اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بغل بغل گل یاس تقدیم این خانواده ی ماااااااه و خورشید
خدا رو سپاسگزارم برای این نعمت بسیار ارزشمند
و از استاد عزیزمان و خانم شایسته گل متشکرم.
یه ضرب المثل تُرکی داریم که میگیم:
آدام اَیریدء اُتوورسآ ،دووز دآنووشآر
آدم کج هم بشینه ،باید حرف راست رو بزنه.
به به
متن این آگاهی ناب رو که خوندم یاد شرکهای خودم افتادم
شرکهایی که به لطف الله و هدایتم به این آموزه های ناااااب برطرف کردم و گنج هایی از ثروتهای فراوان خداوند وارد زندگیم شده.
از شرکهای مخفی من در گذشته 14 سال قدرت دادن به عمویم خدا بیآمرز ،قدرت دادن به مشتری احتمالی مثل … ،قدرت دادن به محل کارم ،قدرت دادن به بازرسان مشتری احتمالی آینده و خواهش از آنها در تایید بازرسی هایشان ،قدرت دادن به امور مالی مشتری در پرداخت حساب ما ،قدرت دادن به اداره مالیات در تایین مبلغ مالیات،قدرت دادن به رقبا ،قدرت دادن به مشتریهای بعدی ،قدرت دادن به وضعیت نابسامان تورم در کشور و … بود
البته بود که نمیشه گفت ،چون الان هم یه جرقه هایی میزنه
اون موقع ها 220 ولتی بود
الان شده بعضی وقتها 150 ،بعضی وقتها 20 ،بعضی وقتها 2 ،و دقیقا مثل غذا خوردن و آب نوشیدن باید همیشه با عشق روی خودم کار کنم.
اما نتیجه ی اون شرکها احساس بد همیشگی بود
افسردگی شدید و مصرف داروهای روانپزشک بود ،بدون تاثیر
بی پولی و بدهکاری بود ،اوون سالها 40 میلیون سال 92
نتیجه روابط خیلی داغون با همسرم و پدر و مادرم بود ،نتیجه رابطه ی داغون با خدا بود و …
ولی از وقتی که به لطف خدا وارد این خانواده توحیدی شدم و آروم آروم شرکهام رو دیدم و پذیرفتم و آروم آروم با باورهای توحیدی عوضشون کردم و قدرت رو از تک تک این بت ها گرفتم و به خدای نزدیک ،خدای درونم دادم ،آروم آروم همه چی تغیر کرد
مشتری های عالی و واقعا عالی از هر جهت ،از هردجهت عالی وارد زندگیمون کرد
تسویه حسابهای عالی
احترام و عزت عالی
آرامش لذت بخش
معنویت خوب و روز افزون
خودروی سواری شخصی
خونه شخصی
کار لذت بخش
امید به آینده ی سرشار از نعمت و ثروتها
و همه این نعمتها الحق و والانصاف با شاه کلید بهبود باورهای توحیدی وارد زندگیم شد.
صادقانه”بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.!؟
سلام و درود خدا به تمرین توحیدی…که میدونم هر چقدر بیشتر در این مسیر الهی گام بردارم “باز هم حرفهایی برای درک بیشتر این مسیر برام واضحتر و شفافتر میشه…
من سالها بخاطر ترسهایی که از کودکی داشتم.که اونم برام اتفاق افتاده بود..که هر جایی که میرم جای خلوتی باشه مورد آزار افراد قرار میگیرییم..
یادمه بچه که بودم..یه پسری که خیلی بزرگتر از من بود مورد حمله من قرار گرفت و من از اون بعد همیشه ترس از این رو داشتم که هر جا که میرم مورد حمله یا آزار افراد قرار میگیرییم..
دخترم باشی که هیچ.اونم توی فلان شرایط که با باور جامعه سقف 99. درصد”افراد قرار میگیری..که نه دختر خوب نیست فلان کار انجام بده ..و فلان
و لطف خداوند و اون فوبیای ترس من در خیلی از نقاط شهرم…طی چند دوره بصورت عملی “به من الهام شد….
و خداوند بهم الهام کرد که نرگس برای موفقعیتتت و کارآفرین شدنت باید “این قدمهایی که میگمو انجام بدی…چون هر جا که میرفتم یه اتفاق همچنینی بخاطر همون کودکیم “برام اتفاق میفتاد..جوریکه این ذهنیتم بیشتر “فقط راجع شهرم و اون ادمها داشتم…
و هر بار دردسرهایی برام بوجود میومد…
خداوند منو ترغیب کرد به پیاده روی اونم توی ساعتهای مختلف…که من مدام قدمهاشو توی سایت میزارم…چون بزرگترین پلن زندگیم ” همین مسیرها بود…
و یه روز توی پیاده رویم بهم گفت اگر میخای موفق بشی و موفقعیت عالی کسب کنی و جنبه های زندگی موفق بشی..کارافرین باشی باید نرگس قدم بردوری..
من اونجاها منطق قوی و حس دلسوز نبودن خداوند رو بیشتر میدیدم..
استاد عزیزم..من اونجاها به این نقطعه رسیدم…شرک یعنی نابودی خودم…
اونجاها فهمیدم مهم نیست کجای این کره خاکیم.
حتی توی شهری که همه منو میشناسن…
من نرگس که تو این مسیر اومدم باید اینکار رو انجام بدم…
حتی درآوردن چادر..و تمرین عملی اونم توی قسمتای شلوغی که خیلی افرادی که منو میشناسن.و برام مهم بود….
و حتی ترس و شرک داشتن .راجع به پدرم.و این مسئله بدون چادر بودن من “..
و خیلی ترسهای دیگه.مزاحم شدن افرادی که میتونن منو اذیت کنن…
و الهام قوی رسید…صبحش؟خداوند نور میزد به چشمانم..میگفت نرگس پاشو وقت جهاده…
یه روز صبح توی تنهایی خودم توی پس کوچه هایی که نمیشناختم”پیاده روی میکردم.که یه شخص منو دنبال کرد..چون منو پای کوه دیده بود اون دور دورا…و منو تعقیب کرد…
یادم از دوران مدرسه اومد که من با سنگ اندازی به یه شخص فکر میکردم تنها راه دور کردن ادمها از خودمه…
و من خیلی ترس وجودمو در بر گرفته بود…
بخودم گفتم نرگس این تمرینیه برای پیدا کردن “پاشنه اشیلته…
که اونم ترسیدن از افراد بیگانه…باید استقامت داشته باشی..پس قدمهاتو آهیته بردار و سر به بالا بدون هیچ ترس فیزیکی ادامه بدی..
و من قدم به قدم اون کوچه های تو در تو رو با این باور که این الهام خداونده..
و خداوند منو دوستداره و منو هدایت میکنه
باعث شد..تا من زیپ دهنمو بکشم.
و سعی کنم فیزیک بدنمو قوی کنم…
و چیشد…دیدم اون شخص قدرت فیزیک بدن منو که دید…از اون محل که چند بار میرفت و میومد و قیافه خاصیم داشت…
براحتی اون محل رو عبور میکرد…
همیشه…
میگفتم اینجور ادمها میتوننن به من خیانت کننن.
این گذشت…..
روز بعدی طللوع خورشید در یه سمت شهرم اونم وسط نخلستانی که دور از محل زندگی ام بودم…
روز گذشته سمت ططلوع خورشید شهرم بود..
روز بعد غروب شهرم بود…
و من از همه این محلها عبور کردم..دیدم بازم یفرد دیگه تعقیبم میکنه…
و من از خداوند هدایت خاستم…
و خداوند بهم گفت اون کوچه رو داخل برو…
و اونم شخصی که میشناختم…
و من خیلی از این مورد ادم ” خوشم نمیومد اینبار شرایطش متفاوت بود…
فکر میکردم هر ادمی بسمتم میاد باید همسر من بشه…
و این ترس وجودمو گرفته بود..که این شخص داره منو ردیاب میکنه بازم برای یه مورد ناجالب ،مثل قبلم…
و بازم بخودم گفتم نرگس درست رفتار کن و هر جا میرفتم ایشون میومد…
و بهم گفت همینجا بشین..و من نشستم..و ایشون نگاه کرد ..بدون اینکه “من کوچکترین فیزیکم بریزه بهم…نگاش؟کردم…و قدرت رو بخداوند دادم…
و باز ایشون کنارم رد شد و گفتم خداوند خودش مدیریت میکنه..
و بازم ..توی یه روز از همین سفر شش روزه…حمله ور شدن سگ وحشی به یه شخصی که توی همون محل عبور من بود..به یه شخصی که سوار اتومبیلش بود….
و من گفتم نکنه منو بگیره….ولی خدا بهم گفت نرگس باید حرکت کنی…و من حرکت کردم رفتم تو دلش….
و اون سگ وحشی در برابر من .. به ارامش رسید و کنارم رد شد…
و این سفر 6 روزه پر از چالش…و دقیقا سعری بود که تمام عمر 33 ساله ام..باهاش؟دست و پنجه نرم میکردم…
و قدم بعدی رسید ..بازم سفر دوم 6.روزه….اینبار طبق باورای اون میاده روی 6 روزه قبلم…قوی شده بودم…
جوریکه دیگه درونم قوی شده بود میگفتم” حالا خدایا کجا برییم…
بهم گفت باید بری اون سمت شهر….استادم من اینبار قوی تر و وارد یه فرکانس عالی شده بودم…ترسهام کم شده بود.شرکهام به نسبت کمتر…
جوریکه فقط لذت لذت بود….و من چه حاهایی رو کشف کردم….
و این سفر باعث شد تمام سوراخ سومبه های شهرمو پیاده روی کنم اونم نه فقط روز..بلکه در شب.جاهایی که هیچ کس نبود..و یه روز توی همون همون پیاده روی شخصی که خیلی بزرگتر از من بود.بهم گفت دختر چجوری این بیابون رو میای..حیوانی وحشی بهت حمله میکننن..
چون اونجاها..خیلی روباه زیاد داره و سگم تا دلت بخاد…ولی من رفتم و حرکت کردم..و اونجاهاااا من قدرت خدا رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و واضح درک کردم…
و جاهایی رفتم که عمر 33 سال از زندگیم”واقعا محروم بود…
دقیقا من از 7 آذرماه..تا 18 دی ماه هر روز اونم توی تاریکی بازم تمام شهرمو گشتم..ولی اینبار طبق هدایت الهی توی اسکیلهای متفاوت….
و من نور خدا رو که میدیدم و برام روشن میساخت حرکت میکردم…و نزاشتم اون اتفاقات و شرایط منو فریز کنه…
چون میدونستم…
هر حرکت نکردن من…یعنی بولد شدن ترس من..
و استادم چه درسهایی …هر پیاده روی که میکردم…بیش از صدها مطلب راجع به خودشناسیم در درونم “بولد میشد…
و من این مسیر رو با قوت هر چه تمامتر پیش میبردم…
و من نرگس ..یه ورژن توی درونش قوی تر میشد..
همین یکماه خورده ایی پیش رفتم توی قبرستانی که از قبلش توسط یه شخص سرکوب شده بودم..اونم بخاطر اینکه ادمهای معتاد وجود داره .
و دیدم صحبت اون شخص بازم در درونم ترس ایجاد میکنه…
و من قدرت رو از ایشون که فرد بسیار مذهبی هستند و همونجا قدرت رو دادم بخداوند…
و اونجا ….
گفتم نرگس نباید ترس تو رو احاطه کنه..
گفتم باشه نمیرم..
قبلش عطسه هم کردم..که صبر کن..
و من چون طبق اون خودشناسیم…
که نباید قدرت رو به ادمها بدم…
با توان بیشتر ادامه دادم…
و با استقامت اونم توی.اون محل قبرستان که دونفر بودند..کنارشون عبور کردم..
بدون اینکه فیزیک بدنم کوچکترین ترس داشته باشه…
و ایشون تا منو دیدم اون قسمت رو ترک کردند..و بازم هر جا شیطان میگفت نرگس اینجا تاریک نرو..پشت دیواری بود ..که فیزیکش ترسناک بود..
ولی گفتم …
نباید این ترس منو از درون فریز کنه…باید باید حرکت کنم…
و اتفاقی که افتاد من تمام اون مسیر که مبگفت نرووووو من رفتم رفتم رفتم…و بهم یجایی گفت از این محل عبور کن…
من تو دل ترسها چیزهایی بدست آوردم که واقعا مثل شکاف هسته ایی بود…
و بعد بهم گفت…قدم بعدی برو خونه فلان شخص که افراد خانواده ام برای دیدنی رفته بودن اونجا…
بهم گفت مسیر بعدیت وسط اون نخلستان هست..
دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.اونم توی پس کوچه های باغی…که رفتی دیگه هیچکسی جز خودت نیست…
همینجور ذهنم با شدت آلارام میداد..میگفت دختر خوبیت نداره…
گفتم باید برم…..
و رفتم…..و نشانه رو که دیدم رفتم و چیشد!؟
هیچی….
هیچ اتفاقی نیفتاد و من در زمان و مکان مناسب به محل اون همزمانیها رسیدم…..
و بازم شخصی که بخاطر یسری صحبتها “مورد توهین قرار میگرفتم…
و فکر میکردم ایشون میتونه منو وادار کنه به انجام یه عملی که برای من بدترین عذاب بود..
و قدرت بهش میدادم..و ترس شدید داشتم…
و اونشب برای چندمین بار تا این صحبت رو شنیدم….پناه بردم از خداوند….
و این دو صحبت .بنفع من تمام شد….
و باعث شد…
تا من خیالم راحتر بشه…
و میدونم این شرک دقیقا پاشنه منه…ولی سعی کردم دقیقا مثل درسهای پیاده رویم بهش عمل کنم..
و حرف اون شخص و ترس من از انجام اونکار رو سر ببرم.. و قدرت رو بدم بخداوند…
یچیز واضحی که توی این مسیرها استاد عزیزم…این الگوی تکرار شونده رو میبینم…
اینه…که افراد هر چقدر مذهبی هستند…
ترسشون خیلی زیاده…
و اون شخص مذهبی…که بهم گفت چرا اومدی این محل و من باهاش؟صحبت کردم..بهم گفت نرو فلان قبرستان و منو دور کرد ..
فورا بهم گفت..این کلید رو بگیر…یا بیا توی مسجد کنارم بشین. بعد با هم میرییم خونه…
.دقیقا همون ادبیاتی که خیلی از ماها توی رفتارامون نسبت به بچه هامون دارییم..
لطف خداوند هنوز این مسیر وارد زندگیم نشده.
ولی ….
دارم نیبینم این خودکنترلی خودممم توی یسری موارد انجام میدم…
این خودکنترلیا…و این شرکها..نه فقط ادم خاصی بلکه توی تمام موارد رو میتونیم بببینیم…
خودم هستم و خودم که تنها بوجود آورنده و خالق زندگیم هستم،قبل از این هم خودم بوجود آورده ام و بعد از این هم خودم بوجود میآورم با قدرتی که خدا به من داده است.
در مورد شغل و کارهای قبلی ام که میدانم و الان میفهمم تمام اونها رو خدا مدیریت کرده و داده و اونجا که نداده خودم خراب کردم.
الان میفهمم چجوری میشه که من تمرکز حضوری نداشتم و رزق فراوان میرسیده
الان متوجه ام که چجوری از 10 به 40 رسید و چه کسی انجام داد و چجوری انجام شد.
الان تقریبا میفهمم که چجوری هدایت شدم ،چجوری تغییر شغل دادم و از کجا برام رزقها رسید و میرسه.
باید خدا رو شکر کنم که تضادها وجود دارن تا ما درخواست کنیم و تغییر کنیم.
تغییر درسته
الان تو این کارم شرکهام رو مینویسم و امیدوارم خوب بتونم اصل رو عمل کنم.
فکر میکنم مشتری نیست
فکر میکنم خودم بلد نیستم و نمیتوانم
فکر میکنم مکان دفتر خوب نیست
فکر میکنم اوضاع مملکت خوب نیست
فکر میکنم تو این شغل تازه کارم
این فکرها باید تبدیل بشه به
خدا برام مشتری میشه
قرار نیست خودم انجام بدم خدا انجام میده
فرکانسه که کار میکنه نه مکان
عوامل بیرونی هیچ تاثیری ندارن
خدا که تازه کار نیست
در کل اون ایمان محکم که تنها بوجود آورنده خداست و خدا توسط افکارم باورهام بوجود میاره مهمه.
وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند
بنده خالص تر بودن یعنی
بخواهیم اجابت میشه،ایمان داشته باشیم با خواسته ما اجابت شده
یعنی به قانون ایمان داشته باشیم
یعنی ترمزها رو کشف کنیم و از بین ببریم
یعنی یقین کنیم که خداست و فقط اوست منبع همه چیز
یعنی تمرکز کنیم به توحید و همه شرکها رو تو ذهنمون برداریم
یعنی به چگونگی فکر نکنیم و فقط تجسم کنیم
یعنی مومن باشیم
یعنی رها کنیم تسلیم باشیم
یعنی شکرگزار داشته ها باشیم
یعنی توجه به زیباییها کنیم
یعنی تحسین کنیم،ببخشیم
یعنی حساسیت سنسور تشخیص افکار شیطانی رو فعال تر کنیم
سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربون و همچنین استاد عزیزم و مریم جون عزیز
من خیلی وقت بود که همیشه میگفتم خدایا کمک همسرم کن که تولیدشون راه بیفته تا زندگیمون از نظر مالی تغییر کنه،
آیا این نوع نگاه شرک محسوب میشه؟؟؟
من خودم فکر میکنم که یک نوع شرک هست که من از همسرم میخوام که منو خوشبخت کنه
البته خودمم کار میکنم و به جای اینکه نگاه رو از همسرم بردارم و قدرت رو فقط بدم به خدا که کمکم کنه و منو هدایت کنه به ایده های قشنگ و کاربردی تا توی کار خودم از نظر مالی به بالاترین سطح برسم.
رسیدم به اصل جنس اصل قانون و مهمترین فایل ها از نظر من تو این سایت اللهی
خداوند کمکم کنه چیزی رو که در قلبم جاری هست بتونم بیانش کنم …
استاد واقعا نمیدونم شاید اگه جای شما بودم دیوانه شده بودم اینکه دقیقا همون روزی که نرفتید سرکار این اتفاق افتاد و هربار که میشنومش و مرور میشه اصلا خیلی هضمش برام سنگینه واقعا نمیدونم بگم خدا رو شکر که اون اتفاق افتاد یا نه که شما بیاین میلیون ها نفر و به توحید رواج بدین و خودتون اون کسی باشید که بیشتر از همه ی ما عمل کرد و توحیدی بود و پای تعهدش موند اصلا چی میتونم بگم واقعا
من وقتی یاد خودم میفتم که کجاها اگاهانه یا نااگاهانه توحیدی عمل کردم حتی فکر کردن بهش ایمان و توحید میاره و یوقتا میگم واقعا اون من بودم؟ کی ترس ها و نجواها در من رشد کردن؟ اون عمل و اون جسارت از کجا اومد؟
اینکه تو سنین کمتر فهمیدم باید مستقل باشم و مستقل از لحاظ مالی نه فقط اینکه تابو های خانوادگی رو بشکنم و دست مادر و خواهرم و بگیرم و با توکل بخدا برم کجا؟ نمیدونم فقط اینجا جای موندن نیست و بعدش قدم ها و پله ها یکی یکی باز شدن و هربار وارد مرحله جدیدی از خودم شدم
یا اینکه یه تصمیم هدایتی برای کارم که منو میخواست بکشونه سمت اشنایی با شما و خدا رو شکر میکنم که دست من و گرفت گذاشت تو دست شما و شما مجدد دست منو گذاشتی تو دست خودش و گفتی همه چیز فقط اونه …..
اون زنجیره دستان خداوند که هرکدوم کاملا تو زندگی من مامور بودن برای انجام رسالتشون و تک به تک آشنایی من با ادمها و موندگاریشون برای من فقط و فقط درس های بزرگ زندگی بود و صد البته رسیدن به توحید
جایی که از کامنت دوست عزیزمون گفتین یهو خیلی برام بلد شد
آمده بودم میلیاردر بشم عاشق و سرگشته کوی ت شدم*
من دستان خدا هستم که مینویسد
بخوان (قرآن) با قلبت نه با ذهنت
خواندم تورا و اجابت کردی مرا
و…..
خدای من
دقیقا یاد خودم افتادم که چیجوری از روانشناسی ثروت بک خوردم به توحید و خداشناسی ازش خواستم گفت ثروت میخوای؟ پس باید این مسیر و ادامه بدی مثل همون مسیری که من برات رابطه های عالی و سلامتی و ارامش فراهم کردم اگه میخوای ثابت قدم بمونی و ایمان و توحیدت واقعی باشه پس بیا اینوری خودم بهت میدمش (ایموجی اشک)
یاد این مووضوع میفتم چند وقت پیش یه بازی گرفته بودیم یعنی یجور اپ بود به تی وی وصل میشد و انواع بازی های نوستالژی میکرو و سگا و آتاری و پی اس وان و اینا همش توش بود و ما هر بازی رو که باز میکردیم و پیداش میکردم کلی ذوق میکردیم رسیدیم به یه بازی مثلا میوه خور سرچ کردیم دیدم ازش یه عالمه هست ما یکی ش و باز کردیم ازین نسخه هاش بود که یهو از دیوار وارد مرحله بعدی میشی :))) تو یه مرحله ای بودیم دیدیم از در و دیوار دشمن میاد و حتی زیر پاتم بعد چند ثانیه خالی میشه حرصمون گرفته بود اینقدر سخت بود و جون هاش البته زیاد بود اما اصلا نمیشد ردش کرد یهو شانسی من پریدم بالای یه چیزی یکم دسته رو اینوری کردم دیدم بالای بالای صفحه یه مسیری باز شد که خیلی صاف و راحت بدون هیچ دشمن و اذیتی قدم زنان راه رفتیم و رسیدیم به خونه و مرحله رد شد به همین سادگی کلی همین یه تیکه برام درس داشت و یاد حرفهای استاد درباره مسیر صاف و جنگلی و سرسبز که سوت زنان میری افتادم در حالی که اون پایین یه عالمه پیچ در پیچ و دره و دشمن و تیغ و هزارتا مانع بود
حالا حکایت اینجاست که خدا میگه کافیه بمن اعتماد کنی و دستت و بزاری تو دستای من بزاری من هدایت کنم من به ساده ترین روش های ممکن تو رو به خواسته هات میرسونم هرچی که باشه
واقعا خدایا شکرت استاد خیلی دوستتون دارم مرسی که مارو با خدا آشنا کردین و ممنونم بابت این سایت اللهی
اول این رو بگم که واقعا عمیقا بانوجان من خیلی به شما فکر میکنم و مرورتون میکنم و واقعا با افتخار خودم رو لایق میدونم که بگم به شدت به شما احساس شباهت و نزدیکی دارم
اما بریم سر اصل مطلب و سوال استاد جان
استاد جان من هنوز فایل رو گوش ندادما و این سه روز فقططط هی اومدم تو سایت جان کامنتا رو خوندم و دقیقااااا طبق قانون فراوانی که فرمودین هی هرچی کامنتا رو میخونم به آخرش که نمیرسم هیچچچچچ هی اضافه هم میشن
من تمام وقتایی که خیلی ذهنم بهم میریزه خودم رو بمباران میکنم با آگاهی های شما تلگرام سایت نوشته هام فایلا
وباز هم طبق قانونی که فرمودین فقط تلاش میکنم که اگر نمیتونم حالم رو عالی کنم دست کم زمان های کمتری برم تو فاز و حال بد
و هی تلاش میکنم با استفاده از آگاهی های شما و آوردن کلی فکت ازمسیر دلخواهم حالم رو بهتر کنم و حواس این طفل بازیگوش ذهنم رو از ادامه دادن به شیطنت های منفیش پرت کنم
استاد جان من خیلی عجیب و معجزه آسا با شما آشنا شدم خیلی خیلی خیلی اوضاعم داغون بود
الان خیلی خیلی خیلی خیلی زیادددددددددد شرایطم تغییر کرده تازه تمام این تغییرات در حالی اتفاق افتادن که من نسترن تنبلللللل خییلی حتی رو کارکردن رو خودم هم گارد داشتم و دارممم
اما با این حجم از سهل انگاری در کار کردن روی خودم استاد نتایجم شگفت انگیزن
دست کم برای خودم
اینکه کسی بفهمه منظورم رو یا نه تاییدم کنن یا نه و یا چون نتیجه بارز مالی هنوز نگرفتم حرفام رو باور کنن یا نه اصلااا و ابدا برام مهم نیست تنها چیزی که برام مهم اینکه که خودم میدونم چی بودم کجا بودم و الان کجام
امااا بریم سر اصل مطلب و سوال استاد جان
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید:
استاد من از مشرک هم اونطرف تر بودم و هستمممم
اینقدر در گذشته همه چیز تو زندگی من قدرت داشتن و فقط مینشستم به خدا نق میزدم که الان حتی خجالتتت میکشم در موردش صحبت کنم
اما خبر خوب اینکه دست کم اندکی فقط اندکی از شرک های به شدت بارزم رو پیدا کردم
و فقط دارم با تکرار ذکر گونه و مداممممم حرفای شما تلاش میکنم خودم رو از اون چاه سیاه شرک کمی بالاتر بکشم
استاد تو اون گذشته به شدت فاجعه بارر همه چیز همه چیززز میتونست تو زندگی من قدرت داشته باشه
منم مثل همه هی خدا خدا میگفتمااااا
اما دقیقا میگفتم آی خدا به دل فلانی بنداز فلان حرف رو بزنه یا فلان کار رو بکنه
وقتی مشگلی داشتم چه احساسی چه کاری و مالییی
به هرکس میرسیدم با گریه با عجز و با ناله در موردش حرف میزدم به این امید که شاید بتونن کمی بهم بکنن
و فقط خود خدا شاهد که چه بلاها و اتفاقاتی برام افتاد با این شرک احمقانه و داغونم
الان فقط دارم تلاش میکنم کم کنم درصد شرکم رو حتی یک قدم یک قدم
خیلی سخته استاد خیلییییییی
ولی به معنا دارم تمام تلاشم رو میکنم
صادقانه بخوام بگم الانا هی گاهی به چیزایی مثل چشم زخم و این چیزا مخصوصا تو رابطه عاطفیم ربط میدما اما واقعا گاهیییی
و وقتی به خودم میامم بلافاصله سریع شروع میکنم به مرور حرفای شما به تکرار حرفای شما به گفتن عبارتای تاکیدی
به خودم تعهد دادم اینقدررر تلاش کنم تا به خودم نشون بدم و اثبات کنم داد بزنم بگم که فقط از خداخواستم به خدا گفتم و خدا هم به زیبایی برام ساخت و چید
تو محیط کارم هم گاهی هی قدرت رو میدم به این دوتا همکارم هیی میگم اینا باعث شدن چنین بشه اینا باعث شدن چنان بشه
اماااا به همون خدا به محض اینکه به خودم میام دوباره میرم تو فاز تلاش آگاهانه برای تغییر فاز و دیدگاهم
میدونم که به همون میزان که من تلاش میکنم تغییر بدم افکار و باور هام رو تغییرات شروع به شکل گیری میکنن
اما خوب تا بروز نتایج ملموس دقیقا مثل همون مثال دونه کاشتن فاصله دارم و مدام به خودم یاد آوری میکنم تنها کاری که من باید انجام بدم فقط ادامه دادن همین مسیر
این جمله رو از یکی از دوستان تو یکی از جلسات گفتگوبا دوستان شنیدم و عجیب ملکه ذهنم شده
توروخدا توروخدا کم نیارید ادامه بدید فقط کمی
قطعاا میشه یعنی اگر نمیشد که اینقدر استاد جان بهش پافشاری نمیکردن
حتی درست نمیدونم چیا نوشتم ولی فقط نوشتم و خواستم ازین روزام یادگاری بمونه
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم
من وقتی برای اولین بار وارد سایت عباسمنش شدم اولین فایلی که دیدم یکی از
قسمتهای توحید عملی بود ولی اون موقع درک درستی از این موضوع نداشتم
من اون موقع سر کاری بودم که همه آدمها تو کل روز درحال شرک ورزیدن بودن
برای اینکه نظر مسئولان بالا دست خودشون رو جلب کنن حاضر بودن هر کاری
انجام بدن و اینکه فکر میکردن اگر ازین کار خارج بشن از گرسنگی میمیرن و کار
دیگهای نمیتونن انجام بدن. واقعا خیلی محیط مسمومی بود و من مدتها بود
که میخواستم ازون کار خارج بشم ولی ترسها اجازه نمیداد و من هم ناخواسته
داشتم شرک میورزیدم با اینکه فایلهای توحید عملی را هم دیده بودم.
تا اینکه انقدر روی خودم کار کردم که ایمانم از ترسهام قوی تر شد و اون کارو
رها کردم و کار مورد علاقم رو شروع کردم الان 9ماه ازون روز میگذره خدارو
صدهزار مرتبه شکر خیلی تو کارم پیشرفت کردم.
یکی از کارهای که مدتهاست میخوام انجام بدم و دارم تعلل میکنم و همش
پشت گوش میندازم یاد گرفتن زبان انگلیسیه و میدونم که اگه یاد نگیرم
بعدها که بخوام مهاجرت کنم قطعا در ابتدای کار برای ارتباط برقرار کردن
به مشکل میخورم و وقتی به سختی بیوفتم جهان هستی با فشار منو مجبور
میکنه که یاد بگیرم پس بهتر اینه که قبل ازینکه به سختی بیوفتم و جهان بخواد
مجبورم کنه به یادگیری خودم حرکت رو شروع کنم و حداقل برای شروع کار
روزی یک ساعت براش وقت بزارم و به مرور زمان بیشترش کنم
از استاد عزیزم سپاسگزارم برای این فایل تأثیرگذار همه شما رو به خدای
بزرگ میسپارم. یا حق
سلااااااااام بر خانواده توحیدی عباسمنش
بهترین خانواده دنیا ،عاشقتم.
بغل بغل گل یاس تقدیم این خانواده ی ماااااااه و خورشید
خدا رو سپاسگزارم برای این نعمت بسیار ارزشمند
و از استاد عزیزمان و خانم شایسته گل متشکرم.
یه ضرب المثل تُرکی داریم که میگیم:
آدام اَیریدء اُتوورسآ ،دووز دآنووشآر
آدم کج هم بشینه ،باید حرف راست رو بزنه.
به به
متن این آگاهی ناب رو که خوندم یاد شرکهای خودم افتادم
شرکهایی که به لطف الله و هدایتم به این آموزه های ناااااب برطرف کردم و گنج هایی از ثروتهای فراوان خداوند وارد زندگیم شده.
از شرکهای مخفی من در گذشته 14 سال قدرت دادن به عمویم خدا بیآمرز ،قدرت دادن به مشتری احتمالی مثل … ،قدرت دادن به محل کارم ،قدرت دادن به بازرسان مشتری احتمالی آینده و خواهش از آنها در تایید بازرسی هایشان ،قدرت دادن به امور مالی مشتری در پرداخت حساب ما ،قدرت دادن به اداره مالیات در تایین مبلغ مالیات،قدرت دادن به رقبا ،قدرت دادن به مشتریهای بعدی ،قدرت دادن به وضعیت نابسامان تورم در کشور و … بود
البته بود که نمیشه گفت ،چون الان هم یه جرقه هایی میزنه
اون موقع ها 220 ولتی بود
الان شده بعضی وقتها 150 ،بعضی وقتها 20 ،بعضی وقتها 2 ،و دقیقا مثل غذا خوردن و آب نوشیدن باید همیشه با عشق روی خودم کار کنم.
اما نتیجه ی اون شرکها احساس بد همیشگی بود
افسردگی شدید و مصرف داروهای روانپزشک بود ،بدون تاثیر
بی پولی و بدهکاری بود ،اوون سالها 40 میلیون سال 92
نتیجه روابط خیلی داغون با همسرم و پدر و مادرم بود ،نتیجه رابطه ی داغون با خدا بود و …
ولی از وقتی که به لطف خدا وارد این خانواده توحیدی شدم و آروم آروم شرکهام رو دیدم و پذیرفتم و آروم آروم با باورهای توحیدی عوضشون کردم و قدرت رو از تک تک این بت ها گرفتم و به خدای نزدیک ،خدای درونم دادم ،آروم آروم همه چی تغیر کرد
مشتری های عالی و واقعا عالی از هر جهت ،از هردجهت عالی وارد زندگیمون کرد
تسویه حسابهای عالی
احترام و عزت عالی
آرامش لذت بخش
معنویت خوب و روز افزون
خودروی سواری شخصی
خونه شخصی
کار لذت بخش
امید به آینده ی سرشار از نعمت و ثروتها
و همه این نعمتها الحق و والانصاف با شاه کلید بهبود باورهای توحیدی وارد زندگیم شد.
استادان عزیز ،ازتون ممنونم ⚘️⚘️⚘️⚘️⚘️⚘️
بنام خداوند وهابّم..
سلامی درودی دوباره به صبح توحیدییم…
توحیدیکه “هر چقدر درونمو از عشقش پُر کنم کمه!!
صادقانه”بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.!؟
سلام و درود خدا به تمرین توحیدی…که میدونم هر چقدر بیشتر در این مسیر الهی گام بردارم “باز هم حرفهایی برای درک بیشتر این مسیر برام واضحتر و شفافتر میشه…
من سالها بخاطر ترسهایی که از کودکی داشتم.که اونم برام اتفاق افتاده بود..که هر جایی که میرم جای خلوتی باشه مورد آزار افراد قرار میگیرییم..
یادمه بچه که بودم..یه پسری که خیلی بزرگتر از من بود مورد حمله من قرار گرفت و من از اون بعد همیشه ترس از این رو داشتم که هر جا که میرم مورد حمله یا آزار افراد قرار میگیرییم..
دخترم باشی که هیچ.اونم توی فلان شرایط که با باور جامعه سقف 99. درصد”افراد قرار میگیری..که نه دختر خوب نیست فلان کار انجام بده ..و فلان
و لطف خداوند و اون فوبیای ترس من در خیلی از نقاط شهرم…طی چند دوره بصورت عملی “به من الهام شد….
و خداوند بهم الهام کرد که نرگس برای موفقعیتتت و کارآفرین شدنت باید “این قدمهایی که میگمو انجام بدی…چون هر جا که میرفتم یه اتفاق همچنینی بخاطر همون کودکیم “برام اتفاق میفتاد..جوریکه این ذهنیتم بیشتر “فقط راجع شهرم و اون ادمها داشتم…
و هر بار دردسرهایی برام بوجود میومد…
خداوند منو ترغیب کرد به پیاده روی اونم توی ساعتهای مختلف…که من مدام قدمهاشو توی سایت میزارم…چون بزرگترین پلن زندگیم ” همین مسیرها بود…
و یه روز توی پیاده رویم بهم گفت اگر میخای موفق بشی و موفقعیت عالی کسب کنی و جنبه های زندگی موفق بشی..کارافرین باشی باید نرگس قدم بردوری..
من اونجاها منطق قوی و حس دلسوز نبودن خداوند رو بیشتر میدیدم..
استاد عزیزم..من اونجاها به این نقطعه رسیدم…شرک یعنی نابودی خودم…
اونجاها فهمیدم مهم نیست کجای این کره خاکیم.
حتی توی شهری که همه منو میشناسن…
من نرگس که تو این مسیر اومدم باید اینکار رو انجام بدم…
حتی درآوردن چادر..و تمرین عملی اونم توی قسمتای شلوغی که خیلی افرادی که منو میشناسن.و برام مهم بود….
و حتی ترس و شرک داشتن .راجع به پدرم.و این مسئله بدون چادر بودن من “..
و خیلی ترسهای دیگه.مزاحم شدن افرادی که میتونن منو اذیت کنن…
و الهام قوی رسید…صبحش؟خداوند نور میزد به چشمانم..میگفت نرگس پاشو وقت جهاده…
یه روز صبح توی تنهایی خودم توی پس کوچه هایی که نمیشناختم”پیاده روی میکردم.که یه شخص منو دنبال کرد..چون منو پای کوه دیده بود اون دور دورا…و منو تعقیب کرد…
یادم از دوران مدرسه اومد که من با سنگ اندازی به یه شخص فکر میکردم تنها راه دور کردن ادمها از خودمه…
و من خیلی ترس وجودمو در بر گرفته بود…
بخودم گفتم نرگس این تمرینیه برای پیدا کردن “پاشنه اشیلته…
که اونم ترسیدن از افراد بیگانه…باید استقامت داشته باشی..پس قدمهاتو آهیته بردار و سر به بالا بدون هیچ ترس فیزیکی ادامه بدی..
و من قدم به قدم اون کوچه های تو در تو رو با این باور که این الهام خداونده..
و خداوند منو دوستداره و منو هدایت میکنه
باعث شد..تا من زیپ دهنمو بکشم.
و سعی کنم فیزیک بدنمو قوی کنم…
و چیشد…دیدم اون شخص قدرت فیزیک بدن منو که دید…از اون محل که چند بار میرفت و میومد و قیافه خاصیم داشت…
براحتی اون محل رو عبور میکرد…
همیشه…
میگفتم اینجور ادمها میتوننن به من خیانت کننن.
این گذشت…..
روز بعدی طللوع خورشید در یه سمت شهرم اونم وسط نخلستانی که دور از محل زندگی ام بودم…
روز گذشته سمت ططلوع خورشید شهرم بود..
روز بعد غروب شهرم بود…
و من از همه این محلها عبور کردم..دیدم بازم یفرد دیگه تعقیبم میکنه…
و من از خداوند هدایت خاستم…
و خداوند بهم گفت اون کوچه رو داخل برو…
و اونم شخصی که میشناختم…
و من خیلی از این مورد ادم ” خوشم نمیومد اینبار شرایطش متفاوت بود…
فکر میکردم هر ادمی بسمتم میاد باید همسر من بشه…
و این ترس وجودمو گرفته بود..که این شخص داره منو ردیاب میکنه بازم برای یه مورد ناجالب ،مثل قبلم…
و بازم بخودم گفتم نرگس درست رفتار کن و هر جا میرفتم ایشون میومد…
و بهم گفت همینجا بشین..و من نشستم..و ایشون نگاه کرد ..بدون اینکه “من کوچکترین فیزیکم بریزه بهم…نگاش؟کردم…و قدرت رو بخداوند دادم…
و باز ایشون کنارم رد شد و گفتم خداوند خودش مدیریت میکنه..
و بازم ..توی یه روز از همین سفر شش روزه…حمله ور شدن سگ وحشی به یه شخصی که توی همون محل عبور من بود..به یه شخصی که سوار اتومبیلش بود….
و من گفتم نکنه منو بگیره….ولی خدا بهم گفت نرگس باید حرکت کنی…و من حرکت کردم رفتم تو دلش….
و اون سگ وحشی در برابر من .. به ارامش رسید و کنارم رد شد…
و این سفر 6 روزه پر از چالش…و دقیقا سعری بود که تمام عمر 33 ساله ام..باهاش؟دست و پنجه نرم میکردم…
و قدم بعدی رسید ..بازم سفر دوم 6.روزه….اینبار طبق باورای اون میاده روی 6 روزه قبلم…قوی شده بودم…
جوریکه دیگه درونم قوی شده بود میگفتم” حالا خدایا کجا برییم…
بهم گفت باید بری اون سمت شهر….استادم من اینبار قوی تر و وارد یه فرکانس عالی شده بودم…ترسهام کم شده بود.شرکهام به نسبت کمتر…
جوریکه فقط لذت لذت بود….و من چه حاهایی رو کشف کردم….
و این سفر باعث شد تمام سوراخ سومبه های شهرمو پیاده روی کنم اونم نه فقط روز..بلکه در شب.جاهایی که هیچ کس نبود..و یه روز توی همون همون پیاده روی شخصی که خیلی بزرگتر از من بود.بهم گفت دختر چجوری این بیابون رو میای..حیوانی وحشی بهت حمله میکننن..
چون اونجاها..خیلی روباه زیاد داره و سگم تا دلت بخاد…ولی من رفتم و حرکت کردم..و اونجاهاااا من قدرت خدا رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و واضح درک کردم…
و جاهایی رفتم که عمر 33 سال از زندگیم”واقعا محروم بود…
دقیقا من از 7 آذرماه..تا 18 دی ماه هر روز اونم توی تاریکی بازم تمام شهرمو گشتم..ولی اینبار طبق هدایت الهی توی اسکیلهای متفاوت….
و من نور خدا رو که میدیدم و برام روشن میساخت حرکت میکردم…و نزاشتم اون اتفاقات و شرایط منو فریز کنه…
چون میدونستم…
هر حرکت نکردن من…یعنی بولد شدن ترس من..
و استادم چه درسهایی …هر پیاده روی که میکردم…بیش از صدها مطلب راجع به خودشناسیم در درونم “بولد میشد…
و من این مسیر رو با قوت هر چه تمامتر پیش میبردم…
و من نرگس ..یه ورژن توی درونش قوی تر میشد..
همین یکماه خورده ایی پیش رفتم توی قبرستانی که از قبلش توسط یه شخص سرکوب شده بودم..اونم بخاطر اینکه ادمهای معتاد وجود داره .
و دیدم صحبت اون شخص بازم در درونم ترس ایجاد میکنه…
و من قدرت رو از ایشون که فرد بسیار مذهبی هستند و همونجا قدرت رو دادم بخداوند…
و اونجا ….
گفتم نرگس نباید ترس تو رو احاطه کنه..
گفتم باشه نمیرم..
قبلش عطسه هم کردم..که صبر کن..
و من چون طبق اون خودشناسیم…
که نباید قدرت رو به ادمها بدم…
با توان بیشتر ادامه دادم…
و با استقامت اونم توی.اون محل قبرستان که دونفر بودند..کنارشون عبور کردم..
بدون اینکه فیزیک بدنم کوچکترین ترس داشته باشه…
و ایشون تا منو دیدم اون قسمت رو ترک کردند..و بازم هر جا شیطان میگفت نرگس اینجا تاریک نرو..پشت دیواری بود ..که فیزیکش ترسناک بود..
ولی گفتم …
نباید این ترس منو از درون فریز کنه…باید باید حرکت کنم…
و اتفاقی که افتاد من تمام اون مسیر که مبگفت نرووووو من رفتم رفتم رفتم…و بهم یجایی گفت از این محل عبور کن…
من تو دل ترسها چیزهایی بدست آوردم که واقعا مثل شکاف هسته ایی بود…
و بعد بهم گفت…قدم بعدی برو خونه فلان شخص که افراد خانواده ام برای دیدنی رفته بودن اونجا…
بهم گفت مسیر بعدیت وسط اون نخلستان هست..
دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.اونم توی پس کوچه های باغی…که رفتی دیگه هیچکسی جز خودت نیست…
همینجور ذهنم با شدت آلارام میداد..میگفت دختر خوبیت نداره…
گفتم باید برم…..
و رفتم…..و نشانه رو که دیدم رفتم و چیشد!؟
هیچی….
هیچ اتفاقی نیفتاد و من در زمان و مکان مناسب به محل اون همزمانیها رسیدم…..
و بازم شخصی که بخاطر یسری صحبتها “مورد توهین قرار میگرفتم…
و فکر میکردم ایشون میتونه منو وادار کنه به انجام یه عملی که برای من بدترین عذاب بود..
و قدرت بهش میدادم..و ترس شدید داشتم…
و اونشب برای چندمین بار تا این صحبت رو شنیدم….پناه بردم از خداوند….
و این دو صحبت .بنفع من تمام شد….
و باعث شد…
تا من خیالم راحتر بشه…
و میدونم این شرک دقیقا پاشنه منه…ولی سعی کردم دقیقا مثل درسهای پیاده رویم بهش عمل کنم..
و حرف اون شخص و ترس من از انجام اونکار رو سر ببرم.. و قدرت رو بدم بخداوند…
یچیز واضحی که توی این مسیرها استاد عزیزم…این الگوی تکرار شونده رو میبینم…
اینه…که افراد هر چقدر مذهبی هستند…
ترسشون خیلی زیاده…
و اون شخص مذهبی…که بهم گفت چرا اومدی این محل و من باهاش؟صحبت کردم..بهم گفت نرو فلان قبرستان و منو دور کرد ..
فورا بهم گفت..این کلید رو بگیر…یا بیا توی مسجد کنارم بشین. بعد با هم میرییم خونه…
.دقیقا همون ادبیاتی که خیلی از ماها توی رفتارامون نسبت به بچه هامون دارییم..
لطف خداوند هنوز این مسیر وارد زندگیم نشده.
ولی ….
دارم نیبینم این خودکنترلی خودممم توی یسری موارد انجام میدم…
این خودکنترلیا…و این شرکها..نه فقط ادم خاصی بلکه توی تمام موارد رو میتونیم بببینیم…
.واقعا شرک …اگه میخای توی جابجای زندگیت “بولدش کنی…میبینی خیلی از ماها دارییم انجامش میدییم…
و یه شب…توسط پدرم مورد اینحرف قرار گرفتم…که دخار بدون اجازه پدرش نباید فلانجا بره..و داشت منو ترغیب به انجام اینکار میکرد.
و همون لحظه خداوند بهم گفت برو توی اون شرایط….
و اومدم با عزت نفس بالا…با مدرم صحبت کردم.و منطق خودمو اونم با آرامی و احساس خوب آوردم..و همین صحبت باعث شد…
پدرم در برابر حرفم خلا”صلاح بشه…
و واقعا این منطق یه روز بسمت گریه کردن و احساس ناتوانی بود…
و من…
خیلی خوشحالم…که اینقدر قدرت دارم که میتونم توی صحبتم منطق بیارم..بدون اینکه حک حرمت بشه…
استاد عزیزم….
میخام بگم..نقطعه عطف من توی روابط؟و خودشناسی …با دوره عزت نفس و عمل بهش جان گرفت…
منیکه تولید این دستکش بودم و نمیتونستم راجع به دستکشهام پروجکت انجام بدم…
قدم به قدم تونستم …
و باعث شد پاداشهای الهی وارد زندگیم بشه…
و خیلی موارد دیگه….
واقعا خوشحالم تو این مسیرم…و این مسیر پیاده روی….هر چی شرک داشتم..به لطف خودش بیشتراشو حذف وردم..
حالا!!!!
چه از فرد مُرده…
چه از فرد زنده…
و من رب العالمین “رو توی همون تاریکها بدست آوردم…
از دوستانم میخام این خرکتها رو انجام بدیین..خیلی بهشون کمک میکنه.
حاهایی که ترس اینقدر زیاد بود که توان راه رفتن تو دلشو از من میگرفت…
و منو یاد آیه ایی از قرآن نینداخت..اون افرادایی که در مسیر پیامبر نرفتن..و خداوند لعنتشون کرد…
فکر میکردم این جنگ جنگیه که کشته میشن…نشانه خداوند رو میدیدن..ولی فریز شدن..
ولی به لطف خدا منم یجاهایی کوتاهی میکردم..ولی فورا این الهام میومد..
اونم حس قوی…
بدون هیچ احساس دلسوزی که اون سخص مذهبی نسبت بهم داشت..اونم دادن کلید خونش و یا اون مسجد برای فریز کردن من…
من چشم گفتنم در برابر اون شخص بخاطر حال بد نشدن بود….
ولی ترسش و منو در بستر خودش قفل کردنش باعث شد…تا بیشتر و بیشتر قوی تر بشم…
و این قوی بودن من باعث شد ادمها و شرایط محیطی منم تعقیزر کند…
فقط با این ایمان که خداوند محافظ منه…و من درونمو پر از نور الهی میکردم و قدم برمیداشتم…
.
استادم خودمو یه کوه فرض میکردم…
…
کوه نشانه اش…که یه روز توی اون پیاده روی بهم الهام شد..
بهم گفت نرگس مثل این کوه بزرگ …که بزرگترین کوه ما تو این منطقه هست..و من کنارش ایستاده بودم…
بهم گفت مثل این کوه با صلابت و قوی و با استقامت باش…
مانند رود جاری باش..
مانند دریا پر خروش باش…
و نزار تو در بند یسری کتگوریها قرار بگیری…
و ..
استاد …شما در دوره عزت نفس..داریید قدرت توحید رو یاداوری میکنید…
قدرتی که تو رو از خودشناسی به سوی خداشناسی تبدیل میکنه…
و بازم توی جلسه آخر..جلسه نهم…که توی خونه پردایس داریید سوالات بچه ها رو یبار دیگه طبق اموزهاتون ” بیان میکنید..
اونجا گفتین اینقدر روی خودتون کار کنید که ادمهای هم مدار با شما “هم فرکانس بشن…
و من اونجاها فهمیدم….تو این مسیر …
باید ادامه داد…
تا به یه ورژنی خودساخته رسید…
و یه روز خداوند با تصویری قوی بهم گفت..
[برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخدایی که تمام کارهایش به موقع هست…]
این عین کلام خداوند بود…
و من همه این اتفاقات زندگیمو رو لطف خداوند میبینم..
و بازم روز گذشته همین الان خداوند بیاد آوردم..
اینروزا در مسیر قانون سلامتی و وعده های الهیم..
خانه تکانی…روز گذشته به وسیله گیر کرد بود به فرش..دیگه قبل شده بود..
جاییکه…گفتم نرگس باید کمک یه شخص باشه..
و خیلی عصبانی شده بودم….و فورا خودمو اگاهانه احساس خوب گرفتم و بخاطر نکته نثبت اون وسیله سپاسگزاری کردم که خدایا شکرت که پایه قرقره ایی داره..
چیشد…
بهم الهام رسید که نرگس فلان وسیله که ماتعشه بردار…
و فورا عمل کردم.. و حتی نیروی کمکی هم کسی نبود…
گفتم خدایا تو در دستانم میباشی بهم کمک کن تا این مانع سنگین رو بردورم..
خداشاهده اون مانع رو برداشتم با یه زور..تونستم اون وسیله رو جابجا کنم…
بببین قدرت خدا رو…تمام حمل وسایل توی خونه و نصب همه کارها..حتی کارای برقی…
همه رو به لطف خداوند با یه الهام..تونستم انجامشون بدم…
کاری “کا فراد نزدیکم اونا رو بودن با شخص مثل همسرشون میبینن…
و چقدر هزینه ها رو برای خودشون تحمیل میکنن.
و من از انجام اونکاری که دیگران در برابرش؟مقاومت دارن…
استادم من به اسانی انجام میدم…
توی همبن خانه تکانی که هنوز مقداریش مونده…
همه جیز برام آسان شده..
نتیجه کل حرفهام !!!!
……….
.همه ماها قسمتی از شرک و توحیدییم..شرک فقط به ادم خاص و فلان رئیس حکومتها نیست..
بلکه شرک برای من روز گذشته به یه قفل کردن یه وسیله بود..که عملا توان حسمیمو پایین آورده بود..
و با هدایت و خوندن سوره فاتحه..باعث شد….تا من الهام خداوند رو درک کنم و برم تو دلش..
حتی اون پیاده رویها…
یادمه بچه که بودم یه دوستم که بهام بازی میکردییم…ایشون میرفت توی سینه دیوار دستاشو میزاشت روی چشماش..و روبروی دیوار یه وردی رو میخوند…
و میومد توی بازی ،”و برنده میشد…
من همیشه برام سوال بود که جرا من میبازم!!.ولی ایشون برنده میشه..
الان میدونم ..چون همه چیز باور داشتنه…باوری که شرک رو از بیین میبره و میده بخداوند…
استاد عزیزم…شرک میتونه توی تمام لحظات زندگیت در جریان باشه..باید با درک خوشناسی اونو پیدا کنی…
هر جقدر بشناسی خودتو ..میتونی خدا رو بشناسی..اونوقته ..همه چیز کن فیکون میشه…
.
خدایا هزاران و میلیاردهاااااااااا سالهای کهکشانهات و بزرگی و عژمت خودت..شکرت که من نرگس از زمانیکه شناختمت…
کارهایی کردم،”که یه روز داشتم خودمو نابود میکردم..
خدایا هزاران بار شکرت.خدایا با تمام وجودم میپرستمت و فقط از تو یاری میخاهم….
الهی امیدی به امید خودت..
خدایا…
خدایا..
خدایا…
من یه معبود دارم که اون معبود فقط تو میباشی..
خدایا کمکم کن تا بتونم هر روز یه قدم بسمت توحیدت گام بردارم…
و بتونم بهترینهای خودم بشم…
الهی امین یا رب العالمین..
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خودم هستم و خودم که تنها بوجود آورنده و خالق زندگیم هستم،قبل از این هم خودم بوجود آورده ام و بعد از این هم خودم بوجود میآورم با قدرتی که خدا به من داده است.
در مورد شغل و کارهای قبلی ام که میدانم و الان میفهمم تمام اونها رو خدا مدیریت کرده و داده و اونجا که نداده خودم خراب کردم.
الان میفهمم چجوری میشه که من تمرکز حضوری نداشتم و رزق فراوان میرسیده
الان متوجه ام که چجوری از 10 به 40 رسید و چه کسی انجام داد و چجوری انجام شد.
الان تقریبا میفهمم که چجوری هدایت شدم ،چجوری تغییر شغل دادم و از کجا برام رزقها رسید و میرسه.
باید خدا رو شکر کنم که تضادها وجود دارن تا ما درخواست کنیم و تغییر کنیم.
تغییر درسته
الان تو این کارم شرکهام رو مینویسم و امیدوارم خوب بتونم اصل رو عمل کنم.
فکر میکنم مشتری نیست
فکر میکنم خودم بلد نیستم و نمیتوانم
فکر میکنم مکان دفتر خوب نیست
فکر میکنم اوضاع مملکت خوب نیست
فکر میکنم تو این شغل تازه کارم
این فکرها باید تبدیل بشه به
خدا برام مشتری میشه
قرار نیست خودم انجام بدم خدا انجام میده
فرکانسه که کار میکنه نه مکان
عوامل بیرونی هیچ تاثیری ندارن
خدا که تازه کار نیست
در کل اون ایمان محکم که تنها بوجود آورنده خداست و خدا توسط افکارم باورهام بوجود میاره مهمه.
وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند
بنده خالص تر بودن یعنی
بخواهیم اجابت میشه،ایمان داشته باشیم با خواسته ما اجابت شده
یعنی به قانون ایمان داشته باشیم
یعنی ترمزها رو کشف کنیم و از بین ببریم
یعنی یقین کنیم که خداست و فقط اوست منبع همه چیز
یعنی تمرکز کنیم به توحید و همه شرکها رو تو ذهنمون برداریم
یعنی به چگونگی فکر نکنیم و فقط تجسم کنیم
یعنی مومن باشیم
یعنی رها کنیم تسلیم باشیم
یعنی شکرگزار داشته ها باشیم
یعنی توجه به زیباییها کنیم
یعنی تحسین کنیم،ببخشیم
یعنی حساسیت سنسور تشخیص افکار شیطانی رو فعال تر کنیم
یعنی یقین کنیم که به گنج میرسیم
امیدوارم
استاد عزیزم سپاسگزارم
استاد شایسته عزیزم سپاسگزارم
سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربون و همچنین استاد عزیزم و مریم جون عزیز
من خیلی وقت بود که همیشه میگفتم خدایا کمک همسرم کن که تولیدشون راه بیفته تا زندگیمون از نظر مالی تغییر کنه،
آیا این نوع نگاه شرک محسوب میشه؟؟؟
من خودم فکر میکنم که یک نوع شرک هست که من از همسرم میخوام که منو خوشبخت کنه
البته خودمم کار میکنم و به جای اینکه نگاه رو از همسرم بردارم و قدرت رو فقط بدم به خدا که کمکم کنه و منو هدایت کنه به ایده های قشنگ و کاربردی تا توی کار خودم از نظر مالی به بالاترین سطح برسم.
به نام خدای عشق
سلام به همه بنده های توحیدی خدا
از وقتی که دارم تمرکز بیشتری میزارم روی خود کارکنم.
هر روز وهر لحظه شرک های زیادی پیدا میکنم.
من هر جا میرم خرید آن مغازه مشتریش زیاد میشه.
دیروز صبح رفتم مغازه قصابی گوشت بخرم
من اولین مشتریش بودم.
خودم متوجه شدم که آن روز مشتری زیادی داشت.
فردا قصاب آمد از من تشکر کرد گفت خیلی پاقدمت خوب بود دیروز من کلی بیشتری داشتنم
من هم تاییدش کردم کلی خوشحال شدم.
چند دقیقه بعدش متوجه شدم عجب شرکی دروجود من هست.
مگه من ادعا ندارم رزق روزی وخیر برکت فقط از جانب خداست، چرا من به خودم نسبت دادم.
خدا راشکر در عرض چند دقیقه متوجه شدم
اما مهم اینه که هر لحظه آگاهانه وتو حیدی به زندگی نگاه کنم.
استاد عزیز توحیدی من از خدا وشما سپاسگزارم
که این آگاهی های ناب رو دراختیار ما قرار میدین
که فقط بندگی خدا رابکنیم ولاغیر
خداجون تنها تورا میپرسم وتنها از تویاری میجویم ❤️ 🙏
سلام
رسیدم به اصل جنس اصل قانون و مهمترین فایل ها از نظر من تو این سایت اللهی
خداوند کمکم کنه چیزی رو که در قلبم جاری هست بتونم بیانش کنم …
استاد واقعا نمیدونم شاید اگه جای شما بودم دیوانه شده بودم اینکه دقیقا همون روزی که نرفتید سرکار این اتفاق افتاد و هربار که میشنومش و مرور میشه اصلا خیلی هضمش برام سنگینه واقعا نمیدونم بگم خدا رو شکر که اون اتفاق افتاد یا نه که شما بیاین میلیون ها نفر و به توحید رواج بدین و خودتون اون کسی باشید که بیشتر از همه ی ما عمل کرد و توحیدی بود و پای تعهدش موند اصلا چی میتونم بگم واقعا
من وقتی یاد خودم میفتم که کجاها اگاهانه یا نااگاهانه توحیدی عمل کردم حتی فکر کردن بهش ایمان و توحید میاره و یوقتا میگم واقعا اون من بودم؟ کی ترس ها و نجواها در من رشد کردن؟ اون عمل و اون جسارت از کجا اومد؟
اینکه تو سنین کمتر فهمیدم باید مستقل باشم و مستقل از لحاظ مالی نه فقط اینکه تابو های خانوادگی رو بشکنم و دست مادر و خواهرم و بگیرم و با توکل بخدا برم کجا؟ نمیدونم فقط اینجا جای موندن نیست و بعدش قدم ها و پله ها یکی یکی باز شدن و هربار وارد مرحله جدیدی از خودم شدم
یا اینکه یه تصمیم هدایتی برای کارم که منو میخواست بکشونه سمت اشنایی با شما و خدا رو شکر میکنم که دست من و گرفت گذاشت تو دست شما و شما مجدد دست منو گذاشتی تو دست خودش و گفتی همه چیز فقط اونه …..
اون زنجیره دستان خداوند که هرکدوم کاملا تو زندگی من مامور بودن برای انجام رسالتشون و تک به تک آشنایی من با ادمها و موندگاریشون برای من فقط و فقط درس های بزرگ زندگی بود و صد البته رسیدن به توحید
جایی که از کامنت دوست عزیزمون گفتین یهو خیلی برام بلد شد
آمده بودم میلیاردر بشم عاشق و سرگشته کوی ت شدم*
من دستان خدا هستم که مینویسد
بخوان (قرآن) با قلبت نه با ذهنت
خواندم تورا و اجابت کردی مرا
و…..
خدای من
دقیقا یاد خودم افتادم که چیجوری از روانشناسی ثروت بک خوردم به توحید و خداشناسی ازش خواستم گفت ثروت میخوای؟ پس باید این مسیر و ادامه بدی مثل همون مسیری که من برات رابطه های عالی و سلامتی و ارامش فراهم کردم اگه میخوای ثابت قدم بمونی و ایمان و توحیدت واقعی باشه پس بیا اینوری خودم بهت میدمش (ایموجی اشک)
یاد این مووضوع میفتم چند وقت پیش یه بازی گرفته بودیم یعنی یجور اپ بود به تی وی وصل میشد و انواع بازی های نوستالژی میکرو و سگا و آتاری و پی اس وان و اینا همش توش بود و ما هر بازی رو که باز میکردیم و پیداش میکردم کلی ذوق میکردیم رسیدیم به یه بازی مثلا میوه خور سرچ کردیم دیدم ازش یه عالمه هست ما یکی ش و باز کردیم ازین نسخه هاش بود که یهو از دیوار وارد مرحله بعدی میشی :))) تو یه مرحله ای بودیم دیدیم از در و دیوار دشمن میاد و حتی زیر پاتم بعد چند ثانیه خالی میشه حرصمون گرفته بود اینقدر سخت بود و جون هاش البته زیاد بود اما اصلا نمیشد ردش کرد یهو شانسی من پریدم بالای یه چیزی یکم دسته رو اینوری کردم دیدم بالای بالای صفحه یه مسیری باز شد که خیلی صاف و راحت بدون هیچ دشمن و اذیتی قدم زنان راه رفتیم و رسیدیم به خونه و مرحله رد شد به همین سادگی کلی همین یه تیکه برام درس داشت و یاد حرفهای استاد درباره مسیر صاف و جنگلی و سرسبز که سوت زنان میری افتادم در حالی که اون پایین یه عالمه پیچ در پیچ و دره و دشمن و تیغ و هزارتا مانع بود
حالا حکایت اینجاست که خدا میگه کافیه بمن اعتماد کنی و دستت و بزاری تو دستای من بزاری من هدایت کنم من به ساده ترین روش های ممکن تو رو به خواسته هات میرسونم هرچی که باشه
واقعا خدایا شکرت استاد خیلی دوستتون دارم مرسی که مارو با خدا آشنا کردین و ممنونم بابت این سایت اللهی
خداییاا هزاران مرتبه شکرت
سلام به استاد جان عزیزم و بانو شایسته عزیز
اول این رو بگم که واقعا عمیقا بانوجان من خیلی به شما فکر میکنم و مرورتون میکنم و واقعا با افتخار خودم رو لایق میدونم که بگم به شدت به شما احساس شباهت و نزدیکی دارم
اما بریم سر اصل مطلب و سوال استاد جان
استاد جان من هنوز فایل رو گوش ندادما و این سه روز فقططط هی اومدم تو سایت جان کامنتا رو خوندم و دقیقااااا طبق قانون فراوانی که فرمودین هی هرچی کامنتا رو میخونم به آخرش که نمیرسم هیچچچچچ هی اضافه هم میشن
من تمام وقتایی که خیلی ذهنم بهم میریزه خودم رو بمباران میکنم با آگاهی های شما تلگرام سایت نوشته هام فایلا
وباز هم طبق قانونی که فرمودین فقط تلاش میکنم که اگر نمیتونم حالم رو عالی کنم دست کم زمان های کمتری برم تو فاز و حال بد
و هی تلاش میکنم با استفاده از آگاهی های شما و آوردن کلی فکت ازمسیر دلخواهم حالم رو بهتر کنم و حواس این طفل بازیگوش ذهنم رو از ادامه دادن به شیطنت های منفیش پرت کنم
استاد جان من خیلی عجیب و معجزه آسا با شما آشنا شدم خیلی خیلی خیلی اوضاعم داغون بود
الان خیلی خیلی خیلی خیلی زیادددددددددد شرایطم تغییر کرده تازه تمام این تغییرات در حالی اتفاق افتادن که من نسترن تنبلللللل خییلی حتی رو کارکردن رو خودم هم گارد داشتم و دارممم
اما با این حجم از سهل انگاری در کار کردن روی خودم استاد نتایجم شگفت انگیزن
دست کم برای خودم
اینکه کسی بفهمه منظورم رو یا نه تاییدم کنن یا نه و یا چون نتیجه بارز مالی هنوز نگرفتم حرفام رو باور کنن یا نه اصلااا و ابدا برام مهم نیست تنها چیزی که برام مهم اینکه که خودم میدونم چی بودم کجا بودم و الان کجام
امااا بریم سر اصل مطلب و سوال استاد جان
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید:
استاد من از مشرک هم اونطرف تر بودم و هستمممم
اینقدر در گذشته همه چیز تو زندگی من قدرت داشتن و فقط مینشستم به خدا نق میزدم که الان حتی خجالتتت میکشم در موردش صحبت کنم
اما خبر خوب اینکه دست کم اندکی فقط اندکی از شرک های به شدت بارزم رو پیدا کردم
و فقط دارم با تکرار ذکر گونه و مداممممم حرفای شما تلاش میکنم خودم رو از اون چاه سیاه شرک کمی بالاتر بکشم
استاد تو اون گذشته به شدت فاجعه بارر همه چیز همه چیززز میتونست تو زندگی من قدرت داشته باشه
منم مثل همه هی خدا خدا میگفتمااااا
اما دقیقا میگفتم آی خدا به دل فلانی بنداز فلان حرف رو بزنه یا فلان کار رو بکنه
وقتی مشگلی داشتم چه احساسی چه کاری و مالییی
به هرکس میرسیدم با گریه با عجز و با ناله در موردش حرف میزدم به این امید که شاید بتونن کمی بهم بکنن
و فقط خود خدا شاهد که چه بلاها و اتفاقاتی برام افتاد با این شرک احمقانه و داغونم
الان فقط دارم تلاش میکنم کم کنم درصد شرکم رو حتی یک قدم یک قدم
خیلی سخته استاد خیلییییییی
ولی به معنا دارم تمام تلاشم رو میکنم
صادقانه بخوام بگم الانا هی گاهی به چیزایی مثل چشم زخم و این چیزا مخصوصا تو رابطه عاطفیم ربط میدما اما واقعا گاهیییی
و وقتی به خودم میامم بلافاصله سریع شروع میکنم به مرور حرفای شما به تکرار حرفای شما به گفتن عبارتای تاکیدی
به خودم تعهد دادم اینقدررر تلاش کنم تا به خودم نشون بدم و اثبات کنم داد بزنم بگم که فقط از خداخواستم به خدا گفتم و خدا هم به زیبایی برام ساخت و چید
تو محیط کارم هم گاهی هی قدرت رو میدم به این دوتا همکارم هیی میگم اینا باعث شدن چنین بشه اینا باعث شدن چنان بشه
اماااا به همون خدا به محض اینکه به خودم میام دوباره میرم تو فاز تلاش آگاهانه برای تغییر فاز و دیدگاهم
میدونم که به همون میزان که من تلاش میکنم تغییر بدم افکار و باور هام رو تغییرات شروع به شکل گیری میکنن
اما خوب تا بروز نتایج ملموس دقیقا مثل همون مثال دونه کاشتن فاصله دارم و مدام به خودم یاد آوری میکنم تنها کاری که من باید انجام بدم فقط ادامه دادن همین مسیر
این جمله رو از یکی از دوستان تو یکی از جلسات گفتگوبا دوستان شنیدم و عجیب ملکه ذهنم شده
توروخدا توروخدا کم نیارید ادامه بدید فقط کمی
قطعاا میشه یعنی اگر نمیشد که اینقدر استاد جان بهش پافشاری نمیکردن
حتی درست نمیدونم چیا نوشتم ولی فقط نوشتم و خواستم ازین روزام یادگاری بمونه
به نام خدایی که در همین نزدیکیست
خداوندی که آسان میکند ما را برای آسانی ها
خداوندی که هموار میکند مسیر را برای ما
خداوندی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است
خداوندی که با قلب با ما حرف میزند
و سلامی به استادی که از قلبش با ما حرف میزند
خدای من خدای من خدای من
امکان نداره من فایل های توحیدی و گوش بدم و ناخودآگاه به گریه نیوفتم
استاد خدا همینی که میگی هست
همین که وقتی حرف میزنی اینجوری قلبم نازک میشه
روحم لطیف میشه و بی مهابا شروع به اشک ریختن میکنم….
همین که وقتی اسمش میاد
وقتی از معجزاتی که میوفته حرف میزنید
نمیدونم اون لحظه کجام ولی فقط میدونم که حرف ها با قلبم نشسته و داره با قلبم بازی میکنه
طوری که همش میزنم از عقب تا فایل تموم نشه
و با هر کلمه از صحبتاتون من میشینم حرف میزنم با خدا میگم خدایا همیتقد خوبی
همینقد عشقی همینقد مهربونی
همینقد راحت میتونم داشته باشمت
میتونم حرف بزنم باهات
میتونم ارتباط بگیرم باهات
همیتقد سادهههع؟!!!!!
استاد اره درست میگین
جنس همه چیز شما با بقیه فرق داره
جنس حرفاتون
جنس محصولاتتون
جنس فایلا
جنس کامنتا
جنس این سایت
و حتی جنس آدمای این سایت
همه چی همه چیییییییییی
لستااااااااد شما خوده توحید واقعی و گسترش دادی
رسالتتونو به خوبی به انجام رسوندین
واقعا تحسین برانگیزه
عجیب میخوام خواستم اینه
نمیدونم چرا ولی روحم این توحید و میخواد
همینی که اینقد همه چیو روون میکنه
تو یه شب زندگی استاد و تغییر میده
همینی که روح و قلقلک میده
این مسیر توحید چی داره که اینقد کشش و جذبش بالاس ……
دستام سست میشه وقتی میخوام بنویسم
بدنم سرد میشه
از حرکت میوفتم
استاد استاااااااااااد این فایل دگرگونم کرد
شما گفتین بنویسین با قلبتون بنویسین
لستاد دارم مینویسم با قلبم مینویسم که بگم عاشقانه شکرگزار وجود توحیدیتون هستم
عاشقانه شکرگزارم گه این مسیر و با ایمان راسخ دارین گسترش میدین…..
نه دیدنیه
نه بوییدینی
نه لمس کردنی
نه گوش کردنی
فقط باید حسش کرد اینقد خالص شد که حسش کرد.
راه ارتباطیش از طریق قلبه
همونی قلبی که درونمون هست
همون حس آرامش
همون حس اطمینان قلبی
همون حس خوب
درسته نمیشه دیدش
نمیشه بوییدش
نمیشه لمسش کرد
اما میشه حسش کرد میشه باهاش ساعت ها حرف زد
میشه قدم برداشت تو مسیرش
میشه بهش بگی چی میخوای
میشه همه چیو بندازی رو دوشش و بگی من میکشم کنار تو راه و نشونم بده
تو بشو راهنمای من
تو بشو نور راه روشنم
تو منو ببر جلو
دستمو بگیر
تو کار بلدی …..
تو مسیریابی تو نامحدودی
من محدودم تو کاملی من ناقصم
تو آگاهی من نا آگاهم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجوییم
منرا به راه راست به راه آنانی که بهشون نعمت داده ای هدایت کن
نه آنانی که غضب کرده ای و نه گمراهان
الهی آمین:)
سلام استاد توحیدی من:
اگر صادقانه به مسیر زندگیام نگاه کنم، میبینم که در مقطعی از زندگیام قدرتِ ورود نعمت را به فرد دیگری دادم، نه به خدا.
فردی که به شکل عجیبی وارد زندگیام شد.
من اسم این وابستگی را «الهام» گذاشته بودم،
اما حقیقت این بود که به جای خدا، به او اعتماد کرده بودم.
تمام داراییام را به او سپردم…
و او رفت.
سعی کردم با تکیه بر «قانون» حالم را بد نکنم،
اما بعدها فهمیدم که داشتم به اسم قانون، ترسهایم را پنهان میکردم.
من از او میترسیدم؛
از غیر خدا میترسیدم و با او کنار میآمدم.
در واقع، با سوءاستفاده از مفاهیمی مثل «احساس خوب = اتفاق خوب»،
داشتم شرک و ترس پنهانم را توجیه میکردم.
اما وقتی این الگو را در درونم دیدم،
تصمیم گرفتم اقدام کنم.
بدون ترس به او گفتم که باید پول مرا برگرداند.
بدون ترس جلوی تهدیدهایش ایستادم.
نترسیدم از اینکه ناراحت شود
یا دیگر پولم را ندهد.
همهچیز دقیقاً همانطور که ذهنم پیشبینی کرده بود، اتفاق افتاد:
رابطهمان قطع شد.
و با عصبانیت گفت:
«اگه میتونی، پولتو بگیر!»
و من…
هیچ کاری نکردم.
فقط یک کار کردم:
قدرت را در ذهنم از او گرفتم و به خدایم بازگرداندم.
اما فهمیدم که شرک، به این راحتیها عقبنشینی نمیکند.
شرک، لباس عوض میکند؛
اینبار در قالب جملات زیبا، معنوی و حتی توحیدی.
نامهای طولانی برایش نوشتم و وانمود کردم که کاملاً توحیدی هستم.
در ظاهر نوشتم:
«قدرت فقط دست خداست،
و اگر حق مرا ندهی، خداوند زندگیت را به هم میریزد.»
اما در واقع،
داشتم با عذاب وجدان دادن
و در لباس «بخشش و جملات مقدس»،
میخواستم به پولم برسم.
وای که چقدر این شرک، پنهان و ظریف بود…
باز هم خدا کمکم کرد که مچِ ذهن مشرک خودم را بگیرم.
خیلی سخت بود…
اما یک نامهٔ دیگر نوشتم.
در آن نامه، مسئولیت اشتباهم را پذیرفتم
و سعی کردم عذاب وجدان را از او بردارم.
برایم مهم نبود که او چه برداشتی میکند؛
برایم مهم بود که من درست عمل کنم و مشرک نباشم.
سه سال بعد، به من پیام داد.
گفت به کمک نیاز دارد.
گفت اوضاع زندگیاش اصلاً خوب نیست…
در حالی که هنوز بدهکار من بود
و زمانی با عصبانیت گفته بود پولم را نمیدهد،
حالا درخواست کمک داشت.
قلبم گفت:
«کمکش کن؛
نه برای اینکه بعداً بدهیات را بدهد،
نه برای اینکه بگویی دیدی محتاج شدی،
فقط اگر میتوانی، دستش را بگیر.»
با وجود تمام صداهای محدودکنندهٔ ذهنم،
کمکش کردم.
او باز هم به تعهدش عمل نکرد
و حتی همان پول کمک را هم برنگرداند.
اما اینبار دیگر مهم نبود.
چون من به صدای قلبم گوش داده بودم،
نه به ترسهایم.
و دیگر منتظر واکنش درست از او نبودم.
حدود پنج سال بعد…
خودش به من پیام داد.
گفت میخواهد بدهیاش را تسویه کند.
و آنجا بود که عمیقاً فهمیدم:
وقتی قدرت را از غیر خدا میگیری
و به خدا بازمیگردانی،
زمان، شکل و مسیرِ تحقق حق
دیگر در اختیار تو نیست…
اما قطعاً در اختیار خداست.