پیروی از هدایت الهی و پدیده همزمانی - صفحه 68 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1193 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1060 روز

    1403/10/7روز174

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد و مریم عزیز ودوستان گل

    خدایا شکرت بخاطر یک روز پراز معجزه و یک فایل بی نظیر

    امروز چشمامو که بازکردم و توی دفترم تمرین ستاره قطبی انجام دادم و اولش بخاطر اینکه شب راحت خوابیدم خداروشکر کردم گفتم خدایا شکرت که بهم دوباره فرصت زندگی کردن و لذت بردن دادی خدایا شکرت که راحت و آروم خوابیدم خدایا شکرت که تخت نرم و گرمی دارم خدایا شکرت که خونه آروم و دنجی دارم خدایا شکرت که خودت آروم و با آرامش از خواب بیدارم کردی وبعدش گفتم خداجونم امروز هم منتظر اتفاقات عالی و معجزات بی نظیرت هستم و یهو برای اولین بار توی رختخواب اومدم سراغ سایت و روز شمار و شروع کنم دیدم ازم قدردانی شده و هدیه تعلق گرفته و واژه دانشجوی فعال سایت و دیدم کلی به خودم افتخار کردم و خداروشکر کردم که دانشجوی شما هستم استاد عزیزم خداروشکر کردم که 174روز استمرار بی وقفه داشتم

    خدایا شکرت که چقدر این روزشمار تحول وهمین ادامه دادنش باعث شد که من عزت نفسم رشد کنه همین ادامه دادن به من یاد داد که هر چیزی و همینطور میشه راحت و بالذت و عشق ادامه دادخدایاشکرت

    استاد عزیزم ازتون ممنونم که به من هدیه دادید و قدردان شما و مریم عزیز م هستم .

    این فایل امروز برای من یه نشانه است این فایل و در روز129تحول روزشمارم گوش کردم و کامنت نوشتم و ازشما ممنونم که این قابلیت برای سایت هست که من راحت تونستم دیدگاه روز129ببینم و بخونم من اون روز تصمیم داشتم سرپرست کارگاه بشم و اما خب خداوند مهربونم منو هدایت کرد و جهان اجازه نداد من وارد اون مدار بشم و منم پذیرفتم و احساس خوب تا امروز دارم ادامه میدم دوباره دو سه روز پیش یکی ازدوستانم گفت که میخوام یه پروژه بگیرم و تو که پروانه نظام مهندسی داری بیا و مجری پروژه 5طبقه شو من توی روز129 تحول

    میخواستم برم سرپرست کارگاه بشم یعنی برای یک مجری کارکنم اما الان توی این روز174 تحول موقعیتی ایجاد شده که خودم مجری باشم و مسئولیت قبول کنم خب این کار مسولیت خیلی بالایی داره ترس‌های زیادی میاد سراغم اما خب فقط ازخدا کمک میخوام و با خدا قرارداد و پیمان بستم و گفتم خدایا من با توکل و ایمان به تو میرم پروانه اجرا و فعال می‌کنم و میرم توی دل کار اگر خیری هست اگر من در مدارش هستم خودت راه و برام آسون کن خودت نشانه ها رو بفرست

    استاد عزیزم من با کامنت خودم در روز 129 متوجه شدم تا امروز چقدر مدارم تغییر کرده من اون روز میخواستم برای ماهی 10تا15تومان برم سرپرست بشم اما الان خدای مهربونم یکی از دستانش و وسیله کرده که خودش کارو می‌خواد بگیره و مبلغ حدود200میلیون این پروژه تا پایان اسکلت درآمد داره و من تا چندماه درگیر پروژه هستم .

    یکی از نشانه ها این فایل بود که من ببینم از کجا به کجا رسیدم فقط در عرض حدود45روز

    یکی از نشانه ها این بود که یه کارفرما داشتم که قرار بود کار طراحی و انجام بدم و دیشب پیام داد که ما فعلا نمیتونیم استارت بزنیم

    یکی از نشانه ها اینه که من الان هیچ پرونده باز طراحی توی نظام مهندسی ندارم و در عرض چند روز میتونم پروانه اجرا و فعال کنم

    استاد عزیزم الان قشنگ میفهمم که میگید بارها بارها باید فایلهارو گوش کنیم و کامنت بنویسم برای چی بود برای اینکه توی شرایط حیاتی بتونیم درست تصمیم بگیریم

    من باید دوباره یه تصمیم بزرگی توی زندگیم بگیرم

    وقتی ترس میاد سراغم یاد حرف شما میفتم و میفهمم این ترس نجوای شیطان وقتی به این فکر می‌کنم که من هدفم اینه که یک معمار وسازنده ی موفق بین المللی باشم و باید پاروی این ترس بزارم و برم جلو و احساسم خوب میشه یاد اون تصمیم بزرگ شما میفتم که با کلی ترس و استرس رفتید توی 30تا کلاس در زمان دانشجویی صحبت کردید به خودم میگم ببین اگر استاد اون روز این تصمیم و نگرفته بود و پاروی ترسش نذاشته بود قطعا این شرایط و تجربه نمیکرد قطعا به هدف و آرزوش نمیرسید نجوای شیطان میاد و بهم میگه توکه چیزی از اجرا نمیدونی و مسئولیت زیاده و ممکنه اتفاقات بد بیفته و …. بعد دوباره یاد حرفه‌ای شما میفتم و میگم استاد هم میگه اصلا تحصیلات آکادمیک این حوزه رو نداشت استاد هم میگفت چیزی از سخنرانی و … نمیدونست اما دلو زد به دریا استاد فقط به خدا ایمان داشت که خدا رهاش نمیکنه و خودش هدایتش میکنه

