اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و دوستان بسیار دوست داشتنی
جا دارد سپاسگزاری کنم از دوستان بابت توجه به کامنتی که در جلسه توحید عملی قسمت 9و از همه دوستان سپاسگذارم
دوران کودکی بنده هم شرایط سختی رو سپری کردم، برمیگردد به حدودا 32 سال گذشته پدرم کارمند دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود و ما از روستای میداوود نزدیک رامهرمز به شهر اهواز مهاجرت کردیم و به مدت 7 سال بصورت مشترک با خانواده عمو زندگی میکردیم شرایط نا جوان مردانه سخت بود،و من از همان کودکی 4 سالگی تشنه پول رفاه و استقلال مالی بودم، به شدت کنجکاو و پیش فعال بودم مثلا تلویزیون روشن بود آب میریختم می سوخت کولر همین طور و …..با بی پولی
هرچه بیشتر میگذشت بیشتر دوست داشتم سریعتر به درآمد زدایی برسم،
و تا سن 19 سالگی یک اسماعیل مومن ،افتاده خدمتکار به خانواده و بستگان بودم، ناگفته نماند بسیار خانواده شوخ و مهماندوست و اهل تفریح و خوش گذرانی بودیم،تنها چیزی که خانواده ما داشت و بستگانشان نداشتن همین ویژگی بود و برعکس،
به شدت از کتاب و درس متنفر بودم ولی با تلاش پدر و مادرم بدون وقفه فوق دیپلم رو گرفتم و سربازی شروع شد،
با یک دوستی آشنا شدم براش طراحی دکوراسیون انجام دادم با نرم افزار تریدی مکس،و من رو تا خونه میرسوند،گفت خونه خودتون هست داخلش هستید!!
سال 84 خندیدم گفتم کی میتونه خونه بخره دیگه،
گفت میتونید بخرید گفتم چطور
گفت یکم کار داری
ولی همیشه بسیار امیدوار بودم که من موفق میشم از لحاظ مالی ولی خام خام بودم،
گفت چندتا کتاب بهت معرفی میکنم اونا رو بخون خودم کمکت میکنم و راهنماییت میکنم اصلا به کاتب هم علاقه نداشتم ولی همیشه مهمترین موضوع برای من پول بود
ناگفته نماند اولین کتاب رو
برادر عزیزم کتاب استادعشق دکتر حسابی قبل از خدمت سربازی بهم معرفی کرد گفت اینو بخون کتاب جالبیه،
پذیرفتم و شبها اشک میریختم و زندگی نامه دکتر حسابی رو میخوندم اصلا دوست نداشتم این کتاب تمام شود،
و ورق برگشت و به کتاب علاقه پیدا کردم ،
و دوستم کتابهای چه کسی پنیر مرا جابجا کرد خلاصه بگم هرچه کتاب در حوضه موفقیت بود و زندگی نامه افراد رو به مدت کمی خوندم و لذت بردم، میرفتم کتاب فروشی 5 تا کتاب همزمان میخریدم، اسماعیلی که تا زمان کاردانی یک کتاب مطالعه نرد فقط موقع امتحانات مرور سوالات و جزوه
سربازیم با برادرم بودیم روزی که میخواستیم اعزام بشیم،کیف من پر بود از کتاب حدودا 20 تا کتاب با خودم بردم
و حالا
به دانش و آگاهی بدون عمل و بدون تجربه و تشنه پول و به دنبال انتقام از گذشته بودم
تا اینجا و 2 سال بعد از پایان سربازی به شدت افتاده مهربان متواضع راضی مردمی و دائم در عبادت و خلاصه خیییییلی خوب بودم
خانواده ما 4 نفر هستیم پدر و مادر و برادر
نشستیم گفتم میخوام این خانواده رو زیر و رو کنم دیگه خسته شدیم 25 سال مستاجری و زندگی معمولی و کم کیفیت،
پدرم گفت ای اسماعیل بشین سر جات بزار زندگیمون رو کنیم گفتم دیگه تمام پدر
و رفتم یک پروژه کابینت و کمد دیواری گرفتیم قرارداد به شدت بد و یک طرفه و خلاصه قرارداد ترکمن چای
برای شروع کار به پول نیاز داشتیم پدرم 3 تا وام 5 میلیون گرفت بهم داد گفت اینم برای خودت من که پول ندارم ولی در توانم بود این کار رو کردم
شرایط سخت شد کارفرما بی رحم صفته بهش دادیم و پول هم نمیداد و هر روز که میگذشت …..
بعد از 2 ماه 15 کیلو وزن کم کردم روزانه فقط دو عدد بیسکویت ساغه طلایی میخوردم
و پدر و مادر هیچی نمیگفتند
یک روز داییم اومد گفت زیر و روشون کردی آقا اسماعیل و شرمنده بودم
بعد از یکسال گذشت و خدا کمکمون کرد
اونجایی که خدا میگه وقتی توی گرفتاری هستید از ما درخواست کمک میکنید بعد از برطرف کردن مشکلتون طوری رفتار میکنید فراموش میکنید در چه شرایطی بودید
بعد از یک سال خداوند کمکمون کرد
ولی توی همون شرایط سخت کاری به دوستم گفتم من با پیکان وانت از این ساختمان بیرون میرم
دوستم خیلی انسان شریف و محترمی بود و هست
بهم گفت دهنتو ببند دیگه کافیه این همه توهم
و به لطف خدا با پیکان وانت صفر از ساختمان زدیم بیرون
به خاطر ویژگی ها و مهارتهایی که کار فرما داشت و به شدت خبره و حیله گر بود
و من بسیار تاثیر پذیر و خام بودم
حالا یک اسماعیلی شدم که دیگر رام نشدنی بودم و مثل یک افعی
حالا کتابها رو خونم و تجربه و مهارتهای یک فرد خبره که خلبان و مسئول خلبانان یکی از خطوط ایران بود
شرایط مالی روز به روز بهتر شد
دفتر زدم کارگاه، زمین، سوله ،راننده دوتا منشی 5 تا طراح، پروژه پشت سر هم
ولی غرور و تکبر
پدر و مادرم را دیگر دوست نداشتم خانه ای که زندگی میکردیم دویت نداشتم
روزانه 5 بار لباس عوض میکردم بخاطر خوش تیپ باشم
و اگر پدرم با دوستش دم درب بودن سلام نمیکردم
گویی فراموش کردم برای پروژه سختی که گذروندم پدرم بهم پول میداد
مجبور شد وسایل خونه رو میبرد بازار جمعه بفروشه برای مخارج خانه
خدا را قبول نداشتم و بعد از 4 سال باز هم خورشید غروب کرد و اینبار دیگر فرق داشت
قبل از اینکه مجدد ورق برگردد با سایت عالی استاد عباس منش آشنا شدم و همون لحظه پذیرفتم و تمام
و طوری بود که انگار این 4 سال 40 تا نیرو اینهمه اعتبار و سفرها و درآمدها و ماشینها یک خواب بودن و تمام شد و با کلی بدهی
ولی اینبار فرق داشت
اینبار تسلیم شدم
بدون هیچگونه اعتیادی 3 سال در انجمنهای 12 ق می بدون وقفه در بالا ترین پست های خدماتی خدمت کردم
به قول کتاب انجمن 12 قدمی
ما از درد بی خدایی به خدایان دروغین پناه برده بودیم
لباس،کلاس،پول،ماشین،دنبال همسر پزشکی….سر پر سودا
و مهمترین اتفاق زندگیم رقم خورد و صدای خداوند رو شنیدم
گفت برو اگر فکر میکنی میتونی مدیریت کنی و بیا بالا و کسی میتونه کمکت کنه برو
گفتم تسلیم
گفت برو لیست سپاسگذاری از پدرت بنویس ، بعد از 10 تا اونقدر گریه کردم و دیدم چقدر بهم خدمت کرد و من چقدر ناسپاس بودم و ندیدم
اون موقع حقوق کارمند 3 میلیون تومن بود و درآمدمان حدودا 40 میلیون تومان بود و همیشه ناراضی بودم و پول حالم را خوب نکرد
چونکه خدا نبود توی رفتارم عملم گفتارم و نبود و دردها کشیدم از غرور و منیت
قسمتی بصورت پراکنده گفتگو بین خودم و خدا رو میگم
یک روز همون روزهای ابتدایی ندای درون و صدای خداوند
گفت هر اتفاقی که برات روخ داد ما بودیم ما خواستیم اینجوری بشی
با عصبانیت و تسلیم بودم و مشتاق بودن
گفتم چرا
گفت،زمانی که میخواستی نیرو استخدام کنی میگفتی مذهبی ،چادری سطح پایین نمیخوام ،ما هم اون طوری که میخواستی برات می فرستادیم،اما اونقدر نقشه اشتباه انجام میدادند و ضرر ها کردم گفت خودت درخواست کردی
سرم را خم کردم گفتم ببخشید
و هزاران مثالی که من بودم و تصمیم درست و خدا نبود
و یاد مکالمه استاد با ابراهیم مدیر سایت می افتم که استاد گفت قلبم گفت تو رو انتخاب کنم و این هدایت هست این نتیجه رو رقم میزنه
و بعد از اینکه رفتم ترکیه و برگشتم و ابتدای مسیر که شرایط بهتر شد
یک پروره گرفتم وسط کار بهم الهام شد
خونه اون مشتری که کار کردید و ناراضی بود برو درستش کن
گفتم هنوز کار تمام نشد پول این پروژه رو نیاز دارم،و میشه همون تصمیمات قبلی که وسط کار پول رو جای دیگه خرج میکردم
گفت اینبار ما به تو میگوییم
و هر کاری را میگوییم ما مسئولیتش رو بعهده میگیریم و واقعا همین شد
و فهمیدم باید سپاسگزار باشم ،من نمیتونم تصمیم درست بگیرم بهتره اجازه بدم خداوند برایم انتخاب کند
واقعا زندگی من گلستان شد
استاد از شما بسیار سپاسگزارم بابت این آگاهی و این درک عالی
خدایی که به فوریت اجابت میکند مرا بشرطیکه اجابت کنم اورا
خداییکه انقدر مهربان هست که قوانین ساده بدون تغییرش رابرای زندگی اسان ما قرار داده است
خدایی که هدایت میکند مرا به سمت خواسته هایم بزیبایی و اسانی و عزت
خدایاا بینهایت ممنون و سپاسگزارم که در زمانه انسانهای آگاه زندگی میکنم
خدایا بینهایت سپاسگزارم که در فضایی آگاهی بخش زندگی میکنم
و دستان الهی ات با کلام و قلم اگاهی بخشششون هرلحظه در حال نشر اگاهی های الهی و عملی هستن
.ـــــــــــــــــــــ
سپاسگزارم از استاد عزیز و توحیدی
و مریم بانوی به حق شایسته
خداوند انسانهای مانند شمارا بیشمار کند
تاجهان پرشود از نورو روشنی
دقت و توجه شما در پیدا کردن قوانین الهی در هر چیز و هرجایی و هرشرایطی بسیار تحسین برانگیز هست
این نگاه قانون بینانه در هر چه درس بزرگی دارد برای تک تک ما
خدایاشکرت
خدایا شکرت
ـــــــــــــــــــــ
و اما این محتوای عالی
و این انیمیشن بی نظیر
و این توضیحات تحسین برانگیز
همه باعث شدن به فکر برم
در وجود من کدام هست؟
سگ خوشبین
گربه مغرور
دخترک بی توجه
ترس پنهان
انگار همش هست
همش بوده
و همیشه هم خواهد بود
به میزان هوشیار بودنم
به میزان اگاه بودنم از قوانین
به میزان هماهنگ بودنم با اصل
به میزان به کاربردن قوانین
هرکدوم از اینها پررنگ و کمرنگ میشن
اونجا که به خودم مغرور بشم و روی خودم حساب کنم و بلدم بلدم و میدونم میدونم داشته باشم، گربه چکمه پوش وجودم داره سکانداری میکنه
البته اشکالی هم نداره فقط عواقبش پای خودمه
دیگه نباید شاکی بشم که چرااا این شد و چرا اون شد
قانون میگه خداوند پاسخ دهنده هست به ارتعاش ما به توجه ما
پس هر چه بشه پاسخی به انچه فرستادم هست
اونجاکه خوشببنم،لذت میبرم از زندگی و زمین و زمان،سگ خوشبین وجودمه که داره ارتعاش میفرسته و کاملاااا هماهنگ با هستی هستم، خداوند پاسخ میده به انچه میفرستم
ووقتی که به داشته هام ناسپاسم و دنبال چیزای هستم که ارزوی خیلی هاست دخترک داستان هست که داره قدرت نمایی میکنه
.
همیشه همینطوره
حتی در قران هم همینگونه هست
هر شخصیتی که نام برده میشود در وجود من خانه دارد
هم یوسف دارد هم زلیخا
هم موسی هم فرعون
هم قارون دارد
هم سلیمان
هر کدام بسته به موقعیت خودنمایی میکنند
و نهایت همه اینهااا درک من است از آنچه که اصل و اساس جهان هستی است
.
اینکه من او را چه میببنم
من اورا کجای زندگیم قرار داده ام
من او را چه می خوانم
.
آنچه که عمیقا مرا به فکر وامیدارد
جنس این رابطه ام هست
ایا رابطه ام با خداوند به گونه ایست که با ارامش خیال زندگی کنم؟
به گونه ای هست که از هرلحظه زندگیم لذت ببرم؟
ایا به حدی از ایمان و اعتماد رسیده ام که رها باشم؟
و نکته درست اینجاست
انگار میچرخیم و میچرخیم میرسیم به یک نقطه آغازین
همان نقطه ایکه همه چیز از انجا شروع میشود
و چقدر همه چیز متفاوت میشود وقتی به اصل برسیم
.
فکر میکنم هنوز راه دارم برای درک اصل و اساس جهان هستی….
.
ــــــــــ
بینهایت از تک تک دوستان تشکر میکنم که هر دیدگاه یک دنیااا درس و نکته داشت
نشانه دیروزم درس هایی از گربه چکمه پوش بود، خداوند از زبان اون فایل با من حرف زد و آرامم کرد.
نزاریم ترسها بر ما چیره بشن، بریم تو دل ترسهامون، و ثابت کنیم کسی ک ایمان داره، کسی ک خداوند رو پشتیبان داره از هیچ چیز و هیچ کسی نمیترسه، و اون وقت می بینیم ک ترسها همش توهم بوده.
ترسها فرار میکنن از ما وقتی ک نترسیم ازشون( مثل اون گربه ک با گرگ جنگید و گفت بزار بمیرم ولی با ترس نمیرم )
ترس داشتم از رفتن ب محیط ناشناخته ای، باید مکان فروشم رو عوض میکردم، 13 روز آنجا بودم، بیشتر اون افراد رو می شناختم، سلام و احوال پرسی، مکان هایش برایم آشنا بود، آدمها تکراری، حسی ب من میگفت حیاط خانه ات رو عوض کن، میترسیدم، مگه خدایی ک اینجا بنده هاش رو فرستاد مکان بعدی نمیتونه؟
میترسم از بندگانش، خجالت میکشم، خدایم توحید شد در قلبم در پاهایم، عزت نفس شد در دستانم در پاهایم ک حرکت کنم، بله دوستان عزیزم در پس هر تغییر، در پس هر رفتن ب دل ناشناخته ها موهبت های فراوانی است، و ما می ترسیم و نسبت نسیان می دیم. ولی با همون ترسها رفتم و عمل کردم، گفتم بمیرم هم باید اینکارو انجام بدم، اصن میخوام ب خدا ثابت کنم ک چطوری خدایی میکنی؟ چطور تو روزی منو میدی نه بنده هات، نه آدمای این مکان، نه حتی این مکان.
هنر من با خودِ شخص من شناخته میشه نه اون مکان، ادمای اینجا از خداشونم باشه من میام گالری سیار میزنم اینجا ؛)
با تمام ترسهام رفتم و روی سکوی جدید با ادم های جدید در منطقه ی جدید لیوانام رو چیدم، هجرت کوچکی بود ک آماده ام کند برای حرکت های آینده، فکت هایی در ذهنم ساختم ک دوست داشتم با دوستانم ب اشتراک بزارم.
انسان ها مهربان تر، شریف تر، ثروتمندتر، فروش بیشتر و آسان تر، مکان لذت بخش تر، مسافت کمتر و راحتی بیشتر.
در روز اول در این مکان جدید بعد از 4 ساعت 5 میلیون فروش داشتم، خدا خدا اعتبار هیییچ فروشی ب من نمیرسه، خدا چطور مهر منو ب دل این بندگانت میندازی، همه میگن انرژی ات منو گرفته و بارها شده رفتن دوباره برگشتن و ازم خرید کردن، و یا گفتن ی حسی بهمون گفته برگشتنی از شما خرید کنیم. و باعشق بهاش رو می پردازن.
با وجود تمام این فکت ها باز نجواهای ذهن من مرا از آینده میترساند، ولی من یاد گرفتم ک بهش میگم اوکی ذهن عزیزم باشه بیا انجامش بدیم ببینیم چی میشه، ببینیم این خدا چطور خدایی میکنه؟ اصن مهم این حرکت کردن منه، این ایستا نبودن منه. این شجاعت و ایمان من تنها و تنها ب الله عه.
استاد جوری شده دیگه خودخواهانه از خدا ایده میخوام برا شجاعت های بیشتر و او مهمِ بعدیم رو بهم میگه. و عاشقانه دلم میخواد برم تو دل ترسهایی ک نجواها میخوان منو منصرف کنن و بعدش نتایجم رو بکوبونم تو صورتش.
خدا همه جا هست ناعمه، خدا همه جا میاد کمکت، هرجا باشی روزی تو میده، هرمکانی باشی بهت عشق میورزه و تحسینت میکنه.
این ایده های حرکت های جدید و رفتن ب مناطق ناشناخته قراره نعمت های بیشتری ب من بده، ینی من از خدا میخوام ک نعمت بیشتری بهم بده، بازم از این باحال تر، بازم از این پولساز تر، بازم مشتری های باحال تر ثروتمندتر و اونم میگه خب این حرکت و بزن.
ایمان داری؟ انجامش میدی؟ اینم جایزه ته بنده ی من.
استاد من عشششق میکنم از کارت خودم برا خودم خرید میکنم، امروز من با کلییی مشمای خرید رفتم خونه، و یادمه همیشه میگفتم من یه خانمی میشم ک رو پای خودشه، ک با کلی مشمای خرید میره خونه، همیشه این فانتزی ام بود و الان دارم تجربه اش میکنم، چه حس شیرینی عه، چه حس غرورِ شیرینی داره، غرور از افتخار، از حرکت هام از اینکه خودم خودم رو مسئول زندگیم میدونم.
و قراره یک سفر تنهایی 2 روز بعد برم انشاله، ب خودم برای تمام حرکت هام میخوام جایزه بدم و دمی بیاسایم با خدایم، همون سفری ک 2 سال پیش رفتم با کلیییی ترس، ترس از اینکه اگه خدا نباشه کنارت چی، ترس از اعلام کردنش ب بابا و مامان، ترس از کم اومدن پول.
ولی الان دارم با خیالی آسوده تو سرم پلن شو می چینم، و مطمئنم کلییی بهم خوش میگذره، از محلی های اونجا یک عموی عزیز دارم ک عاشقانه منتظر منه ک خانه شو در اختیار من بزاره و منو بگردونه در مناطق محل شون.
ترس از حرف بقیه : خیلییی راحت اعلام کردم ک من پس فردا میخوام برم سفر، و مخالفت خاصی نشد، این توحید چقدر زورش می چربه، پدری ک هیچییی بهم نگفت، نمیدونم نتیجه این حرکت کردن منو دیده و یه جورایی میدونه این دختر کارش درسته، میدونه من دستم تو دست خداست.
استادجان من الان دارم الگو میشم بین اطرافیانم، دارم ب چشم می بینم، من این 3 سال سکوت کردم و مسخره شدم از فایل گوش دادنم، ولی الان لذت میبرم خواهرم ک 5 سال از من بزرگتره از وقتی نتایج منو دیده سفارش بیشتری از هنرش می گیره، هنوز هم هیچ حرفی نمیزنم از قوانین، هرکس خودش باید مشتاقانه طالب علم باشه و زندگی شو بسازه.
استادِجان دوست تون دارم، مینویسم از نتایجم از روانی چرخ زندگیم تا فکت و منطقی برای دوستان عزیزم بشه و بگم از خدایم از قدرتش، شاید بقیه طبیعی بدونن و این درک رو نداشته باشن ولی من لذت میبرم اعتبار بدست اومدن پول رو ب خدایم بدم، میخوام اسمش رو همه جا فریاد بزنم و بگم اینها همه از فضل اوست.
یه هدایتی شدم ک یک سری جملات توحیدی ک ب خودم حس خوب میدن رو هربار روی ورق هایی مینویسم و برمیگردونم و ب مشتری هام میگم رندوم انتخاب کنن و این هم باعث ساختن ارتباطات قشنگ تر شده و هم ب خودم حس خوبی میده وقتی اون امید رو در بنده هاش می بینم.
و بارها شده افراد گفتن بخدا این برا خودِخود من بوده، و از اون جملات جواب شونو گرفتن و من میگم همه ما ب این جملات امیدبخش نیاز داریم، ما فراموش کردیم ک خدایی داریم ک تمام مسائل مون رو حل میکنه، مینویسم از عشقش، از مهربانی اش و من هم دستی از دستان خداوند هستم ک می نویسد، زبان خداوند هستم ک سخن میگوید، قلب خداوند هستم ک عشق می پراکند.
آمده یودم میلیاردر شوم او را شاختم، گریه هایم بیشتر شد، او را دیدم در همه چیز، ثروت اوست، رفاه اوست، مشتری اوست، غذای خوب اوست، لباس خوب، کتونی خوبم، سلامتی ام، هنرم، مهارتم، تحسین ها و تشویق ها همه اوست، ایده ها از اوست، ایمان تقوا،ایمان حرکت کردن از اوست، هدیه هایی ک میخرم، انفاق هایی ک میکنم همه را او داده…
پس اعتبار چی اش ب من برسه؟؟ مهارتم؟ توانایی ام؟ استعدادم؟ چهره ام؟ تیپم؟ مغزم؟ استراتژی ها!؟؟؟
سلام سپیده خانم عزیز امیدوارم حال دل تون عالی باشه، ازتون ممنونم برای عشق و محبتی ک ب بنده دارید، نظر لطف شماست.
سپیده جانم می نویسم از معجزه اخیری ک برایم رخ داده، من ب راحتی ب یک سفر 4 روزه پر از درس و نکته و تجربه و بزرگ شدن رفتم، ب رایگان، مهمان خدایم شدم، در راحتی و نعمت و فراوانی و عشق.
دوستی خودش وارد زندگیم شد، اخلاقیاتش همانطور چیده شده بود ک میخواستم، هماهنگی روحی ک با یکدیگر داریم، درست مثل استاد و خانم شایسته عزیز کل طول سفر ما ب سخنان پربار و تاثیرگذار گذشت، او میگفت و من سراپا گوش از تجربیاتش، فقط حال خوب، فقط تحسین زیبایی ها و سپاسگزاری، معجزات و هم زمانی هایی ک می دیدیم و تعجب زده و حیران از قدرت الله، عشق اختصاصی ک افراد غریبه ب ما داشتن، پارتی بازی هایی ک با ما میکردن، لبخند انسانهای غریبه، لبخند پلیس ب ما، درست در زمان مناسب در مکان مناسب بودیم، در آب و هوای بسیار عالی، در خلوتی تایم، در مکان های زیبا، از جنگل و دریا و ساحل، جاده های جنگلی و بازی بدمینتون و قهوه و پیاده روی ها.
اینها همه تجسمات من بود و بسیار بدیهی وارد زندگی ام شد، طوری ک میگم خدایا چ زیبا و دقیق می چینی، کار تو چقد بی نقصه، چقد آسون همه چیز باید رخ بده، نعمت ها خود ب خود وارد زندگی ما میشن، رویاها ب حقیقت می پیوندد، سپیده جان دوست خوبم اینهارا نوشتم تا ب خود و شما و دوستانم بگم میشه ب تمام فانتزی ها و خواسته های خود رسید، با عزت با نهایت راحتی و بداهه. دست از آرزوهای خود برنداریم، ادامه بدیم حال خوب خودمان را، امیدمان را، تایید نشانه های کوچک را، اون خواسته ها دارن وارد زندگی مون میشن این ماییم ک امیدمون رو نباید از دست بدیم و تایید کنیم و باعشق ب تجسمات مون ادامه بدیم.
خاطره ای ب ذهنم اومد من همین دوهفته پیش قهوه مو میبردم بالا پشت بام خانه، هندزفری میزدم، می نشستم ب تماشای غروب، با نت پیانو در گوشم میرفتم در خیالاتم، روبروم دود بمب ها بود ولی من با لبخند و قلبی امیدوار در خیالاتم سیر میکردم؛))) و حالا دارمشون، در اون شرایط من پشت میز کارم طرح میزدم باعشق و امید و حالا کلی پول از فروش اونها توی حسابم دارم، باعشق و بدون هیچ ترسی ب کوه میرفتم و لذت میبرم، ب فروش میرفتم و خدا دستانش رو برام میفرستاد.
بازهم از شما ممنونم، پیامم نشانه ای بود برایم ک باید ب دل ترس کوچک بعدی ام برم، در پناه الله باشید دوست خوبم.
سلامت خدمت استاد عزیز و بانو شایسه و دوستان هم فرکانسی
چقدر ما میتونیم از یه انیمیشن درس زندگی بگیریم من خودم این انیمیشن رو تازگی دیدم به دوستان پیشنهاد میکنم حتما حتما ببینید که همین انیمیشن اندازه کتاب ها و دوره های زیادی ارزشمند هست و میتونه براتون مفید باشه
در ابتدای انیمیشن دیدم گربه چکمه پوش که به خاطر غرورش هر بار یکی از جون هاش رو از دست میداد یدفعه یاد داستان فرعون افتادم در ابتدا سوره نازعات که غرور گرفتش و گفت: من پروردگار برتر شماها هستم و بعد دیدیم که کسی که پیش خدا گردن کشی کرد خدا چطور گردن اون رو شکوند
اون قسمتی از انیمیشن که اون سگ مهربان داستان زندگیش رو تعریف میکنه و بعد از اون همه ظلم هایی که خانوادش به او کردند میاد میگه من در عوض یه جوراب دارم که منو از سرما محافظت میکنه و فکر میکرد که هنوز توی بازی قایم موشک با خانوادش هس و اینقدر مثبت نگر بود باز یاد داستان حضرت یوسف افتادم که برادرنش که دارند میندازندش توی چاه بهشون میگه لباس هایم رو بدید بپوشم و برادرانش میگند تو که الان میفتی تو چاه و بعد میمیری و یوسف میگه لباس هایم رو بدید اگه زنده موندم که لباس تنم هست و اگه هم مردم میشه کفنم و برادرانش قبول نمیکنند و لباسش رو نمیدند بعد یوسف میگه پس لااقل بذارید ببوسمتون و بغلتون کنم برادرانش میگند ما میخوایم تورو توی چاه بندازیم تو میخوای مارا ببوسی و بغل کنی؟!
یوسف میگه اره چون شاید این اخرین دیدار من با شماها باشد
چقدر یه نفر با تمام ظلم هایی که بهش میکنند باز هم میتونه توی دل همون اتفاقات بد نکات مثبت در بیاره چقدر میتونه توی دل همون اتفاقات بد خوشبین باشه
یاد یه روایت از حسین بن علی افتادم که میگه شمر داشت تو گودال قتلگاه سر حسین رو میبرید و حسین داشت گریه میکرد و شمر پرسید برای چه گریه میکنی؟برای اینکه به حکومت نرسیدی؟
حسین میگه دارم برای تو گریه میکنم من که تورو میبخشم آرزو میکنم خدا هم از سر این گناهت بگذره
چقدر آدم میتونه بخشنده باشه و راحت اطرافیانش رو ببخشه
چقدر درس گرفتیم از این انیمیشن
به استاد و دوستان عزیز پیشنهاد میکنم حتما حتما انیمیشن جدال مرد و زنبور هم نگاه کنند
که با بازی مستربین هم هست خیلی خیلی قشنگه و مفهوم کلی این داستان هم اینکه هرچقدر بیشتر به منفی ها توجه کنید بیشتر بیشتر سرتون میاد و این هم خیلی نکات مهم زندگی رو میشه ازش دریافت کرد و من دیگه بیشتر توضیح نمیدم درموردش و میذارم خودتون برید ببینید که از جذابیت انیمیشن کم نشه
آرزو میکنم برای تک تک دوستان که بتوانیم از تک تک اتفاقات و صحبت ها و فیلم ها و تجربه افراد دور و برمون درس های بزرگی بگیریم و از آنها استفاده کنیم
به قول شاعر که میگه تجربه رو تجربه کردن خطاست و باید از تجربیات دیگران استفاده کنیم
یادم میاد زمان دبیرستان مدیرمون اومد بالای صف و گفت میدونید تفاوت امتحان های مدرسه و امتحان های جهان چیه؟!
مدرسه اول بهتون درس میده بعد ازتون امتحان میگیره ولی جهان هستی برعکس هستش اول ازتون امتحان میگیره بعد بهتون درس میده
پس هرکس درس هارا از فیلم ها و مصاحبه ها و مستندها و … زود تر یاد بگیره امتحانای جهان هستی رو یکی پس از دیگری تند تند با نمرات خوب قبول میشه
چیزی که باعث شد بیام این کامنت رو برای شما بزارم این توجه و دقت شما و مقایسه قشنگی که کرده بودید بین این انیمیشن و داستان های پیامبران و امامان بود چقدر قشنگ و دقیق بهش نگاه کردی زمانی که کامنت شمارو خوندم انگار داشتم از به دریچه دیگه به این داستان نگاه میکردم و خیلی خیلی لذت بردم از خواندن این کامنت زیبا
سلام به استاد عباس منش عزیز و سخاوتمند از حتی از ریزترین و روزمرهترین اتفاقات زندگی برای ما درسهای شگفت انگیز بیان میکند.
از همان جعبه جادویی ، جادوی قوانین را برای درس دادن به ما استفاده میکند همان جعبهای که همه ما وجهههای منفی و برهم زننده آرامشمان را با پیگیری اخبار و سریال های
بدبختی طی این سالیان برای خودمان رقم زدیم حالا استاد مثل کیمیاگری طلای ذات این جعبه جادو را برای ما نمایان میکند.
به لطف فرزندانم تاکنون 8 بار این انیمیشن را دیدم اما نکاتی که استاد گفتند برایم جذاب بود از چه جهت از آن جهت که سگ داستان را من آدم خنگ و ساده لوحی میدیدم نه مثبت نگر،
گرگ داستان را مظهر ترساندن بچهها میدانستم نه مظهر بیرون کشیدن و برانگیختن شجاعت . نکته دیگر دکتر داستان بود که اگر به حرفش گوش میدادی محکوم به فنا و نابودی بودی همان که استاد در فایل توحید عملی 8 در مورد ژنتیک و تاثیر آن و شرک توضیح داد.
استاد راستش را بخواهید انیمیشن« لوکا»، «پاندای قرمز» و چند انیمیشن انگیزشی دیگر هم هستند یکی از این جدیدترینها و مطابق قانون هستی ها ساخته شدهها، انیمیشن« المنتال» است اگر ببینید و با دید استادیتان برای ما شاگردها قوانین را به صورت تصویری و سناریویی بازگوکنید خیلی جذابتر و ماندگارتر در ذهن میشود جای بگیرد چون زبان تصاویر بسیار شیوا گویا و تاثیرگذار است.
باز هم ممنونم که حتی از کوچکترین لذتی که بردید بابت دیدن یک انیمیشن نگذشتید و آن لذت را با ما شریک شدید تا ما هم بیشتر از زندگی و قوانین لذت ببریم.
بانوجان تبریک بهتون میگم یکساله شدنتون را در این خانواده ی فوق العاده
دقیقا با حرفتون و جعبه جادوییون موافق هستم
و جذابیت سایت عباس منش همینه که استاد از هر مبحث توحیدی راحت نمیگذرند و کار ندارند که مثلا این حالا یک انیمیشن و باید بچه ها ببینند
برعکس میبینند و نکاتش را میگند و باعث میشه من در کنار بچه هام بشینم ببینم و از هر بخشش با آگاهی استفاده کنیم
و چقدر همین هوشمندانه کار کردن استاد باعث میشه ما در تمام جوانب توجه به نکات مثبت داشته باشیم
و یادم میاد تو مدت تابستون که بچه ها ساعت 2شبکه پویا فیلم سینمایی و انیمیشن میبیننداز یک سری جلمه هایی که برام زنگ میخوره که میفهمم این انیمیشن ارزش دیدن داره ومیشینم با بچه هام میبینم و آموزه های استاد را داخلش وقتی میبینم به بچه ها در موردش حرف میزنم و احساس میکنم همین توجه باعث شد که حتی تو سایت استاد هم هدایت بشم به دیدن این انیمیشن که به جرات میتونم بگم اگه قبلش حرفای استاد را نشنیده بودم شاید راحت ازش میگذشتم
من از زمانی که بازی شکارچی نکات مثبت شدن را استاد از زبان شما بازگو کرد شما را تحسین میکنم. گرچه خودم موفق نشدم توی خانواده این بازی رو انجام بدم چون احساس کردم حالت رقابتی ایجاد کرد در خانواده ما اما خودم از آن زمان هر لحظه دنبال دیدن زیباییها هستم بیشتر از قبل
و خدا را شکر به صورت گذری یادآوری برای اعضای خانواده تازه فهمیدم هر فرد دنیای منحصر به فرد خودش رو داره و شیوه منحصر به فرد خودش رو برای رسیدن به حال خوب باید پیدا بکنه تازه بعد از یک سال عضو این خانواده بودن
از صمیم قلب تشکر می کنم هدیه ی تبریک شما بابت یک سال عضویت در این سایت را.
خودم روزشماری میکردم فکر نمیکردم خدا از طریق شما الگوی موفق هدیه این یک ساله شدنم رو بهم بده. از خوشحالی بال در آوردم.
خودم هم با توجه به هدیههایی که استاد و مریم جان در سریال زندگی در بهشت بابت کارهای معمولشان به خودشان میدادند به خودم هدیه دادم و اسمم را به اضافه شکوفه بهاری کردم.
درست فرمودید عارفه جانم، منم در انیمیشنها بیشتر قانون را میبینم. یکی از همین خوبها رایا و آخرین اژدها است شاید برای ما که فرزند کوچک داریم این هم یک نکته مثبت باشد که بتوانیم با فرزندانمان انیمیشنهای خوب ببینیم و قانون را از لا به لای این تصاویر بازگو کنیم هم قانون گفتیم هم لذت بردیم سرگرم بودیم هم در کنار هم بودیم .
دقیقا بازی شکارچی مثبت بر هرکسی و هر خانواده ای درس های مختلفی داره اینکه کیا همراه میشند کیا جا میزنند کیا تحمل شکست نداره کیا حتی حاضر نیستند حال خودشون را خوب کنند و….
و خود شما هدایای شدید برای اینکه من از اسم انیمیشن هایی که گفتید دیدم آخری را ندیدیم همین امروز دانلود کردم که با بچه ها ببینم
و پاندای قرمز که فوق العاده است نشون بارزی از خودت بودم و برای کسی زندوی نکردن بود
و نکته جالبی که امروز صبح از فیلم گربه چکمه پوش متوجه شدم یادم اومد اون گربه سیاه خانمه آرزوش پیدا کردن یک کسی بود که بتونه بهش اعتماد کنه در صورتی که قبلش با تمام وجود میخواست به سگ ثابت کنه به هیچ کسی اعتماد نکنه و حتی لباس سگ را از تنش قاپید تا بهش ثابت کنه نباید به من اعتماد میکردی
چه نکته ظریفی را در مورد گربه سیاه خانم گفتید با اینکه من خیلی این کارتون را دیدم اما این نکته اعتماد را ندیده بودم .
تشویق شدم یکبار دیگر هم بشینم ببینم . کودک درونم از کارتون خوشش میاد و تقریباً همه کارتونهایی که بچه هام میبینن من خودم جلو جلو لود کردم و با هم می بینیم.
وجود شما در این سایت با این دید شکارچی مثبت ها برای همه ما هدیه است و چقدر من خوش شانسم که خدا منو پیش شما ها گذاشتن .
اون خاطرهای که از محرم شربت و غذای همراه نوشابه دختر گلتون (اگر درست یادم باشد مهدیس جان)برامون نوشتید هم پر از همین جنس حال خوب و آگاهی بود .
زندگی درست همین است در لحظه حال خوب از خود ساطع کردن.
در پناه جان جانان خوش و سرمست از عارفانه ها باشی .
تحسینتون میکنم واسه ایده ی بازی شکارچی مثبت (وسابقون السابقون اولئک المقربون) رو در خونواده تون اجرا کردید، ایده ی الهی و تحسین برانگیزی هست
که در زندگی استاد و خانم شایسته هم جاری هست …
درواقع خیلی در رفتارهای خانم شایسته دیده میشه … مثل زمانیکه در یکی از قسمتهای سفربه دورامریکا استاد زباله های اطراف رو جمع میکرد، وخانم شایسته هم فرداش هرچی زباله در مسیر پیاده رویش بود رو جمع کرده بود ... و ادم رو بیاد همین ایه والسابقون والسابقون اولئک المقربون مینداخت، کسانیکه در خوبیها از همدیگه سبقت میگیرند
استاد یه همچین احساسی دارم که این فایل باتوجه به زندگی من و درس هایی که میشه ازش گرفت هست
اگر از من میپرسیدن که توکدوم شخصیت کارتونی هستی
به کدوم شخصیتت نزدیکتره حاضرم قسم بخورم هرکـسی رو میگفتم جز گربه چکمه پوش رو!
وقتی از غرور گفتید ذهنم مقاومتی نداشت
حقیقتا دو روز پیش بود که دوباره به آگاهی های جلسه اول دوره عزت نفس داشتم گوش میکردم چندروزی هست متوالی با فکر مینشستم و به هرانچه که دراون فایل میگفتید فکر میکردم تا خودم رو و میزان عزت نفسی که دارم رو بهتر بفهمم
وقتی رسیدم به اون قسمت که اواخر فایل جلسه یک هست که شما درمورد غرور و تفاوتش با عزت نفس صحبت میکنید
انگار یه لحظه به خودم اومده باشم
یا انگار که اولین بار هست دارم میشنومشون
وقتی وقتی اون قسمت تموم شد
با خودم گفتم من مغرورم!
اون روز خوشحال بودم خـب من اینو فهمیدم پس میتونم درستش کنم و این عالیه
دقت کردم دیدم شاید در ظاهر مشخص نباشه اما من میخوام فریـــاد بزنم من از همه ی شما بهترم
شاید کسی خیلی دقت نکرده باشه اما من دقیقا در هر لحظه کل رفتارم و انتخاب هایی که دارم بر اساس غرور الکیمه
شاید در کلام خیلی مشخص نباشه اما دقیقا چیزی که اتفاق میفته براساس غرور منه.
من هم استاد یادم میاد زمانی رو که سرشار از غرور و البته باورهای محدود کننده بودم و ارزشم رو به نتیجه میدیدم
درست در همون روزا
شکستم در مسابقه انقدر به وجودم ترس و شک و بی ارزشی انداخت
که انگار همین کافی بودم تا نه تنها باور کنم هیچی نیستم بلکه تمام توانایی ها وموفقیت هام رو نبینم تاالان!و تمام اعتماد به نفسم رو ازدست بدم؛دقیقا یادمه به خواهرم گفتم:من فکر میکردم استعداش رو دارم..
و بعد از اون پذیرفتم که من ضعیفم
و سالهاااا دقیقا نقش یک آدم ضعیف رو بازی کردم که همه ازش بهترن..
با وجود تمام موفقیت های رویایی
با وجود تمام کارهای خارق العاده
با وجود تمام نتایج قبل
با وجود اینکه هرجایی میرفتم همه تعجب میکردن که چقدر عالی میتونم انجامش بدم
چون من هم فکر میکردم هیچوقت هیچیمنمیشه
چون من هم میگفتم شکست ناپذیرم
چون من هم داشتم به مهارت و استعدادم قدرت میدادم..
چون من هم قدرت رو از خدا گرفتم و گفتم با ذهنم میرم جلو
من هم اجازه ندادم خدا هدایتم کنه
من اجازه ندادم خدا هدایتم کنه خوووودم
اجاز ندادم چون میگفتم نه خداجون اینجا دیگه کار خودمه
تو بقیه موارد من هیچی نمیدونم تو کمک تو هدایت کن اینجا نه کار خودمه!
من توانایی زیادی دارم
من عالی انجامش میدم
چسبیدم به این اما هربار در بسته میخوردم دقیقا همینجایی که ادعام میشد.
اگر بقیه دیدگاه هام رو بخونیدحتما این مورد رو میبینید که میگم نمیدونم چرا فقط تو این یه مورد با وجود توانایی زیادم اتفاق خاصی نمیفته!
استاد
من دقیقا چنین شخصیتی داشتم که شاید براتون خنده دار (به همراه تعجب)هم باشه
اما هرگز هرگـز اجازه نمیدادم کاری رو با کسی تقسیم کنم حتی وقتی میدیدم توانش رو ندارم
حتی وفتی میدیدم اذیت میشیم
حتی وقتی میدیدم چقدر خسته میشم و نه تنها لذتی نیست بلکه دارم خودم رو عذاب میدم
چون توی ذهن من این بود که اگر قسمتی از کار رو بسپرم به فرد دیگه به این معناست که من خودم نتونستم از پسش بر بیام.
حتی یادم میاد در زمان مدرسه هیچوقت کاری رو گروهی انجام نمیدادم در ذهن من کار گروهی وجود نداشت
اگر اجباری نبود که تنهایی انجام میدادم
و حتی اگر اجباری بود یا خودم تنها انجامش میدادم
یا بقیه باید انجام میدادن.
چندین روز پیش صحبت خواهرم درمورد این موضوع
انقدر من رو به فکر فرو برد و دیدم این یک ضعف که من نمیتونم کار گروهی انجام بدم با خودم گفتم
چرا وقتی میبینم سختمه به تنهایی اما اجازه نمیدم کسی کمکم کنه؟
چرا وقتی میبینم دارم خسته میشم
میبینم دارم اذیت میشم
اما هرگز اجازه نمیدم قسمتی از کار رو فرد دیگه ای که خودش کارشه یا لذت میبره از انجامش یا به درخواست خودش میخواد کمک کنه انجام بده؟
وقتی از هیچی دوستی نداشتن این گربه گفتید و متوجه شد به دلیل غرورشه که همیشه تنهاست دفعه اول دوم سوم ذهنم نشنید
گفتم خب اینکه نه ولش کن
اما ایندفعه که شنیدمش گفتم راست میگه.. من هم سالهاست
اجازه ندادم کسی از حدی صمیمی تر یا نزدیک تر شه
فقط بخاطر غرور و خود برتر بینیم.
دنیا اون جوری میشه که ما داریم بهش نگاه میکنیم
دقیقا استاد دقیقا همینه
بدون نیاز به کم و زیاد
هرجایی که آسان گرفتم خوشبین بودم بیخیال بودم
انقدر اسون گذشت و لذت بردم و سوت زنان تو جاده جنگلی میپریدم و زیبایی هارو میدیدم
هرجایی هم که سخت گرفتم منطقم گفت انقدر ساده که نمیشه
انقدر سخت گرفت بهم دنیا
انقدر جونم دراومد که به زانو دراومدم و ناتوان افتادم زمین
چقدرررررررررر زیباست وقتی بنده ایی متواضعانه ، خاکساری خودش رو در مقابل رب العالمین اعلام میکنه….
یاد این کلام طلایی استادبزرگوارمون افتادم که :
هرررررر چقدر سرمون پیش خدا خم پایین باشه ، همون قدر خدا ما رو پیش بنده هاش سربلند میکنه….
سبحان الله از لطفتش
از مهرش
از بخشش و کرَمش
مریم جان ، دوست خوبم ببین خداوند چه قشنگ، مطمئن و دلگرم مون کرده:
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گویم. پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند).
بهت تبریک میگم که ازش درخواست کردی و به درخواستت پاسخ گفته…
سلام از سمانه به جهان، به همه ی هستی و مخلوقاتِ خدا.
سلام به استاد نازنینم، مریم جانِ نازنینم، و همه ی دوستانِ نازنینم.
چه واژهی قشنگیه این واژه ی نازنین
سلام به خودم، سلام به سمانه جانِ نازنینم.
سلام به سمانه ی مو مشکیِ قشنگم.
استاد جان، این فایل دو تا کلید واژه ی مهم برای من، تو قلبم روشن کرد:
1- سپاس گزاری
2- غرور
داشتم برای یگانه جانم پاسخ مینوشتم که یهو دیدم افتادم تو چرخه ی هدایت، شناخت و تحلیلِ خودم، و حس کردم ادامه شو بیارم اینجا بنویسم.
چون به نظرم این تحلیلم از خودم، از این فایل ریشه اش شروع شده:
خدای من!!!!!!!
درسِ این کامنت برای من همچنان و همچنان تاکید به سپاس گزاریه…
چه برای نعمتهای قبلی
چه نعمتهای فعلی…
سمانه وقتی به یه خواسته ی خیلی مهمت (تناسب اندام و سلامتی) رسیدی، تشکر و سپاس گزاری کردی؟
نکنه عادت کردنت به اون موفقیت، باعث شد از دستش بدی؟؟؟؟
عادت یعنی: همیشه همینطوری بوده و میمونه.
اینه که سپاس گزاری باعث میشه نعمتهام کم نشن، از دست نرن، بلکه اضافه بشه بهشون…
و برعکسش، ناسپاسی نعمتهامو کم و کمتر و محو میکنه.
انقدر ساده، راحت؟
و انقدر بی دقتی در موردشون؟؟؟
چرا یادت رفت همچنان سپاس گزار باشی؟
یه لحظه حس کردی تو بودی؟
تو رسیدی؟
تو خلق کردی؟
بله تو بودی که رسیدی و خلق کردی، اما با پشتوانه و حمایت و هدایتِ چه کسی؟
خدا
یادته ساده رسیدی بهش؟
تو مسیر لذت میبردی، انقدر همه چیز عالی و روان جلو میرفت که سختی حس نکردی و فکر کردی بقیه چرا سختشونه اینکار رو بکنن، اینکار که انجامش برای تو انقدر راحت بود؟؟؟
یا خودِ خدا…
چون یه لحظه حس کردم که منم…
که غرور منو زمین زد…
منو کَله پا کرد…
نتایجمو گرفت ازم…
غرورِ من، غرورِ سمانه صوفیِ نازنین.
چیزی خارج از سمانه صوفی نیست، غرور هم از داخلِ خودمه نه هیچ عاملِ بیرونی که تقصیر رو بندازم گردنش خودمو بکشم کنار…
تقصیر رو بندازن گردنِ چی؟ گردنِ کی؟
تقصیر رو بندازم گردنِ غذاها؟ شرایط؟ آدمها؟ خدا؟
که چی بشه؟
فکر میکنی وقتی تقصیر رو میندازی گردن کسی یا چیزی غیر خودت، چیزی حل میشه نه…
تا برنگردی داخل خودت ببینی چی به چیه، چی باعثِ خلقِ نازیبایی ها برات شد نمیتونی بلند شی و درستشون کنی و بهبودشون بدی…
خدایا به چه راحتی منو رسوندی به خیلی بالاتر از ایده آلم تو سلامتی و تناسبِ اندام…
بعد من یهو با یه لحظه غفلت، گرفتم از خودم همه ی اون نتایجو؟؟؟؟
مگه میشه؟؟؟
بیراه نبود پس این مدت، انقدر توجهمو دادی به توحید، خدای مهربونم.
تو میدونستی دردِ من از کجا آب میخوره…
از شرک، از غرور، از ناسپاسی، از ندیدنِ اینکه خدا چقدر برام هموار کرده بود مسیرمو…
اینکه عین آب خوردن هم بدنم سالم و سالم تر میشد هم چربی هام دود میشدن میرفتن هوا…
یادته سمانه میخوابیدی رو زمین و دنده هات رو دست میزدی، طوریکه انگار شدی دنده و تمام…
که تو عمرت خوابِ یه همچین چیزی رو نمیدیدی هیچوقت …
چون قانون بود، چون اصل بود، جوابش هم اصل بود…
چقدر شریفه این دوره ی سلامتی.
درسته من در حال حاضر از مدارش خارج شدم، اما همچنان سپاس گزارشم، تحسینش میکنم.
مشکل از دوره نبود و نیست و نخواهد بود.
مشکل از من بود و هست، تا برطرفش کنم…
چرا؟
به دلیلِ واضح و آشکار…
استاد تو این دوره است، و مریم جان…
من دارم هر بار تو ویدئوها میبینمشون.
اندامی بهتر و بهتر.
پوستی بهتر و بهتر.
جوانیِ بهتر و بهتر.
و کلی سلامتی و زیبایی دیگه که خودشون درک میکنن و هست، و جلوی دوربین شاید آشکار نباشه ولی هست…
خوب شده برام، از بهشت پرت شدم بیرون.
نوشِ جونم.
خودم فرستادم برای خودم.
تازه دارم یاد میگیرم سپاس گزارتر باشم.
تسلیم تر باشم.
شاخِ غرورمو تند تند بشکنم نذارم رشد کنه…
این شکستن شاخ غرور، اتفاقا جزو مواردی که باید تند تند بشکنم که رشد نکنه، وگرنه بیچاره ام میکنه…
خدا خودش بهم آگاهی بده دور بندازم به صورت بنیادی و کامل این شاخِ غرور رو که هر بار تو یه چیزی رشد میکنه…
– یه بار وقتی لاغر میشم و خوش استایل، بعد یه مدت رها میکنم همه ی اون موفقیت رو.
– یه بار وقتی ازم تعریف و تحسین میشه، فکر میکنم چه خبره حالا، انگار آسمون باز شده فقط من افتادم پایین و دیگر هیچ، فقط من و بقیه هیچ…
– یه بار تو قضاوتِ دیگری: این مثال حقیقتیه که بعدش فهمیدم اشتباه کردم، درس گرفتم و سعی کردم تا جایی که ممکنه زیپِ دهانِ مبارک رو برای قضاوت ببندم:
یه بنده خدایی از اقوام دوره رو انجام میداد، اما کم و بیش و من تو ذهنم قضاوتش کردم که این چه مدلیه یا درست رعایت کن یا هیچی…
آخه به تو چه دخترِ خوب…
هر کسی هر چی بفرسته دریافت میکنه، کم یا زیاد به تو چه مربوط؟
خب لازم بود از این غفلتم هم چک و لگد بخورم.
خدایا توبه، خودم کردم، خودم فرستادم…
(بما کسبت ایدیهم)
تو اوجِ رعایت سفت و محکمِ قانون سلامتی و دیدن نتایج شگفت انگیزم:
غرور برم داشت که بسه، عالی شدی، حرف نداری…
غرور برم داشت…
میدونی چیه سمانه، الان خیلی برات خوشحالم برخلاف گذشته که از شکست هات ناامید میشدی و میزدی زیرِ همه چیز…
اینبار اما ناامید نشدی.
چون باور داشتی و داری به لطف خدا، به هدایت خدا، به حمایت خدا…
برای خودم مینویسم و هر کسی که تو هر موردی افتاده تو تنگنا، تو چالش، از دستِ خودش و اعمالش:
سمانه دیدی درست بود.
دیدی وعده ی خدا که بهت بارها و بارها گفت درست میشه، گفته میشه، درست و حق بود.
دیدی دستتو گرفت.
دیدی داره مسیر رو بهت نشون میده.
دیدی مرحله به مرحله داره خودتو به خودت میشناسونه؟
دیدی از دست خودت اشکت در اومد شب ها، ولی فرداش یه نورِ جدید میذاشت تو دلت که ادامه بده، درست میشه، متوجه میشی…
بهت میگه الان اینه قضیه.
فردا میگه اینطوری شده که این به وجود اومده و …
چه درس های بیشماری که برای من آورد این دوره ی شریفِ قانونِ سلامتی…
از خودشناسی
خدا شناسی
عزت نفس
شجاعتِ درخواست کردن
شجاعتِ نه گفتن
شجاعتِ ساخت و پیگیریِ سبکِ خود
هدف
انگیزه
سپاس گزاری
ادامه دادن
تعهد
مسیر
سلامتی/ عدم سلامتی
تغذیه سازگار با بدنم/ تغذیه ناسازگار با بدنم
چه زمانی که تو دوره بودم و عالی رعایت میکردم به سادگی
چه زمان خروج ام از دوره و قطع تدریجی نتایجم
همش برام درس داره…
الان هم دارم درس هاشو دریافت میکنم.
من وارد بهشت شدم، از سیبِ ممنوعه خوردم، از بهشت خارج شدم…
حالا دارم روی درونم کار میکنم که چرا خارج شدم از بهشت؟
ورود به بهشت که انقدر آسان بود برام…
دارم دونه به دونه باگ هامو شناسایی میکنم…
الان دارم ویزیت میشم پیشِ دکترم (خدا)
دارم بهتر میفهمم چقدر قوانینِ دوره سلامتی اصل هستن، چقدر عالی سیستم بدنمو تنظیم کردن از همه لحاظ…
امید دارم که برمیگردم تو مدارش، در بهترین زمان و شرایط، مثلِ دفعه قبل که به شیرینی هدایت شدم به بهشتِ سلامتی، به یاریِ اللهِ یکتا هدایت میشم…
یه گافِ دیگه تو مسیرم این بود چون فکر میکردم منم، وقتی هر بار میخواستم دوباره برگردم تو مسیر دو روز میشد بعدش رها میشد، چقدر از خودم شاکی شدم، ناراحت شدم که سمانه تو که سری قبل تونستی چرا الان نمیتونی پس؟
مشکل کجاست؟
نگو چون فکر میکردم قبلا کارِ من بوده که رسیدم به بهشت نه خدا…
برای همین تو در و دیوار میخوردم و اصلا متوجه نبودم تا امروز، تا این لحظه که گوشه ای از پرده دوباره کنار رفته و من لایق شدم داخلِ خودم، قلب خودمو ببینم…
الهی شکر واسه این آگاهی…
قدرِ دنیا واسم ارزش داره که متوجه شم از کجا خوردم، چون فقط اینجوری میتونم واردِ پروسه ی بهبود و درمان بشم…
نوشِ جونت سمانه لذتِ این آگاهی…
میدونم امروز فهمیدی از غرورِ خودت خوردی تو سیستمِ سلامتی و تغذیه ات و قطعِ نتایجت، حسابی دردت اومد، ولی گوارای وجودت که لایق شدی امروز روشن تر شه شناختِ خودت…
هنوز این شناخت ادامه داره.
خوشحالم و سپاس گزار برای لحظه ی الان
استاد گفتن لیاقت اینطوری نیست که ادعا کنی من لیاقت دارم…
باشه همه پیش فرض با لیاقت، پا به این جهان گذاشتیم.
اما این دکمه لیاقت باید اکتیو شه.
سمانه جون باید حرکت کنی واسه خلقِ لیاقت برای خودت.
اگه اشتباه نکنم این نکته ی خلقِ لیاقت برای خود رو، اسناد تو فایل گفتگو با آزاده جان گفتن، همونجا که آزاده جان گفتن تدریسِ زبان میکردن، خودشون لیاقت رو خلق کردن برای خودشون، با تدریس به بچه های خیلی کوچولو، با تدریس به نوجوانان و …
خدا رو شکر تو مدارِ دریافت اون آگاهی ها قرار گرفتم، خدا رو شکر تو مدار دریافت این آگاهی و همه آگاهی ها قرار گرفتم.
خدایا خودت هدایتم کن در مدار عمل به آگاهی ها قرار بگیرم، الان داخلش هستم، دارم تلاش میکنم، میخوام کم کم بهتر و بهتر شم.
استاد میدونین چیه؟
یکی از بزرگترین ترس هام از ننوشتنِ وضعیت فعلی ام در رابطه با توقف قانونِ سلامتی شما بودین…
اینکه شما رو ناامید کردم…
چه شاگردِ ضعیفی…
با اون شور و شعف کامنت گذاشتم تو دوره با حساب کاربریِ همسرم
بعد الان
این وضعیت
یعنی چی
چی میگه؟
چی شده…
خدایا ببخشید که شرک داشتم…
استاد نازنینم، ببخشید که با کج فهمی هام از فایلها و آموزش هاتون، شما رو قضاوت کردم که الان یعنی استاد چی فکر میکنه در مورد سمانه؟
عصبانی میشه از دست سمانه…
سمانه، سمانه، سمانه…
فدات شم
اول اصلاح کن افکارت رو در مورد خودت
سمانه ی نازنینم، دیگران در موردت فکر بد نمیکنن اگه تو خودت دست برداری از قضاوتِ خودت، سرزنشِ خودت…
اگه بد فکر کنن هم مهم نیست…
فکر میکنی چند ثانیه تو ذهن و یاد آدمها میمونی؟
خیلی کم…
بعد زندگی رو به خودت زهر میکنی که دیگران چه فکری میکنن در موردت؟
نکن قشنگم.
نکن اینکار رو با خودِ نازنینت.
استاد اعتراف میکنم، بارها و بارها حرفهاتون رو مطابق میل خودم برداشتم کردم و رفتم تو دیوار، بعد که فهمیدم دلیلش چی بوده متوجه کج فهمی های خودم شدم.
سمانه جان، بارها ثابت شده بهت روی چند تا دونه فایل استاد نظریه صادر نکنی.
تو باید همه ی فایلهای استاد رو گوش بدی، اونم بارها و بارها ، تازه بعدش شاید بتونی بهتر درک کنی اصل رو از فرع…
استاد کی گفته از شاگرداش توقعِ اشتباه نداره، وگرنه اسمشون رو خط میزنه، از کلاس بیرونشون میکنه؟
دختر خوب بارها استاد گفته به اندازه ای که کار میکنین روی خودتون، به اندازه ای که کنترل ذهن دارین نتیجه میگیرین…
بپذیر که انقدر کار کردی، انقدر ادامه دادی، انقدر نتیجه گرفتی…
تازه خدا رو هم شکر کن…
هیچکی تو رو قضاوت نمیکنه…
جز خودت…
خودِ نازنینت…
استاد بارها وقتی صدات رو شنیدم، همون لحظه گفتم عاشقتم، از بس خالصی، از بس پاکی،از بس رفیقی، از بس نابی، از بس صادقی، انگار یه دوستِ خوبم داره باهام حرف میزنه…
استاد میبینی، ترس از قضاوت دیگران که پاشنه اشیلمه چطوری خودشو نشون داد امروز…
مچم رو گرفت…
چون دلم میخواست و میخواد مورد تایید شما باشم، این ترس منو دچار شرک کرد…
استاد شما عینِ بهترین دوست، عینِ برادرِ بزرگتر منی، افتخار میکنم بهتون، تحسینتون میکنم با قلبم…
استاد، خدا خودش میدونه چقدر سخت بوده برام که از خودم بنویسم…
هر چی تو این کامنت بود، از داخلم بود، جراحی کردم خودمو، انقدر که حتی بهشون فکر نمیکردم چه اینکه بنویسم، اما امروز این لحظه وقتش بود بریزم بیرون خودمو…
تا بشکنه سمانه از غرورش…
از اینکه مقبول و مورد تایید باشه…
از اینکه همیشه گوگولی باشه و بمونه…
سمانه جان، شما هم ضعف داری هم قدرت…
بهت افتخار میکنم با شجاعت از ضعف هات نوشتی، فارغ از قضاوت هر نازنینی که این کامنت رو میخونه…
سمانه فقط خدا مهمه، در درگاه خدا داری چطور فکر میکنی؟
در درگاه خدا چطور عمل میکنی؟
یادت باشه، توحید یعنی فقط خدا، نه خودت، نه دیگری، نه هیچ چیزِ دیگری، فقط خدا.
سلام به ضمیر روشن و اون نور پاشیده شده روی ذهنت. سلام به تک تک ستاره هایی که چراغ راهت شدن و بهت مسیر رسیدن به خودت رو نشون دادن.
دکتر جان خدا قوت بعد از این جراحی سنگین.
جراحیت فقط خودت رو درمان نکرد. بلکه ده ها نفر رو همزمان به عمق فرو برد. مثلا خود بنده.
متوجه شدم چرا وقتی مشتری زنگ میزنه حتی قرار هم میگذاره بعدش دیگه خبری ازش نمیشه و این الگوی تکراری منه، این از کجا آب میخوره. از شخص بنده.
چرا؟ می خوام همه زورمو جمع کنم و مثل سمانه شجاع و جسور اعتراف کنم. چون وقتی زنگ میزنه اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که آخ جون پول! انقدر ازش بگیرم؟ نه بذار اونقدر بگیرم. نه من خیلی خودمو دست کم می گیرم بذار انقدر بگیرم. بعدش میگم من تعیین می کنم دیگران چقدر باید بهم بها بدن. من! انگار که من خودمو ساختم. انگار که مشتری رو من آوردم. انگار که اگه الان این مشتری بپره دنیا تموم میشه یا حالا که اومده دنیا دیگه گلستانه.
وااااای باورای مالیم دااااغونه. ای جهان ای خدا به یک عدد روانشناسی ثروت نیازمندیم….
در صورتیکه باید مثل ژاپنیها تعظیم کنی جلوی مشتری و بگی مشتری خداست. مشتری خود خداست که روزیتو داده دست بنده اش و میخواد بگه بفرما واست آوردم نوش جان کنی. باید از خدا سپاسگزاری کنی. باید برای خدا بهترین خودتو بذاری وسط. باید فقط کارت رو با عشق انجام بدی که خدا راضی باشه. باید به این فکر کنی که چطور به اون بنده خدا کمک کنی. نه اینکه سریع غرور برت داره که منم منم من بلدم. من خوبم من شاخم من رییسم.
بله وقتی کامنت شما رو خوندم صدای خودمو شنیدم که اون زیر داشت فریاد میزد «من» در صورتیکه خدا بود که مسیر رو چید. خدا بود که با تلفن مشتریم بهم زنگ زد و من با تکبر باهاش حرف زدم. چون با ذهن منطقیم دودوتا چهارتا کردم که قبلا منو چزونده حالا باید انتقاممو بگیرم. ای ول حالا وقتشه یه خودی نشون بدی سعیده.
و به همین سادگی خودم دستی دستی رومو از خدا برگردوندم و دیگه ندیدمش.
این قضیه مال همین دیروزه. خداااااا میدونه چند میلیارد بار این حرکت ناشایست رو تکرار کردم و الگوش رو پیدا نکرده بودم تااااا رسید به انرژی قوی که پشت نوشته های شما بود و منو به خودم آورد. الهی شکر.
الهی اعتراف میکنم که هنوز و همیشه هیچم در برابر تو. یک تهی بزرگ که فقط میتونم در رو باز کنم که از نور تو پر بشم. کمکم کن که هرلحظه آگاهانه بخوام و اجازه بدم نورت به من بتابه.
کمکم کن که جز تو راهی نیست. و الیه المصیر.
سمانه نازنین عاشقتم با همین ویژگیهای منحصر به فردت. با همین استایل زیبات اینهمه جرأت و جسارت و شجاعت مومنانه.
خیلی خوشحال شدم نقطه آبیِ عزیز، پیامِ شما رو رسوند دستم، هدیه ای از شما برای من، هدیه ای از جانبِ خداوند مهربونم برای من که از طریقِ دست های مهربونِ شما رسید دستم.
حس میکنم الان زمانِ مناسبِ نوشتن برای شماست، لحظه ی تشکر ازت برای اینکه این کامنت رو برام پاسخ گذاشتی.
من شدیدا عاشق کامنتهای پاسخ و دیدن نقطه آبی هستم.
