اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در رانندگی اول که تازه راننده شدی خیلی احتیاط میکنی و انگار حواست خیلی بیشتر هست و اگر ارام عمل میکنی ولی دقتت بیشتره
کسانیکه مغرور به رانندگی میشوند بیشتر تصادف میکنند چون دقتشون کم میشه
در مورد رانندگی و چیزهای دیگر هیچ ادعایی نداریم انگار میگم من خیلی وارد نیستم و اینجور هدایت الهی را بهتر درک میکنم
دریافت هدایت الهی
خداوندا الان به من بگو ادامه بدهم به رانندگی یا بزنم کنار و هدایت میشی و گفته میشه بهت
در هر بحثی اول که وارد نیستیم خیلی توکل میکنیم مثل رانندگی و سفر و غذا پختن و…ولی وقتی مهارت کسب میکنیم میگیم من بلدم و من حرفه ای شدم و…این باعث میشه دقت کمتر بشه و تواضعت در برابر خدا کم میشه
مدام به خدا بگید خدایا اگر یاریم ندهی من هیچم و مواظب من باش
خدایا
اگر راه رو بهم نشون ندهی هیچم اگر رزق و روزی در زندگیم هست تو رزاقی و تو بهم عطا کردی
اینقدر مسیر مون رو منحرف کردند که من خودم را لایق ارتباط مستقیم با خداوند نیستم و من خودم را سگ درگاه فلانی میدانم و….
من لایق دریافت پیام و هدایت خداوندهستم و من بلد نیستم و امیدم به خداوند هست
اول هر کاری را یادت بیار که چقدر به خداوند فقیر بودی و بدون هدایت خداوند هیچی، هر کاری میخوای انجام بدهی بگو خدایا هدایتم کن و راه مستقیم رو بهم نشون بده
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین
در این مسیر یادت بیار و
باور داشته باش خدا هست و هدایتت میکند مارا و ما لایق دریافت هدایت الهی هستیم
یاد بیارید در مقابل خدا هیچم و خشوع و خضوع را در مقابل خدا حفظ کنید
بپذیرید که علم ما در مقابل خداوند از قطره ای در مقابل اقیانوسها هم کمتر هست
استاد عزیزم همین امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم و توحید رو تو ذهنم مرور میکردم و با خودم میگفتم هر عامل بیرونی که فکر کنم تو زندگی من تاثیر داره و هر فردی فکر کنم تو زندگی من قدرت داره این یعنی شرک ورزیدن به خداوند یه لحظه این سوال برام پیش اومد که اگه رو خودمون حساب کنیم چی اینم شرک محسوب میشه یا نه اصلا خود ما این وسط چیکاره ایم راه درست اینکه فقط به خداوند توکل کنیم ولی خود ما چی
خدارو شکر با این فایل خداوند جواب منو داد،این خودش یه کج فهمی به حساب میاد که درسته من روی هیچ کس حساب باز نمیکنم و اونا رو تو زندگیم بهشون قدرت نمیدم ولی برای من این یک پاشنه آشیل به حساب میومد که با کوچکترین موفقیتی خودم رو تحسین میکردم به این نیت که این من بودم که این موفقیت رو رقم زدم و همه اعتبار این موفقیت رو میدادم به خودم و بعدش به طرز عجیبی نتیجه تغییر میکرد و یاد حرف استاد میوفتادم که میگفت خیلیا زندگیشون یه روز پایینن یه روز بالا یک موفقیت ثابتی رو ندارن منم هی فکر میکردم با خودم میگفتم حتما فعلا آماده ش نیستم یا تکاملم رو طی نکردم یا فکر میکردم من که سعی میکنم فرکانس های مناسبی ارسال کنم و احساس خوبی داشته باشم پس چرا اوضاع یه روز خوبه یه روز بد و با این فایل فهمیدم که خیلی رو خودم حساب باز کردم خیلی روی استعدادهای خودم روی تواناییهای خودم حساب باز کردم و عملا در طی مسیر هیچ قدرتی به خداوند نمیدم چون میدونین میدونستم این مسیر رو خداوند سر راه من آورده و هدایتم کرده به این مسیر ولی باور نداشتم در ذره ذره این مسیر هم میتونه کمکم کنه و همه چیز به شکل معجزه آسایی آسون پیش بره
خدایا خودم کمکم کن خودت هدایتم کن من بدون تو هیچی نیستم من تازه اول مسیر هستم مسیر سرسبز و زیبایی که اگر فقط به تو امید و باور داشته باشم و فقط از تو کمک بخوام و باور داشته باشم فرمانروای جهانیان کمکی به من میکنه که آسان میشم برای آسانی ها و نخوام خودم با ذهن خودم زور بزنم و به سختی بخوام به چیزی برسم اونوقته که زندگی سعادتمند رو تجربه میکنم؛خداوند پاسخ منو داد حالا ببینیم چجوری عمل میکنیم به این آگاهی ها و الهامات
خدارو شکر میکنم بخاطر این فایل فوق العاده ارزشمند و سپاسگزارم از استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمام کسانی که
به این درک عظیم از آگاهی رسیده اند که فقط خدا دانای حکیم است.
فقط او میداند و ما فکر میکنیم که میدونیم.
بارها وبارها در قران کریم گفته که تو چه میدانی
وما ادرئک…
وتو چه میدانی…
ولی این انسان نادان در حالی که آفرینش خود را فراموش کرده برای خدا مثال میزند، که این استخوان های پوسیده را چه کسی زنده میکند ؟
و خدا در جواب میگه: همان کس که اول بار آنها را خلق کرد.
دوستان من یه خاطره از بازی کردن در باشگاه بیلیارد دارم که کاملا نشون میده که غرور در لحظه میتونه بلای جان انسان بشه،
وقتی در یک بازی به شکل جام قهرمانی برگزار شد، تقریبا 6 نفر از دوستانی که همیشه اونا رو به راحتی شکست میدادم شرکت کردن و من خیلی خوشحال و مغرور ،به قول معروف رجز میخوندم،
بازی که شروع شد انگار دستهام میرزید
استرس عجیبی بهم وارد شده بود.به قول خداوند ما دردل دشمنان ترس می اندازیم
تمام ضرباتم خطا میرفت.افراد ضعیف براحتی منو شکست میدادن.با هر شکست بیشتر تحقیر میشدم
استرس واظطرابم بیشتر میشد
خلاصه به تمام افراد اون جمع بازی رو باختم.
وقتی شب به خونه برگشتم ،از خداوند تشکر کردم
که خدایا چگونه هر که را بخواهی خار و بی مقدار میکنی.
از اون روز به بعد با خودم عهد بستم که بی دلیل مغرور نشم.همیشه اون بازی رو برای خودم مثال میزنم که در شرایط مختلف مغرور نشم.
یادمه وقتی بود که داشتم برای یک هدف تحصیلی اقدام میکردم و پروسه ای رو پیش میبردم. مسئله از اینجاست که من اصلا اجازه نمیدادم کسی کمکم کنه، و هرچی دستان خدا و از افراد مختلف میگفتن که جای آزمون تافل میتونی آیلتس رو بدی یا دولینگو گوش نمیدادم تا اینکه ضربه گوش ندادن به ه ایت رو خوردم و بعد تازه شروع کردم پیرو ه ایت ها. درسته که برگشتم به مسیر ولی کلا با گوش ندادن به هدایت ها مسیر رو بسیاز سخت کردم برای خودم.
زمانیم شد که در روابط غرور رو نسبت به خدا گذاشتم کنار و هدایتشو پیرو شدم، وقتی گفت که برای تماشای یک فستیوال موزیک تو دانشگاه چند نفر رو دعوت کنم که بیان باهم بریم تماشا، منی که تقریبا خیلی کم دیگران رو باهم دعوت میکردم و حتی به سختی به یک نفر دعوت میدادم چون ترس درم رخنه کرده بود.بالاخره این هدایت رو عمل کردم بهش و اینکار رو کنم و نتیجش شد یک نتیجه عالی. یک اعتماد به نفس که حاصل پیروی از هدایت درمورد غلبه بر ترسم در روابط بود و اتفاقا خیلی راحت تر و روان تر از هروقت دیگه ای تونستم که به خواستم در روابط برسم که شاید هیچوقت انقدر راحت نبوده.
جالبه که وقتی پیرو هدایت نبودم خیلی راه سخت، سفت، محکم و بدقلق بوده، مثل پا برهنه بودن در وسط تابسون روی سنگ های داغ با وزنه سنگین رو دوش میموند!
ولی وقتی که از هدایت پیروی کردم انگار سوار بر ماشین کولر دار، صندلی راجت، جاده سبز و زیباو هموار بودم که روان و راحت رسدیگ به خواسته که اگر نگم زودتر از انتطار ،میوونم بگم دقیقا زمانی که انتظار داشتم رسیدم.
خاشع بودن در برابر خدا و عجز در برابرش که من هیچی نمی دونم و تو می دونی
مامان من تعریف میکرد و میگفت :من حامله نمی شدم،تصمیم گرفتم با مادربزرگ بریم دکتر،رفتیم بهمون قرص داد ولی اتفاقی نیافتاد،رفتیم پیش یه دکتر دیگه،نشد که نشد و رفتیم پیش مامای خونگی هیچ اتفاقی نیافتاد،رفتیم پیش دعانویس بازم اتفاقی نیافتاد،پولام تموم میشد میرفتم پول جور میکردم و باز میرفتیم پیش دکتر،دوباره باز جواب نمیگرفتیم رفتم پیش یه امام زاده دست به دعا،برای من نذری میاوردن تا بخورم حامله بشم ولی نشدم،یه روز دیگه خسته شدم.تمام قرصامو جمع کردم (خیلی پول داده بودند به قرص و دوا)
حیاطمون دیوارش کوتاه تر بود و مامانم میگه خدایا خودت بده من از خودت میخام و قرص ها رو پرتاب میکنه از دیوار حیاطمون به بیرون،بعد میگه من متوجه شدم که حامله م ولی یادش نمیاد بعد چند روز ،و میگه من اصلا حالم بد نمیشده و حامله گی اسونی داشتم و خدا منو بهش داده.
مامانم ایمانش رو به خدا نشون داد و دیگه همه چی رو به خدا سپرده بود و خداوند هم پاسخ داد بهش.
سلااااام سلاااامی از قلب پاک و سلیمم به قلبهای پاک و سلیم استاد عباسمنش عزیز ااای جانم به این استاد
به استاد شایسته عزیز و دوستان توحیدی ام
خداااایا هر آنچه دارم از تو دارم
با خداااااباش و پادشاهی کن و با خداااباش و بندگیش را بکن فقط بندگیش ببین خدا برات کار نمیکنه قربونش برم شاهکار میکنه
بندگی خدا را بکن ببین چطور چرخ های زندگیت هر چهار چرخشش برات روون روون میچرخه و هر روز رووون تر از قبل هر روز چیه هر لحظه
چقدر عاااااشق این عااااشقیامم عاااااشقیای رهاااایی
رهاااای رها سبک بال و عااااشق
خدااااایا من هر آنچه دارم از تو دارم
استاد جاااان دو تا سوال پرسیدی کی چرخ زندگیت روووون کار کرده کی از حرکت ایستاده
کی از حرکت ایستاد وقتی فکر میکردم من میدونم ااای خداااای من مسئولم مرا ببخش و همین جا همین ثانیه از تو میخوام که یه صدم ثانیه هم منا رها نکنی منا به خودم وا نزاری خدایا من هیچ چیز نمیدونم حتی یه قدم جلوتر هم نمیدونم فقط تو میدونی خودت خدایا فرمون زندگیم به دستان تو اااااای جااااانم که چقدر وقتی بندگیشا کنی و ازش بخواهی که فرمون زندگیتا اون برونه همه چرخ هااااای زندگیت رووون روووون میشه خدا خودش شاهده و گواه که چقدر معجزات الهی تو زندگی من هر لحظه در حال اتفاق افتادنه هر لحظه خدااایاشکرت که خداااایی همچون تو داریم که عااااشق بندهاااتی عااااشق هدایتشون عاااشق خوشبختیشون عااااشق شاد بودنشون عاااااشق اینکه به اون حس پاک الهی برسن
واقعا بخوام رووونی هااای چرخ های زندگیم بعد از اینکه هم جهت شدم با جریان الهی خداوند را بگم باید یه کتاب بنویسم ااااای جاااانم اتفاقا ایده عااالیه
نام کتاب : روووونی هااای چرخ های زندگیت
خدایا هر آنچه دارم از تو دارم
بزار براتون معجزه ای که چند روز پیش تو زندگیم افتاد را بگم
ترک تحصیل پسرم که 17 سالشه
برگردیم به کمی عقب تر یعنی مرداد 1403
مرداد ماه بود که به شمال مهاجرت کردیم و نقطه عطف زندگی من از این مهاجرت شروع شد
خداوند همزمانی هاش را برام جور کرد با اومدنم به سمت شمال هدایت شدم به گوش کردن چند فایل از قانون آفرینش که دوستم برام فرستاده بود هر روز اونا را گوش میکردم کلی مدارم تغییر کرده بود و منوجه شدم که من نمیتونم دیگران را تغییر بدم
منی که باور به فراوانی داشتم وجودم سرشار از عشق و مهربانی بود همیشه فقط میگفتم خدا هیچ وقت دوست نداشتم با کسی در و دل کنم یا ناراحتیم را بگم حتی به خود خدا هم زیاد نمیگفتم فقط میگفتم خداااایا خودت درست کن خدااایا من فقط از تو میخوام
اما یه مانعی بزرگ یه ترمز بزرگ نمیزاشت چرخ هاای زندگی روون حرکت کنه و اون چیزی نبود جز ترس از دست دادن میگفتم خدا اما ایمانم قوی نبود ترسه نمیزاشت قوی باشه
و دقیقا همین ترس تو روابطم تاثیر گزار بود و همیشه تمرکزم روی تغییر دیگران بود و میخواستم اونا را تغییر بدم که از دست ندمشون طوری رفتار کنن که مورد تایید دیگران باشند و….
خب بریم سراغ داستان اصلی
بله مرداد ماه اومدیم برا زندگی شمال و پسرم که 17 سالش بود میرفت کلاس یازدهم
خدا را شکر هدایتمون کرد به سمت مدرسه عاااالی از هر لحاظ مخصوصا مدیرش
واقعا هر آنچه از حسن های این مدیر بگم کم گفتم
خب چه کسی این مدیر فرهیخته را سر راه ما قرار داد فقط خدا
مدار من داشت تغییر میکرد تا اینکه پسرم برج 10 با موتور تصادف کرد که بزرگ ترین معجزه خداوند را اونجا دریافت کردم خداوند دوباره پسرم را بهم هدیه داد
واقعا چه کسی جز خدا میتونه اینطور محافظت از عزیزت از خودت بکنه هیچ کس
فقط خدا
فالله خیر الحافظ و هو ارحم الراحمین
بله خدا را هزار مرتبه شکر همه چی بخیر گذشت
اما پسرم مدرسه نرفت و میگفت که من دیگه دوست ندارم درس بخونم و اینکه خیلی انسان های موفق درس خونده نیستند و از این صحبت ها
ناراحت میشدم از نرفتن پسرم به مدرسه و دوست داشتم که بره و بهش انگیزه میدادم اما فایده نداشت
تا اینکه به هدایت الله به دوره هم جهت با جریان الهی وارد شدم
و به لطف الله متوجه شدم ریشه همه مسائل من بخاطر اینکه نمرکز دارم رو تغییر دیگران اونم بخاطر ترس از دست دادن که خودش کلی ترس های دیگه بهمراه داشت مثل ترس از حرف مردم ترس از تایید نشدن و….
اینجا بود که این باور در من به لطف الله شکل گرفت که من خالق 100 درصد زندگی خودم هستم من هیچ کس را نمیتوانم تغییر بدهم فقط با تغییر خودم دنیای اطرافم تغییر میکنه این منم که دارم با افکارم با احساسم زندگیم را میسازم و دقیقا این باور تغییر دیگران بالاترین شرک بخداست چرا که هدایت فقط دست الله است و اوست هدایت گر بندش و من با این باور این شرک مخفی را در خودم ریشه دوونده بودم
خداااایا شکرت بابت اینکه هر روز آگاه ترم میکنی
بله من هدایت را دادم دست خداوند
گفتم خدااایا تو بر همه چی عالم و قادری فقط خودت
خودت آسانمون کن برا آسانی ها
خدایا میدونم که تو بهترین حفاظت کننده و حمایت کننده و هدایت کننده عزیزانم هستی پس من چکار هستم خدایا ببخش و متشکرم که همواره من و عزیزانم را هدایت میکنی
و اینکه وقتی فقط ایمانت و توکلت را میبری سمت خدا و خودت را رها میکنی و میشی هم جهت با جریان الهی
همواره چرخ های زندگی روون میشه و معجزات اتفاق میفته
سه روز پیش مدیر مدرسه خودش اومد محل کار همسرم بدون اینکه ما هیج اطلاعی داشته باشیم
به پسرم و همسرم گفته بود من 500 دانش آموز دارم و برا هیچ کدوم من چنین کاری که الان کردم را نکردم نمیدونم چرا نتونستم بی خیال باشم به آقا جاوید وقتی دیدم سر اولین امنحانش نیست و خلاصه کلی پسرم را بغل کرده بود و گفته بودکه بیا بقیه امتحانات را بده پسرم گفته بود من چیزی بلد نیستم گفته بود تو بیا که برات ترک تحصیل نخوره اونا درست میشه
منا بگو وقتی همسرم زنگ زد و جریان را با اون حس قشنگش برام تعریف میکرد با ذوق با عشق فقط میگفتم خداااایا شکرت خداااایا شکرت
و خدا را شکر امروز پسرم امتحانش را داد
ااااای جااااانم به این خدا خدااااایی که برا بندش کار نمیکنه شاهکار میکنه فقط کافیه خودتا رها کنی و بسپاری دست هدایتهاش
خدااااایا هر آنچه دارم از تو دارم
خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه محتاجم
استاد جان واقعا بی نهایت سپاسگزارم از شما که بی نظیرید خدااااااایا شکررررررت بابت وجود چنین راهنمایی در مسیر زندگیم
من تصمیم گرفتم از امروز به هر فایل نشانه ی من که هدایت میشم براش کامنت بزارم و این فایل مقدس نشانه ای برام هست که این تصمیم خیلی درست تر از چیزیه که فکر میکردم چون یک سال و خورده ای پیش که به این سایت هدایت شدم و از دلم پرسیدم سراغ چه فایل هایی برم هدایت شدم به فایل های توحیدی و چه فیض هایی بردم ازین فایل ها و چه تحولاتی در زندگی من ایجاد شد که انشالله در موردش صحبت خواهم کرد
اما در مورد خشوع در برابر خداوند،
بعد آشنایی با اموزه های استاد یکی از دعاهای همیشگیم اینه خداجانم منو نجات بده از دست غرور خودم و کمکم کن هر وقت میخواد بیاد سراغم بفهمم اگه نمیفهمم به من پس گردنی بزن تا همون موقع حساب کار دستم بیاد نه بعد اینکه همه چیو باختم و از وقتی این خواسته رو از خدا میکنم همیشه و هر روز بهم یاداوری میکنه و باعث شده تو کوچیکترین کارامم یاد خدا بیفتم و ازش کمک بخوام این باعث شده کارهای روزمره زندگی و شغل و روابط ام خیلی روان و راحت انجام بشه از یه کاری اداری گرفته تا ابکش کردن برنج و خرید مواد اولیه برای آشپزخونه ام و خود به خود رفتن ادم های سمی از زندگیم و اومدن ادم های فوق العاده و بهتر شدن روابط با عزیزانم
و هر چه میگذره و این اتفاقات و خواستن این هدایت هی تکرار میشه من بیشتر و بیشتر هدایت هارو میفهمم و راحت تر میخوام ازش
سال های زیادی هم بوده که من اصلا نمیدونستم که میشه هدایت شد و وحی به همه میشه و اون زمانا زندگی واقعا سخت و پراسترس میگذشت برام، به هر دری میزدم نمیشد الان که به اون زمانا فک میکنم یادم میاد که همون موقع هم سر هر تصمیمی و کاری هدایت میومد و خدا به دلم گواهی میداد که کار درست چیه اما من گوش نمیدادم و کاری رو میکردم که ذهنم و عقلم میگفت و نتیجه اش هم مشخصه که سال ها درگیر استرس اینده، غم گذشته و سپری کردن زمان حال در بدترین حال جسمی و روحی و مالی و رابطه ای !
واقعا من بدون هدایت خداوند هیچی نیستم
صبح که چشامو باز میکنم عاشقانه خودمو بهش میسپارم و با خیال راحت میرم سراغ زندگی و در طول روز بارها و بارها ازش میخوام و کمکش رو در لحظه میبینم و شب که میخوام بخوابم میبینم توی کل روز همه کارو برام انجام داده بدون زحمت و سختی کشیدن من
به یاد میارم زمان هایی که سالی چند بار فقط تو سختی هام یاد خدا میفتادم و با عجز و ناله ازش میخواستم منو از این شرایط خلاص کنه و دفتر و میبستم و میرفتم تا چند ماه بعد که دوباره دردی میومد سراغم و با باز کردن دفترم میدیدم عه رنج قبلی رو برام راحت کرد ولی من حتی یه تشکر خشک و خالی ام ازش نکردم
و زندگی سخت و پر از غر زدن و حس قربانی شدن از شرایط و ادم ها و خانواده ادامه پیدا میکرد و به قول شما گیر کرده بودم!
تا نزدیک دو سال پیش که بعد از یه شکست عاطفی و مالی خیلی بد دچار همون عجز و ناتوانی شدم و به قول شما قدم اول رو برداشتم و رو کردم به پروردگار و گفتم من دیگه هیچی ندارم، همون عقلی ام که بهش میبالیدم و فک میکردم خیلی میدونم هم دیگه ندارم در بیچاره ترین حالت ممکن عاجز و گریان و همینطور ناراحت از خود خدا که مگه من چه کرده بودم که منو به این حال و روز دراوردی تسلیم شدم! البته اون لحظه نمیدونستم که اسم اون احساس تسلیمه،گفتم میخوایی منو از این بدبخت تر کنی بکن و میخوایی منو به عرش ببری ببر دیگه چیزی برام مهم نیست و رها کردم
اون روزا سر یه کاری میرفتم که دوسش نداشتم و از سر اجبار و اینکه خرج ام و درارم و قسط و وام هامو پرداخت کنم انجامش میدادم و امیدی هم به اینده نداشتم فقط چند تا نکته داشت اون روزا یکی اینکه در مورد مشکلاتی که داشتم اصلا حرف نمیزدم با کسی ،با هیچکی،حتی با صمیمی ترین دوستمم سر اینکه از مشکلاتم میپرسید رابطه مو کم کردم که حرف نزنم چون اعصابم به هم میریخت و همه ی تلاشام برای اروم شدن بی فایده میموند و چون ادم مغروری هم بودم غرورم اجازه نمیداد کسی از دردم خبر داشته باشه و بعد اشنایی با سایت فهمیدم که واقعا چه کار تاثیرگذاری بوده و خدا منو هدایت کرده بود که در مورد مشکلاتم صحبت نکنم . سعی میکردم سر خودمو با کارکردن گرم کنم هرچند از درون واقعا غمگین بودم ولی ظاهرمو حفظ میکردم و یه نکته دیگه ازون روزا این بود با اینکه از خدا دلگیر بودم که چرا این بلاها سر من اومده ولی ته دلم میگفتم یه حمکتی داشته و خدا منو از شرایط خیلی بدی در اینده دور نگه داشته با این کار و تقصیر خودم بوده که روی یه چیزی خیلی اصرار کردم و خدا وقتی دیده حرف حالیم نمیشه مجبور شده با پس گردنی منو متوجه اشتباهم بکنه ولی در نهایت خیری درش نهفته اس و با این افکار خودمو اروم میکردم.
ازون اتفاقات شاید دوما هم نگذشته بود که تغییرات بزرگی در زندگی من شروع شد به ایجاد شدن
من از سن 18 سالگی با تصمیم خودم مستقل شده بودم و از یه شهر کوچیک به مرکز استان دیگری مهاجرت کرده بودم ،درس خونده بودم و لیسانس زبان و ادبیات فرانسه گرفته بودم و همیشه کار کرده بودم و برای خودم درامد داشتم چندین وچند شغل عوض کرده بودم و همیشه در رویای ایجاد کسب و کار خودم بودم ولی همیشه ترس و نداشتن سرمایه اولیه کافی و مهارت و …. حتی اجازه رویاپردازی زیاد رو هم بهم نداده بود
من از بچگی عاشق آشپزی بودم و به گفته دیگران دستپخت خوبی هم داشتم و تو لیست اهدافم از سال ها پیش یه جمله بود : راه انداختن رستوران خودم
ولی تو تمام سال هایی که کار میکردم معمولا شغل هام ربطی به این علاقه نداشت چون من دنبال این بودم از طریقی پول بسازم و با پولم رستوران بزنم و خب شغل هایی در حوزه بازاریابی و مارکتینگ که اصلا هم با روحیه من جور در نمیومد و خودمو مجبور میکردم که با کلی ادم ارتباط برقرار کنم ولی همیشه حالم بد بود هم از اینکه از ارتباط زیاد خوشم نمیومد و هم اینکه یه مشکلی دارم که شغلم این مهارت رو میطلبه ولی انجام این مهارت برای من مثل کوه کندنه و همیشه در جنگ و جدال با خودم بودم و خودمو تنبل میدونستم!
خلاصه برگردیم به دو سال پیش که اون اتفاقات افتاد و من تسلیم شدم و تمرکزم رو که قبلا روی کس دیگه ای گذاشته بودم که خوشحال باشه، راضی باشه گذاشتم رو خودم ،روی رسیدن به اهدافی که سال ها پیش نوشته بودم ولی در مرکز توجه ام نبود و روش تمرکز نداشتم.
بعد گذشتن چند هفته ازون اتفاق ایده زدن رستوران یهو افتاد تو مغزم اولش قرار شد با یکی از دوستام که رستوران داشت و شعبه دیگه ای زده بود و سرش شلوغ بود و نمیرسید هر دو جا رو بچرخونه شراکت کنم ولی چون از خدا خواسته بودم پناهم باشه و جز اون دیگه کسی رو ندارم و هر چی اون بگه انجام میدم حس ام بهم گفت اون پیشنهاد رو رد کنم و برای خودم کار کنم .
تمام پس انداز من در این سالها پول پیشی بود که دست صاحبخانه بود و هر سال هرچقدر کار میکردم باید اضافه میکردم به اون پول و دوباره سال بعد و سال بعد و….
تصمیم گرفتم اون پول رو بگیرم و از اون قسمت شهر که محله نسبتا گرونی بود به جایی برم که با اون پول هم بتونم خونه بگیرم و هم بقیه پول رو خرج یه مغازه کوچیک کنم مغازه خیلی کوچیک با خودم گفتم شده یه زیر پله هم شده میگیرم و اونجا آش میفروشم ولی دیگه طاقت این شرایط و کار کردن برای دیگران و جمع کردن پول برای پیش خانه رو نداشتم و با خودم گفتم هر چی هم بشه ازین که هست بدتر نمیشه
اسفند ماه دو سال پیش بود قرارداد خونه رو تمدید نکردم و به صاحبخونه گفتم خونه رو خالی میکنم،برای اولین بار در تمام سال هایی که مستاجر بودم صاحبخانه گفت من میخوام سال اینده خونه رو بفروشم تا وقتی مشتری پیدا میشه بشین پول هم اضافه نمیکنم ، در واقع پیشنهادی بود که هر سال ارزوش رو داشتم ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود تا امسال که تصمیم گرفته بودم کسب و کار خودمو راه بندازم، ولی وسوسه نشدم گفتم این نشانه اس دنیا میخواد منو امتحان کنه ببینه چند .مرده حلاجم و رو تصمیم میمونم و گفتم نه میرم
میخواستم عید رو برم شهرستان پیش خانواده و برگشتنی دنبال مغازه و خونه بگردم،هفته ی اخر اسفند بود رفته بودم مغازه دوستم که رستوران داشت تا بهش کمک کنم ،بهم گفت تو که بنگاه نمیری حداقل تو اپلیکیشن دیوار یه نگاه بنداز ببین وضعیت مغازه و اینا چطوره گفتم نه حتی تو دیوارم دلم نمیخواد نگاه کنم خدا خودش برام مغازه پیدا میکنه، نمیدونم این حرف از کجا میومد ولی با اطمینان بیان شد
نیم ساعت بعد یکی از مشتری های رستوران دوستم بعد خوردن غذا گفت شما که تازه رستوران زدین یکی از اشناهای ما فلان جا یه رستوران داره که خودش میخواد مهاجرت کنه و مغازشو واگذار میکنه کاش اونجارو میگرفتین
گفتیم ما یه مغازه دیگه هم میخواهیم و همین شد که ما رفتیم اون مغازه رو دیدیم و برای منی که به یه زیرپله راضی بودم مثل بهشت بود و همونجا اوکی شد و یه خونه نزدیک همون رستوران پیدا شد و قبل سال جدید هم مغازه اوکی شد و هم خونه !
خدا هم مغازه رو برام جور کرد و هم خونه رو و حتی پولی که برای وسیله های رستوران هم کنار گذاشته بودم و روش حساب کرده بودم هم دست نخورد و از سود چند ماه اول رستوران پول وسیله ها هم درومد و پرداخت شد.
انگار خدا میخواست بهم بگه بیا اینم پولی که خیلی بهش مینازیدی و پشتت بهش گرم بود اونم مال خودت!
و من کسب و کارم و راه انداختم و با لطف و کرم خداوند هر روز و هروز کاری رو انجام میدم که عاشقشم وازش خسته نمیشم و اینقدر برام برکت داره که با گذشت یک سال و چند ماه از افتتاح رستوران دارم به خرید خونه و مغازه فکر میکنم
این معجزه ی پیدا شدن مغازه به اون شکل و راه افتادن کسب و کارماز اون روز تا حالا ، هر روز اشک منو در میاره و شده چراغ راه من ، هر چیزی که میخوام میگم خدا خودش انجامش میده مثل پیدا کردن مغازه که خودش پیدا کرد مثل مشتری ها که خودش اوردشون بدون حتی یه هزار تومنی بایت تبلیغات! رستوران من هنوزم تابلو سردر نداره، کارت ویزیت نداره ولی شماره مغازه تو گوشی اکثر مشتری ها هست و هر روز کلی زنگ خور داره برا سفارش غذا ، من اصلا خودمم پیج اینستاگرام ندارم چون از سیستمش خوشم نمیاد بنابراین مغازه هم پیج نداره، از دوستانم فودبلاگر معروف دارم که شاید با هزینه کم و حتی بدون هزینه برام تبلیغ میکرد ولی هیچ وقت ازش نخواستم چون اعتقادم بر اینه
هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو زتو عاشق تر است
مثل تهیه مواد اولیه که با بهترین قیمت و با بالاترین کیفیت و راحت ترین راه ممکن برام جور میشه و خیلی مثال های دیگه
اشنا شدن من با این سایت مقدس در سومین ماه راه انداختن کسب و کارم بود که انشالله در کامنت های بعدی از برکت آگاهی آموزش های استاد عزیز صحبت خواهم کرد .
این شعر هم در مورد هدایت و گوش کردن به قلب که ندای خداست تقدیم نگاه زیباتون
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان و همه ی بچه های سایت استاد عباسمنش.
استاد اگه قرار باشه همه ی فایلها و محصولات روی یک کفه ی ترازو باشه قطعا اون طرف کفه ی ترازو فایلهای بینظیر توحید عملی هستش.
اول از همه چقدر خوشحال شدم دیدم یه فایل جدید استاد روی سایت گذاشتین تازه با موضوع بینظیر توحید عملی.
استاد عزیزم راستش من قبل از آشنایی با شما و سایت شما کسی بودم که خیلی ذهنیت شرک آلود داشتم.
اصلا خدایی که الانمیشناسم با این قدرتش اصلا قبلا اینجوری نبود.
خدای قبلا راستش فقط یکسری کارها رومیتونست انجامبده، گاهی هم پاش رومینداخت رو پاش و اون کارهای سختتر رو خودم فقط باید تنهایی انجام میدادم.
و راستش خدای قبلا خیلی هم ازش میترسیدم.
صحبت و هدایت !!!! اونم با من؟ اصلا ، چنان احساس گناه زیاد بود و اینقدر تو گوشم رفته بود که آدم بد و گناهکاری هستیم که اصلا فکر نمیکردم خدا بهم نگاه هم بکنه چه برسه که با من صحبت کنه و هدایتم کنه.
همیشه تو ذهنم هدایت و صحبت فقط مخصوص یک سری افراد خاص خداوند بود.
تازه در مورد خیلی موضوعات (بخصوص موضوع مالی) همیشه احساس میکردم فقط یک سری افرادی که میشناسم میتونن کمکم کنن اگه اونها و اعتبار و موقعیت و پولشون نباشه منم اوضاعم خیلی جالب نیست.
اما خدای الان خیلی زیباتر ، مهربونتر، خیلی با قدرتتر و خیلی رفیقتر.
«یا رفیق من لا رفیق له»
هدایت!!!!!!!
اولین باری که این جمله رو شنیدم دقیقا همینجا تو سایت عباسمنش و از خود شما بود استاد.
اصلا باورم نمیشد که خدا من رو هم هدایت میکنه.
اصلا من با خدا در هر لحظه ارتباط دارم.
هدایت خداوند فقط به نظرم مخصوص یک سری افراد خاصش بود.
اما از وقتی به لطف خدای مهربانم وارد سایت عباسمنش شدم، و روی خودم شروع کردم به کار کردن اون موقع متوجه شدم که حالا تازه کجای این دنیا هستم.
خدا کی! من کی هستم!
چقدر سوره ی حمد معنیش قشنگ شده.
حالا تازه میفهمم که سوره ی حمد چقدر زیباست، خدا داره چی میگه به من.
تازه میفهمم «ایاک نعبد و ایاک انستعین» یعنی چی.
خدای الان م اصلا ربطی به قبل نداره.
منم تازه دارم یاد میگیرم، تازه دارم توی زندگیم توی بعضی موقعیت ها ، توی مسافرت به خدا میگم خدایا من رو هدایت کن.
تازه دارم با این هدایت ارتباط برقرار میکنم.
در واقع تازه دارم روی احساس لیاقت ، احساس ارتباط و هدایت با خداوند روی خودم کار میکنم.
در اصل تازه دارم با فاطمه ی الان به صلح میرسم و اون باورهای غلط رو روش کار میکنم.
خدای الانم، خیلی قشنگه.
خیلی دوسش دارم.
خیلی خودم بهش نزدیک میدونم.
چقدر حضورش رو توی زندگیم متوجه میشم.
چقدر قبلا در زندگیم حضورش پررنگ بوده اما من متوجه نبودم.
و از وقتی که خدا رو به عنوان «رب» بیشتر قبول کردم و تازه فهمیدم رب یعنی چی! خداوند قدرتش برام ده ها هزاران برابر بیشتر شده.
همه ی امید و نگاهم فقط به خود خداوند.
خیلی تغییر کردم.
بخصوص در زمینه ی توحید.
خودم قشنگ این رو متوجه میشم.
البته که همیشه باید روی خودم کار کنم.
قبلا که خدا اونجوری بود همه چیز سخت جلو میرفت و از همه چیز همیشه ترس و نگرانی همراهش بود.
اما الان با وجود خدای قدرتمندم همه چیز با آرامش و احساس خوب همراه که زندگیم به طرز عالی جلو میره.
چرخ زندگیم روونتر شده.
و یاد جمله ی استاد در مناجات ملاصدرا:
مگر در زندگی چه میخواهی که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
خیلی ممنونم استاد عباسمنش عزیز، که پرده های شرک آلود رو از روی خدا برایمان برداشتی.
اینکه رب بودن خداوند ، قدرت خداوند ، رو به ما نشان دادی.
قطعا شما یکی از دستان زیبای خداوند در زندگی من هستین.
و در آخر؛ چقدر این کلیپ آخر فایل قشنگ بود.
اصلا یه لحظه تن آدم رو از قدرت خدا شوک میکنه.
خیلی ممنونم ازتون استاد عزیز، در پناه رب العالمین سلامت و شاد باشین.
از موقعی که شروع کردین به صحبت کردن احساس کردم دارین بامن حرف میزنین دقیقا تمام این اتفاق ها برای منم افتادمن یکسالی میشه گواهینامه ام رو گرفتم ولی به خاطر ترسهام نتونستم خودم به تنهایی پشت ماشین بشینم تا اینکه با باورهای خوبی که از دوره کشف قوانین در خودم ساختم به طرز مغجزه واری شوهرم ماشین برام خرید و با دیدن ماشین گفتم که دیگه الان وقتشه پا روی ترسهام بزارم شب فایل های شما رو گوش میدادم و فردا صبح با توکل برخدا دخترم رو میرسوندم مدرسه .همیشه سعی میکردم از جاهای خلوت برم و به نوعی تکاملم رو رعایت کنم تا
بعداز مدتی با خودم گفتم که من دیگه راننده شدم و ظهرهاهم تواوج شلوغی شهر میتونم برم و دخترم رو برگردونم منی که تا به اون روز فقط از جای خلوت میرفتم .همون موقع قلبم بهم گفت که زوده برا شلوغیاونباید بری ولی گفتم من میتونم و میرم هنوز تاسرکوچه نرفتم که یهو با یه ماشین برخورد کردم خداروشکر اتفاق خاصی نیفتادولی شبش که باخودم خوب فکر کردم گفتم من میدونم دلیلش این بود که یهو به خودم مغرورشدم وخداروازیاد بردم وچه سریع خودمو راننده میدونستم .بماند که بعداز اون اتفاق دوباره ترسها م شروع شدن و تا ده روزی پشت ماشین ننشستم وگفتم من دیگه واسه رانندگی خوب نیستم اما میدونستم اشتباه دارم تصمیم میگیرم تا یکم از اون اتفاق گذشت ومن نذاشتم توی همون ترسهام بمونم .استاد خدا میدونه توی زندگیم چندین بار این اتفاق واسه من افتاد و من چون اگاهانه زندگی نمیکردم متوجه نبودم که چقدرراحت خدارو فراموش کردم و خودمو و توانایی هامو بزرگ کردم
ازتون ممنونم استاد که دوباره بهم یاداوردی کردین که در هرزمینه ای باید حواسم باشه که من در برابر خدا هیچم و بابت هرچه نعمت و توانایی به من داده سپاسگذارباشم.
سلام استادعزیزم
خانم شایسته ی مهربان وپرتلاش
ودوستان عزیزم من کامنت خیلی خوب وتاثیر گزاری رو نوشته بودم
ازساعت 4و40دقیقه ی بامدادداشتم کامنت مینوشتم تاالان که 1ساعت و30دقیقه طول کشبدولی یه لحظه دستم خورداومدم عقب دوباره رفتم دیدم تمام متنم پاک شده
اعصابم بهم ریخته چون خیلی باحس وحال خوبی نوشته بودم وردپای خیلی خوبی بودجوریکه چنباره دارم خودمو کنترل میکنم تاگریه نکنم
حیف شد
ولی حتما یه خیریتی بود توش
الخیرو فی ماوقع
شاید یه تمرینی بود واسه کنترل ذهنم
نمیدونم
دوستتون دارم
ازالله یکتا براتون لحظات پرازخوشی
سلامت
تندرستی
وثروت ارزومیکنم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام استاد عزیزم
اجرای توحید عملی
در رانندگی اول که تازه راننده شدی خیلی احتیاط میکنی و انگار حواست خیلی بیشتر هست و اگر ارام عمل میکنی ولی دقتت بیشتره
کسانیکه مغرور به رانندگی میشوند بیشتر تصادف میکنند چون دقتشون کم میشه
در مورد رانندگی و چیزهای دیگر هیچ ادعایی نداریم انگار میگم من خیلی وارد نیستم و اینجور هدایت الهی را بهتر درک میکنم
دریافت هدایت الهی
خداوندا الان به من بگو ادامه بدهم به رانندگی یا بزنم کنار و هدایت میشی و گفته میشه بهت
در هر بحثی اول که وارد نیستیم خیلی توکل میکنیم مثل رانندگی و سفر و غذا پختن و…ولی وقتی مهارت کسب میکنیم میگیم من بلدم و من حرفه ای شدم و…این باعث میشه دقت کمتر بشه و تواضعت در برابر خدا کم میشه
مدام به خدا بگید خدایا اگر یاریم ندهی من هیچم و مواظب من باش
خدایا
اگر راه رو بهم نشون ندهی هیچم اگر رزق و روزی در زندگیم هست تو رزاقی و تو بهم عطا کردی
اینقدر مسیر مون رو منحرف کردند که من خودم را لایق ارتباط مستقیم با خداوند نیستم و من خودم را سگ درگاه فلانی میدانم و….
من لایق دریافت پیام و هدایت خداوندهستم و من بلد نیستم و امیدم به خداوند هست
اول هر کاری را یادت بیار که چقدر به خداوند فقیر بودی و بدون هدایت خداوند هیچی، هر کاری میخوای انجام بدهی بگو خدایا هدایتم کن و راه مستقیم رو بهم نشون بده
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین
در این مسیر یادت بیار و
باور داشته باش خدا هست و هدایتت میکند مارا و ما لایق دریافت هدایت الهی هستیم
یاد بیارید در مقابل خدا هیچم و خشوع و خضوع را در مقابل خدا حفظ کنید
بپذیرید که علم ما در مقابل خداوند از قطره ای در مقابل اقیانوسها هم کمتر هست
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استادان گرانقدرم و دوستان عزیزم
توحید عملی قسمت 11
استاد عزیزم همین امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم و توحید رو تو ذهنم مرور میکردم و با خودم میگفتم هر عامل بیرونی که فکر کنم تو زندگی من تاثیر داره و هر فردی فکر کنم تو زندگی من قدرت داره این یعنی شرک ورزیدن به خداوند یه لحظه این سوال برام پیش اومد که اگه رو خودمون حساب کنیم چی اینم شرک محسوب میشه یا نه اصلا خود ما این وسط چیکاره ایم راه درست اینکه فقط به خداوند توکل کنیم ولی خود ما چی
خدارو شکر با این فایل خداوند جواب منو داد،این خودش یه کج فهمی به حساب میاد که درسته من روی هیچ کس حساب باز نمیکنم و اونا رو تو زندگیم بهشون قدرت نمیدم ولی برای من این یک پاشنه آشیل به حساب میومد که با کوچکترین موفقیتی خودم رو تحسین میکردم به این نیت که این من بودم که این موفقیت رو رقم زدم و همه اعتبار این موفقیت رو میدادم به خودم و بعدش به طرز عجیبی نتیجه تغییر میکرد و یاد حرف استاد میوفتادم که میگفت خیلیا زندگیشون یه روز پایینن یه روز بالا یک موفقیت ثابتی رو ندارن منم هی فکر میکردم با خودم میگفتم حتما فعلا آماده ش نیستم یا تکاملم رو طی نکردم یا فکر میکردم من که سعی میکنم فرکانس های مناسبی ارسال کنم و احساس خوبی داشته باشم پس چرا اوضاع یه روز خوبه یه روز بد و با این فایل فهمیدم که خیلی رو خودم حساب باز کردم خیلی روی استعدادهای خودم روی تواناییهای خودم حساب باز کردم و عملا در طی مسیر هیچ قدرتی به خداوند نمیدم چون میدونین میدونستم این مسیر رو خداوند سر راه من آورده و هدایتم کرده به این مسیر ولی باور نداشتم در ذره ذره این مسیر هم میتونه کمکم کنه و همه چیز به شکل معجزه آسایی آسون پیش بره
خدایا خودم کمکم کن خودت هدایتم کن من بدون تو هیچی نیستم من تازه اول مسیر هستم مسیر سرسبز و زیبایی که اگر فقط به تو امید و باور داشته باشم و فقط از تو کمک بخوام و باور داشته باشم فرمانروای جهانیان کمکی به من میکنه که آسان میشم برای آسانی ها و نخوام خودم با ذهن خودم زور بزنم و به سختی بخوام به چیزی برسم اونوقته که زندگی سعادتمند رو تجربه میکنم؛خداوند پاسخ منو داد حالا ببینیم چجوری عمل میکنیم به این آگاهی ها و الهامات
خدارو شکر میکنم بخاطر این فایل فوق العاده ارزشمند و سپاسگزارم از استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
به نام خدای یکتا و هدایتگر.
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمام کسانی که
به این درک عظیم از آگاهی رسیده اند که فقط خدا دانای حکیم است.
فقط او میداند و ما فکر میکنیم که میدونیم.
بارها وبارها در قران کریم گفته که تو چه میدانی
وما ادرئک…
وتو چه میدانی…
ولی این انسان نادان در حالی که آفرینش خود را فراموش کرده برای خدا مثال میزند، که این استخوان های پوسیده را چه کسی زنده میکند ؟
و خدا در جواب میگه: همان کس که اول بار آنها را خلق کرد.
دوستان من یه خاطره از بازی کردن در باشگاه بیلیارد دارم که کاملا نشون میده که غرور در لحظه میتونه بلای جان انسان بشه،
وقتی در یک بازی به شکل جام قهرمانی برگزار شد، تقریبا 6 نفر از دوستانی که همیشه اونا رو به راحتی شکست میدادم شرکت کردن و من خیلی خوشحال و مغرور ،به قول معروف رجز میخوندم،
بازی که شروع شد انگار دستهام میرزید
استرس عجیبی بهم وارد شده بود.به قول خداوند ما دردل دشمنان ترس می اندازیم
تمام ضرباتم خطا میرفت.افراد ضعیف براحتی منو شکست میدادن.با هر شکست بیشتر تحقیر میشدم
استرس واظطرابم بیشتر میشد
خلاصه به تمام افراد اون جمع بازی رو باختم.
وقتی شب به خونه برگشتم ،از خداوند تشکر کردم
که خدایا چگونه هر که را بخواهی خار و بی مقدار میکنی.
از اون روز به بعد با خودم عهد بستم که بی دلیل مغرور نشم.همیشه اون بازی رو برای خودم مثال میزنم که در شرایط مختلف مغرور نشم.
خدا در قرآن کریم میفرماید
یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ
ای انسان چه چیز تورا در برابر خداوند کریم مغرور ساخت؟
از موقعی که روی خودم کار میکنم که بالای یک سال
هستش، به لطف خدا چرخ زندگیم روان تر شده
اتفاقات بد اصلا توی زندگی من راهی ندارن
هر روز شادی ،شکر گزاری، افزایش عزت نفس در بیشتر موارد، احساس نزدیکی به خداوند، عزتی که گاهی خدا بهم میده که قبلا نبود،
افزایش اراده، که باعث شد بعد از سن 32 سالگی که هیچ وقت من روزه نگرفته بودم به لطف خودش
25 روز ، روزه بگیرم. هذا من فضل ربی .
استاد عزیز به لطف رب عزیز و کریم، خلاصه همه چیز روبه پیشرفته، آینده رو خیلی روشن میبینم
ایمانم هر روز تقویت میشه.
امیدوارم که دوستان این مسئله افتادگی در برابر خداوند رو خیلی جدی بگیرن که من هم خیلی ضربه خوردم و درسهاش رو یاد گرفتم.
خدا رو بی نهایت شکر که توفیق نوشتن این پیام رو به من داد.
ارادتمند شما اصغر آذرکمان
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به همگی،
یادمه وقتی بود که داشتم برای یک هدف تحصیلی اقدام میکردم و پروسه ای رو پیش میبردم. مسئله از اینجاست که من اصلا اجازه نمیدادم کسی کمکم کنه، و هرچی دستان خدا و از افراد مختلف میگفتن که جای آزمون تافل میتونی آیلتس رو بدی یا دولینگو گوش نمیدادم تا اینکه ضربه گوش ندادن به ه ایت رو خوردم و بعد تازه شروع کردم پیرو ه ایت ها. درسته که برگشتم به مسیر ولی کلا با گوش ندادن به هدایت ها مسیر رو بسیاز سخت کردم برای خودم.
زمانیم شد که در روابط غرور رو نسبت به خدا گذاشتم کنار و هدایتشو پیرو شدم، وقتی گفت که برای تماشای یک فستیوال موزیک تو دانشگاه چند نفر رو دعوت کنم که بیان باهم بریم تماشا، منی که تقریبا خیلی کم دیگران رو باهم دعوت میکردم و حتی به سختی به یک نفر دعوت میدادم چون ترس درم رخنه کرده بود.بالاخره این هدایت رو عمل کردم بهش و اینکار رو کنم و نتیجش شد یک نتیجه عالی. یک اعتماد به نفس که حاصل پیروی از هدایت درمورد غلبه بر ترسم در روابط بود و اتفاقا خیلی راحت تر و روان تر از هروقت دیگه ای تونستم که به خواستم در روابط برسم که شاید هیچوقت انقدر راحت نبوده.
جالبه که وقتی پیرو هدایت نبودم خیلی راه سخت، سفت، محکم و بدقلق بوده، مثل پا برهنه بودن در وسط تابسون روی سنگ های داغ با وزنه سنگین رو دوش میموند!
ولی وقتی که از هدایت پیروی کردم انگار سوار بر ماشین کولر دار، صندلی راجت، جاده سبز و زیباو هموار بودم که روان و راحت رسدیگ به خواسته که اگر نگم زودتر از انتطار ،میوونم بگم دقیقا زمانی که انتظار داشتم رسیدم.
شاد و سلامت باشید
سلام و درود به استاد عزیزم و مریم جون
خاشع بودن در برابر خدا و عجز در برابرش که من هیچی نمی دونم و تو می دونی
مامان من تعریف میکرد و میگفت :من حامله نمی شدم،تصمیم گرفتم با مادربزرگ بریم دکتر،رفتیم بهمون قرص داد ولی اتفاقی نیافتاد،رفتیم پیش یه دکتر دیگه،نشد که نشد و رفتیم پیش مامای خونگی هیچ اتفاقی نیافتاد،رفتیم پیش دعانویس بازم اتفاقی نیافتاد،پولام تموم میشد میرفتم پول جور میکردم و باز میرفتیم پیش دکتر،دوباره باز جواب نمیگرفتیم رفتم پیش یه امام زاده دست به دعا،برای من نذری میاوردن تا بخورم حامله بشم ولی نشدم،یه روز دیگه خسته شدم.تمام قرصامو جمع کردم (خیلی پول داده بودند به قرص و دوا)
حیاطمون دیوارش کوتاه تر بود و مامانم میگه خدایا خودت بده من از خودت میخام و قرص ها رو پرتاب میکنه از دیوار حیاطمون به بیرون،بعد میگه من متوجه شدم که حامله م ولی یادش نمیاد بعد چند روز ،و میگه من اصلا حالم بد نمیشده و حامله گی اسونی داشتم و خدا منو بهش داده.
مامانم ایمانش رو به خدا نشون داد و دیگه همه چی رو به خدا سپرده بود و خداوند هم پاسخ داد بهش.
به نام خدای مهربانم
سلااااام سلاااامی از قلب پاک و سلیمم به قلبهای پاک و سلیم استاد عباسمنش عزیز ااای جانم به این استاد
به استاد شایسته عزیز و دوستان توحیدی ام
خداااایا هر آنچه دارم از تو دارم
با خداااااباش و پادشاهی کن و با خداااباش و بندگیش را بکن فقط بندگیش ببین خدا برات کار نمیکنه قربونش برم شاهکار میکنه
بندگی خدا را بکن ببین چطور چرخ های زندگیت هر چهار چرخشش برات روون روون میچرخه و هر روز رووون تر از قبل هر روز چیه هر لحظه
چقدر عاااااشق این عااااشقیامم عاااااشقیای رهاااایی
رهاااای رها سبک بال و عااااشق
خدااااایا من هر آنچه دارم از تو دارم
استاد جاااان دو تا سوال پرسیدی کی چرخ زندگیت روووون کار کرده کی از حرکت ایستاده
کی از حرکت ایستاد وقتی فکر میکردم من میدونم ااای خداااای من مسئولم مرا ببخش و همین جا همین ثانیه از تو میخوام که یه صدم ثانیه هم منا رها نکنی منا به خودم وا نزاری خدایا من هیچ چیز نمیدونم حتی یه قدم جلوتر هم نمیدونم فقط تو میدونی خودت خدایا فرمون زندگیم به دستان تو اااااای جااااانم که چقدر وقتی بندگیشا کنی و ازش بخواهی که فرمون زندگیتا اون برونه همه چرخ هااااای زندگیت رووون روووون میشه خدا خودش شاهده و گواه که چقدر معجزات الهی تو زندگی من هر لحظه در حال اتفاق افتادنه هر لحظه خدااایاشکرت که خداااایی همچون تو داریم که عااااشق بندهاااتی عااااشق هدایتشون عاااشق خوشبختیشون عااااشق شاد بودنشون عاااااشق اینکه به اون حس پاک الهی برسن
واقعا بخوام رووونی هااای چرخ های زندگیم بعد از اینکه هم جهت شدم با جریان الهی خداوند را بگم باید یه کتاب بنویسم ااااای جاااانم اتفاقا ایده عااالیه
نام کتاب : روووونی هااای چرخ های زندگیت
خدایا هر آنچه دارم از تو دارم
بزار براتون معجزه ای که چند روز پیش تو زندگیم افتاد را بگم
ترک تحصیل پسرم که 17 سالشه
برگردیم به کمی عقب تر یعنی مرداد 1403
مرداد ماه بود که به شمال مهاجرت کردیم و نقطه عطف زندگی من از این مهاجرت شروع شد
خداوند همزمانی هاش را برام جور کرد با اومدنم به سمت شمال هدایت شدم به گوش کردن چند فایل از قانون آفرینش که دوستم برام فرستاده بود هر روز اونا را گوش میکردم کلی مدارم تغییر کرده بود و منوجه شدم که من نمیتونم دیگران را تغییر بدم
منی که باور به فراوانی داشتم وجودم سرشار از عشق و مهربانی بود همیشه فقط میگفتم خدا هیچ وقت دوست نداشتم با کسی در و دل کنم یا ناراحتیم را بگم حتی به خود خدا هم زیاد نمیگفتم فقط میگفتم خداااایا خودت درست کن خدااایا من فقط از تو میخوام
اما یه مانعی بزرگ یه ترمز بزرگ نمیزاشت چرخ هاای زندگی روون حرکت کنه و اون چیزی نبود جز ترس از دست دادن میگفتم خدا اما ایمانم قوی نبود ترسه نمیزاشت قوی باشه
و دقیقا همین ترس تو روابطم تاثیر گزار بود و همیشه تمرکزم روی تغییر دیگران بود و میخواستم اونا را تغییر بدم که از دست ندمشون طوری رفتار کنن که مورد تایید دیگران باشند و….
خب بریم سراغ داستان اصلی
بله مرداد ماه اومدیم برا زندگی شمال و پسرم که 17 سالش بود میرفت کلاس یازدهم
خدا را شکر هدایتمون کرد به سمت مدرسه عاااالی از هر لحاظ مخصوصا مدیرش
واقعا هر آنچه از حسن های این مدیر بگم کم گفتم
خب چه کسی این مدیر فرهیخته را سر راه ما قرار داد فقط خدا
مدار من داشت تغییر میکرد تا اینکه پسرم برج 10 با موتور تصادف کرد که بزرگ ترین معجزه خداوند را اونجا دریافت کردم خداوند دوباره پسرم را بهم هدیه داد
واقعا چه کسی جز خدا میتونه اینطور محافظت از عزیزت از خودت بکنه هیچ کس
فقط خدا
فالله خیر الحافظ و هو ارحم الراحمین
بله خدا را هزار مرتبه شکر همه چی بخیر گذشت
اما پسرم مدرسه نرفت و میگفت که من دیگه دوست ندارم درس بخونم و اینکه خیلی انسان های موفق درس خونده نیستند و از این صحبت ها
ناراحت میشدم از نرفتن پسرم به مدرسه و دوست داشتم که بره و بهش انگیزه میدادم اما فایده نداشت
تا اینکه به هدایت الله به دوره هم جهت با جریان الهی وارد شدم
و به لطف الله متوجه شدم ریشه همه مسائل من بخاطر اینکه نمرکز دارم رو تغییر دیگران اونم بخاطر ترس از دست دادن که خودش کلی ترس های دیگه بهمراه داشت مثل ترس از حرف مردم ترس از تایید نشدن و….
اینجا بود که این باور در من به لطف الله شکل گرفت که من خالق 100 درصد زندگی خودم هستم من هیچ کس را نمیتوانم تغییر بدهم فقط با تغییر خودم دنیای اطرافم تغییر میکنه این منم که دارم با افکارم با احساسم زندگیم را میسازم و دقیقا این باور تغییر دیگران بالاترین شرک بخداست چرا که هدایت فقط دست الله است و اوست هدایت گر بندش و من با این باور این شرک مخفی را در خودم ریشه دوونده بودم
خداااایا شکرت بابت اینکه هر روز آگاه ترم میکنی
بله من هدایت را دادم دست خداوند
گفتم خدااایا تو بر همه چی عالم و قادری فقط خودت
خودت آسانمون کن برا آسانی ها
خدایا میدونم که تو بهترین حفاظت کننده و حمایت کننده و هدایت کننده عزیزانم هستی پس من چکار هستم خدایا ببخش و متشکرم که همواره من و عزیزانم را هدایت میکنی
و اینکه وقتی فقط ایمانت و توکلت را میبری سمت خدا و خودت را رها میکنی و میشی هم جهت با جریان الهی
همواره چرخ های زندگی روون میشه و معجزات اتفاق میفته
سه روز پیش مدیر مدرسه خودش اومد محل کار همسرم بدون اینکه ما هیج اطلاعی داشته باشیم
به پسرم و همسرم گفته بود من 500 دانش آموز دارم و برا هیچ کدوم من چنین کاری که الان کردم را نکردم نمیدونم چرا نتونستم بی خیال باشم به آقا جاوید وقتی دیدم سر اولین امنحانش نیست و خلاصه کلی پسرم را بغل کرده بود و گفته بودکه بیا بقیه امتحانات را بده پسرم گفته بود من چیزی بلد نیستم گفته بود تو بیا که برات ترک تحصیل نخوره اونا درست میشه
منا بگو وقتی همسرم زنگ زد و جریان را با اون حس قشنگش برام تعریف میکرد با ذوق با عشق فقط میگفتم خداااایا شکرت خداااایا شکرت
و خدا را شکر امروز پسرم امتحانش را داد
ااااای جااااانم به این خدا خدااااایی که برا بندش کار نمیکنه شاهکار میکنه فقط کافیه خودتا رها کنی و بسپاری دست هدایتهاش
خدااااایا هر آنچه دارم از تو دارم
خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه محتاجم
استاد جان واقعا بی نهایت سپاسگزارم از شما که بی نظیرید خدااااااایا شکررررررت بابت وجود چنین راهنمایی در مسیر زندگیم
خداااااایا من هر آنچه دارم از تو دارم
عاااااشقتونم
در پناه الله توحیدی بمانید
.
با سلام و عرض ادب
من تصمیم گرفتم از امروز به هر فایل نشانه ی من که هدایت میشم براش کامنت بزارم و این فایل مقدس نشانه ای برام هست که این تصمیم خیلی درست تر از چیزیه که فکر میکردم چون یک سال و خورده ای پیش که به این سایت هدایت شدم و از دلم پرسیدم سراغ چه فایل هایی برم هدایت شدم به فایل های توحیدی و چه فیض هایی بردم ازین فایل ها و چه تحولاتی در زندگی من ایجاد شد که انشالله در موردش صحبت خواهم کرد
اما در مورد خشوع در برابر خداوند،
بعد آشنایی با اموزه های استاد یکی از دعاهای همیشگیم اینه خداجانم منو نجات بده از دست غرور خودم و کمکم کن هر وقت میخواد بیاد سراغم بفهمم اگه نمیفهمم به من پس گردنی بزن تا همون موقع حساب کار دستم بیاد نه بعد اینکه همه چیو باختم و از وقتی این خواسته رو از خدا میکنم همیشه و هر روز بهم یاداوری میکنه و باعث شده تو کوچیکترین کارامم یاد خدا بیفتم و ازش کمک بخوام این باعث شده کارهای روزمره زندگی و شغل و روابط ام خیلی روان و راحت انجام بشه از یه کاری اداری گرفته تا ابکش کردن برنج و خرید مواد اولیه برای آشپزخونه ام و خود به خود رفتن ادم های سمی از زندگیم و اومدن ادم های فوق العاده و بهتر شدن روابط با عزیزانم
و هر چه میگذره و این اتفاقات و خواستن این هدایت هی تکرار میشه من بیشتر و بیشتر هدایت هارو میفهمم و راحت تر میخوام ازش
سال های زیادی هم بوده که من اصلا نمیدونستم که میشه هدایت شد و وحی به همه میشه و اون زمانا زندگی واقعا سخت و پراسترس میگذشت برام، به هر دری میزدم نمیشد الان که به اون زمانا فک میکنم یادم میاد که همون موقع هم سر هر تصمیمی و کاری هدایت میومد و خدا به دلم گواهی میداد که کار درست چیه اما من گوش نمیدادم و کاری رو میکردم که ذهنم و عقلم میگفت و نتیجه اش هم مشخصه که سال ها درگیر استرس اینده، غم گذشته و سپری کردن زمان حال در بدترین حال جسمی و روحی و مالی و رابطه ای !
واقعا من بدون هدایت خداوند هیچی نیستم
صبح که چشامو باز میکنم عاشقانه خودمو بهش میسپارم و با خیال راحت میرم سراغ زندگی و در طول روز بارها و بارها ازش میخوام و کمکش رو در لحظه میبینم و شب که میخوام بخوابم میبینم توی کل روز همه کارو برام انجام داده بدون زحمت و سختی کشیدن من
به یاد میارم زمان هایی که سالی چند بار فقط تو سختی هام یاد خدا میفتادم و با عجز و ناله ازش میخواستم منو از این شرایط خلاص کنه و دفتر و میبستم و میرفتم تا چند ماه بعد که دوباره دردی میومد سراغم و با باز کردن دفترم میدیدم عه رنج قبلی رو برام راحت کرد ولی من حتی یه تشکر خشک و خالی ام ازش نکردم
و زندگی سخت و پر از غر زدن و حس قربانی شدن از شرایط و ادم ها و خانواده ادامه پیدا میکرد و به قول شما گیر کرده بودم!
تا نزدیک دو سال پیش که بعد از یه شکست عاطفی و مالی خیلی بد دچار همون عجز و ناتوانی شدم و به قول شما قدم اول رو برداشتم و رو کردم به پروردگار و گفتم من دیگه هیچی ندارم، همون عقلی ام که بهش میبالیدم و فک میکردم خیلی میدونم هم دیگه ندارم در بیچاره ترین حالت ممکن عاجز و گریان و همینطور ناراحت از خود خدا که مگه من چه کرده بودم که منو به این حال و روز دراوردی تسلیم شدم! البته اون لحظه نمیدونستم که اسم اون احساس تسلیمه،گفتم میخوایی منو از این بدبخت تر کنی بکن و میخوایی منو به عرش ببری ببر دیگه چیزی برام مهم نیست و رها کردم
اون روزا سر یه کاری میرفتم که دوسش نداشتم و از سر اجبار و اینکه خرج ام و درارم و قسط و وام هامو پرداخت کنم انجامش میدادم و امیدی هم به اینده نداشتم فقط چند تا نکته داشت اون روزا یکی اینکه در مورد مشکلاتی که داشتم اصلا حرف نمیزدم با کسی ،با هیچکی،حتی با صمیمی ترین دوستمم سر اینکه از مشکلاتم میپرسید رابطه مو کم کردم که حرف نزنم چون اعصابم به هم میریخت و همه ی تلاشام برای اروم شدن بی فایده میموند و چون ادم مغروری هم بودم غرورم اجازه نمیداد کسی از دردم خبر داشته باشه و بعد اشنایی با سایت فهمیدم که واقعا چه کار تاثیرگذاری بوده و خدا منو هدایت کرده بود که در مورد مشکلاتم صحبت نکنم . سعی میکردم سر خودمو با کارکردن گرم کنم هرچند از درون واقعا غمگین بودم ولی ظاهرمو حفظ میکردم و یه نکته دیگه ازون روزا این بود با اینکه از خدا دلگیر بودم که چرا این بلاها سر من اومده ولی ته دلم میگفتم یه حمکتی داشته و خدا منو از شرایط خیلی بدی در اینده دور نگه داشته با این کار و تقصیر خودم بوده که روی یه چیزی خیلی اصرار کردم و خدا وقتی دیده حرف حالیم نمیشه مجبور شده با پس گردنی منو متوجه اشتباهم بکنه ولی در نهایت خیری درش نهفته اس و با این افکار خودمو اروم میکردم.
ازون اتفاقات شاید دوما هم نگذشته بود که تغییرات بزرگی در زندگی من شروع شد به ایجاد شدن
من از سن 18 سالگی با تصمیم خودم مستقل شده بودم و از یه شهر کوچیک به مرکز استان دیگری مهاجرت کرده بودم ،درس خونده بودم و لیسانس زبان و ادبیات فرانسه گرفته بودم و همیشه کار کرده بودم و برای خودم درامد داشتم چندین وچند شغل عوض کرده بودم و همیشه در رویای ایجاد کسب و کار خودم بودم ولی همیشه ترس و نداشتن سرمایه اولیه کافی و مهارت و …. حتی اجازه رویاپردازی زیاد رو هم بهم نداده بود
من از بچگی عاشق آشپزی بودم و به گفته دیگران دستپخت خوبی هم داشتم و تو لیست اهدافم از سال ها پیش یه جمله بود : راه انداختن رستوران خودم
ولی تو تمام سال هایی که کار میکردم معمولا شغل هام ربطی به این علاقه نداشت چون من دنبال این بودم از طریقی پول بسازم و با پولم رستوران بزنم و خب شغل هایی در حوزه بازاریابی و مارکتینگ که اصلا هم با روحیه من جور در نمیومد و خودمو مجبور میکردم که با کلی ادم ارتباط برقرار کنم ولی همیشه حالم بد بود هم از اینکه از ارتباط زیاد خوشم نمیومد و هم اینکه یه مشکلی دارم که شغلم این مهارت رو میطلبه ولی انجام این مهارت برای من مثل کوه کندنه و همیشه در جنگ و جدال با خودم بودم و خودمو تنبل میدونستم!
خلاصه برگردیم به دو سال پیش که اون اتفاقات افتاد و من تسلیم شدم و تمرکزم رو که قبلا روی کس دیگه ای گذاشته بودم که خوشحال باشه، راضی باشه گذاشتم رو خودم ،روی رسیدن به اهدافی که سال ها پیش نوشته بودم ولی در مرکز توجه ام نبود و روش تمرکز نداشتم.
بعد گذشتن چند هفته ازون اتفاق ایده زدن رستوران یهو افتاد تو مغزم اولش قرار شد با یکی از دوستام که رستوران داشت و شعبه دیگه ای زده بود و سرش شلوغ بود و نمیرسید هر دو جا رو بچرخونه شراکت کنم ولی چون از خدا خواسته بودم پناهم باشه و جز اون دیگه کسی رو ندارم و هر چی اون بگه انجام میدم حس ام بهم گفت اون پیشنهاد رو رد کنم و برای خودم کار کنم .
تمام پس انداز من در این سالها پول پیشی بود که دست صاحبخانه بود و هر سال هرچقدر کار میکردم باید اضافه میکردم به اون پول و دوباره سال بعد و سال بعد و….
تصمیم گرفتم اون پول رو بگیرم و از اون قسمت شهر که محله نسبتا گرونی بود به جایی برم که با اون پول هم بتونم خونه بگیرم و هم بقیه پول رو خرج یه مغازه کوچیک کنم مغازه خیلی کوچیک با خودم گفتم شده یه زیر پله هم شده میگیرم و اونجا آش میفروشم ولی دیگه طاقت این شرایط و کار کردن برای دیگران و جمع کردن پول برای پیش خانه رو نداشتم و با خودم گفتم هر چی هم بشه ازین که هست بدتر نمیشه
اسفند ماه دو سال پیش بود قرارداد خونه رو تمدید نکردم و به صاحبخونه گفتم خونه رو خالی میکنم،برای اولین بار در تمام سال هایی که مستاجر بودم صاحبخانه گفت من میخوام سال اینده خونه رو بفروشم تا وقتی مشتری پیدا میشه بشین پول هم اضافه نمیکنم ، در واقع پیشنهادی بود که هر سال ارزوش رو داشتم ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود تا امسال که تصمیم گرفته بودم کسب و کار خودمو راه بندازم، ولی وسوسه نشدم گفتم این نشانه اس دنیا میخواد منو امتحان کنه ببینه چند .مرده حلاجم و رو تصمیم میمونم و گفتم نه میرم
میخواستم عید رو برم شهرستان پیش خانواده و برگشتنی دنبال مغازه و خونه بگردم،هفته ی اخر اسفند بود رفته بودم مغازه دوستم که رستوران داشت تا بهش کمک کنم ،بهم گفت تو که بنگاه نمیری حداقل تو اپلیکیشن دیوار یه نگاه بنداز ببین وضعیت مغازه و اینا چطوره گفتم نه حتی تو دیوارم دلم نمیخواد نگاه کنم خدا خودش برام مغازه پیدا میکنه، نمیدونم این حرف از کجا میومد ولی با اطمینان بیان شد
نیم ساعت بعد یکی از مشتری های رستوران دوستم بعد خوردن غذا گفت شما که تازه رستوران زدین یکی از اشناهای ما فلان جا یه رستوران داره که خودش میخواد مهاجرت کنه و مغازشو واگذار میکنه کاش اونجارو میگرفتین
گفتیم ما یه مغازه دیگه هم میخواهیم و همین شد که ما رفتیم اون مغازه رو دیدیم و برای منی که به یه زیرپله راضی بودم مثل بهشت بود و همونجا اوکی شد و یه خونه نزدیک همون رستوران پیدا شد و قبل سال جدید هم مغازه اوکی شد و هم خونه !
خدا هم مغازه رو برام جور کرد و هم خونه رو و حتی پولی که برای وسیله های رستوران هم کنار گذاشته بودم و روش حساب کرده بودم هم دست نخورد و از سود چند ماه اول رستوران پول وسیله ها هم درومد و پرداخت شد.
انگار خدا میخواست بهم بگه بیا اینم پولی که خیلی بهش مینازیدی و پشتت بهش گرم بود اونم مال خودت!
و من کسب و کارم و راه انداختم و با لطف و کرم خداوند هر روز و هروز کاری رو انجام میدم که عاشقشم وازش خسته نمیشم و اینقدر برام برکت داره که با گذشت یک سال و چند ماه از افتتاح رستوران دارم به خرید خونه و مغازه فکر میکنم
این معجزه ی پیدا شدن مغازه به اون شکل و راه افتادن کسب و کارماز اون روز تا حالا ، هر روز اشک منو در میاره و شده چراغ راه من ، هر چیزی که میخوام میگم خدا خودش انجامش میده مثل پیدا کردن مغازه که خودش پیدا کرد مثل مشتری ها که خودش اوردشون بدون حتی یه هزار تومنی بایت تبلیغات! رستوران من هنوزم تابلو سردر نداره، کارت ویزیت نداره ولی شماره مغازه تو گوشی اکثر مشتری ها هست و هر روز کلی زنگ خور داره برا سفارش غذا ، من اصلا خودمم پیج اینستاگرام ندارم چون از سیستمش خوشم نمیاد بنابراین مغازه هم پیج نداره، از دوستانم فودبلاگر معروف دارم که شاید با هزینه کم و حتی بدون هزینه برام تبلیغ میکرد ولی هیچ وقت ازش نخواستم چون اعتقادم بر اینه
هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو زتو عاشق تر است
مثل تهیه مواد اولیه که با بهترین قیمت و با بالاترین کیفیت و راحت ترین راه ممکن برام جور میشه و خیلی مثال های دیگه
اشنا شدن من با این سایت مقدس در سومین ماه راه انداختن کسب و کارم بود که انشالله در کامنت های بعدی از برکت آگاهی آموزش های استاد عزیز صحبت خواهم کرد .
این شعر هم در مورد هدایت و گوش کردن به قلب که ندای خداست تقدیم نگاه زیباتون
از تو نیاید به توی هیچ کار
یار طلب کن که برآید ز یار
گرچه همه مملکتی خوار نیست
یار طلب کن که به از یار نیست
هست ز یاری همه را ناگزیر
خاصه ز یاری که بود دستگیر
این دو سه یاری که تو داری ترند
خشکتر از حلقه در بر درند
دست درآویز به فتراک دل
آب تو باشد که شوی خاک دل
چون ملکالعرش جهان آفرید
مملکت صورت و جان آفرید
داد به ترتیب ادب ریزشی
صورت و جان را به هم آمیزشی
زین دو همآگوش دل آمد پدید
آن خلفی کاو به خلافت رسید
دل که بر او خطبه سلطانی است
اکدشِ جسمانی و روحانی است
نور ادیمت ز سهیل دلست
صورت و جان هر دو طفیل دلست
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان و همه ی بچه های سایت استاد عباسمنش.
استاد اگه قرار باشه همه ی فایلها و محصولات روی یک کفه ی ترازو باشه قطعا اون طرف کفه ی ترازو فایلهای بینظیر توحید عملی هستش.
اول از همه چقدر خوشحال شدم دیدم یه فایل جدید استاد روی سایت گذاشتین تازه با موضوع بینظیر توحید عملی.
استاد عزیزم راستش من قبل از آشنایی با شما و سایت شما کسی بودم که خیلی ذهنیت شرک آلود داشتم.
اصلا خدایی که الانمیشناسم با این قدرتش اصلا قبلا اینجوری نبود.
خدای قبلا راستش فقط یکسری کارها رومیتونست انجامبده، گاهی هم پاش رومینداخت رو پاش و اون کارهای سختتر رو خودم فقط باید تنهایی انجام میدادم.
و راستش خدای قبلا خیلی هم ازش میترسیدم.
صحبت و هدایت !!!! اونم با من؟ اصلا ، چنان احساس گناه زیاد بود و اینقدر تو گوشم رفته بود که آدم بد و گناهکاری هستیم که اصلا فکر نمیکردم خدا بهم نگاه هم بکنه چه برسه که با من صحبت کنه و هدایتم کنه.
همیشه تو ذهنم هدایت و صحبت فقط مخصوص یک سری افراد خاص خداوند بود.
تازه در مورد خیلی موضوعات (بخصوص موضوع مالی) همیشه احساس میکردم فقط یک سری افرادی که میشناسم میتونن کمکم کنن اگه اونها و اعتبار و موقعیت و پولشون نباشه منم اوضاعم خیلی جالب نیست.
اما خدای الان خیلی زیباتر ، مهربونتر، خیلی با قدرتتر و خیلی رفیقتر.
«یا رفیق من لا رفیق له»
هدایت!!!!!!!
اولین باری که این جمله رو شنیدم دقیقا همینجا تو سایت عباسمنش و از خود شما بود استاد.
اصلا باورم نمیشد که خدا من رو هم هدایت میکنه.
اصلا من با خدا در هر لحظه ارتباط دارم.
هدایت خداوند فقط به نظرم مخصوص یک سری افراد خاصش بود.
اما از وقتی به لطف خدای مهربانم وارد سایت عباسمنش شدم، و روی خودم شروع کردم به کار کردن اون موقع متوجه شدم که حالا تازه کجای این دنیا هستم.
خدا کی! من کی هستم!
چقدر سوره ی حمد معنیش قشنگ شده.
حالا تازه میفهمم که سوره ی حمد چقدر زیباست، خدا داره چی میگه به من.
تازه میفهمم «ایاک نعبد و ایاک انستعین» یعنی چی.
خدای الان م اصلا ربطی به قبل نداره.
منم تازه دارم یاد میگیرم، تازه دارم توی زندگیم توی بعضی موقعیت ها ، توی مسافرت به خدا میگم خدایا من رو هدایت کن.
تازه دارم با این هدایت ارتباط برقرار میکنم.
در واقع تازه دارم روی احساس لیاقت ، احساس ارتباط و هدایت با خداوند روی خودم کار میکنم.
در اصل تازه دارم با فاطمه ی الان به صلح میرسم و اون باورهای غلط رو روش کار میکنم.
خدای الانم، خیلی قشنگه.
خیلی دوسش دارم.
خیلی خودم بهش نزدیک میدونم.
چقدر حضورش رو توی زندگیم متوجه میشم.
چقدر قبلا در زندگیم حضورش پررنگ بوده اما من متوجه نبودم.
و از وقتی که خدا رو به عنوان «رب» بیشتر قبول کردم و تازه فهمیدم رب یعنی چی! خداوند قدرتش برام ده ها هزاران برابر بیشتر شده.
همه ی امید و نگاهم فقط به خود خداوند.
خیلی تغییر کردم.
بخصوص در زمینه ی توحید.
خودم قشنگ این رو متوجه میشم.
البته که همیشه باید روی خودم کار کنم.
قبلا که خدا اونجوری بود همه چیز سخت جلو میرفت و از همه چیز همیشه ترس و نگرانی همراهش بود.
اما الان با وجود خدای قدرتمندم همه چیز با آرامش و احساس خوب همراه که زندگیم به طرز عالی جلو میره.
چرخ زندگیم روونتر شده.
و یاد جمله ی استاد در مناجات ملاصدرا:
مگر در زندگی چه میخواهی که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
خیلی ممنونم استاد عباسمنش عزیز، که پرده های شرک آلود رو از روی خدا برایمان برداشتی.
اینکه رب بودن خداوند ، قدرت خداوند ، رو به ما نشان دادی.
قطعا شما یکی از دستان زیبای خداوند در زندگی من هستین.
و در آخر؛ چقدر این کلیپ آخر فایل قشنگ بود.
اصلا یه لحظه تن آدم رو از قدرت خدا شوک میکنه.
خیلی ممنونم ازتون استاد عزیز، در پناه رب العالمین سلامت و شاد باشین.
سلام به استادعزیزم و تمام دوستان عزیز سایت استاد
از موقعی که شروع کردین به صحبت کردن احساس کردم دارین بامن حرف میزنین دقیقا تمام این اتفاق ها برای منم افتادمن یکسالی میشه گواهینامه ام رو گرفتم ولی به خاطر ترسهام نتونستم خودم به تنهایی پشت ماشین بشینم تا اینکه با باورهای خوبی که از دوره کشف قوانین در خودم ساختم به طرز مغجزه واری شوهرم ماشین برام خرید و با دیدن ماشین گفتم که دیگه الان وقتشه پا روی ترسهام بزارم شب فایل های شما رو گوش میدادم و فردا صبح با توکل برخدا دخترم رو میرسوندم مدرسه .همیشه سعی میکردم از جاهای خلوت برم و به نوعی تکاملم رو رعایت کنم تا
بعداز مدتی با خودم گفتم که من دیگه راننده شدم و ظهرهاهم تواوج شلوغی شهر میتونم برم و دخترم رو برگردونم منی که تا به اون روز فقط از جای خلوت میرفتم .همون موقع قلبم بهم گفت که زوده برا شلوغیاونباید بری ولی گفتم من میتونم و میرم هنوز تاسرکوچه نرفتم که یهو با یه ماشین برخورد کردم خداروشکر اتفاق خاصی نیفتادولی شبش که باخودم خوب فکر کردم گفتم من میدونم دلیلش این بود که یهو به خودم مغرورشدم وخداروازیاد بردم وچه سریع خودمو راننده میدونستم .بماند که بعداز اون اتفاق دوباره ترسها م شروع شدن و تا ده روزی پشت ماشین ننشستم وگفتم من دیگه واسه رانندگی خوب نیستم اما میدونستم اشتباه دارم تصمیم میگیرم تا یکم از اون اتفاق گذشت ومن نذاشتم توی همون ترسهام بمونم .استاد خدا میدونه توی زندگیم چندین بار این اتفاق واسه من افتاد و من چون اگاهانه زندگی نمیکردم متوجه نبودم که چقدرراحت خدارو فراموش کردم و خودمو و توانایی هامو بزرگ کردم
ازتون ممنونم استاد که دوباره بهم یاداوردی کردین که در هرزمینه ای باید حواسم باشه که من در برابر خدا هیچم و بابت هرچه نعمت و توانایی به من داده سپاسگذارباشم.