    منم درسته درحد حرفه ایی به مباحث اجرای ساختمان مسلط نیستم اما در حد شناخت بلدم و اصلا من لایق بودم که تونستم آزمون به این سختی و قبول بشم و‌پروانه اشو بگیرم فقط کافیه من ایمانم و نشون بده فقط کافیه من توکل کنم دوباره یاد اون خوابی که چندوقت پیش دیدم افتادم که میخواستم از ارتفاعی بپرم میترسیدم اما وقتی به خدا توکل کردم و پریدم انگاری مثل یه پر سبک فرود اومدم روی زمین

    استاد قلبم پرازهیجانه من دارم وارد یه مدار دیگه میشم

    میدونم خیلی باید تلاش کنم میدونم خیلی باید سفت بشم به کار میدونم اشتباه هم خواهم کرد و ازهمین الان خودمو به عنوان یه انسان که اشتباه میکنه پذیرفتم و پذیرفتم که همه ادما اشتباه می‌کنن و به خودم گفتم که ببین حواست باشه اگر اشتباه کردی یا مسخره ات کردن توی احساس لیاقت تاثیر نذاره تو تا همینجا که اومدی و پذیرفتی که اشتباه کنی و یاد بگیری لایق و ارزشمند هستی تو توانمند هستی خداروشکر گفتگو های درونی ام تا حدود زیادی در این زمینه با خودم خوبه و میدونم که من دختر توانمند ازهمه مهمتر قانونمند و مسولیت پذیر هستم من عاشق یادگیری و کشف کردن هستم من عاشق ساختن و خلق کردن هستم .

    استاد عزیزم من که دارم این تصمیم و میگیرم یه رویایی توی ذهنم شکل گرفته که شاید قبلا اینقدر واضح نبود و نمیدیدمش من خودمو و دیدم که یه سازنده موفق هستم من خودمو و دیدم که بهترین و باکیفیت ترین هارو میسازم استاد اشکام سرازیر میشه وقتی به بزرگی خدای مهربونم فکر می‌کنم .پریشب توی قرآن بایه آیه برخورد کردم عجیب رفته توی مخم و همش مرورش می‌کنم اینقدر عمیق و قشنگ گفت( چرا برای خدا بزرگی قائل نیستید؟!)

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی. سلام به نابترین استاد دنیا ،مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام در این سایت بهشتی.خدای مهربون رو شاکرم بابت این هدایت ناب.استاد جانم این برای دومین باره که تو یکماهه ی اخیر من به این فایل ناب هدایت شدم .اگه بخوام از هدایت های الهی وهمزمانی هایی که خدای مهربون برام بوجود آورده بنویسم یه کتاب میشه .حدود 5 سال پیش با تضاد عاطفی که داشتم به این مسیر زیبا هدایت شدم، یادمه اونقدر روح من تشنه ی این آگاهی ها بود که تو مدت حدود یکسال بیشتر محصولات رو خریدم وتمرکزی روی بهبود باورهام کار کردم. من از وقتی دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم تو دفتر ستاره قطبی هر روز از خداوند هدایت خواستم که مسیر رسیدن به آرامش واقعی رو بهم نشون بده وخدای مهربون با هدایت های نابش بهم گفت باید رابطه ی23 ساله ای که با همسرم داشتم تمومش کنم ،هدایتم کرد به سمت فردی که دست نابی شد تو زندگیم ،چون ترسهای وجودی ام زیاد بود ،تا اون لحظه تنها زندگی نکرده بودم ،از مهاجرت کردن می ترسیدم ،ولی خدا از طریق دست نابش چنان ایمانی تو وجودم تزریق کرد که به تنهایی مهاجرت کردم به شهر بزرگتر ،تنهایی زندگی کردن را تکاملی یاد گرفتم ،یادمه با گوش کردن به فایل الهام وشهود به راحتی ومثل آب خوردن هدایت ها رو دریافت می کردم ودقیق بهشون عمل می کردم ،بعد از هدایت های زیبای خداوند در زمینه ی رابطه م ،از خدا هدایت خواستم در زمینه ی مسیر علایقم، یادمه خداوند وقتی که داشتم با آگاهی های قدم 7 دوره ی دوازده قدم تمرکزی روی خودم کار می کردم ،منو هدایتم کرد به مکانی دنج ،زیبا که من راحت‌تر روی باورهام کار کنم ،من کارمند مرکز بهداشتی هستم ،وقتی جهان 3 سال پیش تعهد من رو برای بهبود شخصیتم دید به راحتی ابلاغ من تغییر کرد وهدایت شدم به مرکزی که در حال حاضر در اون مشغول به کار هستم ،روزهای اولی که اومدم به این مرکز ،با خانم دکتری دوست شدم که تو مدار زیبایی ها بود ،بارون زیبایی میومد ورنگین کمان بعد از باران رویایی بود ،عکس زیبایی گرفتم ،این همزمانی ناب خداوند در گرفتن عکس وهدایت شدنم به سمت یکی از مخاطبانم که عکس رنگین کمان رو تو فضای مجازی دیده بود واینکه با اشعاری که اون فرد با دیدن عکس رنگین کمان برام ارسال کرد من متوجه شدم رسالت من عکاسی طبیعته ،اون روزها حالم عجیب بود از همزمانی های ناب خداوند ودریافت هدایت هاش ،بعد توسط خانم دکترمون من هدایت شدم سمت یکی از بهترین‌های عکاسان طبیعت در تهران ،اون استاد عکاسی از من خواست چند تا از عکسهایی که حسی گرفتم براش ارسال کنم وبعد از دیدن عکسهای طبیعتی که من گرفته بودم بلافاصله من رو دعوت کرد به نمایشگاه عکس طبیعت در تهران ،یادمه وقتی رفتم نمایشگاه ،خداوند تابلوهای عکس من رو در کنار عکس های طبیعت بهترین‌های ایران قرار داد تا به من بگه ببین تو همین الان بدون هیچ آموزش خاصی با بهترین‌های این حوزه برابری می کنی ،احساس می کنم خداوند می خواست به من این اعتماد بنفس رو بده که با ایمان ادامه بدم ،دقیقا تو این مرحله یاد حرف استاد تو دوره ی دستیابی به رویاها افتادم که خداوند همون اول استاد رو برد تو همایش تهران که این اعتماد بنفس رو بهش بده ،که می تونه موفق بشه .این روزها هدایت ها وهمزمانی ها داره بهم میگه زنجیر کار کارمندی رو از پاهام باز کنم ،با خوندن کتاب پنیر متوجه شدم ،باید هرچه زودتر از منطقه ی امنم خارج بشم ،از خداوند هدایت خواستم دست نابش رو به کمکم بفرسته دست نابش را آورده ،هدایتم کرد به سمت بهترین استاد عکاسی که باورهای ثروت نابی هم داره ،تازه آموزش هامو شروع کردم وایمان دارم با هدایت های الهی به راحتی ومثل آب خوردن از شغل کارمندی ام خارج میشم .استاد جان عاشقانه دوستت دارم وخدای مهربون رو سپاسگزارم که منو به سمت شما که استاد تشخیص اصل از فرع هستید هدایت کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    ساناز نوری زاده گفته:
    مدت عضویت: 1512 روز

    به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده و اجابت کننده ام

    روز شمار تحول زندگی من روز صد و هفتاد و هفتم از فصل ششم

    سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم

    بریم سراغ نشانه های الهی امروزم

    خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی

    خدایا شکرت بابت حال خوب امروزم

    خدایا شکرت بابت سلامتیم

    خدایا شکرت بابت حضورم در این لحظه

    خدایا شکرت بابت حضورم در این سایت پر از آگاهی

    خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم

    خدایا شکرت بابت هوای فوق العاده امروز

    خدایا شکرت بابت نور خورشید

    خدایا شکرت بابت روز و شب

    خدایا شکرت بابت هر قدمی که بر روی زمین می‌گذارم

    خدایا شکرت بابت ماشین و گوشی قشنگم

    خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم

    خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم

    خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم

    خدایا شکرت بابت آرامش و آسایش و راحتی و امنیتم

    خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم امروز مرا به زیباترین جا هدایتم کردی

    خدایا شکرت بابت اینکه صبح بیدار شدم و صبحمو با شکرگزاری شروع کردم

    خدایا شکرت که درخواست کردم ازت که مرا به زیباترین جا هدایتم کنی که هدایتم کردی

    خدایا شکرت بابت اینکه با دوستم تصمیم گرفتیم بریم مشگین شهر که اولین بارم بود این شهر رو میدیدم

    خدایا شکرت بابت شهر زیبای مشگین شهر که خیلی زیبا بود دوستم گفت یه جایی از این شهر هست که جاذبه نیست میری اونجا با ماشین و شیب هست ماشینو خلاص میکنی و دستی رو هم نمیکشی ماشین همونجا میمونه و تکون نمیخوره برام جالب بود خدایا شکرت

    خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم که میخواستم نعمت غیرمنتظره دریافت کنم دوستم آب و آبمیوه و بستنی یخی و لیوان یکبار مصرف و پفک و تخمه خرید و خوردیم و لذت بردیم

    خدایا شکرت که تو راه نیروگاه های برق با چه عظمتی دیدم که نمود فراوانیه

    خدایا شکرت بابت صخره های زیبایی که کنار جاده ها دیدم

    خدایا شکرت که وقتی رسیدیم شهر مشگین شهر دوستم برای ناهار برام کباب خوشمزه خرید با دوغ خوشمزه خوردیم و لذت بردیم

    تو فایل الگوهای تکرار شونده یه سوال پرسیدید که از چه چیزی فراری هستید؟ یکی از اون چیزایی که فراری بودم رفتن و نشستن و غذا خوردن تو مغازه بود که اینکارو انجام دادم و رفتم نشستم و کباب خوردیم و لذت بردیم همیشه میگفتم تو ماشین بخوریم

    خدایا شکرت بابت اینکه تو شهر مشگین شهر چند تا وانت دیدم پر از انواع میوه ها که نمود فراوانیه دوستم گفت اینا میرن بنگاه میوه

    خدایا شکرت که بی نهایت باغ از انواع میوه ها دیدم مخصوصا انگور ،مشگین شهر باغ هاش معروفه و میوه هاش بسیار خوشمزه همسایمون اونجا باغ دارن برامون آلوچه و شلیل رایگان فرستاده بود بسیار خوشمزه بود

    خدایا شکرت بابت اینکه منو هدایتم کردی به سمت پل معلق مشگین شهر

    خدایا شکرت که ماشینو دوستم پارک کرد و با فاصله کمی پیاده روی کردیم و رسیدیم اونجا

    خدایا شکرت بابت انواع غرفه ها و مغازه های اسپرسو و یخ در بهشت و بستنی و آبمیوه و صنایع دستی و انواع لباس ها و عروسک ها و اسباب بازی ها و ….که نمود فراوانیه

    خدایا شکرت بابت فراوانی مشتری هایی که دیدم

    خدایا شکرت بابت صندلی های اونجا که بسیار خوشگل و جا دار بودند و ما نشستیم و لذت بردیم

    خدایا شکرت بابت سرویس بهداشتی زنانه و مردانه بسیار بزرگ و خیلی تمیز اونجا

    خدایا شکرت بابت تمیزی و سرسبزی اونجا که نتیجه بهبود دائم هرروزه باغبانان و پرسنل اونجا بود

    دیدم یه آقای میانسال خم میشد و آشغال هارو برمی‌داشت خیلی تحسین برانگیز بود کارش به خاطر همین اونجا انقدر تمیز بود خدایا شکرت

    خدایا شکرت بابت آکواریوم ماشین دوستم با اینکه هوا گرم بود ولی با کولر اصلا گرما رو حس نکردیم و چندین بار از برکتش گفتیم و یادآوری کردیم

    خدایا شکرت که اونجا زیپ لاین و پل معلق بود و بلیطش رو می‌فروختند ببین چقدر فرصت هست

    خدایا شکرت که اولین بار پل معلق رو تجربه کردم دوستم بلیطشو خرید با دستگاه های پرداختی که اونجا تعبیه کرده بودند و ما رفتیم و تجربه کردیم

    خدایا شکرت که پا گذاشتم به دل ترسم

    خدایا شکرت که تو پل معلق پیاده روی کردیم زیبایی ها رو دیدم و سپاسگزاری کردم

    خدایا شکرت که اولش تابلوی راهنما در مورد پل معلق اونجا نصب کرده بودند که ارتفاعش 80 متره و ….

    خدایا شکرت که من اصلا نترسیدم حتی میدویدم البته آروم میدویدم

    خدایا شکرت که با اینکه تکون می‌خورد ولی من اصلا نترسیدم

    خدایا شکرت که اولش میگیم ترس داره ولی وقتی واردش میشیم میگیم این که هیچ ترسی نداره

    خدایا شکرت که انژریم انقدر بالا بود که دوستم گفت نفسم میگیره پاهام درد میکنه ولی من نه نفسم گرفت نه پام درد کرد

    خدایا شکرت که عکس گرفتیم رو پل من خیلی دوس داشتم این پل رو تجربه کنم و خداوند هدایتم کرد

    خدایا شکرت که کلی آدم به پل معلق اومده بودن ببین چقدر فراوانی هست

    خدایا شکرت که از روی پل بابت صدای قشنگ پرنده ها و صدای آرامش بخش آب و بی نهایت درختان و سنگ ها و دره ی بسیار زیبا و جاده زیبا و کوه ها و تپه ها و سرسبزی ها و فراوانی سپاسگزاری کردم از روی پل همه چی رو میدیدم درون بچه بودم خدایا شکرت

    خدایا شکرت بابت تجربه عالی و فوق العاده امروزم

    خدایا شکرت بابت اینکه عموم و بابام هم رفته بودن طبیعت و عموم خربزه نعمت غیر منتظره که میخواستم خریده بود واسمون

    خدایا شکرت بابت پروانه نارنجی رنگ بسیار زیبایی که دیدم

    خدایا شکرت که رفتیم سرعین و خیلی خوش گذشت و ار جاده روستایی رفتیم و بی نهایت علف دیدم دوستم بهم گفت گندم رو برداشت کردند ته ساقه گندم هست که تبدیل به علف و غذای حیوانات میشه و من اینو نمیدونستم ببین فقط چقدر فرصت هست

    خدایا شکرت بابت اینکه صحیح و سالم رفتیم و برگشتیم

    خدایا شکرت بابت اینکه شب برق رفت و منم خواب لازم بودم و اومدم اون تایمی که برق رفته بود خوابیدم و لذت بردم خدایا شکرت بابت نعمت خواب و بیداری

    _اینو مینویسم که بعد بیام بخونم من دوس داشتم که زیپ لاین رو تجربه کنم ولی سه تا ترمز پیداکردم که نتونستم تجربش کنم یکیش ترسم بود از ارتفاع و یکیش ترس از سقوط و یکیش هم بلیطش نفری 360 تومن بود تا بلیطو دیدم گفتم چه خبره گرونه و نمیرم

    و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ

    پیروی از هدایت الهی و پدیده همزمانی

    یه مثال در مورد هدایتی که امروز شدم رو میگم که ایمانمون به هدایت خداوند بیشتر بشه

    خدایا شکرت که از پل اومدیم و نشستیم صندلی و بعدش رفتم سرویس بهداشتی و دوستم گفت سوئیچ ماشین رو گم کردم که کلید مغازه هم اونجاست و اگه سوئیچ ماشین پیدا نشه ما موندیم مشگین شهر و ریموت کد داره هیچ جوره نمیشه ماشینو باز کرد و باید با جرثقیل ببریم اردبیل

    اولین ایده این بود که بریم بگردیم رفتیم سمت صندلی که نشسته بودیم دیدیم سه نفر نشستن به اونا گفتیم اونا پاشدن دیدیم نیست ایده بعدی رفتن به سمت سرویس بهداشتی بود رفتیم اونجا رو هم گشتیم البته خیلی آروم و با کنترل ذهن

    اصلا هیچ نجوایی نیومد دو جا رو که گشتیم یه لحظه حس تسلیم بودن بهم دست داد و گفتم اگه من با عقل خودم پیدا کنم نمیتونم ،خودم بلدم رو کنار بذار همونجا وایستادم با لبخند و حال خوب از خداوند هدایت خواستم چون وقتی حالت خوبه خدا بهت وصله گفتم خدایا خودت خیلی سریع هدایتم کن پیدا کنیم کلید رو بعدش خدا یه نشونه داد اونم باغبان بود از اون پرسید دوستم که گفت تو مستقیم برو سمت حراست اونا میدونن که رفتیم و ازش پرسید دوستم و ایشون هم با لبخند گفت پیش منه بفرما خداااااای من شکرررررت که هدایتم کردی اجابتم کردی خیلی سریع و راحت خدایا شکرت که اون آدمی که پیدا کرد تو هدایتش کردی پیدا کنه و تحویل بده حراست خدایاااااا شکرت چه هدایت واضحی شدیمممممم

    (سفر خیلی خوبه ظرف آدم رو بزرگ میکنه توی سفر هدایت رو قشنگ میفهمی توی سفر لذت بردن از امکانات همون لحظه رو بهتر میفهمی توی سفر هدایت خواستن از خداوند رو بهتر میفهمی توی سفر هدایت شدن رو بهتر میفهمی توی سفر در لحظه اون تصمیمی که مناسبه رو میگیری توی سفر به ایده ها بلافاصله عمل میکنی توی سفر بزرگ میشی توی سفر غر نزدن و لذت بردن از همون لحظه رو بهتر یاد میگیری و …)

    مثال دیگه ای که میتونم از هدایت بزنم اینه که صورتم سلول های مرده روش بود و مرطوب کننده و آبرسان و فوم شست و شو و لایه بردار  خریدم و اصلا فرق نکرد و بعد از امتحان این همه ایده به خدا گفتم خودت هدایتم کن

    که دو روزه پبش شامپو بدن و صورت اسکراب دار خریدم اونم ن برای پوست صورتم بلکه برا بدنم که دیدم نوشته برای صورتم هست اومدم امتحان کردم دیدم جواب داد هم صورتمو سفید میکنه هم تمام سلول های مرده رو نابود میکنه هم pH  پوستم رو تنظیم میکنه به طوری که اصلا لازم نیست مرطوب کننده بزنی خدایاااااا شکرت که با یه راه حل ساده و ارزان و مناسب مسئلم حل شد

    یه مثال دیگه

    من سفر رو زیاد تجربه نکرده بودم وقتی قانون رو نمیدونستم همش حسرت میخوردم کسانیکه به سفر و کردش میرن جمعه ها و من نمیرم

    وقتی وارد این مسیر شدم همه چی عوض شد و من از عید تا الان شایدم از قبل عید تا الان شروع کردم برم سفر کوتاه مدت با دوستم حالا بعضی وقتا با خانوادم حتی جای نزدیک خودمم رفتم شهرستان ها و روستا های اردبیل رفتم

    نمیگم رفتم من واقعا هدایت شدم هدایت شدم هدایت شدم

    اینا هدایت پرودگار من بود هر چی خواسته درمورد رفتن به طبیعت داشتم رو بهم عطا کرد و عطا میکنه  و هدایتم کرده و هدایتم میکنه

    یه مثال دیگه

    به دریاچه نئور میخواستم برم که خداوند هدایتم کرد

    به پل معلق میخواستم برم که خداوند هدایتم کرد

    به آستارا و حیران میخواستم تو فصل بهارکه خیلی سرسبز میشه برم که خداوند هدایتم کرد درست در زمان مناسب

    به دریا کنار میخواستم برم که خداوند هدایتم کرد

    به آبشار میخواستم برم که همزمانی رخ داد و به شکل کاملا هدایتی وقتی رفته بودیم به آستارا تو فصل بهار هدایت شدم اونم کنار جاده بود

    به جنگل میخواستم برم که هدایت شدم به جنگل آبی بیگلو و سقزچی

    به روستای بابام نیارق میخواستم برم که هدایت شدم

    به جاده ارجستان و سردابه میخواستم برم که هدایت شدم

    میخواستم فروشم بالا بشه و مشتری هام زیاد تر که هدایت شدم به فروش و مشتری بیشتر

    به دریاچه سوها میخواستم برم که هدایت شدم

    هر جا ماشینم خراب شده همون لحظه هدایت شدم به درست شدنش هدایت شدم به دستان خداوندی که اومدن

    میخواستم رانندگی یاد بگیرم که یک سال و نیمه هدایت شدم و یادگرفتم

    میخواستم با ماشین خودم به روستای مامانم برم که هدایت شدم

    میخواستم به حیران برم با ماشین خودم که هدایت شدم

    و بی نهایت مثال دیگه

    به جنگل زیبای اسالم و جاده قشنگش میخواستم برم که هدایت شدم خداوند دوبار هدایتم کرد یه بار تو پاییز یه بار تو تابستون که هفته قبل هدایت شدم

    _استاد جان و خانم شایسته جانم اونجایی که درمورد تجربه پروازتون تو سفر به دور آمریکا گفتید دقیقا همزمان شد قبل از اینکه این فایل رو ببینم سفر به دور آمریکا قسمت158 رو دیدم که اونجا پرواز کردید با هواپیمای دوستتون خیلی جالب بود

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    ساناز نوری زاده گفته:
    مدت عضویت: 1512 روز

    به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده و اجابت کننده ام

    سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم

    بریم سراغ نکته برداری از این فایل پر از آگاهی

    معرفی بخش «چگونه فکر خدا را بخوانیم | دوره 12 قدم»

    ● این بخش در مورد  باورهای محدود کننده مذهبی هست

    ● این بخش جایگزین دوره قرآنی هست

    ● این بخش چگونه فکر خدا را بخوانیم نام داره

    ● پاشنه آشیل هممون باور محدود کننده مذهبی هست

    ● این باور محدود کننده مذهبی باعث شده نتونیم خدا و ثروت ، نتونیم آدم خوب بودن و ثروتمند بودن ،نتونیم راحت زندگی کردن و معنویت رو کنار هم قرار بدیم نتونیم شادی و خدا رو کنارهم قرار بدیم نتونیم خودمونو مسئول زندگی خودمون بدونیم

    ● به اندازه ای که این باور رو اصلاح می‌کنیم نعمت ها وارد زندگیمون میشه

    ● ماموریت این بخش بنا کردن پی محکمی بنام توحید هست

    ● توحید یعنی تمام اتفاقات زندگی من بدون استثنا حاصل باورهای خودمه

    ● توحید یعنی جریان هدایت هر لحظه جاریه و خیر و شر من هر لحظه داره بهم الهام میشه

    ● توحید یعنی اعتبار نعمت های زندگیم رو فقط به خدا بدم

    ● توحید یعنی مقصرِ نشدن های زندگیم رو باورام بدونم و عوامل بیرونی رو مقصر ندونم

    ● این بخش تشخیص اصل از فرع رو تو قرآن به ما میشناسونه

    ● از نظر من چگونه فکر خداوند رو بخوانیم منطق های قوی برای تغییر باورامون می‌سازه و ذهن خلع سلاح میشه

    ● ساختن باورها شباهت زیادی داره با ورزش کردن و ساختن ماهیچه ها

    ● کار کردن با این بخش باور فراوانی و احساس لیاقت رو تو وجودمون می‌سازه

    ● آگاهی های این بخش ترمز هایی رو از ذهنت حذف میکنه که باعث شده بود نتونی الهامات خداوند رو تو زندگیت بشناسی و دریافتشون کنی

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    مژگان محمدشیر گفته:
    مدت عضویت: 503 روز

    درود

    روز صد و هفتاد و هفتم از تحول روز شمار زندگی من

    سپاسگزارم از استاد و مریم شایسته عزیز

    این فایل در قسمت صد سی و دوم از تحول روز شمار بود که من یادداشت کردم و کامنت گذاشتم اما امروز که دوباره دیدم و یادداشت هام رو خوندم می‌خوام این رو بگم که دوسه روزه که احساس میکنم که ایمانم به خداوند بیشتر شده ،

    اونجا که استاد میگید که خداوند میگه (من هستم برای اینکه اجابت کنم درخواست تو رو ، به شرط اینکه تو به من ایمان بیاری . )

    احساس میکنم داره ایمانم بیشتر میشه نسبت به روزها و ماه‌های قبل

    اینکه خدایا من درخواست میکنم و به تو میسپارم راهش رو نمی‌دونم اما می‌دونم که تو هدایتم می‌کنی و من رو به مقصد میرسونی چون قول دادی ، پس منم ایمان میارم فقط کمکم کن که مثل الان که درجه ایمانم کمی نسبت به قبل بالا رفته ، ایمانم باز بیشتر و بیشتر بشه ، اونقدر که دیگه به مقصد رسیده باشم.

    خدایا فارغ از حالی که الان دارم می‌خوام به نکات مثبت توجه کنم تو کمکم کن که ذهنم فقط روی مثبت ها بچرخه ، من ناتوانم و تو توانا و هوشیار

    دوتا نکته عالی هم امیرحسین ترابی عزیز در کامنت ها اشاره کردند که خیلی حالم رو خوش کرد

    یکی جمله خانم شایسته عزیز بود که تمام اتفاقات زندگی ما بدون استثنا حاصل توجهات و کانون توجه ماست. که ایشون با رعایت این جمله الان در کنار استاد در بهترین آزادی مکانی و زمانی و نعمت هستند

    و دوم اینکه که جریان خیر تنها جریان موجود هست و هر چه اتفاق می افته خیر هست تو فقط بخواه و بسپار به خدا . در زمان مناسب و مکان مناسبش اتفاق خواهد افتاد ،ممنون از دوست عزیزمون

    و خدایا شکرت بخاطر این آگاهی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    مهدی وجدی گفته:
    مدت عضویت: 822 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.

    واااای خدای من

    چقدررر این فایل دیدنش به من کیف داد

    چقدررر دیدن این فایل و این فضای روحانی و این آگاهی ها فوق الاده لذت بخش بود برای من

    داستان هایی از خودم یادم اومد که خداتند چنان هم زمانی هایی رو برام رقم زد که فقط میگفتم این کار از خداوند برمیاد.

    با یکی از دوستان راهی سفر به مقصد بندر عباس شدیم و همون اول سفز از خداوند خواستیم که مارو هدایت کنه به مکان های زیبا و جاهای فوق الاده.

    اول سفر توی ذهمون بود بریم ساحل مکسر و راهیی شدیم و رسیدم به بندر عباس و بعدش رفتیم سما ساحل مکسر توی مسیر هرجا که آنتن قعط میشد و جی پی اس نداشتیم از خداوند هدایت میخواستیم و سریع نشانه ها میومد و تا اینکه رسیدم به ساحل مکسر و شب بود همونجا کمپ کردیم و گرفتیم خوابیدم و فردا صبح که بیدارشدیم متوجه شدیم وسط چه زیبایی قرار داریم.

    نصف روز اونجا بودیم و کلی لذت بریدم و بعد راهی شدیم که بیایم قشم توی مسیر از یک جاده فوق الاده اومدیم که یک طرف کوهستان و یک طرف دریا فوق الاده زیبا بود اومدیم سوار لنج شدیم و رفتیم قشم اونجا خوابیدیم و فردا آماده رفتن به جزیره هرمز.

    اومدیم بریم سوار اتوبوس دریایی بشیم که یکی اومد کنارمون و گفت بیاید با قایق موتوری میبرمتون منم تاحالا سوار قایق موتوری نشده بودم گفتم بریم خلاصه رفتیم سوار شدیم و تا اونجا کلی لذت بردیم و رسیدیم به جزیره زیبای هرمز.

    چون میخواستیم بریم کمپ کنیم لب ساحل سرخ باید به یکی میگفتیم که یک ساعت مشخص بیاد دنبالمون و ببرتمون اونجا با موتور خلاصه با یکی صحبت کردیم و نصف قیمت بقیه گفت میام فلان ساعت میبرتمون.

    سر ساعت اومد دنبالمون و رفتیم ساحل سرخ و اونجا شب رو کمپ زدیم تا فردا.

    فردا بیدار شدیم و پیاده راهی شدیم به سمت ساحل لاکپشت ها و ساحل سفید رسیدیم به یک منطقه که آب خیلی بالا بود و اگر میخواستیم بریم ساحل سفید باید یا با قایق میرفتیم یا شنا میکردیم و اونجا بود که گفتیم بیایم و خودمون رو به چالش بکشیم و دل رو زدیم به دریا و شروع کردیم شنا کردن حدود نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم به ساحل سفید.

    اونجا که رسیدیم خسته بودیم خیلی شنا کرده بودیم نشستیم همینطور که داشتیم صحبت میکردیم یهو یه قایق موتور داشت رد میشد مارو دید فکر کرد ما گیر کردیم اونجا بعد اومد کننار ما گفت بیاید سوار. شید تا پای چادرمون مارو با قایق موتوری برد.

    خلاصه رسیدیم ناهار خوردیم و من توی این فکر بودم که کی زنگ بزنیم اون بنده خدا بیاد دنبالمون تا بریم توی شهر و بعد برگردیم و گفتم خدایا خودت ردیفش کن برامون تا اینجا که اینهمه هدایت کردی اینجاهم هدایتم کن.

    اومدم بایم توی دریا که آب تنی کنم یه قایق موتوری اومد که 2 تا دختر و 2 تا پسر مسافراش بودن پیاده کرد که بیان لب ساحل.

    من داشتم توی آب برا خودم عشق و حال میکردم که یهو این راننده قایق برگشت به من گفت خیلی بدن قشنگی داری و شروع کرد تعریف کردن از بدن من و من کلی تشکر کردم و بعد ازش سوال پرسیدم گفتم از اینجایی که هستیم تا قشم قایق موتوری بخواد بره چقد هزینه میگیره؟

    گفت نمیدونم چقدر میگیره ولی اگه تو بخوای میبرمت

    گفتم خب چقدر هزینش میشه

    گفت هزینه نداره خیلی ازت خوشم اومده همینجوری میبرمتون

    رفتم پیش رفیقم گفتم داستان رو براش گفت حله بریم

    خلاصه سوار قایق موتوری شدیم با کلی عزت و احترام و اون دوست عزیزمون مارو به صورت مجانی آورد قشم.

    و این سفر برای من یکی از فوق الاده ترین سفر های عمرم بود که تجربه کرده بودم و کلی هم زمانی و اتفاق خوب داشت و اصلا برنامه همین سفر هم با یک هم زمانی بود.

    یکی دیگه از هم زمانی هایی که برام رخ داد مال زمانی بود که توی تهران از شغلم استفا دادم و میخواستم بیام به سمت علایقم.

    توی سایت دیوار دنبال کار بودم چنتا آگاهی سیو کرده و شروع کردم زنگ زدن که یکیشون گفت بیاید حضوری صحبت کنیم

    من راهی شدم و اومدم توی یک مال بزرگ و رفتم دیدم اینجایی که اومدم‌برای مصاحبه شال فروشی هستش و من دنبال پوشاک مردانه بودم خلاصه اومدم بیرون همونجا دم در نشستم روی صندلی دوباره اومدم توی سایت دیوار و یک آگهی نظرم رو جلب کرد که فروشنده برای پوشاک مردانه میخواستن زنگ زدم جواب داد و گفت بیا برای مصاحبه گفتم کجا بیام گفت بیا(هدیش مال) نگاه کردم دیدم من دقیقا جلوی در هدیش مال وایسادم و گفتم من الان جلوی هدیش مال هستم گفت بیا بالا و رفتم صحبت کردم و الان 3 ماهه که دارم کار میکنم اینجا و هر روز دارم پیشرفت میکنم.

    استاد عزیزم ازتون ممنونم که باعث شدید مرور کنم این خاطرات رو و ایمانم قوی تر بشه به هدایت های خداوند و ازش بخوام که در هر لحظه هدایتم کنه.

    عاشقتونم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    فائزه رحیمی انگار گفته:
    مدت عضویت: 1578 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم‌ شایسته عزیزم

    میخواستم درباره هدایت خداوند بنویسم در زمان کودکی من یکی زمانی که 8 سالم بود و کلاس دوم بودم

    یکی زمانی که 13 سالم بود و کلاس هفتم بودم

    دوتا شرایط مشابه تقریبا، من که کلاس دوم بودم همراه با پدرم میرفتم مدرسه ایشون معاون بودن ودوتا مدرسه دخترانه و پسرانه کنار هم بود ، یکروز بابام من رو گذاشت مدرسه و برگشتنی نیومده بود ، من مدرسه هم سر زدم و نبودش و فاصله مدرسه تا خونه اولا خیلی زیاد بود دوما من اصلا بلد نبود هیچی ، من چه میدونستم از اینکه مسیر خونه کدومه ولی همینجوری دراومدم و یه حسی گفت اینوری برو من همینجوری رفتم و دیدیم عه این خیابونه انگار همونه که با ماشین میایم من همینجوری داشتم از کنار خیابون پیاده میرفتم که یهو بابام که داشته با ماشین میومده دنبال من یهو منو میبینه و وایمیسه و میگه کجا میرفتی برای خودت منم گفتم خونه و سوار شدم و برگشتیم

    دومیش هم دقیقا همین موضوع در کلاس هفتم ، اون زمان هم من گوشی نداشتم و مدرسم هم اصلا جایی از شهر بود که تا اون موقع من نرفته بودم ، بلد نبودم

    الان که این جاها رو بلدم فکر میکنم که خب بابا چیزی نیست که شهر به این کوچیکی گم شدن چی ، یا بلد نبودن یعنی چی

    وقتی آدم هدایت میشه بعدا ذهن میاد اینجوری میگه که چیز کوچیکی بوده بابا در صورتی که در همون زمان اصلا چیز کوچیکی نبوده

    خلاصه قرار بود برای من سرویس مدرسه بگیرن ولی روز اول که رفتم مدرسه و برای برگشتن باز هم بابامو پیدا نکردم ، گفتم باشه دیگه پیاده میرم درصورتی که پیاده از اون مدرسه تا خونه ما 40 دقیقه 50 دقیقه راهه ، منم که اصلا بلد نیستم

    اینو چون یکم سنم بیشتر بود دقیقا یادمه ، یه حسی بهم گفت برو توی این کوچه ، رفتمو دراومدم از توی یک خیابونی ، دوباره یه حسی بهم گفت خب حالا این خیابونو برو بالا

    رفتم بالا و رسیدم و یه میدانی ، قشنگ یادمه نگاه کردم به تابلو ها گفتم خب اینا که اصلا میرن یه جای دیگه ، این یکی اسمش آشناست پس اینو میرم ، رفتمو بعد رسیدم به جاهایی که دیگه بلد بودم و رفتم خونه

    اونموقع متوجه نمیشدم ولی الان که بهش فکر میکنم میگم ببین پسر چقدر قشنگ خدا هدایتم کرد مثال دومیه قشنگ جوری بود که خیلی واضح بود هدایته

    یا سر اولین شغلی که می‌خواستم برم ، اومدم برگردم خونه با اتبوس، از اتبوس که سر کوچمون پیاده شدم ، یکی از مغازه ها که کابینت سازی بود نوشته بود نیاز به مشاور داریم ، یه حسی باز بهم گفت به این زنگ بزن و زدم و رفتم سرکار با اینکه خیلی ترسناک بود برای اولین بار ولی گوش کردم به حسم و اینجا هم خیلی واضح بود

    خیلی وقتا هم شده که خوده کاره پیش اومده انجام شده به راحتی ، من یک خواسته و درخواستی داشتم خودش پیش اومده بدون اینکه من متوجه بشم بابا ببین خدا هدایتت کردا

    یا یک مساله ای که امروز یادم اومد یهو به خودم گفتم ببین این نعمته ها که وارد زندگیت شده ، ثروته ها

    مساله اینه که من یک مدت میخواستم قنادی یاد بگیرم ، کیک سازی یاد بگیرم و میگفتم مثلا فلان کلاس فلان قدر هزینه داره بخوام شرکت کنم و جدا از شرکت کردن این بیشتر تمرین کردن بود که میتونستی یادش بگیری نه صرف کلاس شرکت کردن

    خلاصه شرایط جوری شد که من رفتم قنادی کار کردن و کلی چیز یاد گرفتم و علاوه بر اینکه رایگان آموزش میدیدم یک پولی هم بهم میدادن و اونطرف کلی هر روز تمرین و تکرار و خیلی سریع پیشرفت کردم به علت تکرار و تمرین هر روزه

    و باز هم ازونجا که دراومدم توی فکرم بود که مجسمه سازی یاد بگیرم ، فیگور اینا ، یه جاهایی هم دیده بودم ماگ های خیلی خوشگل و اینا درست میکنن میخواستم برم دورش رو هم بخرم

    ولی فعلا اولویت های دیگه ای بود

    بعد باز هدایت شدم به یک کارگاه سرامیک سازی که نیرو میخواستن و من درخواست دادم و قبول کردن و چند روزه دارم میرم اونجا که ماگ و ظرف های قشنگ و اینا درست میکنن

    و توی پیجش رو که دیدم، دیدم نوشته بود کلاس آموزشی فلان ، همین کارهایی که الان دارن به من یاد میدن و یهو یه جرقه توی ذهنم خورد ببین این ورود ثروته دیگه تو دوبار خواستی یک مهارتی یاد بگیری و رفتی و علاوه بر اینکه رایگان بهت یاد دادن بابتش پول هم بهت دادن

    و گفتم وای راست میگی من تا حالا به این نکته دقت نکرده بودم چقدر جالب

    و از خدواند سپاسگزارم که منو هدایت کرد به این سایت فوق‌العاده

    و شما استاد عزیزم هم سپاسگزارم بخاطر فایل های فوق‌العاده ای که آماده میکنید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    شقایق الف گفته:
    مدت عضویت: 254 روز

    چقدر هدایته قشنگی بود ،از خدای خودم ممنونم بابت این هدایته زیبا،چون الانم دقیقا جوه ایران متشنج هست و من هم از دیشب که یکی از عزیزان در این درگیری کشته شد به شدت با این جو همسو شده بودم و کلا داشتم سقوط میکردم که از خدا خواستم هدایتم کنه و هدایت شدم اینجا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    مرتضی دهقان نیری گفته:
    مدت عضویت: 592 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    روز شمار تحول زندگی من روز 132ام

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان محترم

    از استاد عزیز خیلی ممنونم که این فایل را برا ما آماده کردید و حتی در مسافرت هم قانون را به ما یاد آوری میکنید و ما را آماده میکنید

    داستان هدایتی که برا من پیش اومده اینه که من میخواستم لوله کشی فاضلاب طبقه بالا را انجام بدم و به خودم میگفتم ببین برا این لوله کشی چقدر باید خونه به هم ریخته بشه و کاش قبلاً این کار را انجام داده بودم تا الان این قدر به زحمت نیوفتم ولی اتفاقی که افتاد اینه که ما طبق برنامه جای لوله را کندیم و لوله را به لوله طبقه پایین وصل کردیم و چیزی که ما دیدم باورمون نمیشد

    دم چاه فاضلاب لوله طبقه پایین شکسته بود و هرچی آب میریختبم تو چاه نمی‌رفت و دور ور چاه میرفته و ما اگه اینجا را نکنده بودیم هیچ وقت متوجه این شکستگی نمی شدیم و معلوم نیست در آینده چه اتفاق ناگواری میفتاد و من همون لحظه چقدر خدارا شکر کردم که چقدر خوب هم زمانی اتفاق افتاد که ما زمانی اینجا را کندیم که لوله شکسته بود و ما تونستیم خطر فرو رفتگی چاه را برطرف کنیم

    این که ما به خدای خودمون اعتماد داشته باشیم خیلی خوبه یه کارایی برات انجام می‌ده که هیچ بنی بشری نمیتونه انجام بده خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    ممنون از استاد و خانم شایسته عزیز که زیبایی بی نظیری را برای ما آماده میکنند و تمرکز ما را از ناخواسته ها برمی‌دارند

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    مریم نامی گفته:
    مدت عضویت: 2390 روز

    سلام وااااای خیلی عالیه واقعا سپاسگزارم از این همه عشقی که به این کار میدین و به ما هم این عشق منتقل میشه و به راحتی هدایت میشیم من خیلی مشتاقم و خیلی دارم روی خودم کار می کنم خیلی گل ین دوستتون دارم ممنونتونم خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: