درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1 - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

717 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    راضیه قنواتی گفته:
    مدت عضویت: 2438 روز

    سلام و درود به استاد عزیزم و مریم عزیزم..خدارو شکر برای وجود بابرکتتون

    درمورد فایل فوق العادتون تجربه خودم رو عنوان میکنم..از کودکی علاقه بسیار زیادی به خلبانی و پرواز داشتم و هیچ وقت پیگیرش نبودم و دنبالشو نمیگرفتم و همیشه احساس میکردم باید استعداد و لیاقت و توانایی خاصی داشته باشم تا بتونم پرواز رویاد بگیرم و البته اون زمان رشته دانشگاهی داشت که من نمیتونستم شرکت کنم..همیشه از سختی و دروس سنگینی که داشت و زبان انگلیسی واهمه داشتم و کنار میکشیدم تا الان که 45 سال دارم و خدارو شکر آموزش این رشته به صورت خصوصی برای هواپیماهای سبک دایر شده آموزش داده میشه و من بالاخره پا روی ترسم گذاشتم و رفتم دنبال علاقم و ثبت نام اموزش خلبانی رو انجام دادم ..جلسه اول حتی باورم نمیشد بتونم اونجا باشم افرادی که اومده بودن برای اموزش همه تحصیلات بالایی داشتن ..یکی پزشک ..یکی مترجمی زبان..یکی بورسیه المان داشت و هر کدام تقریبا زبان انگلیسی خوب داشتن..وقتی اساتید پرواز واژه های مخصوص رو بکار میبردن و دروس رو عنوان میکردن برام خیلی سخت بود ..چون هیچ گونه اشنایی در موردش نداشتم و رشته تحصیلیم رواشناسی بودو حدود 10سال از درسو دانشگاهم گذشته بود،اولش خیلی نگران بودم و با خودم گفتم ایا میتونم از پسش بر بیام!.همه افرادی که اینجان یا درحال تحصیلن یا تحصیلاتشون از من بالاتره مفاهیم رو بهتر متوجه میشن..کلی کلنجار داشتم با خودم….ولی با تمام وجود تلاش کردم و تمام تمرکزم رو روی نکات مثبت خودم گذاشتم که تا حالا از پس خیلی مسائل بر اومدم و خیلی جاها کارهای سخت رو انجام دادم..بالاخره شروع کردمو حتی با کوچکترین رشد یا یادگیری که داشتم کلی ذوق میکردم و تمام pdfجزوات رو پیرینت میگرفتم و صدای استادها رو ضبط میکردم و بارها گوش میدادم و مینوشتم و هر بار یهترو بهتر یاد میگرفتم..ولی ی وقتایی که انرژیم می اومد پایین یا خیلی سخت میشد یهو میترسیدم و تصمیم میگرفتم دبگه نرم و جالبه همش منفیها جلوم میومد و بعد که دوباره ذهنم رو مثبت میکردم شرایط تغییر میکرد..مثلازمانی که با نا امیدی و نگرانی صدای ضبط شده استاد رو گوش میکردم خیلی از نکات بنظرم سخت و غیر قابل فهم بودو حتی گریم میگرفت..ولی به محض اینکه افکارمو اروم میکردم و با انرژی مثبت دوباره همون قسمت رو گوش میدادم خیلی کامل و واضح متوجه میشدم..و این برام عجیب بود که چطور الان متوجه شدم ولی قبلش نه… ..هر وقت انرژیم پایین اومد و خواست نا امیدم کنه ..دوباره ذهنم رو نغییر دادم و تمرکز کردم روی نکات مثبتم به خودم بلند بلند صحبت میکردم که تو میتونی و بسیار باهوشی و پر تلاش ..بعد دوباره انرژی میگرفتم..اگر درسی رو یاد نمیگرفتم با شجاعت پرسیدم و مطمن بودم بالاخره یادمیگیرم.الان که دارم مینویسم اواخر کلاسهای تئوریم هست و نزدیک به کلاسهای عملی پرواز هستم و مدام از جانب اساتیدم تشویق میشم و اونها هم بارها بابت تلاشم تحسینم میکنن..و جالب اینجاست که اون دوستانی که هم دوره من هستن خیلی کمتر فعالیت داشتن ..در صورتیکه روز اول من خودم رو در جایگاه پایینتر میدیدم و فکر میکرم باید تو لول و جایگاه خاصی باشم که بتونم متوجه مطالب این کلاس بشم ولی الان با استمرار و تلاش دارم خوب عمل میکنم و خیلی خوشحالم..که تونستم تو این زمینه ذهنم رو متمرکز کنم روی موفقیت و قدم به قدم جلو برم..و حتی روی احساس لیاقت و ترسهام کار کنم و خودمو لایق بدونم ..الان من اون آدم روز اول توی اون کلاس نیستم ..خودم رو ابراز میکنم و به تواناییهام ایمان دارم..واقعا دیدم اگر استعداد نباشه ولی تلاش و پیگیری و استمرار باشه موفقیت همراهشه..استاد عزیزم و مریم عزیزم اینقدر این فایل برای من آگاهیهای زیادی داشت که دوست داشتم من باب تشکر تجربه خودم رو برای شما و همه دوستان عزیزم بنویسم..خوشحالم که پیگیر علاقم شدم و حسرتش رو برای خودم نزاشتم و اجازه ندادم افکار و ذهنیت منفی و ترسهامنو عقب بکشه..ی جورایی به خودم افتخار کردم واین باعث شده برای هر چیزی که فکر میکنم خیلی سخت و نشدنیه مقاومتم بشکنه و اینو فهمیدم توجه به مثبتها ..اتفاقات مثبت رو زیادتر میکنه و منفی هم همینطور..ترسها جلوی قدم برداشتن رو میگیره و تورو عقب نگه میداره..الان حس میکنم هرکار بظاهر محال یا سختی رو با تلاش و انگیزه وذهن مثبت و استمرار میشه انجام داد و از پسش براومد..آرزوی بهترزنها برای شما عزیزان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2195 روز

    به نام خالق عشق و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیزم، بانو شایسته نازنین و همه دوستان جان

    اگر اشتباه نکنم این اولین باری است که قبل از اینکه فایل تمام بشه اومدم و دارم می‌نویسم، چون همیشه فایل را تا انتها حداقل یکبار گوش میدادم و بعد میومدم و می‌نوشتم اما استاد دست گذاشتید روی موضوعی که ناخودآگاه اشکم رو جاری کرد و دیگه نتونستم صبر کنم و تصمیم گرفتم همین الان بیام و دربارش بنویسم، یعنی یه دفعه یه بغضی من رو گرفت که حالم دگرگون شد.

    میدونم از قربون صدقه الکی رفتن برای خدا و به قول خودتون ارتباط موثر برقرار کردن با خدا بیزارید، من هم همینطور، اما واقعیت انقدر آیاتش محکم و دقیقه که واکنش نشان ندادن و سپاس‌گزار نبودن سخت‌ترین کار دنیا میشه برات.

    همیشه وقتی الگوها و افراد مختلف را بررسی می‌کنم متوجه میشم که خوب هرکس یه زندگی، یه باور و یه مسیر منحصربه‌فردی داره، اما یه موضوعی در بین تمام موفقیت‌های افراد ثابت و مشترک و اون هم همین احساس لیاقته.

    همه ما با هم متفاوت هستیم و زیبایی این جهان هم به همین تفاوت‌هاش هست. نقطه اشتراک تمام کسانی که توانستند زندگی را به اون شکلی که دوست داشتند تجربه کنند و خلق کنند آنچه در ذهن دارند را احساس لیاقته.

    من انقدر از این موضوع در جهت منفیش ضربه خوردم که فکر نمی‌کنم هیچ باوری در ذهن ما تا‌به‌حال از این مخرب‌تر بوده باشه.

    من از اون دسته افرادی نیستم که هیچ کاری تو زندگیش نکرده باشه، برعکس جز کسانی هستم که همیشه کارهایی کردم که از نگاه دیگران به قول معروف خیلی خفن بوده، اما ایراد اینجا بود که هیچ‌وقت نمی‌تونستم اون شرایط عالی را ادامه بدم و گاهی چنان به عقب پرت میشدم که اصلاً از همه چیز و همه کس ناامید و بیزار میشدم و تابه‌حال نتونسته بودم پیداش کنم که چرا من نمی‌تونم شرایط خوب را در زندگیم ادامه بدم. تا اینکه این تیکه از فایل که در مورد احساس لیاقت بود زنگ‌هایی را در ذهنم به صدا درآورد که هنوز آونگش در گوشم به گوش میرسه.

    تو دوره‌ها و آموزه‌های استاد و دیگران زیاد از احساس لیاقت شنیده بودم اما کاری که این باور با من کرده بود چنان من رو در گوشه رینگ گیر انداخته بود که بهم جرئت عرضه اندام دوباره نمی‌داد، چون تو ذهنم هرچقدر هم خودم را آدم موفقی می‌دیدم خیلی سریع به این فکر میفتادم که چه فایده یه مدت حالت خوبه و بعد دوباره اون شرایط و اون پسرفت‌ها میاد سراغت و من اصلاً مگه لایق این زندگی که می‌خوام هستم؟

    آدم یه وقتایی یه چیزایی تو خودش پیدا میکنه که باورش نمیشه همچین باوری داره اما جهان خیلی زیبا و قشنگ بهت میگه که چی هستی و چی داری در ذهنت می‌پرورونی. خداروشکر برای این که چنین جهان هوشمند و دقیقی داریم.

    نمیدونم این لفظ بارها دقیقاً برای چه تعداد باری به‌کار گرفته میشه اما من خیلی خیلی خیلی شرایطی رو تو زندگیم داشتم که یه چیز خیلی خوبی رو وارد زندگیم کردم اما یه جایی به خودم گفتم بابا مگه میشه انقدر خوب؟ مگه میشه انقدر راحت؟ یعنی فکرش رو می‌کنم که چیکار کرده این باور با من در زندگی اصلاً حالم دگرگون میشه، ناخودآگاه سر به سپاس‌گزاری میذارم که هدایتم کرد به جواب مسیر. من همین امروز ازش خواسته بودم. همین امروز ازش خواسته بودم که بابا میگی فراوانی میگی سپاس‌گزاری میگی توحید میگی احساس خوب میگی احساس لیاقت، اوکی، پس چرا جوابی که می‌خوام نمیاد یا میاد اما نمی‌مونه؟

    همین امروز جوابم رو دادی.

    همین امروز یه شرایط مالی خیلی خوبی شکر خدا برام پیش اومد که یه دفعه باز همین نجوا اومد که: بابا مگه میشه انقدر خوب؟ مگه میشه انقدر راحت؟

    چی بگم غیر از سپاس‌گزاری که ای جان من شکرت، شکرت برای این جریان دقیق هدایت.

    شکرت که داری بهم میگه بسارش هرچی که می‌خوای رو و چه کسی از تو لایق‌تر برای تجربه این موقعیت؟

    چقدر دیگه باید تقلا می‌کردم تا بفهمم آقا موضوع مهارت نیست، موضوع لیاقته.

    تو استاد بزرگ هر کاری هم که باشی اما اگر خودت را لایق ندونی هیچ اتفاقی برات نمیفته و این اتفاقات خیلی راحت‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنم برات میفته.

    مشتری‌های عالی به سادگی وارد کسب‌وکارت بشن، بدون اینکه تو کار عجیب‌و‌غریبی انجام بدی و فقط خودت را لایق بدونی.

    عشق و آسایش و محبت و سلامتی را ازجهان دریافت کنی و بگی مگه من لایق این هم اتفاق خوب هستم؟

    اصلاً فکر کردن به این موضوع انقلابی در من ایجاد کرد. قشنگ حس می‌کنم جنب‌وجوشی که در وجودم به راه افتاده را.

    تمام تغییرات از همین نقطه باید شروع بشه.

    اصلاً خود این قانون احساس خوب=اتفاقات خوب هم از در همین باور لیاقت عبور میکنه چون گاهی انقدر در این منجلاب عدم‌خودباوری گیر کردیم که حتی خودمون رو برای در احساس خوب بودن و موندن هم لایق نمیدونیم، چه برسه که بخواهیم به اهداف و خواسته‌هایمون برسیم.

    برای همینه خدا میگه فلیستجیبو لی و لیومنو بی، چون میدونه این بزرگ‌ترین سد سر راه اجابت درخواست‌هاست. تحقق همه خواسته‌ها از این باب عبور میکنه. باور احساس لیاقت. باور به‌اینکه من به این دنیا آمدم تا لذت ببرم و خداوند هرآنچه موجب لذت بیشترم می‌شود را بر سر راه من قرار میدهد. باور اینکه همه چیز طبیعی بدست می‌آید و احساس خوب راه رسیدن به همه خواسته‌هاست.

    درک این موضوع خیلی مهمه که باورسازی یعنی رسیدن به احساس خوب.

    وقتی میگم من لایق دریافت نعمت‌های الهی هستم یعنی من هستم که انتخاب می‌کنم چه چیزهایی وارد زندگیم شود.

    یعنی من خواسته‌ام که دنیا این شکلی باشد.

    یادم میاد اوایلی که با قانون آشنا شدم انقدر سرعت رشد و تحولاتم عالی بود که برای هیچ‌کس قابل باور نبود که مگه میشه یه نفر انقدر تغییر کنه؟ چون من از نظر مالی هم خیلی خیلی خوب رشد کردم اما دقیقاً همین باوری که مگه میشه همه چیز انقدر عالی و راحت باشه همه اون دستاوردها را از بین برد و عزت نفس من را نیز بسیار تضعیف کرد.

    اما حالا حس می‌کنم پیدا کردم اون معلولیت رو. بعضی باورهای مخرب دیگه کارش از پاشنه آشیل گذشته تبدیل به یک معلولیت شده، درست شبیه استعاره‌ای که استاد در مورد ثروت و اون تمثیل مسابقه معلولان می‌زنند. یعنی انقدر تضعیف کننده هستند که تو حس می‌کنی نمی‌تونی هیچ کاری انجام بدی. مثل فردی میمونی که عاشق فوتباله اما پا نداره که بازی کنه و به این شکل این کلاً حتی تصور اینکه بخواد فوتبال هم بازی کنه تو سرش نیست، یعنی دقیقاً همین اتفاق برای من و خیلی از دوستان دیگه افتاده. یه سری از باورها چنان در مغزمون رسوخ کرده که حتی تصور اینکه بخواهیم جور دیگه‌ای هم باشیم نمی‌کنیم. یعنی اگر فقط و فقط روی همین باور کار کنیم که ما لایق نعمت‌های الهی هستیم و خداوند برای اعطای نعمت‌ها به ما به سختی نمیفته و این یک روند طبیعیه چقدر با آرامش بیشتری زندگی می‌کنیم و همین آرامش بیشتر ما را در مدار لذت و احساس خوب بیشتری قرار میده و باعث میشه خواسته‌های بیشتری را تجربه کنیم.

    این یک رمزه. احساس خوب داشتن بزرگ‌ترین رمز کائناته.

    یه ویدئوی را چند روز پیش از کندال جنر میدم که درباره همین موضوع صحبت می‌کرد و می‌گفت که من مهم‌ترین کاری که هر روز انجام میدم اینکه به خودم قول میدم امروز یه ورژن بهتری از خودم در تمام ابعاد ارائه بدم و بقیه کارها را می‌سپارم به جهان تا برای من انجام بده.

    استاد به تازگی یه احساس تازه‌ای درمورد این مسیر پیدا کردم و دیگه یه احساس مسئولیتی دارم درقبال این مسیر. یعنی قلبم بهم میگه این مسیریه که تغییرات خیلی زیادی در جهان به‌وجود میاره. تک تک کسانی که وارد این مسیر می‌شوند و به‌خصوص کسانی که با تعهد و جدیت بالا این آگاهی‌ها را دنبال و در عمل اجرا می‌کنند مهره‌های کلیدی در جهان خواهند بود.

    سبک و دقت آموزه‌های شما بدون شک تحولات بزرگی در جهان به‌وجود خواهد آورد و من این را به خوبی دارم احساسش می‌کنم. اوایل فکر می‌کردم تحت تاثیر قرار گرفتم اما حالا بعد از هزار و اندی روز قاطعانه میگم که هر روز اعتماد و اعتقاد و البته عملگرایی من به این مسیر بیشتر میشه. هر روز دارم بیشتر یاد میگیرم که باید بیشتر روی خدا حساب کنم. قدرت اوست که همه چیز را به‌وجود میاره و این ساده‌ترین راه رسیدن به خواسته‌هاست.

    چقدر زیبا خداوند خودش را استجابت‌کننده معرفی کرده. چقدر این استجابت‌کننده با اهدنا صراط المستقیم هماهنگی داره. مجیب در زبان عربی یعنی هموار کننده و این بدیم معناست که خداوند هموارکننده مسیر رسیدن به خواسته‌هاست، خواسته‌هایی که همین الان هستند و فقط کافیه که ما در اون مسیر قرار بگیریم.

    اینجاست که متوجه میشی با خدا بودن چه معنی و امتیازی داره. وقتی خدا نباشه فکر میکنی خودت باید همه کارهارا انجام بدی و از اونجا که خودت را در خیلی از کارها ناتوان میبینی پریشان و ناامید میشی و مسیر را ادامه نمیدی. اما وقتی به این فکر میکنی که این هستی یه خالقی داره و اون خالق نعمت‌هایی را به‌وجود آورده و نقش خودش اینکه مسیر ما را برای رسیدن به نعمت‌ها هموار کنه همه چیز در زندگیت تغییر میکنه. برای همینه میگه هیچگاه از رحمت الله ناامید نشید. برای همینه میگه کسانی که خداوند را درک کرده باشند نه می‌ترسند و نه محزون می‌شوند. چون اون‌ها دنیا را مثل یک بازی می‌بینند. فکر نمی‌کنند که قراره در این بازی بازنده باشند اون‌ها می‌دونند که هدف بازی لذت بردنه پس سعی می‌کنند همین کار را انجام بدهند.

    هربار که آیه ان شکرتم لازدینکم را می‌خوانم به خودم میگم خدایا ببین به خدا اصل همینه ها. تو فقط همین یه کار رو می‌خوای. همین یه اصل رو ما اگر تو زندگی اجرا کنیم به همه چیز میرسیم. نه اینکه برگردیم الکی بگیم خدایاشکرت. به‌خاطر اینکه وقتی به نعمت‌های زندگی نگاه کنیم بفهمیم که این قدرت خداست که این نعمت در زندگی ما هست، منتهی انقدر ما حساب کتابی شدیم که نمی‌تونیم درک کنیم چجوری خداوند این نعمت را در زندگی ما آورده. شما چجوری می‌خوای روی سلامتی قیمت بگذاری؟ کی حاضره درقبال 1 میلیارد دلار چشم‌هاش رو از دست بده؟ کی حاضره در قبال این پول نمیگم مرگ پدر مادر، گریشون رو ببینه؟ تو چجوری این‌ها رو با خدا حساب کردی؟

    هنوزم که هنوزه خیلی از ماها فکر می‌کنیم خدا یه انسان دمدمی مزاج بدعنقه که فقط معطله تلافی بکنه اما یه بار به این فکر نکردیم که آقا این خدا خودش را رحمان رحیم معرفی کرده. یعنی اگه حس میکنی خدا تو زندگیت هست و خیلی توحیدی داری زندگی میکنی باید این وجه خدا را دیده باشی. به این فکر کن که این قدرت داره مهم‌ترین عنصره وجود خودش را به تو میبخشه. عنصره خلاقیت. بهت اجازه داده بسازی. بعد تو تو پله اول گیر کردی. میگی من؟ من رو چه به این حرفا.

    استاد بهترین درسی که من از شما یاد گرفتم این بوده که ریشه تمام بدبختی‌های انسان این بوده که خدا را تو زندگیش باور نکرده و به عاملی غیر از خدا قدرت داده. این خدا این نعمت را بهش داده اما باور نکرده، چرا؟ چون فکر می‌کنه به اندازه کافی خوب نیست یا دیگران هم قدرت دارند.

    هدایت من به سمت پیدا کردن این باور هم از برکات دوره شیوه حل مسائله. به خدا همین امروز داشتم بررسی می‌کردم یکی از فعالیت‌هام را به روش دوره شیوه حل مسائل و به دنبال راهکار بودم که رسیدم به این. تا این موضوع در زندگی من اصلاح نشه هیچ نتیجه‌ای پایدار نخواهد بود. به خدا همین امروز نشانه‌هاش اومد. این کامنت را نوشتم که یک تاکید و یادآوری محکم برای خودم باشه. که به‌یاد بیارم این خدا همیشه همراه من هست همیشه مراقب من هست. شاید من فراموش کنم اما اون فراموش نمیکنه. خدا خواسته‌های ما را فراموش نمیکنه. این رو نوشتم که یادم باشه به خدا بیشتر اعتماد داشته باشم.

    خدایاشکرت که مرا انسان آفریدی و این قدرت را به من دادی تا داشته باشم هر آنچه می‌خواهم تا جهان گسترش یابد.

    استاد جانم پررنگ‌ترین نقش را همیشه در جریان هدایت زندگی من داشتی. یعنی نشده تا حالا من یه چیزی بخوام یا درباره تصمیمی تردیدی داشته باشم بیام تو این سایت و از هدایتم مبهوت نشده باشم. یعنی با اینکه مطمئن هستم جواب میگیرم اما هربار شگفت‌زده میشم از این همه اعجازی که در این مسیر هست. واقعاً خدایا سپاس‌گزارم. اگر بخوام در طول روز فقط برای یک نعمت سپاس‌گزار باشم اون هم این مسیر هست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    ستاره سهیل گفته:
    مدت عضویت: 3619 روز

    درود مجدد بر خانواده عباس منش . سلام بر خانواده بزرگمون

    استاد با تمام وجود حرفهاتون و کنترل ذهنتون وتجربه ها تون را تجربه کردم ..

    مثلا اخرین بار در یک جشنواره ورزشی در بین شرکتهامون من مربی بانوان بودم . یک مسابقه داژبال بود

    با چشم خودم دیدم کارکنانی که اولین بار بود اومده بودند داژبال و والیبال فقط با حال خوب واتفاقات خوب لذت بخش

    در کمتر از یک ساعت بچه ها حرفه ای شدند وبا تمام وجود می خواستند ببرند و تمرکز کرده بودند رو توانایی های خودشون

    و با تمام وجود می خواستند بهترین خودشون رو نشون بدند

    من به عنوان مربی وظیفه ام بود بهشون حال خوب بدم اونا همش سر کوچکترین مساله بحث می کردند . چرا لباسم سایزش اینجوری ؟. چرا رنگش فلان .؟……….. کل بازی اذیت می کردن بلافاصله من گفتگوی ذهنی می کردم سمانه خدا با تو … تو قرارشده بهترین خودت رو نشون بدی .. خدا برات سورپرایز داره . مطمئن باش بهترین بازی رو انجام می دند .. تا اخرین لحظه ناامیدم نشدم و پارسال در بین 100 تا تیم اول شدیم مدال طلا . والیبال دوم وپینگ پنگ انفرادی سوم شدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    amene nasiri گفته:
    مدت عضویت: 4171 روز

    استاد عزیز و مریم نازنینم

    واااای استاد چقدر خوب و عالی با مریم جان به نکات ریز و طلایی و درونی اشاره کردین من تو همین یکی دوهفته یه بازی تخته نرد نصب کردم تا تخته یاد بگیرم و از صفر شروع کردم کم کم که یاد میگرفتم کلی ذوق داشتم و خودمو تحسین میکردم حتی تو همون یکی دو روز اول هم تونستم مارس کنم حریفمو یعنی تو روزای اول از خودم توقعی نداشتم و فقط سعی میکردم از حریفم یاد بگیرم بعد کم کم توقعم رفت بالا که باید ببرم و با ترس از دست دادن امتیاز اون بازی وقتی که حتی خیلیییی جلو بودم میباختم به شکل خیلی عجیبی یهو اینترنتم قطع میشد بازی هنگ میکرد و من تمام حس هایی که گفتین از حس قربانی شدن ،عدم لیاقت حس بدشانسی تک تک شونو به وضوووووح تو این چند روز حس کردم و دیدم تو مقیاس کوچیک لحظه تو بازی تا بخوای تاس رو بندازی چه فکری میاد تو ذهنت و مثبت یا منفی چه عدد تاسی برات میاد واقعاااا برام شکفت انگیزه که شما چقدر عاااالی خودتونو شناختید و چقدر ساده و عمییییق دارید به ما اموزش میدین حتی تو فایل های کاملا رایگانتون

    استاد عزیزم تو یکی از بازی ها من خیلی جاوتر بودم و حریفی داشتم که هروقت حرکت خوبی میرفتم یا تاس خوبی میاوردم با استیکر تشویقم میکرد و من لذت میبردم اما من اونو تحسین نمیکردم و به عینه دیدم که اون حریف اومد و به من رسید و درنهایت منو برد و من پشت گوشی شوک بودم الان درک میکنم چرا؟!

    استاد این فایل برای من خیلی خیلی خیلیییی ارزشمند بود چون با تمام وجودم درکش کردم ازشما و مریم بانوی مهربان تشکر میکنم که انقدر عالی و زیبا با سخاوتمندی در حالی که ما داریم از دیدن اون زیبایی ساحل بی نظیر لذت میبریم با صدای دلنشین شما درس هم یاد میگیریم با تمام وجود ازتون ممنون وسپاس گزارم و از خدای مهربانم که فرصت دیدن و درک این زیبایی ها و اگاهی های ناب رو به من داد

    عاشقتونم ️️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2181 روز

    به نام رب هدایتگرم.

    سلام من را پذیرا باشید دوستان عزیز

    خدایاشکرت برای بودنم دراین خانواده بزرگ و دوستداشتنی

    کم حرفی نیستا من عضو‌ِ بزرگترین خانواده موفقیت دنیام(:

    همین ابتدا اجازه میخوام شرحِ حال بدم:

    من تو آرامترین و رها ترین حال ممکن هستم،

    تقریبا 36ساعته فستم و قراره بیشترم بشه ،صبح زود یکساعت باشگاه بودم کلی تمرین قدرتی انجام دادم پر انرژیِ پرانرژی !

    به جسمم حسابی حال دادم GH و BDNF حسابی اسپایک شده و اصن نگم براتون چقدر پرانرژی ام.

    با دیدن این فایل رویایی به روحمم ی حال عالیِ دوبل دادم.

    و الان تو‌ حیاط زیر درختای گوگولی سیب روبروی بوته های انگور نشستم زیر پام و اطرافمم کلی چمن هست گل های ریز و ظریف سفید،صورتی و بنفش و زرد بین چمنا ،

    لیوان قهوه هم کنارمه که برای اولین بار ی قهوه متفاوت درست کردم

    سرظهره ولی هوا ابریه و باد خنکی میاد خدایا چقد خوبه

    صدای یاکریم و گنجشکها فضارو رویایی تر کرده

    و دیگه منو اینهمه خوشبختی محال نیست خخخ حقمه.

    مورد اول: رابطه بین احساس عدم لیاقت و از دست دادن نعمتها

    چندسال پیش باور داشتم برای پول درآوردن باید زجر کشید و عرق ریخت

    و باور داشتم باد آورده رو باد میبره.

    ازنظر من پول درآوردن فقط با عرق ریختن و خستگی بیش از حد به دست میومد

    چون‌من فقط خانواده خودمو دیده بودم

    من هرکی رو اطرافم میدیدم به سختی برای پول درآوردن کارمیکرد که پولی هم نمیتونستن بدست بیارن یا اونقدر کم بود که نمیتونستن راحت زندگی کنن

    و اونها میگفتن پول حلال همینه باید پیشونیت پر از عرق باشه و دستات پر از پینه!

    و حتی حدیث از ائمه میاوردن برای باورهاشون.

    .

    .من بعد از تحصیلات کارشناسیم فورا کار عالی بدست آوردم که تو‌تمام جنبه ها برای من عالی بود همکاران خوب،مدیر خوب،حقوق خوب،ساعت کاری کم

    هروقت مرخصی میخواستم موافقت میکردن

    من کارمو عالی انجام داده بودم و بارها ازم تقدیر شد ،تقدیرها هم کلامی بود هم با تقدیرنامه هم بوسیله افزایش حقوق

    مدیرم از کارم راضی بود اضافه کار عالی بهم پرداخت میشد و…..

    اما ذهن من همش عذابم میداد

    تو مدت چندسالی که کار میکردم ذهنم میگفت تو لایق این کار نیستی

    تو براش تلاش نکردی،ذهن من فقط تلاش رو فیزیکی میدونست

    میگفت تو برا پول درآوردن اصلا عرق نمیریزی اصلا زجر نمیکشی

    چرا اینقدر راحته همه چیز؟؟

    نباید اینجوری باشه

    و من همیشه فکر میکردم این شغل و پولش برای من باد آورده اس!!!و یکروزی حتما از دستش میدم

    چون ذهنم منو کنترل میکرد و بر طبق باورهای گذشته زندگی میکردم.

    چی بگم از این باورها که باعث شد من کارمو ترک کنم

    اونهم تو شرایطی که همه چیز عالیتر از قبل شده بود

    همه ازم راضی بودن

    چَم و‌خَم کارو عالی یاد گرفته بودم و به اصطلاح جا افتاده بودم‌.

    از طرف مدیر و رییس و حتی مسئولان استانی ازم درخواست شد که توی اینکار بمونم ولی انگار زور باورها بیشتر بود .

    یعنی من اونقدر باورای داغونی داشتم که میگفتم خودم استعفا بدم بهتر از اینه که اخراجم کنن

    توانایی کاریم زیاد بود ولی هیچکدوم به چشمم نمیومد ذهنم تمام موفقیتهامو انکار میکرد و میگفت ی روزی اخراج میشی ی روزی همه به این نتیجه میرسن که تو شایسته این کار نیستی!!

    آخ اخ چی بگم از این ذهن

    همه آدما تواناییامو تحسین میکردن الا خودم!

    اونقدر ذهنم عذابم داد تا شرایط عالی رو ول کردم

    دلیلشم فقط احساس عدم لیاقت بود؛

    من نه تو‌خانواده نه تو اقوام و آشنایان کسی رو ندیده بودم که کار راحتی داشته باشه شرایطش عالی باشه و تو سن کم حقوق بالا داشته باشه

    هرچی الگو داشتم همشون با کلی زجر و عذاب و نگرانی، مقدار پول چندغازی درمیاوردن که اونم خرج بیماری و ناخاسته هاشون میشد

    اما من نه تنها مثل اونها نبودم بلکه تمام پولم، خرج تفریح و مسافرت و خریدن طلا و …میشد

    همین تناقض ها مثل خوره تو ذهنم بود

    هر لباس باکیفیت و قشنگی که میخریدم ته ذهنم میگفت پس خواهرت چی پس مادرت چی ؟ اونها لباساشون ساده و‌معمولیه

    هر مسافرتی که میرفتم ناخودآگاهم فعال بود و میگفت هنوز مادر و خواهر و برادرت اینجاها نیومدن

    حتی پولی که از کارم پس انداز میشد احساس عدم لیاقت پشتش بود

    ذهنم میگفت تو فرزند کوچیک خانواده ای هنوز بزرگترا انقدر سکه و طلا ندیدن ولی تو به راحتی خریدی و پس انداز کردی؟! خجالت بکش!!

    این احساس به شدت منو عذاب میداد که نتیجشم گرفتم

    احساس بد=اتفاقات بد

    ولی الان خداروشکر بهتر شدم باورهای مخرب رو دارم کمرنگ میکنم

    احساس لیاقتو تو‌ وجودم کم کم شروع کردم به ساختن

    اگر من کار خوبی دارم دلیلش عملکرد خوبمه

    اگر کارم راحته دلیلش نوع تخصصمه

    اگر همه چیز خوبه دلیلش آرامشیه که دارم

    اگر پول زیادی ساختم دلیلش فقط اینه که باورای مالیم بهتر از خانواده س

    من اگر بیشتر از خواهرا و برادرام مسافرت رفتم دلیلش اینه که خودم خاستم شاد باشم انتخابم بوده

    من اگر به راحتی پس انداز میکردم دلیلش کنترل ذهنم بوده.

    من اگر به راحتی شغل بدست آوردم چون قبلش تلاش کردم درس خوندم ذهنمو کنترل کردم چون عدل خداوند اینه

    چون این قانون جهانه

    و الان نتیجشه های احساس لیاقتو دیدم خدا خیلی زود جواب مارو میده دوستان

    نمونه نزدیکش همین پارسال بود

    بااینکه تازه کار بودم و فقط یکماه از قراردادم میگذشت

    مدیرم از عملکردم رضایت داشت و ب یکباره 5میلیون به حقوقم اضافه کرد

    من خودمو لایق این افزایش حقوق میدونستم حتی بیشتر از این هم لایقش بودم

    چون باعشق بهترین خودمو توی کار ارائه داده بودم و تجسم میکردم برای خودم کار میکنم اگر من مدیر بودم توقع داشتم کارمندم چطور کنه؟ همونو انجام میدم.

    .

    مورد دوم :احساس قربانی بودن

    قبلا توی این حس حسابی توانمند بودم حتی تو مسائل مثبت که انتخاب خودم بوده و‌میدونم هزاران فایده پشتش هست بازهم رگه هایی از این حس وجود داشته بااینکه روش کار کردم ولی هنوز هم وجود داره یعنی اینقدر این احساس قربانی بودن سمجه اگه ولش کنی مدام سرک میکشه

    هرچی کم محلش میکنم ولی بازهم از مسائل دیگه دالی میکنه.

    جدیدترین حس قربانی بودن که خیلی ریز بود ولی مچشو گرفتم درمورد قانون سلامتیه

    بارها پیش اومده که فست دوسه روزه بودم و به خانوده گفتم ببینید چندروزه غذا نخوردم و با ی حالتی که دلشون بسوزه!

    این فستینگها بهترین روزای زندگیمه ها ولی تو این موردم خواستم احساس قربانی بودن بکنم که بگم شما همه چیز میخورید ولی من دوسه روز نباید چیزی بخورم!! چی بگم از این بازی ذهن!!

    و نتیجه ش این شده که بعد از فست ،مامانم ی خوراکی غیرمجاز بهم تعارف کرده و منم چندبار چیت کردم وحالم بد شده که چرا رعایت نکردم ووووووو…..

    احساس بد=اتفاقات بد

    خب راه حل اهرم رنج‌و لذت بود

    اهرم رنج و‌لذت رو درست و حسابی نوشتم و دارم کار میکنم و احساس قربانی بودنم تو این‌مورد یعنی سلامتی کمتر شده

    .

    «» ی روزایی بوده که پول نداشتم و با دوستم درددل کردم احساس قربانی بودن به جهان ارسال کردم که نتیجشم اعصاب خوردی بوده و اینکه کارام به خوبی پیش نرفته.

    مثلا چندوقت پیش که از موجودی کم حسابم شاکی شده بودم و تو ذهنم خودمو قربانی میدونستم افکار بدی تو ذهنم میچرخید ،با همون حال بد رفتم پیاده روی و بعدش خاستم کمی گوشت و دنبه بخرم

    ی لحظه که فروشنده میخواست خرید منو حساب کنه چندنفر اومدن داخل ازش سوال پرسیدن و‌حواسش پرت شد، منم تو فروشگاه حواسم نبود به وزن گوشتها و دنبه

    وقتی اومدم خونه گوشتهارو بسته بندی کردم دنبه رو خورد کردم کمی ازشون استفاده کردم

    بعد از چند ساعت، رسید خریدمو نگاه کردم متوجه شدم که اشتباه شده و زیادتر کارت کشیده ،رفتم به فروشنده اعلام کردم ولی گفت باید خریدتو میاوردی تا دوباره وزن کنم اما من مقداریشو پخته بودم و نمیشد وزن دقیق گوشت و دنبه رو فهمید. با اینکه مطمعن بودم اشتباه شده ولی بیخیال شدم چون نمیتونستم ثابت کنم

    خب اینم نتیجه حس بد و قربانی بودن که باعث شد حس بدم بیشتری برام رقم بخوره

    من از پول کم حسابم شاکی بودم و جهان کاری کرد پولم کمتر بشه …..همینه دیگه فرکانسم دقیقا کمبود بود جهانم همونو نشونم داد

    وقتی من حالم بد باشه جهان اتفاقات ناجالبی رو برام میاره

    ولی جهان بی تقصیره

    مقصر اصلی منم که وارد بازی بدی باجهان میشم پا رو دمش میذارم!!

    آقا وقتی جهان دافعه نداره فقط جاذبه س چرا من لجشو در میارم همش از ناخاسته حرف میزنم؟؟؟

    این یه نوع لجبازیِ با جهانی که حرف حالیش نیست

    که نتیجه بدش برا خودمه

    پس نجمه هروقت خاستی احساس بد بفرستی (به هرشکلی چه درددل چه حس قربانی شدن چه نگرانی و…..) ،سریع یادت بیار جهان نمیفهمه من چی به نفعمه

    جهان فقط به احساسم پاسخ میده اون نمیدونه پول کم برام خوبه یا پول زیاد

    اون نمیدونه بیماری برام خوبه یا سلامتی

    اون نمیدونه رابطه عاشقانه برام‌خوبه یا رابطه پر تنش

    اصلا جهان فرق پول زیاد وکم، فرق بیماری و مریضی،فرق رابطه عاشقانه و‌پرتنش رو نمیدونه این منم که به اینا معنی میدم

    اون فقط هرچی فرکانس میفرستم و دقیقا بدون کم‌و‌کاست بصورت اتفاقات برام میفرسته پس حواستو جمع کن و این نکته یادت نره.

    گاهی اوقات که احساس قربانی بودن میکنم با ذهنم مذاکره میکنم مثل چیزی که بالا کمی ازشو نوشتم

    مواردی رو یادش میارم که احساس قربانی بودن کردم و اتفاقات بدی رقم خورده

    و‌مواردی که احساس خوب داشتم و تمام جهان در خدمتم بوده

    چند لحظه وقت میذارم و برای ذهنم تجربیات زندگیمو مینویسم که چطور این حس قربانی بودن به ضررم شده و‌چقدر برام خرج داشته .

    وقتی قانع شد که قربانی نباشه ،بهش جایزه میدم و مواردی رو مینویسم که تونستم خودمو کنترل کنم و باعث لذتم شده

    شادیای زندگیمو مینویسم حسش میکنم ذهنمو سرخوش میکنم.

    .

    چقدر تکنیک انجمن معتادان گمنام عالیه استاد قدرتش عالیه

    من اولین بار تو دوره های آفرینش یادش گرفتم

    و توی فست های اولیه ام ازش استفاده کردم

    نتیجه عالی داشت

    اگه گشنه میشدم به ذهنم میگفتم فقط همین یکساعت فست باش ساعت بعدی غذا هست و دوباره ساعت بعدی همینو بهش میگفتم و با این روش میتونستم تا دوروز فست باشم

    و‌ توی تمام زمینه ها میتونم از این تکنیک استفاده کنم چون خیلی کارسازه خیلی خیلی ذهنو گول میزنه.

    ممنونم ازتون استاد جان و خانم شایسته عزیز

    سوالهای تامل برانگیزی میپرسید باعث میشید فکر کنیم

    و با عشق کامنتهارو میخونید

    حس خوبیه که بدونی استادت تو رو میشناسه اسمت براش آشناس

    اونهم تو این سایت بزرگ با چندین هزارنفر اعضای عالی

    حس خوبیه که بدونی استادت بارها و بارها کامنتتو خونده و بهش لایک داده و هر بار فایلی که جدید میذاره منتظره بازهم کامنت بنویسی و بخونه

    خدایا شکرت برای این فایل عالی

    اینروز عالی

    این حس عالی

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2170 روز

    به نام خداوند هدایتگر و مهربانم.

    سلام استاد جانِ عزیزم و مریم جانم.

    سلام به همه ی دوستانِ عزیزم.

    چقدر خوب بود این فایل، بارها و بارها دارم گوش میدم…

    کنترلِ ذهن

    چقدر تو همه چیز تاثیر میذاره.

    تو بازی، تو زندگی، تو احساساتِ آدم…

    خیلی خیلی ممنونم برای این فایل

    چقدر به موقع فایلها میرسن دستم.

    دقیقا انگار نکاتی که باید الان توجه ویژه کنم بهشون از فایلهای شما میشنوم و میبینم.

    هنوز ویدئوی فایل رو ندیدم، فعلا میخوام عمقِ مطالب شما رو تو این فایل جذب و درک کنم.

    چقدر ارزشمند گفتین در مورد نجواهای ذهنی، خودسرزنشی، حس های منفی که میان و باید کنترلشون کنم.

    اینکه تمرکز کنم فقط همون روز خوب بازی کنم، همون روز خوب زندگی کنم.

    اینکه توجه کنم لذت ببرم از چیزی که دارم نه حسرت برای داشتنِ چیزهایی که الان ندارم و موکول کردن و شرطی کردن لذت و شادی در زندگی حتما با داشتنِ چیزِ خاصی…

    اینکه توجه و تمرکزم رو بذارم روی کاری که انجام میدم.

    اینکه احساسِ لیاقت رو تقویت کنم در خودم.

    اینکه ساده شدنِ انجامِ کارها، یعنی برای من آسان شده و برای خودم سختش نکنم با افکار اشتباه.

    اینکه احساسِ قربانی بودن، چه آسیبی میزنه بهم اگه ذهنمو کنترل نکنم …

    چقدر قشنگ و واضح توضیح دادین، با اعماقِ وجودم شنیدم صحبت هاتون رو استاد جان و مریم جان.

    (شما که همیشه خوب توضیح میدین، حس میکنم یه پله مدار خودم بالاتر رفته که بهتر درک میکنم آموزش هاتون رو. بی نهایت خدا رو شکر.)

    اینکه از داشته هام لذت ببرم، شما از یه پیاده روی ساده، غروب و طلوع خورشید، یه کتونی و … مثال زدین عالی بود، عالی…

    وای که چقدر شما و مریم جان مثال های خوبی زدین تو این فایل برای درکِ بهترِ مطلب.

    مریم جانم مرسی برای متن هر فایل و سوال‌هایی که مینویسین برای درک بهتر مطلب.

    سوال های بهبودبخش این فایل:

    درباره تجربه هایی بنویس که احساس قربانی شدن باعث شد شرایط به گونه ای پیش برود که باز هم بیشتر احساس قربانی شدن داشته باشی.

    – تو مسائل خانوادگی، گاهی یه کارهایی رو انجام دادم بعد سرزنش کردم خودمو چرا انجام دادی؟ چرا بقیه انجام نمیدن؟

    بعد انرژیم منفی میشه هم نسبت به خودم هم دیگران.

    بعد فکر میکنم بهم ظلم شده، بار گردنِ من افتاده، بقیه کاری نمیکنن، بقیه فقط به خودشون فکر میکنن و مشارکت ندارن و …

    بعدش که آروم میشم، تحلیل میکنم با خودم، متوجه میشم که هر کسی به مدل خودش داره کار انجام میده و فقط من نیستم که مشارکت دارم.

    – چند سال پیش، خونه یکی از اقوام دعوت شدیم که حس کردم تو رودربایستی باید بریم با شرایطی که یه بنده خدایی میگفت و گرنه بی احترامی تلقی میشه…

    البته که ما رفتیم با شرایطِ خودمون اما خیلی لجم گرفت که چرا به آدم میگن اینکار رو بکن…

    مگه ما بچه ایم؟؟؟

    (یکی از نکاتی که باید روش کار کنم اینه که حرف آدما رو جدی میگیرم، یعنی اگه بگن اینکار رو بکن فکر میکنم باید انجام بدم و این عصبانیم میکنه هم از خودم هم اون آدم…

    یا اگه میگن اینکار رو انجام میدن من فکر میکنم حرفشون حرفه، در صورتیکه همه اینطوری نیستن.

    درمانِ این مسئله تو دوره ی عزت نفسه، که خدا هدایتم کنه بتونم زودتر تمرکزی دوباره شروعش کنم.)

    اوایل مهمونی بهتر بود، هر چند اصطلاحا یخم آب نشده بود هنوز، اما یه زمانی به بعد من دیگه نمیخواستم بمونم (الان میگم، از روی لجبازی، نه اینکه اونجا رو دوست نداشته باشم، از روی یه جنگِ درونی با خودم و یه بنده خدایی) ولی انگار مجبور باشم که بمونم و این حس ام رو بد کرد هم نسبت به خودم هم آدما…

    دائم تو ذهنم صدای سرزنش یه بنده خدایی بود و پررنگتر هم میشد، خیلی هم به خودم حق میدادم و تو لباسِ موردِ ظلم واقع شدن فرورفته بودم…

    من خوبِ داستان بودم که تقصیری نداشت

    اون بنده خدا، بدِ داستان که اشتباه اول رو کرده و منو وارد این بازی و جنگِ درونی کرده…

    که چرا به سلیقه و انتخاب من احترام نمی‌ذارن و …

    اصولا چرا از آدم نمی‌پرسند اصلا دلت میخواد بیای یا اونکار رو انجام بدی یا نه؟؟

    حسم لحظه به لحظه بدتر میشد چون اون بنده خدا رو تو ذهنم خیلی سرزنش کردم تو این پروسه، یه کارهایی هم کردم برای خروج از حس بد که تحسین میکنم خودمو برای بهبودم.

    ما شب هم همچنان موندیم اونجا تا عصرِ فرداش…

    یه طوری بودم، انگار نصفِ من کنترلش دست ذهن نجواگر مزاحم بود، نصفِ من میخواست شرایط رو بهبود بده…

    بعدا تحلیل کردم با خودم:

    حرفم رو با رعایتِ ادب بزنم، سلیقه و انتخابم رو با رعایتِ ادب بگم.

    (تمرین های عزت نفس که اتفاقا بعد اون ماجرا بهتر تلاش کردم روشون کار کنم. ترس از قضاوت یا نظر مردم دقیقا میشه مفهومِ رودربایستی)

    تا زمانیکه میخوام و درست میدونم بمونم، و بعدش با رعایت ادب و عزت نفس مجلس رو ترک کنم.

    وقتی من با ادب و شجاعت حرفمو بزنم اتفاقا ادما بهتر میفهمن و کسی ناراحت هم نمیشه.

    (صداقت و روراستی معجزه میکنه.)

    تو رودربایستی کاری رو انجام ندم چون همش ضرره، هم برای خودم هم اطرافیان، چون وقتی حالم بده تو صورتم معلوم میشه و دیگران هم میفهمن.

    اون بنده خدا و بقیه کاملا آگاه شدن به فرکانسِ ناخوشایندِ من…

    این مورد درس های بزرگی داشت برام، هم عزت نفس، هم انعطاف، هم کنترلِ ذهن…

    جالبه نصفِ من دلش می‌خواست بمونه اونجا، چون جمع دوست داشتنی و بامحبتی بودن.

    اما من کنترلِ غالب رو داده بودم دست ذهن نجوا گر که با لجبازی دائم بهم یادآوری می‌کرد تو اینطوری دوست نداری، با زور و رودربایستی و ترس از ناراحت شدن یه بنده خدا، پاشدی رفتی اون مهمونی، و دائم یادآوری می‌کرد تو شب هم نمیخواستی بمونی ولی موندی، ظهر هم همینطور…

    حالا نکته اش چیه، اونجا محیط خوبی بود، آدمای خوبی بودن ولی من به زور قدرت رو دادم دست ذهنِ نجواگرم…

    وگرنه لحظاتی که لذت ببرم اونجا هم وجود داشت.

    به نوعی انگار خودم اجازه ی لذت بردن رو از خودم گرفتم هر بار با لجبازی…

    تا میومدم لذت ببرم از محیط و آدما، یکی دستمو می‌کشید و منو میبرد…

    الان بهتر درک میکنم چقدر کنترل ذهن مؤثره.

    تو این مثال، کنترل ذهن اول باعث میشه حال بد و نجواهای سرزنشگر قطع شن.

    بعد حال من که عوض شه شرایط عوض میشه.

    شاید من محیط رو با احترام ترک میکردم.

    شاید اتفاقا اینبار هم می موندم اما کلی لذت می‌بردم از بودن تو اون جمعِ باصفا…

    اصولا باید کار کنم روی اینکه با لجبازی فکر نکنم و تصمیمی نگیرم چون نتیجه اش مسمومه. درمانِ من در اینه که سریع واکنش ندم، تامل کنم، ذهنم رو کنترل کنم.

    – چند سال پیش هم یه ماجرایی تو محیط کار پیش اومد برام که بازش نمیکنم اما به شدت به شدت الان میفهمم با کنترل ذهنم میشد مسیرش رو خیلی عوض کرد.

    اونجا به شدت احساس قربانی بودن داشتم.

    که چرا من؟

    چرا باید برای من پیش بیاد؟

    موضوعش هم دست گذاشته بود روی یکی از تعصب های من.

    بعدا تحلیل کردم که رفتار خودم باعث بروز اون اتفاق شده بود، انگار که خودم فرستاده بودم بهانه ی به وجود اومدن اون اتفاق و ناراحتی رو.

    درس سخت و سنگین و بزرگی بود برام.

    خیلی اذیت شدم و بهم فشار اومد ولی درسش رو گرفتم…

    در مورد سوال بعدی فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه، کامنت بچه ها رو میخونم تا اگه چیزی یادم اومد بیام و بنویسم.

    استاد جانم و مریم جانم ممنونم برای چیکه چیکه ی این آگاهی ها که با مهر و مسئولیت پذیری و عشق به اشتراک میذارین.

    خدا روشکر برای همه چیز.

    خدا رو شکر برای همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    حمیداکبریان گفته:
    مدت عضویت: 1091 روز

    با نام ویاد خدا

    درود بر استاد عزیزومریم بانوی شایسته

    در زندگی هیچ چیز به اندازه سادگی زیبا ودلچسب نیست وشما چقدر با ظرافت این سادگی را ترسیم وتوضیح دادید یک بازی پینگ پنگ واینهمه درس ونکته من فکر میکردم که کنترل ذهن یعنی وقتی میخوام کاری شروع کنم به نکات مثبت توجه کنم یا مثلا شروع رابطه ای یعنی کارمهمی پیش رو داشته باشی اما شما برای یک بازی که اگر بشماری دریک ساعت حداقل هزاربار دوطرف به توپ ضربه میزنن چه کنترل ذهنی میخواد اصلا فرصت نمیمونه من فقط به این فکر کنم چطورضربه بزنم ودفاع کنم اما شما دقیقا دست گذاشتین روی همین چگونه ضربه یا دفاع کردن واصل تمرکز بر روی اینها برای بردن بازی والبته مهمتر لذت بردن از بازی هفته پیش من با دامادمون تخته بازی میکردیم در ابتدا 5بر2بردم اون خیلی از من حرفه ای تره وباور نمیکرد خودم هم تعجب میکردم ولی با حس خوب وریلکسی تاس هام خوب می نشست تا اینکه بعد شام دوباره بازی کردیم واینبار مسابقه وسر کله پاچه برای صبحانه فردا همین که این راگفت استرسم شروع شد ودست اول باختم اما اصلا به این فکر نکردم که تمرکز کنم فقط تاس ها را به اشکال مختلف با دلهره مینداختم وهمش میگفتم تاس ها خوب نمیاد وتو شانس آوردی خلاصه بازی را بافجیع ترین شکل ممکن 2بار مارس شدن باختم شاید اگر این فایل وفایل قبلی دیده بودم وکنترل ذهن برای حتی یک بازی ساده را میفهمیدم قطعا اون بازی جور دیگری رقم میخورد چون دامادمون بهم گفت چندجا مهره ها رابد حرکت دادی ومن تعجب میکردم علتش تنها استرس وهدف من فقط برای بردن بود نه لذت بردن استاد ممنونم از این همه دقت وریزبینی واینکه صفحه ای دیگه از تمرکز وداشتن احساس خوب در هرشرایطی برای من باز کردی سپاسگزارم وخدارابینهایت شکر برای این آگاهیها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2136 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    به طرز جالبی هدایت شدم به این فایل عالی و وقتی فقط متن فایل رو خوندم کلی از جواب سوالاتم رو گرفتم چیزی که چند وقتیه ذهنم درگیرش بود و همش با خودم فکر میکردم که چرا اون اتفاق افتاد و تجربه ای دارم از موضوع این فایل و احساس عدم لیاقت…

    تاریخ عضویت من در این سایت برمیگرده به چهار سال قبل اما در واقع من از ده ماه پیش دارم تمرکزی روی سایت کار میکنم قبلاً اینطور بودم که یک ماه روی سایت کار میکردم بعد دوماه میرفتم توی اینستا با یه استاد دیگه دوباره یک ماه میرفتم تلگرام با یه استاد دیگه دوباره یه مدت میرفتم توی سایت یه استاد دیگه و…. همینطور سردرگم به دنبال حقیقت بودم و استادی در ایران نیست که موفقیت تدریس کرده باشه و من حداقل یک فایل ازش ندیده باشم و انصافا هم به همه ی فایل ها گوش میدادم و تمریناتی که میگفتن هم انجام میدادم اما اون طور که باید و شاید تأثیری در زندگیم نمیزاشتن تا اینکه در شهریور ماه سال401 به تضاد سختی برخوردم و واقعا از خدا هدایت خواستم و ناگهان یادم اومد در سایت عباسمنش دکمه ای وجود داره به نام من را به سوی نشانه ام هدایت کن سریع وارد سایت شدم و گفتم خدایا دیگه از این وضعیت خسته شدم خودت هدایتم کن و دکمه رو زدم و فایل معرفی دوازده قدم اومد بعداز دیدن فایل یادم اومد که همون اوایلی که تازه این دوره اومده بود من تا قدم سوم رو خریداری کرده بودم اما چون در مدارش نبودم دیگه ادامه نداده بودم و کلا بیخیال دوازده قدم و سایت شده بودم و رفته بودم دنبال اساتید دیگه خلاصه با دیدن اون نشانه و این یادآوری فهمیدم که خدا داره میگه دوازده قدم رو ادامه بده و بیا توی همین سایت و روی خودت کار کن که اون بیرون هیچ خبری نیست نشستم تعهد دادم و گفتم با نام خدا همین دوره رو ادامه میدم و اینستا و تلگرام رو حذف کردم و گفتم تعهد میدم فقط روی سایت عباسمنش کار کنم و دوره دوازده قدم رو شروع کردم دوباره از قدم اول به دیدن فایل ها و انجام تمرینات تا الان که بعد از گذشت 10 ماه همچنان این اشتیاق سوزان ادامه داره و الان دارم قدم نهم رو کار میکنم…

    به برکت تمرکز لیزری و کارکردن و انجام تمرینات دوازده قدم من تصمیم گرفتم در کنار کار کارمندی کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم و به سود برسونم و کم کم از کارمندی بیام بیرون…

    خلاصه اینکه شروع کردم استارت بیزنس رو زدم با اینکه ترس داشتم اما با دست خالی شروع کردم کلی از تمرینات دوازده قدم رو پیاده کردم و به صورت عملی انجام میدادم و کم کم بیزنسم شروع شد و درآمد من رسید به هفته ای 700 هزار تومان در فروردین سال 402 خیلی خوشحال بودم با اینکه عدد خاصی نبود ولی روزی هزاران بار خداروشکر میکردم و همیشه میگفتم خدایا شکرت بدون اینکه قدم از قدم بردارم کسب و کارم داره هفته ای 700 هزار تومان بهم سود میده و اینکه تونستم برای چند نفر هم کارآفرینی کنم کاری که از بچگی رویاش رو داشتم و هنوز هم دارم خلاصه قدم ها رو پیش می‌بردم و هربار هم به فکر گسترش کسب و کارم بودم خیلی ذوق داشتم یادمه یه اتفاقی افتاد و باعث شد یکی از مشتریانی که سود خوبی بهم میداد گفت دیگه نمی‌خوام باهات کارکنم یکی از کارمندانم گفت رئیس حالا میخوای چیکار کنی خیلی ناراحت بود و استرس داشت من اون موقع داشتم قدم ششم رو کار میکردم و با انرژی و با قلبی آرام و مطمئن بهش گفتم ببین این اتفاق حتما خیره و مطمئن باش این اتفاق به نفع ما تموم میشه و یه مشتری بهتر برامون پیدا میشه این جملات رو از روی ایمان قلبی گفتم نه فقط در حد حرف طوری که اون کارمندم هم‌گفت به طرز عجیبی از حرف هات آرامش گرفتم و خداشاهده به 24ساعت نکشید که یه مشتری بهتر که به ما پول بیشتری میداد وارد زندگیم شد من هیچ کاری نکردم نه تبلیغ نه حتی دعا بلکه من فقط بعد از رفتن اون مشتری تونستم به خوبی ذهنم رو کنترل کنم و جالب تر اینکه همون مشتری هم که رفته بود برگشت اصلا اون کارمندم دیوانه شده بود می‌گفت توروخدا راستش رو بگو تو چطور از آینده خبر داشتی ؟چرا همیشه پیش بینی هات درست از آب درمیاد و من میگفتم این قانون جهان هست و چون قانون ثابت اگه ما طبق قانون عمل کنیم پیش بینی آینده کار سختی نیست حالا بماند که اون بنده خدا نمیفهمید که این حرفا یعنی چی…

    به هرحال گذشت و گذشت و ظرف مدت شش ماه کسب و کار من به اوج رسید حالا دیگه بیست نفر کارمند داشتم و درآمدم از هفته ای 700 هزارتومان رسیده بود به هفته ای یازده میلیون تومان و سیستم سازی کرده بودم یعنی هفته ای یک ساعت زمان میزاشتم و اون یک ساعت هفته ای یازده میلیون سود خالص به حسابم واریز میکرد یعنی من بدون اینکه قدم از قدم بردارم هفته ای یازده میلیون پول وارد حسابم میشد…

    زندگیم زیر و رو شده بود

    اصلا رابطه ی عاطفی ام با همسرم دگرگون شده بود فقط عشق بود که نثار همدیگه میکردیم

    رابطه ام با دخترم بینظیر شده بود

    اعتماد به نفسم چسبیده بود به سقف

    رابطه ام با خدا عالی

    با خودم با اطرافیانم در صلح کامل بودم

    یادمه ماشینم 8 میلیون خلافی داشت همکارم می‌گفت فلانی منم خلافی بالایی داشتم رفتم اداره راهنمایی و رانندگی و التماسشون کردم و اونا یه مبلغی رو برام کم کردن تو هم برو التماسشون کن شاید برا تو هم یه چیزی کم‌کنن اما من حالا دیگه یه آدم دیگه ای شده بودم گفتم من بمیرم هم به کسی التماس نمیکنم و به خودم گفتم به جای التماس به آدم ها به رب جهان میگم این بدهی ها رو پرداخت کنه و اون موقع هدایت شدم به فایل های آقارضا عطار روشن و ازش ایده گرفتم گفتم میام و نتنها خلافی ماشین بلکه کل قسط هام رو هم آروم آروم پرداخت میکنم و شروع کردم و ظرف مدت دوماه هم کل اقساط بانکی ام هم خلافی ماشینم رو صفر کردم حالا دیگه هفته ای یازده میلیون پول فقط مال خودم بود یادمه اون موقع ها اواخر ماه که میشد همه ی همکارانم در جایی که کارمند بودم میگفتن پس کی حقوق میدن پول ندارم تاکسی سوارشم پول ندارم نون بخرم و …و کلی استرس داشتن بعد من میگفتم من برام اصلا مهم نیست که کی حقوق میدن و حتی دست به حقوقم نمیزدم.

    و اون موقع به یکی از آرزوهای بچگی ام یعنی سوار شدن به هواپیما جامه عمل پوشوندم و یه سفر بینظیر و عالی رفتم کیش بخدا اگه قبل از اون روز که هدایت شدم دوباره روی سایت کارکنم یکی بهم میگفت آقا چندماه دیگه هم خلافی ماشینت هم‌وام های بانکی ات صفر میشه و هم سوار هواپیما میشی و هم به کیش سفر می‌کنی حتما میگفتم طرف دیونه شده بابا مگه میشه مگه داریم…

    خلاصه اینکه اون روزها روی ابرها سیر میکردم تا اینکه سر و کله یک نجوا پیدا شد:

    کم کم یه نجواهایی شروع شد که آقا چرا باید تو بدون اینکه قدم از قدم برداری هفته ای یازده میلیون پول بیاد توی حسابت نگاه کن همه دارن صبح تا شب دوندگی میکنن پدرشون درمیاد تازه لنگ دوقرون دوزار هستن بعد اونوقت تو بدون اینکه کاری کن یازده میلیون پول درمیاری؟ نه یه جای کار میلنگه یه جای کار ایراد داره تو چرا باید اینقدر راحت پول بسازی؟

    اوایلش خیلی جدی نگرفتم اما به قول استاد وقتی شخصیتت خوب ساخته نشده باشه و نتونی اون شخصیت قوی رو در خودت ایجاد کنی شخصیتت مثل نهالی هست که با یه باد کمرش می‌شکنه و نابود میشه اما اگر شخصیتت رو‌خوب بسازی سهمگین‌ترین طوفان ها هم‌ نمیتونن بهت آسیب برسونن .

    به این دلیل استاد میگه به جای اینکه بیای هدف بزاری من فلان خونه و ماشین رو بخرم هدفی متفاوت بزار و بیا و روی شخصیتت کار کن چون پول هدف نیست پول نتیجه است پول نتیجه یک شخصیتیه که خودش رو لایق نعمت و ثروت می‌دونه و…

    آره داشتم میگفتم که اوایلش خیلی اون نجوا رو جدی نمیگرفتم اما این شیطان رجیم از چپ و راست و از بالا و پایین هی می‌گفت نه تو داری اشتباه میری توی دوره زمونه ای که مردم تحت فشار هستن تو داری فلان تومن بابت خدماتی که بهشون میدی پول میگیری و این پول بیش از کاریه که داری انجام میدی و کار تو لایق این پول نیست آقا هی گفت هی گفت هی گفت

    کم کم شروع کرد و علاوه بر حرفای بالا توپ رو انداخت تو زمین کارمندانم که آقای مدیر کسب و کار فلان کارمندت دو روز یک بار خونه نمیره و فلان تومن بهش حقوق میدی بعد خودت نشستی توی خونه و هفته ای یازده میلیون!!!! چه خبرتهههههه؟؟؟ آیا این واقعا درسته؟

    بچه ها شیطان رفته بود یه طرف میز پینگ پنگ و داشت رجز میخوند و داشت منو وادار میکرد که برم اون طرف میز و بازی رو باهاش شروع کنم حالا یه ندایی توی قلبم می‌گفت آقا توجه نکن آقا گوش نده آقا برو آقا واینستا حرکت کن نگاش نکن ولش کن…

    حالا شیطان هم از اونور می‌گفت جواب ندی یعنی حرف من درسته به اون ندای قلبم گفتم بزار یه دقیقه برم یه جواب دندون شکن بهش بدم دهنش رو سرویس کنم قول میدم زود برگردم…

    رفتم…

    رفتم اونطرف میز و راکت رو برداشتم گفتم چیه چی میگی حرف حسابت چیه؟

    گفت آقا تو لایق این همه ثروت نیستی توپ رو انداخت تو زمین من

    گفتم چی من لایق نیستم؟الان نشونت میدم و یک ضربه بک هند زدم و گفتم ببیییییین من همونیم که از بچگی بهم میگفتن تو هیچی نمیشی کجان الان ببینن من یه کارآفرین شدم که هفته ای یازده میلیون درآمد دارم بدون اینکه قدم از قدم بردارم؟(لبخند رضایت از طرف من تو دلم گفتم بخور حالا)

    یه فور هند زد گفت شانس آوردی و فلان جا فلانی کمک کرد فلان جا فلان اتفاق افتاد فلان کار اینجوری شانسی انجام شد و خلاصه همه چی رو با کلمه «شانس» توجیه کرد…

    ضربه سهمگینی بود توپ نشست تو زمین من و اولین امتیاز رو دادم!!!

    گفتم راست میگه اگه دوباره فلان اتفاق بیفته چیکار کنم؟اون یه بار اینجوری شد اگه دوباره اونطور که من میخوام نشه چی؟

    یکم خودم رو جمع و جور کردم و سرویس رو زد و گفت یا تو هم مثل بقیه کار کن یا اینقدر سود برندار راکت رو محکم تو دستم فشار دادم و توپ رو محکم به سمتش پس دادم و گفتم من لایق این پول هستم من براش زحمت کشیدم من کسب و کار راه انداختم استرس کار بامنه جواب دادن به مشتری با منه مسئولیت مستقیم با منه من خودم شروع کردم اونم با دست خالی پس حقمه پس لایقمه اینقدر پول بسازم لباسام خیس عرق شده و کلی انرژی ام تخلیه شده بود

    دوباره ندا گفت آقا ولش کن ببین چطور مثل بختک افتاده به جونت و داره انرژی ات رو میگیره اما من به حرفاش باز هم گوش ندادم…

    خلاصه یه نفر از کارمندانم استعفا داد و رفت و من خیلی ناراحت شدم و هی خودخوری میکردم و هی در ذهنم با اون بنده خدا دعوا میکردم که آره من فلانی رو آدم کردم اون موقع که درخواست کار بهم داد به قول خودش پول نون نداشت و شرمنده زن و بچه اش بود حالا که درکنارمن به نون و نوایی رسیده گذاشت رفت و…

    با این ذهنیت خراب دنبال نیرو گشتم و دیدم هیچکس قبول نمیکنه که با من همکاری کنه

    با خودم گفتم نکنه اون حرف ها درست بوده نکنه من شانس آوردم…

    در این مرحله 3 میلیون از درآمد هفتگی من کم شد و درآمدم رسید به هفته ی 8 میلیون

    افکار ناراحت کننده دست از سرم برنمیداشت و هرروز در پی این بودم که به خودم ثابت کنم که بابا من لایق پول هستم به خدا من لایق ثروت هستم در صورتی که اگر شخصیت من درست ساخته شده بود اصلا نیازی به ثابت کردن نبود آقا شخصیت قوی لایق ثروته تمام نقطه سر خط.

    و از اینجا به بعد آن نجوای بعدی شروع شد:

    احساس قربانی شدن

    کم کم اون درآمد 8 میلیونی هم به چهار میلیون کاهش پیدا کرد و افراد کم کم از تیم من خارج شدند و آنجا بود که احساس قربانی شدن در وجودم شکل گرفت گفتم ببین هرچقدر هم که تو به طور عالی سمت خودت رو انجام بدی باز هم عوامل بیرونی در رسیدن یا نرسیدن تو به خواسته هات نقش دارن اگه اون روز فلان کارمندت استعفا نمی‌داد و فلان مشتری نمی‌رفت من الان همچنان درآمد بالا داشتم و الان که اونا رفتن کسب و کار من هم خوابیده پس من یک قربانی ام که هرچقدر هم تلاش کنم باز هم یه آدم ها یا یک موقعیت هایی هستند که نمیزارن من به اهدافم برسم…

    همین افکار باعث شد کسب و کاری که روزی با هزاران امید استارتش رو‌زدم به حالت احتضار بیفته و کم کم ایست قلبی کنه و داشت جون میداد اون لحظه بیزنسم نیاز به عملیات احیا داشت نیاز به نفسی داشت که دوباره در کالبد نیمه جانش بدمه و دوباره زندگی جدیدی بهش ببخشه اما من اون آدم نبودم چون شخصیت قوی نساخته بودم و اون نفس رو از کسب و کارم دریغ کردم با چه باوری ؟ با باور احساس قربانی شدن

    به جایی رسیدم که حتی علاقه خودم به بیزنسم رو انکار کردم کاری که واقعا دوستش دارم و ازش لذت میبرم و گفتم نه این کار ،کار مورد علاقه من نیست کاری که وابسته باشه به آمدن یا نیامدن کارمند کار مورد علاقه من نیست و با این توجیه لگدی به پیکر نیمه جان کسب و کارم زدم و به مرگ تدریجی اون پایان دادم و بیزنسم چشم از جهان فرو بست…

    الان درآمد من دوباره به هفته ای صفر تومان رسیده خداروشکر در قدم های بعدی دوازده قدم یعنی مخصوصا از قدم هفتم به بعد من خیلی از جواب هام رو گرفتم که چرا از هفته ای یازده میلیون دوباره رسیدم به صفر اما این فایل سبب شد به طور ویژه ای بیام بشینم و بررسی کنم و علت موضوع رو بفهمم.

    چند وقتیه که می‌خوام هدف گذاری کنم هربار که میومدم بنویسم ذهنم می‌گفت چه فایده تو که تا یه حدی بیشتر نمیتونی رشد کنی اومدیم و چهارتا هدف هم نوشتی و اتفاقا بهش هم می‌رسی ولی وقتی پایدار نیست چه فایده و هربار سرد میشدم و هی از خدا طلب هدایت میکردم که خدایا منو از این منجلاب یو یو وار نجات بده …

    چند شب پیش یک ایمیل اومد که فلانی که دنبالش می‌کنی در سایت و در فایل درس های زندگی از یک بازی به یکی از بچه ها پاسخ داده و هدایت شدم به این فایل و گفتم خدایا این فایل کجا بود چرا من تا الان ندیده بودمش وقتی متن فایل رو خوندم و فایل رو دیدم گفتم بله بازهم خدا از سر لطف و مهربانی خودش پاسخ درخواست هدایت من رو داده اونم به بهترین شکل و بهترین فایل .

    خدایاشکرت این یادآوری و این کندوکاو سبب شد بفهمم چرا نتونستم اون همه سود و لذت رو ادامه بدم و فهمیدم باید اول حسابی روی شخصیت خودم کارکنم مخصوصا روی کنترل ذهن پول نتیجه است اگه من شخصیت قوی داشته باشم که خودش رو لایق نعمت می‌دونه و در هر شرایطی هرگز احساس قربانی شدن نداره پول لاجرم وارد زندگیش میشه چون این یک قانون است…

    ممنون از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا

    ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      امیر بهاری گفته:
      مدت عضویت: 2520 روز

      سلام ودرود به دوست همفرکانسی عزیزم ..همونطوری که شما به این فایل هدایت شدید من هم دیروز دوباره هدایت شدم به این فایل البته من به شدت عاشق این فایلم و بارها گوشس کردم بخاطر همینه هرسری که نیاز به کنترل ذهن دارم هدایت میشم به این فایل…اما نکت6 ای که هست اینه که میخواستم از اعماق قلبم ازت قدر دانی کنم بابت این دیدگاهت که اینجا ثبت کردی و من نمیدونم بگم چقدر ازش بهره بردم انشالله خداوند ثروت ورزق رو ازجایی که فکرشو نمیکنی سرازیر کنه تو زندگیت و البته آرامش رو هم و سلامتی و خلاصه اون پکیج خوبه (ثروت بینهایت زمان آزاد رابطه عاشقانه سلامتی و ارامش )که بچه های سایت لایقشن و بخاطر همینه اینجا حضور دارن رو بهت هدیه بده تا ابددد…

      من یه تجربه مشابه این تجربه شما داشتم یعنی سرکار بودم (البته کار خودم نبود)و کاری که هم ازش لذت میبردم و هم زمان آزاد زیادی داشت برای کارکردن رو خودم و من هم با شروع قدم ها در نهایت آرامش یه پیشنهاد شغلی بهتر با حقوق دوبرابر از شغل فعلیم بهم داده شد و من هم قبول کردم و خلاصه که من هم برای رفتن به اون کار جدید باهواپیما رفتم بندر که من هم اولین تجربه ام بود سوارشدن هواپیما..و اصلا جزوه رویام بود یه جورایی..که تجربش کردم…خلاصه که رفتم و مشغول شدم حقوق دوبرابر د زمان آزاد بیشتر با خونه ای که دربست در اختیارم قرار داده بود و همه چی عالی پیش میرفت با این تفاوت که من بعداز یک ماه دیگه اروم اروم از سایت دور شدم وروخودم کارنکردم و سرو کله مستر شیطان با نجواهاش پیدا شد و بطرزجالبی افکاری که بعدا فهمیدم از احساس قربانی بودن و احساس عدم لیاقت نشات گرفت باعث شد که من از اونجا تسویه کنم کما اینکه رابطه ام هم عالی بود با همکارام و کارفرما…ولی شکراب شد یه جورایی با بیرون اومدن من که البته درخواست استعفا از طرف من بود که شاکی شدم که حقوقم را چرا سروقت پرداخت نکردید .به مرخصیم چرا اهمیت ندادید و منو نفرستادید مرخصی ویه سری مساعل دیگه..وبا خوندن کامنتتون قشنگ برام واضح شد که از کجا نشآت گرفت این روند وافکار…اما خبر خوب اینه که به لطف خدا من بیکار نموندم و بعدا از یکی دوهفته چون استاد گفته بودن اینکه حرکت نکنی ومنتظرباشی از اون بالا برات کیسه پول بیفته پایین..یعنی تو درو دیواری نزاشتمم نجواها بیشتر ازون اذیتم کنند و نموندم خونه که شهرستان هست و دوباره اومدم تهران و هدایت شدم دوباره به اون کارقبلیم و الان واقعا خوشحالم چون زمانم هم آزاده و اینکه امروز اولین حقوقم رو گرفتم و واقعا خوشحالم که به لطف خدا تونستم بازم پول بسازم ..من هم طبق گفته شما که حرف استاد رو تاکید کردید امسال رو میخوام هدفمو بزارم تغییر شخصیت و روی خودم کار کنم دوره احساس لیاقت رو هم خدا بهم هدیه داد و انشالله کار میکنم رو خودم و خبرای خوبی میزارم از روند پیشرفتم…ممنونم ازت بازهم داداش عزیزم .خدایاشکرت…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    سایه گفته:
    مدت عضویت: 1693 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت زیباییها

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جون عزیزم که ایشون هم برای من استاد هستند و من بسیار از ایشون درس میگیرم و الگو برداری میکنم .

    این فایل هزاران درس و نکته مثبت داره ‌برای من که چقدر باید بیشتر و بیشتر مراقب کانون توجهم باشم .چقدر لذت بردم استاد از اون تیکه ایی که گفتید

    :«ما کوری میخوندیم واسه هم چه قبل و چه بعد بازی و بعد اون باعث ناراحتیمون میشد و الان نکات مثبت همو تحسین میکنیم .»

    همین ی تیکه برای من کلی درس داشت .اینکه من همیشه توی کار باهمسرم همین شرایط رو داریم و گاهی از هم میرنجیم و من امروز یاد گرفتم که مهارتهای ایشون رو تحسین کنم و مدام با خودم بگم که منم میتونم و ازشون تشکر کنم .

    خدایا شکرت بابت این اگاهی

    دوم اینکه استاد چقدر این ساحل زیباست مثل خود خود بهشته و مردم چقدر شاد و ازادن .

    چقدر این ساحل تمیز و خوش رنگه . خدایا شکرت

    سوم اینکه استاد من در مورد عدم لیاقت که فرمودین بگم که من زمانی که ازدواج کردم در رفاه کامل بودم .همسرم بشدت خوش اخلاق و صادق بود و هرچه را که اراده میکردم داشتم و استاد قشنگ این جمله رو که فرمودین که من از درون به خودم میگفتم من چه کار خوبی کردم که پاداشش شد این همه خوشبختی .من کجا و اینهمه خوشی کجا .

    استاد اونزمان (17سال پیش)من با قوانین اشنا نبودم ،اما همیشه اون احساس برای من زنده هست تا اینکه امروز این فایل رو دیدم و اینکه فهمیدم این پاشنه اشیل منه .

    بعد از گذشت چند ماه همسر من به دام اعتیاد افتاد و تمام اون روزها و داشتنش برای من شد رویا .امروز فهمیدم که باور عدم لیاقت من بود که با من و خوشبختی من اینکار رو کرد .به لطف خدا سالهاست که به پاکی رسیده و امروز از انجمن کفتید و اینکه خود من هم در این انجمنها بودم و واقعا همینه که مافقط باید در لحظه باشیم و از زندگی لذت ببریم .

    واقعا زندگی چیزی نیست جز لذت بردن از نعمتهای کوچیکمون .اگر بدونیم که انسانهایی هستند که ارزو دارند که همین نعمتهای به ظاهر کوچیک رو داشته باشند اونوقت بیشتر قدر دانش میشیم .

    استاد من هم قبل از اینکه به این آگاهی ها برسم از هیچ نعمتی لذت نمیبردم اما الان برای خودم چای تازه دم میکنم و باهمون به احساس عالی میرسم .

    استاد یکی از مواردی که بشدت در خوب کردن حال من کمک کننده هست تماشا کردن آدمها از پنجره هست .من عاشق این کار هستم و بسیار لذت میبرم .

    افرین به مریم حون و استاد عزیزم میگم که به این حد از توانایی رسیدن که اینقدر عالی بازی میکنید .

    واقعا که شما فرشته هستید که اینقدر عالی از زوایای مختلف به مسائل نگاه میکنید و به نتایج عالی میرسید .

    استاد من ایمان دارم که من روزی دراین ساحل زیبا و تمیز و جادویی شما عزیزان دل رو ملاقات میکنم و از دستاوردام واستون میگم .

    عاشقتونم.

    تاریخ1402/02/24

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  10. -
    سارا محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1723 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خدایی که کافی ترین

    خدایا با توکل بر تو این کامنت رو شروع می کنم

    ای هادی، تو هدایتم کن تا چیزهایی رو بنویسم که کلی ازش یاد بگیرم

    قلبم رو به سوی تو باز می کنم

    پاپوش هام رو درمیارم و با ذهن خالی به جریان هدایت وصل میشم

    من هیچی نمی دونم و هیچی بلد نیستم و همواره محتاج توأم

    ┅┅┅┅┅┅┅༻༺┅┅┅┅┅┅┅

    سلام به همه

    استاد جانم از زمانیکه به فضل خدا متوجه شدم پاشنه آشیلم چیه… جریان هدایت اومده به کمکم تا راحت تر حلش کنم

    این فایل رو من اردیبهشت پارسال گوش کرده بودم ولی استاد درک الانم خیلی با درک اون موقع فرق داره… الهی صد هزار مرتبه شکر… همه از فضل خداست و اعتبارش به خداست

    دیروز جمعه 17 اسفند، جریان هدایت منو به این نتیجه رسوند که در یادداشت گوشی ثبت کردم الان میارمش اینجا:

    هدف زندگی⬅️ لذت بردن از مسیر زندگی و فلاح

    سخت نگیر…. لذت ببر… لذت بردن رو موکول نکن به زمان خلق خواسته هات… آرامش داشته باش، یکی هست که هرگز دیر نمی کنه، هرگز فراموش نمی کنه، حکم دست اونه، قاضی اونه، عزت دست اونه، اون داره همه چی رو مدیریت می کنه و هیچی از کنترلش خارج نمیشه، مطمئن باش اون حفیظ و وکیل توعه… آرامش داشته باش، نه نگران گذشته باش و نه از آینده بترس… اون همیشه هست… خدای موسی، خدای مریم، خدای ذکریا، خدای یوسف، خدای محمد، خدای ابراهیم،خدای سلیمان و داود، خدای تو هم هست… آرامش داشته باش و لذت ببر

    درک عمیق قانون⬅️ باعث اخذ تصمیمات شجاعانه میشه… باعث درک اصل از فرع میشه.

    ++ کیفیت زندگی نه عدد بانکی

    ++ کیفیت رابطه نه طول عمر رابطه

    ++ کیفیت شغل نه پرستیژ اجتماعی و معیارهای جامعه…

    ++ من خودم چی دوست دارم نه اینکه چطوری تو ذهن مردم مقدس بمونم

    ++ من خالق شرایط هستم نه قربانی شرایط

    آیـــــــــــا این رفتار، این تصمیم با قانون جهان (لعلک ترضی و فلاح) هماهنــــــــــــگه؟

    ســـــــارا کوچولوی درونت الان چی رو می خواد تجربه کنه؟؟… فارغ از همه چی و هیاهوی جمع و جهان، اجازه بده تجربه اش کنه…فارغ از اینکه من با انجامش تو ذهن مردم مقدس می مونم یا نه… لذت بردن رو موکول نکن به زمان خلق خواسته، همین الان لذت ببر

    و این فایل یه مکمل عالی بود برای این نتیجه گیری که امروز رزقم شد

    ==============================

    «درس های زندگی از یک بازی»

    مزایای بازی پینک پنگ برای استاد و عزیز دلش:

    ++ ویژگی لذت بردن از لحظه به لحظه ی زندگی

    ++ یادآوری هدف بازی⬅️ داریم بازی می کنیم نه برای اینکه مشخص بشه کی می بره و کی میبازه… بلکه برای لذت بردن هست… افزایش مهارت ها… سلامتی جسم…

    ++ توجه به ویژگی های مثبت فرد در رابطه⬅️ شخصیت کمک کننده استاد در شروع هر مهارتی… تحسین کردنشون… دنبال روش های جدید بودن استاد، باعث شده بود مریم جان هر بار به شیوه های جدیدی به چالش کشیده بشه و مهارتش بیشتر بشه و ذهنش خلاق تر بشه…

    ++ افزایش کیفیت رابطه در سطح عمیق تر

    ++ درک این نکته که استعداد مهم نیست، استمرار و اصلاح مسیرِ که باعث میشه، یه مهارتی کسب بشه

    ++ افزایش اعتماد به نفس تا حدی که با افرادی مسابقه بدی که سالها کار کردن

    ++ مهربون بودن با خود و تشویق بابت کوچکترین بهبودها… عدم تمرکز روی باخت ها و تمرکز روی اینکه دارم ورزش می کنم… همین عکس العمل یعنی پیشرفت، و تشویق بابت بهبودهای کوچک…

    ++ درک عمیق و سریع قانون و کنترل ذهن و عدم تمرکز… چه فرکانـــــــــسی(احساسی)، چه نتیجــــــــه ای خلق می کنه؟؟ … فرکانس انکار توانایی دیگران، فرکانس عدم تحسین، فرکانس خودسرزنشی، فرکانس عصبانیت، فرکانس عجله …. وقتی کنترل ذهن نداری، نمی تونی از توانایی هات استفاده کنی… کافیه به نتیجه فکر نکنی و فقط به ضربه ی بعدی فکر کنی… به ظاهر شرایط نگاه نکن، فقط سعی کن اون لحظه بهترین خودت باشی و لذت ببری و کاری نداشته باشیم به بقیه اش… فقط یه ضربه داری برای برد، ولی شل می کنی یا عجله می کنی و نتیجه رو میبازی…

    ++ این ما هستیم که اتفاقات رو تفسیر می کنیم و می تونیم نتیجه رو خلق کنیم

    ++ با چند بار برد این فکر میاد که اینقدر هم نباید راحت باشه، و همین فکر دیگه بازی رو سخت می کنه… احساس عدم لیاقت⬅️ و از دست دادن نعمت ها… احساس دلسوزی

    ++ احساس قربانی شدن… اون شانس آورد… انگار حق من خورده شده… باعث ایجاد عصبانیت و عدم کنترل ذهن و به راحتی امتیاز از دست بده تا وقتی کنترل ذهن رو به دست بیاره… احساس قربانی شدن تبدیل میشه به احساس عصبانیت، خشم، نفرت، افسردگی و اتفاقاتی خلق میشه که از همون جنس احساس وارد زندگیمون میشه… وقتی بیای ذهنت رو کنترل کنی و تفسیر بهتری داشته باشی(هماهنگی ذهن و روح) هماهنگی های بیرونی رو خدا برات اوکی می کنه و نتیجه به نفع تو خلق میشه

    مثال خودم از اتفاقات دیروز:

    دیروز قرار بود بریم خرید، از اونجایی که دم عید و همه جا شلوغه، من به همسرم گفتم صبح زود بریم که به ترافیک و شلوغی نخوریم… همسرم گفت : نه ساعت 3 ظهر میریم… منم مقاومت نکردم

    رفتیم و همون اوایل مسیر خوردیم به ترافیک خیلی سنگین… از همون جا مومنتوم منفی شروع شد… و جنس گفت و گوهای ذهنم، احساس قربانی شدن بود که همش تلاش می کردم کنترلش کنم، نمیشد… خلاصه با اون حجم از ترافیک سنگین رسیدیم… من تو تمرین ستاره قطبی، آرامش و راحتی خرید و قیمت مناسب و کیفیت خرید رو نوشته بودم اما استاد خلق نشد

    امروز دلیلش رو متوجه شدم

    چون تو اون تایمِ مسیر، من همش فرکانس قربانی شدن رو ارسال کردم و جهان هم اتفاق ها، افراد، تصمیمات و … رو برام رقم زد که احساس قربانی شدن بیشتری رو تجربه کنم… مثلا پسرم گیر داده بود من کت و شلوار سبز می خوام(احساس قربانی شدن که چرا حرف گوش نمی کنه)… هدایت شدیم رفتیم از جایی کت و شلوار رو خریدیم که دقیقاً چند دقیقه بعدش متوجه شدیم دوبرابر قیمت خریدیم(احساس قربانی شدن و خشم و عصبانیت)… و استاد چند تا ناخواسته دیگه هم خلق شد که جنس احساسیش همین احساس قربانی شدن بیشتر بود…

    شب، قبل خواب گفتم: آخه چرا همچین چیزایی رو خلق کردم؟؟

    صبح پاسخ رو دریافت کردم… احساس قربانی شدن

    استاد امروز هم تو مرکز یه اتفاقی افتاد

    معمولاً تعداد افرادی که به من و همکارم مراجعه می کنن برابر هستن

    امروز متوجه شدم مراجعه کننده های همکارم اومدن تو اتاق من و من کارشون رو انجام دادم و متوجه نشدم مراجعه کننده های من نیستن… چون علاوه بر تایمی که باید کارشون رو انجام بدیم همون تایم رو باید بزاریم تو سایت ثبت کنیم… خلاصه ریشه ی خلق این ناخواسته هم، احساس قربانی شدن بود… احساس قربانی شدن، چشمم رو کور کرد تا نتونم ببینم و نتیجه بشه احساس قربانی شدن بیشتر

    یعنی می خوام بگم انگار حجم عظیمی از جنس گفت و گوهای ذهن من، همین احساس قربانی شدن هستش که چون تبدیل شده به باور، قدرت خیلی بیشتری داره به باورهای جدیدم که هنوز بذر هستن…

    از خدا طلب هدایت و حمایت می کنم برای ریشه کن کردن این حس

    ممنونم از جریان هدایت که اینقدر واضح و عالی داره پیش میره

    خدایا صد هزار مرتبه شکر

    ++ نقش شور و شوق و لذت بردن از اون لحظه… اصلاً بی خیال نتیجه، فقط لذت ببریم… و نتایج فوق العاده میاد… صحبت با توپ که آرزو داری امتیاز کسب کنی، بیا اینم فرصت در اختیارت، برو آرزوت رو محقق کن

    ++ حضور در لحظه خیلی مهمه… اگر بری تو گذشته یا آینده، نتیجه تغییر می کنه… بی خیال دیروز امروز رو خوب خلقش کنم… بی خیال فردا، امروز رو خوب خلقش کنم… فقط این ضربه رو بهتر کار کن… فقط برای امروز پاک باش…

    ++ قدرت جادویی لذت بردن از چیزهای ساده… درهای نعمت رو به روت باز می کنه… لذت بردن رو به زمان خلق خواسته موکول نکن… قانون خداوند⬅️ وقتی از چیزهای ساده نتونی لذت ببری، چیزهای بزرگتر بهت داده نمیشه… به جای حسودی کردن، به جای حسرت خوردن بابت کمبودهات… به جای داد و بیداد کردن… اگر سپاسگزار باشی، من شما را می افزایم

    الحمدُلله الّذی تَحبّبَ إلَیَّ وَ هُوَ غَنیٌّ عنّی

    حمد و ستایش مخصوص خدائی است که مرا دوست دارد در حالیکه از من بی نیاز است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: