این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2018/03/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2018-03-29 03:48:162020-08-28 08:14:21توجه به داشته ها، راهِ رسیدن به خواسته ها
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام دوستان عزیز از اون جایی که برای اولین بار دارم دیدگاه می نویسم امیدوارم که دیدگاه خوبی بشه
سال 1396 را با این بیان آغاز کنم که خدای را شاکر بر تک تک نفس هایی هستم که زندگی بخش لحظاتم بود و شاید اولین سپاس از خدایم سپاس بر سال های زندگی و حیاتی بود که لطف خدا شامل حالم شده بود.
سال 96 سال ورود رسمی من به عرصه تعلیم و تربیت بود آرزوی دیرینه ام که به لطف خدا محقق شده بود وحال من موظف بودم برای پرورش انسان هایی که نه تنها خودشان فوق العاده هستند بلکه می خواهند دنیای فوق العاده ای نیز بسازند آری من یک معلم هستم?
در این ایام بود که با یکی از بهترین انسان های زمانه و یکی از اساتید فوق العاده ایران بنام استاد یعقوبی آشنا شدم ..انسانی بس والا و فروتن بود و اولین جرقه های تغییر وضعیت زندگیم را با سخنان همچون گوهر خود آغاز کرد .آموخت مرا درس زندگی درسی فراتر از تصورات اندکم ..خدای را سپاس که افتخار همراهی با یکی از بهترین انسان ها را به من داده بود.
در مسیر سال 96 من به حقوقی نزدیک به دو میلیون تومان رسیدم و این برای من که از خانواده ای بسیار ضعیف از لحاظ اقتصادی بودم بسیار امید بخش بود ک نوید آینده ای بسیار درخشان تر و بهتر را درپی داشت
سال 96 دست لطف خداوند برسرم کشیده شد همانند تمام لحظات دیگر و من که علاقه ای ب مباحث دین داشتم با استاد متفاوت و فوق العاده ای آشنا شدن بنام استاد پناهیان که بی شک سخن هایشان را باید با آب طلا نوشت چرا که در دین و اعتقاد من غوغایی بپا کرد و تازه دین و دین داری را یافتم بوده م. هر روز که می گذشت تفکرات و باورهای درست بهتر و بزرگ تر جایگزین باورهای کوچک و اندک قبل میشد
اعتراف کنم که در اکثر خانواده های ضعیف از لحاظ مالی شرایط ارتباطی و روحی ضعیفی نیز وجود دارد و من برای اینکه خود و خانواده ام را از این لحاظ پیشرفت داده و بهبود بخشم ب دنبال نوش دارویی بودم که داروی این بیماری مهلک را در کتاب یافتم و هر باری که کتابی میخواندم انگار آدم دیگر متولد میشد و نه تنها در این زمینه بسیار بهتر شدم بلکه خانواده ام را نیز بهبود بخشیدم و هم اینک به عنوان یک کتاب خوان که روزانه چندین ساعت مطالعه دارد شناخته می شوم.
سخن کوتاه کنم و بگویم که در اواخر سال 96با مجموعه استاد عباس منش آشنا شدم و مهم ترین دلیل همراهی من با این گروه نه تنها ساخت شخصیت و باور بهتری برای خودم است بلکه ساخت دانش آموزانم که در شرایط سختی به سر می برند و شاید مهم ترین آرزوهایشان داشتن غذایی اندک لباسی بهتر است و امید است ک در این امر توفیق یابم
سال 97سال فوق العاده خواهد بود سالی که با نگاه به آسمان شب لذت ها خواهم برد و روحم هر شب در میان ستاره ها و زیبایی های خداوند به پرواز در خواهد آمد …
سالی که هدف گذاری کاملی برای آینده می کنم تا ثابت کنم که تمام اهداف سر تسلیم دربرابرم فروخواهند آورد
سالی که قرار است تمام شکرگزاری هایم را در دفتر شکرگزاریم مکتوب کنم تا یادم نرود که دست لطف خدا همیشه برسرم بوده و ثانیه ای مرا به حال خود وامگذاشته است.
سالی که در زمینه شغلیم فوق العاده خواهم بود و انسان هایی خواهم ساخت فوق العاده …
کتاب هایم را خواهم خواند و درس زندگی را خواهم آموخت
امیدوارم در سال 97تمامی انسان ها بهترین لحظات خود راسپری کنند
من به سال 97 به عنوان سالی نو واقعا نو خواهم نگریست و تلاشم بر این خواهم بود که ثانیه ثانیه بهتر از قبل باشم.
سپاس از اینکه وقت با ارزشتان را دقایقی در اختیار من نهادید
من طبق گفته استاده هر شب تمرین سپاس گذاری رو انجام میدهم.
در گوشیم یک فایل نت باز گردم و نوشتم: تمرین های سپاس گذاری و هر شب اتفاقات خوبی را که از تغییر فرکانسم برام بوجود امده را یادداشت و از خداوند مهربان تشکر میکنم بخاطر این قوانین ثابتش و اینکه این راه را به من نشان داد.
بدلیل اینکه من اتفاقات رو یادداشت میکنم، اتفاقات خوب زیادی برایم افتاده و آنها را یادداشت کردم و فکر نمیکنم بشه تمام این فایل نت را که یادداشت کردم اینجا بنویسم و چندتا از بهتریناشو براتون میزارم:
اتفاقات خوب سال 96 که بر باتغییر فرکانسم و با انجام تمارین استاد بدست آورده ام:
برای من تمرین سناریو نویسی خیلی خوب جواب میدهد نسبت به بقیه تمارین، یعنی اگر در اول صبح من تمرین سناریو نویسی رو انجام دهم و چیزهای کوچی را بنویسم تا 90 درصد برام بوجود می آیند، ولی ماجراهای بزرگ را که مینویسم ” نه ” برایم بوجود نمی آیند و احساس میکنم باید روی خودم کار کنم چون هنوز قدرت فرکانس هایم به آن سطح نرسیدند.
اتفاقات خوب:
هنگام سوار شدن تاکسی قبلا این مشکل را داشتم که تاکسی اخر مسیرش تا میدون بود و دیگر از میدون بالاتر نمیرفت حالا هر بار قبل از سوار شدن تاکس به این فک میکنم تاکسی تا مسیر من رو میرساند و هربار اتفاقی می افتد که تاکسی من رو تا سر مسیر اصلیم می رسوند. مثلا یک بار سوار شدم و اتفاقا ان راننده تاکسی خونش سر مسیر من بود و تا سر مسیر من رو رسوند و رفت خونش. یک بار دیگر سوار تاکسی شدم و یک نفر تاکسی رو دربست گرفت و هم مسیر من بود و من هم تا سر مسیر خودم رسوندن یعنی دیگه هربار من تا سر مسیر اصلیم رسونده میشم بدون دردسر و تاکسی دیگر سرمیدون من رو پیاده نمیکند و یک اتفاقی می افتد که من تا مسر خودم رسونده میشم.
یک روز دیگر در باشگاه یکی از دوستانم که روی بوفه باشگاه است داشت ماکارونی میخورد. منم آدم شکمویی نیستم و واسم مهم نبود و منم نگاش کردم و باهاش حرف میزدم و بعد از باشگاه امدم خونه دیدم ماهم ماکارونی داریم.
یک روز دیگر که نهار کم خورده بودم و داشتم میرفتم باشگاه گشنم بود و فک میکردم چی بخورد اینجوری تمرین نمیشه کرد، پیش خودم گفتم برم آبمیوه گیری شیرمورزی چیزی بخورم که آبمویه گیری سرمسیر من نبود گفتم عیبی نداره میرم باشگاه از بوفه یه چیز میگیرم و قبل از تمیرین میخورم، بعد همین که رفتم باشگاه و بادوستانم سلام احوال پرسی کردم دیدم کی.ان دوستم که روی بوفه است داره ماکارونی میخوره و گفت بخدا باید بخوری، منم گفتم نه ممنونم تشکر گفت باید حتماااا بخوری و یک عالمهع ماکارونی و با ته دیگ سیب زمینی بهم داد.
به یکی از دوستام پول قرض داده بودم و خیلی وقت بود، چون صمیمی بودیم روم نمیشد ازش درخواست کنم و گفتم شاید نداشته باشه عیبی نداره، امدم و در تمرین سناریو نویسی نوشتم که امروز بهم زنگ میزنه و پولو بهم میده بطور عجیبی با تلگرام بهم پیام داد و گفت شماره کارتت رو بده شرکت قراره بهم چند روز دیگه پول بده!!!!! من از الان گفتم بهت پیام بدم و شماره کارتت رو برام بفرستی.
یک روز دیگر اول صبح در تمرین سناریو نویسی نوشتم امروز وب سایتم فروش خوبی میکند………….. و اتفاقا اون روز هم فروش خوبی داشتم.
برای یک شرکت که در ضمینه پخش کولر گازی کار میکنند کار تبلیغاتی و برنامه نویس انجام میدهم و فقط تمرکزم روی وب سایتشون بود بدون اینکه کار خاصی انجام دهم یک روز باهام تماس گرفتند و ازم تشکر کردند که فروش خوبی داشتند این یکی دوروزه.
یک روز باخواهرم در بازار بودیم و بامادرم تلفنی حرف زدم و گفت بعد از خرید از بازار بیاید خونه مادربزرگ شام انجا هستیم و ما داریم میریم. فکر میکرد که خریدمون زیاد طول میکشه و ما دیر میایم، منم هواس نبود بگم صب کنید نرید ماهم تموم شدیم و الان میرسیم و گفتم عیبی نداره خودمون میریم خونه و وسایل هارو میزاریم و از انجا میریم خونه مادربزرگ که سر راه مادرم رو دیدم که باماشین جلومون سبز شدن و سوارمون کردند.
یک شب توخونه حوصلم سر رفته بود و باخودم گفتم برم بیرون و یک هوایی بخورم، ولی تنهایی حوصلم نمیشد و یک دفعه دوستم باهام تماس گرفت و گفت باماشین دارم میام پیشت بریم یه دوری بزنیم آماده شو زنگ زدم بیا پایین تا بریم.
از دوستم در باشگاه برای اجاره خونه سوال کردم و گفتم آشنایی دوستی نداری بنگاه داره باشه میخوام خونه اجاره کنم که واسه فرداش خودش بهام تماس گرفت و گفت رفتم به دوستم گفتم و چند مورد مناسب برات پیدا کرده فردا بیا باهم میریم پشش و خونه هارو نگاه کن ببین کدوم رو میپسندی. و رفتیم و خیلی زود کارم راه افتاد در صورتی که من قبلا کارم خیلی گیر بود و بادردسر مواجه میشدم و کاری نبود که زود راه بیفته
برای لپ تاپم مشکلی پیش امده بود و یکی از فامیل هامون میتونست برام کاری کنه و منم زیاد باهاش رابطه نداشتم و پیش خودم فک میکردم چجوری بهش بگم کمکم کنه و هی فکر میکردم و این فامیلمون برادرش قصابی داره.
دوستم یک روز جمعه باهام تماس گرفت گفت هیج جا باز نیست به فامیلتون یه زنگ میزنی برام قصابی رو باز کنه گوشت میخوام منم گفتم باشه و باهاش تماس گرفتم و گفت داخل شهر نیست الان به برادرم میگم (همون که من بهش فکر میکردم که برای لپ تاپم کاری کنه) بیاد بهتون گوشت بده و قصابی رو براتون باز کنه، اتفاق جالی بود و امد و قصابی رو برامون باز کرد و منم گفتم فرصت خوبی پیش امده الان بهش بگم که ببینم میتونه برام کاری کنه و از قانون درخواست استفاده کردم و گفتم لپ تناپم مشکلی براش پیش امده و تو تواین ارگان هستی برام کاری کن و با کمال خوش رویی و باکمال میل این کار رو برام انجام داد. اتفاق خیلی جالبیبود که برای گوشت خریدن من به اون کسی که فک کردم ملاقات کردم و درخواستم رو بهش گفتم.
برای تعویض شناسنامه و کارت ملیم نوبت گرفته بودم و شناسنامه تعویض کردن باید خودت عکس بگیری از عکاسی و باخودت ببریش. منم گفتم برم پیش بهمن دوستم که عکاسه و به بهمن فکر میکردم که سر راه دیدمش و گفتم اتفاقا اداشتم میامدم پیش تو و گفت رو عکاسی بشین الان من دودقیقه دیگه میام. و چون بهش فکر کردم زود سر راهم دیدمش اگه نمیدیدمش اون میرفت دنبال کارش و بخاطر من زود برگشت و کارمو راه انداخت
اتفاقات خوبی هرروز هرروز برایم پیش میاد یعنی هرورز برام یک اتفاق خوب پیش میاد، مخصوصا اگه تو سناریوم بنویسم حتما پیش میاد.
اتفاقات خوب در سال 97:
از خداوند تعالی میخواهم که در این مسیر پیشرفت های چشم گیری کنم و منو به جایی برسونه که از مال دنیا بی نیازم کنه و به هرچیز بزرگ و کوچکی که فکر میکنم و فرکانس میفرستم زو برایم پیش بیاد و فقط به رب تعالی عشق بورزم و این دفعه در شناخت دنیا و قوانین خداوند و شناخت جهان های موازی قدم بردارم.
از خداوند رازق میخوام که در این سال 97 به تمامی تصاویر جعبه آرزوهایم برسم.
سلام استاد مهربونم به خاطر این سوال زیبا واقعا سپاسگزارم
دقیقا من جز کسایی بودم که وقتی دوستم ازم پرسید که 96 چطور بود گفتم بره که الهی دیگه برنگرده همش مریضی ناراحتی گریه وقتی به صحبت های شما گوش کردم هم خندیدم وهم گریه کردم .درست پدر ومادرم خیلی تو سال 96 مریض بودند همینکه هردوشون به سلامت از بیمارستان مرخص شدند والان سالم هستند بهترین اتفاق بود. اون لحظه ای که دکتر گفت سالم هستند واقعا بهترین لحظات سال 96 بود اون احساس عالی که می گید اون لحظات به سراغم اومدخیلی شاد وپرانرژی بودم تواون تضاد که همش دنبال راه درمانشون می گشتم به آدمی برخورد کردیم که فقط با چند رژیم غذایی متفاوت حال پدر ومادرم الان خیلی خوبه.اون شبی که حال مامانم خیلی بد بود ومن نمی تونستم بخوابم تازه اونجا متوجه ساده ترین وشاید بزرگترین نعمت زندگیم شدم که من نمی دیدمش به تختم نگاه کردم من چقدر با آرامش می خوابیدم بدون نگرانی خواب هفت پادشاه رو می دیدم اون شب وقتی وجودم پر از اضطراب و نگرانی بود تازه فهمیدم وقتی شما میگید ازهمین نرمی بالش تخت خواب وخواب راحتی که دارید سپاسگزاری کنید یعنی چه چقدر نعمت بزرگیه سقف بالای سرت خونه گرمت پدر ومادرت که در کنارت هستند باهاشون می خندی حرف میزنی تفریح می کنی ومی شن بهترین دوست های زندگیت خدایا شکرت سرم رو رو بالش نزاشته رفتم تا صبح سر حال بیدار میشم.دوستان قدر این نعمت های زندگیتون رو بدونید به قول استاد با همین سپاسگزاری ها درهای نعمت های بزرگتر به روی شما باز می شه. خواب راحت پدر ومادرخانواده خوب اینکه تو خونه همه جور غذایی داری اینکه سالمی وهمه کارهاتو خودت انجام می دید ورزش می کنی می رقصی ماشین زیر پات آرامش وخیلی چیزهای دیگه . من الان هر روز انگشتانم رو دستام رو می بوسم وخدارو شکر که قوی وسالم هستم.
یکی از اتفاقات قشنگ سال 96 این بود که دوباره با دوستان دوران مدرسه ام ارتباط برقرار کردم وباهم کلی تفریح رفتیم ولحظات شادی رو باهاشون می گذرونم به خاطرشون سپاسگزارم.
یکی دیگه از باورهای مثبتی که تو سال 96 در من شکل گرفت این بود که من همیشه به ثروت پدرم تکیه میکردم اگر بابام یه جایی الکی خرج می کرد یا پولش رو به آدم های دیگه می داد فکر می کردم که برای من کم میاد یک روزی انگار خدا اومد تو وجودم گفت دختر چرا حواست نیست من منبع ثروت هستم من هستم که این روزی رو به تو دادم از من بخواه نه از پدرت یک لحظه بدنم داغ شد وتوبه کردم بعدش واقعا رها شدم آرامش گرفتم انگار ثروت عظیمی دارم فقط باید درخواست کنم.امسال هم درآمدم بیشتر شد وهمینکه من امسال چقدر پول خرج کردم مخصوصا تو بهمن واسفند ولی حسابم هنوزم پر پول.دوستان حتی روی پدر ومادرتون حساب باز نکنید اونها هم از طرف خداوند دستان محبت بر سر شما می کشند.
به لطف خدا ماشین شاسی بلندی که دوست داشتیم رو خریدیم.والان از رانندگی باهاش لذت می برم.
همیشه که می خواستم ورزش کنم خیلی طول می کشید دو ماه ولی امسال به لطف خدا بیش از 7 ماه ورزش می کنم خیلی هم لذت می برم از ورزش کردنم.
سال 96 اعتماد به نفسم بهتر بود اینم به خاطر تمرین آینه وتبلیغات بازرگانی وهم به خاط تلقینهایی بود که انجام دادم احساس زیبایی و قدرت بیشتری داشتم وخودم رو بیشتر پذیرفتم وقتی می خواستم برم بیرون کمتر آرایش می کردم بیشتر خودم رو پذیرفتم ورویاهام بزرگتر شد.واقعا الان خیلی بیشتر خودم رو دوست دارم واین یعنی زیباترین احساس دنیا .
استاد واقعا ممنونم الان که دارم به 96 فکر می کنم ومینویسم اتفاقات مثبت خیلی زیادن نمی تونم همش رو اینجا بنویسم الان خیلی احساسم بهتر شد عاشقتم.
اهدافم برای سال 97
1-کلا ذهن درگیری دارم به همه چی فکر می کنه حتی چیزهایی که بهش مربوط نیست بعد از دیدن فایل قانون اصلی از استاد متوجه اشتباهم شدم وسعی کردم فکرم در جهت خواسته هام باشه اواخر 96 تو این کار موفق بودم ولی می خوام تو سال 97 کاملا گفتگوهای ذهنیم در جهت خواسته هام باشه استاد از این فایل فوق العادتون سپاسگزارم.می خوام امسال بیشتر با خدا حرف بزنم بیشتر با خدا تقسیم کار کنم حتی کارهای کوچک تا بیشتر خدا رو در تک تک لحظاتم حس کنم.
2-اعتماد به نفسم رو عالیتر ازاین کنم لحظات زیادی احساس عالی داشته باشم وروی دوره های استاد کار کنم.خداییش از وقتی با استاد آشنا شدم به لطف خدای مهربان خیلی خیلی خیلی حالم خوب شد.
3- می خوام با کسی که خصوصیاتش رو تو دفترم نوشتم با شادی وعشق ورضایت خاطر ازدواج کنم.
4-امسال می خوام کلی مسافرت های شادو لاکچری برم چند تا عکس رو هر روز می بینم وتجسم می کنم.پاریس رم میلان مسکو و….
5-امسال می خوام شادتر باشم احساس می کنم کم می خندم می خوام بیشتر بخندم تفریح کنم ورزش کنم خیلی آدمها رو تو ذهنم بزرگ نکنم خودم باشم ودنیای زیبای خودم وپر انرژی تر باشم همش تو آینه به خودم می گم 97 مال منه .
6- زبان انگلیسیم رو تقویت کنم و دوره ای براش کاندید کردم روقصد دارم بخرم.
برای همه یک سال شاد پر انرژی وپر از سلامتی عشق ثروت وآرامش خاطر آرزو می کنم.
سلام بر شما استاد عزیزم و همه دوستان عزیز…استاد نمیدونم چجوری از خدا به خاطر این قوانین بی نظیرش تشکر کنم و همچنین از شما استاد گلم که این چنین تمرین بسیار قدرتمندی طراحی کردین…من اولین خواسته ام در سال 97 خرید روانشناسی ثروت 1 بود که ، روزی که جواب این تمرین رو ارسال کردم دقیقا 2 روز بعدش من این دوره رو تهیه کردم….و خیلی خیلی خوشحالم از این اتفاق…به امید خدا نتیجه گرفتم میام و از نتایج مالیم به شما و همه دوستان عزیز میگم…موفق و ثروتمند باشید.
سلام دوست خوبم آقا حسین گل..تبریک میگم که این بسته رو تهیه کردی که احتمالا قدمهای اول برای پیشرفتی جهشی و غیرقابل باور برای افراد کم ایمانتر هست..میشه بپرسم آیا مبلغش رو در حسابتون داشتید یا با استفاده از درک قوانین کیهانی و استفاده از آموزه های استاد بدست آوردید؟ جالبه که من کمتر از شما ذوق ندارم برای اینکه این بسته ی ارزشمند رو تهیه کردین..اما اینکه تونستید بعد دو روز به این خواسته تون برسید خیلی جذابه و بیصبرانه منتظر شنیدن چگونگی رسیدن به این خواسته ی عالی از طرف شما هستم و احتماالا دیگر دوستان هم براشون جالبه که بدونن.. و یا اینکه مبلغش رو داشتین و فقط دودل بودید برای تهیه این دوره ارزشمند که اون دیگه بحثش جداست..درهرصورت تبریک میگم که موفق به تهیه اون شدید و اگر داستان انگیزشی پشتش هست مشتاقانه منتظر شنیدنش هستم..مرسی از شما و استاد دلبندم
سلام آقا احسان عزیز ….من هیچ مبلغی در حسابم نداشتم و چند ماه می شد میخواستم تهیه کنم ولی پولش جور نمی شد…اما وقتی با ضرر هایی که کردم . به این نتیجه سیدم که تنها راه رسیدن به ثروت تغییر باوره …همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد ..همسرم که اسم فروش طلا میومد خیلی ناراحت می شد خودش اومد و پیشنهاد فروش سرویس طلاش رو داد و منم قبول نمیکردم تا اینکه بعد کلی کلنجار با خودم قبول کردم بفروشمش…و از من به شما آقا احسان گل و همه دوستان عزیز نصیحت که تا به این نتیجه نرسی که فقط و فقط باور باید تغییر کنه و نه هیچ عامل دیگری.خرید این بسته تغییری ایجاد نمیکنه….برای همه شما و دوستان عزیز آرزوی موفقیت دارم.
مرسی عزیزم بابت پاسخت.. با حرفتون کاملا موافقم که انسان اول باید باور یا زاویه نگرشش تغییر کنه تا این بسته ها براش مفید باشه..در واقع فایلهای رایگان هم هرکدومشون پر از نکته و مفهومن که تا با نگاه درست نبینیشون اونهارو خیلی ارزشمند نمیابی..متاسفانه بنده تا قبل از تهیه بعضی از دوره ها، فایلهای رایگان رو هرچند بیشترشون رو حتی صدها بار گوششون کرده بودم اما بازهم نکته های بینظیرش رو خیلی درک نمیکردم..فکر میکردم حتما نکته های اصلی در فایلهای پولیه..دوره ها بدون شک عالی و بینظیرن، همشون.. اما میخام بگم کاش به بعضی دوستانی که هنوز توانایی تهیه دوره ای رو ندارن میشد گفت که: عزیزان فایلهای رایگان هرکدومشون مثل گنجینه ای هستن که باید بارها و بارها با دقت و تمرکز گوششون کرد، فایلهای رایگان پر از درسهای ارزشمندن که متاسفانه بعضیا گول رایگان بودنشون میخورن و خیلی توجه نمیکنن..متاسفانه بنده هم جزو همین بعضی ها بودم و چقدر خوب میشد اگه همون اوایل به نکته های عمیق و عالی شون پی میبردم..خدای مهربونم رو شکر میکنم که الان چندماهیه فهمیدم و باورتون نشه شاید هربار که گوششون میکنم انگار اولین باره .. به شما هم از صمیم قلبم تبریک میگم که صندوقچه ی گنجی نصیبتون شده تا با استفاده ازون بتونید ناخدای مقتدر کِشتیتون توی دریای زیبا و بعضا متلاطمِ زندگی باشید.. و اینکه همسرتون داوطلبانه کمکتون کرد تا دوره رو تهیه کنید، دستی از بینهایت دستان خداوند بود که هدایتتون میکنه تا باشید جاییکه باید باشید.. منتظر شنیدن داستانهای زیبای موفقیتهاتون هستیم. بیصبرانه.. شاد و پیروز و خوشبخت و سعادتمند باشین
سلام به همه دوستان و استاد عزیز .این سومین بار هست که این مطلب مینویسم امیدوارم ایندفعه ارسال شه.اسم من سجاد و 34ساله و اولین بار هست نظر میدم و تازه با این سایت آشنا شدم.اما من میخوام با اجازه استاد از موفقیتمهای دوسال پیش بگم چون حسم میگه به درد خیلی از دوستان میخوره.من در اواخر سال 94 با داشتن مدرک مهندسی تو ی شرکت کار میکردم و تصمیم گرفتم که به اروپا مهاجرت کنم دقیقا زمانی که جنگ زده های سوریه به سمت اروپا میرفتن من هم تصمیم گرفتم به اروپا بیام با سوال پرسیدن فهمیدم کهنزدیک به 20میلیون نیاز هست اون هم قاچاقی اما من تنها 5میلیون داشتم که اونم توسط خواهرم که با دوستاش وام زنانه گذاشتن که من ماهیانه 200هزار تومن میدادم تو قرعه برنده شدم و باید 8ماه دیگه پرداخت میکردم تا بدهکاری من بابت وام صاف شه و تنها دارای من ی سیستم بود که با کارگری تو دوران دانشجوی خریده بودم که اونم با چندتا مغازه دارصحبت کردم که خیلی مفت میخاستن تو همون گیرودار من که بابردار کوچیکم چند ماه قهربودم و ی جورایبوبردهبود از ماجرای من اومد و باهام روبوسی کرد و دوست شد و گفت من سیستم و میخرم و بصورت ماهیانه باقی پول وامتو میدم و این برام ی موفقیت بود که با بردارم آشتی کردم??خلاصه من باتمام وجود تصمیم گرفتم وچونبه کارم ایمان داشتم حرکت کردم و ظرف مدت 16روز با تمام مشکلات زیر بارون و برفو با گذر از دریا با یک قایق بادی که تو همن شب چندین نفر غرق شدن و جونشونو دادن من باسلامتی کامل بدون هیچ مشکلی به کشور آلمان رسیدم.تو ی کمپ که بیش از400نفر رو سکونت داده؟بودن و با کمترین امکانات ینی 10دستشویی و 8حمام که واقعا شرایط سختی بود و چون هیچکس عادت به دستشویی فرنکی داشت واین مسله باعث کثیف کاری شده بود چون آب نبود که نظافت کنن تو این فکر بودیم چکار کنیم اگه آفتاب بود خیلی بهتر اما 400آفتابه از کجابیارن کجا جاش بدن که همون لحظه یکی از دوستان گفت با ظرف خال آب های معدنی میتونی آفتابه درست کنیم و هرکی آفتابه شخصی خودشو داشته باشه.آب معدنیها کع مستطیل شکل و از جنس مقوا فشرده بودن بهترین ایده بود خلاصه به همه نشون دادیم اینبار هر زن و بچه و پیر جوون آفتابه خودشو داشت و خود آلمانی حال کردن چون هزینه جمع آوری دیگه به عهده خود شخص بود ودر اون برهع زمانی این ی مفقیت عالی بود.مسله دیگه حموم بود و همیشه سرد بود اما من تصمیم گرفتم مغزمو قانع کنم که از روز اول حموم وجود نداشته و تو باید با آب سرد حموم کنی تو سرمای آلمان من همیشه دوش میگرفتم بچه ها تعجب میکردن و به اونها هم نشون دادم بعضیا سرما خوردن و من فهمیدم اینا کنترا ذهن خودشونو ندارن و باور دارن با آب سرد دوش گرفتن ینی سرما خوردن و این برا من موفقیت بود.موفقیت بعدی یاد گیری زبان پیچیده و پر قواعد آلمانی و تونستم با استفاده از اهرم رنج و لذت که اون موقعه اسمشو نمیدونستم و تازه یاد گرفتم .همه دوستان در حال تفریح خوشگذرانی مشروب خوردن دیسکو رفتن اما من گفتم با خودم که من برای موفقیت اومدم و هروز روزی 15ساعت زبان میخوندم و خدارو شکر هرجا میرم نیاز به مترجم ندارم اینم موفقیت قسشنگی که من درسال 96گرفتم.تا اینکه با سایت استاد آشنا شدم و تلنگری به من زده شد وقتی سرگذشت دوستان رو تو سایت خوندم دیدم دوستان خیلی خدارو شکر خوب پیشرفت کردن و تو یکی از سرگذشت ها دوستان کتابی معرفی کردن که من اون کتاب خوندم اسمش پدر پولدار پدر فقیر وفهمیدم که با درس خوندنتنها نمیشه ثروت مند شد و تو ی فایل استاد گفت اگه من میخواستم این زمانی را که برای یادگیری قوانین گذاشتم برا یادگیری زبان میزاشتم الان چند زبان پرفکت بلد بودم اما پولی نداشتم که به این کشورها سفر کنم ی تلنگر خوردم بیش از دوسال من اینجام و هنوز در آمدی ندارم و تصمیم گرفتم که بیخیال اروپا شم خیلی تصمیم سختی هست و خیلی آرزوشون هست تو اروپا زندگی کنن ولی من موفق شدم تصمیم جدی بگیرم بیخیال اروپا شم چون تو ی فایل استاد گفت شما به یاد هدفی میرسید وقتی به اون هدف میرسید میفهمید کهبراتون خوب نبود و تصمیمتونو عوض کنید منم جدی تصمیم گرفتم اروپا ترک کنم و برگردم این موفقیت برای اواخر سال96بود وبرای سال 97تصمیم دارم که ی آموزشگاه زبان آلمانی تاسیس کنم و تدریس کنم دوم ی شغل کنارش داشته باشم سوم میخام متاهل شم و از خدا میخام ی هم فرکانسی جلو راهم قرار بده و چهارم میخام ی اتومبیل بخرم و در ضمن من فنبیان بسیار قوی دارم و میخام برای شورای شهرمون شرکت کنم خیلی اهداف زیادی دارم و الان تمام وقت دارم با استاد و فایل هاشون آموزش میبینم…ببخشید طولانی شد در ضمن موفقیت های کوچیک زیاد داشتم مثلا آشپزی یادگرفتم در سطح عالی…کیک میپزم…نماز میخونم..دوستتون دارم و سه هفته دیگه ایرانم و در ضمن ی شیطونی کردم که بعدا به استاد میگم ..?
سال جدید رو ب همگی تبریک میگم و ارزوی سلامتی و نعمت بی شمار را رو میکنم برا هممون
یکی از دستاوردهای مهم من در سال 96 این بود ک با گروه تحقیقاتی عباس منش اشنا شدم و مهم تر از اون این بود ک قوانین کیهانی را پذیرفتم و عمل کردم
ب قول استاد زمانی ک قوانین رو درک کنی و عمل کنی کل مسیر رو رفتی.من خیلی خوشحالم ک میتونم قوانین کیهانی رو درک کنم
با درک این قوانین تونستم خیلی با جسارت و محکم صحبت کنم با اینطور بگم محکم صحبت کردن رو یاد گرفتم.
اعتماد ب نفسی ک خیلی دنبالش بودم رو تونستم پیدا کنم
مهم تر از همه کاری ک دو سال بود دنبالش بودم رو تونستم استارت کنم و ب باری خدا شروع ب کار کنم
و از دید خودم مهمترینش این بود ک تونستم با خدا ارتباط برقرار کنم و سپاسگزاری رو ک تا ب حال تو عمرم انجام نداده بودم رو انجام بدم
دوستان سپاسگذار ی از خدا همه زندگی هست
در سال 97 ب یاری خدا میخوام تمربنات قوانین کیهانی رو ب نحو احسنت انجام بدم.
تصمیم ب یاد گیری زبان انگلیسی کردم
یکی از چیزهای ک در سال 97 درون خودم مببینم و قبلا اصلا درونم نبود ابنه ک دوست دارم همه مردم خوشبخت و ثروتمند شوند چرا ک خوشبختی و ثروتمند شدن مردم بر رو ما هم تاثیر داره،توجه ب نکات مثبت نا خداگاه بیشتر و بیشتر میشه
دوستان فراموش کردم بگم در سال 96 دوره روانشناسی ثروت یک رو تهیه کردم.خدایش عالیه.مخصوصا قسمت ک در مود شانس صحبت میکنند استاد
هدف اصلی من از شرکت در مسابقات قبلی، برنده شدن بود، همش تو ذهنم این بود که ای کاش برنده شم. تا اینکه زمان گذشت و من عادت کردم به لبخندِ روی لبم، به وقته خوندن نظرات دوستان و داستان موفقیت ها و یا حل مسائلشون و الان فقط برای اینکه من هم با داستانم منجربه یک لبخند بر لب عزیزی بشم، دارم مینویسم.
میخوام چندتا از مهمترین اتفاقاتی که من با کنترل ذهنم و اعتمادم به خودم و خدایم در سال 96 رقم زدم براتون بگم، (فقط با کمک فایل های رایگان و کتابهای موجود در سایت)
1) من همیشه از یک فامیل بانفوذمون انتظار داشتم که برام کار جور کنه حتی مطمئن بودم که اینکارو میکنه، ولی اون اصلا کاری نکرد و من بیکار موندم و همیشه هم مسئول بیکار بودنم رو اون شخص میدونستم چون باوجود اینکه میدونست من چقدر تو کارم ماهرم و از لحاظ اخلاقی هم منو میشناخت و بهم اعتماد داشت، کاری نمیکرد و همیشه درخواست های منو پشت گوش مینداخت تا اینکه فایل فقط خدارو گوش کردم و متوجه شدم چقدر اشتباه میکردم و بعداز اون کاملا امیدم رو به خدا بستم و از اون کمک خواستم تا اینکه یه شب خود اون فامیلمون زنگ زد و گف با شهردار شهرتون تصادفا ملاقات داشتم وباهاش در مورد تو حرف زدم رزومه ت رو ببر ببین نتیجه چی میشه. این اتفاق زمانی افتاد که من کاملا بیخیاله اون فرد شده بودم و خودم رزومه ام رو برده بودم جاهای مختلف حتی شهرداریمون. خلاصه گفتم خدا جورش کرده پس ملاقاتم با شهردار حتما به بهترین نحو پیش میره، خودمو کنترل کردم و شروع کردم به سپاسگزاری و تجسم خلاق، خیلی واضح با خودم گفتم میخوام در زمانی با شهردار حرف بزنم که سرش شلوغ نباشه و کاملا به حرفام و ایده های فراوونم (12 تا طرح داشتم تو سه زمینه مختلف شهری) گوش بده. همه چی رو سپردم به خدا رفتم پیش منشی شهردار و خودمو معرفی کردم(با اعتماد به نفسه کامل، حتی لرزشی تو دلم نبود چه برسه به دستم) از خودم و خدای خودم مطمئن بودم، منشی شهردار گف با شما تماس میگیریم که کی بیایید، یه لحظه گفتم حتما میخوان دست به سرم کنن بعد زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم باشه، تو خونه هی مادرم میگف عمرا اگه بهت زنگ بزنن و… برو هی گیر بده، به اینا باید یاداوری کرد و سمج شد. با اینکه به این کار حسم مثبت نبود اما به حرفش گوش کردم و رفتمو همون حرفارو شنیدم که باهاتون تماس میگیریم. برگشتم خونه و گفتم بیخیال من دیگه پیگیر نمیشم خودش درست میشه من رهاش میکنم، هیچ برگی بی اذن خدا نمی افته پس همه چیز تو دسته اونه و دستی بالاتر از دست خدا نیست(این جمله اخرو خیلی دوست دارم همیشه به خودم میگم ). تا اینکه یک هفته بعد وقتی گوشیم سایلنت بود و اصلا حواسم بهش نبود سرمو برگردوندم سمت گوشیم که پیشم نبود، دیدم داره زنگ میخوره و شماره ناشناسه مطمین بودم از شهرداریه، زنگ زدن گفتن فلان روز فلان ساعت تشریف بیارید. روز موعود من کلی قبلش خودمو آروم کردم و سناریو چیدم و هی گفتم من محتاج نیستم به اونا، اونا از خداشونه با من کار کنن، اونا محتاجه همکاری با منن، اینجا نشد من طرحامو یه جای دیگه میبرم و… . با یه اعتماد به نفس بالا و ارامش زیاد رفتم دفتر شهردار، خیلی خوب با من برخورد شد، دقیقا همونطور که میخواستم، خیلی محترمانه و بدون ارباب رجوع دیگه ای، بدون دغدغه ی کمبود وقت، تمام ایده هام شنیده شد، خدارو شکر
2) چند وقت بعد یه کاری به من پیشنهاد شد از جانب شهرداری شهرمون که نیاز به تخصص و خلاقیت توامان داشت. برای یک خیابونی که هیچ چیز نداشت باید یک ایده مطرح میکردم تا دارای همه چیز بشه. کارو با اطمینان قبول کردم و با عشق فراوون شروعش کردم(من به رشته ام خیلی علاقه دارم) همه کارهای فاز اول مثل شناخت محدوده و … رو انجام دادم و موند شکوندن شاخ غول، اون ایده اصلی که باید خلق بشه و هیچ نمونه مشابهش تو شهر نباشه. شب گفتم به خودم، خدا منو هدایت میکنه من تنها نیستم. جوابو میبینم اگر آروم باشم. با خیال راحت خوابیدم و صبح خیلی عادی رفتم خرید تو راه تمرکزم روی خلق ایده بود، هی تکرار میکردم که خیابونه؟ چه خیابونی؟ چجور ویژگی ای و… یهو موقع راه رفتن و نگاه کردن به درختای کنار جدول، ذهنم خودش گفت خیابونه … . این جواب به قدری متناسب با ویژگی های اون خیابون بود که نمیشه توصیف کرد. اگر من 2 ماه فقط مطالعه میکردم باز به همچین جوابه از هر نظر کاملی نمیرسیدم. واقعا یک الهامه درونی بود خصوصا که همچین ایده ای رو قبلا نه تو مطالعاتم دیده بودم نه جایی شنیده بودم. وقتی به شهرداری کارو تحویل دادم بسیار بسیار استقبال کردند و گفتن اینجا دقیقا و تنها با همچین ایده ای زنده میشه خدایا شکرت
3) دوماه پیش حادثه ناگواری برای پدرم رخ داد که یه جورایی از مرگ برگشت. نزدیک به یک و نیم ماه ما درگیر بیمارستان و دکتر بودیم اما من با چنان آرامشی از پس این مشکل براومدم و روحیه ام رو حفظ کردم که شوهرخواهرم میگفت تو ویتامین ب کمپلکسی این در حالی بود که کل اعضای خانواده در حال گریه زاری بودن، به حدی که خودشون دچار مشکل جسمی شدن. تنها کسی که تونست با امیدواری و مثبت اندیشی موقعیته پیش آمده رو مدیریت کنه و خودشو نبازه من بودم چون یاد گرفته بودم که من اگر خوب باشم میتونم کمک کنم پدرم بهتر شه. برادرم که 15 سال از من بزرگتره گریه میکرد و من ارومش میکردم. البته دروغ چرا، طی اون 40 روز منم گریه کردم اما فقط و فقط یکبار. اصلا اخباره بد رو نمیگفتم به کسی و هر خبر مثبت کوچکی رو همش بزرگنمایی میکردم و… . خدارو شکر که اون مشکلات حل شد و من تونستم خودمو به خوبی کنترل کنم با کمک آموزه های استاده عزیزم. دوستان واقعا حالم خوب بود، حتی بهم میگفتن تو سنگدلی اما من تو دلم بهشون میخندیدم، اونا قانون رو نمیدونستن.
من موفقیت های کوچیک دیگه ای مثل همون غذای مورد علاقه و گیر نکردن تو ترافیک و خرید به اسانی از جاهای شلوغ رو هم با ذهنم شکل دادم اما سه تای بالایی مهمترینای سال 96 بودن. خدارو صد هزار مرتبه شکر که دارم تکاملم رو طی میکنم.
اما برای سال 97
1) تمرکز اصلیم بر روی قانونمندتر کردنه سبک زندگیم و شناخت خدا و قران خواهد بود، و بدست آوردن دوره قانون آفرینش و دوره عشق و مودت استاد (من قبلا چندین بار قران رو ختم کردم هم به زبان فارسی هم عربی اما الان شروع کردم به دوباره خوندنش و تازه دارم درکش میکنم. ممنون استاد جان)
2) دوم متخصص شدن در رشته ام و بهترین بودن و نهایتا کسب درامد با استفاده از علاقه ام و رسیدن به استقلال مالی خواهد بود، هیچ چیز دیگه ای رو امتحان نمیکنم، کاری که در سال گذشته انجام دادم رو تکرار نمیکنم (من 7 تا شغل رو امتحان کردم و جواب نگرفتم، با گوش دادن به فایل ثروتمندترین های هر شغل از استاد حالا میفهمم مشکل چی بوده، مشکل عدم تمرکز تو یک راه بوده)
3) سوم، توجه بیش از پیش به خودم و افکارم و سلامتیم، قبل ازعید یه خونه تکونیه حسابی تو گوشیم، گروه ها و کانالا انجام دادم و از اینستا هم خدافظی کردم :) مصمم هستم به تغییر، هیچ چیز مهمتر از خودم نیست.
حالِ دلِ همه تون خوب، به خدای همه مون میسپرمتون، دوستتون دارم
من حدود 4 سال است که تلویزیون تماشا نمیکنم و گاهی که منزل اقوام هستیم برنامه هایی را میبینم یا در جریان بعضی مسائل قرار میگیرم. البته من این کار را خیلی قبل از آشنایی با استاد و ناآگاهانه انجام داده بودم و دلیل خاصی هم نداشت شاید چون وقت دیدن تلویزیون را نداشتم واینکه اصولا اهل شنیدن اخبار و مسائل سیاسی نیستم.
از وقتی با قوانین آشنا شدم برایم پیش آمده که مطابق گفته استاد برنامه ای را که باید ببینم یک جایی از تلویزیون میبینم. یکی از آن موارد دیروز اتفاق افتاد. برای یک کار تحقیقاتی به یک مرکز تصویربرداری پزشکی رفته بودم و منتظر کارشناس رادیولوژی بودم که برنامه ای از شبکه نسیم پخش میشد. این برنامه در رابطه با آموزش چتربازی گروهی از نظامیان بود. با اینکه علاقه ای به مسائل نظامی و رزمی ندارم ولی به حدی محو تماشای این برنامه شدم که متوجه گذر زمان نبودم. نکته ای که در این برنامه برایم جلب توجه کرد رفتارهای متفاوت این افراد در مقابل ترسی که از پرش از ارتفاع و احتمال عدم بازشدن چتر نجات داشتند بود. پس از انجام تمرینات به صورت قرعه کشی نام هر کدام برای انجام چتربازی واقعی انتخاب میشد. بیشتر آنها وقتی انتخاب میشدند از ترس اینکه فکر میکردند دیگر به زندگی برنمیگردند گریه میکردند از هم خداحافظی میکردند و حلالیت میطلبیدند. فقط تعداد معدودی از آنها با شجاعت به سمت این کار حرکت میکردند. جالب است که اینها همان افرادی بودند که در زمان انجام تمرینات میگفتند که احساس فوق العاده ای از این کار داشتند و تجربه پرواز و معلق بودن در فضا بسیار برایشان بی نظیر بوده. اما بیشترشان که گریه میکردند در زمان تمرین که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکرد طوری در بین زمین و آسمان سرگردان بودند که حتی طنابهای نگهدارنده آنها هم در هم میپیچید و تعادلشان را به هم میزد.
من مدتی است که تلاش میکنم به ترسهایم حمله کنم و هر بار که این کار را میکنم حرف استاد برایم مسجل تر میشود چون احساس قدرت بیشتری میکنم و میبینم که چقدر ترسهایم بیهوده بوده اند. و دفعه بعدی خیلی راحتتر وارد ترسهایم میشوم. این افراد هم تفاوتشان در همین بود. ترس در چهره همه شان بود ولی آنهایی که میخواستند به ترسشان حمله کنند بعد از انجام کار احساس فوق العاده ای داشتند و قدرت در کلامشان بود.
نکته جالب در تمام این افراد بعد از اینکه چتربازی واقعی را انجام داده بودند و هیچ خطری هم مثل باز نشدن چتر یا برخورد با مانعی برایشان پیش نیامده بود وقتی فرود آمدند چهره های متفاوتی داشتند. چهره هایی که نشان میداد آنقدر هم که میترسیدند موضوع برایشان ترسناک نبوده.
من از همه چیز و همه کس میترسیدم. از تنهایی، تاریکی، صحبت کردن با غریبه ها، از دست دادن شغل و اعتبار، از دست دادن عزیزان، کمک خواستن از دیگران، مورد تایید دیگران نبودن، مورد قضاوت بد دیگران قرار گرفتن، خواستن حق پایمال شده ام، ابراز عقیده ام جلوی افرادی که بالاتر از من بودند، رانندگی در شب و هزاران مورد دیگر. شروع حمله به ترسها سخت بود شاید چند ماهی طول کشید که با خودم کلنجار میرفتم که این کار را انجام دهم و اولین آن رانندگی در شب بود. ولی وقتی این کار را انجام دادم موارد بعدی با سرعت انجام شد و شاید بتوانم بگویم که الان گاهی دنبال یک ترس میگردم که به آن حمله کنم در حالیکه همین چند وقت پیش تمام زندگی ام با ترسهای مختلف احاطه شده بود.
دلم میخواست این تجربه را با شما عزیزان در میان بگذارم. ممنون از وقتی که به من دادید.
سپاسگذار خداوندم به خاطر نعمت هاى فراوانى که بهم داده و خواهد داد.
سال ٩6 برام پربود ازاتفاقات و نشانه هاى عالى و خدارو هزاران بار شاکرم که درحال حاضر درمسیر خودشناسى و خداشناسى قرارگرفتم.
سال ٩6 از ابتداش عالى شروع شد وشب قبل از سال تحویل تصمیم گرفتم که براى کارکردن روى خودم برم مشهد و همه شرایط مهیاشد تا شب قبل سال تحویل حرکت کنم و زمان سال تحویل مشهد باشم و این یک اتفاق مبارک بود برام.
ازهمون روز اول یکسرى فایل هارو جداکردم براى گوش دادن :یک بخش مربوط به کارم بود و یک بخش مربوط به بحث هاى موفقیت.
فایل هایى که مربوط به کارم بود که خب مشخص بود و دیدگاهم رو قوى تر کرد ویکسرى ایده بهم داد براى رونقش اما فایل هاى موفقیت که ازاساتید مختلف بود خیلى برام جالب بود،هرکدومشون به روش خاصى بهت انگیزه میدادند اما بین همه اونها یکى شون داشت بهم آگاهى میداد،داشت یکسرى قوانین رو میگفت که ثابت بودن و با رعایت کردنشون میتونستى به همه چى برسى واون صحبت هاى استاد عزیزم سیدحسین عباسمنش بود که دستى از دستان خداى بزرگ بود براى من…
بعدازچندهفته تمام فایل هاى رایگان استاد رو که از دوسال قبل تو لپتاپم داشتم وبهشون نگاه نمیکردم بالا آوردم و شب و روز فقط فایل رو گوش میدادم.
این مطلب همین الان یادم اومد: خیلى برام جالبه محل کار وزندگى من تو یک شهرستان تقریبا کوچیک بود با کلى باورهاى محدود اون منطقه،بعد از4 هفته که فایل هاى رایگان استاد رو شب و روز گوش دادم یکسرى اتفاقاتى افتاد و شرایطى مهیا شد که من به شهر بزرگ مشهد مهاجرت کنم،به شهرى که پربود از نعمت و فراوانى و باورهاى قدرتمند،واقعا خداروشاکرم که این اتفاق افتاد و به جرات میتونم بگم مسیر زندگیم رو عوض کرد.
?الان که دارم فکرمیکنم یکى از بهترین وبزرگترین اتفاقات سال ٩6 آشناشدن باسید حسین عباسمنش و شناختن قوانین حاکم برجهان هستى بود و اتفاق بعدى هم مهاجرت به مشهد بودکه پراز فراوانى و نعمت هست.
من همچنان داشتم فایل هاى استاد رو گوش میدادم اما ازشون اونموقع سردر نمى آوردم فقط داشتم گوش میدادم به توصیه یکى از دوستانم که با استاد آشنایی بیشترى داشت.
این تکرارها من رو تو مدار جدیدى قرارداد و تازه داشتم صحبت هاى استاد رو میفهمیدم،تازه داشتم خداى واقعى رو میشناختم،خداى مهربونى که تو وجود منه نه اون خدایی که فقط میخواست مچ منو بگیره و منو به جهنم ببره.
واقعا حس عالى داشتم ،شب ها تا دیروقت تو پارک ها بودم و فایل هاى استاد رو گوش میدادم،حالا دیگه درک و آگاهیم بیشترشده بودو فهمیده بودم که من خالق زندگى خودم هستم و مى تونم بهترین زندگى رو براى خودم بسازم.
من همچنان داشتم رو باورهام کارمیکردم و دیدگاه هاى دوستان رو کانال تلگرام استاد میخوندمو انرژى میگرفتم.
جالبه بگم من نزدیک 5٠ میلیون بدهى داشتم و خیلى فکرم رو درگیر کرده بود که چطورى میخواد پرداخت بشه و این یک مسئله اى بود که باید حل میشد که بالطف خدا و آگاهى هایی که ازاستاد گرفته بودم بایک تصمیم درست حل شد.
تو سه ماهه دوم سال٩6 بدهى هام رو تاحدود زیادى صاف کردم و تونستم یک خونه هم تو یکى از بهترین نقاط مشهد اجاره کنم (واقعا تو منطقه اى که ثروتمندان زندگى میکنن آرامش وجود داره و همه آروم هستند و به هم کمک میکنن)
این رو هم اضافه کنم که تو سه ماهه دوم سال ٩6 من یک تصمیم جدى و سخت هم براى کارم که ٢ سال براش زحمت کشیده بودم گرفتم و کارم رو رها کردم چون فهمیده بودم کارم محدوده و تو شرکت مسائلى وجود داره که باید انسانیت رو بعضى جاها زیرپا بذارى و خداروشاکرم که این شهامت و قدرت رو بهم داد تا مسیر درست رو انتخاب کنم و برم سمت ساختن کسب وکار خودم.
من همچنان داشتم فایل هاى استاد رو گوش میدادم و کتاب شکرگزارى رو خوندم و هر روز شکرگزارى میکردم و طى یک اتفاق جالب با گروهى آشناشدم که روى مسائل مالى و سرمایه گذارى و هوش مالى کارمیکردن و تو سه ماهه سوم من کلى دوره دیدم و مسائل مهمى رو تو سرمایه گذارى و هوش مالى یادگرفتم و با افراد ثروتمند زیادى آشناشدم و خداروشکر که تو این مسیر قرارگرفتم و واقعا میتونم بگم یکى از بهترین اتفاقات سال ٩6 برام بودچون چیزهایی رو فهمیدم که تا آخرعمر کمکم میکنه و میتونم ثروت زیادى بسازم.
اواخر آذرماه بود که فایل هاى استاد رو کمتر گوش میدادم و الان که دارم فکرمیکنم به اون روزها حسم بدشده بود،ورودى مالى ام اومده بود پایین،استاد رو فراموش کرده بودم و دیگه فایل هاى استاد رو گوش نمیدادم،یک ماه به همین شکل گذشت و من ازمسیر خارج شده بودم و حس خوبى نداشتم تا اینکه دوباره به خودم اومدم و شروع کردم به گوش کردن دوباره فایل هاى استاد عزیزم و الان که دارم این متنو مینویسم حس و حالم عالیه و خداروشکر ورودى مالى رو تونستم افزایش بدم و تونستم ماشین بگیرم و هر روز شرایط کارى و زندگیم داره بهتر و بهتر میشه…
بهترین اتفاقاتى که تو سه ماهه چهارم ٩6 برام افتاد و تجربه ودرس عالى بهم داد این بود که همیشه وهرلحظه باید رو باورهام کارکنم و فایل هاى استاد رو گوش بدم و باورهاى قدرتمند بسازم.
سال ٩6 واقعا یک سال عالى بود برام و تجربه و اتفاقات عالى برام افتاد و خدارو هزاران بارشاکرم که دربهترین مکان و زمان قراردارم براى ساختن یک زندگى فوق العاده و بى نهایت سپاسگذارم از استاد عزیزم …???
سلام دوستان عزیز از اون جایی که برای اولین بار دارم دیدگاه می نویسم امیدوارم که دیدگاه خوبی بشه
سال 1396 را با این بیان آغاز کنم که خدای را شاکر بر تک تک نفس هایی هستم که زندگی بخش لحظاتم بود و شاید اولین سپاس از خدایم سپاس بر سال های زندگی و حیاتی بود که لطف خدا شامل حالم شده بود.
سال 96 سال ورود رسمی من به عرصه تعلیم و تربیت بود آرزوی دیرینه ام که به لطف خدا محقق شده بود وحال من موظف بودم برای پرورش انسان هایی که نه تنها خودشان فوق العاده هستند بلکه می خواهند دنیای فوق العاده ای نیز بسازند آری من یک معلم هستم?
در این ایام بود که با یکی از بهترین انسان های زمانه و یکی از اساتید فوق العاده ایران بنام استاد یعقوبی آشنا شدم ..انسانی بس والا و فروتن بود و اولین جرقه های تغییر وضعیت زندگیم را با سخنان همچون گوهر خود آغاز کرد .آموخت مرا درس زندگی درسی فراتر از تصورات اندکم ..خدای را سپاس که افتخار همراهی با یکی از بهترین انسان ها را به من داده بود.
در مسیر سال 96 من به حقوقی نزدیک به دو میلیون تومان رسیدم و این برای من که از خانواده ای بسیار ضعیف از لحاظ اقتصادی بودم بسیار امید بخش بود ک نوید آینده ای بسیار درخشان تر و بهتر را درپی داشت
سال 96 دست لطف خداوند برسرم کشیده شد همانند تمام لحظات دیگر و من که علاقه ای ب مباحث دین داشتم با استاد متفاوت و فوق العاده ای آشنا شدن بنام استاد پناهیان که بی شک سخن هایشان را باید با آب طلا نوشت چرا که در دین و اعتقاد من غوغایی بپا کرد و تازه دین و دین داری را یافتم بوده م. هر روز که می گذشت تفکرات و باورهای درست بهتر و بزرگ تر جایگزین باورهای کوچک و اندک قبل میشد
اعتراف کنم که در اکثر خانواده های ضعیف از لحاظ مالی شرایط ارتباطی و روحی ضعیفی نیز وجود دارد و من برای اینکه خود و خانواده ام را از این لحاظ پیشرفت داده و بهبود بخشم ب دنبال نوش دارویی بودم که داروی این بیماری مهلک را در کتاب یافتم و هر باری که کتابی میخواندم انگار آدم دیگر متولد میشد و نه تنها در این زمینه بسیار بهتر شدم بلکه خانواده ام را نیز بهبود بخشیدم و هم اینک به عنوان یک کتاب خوان که روزانه چندین ساعت مطالعه دارد شناخته می شوم.
سخن کوتاه کنم و بگویم که در اواخر سال 96با مجموعه استاد عباس منش آشنا شدم و مهم ترین دلیل همراهی من با این گروه نه تنها ساخت شخصیت و باور بهتری برای خودم است بلکه ساخت دانش آموزانم که در شرایط سختی به سر می برند و شاید مهم ترین آرزوهایشان داشتن غذایی اندک لباسی بهتر است و امید است ک در این امر توفیق یابم
سال 97سال فوق العاده خواهد بود سالی که با نگاه به آسمان شب لذت ها خواهم برد و روحم هر شب در میان ستاره ها و زیبایی های خداوند به پرواز در خواهد آمد …
سالی که هدف گذاری کاملی برای آینده می کنم تا ثابت کنم که تمام اهداف سر تسلیم دربرابرم فروخواهند آورد
سالی که قرار است تمام شکرگزاری هایم را در دفتر شکرگزاریم مکتوب کنم تا یادم نرود که دست لطف خدا همیشه برسرم بوده و ثانیه ای مرا به حال خود وامگذاشته است.
سالی که در زمینه شغلیم فوق العاده خواهم بود و انسان هایی خواهم ساخت فوق العاده …
کتاب هایم را خواهم خواند و درس زندگی را خواهم آموخت
امیدوارم در سال 97تمامی انسان ها بهترین لحظات خود راسپری کنند
من به سال 97 به عنوان سالی نو واقعا نو خواهم نگریست و تلاشم بر این خواهم بود که ثانیه ثانیه بهتر از قبل باشم.
سپاس از اینکه وقت با ارزشتان را دقایقی در اختیار من نهادید
با عرض سلام و درود خدمت استاد و تمامی دوستان گلم
من طبق گفته استاده هر شب تمرین سپاس گذاری رو انجام میدهم.
در گوشیم یک فایل نت باز گردم و نوشتم: تمرین های سپاس گذاری و هر شب اتفاقات خوبی را که از تغییر فرکانسم برام بوجود امده را یادداشت و از خداوند مهربان تشکر میکنم بخاطر این قوانین ثابتش و اینکه این راه را به من نشان داد.
بدلیل اینکه من اتفاقات رو یادداشت میکنم، اتفاقات خوب زیادی برایم افتاده و آنها را یادداشت کردم و فکر نمیکنم بشه تمام این فایل نت را که یادداشت کردم اینجا بنویسم و چندتا از بهتریناشو براتون میزارم:
اتفاقات خوب سال 96 که بر باتغییر فرکانسم و با انجام تمارین استاد بدست آورده ام:
برای من تمرین سناریو نویسی خیلی خوب جواب میدهد نسبت به بقیه تمارین، یعنی اگر در اول صبح من تمرین سناریو نویسی رو انجام دهم و چیزهای کوچی را بنویسم تا 90 درصد برام بوجود می آیند، ولی ماجراهای بزرگ را که مینویسم ” نه ” برایم بوجود نمی آیند و احساس میکنم باید روی خودم کار کنم چون هنوز قدرت فرکانس هایم به آن سطح نرسیدند.
اتفاقات خوب:
هنگام سوار شدن تاکسی قبلا این مشکل را داشتم که تاکسی اخر مسیرش تا میدون بود و دیگر از میدون بالاتر نمیرفت حالا هر بار قبل از سوار شدن تاکس به این فک میکنم تاکسی تا مسیر من رو میرساند و هربار اتفاقی می افتد که تاکسی من رو تا سر مسیر اصلیم می رسوند. مثلا یک بار سوار شدم و اتفاقا ان راننده تاکسی خونش سر مسیر من بود و تا سر مسیر من رو رسوند و رفت خونش. یک بار دیگر سوار تاکسی شدم و یک نفر تاکسی رو دربست گرفت و هم مسیر من بود و من هم تا سر مسیر خودم رسوندن یعنی دیگه هربار من تا سر مسیر اصلیم رسونده میشم بدون دردسر و تاکسی دیگر سرمیدون من رو پیاده نمیکند و یک اتفاقی می افتد که من تا مسر خودم رسونده میشم.
یک روز دیگر در باشگاه یکی از دوستانم که روی بوفه باشگاه است داشت ماکارونی میخورد. منم آدم شکمویی نیستم و واسم مهم نبود و منم نگاش کردم و باهاش حرف میزدم و بعد از باشگاه امدم خونه دیدم ماهم ماکارونی داریم.
یک روز دیگر که نهار کم خورده بودم و داشتم میرفتم باشگاه گشنم بود و فک میکردم چی بخورد اینجوری تمرین نمیشه کرد، پیش خودم گفتم برم آبمیوه گیری شیرمورزی چیزی بخورم که آبمویه گیری سرمسیر من نبود گفتم عیبی نداره میرم باشگاه از بوفه یه چیز میگیرم و قبل از تمیرین میخورم، بعد همین که رفتم باشگاه و بادوستانم سلام احوال پرسی کردم دیدم کی.ان دوستم که روی بوفه است داره ماکارونی میخوره و گفت بخدا باید بخوری، منم گفتم نه ممنونم تشکر گفت باید حتماااا بخوری و یک عالمهع ماکارونی و با ته دیگ سیب زمینی بهم داد.
به یکی از دوستام پول قرض داده بودم و خیلی وقت بود، چون صمیمی بودیم روم نمیشد ازش درخواست کنم و گفتم شاید نداشته باشه عیبی نداره، امدم و در تمرین سناریو نویسی نوشتم که امروز بهم زنگ میزنه و پولو بهم میده بطور عجیبی با تلگرام بهم پیام داد و گفت شماره کارتت رو بده شرکت قراره بهم چند روز دیگه پول بده!!!!! من از الان گفتم بهت پیام بدم و شماره کارتت رو برام بفرستی.
یک روز دیگر اول صبح در تمرین سناریو نویسی نوشتم امروز وب سایتم فروش خوبی میکند………….. و اتفاقا اون روز هم فروش خوبی داشتم.
برای یک شرکت که در ضمینه پخش کولر گازی کار میکنند کار تبلیغاتی و برنامه نویس انجام میدهم و فقط تمرکزم روی وب سایتشون بود بدون اینکه کار خاصی انجام دهم یک روز باهام تماس گرفتند و ازم تشکر کردند که فروش خوبی داشتند این یکی دوروزه.
یک روز باخواهرم در بازار بودیم و بامادرم تلفنی حرف زدم و گفت بعد از خرید از بازار بیاید خونه مادربزرگ شام انجا هستیم و ما داریم میریم. فکر میکرد که خریدمون زیاد طول میکشه و ما دیر میایم، منم هواس نبود بگم صب کنید نرید ماهم تموم شدیم و الان میرسیم و گفتم عیبی نداره خودمون میریم خونه و وسایل هارو میزاریم و از انجا میریم خونه مادربزرگ که سر راه مادرم رو دیدم که باماشین جلومون سبز شدن و سوارمون کردند.
یک شب توخونه حوصلم سر رفته بود و باخودم گفتم برم بیرون و یک هوایی بخورم، ولی تنهایی حوصلم نمیشد و یک دفعه دوستم باهام تماس گرفت و گفت باماشین دارم میام پیشت بریم یه دوری بزنیم آماده شو زنگ زدم بیا پایین تا بریم.
از دوستم در باشگاه برای اجاره خونه سوال کردم و گفتم آشنایی دوستی نداری بنگاه داره باشه میخوام خونه اجاره کنم که واسه فرداش خودش بهام تماس گرفت و گفت رفتم به دوستم گفتم و چند مورد مناسب برات پیدا کرده فردا بیا باهم میریم پشش و خونه هارو نگاه کن ببین کدوم رو میپسندی. و رفتیم و خیلی زود کارم راه افتاد در صورتی که من قبلا کارم خیلی گیر بود و بادردسر مواجه میشدم و کاری نبود که زود راه بیفته
برای لپ تاپم مشکلی پیش امده بود و یکی از فامیل هامون میتونست برام کاری کنه و منم زیاد باهاش رابطه نداشتم و پیش خودم فک میکردم چجوری بهش بگم کمکم کنه و هی فکر میکردم و این فامیلمون برادرش قصابی داره.
دوستم یک روز جمعه باهام تماس گرفت گفت هیج جا باز نیست به فامیلتون یه زنگ میزنی برام قصابی رو باز کنه گوشت میخوام منم گفتم باشه و باهاش تماس گرفتم و گفت داخل شهر نیست الان به برادرم میگم (همون که من بهش فکر میکردم که برای لپ تاپم کاری کنه) بیاد بهتون گوشت بده و قصابی رو براتون باز کنه، اتفاق جالی بود و امد و قصابی رو برامون باز کرد و منم گفتم فرصت خوبی پیش امده الان بهش بگم که ببینم میتونه برام کاری کنه و از قانون درخواست استفاده کردم و گفتم لپ تناپم مشکلی براش پیش امده و تو تواین ارگان هستی برام کاری کن و با کمال خوش رویی و باکمال میل این کار رو برام انجام داد. اتفاق خیلی جالبیبود که برای گوشت خریدن من به اون کسی که فک کردم ملاقات کردم و درخواستم رو بهش گفتم.
برای تعویض شناسنامه و کارت ملیم نوبت گرفته بودم و شناسنامه تعویض کردن باید خودت عکس بگیری از عکاسی و باخودت ببریش. منم گفتم برم پیش بهمن دوستم که عکاسه و به بهمن فکر میکردم که سر راه دیدمش و گفتم اتفاقا اداشتم میامدم پیش تو و گفت رو عکاسی بشین الان من دودقیقه دیگه میام. و چون بهش فکر کردم زود سر راهم دیدمش اگه نمیدیدمش اون میرفت دنبال کارش و بخاطر من زود برگشت و کارمو راه انداخت
اتفاقات خوبی هرروز هرروز برایم پیش میاد یعنی هرورز برام یک اتفاق خوب پیش میاد، مخصوصا اگه تو سناریوم بنویسم حتما پیش میاد.
اتفاقات خوب در سال 97:
از خداوند تعالی میخواهم که در این مسیر پیشرفت های چشم گیری کنم و منو به جایی برسونه که از مال دنیا بی نیازم کنه و به هرچیز بزرگ و کوچکی که فکر میکنم و فرکانس میفرستم زو برایم پیش بیاد و فقط به رب تعالی عشق بورزم و این دفعه در شناخت دنیا و قوانین خداوند و شناخت جهان های موازی قدم بردارم.
از خداوند رازق میخوام که در این سال 97 به تمامی تصاویر جعبه آرزوهایم برسم.
خدایا شکرت بخاطر تمامی نعمت هایی که بهمون بخشیدی، شکرت بخاطر قوانین ثابتت،شکرت بخاطر وهاب بودنت بخاطر رزاق بودنت بخاطر عشق به بندهات.
و از آقای عباس منش و خدمات و تلاش هایش که برای تغییر زندگی ما انجام میدهد صمیمانه سپاس گذارم،
امیدوارم آقای عباس منش که هرکجا هستند سالم و سعادتمند و خوشبخت و ثروتمند باشند.
سلام استاد مهربونم به خاطر این سوال زیبا واقعا سپاسگزارم
دقیقا من جز کسایی بودم که وقتی دوستم ازم پرسید که 96 چطور بود گفتم بره که الهی دیگه برنگرده همش مریضی ناراحتی گریه وقتی به صحبت های شما گوش کردم هم خندیدم وهم گریه کردم .درست پدر ومادرم خیلی تو سال 96 مریض بودند همینکه هردوشون به سلامت از بیمارستان مرخص شدند والان سالم هستند بهترین اتفاق بود. اون لحظه ای که دکتر گفت سالم هستند واقعا بهترین لحظات سال 96 بود اون احساس عالی که می گید اون لحظات به سراغم اومدخیلی شاد وپرانرژی بودم تواون تضاد که همش دنبال راه درمانشون می گشتم به آدمی برخورد کردیم که فقط با چند رژیم غذایی متفاوت حال پدر ومادرم الان خیلی خوبه.اون شبی که حال مامانم خیلی بد بود ومن نمی تونستم بخوابم تازه اونجا متوجه ساده ترین وشاید بزرگترین نعمت زندگیم شدم که من نمی دیدمش به تختم نگاه کردم من چقدر با آرامش می خوابیدم بدون نگرانی خواب هفت پادشاه رو می دیدم اون شب وقتی وجودم پر از اضطراب و نگرانی بود تازه فهمیدم وقتی شما میگید ازهمین نرمی بالش تخت خواب وخواب راحتی که دارید سپاسگزاری کنید یعنی چه چقدر نعمت بزرگیه سقف بالای سرت خونه گرمت پدر ومادرت که در کنارت هستند باهاشون می خندی حرف میزنی تفریح می کنی ومی شن بهترین دوست های زندگیت خدایا شکرت سرم رو رو بالش نزاشته رفتم تا صبح سر حال بیدار میشم.دوستان قدر این نعمت های زندگیتون رو بدونید به قول استاد با همین سپاسگزاری ها درهای نعمت های بزرگتر به روی شما باز می شه. خواب راحت پدر ومادرخانواده خوب اینکه تو خونه همه جور غذایی داری اینکه سالمی وهمه کارهاتو خودت انجام می دید ورزش می کنی می رقصی ماشین زیر پات آرامش وخیلی چیزهای دیگه . من الان هر روز انگشتانم رو دستام رو می بوسم وخدارو شکر که قوی وسالم هستم.
یکی از اتفاقات قشنگ سال 96 این بود که دوباره با دوستان دوران مدرسه ام ارتباط برقرار کردم وباهم کلی تفریح رفتیم ولحظات شادی رو باهاشون می گذرونم به خاطرشون سپاسگزارم.
یکی دیگه از باورهای مثبتی که تو سال 96 در من شکل گرفت این بود که من همیشه به ثروت پدرم تکیه میکردم اگر بابام یه جایی الکی خرج می کرد یا پولش رو به آدم های دیگه می داد فکر می کردم که برای من کم میاد یک روزی انگار خدا اومد تو وجودم گفت دختر چرا حواست نیست من منبع ثروت هستم من هستم که این روزی رو به تو دادم از من بخواه نه از پدرت یک لحظه بدنم داغ شد وتوبه کردم بعدش واقعا رها شدم آرامش گرفتم انگار ثروت عظیمی دارم فقط باید درخواست کنم.امسال هم درآمدم بیشتر شد وهمینکه من امسال چقدر پول خرج کردم مخصوصا تو بهمن واسفند ولی حسابم هنوزم پر پول.دوستان حتی روی پدر ومادرتون حساب باز نکنید اونها هم از طرف خداوند دستان محبت بر سر شما می کشند.
به لطف خدا ماشین شاسی بلندی که دوست داشتیم رو خریدیم.والان از رانندگی باهاش لذت می برم.
دوستام شب تولدم سوپرایزم کردند کلی خوش گذشت وهدیه عالی برام خریدند.
همیشه که می خواستم ورزش کنم خیلی طول می کشید دو ماه ولی امسال به لطف خدا بیش از 7 ماه ورزش می کنم خیلی هم لذت می برم از ورزش کردنم.
سال 96 اعتماد به نفسم بهتر بود اینم به خاطر تمرین آینه وتبلیغات بازرگانی وهم به خاط تلقینهایی بود که انجام دادم احساس زیبایی و قدرت بیشتری داشتم وخودم رو بیشتر پذیرفتم وقتی می خواستم برم بیرون کمتر آرایش می کردم بیشتر خودم رو پذیرفتم ورویاهام بزرگتر شد.واقعا الان خیلی بیشتر خودم رو دوست دارم واین یعنی زیباترین احساس دنیا .
استاد واقعا ممنونم الان که دارم به 96 فکر می کنم ومینویسم اتفاقات مثبت خیلی زیادن نمی تونم همش رو اینجا بنویسم الان خیلی احساسم بهتر شد عاشقتم.
اهدافم برای سال 97
1-کلا ذهن درگیری دارم به همه چی فکر می کنه حتی چیزهایی که بهش مربوط نیست بعد از دیدن فایل قانون اصلی از استاد متوجه اشتباهم شدم وسعی کردم فکرم در جهت خواسته هام باشه اواخر 96 تو این کار موفق بودم ولی می خوام تو سال 97 کاملا گفتگوهای ذهنیم در جهت خواسته هام باشه استاد از این فایل فوق العادتون سپاسگزارم.می خوام امسال بیشتر با خدا حرف بزنم بیشتر با خدا تقسیم کار کنم حتی کارهای کوچک تا بیشتر خدا رو در تک تک لحظاتم حس کنم.
2-اعتماد به نفسم رو عالیتر ازاین کنم لحظات زیادی احساس عالی داشته باشم وروی دوره های استاد کار کنم.خداییش از وقتی با استاد آشنا شدم به لطف خدای مهربان خیلی خیلی خیلی حالم خوب شد.
3- می خوام با کسی که خصوصیاتش رو تو دفترم نوشتم با شادی وعشق ورضایت خاطر ازدواج کنم.
4-امسال می خوام کلی مسافرت های شادو لاکچری برم چند تا عکس رو هر روز می بینم وتجسم می کنم.پاریس رم میلان مسکو و….
5-امسال می خوام شادتر باشم احساس می کنم کم می خندم می خوام بیشتر بخندم تفریح کنم ورزش کنم خیلی آدمها رو تو ذهنم بزرگ نکنم خودم باشم ودنیای زیبای خودم وپر انرژی تر باشم همش تو آینه به خودم می گم 97 مال منه .
6- زبان انگلیسیم رو تقویت کنم و دوره ای براش کاندید کردم روقصد دارم بخرم.
برای همه یک سال شاد پر انرژی وپر از سلامتی عشق ثروت وآرامش خاطر آرزو می کنم.
سلام.دوست عزیزبهارخانم ازمتنهای شمالذت بردم وبرای شماوخانوادات آرزوی سلامتی وموفقیت روازخداوندقهاردارم وامیدوارم که به خواستهای بسیارزیبای خودبرسی ومنوهم ازدعاخودبی بهرنزاری سپاسگزارم.شادباشید?
بسیار متشکرم امیدوارم خداوند رو در لحظه لحظه زندگیتون احساس کنید.
موفق باشی دوست عزیز پیشرفتتو تحسین میکنم
بسیار متشکرم موفق باشید
باسلام به خدایی که بهار را طبیعتی قرار داد برای نوازش روح ما تا در
گلخانه طبیعت باچشم دل بهتر ببینیم
زیبایی ها و شاهکارهای خدا را و سلام به استاد گرانقدرمون و.همه دوستان پر مهرم .
دوست خوبم بهار خانم به امید موفقیتت در تمام اونچه که از خدا میخواهی و سلامتی کامل عزیزانمون
شاد ، ثروتمند و پر برکت باشی انشااله .
کاناز
سپاسگزارم دوست عزیز
سلام بر شما استاد عزیزم و همه دوستان عزیز…استاد نمیدونم چجوری از خدا به خاطر این قوانین بی نظیرش تشکر کنم و همچنین از شما استاد گلم که این چنین تمرین بسیار قدرتمندی طراحی کردین…من اولین خواسته ام در سال 97 خرید روانشناسی ثروت 1 بود که ، روزی که جواب این تمرین رو ارسال کردم دقیقا 2 روز بعدش من این دوره رو تهیه کردم….و خیلی خیلی خوشحالم از این اتفاق…به امید خدا نتیجه گرفتم میام و از نتایج مالیم به شما و همه دوستان عزیز میگم…موفق و ثروتمند باشید.
سلام دوست خوبم آقا حسین گل..تبریک میگم که این بسته رو تهیه کردی که احتمالا قدمهای اول برای پیشرفتی جهشی و غیرقابل باور برای افراد کم ایمانتر هست..میشه بپرسم آیا مبلغش رو در حسابتون داشتید یا با استفاده از درک قوانین کیهانی و استفاده از آموزه های استاد بدست آوردید؟ جالبه که من کمتر از شما ذوق ندارم برای اینکه این بسته ی ارزشمند رو تهیه کردین..اما اینکه تونستید بعد دو روز به این خواسته تون برسید خیلی جذابه و بیصبرانه منتظر شنیدن چگونگی رسیدن به این خواسته ی عالی از طرف شما هستم و احتماالا دیگر دوستان هم براشون جالبه که بدونن.. و یا اینکه مبلغش رو داشتین و فقط دودل بودید برای تهیه این دوره ارزشمند که اون دیگه بحثش جداست..درهرصورت تبریک میگم که موفق به تهیه اون شدید و اگر داستان انگیزشی پشتش هست مشتاقانه منتظر شنیدنش هستم..مرسی از شما و استاد دلبندم
سلام آقا احسان عزیز ….من هیچ مبلغی در حسابم نداشتم و چند ماه می شد میخواستم تهیه کنم ولی پولش جور نمی شد…اما وقتی با ضرر هایی که کردم . به این نتیجه سیدم که تنها راه رسیدن به ثروت تغییر باوره …همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد ..همسرم که اسم فروش طلا میومد خیلی ناراحت می شد خودش اومد و پیشنهاد فروش سرویس طلاش رو داد و منم قبول نمیکردم تا اینکه بعد کلی کلنجار با خودم قبول کردم بفروشمش…و از من به شما آقا احسان گل و همه دوستان عزیز نصیحت که تا به این نتیجه نرسی که فقط و فقط باور باید تغییر کنه و نه هیچ عامل دیگری.خرید این بسته تغییری ایجاد نمیکنه….برای همه شما و دوستان عزیز آرزوی موفقیت دارم.
مرسی عزیزم بابت پاسخت.. با حرفتون کاملا موافقم که انسان اول باید باور یا زاویه نگرشش تغییر کنه تا این بسته ها براش مفید باشه..در واقع فایلهای رایگان هم هرکدومشون پر از نکته و مفهومن که تا با نگاه درست نبینیشون اونهارو خیلی ارزشمند نمیابی..متاسفانه بنده تا قبل از تهیه بعضی از دوره ها، فایلهای رایگان رو هرچند بیشترشون رو حتی صدها بار گوششون کرده بودم اما بازهم نکته های بینظیرش رو خیلی درک نمیکردم..فکر میکردم حتما نکته های اصلی در فایلهای پولیه..دوره ها بدون شک عالی و بینظیرن، همشون.. اما میخام بگم کاش به بعضی دوستانی که هنوز توانایی تهیه دوره ای رو ندارن میشد گفت که: عزیزان فایلهای رایگان هرکدومشون مثل گنجینه ای هستن که باید بارها و بارها با دقت و تمرکز گوششون کرد، فایلهای رایگان پر از درسهای ارزشمندن که متاسفانه بعضیا گول رایگان بودنشون میخورن و خیلی توجه نمیکنن..متاسفانه بنده هم جزو همین بعضی ها بودم و چقدر خوب میشد اگه همون اوایل به نکته های عمیق و عالی شون پی میبردم..خدای مهربونم رو شکر میکنم که الان چندماهیه فهمیدم و باورتون نشه شاید هربار که گوششون میکنم انگار اولین باره .. به شما هم از صمیم قلبم تبریک میگم که صندوقچه ی گنجی نصیبتون شده تا با استفاده ازون بتونید ناخدای مقتدر کِشتیتون توی دریای زیبا و بعضا متلاطمِ زندگی باشید.. و اینکه همسرتون داوطلبانه کمکتون کرد تا دوره رو تهیه کنید، دستی از بینهایت دستان خداوند بود که هدایتتون میکنه تا باشید جاییکه باید باشید.. منتظر شنیدن داستانهای زیبای موفقیتهاتون هستیم. بیصبرانه.. شاد و پیروز و خوشبخت و سعادتمند باشین
به نام خدای زیبایی ها
سلام استاد عزیزم
چه تمرین قشنگی
من همیشه این کار رو از خیلی سالهای گذشته
انجام میدادم ولی قبلاً نمی دونستم این کار باعث
افزایش روزی و خواستههای من میشه.
ابتدا خدا رو بسیار سپاسگزارم از آشنا شدن با شما و
این آگاهی های ناب که در اختیارمان میگذارید
من از پارسال که با شما آشنا شدم
اول از همه خدا رو بهتر دارم میشناسیم
همیشه در احساس خوب و سپاس گزاری هستم
ارتباطم با همسرم خوب بود که بهتر و بهتر شده
احساس آرامش همیشگی دارم
باور فراوانی در من خیلی زیاد شده
باور رسیدن به خواسته هام در من زیاد شده
رابطه آم با خدا که عالی شده
اون بهترین یار و رفیقم شده
و
اما دستاوردهای مالی
تونستم ماشین خوبی بخرم
استارت کارم رو دارم میزنم و کافه رو راه اندازی می کنم
مجوزش رو گرفتم
وسایل مورد نیازش رو گرفتم
در آمد همسرم بیشتر شده
حقوق خودم خیلی بیشتر شده
شاهد موفقیت دخترای قشنگم هستم
اونا هم منو برای رسیدن به هدفم همراهی کردن
برای اونا و خودم طلا خریدم
بهترین مستاجر برای مغازه همسرم پیدا شد به و اسونی از دست اون قبلی که اذیت می کرد راحت شدیم
مسافرت کوتاه ولی با کیفیت و عالی و لذت بخشی رو تجربه کردیم
هر روز به اسونی نعمت و ثروت وارد زندگیم میشه
شادی و خوشی هر روز توی خونه ما موج میزنه
قدرت خریدم بهتر شده
خدایا هزاران بار شکرت
هر روز به فایل های استاد عزیزم گوش می کنم و
سعی می کنم عمل کنم و قوانین بدون تغییر خداوند
رو بشناسم و در زندگی به کار ببرم
و اما دوست دارم که این اتفاقات رو امسال تجربه کنم
اول از همه خدا رو بهتر بشناسم
باهاش بیشتر رفیق بشم
کارم زودتر شروع بشه و زودتر رونق بگیره
در آمد خوبی از این طریق به دست بیارم
روابطم با همسرم و خانواده روز به روز عاشقانه تر بشه
باورهای کمبود رو از خودم دور کنم و
باورهای فراوانی رو به جای اون بپذیرم
دوستان خوبی در مسیر شغلم به دست بیارم
مهارت های زیادی در کارم کسب کنم
ویلای دلخواهم رو بخرم
ماشین بسیار خوبی برای دختران بخرم
مسافرت های با کیفیت با خانواده برم
بیشتر و بیشتر با خودم در صلح باشم
همیشه در حال سپاس گزاری از خدای مهربانم باشم
دوره هم جهت با خداوند رو بتونم تهیه کنم و ازش بهره های عالی ببرم
بتونم از نزدیک استاد عزیزم و مریم جان عشق رو ببینم و ازشون قدر دانی کنم
مقدار کمی بدهی که دارم رو تصفیه کنم
روابط عاشقانه تری با همسرم داشته باشم
در سال چندین مسافرت باحال برم و همه جا رو ببینم و از نعمت های خداوند لذت ببرم
قدرت خرید هر آنچه که دوست دارم رو داشته باشم
برای عزیزانم هدیه های عالی بتونم تهیه کنم
برای همه دوستان عزیزم آرزوی بر آورده شدن خواسته هایشان رو دارم.
در پناه نور و عشق خدا باشید.
سلام به همه دوستان و استاد عزیز .این سومین بار هست که این مطلب مینویسم امیدوارم ایندفعه ارسال شه.اسم من سجاد و 34ساله و اولین بار هست نظر میدم و تازه با این سایت آشنا شدم.اما من میخوام با اجازه استاد از موفقیتمهای دوسال پیش بگم چون حسم میگه به درد خیلی از دوستان میخوره.من در اواخر سال 94 با داشتن مدرک مهندسی تو ی شرکت کار میکردم و تصمیم گرفتم که به اروپا مهاجرت کنم دقیقا زمانی که جنگ زده های سوریه به سمت اروپا میرفتن من هم تصمیم گرفتم به اروپا بیام با سوال پرسیدن فهمیدم کهنزدیک به 20میلیون نیاز هست اون هم قاچاقی اما من تنها 5میلیون داشتم که اونم توسط خواهرم که با دوستاش وام زنانه گذاشتن که من ماهیانه 200هزار تومن میدادم تو قرعه برنده شدم و باید 8ماه دیگه پرداخت میکردم تا بدهکاری من بابت وام صاف شه و تنها دارای من ی سیستم بود که با کارگری تو دوران دانشجوی خریده بودم که اونم با چندتا مغازه دارصحبت کردم که خیلی مفت میخاستن تو همون گیرودار من که بابردار کوچیکم چند ماه قهربودم و ی جورایبوبردهبود از ماجرای من اومد و باهام روبوسی کرد و دوست شد و گفت من سیستم و میخرم و بصورت ماهیانه باقی پول وامتو میدم و این برام ی موفقیت بود که با بردارم آشتی کردم??خلاصه من باتمام وجود تصمیم گرفتم وچونبه کارم ایمان داشتم حرکت کردم و ظرف مدت 16روز با تمام مشکلات زیر بارون و برفو با گذر از دریا با یک قایق بادی که تو همن شب چندین نفر غرق شدن و جونشونو دادن من باسلامتی کامل بدون هیچ مشکلی به کشور آلمان رسیدم.تو ی کمپ که بیش از400نفر رو سکونت داده؟بودن و با کمترین امکانات ینی 10دستشویی و 8حمام که واقعا شرایط سختی بود و چون هیچکس عادت به دستشویی فرنکی داشت واین مسله باعث کثیف کاری شده بود چون آب نبود که نظافت کنن تو این فکر بودیم چکار کنیم اگه آفتاب بود خیلی بهتر اما 400آفتابه از کجابیارن کجا جاش بدن که همون لحظه یکی از دوستان گفت با ظرف خال آب های معدنی میتونی آفتابه درست کنیم و هرکی آفتابه شخصی خودشو داشته باشه.آب معدنیها کع مستطیل شکل و از جنس مقوا فشرده بودن بهترین ایده بود خلاصه به همه نشون دادیم اینبار هر زن و بچه و پیر جوون آفتابه خودشو داشت و خود آلمانی حال کردن چون هزینه جمع آوری دیگه به عهده خود شخص بود ودر اون برهع زمانی این ی مفقیت عالی بود.مسله دیگه حموم بود و همیشه سرد بود اما من تصمیم گرفتم مغزمو قانع کنم که از روز اول حموم وجود نداشته و تو باید با آب سرد حموم کنی تو سرمای آلمان من همیشه دوش میگرفتم بچه ها تعجب میکردن و به اونها هم نشون دادم بعضیا سرما خوردن و من فهمیدم اینا کنترا ذهن خودشونو ندارن و باور دارن با آب سرد دوش گرفتن ینی سرما خوردن و این برا من موفقیت بود.موفقیت بعدی یاد گیری زبان پیچیده و پر قواعد آلمانی و تونستم با استفاده از اهرم رنج و لذت که اون موقعه اسمشو نمیدونستم و تازه یاد گرفتم .همه دوستان در حال تفریح خوشگذرانی مشروب خوردن دیسکو رفتن اما من گفتم با خودم که من برای موفقیت اومدم و هروز روزی 15ساعت زبان میخوندم و خدارو شکر هرجا میرم نیاز به مترجم ندارم اینم موفقیت قسشنگی که من درسال 96گرفتم.تا اینکه با سایت استاد آشنا شدم و تلنگری به من زده شد وقتی سرگذشت دوستان رو تو سایت خوندم دیدم دوستان خیلی خدارو شکر خوب پیشرفت کردن و تو یکی از سرگذشت ها دوستان کتابی معرفی کردن که من اون کتاب خوندم اسمش پدر پولدار پدر فقیر وفهمیدم که با درس خوندنتنها نمیشه ثروت مند شد و تو ی فایل استاد گفت اگه من میخواستم این زمانی را که برای یادگیری قوانین گذاشتم برا یادگیری زبان میزاشتم الان چند زبان پرفکت بلد بودم اما پولی نداشتم که به این کشورها سفر کنم ی تلنگر خوردم بیش از دوسال من اینجام و هنوز در آمدی ندارم و تصمیم گرفتم که بیخیال اروپا شم خیلی تصمیم سختی هست و خیلی آرزوشون هست تو اروپا زندگی کنن ولی من موفق شدم تصمیم جدی بگیرم بیخیال اروپا شم چون تو ی فایل استاد گفت شما به یاد هدفی میرسید وقتی به اون هدف میرسید میفهمید کهبراتون خوب نبود و تصمیمتونو عوض کنید منم جدی تصمیم گرفتم اروپا ترک کنم و برگردم این موفقیت برای اواخر سال96بود وبرای سال 97تصمیم دارم که ی آموزشگاه زبان آلمانی تاسیس کنم و تدریس کنم دوم ی شغل کنارش داشته باشم سوم میخام متاهل شم و از خدا میخام ی هم فرکانسی جلو راهم قرار بده و چهارم میخام ی اتومبیل بخرم و در ضمن من فنبیان بسیار قوی دارم و میخام برای شورای شهرمون شرکت کنم خیلی اهداف زیادی دارم و الان تمام وقت دارم با استاد و فایل هاشون آموزش میبینم…ببخشید طولانی شد در ضمن موفقیت های کوچیک زیاد داشتم مثلا آشپزی یادگرفتم در سطح عالی…کیک میپزم…نماز میخونم..دوستتون دارم و سه هفته دیگه ایرانم و در ضمن ی شیطونی کردم که بعدا به استاد میگم ..?
سلام ب همه دوستان عزیز و استاد عزیز
سال جدید رو ب همگی تبریک میگم و ارزوی سلامتی و نعمت بی شمار را رو میکنم برا هممون
یکی از دستاوردهای مهم من در سال 96 این بود ک با گروه تحقیقاتی عباس منش اشنا شدم و مهم تر از اون این بود ک قوانین کیهانی را پذیرفتم و عمل کردم
ب قول استاد زمانی ک قوانین رو درک کنی و عمل کنی کل مسیر رو رفتی.من خیلی خوشحالم ک میتونم قوانین کیهانی رو درک کنم
با درک این قوانین تونستم خیلی با جسارت و محکم صحبت کنم با اینطور بگم محکم صحبت کردن رو یاد گرفتم.
اعتماد ب نفسی ک خیلی دنبالش بودم رو تونستم پیدا کنم
مهم تر از همه کاری ک دو سال بود دنبالش بودم رو تونستم استارت کنم و ب باری خدا شروع ب کار کنم
و از دید خودم مهمترینش این بود ک تونستم با خدا ارتباط برقرار کنم و سپاسگزاری رو ک تا ب حال تو عمرم انجام نداده بودم رو انجام بدم
دوستان سپاسگذار ی از خدا همه زندگی هست
در سال 97 ب یاری خدا میخوام تمربنات قوانین کیهانی رو ب نحو احسنت انجام بدم.
تصمیم ب یاد گیری زبان انگلیسی کردم
یکی از چیزهای ک در سال 97 درون خودم مببینم و قبلا اصلا درونم نبود ابنه ک دوست دارم همه مردم خوشبخت و ثروتمند شوند چرا ک خوشبختی و ثروتمند شدن مردم بر رو ما هم تاثیر داره،توجه ب نکات مثبت نا خداگاه بیشتر و بیشتر میشه
دوستان فراموش کردم بگم در سال 96 دوره روانشناسی ثروت یک رو تهیه کردم.خدایش عالیه.مخصوصا قسمت ک در مود شانس صحبت میکنند استاد
در پناه حاکم جهان جهانیان
شاد و پیروز باشین باشین
آقا سعید بسیار عالی بود
امیدوارم در سال 97 به تمام اهداف زیباتون برسید
سلام بر همه دوستانم و استاد جانم
سال نو مبارک
هدف اصلی من از شرکت در مسابقات قبلی، برنده شدن بود، همش تو ذهنم این بود که ای کاش برنده شم. تا اینکه زمان گذشت و من عادت کردم به لبخندِ روی لبم، به وقته خوندن نظرات دوستان و داستان موفقیت ها و یا حل مسائلشون و الان فقط برای اینکه من هم با داستانم منجربه یک لبخند بر لب عزیزی بشم، دارم مینویسم.
میخوام چندتا از مهمترین اتفاقاتی که من با کنترل ذهنم و اعتمادم به خودم و خدایم در سال 96 رقم زدم براتون بگم، (فقط با کمک فایل های رایگان و کتابهای موجود در سایت)
1) من همیشه از یک فامیل بانفوذمون انتظار داشتم که برام کار جور کنه حتی مطمئن بودم که اینکارو میکنه، ولی اون اصلا کاری نکرد و من بیکار موندم و همیشه هم مسئول بیکار بودنم رو اون شخص میدونستم چون باوجود اینکه میدونست من چقدر تو کارم ماهرم و از لحاظ اخلاقی هم منو میشناخت و بهم اعتماد داشت، کاری نمیکرد و همیشه درخواست های منو پشت گوش مینداخت تا اینکه فایل فقط خدارو گوش کردم و متوجه شدم چقدر اشتباه میکردم و بعداز اون کاملا امیدم رو به خدا بستم و از اون کمک خواستم تا اینکه یه شب خود اون فامیلمون زنگ زد و گف با شهردار شهرتون تصادفا ملاقات داشتم وباهاش در مورد تو حرف زدم رزومه ت رو ببر ببین نتیجه چی میشه. این اتفاق زمانی افتاد که من کاملا بیخیاله اون فرد شده بودم و خودم رزومه ام رو برده بودم جاهای مختلف حتی شهرداریمون. خلاصه گفتم خدا جورش کرده پس ملاقاتم با شهردار حتما به بهترین نحو پیش میره، خودمو کنترل کردم و شروع کردم به سپاسگزاری و تجسم خلاق، خیلی واضح با خودم گفتم میخوام در زمانی با شهردار حرف بزنم که سرش شلوغ نباشه و کاملا به حرفام و ایده های فراوونم (12 تا طرح داشتم تو سه زمینه مختلف شهری) گوش بده. همه چی رو سپردم به خدا رفتم پیش منشی شهردار و خودمو معرفی کردم(با اعتماد به نفسه کامل، حتی لرزشی تو دلم نبود چه برسه به دستم) از خودم و خدای خودم مطمئن بودم، منشی شهردار گف با شما تماس میگیریم که کی بیایید، یه لحظه گفتم حتما میخوان دست به سرم کنن بعد زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم باشه، تو خونه هی مادرم میگف عمرا اگه بهت زنگ بزنن و… برو هی گیر بده، به اینا باید یاداوری کرد و سمج شد. با اینکه به این کار حسم مثبت نبود اما به حرفش گوش کردم و رفتمو همون حرفارو شنیدم که باهاتون تماس میگیریم. برگشتم خونه و گفتم بیخیال من دیگه پیگیر نمیشم خودش درست میشه من رهاش میکنم، هیچ برگی بی اذن خدا نمی افته پس همه چیز تو دسته اونه و دستی بالاتر از دست خدا نیست(این جمله اخرو خیلی دوست دارم همیشه به خودم میگم ). تا اینکه یک هفته بعد وقتی گوشیم سایلنت بود و اصلا حواسم بهش نبود سرمو برگردوندم سمت گوشیم که پیشم نبود، دیدم داره زنگ میخوره و شماره ناشناسه مطمین بودم از شهرداریه، زنگ زدن گفتن فلان روز فلان ساعت تشریف بیارید. روز موعود من کلی قبلش خودمو آروم کردم و سناریو چیدم و هی گفتم من محتاج نیستم به اونا، اونا از خداشونه با من کار کنن، اونا محتاجه همکاری با منن، اینجا نشد من طرحامو یه جای دیگه میبرم و… . با یه اعتماد به نفس بالا و ارامش زیاد رفتم دفتر شهردار، خیلی خوب با من برخورد شد، دقیقا همونطور که میخواستم، خیلی محترمانه و بدون ارباب رجوع دیگه ای، بدون دغدغه ی کمبود وقت، تمام ایده هام شنیده شد، خدارو شکر
2) چند وقت بعد یه کاری به من پیشنهاد شد از جانب شهرداری شهرمون که نیاز به تخصص و خلاقیت توامان داشت. برای یک خیابونی که هیچ چیز نداشت باید یک ایده مطرح میکردم تا دارای همه چیز بشه. کارو با اطمینان قبول کردم و با عشق فراوون شروعش کردم(من به رشته ام خیلی علاقه دارم) همه کارهای فاز اول مثل شناخت محدوده و … رو انجام دادم و موند شکوندن شاخ غول، اون ایده اصلی که باید خلق بشه و هیچ نمونه مشابهش تو شهر نباشه. شب گفتم به خودم، خدا منو هدایت میکنه من تنها نیستم. جوابو میبینم اگر آروم باشم. با خیال راحت خوابیدم و صبح خیلی عادی رفتم خرید تو راه تمرکزم روی خلق ایده بود، هی تکرار میکردم که خیابونه؟ چه خیابونی؟ چجور ویژگی ای و… یهو موقع راه رفتن و نگاه کردن به درختای کنار جدول، ذهنم خودش گفت خیابونه … . این جواب به قدری متناسب با ویژگی های اون خیابون بود که نمیشه توصیف کرد. اگر من 2 ماه فقط مطالعه میکردم باز به همچین جوابه از هر نظر کاملی نمیرسیدم. واقعا یک الهامه درونی بود خصوصا که همچین ایده ای رو قبلا نه تو مطالعاتم دیده بودم نه جایی شنیده بودم. وقتی به شهرداری کارو تحویل دادم بسیار بسیار استقبال کردند و گفتن اینجا دقیقا و تنها با همچین ایده ای زنده میشه خدایا شکرت
3) دوماه پیش حادثه ناگواری برای پدرم رخ داد که یه جورایی از مرگ برگشت. نزدیک به یک و نیم ماه ما درگیر بیمارستان و دکتر بودیم اما من با چنان آرامشی از پس این مشکل براومدم و روحیه ام رو حفظ کردم که شوهرخواهرم میگفت تو ویتامین ب کمپلکسی این در حالی بود که کل اعضای خانواده در حال گریه زاری بودن، به حدی که خودشون دچار مشکل جسمی شدن. تنها کسی که تونست با امیدواری و مثبت اندیشی موقعیته پیش آمده رو مدیریت کنه و خودشو نبازه من بودم چون یاد گرفته بودم که من اگر خوب باشم میتونم کمک کنم پدرم بهتر شه. برادرم که 15 سال از من بزرگتره گریه میکرد و من ارومش میکردم. البته دروغ چرا، طی اون 40 روز منم گریه کردم اما فقط و فقط یکبار. اصلا اخباره بد رو نمیگفتم به کسی و هر خبر مثبت کوچکی رو همش بزرگنمایی میکردم و… . خدارو شکر که اون مشکلات حل شد و من تونستم خودمو به خوبی کنترل کنم با کمک آموزه های استاده عزیزم. دوستان واقعا حالم خوب بود، حتی بهم میگفتن تو سنگدلی اما من تو دلم بهشون میخندیدم، اونا قانون رو نمیدونستن.
من موفقیت های کوچیک دیگه ای مثل همون غذای مورد علاقه و گیر نکردن تو ترافیک و خرید به اسانی از جاهای شلوغ رو هم با ذهنم شکل دادم اما سه تای بالایی مهمترینای سال 96 بودن. خدارو صد هزار مرتبه شکر که دارم تکاملم رو طی میکنم.
اما برای سال 97
1) تمرکز اصلیم بر روی قانونمندتر کردنه سبک زندگیم و شناخت خدا و قران خواهد بود، و بدست آوردن دوره قانون آفرینش و دوره عشق و مودت استاد (من قبلا چندین بار قران رو ختم کردم هم به زبان فارسی هم عربی اما الان شروع کردم به دوباره خوندنش و تازه دارم درکش میکنم. ممنون استاد جان)
2) دوم متخصص شدن در رشته ام و بهترین بودن و نهایتا کسب درامد با استفاده از علاقه ام و رسیدن به استقلال مالی خواهد بود، هیچ چیز دیگه ای رو امتحان نمیکنم، کاری که در سال گذشته انجام دادم رو تکرار نمیکنم (من 7 تا شغل رو امتحان کردم و جواب نگرفتم، با گوش دادن به فایل ثروتمندترین های هر شغل از استاد حالا میفهمم مشکل چی بوده، مشکل عدم تمرکز تو یک راه بوده)
3) سوم، توجه بیش از پیش به خودم و افکارم و سلامتیم، قبل ازعید یه خونه تکونیه حسابی تو گوشیم، گروه ها و کانالا انجام دادم و از اینستا هم خدافظی کردم :) مصمم هستم به تغییر، هیچ چیز مهمتر از خودم نیست.
حالِ دلِ همه تون خوب، به خدای همه مون میسپرمتون، دوستتون دارم
سلام دوستانم
من حدود 4 سال است که تلویزیون تماشا نمیکنم و گاهی که منزل اقوام هستیم برنامه هایی را میبینم یا در جریان بعضی مسائل قرار میگیرم. البته من این کار را خیلی قبل از آشنایی با استاد و ناآگاهانه انجام داده بودم و دلیل خاصی هم نداشت شاید چون وقت دیدن تلویزیون را نداشتم واینکه اصولا اهل شنیدن اخبار و مسائل سیاسی نیستم.
از وقتی با قوانین آشنا شدم برایم پیش آمده که مطابق گفته استاد برنامه ای را که باید ببینم یک جایی از تلویزیون میبینم. یکی از آن موارد دیروز اتفاق افتاد. برای یک کار تحقیقاتی به یک مرکز تصویربرداری پزشکی رفته بودم و منتظر کارشناس رادیولوژی بودم که برنامه ای از شبکه نسیم پخش میشد. این برنامه در رابطه با آموزش چتربازی گروهی از نظامیان بود. با اینکه علاقه ای به مسائل نظامی و رزمی ندارم ولی به حدی محو تماشای این برنامه شدم که متوجه گذر زمان نبودم. نکته ای که در این برنامه برایم جلب توجه کرد رفتارهای متفاوت این افراد در مقابل ترسی که از پرش از ارتفاع و احتمال عدم بازشدن چتر نجات داشتند بود. پس از انجام تمرینات به صورت قرعه کشی نام هر کدام برای انجام چتربازی واقعی انتخاب میشد. بیشتر آنها وقتی انتخاب میشدند از ترس اینکه فکر میکردند دیگر به زندگی برنمیگردند گریه میکردند از هم خداحافظی میکردند و حلالیت میطلبیدند. فقط تعداد معدودی از آنها با شجاعت به سمت این کار حرکت میکردند. جالب است که اینها همان افرادی بودند که در زمان انجام تمرینات میگفتند که احساس فوق العاده ای از این کار داشتند و تجربه پرواز و معلق بودن در فضا بسیار برایشان بی نظیر بوده. اما بیشترشان که گریه میکردند در زمان تمرین که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکرد طوری در بین زمین و آسمان سرگردان بودند که حتی طنابهای نگهدارنده آنها هم در هم میپیچید و تعادلشان را به هم میزد.
من مدتی است که تلاش میکنم به ترسهایم حمله کنم و هر بار که این کار را میکنم حرف استاد برایم مسجل تر میشود چون احساس قدرت بیشتری میکنم و میبینم که چقدر ترسهایم بیهوده بوده اند. و دفعه بعدی خیلی راحتتر وارد ترسهایم میشوم. این افراد هم تفاوتشان در همین بود. ترس در چهره همه شان بود ولی آنهایی که میخواستند به ترسشان حمله کنند بعد از انجام کار احساس فوق العاده ای داشتند و قدرت در کلامشان بود.
نکته جالب در تمام این افراد بعد از اینکه چتربازی واقعی را انجام داده بودند و هیچ خطری هم مثل باز نشدن چتر یا برخورد با مانعی برایشان پیش نیامده بود وقتی فرود آمدند چهره های متفاوتی داشتند. چهره هایی که نشان میداد آنقدر هم که میترسیدند موضوع برایشان ترسناک نبوده.
من از همه چیز و همه کس میترسیدم. از تنهایی، تاریکی، صحبت کردن با غریبه ها، از دست دادن شغل و اعتبار، از دست دادن عزیزان، کمک خواستن از دیگران، مورد تایید دیگران نبودن، مورد قضاوت بد دیگران قرار گرفتن، خواستن حق پایمال شده ام، ابراز عقیده ام جلوی افرادی که بالاتر از من بودند، رانندگی در شب و هزاران مورد دیگر. شروع حمله به ترسها سخت بود شاید چند ماهی طول کشید که با خودم کلنجار میرفتم که این کار را انجام دهم و اولین آن رانندگی در شب بود. ولی وقتی این کار را انجام دادم موارد بعدی با سرعت انجام شد و شاید بتوانم بگویم که الان گاهی دنبال یک ترس میگردم که به آن حمله کنم در حالیکه همین چند وقت پیش تمام زندگی ام با ترسهای مختلف احاطه شده بود.
دلم میخواست این تجربه را با شما عزیزان در میان بگذارم. ممنون از وقتی که به من دادید.
باسلام خدمت استاد عزیزم و تمام دوستان هم فرکانسى
سپاسگذار خداوندم به خاطر نعمت هاى فراوانى که بهم داده و خواهد داد.
سال ٩6 برام پربود ازاتفاقات و نشانه هاى عالى و خدارو هزاران بار شاکرم که درحال حاضر درمسیر خودشناسى و خداشناسى قرارگرفتم.
سال ٩6 از ابتداش عالى شروع شد وشب قبل از سال تحویل تصمیم گرفتم که براى کارکردن روى خودم برم مشهد و همه شرایط مهیاشد تا شب قبل سال تحویل حرکت کنم و زمان سال تحویل مشهد باشم و این یک اتفاق مبارک بود برام.
ازهمون روز اول یکسرى فایل هارو جداکردم براى گوش دادن :یک بخش مربوط به کارم بود و یک بخش مربوط به بحث هاى موفقیت.
فایل هایى که مربوط به کارم بود که خب مشخص بود و دیدگاهم رو قوى تر کرد ویکسرى ایده بهم داد براى رونقش اما فایل هاى موفقیت که ازاساتید مختلف بود خیلى برام جالب بود،هرکدومشون به روش خاصى بهت انگیزه میدادند اما بین همه اونها یکى شون داشت بهم آگاهى میداد،داشت یکسرى قوانین رو میگفت که ثابت بودن و با رعایت کردنشون میتونستى به همه چى برسى واون صحبت هاى استاد عزیزم سیدحسین عباسمنش بود که دستى از دستان خداى بزرگ بود براى من…
بعدازچندهفته تمام فایل هاى رایگان استاد رو که از دوسال قبل تو لپتاپم داشتم وبهشون نگاه نمیکردم بالا آوردم و شب و روز فقط فایل رو گوش میدادم.
این مطلب همین الان یادم اومد: خیلى برام جالبه محل کار وزندگى من تو یک شهرستان تقریبا کوچیک بود با کلى باورهاى محدود اون منطقه،بعد از4 هفته که فایل هاى رایگان استاد رو شب و روز گوش دادم یکسرى اتفاقاتى افتاد و شرایطى مهیا شد که من به شهر بزرگ مشهد مهاجرت کنم،به شهرى که پربود از نعمت و فراوانى و باورهاى قدرتمند،واقعا خداروشاکرم که این اتفاق افتاد و به جرات میتونم بگم مسیر زندگیم رو عوض کرد.
?الان که دارم فکرمیکنم یکى از بهترین وبزرگترین اتفاقات سال ٩6 آشناشدن باسید حسین عباسمنش و شناختن قوانین حاکم برجهان هستى بود و اتفاق بعدى هم مهاجرت به مشهد بودکه پراز فراوانى و نعمت هست.
من همچنان داشتم فایل هاى استاد رو گوش میدادم اما ازشون اونموقع سردر نمى آوردم فقط داشتم گوش میدادم به توصیه یکى از دوستانم که با استاد آشنایی بیشترى داشت.
این تکرارها من رو تو مدار جدیدى قرارداد و تازه داشتم صحبت هاى استاد رو میفهمیدم،تازه داشتم خداى واقعى رو میشناختم،خداى مهربونى که تو وجود منه نه اون خدایی که فقط میخواست مچ منو بگیره و منو به جهنم ببره.
واقعا حس عالى داشتم ،شب ها تا دیروقت تو پارک ها بودم و فایل هاى استاد رو گوش میدادم،حالا دیگه درک و آگاهیم بیشترشده بودو فهمیده بودم که من خالق زندگى خودم هستم و مى تونم بهترین زندگى رو براى خودم بسازم.
من همچنان داشتم رو باورهام کارمیکردم و دیدگاه هاى دوستان رو کانال تلگرام استاد میخوندمو انرژى میگرفتم.
جالبه بگم من نزدیک 5٠ میلیون بدهى داشتم و خیلى فکرم رو درگیر کرده بود که چطورى میخواد پرداخت بشه و این یک مسئله اى بود که باید حل میشد که بالطف خدا و آگاهى هایی که ازاستاد گرفته بودم بایک تصمیم درست حل شد.
تو سه ماهه دوم سال٩6 بدهى هام رو تاحدود زیادى صاف کردم و تونستم یک خونه هم تو یکى از بهترین نقاط مشهد اجاره کنم (واقعا تو منطقه اى که ثروتمندان زندگى میکنن آرامش وجود داره و همه آروم هستند و به هم کمک میکنن)
این رو هم اضافه کنم که تو سه ماهه دوم سال ٩6 من یک تصمیم جدى و سخت هم براى کارم که ٢ سال براش زحمت کشیده بودم گرفتم و کارم رو رها کردم چون فهمیده بودم کارم محدوده و تو شرکت مسائلى وجود داره که باید انسانیت رو بعضى جاها زیرپا بذارى و خداروشاکرم که این شهامت و قدرت رو بهم داد تا مسیر درست رو انتخاب کنم و برم سمت ساختن کسب وکار خودم.
من همچنان داشتم فایل هاى استاد رو گوش میدادم و کتاب شکرگزارى رو خوندم و هر روز شکرگزارى میکردم و طى یک اتفاق جالب با گروهى آشناشدم که روى مسائل مالى و سرمایه گذارى و هوش مالى کارمیکردن و تو سه ماهه سوم من کلى دوره دیدم و مسائل مهمى رو تو سرمایه گذارى و هوش مالى یادگرفتم و با افراد ثروتمند زیادى آشناشدم و خداروشکر که تو این مسیر قرارگرفتم و واقعا میتونم بگم یکى از بهترین اتفاقات سال ٩6 برام بودچون چیزهایی رو فهمیدم که تا آخرعمر کمکم میکنه و میتونم ثروت زیادى بسازم.
اواخر آذرماه بود که فایل هاى استاد رو کمتر گوش میدادم و الان که دارم فکرمیکنم به اون روزها حسم بدشده بود،ورودى مالى ام اومده بود پایین،استاد رو فراموش کرده بودم و دیگه فایل هاى استاد رو گوش نمیدادم،یک ماه به همین شکل گذشت و من ازمسیر خارج شده بودم و حس خوبى نداشتم تا اینکه دوباره به خودم اومدم و شروع کردم به گوش کردن دوباره فایل هاى استاد عزیزم و الان که دارم این متنو مینویسم حس و حالم عالیه و خداروشکر ورودى مالى رو تونستم افزایش بدم و تونستم ماشین بگیرم و هر روز شرایط کارى و زندگیم داره بهتر و بهتر میشه…
بهترین اتفاقاتى که تو سه ماهه چهارم ٩6 برام افتاد و تجربه ودرس عالى بهم داد این بود که همیشه وهرلحظه باید رو باورهام کارکنم و فایل هاى استاد رو گوش بدم و باورهاى قدرتمند بسازم.
سال ٩6 واقعا یک سال عالى بود برام و تجربه و اتفاقات عالى برام افتاد و خدارو هزاران بارشاکرم که دربهترین مکان و زمان قراردارم براى ساختن یک زندگى فوق العاده و بى نهایت سپاسگذارم از استاد عزیزم …???
اهداف سال٩٧:
ساختن باورهاى قدرتمند و ادامه این مسیر زیبا
تسلط کامل بر سرمایه گذارى و ساختن سودهاى فراوان
ایجاد کسب وکار خودم و ایجاد درآمدهاى غیرفعال
خریدماشین مدل بالاتر که اتومات باشه حتما
رفتن به سفرهاى تفریحى (شمال ،ترکیه ،گرجستان)
صاف کردن تمام بدهى هام
خرید خونه در یکى از بهترین مناطق مشهد
خرید تمام محصولات استاد عباسمنش