر دارم کامنت میخونم
اما برم سراین ذهنیت که همیشه داشتم مشینیدم که کار ما فصلی با این که بازم شرایط محیط شده بود اما همون فصلی بود اما از پارسال من نشستم و روی این ذهنیت کار کردم و این ذهنیت رو به وجود آوردم که آقا ربطی به شرایط آب هوایی و شرایط اقتصادی نداره مشکل از فکر کردنه چقد الا با این آگاهی که این ذهنیت رو شکستم که همیشه میتونه کار باشه و همین امروز که من تعطیل هم هست سه تا مشتری داشتم خب این باور این ذهنیت داره کار میکنه از برج 11و من هرروز مشتری دارم که اصلا سابقه نداشته تو این چند سال تو کسب کار من
همین ذهنیت چقد از نظر مالی اوضاع من رو تغییر داده چقد پول راحت تر داره میاد اینا همون باورهاست که تبدیل به ذهنیت ما میشه که اینجوری داریم فکر میکنیم
و چه درهایی تو ذهن من داره باز میشه با همین کامنت گذاشتن و چه خواهد شد به لطف حق که میخوام امسال خیلی کارهای بزرگی رو انجام بدم
استاد ممنونم ازت واقعا برای این فایل پر از آگاهی
در پناه حق شاد سالم سلامت و ثروتمند باشید
به نام خدای مهربان
سلااام به استاد عباس منش عزیزم،خانم شایسته گل و دوستان عزیز و بزرگوار
سپاسگزارم استاد بابت این فایل
من قسمت اول توت فرنگی 19دلاری رو دیدم و الان هنوز کامل این قسمت رو ندیدم
اما خواستم یه تجربه ای که هنوز تنور داغه رو بگم تا بعد که کامنت های خودم رو میخونم قانون رو بیاد بیارم که چقدر سریعه
استاد شما میفرمودید من مثلا تو بازی پینگ پنگ خیلی سریع بازی به افکارتون پاسخ میده
و منم شاید فکر میکردم اره فقط در مورد بازی پینگ پنگ اینجوریه
اما نه!!
در هرلحظه جواب فرکانس هامو میگیرم
دیشب یکی از اقوام نزدیک داشت صحبت میکرد از یه بحثی که با همسایش داشته(فرهنگ آپارتمان نشینی)
که مثلا رعایت نمیکرده و منم دعوا کردم و زدمش و فلان
چند بار اینو بهم گفت
امروزم دوباره گفت
حالا من یه پسر درونگرا هستم و خیلی علاقه و همراهی نمیکنم و فقط تاییدش میکردم ،اره با همسایه بد این کارو باید انجام بدی تا ،(ببخشید)تا ادم بشه
اما بعد از این شنیدن ها
یادم اومد از گذشته که منم با کسی بحثی کردم
هی میومد تو ذهنم و هی قدرت میگرفت و هی مثال های بیشتری ذهنم میاورد
و توی همین دیشب که این حرف هارو شنیدم تا همین یک ساعت پیش ،منم داشتم وارد این مدار میشدم
(من فروشنده ام)
یکی امروز اومد با بداخلاقی رفتار کرد
یکی دیگه رفتار بدی داشت
یکی بحث کرد
یکی ناراحت شد
و فقط تو همین امروز شاید 10بار با مشتری بد سروکله زدم(با اینکه تمام سعی ام رو میکردم خوب برخورد کنم)
از کجا فهمیدم؟
چون که من سابقه زیادی از مشتری های بدی که به تور من بخورن خییییییلی کم بودن
همه مهربون ،همه خوش رفتار،خنده رو،
اما امروز فرق داشت
واسه همین نشستم فکر کردم چیشد امروز
و فهمیدم که همین حرف هایی که دیشب شنیدم امروزم رو ساختن
که ادمها بدن
اگر نزنی میخوری
بزن پدرشون رو دربیار
از این جور افکار
و خودم رو تا همین یک ساعت پیش جمع و جور کردم
و گفتم به قول قران ،هر اتفاقی که براتون میفته به واسطه چیزهاییست که پیشاپیش میفرستید
و دقیقا استاد جان از همون لحظه که احساسم تغییر کرد دقییئقا همون لحظه تمام مشتری ها رنگشون با من عوض شد
تو همین یک ساعت شاید 10 تا مشتری اومدن
و همشون بدون استثنا حتی یک ذره هم بد اخلاقی نکردن،حتی خنثی هم نبودن
همشون گل
و بازهم سپساسگزار ام استا بابت این فایل های بینظیرتون
در ضمن
انشالله سال خوبی برای من و شما باشه
خدانگهدار.
سلام به همگی
واقعا دید انسان ها به هر چیزی باشه همون چیز میشه این ذهن جوری ساخته شده که براش بینهایت راه هست برای فکر کردن
کافیه یک چیزی را بشنوی از یک نفر که بهش اعتماد داری اون جیز برات خیلی بزرگ میشه و همونو تجربه میکنی یا اصلا بهش اعتماد هم نداری کافیه چند باری از چند نفر و زاویه بشنوی
اون میمونه توی ذهننمون تا اخرین روزه زندگیمون
یک تحربه ای که دارم و الانم یادم میاد این هست که چند باری شنیدمش استاد میگفت بعضی حرف های منو الان درک نمیکنید تا وقتش برسه واقعا حقیقتم میگه بعضی از ما ها شاید ذهن کاملا ارامی نداشته باشیم همیشه و اون حرفو جوری هست نفهمیم
حالا برداشت من چون چند باری شنیدمش وقتی یک فایلی گوش میدادم اوتوماتیک توی ذهنم ناخود اگاه میگفتم این حرف ها را الان نمیفهمم حالا گوشش میدم تا بعدا وقتش برسه بفهممش درست حسابی
همین تفکر و یا دید من باعث میشد هی به تاخیر بندازم گوش دادن با تمرکز را گوش دادن با تفکر را
استاد شما راست میگید بعضی موقع ها اون حرف هارا نمیتونیم جوری که گفته میشه درک کنیم ولی وقتی اینو میگید همون لحضه اون شخص فکر میکنه اوکی حالا که من نمیفهممش چرا باید گوشش بدم یا میزارمش یک روژ دیگه گوشش میدم وو یک راهی پیدا میکنه که گوشش نده
این یک تجربه ای هست که من یادم میاد گفتم تا برای خودم بازش کنم و تلاش کنم تعقیرش بدم
یکی دیگه از تحربیاتم در مورد زبان بود که شنیده بودم سخته یاد گیریش
و موقع که داشتم زیان کار میکردم اصلا ذهنیته کار خودشو میکرد برام اون درسو برام کسل کنندش میکرد و این کار یادگیری را سخت میکرد و وقتی سخت باشه زور میزنی درسو تا اخر گوش میدی ولی درک درستی پیدا نمیکنی یادش نمیگیری درست
یا یکی که از شخصی خوشش نمیامد به منم میگفت و وقتی منم اون شخص میدیدم اون شخص برام اذیت کننده میشده حرفاش رفتارش
و یک حورایی ازش بدم میامد
یکی دیگه این بود که مردم درباره مردم یک کشور دیگر حرف میزد یا قضاوتش میکرد یا درموردشون صحبت میکردند اون مردم توی ذهن منم میشد دقیقا حرف های اون افرادی که میگفتند
عجیب اینه که دنیا یا خدا صابت کننده تفکره حتی اگر اشتباه باشه
به نام خدای مهربونم
الهی شکرت در یک روز بهاری زیبا بهم فرصت زندگی دادی و میتونم در سایت الهی کامنت بنویسم از دیدگاه مثبت جدیدم الهی شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و همه دوستانم
در تعطیلات بهار جدید در سفر هستم با همسر عزیزم که پا به پا با منه در دل تمام مسائلی که در پیش داریم و دوستانه و عاشقانه با هم داریم از زندگی در لحظه سفرمان لذت میبریم ما در سفر فقط یک منطقه خاصی را ابتدا انتخاب کردیم که بریم به اون شما و بقیه راه را سپردیم به خدای بزرگ که واقعا این سپردن هر چقدر قلبی باشه دیگه تو فقط میشنی هستی و خداوند فرمون دست میگیره هر جا برد ساحل همون جاست اوایل سخته این نوع نگرش چون باورهای غالب ذهن مقاومت میکنن میخان تو رو ببرن به تنظیم کارخانه ولی با آگاهانه زندگی کردن و تکرار و عمل به الهامات و دیدگاه های جدید را تایید و تحسین کردن ما را به شخصیت جدید میرسونه که نگرش مثبتی پیدا میکنه همین سفری که ما توش هستیم هم از دیدگاه نگرش مثبت بوده که استارت خورد و اگر با دیدگاه چند سال پیش بود که اصلا قدم از قدم ورنمیداشتیم ولی چرا شجاعتها و جسارتها بیشتر شد به دلیل ورودی های جدیدی که به خودمون دادیم آگاهانه و دیدن سریال زندگی در بهشت و سفر به دور امریکا اون ذهنیت جدید مثبت در ما شکل گرفت که میشه به شکل دیگری هم سفر کرد همینه ورودی های خوب باورهای عالی تکرار بشه زندگس مثبت جدید استارت میخوره و تکرار آن مومنتوم مثبت میشه زندگی در بهشت
دوستون دارم خیلی زیاد عاشقتونم
خدارنگهدارتون
به نام خدای مهربان
سلام به اساتید گرانقدرم
سلام به دوستان توحیدیام در این سایت الهی موضوع فایل
درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری | قسمت دوم
برداشت من از 5 دقیقه اول فایل
من میخواهم ذهنم رو آگاهانه تربیت کنم آگاهانه به سمت اتفاقات مثبت هدایت کنم من باید روی ذهنم کار بکنم
و باید برای ذهنم پیش فرض ایجاد بکنم و این انتظار را در وجودم شکل بدم
انتظار دیدن اتفاقات مثبت
انتظار توجه به نکات مثبت
وظیفه من
آگاه کردن ذهن با ایجاد پیش فرض های مثبت
و
انتظار اتفاقات مثبت
یعنی تمام کانون توجهم به این چند مورد باشه
پس صبح به محض بیدارشدن از خواب
باید به خودم بگم که
امروز قراره یه روز فوق العاده رو شروع کنم امروز روزیه که سرشار از فراوانیه
امروز روزیه که سرشار از آدمای خوبه
که سر راه من قرار میگیرند
امروز سرشار از اتفاقات فوق العاده است که برای من پیش میاد
و این جوری ذهنم رو آگاهانه تربیت کنم و
این ذهنیت رو ایجادکنم
این پیش فرض رو ایجاد کنم
و این انتظار رو ایجاد کنم برای ذهن
در این صورت دو تا اتفاق میافته
اتفاق اول اینه که
ذهنم اتفاقات مثبت رو میبینه
یعنی ذهنم اتفاقات مثبت رو به سمتم هدایت میکنه
ودوم این که
برداشت من از اتفاقات خنثی هم مثبت خواهد بود
و مورد بعدی اینه که
آگاهانه توجه میکنم به نکات مثبت نگاهم به نکات مثبته دور و برم خواهد بود دنبال اتفاقات مثبت میگردم
به خاطر اینکه صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم امروز یه روز فوق العاده است امروز من یک تجربه عالی رو کسب خواهم کرد امروز قراره که خداوند منو هدایت کنه
امروز قراره که یک فرصت خوب نصیبم بشه امروز قراره که با یک آدم خوب آشنا بشم
و
انتظاری رو که ایجاد میکنم خیلی از کارا رو برام انجام میده
پس به طور کلی
اگر ما نگاهی که به اتفاقات دور و برمون میافته نگاه مثبت باشه در این صورت اتفاقات مثبت بیشتری رو تجربه میکنیم
و روی مومنتوم مثبت قرار خواهیم گرفت و تازه اتفاقات خنثی رو هم مثبت تفسیر خواهیم کرد
و اگر اتفاق منفیام سر راهم قرار بگیره با تایم اوت متوقفش میکنم
و سعی میکنم به سمت مومنتوم مثبت هدایتش کنم
یعنی با جمله جادویی الخیر فی ما وقع نگاهم بهش نگاه مثبتی باشه
و
نکته جالبش اینجاست
چون ذهنمون رو آگاهانه تربیت کردیم به سمت اتفاقات مثبت
فردا هم همین توقع رو از ذهن داریم
و روز بعد هم همین جور
یعنی دیدن وتوجه وجذب بیشتر اتفاقات مثبت
و
جالبتر اینه که
چون ذهن تمایل داره به همون چیزی که قبلاً فکر میکرده فکر کنه
پس اگر یه مدتی ذهنمون رو به این شکل آگاهانه تربیتش کنیم
به سمت اتفاقات مثبت
خود به خود تمایل ذهن به همین سمت پیش خواهد رفت
پس با خودمون هر روز که از خواب بیدار میشیم تکرار کنیم
که
به به امروز چه روز عالی و قشنگیه
امروز یه روز الهیه
امروز یه روز نورانیه
و یه روزیه که من با خدای خودم بیشتر میتونم ارتباط برقرار کنم بیشتر میتونم بهش نزدیک بشم.
خدایا شکرت به خاطر این همه آگاهی
خدایا شکرت به خاطر این سایت الهی
و خدایا شکرت به خاطر حضور استاد عباس منش در زندگیم
سلام استاد عزیزم
استاد تمام فلسفه بر تجربه استواره، حتی بحث علت و معلول
و وقتی تجربه یعنی ادراکات ذهنی
میفهمیم فلسفه بر هیچ استواره!!
یکی از اولین کسانی که به صراحت ادراکات ذهنی رو به چالش کشید هیوم بود
هیوم این چالش رو به فلسفه، هنر و … بسط داد و توضیح داد که در تمام این موارد، چون اساس ادراکات ذهنیه که میتونه در افراد مختلف متفاوت باشه، پس کلا اصل ثابتی وجود نداره که بشه بهش استناد کرد و اصل واحدی رو در تبیین فلسفه، هنر و زیبایی شناختی و … بنیان نهاد
این سخن هم درسته و هم نادرست!!
یعنی این که نمیتوان ذهن رو و استدلات برگرفته از ذهن رو معیار درستی یا نادرستی قرار داد از این جهت که مبتنی بر نگاه ذهنی و برداشتهای مبتنی بر حواس پنجگانه باشه کاملا درسته، اما میتوان با کنار گذاشتن روشهای ذهنی، حقیقت را بصورت شهودی و در قالب ذهن تصور کرد!!
بزارید مثال بزنم
مثلا شخصی که به لحاظ درونی احساس ارزشمندی داره، وقتی شخصی دیگر که نگاهش به دنیا کاملا منطقیه باهاش ارتباط میگیره و مجذوبش میشه، این جذاب بودن رو در ادکلن برند، مدل کت و شلوار یا حتی صحبت های فصیح و جذاب طرف جستجو میکنه، خوب این نگاه شبیه همون نگاهیه که به توت فرنگی 19 دلاری میشه
اما کسی که با مراقبه به درجات بالای آگاهی میرسه، این جذاب بودن رو بخاطر سعه وجودی و احساس خودارزشمندی طرف و مدار بالاش میبینه، این هم نگاه ذهنیه، اما عاملش شهودیه، یعنی طرف آگاهه که قلبش ارزش وجودی طرف رو درک کرده و این ادراک در ظرف ذهن ریخته شده و منطق خودش رو پیدا کرده
هرچند اون شخص آگاه، قبل از این نتیجه گیری، باید درک کنه که این نگاه ارزشمندی که به طرف داره برگرفته از الگوهای ذهنی نباشه، و افرادی که این حد از خلوص رو در درک محیط پیرامون دارن خیلی کم ان
این مدل آدما، همنون کسانی ان که با تیشرت ساده میرن بیرون، از یه فنجان چایی بی نهایت لذت میبرن و ارزشمندیشون رو به چیزی وصل نکردن، و این صفر و صدی نیست
توحید یعنی حرکت از یک نگاه ذهنی صرف به نگاه شهودی
در هر دو حالت ذهن منطقی مورد استفاده قرار میگیره
با این تفاوت که در اولی، ورودی ها هم ذهنی ان
اما در مورد دوم شهودی، ولی ذهن فقط ظرفی میشه که اون نگاه شهودی در اون ریخته و درک میشه
و خیلی مهمه که اینو درک کنیم
که ذهن نسبت به زیبایی، ارزشمندی، حقیقت، و هر آنچه که از جنس وجوده
و در یک کلام
نسبت به هستی
کاملا نابیناست
چون هستی در هیچ الگوریتمی تعریف نمیشه
اما همین ذهن نابینا، ظرفی میشه که نگاه شهودی به هستی در اون شکل پیدا میکنه
بزارید مثال بزنم
مانیتوری رو به کامپیوتر وصل میکنیم
و طراحی فتوشاپ انجام میدیم
و در مانیتور تلفیق رنگ ها رو نگاه میکنیم و تایید میکنیم و کار رو برای چاپ میفرستیم
اما در نهایت رنگ های بنری که چاپ شده با آنچه ما تایید کردیم متفاوته
و نکته اینجاست که مانیتور کالیبره نبوده و رنگ ها رو اونطور که هست نمایش نداده
این یعنی کژکاری ذهن منطقی
این یعنی نگاه ذهنی
سلام بر حسین آقا و نرگس خانم توحید مدار
حرفی که زدین خیلی عمیقه و دقیقاً یکی از چالشهای اصلی فلسفه رو نشونه گرفته: آیا چیزی که ما درک میکنیم، همون حقیقته یا فقط یه تصویر ذهنی از واقعیته؟
ذهن، واقعیت رو فیلتر میکنه
هیوم یکی از اولین فیلسوفایی بود که این موضوع رو جدی گرفت و گفت: هرچی ما از دنیا میفهمیم، نتیجهی پردازش ذهنمونه، نه خودِ واقعیت. یعنی اگه من یه چیزی رو قشنگ بدونم و تو زشت، کدوممون درست میگیم؟ هیوم میگفت هیچکدوم! چون زیبایی یه چیز ذهنیه، نه یه حقیقت خارجی که بشه ثابتش کرد.
اینو میتونیم به خیلی چیزای دیگه هم بسط بدیم: فلسفه، هنر، اخلاق، حتی حس ارزشمند بودن. وقتی یه نفر از یه اتفاق بد ناراحت میشه، ممکنه یه نفر دیگه همون اتفاق رو یه فرصت ببینه. این یعنی برداشت ما از واقعیت، یه چیز شخصیه و وابسته به ذهنمونه.
همه چی ذهنیه؟ یا یه چیز فراتر هم هست؟
حالا این دیدگاه از یه طرف درسته، ولی از یه طرف دیگه یه نقص داره. اگه همه چی ذهنیه، پس یعنی هیچ حقیقتی وجود نداره؟ نه دقیقاً! اینجاست که تفاوت بین ذهنی دیدن و شهودی درک کردن معلوم میشه.
فرقش چیه؟
• توی نگاه ذهنی، ما همیشه دنبال اینیم که با یه سری دادهها و تحلیلهای منطقی به نتیجه برسیم.
• اما توی نگاه شهودی، یه چیزی رو بدون اینکه منطقاً تحلیل کنیم، از درون حس میکنیم که درسته.
یه مثال واقعیتر بزنیم
فرض کن یه نفر خیلی اعتمادبهنفس داره و بقیه جذبش میشن. یه آدم منطقی ممکنه فکر کنه دلیل جذابیتش اینه که لباس شیک میپوشه، عطر گرون استفاده میکنه، یا خوب حرف میزنه. ولی یه آدمی که شهود قوی داره، میفهمه که جذابیت اون آدم، از درونشه، از یه انرژی و حال خوبی که داره.
حالا فرق این دو نفر چیه؟
• اولی داره با ذهنش تحلیل میکنه و نتیجهگیریش بر اساس چیزای بیرونیه.
• دومی داره با حس و شهودش درک میکنه، و میفهمه که این جذابیت، از یه سطح عمیقتر میاد.
اینو چطور میشه به درک حقیقت ربط داد؟
تو نگاه فلسفی، این یعنی حرکت از یه نگاه صرفاً ذهنی به سمت یه درک شهودی. این دقیقاً همون چیزیه که توحید هم بهش اشاره داره: اینکه ذهن ما محدود و ناقصه، ولی میتونه یه ظرف باشه برای دریافت حقیقت. یعنی ما با ذهن نمیتونیم به حقیقت برسیم، ولی میتونیم حقیقت رو تو ذهنمون منعکس کنیم.
یه مثال تصویری بزنیم که جا بیفته
فرض کن داری یه طراحی گرافیکی توی فتوشاپ انجام میدی و رنگها رو دقیق تنظیم میکنی. بعدش میفرستی چاپ، ولی رنگی که روی کاغذ چاپ میشه، با چیزی که توی مانیتور دیدی فرق داره! چرا؟ چون مانیتورت درست کالیبره نشده بوده.
این دقیقاً همون اتفاقیه که ذهن ما انجام میده.
ذهن مثل یه مانیتوره که تصویر واقعیت رو بهمون نشون میده، ولی ممکنه درست تنظیم نشده باشه و حقیقت رو یه جور دیگه نشون بده.
□□ پس چطور میشه حقیقت رو بدون تحریف دید؟
• اول باید بفهمیم که ذهن ما ممکنه ما رو گول بزنه. یعنی هر چیزی که فکر میکنیم درسته، لزوماً حقیقت نیست.
• بعد باید یاد بگیریم که ذهنمون رو پاکسازی کنیم از قضاوتها، الگوهای فکری و باورهای اشتباه.
• در نهایت باید به شهودمون اعتماد کنیم و اجازه بدیم حقیقت خودش رو بهمون نشون بده، بدون اینکه ذهنمون بخواد حتماً یه توضیح براش پیدا کنه.
●○●○ نتیجتا :
ذهن یه ابزار خیلی قویه، ولی وقتی بهش بیش از حد تکیه کنیم، میتونه ما رو از حقیقت دور کنه. هرچی بیشتر بتونیم به درک شهودی برسیم، بیشتر میتونیم واقعیت رو همونطور که هست ببینیم، نه اونطور که ذهنمون بهمون نشون میده.
––––––––––––––––––_——-
■■■ خاطرهای از لحظهای که ذهنم گولم زد، اما شهودم نجاتم داد
یه روز یه قراری داشتم با یه آدم خیلی خاص، کسی که همیشه تحسینش میکردم. اون روز از صبح یه حس عجیبی داشتم، یه ترکیب از هیجان و اضطراب. توی ذهنم مدام داشتم چک میکردم: “لباسم اوکیه؟ موهام مرتب به نظر میرسه؟ حرفایی که قراره بزنم کافی هستن؟” انگار ذهنم داشت یه چکلیست از چیزایی که باعث میشن تأثیرگذار باشم رو مرور میکرد.
قرار توی یه کافهی دنج بود. رسیدم و نشستم. منتظر بودم که بیاد. از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و داشتم به این فکر میکردم که چقدر مهمه که تأثیر خوبی بذارم. بعد یهو دیدمش که از دور میاد. لباس سادهای تنش بود، یه شلوار جین و یه تیشرت معمولی. انگار هیچ تلاشی برای “متفاوت” به نظر رسیدن نکرده بود، اما یه چیزی توی وجودش بود که عمیقاً حس خوبی میداد.
وقتی نشست، مکالمه شروع شد. جالبه که هرچی بیشتر پیش میرفت، میدیدم اصلاً اون چیزایی که توی ذهنم به عنوان “عوامل تأثیرگذار” تصور کرده بودم، هیچ اهمیتی ندارن. یعنی نه مدل حرف زدنم، نه اینکه چقدر واژههای خاص به کار ببرم، نه حتی ظاهر و استایل. چیزی که فضا رو خاص کرده بود، حس راحتی و حضوری بود که اون آدم داشت.
بعد از یه مدت، ذهنم شروع کرد به تحلیل: “چرا اینقدر این آدم جذابه؟ چرا اینقدر حس آرامش میده؟” و طبق معمول، یه سری جوابهای منطقی جور کرد: “شاید به خاطر تُن صداشه، شاید مدل نگاه کردنشه، شاید به خاطر تجربیات خاصی که داشته…” ولی یه لحظه یه صدایی از درونم گفت: “ولش کن! تو داری با ذهن تحلیل میکنی، ولی حقیقت رو داری حس میکنی. چرا میخوای توی یه چارچوب منطقی جا بدیش؟”
===>> همون لحظه انگار یه چیزی درونم شکست. فهمیدم که جذابیت واقعی، چیزی نیست که بشه با یه سری فاکتورهای منطقی سنجید. این آدم ارزشمند بود، “چون از درون با خودش در صلح بود، چون نیازی نداشت خودش رو به چیزی گره بزنه تا “خاص” به نظر بیاد.”
اون لحظه متوجه شدم که ما معمولاً داریم با یه مانیتور کالیبرهنشده به دنیا نگاه میکنیم، اما یه لحظههایی هست که تصویر واقعی رو بدون فیلتر ذهنی میبینیم.
وقتی از کافه بیرون اومدم، یه نسیم خنک به صورتم خورد. نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم: “چقدر از واقعیتهای زندگی رو فقط به خاطر اینکه ذهنم یه جور دیگه میخواد ببینتشون، از دست دادم؟”
اون روز، نه فقط یه مکالمه، بلکه یه تجربهی عمیق از فهمیدن داشتم. یه تجربهی شهودی، که بدون هیچ تحلیل منطقی، واقعیت رو بهم نشون داد.
سال نوتون مبارک
سلام به آقا محسن عزیز، دوست توحیدی خوبم
چه تجربه زیبایی و ممنون که تحربیاتتون رو با بنده به اشتراک گذاشتین، محسن جان موضوع خیلی عمیقه… بزارید مثال بزنم..ماها آگاهی هایی هستیم که محدود هستن، این آگاهی ها محصول تجربه بی شما نشئه در گذشته غیر زمانی هستن (گذشته از لحاظ رتبه نه زمان)
این آگاهی در ظرفی متافیزیکی به نام نفس یا همون ضمیر ناهوشیار ذخیره شدن..دلیلش اینه که هستی از شدت ظهور و عظمت به طور کامل قابل درک نیست، اما میشه تا ابد آرام آرام و بصورت جزیی درکش کرد و این درک رو پیوسته گسترش داد..تا رسیدیم به این نشئه..در این نشئه به ما گفته شد که شما از طریق کالبدی فیزیکی و ذهن منطقی وابسته به اون در جهان مادی باید آگاهیتونو گسترش بدین و دستورالعمل هایی به ما داده شد و به ما هشدار داده شد که باید آرام آرام وقتی پیوند برقرار میشه بین بعد متافیزیکی و بعد فیزیکی، مراقبه کنیم و از طریق دستورالعملهایی که ما میدونستیم و پیامبران به ما یادآوری کردن، آرام آرام این بعد فیزیکی رو تحت سیطره خودمون قرار بدیم و ازش در جهت گسترش آگاهی در سطح ماده استفاده کنیم..ذهن منطقی برای این بود که ذهن متافیزیکی از طریق اون بتونه درک انتزاعی رو بفهمه، زمان، استدلالات فلسفی، ریاضیات و … و هر چیزی که قابلیت الگوریتم نویسی داره توسط این ذهن درک میشه و ابزاری کارآمده، اما فقط باید نقش ابزاری داشته باشه، والا این ذهن چون موطنش ماده است از قوانین تکاملی حیوانات در بعد بسیار تکامل یافته تری استفاده میکنه..
شهوت، خشم، شادی و خیلی از مفاهیم نسبی دیگر که در شرایط فیزیولوژی خاص به ظهور میرسن محصول این کالبد و ذهن مربوط به اون هستن..خداوند در قالب مثال از درخت ممنوعه یاد فرموده..وقتی بعد متعالی ما با بعد منطقی ما پیوند برقرار کرد، شیطان یا همون ذهن منطقی از طریق استدلال آگاهی والای ما رو فیلتر کرد و ما رو از والاترین مرتبه آگاهی که آرامش مطلق بی دلیل بود در کالبد ذهنی که نسبت به مباحث شهودی کور بود تنزل داد و این اتفاق کاملا طبیعی بود…همون که فرشتگان از قبل هشدار داده بودن..اما اتفاقی که باید بعدش میفتاد این بود که انسان، آرام آرام اون آگاهی رو با کنترل ذهن منطقی برگردونه..همونکاری که پیامبر در چله نشینی انجام داد و ما هم میتونیم در همین نمازهای یومیه بهش برسیم..نماز تمرین رسیدن به آ گاهیه، من بعضا دیدم بعضی علما مثلا توصیه کردن هنگام نماز مثلا در سجده به یاد بیاریم که از خاک هستیم و به خاک برمیگردیم یا دستورالعمل های اینچنینی که برعکس عمل میکنه!! یعنی در نمازی که باید آرام آرام حضور خداوند رو با ممارست و تمرین درک کنیم و از چنبره ذهن منطقی رها شیم، به عکس شروع کنیم به فکر کردن و این دقیقا عکس عمل میکنه!! اصلا بحث قریب بودن و نزدیک بودن خدا یعنی درک ماهیت نداشتن عالم بیرون و بالطبع اون افکار برگرفته از این عالم..
مثلا در تمارین یوگا، شخص یوگی باید به مشاهده ذهن بنشینه تا ذهن آرام و ساکت بشه بدون اینکه برای اینکار دلیلی داشته باشه، چون اگر هزار سال هم به مراقبه بنشینه ولی هدفی منطقی داشته باشه، خود این سیکل ذهنی جلوی خاموش شدن ذهن منطقی رو میگیره!!
در باورسازی، ما در واقع آرام آرام باورسوزی میکنیم!
یعنی با تمرین عملی نسبت به آگاهی های فوق منطق که همون توحیده، سیطره ذهن منطقی رو از خودمون برمیداریم و بعد با استفاده از اون آگاهی های توحیدی رو در این جهان مادی به منسه ظهور میرسونیم و اینگونه آگاهی هامون رو گسترش میدیم..ما ثروت میشیم نه اینکه ثروت میسازیم
ما غنی میشیم بالذات نه بالعرض
ما کریم میشیم بالذات نه بالعرض
اینگونه میشه که وقتی ذهن منطقی و جسم نابود میشه، اون آگاهی ها نابود نمیشه و باهاش سیر تکاملیمون رو در عوالم بعدی ادامه میدیم..ان شاالله
بنام خداوند یکتا که همیشگی و ازلیست
سلام خدمت استاد بزرگوار و نازنینم و خانم شایسته عزیزم
امروز وقتی هذایت شدم به این فایل کمی افکار منفی البته سرزنش گر بود که فکرم رو درگیر میکرد. که اگه فروشندگی قبول میکردی درامدت الان 13تومن بود که بخاطر تایم کاری زیادی که داشت همسرم اجازه ندادن و هم اینکه نمیتونستم به درسای دخترم کلاس اوله برسم. و درخواست تدریس داشتم که اونم بخاطر اینکه خیلی وقته تدریس نکردم به خواهرزادم پیشنهاد دادم انجام بده که بهم یاداوری شد کمبود احساس لیاقت دارم که باید روی خودم کار کنم تا بهتر بشم.
من از وقتی که روی نکات مثبت اطرافیان تمرکز کردم رفتارشون باهام خیلی بهتر شده. من با دو تا از برادرهام تو یه اپارتمان هستیم قبل دونستن قوانین خیلی اذیت میشدم و خانومهاشون هر سری پیش بابام میرفتن و ازم گلایه میکردن که صدای دخترم که گاهی جیغ میکشید اونا رو اذیت میکنه و…..
ولی وقتی روی نکات مثبتشون با خودم صحبت کردم دیگه حرفی ازم به میون نیومد و گلایه ای نشد.
و من یاد گرفتم دیگران رو دوست داشته باشم تا منفی نگر باشم و با خودم در صلح باشم و رفیق جون جونی خودم باشم.
و یاد گرفتم فقط زیبائیها را نگاه کنم نه بدیها رو. پریشب برام پیامی اومد که واقعا شگفت زده شدم معاون مدرسه سابق دخترم بمناسبت روز مادر بهم پیام داده بود و بهم تبریک گفته بود و این نشونه خداوند بود که تغییر کردی و داری بهتر میشی
خدایا شکرت ازت ممنونم بخاطر هدایتهات.
دلم نیومد اینو نگم. من از بچگی از خالم بدم میومد خیلی اذیتم میکرد و من تا پارسال ازش متنفر بودم ولی از وقتی که روی شخصیت خودم کار میکنم رفتارش باهام خیلی بهتر شده.، حتی سر مسئله عروسیم با خالم خرف نمیزدم وقتی همه رو بخشیدم و همه اتفاقات رو مسببش خودم دونستم بعد 17سال هفته پیش باهاش راحت صحبت کردم و خیلی راحتم
خدایا شکرت بخاطر قانونت بخاطر مهربونیات
خدایا شکرت بخاطر فراوانی نعماتت
سپاسگزارم. سپاسگزارم. سپاسگزارم. سپاسگزارم
در پناه الله شاد و موفق و ثروتمند باشید.
به نام خدایی که برای بنده اش کافیست
خیلی وقت بود که کامنتی روی نزاشته بودم
من دوره هم جهت با خداوند رو هنوز تهیه نکردم من خودم میتونم شهادت بدم که همه چیز باوره
همه چیز با باور قابل کنترل و قابل تغیره
و من فقط به مقداری که تعهد داشتم تونستم از قانون به نفع خودم استفاده کنم
بزار نتایج خودم رو بنویسم تا هم به خودمم یاد اوری بشه هم برای بقیه دوستان کمک کننده باشه
یادتونه کامنت میزاشتم که روی خودم کار کردم و تونستم یه کار مناسب گیر بیارم؟ حالا دارم برای خودم کار میکنم توی شغلی که عاشقشم :)
یادتونه میگفتم احساس نگرانی و استرس و اضطراب دارم ؟ با قانون و تغیر باور ها رفعش کردم
دنبال این بودم که بتونم هم جایی کار کنم که درامد داشته باشم و هم بتونم جایی آموزش ببینم که به ساعت کارم بخوره ، خیلی جاها رفتم خیلی ارایشگاه ها صحبت کردم و جور نمیشد درسته ناراحت میشدم ولی توی تمرین هام مینوشتم خدا بهترین سالن رو برای اموزش من اوکی میکنه
چیشد؟ من بهترین جای ممکن اموزش دیدم ، رایگان ، محیط دوستانه ، پیش آدمی که مشتری خودش رو ول میکرد تا به من اموزش بده چرا؟ چون من داشتم این باور رو میساختم که خدا منو به این کار هدایت کرده منو به این کار دستور داده پس تمام جهان که فرمانبردار هدا هستن وظیفه دارن به من کمک کنن
انشالله توی ویدیویی که میفرستم برای استاد همه مثال هارو کامل توضیح میدم اما الان خلاصه تر بیان میکنم
یه زمانی میخاستم وسایل بخرم برای کارم ولی به اندازه کافی پول نداشتم وسایلو یه مغازه بهم داد جوری که یه قسمتش از پولش مونده بود که گفتم دوهفته بعد بهت میدم فروشنده نشناخته بهم اعتماد کرد و پولش هم به جای دو هفته بعد چند روز بعد تونستم بهش پرداخت کنم
یادمه میخاستم صندلی بخرم و خب توی شهر خودم پیدا نمیشد چند جا رفتم نبود تهران هم اگر میخریدم باز هزینه باربری و رفت و اومد و وقتی که باید میزاشتم برام مشکل بود ، اونم بخاطر حس و خوب من درست شد ، چی میشه که من زنگ بزنم به پسر عموم و بخوام که اون هم توی بازار شهر خودشون یه قیمت بگیره و دقیقا همون مدل رو با همون قیمت که من میخاستم داشته باشن و پولو براشون انتقال دادم و همون موقع خرید و همون موقع هم کاری براش پیش اومد و تصمیم گرفت برگرده شهر ما و صندلی من اورد همون روز دم در بدون یک ریال هزینه اضافه گذاشت خونه ما
مدت زمان زیادی من درگیر اضطراب و افسردگی بودم و این رو بغیر از این که کمک کنم نمینویسم که من فکر میکردم که این یه مشکل پزشکیه درحالی که اصلا این طور نیست ، همه چیز برمیگرده به فکر غالب ما در طول روز من فقط با تغیر باور هام در مورد اون موضوع و این که این رو از یک مشکل غیر قابل حل برای ذهن خودم تبدیل به یک موضوع ساده و قابل حل کردم تونستم دوباره برگردم به حالت عادی و احساس خوب و واقعا هم همینطوره شما هر فکری توی سرت باشه اون داره بهت یه احساس میده و وقتی یه نوع فکر هایی زیاد توی سرت باشه احساس کلیت سمت اون حس خوب یا بد میره
و خبر خوب اینه با کنترل ذهن با تغیر باور با مومنتوم (قدرت گرفتن) افکار مثبتی که توی ذهنت ایحاد میکنی دیگه هیچ خبری از اظطراب و افسردگی نمیمونه
یه مدت درگیر این بودم که خونمون کامل بشه و فکر میکردم اگه من نباشم سر کار کار جلو نمیره و چقدر با این فکر و این که خواستم نقش خدا رو بازی کنم به خودم ضرر زدم جالب این مه پدر و مادرم هنوز هم فکر میکنن اگه من نبودم نمیشد درحالی که از جایی به بعد من دیگه بریدم و ول کردم رفتم سراغ کار خودم و شاید باورتون نشه
همه چیز برای کار خونه بهت پیش رفت همه ویز راخت تر سریع تر با کیفیت بهتر پیش رفت
من فهمیدم نباید تمرکز رو از روی خودم بردارم به این توجیه که من میخام نقش خدا رو بازی کنم و کار هارو خوب پیش ببرم
مطمعن باشید همه چیز باوره همه چیز باوره بدون شک
یه دفتر برای خودتون بیارید باور هاتونو دونه دونه اروم اروم عوض کنید صبر کنید بزارید باور های خوبتون جون بگیره و جون باور های منفی گرفته بشه نتیجه براتون فراتر از تصور میشه