live | کنترل ورودی های ذهن - صفحه 37 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

751 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سعید پاشایی گفته:
    مدت عضویت: 1659 روز

    به نام خداوند یکتا

    درود بر شما استاد بزرگوار و خانم شایسته

    و تمام دوستانم در این سایت

    به لطف خدا نشانه امروزم این بود که این کلیپ را ببینم ،چون چند روزی از مسیرم دور شدم و بازم عجله کردم و افکاری سراغم آمد که ذهنمو مشغول کرد و بعد از چند روز ناخوش احوال شدم و فهمیدم که یه اتفاقی افتاده که اینجوری شدم و پیداشم کرد که چی شد از کجا آب میخوره و خدارو شکر این صحبت‌ها هم خیلی به موقع بود و خدا شاهده انگاری خوب خوب شدم خیلی حالم تغییر کرده بعد از گوش دادن این کلیپ و خواندن کامنت مربوطه

    واقعا ناخوشی اخطار خداوند ه که از مسیر اصلی خارج شده ایم و من الان کامل اینو درک میکنم

    خدارو شکر امروز قدم اول دوازده قدم را انجام دادم

    و قدم دومم گوش دادم و به این فایل هدایت شدم که خیلی حالمو خوب کرد و تنهای تنها هم هستم و

    کسی خانه نیست یعنی با تمام تمرکزم گوش دادم و فضا برایم فراهم شد خدارو شکر

    ان‌شاءالله سال جدید همگی موفقیت های بزرگی داشته باشیم

    در پناه خداوند شاد و سلامت و خرم باشید

    بدرود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    رادمان گفته:
    مدت عضویت: 1245 روز

    سلام ودرود به استاد عزیز و دوستان هدفمند و ثروتمندم

    بی نهایت تصاویر زیبا هستن و واقعا دلم باهمه وجود یه جای آرومه اینجوری میخواد…سکوت باشه و لذت بخش…مدام خلوت کنم با خودم و خدا…بر عکس جامعه که دنبال شلوغ کردن اطرافشون هستن…ممنونم از صحبتهاتون…تمرکز رو زیبایی اصلا خود فرد رو زیباتر میکنه …باید کارکنم روی خودم…چون نتایج متفاوت میخوام و میدونم میشه…حتی نتایجی بهتر از نتایج استادجون…به امید الله یکتا

    زینب 8خرداد 1403 از تهران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    اعظم گفته:
    مدت عضویت: 1189 روز

    به نام خدای وهاب

    سلام به روی ماه خانواده صمیمی و عزیزم

    دوسدارم اول صبحم رو با کامنت نوشتن توی بزرگترین و بهترین دفتر شکرگزاریم شروع کنم

    مریم جانم و استاد عزیزم باز هم سپاسگزارم بابت این آگاهی های ناب

    خدایا شکرت بابت شروع یک روز عالی دیگه خدایا شکرت به خاطر تمام نعمتها و فراوانی هایی که بهم میدی .این روزها برای من روزهای پر از تضاد و درس و آزمونه و امیدوارم خدای بزرگ و نزدیکم مثل تمام این سالها که مواظبم بوده باز هم من رو به بهترین شکل از این تضادها و از این دریای طوفانی به سلامت و روی سفید عبور بده

    خدایا روزم رو مثل همیشه با یاد تو و نام تو شروع میکنم .امروزم رو هم به دستهای تو میسپارم خودت برام بهترینها رو رقم بزن

    خدای وهابم من این بار سنگین را به دستهای تو میسپارم و خودم رو رها میکنم

    پروردگارم راه رهایی ام رو اگر در آسمانهاست خودت بر من ببار و اگر در زیر زمینه خودت برام استخراجش کن

    خدای مهربونم من تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه رهایی هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای و نه گمراهان

    خدایا من امروز منتظر بهترینها از طرف توام .منتظر بهترین خبر بهترین هدیه ها بهترین راه ها و گشایش‌ها .بهترین رزق و روزی و بهترین حس و حال .

    خدایا شکرت به خاطر همین صحبت کردن باهات .خدایا سپاسگزارم بابت وجودت .اگه تورو نداشتم صبح که بیدار میشدم با کی حرف میزدم و قلبم آروم میگرفت؟

    ای کسی که صدای منو می‌شنوی و نامه های منو میخونی و جوابمو میدی من جز تو تکیه گاه و قدرتمند و محرمی ندارم

    امروزم رو به دستهای تو میسپارم خودت به بهترین شکل درهای رهایی و خیر و برکت رو‌به روی من باز کن من منتظر بهترین خبرها و سوپرایزها از طرف توام فقط

    ای که مرا خوانده ای

    راه نشانم بده

    بازم سپاسگزارم از مریم جانم و استاد عزیزم بابت این سری فایلها و این مسیر الهی

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    شاهین حسن زاده گفته:
    مدت عضویت: 1664 روز

    به نام خداوند بخشاینده مهربان

    سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته نازنین

    وهمه ی دوستاان عزیزم در این مسیر توحیدی

    توی این گام در مورد نکاتی صحبت کردن که میخوام از تجربیات خودم بگم

    الان کنترل ورودی های ذهنم برای من شاید بگم کار راحت تری شده چون تصمیم گرفتم که با هرکسی رفت وامد نداشته باشم و هر حرفی رو نشنوم و تو این مسیر خدا هم خیلی داره کمک میکنه بحث همون هدایته

    چند روز پیش یکی از دوستام بهم زنگ زد دستم بند بود ویه جا استاد حرف جالبی زد گفت من تا این حد تسلیمم که اگر گوشیم زنگ بخوره ومن تو شرایطی باشم که نتونم ج بدم میگم حتما نباید ج میدادم چون اگه قرار بود ج بدم حتما توشرایطی زنگ میخورد که من دستم بند نباشه واین اتفاق بارها وبارها برام افتاده وهروقت گوش کردم وج ندادم خوب بوده هروقت هم از کار زدم ج دادم حرفی رو شنیدم که نباید میشنیدم

    در مورد رسانه من از وقتی با استاد اشنا شدم اینستاگرامم رو حذف کردم چند ماه پیش امتحانی 1ماهی نصب کردم اصلا حال نمیکردم انگار که من خیلی فاصله دارم از اون فضا درمورد خبر هم کلا از بچگی هیچ علاقه ای به خبر نداشتم و ندارم وبرامم مهم نیست

    واقعا وقتی استاد گفتن که تراشه یک usp الان از کامپیوتری که اپلو 11رو فرستاده ماه قویتره مغزم رگ به رگ شد

    چند نکته بهم یاد اوری شد اینکه اونموقع چقدر از صفر شروع کردن و باهمون امکاناتشون قدم برداشتن وتکامل طی کردن و رفتن جلو

    دوم اینکه چقدر فرصت ها الان بیشتر شده و چقدر راحت تر میشه به همه چیز رسید

    سوم اینکه اگر اونها با یه کامپیوتر ساده این همه کار انجام دادند ما با این همه امکانات چقدر میتونیم کار انجام بدیم به سادگی وبه راحتی واقعا فرصت برای موفق شدن الان خیلی بیشتره

    استاد اشاره به مرگ داشتند و اینکه همه میمیرند وخودشون انتخابشون اینه که شب بخوابند وفردا بیدار نشند واقعا این نوع مرگ زیباست خواسته منم هست

    همونطور که خدا به پیغمبر میگه بگو جهاد کنند ومیگن میترسیم بمیریم وخدا میگه بگو اگر قرار باشه بمیرید هرجا باشید میمیرید و این به جنگ ارتباطی نداره

    یه داستان بود نمیدونم تو چ کتابی خوندم به یه نفر میگن که امروز قراره بمیری و ازرائیل میاد سراغت

    اونم میگه من فرار میکنم به تهران که دستش بهم نمیرسه ووقتی میرسه تهران میبینه ازرائیل منتظرشه

    میگه مگه تو اونجا قرار نبود باشی میگه من قرار بود دقیقا تو تهران جونتو‌بگیرم که خودت اومدی

    امیدوارم بتونیم به این اگاهی های ناب عمل کنیم وزندگی بهتری بسازیم در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    نیلوفر مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1165 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز

    گام چهاردهم خانه تکانی ذهن

    کنترل ورودی‌های ذهن

    اگه بخوایم بر خلاف اکثریت جامعه نتیجه بگیریم، باید بر عکس اونا رفتار کنیم.

    باید ذهن خودمون رو کنترل کنیم تا بتونیم زندگی مونو در کنترل خودمون داشته باشیم.

    باید ورودی‌های ذهن خودمونو کنترل کنیم ، همون طور که غذای جسم رو کنترل میکنیم که کثیف نباشه، سالم باشه ، از مواد با کیفیت استفاده شده باشه. باید غذای ذهن رو هم به شدت کنترل کنیم.

    تفاوت کنترل نکردن غذای روح و غذای جسم در این هست که وقتی غذای جسم خوب نباشه بلافاصله روی جسم و سلامتی خودشو نشون میده و ما مسموم میشیم.

    ولی وقتی ورودی های ذهن رو کنترل نکنیم، خیلی دیرتر از جسم خودشو نشون میده. یه کم دیر تر اتفاق میوفته و از اصل اون مشکلاتی که بهش توجه داشتیم مثل: فقر، جنگ، بدهی، روابط بد و …. وارد زندگی مون میشه.

    بهترین روش برای کنترل ذهن ، حذف تلویزیون و شبکه های اجتماعی و رسانه هاست.

    وقتی تلویزیون رو حذف می‌کنیم ، یعنی حذف خوراک سمی که دیگران به ذهن ما میدن.

    رسانه‌ها بخاطر اینکه مردم بیشتر توجهشون به نکات منفی هست، بیشتر خبر هاشون راجب مشکلات و اخبار منفی ، جنگ و مریضی هست.

    بنابراین تغییر شرایط زندگی ، از تغییر ورودی های ذهنی شروع میشه.

    اگه ما بتونیم خلاقیت داشته باشیم در یافتن نکات مثبت ، میتونیم هر شرایطی رو، حتی شرایط بد رو به سمت شرایط بهتر تغییر بدیم.

    وقتی ما ذهنی سالم داشته باشیم، تاثیر مستقیمی بر سلامتی جسم ما دارد.

    در پناه الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    احمد گفته:
    مدت عضویت: 1155 روز

    سلام

    خیلی‌فایل‌زیبا‌وخوبی‌بود‌‌شکرت‌خدای‌مهربان‌که

    همیشه به سوی خوبی‌ها هدایت میکند درباره

    کنترل ذهن با‌اتفاق‌های‌بیرونی‌یکم‌سخته‌چون‌

    همه مردم بیرون‌زندگی‌جور‌دیگه فکر میکنند من

    درباره‌غیبت‌کردن‌خیلی‌میخوا‌خدمو‌کنترل‌کنم‌ولی

    مردم زیاد پشت‌سرهم حرف میزنند ومن چون مغازه

    دارم‌همیشه‌‌ادمهای‌زیادی‌میان‌پیش‌من‌درباره‌گرانی

    درباره جنگ‌درباره‌زندگی‌سخت‌درباره‌تورم‌شروع

    به حرف‌زدن میکنند من‌فقط‌یک‌سوال‌میپرسم

    ازشون میگم‌واقعا‌از‌اول‌زندگی‌خودت‌صادقانه

    فکر کن ببین چه جور‌بوده‌میگن‌همیشه‌این‌مشکلات

    بوده‌منم بهشون میگم‌این‌خدمون‌هستیم‌باید‌زنگی

    خدمونو‌کنترل‌کنیم بهشون میگم تاریخو‌برین‌بخونین

    از300سال‌پیش‌همیشه‌ای‌دنیا‌همین‌جور‌بوده‌واقعا‌

    میگن‌اره‌‌میگم‌درباره‌مشکلات‌حرف‌نزنیم‌بهتره‌90درصد

    مقاومت ندارم من یه قانونی دارم تو زندگیم ‌هروز

    ‌درباره‌اتفا‌قات خوب‌زندگیم‌‌شکر‌میکنم‌‌وکار‌هرروزست

    وتاجای امکان‌داره‌درباره‌مشکلات‌حرف‌نزنم وتوذهنم‌

    خودم درباره مشکلات میگم‌اینا به نفع منع واقعا

    همین جور‌میشه‌توواقیعت‌وکلا‌اخبارهار‌کلا‌کنار‌گذاشتم

    همچین بی خبرهستم مردم‌بهم‌میگن‌واقعا‌خیلی‌خوب

    شده تشکر‌از‌استاد‌خیلی‌زحمت میکشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    Maryam h گفته:
    مدت عضویت: 1271 روز

    به نام خداوندبخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزومریم دوست داشتنی ودوستان عزیز

    دیروزکامنتاروخوندم وامروز فایل روشنیدم وتااینجای خانه تکانی ذهن معجزاتی که اوایل پشت سرهم می اومدالان باخانه تکانی مریم جان که دست خداونده و صدای قلبش روشنیدواین دوره روآماده کردداره پشت سرهم میاد.امروزوقتی داشتم به سمت هتلی میرفتم که توی اتاق کنفرانسش جلسه داشتیم واسه شغلی که خداوندبه من الهام کرده بودحال عجیبی داشتم قدمهارودارم برمیدارم وچقدرراحت وآسونه وفقط بندکفشمومحکمترمیبندم ،خدای من فقط بایدنترسم،چون تاحالا توچنین فضاهایی نبودم میترسیدم ومیخواستم شرکت نکنم ولی خداوندصداشوواسم بلندترکردکه بشنوم وگفت برو ونترس که من همراهتم.برای جلسات نمیتونستم برم تهران وشرکت کنم والبته یکی ازدلایلش همون ترس بودولی خداوندبه شکل خیلی عجیب جوری رقم زدکه مدیریت پروژه ای که منم جزئی ازاونم توی شهرماکاری براش پیش بیادواعلام کنه که داره میادشهرمون ومیخوادتوی یکی ازبهترین هتلهاجلسه گفتگوبرگزارکنه .خدای من توازمن بیشترمیخوای من پیشرفت کنم اینوبااین کارعجیبت فهمیدم.چقدرخوب بوداین جلسه وچقدرباانسانهای عالی برخوردکردم.مدتهاست که فیلترکردم همه ی آدمهای اطرافم رووهرجایی نمیرم وباهرکسی حرف نمیزنم وتحسین میکردم انسانهای ثروتمندوموفق رووخداوندوقتی تعهدمنودیدمنوداره با انسانهایی آشنامیکنه که ازمدارقبلیم بالاتره ودارم رشدمیکنم.خدایاتنهاتورامیپرستم وتنهاوتنهاازتوکمک میخوام..صدات روواسم بلندترکن منم ذهنمو ساکت میکنم تابشنوم.

    درپناه حق سلامت وثروتمندباشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    ارزو طلائی گفته:
    مدت عضویت: 1738 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام خانم شایسته عزیز

    امروز صبح که از خواب بیدار شدم یک خورده حالت سرماخوردگی داشتم ،دیشب پنجره اتاقم باز بود هوا هم به نسبت چند روز قبل سردتر شده بود.منم این باور تو وجودم یک خورده قویه که هوای سرد باعث سرما خوردگی میشه.

    این فایل را که گوش دادم حس وحالم بهتر شد

    انگار این فایل برای من بود.

    خدا شکر باورهای سلامتی خوبی دارم و خیلی دیر به دیر بیمار میشم آخرین باری که دکتر رفتم یادم نمی یاد اما از بس شنیدم هوای سرد باعث سرماخوردگی میشه روی من تاثیر گذاشته ،باید باوری قوی برای خودم بسازم،امروز خداوند با این فایل هدایتم.

    دوست عزیزی که ماما بود تعریف میکرد یک شب بیماری داشتیم که بعد از زایمان حالش بد بود و هیچ دارویی بهش اثر نمی‌کرد .ایشون می‌گفت یک قرص مسکن معمولی بهش دادم و گفتم از بهترین قرص های که میشناسم فقط برای تو آوردم بخور خیالت راحت آرام میشی،می‌گفت طرف قرص را خورد تا صبح خوابید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    Leyla گفته:
    مدت عضویت: 1492 روز

    سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم عزیزشون

    سلام خدمت همه ی دوستان هم فرکانسی عزیزم

    هرچقدر که با ادم ها بیشتر ارتباط میگیرم،هر چقدر توی زندگی ادم های اطرافم عمیق میشم، میفهمم تقریبا همه ی ادم ها یه سری بهانه ها و دلیل ها برای موفق نشدنشون دارن که به بیرون مربوط میشه.

    فلانی نزاشت،شرایط ایران،مملکت،پدرم،مادرم،همسرم و…..

    یا وابسته هستن به یه سری از عوامل بیرون،فلانی پول من رو بده،اون زندگی من رو تامین کنه،پدرم مسئول منه،همسرم مسئول منه و…..(گذشته خود من)

    هر چقدررر بیشتر جلو میرم و روی زندگی ها ریز میشم بیشتر و بیشتر به اصل زندگی پی میبرم،اصلی که تا این جا درک کردم.

    ماها قدرت رو به همه میدیم الا خدا،ماها مسئولیت زندگیمون رو برعهده نمیگیریم.این دوتا عاملِ تمام نرسیدن هاست،عامل همه ی سردرگمی های زندگی.

    توحید و توحید عملی اصل و اساسه زندگیه.

    وقتی نگاه میکنم به ادم های اطرافم،به نزدیکام،به خانوادم و فکر میکنم در مورد باورهاشون،افکارشون و نتایجی که توی زندگی هاشون گرفتن،بیشتر و بیشتر به قانون پی میبرم که نگاهشون باعث این زندگیشون شده، قدرت دادن به عوامل بیرونی، ورودی های نامناسب، عدم مسئولیت پذیریشون باعث این زندگی هاشون شده.

    خداروشکر که این اگاهی هارو هرچند کم فهمیدم و بهش پی بردم، خداروشکر که اهسته اهسته دارم توی مسیر تغییر باورهام حرکت میکنم و عمل میکنممم.عمل میکنممم.

    مهم ترینش همین عمل کردنه که در گذشته من عملگرا نبودم.

    از خدا میخوام کمکم کنه توی این مسیر بتونم ذهنم رو عالیی کنترل کنم،بتونم ورودی هام رو کنترل کنم و زندگیم رو با کمک خودش تغییر بدم و ادامه بدم.

    درپناه خدا باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1069 روز

    به نام خداوسلام به خدا. گام 14سلام به اساتیدمجرب ودانشجوهای آماده وپاسخگوبه سوالات استادنابغه الهی شکرت.استاداین اتفاقی که برام افتاده حدوداسالهای فکرکنم سال90بود باتوجه به تلویزیون،ماهواره،رفت وآمدباهرمدل آدم تاتهش برو!محل خدمت پسرم توی بجنورد بودیک دوست دختری داشت به نام اعظم خانم اسم این خانم توی گوشیش سیوبود.اینوداشته باشین برای آخرای اتفاق این اعظم خانم داستان نقش مهمی داشت!بنده معرف حضورتون هستم 4تاشاهزاده دارم وخیلی توی چشم فامیل ودوست وآشناحالاهرکسی یک دیدگاهی به زندگی من داره یکی خوشحال وتحسین میکنه یکی آه وحسرت،وبعضی هاهم آرزوداشتن این شوهرواولاد ولی شماهمه میدونیدکه هرخانواده ای مسئله های زندگی خودشوداره منم بااین عزیزان خیلی خیلی مسئله داشتم وهنوزالانم دارم ولی کم رنگتر دیگه ماانسان هستیم الان مادرهامنودرک میکنند.من تقریبایک شخصیت به قول خودمان تودارم (پنهان کاریاواضحترآبرودار)نمیدونم هرجوربرداشت میکنین!یک خانه ی حدو60متری 4طبقه وروی پشت بام بانیم طبقه بالایک انباری بدون قفل وبندداشتیم اصلامافقط درب حیاط روبه هم میزدیم تمام .کلی وسیله ها،خوراکیهاقند،برنج ،روغن ،حبوبات وگردو،و…..گذاشته بودم.چندتاخانه همسایه هاازبام به هم وصل بود.حالاازاینجااتفاقق شروع میشه بنده توی محله قاری قرآن بودم. این اتفاق ماه رمضان برامون مشخص شدحالاچندباره دیگه ازروی پشت بام این اتفاق افتاده اصلانمیدونم چون آمارلوازم وخوراکیهای انباررونداشتیم!2تاپسرهای بزرگتر همان نیم طبقه بالا میخوابیدن. منوجیگرگوشه ی

    کوچیک باعزیزدلم وپسرسومم طبقه ی 4میخوابیدیم وطبقات پایین دست مستاجربود،یک روزصبح پسردومی بیدارشدمامان،گوشیموندیدی?گفتم: نه ازبرادراش پرسید؟گفتند:نه!مدل نوکیا بود،عزیزدلم کارمند اتوبوسرانی بودو هرکارت شناسایی داشت بایدهمراهش میبودتحت هرشرایطی اوهمرفته سرجیب شلوارش نه پولداره نه هیچ مدرکی،وپسرکوچکم خیلی بچه بوددقیقایادم نیست حدو2000تومان پول توی جیبش بودکه برای این جیگرگوشم خیلی ارزشش زیادبود. توی جیب شلوارش سرجالباسی روی سرویس پله بود. اونم پولاش نبود!شلواربچهاحالاهرمبلغی داشت دیگه اتفاقیه که افتاده بزرگترن درک میکنن ولی این بچه کوچک گریه میکنه چراپول من ودزدیدن!الان شایدخنده دارباشه ولی اون مبلغ برای این عزیزحدودا0یا11ساله مبلغ سنگینی بود.وخسارت جبران ناپذیربود!که الان ازدواج کرده وخودش راننده ون شده الانم بگی خندش میگیره ولی داغ اون پول هموارشدنی نیست!خودتونو اون لحظه جای این بچه تصورکنید.خیلی سخته!ولی الان خندم گرفته وچشمام پراشکه چون اگه اتفاق تلخی بودمن میگفتم:دست دزدبرامون خیره همسایه هاهم دلداری میدادن آره خیره همان روز3تاربع سکه هم گرفته بودم خداروشکرکه ازکیفم برداشتم توی کشولباسهالابه لای لباسهاگذاشتم ودوتاکشوکوچک بالایکی دراختیارعزیزدلم بودبرای لوازمهاش ویکی برای مدرک وهرچی دیگر،وکلیدش دست خودم بودکه حتی به من الهام شدسکه هاروازکیفت بردارتوی کشوکوچیک بالانذاربذارپایین لای لباسها،خوب اول ازنبودن گوشی بعدیکی یکی هرکسی سرجیبهای خودش ومن سرکیفم وسریع سرکشوکه خداروشکرگفتم :بچه هاسکه هاهست وتوی انبارکه کیسه برنج وحالاخاطرم نیست وهمون موقع هم زیادمتوجه نشدم چی کم شده!وگوشی پسربزرگم متوجه نشده کجاگم کرده که الان متوجه شدن که چندروزپیشم گوشی پسربزرگموبرده تماس به پلیس وصورت جلسه ازمنوعزیزدلم ازاعضای خانواده پرسید؟ که به بچه هاشک ندارید؟!وحرفهای چرندیات ماهم که خیلی روی خانواده حساسیم به خصوص من که دهن طرف روجرمید! گفتم :نه اصلااسم بچه هامونیاریدهمشون الان هراسونن جیب همشون خالیه مدرکاری پدرشونودزدیدن که چه بشه؟! صورت جلسه پلیس تمام وماشین پلیس دم درخونه لیلاجان تابلوشد!همسایه ها چی شده؟چه خبر؟بالاخره همسایه هاماجراروشنیدن که یکی گفته بودلیلاحقه ش!وحالاچندنفرشنیدن یامثلابگن چرااین حرفو میزنی؟ خبرندارم. چون واقعاحقم بودکم به این همسایه هایاهمین خانمی که گفته حقشه سیدهم هست کم خوبی نکرده بودم !حالاحقمه اون بی بی جان درست گفته لیلاحقشه دزدخونه شوبزنه! ازخونه اومدم سرکوچه مغازه دوستم که اون خانم هم سیده تااین کلمه ی یکی فهمیده خانتودزدزده گفته لیلاحقشه شنیدم !سرم روتوی دربندمغازه ی این دوستم بی بی جان فروشنده لباس بود به سجده گذاشتم وازهویدای دل فریادزدم خدایااگه این زن سیده به جدش باااااااااااییییییییییییددددددددددددجوابم روهمین الان بدی! اصلاقسم توی این سایت استادمعنی نداره چون شنیده بودم هرکس قسم بخوره حرفاش بوی دروغ میده من کلاازبچگی ااینگاریادمه توی ذاتم حک شده دروغ نگم،قسم نخورم،وامانت دا رباشم،وغیبت نکنم آنهم درتوان خودم عملگراهستم واصلاکمالگرایی نمیکنم که من100٪اوکیم نه!دوستم صاحب مغازه بی بی جان آمدمنوبلندکردبغل کردوبامن گریه کرد!بلندبلنددادمیزدم .گفت :جدم یاریت میکنه فقط آرام باش ،استادیک آن دیدیم حاج خانم دوستم که مسن هست همسایه بودرسید.پرسیدچی شده؟چرالیلاگریه میکنه اونم به گریه افتادبراش ماجراروتعریف کردن منوبغلش گرفته بودگریه میکرد.گفت خداشاهده الان ازخواب بیدارشدم که خواب دیده بوداونقدربارون میباره که دنیاروآب برداشت وهمه جاوهمه چیزروسیل بردو نیست ونابودشد!وکل خانمهای جلسه قرآنی حضوردارن .استادبگوکجا؟این خانم ازروستای رادکان چناران مشهدهست.میگفت:توی روستامون یک سیدفکرکنم سیدرضابود توی محله این آقاسیدکل خانمهای جلسه ازشدت باران وطوفان وسیل ترس و،وحشت وازهولی که بهشون واردشده بودمیگفت: به شکل جانورکه زیربوته هایاخاروخاشاک ودیوارمیخزندمیپرند به دنبال پناهگاه بودن همشون جانورشدن حالاهرکسی به شکلی بود. خودحاج خانم توی حیاط سیدبوده تاصداهای وحشتناک این باران وآدمهارو شنیده قسم میخوردکه دروبازکردم دیدم لیلاجان توهم توی اون شدت باران وسیل هستی! ولی سالمی که سریع دست توراگرفتم کشیدمت توحیاط سیدودروبستم .ودوره قرآنیهانیست ونابودشدن ویک شیرآب وسط حیاط سیدبودودست وپاتو شستی خیلی آرام وراحت تواین خونه درامن وامان بودیم والان بیدارشدم گفتم:اول برم خوابم روبرای بی بی جان مغازه داربگم که تعبیرکنه چون لیلاجان دیربیدارمیشه که خوابش روخداپیشاپیش تعبیرکرده بود.وقبل از برملاشدن این آقای خیردست که به نیت خیرواردخانه مابرای چندمین باراست خدامیداندخدابه حاج خانم الهام میکندوحاج خانم که هرخوابی میدیدمیگفت: به محض بیدارشدنم خوابم کلا فراموشم میشه!ولی این خوابم رادقیقایادمه حالامیبینم گریه میکنی انشاالله خیره. استادهمزمان که دزدمیادخانه ماهمزمان حاج خانم خواب میبینه اینهاچه چیزیرو به مامیخوادبگه؟میگه لیلامن ازتوهمیشه جلوترم وتمام کارهات به سادگی آب خوردن انجام داده شده ازمایادت نره لیلاجون!وبعدازاتمام این ماجرایکروز باعزی دلم ومادرم وحاج خانم خوابنمای لیلاازطرف خداوسیله ی الهامات شده بودرفتیم روستاشون وبرای سیدی که درب خونش به اذن خدابازشد یک هدیه درتوان خودمون بردیم واون روزبه طبیعت روستاشون خوشگذروندیم کناررودخانه وچای اتیشی وغذای آتیشی الهی شکرت باعزت ماجراروبرامون پازل شوچیدی دیزاینت عالیه خداجون قربونت بشم. واین بی بی عزیزی که اختیارزبانش رونداره که توی محله منو میگفتن لیلاکلانتره وسمتش شورای حل اختلاف کل محله است.واسطیه خیروخوبی است.ولی این بی بی که گفته حقه لیلاهمین است !معروف بودبه فضول محله وشورای ایجاداختلاف هنوزم به همون نام معروفه که گاهی به روبه رو شم میگن قبلاکه من بودم بیشتربه فضولی صداش میکردن می‌خندید!حالااعظم خانم اول ماجرا نمیدونم پسرم باگوشی دوستش تماس میگره یااعظم خانم شماره دوست پسرم روداشته بالاخره تماس میگیره که علی اقاگوشیت دست خودته ؟میگه نه دیشب خواب بودم دزداومده گوشیمودزدیده! و3شب قبل هم اومده بودچی برداشته مامتوجه نشدیم ولی الان گوشیموبرده وخیلی چیزهای دیگه که متوجه نشدیم .پسرم میپرسه چطورمگه؟ میگه یک نفربه من پیام میده که‌ اصلاحرفهای تونیست!وازگوشی شمازنگ خورده جواب ندادم. پسرم گفته آره گوشی دستم نیست!پسرم به من گفت؛ گفتم ،بگوباپیام ادامه بده باهاش رفاقت کن ورفتم پاسگاه محله بخش آگاهی ماجراروازسیرتاپیازبرای رئیس آگاهی گفتم:گفت:خیلی خوبه الان کارماچنددرصدپیشرفت کرده ،پرسیدم باهاش قراربزارم؟رئیس گفت:آره فکرخوبیه این پیشنهادهارومن به رئیس آگاهی دارم میدم!گفت:آره خوبه،گفتم:زنگزدم شمامیاین؟گفت فقط توحوزه استحفاظی ماباشه خارج از حوزه نباشه.گفتم:باشه آقاالان حدوداساعت11ظهره ازپاسگاه برگشتیم وباپسرم همفکری کردیم که اعظم خانم ماجراازبجنورد قراربزاره فلان پارک وگوشی اعظم خانم مثلاخرابه فقط باپیام درارتباط باشه که نمیتونه حرف بزنه وگرنه خانوادش متوجه میشن باباش میکشدش!اینحرفهارومابه اعظم خانم انتقال میدیم اینگارماکارگردانیم واوبازیگر.بنده خدااعظم خانم ماجراطبق برنامه ماپیش میرفت وفقط باپیام بااین پسرقرارمیگذاشت بیافلان پارک ساندویج بگیرجلودرب پارک منتظرم چه لباسی میپوشی؟آقای دزدعصرمیام لباس سفیدشلوارجین. فلان ساعت .حالاگروه تجسس لیلاجان وپسران ودوستای پسرهاکه بچه‌ها ی محل بودن وشوهرهمین بی بی مغازه لباس فروشی داره راصدازدم رفتیم. چندنفرشون ازبچه هاپیاده رفتندومنوآقای همسایه باماشین خودمون بایکی ازپسرهام. حالامن با3تا پسرهام و آقای همسایه و3تاازدوستای بچه هاشدیم8نفربرای یک دزد!ازجلوی درب پارک ساندویج فروشیهای اون طرف خیابون روزیرنظرداشتیم ویک جوان باتیشرت وجین کهنه واردساندویجی شدسریع خودمورسوندم واوساندویجوتحویل گرفت. خودموناراحت وهراسان جلوه دادم واینجایک دروغ مصلحتی کلاه شرعی روروی سرم بماندروی صورتم کشیدم !گفتم :آقاهمون گوشیتوبده به شوهرم زنگبزنم بچه موگم کردم!گفت: یاخرابه یاشارژندارم!ته دلم گفتم:پولای منوبچه های منواون پول جیگرگوشم که سنگین ترین خسارت توی جهان روواردکردی چی خوشمزه گانت اومده ازحلقومت میکشم بالا(یره به گویش مشهدی)خخع ساندویج فروش گفت: چی شده؟بیاگوشی منوخانم بگیرتشکرکردم سریع پشت سراین جوان اومدم وجلوی درب پارک قدم میزنه منتظراعظم خانمه!پسرم روی یک موتو نشسته بود تازنگ زد به شماره خودش آقادزده گوشی روجواب دادپسرم بلندشدجلوش گفت:گوشی من دست توچیکارمیکنه (به گویش مشهدی یره)آقادزده پرروی دختربازمیگه نخرگوشی خودمه وپابه فرررررراااارررر حالا6نفرگروه تاالان مثلاسرگرم پاس کاری توپ هستند!به قول معروف علی مونده باحوضش،اینجادزدبدو،علی بدو،ولیلاجان بقیه گروه که پشت سرن صدامیزنه ویک گروه جلوترن گروه جلودنبال کسی دیگه میگشتند. ولی منوعلی آقام دنبال اصل بودیم من کمی تپول تربودم همینطورکه میدویدم علی منودید میدونو خالی کردخودشوکشیدکنارکه مامانم الان عقده کرده برم کنارکه دلشوخالی کنه!لیلای قالتاق وکماندوازپشت دست انداختم یقه شو کشیدم برگردوندمش شرق زدم توگوشش!فلان فلان رفته توبادخترمن قرا رگذاشتی کلاسرت رفت اون قرارهارومن باتوداشتم وبقیه ی داستان که همزمان گروه تجسس لیلاجان باپسرهاش رسیدن پسرهام منوبغل کردن اونورهاکردن ودوستاشون به گویش مشهدی…..ومشت ولگد!بازم پسرهام دوستاشونوآروم کردن !دزدم میگه غلط کردم و…به پلیس زنگ نزنین گفتم:به پلیس زنگ نزنم خودم تحویلت میدم. حالابه بچه‌های محله میگیم شمابرین خونه مامیریم پاسگاه میگن نه! ماباید این فلان فلان رفتروببریم پاسگاه.خوب بریدماشین بگییرین بیاین، نه !همه بایک ماشین میریم!خدایا 8نفربودیم+1دزدشدیم9نفرمنویک شازدم صندلی جلوویکیشونم راننده ویک پسرم عقب روی صندلی عقب پیکان روی پاهای هم درازکشیدن وساندویج اعظم خانم وآقادزده رونوشجان می‌کنند.قاه قاه میخندندوهمه شون باهم حرف میزنندیک کلمه شون هم واضح نبودکه اینهادرموردچی حرف میزنن غیرازاحساس خوبشون وحالالیلاجان جلو،سردارگروه تجسس بعدازظهراست!واردکلانتری باآقادزده وپسرم دم درب معرفی کردم واردشدیم وارداتاق رئیس اداره آگاهی شدم درزدم بااجازه آقای رئیس!فکرشونمیکردپرسیدچیکارکردی حاج خانم؟گفتم:دستگیرش کردم وپسرم اشاره کردکه این آقاست.رئیس بلندشدقیام کرددست زدگفت:مرحبابه توشیرزن بدون ماموردولت ازظهرتاالان بعدازظهردزدوگرفتی بدون هیج اتفاق ناخوشاینددزدخونه توپیداکردی مرحبا اینوبایدتوکتابهانوشت !منم خوشحال گفتم ماهم یک گروه بودیم وهمه کلانتری پرشدوتحسین میکردن. حالابازجویی میکنه میپرسن چرااینکاروکردی میگه دروغه بایک توگوشی داداششولودادزنگزدداداشش اومدوماکارتن گوشی روآوردیم. وداداششوبازداشت کردن که همه چیزواعتراف کنه ومنورئیس آگاهی وآقادزده فکرکنم باپسرم به خانه آمدیم که هرچی ازخانه مابرده اعتراف کنه ونشان بده این دست به خیرروکه پسرهمسایه بود پلیس دستاشودستبندزد پسرهمسایمون که یک خانه بین مافاصله داشتن مستاجربودن اوناهم دوتاداداش بودن که نیم طبقه بالامیخوابیدن ومن ازآقای پلیس درخواست کردم ،تومحله دستاشوبازکنین آبروی خودشو خانوادش نره! گفت: چقدرقلب مهربونی داری وآبرومندهستی خیلی اصیلی وخیلی فعالی به شوخی میگفت: من شخصاازشماتقاضامیکنم برای تجسس باماهمکاری کنی!خندیدم گفتم اتفاقا توی محله رئیس وکلانتروشوری حل اختلاف معروفم !تحسینم کردوازماشین پلیس پیاده شدیم وروی دستاش یک دستمال انداختن دیده نشه ولی اجازه بازکردن دستبندونداشتنن جنابعالی معلوم نبودچندباربه خونه ماآمده وچنوقته که کیف مدارک عزیزدلم روبرداشته وروی پشت بام همسایه روبرپرت کرده زیزتانکرآب افتاده بودهم خیس بودهم آنقدرآقتاب خورده که رنگ کیف پریده بود وفقط مدرکامون به دستمون رسید ویکبار نمیدونم ازکجابودزنگ زدن گفتن به شوهرت بگوبیادوهرخسارتی واردتون شده رودوباره فرم پرکنینه گفتم شوهرمن وقت نداره خودم بیام گفتن وکالت محضری بیارمشکلی نیست ویکبارشوهرم همون اولش رفت دادگاه قاضی پرسیده چرااینکاروکردی گفته موادمصرف کردم، آقای قاضی منوببخشید!قاضی گفته خوب توی همان حالت خودتو ازساختمون پرت میکردی پائین نه که بری روی سرزن وبچه مردم وهمان روزهاهم خانه خواهرآقای قاضی رودزدزده بود.وبعدازحدودایکسال بعدداشتم برنج صاف میکردم گوشی تلفن خانه زنگ خورد من که گوشی روبرداشتم جواب دادم گفت خاله فلانی یعنی آقادزده هستم برای رضایت گرفتن زنگزده بود منم گفتم اولین باروآخرین بارت باشه زنگزدی اونم باشخصیت لیلاجان سابق وحالاهمه ی محله بلندگوبه دست تاحافظ شیرازوخبرکردن وکل فامیل پیچیدازاین ماجرااونی که دوست بوداول داستان رومیشنیدناراحت بودآخرشاهنامه راخوش بود.یک افرادی که اول داستان بادمشون گردومیشکستندآخرشاهنامه براشون به طاهرخوب وتحسیین ولی رنگ رخصاره خبرازحال درون میدادکه لیلابابچه هاش خیلی زرنگن وازاین حرفها چرت. الهی شکر که این لوح محفوظ الهی راخداجلوی صورتم بازکردوپرده ازروی چشمانم برداشته شدباعشق میخوانم انچه رادرتوان دارم عمل میکنم. پرده راازروی گوشهایم برداشت کلام صادق بشنوم وآنچه درتوانم دارم عمل کنم.پرده اززبانم برداشت وزهرنیشم راازریشه کشیدوخشکانیدکه درست سخن بگویم وباورودیهایم قصرزرین الهی قلبم رابه رنگ وبوی خداآغشته میکنم وزندگی کردن برای خدارا آماده میکنم به محض ورودرنگ وبوی نامطبوع صدای سرفه هاوناله های خدرامیشنوم لیلاخفه شدم سریع وبه سیستمهای خاموش کننده قصرم دستورخاموش کردن آتش ودودرامی دهم !وبسترخداراآماده میکنم برای زندگی لذت بخش ازپشت پنجره‌های قلبم به دشت ودمن جنگل وآبشارودریابنگرد.استادباعشق ازشماومعلم وناظم دانشگاه مریم جون وهمشاگردیهاتشکروقدردانی میکنم وبرای مکتوب کردن اتفاقات به ظاهرتلخ که بازهم میگویم دستش خیربودکه خانه مان رابه هرصورت یافروختیم یاازچنگمون درآودردن برای همه دعای خیردارم که الان زندگی آرام دروضع وتوان خودم تنهاباخانواده ام راساخته ام وزندگی شیرینی رادارم وتوی لوح محفوظ الهی ردپامیگذاریم وتمام اتفاقاتی درزندگی ام رخ میدهد ازازل تاابدازاجدادتاخاتممان به نفع ماپابرجاست الهی شکرت دوستان اگررای ریزی یامیانگین برام میگذارین ویاامتیازمیدین بی نهایت سپاسگزارم ولی صادقانه اعتراف میکنم من فقط یادگرفتم کامنت بگذارم تازه بعضی وقتهاهمین کامنتهامم گم میکنم دال بربی ادبی من نباشدمن امتیازبه کسی نمیدم من اصلا به گردپای کامنتهانمیرسم بخونم هرچی رامینویسم ازتجربه های خودم مینویسم واصلانت برداری وجواب سوال بلد نیستم ولی خوب خدابه منهم یادمیده الحمدالله رب العالمین من هرچی دارم اززرنگی خدادارم ازساعت6صبح شروع کردم الان1/30دقیقه ظهرشد خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: