اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
پدرم تعریف میکرد در گذشته که کارگر ساختمانی بود، یک شب یکی از همکاراش سرماخورده میشه و چون دسترسی به دارو نداشتند، تصمیم میگیرند یک تکه گچ سفید رو شکل قرص دربیارند و بعد به خورد بنده خدا میدند. این بزگوار با تصور اینکه قرص خورده یک مقدار عرق میکنه صبح سرحال و سالم پا میشه به کارش ادامه میده
بخوام حساب کنم منم به اندازه روزهای زندگیم باورهایی داشتم که منو توی دردسر انداختن و یا منو از تلخی نجات دادن،بخوام بگم منم تجربه های تلخ و شیرینی از این باورهام داشتم و دارم مثلا اینکه من اصلا باور به دعا و دعانویسی نداشتم و هنوز هم ندارم و اون موقعی که در جهل و نادانی به سر میبردم توسط یکی از دوستام و به اصرار ایشون پیش ی دعانویس رفتیم و ایشون به خیال خودش ی دعای مهر و محبت برای زندگیه عاشقانه تر به من دادن که همیشه همراهم باشه و چون من در ایمانی به این کار نداشتم اون دعا سر سوزنی به من کمک نکرد ولی بلعکس من و باورم،دوستم به شدت به دعا و طلسم ایشون باور داشتن و به قول خودش تونسته بود چیزهایی که میخواد از جمله پسری که دوسش داشت رو جذب کنه و به مرحله خواستگاری برسونه.یا ی تجربه دیگه ای که داشتم این بود که توی محل کارم مدیر قبلی مون به شدت به من کم محلی کرد چون من اعتقاد داشتم ایشون هیچ کاره ست و خدا به من شغلم رو داده و نیازی نمیدیدم که بخوام به ایشون احترام بیش از اندازه مثه همکارای دیگه م بذارم و همش با خودم تکرار میکردم که خدای من به من احترام و ارتقای شغلی میده،وقتی من دارم کارم رو درست انجام میدم و خدا رو توی هر لحظه از زندگی و کارم میبینم پس نیازی به دلقک بازی و لوس کردن و … ندارم تا مدیرم بخواد به من جایگاه شغلی بده و خیلی برام خوشایند هست که بعد از حدود هشت یا نه ماه کار کردن اون همکارام همه اخراج شدن و فقط من موندم و خداوند جایگاه شغلی عالی به من داد که توی خواب هم نمیدیدم که کسی بتونه به من این جایگاه رو بده،خداوند به من اعتبار و آبرویی داد که با هیچ پارتی بازی و پولی به دست نمیومد.این دو تا باور رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم همه چیز برمیگرده به ایمان و تقوایی که در دل ماست.استاد عزیز ممنون و سپاسگزار شما هم هستم که با حرفهای شما به درون خودم فرو میرم و میبینم که چقدر خداوند با من همراه بوده و هست،از خداوند سپاسگزارم که توی لحظه لحظه های زندگیم مثه آب زلال و پاک جاری هست و منو به آرامش میرسونه.الهی شکر.یا حق
سلام به روی ماهتون استاد و خانم شایسته عزیزممم کلی از راه دور دوستتون دارم و تنها هدایت های خداوسایت شماست که باعث شده ادامه بدم،مسیر درست رو تشخیص بدم،تصمیم بگیرم و عمل کنم…باتمام وجودم ازتون سپاسگذارم.
خداروشکر دیشب تونستم اولین هنرجوم رو بگیرم و ازخوشحالی زیاد و شنیدن کلمه استاد از هنرجوم ازشدت خوشحالی بغض کردم و نمیدونستم چطور باید ازخداوند سپاسگذاری کنم انقدر که برام مثل یه معجزه بود.
من عاشق آموزش دادنم و همین که یه فرصتی پیش اومدتمام دانسته هام رو به یه نفر دیگه انتقال بدم خیییلی خوشحالم و باعث شده انگیزه بگیرم یدونه هنرجوروبکنم دوتا و همینطور پیش برم هعی بیشتر و بیشترشون کنم.
دیشب یه سالنی که توبهترین منطقه شهرم و جزو قشنگ ترین و باکلاس ترین سالناس بهم پیام داد برای همکاری ومن باز ازتغییراتی که داشتم خوشحال شدم و گفتم این خیلی پیشرفته که منی که یسال پیش بزرگترین ترسم کارکردن توی بهترین منطقه شهرم بود برترسم غلبه کردم و پیش رفتم و کارکردم و الان خوده سالندار بم درخواست همکاری داده خدایاشکرت خیلی ازت سپاسگذارمممم.
ولی استادمن میخواستم کلا درصدی کارکردن بذارم کنار و به صورت کرایه کارکنم چون بادرصدی کارکردن به مشکل خوردم و بنطرم تمرکزم و میگیره و نمیصرفه برام ولی کرایه اینطور که شما ازسالندار یه تخت کرایه میگیری با یه قیمت مشخص و دیگه نه کسی کاری به تو داره و تو تمرکز بیشتری روی کسب و کارت داری…وقتی دیشب اون سالندار بهم پیام داد راستش خیلی دو دل شدم درسته اون سالنداره درصدی کارمیکنه ولی باز فضای سالن و…خیلی رویایی ولی باز گفتم باید همینطور احساسی تصمیم نگیرم و بشینم ازاهرم رنج و لذت استفاده کنم و یک بار برای همیشه تعیین کنم که درصدی یا کرایه؟
و همون رو پیش ببرم و دیگه نخوام وسوسه بشم و به احتمال نود درصدفکرمیکنم کرایه مزایای بیشتری داشته باشه برام ولی باز بعد این کامنت مزایا و معایب هردورو مینویسم و ازخداوند نیخوام توی تصمیم گیری کمکم کنه.
هنوز جایی رو ندارم برای کارکردن ولی قلبم روشنه و میدونم اوکی میشه همه چیز و قطعا این شرایط جدید برای پیشرفته منه و من خواسته هام رو مینویسم و سعی میکنم به اونا توجه کنم تا بهشون هدایت بشم.
باز ازاین مسیر مینویسم که به عنوان یه ردپا بمونه ازشرایط جدید و جذب اولین هنرجوی عزیزمممم.
خداروشکر میکنم استاد با شما استاد عزیزم در این مسیر الهی همراه هستم.
خداروشکر این لطف خدا به من بوده.
من داشتم کامنت های دوستانم را میخوندم، گفتم چه خوبه منم بیام و از باورهای نادرستی که باعث شده تا الان اون نتایجی که میخواهم را نداشته باشم صحبت کنم.
باور تاثیر عوامل بیرونی.
استاد به شدت این باور روی من تاثیر میذاشت، هرکاری میخواستم بکنم اجازه نمیداد تا جایی که هیچ وقت احساس نمیکردم میتونم برم و یک کار جدا بگیرم، یا بتونم رشد مالی داشته باشم.
تا اینکه از خرداد ماه 403 تا مهرماه بیشتر تلاش کردم ذهنی این باور را تغییر بدهم. که آقا هیچ کسی نمیتونه روی زندگی من تاثیر بذاره.
منم که قدرت میدم. و اگر این مسیر را ادامه بدهم، قطعا نتایجم هر روز نازیبا تر میشه.
به لطف هدایت الله هدایت شدم به یک کار معدن و در اون معدن درسهایی گرفتم که چقدر باعث رشد من شد. خداروشکر. بزرگترین این بود که هیچ عامل بیرونی در زندگی من تاثیر گذار نیست.
یا یکی از نکات دیگه این بود که من همیشه یه الگوی تکرار شونده داشتم تو کارم و این بود که توی هیچ کاری در آخر کارفرما و من رضایت نداشتیم از هم و با ناراحتی کار تحویل میشد.
توی کار معدن هم داشتم به اون سمت میرفتم که به خودم گفتم، این بار برعکس باید بشه و من باید با این افراد دوست بشم.
کاری ندارم بعدش چی میشه ولی الان میخوام باهاشون دوست باشم و باهم کار رو پیش ببریم.
خلاصه دفعه آخری که برگشتم تو معدن کلی با کارفرما و نیروهاش خوش و بش کردم و با رضایت از هم جدا شدیم.
فکر کنم توی قسمت های قبلی گفتم، یه کتابی بود در مورد اصول و مبانی مدیریت بازاریابی… حدود 430 صفحه است و پر از نکات خوب و یا نامناسب.
اما روز صفر یعنی روزی که میخواستم با این کتاب آشنا بشم، یکی از دوستانم که از این کتاب و کتب دیگه برای رشد خودش و کسب و کارش استفاده کرده بود، گفت این کتاب خیلی سخته و تو نمیتونی…
خلاصه آقا من سختم بود بشینم پای کتاب.
تا اینکه فکر کنم قسمت اول همین فایل روی سایت قرار گرفت و من گفتم ببین چه میکنه این ورودی های نامناسب، خلاصه چمباتمه زدم رو کتاب و دیدم اتفاقا کتاب راحتیه، یکم غلط املایی داره، وگرنه خیلی قابل فهمه.
توی بحث مالی، من یه سری باورهای نامناسب دارم هنوز، که یکم رشد مالی منو سخت کرده.
در حقیقت من پول خوب میسازم(خدایی هنوز عالی نیست ولی بد هم نیست)، اما نمیتونم استفاده کنم.
از اونجایی که یکم ایمانم به هدایت الله بیشتر شده به خودم گفتم ببین، بشین و الگوهاتو بشناس. ببین چیه باور کردی با ورودی نامناسب که نمیتونی از پولت استفاده کنی.
چندتاشون ایناست:
1. باور به محدود بودن زمانم.
2. باور به اینکه نیروهای خوب کمه.
3. باور به اینکه من لایقش نیستم.
4. باور به محدود بودن پول.
5. باور به اینکه من توانایی کنترل هم زمان هم پول، هم حساب و کتاب و هم انجام کار و … را ندارم.
6. باور به اینکه من تا پول میاد باید خرج کنم.
7. باور به اینکه من نمیتونم به راحتی افراد مناسب را استخدام کنم.
8. باور به اینکه سر من کلاه میگذارند.
9. باور به اینکه من آدم ساده لوحی هستم.
10. باور به اینکه آسان شدن برای آسانی ها به این معناست که تو هیچ کاری نکنی ولی یه کیسه پول بیافته جلو پات! (تو این خیلی گیر داشتم الان خیلی بهتر شدم).
استاد بیس تمام این باورها حرف ها، شنیده ها، اخبار و فیلم هایی بود که از کودکی تا جوانی دیدم و خلاصه 3 سال طول کشید واسه من تا بتونم یکم این باور های نامناسب را تغییر بدهم با باورهای مناسب.
من یک سری خاطرات مشابه این توت فرنگی 19 دلاری دارم، ولی کامل یادم نیست. دقیقا شدخ بود منم برم یه اشغال بخرم و بعد همین طور خودمو گول بزنم.
خلاصه یه درس مهمی هم که من گرفتم این بود که از این ذهن میشه تو جهت مثبت هم استفاده کرد. اینجوری اگر تضادی هم باشه، در نهایت به نفع من نتیجه میدهد. فقط کافیه به اتفاقات دید مثبتی داشته باشم.
عاشقتونم استاد عزیزم.
خداروشکر حدود 2 روز هست میخوام کامنت بذارم، نمیشد.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
بنده کارمند بهداشت هستم تو دوران کرونا چون اکثر نیروها درگیر بیماری بودن نیروی انسانی کم بود واز من خواستن که برم تو آزمایشگاه مرجع که نمونه های کرونا رو از سراسر استان دریافت کنم.
من ازصبح تو آزمایشگاه بودم تا 5_6عصر ونمونه هارو دریافت میکردم اکثر همکارا میترسیدند و وحشت زده بودن چون دقیقا با اصل قضیه یعنی خود کرونا درارتباط بودیم بارها و بارها هم نمونه تو دستم باز میشد درسته ازلحاظ پوشش رعایت میکردیم اما وقتی نمونه مثبت باز میشد خوب ویروس همه جا پخش میشد وآلودگی همه جا بوداما من اعتقاد داشتم که هیچ ویروسی نمیتونه منو از پادربیاره ومن کرونا نمیگیرم واین ویروس روی من تاثیر نداره بااینکه گاهی اوقات اصلا ماسک هم نمیزدم تو اون محیط آلوده نسبت به دیگران شاید20٪ رعایت میکردم اونم بخاطر دوربین هایی بود که تو محیط آزمایشگاه نصب بود وهرکسی که تو آزمایشگاه کارمیکرد بایستی ازلحاظ پوشش رعایت میکرد اما من حتی یبار هم اونجا کرونا نگرفتم خیلی بیخیال بودم روی این قضیه باتوجه به اینکه اکثر همکارا بارها وبارها این بیماری رو گرفتن حتی کسایی که واکسن هم زده بودن وجالب اینه که من حتی اعتقاد به واکسن نداشتم وحتی یک دوز هم واکسن نزدم.واینو مطمئنم که بخاطر همون باورم بوده که هیچ مشکلی برام ایجاد نشد .
سلام استاد نازنینم ان شاءالله همیشه سالم و تندرست باشید!
یه جمله ای میخوام بگم که یدفعه اومد تو ذهنم
نمیدونم چرا اما وقتی در جمله ی بالا نوشتم تندرست باشید یادم افتاد که ما تو محلمون یه پارک بزرگگگ و خیلی خوشگل و سرسبز داریم که پره از درختای بزرگ و تنومند و خوشگل و تو هر فصلی به اون پارک بری از زیباییش لذت میبری!!
که از اتفاق اسم این پارک محلمون ( پارک تندرستی) هستش!!
اتفاقا هروقت صبحا با بابا رفتیم پیاده روی دیدم همه خوش هیکل و دوست داشتنی و تندرست هستن
الحق که اسم پارکمون مناسب و برازنده افراد تندرستشه!
بریم سراغ یه چند تا تجربه جالب تو زندگیم که استاد تو این 3 قسمت این فایلا بسیار عالی این مباحث و برامون جا انداختن و کلی هم درس داشت
اولین تجربه مال شب عید بود!
آقا من به اتفاق خانواده تو بازار بودیم برای خرید عید
و خب جمعیت زیاد بود و همه داشتن خرید میکردن!
از مغازه دار و دستفروش که دیگه همتون دیدید و تجربش و دارید، داشتن میفروختن
آقا این وسطا یه چند تا مغازه هم بود که مگسم توش پر نمیزد!! همون لحظه به آبجیم اون مغازه ها رو نشون دادم و بهش گفتم همه چیز باوره!! تو بهترین منطقه شهر باشی، مغازه وسط بازار باشه بعد نفروشی؟؟؟ اونم شب عید که تا اسکاج فروش هم هرچی داشت و فروخته و کاسبی کرده!
همه باور دارن که شب عید همه میفروشن همه!
استاد من اون شب عجیب این باور توم قوی تر شد که همهچیز خودتی، همه کاره خودتی، تا اون باورا عوض نشن حالا تو بیا تو بهترین جای بازار مغازه بزن و فلان قدرم اجاره بده! اما وقتی تو تغییر نکنی دریغ از درآمد!
یه تجربه ی حالب دیگه که داشتم:
ما یه دوست شمالی داریم که آقای این خونواده یه قنادی تو شمال دارن
این دوستمون هم وضع مالی عالی ای دارن خلاصه همه دوستان و آشناها میگن چون تو شماله و مسافر زیاده و پول خرید ملک اونجاها زیاد نیست با چند سال کار تونسته مغازه بخره و فلان و ایناو اینجوری تونسته پولدار بشه و اینا!!
اما من اومدم اینطور به قضیه نگاه کردم که چون طرف باور داشته که شهر خودم جای خوبیه برای کسب درآمد مثل بقیه به مرکز شهر حتی همون شمال، یا تهران و کرج مهاجرت نکرده که چون اونجا جمعیت بیشتر هست فروش هم بهتر خواهد بود! اون با همون باوری که توی شهر خودم عالی عمل کنم و تک باشم به اندازه کافی رزق و روزی میاره که من راضی باشم و همین طور هم شد
اینا تجربیات من بو که قطعا خیلی از دوستان تجربش کردن
ان شاءالله بتونن بهمون خیلی کمک بکنن
دوباره از استاد نازنینم برای آماده سازی این فایلای بهشتی نهایت تشکر و میکنم
خدایاشکرت که سالم بودم و چشمان بینا و گوشان شنوا به من هدیه دادی تا امروز هم شاهد زیبایی هات باشم و این فایلارو بشنوم
به نام خدای مهربانم سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم سلام به دوستان توحیدیم
صبح کامنت گذاشتم اما باز دوست داشتم از یه خاطره امسالم بگم
ما در خراسان رضوی زندگی میکنیم شهرستان قوچان روستایی به نام اخلمد 60 تا از ما دورتره و نزدیک به شهره مشهده
الان نزدیک به 14 ساله که در قوچان هستیم هر سال به همسرم میگفتیم همچین روستایی هست هم آبشار داره هم خیلی قشنگه میگن بهشته بریم اونجا تنها جمله ای که تو این چند سال از آقا شنیدیم اینکه میگن مردمانش بد ذات و بد دهن هستن اما امسال چون بیشتر روی خودش کار کرده بود و امسال خلاصه رضایت داد چون کشف قوانین زندگی رو گوش کرده بود گفت بریم
وقتی اولین بار رفتیم چه جای قشنگی بود چه انسانهای مهربان و با ادبی و خودش همونجا فهمید که نباید به حرفه مردم و پیش فرضهای ذهنش گوش بده
4 تا آبشار زیبا چه بهشتی چه سرسبزی چه میوه هایی و کلا از اول تاآخر لذت بود و لذت
و 3 بار در تابستان امسال رفتیم و خیلی خوش گذشت
اینم تجربه ما از این دیدن ابن زیباییها و پا روی پیش فرضها گذاشتن و به نفعه خودمون استفاده کردیم
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته و همراهان گرامی
من یک مثال از خودم بزنم هر موقع سرما می خورم به خودم میگم سه روزه خوبه خوب میشم و تو این سه روز خودم را میبندم به آب ولرم و آب لیمو و عسل و روز سوم خوبه خوبم البته خیلی وقته سرما نخوردم شاید تو یکسال گذشته یکی یا دوبار اون هم با این ذهنیت و به لطف خدا سلامتی ام زود برگشت و اینکه من صبح را با ورزش صبح گاهی تو پارک شروع میکنم و از اول صبح یک روز پر انرژی و شادی را برای خودم میسازم که توی سلامتیم بسیار تاثیر گذاره
ممنون و سپاس بیکران از استاد عزیز و شما دوستان همراه
سلام و درود بر شما خوشحالم حال و احساس خوب تجربه میکنم
من تجربه های زیادی دارم درباره چیزهایی که باور دارم و اتفاق میافته
من همیشه به خودم از دوران مجردی میگفتم من دوست دارم بعد ها پسر دارم بشم و اسم پسرم ابوالفضل بزارم بعد داداشم از من بزرگتر ازدواج کرد و بچه دار شود و داداشم میگفت اسم بچه ام ابوالفضل میخواهم بزارم من این تو دلم باور داشتم این پسرم تو فامیل تک و این که داداشم هیچ وقت این پسرش را نمیزاره بعد از ب دنیا اومد پسرشو چون اول اسم خودش نیم بود قرار شد اول اسم پسرش هم میم داشته باشه و اسمش ابوالفضل نداشتند بعد ها که من ازدواج کردم پسر دارم شدم و اسمم پسرم ابوالفضل گذاشتم چون باور داشتم و باور کردم همچین اتفاقی شدنی
خدایا شکر که قانون نمیدونستم ولی اجرا میکردم و خدایا شکرت بابت قانون قشنگت.
سال نو و بهار نو رو به همه تبریک میگم وآرزومندم که درسال جدید به نحو احسنت این مسیر زیبا قدم برداریم و تکامل خودمون رو طی کنیم و خوده من به شخصه هدف کلیه امسالم ودر واقع بزرگترین و مهم ترین هدفم این است که با جدیت این مسیر الهی رو ادامه بدم وهرروز بیشتر از روز قبل متعهد بشم چون اگر بتوانم به خوبی روی باورهایم کار کنم به همه خواسته های معنوی وغیر معنوی مادی وغیر مادی میرسم. به امید خدای متعال.
یکی از مشکلات من اینه که نمیتونم راحت بیام کامنت بزارم همینطور که قبلا گفتم، اما اینبار تا این فایل ارزشمند رو گوش دادم سریع یادم اومد مثال های بازی ذهن رو توی زندگیه روزمرگیمون.
همسرمن درکل آدم سختگیر ولجبازیه. یکی از مسائلی که خیلی روش حساسه آشپزیه، همسرم معتقده که دستپختت مامانم بهترازمنه والبته خودم هم قبول دارم. برای همین هروقت بگم که مامانم اومده خونمون(همسرم سرکارهستن روزا) میگه بگو مامان آشپزی کنه وبگو که خوراک لوبیا چیتی درست کنه منم گفتم چشم؛ اون روز مامان زمان زیادی نداشت وباید زود برمیگشت خونشون، دیگه منم خودم غذا رو پختم وشب که شوهرم مزشون کرد گفت عالیههههه اینجوری بپز تونمیتونی مثل مامانت بپزیتو دلم گفتم عجبببببب ببین بازیه ذهنو…
دیگه چندین بار بعد همین موضوع تکرار شد با همون نتیجه.
یه مورد دیگه اینکه شوهرم خیلی تاکید داره که تو همه ی غذاها ادویه وفلفل بریزم اما من مخالفم وچندین بار براش توضیح دادم که فلان ادویه رو نمیشه به فلان غذا زد و کلا درست نیست استفاده زیاد ادویه، اما قبول نمیکرد دیگه منم بیشتراوقات سیرتازه وفلفل دلمه میزدم به غذا وادیه جات رو حذف میکردم اما همسرم متوجه نمیشد و میپرسید که ادویه کاری هم زدی میگفتم بله، میگفت برای همینه که انقدر طعمش خوبه.
مورد بعدی اینه که برادر کوچیک من توی سنین نوجوانیه وخیلی به ورزش و پرورش اندام وتغذیه سالم علاقه داره بیشتر اوقات دنبال اینه که رستوران های با کیفیت رو پیدا کنه و اگر مثلا یکی از یه جا یا فروشگاهی تعریف کرد زود تحت تاثیر قرار میگیره مثلا همیشه میگه کبابی فقط کبابیه سید یعنی هیج مثه اون نیست کباباش حرف نداره سرش شلوغه فقط از اون کباب میگیرم یه روز منم مهمون کرد راستش دراون حدی که تعریف میکرد نبود وبا بقیه کبابی های که من تست کرده بود تفاوت انچنانی نداشت(در واقع چون بردارم تحت تاثیر حرف یکی دونفردیگه قرار گرفته بود وباورکرده بود که اونجا کباب هاش بی نظیره.)
با سلام و درود بر استاد گرانقدر و دوستان عزیز
پدرم تعریف میکرد در گذشته که کارگر ساختمانی بود، یک شب یکی از همکاراش سرماخورده میشه و چون دسترسی به دارو نداشتند، تصمیم میگیرند یک تکه گچ سفید رو شکل قرص دربیارند و بعد به خورد بنده خدا میدند. این بزگوار با تصور اینکه قرص خورده یک مقدار عرق میکنه صبح سرحال و سالم پا میشه به کارش ادامه میده
واقعا ذهن تاثیر عجیبی بر جسم و زندگی انسان داره
و خدایی که در این نزدیکیست.
بخوام حساب کنم منم به اندازه روزهای زندگیم باورهایی داشتم که منو توی دردسر انداختن و یا منو از تلخی نجات دادن،بخوام بگم منم تجربه های تلخ و شیرینی از این باورهام داشتم و دارم مثلا اینکه من اصلا باور به دعا و دعانویسی نداشتم و هنوز هم ندارم و اون موقعی که در جهل و نادانی به سر میبردم توسط یکی از دوستام و به اصرار ایشون پیش ی دعانویس رفتیم و ایشون به خیال خودش ی دعای مهر و محبت برای زندگیه عاشقانه تر به من دادن که همیشه همراهم باشه و چون من در ایمانی به این کار نداشتم اون دعا سر سوزنی به من کمک نکرد ولی بلعکس من و باورم،دوستم به شدت به دعا و طلسم ایشون باور داشتن و به قول خودش تونسته بود چیزهایی که میخواد از جمله پسری که دوسش داشت رو جذب کنه و به مرحله خواستگاری برسونه.یا ی تجربه دیگه ای که داشتم این بود که توی محل کارم مدیر قبلی مون به شدت به من کم محلی کرد چون من اعتقاد داشتم ایشون هیچ کاره ست و خدا به من شغلم رو داده و نیازی نمیدیدم که بخوام به ایشون احترام بیش از اندازه مثه همکارای دیگه م بذارم و همش با خودم تکرار میکردم که خدای من به من احترام و ارتقای شغلی میده،وقتی من دارم کارم رو درست انجام میدم و خدا رو توی هر لحظه از زندگی و کارم میبینم پس نیازی به دلقک بازی و لوس کردن و … ندارم تا مدیرم بخواد به من جایگاه شغلی بده و خیلی برام خوشایند هست که بعد از حدود هشت یا نه ماه کار کردن اون همکارام همه اخراج شدن و فقط من موندم و خداوند جایگاه شغلی عالی به من داد که توی خواب هم نمیدیدم که کسی بتونه به من این جایگاه رو بده،خداوند به من اعتبار و آبرویی داد که با هیچ پارتی بازی و پولی به دست نمیومد.این دو تا باور رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم همه چیز برمیگرده به ایمان و تقوایی که در دل ماست.استاد عزیز ممنون و سپاسگزار شما هم هستم که با حرفهای شما به درون خودم فرو میرم و میبینم که چقدر خداوند با من همراه بوده و هست،از خداوند سپاسگزارم که توی لحظه لحظه های زندگیم مثه آب زلال و پاک جاری هست و منو به آرامش میرسونه.الهی شکر.یا حق
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد و خانم شایسته عزیزممم کلی از راه دور دوستتون دارم و تنها هدایت های خداوسایت شماست که باعث شده ادامه بدم،مسیر درست رو تشخیص بدم،تصمیم بگیرم و عمل کنم…باتمام وجودم ازتون سپاسگذارم.
خداروشکر دیشب تونستم اولین هنرجوم رو بگیرم و ازخوشحالی زیاد و شنیدن کلمه استاد از هنرجوم ازشدت خوشحالی بغض کردم و نمیدونستم چطور باید ازخداوند سپاسگذاری کنم انقدر که برام مثل یه معجزه بود.
من عاشق آموزش دادنم و همین که یه فرصتی پیش اومدتمام دانسته هام رو به یه نفر دیگه انتقال بدم خیییلی خوشحالم و باعث شده انگیزه بگیرم یدونه هنرجوروبکنم دوتا و همینطور پیش برم هعی بیشتر و بیشترشون کنم.
دیشب یه سالنی که توبهترین منطقه شهرم و جزو قشنگ ترین و باکلاس ترین سالناس بهم پیام داد برای همکاری ومن باز ازتغییراتی که داشتم خوشحال شدم و گفتم این خیلی پیشرفته که منی که یسال پیش بزرگترین ترسم کارکردن توی بهترین منطقه شهرم بود برترسم غلبه کردم و پیش رفتم و کارکردم و الان خوده سالندار بم درخواست همکاری داده خدایاشکرت خیلی ازت سپاسگذارمممم.
ولی استادمن میخواستم کلا درصدی کارکردن بذارم کنار و به صورت کرایه کارکنم چون بادرصدی کارکردن به مشکل خوردم و بنطرم تمرکزم و میگیره و نمیصرفه برام ولی کرایه اینطور که شما ازسالندار یه تخت کرایه میگیری با یه قیمت مشخص و دیگه نه کسی کاری به تو داره و تو تمرکز بیشتری روی کسب و کارت داری…وقتی دیشب اون سالندار بهم پیام داد راستش خیلی دو دل شدم درسته اون سالنداره درصدی کارمیکنه ولی باز فضای سالن و…خیلی رویایی ولی باز گفتم باید همینطور احساسی تصمیم نگیرم و بشینم ازاهرم رنج و لذت استفاده کنم و یک بار برای همیشه تعیین کنم که درصدی یا کرایه؟
و همون رو پیش ببرم و دیگه نخوام وسوسه بشم و به احتمال نود درصدفکرمیکنم کرایه مزایای بیشتری داشته باشه برام ولی باز بعد این کامنت مزایا و معایب هردورو مینویسم و ازخداوند نیخوام توی تصمیم گیری کمکم کنه.
هنوز جایی رو ندارم برای کارکردن ولی قلبم روشنه و میدونم اوکی میشه همه چیز و قطعا این شرایط جدید برای پیشرفته منه و من خواسته هام رو مینویسم و سعی میکنم به اونا توجه کنم تا بهشون هدایت بشم.
باز ازاین مسیر مینویسم که به عنوان یه ردپا بمونه ازشرایط جدید و جذب اولین هنرجوی عزیزمممم.
درود بر شما استاد عزیزم.
درود بر شما مریم خانم عزیزم.
خداروشکر میکنم استاد با شما استاد عزیزم در این مسیر الهی همراه هستم.
خداروشکر این لطف خدا به من بوده.
من داشتم کامنت های دوستانم را میخوندم، گفتم چه خوبه منم بیام و از باورهای نادرستی که باعث شده تا الان اون نتایجی که میخواهم را نداشته باشم صحبت کنم.
باور تاثیر عوامل بیرونی.
استاد به شدت این باور روی من تاثیر میذاشت، هرکاری میخواستم بکنم اجازه نمیداد تا جایی که هیچ وقت احساس نمیکردم میتونم برم و یک کار جدا بگیرم، یا بتونم رشد مالی داشته باشم.
تا اینکه از خرداد ماه 403 تا مهرماه بیشتر تلاش کردم ذهنی این باور را تغییر بدهم. که آقا هیچ کسی نمیتونه روی زندگی من تاثیر بذاره.
منم که قدرت میدم. و اگر این مسیر را ادامه بدهم، قطعا نتایجم هر روز نازیبا تر میشه.
به لطف هدایت الله هدایت شدم به یک کار معدن و در اون معدن درسهایی گرفتم که چقدر باعث رشد من شد. خداروشکر. بزرگترین این بود که هیچ عامل بیرونی در زندگی من تاثیر گذار نیست.
یا یکی از نکات دیگه این بود که من همیشه یه الگوی تکرار شونده داشتم تو کارم و این بود که توی هیچ کاری در آخر کارفرما و من رضایت نداشتیم از هم و با ناراحتی کار تحویل میشد.
توی کار معدن هم داشتم به اون سمت میرفتم که به خودم گفتم، این بار برعکس باید بشه و من باید با این افراد دوست بشم.
کاری ندارم بعدش چی میشه ولی الان میخوام باهاشون دوست باشم و باهم کار رو پیش ببریم.
خلاصه دفعه آخری که برگشتم تو معدن کلی با کارفرما و نیروهاش خوش و بش کردم و با رضایت از هم جدا شدیم.
فکر کنم توی قسمت های قبلی گفتم، یه کتابی بود در مورد اصول و مبانی مدیریت بازاریابی… حدود 430 صفحه است و پر از نکات خوب و یا نامناسب.
اما روز صفر یعنی روزی که میخواستم با این کتاب آشنا بشم، یکی از دوستانم که از این کتاب و کتب دیگه برای رشد خودش و کسب و کارش استفاده کرده بود، گفت این کتاب خیلی سخته و تو نمیتونی…
خلاصه آقا من سختم بود بشینم پای کتاب.
تا اینکه فکر کنم قسمت اول همین فایل روی سایت قرار گرفت و من گفتم ببین چه میکنه این ورودی های نامناسب، خلاصه چمباتمه زدم رو کتاب و دیدم اتفاقا کتاب راحتیه، یکم غلط املایی داره، وگرنه خیلی قابل فهمه.
توی بحث مالی، من یه سری باورهای نامناسب دارم هنوز، که یکم رشد مالی منو سخت کرده.
در حقیقت من پول خوب میسازم(خدایی هنوز عالی نیست ولی بد هم نیست)، اما نمیتونم استفاده کنم.
از اونجایی که یکم ایمانم به هدایت الله بیشتر شده به خودم گفتم ببین، بشین و الگوهاتو بشناس. ببین چیه باور کردی با ورودی نامناسب که نمیتونی از پولت استفاده کنی.
چندتاشون ایناست:
1. باور به محدود بودن زمانم.
2. باور به اینکه نیروهای خوب کمه.
3. باور به اینکه من لایقش نیستم.
4. باور به محدود بودن پول.
5. باور به اینکه من توانایی کنترل هم زمان هم پول، هم حساب و کتاب و هم انجام کار و … را ندارم.
6. باور به اینکه من تا پول میاد باید خرج کنم.
7. باور به اینکه من نمیتونم به راحتی افراد مناسب را استخدام کنم.
8. باور به اینکه سر من کلاه میگذارند.
9. باور به اینکه من آدم ساده لوحی هستم.
10. باور به اینکه آسان شدن برای آسانی ها به این معناست که تو هیچ کاری نکنی ولی یه کیسه پول بیافته جلو پات! (تو این خیلی گیر داشتم الان خیلی بهتر شدم).
استاد بیس تمام این باورها حرف ها، شنیده ها، اخبار و فیلم هایی بود که از کودکی تا جوانی دیدم و خلاصه 3 سال طول کشید واسه من تا بتونم یکم این باور های نامناسب را تغییر بدهم با باورهای مناسب.
من یک سری خاطرات مشابه این توت فرنگی 19 دلاری دارم، ولی کامل یادم نیست. دقیقا شدخ بود منم برم یه اشغال بخرم و بعد همین طور خودمو گول بزنم.
خلاصه یه درس مهمی هم که من گرفتم این بود که از این ذهن میشه تو جهت مثبت هم استفاده کرد. اینجوری اگر تضادی هم باشه، در نهایت به نفع من نتیجه میدهد. فقط کافیه به اتفاقات دید مثبتی داشته باشم.
عاشقتونم استاد عزیزم.
خداروشکر حدود 2 روز هست میخوام کامنت بذارم، نمیشد.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
به نام خداوند مهربان
سلام به استاد گرانقدرو همه دوستان عزیز.
بنده کارمند بهداشت هستم تو دوران کرونا چون اکثر نیروها درگیر بیماری بودن نیروی انسانی کم بود واز من خواستن که برم تو آزمایشگاه مرجع که نمونه های کرونا رو از سراسر استان دریافت کنم.
من ازصبح تو آزمایشگاه بودم تا 5_6عصر ونمونه هارو دریافت میکردم اکثر همکارا میترسیدند و وحشت زده بودن چون دقیقا با اصل قضیه یعنی خود کرونا درارتباط بودیم بارها و بارها هم نمونه تو دستم باز میشد درسته ازلحاظ پوشش رعایت میکردیم اما وقتی نمونه مثبت باز میشد خوب ویروس همه جا پخش میشد وآلودگی همه جا بوداما من اعتقاد داشتم که هیچ ویروسی نمیتونه منو از پادربیاره ومن کرونا نمیگیرم واین ویروس روی من تاثیر نداره بااینکه گاهی اوقات اصلا ماسک هم نمیزدم تو اون محیط آلوده نسبت به دیگران شاید20٪ رعایت میکردم اونم بخاطر دوربین هایی بود که تو محیط آزمایشگاه نصب بود وهرکسی که تو آزمایشگاه کارمیکرد بایستی ازلحاظ پوشش رعایت میکرد اما من حتی یبار هم اونجا کرونا نگرفتم خیلی بیخیال بودم روی این قضیه باتوجه به اینکه اکثر همکارا بارها وبارها این بیماری رو گرفتن حتی کسایی که واکسن هم زده بودن وجالب اینه که من حتی اعتقاد به واکسن نداشتم وحتی یک دوز هم واکسن نزدم.واینو مطمئنم که بخاطر همون باورم بوده که هیچ مشکلی برام ایجاد نشد .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد نازنینم ان شاءالله همیشه سالم و تندرست باشید!
یه جمله ای میخوام بگم که یدفعه اومد تو ذهنم
نمیدونم چرا اما وقتی در جمله ی بالا نوشتم تندرست باشید یادم افتاد که ما تو محلمون یه پارک بزرگگگ و خیلی خوشگل و سرسبز داریم که پره از درختای بزرگ و تنومند و خوشگل و تو هر فصلی به اون پارک بری از زیباییش لذت میبری!!
که از اتفاق اسم این پارک محلمون ( پارک تندرستی) هستش!!
اتفاقا هروقت صبحا با بابا رفتیم پیاده روی دیدم همه خوش هیکل و دوست داشتنی و تندرست هستن
الحق که اسم پارکمون مناسب و برازنده افراد تندرستشه!
بریم سراغ یه چند تا تجربه جالب تو زندگیم که استاد تو این 3 قسمت این فایلا بسیار عالی این مباحث و برامون جا انداختن و کلی هم درس داشت
اولین تجربه مال شب عید بود!
آقا من به اتفاق خانواده تو بازار بودیم برای خرید عید
و خب جمعیت زیاد بود و همه داشتن خرید میکردن!
از مغازه دار و دستفروش که دیگه همتون دیدید و تجربش و دارید، داشتن میفروختن
آقا این وسطا یه چند تا مغازه هم بود که مگسم توش پر نمیزد!! همون لحظه به آبجیم اون مغازه ها رو نشون دادم و بهش گفتم همه چیز باوره!! تو بهترین منطقه شهر باشی، مغازه وسط بازار باشه بعد نفروشی؟؟؟ اونم شب عید که تا اسکاج فروش هم هرچی داشت و فروخته و کاسبی کرده!
همه باور دارن که شب عید همه میفروشن همه!
استاد من اون شب عجیب این باور توم قوی تر شد که همهچیز خودتی، همه کاره خودتی، تا اون باورا عوض نشن حالا تو بیا تو بهترین جای بازار مغازه بزن و فلان قدرم اجاره بده! اما وقتی تو تغییر نکنی دریغ از درآمد!
یه تجربه ی حالب دیگه که داشتم:
ما یه دوست شمالی داریم که آقای این خونواده یه قنادی تو شمال دارن
این دوستمون هم وضع مالی عالی ای دارن خلاصه همه دوستان و آشناها میگن چون تو شماله و مسافر زیاده و پول خرید ملک اونجاها زیاد نیست با چند سال کار تونسته مغازه بخره و فلان و ایناو اینجوری تونسته پولدار بشه و اینا!!
اما من اومدم اینطور به قضیه نگاه کردم که چون طرف باور داشته که شهر خودم جای خوبیه برای کسب درآمد مثل بقیه به مرکز شهر حتی همون شمال، یا تهران و کرج مهاجرت نکرده که چون اونجا جمعیت بیشتر هست فروش هم بهتر خواهد بود! اون با همون باوری که توی شهر خودم عالی عمل کنم و تک باشم به اندازه کافی رزق و روزی میاره که من راضی باشم و همین طور هم شد
اینا تجربیات من بو که قطعا خیلی از دوستان تجربش کردن
ان شاءالله بتونن بهمون خیلی کمک بکنن
دوباره از استاد نازنینم برای آماده سازی این فایلای بهشتی نهایت تشکر و میکنم
خدایاشکرت که سالم بودم و چشمان بینا و گوشان شنوا به من هدیه دادی تا امروز هم شاهد زیبایی هات باشم و این فایلارو بشنوم
به نام خدای مهربانم سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم سلام به دوستان توحیدیم
صبح کامنت گذاشتم اما باز دوست داشتم از یه خاطره امسالم بگم
ما در خراسان رضوی زندگی میکنیم شهرستان قوچان روستایی به نام اخلمد 60 تا از ما دورتره و نزدیک به شهره مشهده
الان نزدیک به 14 ساله که در قوچان هستیم هر سال به همسرم میگفتیم همچین روستایی هست هم آبشار داره هم خیلی قشنگه میگن بهشته بریم اونجا تنها جمله ای که تو این چند سال از آقا شنیدیم اینکه میگن مردمانش بد ذات و بد دهن هستن اما امسال چون بیشتر روی خودش کار کرده بود و امسال خلاصه رضایت داد چون کشف قوانین زندگی رو گوش کرده بود گفت بریم
وقتی اولین بار رفتیم چه جای قشنگی بود چه انسانهای مهربان و با ادبی و خودش همونجا فهمید که نباید به حرفه مردم و پیش فرضهای ذهنش گوش بده
4 تا آبشار زیبا چه بهشتی چه سرسبزی چه میوه هایی و کلا از اول تاآخر لذت بود و لذت
و 3 بار در تابستان امسال رفتیم و خیلی خوش گذشت
اینم تجربه ما از این دیدن ابن زیباییها و پا روی پیش فرضها گذاشتن و به نفعه خودمون استفاده کردیم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته و همراهان گرامی
من یک مثال از خودم بزنم هر موقع سرما می خورم به خودم میگم سه روزه خوبه خوب میشم و تو این سه روز خودم را میبندم به آب ولرم و آب لیمو و عسل و روز سوم خوبه خوبم البته خیلی وقته سرما نخوردم شاید تو یکسال گذشته یکی یا دوبار اون هم با این ذهنیت و به لطف خدا سلامتی ام زود برگشت و اینکه من صبح را با ورزش صبح گاهی تو پارک شروع میکنم و از اول صبح یک روز پر انرژی و شادی را برای خودم میسازم که توی سلامتیم بسیار تاثیر گذاره
ممنون و سپاس بیکران از استاد عزیز و شما دوستان همراه
سلام و درود بر شما خوشحالم حال و احساس خوب تجربه میکنم
من تجربه های زیادی دارم درباره چیزهایی که باور دارم و اتفاق میافته
من همیشه به خودم از دوران مجردی میگفتم من دوست دارم بعد ها پسر دارم بشم و اسم پسرم ابوالفضل بزارم بعد داداشم از من بزرگتر ازدواج کرد و بچه دار شود و داداشم میگفت اسم بچه ام ابوالفضل میخواهم بزارم من این تو دلم باور داشتم این پسرم تو فامیل تک و این که داداشم هیچ وقت این پسرش را نمیزاره بعد از ب دنیا اومد پسرشو چون اول اسم خودش نیم بود قرار شد اول اسم پسرش هم میم داشته باشه و اسمش ابوالفضل نداشتند بعد ها که من ازدواج کردم پسر دارم شدم و اسمم پسرم ابوالفضل گذاشتم چون باور داشتم و باور کردم همچین اتفاقی شدنی
خدایا شکر که قانون نمیدونستم ولی اجرا میکردم و خدایا شکرت بابت قانون قشنگت.
سلام به استاد دوست داشتنی ومریم بانوی نازنین وکلیه دوستان دراین سایت بهشتی.
سال نو و بهار نو رو به همه تبریک میگم وآرزومندم که درسال جدید به نحو احسنت این مسیر زیبا قدم برداریم و تکامل خودمون رو طی کنیم و خوده من به شخصه هدف کلیه امسالم ودر واقع بزرگترین و مهم ترین هدفم این است که با جدیت این مسیر الهی رو ادامه بدم وهرروز بیشتر از روز قبل متعهد بشم چون اگر بتوانم به خوبی روی باورهایم کار کنم به همه خواسته های معنوی وغیر معنوی مادی وغیر مادی میرسم. به امید خدای متعال.
یکی از مشکلات من اینه که نمیتونم راحت بیام کامنت بزارم همینطور که قبلا گفتم، اما اینبار تا این فایل ارزشمند رو گوش دادم سریع یادم اومد مثال های بازی ذهن رو توی زندگیه روزمرگیمون.
همسرمن درکل آدم سختگیر ولجبازیه. یکی از مسائلی که خیلی روش حساسه آشپزیه، همسرم معتقده که دستپختت مامانم بهترازمنه والبته خودم هم قبول دارم. برای همین هروقت بگم که مامانم اومده خونمون(همسرم سرکارهستن روزا) میگه بگو مامان آشپزی کنه وبگو که خوراک لوبیا چیتی درست کنه منم گفتم چشم؛ اون روز مامان زمان زیادی نداشت وباید زود برمیگشت خونشون، دیگه منم خودم غذا رو پختم وشب که شوهرم مزشون کرد گفت عالیههههه اینجوری بپز تونمیتونی مثل مامانت بپزیتو دلم گفتم عجبببببب ببین بازیه ذهنو…
دیگه چندین بار بعد همین موضوع تکرار شد با همون نتیجه.
یه مورد دیگه اینکه شوهرم خیلی تاکید داره که تو همه ی غذاها ادویه وفلفل بریزم اما من مخالفم وچندین بار براش توضیح دادم که فلان ادویه رو نمیشه به فلان غذا زد و کلا درست نیست استفاده زیاد ادویه، اما قبول نمیکرد دیگه منم بیشتراوقات سیرتازه وفلفل دلمه میزدم به غذا وادیه جات رو حذف میکردم اما همسرم متوجه نمیشد و میپرسید که ادویه کاری هم زدی میگفتم بله، میگفت برای همینه که انقدر طعمش خوبه.
مورد بعدی اینه که برادر کوچیک من توی سنین نوجوانیه وخیلی به ورزش و پرورش اندام وتغذیه سالم علاقه داره بیشتر اوقات دنبال اینه که رستوران های با کیفیت رو پیدا کنه و اگر مثلا یکی از یه جا یا فروشگاهی تعریف کرد زود تحت تاثیر قرار میگیره مثلا همیشه میگه کبابی فقط کبابیه سید یعنی هیج مثه اون نیست کباباش حرف نداره سرش شلوغه فقط از اون کباب میگیرم یه روز منم مهمون کرد راستش دراون حدی که تعریف میکرد نبود وبا بقیه کبابی های که من تست کرده بود تفاوت انچنانی نداشت(در واقع چون بردارم تحت تاثیر حرف یکی دونفردیگه قرار گرفته بود وباورکرده بود که اونجا کباب هاش بی نظیره.)