گاهی بر حسب احتیاج، که یعنی وابسته میشم، تند تند چک میکنم و کلافه میشم میبینم هنوز نقطه آبی ظاهر نشده.
گاهی بر حسبِ اشتیاق، این وقتا وابسته نیستم، میگم در بهترین زمان میرسه دستم اون پیامی رو که باید بخونم. و الحق در بهترین زمان درست وقتیکه خودم آماده ام و رها از هرگونه وابستگی، پیام ها میان.
البته جای کار دارم، تا باورِ رهایی، اشتیاق بدونِ وابستگی رو توش ماهرتر شم…
کی از وابستگی (توی هر زمینه ای) سود دیده که من نفرِ دوم باشم.
سعیده جان، از وقتی خودم با عشق و علاقه کنار اسم دوستانم کلمه ی زیبای نازنین رو میارم میبینم که دوستانم هم نام منو با نازنین مینویسن.
قند تو دلم آب میشه…
سمانه ی نازنینم، چه کسی قلبها رو به سمتِ تو نرم و مهربان میکنه؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی خودت رو نسبت به خودت مهربان تر کرده؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی جواب سوالات یا درخواستهاتو سریع اجابت میکنه؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی وقتی کامنتِ سعیده جانِ شهریاری رو خوندی که هدایت شده به یه محل خوش آب و هوا، و براش از تهِ قلبت خوشی خواستی و براش نوشتی نوشِ جونت، بعد خودت هم درخواست دادی به خدا که هدایتت کنه به یه باغچه با محصولاتش، امروز هدایتت کرد به باغچه و سفری با عشق برای چند روزِ آینده؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی تو رو آسان کرد برای آسانی ها برای رسیدن به خواسته ات، به طوریکه عینِ کره و عسل همه چیز هماهنگ شه و جلو بره، بدون هیچ دشواری؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی این سایت، استاد و دوستانِ نابِ توحیدی در مسیرت آورده که از معاشرت باهاشون دلت قنج میره؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی به قلبِ بچه ها هدایت میفرسته که برات کامنتهای مهربانانه، سرشار از عشق و نکات توحیدی بنویسن؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی روزی های فراوانِ حساب و غیر حساب هر ثانیه داره به سمتت روانه میکنه، بدونِ اینکه تو زحمت یا تلاشِ خاصی کنی؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی هست که همیشه هدایتت میکنه، حمایتت میکنه، همیشه دوستت داره، قضاوت و سرزنشت نمیکنه، دائم بهت یادآوری میکنه تو ارزشمندی و لایق و عشقِ فراوانِ خودش رو از طُرُقِ مختلف و دستهاش بهت ابراز میکنه؟
اللهِ یکتا.
الهی الحمدالله…
صبح تو پیاده روی به این درجه رسیدم که میخواستم نان استپ فقط بگم الهی الحمدالله حتی دلیلش رو هم نگم، فقط دائم تکرار کنم، از درونم میجوشید…
صبح دوباره یادم افتاد 2 دلیلِ به شدت مهم و بزرگ و عظیمِ من برای سپاس گزاری از خداوند:
آرامشم
خوشرویی…
یعنی قند تو دل خودم آب میشه میبینم انقدر زیبا سلام میدم، احوالپرسی میکنم…
انسان، حیوان، گیاهان، طبیعت و … فرقی نداره، من با جمیعِ دوستان، احوالپرسی دارم. (ایموجیِ قربونِ آقا، مخلصیم آبجی، احوالِ شریفِ پیشی، فدای چشمای قشنگت سگ جان، کبوتر کپلی چطوری و …)
روزی، نعمت، رزق…
عجب مباحثِ جذابی هستن.
توجهم جلب شده به سمتشون…
سعیده جانم، چقدر نحوه ی سلام دادنت تو این کامنت منحصر به فرد بود، کیف کردم، تحسینت میکنم.
از صفایِ قلبت میاد، قربونِ قلبِ باصفات عزیزِ دلم…
دوستِ به قلبم نزدیک، مرسی که انقدر شجاعانه برام کامنت گذاشتی.
اتفاقا کامنتت باعث شد که گافِ شرک رو تو خودم شناسایی کنم در حیطه ی کسبِ درآمد…
اینکه خدا یه ایده باحال بهم داد، رفتم سراغِ اجراش…
تو فکرم اومد خب اینکار رو میکنم، اینطوری جلو میرم، اینطوری میشه، روی محصولم این قیمت و میذارم و …
وای یهو با خوندن کامنتت دوزاریم افتاد دخترِ خوب، مگه ایده اصلی مال تو بود که حس کردی ادامه شو تو باید هَندِل و مدیریت کنی؟
وظیفه ی تو سکوت، صبر، تسلیم بودن و چشم گفتنه فقط نه دخالت…
خلاصه دمت گرم سعیده جان، چراغی روشن کردی در ذهن و قلبم.
آگاهی و عمل بهش، روانه و سرریز شه تو زندگیت.
کامنتی که نوشتم و شما ابرازِ لطف داری نسبت بهش، اعتبارش از اللهِ یکتاست.
همه برای خودم سود داشته و داره و هم هر کسی تو اون مدار باشه.
از من نبوده که بخوام بزرگش کنم یا کوچکش کنم.
بخوام شکسته نفسی کنم بگم نه بابا، حالا کامنت خاصی هم نبوده و عادیه، یا خودمو باد کنم از غرور و بگم از خودم و ذهنم تراوش کرده و من انقدر باحال و خفنم…
والا…
هر خیری هست، اعتبارش از اللهِ یکتاست.
اگه ضعفی هست از من هست، از سمانه صوفی.
دارم یاد میگیرم اپسیلون به اپسیلون.
الهی شکر برای مسیرم.
امروز کمی بهتر درک کردم:
هر چی هست از خداست.
هر چی نعمت و زیبایی و ثروت و آرامش و خوبی هست از خداست، اصلا خودِ خداست…
خدا رو توی تک تکِ برگهای درختان میشه حس کرد.
خدا رو میشه تو گلِ صورتیِ زیبایی که امروز تو باغچه مجتمعِ گل و بلبلمون دیدم، حس کرد.
یهو دیدمش، به قولِ دوست نازنینم که در مورد ماه اینو گفت، منم میگم خدایا تو سر منو برگردوندی سمتِ این گلِ زیبا، تا ببینمش.
تو روزیِ من کردی صبح تو مسیر باشم، اون همه قشنگی ببینم، کارهای نیکو انجام بدم، همه اش تویی، فقط تویی، امید دارم هر لحظه چشمِ قلبمو بیشتر باز کنی به سمت خودت، به توحید که همه چیزه…
همه ی نیازها و خواسته هام یه طرف- فقط توحید یه طرف…
به هیچ عنوان هیچوقت هیچوقت نه تنها برابری نمیکنه، حتی به گردِ پای عظمت و برکتِ توحید تو زندگیم نمیرسن…
حسم اینه، حالم اینه، دارم کم کم یاد میگیرم، خیلی کوچولو کوچولو درکم داره بهتر میشه…
خوشحالم از مسیر
از این روند تکاملی
چون با عشق هست برام، دارم لذتشو میفهمم و حس میکنم…
بخوام هم نمیشه به سرعت بفهمم و برسم.
روند تکاملی تو هر چیزی، قانونه،اصلِ بدون تغییرِ خداونده…
اولِ آشنایی، نمیشه پرواز کرد و یهویی چند مرحله رو بدونِ حس کردن جلو رفت…
اما وقتی که خوب حس کنم، بفهمم، درک کنم، حالا روندِ روبه جلو رفتنم سریعتر و هموارتر و آسان تر میشه…
سعیده جانم، ماچ به روی همچون ماهت که هر وقت پروفایلتو میبینم میگم این دختر چه انرژیِ خوبی داره، چقدر آرامش داره رویِ ماهش، چقدر خوش سلیقه است و …
خدارو شکر که اینو نوشتی و خوندم:
الهی اعتراف میکنم که هنوز و همیشه هیچم در برابر تو. یک تهی بزرگ که فقط میتونم در رو باز کنم که از نور تو پر بشم. کمکم کن که هرلحظه آگاهانه بخوام و اجازه بدم نورت به من بتابه.
مرسی برای حسِ خوبی که بهم هدیه دادی، نورِ خدا بتابه تو هر ثانیه ی زندگیت و سرشار بشی از حس های خوب و توحیدی.
ممنونم از تحسینت و دعایِ قشنگت.
عاشقتم و بهترینها رو برات میخوام، هر چی که خودت میخوای بهش برسی هر لحظه از زندگیت.
خدایا بی نهایت شکرت که به من، نعمتِ قلم رو دادی تا حسابی کیف کنم باهاش.
چقدر این لباس ابریشمی توحیدی برازنده است به تنت. چقدر این کره و عسل نعمت و فراوانی قشنگ نرم نشسته روی نونت. نوش جووووونت!
خوش نشستی اون بالا تو شاهنشین عمارت آرامش و داری سوت میزنی واسه خودت. مبارکت باشه! لیاقتشو داشتی.
کسی که نان استاپ از ته قلبش میگه الهی الحمدلله مکه کسی مجبورش کرده؟
کسی که در پاسخِ پاسخِ کوتاه دوستش یک طومار پر از عشق و آگاهی و تحسین می نویسه مگه قراره مثلا سر صف بهش جایزه بدن؟ نه
داره از سر سرمستی عارفانه اش می نویسه. و قطعا خدا این صلوه رو بی پاداش نمی گذاره. پاداشت میشه دریافت عشق بیشتر. شنیده واژه نازنین از دهانهای بیشتر. فراوانی نعمت و آسانی. دیدگاه مثبت راجع به همه چیز به آسونی.
کسی که یک گیاه یا حیوان معصوم خدا رو به مانند یه معجزه نگاه میکنه و بهش ادای احترام میکنه یعنی خدا رو در اون ذره داره می بینه و داره سجده خدا رو به جا میاره. پس این سپاسگزاری نتیجه اش مسلمه که میشه عزت الهی….
سمانه نازنینم افتخار دارم که باهات همزادپنداری کنم و خیلی مشتاقانه بدون کوچکترین اعتباری که برای خودم قائل بشم اعلام کنم که مسیر رشدم خیلی بهت شبیهه.
خیلی از کارهایی که می کنی و اقامه صلاتی که انجام میدی منم در حال انجامش هستم. و امید دارم به مدارهای بالاتر توحید هدایت بشم. چون نسبت به قبلم خیلی فرق کردم.
منم آگاهانه نسبت به کلمه نازنین علاقه مند شده بودم و خالصانه بکار میبردم. بخصوص در مورد استاد و مریم جان.
نسبت به طبیعت و حیوانات و آدمها، حتی کسانی که قبلا نظرم رو جلب نمی کردن خیلی متواضعتر و مشتاقتر شدم. خوشروتر و پذیراتر شدم. با هر حرف و حرکتی برآشفته نمیشم.
رابطه ام با همسر و دخترم چندین پله بهتر شده. هر روز چندین بار ترانه جونمو بغل می کنم و خودشم این حس رو عین آینه بهم برمی گردونه. فرزند این فرشته معصوم الهی آینه تمام نمای ماست. و وقتی دارم عشق بیشتر ازش دریافت می کنم خیالم راحت میشه که فرکانسهام تمیزتر شدن. پارازیتهام کم شدن.
الهی شکر….
همین یک ساعت پیش داشتم واسش پنکیک می پختم که یهو صدای ناااااز یه رعدوبرق سورپرایزمون کرد و بعدش برق رفت. ترانه چند بار برقا رو صدا زد که برگردن ولی نیومدن. و من باهاش بازی کردم و سرگرمش کردم، با هم به صدای بارون رحمت الهی گوش دادیم و لذت بردیم تا برق اومد.
بعدش می دونی چی گفت؟(فردا تولد چهار سالگیشه) گفت مامان ممنونم که کمکم کردی صبر کنم تا light روشن بشه.
از صبح همسایه ام که می خواست بره مسافرت لاک پشتش رو آورده اینجا که من نگهش دارم. منی که توی تمام عمرم یه جوجه رنگی هم تو دستم نگرفته بودم از ترس. ولی به نشونه شکرگزاری از اینکه یکموجود زنده وارد خونه ام شده و حیات و زندگی رو توی خونه ام پررنگ کرده بهش دست زدم و حتی از آب درش آوردم و چقدر قربون صدقه اش رفتم. چقدر خط و خال و طرح های هندسی لاک و بدنش رو تحسین کردم. از ته دل….
و می دونم که این خود توحیده.
انقدر نوشته هات نغز و زیباست که دلم می خواد صوتیشو بذارم تو گوشم و صد بار ریپیت کنم.
چقدر جلا پیدا کرده قلبت. و چقدر صداقت موج میزنه تو قلم توانات.
کامنتت رو با صدای بلند و لبخندی با پهنای صورتم خوندم و حظ کردم.
برای قلب نازنینت نور ایمان و برای ذهنت روشنی و برای جسمت سلامتی آرزو می کنم. پر روزی و متنعم از آلاء رب العالمین باشی.
خدا بهت گفت، برای سمانه بنویس، تو چشم گفتی و نوشتی، مرسی که چشم گفتی به هدایت و نوشتی جانِ دلم.
یه جایی استاد گفتن: وقتی تو هدایتی همه چیز در اون راستا فعالیت میکنن.
یعنی دست، پا و … در راستایِ هدایت اقدام میکنن.
من اینو تو پیاده روی تست کردم…
من هماهنگیِ اعضای بدنم و قلبمو کامل حس و درک و تجربه کردم…
من از خدا هدایت میخوام که پیاده روی عالی داشته باشم از همه لحاظ، بعد اعضای بدنم در راستای هدایت اقدام میکنن…
قلبم میگه اینوری برو، پاهام اونوری میرن، چشم هام میچرخن جهتی که باید برم و ببینمش، قبلش لباس مناسب میاد میگه منو بپوش…
خود پای در راه بنه و هیچ مگوی
خود راه بگویدت، که چون باید کرد…
استاد جان، تازه کمی بهتر درک میکنم منظورتون رو…
تو جسارت کن، درخواست کن، هدایت بگیر، چشم بگو، ادامه شو خدا جلو میبره…
خدایا کمکم کن در عمل بهتر درک کنم این آگاهی رو و در بهترین زمان هدایتم کن وارد پروسه ی عملیِ توحید بشم هر بار، در هر موضوع، هر روز …
خدایا کمکم کن تجربه کنم…
خودم بهتر متوجه شم، درک کنم، عمل کنم…
یه طوری شه جزوِ شخصیتم شه رفتارِ زیبا بهتر و بهتر…
دختر چه کردی با من…
هر چی قشنگی بود آوردی تو کامنتت و هدیه دادی به سمانه.
ازت ممنون پیام آورِ صلح، دوستی و حس خوب، خوشرویی، مهربونی، صلح درون و …
ترانه جانِ قشنگم، تولدت مبارک دخترِ قشنگ و توحیدی با انرژیِ خالص و پاک…
آقا اسدالله راست میگه بچه ها نیاز به تربیت کردن توسط ما ندارن، اومدن که اتفاقا ما ازشون الگو بگیریم، چون اونا به انرژیِ خالق وصلن خیلی بیشتر از ما…
ترانه چقدر قشنگ یادمون داد که قدردانِ نعمتهای خدا هست…
اینکه یه دختر بچه ی معصومِ 4 ساله، متوجه شده مامانش سرگرمش کرده تا برق بیاد، تا اذیت نشه، حوصله اش سر نره و کلافه نشه، چقدر درس بزرگیه برای من.
و چقدر سپاس گزاربودنش منو به وجد آورد…
دقیقا یادِ دوستِ خودم نسیم جان و دخترش جانا جان افتادم…
نسیم سپاس گزارِ بسیار خوبیه…
دائم تو خونه سپاس گزاری میکنه و جانا هم یاد گرفته روی زبونش سپاس گزاریه…
یه بار یه ویس برام فرستاد از سپاس گزاری های جانا…
تو فایل میگفت خدایا شکرت برای ….
خدایا شکرت برای ….
فکر کن با اون صدای لطیفِ بچگانه.
تقریبا هم سن و سالِ ترانه جانه.
خدا حفظش کنه براتون سعیده جانم، همهی بچه ها و والدینشون رو برای هم حفط کنه و به شادی و سلامتی و آرامش کنار هم زندگی کنین.
منم مثل خودت، بدون قرار دادنِ کوچکترین اعتبار و امتیازی برای سمانه از جهتِ نعمتهایی که داره (همه اش از فضلِ خداست) میگم هر تغییری، کوچکترین بهبودی در افکارم، خلق و خوم، رفتارهام، آرامشم، امنیتم، فراوانی و رفاهم، نوشته هام و …همشون اعتبارشون از اللهِ یکتاست…
تازه کم کم درک میکنم وقتی استاد دائم از این صحبت میکرد و میکنه همیشه که کِرِدیتِ خوبی ها و مُحَسَناتش از خداست یعنی چی…
اینکه ما هیچیم، همه او یعنی چی…
هر چی بیشتر اعتبارِ هر خیر و خوبی و شادی و رشد و بهبود و استعداد و موفقیتی رو میچسبونی به اللهِ یکتا، موفق تر میشی، شادتر میشی، همه چیز راحت تر میره به سمتِ بهبودِ بیشتر.
صبح تو پیاده روی به خودم گفتم:
سمانه اینکه میبینی خوشروتر شدی، اعتبارش از اللهِ یکتاست…
اینکه میبینی روابطت (با خدا، همسر، خانواده، غریبه، آشنا، بچه ها، حیوانات، طبیعت و …) بهبود پیدا کرده، از فضلِ اللهِ یکتاست.
اینکه این همه محبت، هدیه، روزیِ حساب و غیرِ حساب دریافت میکنی، اعتبارش از الله یکتاست…
اینکه تو اوجِ گرما، دو روز هست که عصرها خوا ابری و بارونی میشه و نعمت میباره برای همه، از فضلِ خدای یکتاست.
در محضرِ خدا، (به قولِ یکی از دوستانِ نازنینم در سایت، در محضرِ غنیِ حاضر)، صحبت از اما، اگر، شاید جایز نیست سمانه جان.
تو ستاره قطبیِ امروز نوشتم:
خدایا میخوام لحظه ای از یادِ تو غافل نشم، و در مو
دار توحید و سپاس گزاری بهتر و بهتر شم.
دیروز یه کامنت از آقا حمیدِ حنیف خوندم که نوشته بود در مدار توحید بهتر شه، منم ازش یاد گرفتم و امروز اومد تو درخواست هام.
چقدر این کامنتها گنجینه است برای من.
الهی شکرت.
خیلی خدا رو شکر میکنم برای اینجا و حضورم در سایت سعیده جان.
اینکه خدا منو گذاشته بهترین جای ممکن برای نوشتن و تحلیلِ خودم، برای یادگیری، برای تحسین دیگران و خودم و پیرامونم، برایِ درکِ بهترِ توحید…
و جالب اونجاست که من دقیقا با فایلهای توحید عملیِ استاد جذب شدم به سایت، قلبم گره خورد با سایت…
پس به لطف خدا، لحظه ی اغازِ ارتباطم با سایت به صورتِ قلبی، فهمیدم که اصل توحیده، اما نزدیکِ 3 سال و نیم طول کشید تا کمی بهتر درک کنم که توحید یعنی چی و چه میکنه در زندگیم…
خیلی ارزششو داشت…
به مامانم میگم الان حسم نسبت به مرگ راحت تر شده، قبلا خیلی نگران بودم چون میگفتم من این شکلی (با همون اخلاق و رفتار و افکار و اعمالم) چطوری بمیرم برم اون دنیا…
اوضاعم زیاد به نطر خودم شایسته و زیبا نبود…
هر چند معلوم نیست درست حس کردن یا نه، چون ممکنه احساس گناه باعث نازیبا دیدن زندگیم شده باشه، چون لحظات خوب کم نداشتم، لحظات حضور خدا و توکل و زیبایی داشتم اما ناآگاهانه…
الان هم از این لحاظ حالم با مرگ بهتره، چون متوجه شدم خدا چقدر خوبه و زندگیم رو عوض کرده…
تا اینجاش درک میکنم الان و بابتش خیلی سپاس گزارم.
من با امید هر روز، آغاز میکنم روزمو، خوشحالم و سپاس گزار که زنده ام و فرصت دارم امروز هم زندگیمو اونطور که خودم دلم میخواد خلق کنم.
زندگی تو این جهانِ مادی و جهانِ باقی، جفتش لذت بخشه، چون خدا همیشه هست …
و این نکته جالبش میکنه که میدونم روح هیچوقت نمی میره و همه همچنان هستیم، قطعِ زندگی اینور هیچ خللی در ادامه مسیر ایجاد نمیکنه و ادامه پیدا میکنه…
هر دو طرف زیبایی های خودشو داره، مهم اینه بلد باشم و درک کنم که ببینم و حس کنم و کیف کنم از جهانِ خداوند.
و زندگی رو با تمامِ ابعادش زندگی کنم.
امیدوارم حرف ها و باورهای زیبا و امیدبخش، به مراحل تکاملیِ خودشون و عمل نزدیک و نزدیک شن.
تحسینت میکنم سعیده جانم برای تک تک کارهایی که برای رشد و بهبودت انجام میدی و تو نتایجت آشکار شدن و میشن.
مدارِ همواری رو در مسیر توحید و سپاس گزاری برات آرزو میکنم.
آسان شی بر آسانی ها.هر لحظه بیشتر لذت ببری از زندگیت …
چقدر قشنگ نوشتی:
برای قلب نازنینت نور ایمان و برای ذهنت روشنی و برای جسمت سلامتی آرزو می کنم. پر روزی و متنعم از آلاء رب العالمین باشی.
همچنین برای استاد و مریم جون و خودت و همه ی بچه های باصفای سایت.
هر پروفایلی میذاری دوست داشتنیه، چون خودت دوست داشتنی هستی.
من عاشق این شعرم:
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بمبِ امید بخشی هست برای من…
ممنونم رضوان جان که برام نوشتی، ممنونم از تحسینت و انرژیِ مثبت و خالصی که بهم هدیه دادی.
ساعتِ 4:15 بامداد که تازه بیدار شدم هدایت شدم بیام به سایت سر بزنم:
خودِ این بیداری رو از فضلِ خدا دارم…
دیشب دلم میخواست صبح زود بیدار شم، ولی چون نمیدونستم به صورت خودکار کی بلند میشم، بعد از ماه ها که هیچ آلارمی کوک نمیکردم برای بیداری چون خودجوش صبح ها بیدار میشم، آلارم موبایل رو گذاشتم 6 صبح…
و بعد خدا منو ساعت 4 بلند کرد …
این اولین روزیِ امروزم بود…
وقتی با ساعت بلند میشی و ممکنه حتی خوابت بیاد و سخت باشه بلند شی، کجا و وقتی که ساعتت روی 6 تنظیم شده ولی خدا بهتر و بیشتر از خواسته ی تو رو برآورده میکنه، با بهترین کیفیت از همه لحاظ کجا …
روزی بعدی وقتی اومد که 4:15 دقیقه بامداد 15 مرداد جان، نقطه آبی جان ظاهر شد و 3 پیام از سه دوست، 3 هدیه دریافت شد.
پیامِ دوستان برای من هدیه است از جانبِ خدا که مهر و محبت خودشو میرسونه دستم.
الهی شکرت.
الان برای چندمین بار دارم گوش میدم این فایلِ شگفت انگیز رو…
جایی هستم که در مورد لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم
اگر شکرگزاری کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود
صحبت میکنن استاد جان.
یه چیزی رو در موردِ همین بزرگ شدنِ ظرفِ وجودی حس کردم امروز و الان…
اینکه من یه قدم برمیدارم خدا چند قدم برمیداره به سمتِ من…
اینکه بیش از خواسته ام رو دریافت میکنم، احتمالِ قوی دلیلش میتونه این باشه که سپاس گزاری ام درست بوده، قلبی بوده…
دیروز بعد از ماه ها دیرتر از سایر روزها بیدار شدم، حوالیِ ساعت 9 و خرده ای…
احساسمو خراب نکردم، شکر کردم برای بیداری ام در اون ساعت، اینجور وقتها که گاهی پیش میاد میگم حله سمانه، بدنت نیاز به خوابِ بیشتری داشته، مشکلی نیست، راحت باش…
و این شد که بیداریِ 4 صبح روزی ام شد و من خوشحال ترینم…
با هدایت به سمت نوشتنِ ستاره قطبی، پیاده رویِ جانانه و ادامه ی روزم…
ورژنِ قبلیم: سمانه ای که لنگِ ظهر بیدار میشد، زودم میشد 10- 11، ورزش هم هیچی
ورژنِ جدید: حوالیِ ماه 3 یا 4 دوره سلامتی بودم که خوابم تنظیم شد به بیداری صبحِ زود، اونم بدون ساعت، به راحتی و طبیعی.
الهی شکرت.
خدایا من چطوری ازت تشکر کنم برای چیزی که ساختم به فضلِ تو با کمکِ آموزش های استاد…
اینا نتایجه…
اینا هستن که باعث میشن بهتر بفهمم چقدر نعمت دارم، چقدر آرامش دارم، چقدر حسم بهتر میشه.
الهی شکرت.
استاد جان مرسی بی نهایت.
سمانهِ جانِ نازنینِ من، سمانه خانم، دمت گرم، تحسینت میکنم. ماچ به روی همچون ماهت.
رضوان جانم، مرسی که بهم انگیزه دادی پاسخ بنویسم و به تحلیل خودم هم بپردازم.
مرسی از دعای قشنگت.
بهترینها برای تو و قلب صاف و صیقلی و شفافت.
ماچ به روی همچون ماهت.
یه چیزی در موردت وجود داره رضوان جان که خیلی بولده: قلبِ مهربونی داری…
الهی شکرت برای بی نهایت روزیِ حساب و غیر حسابی که هر لحظه میفرستی برام.
بسیار از کامنتهایی که این چند روز از شما میخونم لذت میبرم و به قول شما اینها همه اعتبارش از خداست
من هم امروز هدایتی ساعت 3:30صبح بیدار شدم و وارد سایت شدم برای خوندن کامنتهای این فایل
ولی ساعت 4:15 به این قسمت کامنت شما هدایت شدم:ساعتِ 4:15 بامداد که تازه بیدار شدم هدایت شدم بیام به سایت سر بزنم:
خودِ این بیداری رو از فضلِ خدا دارم…
خدارو هزاران بار شکر به خاطر این همزمانی و هماهنگی که ایجاد کرد و باعث شد اجابت شدن درخواستم رو هم برای خودم و هم برای دوست عزیزم ببینم
همه اینها از فضل خداست
من هم عاشق این هستم که کاملا راحت و طبیعی صبح زود بیدار بشم و همیشه در تمرین ستاره قطبی این درخواست رو از خداوند دارم
و ما به اندازه ظرفمون نعمت دریافت میکنیم
همه چیز خیلی نرم و به صورت تکاملی برامون پیش میره
من هم قبلا ساعت 10 _11 صبح به زور بیدار میشدم ولی الان به لطف خداوند بهتر شدم و اغلب روزها ساعت 7:30 بیدارم خودکار
و اینها همه از فضل خداوند است
خدایا شکرت
راستش همون لحظه که خوندن این کامنت از شما تموم شد ندای قلبم گفت در پاسخ به سمانه جان بنویس این همزمانی رو و تحسینش کن ولی من با نجواهای ذهنی روبه رو شدم میگفت
بیخیال شو حالا مثلا میخای چی بنویسی یه هماهنگی ساعت بیشتر نبوده
داشتم باهاش کلنجار میرفتم که بلاخره بعد اتمام پاسخ ها به کامنتت تصمیم گرفتم که بیام برای این کامنتت پاسخ بنویسم
من در کامنت نوشتن زیاد فعال نیستم ولی همیشه پیگیر خوندن کامنتها از دوستان عزیزم هستم
عاشق این هستم که منم با صفای قلب و اشتیاق و آرامش مثل بقیه دوستان عزیزم از نتایجم صحبت کنم و مطالبی رو که درک کردم بنویسم و میدونم دارم تکاملی پیش میرم و خداوند خودش هدایتم میکنه
بسیار از کامنتها درس گرفتم و لذت بردم و هدایت شدم به کامنتهای خوب که این هم از فضل خداوند هست
منم عاشق مبحث توحید هستم ولی هنوز در این باره فایلی ندیدم ولی دارم احساس میکنم که خداوند داره پله پله من رو به سمت توحید هدایت میکنه
کامنتهایی که این چند روز دارم میخونم همه رگه هایی از توحید داره این هم از فضل خداوند است
عاشقتم عزیزم
تو بهترینی سمانه جان
از خداوند برات نعمت،سلامتی،ثروت،شادی و سعادت در دنیا و آخرت رو میخوام
ذهنی که نجوا میکنه دائم بیخِ گوشمون و نمیذاره حرکت های قلبی انجام بدیم رو پَس زدی و اقدام کردی.
آفرین بهت.
ممنونم که برام پاسخ نوشتی.
همزمانی و هم فرکانسی به شدت پدیده ی جذابیه که من به شخصه به وجد میام وقتی ازش میخونم یا مینویسم ازش.
توحید در زندگیت سرشار شه عزیزم.
نورِ خدا سرشار شه تو زندگیت پریسا جان.
ممنونم از نظرِ لطفت نسبت بهم.
من مطمئنم کامنتهای دلی جزوِ بهترین کامنتها هستن، ادامه بده نوشتن رو که اول از همه قلبِ خودِ نویسنده رو گشایشِ عمیق میده و در مرحله بعد راهگشا میشه برای سایر دوستان.
برات بهترین ها از هر چیزی رو که میخوای آرزو میکنم عزیزم.
که وقت اسمت رو میبینم یا کامنتت رو میخونم سریع یه کلمه میاد بالا برام:
آرامش
لحظاتت سرشار از آرامش وجیهه جان.
در بهترین زمان، پیام زیبا و مهرانگیزت رو دریافت کردم.
ممنونم از یادآوریِ نتایجِ عالیِ دوری از قضاوت:
– خوش بینی
– احترام به خود، نه از سر خود شیفتگی
(عاشق این توضیحت شدم، به جا و شایسته بود)
– صلح با خود
– بخششِ خود
– کنترل نجوا
– آرامش
و چه گوهر نابیه این آرامش
با دیدن و درک مثالهای این روزها و زندگیم از ارامش، تازه بهتر میفهمم خدا چه موهبتی بهم داده…
– عالیه که بفهمی قبلا واکنش گرا بودی، اما این مدت داری تبدیل میشی به کسی که واکنش خلق میکنه.
– عالیه که بفهمی قبلا چالش ها روح و روانت رو نابود میکردن (از بس میترسیدم و به هم میریختم)، الان آروم تر مواجه میشی با چالش ها…
همه ی این عالیه ها رو از خدا دارم.
ماچ به روی همچون ماهت وجیهه جان.
ممنونم و بهترینها رو برات آرزو میکنم.
هر چی خیر، شادی، نعمت، زیبایی، ثروت، برکت، سلامتی، آرامش، خوشبختی، سعادت (مجموعه ی خوبی ها) تو زندگیم هست، اعتبارش از خداست.
وقتی کامنتِ خوب مینویسم و مورد توجه قرار میگیره، وقتی کامنتهای خوب رو می خونم، اعتبارش از خداست.
وقتی سعادت پیدا میکنم، دستِ خدا میشم، برای کمک به دیگری (انسان، حیوان، گیاه و …) و وقتی دیگران دستِ خدا میشن برای من، اعتبارش از خداست.
وقتی به خواسته و هدفم میرسم، اعتبارش از خداست.
وقتی دیگران بهم محبت میکنن، تحسینم میکنن، بهم عشق رو هدیه میدن و وقتی من به دیگران محبت میکنم، تحسینشون میکنم، بهشون عشق رو هدیه میدم، اعتبارش از خداست.
وقتی خوراکی های خوشمزه میخورم، لباس های زیبا میپوشم، تو حسابم پول هست، با فراوانی زندگی میکنم، سوارِ ماشین خوب میشم، روابط خوب دارم، هدیه میگیرم، اعتبارش از خداست.
وقتی به نعمتِ زنده بودن، زندگی، اکسیژن، حرکت و جابجایی، آب و … دسترسی دارم، اعتبارش از خداست.
وقتی اطرافم پر میشه از آدم های خوب و مهربون، کلی زیبایی و حسِ خوب و آرامش و اتفاقات خوب، اعتبارش از خداست.
وقتی در مدار آگاهی و امنیت و ثروت و فراوانی و … قرار میگیرم، اعتبارش از خداست.
امروز تو پیاده روی به یه زیبایی برخورد کردم که یادِ شما افتادم:
داشتم از کنار نانوایی رد میشدم که بسته بود، و چند نفر پشتِ درِ بسته، منتظر بودن و اصطلاحاً در صف…
کاری به نگاهِ (نازیبا) قبلیم ندارم، نگاه و فکرِ امروزم این بود:
اینا یه تعداد انسانِ شریف هستن که تو صف ایستادن تا برای خودشون و خانواده شون نونِ تازه بخرن و نوشِ جان کنن…
بعد بلافاصله یاد شما و کامنتتون افتادم:
عدم قضاوت باعثِ خوشبینی میشه…
یا حتی برعکسش؟
خوش بینی باعث میشه قصاوت نکرد…
هیچ فرقی نمیکنه، جفتش معنیِ خوبی داره.
مرسی وجیهه جان که درکِ خودتو نوشتی و من امروز به چشم دیدم، حس کردم و درک کردمش…
ورژِنِ قبلیِ من گاهی خوش بین گاهی بدبین بوده، اما از وقتی متمرکزتر دارم کار میکنم روی خودم با آموزش های استاد، به سمتِ خوش بینیِ بهتر و بیشتر حرکت کردم.
از فضلِ خداست، سپاس گزارِ اللهِ یکتا هستم.
در پناهِ خدا باشین و در مدارِ دریافت و عمل به آگاهی های نابِ توحیدی.
ماچ به روی همچون ماهتون وجیهه جان.
استاد جان، ممنونم برای دونه به دونه ی آگاهی هایی که در فایلهاتون، سخاوتمندانه، به اشتراک میذارین.
سپاسِ بیکران برای هدیه ات، کامنتِ پاسخ، که شیرین بود و نشست روی قلبم.
فراوان از این طعم های شیرین و گوارا بیاد به سمتت عزیزم.
از کامنت قبلیم برای شما، اومدم به این کامنت تا یه ایده ی هدایتی رو بنویسم، تا رد پا بذارم از تغییراتم اینجا که نقطه ی آبیِ جدید ظاهر شد…
پیام از آقای سید عظیمِ بساطیانِ نازنین…
خب، مثل تجربه ی قبلی، الهی شکر رو میگم و بعد از اتمام و تکمیلِ این کامنت، با عشق میرم بخونم سیدِ عزیز، چه هدیه ای برام آورده از جانبِ خدا.
الهی شکرت.
اعتبار هر خوبی، از اللهِ یکتا هست.
وجیهه جان این فایل گربه چکمه پوش خیلی بابرکت بود و هست برای من.
یکی از توجهات این فایل به سپاس گزاری اشاره داشت: به داشته هامون، به دیدنشون، لذت بردن ازشون، لذت از مسیر به واسطه ی زیبایی های مسیر …
برای همین میخوام تعدادی از سپاس گزاری هامو اینجا بنویسم تا یادم بمونه چی بودم، چی شدم به فضل و اعتبارِ اللهِ یکتا:
– سریع واکنش میدادم: با شوخی ها، با چالش ها، با تضادها، با سختی ها…
الان به فضل خدا آروم تر شدم، با شوخی ها میخندم، شاید خودمم لحنم شوخ شه و اضافه کنم به شوخی.
وقتی چیزی خراب میشه، میشکنه، میریزه روی زمین یا فرش، صدایی میاد که ممکنه تولید استرس کنه، میگم خیره…
هر چی پیش میاد، خیره
اینکه سریع میگم خیره، من نمیدونم تو میدونی، عینِ آب رو آتیشه، قلبم سبک میشه، آسان میشم بر آسانی ها، انگار چشم میگم به خدا و تسلیمم، مصداقِ بارزِ کنترلِ ذهن واسم اتفاق میوفته.
نمونه اش: همسرم داشت روز جمعه واسمون غذا میپخت، رب توی شیشه بود مقداری اب جوش ریخت داخلش، تکونش که داد مقداریش ریخت روی گاز و زمین…
خودش کمی ناراحت شد.
من:
اِ
مسئله ای نیست.
پاک میشه به راحتی.
همچنان مشغولِ شستن ظرف هام شدم، انگار نه انگار…
عاشقِ این اِ گفتن های خودمم که در اوجِ خونسردی و ریلکسیه، انگار یه شوخ طبعی هم داره داخلش برای خودم…
نمیتونم از حجمِ بزرگِ این آرامشی که تو مثالها بهتر میفهمم بهم داده شده توسط خدا، بگم…
هر چی سپاس گزاری کنم کمه…
سمانه که قبلا کولی بازی در میاورد، آروم شده…
خدایا شکرت…
مخصوصا این قسمت آرامشم در واکنش ها به شدت برام بولد هست…
این قسمت که داخلش باور توحیدی هم داره:
الخیر فی ماوقع
دوری از واکنشگرا بودنم و نزدیک شدن به خلقِ واکنش هم هست…
من هر چی برای این نعمت و روزی تشکر کنم از خدا کمه.
جالبه، چند روز پیش تو ذهنم این بود که وقتی سپاسگزاری مینویسی باید از خودت تشکر کنی که اینا رو خلق کردی یا از خدا؟
جوابِ خالص و دقیق رو دریافت کردم.
من خلق میکنم اما با پشتوانه ی قدرتی که خدا بهم داده…
پس بنویس و سپاس گزاری کن از خدا…
که غرور و منیّت این وسط رشد نکنه.
به قول عارفه جان که خط اول کامنتهای مینویسه:
به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید
برای این واکنش خلق کردن هام به جای واکنشگرا بودن، این روزها مثالهای زیادی دارم هر روز، به لطف خدا دارم میوه هاشو میچینم و نوشِ جان میکنم، خیلی شیرین و لذت بخشه.
سمانه جان بدون که این جاده لذت بخش، انتهایی نداره، قراره بهتر و بهتر بشه.
اینو استاد جانم گفتن و الان یادم افتاد که واسه خودم یادآوری اش کنم.
الهی شکرت.
– در جریانِ هدایت، بهتر و بهتر شدم، واردِ مدارِ تسلیم خدا بودن هم شدم چیکه چیکه، تازه کارم، خیلی آروم دارم تجربه اش میکنم، هر وقت که اتفاق میوفته خیلی باحاله، خیلی لذت بخشه، بلدش نیستم یاد بگیرمش بهتر عمل میکنم.
باید قانونِ هر چیزی رو درک کنم تا بتونم عمل هامو بهتر کنم.
الان یادم اومد چرا هدایت شدم اینارو اینجا بنویسم:
تو این صفحه، یه کامنت نوشتم و از غرورم و آسیب هاش گفتم، الان هم هدایت شدم از سپاس گزاری بنویسم…
دقیقا دو موردی که در این فایل برام بولد شده: غرور و سپاس گزاری.
وجیهه جانم مرسی که برام نوشتی مثل همیشه با عشق، منم با عشق خوندم، به خودم افتخار میکنم که اینجام و در مدارِ این سایت و شما نازنینان.
اعتبار این هم مداری و نعمت ها، از اللهِ یکتاست.
مرسی که با قلمت نوازشم میدی وجیهه جان، از قلبِ لطیفت میاد، خدا بهترین ها رو سرریز کنه تو زندگی شما و خانواده ی محترمتون.
من هم بسیار سپاس گزار خدا هستم برای هم مداری با استاد جان، مریم جان، شما و همه ی دوستانِ نابم در این سایتِ توحیدی.
ماچ به رویِ همچون ماهت وجیهه بانویِ نازنین.
سَندِ اینکه اعتبار هر خوبی از الله یکتاست اینه که تا به خدا وصل میشی یه چیکه، اون برات آدمهای خوب، دوستان خوب، ارتباطاتِ خوب فراهم میکنه و میفرسته.
روزی های فراوانِ حساب و غیرِ حساب روانه میکنه به سمتت.
مهر تو رو میندازه به دل بنده هاش، اونا بهت محبت میکنن بی دریغ.
رزق و روزی های شیرین رو به سمتت روانه میکنه، رزق های مادی و معنوی.
آگاهی و شجاعت رو بهت هدیه میده تا اقدام کنی برای بهبودِ زندگیت و …
تازه بهتر درک میکنم که دلیلِ موفقیتهای پایدارِ استاد چیه:
استاد توحیدی بودن رو زندگی میکنه، و سپاس گزارِ به شدت، به شدت، به شدت خوبی هست…
همین سپاس گزاری حسشون رو خوب میکنه که در ادامه اتفاقات خوب میاد:
مثلا چی؟
آگاهی
جسارت
شجاعت
عمل کردن
هدایت
تعهد
کار کردن روی خود
اعتماد به نفس
عزت نفس
ثروت
روابط خوب
آرامش
خوشبختی
سعادت و …
اما پله پله، حس که خوب میشه با سپاس گزاری، دونه دونه اینا میان تو زندگی و رشد میکنن میرن بعدی و بعدی و بعدی…
نه یهویی …
نه یه شبه…
پله به پله…
سمانه جان این یه مسیره، نه مقصد
خدایا عاشقتم، داری از طریقِ قلب و دستهای خودم باهام صحبت میکنی…
تازه الان یه کوچولو درک کردم این کلامِ استاد رو که بارها گفتن:
زندگی و اهداف یه مسیره، نه مقصد، باید از مسیر لذت برد، نه صرفا لذت رو موکول کرد به مقصد یا نتیجه.
چه دنیاییه…
فاصله بینِ ارسالِ درخواست برای ورود آگاهی و بهبود تا دریافت آگاهی از طریق شنیدن و دیدن.
فاصله بینِ شنیدن، دیدن تا فهمیدن.
فاصله بینِ فهمیدن تا درک کردن.
فاصله بینِ درک کردن تا عمل کردن.
فاصله بینِ عمل کردن تا آشکار شدنِ بهبودها که منجر به خلقِ حسِ خوبِ بیشتر و بیشتر میشه …
میشه تو مرحله حس خوب رو داشت، تا فرآیند این مسیر بهتر و بهتر جلو بره…
در این مرحله، کمی بهتر این آگاهی ها رو درک کردم نسبت به قبلم، از خدا کمک میخوام برای درک بهتر و عمل بهشون.
سپاس گزاری هست، که خداوند فرموده بر شما می افزایم یعنی ظرفت رو بزرگ میکنم که بیشتر دریافت کنی، نه اینکه نعمت زیاد شه، نعمت از اولشم نامحدوده، ولی چون من محدودم و ترمز دارم، ظرفم کوچیکه، با سپاس گزاری میتونم ظرفم رو بزرگتر کنم…
تعهد داشتن، به نظرِ من یه روزیِ به شدت شیرینی هست که نتایج عالی میاره برای آدم.
به قولِ یکی از دوستانِ عزیزم: کامنتهای بامداد، کامنتهای تویِ دل شب و سکوت و خلوت، عالمِ ویژه ای دارن، الهی شکر برای این روزی و همه ی روزی ها و نعمت ها.
خدایا شکرت، برای حضورت هر لحظه تو زندگیم که با هیچ چیز برابری نمیکنه، چیزهای دیگه به گردِ پاش هم نمیرسن.
خیلی جالبه که اتفاقا من امروز کامنتی از شما خوندم و توجهم جلب شد به کامنت تون و الان کامنت تون رو دریافت کردم.
سپاس گزارم که لطف کردین و با مهر و محبتتون برام نوشتین.
بسیار برام ارزشمنده.
کامنتهاتون رو که میخونم حس میکنم شما چه قلب وسیع و بخشنده ای دارین که انقدر زیبا بچه های سایت رو تحسین میکنین.
یکی از این هدیه ها، امشب به دست منم رسید و غرق در خوشحالی شدم.
خدا رو شکر برای اینچنین دوستان ناب و توحیدی و ارزشمند.
ممنونم از کامنت تون، انرژیِ مثبت و نورانی که بهم هدیه دادین.
حس میکنم نوشتن قلمِ خوب نمیخواد سید جان، قلبِ خوب میخواد که شما الحمدالله دارین و به زیبایی ازش استفاده میکنین.
سپاس گزار خدا هستم که نعمتِ نوشتن رو بهم هدیه داده تا از این طریق به آرامش برسم.
نعمتی که از نوجوانی باهامه و در جوانی بهتر رشد کرد و راحت تر نوشتم، با خودم و خدا، قبل از آشنایی با استاد مینوشتم برای خودم و تحلیل و تفکرم از طریق نوشتن هام بود، الان متمرکزتر شدم تو نوشتن و تحلیل و بررسی خودم از وقتی با استاد آشنا شدم…
انگار که استاد مسیر رو بهم نشون بده، بگه سمانه الان روی این موضوع کار کن، بنویس، تحلیل کن خودتو، شرایطت رو، ضعف و قوت هاتو…
و یه چیز محشرِ دیگه ای که استاد یادم داد تو همین نوشتن ها، تحسین کردن بود، تحسینِ دیگران تا یاد بگیرم حسادت رو دور کنم از خودم، استاد یادم داد سپاس گزاری هامو مرتب تر بگم و بنویسم، تو نوشتن هام توجهم به زیبایی ها و نکات مثبت بهتر شد …
به عبارتی استاد به روشِ محبوبِ خودم، یعنی نوشتن، به افکارم نظم داد، انسجام داد، تمرکز داد…
خیلی سپاس گزار خدا هستم.
استاد جان مرسی از این حجمِ بالای خیر و خوشبختی که وارد زندگیم کردین به واسطه آموزش هاتون، صفا و خلوصِ قلبی تون، صداقت و پاکی تون.
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم آقا سید عظیمِ عزیز و نازنین.
خدایا شکرت برای دونه به دونه ی هدیه هات، نعمت هات، روزی های حساب و غیر حسابت، برکت هات.
فکر کنم این متن رو 3 یا 4 بار خوندم همراه پاسخهاش چقدر خوب خودت رو تحلیل کردی با یه شروع لطیف از واژه نازنین و بعد طوفان به پا کردی و با یک نسیم خنک توحیدی تمومش کردی چرا من انقدر با کامنتهای تو ارتباط میگیرم برای اینکه منم دنبال توحیدم و توی کامنتهای تو توحید موج میزنه اینکه اعتبار همه چیز به خدا برمیگرده اینکه حتی این نوشتن سر برگردوندن ماه رو دیدن حتی این القاب زیبا اعتبار همش الله یکتاست و چه خوب جاری توحید شد در نوشته تو آگاهی از اینکه چه چیز ما رو نابود میکنه شکل فقط عوامل بیرونی نیست غرور و منیت خودمون هست فراموشیمون از داشتههامون هست نفهمیدن اینکه الان من دارم مینویسم اعتبارش به خدا برمیگرده هست منم مثل شما از حمید حنیف یاد گرفتم بالاتر رفتن در مدار توحیدی رو درخواست کنم ازش خواستم لحظه به لحظه یادم بندازه که همه چیز خداست خودش باید یادم بندازه همین الان یاد یه حدیثی از حضرت موسی افتادم که به خدا برگشت گفت من حتی اگه شکر تو رو هم بکنم تو شکر رو بر زبان من جاری کردی
انقدر توحیدی بودند من اینقدر توحیدی بودن را میخواهم
سمانه جان حالا که بحث از قضاوت شدن و ترس از آن شد می خواهم بگویم من از دوره قانون سلامتی میترسم میترسم از فقط یک وعده در روز غذا خوردن، می ترسم از ویتامین به بدنم نرسیدن ،میترسم از ریزش مو پیدا کردن، میترسم از یک مدل غذای ثابت خوردن،میترسم از میوه نخوردن، می ترسم از تنوع نداشتن در غذا،میترسم از مهمانی رفتن دائم بگویم نه نمیخورم میترسم از اینکه نتوانم اهرم رنج و لذت در مورد خود شکمویم درست کنم. چون در مورد سحر خیزی این اهرم را درست کردم 21 روز که چه عرض کنم، شاید 40 روز خواندم ولی هنوز نتیجهای ندیدم .
نمیدانم کجای کار من با اهرم رنج و لذت جور در نمیآید، میترسم از دوباره تلاش کردن و نرسیدن
پرنده بهشتی به نظر من شجاع ترین آدمها کسیه که ضعفها و اشتباهاتش رو ببینید و انکار نکند. این کار هم شجاعت میخواد هم قدرت و جسارت.
این قدرت و جسارتت رو هم از خدا داری سمانه جان و خوشحال باش به خاطر خدایی که در کنارت است.
سلام نفیسه جانم، نفیسه ی نازنین و مهربان و خوش قلب.
بهترین ها نصیبِ قلبِ زیبا بین و لطیفت.
هر چی که خواسته ی قلبیته با هدایت خدا برسی بهش، به آسانی، به شیرینی، به سادگی.
غیر از اینم نیست.
اگه من به آسونی و شیرینی و سادگی نمیرسم باید برم بگردم تو باورهام و ترمزهامو بکشم بیرون و ریشه ای حلشون کنم…
امروز به مامانم میگفتم:
قشنگ میفهمم اونجاهایی که میدونم روشم غلطه ولی زیر سیبیلی رد میکنم، هزار تا توجیه میارم واسه خودم که الان نه، شرایطش نیست، آماده اش نیستم و … پس طبیعیه خودم ترمز گذاشتم و هیچ هدایتی هم دریافت نمیکنم برای بهبودم…
هدایت وقتی میاد به قولِ مریم جونِ نازنینم، که ذهن آف شه قلب آن بشه.
سمانه مسئولیت پذیری یعنی:
حتی اگه میترسی، حتی اگه اقدام نمیکنی، حتی اگه نجوا داری، حتی اگه ضعیفی، اول بپذیرش، فرار نکن ازش، چون درست نمیشه، حل نمیشه، دنبالت میکنه همیشه.
امید دارم تو جریان هدایت باشم همیشه.
اینم باید بسازم واسه خودم، الکی که نمیرم تو جریانِ هدایت، اینم باید خلق کنم واسه خودم به واسطه ی افکار و اعمالم.
ببین نفیسه جان، میبینی؟ حس میکنی؟
دارم واسه تو مینویسم اما مخاطب سمانه جونِ نازنینِ قشنگمه با همه ی ضعف ها و قوت هاش…
من یه چیزی رو بهتر درک کردم این 10 ماه اخیر…
که نترس سمانه
خدا هست
با خدا مشورت کن
به خدا بگو
اجازه بده او به تو بگه
او، دانای مطلقه.
مهربان ترینِ مهربانان هست…
آروم باش.
نفیسه ی نازنینم، مرسی منو پرنده ی بهشتی خطاب میکنی، حسش عالیه، هر بار بهم هدیه های ناب میدی تو کامنت هات.
از خدا برات دریافتِ هدیه های ناب می خوام.
هر چی که خودتو خوشحال میکنه.
من سپاس گزار خدا هستم برای شما و تک تک دوستام.
اینکه بهم عشق میدین با جملاتتون، با تحسین هاتون، با کامنتهای زیبایی که برام مینویسین.
نور رو بهم هدیه میدین.
نور بیاد تو زندگیِ تک تکتون.
ماچ و قلب فراوان به روی همچون ماهت نفیسه جانم.
نفیسه جانم یه هدیه ی ناب همیت الان، برای شما و خودم و همه:
هر چی کمتر منتظر باشی و انتظارِ چیزی رو بکشی، کمتر وابسته باشی بهش، کمتر قفلی بزنی روش، راحت تر و سریع تر میرسی بهش.
چه فایل فوق العاده ای بود این فایل وچه فایل به موقعی بود این فایل!
در روزهایی که دقیقا با تموم کردن رابطه عاطفی و از دست رفتن شغلم تمام یابهتره بگم بیشتر اعتماد بنفسم رو ازدست دادم!
درروزهایی که هرلحظه با تکیه بر عقل و هوش خودم در تلاشم مسایلم رو حل کنم وهرلحظه ناتوانی بیشتر برمن مستولی میشه.
درروزهایی که هر لحظه انگار همون گرگ داره باداسش بمن حمله میکنه وبمن میفهونه تو هیچ قدرتی نداری وقدرت زندگی تو ،خودت نیستی.
وهمه اینها داره زمانی اتفاق میفته که دقیقا فکرمیکردم من دیگه توقانون به درجه اعلی رسیدم،من دیگه قدرت کنترل ذهنم رو دارم،من دیگه تبرم گردنم رو نمیزنه و…
وخدا دقیقا بااین اتفاقات داره من رو برای خودم محک میزنه،که ببین چقدر درمقابل من ناتوانی،چقدر درمقابل من رو خودت،عقل وتواناییهای خودت حساب کردی!!
وبجای تمرکز رو نعماتی که الان توزندگیت هنوزهست وحساب کردن روهدایت من،مدام میخوای باعقل خودت مسایلت روحل کنی،همون مسایلی که فکرمیکنی فقط خودت قدرت حلشون رو داری وازمن کاری برنمیاد،و همون دکمه عقل وهوشت رو روشن کردی و دکمه هدایتت بصورت اتومات خاموش شده،،،چندروز پیش بود که خواهرم بمن گفت :ندا ببین حست چی میگه؟!!
والان فهمیدم که چرا اون حس هدایتم یهو ازکارافتاده!
چون من با دوتااتفاق به ظاهر شایدبد،دقیقا از اصل خودم ومنبع آرامشم فاصله گرفتم،و اونوقت سبستم احساسیم سوییچ شده،رو عقل وهوش خودم.ودقیقا همین جاهاست که باید ایمان خودمون رو بسنجیم…و بفهمیم کجای کاریم!چقدر ازغرور ومنیت درماهنوز جاداره و درلابلای ذهنمون جاخشک کرده…
همون غرورو منیتی که شاید اگر تضادها پیش نیاد هرگز به وجودش پی نمیبریم.
استاد ممنونم بااین فایل خیلی به آرامش رسیدم،وفهمیدم الان کجای کارم،وکجای دنیا ایستادم.
وازامروز بازندگی درلحظه وتمرکزروزیباییهای زندگیم میخوام باقی ماجراهارو فقط مدیریتش رو بخدا بسپارم ،،چون قطعا ویقینا بهترین وبالاترین مدیر ومدبر خودشه،و قطعا هدایت کننده آشکار ماست.
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و دوستان بسیار دوست داشتنی
جا دارد سپاسگزاری کنم از دوستان بابت توجه به کامنتی که در جلسه توحید عملی قسمت 9و از همه دوستان سپاسگذارم
دوران کودکی بنده هم شرایط سختی رو سپری کردم، برمیگردد به حدودا 32 سال گذشته پدرم کارمند دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود و ما از روستای میداوود نزدیک رامهرمز به شهر اهواز مهاجرت کردیم و به مدت 7 سال بصورت مشترک با خانواده عمو زندگی میکردیم شرایط نا جوان مردانه سخت بود،و من از همان کودکی 4 سالگی تشنه پول رفاه و استقلال مالی بودم، به شدت کنجکاو و پیش فعال بودم مثلا تلویزیون روشن بود آب میریختم می سوخت کولر همین طور و …..با بی پولی
هرچه بیشتر میگذشت بیشتر دوست داشتم سریعتر به درآمد زدایی برسم،
و تا سن 19 سالگی یک اسماعیل مومن ،افتاده خدمتکار به خانواده و بستگان بودم، ناگفته نماند بسیار خانواده شوخ و مهماندوست و اهل تفریح و خوش گذرانی بودیم،تنها چیزی که خانواده ما داشت و بستگانشان نداشتن همین ویژگی بود و برعکس،
به شدت از کتاب و درس متنفر بودم ولی با تلاش پدر و مادرم بدون وقفه فوق دیپلم رو گرفتم و سربازی شروع شد،
با یک دوستی آشنا شدم براش طراحی دکوراسیون انجام دادم با نرم افزار تریدی مکس،و من رو تا خونه میرسوند،گفت خونه خودتون هست داخلش هستید!!
سال 84 خندیدم گفتم کی میتونه خونه بخره دیگه،
گفت میتونید بخرید گفتم چطور
گفت یکم کار داری
ولی همیشه بسیار امیدوار بودم که من موفق میشم از لحاظ مالی ولی خام خام بودم،
گفت چندتا کتاب بهت معرفی میکنم اونا رو بخون خودم کمکت میکنم و راهنماییت میکنم اصلا به کاتب هم علاقه نداشتم ولی همیشه مهمترین موضوع برای من پول بود
ناگفته نماند اولین کتاب رو
برادر عزیزم کتاب استادعشق دکتر حسابی قبل از خدمت سربازی بهم معرفی کرد گفت اینو بخون کتاب جالبیه،
پذیرفتم و شبها اشک میریختم و زندگی نامه دکتر حسابی رو میخوندم اصلا دوست نداشتم این کتاب تمام شود،
و ورق برگشت و به کتاب علاقه پیدا کردم ،
و دوستم کتابهای چه کسی پنیر مرا جابجا کرد خلاصه بگم هرچه کتاب در حوضه موفقیت بود و زندگی نامه افراد رو به مدت کمی خوندم و لذت بردم، میرفتم کتاب فروشی 5 تا کتاب همزمان میخریدم، اسماعیلی که تا زمان کاردانی یک کتاب مطالعه نرد فقط موقع امتحانات مرور سوالات و جزوه
سربازیم با برادرم بودیم روزی که میخواستیم اعزام بشیم،کیف من پر بود از کتاب حدودا 20 تا کتاب با خودم بردم
و حالا
به دانش و آگاهی بدون عمل و بدون تجربه و تشنه پول و به دنبال انتقام از گذشته بودم
تا اینجا و 2 سال بعد از پایان سربازی به شدت افتاده مهربان متواضع راضی مردمی و دائم در عبادت و خلاصه خیییییلی خوب بودم
خانواده ما 4 نفر هستیم پدر و مادر و برادر
نشستیم گفتم میخوام این خانواده رو زیر و رو کنم دیگه خسته شدیم 25 سال مستاجری و زندگی معمولی و کم کیفیت،
پدرم گفت ای اسماعیل بشین سر جات بزار زندگیمون رو کنیم گفتم دیگه تمام پدر
و رفتم یک پروژه کابینت و کمد دیواری گرفتیم قرارداد به شدت بد و یک طرفه و خلاصه قرارداد ترکمن چای
برای شروع کار به پول نیاز داشتیم پدرم 3 تا وام 5 میلیون گرفت بهم داد گفت اینم برای خودت من که پول ندارم ولی در توانم بود این کار رو کردم
شرایط سخت شد کارفرما بی رحم صفته بهش دادیم و پول هم نمیداد و هر روز که میگذشت …..
بعد از 2 ماه 15 کیلو وزن کم کردم روزانه فقط دو عدد بیسکویت ساغه طلایی میخوردم
و پدر و مادر هیچی نمیگفتند
یک روز داییم اومد گفت زیر و روشون کردی آقا اسماعیل و شرمنده بودم
بعد از یکسال گذشت و خدا کمکمون کرد
اونجایی که خدا میگه وقتی توی گرفتاری هستید از ما درخواست کمک میکنید بعد از برطرف کردن مشکلتون طوری رفتار میکنید فراموش میکنید در چه شرایطی بودید
بعد از یک سال خداوند کمکمون کرد
ولی توی همون شرایط سخت کاری به دوستم گفتم من با پیکان وانت از این ساختمان بیرون میرم
دوستم خیلی انسان شریف و محترمی بود و هست
بهم گفت دهنتو ببند دیگه کافیه این همه توهم
و به لطف خدا با پیکان وانت صفر از ساختمان زدیم بیرون
به خاطر ویژگی ها و مهارتهایی که کار فرما داشت و به شدت خبره و حیله گر بود
و من بسیار تاثیر پذیر و خام بودم
حالا یک اسماعیلی شدم که دیگر رام نشدنی بودم و مثل یک افعی
حالا کتابها رو خونم و تجربه و مهارتهای یک فرد خبره که خلبان و مسئول خلبانان یکی از خطوط ایران بود
شرایط مالی روز به روز بهتر شد
دفتر زدم کارگاه، زمین، سوله ،راننده دوتا منشی 5 تا طراح، پروژه پشت سر هم
ولی غرور و تکبر
پدر و مادرم را دیگر دوست نداشتم خانه ای که زندگی میکردیم دویت نداشتم
روزانه 5 بار لباس عوض میکردم بخاطر خوش تیپ باشم
و اگر پدرم با دوستش دم درب بودن سلام نمیکردم
گویی فراموش کردم برای پروژه سختی که گذروندم پدرم بهم پول میداد
مجبور شد وسایل خونه رو میبرد بازار جمعه بفروشه برای مخارج خانه
خدا را قبول نداشتم و بعد از 4 سال باز هم خورشید غروب کرد و اینبار دیگر فرق داشت
قبل از اینکه مجدد ورق برگردد با سایت عالی استاد عباس منش آشنا شدم و همون لحظه پذیرفتم و تمام
و طوری بود که انگار این 4 سال 40 تا نیرو اینهمه اعتبار و سفرها و درآمدها و ماشینها یک خواب بودن و تمام شد و با کلی بدهی
ولی اینبار فرق داشت
اینبار تسلیم شدم
بدون هیچگونه اعتیادی 3 سال در انجمنهای 12 ق می بدون وقفه در بالا ترین پست های خدماتی خدمت کردم
به قول کتاب انجمن 12 قدمی
ما از درد بی خدایی به خدایان دروغین پناه برده بودیم
لباس،کلاس،پول،ماشین،دنبال همسر پزشکی….سر پر سودا
و مهمترین اتفاق زندگیم رقم خورد و صدای خداوند رو شنیدم
گفت برو اگر فکر میکنی میتونی مدیریت کنی و بیا بالا و کسی میتونه کمکت کنه برو
گفتم تسلیم
گفت برو لیست سپاسگذاری از پدرت بنویس ، بعد از 10 تا اونقدر گریه کردم و دیدم چقدر بهم خدمت کرد و من چقدر ناسپاس بودم و ندیدم
اون موقع حقوق کارمند 3 میلیون تومن بود و درآمدمان حدودا 40 میلیون تومان بود و همیشه ناراضی بودم و پول حالم را خوب نکرد
چونکه خدا نبود توی رفتارم عملم گفتارم و نبود و دردها کشیدم از غرور و منیت
قسمتی بصورت پراکنده گفتگو بین خودم و خدا رو میگم
یک روز همون روزهای ابتدایی ندای درون و صدای خداوند
گفت هر اتفاقی که برات روخ داد ما بودیم ما خواستیم اینجوری بشی
با عصبانیت و تسلیم بودم و مشتاق بودن
گفتم چرا
گفت،زمانی که میخواستی نیرو استخدام کنی میگفتی مذهبی ،چادری سطح پایین نمیخوام ،ما هم اون طوری که میخواستی برات می فرستادیم،اما اونقدر نقشه اشتباه انجام میدادند و ضرر ها کردم گفت خودت درخواست کردی
سرم را خم کردم گفتم ببخشید
و هزاران مثالی که من بودم و تصمیم درست و خدا نبود
و یاد مکالمه استاد با ابراهیم مدیر سایت می افتم که استاد گفت قلبم گفت تو رو انتخاب کنم و این هدایت هست این نتیجه رو رقم میزنه
و بعد از اینکه رفتم ترکیه و برگشتم و ابتدای مسیر که شرایط بهتر شد
یک پروره گرفتم وسط کار بهم الهام شد
خونه اون مشتری که کار کردید و ناراضی بود برو درستش کن
گفتم هنوز کار تمام نشد پول این پروژه رو نیاز دارم،و میشه همون تصمیمات قبلی که وسط کار پول رو جای دیگه خرج میکردم
گفت اینبار ما به تو میگوییم
و هر کاری را میگوییم ما مسئولیتش رو بعهده میگیریم و واقعا همین شد
و فهمیدم باید سپاسگزار باشم ،من نمیتونم تصمیم درست بگیرم بهتره اجازه بدم خداوند برایم انتخاب کند
واقعا زندگی من گلستان شد
استاد از شما بسیار سپاسگزارم بابت این آگاهی و این درک عالی
از دوستان عزیزم تشکر میکنم تا اینجا آمدید
بنام رب العالمین
بنام خدای هدایتگرم
بنام خدایی که برای بنده اش کافیست
خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است
خدایی که به فوریت اجابت میکند مرا بشرطیکه اجابت کنم اورا
خداییکه انقدر مهربان هست که قوانین ساده بدون تغییرش رابرای زندگی اسان ما قرار داده است
خدایی که هدایت میکند مرا به سمت خواسته هایم بزیبایی و اسانی و عزت
خدایاا بینهایت ممنون و سپاسگزارم که در زمانه انسانهای آگاه زندگی میکنم
خدایا بینهایت سپاسگزارم که در فضایی آگاهی بخش زندگی میکنم
و دستان الهی ات با کلام و قلم اگاهی بخشششون هرلحظه در حال نشر اگاهی های الهی و عملی هستن
.ـــــــــــــــــــــ
سپاسگزارم از استاد عزیز و توحیدی
و مریم بانوی به حق شایسته
خداوند انسانهای مانند شمارا بیشمار کند
تاجهان پرشود از نورو روشنی
دقت و توجه شما در پیدا کردن قوانین الهی در هر چیز و هرجایی و هرشرایطی بسیار تحسین برانگیز هست
این نگاه قانون بینانه در هر چه درس بزرگی دارد برای تک تک ما
خدایاشکرت
خدایا شکرت
ـــــــــــــــــــــ
و اما این محتوای عالی
و این انیمیشن بی نظیر
و این توضیحات تحسین برانگیز
همه باعث شدن به فکر برم
در وجود من کدام هست؟
سگ خوشبین
گربه مغرور
دخترک بی توجه
ترس پنهان
انگار همش هست
همش بوده
و همیشه هم خواهد بود
به میزان هوشیار بودنم
به میزان اگاه بودنم از قوانین
به میزان هماهنگ بودنم با اصل
به میزان به کاربردن قوانین
هرکدوم از اینها پررنگ و کمرنگ میشن
اونجا که به خودم مغرور بشم و روی خودم حساب کنم و بلدم بلدم و میدونم میدونم داشته باشم، گربه چکمه پوش وجودم داره سکانداری میکنه
البته اشکالی هم نداره فقط عواقبش پای خودمه
دیگه نباید شاکی بشم که چرااا این شد و چرا اون شد
قانون میگه خداوند پاسخ دهنده هست به ارتعاش ما به توجه ما
پس هر چه بشه پاسخی به انچه فرستادم هست
اونجاکه خوشببنم،لذت میبرم از زندگی و زمین و زمان،سگ خوشبین وجودمه که داره ارتعاش میفرسته و کاملاااا هماهنگ با هستی هستم، خداوند پاسخ میده به انچه میفرستم
ووقتی که به داشته هام ناسپاسم و دنبال چیزای هستم که ارزوی خیلی هاست دخترک داستان هست که داره قدرت نمایی میکنه
.
همیشه همینطوره
حتی در قران هم همینگونه هست
هر شخصیتی که نام برده میشود در وجود من خانه دارد
هم یوسف دارد هم زلیخا
هم موسی هم فرعون
هم قارون دارد
هم سلیمان
هر کدام بسته به موقعیت خودنمایی میکنند
و نهایت همه اینهااا درک من است از آنچه که اصل و اساس جهان هستی است
.
اینکه من او را چه میببنم
من اورا کجای زندگیم قرار داده ام
من او را چه می خوانم
.
آنچه که عمیقا مرا به فکر وامیدارد
جنس این رابطه ام هست
ایا رابطه ام با خداوند به گونه ایست که با ارامش خیال زندگی کنم؟
به گونه ای هست که از هرلحظه زندگیم لذت ببرم؟
ایا به حدی از ایمان و اعتماد رسیده ام که رها باشم؟
و نکته درست اینجاست
انگار میچرخیم و میچرخیم میرسیم به یک نقطه آغازین
همان نقطه ایکه همه چیز از انجا شروع میشود
و چقدر همه چیز متفاوت میشود وقتی به اصل برسیم
.
فکر میکنم هنوز راه دارم برای درک اصل و اساس جهان هستی….
.
ــــــــــ
بینهایت از تک تک دوستان تشکر میکنم که هر دیدگاه یک دنیااا درس و نکته داشت
و از شمادو استاد عزیز و اگاهی بخش
به نام خدایی ک کافیست
سلام ب استاد عزیز و دوستان عزیزم
نشانه دیروزم درس هایی از گربه چکمه پوش بود، خداوند از زبان اون فایل با من حرف زد و آرامم کرد.
نزاریم ترسها بر ما چیره بشن، بریم تو دل ترسهامون، و ثابت کنیم کسی ک ایمان داره، کسی ک خداوند رو پشتیبان داره از هیچ چیز و هیچ کسی نمیترسه، و اون وقت می بینیم ک ترسها همش توهم بوده.
ترسها فرار میکنن از ما وقتی ک نترسیم ازشون( مثل اون گربه ک با گرگ جنگید و گفت بزار بمیرم ولی با ترس نمیرم )
ترس داشتم از رفتن ب محیط ناشناخته ای، باید مکان فروشم رو عوض میکردم، 13 روز آنجا بودم، بیشتر اون افراد رو می شناختم، سلام و احوال پرسی، مکان هایش برایم آشنا بود، آدمها تکراری، حسی ب من میگفت حیاط خانه ات رو عوض کن، میترسیدم، مگه خدایی ک اینجا بنده هاش رو فرستاد مکان بعدی نمیتونه؟
میترسم از بندگانش، خجالت میکشم، خدایم توحید شد در قلبم در پاهایم، عزت نفس شد در دستانم در پاهایم ک حرکت کنم، بله دوستان عزیزم در پس هر تغییر، در پس هر رفتن ب دل ناشناخته ها موهبت های فراوانی است، و ما می ترسیم و نسبت نسیان می دیم. ولی با همون ترسها رفتم و عمل کردم، گفتم بمیرم هم باید اینکارو انجام بدم، اصن میخوام ب خدا ثابت کنم ک چطوری خدایی میکنی؟ چطور تو روزی منو میدی نه بنده هات، نه آدمای این مکان، نه حتی این مکان.
هنر من با خودِ شخص من شناخته میشه نه اون مکان، ادمای اینجا از خداشونم باشه من میام گالری سیار میزنم اینجا ؛)
با تمام ترسهام رفتم و روی سکوی جدید با ادم های جدید در منطقه ی جدید لیوانام رو چیدم، هجرت کوچکی بود ک آماده ام کند برای حرکت های آینده، فکت هایی در ذهنم ساختم ک دوست داشتم با دوستانم ب اشتراک بزارم.
انسان ها مهربان تر، شریف تر، ثروتمندتر، فروش بیشتر و آسان تر، مکان لذت بخش تر، مسافت کمتر و راحتی بیشتر.
در روز اول در این مکان جدید بعد از 4 ساعت 5 میلیون فروش داشتم، خدا خدا اعتبار هیییچ فروشی ب من نمیرسه، خدا چطور مهر منو ب دل این بندگانت میندازی، همه میگن انرژی ات منو گرفته و بارها شده رفتن دوباره برگشتن و ازم خرید کردن، و یا گفتن ی حسی بهمون گفته برگشتنی از شما خرید کنیم. و باعشق بهاش رو می پردازن.
با وجود تمام این فکت ها باز نجواهای ذهن من مرا از آینده میترساند، ولی من یاد گرفتم ک بهش میگم اوکی ذهن عزیزم باشه بیا انجامش بدیم ببینیم چی میشه، ببینیم این خدا چطور خدایی میکنه؟ اصن مهم این حرکت کردن منه، این ایستا نبودن منه. این شجاعت و ایمان من تنها و تنها ب الله عه.
استاد جوری شده دیگه خودخواهانه از خدا ایده میخوام برا شجاعت های بیشتر و او مهمِ بعدیم رو بهم میگه. و عاشقانه دلم میخواد برم تو دل ترسهایی ک نجواها میخوان منو منصرف کنن و بعدش نتایجم رو بکوبونم تو صورتش.
خدا همه جا هست ناعمه، خدا همه جا میاد کمکت، هرجا باشی روزی تو میده، هرمکانی باشی بهت عشق میورزه و تحسینت میکنه.
این ایده های حرکت های جدید و رفتن ب مناطق ناشناخته قراره نعمت های بیشتری ب من بده، ینی من از خدا میخوام ک نعمت بیشتری بهم بده، بازم از این باحال تر، بازم از این پولساز تر، بازم مشتری های باحال تر ثروتمندتر و اونم میگه خب این حرکت و بزن.
ایمان داری؟ انجامش میدی؟ اینم جایزه ته بنده ی من.
استاد من عشششق میکنم از کارت خودم برا خودم خرید میکنم، امروز من با کلییی مشمای خرید رفتم خونه، و یادمه همیشه میگفتم من یه خانمی میشم ک رو پای خودشه، ک با کلی مشمای خرید میره خونه، همیشه این فانتزی ام بود و الان دارم تجربه اش میکنم، چه حس شیرینی عه، چه حس غرورِ شیرینی داره، غرور از افتخار، از حرکت هام از اینکه خودم خودم رو مسئول زندگیم میدونم.
و قراره یک سفر تنهایی 2 روز بعد برم انشاله، ب خودم برای تمام حرکت هام میخوام جایزه بدم و دمی بیاسایم با خدایم، همون سفری ک 2 سال پیش رفتم با کلیییی ترس، ترس از اینکه اگه خدا نباشه کنارت چی، ترس از اعلام کردنش ب بابا و مامان، ترس از کم اومدن پول.
ولی الان دارم با خیالی آسوده تو سرم پلن شو می چینم، و مطمئنم کلییی بهم خوش میگذره، از محلی های اونجا یک عموی عزیز دارم ک عاشقانه منتظر منه ک خانه شو در اختیار من بزاره و منو بگردونه در مناطق محل شون.
ترس از حرف بقیه : خیلییی راحت اعلام کردم ک من پس فردا میخوام برم سفر، و مخالفت خاصی نشد، این توحید چقدر زورش می چربه، پدری ک هیچییی بهم نگفت، نمیدونم نتیجه این حرکت کردن منو دیده و یه جورایی میدونه این دختر کارش درسته، میدونه من دستم تو دست خداست.
استادجان من الان دارم الگو میشم بین اطرافیانم، دارم ب چشم می بینم، من این 3 سال سکوت کردم و مسخره شدم از فایل گوش دادنم، ولی الان لذت میبرم خواهرم ک 5 سال از من بزرگتره از وقتی نتایج منو دیده سفارش بیشتری از هنرش می گیره، هنوز هم هیچ حرفی نمیزنم از قوانین، هرکس خودش باید مشتاقانه طالب علم باشه و زندگی شو بسازه.
استادِجان دوست تون دارم، مینویسم از نتایجم از روانی چرخ زندگیم تا فکت و منطقی برای دوستان عزیزم بشه و بگم از خدایم از قدرتش، شاید بقیه طبیعی بدونن و این درک رو نداشته باشن ولی من لذت میبرم اعتبار بدست اومدن پول رو ب خدایم بدم، میخوام اسمش رو همه جا فریاد بزنم و بگم اینها همه از فضل اوست.
یه هدایتی شدم ک یک سری جملات توحیدی ک ب خودم حس خوب میدن رو هربار روی ورق هایی مینویسم و برمیگردونم و ب مشتری هام میگم رندوم انتخاب کنن و این هم باعث ساختن ارتباطات قشنگ تر شده و هم ب خودم حس خوبی میده وقتی اون امید رو در بنده هاش می بینم.
و بارها شده افراد گفتن بخدا این برا خودِخود من بوده، و از اون جملات جواب شونو گرفتن و من میگم همه ما ب این جملات امیدبخش نیاز داریم، ما فراموش کردیم ک خدایی داریم ک تمام مسائل مون رو حل میکنه، مینویسم از عشقش، از مهربانی اش و من هم دستی از دستان خداوند هستم ک می نویسد، زبان خداوند هستم ک سخن میگوید، قلب خداوند هستم ک عشق می پراکند.
آمده یودم میلیاردر شوم او را شاختم، گریه هایم بیشتر شد، او را دیدم در همه چیز، ثروت اوست، رفاه اوست، مشتری اوست، غذای خوب اوست، لباس خوب، کتونی خوبم، سلامتی ام، هنرم، مهارتم، تحسین ها و تشویق ها همه اوست، ایده ها از اوست، ایمان تقوا،ایمان حرکت کردن از اوست، هدیه هایی ک میخرم، انفاق هایی ک میکنم همه را او داده…
پس اعتبار چی اش ب من برسه؟؟ مهارتم؟ توانایی ام؟ استعدادم؟ چهره ام؟ تیپم؟ مغزم؟ استراتژی ها!؟؟؟
خدایا هرآنچه دارم از آن توست و تو ب من بخشیدی.
سلام به ناعمه عزیزم
دختر عجب کامنت زیبایی نوشتی. فرکانس خوب و مثبتت رو از لابه لای کلماتت میشه احساس کرد.
شجاعتت رو تحسین کردم. اون لحظه ای که با مشمای خرید وارد خونه شدی و احساس فوق العاده ات رو با تمام وجودم حس کردم.
امیدوارم بیشتر از موفقیتهات بخونم و دلم شاد بشه از اینکه اعضای این خانواده دارن اینطوری نتیجه میگیرن.
در پناه الله یکتا باشی.
به نام خدای مهربانم، خدای اجابت کننده
سلام سپیده خانم عزیز امیدوارم حال دل تون عالی باشه، ازتون ممنونم برای عشق و محبتی ک ب بنده دارید، نظر لطف شماست.
سپیده جانم می نویسم از معجزه اخیری ک برایم رخ داده، من ب راحتی ب یک سفر 4 روزه پر از درس و نکته و تجربه و بزرگ شدن رفتم، ب رایگان، مهمان خدایم شدم، در راحتی و نعمت و فراوانی و عشق.
دوستی خودش وارد زندگیم شد، اخلاقیاتش همانطور چیده شده بود ک میخواستم، هماهنگی روحی ک با یکدیگر داریم، درست مثل استاد و خانم شایسته عزیز کل طول سفر ما ب سخنان پربار و تاثیرگذار گذشت، او میگفت و من سراپا گوش از تجربیاتش، فقط حال خوب، فقط تحسین زیبایی ها و سپاسگزاری، معجزات و هم زمانی هایی ک می دیدیم و تعجب زده و حیران از قدرت الله، عشق اختصاصی ک افراد غریبه ب ما داشتن، پارتی بازی هایی ک با ما میکردن، لبخند انسانهای غریبه، لبخند پلیس ب ما، درست در زمان مناسب در مکان مناسب بودیم، در آب و هوای بسیار عالی، در خلوتی تایم، در مکان های زیبا، از جنگل و دریا و ساحل، جاده های جنگلی و بازی بدمینتون و قهوه و پیاده روی ها.
اینها همه تجسمات من بود و بسیار بدیهی وارد زندگی ام شد، طوری ک میگم خدایا چ زیبا و دقیق می چینی، کار تو چقد بی نقصه، چقد آسون همه چیز باید رخ بده، نعمت ها خود ب خود وارد زندگی ما میشن، رویاها ب حقیقت می پیوندد، سپیده جان دوست خوبم اینهارا نوشتم تا ب خود و شما و دوستانم بگم میشه ب تمام فانتزی ها و خواسته های خود رسید، با عزت با نهایت راحتی و بداهه. دست از آرزوهای خود برنداریم، ادامه بدیم حال خوب خودمان را، امیدمان را، تایید نشانه های کوچک را، اون خواسته ها دارن وارد زندگی مون میشن این ماییم ک امیدمون رو نباید از دست بدیم و تایید کنیم و باعشق ب تجسمات مون ادامه بدیم.
خاطره ای ب ذهنم اومد من همین دوهفته پیش قهوه مو میبردم بالا پشت بام خانه، هندزفری میزدم، می نشستم ب تماشای غروب، با نت پیانو در گوشم میرفتم در خیالاتم، روبروم دود بمب ها بود ولی من با لبخند و قلبی امیدوار در خیالاتم سیر میکردم؛))) و حالا دارمشون، در اون شرایط من پشت میز کارم طرح میزدم باعشق و امید و حالا کلی پول از فروش اونها توی حسابم دارم، باعشق و بدون هیچ ترسی ب کوه میرفتم و لذت میبرم، ب فروش میرفتم و خدا دستانش رو برام میفرستاد.
بازهم از شما ممنونم، پیامم نشانه ای بود برایم ک باید ب دل ترس کوچک بعدی ام برم، در پناه الله باشید دوست خوبم.
️به نام خداوند مهربان️
سلامت خدمت استاد عزیز و بانو شایسه و دوستان هم فرکانسی
چقدر ما میتونیم از یه انیمیشن درس زندگی بگیریم من خودم این انیمیشن رو تازگی دیدم به دوستان پیشنهاد میکنم حتما حتما ببینید که همین انیمیشن اندازه کتاب ها و دوره های زیادی ارزشمند هست و میتونه براتون مفید باشه
در ابتدای انیمیشن دیدم گربه چکمه پوش که به خاطر غرورش هر بار یکی از جون هاش رو از دست میداد یدفعه یاد داستان فرعون افتادم در ابتدا سوره نازعات که غرور گرفتش و گفت: من پروردگار برتر شماها هستم و بعد دیدیم که کسی که پیش خدا گردن کشی کرد خدا چطور گردن اون رو شکوند
اون قسمتی از انیمیشن که اون سگ مهربان داستان زندگیش رو تعریف میکنه و بعد از اون همه ظلم هایی که خانوادش به او کردند میاد میگه من در عوض یه جوراب دارم که منو از سرما محافظت میکنه و فکر میکرد که هنوز توی بازی قایم موشک با خانوادش هس و اینقدر مثبت نگر بود باز یاد داستان حضرت یوسف افتادم که برادرنش که دارند میندازندش توی چاه بهشون میگه لباس هایم رو بدید بپوشم و برادرانش میگند تو که الان میفتی تو چاه و بعد میمیری و یوسف میگه لباس هایم رو بدید اگه زنده موندم که لباس تنم هست و اگه هم مردم میشه کفنم و برادرانش قبول نمیکنند و لباسش رو نمیدند بعد یوسف میگه پس لااقل بذارید ببوسمتون و بغلتون کنم برادرانش میگند ما میخوایم تورو توی چاه بندازیم تو میخوای مارا ببوسی و بغل کنی؟!
یوسف میگه اره چون شاید این اخرین دیدار من با شماها باشد
چقدر یه نفر با تمام ظلم هایی که بهش میکنند باز هم میتونه توی دل همون اتفاقات بد نکات مثبت در بیاره چقدر میتونه توی دل همون اتفاقات بد خوشبین باشه
یاد یه روایت از حسین بن علی افتادم که میگه شمر داشت تو گودال قتلگاه سر حسین رو میبرید و حسین داشت گریه میکرد و شمر پرسید برای چه گریه میکنی؟برای اینکه به حکومت نرسیدی؟
حسین میگه دارم برای تو گریه میکنم من که تورو میبخشم آرزو میکنم خدا هم از سر این گناهت بگذره
چقدر آدم میتونه بخشنده باشه و راحت اطرافیانش رو ببخشه
چقدر درس گرفتیم از این انیمیشن
به استاد و دوستان عزیز پیشنهاد میکنم حتما حتما انیمیشن جدال مرد و زنبور هم نگاه کنند
که با بازی مستربین هم هست خیلی خیلی قشنگه و مفهوم کلی این داستان هم اینکه هرچقدر بیشتر به منفی ها توجه کنید بیشتر بیشتر سرتون میاد و این هم خیلی نکات مهم زندگی رو میشه ازش دریافت کرد و من دیگه بیشتر توضیح نمیدم درموردش و میذارم خودتون برید ببینید که از جذابیت انیمیشن کم نشه
آرزو میکنم برای تک تک دوستان که بتوانیم از تک تک اتفاقات و صحبت ها و فیلم ها و تجربه افراد دور و برمون درس های بزرگی بگیریم و از آنها استفاده کنیم
به قول شاعر که میگه تجربه رو تجربه کردن خطاست و باید از تجربیات دیگران استفاده کنیم
یادم میاد زمان دبیرستان مدیرمون اومد بالای صف و گفت میدونید تفاوت امتحان های مدرسه و امتحان های جهان چیه؟!
مدرسه اول بهتون درس میده بعد ازتون امتحان میگیره ولی جهان هستی برعکس هستش اول ازتون امتحان میگیره بعد بهتون درس میده
پس هرکس درس هارا از فیلم ها و مصاحبه ها و مستندها و … زود تر یاد بگیره امتحانای جهان هستی رو یکی پس از دیگری تند تند با نمرات خوب قبول میشه
آرزو میکنم توی امتحانات زندگیتون سربلند بیرون بیاد
یاحق
سلام به آقا عارف عزیز
چیزی که باعث شد بیام این کامنت رو برای شما بزارم این توجه و دقت شما و مقایسه قشنگی که کرده بودید بین این انیمیشن و داستان های پیامبران و امامان بود چقدر قشنگ و دقیق بهش نگاه کردی زمانی که کامنت شمارو خوندم انگار داشتم از به دریچه دیگه به این داستان نگاه میکردم و خیلی خیلی لذت بردم از خواندن این کامنت زیبا
از شما ممنونم برای نوشتن این کامنت خیلی زیبا
به نام خداوند نقشهای قشنگ
سلام به استاد عباس منش عزیز و سخاوتمند از حتی از ریزترین و روزمرهترین اتفاقات زندگی برای ما درسهای شگفت انگیز بیان میکند.
از همان جعبه جادویی ، جادوی قوانین را برای درس دادن به ما استفاده میکند همان جعبهای که همه ما وجهههای منفی و برهم زننده آرامشمان را با پیگیری اخبار و سریال های
بدبختی طی این سالیان برای خودمان رقم زدیم حالا استاد مثل کیمیاگری طلای ذات این جعبه جادو را برای ما نمایان میکند.
به لطف فرزندانم تاکنون 8 بار این انیمیشن را دیدم اما نکاتی که استاد گفتند برایم جذاب بود از چه جهت از آن جهت که سگ داستان را من آدم خنگ و ساده لوحی میدیدم نه مثبت نگر،
گرگ داستان را مظهر ترساندن بچهها میدانستم نه مظهر بیرون کشیدن و برانگیختن شجاعت . نکته دیگر دکتر داستان بود که اگر به حرفش گوش میدادی محکوم به فنا و نابودی بودی همان که استاد در فایل توحید عملی 8 در مورد ژنتیک و تاثیر آن و شرک توضیح داد.
استاد راستش را بخواهید انیمیشن« لوکا»، «پاندای قرمز» و چند انیمیشن انگیزشی دیگر هم هستند یکی از این جدیدترینها و مطابق قانون هستی ها ساخته شدهها، انیمیشن« المنتال» است اگر ببینید و با دید استادیتان برای ما شاگردها قوانین را به صورت تصویری و سناریویی بازگوکنید خیلی جذابتر و ماندگارتر در ذهن میشود جای بگیرد چون زبان تصاویر بسیار شیوا گویا و تاثیرگذار است.
باز هم ممنونم که حتی از کوچکترین لذتی که بردید بابت دیدن یک انیمیشن نگذشتید و آن لذت را با ما شریک شدید تا ما هم بیشتر از زندگی و قوانین لذت ببریم.
سلام به نفیسه نازنینم
بانوجان تبریک بهتون میگم یکساله شدنتون را در این خانواده ی فوق العاده
دقیقا با حرفتون و جعبه جادوییون موافق هستم
و جذابیت سایت عباس منش همینه که استاد از هر مبحث توحیدی راحت نمیگذرند و کار ندارند که مثلا این حالا یک انیمیشن و باید بچه ها ببینند
برعکس میبینند و نکاتش را میگند و باعث میشه من در کنار بچه هام بشینم ببینم و از هر بخشش با آگاهی استفاده کنیم
و چقدر همین هوشمندانه کار کردن استاد باعث میشه ما در تمام جوانب توجه به نکات مثبت داشته باشیم
و یادم میاد تو مدت تابستون که بچه ها ساعت 2شبکه پویا فیلم سینمایی و انیمیشن میبیننداز یک سری جلمه هایی که برام زنگ میخوره که میفهمم این انیمیشن ارزش دیدن داره ومیشینم با بچه هام میبینم و آموزه های استاد را داخلش وقتی میبینم به بچه ها در موردش حرف میزنم و احساس میکنم همین توجه باعث شد که حتی تو سایت استاد هم هدایت بشم به دیدن این انیمیشن که به جرات میتونم بگم اگه قبلش حرفای استاد را نشنیده بودم شاید راحت ازش میگذشتم
بهترین هارا برات آرزو دارم عزیزم
سلام به عارفه جان خوب رو و خلاق.
من از زمانی که بازی شکارچی نکات مثبت شدن را استاد از زبان شما بازگو کرد شما را تحسین میکنم. گرچه خودم موفق نشدم توی خانواده این بازی رو انجام بدم چون احساس کردم حالت رقابتی ایجاد کرد در خانواده ما اما خودم از آن زمان هر لحظه دنبال دیدن زیباییها هستم بیشتر از قبل
و خدا را شکر به صورت گذری یادآوری برای اعضای خانواده تازه فهمیدم هر فرد دنیای منحصر به فرد خودش رو داره و شیوه منحصر به فرد خودش رو برای رسیدن به حال خوب باید پیدا بکنه تازه بعد از یک سال عضو این خانواده بودن
از صمیم قلب تشکر می کنم هدیه ی تبریک شما بابت یک سال عضویت در این سایت را.
خودم روزشماری میکردم فکر نمیکردم خدا از طریق شما الگوی موفق هدیه این یک ساله شدنم رو بهم بده. از خوشحالی بال در آوردم.
خودم هم با توجه به هدیههایی که استاد و مریم جان در سریال زندگی در بهشت بابت کارهای معمولشان به خودشان میدادند به خودم هدیه دادم و اسمم را به اضافه شکوفه بهاری کردم.
درست فرمودید عارفه جانم، منم در انیمیشنها بیشتر قانون را میبینم. یکی از همین خوبها رایا و آخرین اژدها است شاید برای ما که فرزند کوچک داریم این هم یک نکته مثبت باشد که بتوانیم با فرزندانمان انیمیشنهای خوب ببینیم و قانون را از لا به لای این تصاویر بازگو کنیم هم قانون گفتیم هم لذت بردیم سرگرم بودیم هم در کنار هم بودیم .
یک تیر چند نشان .
همیشه لحظاتتون عاشقانه و عارفانه با خدا
سلام عزیز دلم
دقیقا بازی شکارچی مثبت بر هرکسی و هر خانواده ای درس های مختلفی داره اینکه کیا همراه میشند کیا جا میزنند کیا تحمل شکست نداره کیا حتی حاضر نیستند حال خودشون را خوب کنند و….
و خود شما هدایای شدید برای اینکه من از اسم انیمیشن هایی که گفتید دیدم آخری را ندیدیم همین امروز دانلود کردم که با بچه ها ببینم
و پاندای قرمز که فوق العاده است نشون بارزی از خودت بودم و برای کسی زندوی نکردن بود
و نکته جالبی که امروز صبح از فیلم گربه چکمه پوش متوجه شدم یادم اومد اون گربه سیاه خانمه آرزوش پیدا کردن یک کسی بود که بتونه بهش اعتماد کنه در صورتی که قبلش با تمام وجود میخواست به سگ ثابت کنه به هیچ کسی اعتماد نکنه و حتی لباس سگ را از تنش قاپید تا بهش ثابت کنه نباید به من اعتماد میکردی
و خواستم با شما به اشتراک بزارم
مرسی بابت بودنت بانو جان
مثل همیشه
بهترین هارا برات آرزو دارم
سلام به عارفه عزیزم
چه نکته ظریفی را در مورد گربه سیاه خانم گفتید با اینکه من خیلی این کارتون را دیدم اما این نکته اعتماد را ندیده بودم .
تشویق شدم یکبار دیگر هم بشینم ببینم . کودک درونم از کارتون خوشش میاد و تقریباً همه کارتونهایی که بچه هام میبینن من خودم جلو جلو لود کردم و با هم می بینیم.
وجود شما در این سایت با این دید شکارچی مثبت ها برای همه ما هدیه است و چقدر من خوش شانسم که خدا منو پیش شما ها گذاشتن .
اون خاطرهای که از محرم شربت و غذای همراه نوشابه دختر گلتون (اگر درست یادم باشد مهدیس جان)برامون نوشتید هم پر از همین جنس حال خوب و آگاهی بود .
زندگی درست همین است در لحظه حال خوب از خود ساطع کردن.
در پناه جان جانان خوش و سرمست از عارفانه ها باشی .
سلام به عارفه بانوی خوش انرژی و زیبابین
تحسینتون میکنم واسه ایده ی بازی شکارچی مثبت (وسابقون السابقون اولئک المقربون) رو در خونواده تون اجرا کردید، ایده ی الهی و تحسین برانگیزی هست
که در زندگی استاد و خانم شایسته هم جاری هست …
درواقع خیلی در رفتارهای خانم شایسته دیده میشه … مثل زمانیکه در یکی از قسمتهای سفربه دورامریکا استاد زباله های اطراف رو جمع میکرد، وخانم شایسته هم فرداش هرچی زباله در مسیر پیاده رویش بود رو جمع کرده بود ... و ادم رو بیاد همین ایه والسابقون والسابقون اولئک المقربون مینداخت، کسانیکه در خوبیها از همدیگه سبقت میگیرند
به نام خدای مهربان
استاد یه همچین احساسی دارم که این فایل باتوجه به زندگی من و درس هایی که میشه ازش گرفت هست
اگر از من میپرسیدن که توکدوم شخصیت کارتونی هستی
به کدوم شخصیتت نزدیکتره حاضرم قسم بخورم هرکـسی رو میگفتم جز گربه چکمه پوش رو!
وقتی از غرور گفتید ذهنم مقاومتی نداشت
حقیقتا دو روز پیش بود که دوباره به آگاهی های جلسه اول دوره عزت نفس داشتم گوش میکردم چندروزی هست متوالی با فکر مینشستم و به هرانچه که دراون فایل میگفتید فکر میکردم تا خودم رو و میزان عزت نفسی که دارم رو بهتر بفهمم
وقتی رسیدم به اون قسمت که اواخر فایل جلسه یک هست که شما درمورد غرور و تفاوتش با عزت نفس صحبت میکنید
انگار یه لحظه به خودم اومده باشم
یا انگار که اولین بار هست دارم میشنومشون
وقتی وقتی اون قسمت تموم شد
با خودم گفتم من مغرورم!
اون روز خوشحال بودم خـب من اینو فهمیدم پس میتونم درستش کنم و این عالیه
دقت کردم دیدم شاید در ظاهر مشخص نباشه اما من میخوام فریـــاد بزنم من از همه ی شما بهترم
شاید کسی خیلی دقت نکرده باشه اما من دقیقا در هر لحظه کل رفتارم و انتخاب هایی که دارم بر اساس غرور الکیمه
شاید در کلام خیلی مشخص نباشه اما دقیقا چیزی که اتفاق میفته براساس غرور منه.
من هم استاد یادم میاد زمانی رو که سرشار از غرور و البته باورهای محدود کننده بودم و ارزشم رو به نتیجه میدیدم
درست در همون روزا
شکستم در مسابقه انقدر به وجودم ترس و شک و بی ارزشی انداخت
که انگار همین کافی بودم تا نه تنها باور کنم هیچی نیستم بلکه تمام توانایی ها وموفقیت هام رو نبینم تاالان!و تمام اعتماد به نفسم رو ازدست بدم؛دقیقا یادمه به خواهرم گفتم:من فکر میکردم استعداش رو دارم..
و بعد از اون پذیرفتم که من ضعیفم
و سالهاااا دقیقا نقش یک آدم ضعیف رو بازی کردم که همه ازش بهترن..
با وجود تمام موفقیت های رویایی
با وجود تمام کارهای خارق العاده
با وجود تمام نتایج قبل
با وجود اینکه هرجایی میرفتم همه تعجب میکردن که چقدر عالی میتونم انجامش بدم
چون من هم فکر میکردم هیچوقت هیچیمنمیشه
چون من هم میگفتم شکست ناپذیرم
چون من هم داشتم به مهارت و استعدادم قدرت میدادم..
چون من هم قدرت رو از خدا گرفتم و گفتم با ذهنم میرم جلو
من هم اجازه ندادم خدا هدایتم کنه
من اجازه ندادم خدا هدایتم کنه خوووودم
اجاز ندادم چون میگفتم نه خداجون اینجا دیگه کار خودمه
تو بقیه موارد من هیچی نمیدونم تو کمک تو هدایت کن اینجا نه کار خودمه!
من توانایی زیادی دارم
من عالی انجامش میدم
چسبیدم به این اما هربار در بسته میخوردم دقیقا همینجایی که ادعام میشد.
اگر بقیه دیدگاه هام رو بخونیدحتما این مورد رو میبینید که میگم نمیدونم چرا فقط تو این یه مورد با وجود توانایی زیادم اتفاق خاصی نمیفته!
استاد
من دقیقا چنین شخصیتی داشتم که شاید براتون خنده دار (به همراه تعجب)هم باشه
اما هرگز هرگـز اجازه نمیدادم کاری رو با کسی تقسیم کنم حتی وقتی میدیدم توانش رو ندارم
حتی وفتی میدیدم اذیت میشیم
حتی وقتی میدیدم چقدر خسته میشم و نه تنها لذتی نیست بلکه دارم خودم رو عذاب میدم
چون توی ذهن من این بود که اگر قسمتی از کار رو بسپرم به فرد دیگه به این معناست که من خودم نتونستم از پسش بر بیام.
حتی یادم میاد در زمان مدرسه هیچوقت کاری رو گروهی انجام نمیدادم در ذهن من کار گروهی وجود نداشت
اگر اجباری نبود که تنهایی انجام میدادم
و حتی اگر اجباری بود یا خودم تنها انجامش میدادم
یا بقیه باید انجام میدادن.
چندین روز پیش صحبت خواهرم درمورد این موضوع
انقدر من رو به فکر فرو برد و دیدم این یک ضعف که من نمیتونم کار گروهی انجام بدم با خودم گفتم
چرا وقتی میبینم سختمه به تنهایی اما اجازه نمیدم کسی کمکم کنه؟
چرا وقتی میبینم دارم خسته میشم
میبینم دارم اذیت میشم
اما هرگز اجازه نمیدم قسمتی از کار رو فرد دیگه ای که خودش کارشه یا لذت میبره از انجامش یا به درخواست خودش میخواد کمک کنه انجام بده؟
وقتی از هیچی دوستی نداشتن این گربه گفتید و متوجه شد به دلیل غرورشه که همیشه تنهاست دفعه اول دوم سوم ذهنم نشنید
گفتم خب اینکه نه ولش کن
اما ایندفعه که شنیدمش گفتم راست میگه.. من هم سالهاست
اجازه ندادم کسی از حدی صمیمی تر یا نزدیک تر شه
فقط بخاطر غرور و خود برتر بینیم.
دنیا اون جوری میشه که ما داریم بهش نگاه میکنیم
دقیقا استاد دقیقا همینه
بدون نیاز به کم و زیاد
هرجایی که آسان گرفتم خوشبین بودم بیخیال بودم
انقدر اسون گذشت و لذت بردم و سوت زنان تو جاده جنگلی میپریدم و زیبایی هارو میدیدم
هرجایی هم که سخت گرفتم منطقم گفت انقدر ساده که نمیشه
انقدر سخت گرفت بهم دنیا
انقدر جونم دراومد که به زانو دراومدم و ناتوان افتادم زمین
دنیا که همون دنیای قبلی بود
ولی من متفاوت داشتم بهش نگاه میکردم
من داشتم با ذهن منطقی خودم جلو میرفتم
من داشتم سختش میکردم واسه خودم..
استاد بی نهــایت سپاسـگزارم
با تمام وجودم اینومیگم
سپاسـگزارم برای این فایل سپاسگـزارم️.
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیز
سلام به خانم شایسته عزیز
سلام به تک تک خانواده ی فرکانسی عزیزم
خداروشکر میکنم در جمع شما هستم
استاد تحسینتون میکنم از کجاها به این پرادایس زیبا رسیدین
از کجاها به این برکه زیبای آب شیرین رسیدین
از کدوم آب و هوا به سمت این تعادل رویایی اومدین
از چه افکاری مهاجرت کردین به عشق و صلح و خیرخواهی
و کل مسیرو سوت زدین و لذت بردین
به راحتی و به زیبایی
قطعا چالش هایی داشتین
قطعا موارد ناخوب به ظاهر بودن
ولی قلبی که خدارو باور کرده چقدر ممکنه درگیر اون ناخوب ها بمونه
اعتماد بنفسی که رفاقت با الله به آدم میده
اون نیرویی که خودت انتخاب میکنی دستتو بذاری توی دستش
اون رفیقی که اصلا منشش تمام کردن رفاقت در حق توست
اون رفیقی که نه به خواب میره نه غافل میشه یک آن
اون رفیقی که هدایت و راهنمایی رو به خودش واجب کرده
آخه برای کی؟؟؟
برای اونی که توی این کاینات در حد یک غبارم نیست
فقط بنشین ساعتها این فضل رو تماشا کن
این لطف بی انتها
و استاد شما باورش کردین
من هنوزم تا ایمان راه دارم
هرچند نا امید نیستم
بلکه
به شششدت امیدوارم
چرا که یادم میاد حضرت ابراهیم هم با اونهمه ایمان از خدا درخواست کرد قلبشو مطمین کنه
منم از خدا میخوام قلبمو مطمین کنه
ازش میخوام خودشو در زندگی به من ثابت کنه
استاد یه حال خوبی دارم
با اینکه در یه چالشی هستم که هنوز به سرانجام نرسیده
ولی حالم خوبه
قدرت دست همون الله هست که میخوانمش نزدیکترم بهش
البته اون که همیشه از رگ گردن به من نزدیکتر بوده
ولی من ازش میخوام که به سمتش قدم بردارم
سوره شرح رو برای من فرستاده
فایل های داستان های هدایت شما رو برای من فرستاده
داره همه جوره حتی با همین فایل puss in boots بهم میگه برو شادی کن من حواسم به همه چی هست
از بزرگترین وحشت هم نترسی ، محو میشه
اصلا وقتی خداوند نور سماوات و ارضه ، وقتی به هر طرف برگردی وجهشو میبینی ، وقتی همه چیز خیره و الخیر فی ماوقعست
وقتی فقط بهت امید میده و بهت وعده برداشتن بار سنگین از روی شونت رو میده
وقتی هیچ چیز هههیچ چیز در این جهان اتفاقی وجود نداره
به خودم میگم ارزششو داره
حالا که یه مورده میتونم حرفهای استادو تست کنم واقعا
وعده ی الله رو تست کنم
چی بهتر از این
پس تستش میکنم
چالشمو به دستهای با کفایت الله میسپارم
و ازش طلب هدایت میکنم
و با خیال راحتی که ازش خواستم و خودش قدم به قدم بهم داد
عجله رو کنار میذارم
و فقط روی الله حساب میکنم
سعی میکنم شکرگزار تر باشم
سعی میکنم خوشبین تر باشم
سعی میکنم خوشحال تر باشم
سعی میکنم خداوند رو در کسی که قراره به من درس با ارزشی بده ببینم
سعیمو میکنم
و ازش هدایت میخوام
و ازش میخوام قلبمو مطمین کنه
مرسی برای این فرصت نوشتن
همگی مون سعادتمند در دنیا و آخرت باشیم
رفاقت با الله غیر از این سرنوشتی رقم نمیزنه
الهی شکرت
به نام هدایت الله
سلام به اکرم خانوم
چه کامنت عمقی وخوبی برای خودت رد پا به جا گذاشتی
اینقدر کلمات خوب وقوی به کار بردی که من چند بار کامنت قشنگشون رو خوندم تا به درک بالاتری برسم
تبریک میگم بهت وسپاس گذارم که کلام الله رو پر نور تر به من نشان دادی
امیدوارم هر اتفاقی که برات می افته با هدایت الله وخیریت برات داشته باشه
توبهترینی دختر پس با شهامت به بهترینها هدایت میشوی
خدا نگهدار
سلام خدمت استاد ودوستان
استاد چه بنویسم
استاد شما از کجا میدانید چه چیزی نیاز بچه های سایت است
واقعا این بحث غرور برام سوال بود
حتی چند وقت پیش در مورد غرور در عقل کل سرچ کردم اما جوابی که میخواستم دریافت نکردم
مدتی بود مادرم بهم میگفتی مغرور شدی
ومن میگفتم یعنی چه
درسته استاد الان که فکر میکنم من مغرور شده بودم
من هیچ وقت در عمرم تحسین نشده بودم توسط خانواده ام
حتی توسط خودم
من همیشه دنبال ثروت بودم ، هدف من از دنبال کردن شما ثروت بود که به توحید رسیدم به خدا رسیدم
من دنبال تمام استادهای موفقیت رفتم از استاد آزمندیان .استاد معظمی .استاد عرشیانفر.استاد امیر شریفی و……
اما استاد وقتی 3 سال پیش به تضادی برخوردم هیچ کدام از فایل های آنها من را آرام نکرد و فقط با شما حالم خوب شد
وهمان روز همه فایل هاشون را پاک کردم و شما شدید تنها استاد زندگی من
استاد منم وقتی بنایی را شروع کردم ، همه آقایان من را تحسین می کردند
چون برای معامله بتن ومیلگرد وتیرچه و… میرفتم
از آنجایی که هیچ وقت توسط خانواده ام وخودم تحسین نشده بودم غرور منو گرفت
ومیگفتم آره من خیلی قدرتمندم، ببین بابام هم میگه کارهایی که تو میکنی من جرات نمی کنم انجام دهم
من کردیت کارها را به خودم می دادم
من غره شدم تا جایی که در مرحله سقف طبقه 2 کمی پول برای بتن ومیلگرد ماند
استاد جهان نشونم داد که غره نشو
همان جا اعتباری که داشتم 400 میلیون میلگرد خریده بودم
برام چایی میریختند و بهترین رفتار را داشتند
برای 20 میلیون بارمیلگرد را نفرستاد
وبا بدترین نحو باهام رفتار شد
درسته خودم مسیولم چون من آنها را برانگیخته کرده بودم
همانجایی که 100 میلیون بتن خریده بودم و برام نوشابه وکیک می آوردند برای 30 میلیون باهام بدترین برخوردها شد
مهندس هایی که بهترین برخورد ها را باهام داشتند
3 روز اجازه بتن ریزی بهم ندادن وجواب تلفن نمی دادند
چون من مغرور شده بودم
چون میگفتم پدرم هم به قول خودش وارد بنایی نشده
منم که قدرتمندم
خدا بود نه من …
قدرت از آن خدا بود نه من
و خدارو هزاران مرتبه شکر زود فهمیدم
همان جا با 100 میلیون بدهی اومدم بیرون
فکرش را هم نمی کردم
اما زود خودم را جمع کردم و پروژه را توقف زدم تا 2 سقف
و گفتم کار میکنم وپول میسازم
دوباره فکر کردم منم که کارمیکنم ، فکرکردم منم که مشتری برام میاد
شب و روز را بهم دوختن اما دیدم نه خداست
همه کاره خداست
همان پدرم که میگفت هزار تومان روی من حساب نکن
50 میلیون بهم داد گفت هر وقت داری بهم بده
همون قرضالحسنه 50 تومان وام بهم داد که فکرش را هم نمیکردم بدون هیچ امتیازی
ومریم آرام و تسلیم خدا شد
مریم فهمید هیچ کاره است وخدا همه کاره
مریم فهمید ثروتش از آن خداست
استاد به خدا گاهی به شاگردام میگفتم من هوشم خیلی خوبه
مسایل را زود حل میکنم
همان وقت یه مسأله ساده را نمیتونستم حل کنم
استاد شکستم
غرورم را شکستم
من همیشه یا دچار بی لیاقتی میشدم یا غرور
اما الان احساس میکنم در تعادلم
در حد همیم
همه در حد همیم
استاد از شما بابت این نوع نگاهتان به فیلم ها و زندگی سپاسگزارم
درود به شما مریم عزیزم
چقدرررررررررر زیباست وقتی بنده ایی متواضعانه ، خاکساری خودش رو در مقابل رب العالمین اعلام میکنه….
یاد این کلام طلایی استادبزرگوارمون افتادم که :
هرررررر چقدر سرمون پیش خدا خم پایین باشه ، همون قدر خدا ما رو پیش بنده هاش سربلند میکنه….
سبحان الله از لطفتش
از مهرش
از بخشش و کرَمش
مریم جان ، دوست خوبم ببین خداوند چه قشنگ، مطمئن و دلگرم مون کرده:
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم; دعاى دعاکننده را، به هنگامى که مرا مى خواند، پاسخ مى گویم. پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند).
بهت تبریک میگم که ازش درخواست کردی و به درخواستت پاسخ گفته…
و الان در تعادلی…
الله اکبر
خدایا شکرت..
برات سراسر عشق و نور الهی میطلبم دوست خوبم.
به نام خالقِ همه چی تمومم
به نام خالقی که قدرت و مِهرش، انتهایی نداره.
سلام از سمانه به جهان، به همه ی هستی و مخلوقاتِ خدا.
سلام به استاد نازنینم، مریم جانِ نازنینم، و همه ی دوستانِ نازنینم.
چه واژهی قشنگیه این واژه ی نازنین
سلام به خودم، سلام به سمانه جانِ نازنینم.
سلام به سمانه ی مو مشکیِ قشنگم.
استاد جان، این فایل دو تا کلید واژه ی مهم برای من، تو قلبم روشن کرد:
1- سپاس گزاری
2- غرور
داشتم برای یگانه جانم پاسخ مینوشتم که یهو دیدم افتادم تو چرخه ی هدایت، شناخت و تحلیلِ خودم، و حس کردم ادامه شو بیارم اینجا بنویسم.
چون به نظرم این تحلیلم از خودم، از این فایل ریشه اش شروع شده:
خدای من!!!!!!!
درسِ این کامنت برای من همچنان و همچنان تاکید به سپاس گزاریه…
چه برای نعمتهای قبلی
چه نعمتهای فعلی…
سمانه وقتی به یه خواسته ی خیلی مهمت (تناسب اندام و سلامتی) رسیدی، تشکر و سپاس گزاری کردی؟
نکنه عادت کردنت به اون موفقیت، باعث شد از دستش بدی؟؟؟؟
عادت یعنی: همیشه همینطوری بوده و میمونه.
اینه که سپاس گزاری باعث میشه نعمتهام کم نشن، از دست نرن، بلکه اضافه بشه بهشون…
و برعکسش، ناسپاسی نعمتهامو کم و کمتر و محو میکنه.
انقدر ساده، راحت؟
و انقدر بی دقتی در موردشون؟؟؟
چرا یادت رفت همچنان سپاس گزار باشی؟
یه لحظه حس کردی تو بودی؟
تو رسیدی؟
تو خلق کردی؟
بله تو بودی که رسیدی و خلق کردی، اما با پشتوانه و حمایت و هدایتِ چه کسی؟
خدا
یادته ساده رسیدی بهش؟
تو مسیر لذت میبردی، انقدر همه چیز عالی و روان جلو میرفت که سختی حس نکردی و فکر کردی بقیه چرا سختشونه اینکار رو بکنن، اینکار که انجامش برای تو انقدر راحت بود؟؟؟
یا خودِ خدا…
چون یه لحظه حس کردم که منم…
که غرور منو زمین زد…
منو کَله پا کرد…
نتایجمو گرفت ازم…
غرورِ من، غرورِ سمانه صوفیِ نازنین.
چیزی خارج از سمانه صوفی نیست، غرور هم از داخلِ خودمه نه هیچ عاملِ بیرونی که تقصیر رو بندازم گردنش خودمو بکشم کنار…
تقصیر رو بندازن گردنِ چی؟ گردنِ کی؟
تقصیر رو بندازم گردنِ غذاها؟ شرایط؟ آدمها؟ خدا؟
که چی بشه؟
فکر میکنی وقتی تقصیر رو میندازی گردن کسی یا چیزی غیر خودت، چیزی حل میشه نه…
تا برنگردی داخل خودت ببینی چی به چیه، چی باعثِ خلقِ نازیبایی ها برات شد نمیتونی بلند شی و درستشون کنی و بهبودشون بدی…
خدایا به چه راحتی منو رسوندی به خیلی بالاتر از ایده آلم تو سلامتی و تناسبِ اندام…
بعد من یهو با یه لحظه غفلت، گرفتم از خودم همه ی اون نتایجو؟؟؟؟
مگه میشه؟؟؟
بیراه نبود پس این مدت، انقدر توجهمو دادی به توحید، خدای مهربونم.
تو میدونستی دردِ من از کجا آب میخوره…
از شرک، از غرور، از ناسپاسی، از ندیدنِ اینکه خدا چقدر برام هموار کرده بود مسیرمو…
اینکه عین آب خوردن هم بدنم سالم و سالم تر میشد هم چربی هام دود میشدن میرفتن هوا…
یادته سمانه میخوابیدی رو زمین و دنده هات رو دست میزدی، طوریکه انگار شدی دنده و تمام…
که تو عمرت خوابِ یه همچین چیزی رو نمیدیدی هیچوقت …
چون قانون بود، چون اصل بود، جوابش هم اصل بود…
چقدر شریفه این دوره ی سلامتی.
درسته من در حال حاضر از مدارش خارج شدم، اما همچنان سپاس گزارشم، تحسینش میکنم.
مشکل از دوره نبود و نیست و نخواهد بود.
مشکل از من بود و هست، تا برطرفش کنم…
چرا؟
به دلیلِ واضح و آشکار…
استاد تو این دوره است، و مریم جان…
من دارم هر بار تو ویدئوها میبینمشون.
اندامی بهتر و بهتر.
پوستی بهتر و بهتر.
جوانیِ بهتر و بهتر.
و کلی سلامتی و زیبایی دیگه که خودشون درک میکنن و هست، و جلوی دوربین شاید آشکار نباشه ولی هست…
خوب شده برام، از بهشت پرت شدم بیرون.
نوشِ جونم.
خودم فرستادم برای خودم.
تازه دارم یاد میگیرم سپاس گزارتر باشم.
تسلیم تر باشم.
شاخِ غرورمو تند تند بشکنم نذارم رشد کنه…
این شکستن شاخ غرور، اتفاقا جزو مواردی که باید تند تند بشکنم که رشد نکنه، وگرنه بیچاره ام میکنه…
خدا خودش بهم آگاهی بده دور بندازم به صورت بنیادی و کامل این شاخِ غرور رو که هر بار تو یه چیزی رشد میکنه…
– یه بار وقتی لاغر میشم و خوش استایل، بعد یه مدت رها میکنم همه ی اون موفقیت رو.
– یه بار وقتی ازم تعریف و تحسین میشه، فکر میکنم چه خبره حالا، انگار آسمون باز شده فقط من افتادم پایین و دیگر هیچ، فقط من و بقیه هیچ…
– یه بار تو قضاوتِ دیگری: این مثال حقیقتیه که بعدش فهمیدم اشتباه کردم، درس گرفتم و سعی کردم تا جایی که ممکنه زیپِ دهانِ مبارک رو برای قضاوت ببندم:
یه بنده خدایی از اقوام دوره رو انجام میداد، اما کم و بیش و من تو ذهنم قضاوتش کردم که این چه مدلیه یا درست رعایت کن یا هیچی…
آخه به تو چه دخترِ خوب…
هر کسی هر چی بفرسته دریافت میکنه، کم یا زیاد به تو چه مربوط؟
خب لازم بود از این غفلتم هم چک و لگد بخورم.
خدایا توبه، خودم کردم، خودم فرستادم…
(بما کسبت ایدیهم)
تو اوجِ رعایت سفت و محکمِ قانون سلامتی و دیدن نتایج شگفت انگیزم:
غرور برم داشت که بسه، عالی شدی، حرف نداری…
غرور برم داشت…
میدونی چیه سمانه، الان خیلی برات خوشحالم برخلاف گذشته که از شکست هات ناامید میشدی و میزدی زیرِ همه چیز…
اینبار اما ناامید نشدی.
چون باور داشتی و داری به لطف خدا، به هدایت خدا، به حمایت خدا…
برای خودم مینویسم و هر کسی که تو هر موردی افتاده تو تنگنا، تو چالش، از دستِ خودش و اعمالش:
سمانه دیدی درست بود.
دیدی وعده ی خدا که بهت بارها و بارها گفت درست میشه، گفته میشه، درست و حق بود.
دیدی دستتو گرفت.
دیدی داره مسیر رو بهت نشون میده.
دیدی مرحله به مرحله داره خودتو به خودت میشناسونه؟
دیدی از دست خودت اشکت در اومد شب ها، ولی فرداش یه نورِ جدید میذاشت تو دلت که ادامه بده، درست میشه، متوجه میشی…
بهت میگه الان اینه قضیه.
فردا میگه اینطوری شده که این به وجود اومده و …
چه درس های بیشماری که برای من آورد این دوره ی شریفِ قانونِ سلامتی…
از خودشناسی
خدا شناسی
عزت نفس
شجاعتِ درخواست کردن
شجاعتِ نه گفتن
شجاعتِ ساخت و پیگیریِ سبکِ خود
هدف
انگیزه
سپاس گزاری
ادامه دادن
تعهد
مسیر
سلامتی/ عدم سلامتی
تغذیه سازگار با بدنم/ تغذیه ناسازگار با بدنم
چه زمانی که تو دوره بودم و عالی رعایت میکردم به سادگی
چه زمان خروج ام از دوره و قطع تدریجی نتایجم
همش برام درس داره…
الان هم دارم درس هاشو دریافت میکنم.
من وارد بهشت شدم، از سیبِ ممنوعه خوردم، از بهشت خارج شدم…
حالا دارم روی درونم کار میکنم که چرا خارج شدم از بهشت؟
ورود به بهشت که انقدر آسان بود برام…
دارم دونه به دونه باگ هامو شناسایی میکنم…
الان دارم ویزیت میشم پیشِ دکترم (خدا)
دارم بهتر میفهمم چقدر قوانینِ دوره سلامتی اصل هستن، چقدر عالی سیستم بدنمو تنظیم کردن از همه لحاظ…
امید دارم که برمیگردم تو مدارش، در بهترین زمان و شرایط، مثلِ دفعه قبل که به شیرینی هدایت شدم به بهشتِ سلامتی، به یاریِ اللهِ یکتا هدایت میشم…
یه گافِ دیگه تو مسیرم این بود چون فکر میکردم منم، وقتی هر بار میخواستم دوباره برگردم تو مسیر دو روز میشد بعدش رها میشد، چقدر از خودم شاکی شدم، ناراحت شدم که سمانه تو که سری قبل تونستی چرا الان نمیتونی پس؟
مشکل کجاست؟
نگو چون فکر میکردم قبلا کارِ من بوده که رسیدم به بهشت نه خدا…
برای همین تو در و دیوار میخوردم و اصلا متوجه نبودم تا امروز، تا این لحظه که گوشه ای از پرده دوباره کنار رفته و من لایق شدم داخلِ خودم، قلب خودمو ببینم…
الهی شکر واسه این آگاهی…
قدرِ دنیا واسم ارزش داره که متوجه شم از کجا خوردم، چون فقط اینجوری میتونم واردِ پروسه ی بهبود و درمان بشم…
نوشِ جونت سمانه لذتِ این آگاهی…
میدونم امروز فهمیدی از غرورِ خودت خوردی تو سیستمِ سلامتی و تغذیه ات و قطعِ نتایجت، حسابی دردت اومد، ولی گوارای وجودت که لایق شدی امروز روشن تر شه شناختِ خودت…
هنوز این شناخت ادامه داره.
خوشحالم و سپاس گزار برای لحظه ی الان
استاد گفتن لیاقت اینطوری نیست که ادعا کنی من لیاقت دارم…
باشه همه پیش فرض با لیاقت، پا به این جهان گذاشتیم.
اما این دکمه لیاقت باید اکتیو شه.
سمانه جون باید حرکت کنی واسه خلقِ لیاقت برای خودت.
اگه اشتباه نکنم این نکته ی خلقِ لیاقت برای خود رو، اسناد تو فایل گفتگو با آزاده جان گفتن، همونجا که آزاده جان گفتن تدریسِ زبان میکردن، خودشون لیاقت رو خلق کردن برای خودشون، با تدریس به بچه های خیلی کوچولو، با تدریس به نوجوانان و …
خدا رو شکر تو مدارِ دریافت اون آگاهی ها قرار گرفتم، خدا رو شکر تو مدار دریافت این آگاهی و همه آگاهی ها قرار گرفتم.
خدایا خودت هدایتم کن در مدار عمل به آگاهی ها قرار بگیرم، الان داخلش هستم، دارم تلاش میکنم، میخوام کم کم بهتر و بهتر شم.
استاد میدونین چیه؟
یکی از بزرگترین ترس هام از ننوشتنِ وضعیت فعلی ام در رابطه با توقف قانونِ سلامتی شما بودین…
اینکه شما رو ناامید کردم…
چه شاگردِ ضعیفی…
با اون شور و شعف کامنت گذاشتم تو دوره با حساب کاربریِ همسرم
بعد الان
این وضعیت
یعنی چی
چی میگه؟
چی شده…
خدایا ببخشید که شرک داشتم…
استاد نازنینم، ببخشید که با کج فهمی هام از فایلها و آموزش هاتون، شما رو قضاوت کردم که الان یعنی استاد چی فکر میکنه در مورد سمانه؟
عصبانی میشه از دست سمانه…
سمانه، سمانه، سمانه…
فدات شم
اول اصلاح کن افکارت رو در مورد خودت
سمانه ی نازنینم، دیگران در موردت فکر بد نمیکنن اگه تو خودت دست برداری از قضاوتِ خودت، سرزنشِ خودت…
اگه بد فکر کنن هم مهم نیست…
فکر میکنی چند ثانیه تو ذهن و یاد آدمها میمونی؟
خیلی کم…
بعد زندگی رو به خودت زهر میکنی که دیگران چه فکری میکنن در موردت؟
نکن قشنگم.
نکن اینکار رو با خودِ نازنینت.
استاد اعتراف میکنم، بارها و بارها حرفهاتون رو مطابق میل خودم برداشتم کردم و رفتم تو دیوار، بعد که فهمیدم دلیلش چی بوده متوجه کج فهمی های خودم شدم.
سمانه جان، بارها ثابت شده بهت روی چند تا دونه فایل استاد نظریه صادر نکنی.
تو باید همه ی فایلهای استاد رو گوش بدی، اونم بارها و بارها ، تازه بعدش شاید بتونی بهتر درک کنی اصل رو از فرع…
استاد کی گفته از شاگرداش توقعِ اشتباه نداره، وگرنه اسمشون رو خط میزنه، از کلاس بیرونشون میکنه؟
دختر خوب بارها استاد گفته به اندازه ای که کار میکنین روی خودتون، به اندازه ای که کنترل ذهن دارین نتیجه میگیرین…
بپذیر که انقدر کار کردی، انقدر ادامه دادی، انقدر نتیجه گرفتی…
تازه خدا رو هم شکر کن…
هیچکی تو رو قضاوت نمیکنه…
جز خودت…
خودِ نازنینت…
استاد بارها وقتی صدات رو شنیدم، همون لحظه گفتم عاشقتم، از بس خالصی، از بس پاکی،از بس رفیقی، از بس نابی، از بس صادقی، انگار یه دوستِ خوبم داره باهام حرف میزنه…
استاد میبینی، ترس از قضاوت دیگران که پاشنه اشیلمه چطوری خودشو نشون داد امروز…
مچم رو گرفت…
چون دلم میخواست و میخواد مورد تایید شما باشم، این ترس منو دچار شرک کرد…
استاد شما عینِ بهترین دوست، عینِ برادرِ بزرگتر منی، افتخار میکنم بهتون، تحسینتون میکنم با قلبم…
استاد، خدا خودش میدونه چقدر سخت بوده برام که از خودم بنویسم…
هر چی تو این کامنت بود، از داخلم بود، جراحی کردم خودمو، انقدر که حتی بهشون فکر نمیکردم چه اینکه بنویسم، اما امروز این لحظه وقتش بود بریزم بیرون خودمو…
تا بشکنه سمانه از غرورش…
از اینکه مقبول و مورد تایید باشه…
از اینکه همیشه گوگولی باشه و بمونه…
سمانه جان، شما هم ضعف داری هم قدرت…
بهت افتخار میکنم با شجاعت از ضعف هات نوشتی، فارغ از قضاوت هر نازنینی که این کامنت رو میخونه…
سمانه فقط خدا مهمه، در درگاه خدا داری چطور فکر میکنی؟
در درگاه خدا چطور عمل میکنی؟
یادت باشه، توحید یعنی فقط خدا، نه خودت، نه دیگری، نه هیچ چیزِ دیگری، فقط خدا.
الهی شکرت برای حالِ خوشِ صداقت، شجاعت، جسارت
سلام به سمانه نازنین صوفی.
سلام به ضمیر روشن و اون نور پاشیده شده روی ذهنت. سلام به تک تک ستاره هایی که چراغ راهت شدن و بهت مسیر رسیدن به خودت رو نشون دادن.
دکتر جان خدا قوت بعد از این جراحی سنگین.
جراحیت فقط خودت رو درمان نکرد. بلکه ده ها نفر رو همزمان به عمق فرو برد. مثلا خود بنده.
متوجه شدم چرا وقتی مشتری زنگ میزنه حتی قرار هم میگذاره بعدش دیگه خبری ازش نمیشه و این الگوی تکراری منه، این از کجا آب میخوره. از شخص بنده.
چرا؟ می خوام همه زورمو جمع کنم و مثل سمانه شجاع و جسور اعتراف کنم. چون وقتی زنگ میزنه اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که آخ جون پول! انقدر ازش بگیرم؟ نه بذار اونقدر بگیرم. نه من خیلی خودمو دست کم می گیرم بذار انقدر بگیرم. بعدش میگم من تعیین می کنم دیگران چقدر باید بهم بها بدن. من! انگار که من خودمو ساختم. انگار که مشتری رو من آوردم. انگار که اگه الان این مشتری بپره دنیا تموم میشه یا حالا که اومده دنیا دیگه گلستانه.
وااااای باورای مالیم دااااغونه. ای جهان ای خدا به یک عدد روانشناسی ثروت نیازمندیم….
در صورتیکه باید مثل ژاپنیها تعظیم کنی جلوی مشتری و بگی مشتری خداست. مشتری خود خداست که روزیتو داده دست بنده اش و میخواد بگه بفرما واست آوردم نوش جان کنی. باید از خدا سپاسگزاری کنی. باید برای خدا بهترین خودتو بذاری وسط. باید فقط کارت رو با عشق انجام بدی که خدا راضی باشه. باید به این فکر کنی که چطور به اون بنده خدا کمک کنی. نه اینکه سریع غرور برت داره که منم منم من بلدم. من خوبم من شاخم من رییسم.
بله وقتی کامنت شما رو خوندم صدای خودمو شنیدم که اون زیر داشت فریاد میزد «من» در صورتیکه خدا بود که مسیر رو چید. خدا بود که با تلفن مشتریم بهم زنگ زد و من با تکبر باهاش حرف زدم. چون با ذهن منطقیم دودوتا چهارتا کردم که قبلا منو چزونده حالا باید انتقاممو بگیرم. ای ول حالا وقتشه یه خودی نشون بدی سعیده.
و به همین سادگی خودم دستی دستی رومو از خدا برگردوندم و دیگه ندیدمش.
این قضیه مال همین دیروزه. خداااااا میدونه چند میلیارد بار این حرکت ناشایست رو تکرار کردم و الگوش رو پیدا نکرده بودم تااااا رسید به انرژی قوی که پشت نوشته های شما بود و منو به خودم آورد. الهی شکر.
الهی اعتراف میکنم که هنوز و همیشه هیچم در برابر تو. یک تهی بزرگ که فقط میتونم در رو باز کنم که از نور تو پر بشم. کمکم کن که هرلحظه آگاهانه بخوام و اجازه بدم نورت به من بتابه.
کمکم کن که جز تو راهی نیست. و الیه المصیر.
سمانه نازنین عاشقتم با همین ویژگیهای منحصر به فردت. با همین استایل زیبات اینهمه جرأت و جسارت و شجاعت مومنانه.
سلام به سعیده جانِ نازنینِ رضایی.
خیلی خوشحال شدم نقطه آبیِ عزیز، پیامِ شما رو رسوند دستم، هدیه ای از شما برای من، هدیه ای از جانبِ خداوند مهربونم برای من که از طریقِ دست های مهربونِ شما رسید دستم.
حس میکنم الان زمانِ مناسبِ نوشتن برای شماست، لحظه ی تشکر ازت برای اینکه این کامنت رو برام پاسخ گذاشتی.
من شدیدا عاشق کامنتهای پاسخ و دیدن نقطه آبی هستم.
گاهی بر حسب احتیاج، که یعنی وابسته میشم، تند تند چک میکنم و کلافه میشم میبینم هنوز نقطه آبی ظاهر نشده.
گاهی بر حسبِ اشتیاق، این وقتا وابسته نیستم، میگم در بهترین زمان میرسه دستم اون پیامی رو که باید بخونم. و الحق در بهترین زمان درست وقتیکه خودم آماده ام و رها از هرگونه وابستگی، پیام ها میان.
البته جای کار دارم، تا باورِ رهایی، اشتیاق بدونِ وابستگی رو توش ماهرتر شم…
کی از وابستگی (توی هر زمینه ای) سود دیده که من نفرِ دوم باشم.
سعیده جان، از وقتی خودم با عشق و علاقه کنار اسم دوستانم کلمه ی زیبای نازنین رو میارم میبینم که دوستانم هم نام منو با نازنین مینویسن.
قند تو دلم آب میشه…
سمانه ی نازنینم، چه کسی قلبها رو به سمتِ تو نرم و مهربان میکنه؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی خودت رو نسبت به خودت مهربان تر کرده؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی جواب سوالات یا درخواستهاتو سریع اجابت میکنه؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی وقتی کامنتِ سعیده جانِ شهریاری رو خوندی که هدایت شده به یه محل خوش آب و هوا، و براش از تهِ قلبت خوشی خواستی و براش نوشتی نوشِ جونت، بعد خودت هم درخواست دادی به خدا که هدایتت کنه به یه باغچه با محصولاتش، امروز هدایتت کرد به باغچه و سفری با عشق برای چند روزِ آینده؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی تو رو آسان کرد برای آسانی ها برای رسیدن به خواسته ات، به طوریکه عینِ کره و عسل همه چیز هماهنگ شه و جلو بره، بدون هیچ دشواری؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی این سایت، استاد و دوستانِ نابِ توحیدی در مسیرت آورده که از معاشرت باهاشون دلت قنج میره؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی به قلبِ بچه ها هدایت میفرسته که برات کامنتهای مهربانانه، سرشار از عشق و نکات توحیدی بنویسن؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی روزی های فراوانِ حساب و غیر حساب هر ثانیه داره به سمتت روانه میکنه، بدونِ اینکه تو زحمت یا تلاشِ خاصی کنی؟
اللهِ یکتا.
سمانه ی نازنینم، چه کسی هست که همیشه هدایتت میکنه، حمایتت میکنه، همیشه دوستت داره، قضاوت و سرزنشت نمیکنه، دائم بهت یادآوری میکنه تو ارزشمندی و لایق و عشقِ فراوانِ خودش رو از طُرُقِ مختلف و دستهاش بهت ابراز میکنه؟
اللهِ یکتا.
الهی الحمدالله…
صبح تو پیاده روی به این درجه رسیدم که میخواستم نان استپ فقط بگم الهی الحمدالله حتی دلیلش رو هم نگم، فقط دائم تکرار کنم، از درونم میجوشید…
صبح دوباره یادم افتاد 2 دلیلِ به شدت مهم و بزرگ و عظیمِ من برای سپاس گزاری از خداوند:
آرامشم
خوشرویی…
یعنی قند تو دل خودم آب میشه میبینم انقدر زیبا سلام میدم، احوالپرسی میکنم…
انسان، حیوان، گیاهان، طبیعت و … فرقی نداره، من با جمیعِ دوستان، احوالپرسی دارم. (ایموجیِ قربونِ آقا، مخلصیم آبجی، احوالِ شریفِ پیشی، فدای چشمای قشنگت سگ جان، کبوتر کپلی چطوری و …)
روزی، نعمت، رزق…
عجب مباحثِ جذابی هستن.
توجهم جلب شده به سمتشون…
سعیده جانم، چقدر نحوه ی سلام دادنت تو این کامنت منحصر به فرد بود، کیف کردم، تحسینت میکنم.
از صفایِ قلبت میاد، قربونِ قلبِ باصفات عزیزِ دلم…
دوستِ به قلبم نزدیک، مرسی که انقدر شجاعانه برام کامنت گذاشتی.
اتفاقا کامنتت باعث شد که گافِ شرک رو تو خودم شناسایی کنم در حیطه ی کسبِ درآمد…
اینکه خدا یه ایده باحال بهم داد، رفتم سراغِ اجراش…
تو فکرم اومد خب اینکار رو میکنم، اینطوری جلو میرم، اینطوری میشه، روی محصولم این قیمت و میذارم و …
وای یهو با خوندن کامنتت دوزاریم افتاد دخترِ خوب، مگه ایده اصلی مال تو بود که حس کردی ادامه شو تو باید هَندِل و مدیریت کنی؟
وظیفه ی تو سکوت، صبر، تسلیم بودن و چشم گفتنه فقط نه دخالت…
خلاصه دمت گرم سعیده جان، چراغی روشن کردی در ذهن و قلبم.
آگاهی و عمل بهش، روانه و سرریز شه تو زندگیت.
کامنتی که نوشتم و شما ابرازِ لطف داری نسبت بهش، اعتبارش از اللهِ یکتاست.
همه برای خودم سود داشته و داره و هم هر کسی تو اون مدار باشه.
از من نبوده که بخوام بزرگش کنم یا کوچکش کنم.
بخوام شکسته نفسی کنم بگم نه بابا، حالا کامنت خاصی هم نبوده و عادیه، یا خودمو باد کنم از غرور و بگم از خودم و ذهنم تراوش کرده و من انقدر باحال و خفنم…
والا…
هر خیری هست، اعتبارش از اللهِ یکتاست.
اگه ضعفی هست از من هست، از سمانه صوفی.
دارم یاد میگیرم اپسیلون به اپسیلون.
الهی شکر برای مسیرم.
امروز کمی بهتر درک کردم:
هر چی هست از خداست.
هر چی نعمت و زیبایی و ثروت و آرامش و خوبی هست از خداست، اصلا خودِ خداست…
خدا رو توی تک تکِ برگهای درختان میشه حس کرد.
خدا رو میشه تو گلِ صورتیِ زیبایی که امروز تو باغچه مجتمعِ گل و بلبلمون دیدم، حس کرد.
یهو دیدمش، به قولِ دوست نازنینم که در مورد ماه اینو گفت، منم میگم خدایا تو سر منو برگردوندی سمتِ این گلِ زیبا، تا ببینمش.
تو روزیِ من کردی صبح تو مسیر باشم، اون همه قشنگی ببینم، کارهای نیکو انجام بدم، همه اش تویی، فقط تویی، امید دارم هر لحظه چشمِ قلبمو بیشتر باز کنی به سمت خودت، به توحید که همه چیزه…
مثلِ خیلی ها، به نیتِ پول، ثروت، موفقیت، ارامش، روابط خوب اومدم سایت…
رسیدم به توحید…
همه ی نیازها و خواسته هام یه طرف- فقط توحید یه طرف…
به هیچ عنوان هیچوقت هیچوقت نه تنها برابری نمیکنه، حتی به گردِ پای عظمت و برکتِ توحید تو زندگیم نمیرسن…
حسم اینه، حالم اینه، دارم کم کم یاد میگیرم، خیلی کوچولو کوچولو درکم داره بهتر میشه…
خوشحالم از مسیر
از این روند تکاملی
چون با عشق هست برام، دارم لذتشو میفهمم و حس میکنم…
بخوام هم نمیشه به سرعت بفهمم و برسم.
روند تکاملی تو هر چیزی، قانونه،اصلِ بدون تغییرِ خداونده…
اولِ آشنایی، نمیشه پرواز کرد و یهویی چند مرحله رو بدونِ حس کردن جلو رفت…
اما وقتی که خوب حس کنم، بفهمم، درک کنم، حالا روندِ روبه جلو رفتنم سریعتر و هموارتر و آسان تر میشه…
سعیده جانم، ماچ به روی همچون ماهت که هر وقت پروفایلتو میبینم میگم این دختر چه انرژیِ خوبی داره، چقدر آرامش داره رویِ ماهش، چقدر خوش سلیقه است و …
خدارو شکر که اینو نوشتی و خوندم:
الهی اعتراف میکنم که هنوز و همیشه هیچم در برابر تو. یک تهی بزرگ که فقط میتونم در رو باز کنم که از نور تو پر بشم. کمکم کن که هرلحظه آگاهانه بخوام و اجازه بدم نورت به من بتابه.
مرسی برای حسِ خوبی که بهم هدیه دادی، نورِ خدا بتابه تو هر ثانیه ی زندگیت و سرشار بشی از حس های خوب و توحیدی.
ممنونم از تحسینت و دعایِ قشنگت.
عاشقتم و بهترینها رو برات میخوام، هر چی که خودت میخوای بهش برسی هر لحظه از زندگیت.
خدایا بی نهایت شکرت که به من، نعمتِ قلم رو دادی تا حسابی کیف کنم باهاش.
به نام الله یکتا
سمانه گل زیبااااا ای گل سرسبد نازنین های عالم…
چقدر این لباس ابریشمی توحیدی برازنده است به تنت. چقدر این کره و عسل نعمت و فراوانی قشنگ نرم نشسته روی نونت. نوش جووووونت!
خوش نشستی اون بالا تو شاهنشین عمارت آرامش و داری سوت میزنی واسه خودت. مبارکت باشه! لیاقتشو داشتی.
کسی که نان استاپ از ته قلبش میگه الهی الحمدلله مکه کسی مجبورش کرده؟
کسی که در پاسخِ پاسخِ کوتاه دوستش یک طومار پر از عشق و آگاهی و تحسین می نویسه مگه قراره مثلا سر صف بهش جایزه بدن؟ نه
داره از سر سرمستی عارفانه اش می نویسه. و قطعا خدا این صلوه رو بی پاداش نمی گذاره. پاداشت میشه دریافت عشق بیشتر. شنیده واژه نازنین از دهانهای بیشتر. فراوانی نعمت و آسانی. دیدگاه مثبت راجع به همه چیز به آسونی.
کسی که یک گیاه یا حیوان معصوم خدا رو به مانند یه معجزه نگاه میکنه و بهش ادای احترام میکنه یعنی خدا رو در اون ذره داره می بینه و داره سجده خدا رو به جا میاره. پس این سپاسگزاری نتیجه اش مسلمه که میشه عزت الهی….
سمانه نازنینم افتخار دارم که باهات همزادپنداری کنم و خیلی مشتاقانه بدون کوچکترین اعتباری که برای خودم قائل بشم اعلام کنم که مسیر رشدم خیلی بهت شبیهه.
خیلی از کارهایی که می کنی و اقامه صلاتی که انجام میدی منم در حال انجامش هستم. و امید دارم به مدارهای بالاتر توحید هدایت بشم. چون نسبت به قبلم خیلی فرق کردم.
منم آگاهانه نسبت به کلمه نازنین علاقه مند شده بودم و خالصانه بکار میبردم. بخصوص در مورد استاد و مریم جان.
نسبت به طبیعت و حیوانات و آدمها، حتی کسانی که قبلا نظرم رو جلب نمی کردن خیلی متواضعتر و مشتاقتر شدم. خوشروتر و پذیراتر شدم. با هر حرف و حرکتی برآشفته نمیشم.
رابطه ام با همسر و دخترم چندین پله بهتر شده. هر روز چندین بار ترانه جونمو بغل می کنم و خودشم این حس رو عین آینه بهم برمی گردونه. فرزند این فرشته معصوم الهی آینه تمام نمای ماست. و وقتی دارم عشق بیشتر ازش دریافت می کنم خیالم راحت میشه که فرکانسهام تمیزتر شدن. پارازیتهام کم شدن.
الهی شکر….
همین یک ساعت پیش داشتم واسش پنکیک می پختم که یهو صدای ناااااز یه رعدوبرق سورپرایزمون کرد و بعدش برق رفت. ترانه چند بار برقا رو صدا زد که برگردن ولی نیومدن. و من باهاش بازی کردم و سرگرمش کردم، با هم به صدای بارون رحمت الهی گوش دادیم و لذت بردیم تا برق اومد.
بعدش می دونی چی گفت؟(فردا تولد چهار سالگیشه) گفت مامان ممنونم که کمکم کردی صبر کنم تا light روشن بشه.
از صبح همسایه ام که می خواست بره مسافرت لاک پشتش رو آورده اینجا که من نگهش دارم. منی که توی تمام عمرم یه جوجه رنگی هم تو دستم نگرفته بودم از ترس. ولی به نشونه شکرگزاری از اینکه یکموجود زنده وارد خونه ام شده و حیات و زندگی رو توی خونه ام پررنگ کرده بهش دست زدم و حتی از آب درش آوردم و چقدر قربون صدقه اش رفتم. چقدر خط و خال و طرح های هندسی لاک و بدنش رو تحسین کردم. از ته دل….
و می دونم که این خود توحیده.
انقدر نوشته هات نغز و زیباست که دلم می خواد صوتیشو بذارم تو گوشم و صد بار ریپیت کنم.
چقدر جلا پیدا کرده قلبت. و چقدر صداقت موج میزنه تو قلم توانات.
کامنتت رو با صدای بلند و لبخندی با پهنای صورتم خوندم و حظ کردم.
برای قلب نازنینت نور ایمان و برای ذهنت روشنی و برای جسمت سلامتی آرزو می کنم. پر روزی و متنعم از آلاء رب العالمین باشی.
درخشش شما آرزوی ماست.
به نامِ اللهِ یکتا
که اعتبارِ هر خوبی، از اوست.
سلام به سعیده ی نازنین و توحیدی و مهربانم.
اومدی با کامنتت، قلبم رو گشایش دادی …
خدا بهت گفت، برای سمانه بنویس، تو چشم گفتی و نوشتی، مرسی که چشم گفتی به هدایت و نوشتی جانِ دلم.
یه جایی استاد گفتن: وقتی تو هدایتی همه چیز در اون راستا فعالیت میکنن.
یعنی دست، پا و … در راستایِ هدایت اقدام میکنن.
من اینو تو پیاده روی تست کردم…
من هماهنگیِ اعضای بدنم و قلبمو کامل حس و درک و تجربه کردم…
من از خدا هدایت میخوام که پیاده روی عالی داشته باشم از همه لحاظ، بعد اعضای بدنم در راستای هدایت اقدام میکنن…
قلبم میگه اینوری برو، پاهام اونوری میرن، چشم هام میچرخن جهتی که باید برم و ببینمش، قبلش لباس مناسب میاد میگه منو بپوش…
خود پای در راه بنه و هیچ مگوی
خود راه بگویدت، که چون باید کرد…
استاد جان، تازه کمی بهتر درک میکنم منظورتون رو…
تو جسارت کن، درخواست کن، هدایت بگیر، چشم بگو، ادامه شو خدا جلو میبره…
خدایا کمکم کن در عمل بهتر درک کنم این آگاهی رو و در بهترین زمان هدایتم کن وارد پروسه ی عملیِ توحید بشم هر بار، در هر موضوع، هر روز …
خدایا کمکم کن تجربه کنم…
خودم بهتر متوجه شم، درک کنم، عمل کنم…
یه طوری شه جزوِ شخصیتم شه رفتارِ زیبا بهتر و بهتر…
دختر چه کردی با من…
هر چی قشنگی بود آوردی تو کامنتت و هدیه دادی به سمانه.
ازت ممنون پیام آورِ صلح، دوستی و حس خوب، خوشرویی، مهربونی، صلح درون و …
ترانه جانِ قشنگم، تولدت مبارک دخترِ قشنگ و توحیدی با انرژیِ خالص و پاک…
آقا اسدالله راست میگه بچه ها نیاز به تربیت کردن توسط ما ندارن، اومدن که اتفاقا ما ازشون الگو بگیریم، چون اونا به انرژیِ خالق وصلن خیلی بیشتر از ما…
ترانه چقدر قشنگ یادمون داد که قدردانِ نعمتهای خدا هست…
اینکه یه دختر بچه ی معصومِ 4 ساله، متوجه شده مامانش سرگرمش کرده تا برق بیاد، تا اذیت نشه، حوصله اش سر نره و کلافه نشه، چقدر درس بزرگیه برای من.
و چقدر سپاس گزاربودنش منو به وجد آورد…
دقیقا یادِ دوستِ خودم نسیم جان و دخترش جانا جان افتادم…
نسیم سپاس گزارِ بسیار خوبیه…
دائم تو خونه سپاس گزاری میکنه و جانا هم یاد گرفته روی زبونش سپاس گزاریه…
یه بار یه ویس برام فرستاد از سپاس گزاری های جانا…
تو فایل میگفت خدایا شکرت برای ….
خدایا شکرت برای ….
فکر کن با اون صدای لطیفِ بچگانه.
تقریبا هم سن و سالِ ترانه جانه.
خدا حفظش کنه براتون سعیده جانم، همهی بچه ها و والدینشون رو برای هم حفط کنه و به شادی و سلامتی و آرامش کنار هم زندگی کنین.
منم مثل خودت، بدون قرار دادنِ کوچکترین اعتبار و امتیازی برای سمانه از جهتِ نعمتهایی که داره (همه اش از فضلِ خداست) میگم هر تغییری، کوچکترین بهبودی در افکارم، خلق و خوم، رفتارهام، آرامشم، امنیتم، فراوانی و رفاهم، نوشته هام و …همشون اعتبارشون از اللهِ یکتاست…
تازه کم کم درک میکنم وقتی استاد دائم از این صحبت میکرد و میکنه همیشه که کِرِدیتِ خوبی ها و مُحَسَناتش از خداست یعنی چی…
اینکه ما هیچیم، همه او یعنی چی…
هر چی بیشتر اعتبارِ هر خیر و خوبی و شادی و رشد و بهبود و استعداد و موفقیتی رو میچسبونی به اللهِ یکتا، موفق تر میشی، شادتر میشی، همه چیز راحت تر میره به سمتِ بهبودِ بیشتر.
صبح تو پیاده روی به خودم گفتم:
سمانه اینکه میبینی خوشروتر شدی، اعتبارش از اللهِ یکتاست…
اینکه میبینی روابطت (با خدا، همسر، خانواده، غریبه، آشنا، بچه ها، حیوانات، طبیعت و …) بهبود پیدا کرده، از فضلِ اللهِ یکتاست.
اینکه این همه محبت، هدیه، روزیِ حساب و غیرِ حساب دریافت میکنی، اعتبارش از الله یکتاست…
اینکه تو اوجِ گرما، دو روز هست که عصرها خوا ابری و بارونی میشه و نعمت میباره برای همه، از فضلِ خدای یکتاست.
در محضرِ خدا، (به قولِ یکی از دوستانِ نازنینم در سایت، در محضرِ غنیِ حاضر)، صحبت از اما، اگر، شاید جایز نیست سمانه جان.
تو ستاره قطبیِ امروز نوشتم:
خدایا میخوام لحظه ای از یادِ تو غافل نشم، و در مو
دار توحید و سپاس گزاری بهتر و بهتر شم.
دیروز یه کامنت از آقا حمیدِ حنیف خوندم که نوشته بود در مدار توحید بهتر شه، منم ازش یاد گرفتم و امروز اومد تو درخواست هام.
چقدر این کامنتها گنجینه است برای من.
الهی شکرت.
خیلی خدا رو شکر میکنم برای اینجا و حضورم در سایت سعیده جان.
اینکه خدا منو گذاشته بهترین جای ممکن برای نوشتن و تحلیلِ خودم، برای یادگیری، برای تحسین دیگران و خودم و پیرامونم، برایِ درکِ بهترِ توحید…
و جالب اونجاست که من دقیقا با فایلهای توحید عملیِ استاد جذب شدم به سایت، قلبم گره خورد با سایت…
پس به لطف خدا، لحظه ی اغازِ ارتباطم با سایت به صورتِ قلبی، فهمیدم که اصل توحیده، اما نزدیکِ 3 سال و نیم طول کشید تا کمی بهتر درک کنم که توحید یعنی چی و چه میکنه در زندگیم…
خیلی ارزششو داشت…
به مامانم میگم الان حسم نسبت به مرگ راحت تر شده، قبلا خیلی نگران بودم چون میگفتم من این شکلی (با همون اخلاق و رفتار و افکار و اعمالم) چطوری بمیرم برم اون دنیا…
اوضاعم زیاد به نطر خودم شایسته و زیبا نبود…
هر چند معلوم نیست درست حس کردن یا نه، چون ممکنه احساس گناه باعث نازیبا دیدن زندگیم شده باشه، چون لحظات خوب کم نداشتم، لحظات حضور خدا و توکل و زیبایی داشتم اما ناآگاهانه…
الان هم از این لحاظ حالم با مرگ بهتره، چون متوجه شدم خدا چقدر خوبه و زندگیم رو عوض کرده…
تا اینجاش درک میکنم الان و بابتش خیلی سپاس گزارم.
من با امید هر روز، آغاز میکنم روزمو، خوشحالم و سپاس گزار که زنده ام و فرصت دارم امروز هم زندگیمو اونطور که خودم دلم میخواد خلق کنم.
زندگی تو این جهانِ مادی و جهانِ باقی، جفتش لذت بخشه، چون خدا همیشه هست …
و این نکته جالبش میکنه که میدونم روح هیچوقت نمی میره و همه همچنان هستیم، قطعِ زندگی اینور هیچ خللی در ادامه مسیر ایجاد نمیکنه و ادامه پیدا میکنه…
هر دو طرف زیبایی های خودشو داره، مهم اینه بلد باشم و درک کنم که ببینم و حس کنم و کیف کنم از جهانِ خداوند.
و زندگی رو با تمامِ ابعادش زندگی کنم.
امیدوارم حرف ها و باورهای زیبا و امیدبخش، به مراحل تکاملیِ خودشون و عمل نزدیک و نزدیک شن.
تحسینت میکنم سعیده جانم برای تک تک کارهایی که برای رشد و بهبودت انجام میدی و تو نتایجت آشکار شدن و میشن.
مدارِ همواری رو در مسیر توحید و سپاس گزاری برات آرزو میکنم.
آسان شی بر آسانی ها.هر لحظه بیشتر لذت ببری از زندگیت …
چقدر قشنگ نوشتی:
برای قلب نازنینت نور ایمان و برای ذهنت روشنی و برای جسمت سلامتی آرزو می کنم. پر روزی و متنعم از آلاء رب العالمین باشی.
همچنین برای استاد و مریم جون و خودت و همه ی بچه های باصفای سایت.
الهی شکر برای همه ی نعماتِ ریز و درشت.
به نام خدایی که در این نزدیکی ایست
سلام سمانه جان، سمانه موحد و مومن و نادم به درگاه خدای بخشنده ی مهربان.
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
دختر عالی هستی،عالی.
وقتی بتونی اینطور راحت و روان با خودت و خدای خودت صادق باشی و ترسی از قضاوت شدن نداشته باشی یعنی میتونی به یاری الله به هر میخواهی برسی.
سمانه جان بهترینی. دوست دارم مراقب حال دلت باش.
باز خدا را شکر که ما مزه شیرین لحظات با خدا بودن رو گهگاهی میچشیم و هر وقت از حالت مستی درآمدیم دوباره درخواست میدیم و دوباره مستی.
بدبخت اونی است که اصلا از این مستی خبر نداره.
خدایا ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که به آنها نعمت داده ای و نه گمراهان و نه آنهایی که غضب نموده ای.
در پناه حق روز به روز توحیدی تر و ثروتمند تر و شادتر و موفق تر باشی مهربان بانوی زیبا
سلام به رضوانِ نازنینم.
هر پروفایلی میذاری دوست داشتنیه، چون خودت دوست داشتنی هستی.
من عاشق این شعرم:
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
بمبِ امید بخشی هست برای من…
ممنونم رضوان جان که برام نوشتی، ممنونم از تحسینت و انرژیِ مثبت و خالصی که بهم هدیه دادی.
ساعتِ 4:15 بامداد که تازه بیدار شدم هدایت شدم بیام به سایت سر بزنم:
خودِ این بیداری رو از فضلِ خدا دارم…
دیشب دلم میخواست صبح زود بیدار شم، ولی چون نمیدونستم به صورت خودکار کی بلند میشم، بعد از ماه ها که هیچ آلارمی کوک نمیکردم برای بیداری چون خودجوش صبح ها بیدار میشم، آلارم موبایل رو گذاشتم 6 صبح…
و بعد خدا منو ساعت 4 بلند کرد …
این اولین روزیِ امروزم بود…
وقتی با ساعت بلند میشی و ممکنه حتی خوابت بیاد و سخت باشه بلند شی، کجا و وقتی که ساعتت روی 6 تنظیم شده ولی خدا بهتر و بیشتر از خواسته ی تو رو برآورده میکنه، با بهترین کیفیت از همه لحاظ کجا …
روزی بعدی وقتی اومد که 4:15 دقیقه بامداد 15 مرداد جان، نقطه آبی جان ظاهر شد و 3 پیام از سه دوست، 3 هدیه دریافت شد.
پیامِ دوستان برای من هدیه است از جانبِ خدا که مهر و محبت خودشو میرسونه دستم.
الهی شکرت.
الان برای چندمین بار دارم گوش میدم این فایلِ شگفت انگیز رو…
جایی هستم که در مورد لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم
اگر شکرگزاری کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود
صحبت میکنن استاد جان.
یه چیزی رو در موردِ همین بزرگ شدنِ ظرفِ وجودی حس کردم امروز و الان…
اینکه من یه قدم برمیدارم خدا چند قدم برمیداره به سمتِ من…
اینکه بیش از خواسته ام رو دریافت میکنم، احتمالِ قوی دلیلش میتونه این باشه که سپاس گزاری ام درست بوده، قلبی بوده…
دیروز بعد از ماه ها دیرتر از سایر روزها بیدار شدم، حوالیِ ساعت 9 و خرده ای…
احساسمو خراب نکردم، شکر کردم برای بیداری ام در اون ساعت، اینجور وقتها که گاهی پیش میاد میگم حله سمانه، بدنت نیاز به خوابِ بیشتری داشته، مشکلی نیست، راحت باش…
و این شد که بیداریِ 4 صبح روزی ام شد و من خوشحال ترینم…
با هدایت به سمت نوشتنِ ستاره قطبی، پیاده رویِ جانانه و ادامه ی روزم…
ورژنِ قبلیم: سمانه ای که لنگِ ظهر بیدار میشد، زودم میشد 10- 11، ورزش هم هیچی
ورژنِ جدید: حوالیِ ماه 3 یا 4 دوره سلامتی بودم که خوابم تنظیم شد به بیداری صبحِ زود، اونم بدون ساعت، به راحتی و طبیعی.
الهی شکرت.
خدایا من چطوری ازت تشکر کنم برای چیزی که ساختم به فضلِ تو با کمکِ آموزش های استاد…
اینا نتایجه…
اینا هستن که باعث میشن بهتر بفهمم چقدر نعمت دارم، چقدر آرامش دارم، چقدر حسم بهتر میشه.
الهی شکرت.
استاد جان مرسی بی نهایت.
سمانهِ جانِ نازنینِ من، سمانه خانم، دمت گرم، تحسینت میکنم. ماچ به روی همچون ماهت.
رضوان جانم، مرسی که بهم انگیزه دادی پاسخ بنویسم و به تحلیل خودم هم بپردازم.
مرسی از دعای قشنگت.
بهترینها برای تو و قلب صاف و صیقلی و شفافت.
ماچ به روی همچون ماهت.
یه چیزی در موردت وجود داره رضوان جان که خیلی بولده: قلبِ مهربونی داری…
الهی شکرت برای بی نهایت روزیِ حساب و غیر حسابی که هر لحظه میفرستی برام.
الهی شکرت برای دیوارهای پروانه ای دلبرم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت دوست نازنینم
سمانه نازنینم
پریسا هستم
بسیار از کامنتهایی که این چند روز از شما میخونم لذت میبرم و به قول شما اینها همه اعتبارش از خداست
من هم امروز هدایتی ساعت 3:30صبح بیدار شدم و وارد سایت شدم برای خوندن کامنتهای این فایل
ولی ساعت 4:15 به این قسمت کامنت شما هدایت شدم:ساعتِ 4:15 بامداد که تازه بیدار شدم هدایت شدم بیام به سایت سر بزنم:
خودِ این بیداری رو از فضلِ خدا دارم…
خدارو هزاران بار شکر به خاطر این همزمانی و هماهنگی که ایجاد کرد و باعث شد اجابت شدن درخواستم رو هم برای خودم و هم برای دوست عزیزم ببینم
همه اینها از فضل خداست
من هم عاشق این هستم که کاملا راحت و طبیعی صبح زود بیدار بشم و همیشه در تمرین ستاره قطبی این درخواست رو از خداوند دارم
و ما به اندازه ظرفمون نعمت دریافت میکنیم
همه چیز خیلی نرم و به صورت تکاملی برامون پیش میره
من هم قبلا ساعت 10 _11 صبح به زور بیدار میشدم ولی الان به لطف خداوند بهتر شدم و اغلب روزها ساعت 7:30 بیدارم خودکار
و اینها همه از فضل خداوند است
خدایا شکرت
راستش همون لحظه که خوندن این کامنت از شما تموم شد ندای قلبم گفت در پاسخ به سمانه جان بنویس این همزمانی رو و تحسینش کن ولی من با نجواهای ذهنی روبه رو شدم میگفت
بیخیال شو حالا مثلا میخای چی بنویسی یه هماهنگی ساعت بیشتر نبوده
داشتم باهاش کلنجار میرفتم که بلاخره بعد اتمام پاسخ ها به کامنتت تصمیم گرفتم که بیام برای این کامنتت پاسخ بنویسم
من در کامنت نوشتن زیاد فعال نیستم ولی همیشه پیگیر خوندن کامنتها از دوستان عزیزم هستم
عاشق این هستم که منم با صفای قلب و اشتیاق و آرامش مثل بقیه دوستان عزیزم از نتایجم صحبت کنم و مطالبی رو که درک کردم بنویسم و میدونم دارم تکاملی پیش میرم و خداوند خودش هدایتم میکنه
بسیار از کامنتها درس گرفتم و لذت بردم و هدایت شدم به کامنتهای خوب که این هم از فضل خداوند هست
منم عاشق مبحث توحید هستم ولی هنوز در این باره فایلی ندیدم ولی دارم احساس میکنم که خداوند داره پله پله من رو به سمت توحید هدایت میکنه
کامنتهایی که این چند روز دارم میخونم همه رگه هایی از توحید داره این هم از فضل خداوند است
عاشقتم عزیزم
تو بهترینی سمانه جان
از خداوند برات نعمت،سلامتی،ثروت،شادی و سعادت در دنیا و آخرت رو میخوام
سلام به پریسای نازنینم.
میدونی چقدر تحسین برانگیزی برای کامنتی که نوشتی؟
چون از کمال گرایی به بهبودگرایی رسیدی.
ذهنی که نجوا میکنه دائم بیخِ گوشمون و نمیذاره حرکت های قلبی انجام بدیم رو پَس زدی و اقدام کردی.
آفرین بهت.
ممنونم که برام پاسخ نوشتی.
همزمانی و هم فرکانسی به شدت پدیده ی جذابیه که من به شخصه به وجد میام وقتی ازش میخونم یا مینویسم ازش.
توحید در زندگیت سرشار شه عزیزم.
نورِ خدا سرشار شه تو زندگیت پریسا جان.
ممنونم از نظرِ لطفت نسبت بهم.
من مطمئنم کامنتهای دلی جزوِ بهترین کامنتها هستن، ادامه بده نوشتن رو که اول از همه قلبِ خودِ نویسنده رو گشایشِ عمیق میده و در مرحله بعد راهگشا میشه برای سایر دوستان.
برات بهترین ها از هر چیزی رو که میخوای آرزو میکنم عزیزم.
خدایا شکرت برای دوستانِ ناب در این سایتِ ناب.
سلاااااااااااااااامممممم و درود به سمانه نازنینم :)))
خدا رو شکر بابت دریافت آگاهی و درکی که از عملکردت داشتی دوستم…
سپاس که برای من هم مرور درس مهمی بود:
قضاوت نکردن و نترسیدن از قضاوت دیگران…
خدایاااا
خدایاااا
خدایااااا
هر چی بگم از این درس کمه …
ممنونم سمانه جان عزیز که مجدد برام یادآوری شد این مطلب مهم :
وقتی یاد بگیری قضاوت نکنی اولین اتفاقی که میافته خوشبینی هست…
و دومین اتفاق اینه که به خودت بسیار احترام میزاری..
نه احترامی از سر خود شیفتگی نه!!! از سر درک این مطلب که من روح الهی ام و قابل تقدیر و انسانم و ممکن الخطا…
و بعد راحت خودتو میبخشی..
عمیقا با خودت در صلح قرار میگیری
و اتفاق بسیاااااااااااااااااااار مهم دیگه اینکه بخش زیادی از نجواهای ذهنت رو میتونی به راحتی کنترل و بعد حذف کنی…..
و نتیجه شگفت انگیزش آرامش ِ
خدایا شکرت
و ممنونم دوست قشنگم
برات سراسر عشق و نور الهی میطلبم
سلام و درود فراوان من به وجیهه بانوی نازنینم.
که وقت اسمت رو میبینم یا کامنتت رو میخونم سریع یه کلمه میاد بالا برام:
آرامش
لحظاتت سرشار از آرامش وجیهه جان.
در بهترین زمان، پیام زیبا و مهرانگیزت رو دریافت کردم.
ممنونم از یادآوریِ نتایجِ عالیِ دوری از قضاوت:
– خوش بینی
– احترام به خود، نه از سر خود شیفتگی
(عاشق این توضیحت شدم، به جا و شایسته بود)
– صلح با خود
– بخششِ خود
– کنترل نجوا
– آرامش
و چه گوهر نابیه این آرامش
با دیدن و درک مثالهای این روزها و زندگیم از ارامش، تازه بهتر میفهمم خدا چه موهبتی بهم داده…
– عالیه که بفهمی قبلا واکنش گرا بودی، اما این مدت داری تبدیل میشی به کسی که واکنش خلق میکنه.
– عالیه که بفهمی قبلا چالش ها روح و روانت رو نابود میکردن (از بس میترسیدم و به هم میریختم)، الان آروم تر مواجه میشی با چالش ها…
همه ی این عالیه ها رو از خدا دارم.
ماچ به روی همچون ماهت وجیهه جان.
ممنونم و بهترینها رو برات آرزو میکنم.
هر چی خیر، شادی، نعمت، زیبایی، ثروت، برکت، سلامتی، آرامش، خوشبختی، سعادت (مجموعه ی خوبی ها) تو زندگیم هست، اعتبارش از خداست.
وقتی کامنتِ خوب مینویسم و مورد توجه قرار میگیره، وقتی کامنتهای خوب رو می خونم، اعتبارش از خداست.
وقتی سعادت پیدا میکنم، دستِ خدا میشم، برای کمک به دیگری (انسان، حیوان، گیاه و …) و وقتی دیگران دستِ خدا میشن برای من، اعتبارش از خداست.
وقتی به خواسته و هدفم میرسم، اعتبارش از خداست.
وقتی دیگران بهم محبت میکنن، تحسینم میکنن، بهم عشق رو هدیه میدن و وقتی من به دیگران محبت میکنم، تحسینشون میکنم، بهشون عشق رو هدیه میدم، اعتبارش از خداست.
وقتی خوراکی های خوشمزه میخورم، لباس های زیبا میپوشم، تو حسابم پول هست، با فراوانی زندگی میکنم، سوارِ ماشین خوب میشم، روابط خوب دارم، هدیه میگیرم، اعتبارش از خداست.
وقتی به نعمتِ زنده بودن، زندگی، اکسیژن، حرکت و جابجایی، آب و … دسترسی دارم، اعتبارش از خداست.
وقتی اطرافم پر میشه از آدم های خوب و مهربون، کلی زیبایی و حسِ خوب و آرامش و اتفاقات خوب، اعتبارش از خداست.
وقتی در مدار آگاهی و امنیت و ثروت و فراوانی و … قرار میگیرم، اعتبارش از خداست.
اینارو برای یادآوری خودم نوشتم…
الهی شکر
سلام به وجیهه جانِ زیبا و نازنینم.
امروز تو پیاده روی به یه زیبایی برخورد کردم که یادِ شما افتادم:
داشتم از کنار نانوایی رد میشدم که بسته بود، و چند نفر پشتِ درِ بسته، منتظر بودن و اصطلاحاً در صف…
کاری به نگاهِ (نازیبا) قبلیم ندارم، نگاه و فکرِ امروزم این بود:
اینا یه تعداد انسانِ شریف هستن که تو صف ایستادن تا برای خودشون و خانواده شون نونِ تازه بخرن و نوشِ جان کنن…
بعد بلافاصله یاد شما و کامنتتون افتادم:
عدم قضاوت باعثِ خوشبینی میشه…
یا حتی برعکسش؟
خوش بینی باعث میشه قصاوت نکرد…
هیچ فرقی نمیکنه، جفتش معنیِ خوبی داره.
مرسی وجیهه جان که درکِ خودتو نوشتی و من امروز به چشم دیدم، حس کردم و درک کردمش…
ورژِنِ قبلیِ من گاهی خوش بین گاهی بدبین بوده، اما از وقتی متمرکزتر دارم کار میکنم روی خودم با آموزش های استاد، به سمتِ خوش بینیِ بهتر و بیشتر حرکت کردم.
از فضلِ خداست، سپاس گزارِ اللهِ یکتا هستم.
در پناهِ خدا باشین و در مدارِ دریافت و عمل به آگاهی های نابِ توحیدی.
ماچ به روی همچون ماهتون وجیهه جان.
استاد جان، ممنونم برای دونه به دونه ی آگاهی هایی که در فایلهاتون، سخاوتمندانه، به اشتراک میذارین.
الهی شکرت برای هدایتهایِ نابِ امروزم
هزاران درود به سمانه نازنینم
به دوست خوبم…
چقدرررررررررررررر من بابت حضور شما عزیزانم خداوند رو شاکرم…
چقدررررر خوش میگذره وقتی دوستانی داری زلال…. باصفا…. در مسیر نور…. با دلی که دادن به خداوند و شدن دلداده…خدایا شکرت..
ممنونم سمانه خوبم
اتفاقا امروز مناجاتنامه ایی که تو کامنت قبلی برام نوشتی بودی برای یکی از دوستان سایت (فک کنم اسمش معصومه افضلی بود)
کپی کردم…
خوندمش و باهاش اشک ریختم از ذوق… از عشق… از لطف الهی که در حق بنده هاش داره..
دوست خوش سیرتم ممنونم که برام مینویسی…
دیدن دایره کوچولوی آبی خودش یک روزی ویژه ایی که خداوند به بچه های سایت هدیه میکنه …حالا فک کن این دایره آبی به واسطه بنده گان
عزیزکرده ایی باشه که دارن رو خودشون کار میکنن…
که تلاش میکنن خودشون و خداشونو بهتر میشناسن….
که سمانه باشه :*
دوست دارم خواهرخوبم
و برات پیشرفتهای شگفت انگیزی در هر لحظه زندگیت آرزو میکنم چون با کریمان کارها دشوار نیست
برات سراسر عشق و نور الهی طلب میکنم دختر آسمانی
سلام به وجیهه بانوی نازنینم.
سپاسِ بیکران برای هدیه ات، کامنتِ پاسخ، که شیرین بود و نشست روی قلبم.
فراوان از این طعم های شیرین و گوارا بیاد به سمتت عزیزم.
از کامنت قبلیم برای شما، اومدم به این کامنت تا یه ایده ی هدایتی رو بنویسم، تا رد پا بذارم از تغییراتم اینجا که نقطه ی آبیِ جدید ظاهر شد…
پیام از آقای سید عظیمِ بساطیانِ نازنین…
خب، مثل تجربه ی قبلی، الهی شکر رو میگم و بعد از اتمام و تکمیلِ این کامنت، با عشق میرم بخونم سیدِ عزیز، چه هدیه ای برام آورده از جانبِ خدا.
الهی شکرت.
اعتبار هر خوبی، از اللهِ یکتا هست.
وجیهه جان این فایل گربه چکمه پوش خیلی بابرکت بود و هست برای من.
یکی از توجهات این فایل به سپاس گزاری اشاره داشت: به داشته هامون، به دیدنشون، لذت بردن ازشون، لذت از مسیر به واسطه ی زیبایی های مسیر …
برای همین میخوام تعدادی از سپاس گزاری هامو اینجا بنویسم تا یادم بمونه چی بودم، چی شدم به فضل و اعتبارِ اللهِ یکتا:
– سریع واکنش میدادم: با شوخی ها، با چالش ها، با تضادها، با سختی ها…
الان به فضل خدا آروم تر شدم، با شوخی ها میخندم، شاید خودمم لحنم شوخ شه و اضافه کنم به شوخی.
وقتی چیزی خراب میشه، میشکنه، میریزه روی زمین یا فرش، صدایی میاد که ممکنه تولید استرس کنه، میگم خیره…
هر چی پیش میاد، خیره
اینکه سریع میگم خیره، من نمیدونم تو میدونی، عینِ آب رو آتیشه، قلبم سبک میشه، آسان میشم بر آسانی ها، انگار چشم میگم به خدا و تسلیمم، مصداقِ بارزِ کنترلِ ذهن واسم اتفاق میوفته.
نمونه اش: همسرم داشت روز جمعه واسمون غذا میپخت، رب توی شیشه بود مقداری اب جوش ریخت داخلش، تکونش که داد مقداریش ریخت روی گاز و زمین…
خودش کمی ناراحت شد.
من:
اِ
مسئله ای نیست.
پاک میشه به راحتی.
همچنان مشغولِ شستن ظرف هام شدم، انگار نه انگار…
عاشقِ این اِ گفتن های خودمم که در اوجِ خونسردی و ریلکسیه، انگار یه شوخ طبعی هم داره داخلش برای خودم…
نمیتونم از حجمِ بزرگِ این آرامشی که تو مثالها بهتر میفهمم بهم داده شده توسط خدا، بگم…
هر چی سپاس گزاری کنم کمه…
سمانه که قبلا کولی بازی در میاورد، آروم شده…
خدایا شکرت…
مخصوصا این قسمت آرامشم در واکنش ها به شدت برام بولد هست…
این قسمت که داخلش باور توحیدی هم داره:
الخیر فی ماوقع
دوری از واکنشگرا بودنم و نزدیک شدن به خلقِ واکنش هم هست…
من هر چی برای این نعمت و روزی تشکر کنم از خدا کمه.
خدایا خودت کمکم کن یادم نره نعمتهام، عادت نشن برام…
آخه عادت با خودش ناسپاسی میاره
آخه عادت میگه همیشه همین بوده و هست…
این غلطه…
من این نبودم
من این شدم به لطفِ خدا….
جالبه، چند روز پیش تو ذهنم این بود که وقتی سپاسگزاری مینویسی باید از خودت تشکر کنی که اینا رو خلق کردی یا از خدا؟
جوابِ خالص و دقیق رو دریافت کردم.
من خلق میکنم اما با پشتوانه ی قدرتی که خدا بهم داده…
پس بنویس و سپاس گزاری کن از خدا…
که غرور و منیّت این وسط رشد نکنه.
به قول عارفه جان که خط اول کامنتهای مینویسه:
به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید
برای این واکنش خلق کردن هام به جای واکنشگرا بودن، این روزها مثالهای زیادی دارم هر روز، به لطف خدا دارم میوه هاشو میچینم و نوشِ جان میکنم، خیلی شیرین و لذت بخشه.
سمانه جان بدون که این جاده لذت بخش، انتهایی نداره، قراره بهتر و بهتر بشه.
اینو استاد جانم گفتن و الان یادم افتاد که واسه خودم یادآوری اش کنم.
الهی شکرت.
– در جریانِ هدایت، بهتر و بهتر شدم، واردِ مدارِ تسلیم خدا بودن هم شدم چیکه چیکه، تازه کارم، خیلی آروم دارم تجربه اش میکنم، هر وقت که اتفاق میوفته خیلی باحاله، خیلی لذت بخشه، بلدش نیستم یاد بگیرمش بهتر عمل میکنم.
باید قانونِ هر چیزی رو درک کنم تا بتونم عمل هامو بهتر کنم.
الان یادم اومد چرا هدایت شدم اینارو اینجا بنویسم:
تو این صفحه، یه کامنت نوشتم و از غرورم و آسیب هاش گفتم، الان هم هدایت شدم از سپاس گزاری بنویسم…
دقیقا دو موردی که در این فایل برام بولد شده: غرور و سپاس گزاری.
وجیهه جانم مرسی که برام نوشتی مثل همیشه با عشق، منم با عشق خوندم، به خودم افتخار میکنم که اینجام و در مدارِ این سایت و شما نازنینان.
اعتبار این هم مداری و نعمت ها، از اللهِ یکتاست.
مرسی که با قلمت نوازشم میدی وجیهه جان، از قلبِ لطیفت میاد، خدا بهترین ها رو سرریز کنه تو زندگی شما و خانواده ی محترمتون.
من هم بسیار سپاس گزار خدا هستم برای هم مداری با استاد جان، مریم جان، شما و همه ی دوستانِ نابم در این سایتِ توحیدی.
ماچ به رویِ همچون ماهت وجیهه بانویِ نازنین.
سَندِ اینکه اعتبار هر خوبی از الله یکتاست اینه که تا به خدا وصل میشی یه چیکه، اون برات آدمهای خوب، دوستان خوب، ارتباطاتِ خوب فراهم میکنه و میفرسته.
روزی های فراوانِ حساب و غیرِ حساب روانه میکنه به سمتت.
مهر تو رو میندازه به دل بنده هاش، اونا بهت محبت میکنن بی دریغ.
رزق و روزی های شیرین رو به سمتت روانه میکنه، رزق های مادی و معنوی.
آگاهی و شجاعت رو بهت هدیه میده تا اقدام کنی برای بهبودِ زندگیت و …
تازه بهتر درک میکنم که دلیلِ موفقیتهای پایدارِ استاد چیه:
استاد توحیدی بودن رو زندگی میکنه، و سپاس گزارِ به شدت، به شدت، به شدت خوبی هست…
همین سپاس گزاری حسشون رو خوب میکنه که در ادامه اتفاقات خوب میاد:
مثلا چی؟
آگاهی
جسارت
شجاعت
عمل کردن
هدایت
تعهد
کار کردن روی خود
اعتماد به نفس
عزت نفس
ثروت
روابط خوب
آرامش
خوشبختی
سعادت و …
اما پله پله، حس که خوب میشه با سپاس گزاری، دونه دونه اینا میان تو زندگی و رشد میکنن میرن بعدی و بعدی و بعدی…
نه یهویی …
نه یه شبه…
پله به پله…
سمانه جان این یه مسیره، نه مقصد
خدایا عاشقتم، داری از طریقِ قلب و دستهای خودم باهام صحبت میکنی…
تازه الان یه کوچولو درک کردم این کلامِ استاد رو که بارها گفتن:
زندگی و اهداف یه مسیره، نه مقصد، باید از مسیر لذت برد، نه صرفا لذت رو موکول کرد به مقصد یا نتیجه.
چه دنیاییه…
فاصله بینِ ارسالِ درخواست برای ورود آگاهی و بهبود تا دریافت آگاهی از طریق شنیدن و دیدن.
فاصله بینِ شنیدن، دیدن تا فهمیدن.
فاصله بینِ فهمیدن تا درک کردن.
فاصله بینِ درک کردن تا عمل کردن.
فاصله بینِ عمل کردن تا آشکار شدنِ بهبودها که منجر به خلقِ حسِ خوبِ بیشتر و بیشتر میشه …
میشه تو مرحله حس خوب رو داشت، تا فرآیند این مسیر بهتر و بهتر جلو بره…
در این مرحله، کمی بهتر این آگاهی ها رو درک کردم نسبت به قبلم، از خدا کمک میخوام برای درک بهتر و عمل بهشون.
سپاس گزاری هست، که خداوند فرموده بر شما می افزایم یعنی ظرفت رو بزرگ میکنم که بیشتر دریافت کنی، نه اینکه نعمت زیاد شه، نعمت از اولشم نامحدوده، ولی چون من محدودم و ترمز دارم، ظرفم کوچیکه، با سپاس گزاری میتونم ظرفم رو بزرگتر کنم…
تعهد داشتن، به نظرِ من یه روزیِ به شدت شیرینی هست که نتایج عالی میاره برای آدم.
به قولِ یکی از دوستانِ عزیزم: کامنتهای بامداد، کامنتهای تویِ دل شب و سکوت و خلوت، عالمِ ویژه ای دارن، الهی شکر برای این روزی و همه ی روزی ها و نعمت ها.
خدایا شکرت، برای حضورت هر لحظه تو زندگیم که با هیچ چیز برابری نمیکنه، چیزهای دیگه به گردِ پاش هم نمیرسن.
به نام خالق یکتا
سلام و درود بیکران بر خواهر و جواهر ارزشمند
سمانه ی فوق العاده
همیشه کامنت هاتون رو میخونم و کلی لذت میبرم
آفرین برشما…
احسنت براین
قلم تواناتون…
بر این تمرکز …
کلمات من ناقص و ضعیف اند سمانه ی عزیز بخوام براتون بنویسم …
ازتون کمال تشکر رو دارم
و خداوند رو شاکرم برای وجود شما …
انشاءالله معمار زندگیت باشی …
بهترین ها رو براتون از خداوند منان خواستارم
امضای الله مهربان
پای تک تک آرزوهات.
فرشته ی عاشق
سمانه بی نهایت
روز گارت شاد شاد
قلب نازنینت از غصه دور
عمر شیرینت بلند .
سهم چشمانت بهار
سلام سیدِ عزیز و نازنین.
خیلی جالبه که اتفاقا من امروز کامنتی از شما خوندم و توجهم جلب شد به کامنت تون و الان کامنت تون رو دریافت کردم.
سپاس گزارم که لطف کردین و با مهر و محبتتون برام نوشتین.
بسیار برام ارزشمنده.
کامنتهاتون رو که میخونم حس میکنم شما چه قلب وسیع و بخشنده ای دارین که انقدر زیبا بچه های سایت رو تحسین میکنین.
یکی از این هدیه ها، امشب به دست منم رسید و غرق در خوشحالی شدم.
خدا رو شکر برای اینچنین دوستان ناب و توحیدی و ارزشمند.
ممنونم از کامنت تون، انرژیِ مثبت و نورانی که بهم هدیه دادین.
حس میکنم نوشتن قلمِ خوب نمیخواد سید جان، قلبِ خوب میخواد که شما الحمدالله دارین و به زیبایی ازش استفاده میکنین.
سپاس گزار خدا هستم که نعمتِ نوشتن رو بهم هدیه داده تا از این طریق به آرامش برسم.
نعمتی که از نوجوانی باهامه و در جوانی بهتر رشد کرد و راحت تر نوشتم، با خودم و خدا، قبل از آشنایی با استاد مینوشتم برای خودم و تحلیل و تفکرم از طریق نوشتن هام بود، الان متمرکزتر شدم تو نوشتن و تحلیل و بررسی خودم از وقتی با استاد آشنا شدم…
انگار که استاد مسیر رو بهم نشون بده، بگه سمانه الان روی این موضوع کار کن، بنویس، تحلیل کن خودتو، شرایطت رو، ضعف و قوت هاتو…
و یه چیز محشرِ دیگه ای که استاد یادم داد تو همین نوشتن ها، تحسین کردن بود، تحسینِ دیگران تا یاد بگیرم حسادت رو دور کنم از خودم، استاد یادم داد سپاس گزاری هامو مرتب تر بگم و بنویسم، تو نوشتن هام توجهم به زیبایی ها و نکات مثبت بهتر شد …
به عبارتی استاد به روشِ محبوبِ خودم، یعنی نوشتن، به افکارم نظم داد، انسجام داد، تمرکز داد…
خیلی سپاس گزار خدا هستم.
استاد جان مرسی از این حجمِ بالای خیر و خوشبختی که وارد زندگیم کردین به واسطه آموزش هاتون، صفا و خلوصِ قلبی تون، صداقت و پاکی تون.
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم آقا سید عظیمِ عزیز و نازنین.
خدایا شکرت برای دونه به دونه ی هدیه هات، نعمت هات، روزی های حساب و غیر حسابت، برکت هات.
بنام خالق هستی
سلام مجدد دارم خدمت خواهر نازنین و از گل بهترم
سمانه ی بی نهایت دوست داشتنی
نقطه آبی شما دریافت شد ، و کلی حال خوب و کلی احساس خوب
اینقدر با احساس که اشکم در اومد بی اختیار
چقدر بهتون افتخار میکنم.
چقدر همتونو دوست دارم.
چقدر انرژی مثبت انتقال میدید ،
منه جا مانده از این قافله ی عشق ،
شما سوخت منید برای پرواز ،
استاد و خانم شایسته
دو بال اند برای پرواز ،
شما بهترینی
شما صادقی
شما پاکی
قلب شما رقیقه،
قلب شما لطیفه،
که این حرفها رو می زنید …
مرسی جواهر ارزشمند
متشکرم فرشته ی
عاشق
منم بهترینها رو براتون آرزومندم.
واقعا خوب نوشتی و کلی تحسینت کردم.
مطالبی که از استاد یاد گرفتی چقدر خوب توضیح دادید . شاگردی استاد خوبان
استاد قوانین همینه،
اندازه ی اون حس قشنگت دوست دارم
و عاشقتم
دعای گو شما هستم
در بهترین حالم ،
سلامتی ،شادی و
ثروت ، رفیق همیشگیت
.
به الله مهربون می سپارمتون
سلام سمانه نازنینم پرنده بهشتی.
فکر کنم این متن رو 3 یا 4 بار خوندم همراه پاسخهاش چقدر خوب خودت رو تحلیل کردی با یه شروع لطیف از واژه نازنین و بعد طوفان به پا کردی و با یک نسیم خنک توحیدی تمومش کردی چرا من انقدر با کامنتهای تو ارتباط میگیرم برای اینکه منم دنبال توحیدم و توی کامنتهای تو توحید موج میزنه اینکه اعتبار همه چیز به خدا برمیگرده اینکه حتی این نوشتن سر برگردوندن ماه رو دیدن حتی این القاب زیبا اعتبار همش الله یکتاست و چه خوب جاری توحید شد در نوشته تو آگاهی از اینکه چه چیز ما رو نابود میکنه شکل فقط عوامل بیرونی نیست غرور و منیت خودمون هست فراموشیمون از داشتههامون هست نفهمیدن اینکه الان من دارم مینویسم اعتبارش به خدا برمیگرده هست منم مثل شما از حمید حنیف یاد گرفتم بالاتر رفتن در مدار توحیدی رو درخواست کنم ازش خواستم لحظه به لحظه یادم بندازه که همه چیز خداست خودش باید یادم بندازه همین الان یاد یه حدیثی از حضرت موسی افتادم که به خدا برگشت گفت من حتی اگه شکر تو رو هم بکنم تو شکر رو بر زبان من جاری کردی
انقدر توحیدی بودند من اینقدر توحیدی بودن را میخواهم
سمانه جان حالا که بحث از قضاوت شدن و ترس از آن شد می خواهم بگویم من از دوره قانون سلامتی میترسم میترسم از فقط یک وعده در روز غذا خوردن، می ترسم از ویتامین به بدنم نرسیدن ،میترسم از ریزش مو پیدا کردن، میترسم از یک مدل غذای ثابت خوردن،میترسم از میوه نخوردن، می ترسم از تنوع نداشتن در غذا،میترسم از مهمانی رفتن دائم بگویم نه نمیخورم میترسم از اینکه نتوانم اهرم رنج و لذت در مورد خود شکمویم درست کنم. چون در مورد سحر خیزی این اهرم را درست کردم 21 روز که چه عرض کنم، شاید 40 روز خواندم ولی هنوز نتیجهای ندیدم .
نمیدانم کجای کار من با اهرم رنج و لذت جور در نمیآید، میترسم از دوباره تلاش کردن و نرسیدن
پرنده بهشتی به نظر من شجاع ترین آدمها کسیه که ضعفها و اشتباهاتش رو ببینید و انکار نکند. این کار هم شجاعت میخواد هم قدرت و جسارت.
این قدرت و جسارتت رو هم از خدا داری سمانه جان و خوشحال باش به خاطر خدایی که در کنارت است.
دست پر از هدیه های الهی باشی همیشه
سلام نفیسه جانم، نفیسه ی نازنین و مهربان و خوش قلب.
بهترین ها نصیبِ قلبِ زیبا بین و لطیفت.
هر چی که خواسته ی قلبیته با هدایت خدا برسی بهش، به آسانی، به شیرینی، به سادگی.
غیر از اینم نیست.
اگه من به آسونی و شیرینی و سادگی نمیرسم باید برم بگردم تو باورهام و ترمزهامو بکشم بیرون و ریشه ای حلشون کنم…
امروز به مامانم میگفتم:
قشنگ میفهمم اونجاهایی که میدونم روشم غلطه ولی زیر سیبیلی رد میکنم، هزار تا توجیه میارم واسه خودم که الان نه، شرایطش نیست، آماده اش نیستم و … پس طبیعیه خودم ترمز گذاشتم و هیچ هدایتی هم دریافت نمیکنم برای بهبودم…
هدایت وقتی میاد به قولِ مریم جونِ نازنینم، که ذهن آف شه قلب آن بشه.
سمانه مسئولیت پذیری یعنی:
حتی اگه میترسی، حتی اگه اقدام نمیکنی، حتی اگه نجوا داری، حتی اگه ضعیفی، اول بپذیرش، فرار نکن ازش، چون درست نمیشه، حل نمیشه، دنبالت میکنه همیشه.
امید دارم تو جریان هدایت باشم همیشه.
اینم باید بسازم واسه خودم، الکی که نمیرم تو جریانِ هدایت، اینم باید خلق کنم واسه خودم به واسطه ی افکار و اعمالم.
ببین نفیسه جان، میبینی؟ حس میکنی؟
دارم واسه تو مینویسم اما مخاطب سمانه جونِ نازنینِ قشنگمه با همه ی ضعف ها و قوت هاش…
من یه چیزی رو بهتر درک کردم این 10 ماه اخیر…
که نترس سمانه
خدا هست
با خدا مشورت کن
به خدا بگو
اجازه بده او به تو بگه
او، دانای مطلقه.
مهربان ترینِ مهربانان هست…
آروم باش.
نفیسه ی نازنینم، مرسی منو پرنده ی بهشتی خطاب میکنی، حسش عالیه، هر بار بهم هدیه های ناب میدی تو کامنت هات.
از خدا برات دریافتِ هدیه های ناب می خوام.
هر چی که خودتو خوشحال میکنه.
من سپاس گزار خدا هستم برای شما و تک تک دوستام.
اینکه بهم عشق میدین با جملاتتون، با تحسین هاتون، با کامنتهای زیبایی که برام مینویسین.
نور رو بهم هدیه میدین.
نور بیاد تو زندگیِ تک تکتون.
ماچ و قلب فراوان به روی همچون ماهت نفیسه جانم.
نفیسه جانم یه هدیه ی ناب همیت الان، برای شما و خودم و همه:
هر چی کمتر منتظر باشی و انتظارِ چیزی رو بکشی، کمتر وابسته باشی بهش، کمتر قفلی بزنی روش، راحت تر و سریع تر میرسی بهش.
نمونه اش:
وقتی انتظار میکشم، قفلی میزنم، دائم چک میکنم، وابسته هستم به دریافتِ نقطه آبی جانِ سایت، نمیاد…
وقتی رها میکنم، میرم دنبال زندگیم، کامنت خوندن و نوشتن و … یهو سر و کله ی نقطه آبی جان پیدا میشه.
الهی شکرت برای دوستانِ نابم در سایت، استاد جان، مریم جان، نفیسه جان و همه ی بچه ها.
باسلام و خداقوت خدمت استادعزیزم
چه فایل فوق العاده ای بود این فایل وچه فایل به موقعی بود این فایل!
در روزهایی که دقیقا با تموم کردن رابطه عاطفی و از دست رفتن شغلم تمام یابهتره بگم بیشتر اعتماد بنفسم رو ازدست دادم!
درروزهایی که هرلحظه با تکیه بر عقل و هوش خودم در تلاشم مسایلم رو حل کنم وهرلحظه ناتوانی بیشتر برمن مستولی میشه.
درروزهایی که هر لحظه انگار همون گرگ داره باداسش بمن حمله میکنه وبمن میفهونه تو هیچ قدرتی نداری وقدرت زندگی تو ،خودت نیستی.
وهمه اینها داره زمانی اتفاق میفته که دقیقا فکرمیکردم من دیگه توقانون به درجه اعلی رسیدم،من دیگه قدرت کنترل ذهنم رو دارم،من دیگه تبرم گردنم رو نمیزنه و…
وخدا دقیقا بااین اتفاقات داره من رو برای خودم محک میزنه،که ببین چقدر درمقابل من ناتوانی،چقدر درمقابل من رو خودت،عقل وتواناییهای خودت حساب کردی!!
وبجای تمرکز رو نعماتی که الان توزندگیت هنوزهست وحساب کردن روهدایت من،مدام میخوای باعقل خودت مسایلت روحل کنی،همون مسایلی که فکرمیکنی فقط خودت قدرت حلشون رو داری وازمن کاری برنمیاد،و همون دکمه عقل وهوشت رو روشن کردی و دکمه هدایتت بصورت اتومات خاموش شده،،،چندروز پیش بود که خواهرم بمن گفت :ندا ببین حست چی میگه؟!!
همون لحظه فهمیدم وگفتم : باور میکنی حسم ازکارافناده!!
والان فهمیدم که چرا اون حس هدایتم یهو ازکارافتاده!
چون من با دوتااتفاق به ظاهر شایدبد،دقیقا از اصل خودم ومنبع آرامشم فاصله گرفتم،و اونوقت سبستم احساسیم سوییچ شده،رو عقل وهوش خودم.ودقیقا همین جاهاست که باید ایمان خودمون رو بسنجیم…و بفهمیم کجای کاریم!چقدر ازغرور ومنیت درماهنوز جاداره و درلابلای ذهنمون جاخشک کرده…
همون غرورو منیتی که شاید اگر تضادها پیش نیاد هرگز به وجودش پی نمیبریم.
استاد ممنونم بااین فایل خیلی به آرامش رسیدم،وفهمیدم الان کجای کارم،وکجای دنیا ایستادم.
وازامروز بازندگی درلحظه وتمرکزروزیباییهای زندگیم میخوام باقی ماجراهارو فقط مدیریتش رو بخدا بسپارم ،،چون قطعا ویقینا بهترین وبالاترین مدیر ومدبر خودشه،و قطعا هدایت کننده آشکار ماست.
الهی به امید تو