اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این فایل در بهترین زمان ممکن آپلود شده و واقعا باعث شگفتی و حیرت من شد
هر چند از زمانی که در سایت شما هستم این همزمانی در زندگی من بارها و بارها تکرار شده و باعث تقویت ایمان و توکلم شده که هر وقت شاگرد آماده باشه استاد از راه می رسه و به قول خداوند ادعونی استجب لکم
مدتی هست که در رابطه عاطفی عاشقانه ام چالشی به وجود اومده و رابطه ای که داشت عالی پیش می رفت ناگهان قطع شد و من احساس کردم پشتم خالی شده و غیر از ناراحتی های عاطفی و احساسی ، من مطمئن بودم که امور زندگی ام به مشکل بر خواهد خورد
این وضعیت باعث شد که من خودم رو چکاپ فرکانسی کنم و دقیق مورد ارز یابی قرار بدم و از اونجایی که دوره های فوق العاده کشف قوانین و عشق و مودت در روابط و احساس لیاقت رو داشتم واز تیر ماه دارم رو خودم کار می کنم ، از همون اول که این اتفاق افتاد ، به خودم گفتم که حتما خیری در این وضعیت هست و حکمتی وجود داره و خداوند ان مع العسر یسری رو در این اتفاق جاری کرده
این نگاه باعث شد که نسبت به دفعات قبل که چالشی در رابطه ام به وجود میومد آرام تر باشم وبا ایمان بیشتر و مطمئن تر گام بردارم
نمیگم صد در صد موفق بودم و در لحظاتی کاملا فرو ریختم و………. اما خودم رو جمع کردم و ادامه دادم
وتمام سعیم رو کردم که با خودم مهربان باشم نه مثل یک والد بی رحم و مدام به خودم گفتم که اگر صلاح و قسمت ما باشه که با هم باشیم ، به هم بر می گردیم واگر نه خداوند حتما آدم بهتری رو برای من میاره
در طول این مدت متوجه شدم که من در رابطه ام وابسته شده ام علیرغم اینکه دارم روی دوره عشق و مودت کار می کنم و همچنین دارم شرک می ورزم و شریک عاطفیم رو مسئول شادی و حال خوبم و همچنین پیش بردن بسیاری از امورم می دونم و این شرایط آزمون عملی شد برای من که بفهمم با خودم چند چندم و به قول استاد ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است و من فقط فکر می کردم که من کارم درسته
در روزهای سرد و برفی تهران از اونجایی که من ماشین ندارم ، چندین بار پیش اومد که باید جاهایی می رفتم و قبلاً همیشه شریک عاطفیم منو میبرد و می آورد و تو این شرایط با ایمان به خودم گفتم که خداوند خودش کمک می کنه و با دستان بی نهایتی که داره به من خیر می رسونه و همین طور شد و دوستانم خودشون داوطلبانه اومدن و من در آرامش و امنیت اون موقعیت ها رو سپری کردم
و در تمام این روزها هر آنچه که لازم داشتم ، توسط افراد مختلف به طرز جادویی فراهم شد و هیچ مشکلی پیش نیومد و در هیچ تنگنایی گیر نکردم
در این مدت ذهنم مدام سعی کرد تو دلم رو خالی کنه و مدام بهم فشار میآورد که با فلانی صحبت کن یا از فلان کس مشاوره بگیر اما شهودم وقلبم بهم می گفت که فقط صبر کن و درس ها تو بگیر و اگه قرار به مشاوره گرفتن هم باشه در زمان مناسبش به تو گفته میشه چون میدونم که به قول استاد آدم ها ، موقعیت ها و شرایط دستان خداوند هستند برای خیر رسوندن به ما
و به من گفته شده که هر دوی ما باید درس هامون رو از این شرایط بگیریم وارزش و قدر هم رو در رابطه بیشتر بفهمیم
ومن بخصوص باید توحید رو در عمل یاد می گرفتم و ایمانم به الله قوی تر میشد و بفهمم که باید کردیت همه موهبت هام رو در زندگیم به الله بدم نه به افراد و هر آنچه که میخوام فقط و فقط از خودش طلب کنم
و امروز با دیدن این فایل متوجه شدم که در مسیر درست هستم ؛ خدایا شکرت
سپاسگزارم استاد بزرگوارم
امیدوارم همواره در مسیر نور و آگاهی های ناب الهی باشید
میخوام یکی از تحربیات مشرک بودن و مغرور بودن رو اینجا بنویسم
دو سال پیش من با خانومی اشنا شدم که خیلی به ایشون علاقه داشتم من پسری بودم و هنوز هم هستم که در برخورد با خانوما کمی خجالتی هستم من چون ایمان نداشتم به خداوند و اعتماد به نفس من پایین بود تصمیم گرفتم دوستم رو ببرم که بتونه رابطه بین من و اون خانوم رو جفت و جور کنه و متاسفانه روی اون دوستم حساب کردم متاسفانه اتفاقات ناجالبی افتاد و خودتون میتونید حدس بزنید که چی شد هنوزم که هنوزه یاد اون اتفاق من رو ازار میده این نتیجه شرک و بی ایمانی و عدم اعتماد به خداوند و تسلیم نجواهای شیطان شدنه
امروز به این نتیجه رسیدم که تنها باید در این زمینه روی خداوند حساب کنی و بری جلو مهم نیست چه دستاوردی گیرت میاد ولی قطع به یقین نتیجه به نفع تو خواهد شد شاید حتی ظاهرش ناجالب باشه ولی وقتی روی خداوند حساب کنی و بری جلو اتفاقات در نهایت به نفع تو خواهد شد
مورد بعدی در مورد غرور من هست وقتی من پشت ماشین میشینم همین که روی منطق خودم حساب میکنم و میگم منم که دارم رانندگی میکنم این دست فرمونه من به طرز وحشتناکی خطاهام زیاد میشه پشت فرمون ولی به محض این که میگم خدایا فقط روی تو حساب میکنم ماشین ها راه رو باز میکنن من برم ایده ها میاد که کدوم سمت برم چجوری برم با حداقل خطر
در مجموع استاد عزیز میخواستم این کامنت رو بنویسم تا بگم که شرک و غرور در این دو مورد چه ضربه های محکمی به من زده
به قول خودتون وقتی روی غیر خدا حساب میکنم هر چیزی غیر خدا چنان درگوشی های محکمی میخوریم که تا یک هفته نمیتونستیم از سر جامون پاشیم
دوستتون دارم و امیدوارم که خداوند همیشه مارو به راه کسانی که به انها نعمت داده هدایت کنه
سلام و درود خدمت استاد عباس منش عزیزم،خانوم شایسته ی نازنین و تمام دوستان بی نظیرم،
من توحیدو از شما آموختم استاد عزیز،
زمانی ک در ظلمت بودم و داشتم ب همه چیز و همه کس شک میکردم و ب پوچ گرایی رسیده بودم،
سال هاست شاگردتون هستم و در دانشگاه سایت وزین شما،می آموزم،
احساس میکنم واقعا بعد چندین سال فهمم از کلام شما بسیار بیشتر شده و ذائقه ی مطالعاتی م هم داره تغییر میکنه بسته ب این رشد روحی،
درواقع طبق فرمایش شما ک همیشه میگید هرچی بیشتر رشد کنید ظرف تون بزرگ تر میشه،من مدتی ست ک با تمام وجود درک میکنم ظرف م بزرگتر شده و البته ک این مسیر رشد بی انتهاست و تا آخر عمر ادامه داره،
چندوقتی ست دلم میخاد کتاب هایی رو مطالعه کنم ک سابقه نداشته سمت شون برم،یه چندوقتی قرآن خوندم،با معنی فارسی،ب تدریج و آرام آرام،طوری ک در معنای یک آیه ممکن بود یک هفته فکر کنم،
دنبال تفسیر عالی از قرآن بودم،هرچی میگشتم کمتر می یافتم و از خدا هدایت خواستم درنهایت و ب کتاب های بی نظیری هدایت شدم ک ارزشمندترین گنج های بشریت ن،
امشب فراغتی حاصل شد و داشتم تذکره الاولیاء عطار میخوندم،از آن جا ک من متولد نیشابور هستم و افتخار اینو دارم ک آرامگاه عطار در شهر زادگاه من هست،احساس قرابت بیشتری با این استاد بزرگوار دارم،
حیف م آمد براتون این پاراگراف و ننویسم،
امید ک اندازه ی من از خوندن این حکایت لذت ببرید،سراسر توحیده،
‘ گویند بِشر حافی پیش از ورود ب حلقه ی عارفان در جرگه ی قلندران بی معنی و مباحیان لاابالی بود،روزی در راه با تکه کاغذی برخورد ک کلمه ی “بسم الله الرحمن الرحیم” بر آن نوشته بود،بِشر را غیرت آمد ک نام رب العالمین بر زمین افتاده باشد،کاغذ را برداشت و با دِرهم ناچیزی ک با خود داشت اندک مُشکی خرید و کاغذ را عطرآگین نمود و برچشم نهاد و بوسید،سحرگاه عارفی را در عالم رویا شنید ک خداوند میفرماید برو و این پیام مارا ب بِشر برسان ک تو نام مارا از زمین برداشتی و بر چشم گذاشتی و عزیز داشتی و حرمت نهادی،ما نیز تورا در عالم عزیز و مکرم خواهیم داشت’
عطار گوید خدایا من نیز نام تورا ک نه بر زمین بلکه در قعر چاه های غفلت و بی اعتنایی افتاده بود و یا بر زبان گداصفتان میرفت تا نانی طلب کنند برداشتم و با عطر شعر آغشتم و ب جهانیان عرضه کردم،تو نیز نام مرا عزیز گردان.
و استجابت دعای عطار رو ما امروز بعد 8 قرن مشاهده میکنیم،
من یاد شما افتادم استاد عزیزم،شماهم نام الله را ‘لااقل برای من’ از قعر چاه ظلمت بیرون کشیدید و حرمت نهادید،بیشک ب همین سبب نام شما چه در ایران و چه در جهان عزیز و بلند است،
و من امشب از خدا خواستم ‘من هم درین مسیر گام بردارم و ب لطف هدایت تو و آشنایی با اساتید بزرگوار،نام تورا عزیز کنم،تو نیز نام مرا در دنیا عزیز و بلند کن’
سلام ودرود خدمت استاد عزیز دلم و خانم شایسه فوق العاده
امروز تا چشمانم باز کردم یک جور که حتی الان یادم نمیاد چطوری هدایت شدم به سایت تا وارد شدم چهره دلنشین استاد عزیزمو دیدم گفتم عه فایل جدید با ذوق زدم رو فایل و دانلود کردم و گفتم حتما امروز بشنومش .
امروز یک سری جریانات داشت که بظاهر ناجالب بود و باعث شد باتوجه به مواردی که ازچند وقت اخیر پیش اومد دیگه اون تضاد مهرشو زد تو مغزم اولش واکنشم خیلی تند بود هرچند من با این جریان همیشه سرکله میزنم ولی هیچوقت بدید اینکه این تضاده و در ادامه قراره متوجه خواسته ات بشی ، بعد از شنیدن فایل استاد قشنگ همونطور که خودشونم زیبا فرمودند امروز واقعااااا تمام حرف هاشون برای من بود تک تک کلماتشون جوری بود که انگار خدا دست استاد گرفته گفته بیا این کلمات رو به این دختر بگو براش بازگو کن(بعد از شنیدن فایل درک کردم دلیل هدایتم به این فایل رو) که متوجه بشه که هدا ببین این حال بدت این جریان به ظاهر ناجالب تضاده ، و در دل اون تضاد خواسته توئه بفهمش درکش کن و با عشق درخواست کن بگو خواسته ات اینه که من رو به یک محیط زیباتر آرامش بیشتر آزادی بیشتر مملو از عشق، جایی که من راحت صب بیدار بشم صورتم بشورم و بلوز شلوار راحت بپوشم و برم بدوم(عاشق دویدنم) بدون فکر به اینکه وای ملت چپ نگاه میکنن خانوادت چی میکن ، بقیه تعجب کنن از اینکه یه دختر درحال دویدنه اونم با تیپ راحتی و …. جای باشه سر سبز ساعتها با عشق بدوم و لذت ببر و افرادی که وقتی کنارشون باشم نگم دارم تایمم رو هدر میدم بلکه انقدر از زیبایی ثروت فراوانی سلامتی صحبت کنیم من با عشق در مکالمه شرکت کنم با عشق بشینم چایمو بخورم بدون اینکه ارپاد در گوشم باشه که نکنه چرت پرت بگن ورودی نا مناسب دریافت کنم یا نکنه از کمبود ، فقر یا بیماری صحبت بشه و حالم بد کنه ، جایی که افراد به رفت آمدم به پوششم به شخصیتم به هدا بودنم گیر ندن و در یک کلمه آزادی سرشار از آرامش .
و زیباترین موردی که اشکم رو در اورد واقعا اون شدت اعتمادی که استاد به خداش داره بخدا که ستودنیه یعنی من همیشه هرفایلی که میشنیدم و مثال های بدون رد خور استاد برای اون بحث ها میکرد میگفتم یعنی استاد چطور این همه مثال اینجورییی قشنگ میزنه، الان فهمیدم که اون همه اتفاقای که میفته هدایت خداست و البته اون اعتماد و عشقی که استاد به خدا داره که انقدر راحت و زیبا دریافت میکنه هدایت ها رو و جوری برای مخاطب بیان میکنه که الله اکبر، این فایل قدرت و ایمان فوق العاده بهم داد استاد سپاس گذارم برای این همه زیبا صحبت کردن آرامش و طمئنیه که در صحبتهاتون وجود داره باورتون نمیشه من خیلی تند صحبت میکنم اما انقدر فایل های شما رو گوش داد انقدر لذت بردم از لحن و بیانتون که جدیدا هرکسی من قدیمم رو میشناسه متوجه این آروم تر شدنم میشه ، معجزه، اگر بخوام تعریفش کنم میگم وجودتون در زندگی من معجزه است.
تمرین
هروقت من بدون تقلا بدون مقاومت به خدا سپردم و هدایت خواستم به زیباترین نحو ممکن پاسخم داد جوری که انقدر با عشق بود و انقدر راحت و جوری شد که انگار یک اتفاق روز مره بود ولی من آگاه بودم دیدم این عشق خدا رو این پاسخ به ایمانم رو نمیدونید چقدر زیبا بود الان تک تک لحظاتی که ترس داشتم ولی گفتم خدا درستش میکنه خدا درها رو باز میکنه هرچند در بسته نبود اون مغز من بود که دربسته میدید.
قسمت اخر تمرین
من کلا آدم مغروری نیستم همیشه سعی کردم مهربون باشم ، متواضع باشم در برخورد هام ، و از وقتی با شما آشنا شدم قبلش جوری دیگه دیدم نسبت به خدای که قبلا در کتاب ها و مدرسه ها و خانواده و شهرمون میدم یه شعر فک میکنم جلسه سه عزت نفس استاد سرودند شعر خانه خدا از قیصر امین پور ، قشنگ دیدم نسبت به خدای قبل از استاد عباسمنش و بعد از استاد عباسمنش رو توصیف میکنه، بعد از خدای که باهام آشنا کردین ،دیگه ترسناک نبود شد یه خدای که میشه همه چی بهش بگم بدون اینکه بترسم میتونم هرچیزی که دوست دارم ازش بخوام بدون اینکه بگم حرامه یا حلاله واز جهنمش بترسم قشنگ خودم باشم جلوش خود واقعیم بدون هیچ پرده ای.
بحث خشوع در برابر خدا من هیچوقت به این بعد نگاه نکردم همیشه برای داشته هام سپاس گذار بودم و هستم و همیشه سعی کردم متواضع باشم ، نمیگم مواردی از این قبل نبود نه ولی من دقت نکردم چون هیچوقت به این بعد قضیه نگاه نکردم به اینکه همه چیزمون از آن خداس وقتی اینو شنیدم گفتم خب منطقیه ما وجودمون هم از آن خداس چون از روحش در وجودمون دمیده و ما رو فرستاد این جهان که لذت ببریم از این سفر و برگردیم پیشش جایگاه ابدیمون با این دیدگاه کاملا منطقی به نظر میاد که هر چه در این سفر تجربه کردیم هرچه بدست اوردیم همه همه از آن اوست.
سپاس گذارم از استادم برای تک تک اعتمادی که به هدایت های الله داشتین و این هدایت ها سایت عباسمنش دات کام بشه،و ملجاء آرامش حس خوب و آرزوهام باشه . استاد نمیدونم چقدر بهتون گفتن ولی من عاشقتونم به اندازه تک تک امید های که تو دونه دونه صحبتهاتون هست و تک تک انرژی و قدرت و ایمانی که بهم دادین به اندازه همه بهبود هایم عاشقتونم .
در پناه الله همیشه سر حال در انرژی و سلامت باشید .
میخوام تا جایی که میشه امروز بنویسم شاید طولانی بشه، برای یادآوری و دل خودم میخوام بنویسم:
بخداوندی خودش خدا بسر شاهده امروز صبح وقتی روی تختم چشمام رو باز کردم اولش ذهنم پریشون و درهم بود و نمیتونستم اولش کنترل کنم و استرس و نگرانی موضوعی اومد تو ذهنم
ولی بتدریج که تمرین ستاره قطبی رو در زمان آلفا شروع کردم رفته رفته حسم بهتر شد و از خودش کمک خواستم روحمو لطیف کنه
گفتم خدایا تو امروز و همواره چشمهای من باش و زیبایی ها رو نشونم بده و برام ببین
تو گوش هایم باش تا صداها و آواها و کلمات و جملات زیبا رو بشنوم و برام بشنو.
تو زبانم باش تا کلمات عالی و حقایق و زیبا و تاثیرگذار رو بر زبانم جاری کن تا باعث جذب خیر و برکت و شادی و امید شود
تو افکارم باش تا باورهای قوی در اون جای بگیره…
و ادامه دادم همینطور، شکل و رنگ و فرم بهتری گرفت رفته رفته این افکار، و بعد از مدتی از ته دلم صحبتهای عاشقانه خودش به زبونم اومد با خدا
حرف از توحید زدم
جمله های حفظی رو گذاشتم کنار
بعد یه حسی (خود خدا) بهم وحی کرد برام شفاف کرد که شرایطت مهم نیست چیه…(چون همش ذهن نجوا گرم میگه باید بالاخره یکارایی بکنی دیگه اینطور که نمیشه!)
بعد بطور قوی بهم گفته شد مگه من زور ندارم که انجام بدم؟
با صدای بلند داشتم میگفتم (یعنی بهم گفت) مگه اینهمه آدم رو نجات داده و شرایطشونو بهبود داده شده خدا انجام نداده؟ خودشون مگه کاری کردن؟
مگه حضرت یوسف تو قعر چاه کاری کرد که نجات پیدا کرد؟! نه تنها نجات پیدا کرد، نه تنها به زندگیش ادامه داد، نه تنها به عزت فراوان رسید، نه تنها به علم بی مثال تعبیر خواب رسید، نه تنها در کاخ صاحب شکوه و نعمت و پول و ثروت شد نه تنها به برادران و پدرش رسید و بلکه به همسر زیبا و مومن رسید به عظمت رسید به هر آنچه میخواست رسید..
مگه حضرت یونس ته دریا تو تاریکی دهان نهنگ کاری کرد که نجات پیدا کرد و روزی رسوند بهش؟!
مگه نسوح اولیا الله نشد؟!
مگه حضرت موسی علیه السلام نه تنها نجات پیدا کرد بلکه زندگیش رونق گرفت و به پیامبری رسید.
مگه عیسی مسیح اون همه معجزه های زیبا نداشت
مگه بقیه افراد در اعصار پیامبران و امامان،
مگه همین الان استاد عباسمنش ها و خیلی ها که میشناسیم و یا نمیشناسیم خداوند به شرایط فعلی و قبلی و نوع استعداد و خانواده و محیط و ظاهرشان نگاه میکنه تا دستشونو بگیره؟؟
خدایی که بخواد شرط بزاره چه خداییه؟! خدایی که نا توان باشه بگه خودت برو فلان کارا رو بکن بعد من شاید فلان کارو برات بکنم چه خداییه؟
مگه خودش نگفته «الله الصمد» ؟؟
پس چه نیازی داره به سختکوشی و تقلای من؟
خداوند برای اینکه کاری واسم بکنه نیاز به شرط و شروط داره؟
خدایی که او قرآن هست و خودشو معرفی کرده و من شناختم و هر روز بیشتر دارم میشناسم و میخوام بیشتر خودشو بهم بشناسونه، نیازی نداره برای اینکه به من کمک کنه به من ثروت بده به من عزت بده حتی به من آرامش بده حتی منو بخنده واداره، شادم کنه، حتی فکرمو تغییر بده چه برسه کارهای دیگه کاخ سلطنتی، نیازی به تلاش و تقلا و پارتی بازی و تبلیغات و بدو بدوی من و التماس من و هر کار و پیش زمینه ی دیگری از من انتظار نداشته و نداره،
اون بی نیازه
گفتم در شأن و شخصیت خدا نیست..
نه نه نه من نمی تونم اصلا بپذیرم و باور کنم که خدای من خدای حضرت ابراهیم، خدای قرآن، یه همچین شخصیتی داشته باشه…
این وصله ها و این توهینات بهش نمیچسبه…
هرگز نقصی در اون راه نداره،
بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد از ته قلبم حرف زدم.
گفتم الله و اکبر الله و اکبر
أشهد و أن لا اله الا الله
و أشهد و أن محمد رسول الله
بهم الهام کرد، این نجواهای ناامیدکننده و مضطرب کننده ی ای شیطانه ها داره میگه بابا درسته خدا ولی بالاخره باید یه شرایط فلان یا یه آدم فلان یا یه موقعیت فلان یا یه … داشته باشی یا یه تلاشی بکنی دیگه همینطوریه همینطوریم نمیشه که…
همش داشت حرف مفت میزد جفتک مینداخت واسه خودش بلغور میکرد
گفتم خدا ممنونم واسم مچ شیطان و نجوای ذهن رو گرفتی دمت گرم
چه همین حسش خوبه یعنی برای من گرانقیمته همین حس ها، با هیچی نمیشه عوض کرد…
بعد سایتو باز کردم ببینم استاد چه فایلی گذاشته یا احتمالا قسمت 4 فایل قبلی رو، دیدم جلسه ده توحید عملی رو گذاشتید، کلی ذوق کردم گفتم وااااای ی آخ جوووون
من عاشقشم. یعنی استاد بگم زیباترین و بهترین فایلهایی که حال منو خوب میکنه و چقدر تشنه ام بهش همین فایل های توحیدیه، خیلی بهشون نیاز دارم واقعاً واقعاً سپاس سپاس فراوان ممنونم.
بعد همینطور در همین هنگام داشتم همینا رو میگفت بهم وسطش یهو بهم گفت (طبق تجربه های شهودی قبلی) حتماً همین مثال پیامبران و همین شکل جملات رو هم باور کن استاد تو این فایل گفته، (گذاشته بودم دانلود بشه)
اومدم باز کردم بخداونیش قسم از دقیقه سه و چهار، هق هق هق گریه میکردم دیگه از اشک گذشته کار من، هق هق گریه بی اختیار
تا دقایق 16، و 17 و همینطور دوباره باز اشکم میومد…
نمیدونم طی شش هفت ماه گذشته از تابستونی من چم شده فورا گریم میگیره از اسم خدا…
چند تا تجربه که یادمه میخوام بگم:
من گاهی میرم پیاده روی و مراقبه در خلوت خودم یک جایی در پارک جنگلی مشخص دارم میرم میشینم یکبار از اون روزها داشتم با خدا حرف میزدم عبارات تاکیدی تکرار میکردم در مورد خود ارزشی و عزت نفس …
چند دقیقه بعد دیدم از اون طرف یه پسر جوونی داره با موتور میاد سمت من و پشتشم یک موتور دیگه که دو نفر سوار بودن مأمور نیروی انتظامی بودن اون موتور سوار پسر جوون نزدیک من مجبور شد متوقف بشه و اون دو نفر نیروی انتظامی درست جلوی پای من بودن ایستادن (درست همون جایی که من داشتم مراقبه میکردم)
منم قبل از اینکه بهم برسن حسی بهم گفت یه چی هست فقط تو کاری نکن مشاهده کن و بدون که این یه خیر و خوبی و نشونه ای در مسیر عباراتت هست صبر کن…
بعد فهمیدم که اون پسر اون روز با موتور نباید میومده تو جنگل و کارش خلاف بوده
بعد یکی از افسر ها بعد از چند تا پرسش از اون پسرک، رو کرد به من گفت:
آقا نظر شما چیه؟ بنظرت چیکار کنم؟
گفت هر چی شما بگی!!!
من اصلا تو دلم کپ کردم!
گفتم حالا اجازه بده بره نمیدونسته برای دفعه بعد مراعات کنه.
بعد رو کرد به پسرک گفت:
فقط بخاطر حرمت این آقا میزارم بری…
و بعد تموم شد و رفتن…
###########
یکبار دیگه میخواستم تاکسی سوار شم از اون طرف خیابون داشتم میرفتم طرف دیگه که تاکسی بگیرم بعد تا برسم اون طرف یک تاکسی میخواست برام نگه داره بعد دستم رو بعلامت اینکه نگه داره تکون دادم، بعد یهو یادم افتاد پول نقد کافی تو جیبم ندارم باید برم عابر بانک که پایین تر بود پول بگیرم،
بعد به راننده قبل از سوار شدن گفتم آقا ببخشید فکر کردم پول نقد همرامه، باید برم عابر بانک، اون رو کرد و با خوش رویی، گفت :
بیا برادر من بیا فدای سرت…
اصلا گرخیدم دوباره..
(بخداوندیه خودش همون لحظه فهمیدم که کار خودشه و بهش گفتم خدا مطمئنم و میدونم تو بودی کار تو بود… اینها کوچک نیستند اینها معجزه ی تو هستند نزاشتم ساعتها بگذرن تا دوزاریم بیفته)
##########
ورود من به دوره 12 قدم در حالیکه نه امکانشو میدیدم و نه اصلا ایده ش بود چون ایده ی دوره رسیدن به رؤیاها یا جهان بینی توحیدی رو میخواستم خدا برام فراهم کنه و بهم بگه کدوم دوره رو برم؟
اینم از اون هدایت های عالی بود…
چون آگاهی هایی میخواستم که کمکم کنه و باعث جهشم بشه با توجه به شرایطم که بهبود پیدا کنه زندگیم و پاسخم داده بشه…
##########
داستان پیدا کردن مستأجر برای خونمون در شهر دیگه رو هم فکر کنم در صفحه دیگه سایت نوشتم اینجا مختصر اشاره میکنم:
واقعاً یه مدتی بود شرایطی بوجود اومده بود تو خونواده مهمون هم داشتیم مدتی، که یک جاهایی به همون مو رسیده بود
منم دم نمیزدم از شرایط، بعد یه روز مامان گفت مهدی مستأجر رو سر سال که سه ماه مونده بود تا سر سالش، گفت یعنی تا سه ماه دیگه عوض کنیم، منم اولش یکم سختم بود بخاطر ترس هام، ولی من هیچ مقاومتی نکردم و گفتم باشه
و دیگه رفتم دنبالش و با مستأجرم صحبت کردم و گفت حداقل دو ماه بیشتر از سر موعد قرارداد وقت میخواد و منم قبول کردم بدون هیچ بحثی.
و بعد آگهی کردم و سه ماه گذشت (اتفاقات این وسط رو فاکتور میگیرم) دو یا سه هفته مونده بود تا اون زمان گفت آقای رجبی خونه پیدا کردیم و تا فکر کنم دو هفته دیگه بلند میشیم..(این تماس هم موقعی گرفت که ساعت 3 بعد الظهر بود داشتم ویلاهای لاکچری و زیبا رو ویدیو هاشو میدیدم و و تحسین میکردم)
هم نگران شدم اون لحظه هم همون موقع حسم گفت همه چی که داره درون من درست پیش میره پس حتما یک ارتباط و تناسبی باید ورودی های من با این تماس باشه حتما طبق خلأ باید اینا بلند شن که مستأجر خوب رو خدا بشونه دیگه…
حالا شرایط هم طوری بود که من نمیتونستم یکبار پاشم برم با اینا تسویه کنم و خونه رو تحویل بگیرم و باز بعدا یکبارم برم اجاره بدم…
بهر حال گفتم خدا خودت یک کاری بکن
میدونم هستی
میدونی میشنوی
میدونم میبینی
من کسی رو ندارم
من نه میخوام و نه میتونم به کسی بگم اینا رو حتی مادرم،
همش در خلوت خودم و خودم تو اتاق تو پیادهروی هام تو مراقبه هام،
همش با خدا حرف زدم همش اشک میریختم
میگفتم خدا تو که صاحب آبرویی آبرو و عزت منو پیش مادر و خانواده و مستأجر.. حفظ کن
و بهم عزت بده منو ببر بالا
اگه کمک نکنی من هیچ کاره ام
من تسلیمم
(اینقدر فایل های توحیدی استاد رو گوش میدادم) شاید هر کدومو پنجاه بار با ریتم تندتر درست کرده بودم..
ذکر میگفتم
دعا میکردم
میگفتم راههای حکیمانه و چاره هایت خردمندانه ست..
میگرفتم فایل صوتی با صدای خودم ضبط میکردم که خدا خودت یکی از اون بهترین مستأجر ها رو واسم انتخاب کن.
من نمیتونم بلد نیستم.
میگفتم مگه میشه مگه امکان داره این خدا با این عظمت کاری نکنه…من باورم نمیشه…من قبول نمیکنم…
بعد یاد حرفهای استاد میفتادم
یاد حرفها و نوع دعا کردن آقا ابراهیم عزیز تو سایت میفتادم.
یه جاهایی استرسم بالا میگرفت..
خدایا چیکار کنم الان هم باید پول مستاجر قبلی رو کامل بدم هم جواب خانواده رو بدم هم باید مستأجر جدید و خوب بیارم
هم دم نزنم
حتی یکی دوبار زنگ زد اون مستأجر که چیشد کی میای و… من اومدم بگم جوابشو بابا صبر کن میام شما داری زودتر از موعد و قول و قرار خودت فشار میاری (چون واقعاً یک مقدار زودتر از موعد و قراری که خودش گذاشته بود داشت بهم فشار میاورد) بعد تلفن ناخودآگاه قطع شد تا اومدم جواب بدم،
همون لحظه دیگه بهش زنگ نزدم جوابشو بدم اونم زنگ نزد گفتم به خودم مهدی زنگ نزن ولش کن این حتماً نشونه بود یعنی حرف تو کارا رو خراب میکرد سکوت کن اجازه بده همه چی تحت کنترل خداست.
ای خدا کرم تو شکر
(یعنی بقرآن هنوز اشکام میاد. قول دادم این خاطره رو بخاطر بسپارم و هزار بار بگم تا یادم نره چیشد تا توکل رو معجزه شو بیاد بیارم تا همواره باعث امیدم بشه)
بعد یاد این ایده افتادم که اتفاقا درست تو همین لحظه ها و روزها باید بری شادی کنی حال کنی ول کن بابا تو برو کیف کن خدا میره اینکارو واست انجام میده..
رفتم با یکی از دوستان فیلم کمدی دیدیم خندیدیم و شام خوردیم و من آروم و رهاتر و امیدوارتر بودم
یعنی بدون کسی بدون هیچ کمکی
روز سه شنبه تعطیل رسمی بود درست همون روز هم این مستأجر ما قراره جابجایی گذاشته بود برای همین یکروز زودتر یعنی ازم میخواست دوشنبه باید میرفتم. که بابت اینم گله نکردم… بابت هیچی. چون منطق و قانونا خیلی جاها حق با من بود ولی چیزی نگفتم…
(البته بگم مستأجر بسیار عالی داشتیم و یکروز نوشستم خوبیهای خونمون و مستأجر های قبلی و همین مستأجر رو نوشتم از ته دل)
به قرآن قسم میخورم خدا شاهده به شکوه و عظمتش، در حالیکه دو ماه، چندین هفته آگهی دادم دهها نفر نمیدونم صد نفر از املاک و …. زنگ میزدن و میرفتن میدیدن، نمیشد
من فقط اون هفته آخر دیگه عجزم رو اعلام کردم به خدا.
خدا شاهده روز یکشنبه ساعت 4 بعد الظهر، که دیگه ول کرده بودم گفتم اصلا اجاره هم نره چی میشه آخرش، خدا خودش انجام میده
همون موقع ها تلفنم زنگ خورد از یک املاکی،
گفت آقای رجبی یکی هست فلان قدر (بالاترین حد اجاره که میخواستم بیشتر حتی، و بیشتر از حد منطقی اون ساختمون و اطراف که حتی بعضی از املاکی ها میگفتن اینطرفا اینقدر میدن یا اینجوری میدن، من تو دلم میگفتم مگه تو تعیین میکنی برای من میشه خدا برای من انجام میده و خداحافظی میکردم)
گفتم خوبه. گفتم فقط حتمیه و از تصمیم شون مطمئن شدن که من پاشم این همه راه بیام؟ راهم دوره،
گفت آره میگم الان حتی واست یک بیعانه هم واریز کنه با خیال راحت بیای…
بقرآن نیم ساعت نشد پول ودیعه تو حسابم بود…
شب حاضر شدم صبحش رفتم قرارداد رو بستم
تازه اونجا رفتم مستأجر قبلی گفتن اینا تعدادشون زیاده و از این حرفا…
بعد از اینکه تسویه کردم باهاشون البته خونه رو تمیز تحویل دادن و آدمهای خوب و شریفی بودن
من به خودم میگفتم مستأجر های ما همیشه خوب بودن یکی از یکی بهتر…
این یکی اومده هم شریف هم خوش رو هم مهربون هم صمیمی هم اجاره خوب و به موقع، هم تمیز هم فقط هفته ای یکی دو روز بخاطر دخترش میرن اونجا..
من اینا رو به کی برم بگم آخه؟؟ به کی معجزه هاشو بگم… کسی نمیتونه متوجه بشه و مدت زیادی من تو خودم این حرفا رو نگه داشتم و خیلی بیش از اینا رو فقط یه قسمتهاییشو اینجا تو سایت میتونم بنویسم…
تازه برگشتنی چند روز بعدش با لذت اومدم
کنار دریا رفتیم با پسرخالم اومده بودم…
اونم باز جذب زیبایی بود…
بعد که برگشتم سحرها بیدار میشدم اشک میریختم قرآن میخوندم بقره میخوندم فایلهای توحیدی گوش میدادم و ازش هدایت میخواستم شکرشو بجا میاوردم میگفتم خدا حالا حالا ها باهات کار دارم
خودت چراغ سبز بهم نشون دادی
من تو رو میخوام
من تو رو انتخاب میکنم
من دنبال این مسیر بودم
تازه پیدات کردم.
وااای چی بگم دیگه
####
باز بگم دستم خالی بود یکروز رفتم بیرون خرید یکم با خودم خندیدم و تحسین و لذت و حس راحتی و بی خیالی داشتم یهو گوشیم زنگ خورد
یک مراجع و مشتری بود گفت تعریفتونو شنیدم و فلان….بعد از حالا صحبتها طرف فرداش پولی رو ریخت به حسابم بماند که خودش بابت خدمتی که میخواست بگیره هیچ عجله ای نداشت و من گفتم اینم معجزه الهی بود…
یعنی من گریخیدم از اینهمه معجزه خداوند که ناجی من شده…
هیچ وقت مو پاره نشده…هیچ وقت
استاد عزیز تو دوره قانون آفرینش بود که گفتید خواب دیدید سه حرف چ م ل فکر کنم، که بعد پرسیدید از دوستانتون گفتند سهم چادرملو هست. گفته بودید به خدا یه سهمی میخوام بخرم که تا مدتها (فکر کنم ده یا پانزده سال یه همچین چیزی) باهاش کاری نداشته باشم و رشد کنه خودش…
بعد دیدید بعد از مدتی شاید دو هفته یا یکماه بعدش چندین برابر شده اون سهم.
بعد به شما گفتند ای نامرد تو از کجا میدونستی؟؟!! پارتی چیزی داری؟ کی بهت گفته بوده؟!
اینطوری بود…
استاد بسیار بسیار سپاسگزارم
میخواستم بگم از این فایلهای توحیدی زیاد بزارید که گفتم الهام میشه به استاد در زمانش میزاره
همین دیروز یادم افتاد که فایلهای توحیدی چند وقته استاد نزاشته…
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام به استاد عباس منش عزیزوخانم شایسته و همه بچههای هم فرکانسی در سایت خدایا شکرت واقعلا استاداین فایل امروز شما برای منه جوادبودامروزخدایی چندروز است گیچم نمیدونستم چکارکنم چی گوش کنم وخدایی امروز وقتی این فایل گوش دادم آرام گرفتم وحال بهتری بهم داد خدایا شکرت استاد خیلی ازخداممنونم که هستی حالا بریم سراغ اینکه وقتی به خدا توکل میکنی چه اتفاقاتی برات میوفته چی میشه وچه شده برام استاداینواثلا ننوشتم تاحالا ولی خیلی برام زیباست نوشتن این داستان وازاول تااخرخداوندهمه کاره بودمن به خدا این همه نه جرعت داشتم نه میتونستم خودش لطف کرده برام من پارسال یک اتفاقی توی زندگیم افتاد که مسیر زندگیم راعوض کردمن کارم نوازندگی و خوانندگی است توی مجالس عروسی استادروزی که باشما آشنا شدم یک جای زندگی میکردم سدپاهین ترازجایی که حالا هستم بعدیک سال که از آشنایی من باشما گذشت تصمیم گرفتم همراخانمم که از خانه ای که بودیم بریم یک جای بهترتمام پولی که داشتم روی خونه 75ملیون بوداستادراه افتادیم دربنگاها ورفتیم دنبال خونه هرجا میرفتیم همه میگفتن آقا بروهمون جایی روکه هستی محکم بگیر که ازدست ندید بروداداش بروولی من و همسرم بااحساس خوب وسماجت میگفتیم نه امکان ندارد خداوند کمک نکنه وتنها بزاره مارو چندروز گشتیم به همین روال دیدیم نمیشه حالا برج 3بودما توی اون خونه تا برج 7وقت داشتیم یک شب خانمم گفت جوادمیدونی چراکارما رانمی افته گفتم نه گفت چون تونرفتی به این صاحب خونه بگی ما سرماه خونتوخالی میکنیم گفتم زن بیخیال خدایی همین جوری خونه پیدا نمیشه حالا برم بگم دیگه بدترگفت بروخلاصه استاد دست و پاهام می لرزید رفتم بهش گفتم اقاما سرماه میریم ازخونت حالا 20روز مونده سرماه گفتم سرما میرم استاد خونه گذاشت برنامه دیوارفرداش مستجرامدگرفت گفتم سرماه خالی میکنم استادتا30هم دنبال خونه بودم گیرم نیامدصبح که بیدار شدیم صبح همان روز30پسرکوچیکم حالش بدشدبیمارستانی شدوبردمش بیمارستان وسایلها همه جمع بودتوی اتاق واینوبگم که توی تمام این مدت حال همه ما خوب بود میرفتیم بیرون تفریح شادی حال خوب بود حتی روزاخرکه پسرم روبردم بیمارستان به خانمم گفتم میریم وسایل امروز میزارم خونه مادرم میریم مسافرت وقتی از بیمارستان برگشتم خونه بچم روی دستم بودگفتم برم وسایل جم کنم ببرم خونه مادرم بزارم برم مسافرت وقتی آمدم دیدم صاحب خانه دم دربودگفت آقا جواداون کسی که قراربودکه امروزبیادزنگ زده که من توهمون خانه قبلی میمونم چکارکنم گفتم منم هنوزخانه پیدا نکردم باشه پولشویده بهش وبه کسه دیگه اگه دادی بگوتااخرما من خالی میکنم استاد درتمام این روزها وحتی توی بیمارستان ما حالمان خوب بودمیخندیدیم ومیگفتیم خداکارش درسته خداخلف وعده نمیکنه وبعدخداوندهدایت کردخانه ای بهم داد جایی که فکرش رو هم نمیکردم بزرگ چقدر زیبا همسایه های عالی امکانات فول صاحب خانه عالی اصلا من تاحالا صاحب خانه را ندیدم 2سال است از نزدیک اقارهنش 200ملیون بودنداشتم وقتی انقدرازاین خانه خوشمون امدکه نگوپول نداشتم هرروز میآمدم باهمسروفرزندانم ازدوراین خانه را نگاه میکردیم چون ما قبل این خیلی خانه دیده بودیم هیچ کدوم به زیبایی این نبودمن 75ملیون داشتم اون 200ملیون میخواست خدادرست کردپولوبه خدانمیدونم استادازکجا درست شدپول یکم هم قرض کردم من شغلم نوازندگی اورگ است خلاصه آقا تا دوروزمونده بودتامحرم شروع شه من بدهیهامودادم به غیراز5ملیوت تومان 5500توی حسابم بود5بدهکاربودم 2ماه محرم بیکاربودم کارایه خونه خرج دوتا بچه اگه بدهیهامومیدادم 500هزاربرام میموندمونده بودم چکارکنم بدیهاموبدم یا ندم یه ندایی تودلم گفت بدیهانوبده واعتمادکن من دادم بدیهاموواستاداون رو خیلی دلم شکست من خواهروبرادرانم آلمان هستن اگه لب ترکنم بهم هرچه بخوام میدن پول اون روزدوتاحرف زدم داشتن گریه میکردم گفتم خدایا نه ازکسی پول میگیرم ونه دیگه مسافرکشی میکنم با ماشین چون من هروقت بی پول میشدم مسافرکشی هم میکردم خلاصه محرم شروع شد اون 500هزارباخانمم رفتیم بازارخریدکردیم 350هزارمنو150هزاربرامون گفتم نمیدونم فقط میدونم بایدبلندشم صبح از خونه بزنم بیرون بقیش دست خداست میرفتم توی بازار دنبال کارمیگشتم تا اینکه یه دوستی داشتم طلافروشی داشت رفتم پیشش گفتم سلام شاگردنمیخواهی البطه روم نشد مستقیم بگم شاگردگفتم میشه پول بیارم طلای کهنه براخودم خریدوفروش کنم گفت آره برو50ملیون درست کن بیا شروع کن من نداشتم پول یک سبدبیت کوهین داشتم فروختم شد8600گفتم اون گفته 50ملیون من با8600مگه میشه یک فایلی یادم است اون زمان از شما استاد گوش کردم که شماگفتیداقاشما نظرت وقیمتت روبگوخلاصه اون فایل بهم انرژی دادومنه جوادزنگ زدم که اقامن نشدپول جورکنم 8600دارم گفت بیا شروع کن بیا رفتم سرکاربعدازدوروزبنده خداگفت ماه 3ملیون هم بهت میدم خلاصه شدم شاگردطلافروشی حدود9ماه براش کارکردم آخر دیگه رفتارهاش فرق کردمنواذیت میکردچندوقت تحمل کردم گفتم شاید مشکل منم بزارعیب وایرادهاموبرطرف کنم اخردیدم نه نمیشه گفتم خوب برم بیرون خیلی هم ترس داشتم ازقضاوت مردم فامیل که طرف طلافروشی چی شدچرادلیل خلاصه خداوندقذودرت دادمن آمدم بیرون اون طرف هم منتظربوداثلا که من برم بیرون آمدن بیرون رفتم مسافرت یک مسافرت متفاوت با همه مسافرتهام جای که اصلا هیچ شناختی راجبش نداشتم و هیچ کس را توی اون شهرنمیشناختم آخه همیشه جاهایی میرفتم که بلد باشم و بشناسم کسی را با آگاهی این کارراکردم رفتم مسافرت خداوند لطف کردنزدیک اون شهر خانه هم برام اوکی کردبابهترین قیمت بهترین جاانسان عالی خودش درست کرد چون گفته بودم خدایا من میرم به امیدتواون کارش را درست انجام داد توی مسافرت که بودم چندتا مشتری بهم زنگ زدن براطلاولازم داشتن طلاویک سری کار دیگه داشتن من شماره تلفن ازبازاریهاداشتم اینهارافرستادم پیش انهاوانهاکاراینهاراراه انداختن وبعدبهم یک درصدی زدن به حساب توی همون مسافرت یک جرقه برام خوردامدم از مسافرت بازهم چندنفربهم زنگ زدن من کارانهاراراه انداختم و برام یک چیزی مونداقارفت توسرم که طلافروشی بزنم حالا نه پول دارم نه سرمایه دارم من افغانی هم هستم استادنه مدارک شناسایی نه جوازکسب هزارویک ترس امدسراغم نه نمیشه میبرنت پلمت میکنند خلاصه شیطان شروع کردتودوره دست یابی به رویاها بودم جلسه اخرتوبه هدفت فکرکن نه به چگونگیش استاد وقتی میرفتم توی بازار به خدافکراینکه مغازه بزنم یا بگیرم دست پاهام میلرزیدانقدردست پاهام شل میشد اما رفتم تو بازار افغانهای راپیداکردم که همشهری و شرایط منوداشتن وداشتن کاسبی میکردن رفتم روزهاوروزها آنها راپیداکردم استادتااینکه مغزم قبول کرد مغازه بگیره نه جای خوب یک گوشه خلوت توی پاسازاخردلیلش هم این بود که کسی سراغت نیادتوروپلم کنه خلاصه چندروز که گذشت دیدم اونجاگوشی آنتن نمیده توی بازار هرروز میآمدم ترسهام کمتر شده بودشجاعترشده بودم رفتم یک مغازه بهترجای بهتر گرفتم استادوهمه اینهااستادنه پول داشتم نه وسایل هیچی هیچی استاد طلافروشی فقط ترازوش 30ملیون است هیچی نداشتم حتی پول پیش مغازه صندلی تلویزیون برامانی تورطلافقط 30گرم داشتم یک زنجیراونم گردنم بود استادتمام شروع کردم همه درست شداستادهمه ازروزاول که من مغازه را گرفتم تا حالا هرما فیلم گرفتم فیلم دارم استادخداراشکرشدم طلافروش من روزهای اول وقتی کسی می امدخجالت میکشیدم هیچی نداشتم استاد یواش یواش خدادرست کردالان اون 30گرم شده 65گرم به لطف خدا همه خرجهای خودش راهم درآورده توی این 8ماه استادوبگم آمدن یک ماه پیش براجواز90تامغازه راپلم کردن بغل دست من جوازهم داشت پلم کردن استاد به خدا کسی دست به مغازه من نزداینهارامن کی میتونم بگم من کردم استاد به خدا قسم من انقدرترسوهستم که جرعت همچون کارهایی راندارم اگراون دوستم رفتارش با من عوض نمیشی سالها براش کار میکردم با ماهی 3ملیون استادبعدفهمیدم ادوشودسبب خیراگرخداخواهداستادچه تجربه های به دست آوردم استادچقدربزرگترشدم همه و همه لطف خدا بوده و خودش بوده به خدا قسم استاداسم طلافروشی روبیاری میگن بایدباچندملیاردشروع کنی به خدا قسم با 30گرم شروع کردم استادوتجربه های که به دست آوردم استاداونهایی که قبل من توبازاربودن ندارن وگاهی مواقع میان آزمن میپرسند استادخیلی ممنون شما هستم که هستی زندگیه منونجات دادی خدابرکت بده به همه زندگیت استادخدایا شکرت خدایا ممنونم که هستی
استاد جانم….از وقتی که شما این فایل رو درستتتتت در زمان مناسب برای من روی سایت قرار دادین، تا الان دارم فکر میکنم که چطور کامنتم رو بنویسم که حق مطلب ادا بشه و نتونستم! اما گفتم اشکالی نداره تا جایی که تونستم مینویسم
اول از همه بگم که چقددررر قشنگییین استاد:) ورزشکار و سرحال و تندرست و خوش تیپ وووو…خداروشکر که شمارو هرروز بهتر از دیروز میبینیم…خداراشکر بابت قانون سلامتی.
دیگه اینکه الله اکبر…استاد عزیزم…واقعا شما از کجا میدونستین که چه موقع من به این فایل نیاز داشتم؟!:)
استاد خوبم، در واقع این ما هستیم که نیاز داریم که این اصل توحید رو بارها و بارها و بارها از شما بشنویم…
از وقتی دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم،.. فقط به محضی که استارتش رو زدم، انگار سوار یک قطاری شدم که آرام آرام راه افتاد. و حالا روی دور افتاده و مستقیم به سمت خواسته هام منو میبره…
همین چند روز پیش آخرین امتحانات دانشگاهم رو دادم و اومدم خونه… پلن این بود که تا عید استراحت کنم و کنکور بدم و کارهای متفرقه انجام بدم، و بعد از عید برم سرکار.
ولی روز اول نه روز دوم، یه اتفاقایی افتاد که خداوند منو برد سمت سایت برای نوشتن رزومه.
اسم یک شرکت خیلی خفن توی ذهن من بولد شد. فامیلی رئیس شرکت رو خیلییی ناخوداگاه سرچ کردم و بنظرم آشنا اومد. عصر خیلی ناخوداگاه فامیلی رو به پدرم گفتم. پدرم به عمم، عمم به شوهر عمم، شوهر عمم مستقیم زنگ زدن به بابای رئیس شرکت، و قرار مصاحبه فرمالیته گذاشتن و همه ی اینا در پشت صحنه بدون اطلاع من داشت رخ میداد!
توی این مدت هرچی به خدای درونم سر میزدم که خدایا من چیکار کنم؟! هیچی نمیومد! میگفت برو زندگیتو بکن لذت ببر!
هی میگفتم بابا خدایا من الان باید یه کاری بکنما؟!!! میگفت باباااا برو باشگاه، برو بیرون…تمریناتو بکن چیکار داری آخه؟!
منم گفتم چشم!
تا اینکه شبش پدرم بهم گفتن رئیس همون شرکت با کمال میل استقبال کردن و فردا برین کار اوکی شد…
حاالا قیافه ی من!!!! هول کرده بودم! هم خوشحال بودم هم آمادگی نداشتم!
و من شروع کردم نوشتن…پروردگارم، خدای خوبم، من فقط از تو کار میخواستم، تو خودت شاهدی که حتی یک لحظه نخواستم کسی برای من کاری بکنه، حتی مقاومت کردم و به پدرم گفتم اصلا دوست ندارم کسی بدونه!!
و تو با این هدایت ها منو تا اینجا پیش بردی…من کاری میخوام با این ویژگی ها(مشخصات رو نوشتم و تجسم کردم) و گفتم خدایا تو منو ببر…من که نه میتونم نه میدونم! و تو بهتر میدونی من تسلیمم به رضای تو
توی ذهنم داشتم کلنجار میرفتم که فایل شما اومد روی سایت…
استادم شما سخنگوی خداوند هستین؟! از زبان خدای من صحبت میکنین؟! استاد عزیزم چطور از شما تشکر کنم که بهترین زمان ممکن هدایت هارا دریافت میکنین و با ما به اشتراک میگذارین؟!
خلاصه اون شب که من اصلا دیوانه شدم! تا صبح به صدای شما گوش دادم و خوابیدم…
روز مصاحبه شد. ورودی شرکت، محیط داخلی شرکت، حوزه ی کارشون، همههه چی و همه چییی رو من قبلا تجسم کرده بودم! ولی بازم خدا بهم میگفت یادت باشه کارهارا کی داره انجام میده! تشکر کن و آرام باش!
استاد وقتی رفتیم مشخص شد اونا اصلا نیروی برنامه نویس نمیخواستن! در واقع اون آگهی برای ثبت نام در یک بوت کمپ بوده که دو هفته دیگه شروعشه و اگه به موقع نرسیده بودم پر شده بود! که مبلغش اینه و فلان و بیسار!
توی دلم همش میگفتم به قول رزا جان رئیس شرکت کیه! رئیس شرکت خداست! خدایا من میخوام برم سر کاری با این مشخصات. دوست دارم یه مدت استراحت کنم و کارهای مورد علاقم رو انجام بدم، اما خیالم رو هم از بابت کار راحت کن!
اولا که خود رئییس با اشتیاق بهم گفتن که چطور این مسیر رو با مترو خیلی راحت بیام و دقیقا دم خونه سوار و جلوی شرکت پیاده بشم!
و دوما خدااای من، اونا با اشتیاااق و احترام و عزت از من خواستن که حتما در بوت کمپ شرکت کنم! و هزینه چیه؟! گفتن شما اصلاااا فکر هزینه نباشین و نهااایتش بعد از استخدام از حقوقتون کم میشه!!! اصلا برای شما هزینه نداره!
بیاین 3 ماه راحت کارو درست و حضوری یاد بگیرین، در یه زمانی که هیییچ فشاری روی من نیست…و بعدش قدمتون به چشممم! با افتخار تشریف بیارید شرکت!
بگذریم که بعد از اون از طرف شرکت های فوووق العاده ای به من پیشنهاد کار میشه…اما من به لطف خدا و یادآوری های این فایل، سپردم دست خدای خوبم که هرچه پیش آید خوش آید.
…..
استاد عزیزم غیر از این مورد اخیر، یادمه سال 99 که همهههه رفتن توی بورس و ضرر کردن، من یکی دو ماه قبل از اینکه تب بورس بگیره، خیلی هدایتی وارد بازار شدم و با صد هزارتومن شروع کردم. اصلا هیچیییی بلد نبودم
تککک تک سهم هارو خود خدا بهم میگفت بخر، شاید عجیب باشه ولی حتی بهم میگفت روی چه قیمتی بخر چه قیمتی بفروش! توی خواب میدیدم، یا انگار اسم سهم توی ذهن و عضلاتم تزریق میشد…نمیدونم چطور توصیف کنم….یادم نیست سودم 35 میلیون شده بود یا سرمایم…ولی یادمه یه سود خیلیییی عالی از تقریبا هیچی کردم. هرررچی دلم میخواست میخریدم و همزمان پولم بیشتر میشد!
بعد یه روز تو اوووج مثبتی بازار خدا بهم گفت مریم فردا وقتشه بفروشی. همه رو بفروش بیا بیرون.
و منم گفتم چشم، تا جایی که میشد فروختم ولی یکمش موند…یادمه اون روز پدر و مادرم خیلی بهم حرف زدن که چرا فروختی و روزی یک میلیون سودته و فلان…ولی دقییییقا از فردای همون روز، بازار ریخت و تا الانم مثل قبل نشده!!! یعنی نقطه زنی در این حددد!
بعد از اون جریان و شنیدن صحبت های شما هم دیگه سراغش نرفتم. فقط چندتا سهم محدود دارم که حالت سپرده چند ساله مونده و گذاشتم کنار.
خدای مهربونم شکرت بابت هدایت های قشنگت
استاد عزیزم، بی نهایت بابت قلب بزرگتون که این هدایت هارو دریافت میکنه و برای ما میگین سپاسگزارم.
اول اینکه یکی از چیزهای خوبی که در طی کامنت هات برای من می نوشتی و من بارها دقت کردم این بود که شیوه نوشتن و ترتیب نوشتنت خیلی خوب و با دقته و خوب بلدی و میدونی از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی… بخصوص از نکاتی شروع میکنی اولشو که توجه شما رو به حتی جزییات نشون میده
انگار یک ترتیب و نظم خاصی داره اول صحبت هاتون، و هم اینکه یک حرمت خاصی قائل میشید و از این شیوه این حس خوب رو دریافت کردم…
دوم اینکه شاید پیرو کامنت قبلی باشه ولی گفتم اینجا اضافه کنم و البته یکمم سختم بود بخوام بگم ولی حس کردم باید بگم این که، مریم جان چاله کوچولو یا فرو رفتگی کوچولوی چونه تون هم از نظر من قشنگ و زیباست…!
و سوم در مورد دو تجربه ای که اینجا نوشتی بسیار دلنشین و آموزنده بود…
همونطور هم که قبلاً گفتم ذهن تخیلی و احساسی شما خوب و قویست…
و چقدر خوشم اومد از مهارتت در اجرای قانون.
اول مشخص کردی چی میخوای و نوشتی، (چون وقتی آدم یکبار حداقل مینویسه واضح و ملموس میشه، چون چیز مبهم رو نمیشه نوشت)
و بعد حتی جزییات شکل ظاهری شرکتی که ندیده بودی تا حالا رو هم تجسم کردی… آفرین.
خودت ساختی اون محیط رو اون عزت و احترام رو اون شرایط و افراد رو…
مدل گفتگوتونم با خدا خیلی خوب و دلنشین بود خوشمان آمد..
بقول معروف کار خوبه خدا درست کنه..
جدیدا مدتیه من یک تصویر و حسی که واقعاً منطقی هم هست بهم الهام شده که و گاها تکرار میکنم میگم:
خدایا تو مگه منو دعوت نکردی به کره زمین؟ این زمین و جهان و جهان های تو که پدید آورنده همه بودی پس تو صاحب خونه ای دیگه.
وقتی کسی مهمون دعوت میکنه مثلا خونش یا رستوران، ترتیب همه چیشو میده و فکر همه چیزشو میکنه…
خدایا تو صاحب خونه و میزبانی و من مهمونتم… پس ازم خوب پذیرایی کن..
امکان نداره صاحب خونه اجازه بده به مهمونش بد بگذره
همه وسایل راحتی و امتستغچ زیبایی و تغذیه خوب و جای راحت و گرمایی و سرمایی مناسب و سفره بسیار زیبا و با شکوه و کامل و اعیونی غذا رو آماده کرده و همه جا ترتمیز و زیباست…
خدا داره از بالا نگاه میکنه و میگه اتفاقا تو تلاش و تقلا نکن من دارم میبینم و راه رو بلدم و میتونم ببرمت در هر لحظه هر جایی که از هر مسیری که خوبه..
تو فقط بگو بهم کجا میخوای بری من راننده ام جی پی اس دارم میبرمت،
نه تنها تلاش و تقلا نباید کرد و اراده ات را نیاز نداری با خودت بیاری بلکه اصلا خوبم نیست و نبایدم تو تلاش کنی من همه ی تلاش ها رو انجام میدم…
همش میگم که خدا برای حمایت و رزق دادنش واقعاً نیاز به تلاش فیزیکی و لینک های ارتباطی و سرمایه من و پارتی و عقل و راهکارهای منو تغییر مکان من و… نیاز داره تا بتونه کمک کنه؟؟
نه نه نه این چه خداییه که بخواد ناتوان باشه و شرط بزاره؟
من باور نمیکنم خدای رب و خدای جهانیان که منو پدید آورده طراحی ام کرده نقاشی ام کرده خلق کرده خلق، یک جسم بی جان بودم (مثل این فیلم و کارتون ها یک جسم بی جان رو زمین دراز بودم روح و جان دمید با نفسش به بدنم و زنده ام کرد)
بخواد به کاری (بجز ایمان و یقین و اطمینان) از طرف من نیازمند باشه و بعدااااا بخواد بهم کمک کنه و برام کاری بکنه…
با همین شرایط در همین جا خدا بهترین کارتو انجام بده… بسم الله ببینم چه میکنی…ازتم خیلی خیلی ممنون و سپاسگزارم.
تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…
میدونی که، من بخوام برم تو این صحبتها تا صبح میتونم بنویسم تا هی حس و ارتعاشمون قوی تر بشه چون عاشق کلمات اینچنینی ام،
خوشحالم که با موفقیت امتحاناتت تموم شد
خوشحالم هدف خوبی در نظر گرفتی و در عین حال گفتی میخوام با استراحت و لذت پیش برم
نمیدونم کنکور چی (احتمالا ارشد نرم افزار ؟) و کی داری ولی آرزوی موفقیت آسان و راحت رو برات دارم…
و چه ارتعاش خوب رهایی داشتی که پشتش افتادی تو انرژی جذب پیشنهادات کاری دیگه… خدا برکت بده..
از اینکه حتی به جزئیات هم توجه میکنین و اونهارو منشن میکنین خیلی خیلی ممنونم، نگاه شما زیباست.
یه مورد جالب درمورد شما اینه که خیلی عالی، ویژگی انسانهارو بخاطر میسپارین، و وقتی در گفتگوهاتون بهش اشاره میکنین احساس خوبی به آدم میده. مثل اینکه جویای درس و احوال اخیر من بودین.(یاد رسم و رسومات اصیل خانواده ها میفتم که عادت داشتن به آشناها زنگ بزنن و جویای احوالشون بشن.)
در مورد کنکور که…حقیقتا دوتا کنکور ثبت نام کردم، تربیت بدنی و آی تی. و الحمدالله هیچ کدومم نخوندم!!! توی دل خودم اولویت امسالم با کار و کسب درآمده، اگر ارشد هم اوکی بشه که خیلیم خوب. خدا بزرگه بریم ببینیم چی میشه!
دیگه اینکه چقدر این تصویری که از خداوند ساختین قشنگههه…میزبانی که تورو دعوت کرده به خونش، و میخواد هررررجوری که تو دوست داری با بی نهایت امکانات بهت سرویس بده.
(یاد فایل ارتباط با انرژی منبع افتادم. که استاد، خداوند رو یک طیف بینهایت میبینن، که میتونی هرشکلی که میخوای درش بیاری و اون همون روشو به تو نشون میده)
از این جمله تون خیلی خوشم اومد:
“تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…”
از حال وهوای کامنتهای اخیرتون یه حالت هرمیت مود میگیرم…انگار در خلوت با خدای خودتون خیلی عشق میکنین…قشششنگ انرژیش از توی کامنت هم آدمو میگیره!
راستییی…ترکیب عکس و شخصیت الهی و ورزشکار بودنتون منو یاد اساتید هنرهای رزمی میندازه که میرن توی طبیعت، در سکوت مراقبه میکنن، الهامات جادویی دریافت میکنن و بعدش یک فن جدید ابداع میکنن!
امشب که مجدد دوره 12 قدم را تو برنامه ام گذاشتم که شروع کنم، توی چکاپ فرکانسی خودمو سنجیدم که چه تغییراتی از پارسال داشتم. درآمدی که 2 برابر شده، آرامشی که به دست آوردم، نگاه و طرز فکری که مثل اطرافیان نیست و کلی آگاهتر و هوشمند تر شده، توانایی که برای حل مسائلم پیدا کردم،
توانایی که بدست آوردم و به نقطه ای رسیدم که میخام خودم رو خالق زندگی خودم بدونم و قدرت را دارم از افکار منفی و بازدارنده ای که تو سرم میچرخید و تا همین یکماه پیش قدرت را به اطرافیانم میداد بگیرم، درست در همین شب، فایلی روی سایت اومد که نقش خدا را توی زندگیت چقدر میدونی؟
حواست به خدا هست؟؟ حواست هست که نباید مغرور بشی به منم منم نیفتی؟؟
توی لحظاتی که دارم گاری شکسته و پر از وابستگی مو رها میکنم خدا اومد روی شونه ام زد که حواست هست باید از من کمک بخای. توی تموم لحظات باید بیاد من باشی. من تنها یار و یاور تم…..
خدا میدونه استاد که با کمک صحبت های شما توی لحظاتی که میام نقشی به خودم بدم و بگم پدر مادرم بدون من…… همون لحظه صحبتاتون توی گوشم زنگ میخوره که خدا مسئول و وکیل همه بنده هاشه…. تا وقتی خدا هست من کی ام… با صحبت های شما دارم طناب محکم و باطل وابستگی هامو میبرم… دلبستگی هامو نه، وابستگی های غلطی که بال پروازمو بسته. میخام برم و خودم رو محک بزنم که چند مرده حلاجم و ایمانم را در عمل نشون بدم.
خدایا هدایتم کن. خدایا حالا که تلنگر زدی بهم که حواسم باشه که تو خدایی و من عبد توام هدایتم کن که در تمام لحظات یادم باشه که هر چه دارم از تو دارم.
خدایا تو منو هدایت کردی تو منو به این مسیر آوردی، خدایا میخام فقط و فقط تو را بپرستم میخام بنده ی توحیدی تو باشم . خدایا منو به درک و فهم آیات قرآن برسون…..
خدا را شاکرم که توی تمام لحظات هدایتگره بند هاشه. به امید اینکه توی تموم لحظات بینا و شنوا و هوشیار باشم.
+ آره ولی تو راه ترمینال که بودم گفتم خدایا به هر طرف هل دادی میرم ، کاملاً آماده ی دریافت هدایت
– رسیدم ترمینال مشهد ، هیچ اتوبوسی نداشت ، بعد اون مسئولش یجوری َم نگاه کرد که(چرا ساعت 10وچل دقیقه ی شب از من شیراز میخای!)
+ آقا مام ریلععکس اومدیم نشستیم رو صندلیا ...
به خدا گفتم خدایا من آدمه برگشت نیستم ، اصن میل ندارم نمیتونم برگردم .
آخه خودش قطعیش کرده بود ، خود پروردگار عالم ، دیشبش یهو شدیداً دلم خواست برم ،،، زدم رو استخاره اتومات قرآن گوشیم ، و خووب زل زدم به آیات …
53 عنکبوت ..
54 ..
55 ..
و 56 : یا عبادی الذین آمنو ، ان ارضی واسعه ، فَاِیّای فاعبدون
حالا چارصد بار از این آیه رد شده بودما ..
یه بار نشده بود از خودم بپرسم ، چه ربطی داره وسعت زمین ، و توحید (ایای فاعبدون)
اما خیییلی مهمه و نجات آوره (کنار هم بودنشون)
وقتی در مکان فعلی ات نشد توحید داشته باشی ، وقت مهاجرت است . و حالا که زمین من واسعه است «پس» فقط مرا بپرستید . چون اگه زمین واسعه نبود یا من در استان های دیگر نبودم . شما میتونستین بگین توحید امکان ناپذیر بود . اما همیشه منو دارین . حالا راه بیفت .
فقط یلحظه موقع ثبت بلیط وایستادم گفتم خدایا یه ریز پیامه دیگه َم بده ، قشنگ کامل بهم یقین بده . یه هل دیگه که قطعی کنه رفتن رو ..
»»»عه بالای گوشیو :: 10:42 / 24 (بهمن)
(حالا الان که دارم کامنت میزارم هم 14و24ـهالله اکبر)
به به ،، آقا دریافت شد .
بلیطو گرفتیم رفتیم نشستیم
نور پردازی ها ، آدما ، رنگا ، همه رنگایی بودن که من ازشون مفاهیم لازم رو دریافت میکنم .
در و دیوار ، تایمهای توقف ، همه بر اساس مکانیزم بدن من ، حوصله ی من ، و عااالی بود همه چی.
زمان مناسب رسیدم ، و الان جایی هستم که امکان نداشت باشم . رفاهی ورای تصور . برکتی بیش از انتظار (هر صدهزارتومنم 3 ملیونه بجان خودم)
خب ، حالا گرگان قراره 27 بهمن بارون بیاد …
پس خداوند چه زمانی خونه رو برام قطعی میکنه ؟ آفرین ظهر بیست و ششم .
از همون اول پروژه فقط خوش گذرونی بود و اجازه داده به پروردگار که میزبانی کنه . میدونستم پروردگار کارا رو انجام میده (یجا نگران شدم ولی خدا نزاشت کاری که میخام از رو نگرانی انجام بدم رو عملی کنم… ما رمیت اذ رمیت یعنی خودِ ایمان و یقینت هم از من است)
با یه عدد مسخره یه جای خفن گرفتم ، نت ، دوستای خفن ، و محیط به شکلیه که میتونم با تمرکز روی محتوای محصول آموزشیم کار کنم .
حتی صبح امروز که اولین بارون بود ، خیلی لاکچری تو محله راه افتادم پیاده روی و دنبال کافه میگشتم.
وارد کوچه ای که یه آقائه گرمکن قرمز پوشیده بود نشدم.
کوچه ی بعدی وارد شدم یه آقائه گرمکن سبز پوشیده بود (دیگه خودتون متوجه شدین چطور حق دارم با 14000 تا کامنت ، زندگیمو ثانیه به ثانیه شرح بدم که چیجور خدا پیوسته داره به ما میگه چیکار کنیم)
آقا هیچی ،، رفتیم سمت راست وارد اون کوچه شدیمو ، بعد باز به جهت راست رفتم (-راه دور شد ، خب از همون آقا قرمزه میرفتی میخوردی به همینجا دیگه)
خیلی رها و در لذت یه کافه پیدا کردم . نشستم . 3 دقیقه بعدش یه دوستی داشت بهم آدرس یه محفل رو میداد..
آره دیر باید میرسیدی تا اون تو مافه باشه چون دیشبش تو دفترت نوشته بودی خدایا دلم واسه اون محفلا تنگ شده .
استاد تاریخ ایران رو تغییر دادید . مولای ما شما رو شایسته ی انتقال نور به مخلوقات دید . بالای بهشت همو ببینیم ایشالا . چقد زندگی خوش میگذره .
دوستان پریقین حرکت کنید ، داااائم رو باورا کار کنید . سعادت و راحتی ، طبیعی ترین وضعیته . برای همه .
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته، استاد بی نهایت سپاسگزارم به خاطر این فایل که زمان گذاشتید و با عشق برا ما آماده کردید
استاد دقیقا هرچی تو فایل گفتید به تمام معنا حق بود
من چند روز پیش یا چند هفته پیش داشتم میگفتم خدایا چی میشه استاد فایل توحید عملی بزاره و امروز که اومدم سایت و دیدم فایل توحیدی گذاشتید واقعا ذوق کردم و خوشحال شدم و بی نهایت از خداوند سپاسگزارم که داره کارارو برا ما انجام میده.
واقعا نمیدونم چجوری باید از خدا و از شما به خاطر این سایت توحیدی تشکر کنم استاد از وقتی فایلهای توحیدیتون گوش دادم واقعا رابطم با خدا بیشتر شده بیشتر ب خدا فک میکنم و بیشتر تو همه کارام خدارو میبینم و دارم سعی میکنم روز به روز فقط به خدا وابسته بشم و در تمام زمینه ها خدارو تو زندگیم ببینم
و استاد دقیقا خدا فقط به ما خیر میرسونه و هر شری که ب ما میرسه از سمت خودمونه و من خودم چندتا مثال دارم که چه چیزایی از خدا خواستم و به بهترین شکل به دستم رسید
خدایا واقعا سپاسگزارم به خاطر این همه نعمت و این سایت و استاد و از همه مهم تر که منو هدایت کردی به این سایت اونم تو این سن کم ک از 99 درصد جامع کلا متفاوتم.
به نام الله یکتا
سلام استاد عباس منش عزیز ، چراغ راهم
سلام مریم جان زیبای بی همتا
سلام دوستان هم فرکانسم
این فایل در بهترین زمان ممکن آپلود شده و واقعا باعث شگفتی و حیرت من شد
هر چند از زمانی که در سایت شما هستم این همزمانی در زندگی من بارها و بارها تکرار شده و باعث تقویت ایمان و توکلم شده که هر وقت شاگرد آماده باشه استاد از راه می رسه و به قول خداوند ادعونی استجب لکم
مدتی هست که در رابطه عاطفی عاشقانه ام چالشی به وجود اومده و رابطه ای که داشت عالی پیش می رفت ناگهان قطع شد و من احساس کردم پشتم خالی شده و غیر از ناراحتی های عاطفی و احساسی ، من مطمئن بودم که امور زندگی ام به مشکل بر خواهد خورد
این وضعیت باعث شد که من خودم رو چکاپ فرکانسی کنم و دقیق مورد ارز یابی قرار بدم و از اونجایی که دوره های فوق العاده کشف قوانین و عشق و مودت در روابط و احساس لیاقت رو داشتم واز تیر ماه دارم رو خودم کار می کنم ، از همون اول که این اتفاق افتاد ، به خودم گفتم که حتما خیری در این وضعیت هست و حکمتی وجود داره و خداوند ان مع العسر یسری رو در این اتفاق جاری کرده
این نگاه باعث شد که نسبت به دفعات قبل که چالشی در رابطه ام به وجود میومد آرام تر باشم وبا ایمان بیشتر و مطمئن تر گام بردارم
نمیگم صد در صد موفق بودم و در لحظاتی کاملا فرو ریختم و………. اما خودم رو جمع کردم و ادامه دادم
وتمام سعیم رو کردم که با خودم مهربان باشم نه مثل یک والد بی رحم و مدام به خودم گفتم که اگر صلاح و قسمت ما باشه که با هم باشیم ، به هم بر می گردیم واگر نه خداوند حتما آدم بهتری رو برای من میاره
در طول این مدت متوجه شدم که من در رابطه ام وابسته شده ام علیرغم اینکه دارم روی دوره عشق و مودت کار می کنم و همچنین دارم شرک می ورزم و شریک عاطفیم رو مسئول شادی و حال خوبم و همچنین پیش بردن بسیاری از امورم می دونم و این شرایط آزمون عملی شد برای من که بفهمم با خودم چند چندم و به قول استاد ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است و من فقط فکر می کردم که من کارم درسته
در روزهای سرد و برفی تهران از اونجایی که من ماشین ندارم ، چندین بار پیش اومد که باید جاهایی می رفتم و قبلاً همیشه شریک عاطفیم منو میبرد و می آورد و تو این شرایط با ایمان به خودم گفتم که خداوند خودش کمک می کنه و با دستان بی نهایتی که داره به من خیر می رسونه و همین طور شد و دوستانم خودشون داوطلبانه اومدن و من در آرامش و امنیت اون موقعیت ها رو سپری کردم
و در تمام این روزها هر آنچه که لازم داشتم ، توسط افراد مختلف به طرز جادویی فراهم شد و هیچ مشکلی پیش نیومد و در هیچ تنگنایی گیر نکردم
در این مدت ذهنم مدام سعی کرد تو دلم رو خالی کنه و مدام بهم فشار میآورد که با فلانی صحبت کن یا از فلان کس مشاوره بگیر اما شهودم وقلبم بهم می گفت که فقط صبر کن و درس ها تو بگیر و اگه قرار به مشاوره گرفتن هم باشه در زمان مناسبش به تو گفته میشه چون میدونم که به قول استاد آدم ها ، موقعیت ها و شرایط دستان خداوند هستند برای خیر رسوندن به ما
و به من گفته شده که هر دوی ما باید درس هامون رو از این شرایط بگیریم وارزش و قدر هم رو در رابطه بیشتر بفهمیم
ومن بخصوص باید توحید رو در عمل یاد می گرفتم و ایمانم به الله قوی تر میشد و بفهمم که باید کردیت همه موهبت هام رو در زندگیم به الله بدم نه به افراد و هر آنچه که میخوام فقط و فقط از خودش طلب کنم
و امروز با دیدن این فایل متوجه شدم که در مسیر درست هستم ؛ خدایا شکرت
سپاسگزارم استاد بزرگوارم
امیدوارم همواره در مسیر نور و آگاهی های ناب الهی باشید
خدایا شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
میخوام یکی از تحربیات مشرک بودن و مغرور بودن رو اینجا بنویسم
دو سال پیش من با خانومی اشنا شدم که خیلی به ایشون علاقه داشتم من پسری بودم و هنوز هم هستم که در برخورد با خانوما کمی خجالتی هستم من چون ایمان نداشتم به خداوند و اعتماد به نفس من پایین بود تصمیم گرفتم دوستم رو ببرم که بتونه رابطه بین من و اون خانوم رو جفت و جور کنه و متاسفانه روی اون دوستم حساب کردم متاسفانه اتفاقات ناجالبی افتاد و خودتون میتونید حدس بزنید که چی شد هنوزم که هنوزه یاد اون اتفاق من رو ازار میده این نتیجه شرک و بی ایمانی و عدم اعتماد به خداوند و تسلیم نجواهای شیطان شدنه
امروز به این نتیجه رسیدم که تنها باید در این زمینه روی خداوند حساب کنی و بری جلو مهم نیست چه دستاوردی گیرت میاد ولی قطع به یقین نتیجه به نفع تو خواهد شد شاید حتی ظاهرش ناجالب باشه ولی وقتی روی خداوند حساب کنی و بری جلو اتفاقات در نهایت به نفع تو خواهد شد
مورد بعدی در مورد غرور من هست وقتی من پشت ماشین میشینم همین که روی منطق خودم حساب میکنم و میگم منم که دارم رانندگی میکنم این دست فرمونه من به طرز وحشتناکی خطاهام زیاد میشه پشت فرمون ولی به محض این که میگم خدایا فقط روی تو حساب میکنم ماشین ها راه رو باز میکنن من برم ایده ها میاد که کدوم سمت برم چجوری برم با حداقل خطر
در مجموع استاد عزیز میخواستم این کامنت رو بنویسم تا بگم که شرک و غرور در این دو مورد چه ضربه های محکمی به من زده
به قول خودتون وقتی روی غیر خدا حساب میکنم هر چیزی غیر خدا چنان درگوشی های محکمی میخوریم که تا یک هفته نمیتونستیم از سر جامون پاشیم
دوستتون دارم و امیدوارم که خداوند همیشه مارو به راه کسانی که به انها نعمت داده هدایت کنه
سلام و درود خدمت استاد عباس منش عزیزم،خانوم شایسته ی نازنین و تمام دوستان بی نظیرم،
من توحیدو از شما آموختم استاد عزیز،
زمانی ک در ظلمت بودم و داشتم ب همه چیز و همه کس شک میکردم و ب پوچ گرایی رسیده بودم،
سال هاست شاگردتون هستم و در دانشگاه سایت وزین شما،می آموزم،
احساس میکنم واقعا بعد چندین سال فهمم از کلام شما بسیار بیشتر شده و ذائقه ی مطالعاتی م هم داره تغییر میکنه بسته ب این رشد روحی،
درواقع طبق فرمایش شما ک همیشه میگید هرچی بیشتر رشد کنید ظرف تون بزرگ تر میشه،من مدتی ست ک با تمام وجود درک میکنم ظرف م بزرگتر شده و البته ک این مسیر رشد بی انتهاست و تا آخر عمر ادامه داره،
چندوقتی ست دلم میخاد کتاب هایی رو مطالعه کنم ک سابقه نداشته سمت شون برم،یه چندوقتی قرآن خوندم،با معنی فارسی،ب تدریج و آرام آرام،طوری ک در معنای یک آیه ممکن بود یک هفته فکر کنم،
دنبال تفسیر عالی از قرآن بودم،هرچی میگشتم کمتر می یافتم و از خدا هدایت خواستم درنهایت و ب کتاب های بی نظیری هدایت شدم ک ارزشمندترین گنج های بشریت ن،
امشب فراغتی حاصل شد و داشتم تذکره الاولیاء عطار میخوندم،از آن جا ک من متولد نیشابور هستم و افتخار اینو دارم ک آرامگاه عطار در شهر زادگاه من هست،احساس قرابت بیشتری با این استاد بزرگوار دارم،
حیف م آمد براتون این پاراگراف و ننویسم،
امید ک اندازه ی من از خوندن این حکایت لذت ببرید،سراسر توحیده،
‘ گویند بِشر حافی پیش از ورود ب حلقه ی عارفان در جرگه ی قلندران بی معنی و مباحیان لاابالی بود،روزی در راه با تکه کاغذی برخورد ک کلمه ی “بسم الله الرحمن الرحیم” بر آن نوشته بود،بِشر را غیرت آمد ک نام رب العالمین بر زمین افتاده باشد،کاغذ را برداشت و با دِرهم ناچیزی ک با خود داشت اندک مُشکی خرید و کاغذ را عطرآگین نمود و برچشم نهاد و بوسید،سحرگاه عارفی را در عالم رویا شنید ک خداوند میفرماید برو و این پیام مارا ب بِشر برسان ک تو نام مارا از زمین برداشتی و بر چشم گذاشتی و عزیز داشتی و حرمت نهادی،ما نیز تورا در عالم عزیز و مکرم خواهیم داشت’
عطار گوید خدایا من نیز نام تورا ک نه بر زمین بلکه در قعر چاه های غفلت و بی اعتنایی افتاده بود و یا بر زبان گداصفتان میرفت تا نانی طلب کنند برداشتم و با عطر شعر آغشتم و ب جهانیان عرضه کردم،تو نیز نام مرا عزیز گردان.
و استجابت دعای عطار رو ما امروز بعد 8 قرن مشاهده میکنیم،
من یاد شما افتادم استاد عزیزم،شماهم نام الله را ‘لااقل برای من’ از قعر چاه ظلمت بیرون کشیدید و حرمت نهادید،بیشک ب همین سبب نام شما چه در ایران و چه در جهان عزیز و بلند است،
و من امشب از خدا خواستم ‘من هم درین مسیر گام بردارم و ب لطف هدایت تو و آشنایی با اساتید بزرگوار،نام تورا عزیز کنم،تو نیز نام مرا در دنیا عزیز و بلند کن’
آینده استجابت دعای ما را اثبات خواهد کرد،
با احترام
بنام خداوندی که هرچه دارم از آن اوست
سلام ودرود خدمت استاد عزیز دلم و خانم شایسه فوق العاده
امروز تا چشمانم باز کردم یک جور که حتی الان یادم نمیاد چطوری هدایت شدم به سایت تا وارد شدم چهره دلنشین استاد عزیزمو دیدم گفتم عه فایل جدید با ذوق زدم رو فایل و دانلود کردم و گفتم حتما امروز بشنومش .
امروز یک سری جریانات داشت که بظاهر ناجالب بود و باعث شد باتوجه به مواردی که ازچند وقت اخیر پیش اومد دیگه اون تضاد مهرشو زد تو مغزم اولش واکنشم خیلی تند بود هرچند من با این جریان همیشه سرکله میزنم ولی هیچوقت بدید اینکه این تضاده و در ادامه قراره متوجه خواسته ات بشی ، بعد از شنیدن فایل استاد قشنگ همونطور که خودشونم زیبا فرمودند امروز واقعااااا تمام حرف هاشون برای من بود تک تک کلماتشون جوری بود که انگار خدا دست استاد گرفته گفته بیا این کلمات رو به این دختر بگو براش بازگو کن(بعد از شنیدن فایل درک کردم دلیل هدایتم به این فایل رو) که متوجه بشه که هدا ببین این حال بدت این جریان به ظاهر ناجالب تضاده ، و در دل اون تضاد خواسته توئه بفهمش درکش کن و با عشق درخواست کن بگو خواسته ات اینه که من رو به یک محیط زیباتر آرامش بیشتر آزادی بیشتر مملو از عشق، جایی که من راحت صب بیدار بشم صورتم بشورم و بلوز شلوار راحت بپوشم و برم بدوم(عاشق دویدنم) بدون فکر به اینکه وای ملت چپ نگاه میکنن خانوادت چی میکن ، بقیه تعجب کنن از اینکه یه دختر درحال دویدنه اونم با تیپ راحتی و …. جای باشه سر سبز ساعتها با عشق بدوم و لذت ببر و افرادی که وقتی کنارشون باشم نگم دارم تایمم رو هدر میدم بلکه انقدر از زیبایی ثروت فراوانی سلامتی صحبت کنیم من با عشق در مکالمه شرکت کنم با عشق بشینم چایمو بخورم بدون اینکه ارپاد در گوشم باشه که نکنه چرت پرت بگن ورودی نا مناسب دریافت کنم یا نکنه از کمبود ، فقر یا بیماری صحبت بشه و حالم بد کنه ، جایی که افراد به رفت آمدم به پوششم به شخصیتم به هدا بودنم گیر ندن و در یک کلمه آزادی سرشار از آرامش .
و زیباترین موردی که اشکم رو در اورد واقعا اون شدت اعتمادی که استاد به خداش داره بخدا که ستودنیه یعنی من همیشه هرفایلی که میشنیدم و مثال های بدون رد خور استاد برای اون بحث ها میکرد میگفتم یعنی استاد چطور این همه مثال اینجورییی قشنگ میزنه، الان فهمیدم که اون همه اتفاقای که میفته هدایت خداست و البته اون اعتماد و عشقی که استاد به خدا داره که انقدر راحت و زیبا دریافت میکنه هدایت ها رو و جوری برای مخاطب بیان میکنه که الله اکبر، این فایل قدرت و ایمان فوق العاده بهم داد استاد سپاس گذارم برای این همه زیبا صحبت کردن آرامش و طمئنیه که در صحبتهاتون وجود داره باورتون نمیشه من خیلی تند صحبت میکنم اما انقدر فایل های شما رو گوش داد انقدر لذت بردم از لحن و بیانتون که جدیدا هرکسی من قدیمم رو میشناسه متوجه این آروم تر شدنم میشه ، معجزه، اگر بخوام تعریفش کنم میگم وجودتون در زندگی من معجزه است.
تمرین
هروقت من بدون تقلا بدون مقاومت به خدا سپردم و هدایت خواستم به زیباترین نحو ممکن پاسخم داد جوری که انقدر با عشق بود و انقدر راحت و جوری شد که انگار یک اتفاق روز مره بود ولی من آگاه بودم دیدم این عشق خدا رو این پاسخ به ایمانم رو نمیدونید چقدر زیبا بود الان تک تک لحظاتی که ترس داشتم ولی گفتم خدا درستش میکنه خدا درها رو باز میکنه هرچند در بسته نبود اون مغز من بود که دربسته میدید.
قسمت اخر تمرین
من کلا آدم مغروری نیستم همیشه سعی کردم مهربون باشم ، متواضع باشم در برخورد هام ، و از وقتی با شما آشنا شدم قبلش جوری دیگه دیدم نسبت به خدای که قبلا در کتاب ها و مدرسه ها و خانواده و شهرمون میدم یه شعر فک میکنم جلسه سه عزت نفس استاد سرودند شعر خانه خدا از قیصر امین پور ، قشنگ دیدم نسبت به خدای قبل از استاد عباسمنش و بعد از استاد عباسمنش رو توصیف میکنه، بعد از خدای که باهام آشنا کردین ،دیگه ترسناک نبود شد یه خدای که میشه همه چی بهش بگم بدون اینکه بترسم میتونم هرچیزی که دوست دارم ازش بخوام بدون اینکه بگم حرامه یا حلاله واز جهنمش بترسم قشنگ خودم باشم جلوش خود واقعیم بدون هیچ پرده ای.
بحث خشوع در برابر خدا من هیچوقت به این بعد نگاه نکردم همیشه برای داشته هام سپاس گذار بودم و هستم و همیشه سعی کردم متواضع باشم ، نمیگم مواردی از این قبل نبود نه ولی من دقت نکردم چون هیچوقت به این بعد قضیه نگاه نکردم به اینکه همه چیزمون از آن خداس وقتی اینو شنیدم گفتم خب منطقیه ما وجودمون هم از آن خداس چون از روحش در وجودمون دمیده و ما رو فرستاد این جهان که لذت ببریم از این سفر و برگردیم پیشش جایگاه ابدیمون با این دیدگاه کاملا منطقی به نظر میاد که هر چه در این سفر تجربه کردیم هرچه بدست اوردیم همه همه از آن اوست.
سپاس گذارم از استادم برای تک تک اعتمادی که به هدایت های الله داشتین و این هدایت ها سایت عباسمنش دات کام بشه،و ملجاء آرامش حس خوب و آرزوهام باشه . استاد نمیدونم چقدر بهتون گفتن ولی من عاشقتونم به اندازه تک تک امید های که تو دونه دونه صحبتهاتون هست و تک تک انرژی و قدرت و ایمانی که بهم دادین به اندازه همه بهبود هایم عاشقتونم .
در پناه الله همیشه سر حال در انرژی و سلامت باشید .
سلام و صد سلام استاد نازنینم و دوستان گلم:
الله و اکبر، الله و اکبر، الله و اکبر
خدا بزرگتر از آنست که وصف شود و در تصوراتم بگنجد.
میخوام تا جایی که میشه امروز بنویسم شاید طولانی بشه، برای یادآوری و دل خودم میخوام بنویسم:
بخداوندی خودش خدا بسر شاهده امروز صبح وقتی روی تختم چشمام رو باز کردم اولش ذهنم پریشون و درهم بود و نمیتونستم اولش کنترل کنم و استرس و نگرانی موضوعی اومد تو ذهنم
ولی بتدریج که تمرین ستاره قطبی رو در زمان آلفا شروع کردم رفته رفته حسم بهتر شد و از خودش کمک خواستم روحمو لطیف کنه
گفتم خدایا تو امروز و همواره چشمهای من باش و زیبایی ها رو نشونم بده و برام ببین
تو گوش هایم باش تا صداها و آواها و کلمات و جملات زیبا رو بشنوم و برام بشنو.
تو زبانم باش تا کلمات عالی و حقایق و زیبا و تاثیرگذار رو بر زبانم جاری کن تا باعث جذب خیر و برکت و شادی و امید شود
تو افکارم باش تا باورهای قوی در اون جای بگیره…
و ادامه دادم همینطور، شکل و رنگ و فرم بهتری گرفت رفته رفته این افکار، و بعد از مدتی از ته دلم صحبتهای عاشقانه خودش به زبونم اومد با خدا
حرف از توحید زدم
جمله های حفظی رو گذاشتم کنار
بعد یه حسی (خود خدا) بهم وحی کرد برام شفاف کرد که شرایطت مهم نیست چیه…(چون همش ذهن نجوا گرم میگه باید بالاخره یکارایی بکنی دیگه اینطور که نمیشه!)
بعد بطور قوی بهم گفته شد مگه من زور ندارم که انجام بدم؟
با صدای بلند داشتم میگفتم (یعنی بهم گفت) مگه اینهمه آدم رو نجات داده و شرایطشونو بهبود داده شده خدا انجام نداده؟ خودشون مگه کاری کردن؟
مگه حضرت یوسف تو قعر چاه کاری کرد که نجات پیدا کرد؟! نه تنها نجات پیدا کرد، نه تنها به زندگیش ادامه داد، نه تنها به عزت فراوان رسید، نه تنها به علم بی مثال تعبیر خواب رسید، نه تنها در کاخ صاحب شکوه و نعمت و پول و ثروت شد نه تنها به برادران و پدرش رسید و بلکه به همسر زیبا و مومن رسید به عظمت رسید به هر آنچه میخواست رسید..
مگه حضرت یونس ته دریا تو تاریکی دهان نهنگ کاری کرد که نجات پیدا کرد و روزی رسوند بهش؟!
مگه نسوح اولیا الله نشد؟!
مگه حضرت موسی علیه السلام نه تنها نجات پیدا کرد بلکه زندگیش رونق گرفت و به پیامبری رسید.
مگه عیسی مسیح اون همه معجزه های زیبا نداشت
مگه بقیه افراد در اعصار پیامبران و امامان،
مگه همین الان استاد عباسمنش ها و خیلی ها که میشناسیم و یا نمیشناسیم خداوند به شرایط فعلی و قبلی و نوع استعداد و خانواده و محیط و ظاهرشان نگاه میکنه تا دستشونو بگیره؟؟
خدایی که بخواد شرط بزاره چه خداییه؟! خدایی که نا توان باشه بگه خودت برو فلان کارا رو بکن بعد من شاید فلان کارو برات بکنم چه خداییه؟
مگه خودش نگفته «الله الصمد» ؟؟
پس چه نیازی داره به سختکوشی و تقلای من؟
خداوند برای اینکه کاری واسم بکنه نیاز به شرط و شروط داره؟
خدایی که او قرآن هست و خودشو معرفی کرده و من شناختم و هر روز بیشتر دارم میشناسم و میخوام بیشتر خودشو بهم بشناسونه، نیازی نداره برای اینکه به من کمک کنه به من ثروت بده به من عزت بده حتی به من آرامش بده حتی منو بخنده واداره، شادم کنه، حتی فکرمو تغییر بده چه برسه کارهای دیگه کاخ سلطنتی، نیازی به تلاش و تقلا و پارتی بازی و تبلیغات و بدو بدوی من و التماس من و هر کار و پیش زمینه ی دیگری از من انتظار نداشته و نداره،
اون بی نیازه
گفتم در شأن و شخصیت خدا نیست..
نه نه نه من نمی تونم اصلا بپذیرم و باور کنم که خدای من خدای حضرت ابراهیم، خدای قرآن، یه همچین شخصیتی داشته باشه…
این وصله ها و این توهینات بهش نمیچسبه…
هرگز نقصی در اون راه نداره،
بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد از ته قلبم حرف زدم.
گفتم الله و اکبر الله و اکبر
أشهد و أن لا اله الا الله
و أشهد و أن محمد رسول الله
بهم الهام کرد، این نجواهای ناامیدکننده و مضطرب کننده ی ای شیطانه ها داره میگه بابا درسته خدا ولی بالاخره باید یه شرایط فلان یا یه آدم فلان یا یه موقعیت فلان یا یه … داشته باشی یا یه تلاشی بکنی دیگه همینطوریه همینطوریم نمیشه که…
همش داشت حرف مفت میزد جفتک مینداخت واسه خودش بلغور میکرد
گفتم خدا ممنونم واسم مچ شیطان و نجوای ذهن رو گرفتی دمت گرم
چه همین حسش خوبه یعنی برای من گرانقیمته همین حس ها، با هیچی نمیشه عوض کرد…
بعد سایتو باز کردم ببینم استاد چه فایلی گذاشته یا احتمالا قسمت 4 فایل قبلی رو، دیدم جلسه ده توحید عملی رو گذاشتید، کلی ذوق کردم گفتم وااااای ی آخ جوووون
من عاشقشم. یعنی استاد بگم زیباترین و بهترین فایلهایی که حال منو خوب میکنه و چقدر تشنه ام بهش همین فایل های توحیدیه، خیلی بهشون نیاز دارم واقعاً واقعاً سپاس سپاس فراوان ممنونم.
بعد همینطور در همین هنگام داشتم همینا رو میگفت بهم وسطش یهو بهم گفت (طبق تجربه های شهودی قبلی) حتماً همین مثال پیامبران و همین شکل جملات رو هم باور کن استاد تو این فایل گفته، (گذاشته بودم دانلود بشه)
اومدم باز کردم بخداونیش قسم از دقیقه سه و چهار، هق هق هق گریه میکردم دیگه از اشک گذشته کار من، هق هق گریه بی اختیار
تا دقایق 16، و 17 و همینطور دوباره باز اشکم میومد…
نمیدونم طی شش هفت ماه گذشته از تابستونی من چم شده فورا گریم میگیره از اسم خدا…
چند تا تجربه که یادمه میخوام بگم:
من گاهی میرم پیاده روی و مراقبه در خلوت خودم یک جایی در پارک جنگلی مشخص دارم میرم میشینم یکبار از اون روزها داشتم با خدا حرف میزدم عبارات تاکیدی تکرار میکردم در مورد خود ارزشی و عزت نفس …
چند دقیقه بعد دیدم از اون طرف یه پسر جوونی داره با موتور میاد سمت من و پشتشم یک موتور دیگه که دو نفر سوار بودن مأمور نیروی انتظامی بودن اون موتور سوار پسر جوون نزدیک من مجبور شد متوقف بشه و اون دو نفر نیروی انتظامی درست جلوی پای من بودن ایستادن (درست همون جایی که من داشتم مراقبه میکردم)
منم قبل از اینکه بهم برسن حسی بهم گفت یه چی هست فقط تو کاری نکن مشاهده کن و بدون که این یه خیر و خوبی و نشونه ای در مسیر عباراتت هست صبر کن…
بعد فهمیدم که اون پسر اون روز با موتور نباید میومده تو جنگل و کارش خلاف بوده
بعد یکی از افسر ها بعد از چند تا پرسش از اون پسرک، رو کرد به من گفت:
آقا نظر شما چیه؟ بنظرت چیکار کنم؟
گفت هر چی شما بگی!!!
من اصلا تو دلم کپ کردم!
گفتم حالا اجازه بده بره نمیدونسته برای دفعه بعد مراعات کنه.
بعد رو کرد به پسرک گفت:
فقط بخاطر حرمت این آقا میزارم بری…
و بعد تموم شد و رفتن…
###########
یکبار دیگه میخواستم تاکسی سوار شم از اون طرف خیابون داشتم میرفتم طرف دیگه که تاکسی بگیرم بعد تا برسم اون طرف یک تاکسی میخواست برام نگه داره بعد دستم رو بعلامت اینکه نگه داره تکون دادم، بعد یهو یادم افتاد پول نقد کافی تو جیبم ندارم باید برم عابر بانک که پایین تر بود پول بگیرم،
بعد به راننده قبل از سوار شدن گفتم آقا ببخشید فکر کردم پول نقد همرامه، باید برم عابر بانک، اون رو کرد و با خوش رویی، گفت :
بیا برادر من بیا فدای سرت…
اصلا گرخیدم دوباره..
(بخداوندیه خودش همون لحظه فهمیدم که کار خودشه و بهش گفتم خدا مطمئنم و میدونم تو بودی کار تو بود… اینها کوچک نیستند اینها معجزه ی تو هستند نزاشتم ساعتها بگذرن تا دوزاریم بیفته)
##########
ورود من به دوره 12 قدم در حالیکه نه امکانشو میدیدم و نه اصلا ایده ش بود چون ایده ی دوره رسیدن به رؤیاها یا جهان بینی توحیدی رو میخواستم خدا برام فراهم کنه و بهم بگه کدوم دوره رو برم؟
اینم از اون هدایت های عالی بود…
چون آگاهی هایی میخواستم که کمکم کنه و باعث جهشم بشه با توجه به شرایطم که بهبود پیدا کنه زندگیم و پاسخم داده بشه…
##########
داستان پیدا کردن مستأجر برای خونمون در شهر دیگه رو هم فکر کنم در صفحه دیگه سایت نوشتم اینجا مختصر اشاره میکنم:
واقعاً یه مدتی بود شرایطی بوجود اومده بود تو خونواده مهمون هم داشتیم مدتی، که یک جاهایی به همون مو رسیده بود
منم دم نمیزدم از شرایط، بعد یه روز مامان گفت مهدی مستأجر رو سر سال که سه ماه مونده بود تا سر سالش، گفت یعنی تا سه ماه دیگه عوض کنیم، منم اولش یکم سختم بود بخاطر ترس هام، ولی من هیچ مقاومتی نکردم و گفتم باشه
و دیگه رفتم دنبالش و با مستأجرم صحبت کردم و گفت حداقل دو ماه بیشتر از سر موعد قرارداد وقت میخواد و منم قبول کردم بدون هیچ بحثی.
و بعد آگهی کردم و سه ماه گذشت (اتفاقات این وسط رو فاکتور میگیرم) دو یا سه هفته مونده بود تا اون زمان گفت آقای رجبی خونه پیدا کردیم و تا فکر کنم دو هفته دیگه بلند میشیم..(این تماس هم موقعی گرفت که ساعت 3 بعد الظهر بود داشتم ویلاهای لاکچری و زیبا رو ویدیو هاشو میدیدم و و تحسین میکردم)
هم نگران شدم اون لحظه هم همون موقع حسم گفت همه چی که داره درون من درست پیش میره پس حتما یک ارتباط و تناسبی باید ورودی های من با این تماس باشه حتما طبق خلأ باید اینا بلند شن که مستأجر خوب رو خدا بشونه دیگه…
حالا شرایط هم طوری بود که من نمیتونستم یکبار پاشم برم با اینا تسویه کنم و خونه رو تحویل بگیرم و باز بعدا یکبارم برم اجاره بدم…
بهر حال گفتم خدا خودت یک کاری بکن
میدونم هستی
میدونی میشنوی
میدونم میبینی
من کسی رو ندارم
من نه میخوام و نه میتونم به کسی بگم اینا رو حتی مادرم،
همش در خلوت خودم و خودم تو اتاق تو پیادهروی هام تو مراقبه هام،
همش با خدا حرف زدم همش اشک میریختم
میگفتم خدا تو که صاحب آبرویی آبرو و عزت منو پیش مادر و خانواده و مستأجر.. حفظ کن
و بهم عزت بده منو ببر بالا
اگه کمک نکنی من هیچ کاره ام
من تسلیمم
(اینقدر فایل های توحیدی استاد رو گوش میدادم) شاید هر کدومو پنجاه بار با ریتم تندتر درست کرده بودم..
ذکر میگفتم
دعا میکردم
میگفتم راههای حکیمانه و چاره هایت خردمندانه ست..
میگرفتم فایل صوتی با صدای خودم ضبط میکردم که خدا خودت یکی از اون بهترین مستأجر ها رو واسم انتخاب کن.
من نمیتونم بلد نیستم.
میگفتم مگه میشه مگه امکان داره این خدا با این عظمت کاری نکنه…من باورم نمیشه…من قبول نمیکنم…
بعد یاد حرفهای استاد میفتادم
یاد حرفها و نوع دعا کردن آقا ابراهیم عزیز تو سایت میفتادم.
یه جاهایی استرسم بالا میگرفت..
خدایا چیکار کنم الان هم باید پول مستاجر قبلی رو کامل بدم هم جواب خانواده رو بدم هم باید مستأجر جدید و خوب بیارم
هم دم نزنم
حتی یکی دوبار زنگ زد اون مستأجر که چیشد کی میای و… من اومدم بگم جوابشو بابا صبر کن میام شما داری زودتر از موعد و قول و قرار خودت فشار میاری (چون واقعاً یک مقدار زودتر از موعد و قراری که خودش گذاشته بود داشت بهم فشار میاورد) بعد تلفن ناخودآگاه قطع شد تا اومدم جواب بدم،
همون لحظه دیگه بهش زنگ نزدم جوابشو بدم اونم زنگ نزد گفتم به خودم مهدی زنگ نزن ولش کن این حتماً نشونه بود یعنی حرف تو کارا رو خراب میکرد سکوت کن اجازه بده همه چی تحت کنترل خداست.
ای خدا کرم تو شکر
(یعنی بقرآن هنوز اشکام میاد. قول دادم این خاطره رو بخاطر بسپارم و هزار بار بگم تا یادم نره چیشد تا توکل رو معجزه شو بیاد بیارم تا همواره باعث امیدم بشه)
بعد یاد این ایده افتادم که اتفاقا درست تو همین لحظه ها و روزها باید بری شادی کنی حال کنی ول کن بابا تو برو کیف کن خدا میره اینکارو واست انجام میده..
رفتم با یکی از دوستان فیلم کمدی دیدیم خندیدیم و شام خوردیم و من آروم و رهاتر و امیدوارتر بودم
یعنی بدون کسی بدون هیچ کمکی
روز سه شنبه تعطیل رسمی بود درست همون روز هم این مستأجر ما قراره جابجایی گذاشته بود برای همین یکروز زودتر یعنی ازم میخواست دوشنبه باید میرفتم. که بابت اینم گله نکردم… بابت هیچی. چون منطق و قانونا خیلی جاها حق با من بود ولی چیزی نگفتم…
(البته بگم مستأجر بسیار عالی داشتیم و یکروز نوشستم خوبیهای خونمون و مستأجر های قبلی و همین مستأجر رو نوشتم از ته دل)
به قرآن قسم میخورم خدا شاهده به شکوه و عظمتش، در حالیکه دو ماه، چندین هفته آگهی دادم دهها نفر نمیدونم صد نفر از املاک و …. زنگ میزدن و میرفتن میدیدن، نمیشد
من فقط اون هفته آخر دیگه عجزم رو اعلام کردم به خدا.
خدا شاهده روز یکشنبه ساعت 4 بعد الظهر، که دیگه ول کرده بودم گفتم اصلا اجاره هم نره چی میشه آخرش، خدا خودش انجام میده
همون موقع ها تلفنم زنگ خورد از یک املاکی،
گفت آقای رجبی یکی هست فلان قدر (بالاترین حد اجاره که میخواستم بیشتر حتی، و بیشتر از حد منطقی اون ساختمون و اطراف که حتی بعضی از املاکی ها میگفتن اینطرفا اینقدر میدن یا اینجوری میدن، من تو دلم میگفتم مگه تو تعیین میکنی برای من میشه خدا برای من انجام میده و خداحافظی میکردم)
گفتم خوبه. گفتم فقط حتمیه و از تصمیم شون مطمئن شدن که من پاشم این همه راه بیام؟ راهم دوره،
گفت آره میگم الان حتی واست یک بیعانه هم واریز کنه با خیال راحت بیای…
بقرآن نیم ساعت نشد پول ودیعه تو حسابم بود…
شب حاضر شدم صبحش رفتم قرارداد رو بستم
تازه اونجا رفتم مستأجر قبلی گفتن اینا تعدادشون زیاده و از این حرفا…
بعد از اینکه تسویه کردم باهاشون البته خونه رو تمیز تحویل دادن و آدمهای خوب و شریفی بودن
من به خودم میگفتم مستأجر های ما همیشه خوب بودن یکی از یکی بهتر…
این یکی اومده هم شریف هم خوش رو هم مهربون هم صمیمی هم اجاره خوب و به موقع، هم تمیز هم فقط هفته ای یکی دو روز بخاطر دخترش میرن اونجا..
من اینا رو به کی برم بگم آخه؟؟ به کی معجزه هاشو بگم… کسی نمیتونه متوجه بشه و مدت زیادی من تو خودم این حرفا رو نگه داشتم و خیلی بیش از اینا رو فقط یه قسمتهاییشو اینجا تو سایت میتونم بنویسم…
تازه برگشتنی چند روز بعدش با لذت اومدم
کنار دریا رفتیم با پسرخالم اومده بودم…
اونم باز جذب زیبایی بود…
بعد که برگشتم سحرها بیدار میشدم اشک میریختم قرآن میخوندم بقره میخوندم فایلهای توحیدی گوش میدادم و ازش هدایت میخواستم شکرشو بجا میاوردم میگفتم خدا حالا حالا ها باهات کار دارم
خودت چراغ سبز بهم نشون دادی
من تو رو میخوام
من تو رو انتخاب میکنم
من دنبال این مسیر بودم
تازه پیدات کردم.
وااای چی بگم دیگه
####
باز بگم دستم خالی بود یکروز رفتم بیرون خرید یکم با خودم خندیدم و تحسین و لذت و حس راحتی و بی خیالی داشتم یهو گوشیم زنگ خورد
یک مراجع و مشتری بود گفت تعریفتونو شنیدم و فلان….بعد از حالا صحبتها طرف فرداش پولی رو ریخت به حسابم بماند که خودش بابت خدمتی که میخواست بگیره هیچ عجله ای نداشت و من گفتم اینم معجزه الهی بود…
یعنی من گریخیدم از اینهمه معجزه خداوند که ناجی من شده…
هیچ وقت مو پاره نشده…هیچ وقت
استاد عزیز تو دوره قانون آفرینش بود که گفتید خواب دیدید سه حرف چ م ل فکر کنم، که بعد پرسیدید از دوستانتون گفتند سهم چادرملو هست. گفته بودید به خدا یه سهمی میخوام بخرم که تا مدتها (فکر کنم ده یا پانزده سال یه همچین چیزی) باهاش کاری نداشته باشم و رشد کنه خودش…
بعد دیدید بعد از مدتی شاید دو هفته یا یکماه بعدش چندین برابر شده اون سهم.
بعد به شما گفتند ای نامرد تو از کجا میدونستی؟؟!! پارتی چیزی داری؟ کی بهت گفته بوده؟!
اینطوری بود…
استاد بسیار بسیار سپاسگزارم
میخواستم بگم از این فایلهای توحیدی زیاد بزارید که گفتم الهام میشه به استاد در زمانش میزاره
همین دیروز یادم افتاد که فایلهای توحیدی چند وقته استاد نزاشته…
اینم نشونش..
یا حق
ارادتمند شما
مهدی رجبی
1402/11/22
16:10
سلام به آقای رجبی عزیزم
سپاسگزارم از کامنت پراز آگاهی واحساس و دل نوشته هاتون با خدا ، من و رسول جانم احساس خوبی ازخوندن کامنت تون دریافت کردیم خداروشکر.
از الهاماتی که باعشق نوشتین و دریافتش کردین .
عالی هستین شما دوستان بهشتیم.
سپاسگزارم از مثالهایی که زدین و از کنترل نجواها وقدرت خدا وتسلیم شدن و ….
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی تون در بهترین مدارها قراربگیره ان شاالله.
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام به استاد عباس منش عزیزوخانم شایسته و همه بچههای هم فرکانسی در سایت خدایا شکرت واقعلا استاداین فایل امروز شما برای منه جوادبودامروزخدایی چندروز است گیچم نمیدونستم چکارکنم چی گوش کنم وخدایی امروز وقتی این فایل گوش دادم آرام گرفتم وحال بهتری بهم داد خدایا شکرت استاد خیلی ازخداممنونم که هستی حالا بریم سراغ اینکه وقتی به خدا توکل میکنی چه اتفاقاتی برات میوفته چی میشه وچه شده برام استاداینواثلا ننوشتم تاحالا ولی خیلی برام زیباست نوشتن این داستان وازاول تااخرخداوندهمه کاره بودمن به خدا این همه نه جرعت داشتم نه میتونستم خودش لطف کرده برام من پارسال یک اتفاقی توی زندگیم افتاد که مسیر زندگیم راعوض کردمن کارم نوازندگی و خوانندگی است توی مجالس عروسی استادروزی که باشما آشنا شدم یک جای زندگی میکردم سدپاهین ترازجایی که حالا هستم بعدیک سال که از آشنایی من باشما گذشت تصمیم گرفتم همراخانمم که از خانه ای که بودیم بریم یک جای بهترتمام پولی که داشتم روی خونه 75ملیون بوداستادراه افتادیم دربنگاها ورفتیم دنبال خونه هرجا میرفتیم همه میگفتن آقا بروهمون جایی روکه هستی محکم بگیر که ازدست ندید بروداداش بروولی من و همسرم بااحساس خوب وسماجت میگفتیم نه امکان ندارد خداوند کمک نکنه وتنها بزاره مارو چندروز گشتیم به همین روال دیدیم نمیشه حالا برج 3بودما توی اون خونه تا برج 7وقت داشتیم یک شب خانمم گفت جوادمیدونی چراکارما رانمی افته گفتم نه گفت چون تونرفتی به این صاحب خونه بگی ما سرماه خونتوخالی میکنیم گفتم زن بیخیال خدایی همین جوری خونه پیدا نمیشه حالا برم بگم دیگه بدترگفت بروخلاصه استاد دست و پاهام می لرزید رفتم بهش گفتم اقاما سرماه میریم ازخونت حالا 20روز مونده سرماه گفتم سرما میرم استاد خونه گذاشت برنامه دیوارفرداش مستجرامدگرفت گفتم سرماه خالی میکنم استادتا30هم دنبال خونه بودم گیرم نیامدصبح که بیدار شدیم صبح همان روز30پسرکوچیکم حالش بدشدبیمارستانی شدوبردمش بیمارستان وسایلها همه جمع بودتوی اتاق واینوبگم که توی تمام این مدت حال همه ما خوب بود میرفتیم بیرون تفریح شادی حال خوب بود حتی روزاخرکه پسرم روبردم بیمارستان به خانمم گفتم میریم وسایل امروز میزارم خونه مادرم میریم مسافرت وقتی از بیمارستان برگشتم خونه بچم روی دستم بودگفتم برم وسایل جم کنم ببرم خونه مادرم بزارم برم مسافرت وقتی آمدم دیدم صاحب خانه دم دربودگفت آقا جواداون کسی که قراربودکه امروزبیادزنگ زده که من توهمون خانه قبلی میمونم چکارکنم گفتم منم هنوزخانه پیدا نکردم باشه پولشویده بهش وبه کسه دیگه اگه دادی بگوتااخرما من خالی میکنم استاد درتمام این روزها وحتی توی بیمارستان ما حالمان خوب بودمیخندیدیم ومیگفتیم خداکارش درسته خداخلف وعده نمیکنه وبعدخداوندهدایت کردخانه ای بهم داد جایی که فکرش رو هم نمیکردم بزرگ چقدر زیبا همسایه های عالی امکانات فول صاحب خانه عالی اصلا من تاحالا صاحب خانه را ندیدم 2سال است از نزدیک اقارهنش 200ملیون بودنداشتم وقتی انقدرازاین خانه خوشمون امدکه نگوپول نداشتم هرروز میآمدم باهمسروفرزندانم ازدوراین خانه را نگاه میکردیم چون ما قبل این خیلی خانه دیده بودیم هیچ کدوم به زیبایی این نبودمن 75ملیون داشتم اون 200ملیون میخواست خدادرست کردپولوبه خدانمیدونم استادازکجا درست شدپول یکم هم قرض کردم من شغلم نوازندگی اورگ است خلاصه آقا تا دوروزمونده بودتامحرم شروع شه من بدهیهامودادم به غیراز5ملیوت تومان 5500توی حسابم بود5بدهکاربودم 2ماه محرم بیکاربودم کارایه خونه خرج دوتا بچه اگه بدهیهامومیدادم 500هزاربرام میموندمونده بودم چکارکنم بدیهاموبدم یا ندم یه ندایی تودلم گفت بدیهانوبده واعتمادکن من دادم بدیهاموواستاداون رو خیلی دلم شکست من خواهروبرادرانم آلمان هستن اگه لب ترکنم بهم هرچه بخوام میدن پول اون روزدوتاحرف زدم داشتن گریه میکردم گفتم خدایا نه ازکسی پول میگیرم ونه دیگه مسافرکشی میکنم با ماشین چون من هروقت بی پول میشدم مسافرکشی هم میکردم خلاصه محرم شروع شد اون 500هزارباخانمم رفتیم بازارخریدکردیم 350هزارمنو150هزاربرامون گفتم نمیدونم فقط میدونم بایدبلندشم صبح از خونه بزنم بیرون بقیش دست خداست میرفتم توی بازار دنبال کارمیگشتم تا اینکه یه دوستی داشتم طلافروشی داشت رفتم پیشش گفتم سلام شاگردنمیخواهی البطه روم نشد مستقیم بگم شاگردگفتم میشه پول بیارم طلای کهنه براخودم خریدوفروش کنم گفت آره برو50ملیون درست کن بیا شروع کن من نداشتم پول یک سبدبیت کوهین داشتم فروختم شد8600گفتم اون گفته 50ملیون من با8600مگه میشه یک فایلی یادم است اون زمان از شما استاد گوش کردم که شماگفتیداقاشما نظرت وقیمتت روبگوخلاصه اون فایل بهم انرژی دادومنه جوادزنگ زدم که اقامن نشدپول جورکنم 8600دارم گفت بیا شروع کن بیا رفتم سرکاربعدازدوروزبنده خداگفت ماه 3ملیون هم بهت میدم خلاصه شدم شاگردطلافروشی حدود9ماه براش کارکردم آخر دیگه رفتارهاش فرق کردمنواذیت میکردچندوقت تحمل کردم گفتم شاید مشکل منم بزارعیب وایرادهاموبرطرف کنم اخردیدم نه نمیشه گفتم خوب برم بیرون خیلی هم ترس داشتم ازقضاوت مردم فامیل که طرف طلافروشی چی شدچرادلیل خلاصه خداوندقذودرت دادمن آمدم بیرون اون طرف هم منتظربوداثلا که من برم بیرون آمدن بیرون رفتم مسافرت یک مسافرت متفاوت با همه مسافرتهام جای که اصلا هیچ شناختی راجبش نداشتم و هیچ کس را توی اون شهرنمیشناختم آخه همیشه جاهایی میرفتم که بلد باشم و بشناسم کسی را با آگاهی این کارراکردم رفتم مسافرت خداوند لطف کردنزدیک اون شهر خانه هم برام اوکی کردبابهترین قیمت بهترین جاانسان عالی خودش درست کرد چون گفته بودم خدایا من میرم به امیدتواون کارش را درست انجام داد توی مسافرت که بودم چندتا مشتری بهم زنگ زدن براطلاولازم داشتن طلاویک سری کار دیگه داشتن من شماره تلفن ازبازاریهاداشتم اینهارافرستادم پیش انهاوانهاکاراینهاراراه انداختن وبعدبهم یک درصدی زدن به حساب توی همون مسافرت یک جرقه برام خوردامدم از مسافرت بازهم چندنفربهم زنگ زدن من کارانهاراراه انداختم و برام یک چیزی مونداقارفت توسرم که طلافروشی بزنم حالا نه پول دارم نه سرمایه دارم من افغانی هم هستم استادنه مدارک شناسایی نه جوازکسب هزارویک ترس امدسراغم نه نمیشه میبرنت پلمت میکنند خلاصه شیطان شروع کردتودوره دست یابی به رویاها بودم جلسه اخرتوبه هدفت فکرکن نه به چگونگیش استاد وقتی میرفتم توی بازار به خدافکراینکه مغازه بزنم یا بگیرم دست پاهام میلرزیدانقدردست پاهام شل میشد اما رفتم تو بازار افغانهای راپیداکردم که همشهری و شرایط منوداشتن وداشتن کاسبی میکردن رفتم روزهاوروزها آنها راپیداکردم استادتااینکه مغزم قبول کرد مغازه بگیره نه جای خوب یک گوشه خلوت توی پاسازاخردلیلش هم این بود که کسی سراغت نیادتوروپلم کنه خلاصه چندروز که گذشت دیدم اونجاگوشی آنتن نمیده توی بازار هرروز میآمدم ترسهام کمتر شده بودشجاعترشده بودم رفتم یک مغازه بهترجای بهتر گرفتم استادوهمه اینهااستادنه پول داشتم نه وسایل هیچی هیچی استاد طلافروشی فقط ترازوش 30ملیون است هیچی نداشتم حتی پول پیش مغازه صندلی تلویزیون برامانی تورطلافقط 30گرم داشتم یک زنجیراونم گردنم بود استادتمام شروع کردم همه درست شداستادهمه ازروزاول که من مغازه را گرفتم تا حالا هرما فیلم گرفتم فیلم دارم استادخداراشکرشدم طلافروش من روزهای اول وقتی کسی می امدخجالت میکشیدم هیچی نداشتم استاد یواش یواش خدادرست کردالان اون 30گرم شده 65گرم به لطف خدا همه خرجهای خودش راهم درآورده توی این 8ماه استادوبگم آمدن یک ماه پیش براجواز90تامغازه راپلم کردن بغل دست من جوازهم داشت پلم کردن استاد به خدا کسی دست به مغازه من نزداینهارامن کی میتونم بگم من کردم استاد به خدا قسم من انقدرترسوهستم که جرعت همچون کارهایی راندارم اگراون دوستم رفتارش با من عوض نمیشی سالها براش کار میکردم با ماهی 3ملیون استادبعدفهمیدم ادوشودسبب خیراگرخداخواهداستادچه تجربه های به دست آوردم استادچقدربزرگترشدم همه و همه لطف خدا بوده و خودش بوده به خدا قسم استاداسم طلافروشی روبیاری میگن بایدباچندملیاردشروع کنی به خدا قسم با 30گرم شروع کردم استادوتجربه های که به دست آوردم استاداونهایی که قبل من توبازاربودن ندارن وگاهی مواقع میان آزمن میپرسند استادخیلی ممنون شما هستم که هستی زندگیه منونجات دادی خدابرکت بده به همه زندگیت استادخدایا شکرت خدایا ممنونم که هستی
سلام به همگی و استاد عزیزم
استاد جانم….از وقتی که شما این فایل رو درستتتتت در زمان مناسب برای من روی سایت قرار دادین، تا الان دارم فکر میکنم که چطور کامنتم رو بنویسم که حق مطلب ادا بشه و نتونستم! اما گفتم اشکالی نداره تا جایی که تونستم مینویسم
اول از همه بگم که چقددررر قشنگییین استاد:) ورزشکار و سرحال و تندرست و خوش تیپ وووو…خداروشکر که شمارو هرروز بهتر از دیروز میبینیم…خداراشکر بابت قانون سلامتی.
دیگه اینکه الله اکبر…استاد عزیزم…واقعا شما از کجا میدونستین که چه موقع من به این فایل نیاز داشتم؟!:)
استاد خوبم، در واقع این ما هستیم که نیاز داریم که این اصل توحید رو بارها و بارها و بارها از شما بشنویم…
از وقتی دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم،.. فقط به محضی که استارتش رو زدم، انگار سوار یک قطاری شدم که آرام آرام راه افتاد. و حالا روی دور افتاده و مستقیم به سمت خواسته هام منو میبره…
همین چند روز پیش آخرین امتحانات دانشگاهم رو دادم و اومدم خونه… پلن این بود که تا عید استراحت کنم و کنکور بدم و کارهای متفرقه انجام بدم، و بعد از عید برم سرکار.
ولی روز اول نه روز دوم، یه اتفاقایی افتاد که خداوند منو برد سمت سایت برای نوشتن رزومه.
اسم یک شرکت خیلی خفن توی ذهن من بولد شد. فامیلی رئیس شرکت رو خیلییی ناخوداگاه سرچ کردم و بنظرم آشنا اومد. عصر خیلی ناخوداگاه فامیلی رو به پدرم گفتم. پدرم به عمم، عمم به شوهر عمم، شوهر عمم مستقیم زنگ زدن به بابای رئیس شرکت، و قرار مصاحبه فرمالیته گذاشتن و همه ی اینا در پشت صحنه بدون اطلاع من داشت رخ میداد!
توی این مدت هرچی به خدای درونم سر میزدم که خدایا من چیکار کنم؟! هیچی نمیومد! میگفت برو زندگیتو بکن لذت ببر!
هی میگفتم بابا خدایا من الان باید یه کاری بکنما؟!!! میگفت باباااا برو باشگاه، برو بیرون…تمریناتو بکن چیکار داری آخه؟!
منم گفتم چشم!
تا اینکه شبش پدرم بهم گفتن رئیس همون شرکت با کمال میل استقبال کردن و فردا برین کار اوکی شد…
حاالا قیافه ی من!!!! هول کرده بودم! هم خوشحال بودم هم آمادگی نداشتم!
و من شروع کردم نوشتن…پروردگارم، خدای خوبم، من فقط از تو کار میخواستم، تو خودت شاهدی که حتی یک لحظه نخواستم کسی برای من کاری بکنه، حتی مقاومت کردم و به پدرم گفتم اصلا دوست ندارم کسی بدونه!!
و تو با این هدایت ها منو تا اینجا پیش بردی…من کاری میخوام با این ویژگی ها(مشخصات رو نوشتم و تجسم کردم) و گفتم خدایا تو منو ببر…من که نه میتونم نه میدونم! و تو بهتر میدونی من تسلیمم به رضای تو
توی ذهنم داشتم کلنجار میرفتم که فایل شما اومد روی سایت…
استادم شما سخنگوی خداوند هستین؟! از زبان خدای من صحبت میکنین؟! استاد عزیزم چطور از شما تشکر کنم که بهترین زمان ممکن هدایت هارا دریافت میکنین و با ما به اشتراک میگذارین؟!
خلاصه اون شب که من اصلا دیوانه شدم! تا صبح به صدای شما گوش دادم و خوابیدم…
روز مصاحبه شد. ورودی شرکت، محیط داخلی شرکت، حوزه ی کارشون، همههه چی و همه چییی رو من قبلا تجسم کرده بودم! ولی بازم خدا بهم میگفت یادت باشه کارهارا کی داره انجام میده! تشکر کن و آرام باش!
استاد وقتی رفتیم مشخص شد اونا اصلا نیروی برنامه نویس نمیخواستن! در واقع اون آگهی برای ثبت نام در یک بوت کمپ بوده که دو هفته دیگه شروعشه و اگه به موقع نرسیده بودم پر شده بود! که مبلغش اینه و فلان و بیسار!
توی دلم همش میگفتم به قول رزا جان رئیس شرکت کیه! رئیس شرکت خداست! خدایا من میخوام برم سر کاری با این مشخصات. دوست دارم یه مدت استراحت کنم و کارهای مورد علاقم رو انجام بدم، اما خیالم رو هم از بابت کار راحت کن!
اولا که خود رئییس با اشتیاق بهم گفتن که چطور این مسیر رو با مترو خیلی راحت بیام و دقیقا دم خونه سوار و جلوی شرکت پیاده بشم!
و دوما خدااای من، اونا با اشتیاااق و احترام و عزت از من خواستن که حتما در بوت کمپ شرکت کنم! و هزینه چیه؟! گفتن شما اصلاااا فکر هزینه نباشین و نهااایتش بعد از استخدام از حقوقتون کم میشه!!! اصلا برای شما هزینه نداره!
بیاین 3 ماه راحت کارو درست و حضوری یاد بگیرین، در یه زمانی که هیییچ فشاری روی من نیست…و بعدش قدمتون به چشممم! با افتخار تشریف بیارید شرکت!
بگذریم که بعد از اون از طرف شرکت های فوووق العاده ای به من پیشنهاد کار میشه…اما من به لطف خدا و یادآوری های این فایل، سپردم دست خدای خوبم که هرچه پیش آید خوش آید.
…..
استاد عزیزم غیر از این مورد اخیر، یادمه سال 99 که همهههه رفتن توی بورس و ضرر کردن، من یکی دو ماه قبل از اینکه تب بورس بگیره، خیلی هدایتی وارد بازار شدم و با صد هزارتومن شروع کردم. اصلا هیچیییی بلد نبودم
تککک تک سهم هارو خود خدا بهم میگفت بخر، شاید عجیب باشه ولی حتی بهم میگفت روی چه قیمتی بخر چه قیمتی بفروش! توی خواب میدیدم، یا انگار اسم سهم توی ذهن و عضلاتم تزریق میشد…نمیدونم چطور توصیف کنم….یادم نیست سودم 35 میلیون شده بود یا سرمایم…ولی یادمه یه سود خیلیییی عالی از تقریبا هیچی کردم. هرررچی دلم میخواست میخریدم و همزمان پولم بیشتر میشد!
بعد یه روز تو اوووج مثبتی بازار خدا بهم گفت مریم فردا وقتشه بفروشی. همه رو بفروش بیا بیرون.
و منم گفتم چشم، تا جایی که میشد فروختم ولی یکمش موند…یادمه اون روز پدر و مادرم خیلی بهم حرف زدن که چرا فروختی و روزی یک میلیون سودته و فلان…ولی دقییییقا از فردای همون روز، بازار ریخت و تا الانم مثل قبل نشده!!! یعنی نقطه زنی در این حددد!
بعد از اون جریان و شنیدن صحبت های شما هم دیگه سراغش نرفتم. فقط چندتا سهم محدود دارم که حالت سپرده چند ساله مونده و گذاشتم کنار.
خدای مهربونم شکرت بابت هدایت های قشنگت
استاد عزیزم، بی نهایت بابت قلب بزرگتون که این هدایت هارو دریافت میکنه و برای ما میگین سپاسگزارم.
امیدوارم هرکجا هستین پربرکت و شاد سلامت باشین.
درود بر شوما خانومه اصفهونی:
چند تا نکته خوب و زیبا میخوام در موردتون بگم :
اول اینکه یکی از چیزهای خوبی که در طی کامنت هات برای من می نوشتی و من بارها دقت کردم این بود که شیوه نوشتن و ترتیب نوشتنت خیلی خوب و با دقته و خوب بلدی و میدونی از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی… بخصوص از نکاتی شروع میکنی اولشو که توجه شما رو به حتی جزییات نشون میده
انگار یک ترتیب و نظم خاصی داره اول صحبت هاتون، و هم اینکه یک حرمت خاصی قائل میشید و از این شیوه این حس خوب رو دریافت کردم…
دوم اینکه شاید پیرو کامنت قبلی باشه ولی گفتم اینجا اضافه کنم و البته یکمم سختم بود بخوام بگم ولی حس کردم باید بگم این که، مریم جان چاله کوچولو یا فرو رفتگی کوچولوی چونه تون هم از نظر من قشنگ و زیباست…!
و سوم در مورد دو تجربه ای که اینجا نوشتی بسیار دلنشین و آموزنده بود…
همونطور هم که قبلاً گفتم ذهن تخیلی و احساسی شما خوب و قویست…
و چقدر خوشم اومد از مهارتت در اجرای قانون.
اول مشخص کردی چی میخوای و نوشتی، (چون وقتی آدم یکبار حداقل مینویسه واضح و ملموس میشه، چون چیز مبهم رو نمیشه نوشت)
و بعد حتی جزییات شکل ظاهری شرکتی که ندیده بودی تا حالا رو هم تجسم کردی… آفرین.
خودت ساختی اون محیط رو اون عزت و احترام رو اون شرایط و افراد رو…
مدل گفتگوتونم با خدا خیلی خوب و دلنشین بود خوشمان آمد..
بقول معروف کار خوبه خدا درست کنه..
جدیدا مدتیه من یک تصویر و حسی که واقعاً منطقی هم هست بهم الهام شده که و گاها تکرار میکنم میگم:
خدایا تو مگه منو دعوت نکردی به کره زمین؟ این زمین و جهان و جهان های تو که پدید آورنده همه بودی پس تو صاحب خونه ای دیگه.
وقتی کسی مهمون دعوت میکنه مثلا خونش یا رستوران، ترتیب همه چیشو میده و فکر همه چیزشو میکنه…
خدایا تو صاحب خونه و میزبانی و من مهمونتم… پس ازم خوب پذیرایی کن..
امکان نداره صاحب خونه اجازه بده به مهمونش بد بگذره
همه وسایل راحتی و امتستغچ زیبایی و تغذیه خوب و جای راحت و گرمایی و سرمایی مناسب و سفره بسیار زیبا و با شکوه و کامل و اعیونی غذا رو آماده کرده و همه جا ترتمیز و زیباست…
خدا داره از بالا نگاه میکنه و میگه اتفاقا تو تلاش و تقلا نکن من دارم میبینم و راه رو بلدم و میتونم ببرمت در هر لحظه هر جایی که از هر مسیری که خوبه..
تو فقط بگو بهم کجا میخوای بری من راننده ام جی پی اس دارم میبرمت،
نه تنها تلاش و تقلا نباید کرد و اراده ات را نیاز نداری با خودت بیاری بلکه اصلا خوبم نیست و نبایدم تو تلاش کنی من همه ی تلاش ها رو انجام میدم…
همش میگم که خدا برای حمایت و رزق دادنش واقعاً نیاز به تلاش فیزیکی و لینک های ارتباطی و سرمایه من و پارتی و عقل و راهکارهای منو تغییر مکان من و… نیاز داره تا بتونه کمک کنه؟؟
نه نه نه این چه خداییه که بخواد ناتوان باشه و شرط بزاره؟
من باور نمیکنم خدای رب و خدای جهانیان که منو پدید آورده طراحی ام کرده نقاشی ام کرده خلق کرده خلق، یک جسم بی جان بودم (مثل این فیلم و کارتون ها یک جسم بی جان رو زمین دراز بودم روح و جان دمید با نفسش به بدنم و زنده ام کرد)
بخواد به کاری (بجز ایمان و یقین و اطمینان) از طرف من نیازمند باشه و بعدااااا بخواد بهم کمک کنه و برام کاری بکنه…
با همین شرایط در همین جا خدا بهترین کارتو انجام بده… بسم الله ببینم چه میکنی…ازتم خیلی خیلی ممنون و سپاسگزارم.
تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…
میدونی که، من بخوام برم تو این صحبتها تا صبح میتونم بنویسم تا هی حس و ارتعاشمون قوی تر بشه چون عاشق کلمات اینچنینی ام،
خوشحالم که با موفقیت امتحاناتت تموم شد
خوشحالم هدف خوبی در نظر گرفتی و در عین حال گفتی میخوام با استراحت و لذت پیش برم
نمیدونم کنکور چی (احتمالا ارشد نرم افزار ؟) و کی داری ولی آرزوی موفقیت آسان و راحت رو برات دارم…
و چه ارتعاش خوب رهایی داشتی که پشتش افتادی تو انرژی جذب پیشنهادات کاری دیگه… خدا برکت بده..
تن آرام
دل آرام
و سر زنده باشی
سلام به دوست عزیز و هم مکتبیم
آقا مهدی عزیز، چقدر بابت محبت ها و تحسین های زیباتون سپاسگزارم…
از اینکه حتی به جزئیات هم توجه میکنین و اونهارو منشن میکنین خیلی خیلی ممنونم، نگاه شما زیباست.
یه مورد جالب درمورد شما اینه که خیلی عالی، ویژگی انسانهارو بخاطر میسپارین، و وقتی در گفتگوهاتون بهش اشاره میکنین احساس خوبی به آدم میده. مثل اینکه جویای درس و احوال اخیر من بودین.(یاد رسم و رسومات اصیل خانواده ها میفتم که عادت داشتن به آشناها زنگ بزنن و جویای احوالشون بشن.)
در مورد کنکور که…حقیقتا دوتا کنکور ثبت نام کردم، تربیت بدنی و آی تی. و الحمدالله هیچ کدومم نخوندم!!! توی دل خودم اولویت امسالم با کار و کسب درآمده، اگر ارشد هم اوکی بشه که خیلیم خوب. خدا بزرگه بریم ببینیم چی میشه!
دیگه اینکه چقدر این تصویری که از خداوند ساختین قشنگههه…میزبانی که تورو دعوت کرده به خونش، و میخواد هررررجوری که تو دوست داری با بی نهایت امکانات بهت سرویس بده.
(یاد فایل ارتباط با انرژی منبع افتادم. که استاد، خداوند رو یک طیف بینهایت میبینن، که میتونی هرشکلی که میخوای درش بیاری و اون همون روشو به تو نشون میده)
از این جمله تون خیلی خوشم اومد:
“تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…”
از حال وهوای کامنتهای اخیرتون یه حالت هرمیت مود میگیرم…انگار در خلوت با خدای خودتون خیلی عشق میکنین…قشششنگ انرژیش از توی کامنت هم آدمو میگیره!
راستییی…ترکیب عکس و شخصیت الهی و ورزشکار بودنتون منو یاد اساتید هنرهای رزمی میندازه که میرن توی طبیعت، در سکوت مراقبه میکنن، الهامات جادویی دریافت میکنن و بعدش یک فن جدید ابداع میکنن!
امیدوارم روزهاتون پر از معجزه های خدایی باشه…
سلامت و پربرکت و شاد باشین:)
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
بنام خدای هدایتگرم
امشب که مجدد دوره 12 قدم را تو برنامه ام گذاشتم که شروع کنم، توی چکاپ فرکانسی خودمو سنجیدم که چه تغییراتی از پارسال داشتم. درآمدی که 2 برابر شده، آرامشی که به دست آوردم، نگاه و طرز فکری که مثل اطرافیان نیست و کلی آگاهتر و هوشمند تر شده، توانایی که برای حل مسائلم پیدا کردم،
توانایی که بدست آوردم و به نقطه ای رسیدم که میخام خودم رو خالق زندگی خودم بدونم و قدرت را دارم از افکار منفی و بازدارنده ای که تو سرم میچرخید و تا همین یکماه پیش قدرت را به اطرافیانم میداد بگیرم، درست در همین شب، فایلی روی سایت اومد که نقش خدا را توی زندگیت چقدر میدونی؟
حواست به خدا هست؟؟ حواست هست که نباید مغرور بشی به منم منم نیفتی؟؟
توی لحظاتی که دارم گاری شکسته و پر از وابستگی مو رها میکنم خدا اومد روی شونه ام زد که حواست هست باید از من کمک بخای. توی تموم لحظات باید بیاد من باشی. من تنها یار و یاور تم…..
خدا میدونه استاد که با کمک صحبت های شما توی لحظاتی که میام نقشی به خودم بدم و بگم پدر مادرم بدون من…… همون لحظه صحبتاتون توی گوشم زنگ میخوره که خدا مسئول و وکیل همه بنده هاشه…. تا وقتی خدا هست من کی ام… با صحبت های شما دارم طناب محکم و باطل وابستگی هامو میبرم… دلبستگی هامو نه، وابستگی های غلطی که بال پروازمو بسته. میخام برم و خودم رو محک بزنم که چند مرده حلاجم و ایمانم را در عمل نشون بدم.
خدایا هدایتم کن. خدایا حالا که تلنگر زدی بهم که حواسم باشه که تو خدایی و من عبد توام هدایتم کن که در تمام لحظات یادم باشه که هر چه دارم از تو دارم.
خدایا تو منو هدایت کردی تو منو به این مسیر آوردی، خدایا میخام فقط و فقط تو را بپرستم میخام بنده ی توحیدی تو باشم . خدایا منو به درک و فهم آیات قرآن برسون…..
خدا را شاکرم که توی تمام لحظات هدایتگره بند هاشه. به امید اینکه توی تموم لحظات بینا و شنوا و هوشیار باشم.
سلام ، من گرگان هستم
– عه تو که پریشب میخواستی بری شیراز..
+ آره ولی تو راه ترمینال که بودم گفتم خدایا به هر طرف هل دادی میرم ، کاملاً آماده ی دریافت هدایت
– رسیدم ترمینال مشهد ، هیچ اتوبوسی نداشت ، بعد اون مسئولش یجوری َم نگاه کرد که(چرا ساعت 10وچل دقیقه ی شب از من شیراز میخای!)
+ آقا مام ریلععکس اومدیم نشستیم رو صندلیا ...
به خدا گفتم خدایا من آدمه برگشت نیستم ، اصن میل ندارم نمیتونم برگردم .
آخه خودش قطعیش کرده بود ، خود پروردگار عالم ، دیشبش یهو شدیداً دلم خواست برم ،،، زدم رو استخاره اتومات قرآن گوشیم ، و خووب زل زدم به آیات …
53 عنکبوت ..
54 ..
55 ..
و 56 : یا عبادی الذین آمنو ، ان ارضی واسعه ، فَاِیّای فاعبدون
حالا چارصد بار از این آیه رد شده بودما ..
یه بار نشده بود از خودم بپرسم ، چه ربطی داره وسعت زمین ، و توحید (ایای فاعبدون)
اما خیییلی مهمه و نجات آوره (کنار هم بودنشون)
وقتی در مکان فعلی ات نشد توحید داشته باشی ، وقت مهاجرت است . و حالا که زمین من واسعه است «پس» فقط مرا بپرستید . چون اگه زمین واسعه نبود یا من در استان های دیگر نبودم . شما میتونستین بگین توحید امکان ناپذیر بود . اما همیشه منو دارین . حالا راه بیفت .
رو صندلیای انتظار نشسته بودم
یکی از پشت شیشه ها داد زد گرگان گرگان
… گفتم بععله خودشه ، اینم هُل الهی . (هل مقدس) (holy hol)
فقط یلحظه موقع ثبت بلیط وایستادم گفتم خدایا یه ریز پیامه دیگه َم بده ، قشنگ کامل بهم یقین بده . یه هل دیگه که قطعی کنه رفتن رو ..
»»»عه بالای گوشیو :: 10:42 / 24 (بهمن)
(حالا الان که دارم کامنت میزارم هم 14و24ـهالله اکبر)
به به ،، آقا دریافت شد .
بلیطو گرفتیم رفتیم نشستیم
نور پردازی ها ، آدما ، رنگا ، همه رنگایی بودن که من ازشون مفاهیم لازم رو دریافت میکنم .
در و دیوار ، تایمهای توقف ، همه بر اساس مکانیزم بدن من ، حوصله ی من ، و عااالی بود همه چی.
زمان مناسب رسیدم ، و الان جایی هستم که امکان نداشت باشم . رفاهی ورای تصور . برکتی بیش از انتظار (هر صدهزارتومنم 3 ملیونه بجان خودم)
خب ، حالا گرگان قراره 27 بهمن بارون بیاد …
پس خداوند چه زمانی خونه رو برام قطعی میکنه ؟ آفرین ظهر بیست و ششم .
از همون اول پروژه فقط خوش گذرونی بود و اجازه داده به پروردگار که میزبانی کنه . میدونستم پروردگار کارا رو انجام میده (یجا نگران شدم ولی خدا نزاشت کاری که میخام از رو نگرانی انجام بدم رو عملی کنم… ما رمیت اذ رمیت یعنی خودِ ایمان و یقینت هم از من است)
با یه عدد مسخره یه جای خفن گرفتم ، نت ، دوستای خفن ، و محیط به شکلیه که میتونم با تمرکز روی محتوای محصول آموزشیم کار کنم .
حتی صبح امروز که اولین بارون بود ، خیلی لاکچری تو محله راه افتادم پیاده روی و دنبال کافه میگشتم.
وارد کوچه ای که یه آقائه گرمکن قرمز پوشیده بود نشدم.
کوچه ی بعدی وارد شدم یه آقائه گرمکن سبز پوشیده بود (دیگه خودتون متوجه شدین چطور حق دارم با 14000 تا کامنت ، زندگیمو ثانیه به ثانیه شرح بدم که چیجور خدا پیوسته داره به ما میگه چیکار کنیم)
آقا هیچی ،، رفتیم سمت راست وارد اون کوچه شدیمو ، بعد باز به جهت راست رفتم (-راه دور شد ، خب از همون آقا قرمزه میرفتی میخوردی به همینجا دیگه)
خیلی رها و در لذت یه کافه پیدا کردم . نشستم . 3 دقیقه بعدش یه دوستی داشت بهم آدرس یه محفل رو میداد..
آره دیر باید میرسیدی تا اون تو مافه باشه چون دیشبش تو دفترت نوشته بودی خدایا دلم واسه اون محفلا تنگ شده .
استاد تاریخ ایران رو تغییر دادید . مولای ما شما رو شایسته ی انتقال نور به مخلوقات دید . بالای بهشت همو ببینیم ایشالا . چقد زندگی خوش میگذره .
دوستان پریقین حرکت کنید ، داااائم رو باورا کار کنید . سعادت و راحتی ، طبیعی ترین وضعیته . برای همه .
منور باشید . استیریکس
به نام خدای مهربان
خدایا هر آنچه دارم از آن توست
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته، استاد بی نهایت سپاسگزارم به خاطر این فایل که زمان گذاشتید و با عشق برا ما آماده کردید
استاد دقیقا هرچی تو فایل گفتید به تمام معنا حق بود
من چند روز پیش یا چند هفته پیش داشتم میگفتم خدایا چی میشه استاد فایل توحید عملی بزاره و امروز که اومدم سایت و دیدم فایل توحیدی گذاشتید واقعا ذوق کردم و خوشحال شدم و بی نهایت از خداوند سپاسگزارم که داره کارارو برا ما انجام میده.
واقعا نمیدونم چجوری باید از خدا و از شما به خاطر این سایت توحیدی تشکر کنم استاد از وقتی فایلهای توحیدیتون گوش دادم واقعا رابطم با خدا بیشتر شده بیشتر ب خدا فک میکنم و بیشتر تو همه کارام خدارو میبینم و دارم سعی میکنم روز به روز فقط به خدا وابسته بشم و در تمام زمینه ها خدارو تو زندگیم ببینم
و استاد دقیقا خدا فقط به ما خیر میرسونه و هر شری که ب ما میرسه از سمت خودمونه و من خودم چندتا مثال دارم که چه چیزایی از خدا خواستم و به بهترین شکل به دستم رسید
خدایا واقعا سپاسگزارم به خاطر این همه نعمت و این سایت و استاد و از همه مهم تر که منو هدایت کردی به این سایت اونم تو این سن کم ک از 99 درصد جامع کلا متفاوتم.