توحید عملی | قسمت 5 - صفحه 30 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1245 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    پرنیان قویمی گفته:
    مدت عضویت: 661 روز

    خدا رو شکر میکنم‌که امروز با کلام زیبا و درست و دلنشین شما خدا جواب سوالم رو بهم داد….وقتی که از عشق و وابستگی شدید به یک انسان خدا رو فراموش کردم و همه زندگیم شد اون شخص و دقیقا وقتی شادی و خوشبختیم رو در اون شخص جستجو کردم دقیقا همون لحظه دردی از نبودن اون شخص در زندگیم کشیدم و سیلی خوردم که تازه از خواب بیدار شدم…انگار تازه بزرگ شدم، رشد کردم، دنیا رو دیدم، خدا رو پیدا کردم، عشق اصلی در قلبم روشن شد، دقیقا از همون عشقی که روش حساب کرده بودم ضربه خوردم و تازه عشق خدا رو پیدا کردم و فهمیدم این مسیر عاملی بود که من رو به عشق حقیقی برسونه..‌عشق زمینی مقدمه ای شد برای عشق الهی…خدا رو هزار مرتبه شکر‌….از این همه بزرگی خدا در حیرتم و البته ذوق زده…چقدر حالم خوب شد امروز این فایل گوش دادم و خدا از طریق کلام شما باهام حرف زد…خدا بهترین عشق و همراه و رفیقم شده،‌تمام دردو دلم با خودش شده. اون اتفاق اولش برام تلخ بود ولی الان خوشحال و راضی ام که اون موهبت باعث شد به اصل و حقیقت برسم. و این تیکه شعر در تمام اون دوران میومد تو ذهنم که میخوام اینجا براتون بنویسم:

    سال‌ها با جور لیلا ساختی

    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق یکجا باختم

    کردمت آواره‌ی صـحرا نشد

    گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

    سوختم در حسرت یک یا ربت

    غیر لیلا بر نیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی گفتم بلی

    مطمئن بودم به من سر می‌زنی

    در حریم خانه‌ام در می‌زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو لیلا کشته در راهت کنم

    یه عشق زمینی باعث شده بود من خدا رو یادم بره و حالا الان آزاده ام چون نور عشق اصلی در تمام قلبم شکل گرفته و هرروز دارم تلاش میکنم قوی تر کنم.

    خدا به شما خیر و نیکی عطا کنه…سپاس از این ویدئو درجه یک و سازنده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    آمنه دختر خدا گفته:
    مدت عضویت: 482 روز

    سلام به تمام دوستان توحیدی

    واقعا شرک خیلی خیلی مخفی و پنهان است و به اندازه یه نخ باریکه

    وقتی به کسی به جز خداوند توی ذهن خودت قدرت میدی تو مشرکی

    وقتی کسی رو جز خداوند عامل موفقیت و حتی شکست خودت میدونی تو مشرکی

    وقتی روی حرف کسی حساب میکنی تو مشرکی

    وقتی به کسی وابسته میشی تو مشرکی

    وقتی توقع داری کسی برات کاری بکنه تو مشرکی

    و و و

    واقعا چقدر باید حواسمون باشه که خطا نریم

    خدایا ،پروردگارا کمکم کن تا همیشه و در همه ی شرایط بتونم شرک را تشخیص بدم الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    pouri420 گفته:
    مدت عضویت: 3251 روز

    باسلام خدمت همه ی دوستان هم فرکانسیم،همچنین استادعزیزم،خسته نباشید میگم بهت استاد!

    دقیقا همیمطوره که میگین.

    من کارم ارایشگریه،ظرف 1سالونیم پیشرفت زیادی داشتم،طوری که از شروع کارم با باورهایی درست اصلا توحرفه جدیدم ازسطح پایین شروع نکردم،کارو یادگرفتم و با توکل به خدا از یکی ازشهرستانای خراسان برای پیشرفت بیشتراومدم به تهران،این درحالی که من ازهمون شروع کارم تو دفترم نوشتم که میخام تهران باشم،وبعدخاج ازایران!من همه چیزی که دارم از خداس،ازاون خاستم خالصانه،بهم راهونشون داد،همه جا با احساسم رفتم جلو،خیلیافازمنفی بودن دورم،امامن فقط خداموو خودمو باور داشتم،حرکت کردم درکنار فایلهایی استاد،ایمانم قوی کردم و هرروز تومسیره توحید دارم حرکت میکنم!الان بفکر بزرگترکردن سطلم هستم،خداروشکرمیکنم،به هرچی خاستم رسیدم،لذت بردم ازش و سپاسگذارش بودم!

    خداروشکرمیکنم که خدا استادعباسمنش رو سرراهم قرار داد،تاازتاریکی و وحشت به نور و آرامش برسم!گفتنی زیاده،بازم کامنت میذارم،استاد دوستت دارم و ب امیدروزی که خودم اصلاح کنم سر کچلتون! خخخ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    نسرین سلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2795 روز

    سلام استاد بزرگوار .واقعا لذت بردم و موقع تماشای ویدئو برا خداوند خودم سجده کردم و ازش تشکر کردم که منو با شما اشنا کرد و اتفاقات خوب داره پشت سر هم برا من فقط و فقط بخاطر تغییر باورها و گوش دادن به فایلهای رایگان شما اتفاق می افته .سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    مهرداد مرادی نظیف گفته:
    مدت عضویت: 4107 روز

    سلام استاد

    وسط فایل که گریه م گرفت ….

    و هرچی استاد به دوره قرآن نزدیک تر میشیم خدا داره آماده ترمون میکنه ، داره تکامل این دوره رو برامون طی میکنه از طریق شما .

    هرچی داریم جلوتر میریم خدا از طریق شما مسیر باکیفیت تر میکنه ، دقیق تر میکنه ، واضح تر میکنه ، میخواد که با بالاترین کیفیت توی این مسیر حرکت کنیم.

    البته که شما دارید روی خودتون هرلحظه کار میکنید و ماهم کار میکنیم که اینقدر خالصانه گفته میشه

    یعنی یه نگاهی به سیر تکاملی این فایلهای توحید عملی کردم دقیقا مشخصه که چه کیفیتی پیدا کرده هرچی که شما به الهامتتون عمل میکنید و انجامش میدید و بچه ها هم از اون ور روی خودشون کار میکنن چطور باورهای توحیدی شفاف تر میشه.

    این فایل که من فعلا یکبار دیدم بهم میگفت که به بیراهه نرم ، یعنی توی مسیر شاید گاهی اوقات فرض کنیم که که کاری که داریم انجام میدیم درسته ولی در اصل اشتباه و خدا توی این فایل واضح تر از چیزی که فکرش بکنیم بهمون گفت دقیقا چیکار کنیم . بهمون گفت روی چی کارکنیم و چطور کار کنیم … اگه میخوایم همه چی داشته باشیم و به همه چی برسیم چطور باید باورش کنیم

    چطور فکر کنیم در مورد افراد توی زندگیمون ، در مورد شغبمون ،در مورد داشته هامون و…………………………….

    بهمون گفت حتی به همین قضیه توحیدی هم صفر و یک نگاه نکنید ، کمالگرایانه نگاه نکنید ، فکر کنید زیاد در مورد تک تک جملات تامل کنید ، یک شبه به این درجه نمیشه رسید ، تکامل میخواد ولی تامل کنید در موردش ، بخواید که برسید به این حد و بعد از این فایل که چندین و چندین بار گوش کردید و فکر کردید تصمیم های جدی بگیرید

    از وقتی که فایل دیدم تا الان خیلی تو فکرم استاد ، خیلی زیاد

    بهم الهام شد که همین فایل 1000 بار گوش کن ، یا روزی یکبار یا روزی 2بار فارغ از اینکه چه کارهایی دیگه داری فارغ از اینکه داری روی چه باورهایی کار میکنی

    تا موقعی که بهت چیزی نگفتیم انجامش بده و ببینش و فکر کن .

    و میکنم با تمام وجود ، چون دقیقا حسش میکنم که میخواد چیکار کنه ، حسش میکنم اون حس خوب رو

    آره استاد منم ضربان قلبم میزنه

    از چند روز پیش که به یک تضادی خوردم و به جای اینکه ازش فرار کنم با توکل به خودش رفتیم تو دل مسئله و خدا مارو چنان هدایت کرد و برامون حل کرد و داره رهاتر میکنه که عشق خدا خیلی دارم تو قلبم لمس میکنم چون به شدت میزنه

    آرومم میکنه و باز میزنه

    و الانم که این فایلش قرار داد تا ادامه مسیر بهم بگه چون ما قدم اول برداشتیم و حالا داره بقیه مسیر بهمون میگه و اینکه چطوری قدم برداریم تا در ساده ترین و راحت ترین و سریعترین و لذت بخش ترین حالتش باشه.

    دوباره مثل زمانی شدم که متن کامل یکی از بچه های دوره جهان بینی توحیدی 1 در مورد جلسه 9 که نوشته بود میخوندم ، دقیقا اونطوری شدم

    کافیه همین فایل توحید عملی 5 فقط با دقت و تفکر تکرار بشه

    میدونی یعنی چقددددددر رها میشی ، چقدددددددر با خودت و خدای خودت یکی میشی ، چقدددددددددددر همه چی رو آسون میگیری و آسون میبینی

    چقددددددر آزاد آزاد آزاد میشی از همه چی

    به چنان آرامشی میرسی که نمیتونی حتی توصیفش کنی

    یعنی هرچی بخوای یه جمله براش بیاری که شروعش کنی یا توضیحش بدی اصلا نمیشه

    اصلا نمیشه به کسی بفهمونیش …. اصلا نمیشه ها

    چون فقط باید هرکسی خودش لمسش کنه ، خودش یکی بشه با خودش

    وقتی این فایل گوش بدی با دقت و فکر و تکرار بالا

    هرچچچچچچچچچچچچچچچی بت باشه توی ذهنت میشکنه

    هرچی غیرممکن یا آدمهای بزرگ یا فلان درآمد چند صد میلیاردی یا خونه های فلان یا ماشین فلان یا فلان پسر یا دختر یا فلان موفقیت و رسیدن به همه اینا برات میشکنه

    چسبندگیش شل میشه و راحت جدا میشه و هرچی تکرارش کنی با دقت و با فکر رهاتر میشی از همه اینا و با چنان آرامشی فقط زندگی رو زندگی میکنی و حرکت میکنی که نمیشه تصورش کرد چون دیگه به قول استاد نگران سوال های بیجواب نیستی ، نگران مجوز گرفتن برای فلان کار نیستی ، نگران کارمند خوب داشتن نیستی ، نگران اون رابطه با فلان فرد نیستی ، نگرانی دیگه نداری …. فقط زندگی رو با تمام ابعادش زندگی میکنی و در زمان مناسب و مکان مناسب همه چی خودش اتفاق میفته…. و چقدر هم سریع و چقدر هم راحت و آسون و ساده با بالاترین کیفیت ، با بالاترین لذت

    ایقدر رهاااااا میشی ، اینقدر آزاد میشی که فارغ از هرچیزی فقط زندگی میکنی و در مسیر اهدافت با این دیدگاه با لذت حرکت میکنی و وابسته به هیچی نیستی … به اینکه چرا درآمد نمیاد ، یا اون کار درست نمیشه یا…….

    چون 100درصد یقین داری که هدایت میشی

    هدایت میشی ، هدایت ، هدایت ، هدایت و……

    و چه بهشتی ساختی ، بهشتی که خودت میسازی ، بهشتی که وقتی باورش میکنی ساخته میشه ، بهشتی که در لحظه ایی و از تمام زیباییش لذت میبری

    و اصلا برات مهم نیست که ایده های آینده ت چطور میخواد عملی بشه چون تو بهشتی و حالت خوبه احساست خوبه ، اتفاقاتت خوبه و هدایت میشی و خودش بهت میگه

    مثال انیشتین ، یا مثال پیامبر اسلام چه توی این فایل و چه در جلسه 9 دوره جهان بینی که افراد از چین پا میشن میان که حضرت محمد ببینن ، اون موقع که نه اینترنتی بود نه چراغی ، نه گوشی ، نه برقی ؛ نه هواپیمایی ، نه ماشینی ، نه ………. ولی اینطور از اون ور جهان میان که ببیننت و باهات باشن و در خدمتت

    خب واقعا این کار کی میتونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خب یکی به من جواب بده جز خدا کی میتونه این کارو بکنه ؟؟؟؟؟

    تو حرکت کن ، باورهای توحیدی بساز ، قدرت خدارو باور کن ، تو هرکار و حوزه و رشته ایی باشی خدا همه چی رو برات درست میکنه

    به خودم میگم ، تو برنامه نویسیت انجام بده ، الهامات انجام بده خدا همه رو مامور میکنه که بیان محصولاتت بخخرن دیگه چی میخوای

    همه کار بابا برات میکنه

    چقدر میتونی همینو درک کنی

    خدا همه کار برات میکنه ، همه کار ، همه کار

    همه چی برات میشه ، همه چی همه چی

    دیگه چی میخوای

    والا به الا زندگی خیلی آسون تر و ساده تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم ، خیلی ساده تر و آسون تر ، خیلی راحت تر ولیییییییی چقدر اینو میتونی بپذیری به هر اندازه ایی که بپذیری میتونی باورش کنی و تو زندگیت ببینی .

    استاد چقدر قشنگ میگه بابا هر خیری برسه از خداست هر شری برسه از خودته

    زندگی سخته ؟؟؟؟ از خودتِ ، وگرنه بیا او آفتاب ، بیا زیر نور ، میبنی که نور گرمه ، میبینی که زندگی ساده ست

    فقط مهرداد باورش کن…………………

    من از آن روز که در بند توام آزادم

    پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

    پادشاه دوردانه خدا ، باورش کن و نظاره کن …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    ستایش یگانه گفته:
    مدت عضویت: 4140 روز

    مگه میشه این فایل رو دید و گریه نکرد؟ صورتم پر از اشکه ولی احساسم فوق العااااااااااااده است . مثل بچه ای که تو آغوش گرم مادرشه و مادرش داره با لبخند بهش میگه من پیشتم نگران هیچی نباش و اون بچه مطمئنه که مادرش عاااااشقانه دوستش داره.

    یه زمانی وقتی واسه راه حل گرفتن از خداوند قرآن را باز می کردم همیشه آیه های مربوط به شرک میومد و خداوند با من در مورد مشرکان حرف میزد . اون موقع ها به خدا گلایه میکردم که خدایا من که مشرک نیستم . من تو را می پرستم ولی الان می فهمم که در حقیقت مشرک بودم چون برای حل مشکلاتم آخرین کسی که به یادش می افتادم خداوند بود.

    استاد عزیزم شما موحد ترین آدمی هستید که تو عمرم دیدم و دیدن این همه نتایج شگفت انگیز از زندگی شما اصلا دور از انتظار نیست . شما به شعار همیشگی خودتون « خوب زندگی کردن و دنیا رو جای بهتری برای زندگی آدمها کردن » عمل کردید. خدا میدونه چند نفر با دیدن این فایلها و شنیدن سخنان ارزشمند شما دست از شرک برداشتند و موحد شده اند !!!!

    رسول اکرم صلى الله علیه و آله :

    یَقولُ اللّه عَزَّوَجَلَّ إِذ کانَ الغالِبُ عَلَى العَبدِ الاِشتِغالُ بى، جَعَلتُ بُغیَتَهُ وَلَذَّتَهُ فى ذِکرى فَإذا جَعَلتُ بُغیَتَهُ وَلَذَّتَهُ فى ذِکرى عَشَقَنى وَعَشَقتُهُ فَإِذا عَشَقَنى وَعَشَقتُهُ رَفَعتُ الحِجابَ فیما بَینى وَبَینَهُ وَصَیَّرتُ ذلِکَ تَغالُبَاَ عَلَیهِ لایَسهو إِذا سَهَا النّاسُ اُولئِکَ کَلامُهُم کَلامُ النبیاءِ اُولئِکَ البطالُ حَقّا؛

    خداى عزوجل مى فرماید: هرگاه یاد من بر بنده ام غالب شود، خواهش و خوشى او را در یاد خود قرار دهم و چون خواهش و خوشى او را در یاد خود قرار دهم عاشق من شود و من نیز عاشق او گردم و چون عاشق یکدیگر شدیم حجاب میان خود و او را بر دارم و عشق خود را بر جان او چیره گردانم، چندان که مانند مردم دچار سهو و غفلت نمى شود، سخن اینان سخن پیامبران است، اینان براستى قهرمانند.(کنزالعمال، ج1، ص433، ح1872)

    ممنونم از خداوند که منو به این مسیر هدایت کرد و ممنونم از شما استاد قهرمانم که سخنانتان سخن پیامبران است.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    سمیه رازگردانی گفته:
    مدت عضویت: 2844 روز

    بنام پروردگار یکتا

    با سلام خدمت همه دوستان گرامی و استاد عزیز سید حسین عباس منش

    امروز توحید عملی 5 را گوش کردم و حال عجیبی بهم دست داد،با خودم فکر میکردم خیلی جاها چه اشتباهاتی کردم درباره اینکه بخوام خواست دل کسی یا کسانی را بدست بیارم بدون اینکه متوجه الله بشم و البته خیلی جاهاهم حواسم شش دونگ متوجه خدا بوده و با حرفهای استاد کلی با خودم حال کردم که فقط اون موقع روی خدا حساب باز کردم،راستش من حدودی سه سالی هست که فقط میگم یا الله و گفتن یا علی، یا امام حسین و………. که تمامی آنها را کنار گذاشتم نه اینکه بخوام اونا را نادیده بگیرم نه فقط با خودم فکر کردم رسالت تمامی این امامان و پیغمبران یک چیز بوده اونم کلمه توحید و لا اله الا الله بوده و بس و تمامی قرآن ما را از شرک باز داشته و هدایت به کلمه توحید کرده و البته اینم یه توفیق برای من بوده که من حدود 10 سال هست قرآن را مستمر میخونم و وقتی استاد حرف میزنه و تک تک آیات قرآن میاد جلوی چشام با حرف های قرآنم ایمانم چند برابر میشه و حال دلم بسیار عالی میشه و ناخودآگاه همون موقع به درگاه الهی سجده کردم و رابطه خاصی بین من وخدا برقرار شده . من امسال با استاد به لطف الهی آشنا شدم و اولین دوره استاد کشف قوانین زندگی را تهیه کردم و اولین کاری که کردم با اینکه هیچ گونه فعالیت خاصی تو اینستاگرام نداشتم اومدم کلا اینستا را دیلیت اکانت کردم کاری که مدتها بود میخواستم کنم ولی نمی تونستم،خب اینم معجزه استاد بود برای من ازطرف خدا و از اون روز تو حالا بجای گردش تو اینستاگرام فقط کارم شده عبادت با خدا ،سر کار رفتن و تمام سایت ها ،تمام شبکه های مجازی و……………خلاصه شده تو سایت استاد عباس منش و سیستم خونه،گوشی ،سیستم محل کار در موقع نبودن کار و ارباب رجوع شده سایت خانواده صمیمی عباس منش،اینقدر این دوره کشف قوانین زندگی زیباست که من فقط توش حال خوب میبینم ،خلاصه استاد خدا حفظت کنه که دستی از دستان خداوندی برای ما،حال خوبتون توفایل ها عجیب به ما میرسه،با تک تک سلول هام میفهمم که دارید خالصانه،صادقانه،بدور از هرگونه فریب ،غرور دارید با ما حرف میزنید و عجیبت تر اینکه میفهمم که چقدر حرف هاتون تو زندگیتون جاری و ساری هست،حرفتون درباه پسرتون یوسف خیلی ایمان میخواست که منم میخوام کم کم خودم را به این باور و ایمان شما برسونم،خداوند ازتون راضی باشه استاد،دمتون گرم،نفستون حق،عمرتون مستدام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 3255 روز

    سلام استاد عزیزو مهربانم سلام دوستان وهمخانواده های دوست داشتنی من خداروشکر بابت اینکه شماها هستید و من هرروز به شماهاسر میزنم وچیزهای زیادی از شما یاد میگیرم

    امروز اومدم این کامنت رو بنویسم و از دوستی تشکر کنم که نه میدونم چه شکلیه نه میدونم کجازندگی میکنه و نه میدونم چند سالشه اما صدایی گرم و صمیمی داره محبتی بی ریا و قلبی سرشار از عشق ومهربانی و آگاهی

    امروز میخواهم از خانم فرهادی عزیزم تشکر کنم و دستش رو توی قلبم عاشقانه میبوسم دوست عزیزم خواهر مهربانم خانم فرهادی گل با اینکه فقط صدای تو را میشنوم و مدت کمی است که دراین‌مسیر هستم اما شما انقدر مهربان و صمیمی و عزیز هستی که احساس میکنم سالهاست میشناسمت به خاطر تمام زحماتی که برای من و دوستان عباسمنشی میکشی ازت کمال تشکر و قدردانی رو میکنم و ارزو دارم همیشه صحیح و سالم و سرافراز باشی

    خانم فرهادی عزیزم ممنون که هستی و استاد عباسمنش حتما به خودش میبالد و افتخار میکند برای اینکه کارمندانی صادق و عاشق و متعهد چون شما و خانم شایسته ی عزیز دارد.

    امیدوارم درپناه خداشاد و پیروز و موفق باشید

    دوست دار و خواهر کوچک شما مرضیه شادکام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    مهرداد مرادی نظیف گفته:
    مدت عضویت: 4107 روز

    سلام به استاد خوشگل و مهربونم که خیلی دلم براش تنگ شده بود نظر بذارم.

    اتفاقات خیلی عالی افتاده که میخوام شروع کن به گفتنشون و هرکدوم رو توی نظرات فایل خودش میگم.

    و اما اتفاق خوبی که مربوط به توحید عملی 5 میشه.

    استاد اگه یادتون باشه موقعی که توحید عملی 5 قرار دادین من گفتم که بهم الهام شده این فایل تا موقعی که بهت چیزی نگفتیم حداقل روزی یکبار ببین من اینکارو به جز چند روزی از اون زمان که اگه حساب کنیم و جمع کنیم میشه روزهایی که من گوش ندادم نزدیک 2 یا تهش 3 هفته در طول این مدت و بقیه روزها یکبار گوش دادم و بعضا دوبار.

    خب هر سری که گوش میدم نکته ایی جدیدی یاد میگیریم ، درکم میره بالا از تک تک کلماتتون و هی توی زندگی خودم دنبال میگردم که کجاها انجام دادم جواب داده و کجاها شرک ورزیدم و جواب برعکس گرفتم مخصوصا توی زندگی خودم حالا بعضا یک سری از افراد دیگه و عموم مردم و هِی بیشتر به درکش میرسم و تا الان به این درک رسیدم که تمام دوره هاتون ، تمام فایلهاتون همه شون توحید بودن ، دوره عزت نفس همه ش توحیدِ ، اون باورها توحیدِ ، اونطوری عمل کردن توحیدِ ، راهنمای عملی به رویاها همه ش توحیدِ ، ثرت 1 همه ش توحیدِ ، هدفگذاری همه ش توحیدِ ، شیوه حل مسائل همه ش توحیدِ یعنی اینکه بچه ها دنبال باورهای توحیدی میگردن بنظرم همه دورها و فایلهای رایگان اینا همه شون توحیدِ چون تو همه دوره ها و فایلهاتون دارین میگین که خودتون عامل اتفاقات زندگی ، باورهاتونِ ، و اینا یعنی توحید اینکه توی دوره جهان بینی توحیدی 1 میگیم ایمانی که عمل نیاورد ایمان نیست حرف مفته این باور توحیدیِ یا دنیا ، دنیای شجاعانِ ، جهان فقط به شجاعان پاداش میده به کسایی که عمل میکنن این باور توحیدیِ ، کنترل ذهن و باورهای قدرتمند در جواب نجواها دادن این توحیدی عمل کردنِ اینا چیزی جز توحید از نظر من نیست ، من که این همه مدت دارم به توحید عملی 5 گوش میدم به این درک رسیدم برای همین خودمم شروع کردم به عمل کردن.

    حالا نزدیک به فکر کنم 3 هفته یا 4 هفته پیش بود که من خونه دوستم بودم . خب من با دوستم فراتر از دوستیم و نزدیک 12 سالِ که با هم بودیم از دوران راهنمایی و خب خانواده با شخصیت و از لحاظ مالی هم میشه نزدیک به پولدارها قرار داد . از زمانی که من هدایت شدم تهران برای سکونت پیش دوستم میرفتم . نزدیک همین 4 هفته پیش بود که خونشون بودم . آهاااا اینم بگم که ایشون به من خیلی لطف داشتن یعنی خیلیییییییی دست خدا برای رسیدن من به خواسته هام بودن و خیلی مسائلی که تو حوزه ثروت برای ذهن من طبیعی شد از طریق ایشون بود ، مثلا دوسر ماشین بی ام وو خریده بود که هر دو سری من سوار ماشین بی ام وو شدم و برای ذهنم خیلی طبیعی شده بود و حس اینکه واااااااااوووووووو مثلا سوار ماشین بی ام وو شدم و….. نداشتم خیلی خیلی خیلی برام طبیعی شده یه چیز خیلی عادی که واقعا حسش میکردم دارمش یا خونه هایی که با هم میرفتیم میدیدم یا از طریق ایشون با افراد موفقی که هم صحبت شدم یا خرجهایی که ایشون به راحتی میکرد همه اینا باعث شد که من خیلی ذهنم طبیعی بشه و همزمان که دارم دوره ثروت 1 کار میکنم خداوند با هدایت من پیش ایشون و قرار دادن ایشون به عنوان یکی از میلیارد ها دستش برای ذهن من خیلی خیلی موارد تو حوزه ثروت طبیعی کرد . و اما اتفاق خوبی که افتاده.

    نزدیک 4 هفته پیش بود که خونشون بودم ، ایشون رستورانش جمع کرده و یه ملک 500 متری خریده بود و میخواست ملک رستورانش برای خودش باشه و همزمان درگیر مسئله با صاحب ملک رستوران قبلیش بود. رستوران به نام داداشش بود که دکتر هستن و دارن تخصص میگیرن ، بحثشون به شکایت کشیده بود و صاحب ملک قبلی ازشون غرامت میخواست و مبلغش زیاد بود ، حالا اینا شاهد میخواستن که بیاد شهادت بده که آقای دکتر فلانی ( یعنی داداش دوستم) تنها منبع در آمدش حقوقی که از علوم پزشکی میگیره و جز این درآمد دیگه ایی نداره تا بتونن اون مبلغ رو قسطی پرداخت کنن.

    اینا روز سه شنبه ساعت 9 صبح بود فکر کنم که زمان دادگاه داشتن و روز قبلش یعنی دوشنبه به من گفت که مهرداد کارت ملی ت رو آوری ؟؟؟ گفتم آره . برای چی ؟؟ گفت هیچی فردا بیای شهادت بدی … من فکر کردم طبق معمول داره شوخی میکنه ، نزدیک ظهر بود گفتم واقعا برای چی میخوای گفت هیچی بیای شهادت بدی ، گفتم شهادت در مورد چی ؟؟؟ که قضیه رو گفت و اینم گفت که خودت رو جای پرسنل رستوران جا بزنی و بگی قضیه اینه …. من رفتم تو فکر گفتم من که تا به حال تو رستورانش کاری نکردم که بخوام خودمو پرسنلش جا بزنم ، نزدیکای بعد از ظهر بود که بهش گفتم : ببین من نمیتونم خودمو جای پرسنلت جا بزن و این میشه دروغ ، گفت دروغ چیه میخوای بگی قضیه اینه … بعدش گفتم نه من دروغ نمیگم ، هیچی دیگه زنگ زد داداشش و قضیه رو گفت و داداشش گفت که نه بابا اصلا احتیاجی نیست جای پرسنل رستوران خودت جا بزنی و اگر هم سوال پرسیدن که چه نسبتی دارین بگو از دوستای خانوادگی آقای دکتر هستم که همینطور بود . این قضیه حل شد تا این قضیه امد که داداشش فقط حقوق علوم پزشکیش نیست 5 تا کلینیک داره ، به دوستم گفتم و اونم گفت 3تاش جمع کرده و از اون 2تا چیزی در نمیاد خیلی کمِ بعد گفتم بالاخره که در میاد حالا بماند که زمین هم خرید و فروش میکنن . بعدش استاد حالم خیلی بد بود ، یعنی دچار استرس و اضطراب و تشویش قرار گرفتم ، همینکه این حسها امد فهمیدم که این مسیری که نباید اصلا ادامه ش بدم چون اصلا حسم بهش خوب نیست و از اون موقع به بعدش استاد تمام باورهای توحیدی و …….. که از شما یادگرفته بودم همه با سرعت بالا داشت توی گوشم و مغزم گفته میشد و تکرار میشد . تا اینکه نزدیک ساعت 6 بود که من زنگ زدم به عزیز دلم (که جریان این نعمت و ثروت بسیار ارزشمند هم توی قسمت آخرین فایلتون میگم ) و قضیه رو بهش گفتم و گفتم فکر کنم میخواد امشب ایمان من ثابت بشه که چقدر ثابت قدم هستم تو مسیرو با ایشون صحبت کردم وگفتم میخوام به دوستم بگم که من کاری براش انجام نمیدم یعنی بهش بگم نه . خب نزدیک ساعت 10 شب شد داشتم با دوستم خونه سگی که تازه خریده بود رو درست میکردیم که دوستم گفت مهرداد واقعا اگه نمیای من بگم فلانی بیاد منم واضح و مستقیم گفتم آره زنگ بزن فلانی بیاد من نمیام. دوستم رفت توی خونه غذای سگش رو بیاری و دیدم یکمی طول داد ، از تو شیشه نگاه کردم دیدم داره با مامانش صحبت میکنه ، دوستم امد و من رفتم تو خونه چون کاری بیرون نبود انجام بدم و استاد اینم بگم از بعد از ظهرش توی ذهن من جنگی بود بین نجوا و حرفهای شما اصلا یه چالش خیلی سنگینی بود برام ، من تا الان 3 تا چالش سنگین پشت سر گذاشتم یکی قضیه دانشگاه بود که اگه یادتون باشه تو ترم 7 از دانشگاه دولتی انصراف دادم و یکی شخصیِ و سومی همین قضیه بود . به دوستی که 13 سال با هم بودیم و کلی لطف کرده که البته دست خدا بوده و منم تا جایی که تونستم جواب دادم لطفشو ولی خب لطف خدا از طریق ایشون به من خیلی زیاد بوده و حالا بعد از مدت ها یه کاری از من بخواد و من بهش بگم نه این کار اون موقع برام سخت بود الان نیست دیگه دلیلش رو در ادامه میگم . هیچی من رفتم تو خونه و با مادرش صحبت کردم ، ما کلا با هم خیلی نزدیک هستیم و روابط خانوادگی داریم و مادرش مثل مادر خودمه و خیلی با هم راحتیم ، بهشون گفتم که من واقعا نمیتونم اینکارو بکنم چون اگه بخوام بکنم تمام حرفهایی که از توحید و خدا و سبک شخصی زندگی کردن و قوانین بهتون گفتم همش چرت میشه ، میشم یه آدم تو خالی و اگه اینکارو بکنم شاید بتونم دوستم راضی نگه دارم ولی از درون خودمو میخوردم و وقتی داشتم همینارو میگفتم شما میگفتین تو گوشم که یادت باشه مهرداد تو نمیتونی هیچکسی رو راضی نگه داری (البته منظورم از شما یعنی خدا با صدای شما بهم میگفت چون واقعا دوست دارم استاد ) و چون مادرش با این طرز فکر آشنا بودن از طریق کتاب مثنوی مولانا برای همین منو درک میکردن . بعدش دوستم امد تو خونه و مامانش بهش گفت که مهرداد اصول اخلاقی خودشو داره و نمیتونه بیاد تو زنگ بزن یکی دیگه بیاد ، منم زنگ میزنم به X ( منظورم پسر بزرگشون که دکتره ) و میگم یکی رو پیدا کنه حالا ساعت شده بود 11 شب و فردا ساعت 9 باید دادگاه میرفتن و من همه اینا رو میدونستم . بعدش دوستم شروع کرد به اینکه شماها احمق هستین و فقط شر و ور گوش میدین مگه میخواد بیاد شهادت بده که یکی رو دار بزنن یا نزنن فقط میخواد بگه قضیه اینه و این دروغ نیست که و ……. من موندم که میگه این دروغ نیست و مادرش خیلی ناراحت شد و منم که دیدم اینطوریه رفتم تو اتاقی که همیشه توش میخوابیدم یعنی جدا از بقیه بود . اینم بگم اون موقع که دوستم رفته بود پیش مامانش زمانی که من جای سگش بودم به مامانش گفته بود که من این همه کار برای مهرداد انجام دادم حالا یه کار میخوام این جواب رو بهم میده و دقیقا استاد من میدونستم که این حرفو میزنه چون هرکاری برای بقیه میکنه از وجودش میکنه و به بقیه میده و بسیار خلا داره و نمیتونه پر کنه خلا هاشو و با هر دختری هم که بود آخرش جدا میشد بخاطر اینکه میخواد همیشه خلا هاشو از طریق بقیه پر کنه حتی با منم همینطوره و این قضیه رو بهش گفتم و متوجه شد ولی باور نداشت هیچی دیگه من رفتم توی اتاق و استاد نجواها از یه طرف داشتن بمبارونم میکردن و از اون ور صحبتهای شما یعنی من دقیقا وسط این دوتا بودم و باید انتخاب میکردم که به کدومشون توجه کنم و خدارو شکر چونکه تمام کامنتهای دوره جهان بینی توحیدی 1 رو خونده بودم و کلی آگاه شدم و کلی باور ساخته شده بود و همینطوری گوش دادن مداوم توحید عملی 5 و کلا فایلهای دیگه باعث شد که آگاهانه توجه م بذارم روی حرفهای شما و کار سختی بود واقعا همزمان هم هندزفری گذاشته بودم توی گوشم و آهنگ بی کلام گوش میدادم چون صدای دوستم میومد که با مامانش داشت صحبت و بحث میکرد و میگفت مهرداد واقعا اگه نمیخواست بیاد به من زودتر میگفت که به یکی زنگ بزنم نه الان که ساعت 12 شب که البته من بهش میگفتم و این گوش نمیداد چون روی من حساب باز کرده بود و دقیقا هم از خودِ من ضربه خورد چون روی من حساب باز کرده بود و از وجودش کنده بود و به من داده بود و طبیعی بود که از من ضربه بخوره . من هندزفری گذاشتم تو گوشم و با عزیز دلم که خیلی دوستش دارم شروع کردم به صحبت کردن در مورد این قضیه که اینکارو کردم و ایمانم نشون دادم به خدا و ثابت کردم و ایشون هم چون از اعضای سایت هست و حسابی روی خودش کار میکنه خیلی بهم کمک کرد اون موقع و حرفهایی زد که واقعا خدا داشت از طریق ایشون بهم میگفت و خیلی آرامش گرفتم و تو آرامش و با حس واقعا خوب گرفتم خوابیدم.

    صبح ساعت 8 صبح بیدار شدم و الهام بهم شد که پاشو لوازمت جمع کن برو دیگه و واقعا هم روحم نمیتونست اون مکان رو تحمل کنه و همینطور که آماده میشدم منتظر بودم دوستم بره بعدش من برم وقتی دوستم رفت منم آماده رفتن بودم ، امدن گفتم به مامانش که من میخوام برم ایشون گفتن مهرداد جان ناراحت نباش اینا ارزش نداره ، من نمیذارم به خاطر یه مسئله کوچیک روابط دوستیتون خراب بشه و.. که من گفتم بخدا ناراحت نیستم فقط باید برم همین و البته نمیدونست که وقتی هم مدار نباشیم بالاخره جدا میشیم و این اتفاق افتاد که شاید جدا بشیم و من امدم بیرون و رفتم سوار تاکسی شدم توی راه فهمیدم که شارژر لپ تاپم رو برنداشتم و خب خیلی هم مهمه گفتم برنگردم شاهین باشه ، بعدش گفتم خب باشه من میرم شارژر برمیدارم و میرم . دوباره برگشتم و زنگ زدم دیدم جواب نمیده مامانش گفتم ای بابا کجا رفت …. همونجا سرایدار ساختمونشون امد در رو باز کرد و من رفتم زنگ خونشون زدم و مامانش امد و گفت خوشحالم مهرداد جان برگشتی بخدا حالم بد شد که رفتی و…. که گفتم نه بابا راحت باشین من که خوبم و امدم شارژرم بردارم )))))))))))))))) . شارژر برداشتم و امدم سوار تاکسی شدم .

    حالا استاد از صبح که بلند شده بودم چنان حس آرامش ، حس عالی ، حس قدرت ، حس اینکه من تونستم به یاری خودِ خدا این مرحله زندگیم بگذرونم و شجاعتم نشون دادم چون واقعا برام چالش سنگینی بود ولی با این عملم خیلی بزرگ شدم ، یعنی حسش میکردم چقدر رشد کردم ، چقدر ظرف وجودیم بزرگتر شده و چقدر با نشاط و شاد بودم و اصلا وجودمو قدرت و ایمان گرفته بود که من میتوانم هرکاری بخوام انجام بدم . مطمئنم استاد اگه اینکارو نمیکردم بدجوری بهم فشار میومد و ضربه وارد میشد . و در کل استاد خیلی حس عالی داشتم و چون خیلی عشق رهبری کردن هستم هم الهام بهم شد و هم خودم میگفتم که این قسمتی از شخصیتت بود که ساخته بشه برای رهبری کردن ، باید یاد میگرفتی نه گفتن رو حتی به عزیزترین کسانت و…… خیلی خیلی خوشحال بودم و حسم خوب و الان میگم خیلی حسم خوبه و خیلی خیلی سپاسگذاری میکردم و حس میکردم سپاسگزاری رو و هردفعه یادم میاد سپاسگزاری میکنم و کلی درکم رفته بالا استاد از قوانین از باورهای توحیدی و …… و استاد به درجه ایی قبل از این قضیه رسیده بودم که نه ترسی از آینده داشتم و نه غمی از گذشته و در آرامش بودم واقعا و این قدرت بیشتر تقویت گرفت بعد این قضیه و ایمانم خیلی قویتر شد .

    هیچی دیگه رفتم سوار تاکسی شدم که برم ، تاکسی 100 متر بیشتر نرفته بود که 4 تا مسافر بودن ، بوث زد که سوار کنه ، اونا گفتن ما 4 نفریم و شما 3 نفر بیشتر جا ندارین ، راننده ش یه پیر مرد بود و یکمی مکث کرد و رو به من گفت میشه پیاده بشین که اینارو سوار کنم .؟؟؟ حالا اگه من مهرداد قبل بودم میگفتم گناه داره بذار پیاده بشم حالا تاکسی زیاده و چون به دوستمم نه گفته بودم و از این مرحله رد شده بودم و وجودم پر از قدرت بود خیلی راحت و مستقیم به راننده گفتم نه ، من اول سوار شدم و شما بیاد منو برسونید و من پیاده نمیشم . اینقدر استاد برام راحت بود که حد نداشت چون شب قبلش یه چالش سنگین پشت سر گذاشته بودم و این دیگه چیزی برام نبود واقعا . توی مسیر که میرفتیم با خودش میگفت اونا 4 نفر بودن و ….. همیش اینو میگفت منم همون اولین بار که گفت شنیدم و به بعدش دیگه واقعا نمیشنیدم که چی میگفت و با خودم میگفتم طفلک نمیدونه که فرصت و فراوانی زیاده معلومه که ذهنش روی کمبودِ بعدش اتفاقا دوتا مسافر زد و انگار مجموع شد 3 تا و بعدش امدم خونه و کلی حالم خوب بود و تا الان واقعا اون مسئله برام حل شده و هروقت بهش فکر میکنم کلی حس خوب میگیرم .

    آهاااااااااا راسسسسسستی استاااااااااااد قسمت مهم این قضیه بعد دو روز از اون قضیه مامانش بهم پیام داد که حالم بپرسه گفتم کارش راه افتاد ، داداگاهشون موفق آمیز بود ، گفت : پسرم اصلا دادگاهش نیاز به شاهد نداشته ، اصلا شاهد نمیخواستن .

    همونجا خندم گرفت از اینکه ببین فقط قرار بوده جهان هستی ایمانمو ببینه که واقعا ایمان دارم به این چیزایی که میگم و تو عمل ثابت میکنم یا فقط حرف میزنم و طبل توخالی هستم ؟؟؟؟…. آیا واقعا باور دارم هراتفاقی بیفته به نفعمِ یا نه ؟؟؟ و برام این قضیه استاد خیلی درسها داشت ولی میدونم تازه این اول راهه و از این به بعد با قدرت بیشتر باید ایمانم نشون بدم ولی تفاوتش اینه که خیلی ایمانم و قدرتم بیشتر شده و راحت تر میتونم انجام بده با توکل و قدرت خدا میدونم و ایمان دارم که همیشه پیشمه و همیشه و هر لحظه و هر آن هدایتم میکنه و همه کارهارو فقط خودش میکنه من واقعا هیچکارم در مقابل عظمتش و 99 درصد اون میکنه و یک درصد رو من .

    تجربه خیلی زیبا و خالص و قشنگی بود که توی این بازه از بامداد ساعت 3 تا 5 نوشتمش و کلی خودم لذت بردم. تاریخش مینویسم که یادم باشه یه زمانی برگشتم و اینو خوندم

    امروز سه شنبه 11 دی ماه از ساعت 3 شروع کردم تا 5 بامداد

    استاد خیلیییییی دوست دارم ، خیلی خیلی دوست دارم ، عاشقتم ، دوست دارم اون لپاتونو ببوسم و همچین میکائیل عزیز که خیلی بزرگ و خوشگل تر شده و چقدر زیباست روابطه تون با هم همه تون دوست دارم ، عزیز دلتون هم ندیدم ولی ایشون هم دوستشون دارم

    همتون دوست دارم و همتون میبوسم.

    استاد بینظیری ، انسان واقعی هستی ، کسی که خوب عمل کرده و جهان جای بهتری برای زندگی کرده ، واقعا ممنونم ازت استااااااااد ، خیلی ممنونمممممممم خیلی دوست دارم. مرسییییییی

    خدا جوووووووووووونم شکررررررررت ، شکررررررررررت که تو این مسیر قرارم دادم ، به یکی از بنده های خالصت وصلم کردی تا هدایتم کنی به بهترین مسیرت تا به خودت برسم و وصل بشم .

    شکرررررررت برای قوانین ثابتت که هیچوقت تغییر نمیکنه

    شکرررررررت خداجون که اینقدر عشششششششششقی.

    شکررررررررررررت شکررررررت

    بوووووووووووووس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      سارا شکری امیدوار گفته:
      مدت عضویت: 1151 روز

      سلام آقای مهرداد عزیز

      تحسینتون میکنم که عمل کردین و فقط توی حرف نبوده باورهای توحیدی تون

      واقعا لذت بردم از کامنت تون و اینکه تجربه ی خودتون رو از عمل به قوانین نوشتید، بسیار جالب و آموزنده بود برام تجربه توحیدی عمل کردن تون

      همانا شیطان وعده فقر میدهد و خداوند وعده فزونی، و وعده های پروردگارم همگی تحقق یافتنی است

      براتون سلامتی و ثروت و حال خوب فراوان آرزومندم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    شیرین گفته:
    مدت عضویت: 1312 روز

    سلام براستاد عزیز من تازه یک ماهه که به فایلهای شما گوش میدم و قبلا فایلها و دوره های استاد دیگه ای رو گوش میدادم که دقیقا حرفهای شما رو میزدن ولی با بیان سخت تر و شما چقدر به سادگی و مفهوم تر توضیح میدین و بر جان ما می نشینه از شما و خداوند سپاسگزارم که تکامل پیدا کردم و به شما رسیدم

    من سال قبل ازدواج کردم و این باور توحیدی که شما در این فایل توضیح دادین را با گوشت و پوستم دیدم و باور کردم من پدرم رو از دست دادم و از بچگی کار میکردم و همیشه سعی داشتم که به کسی متکی نباشم و فقط خواهر بزرگترم به من کمک میکرد و حامی من بود تا اینکه پارسال من میخواستم با آقایی که آشنا شدم ازدواج کنم و دوست داشتم تنها کسانی تو مراسم من باشن که دوستشان دارم و اصلا نگران این نبودم که بقیه خوششون بیاد یا نه و قبلش کاملا اتفاقی که هنوزم نمیدونم برای چی خواهرم با من قهر کرد و برای من خیلی سنگین بود حتی نمیدونستم چرا و چندین بار پرسیدم و پاسخ نداد و من در این دوران از محبت ایشون هم قطع امید کردم و تک و تنها تمام کارهام رو شروع کردم انجام دادن و به خدای خودم گفتم که من فقط و فقط تو رو دارم و از هیچ کس توقع ندارم تو باید کارهای من رو انجام بدی و من مقدار زیادی پس انداز نداشتم و نمیخواستم از خواهر و برادرهام کمک بگیرم و تنها از خدا خواستم و باورتون نمیشه که من در یکی از بهترین عمارت های تهران جشنم رو گرفتم و خانواده من کوچکترین زحمتی نکشیدن و مثل مهمون اومدن و رفتن و حتی یکی از کسانی که دوست نداشتم دعوت بشن بدون هماهنگی من دعوت شد و اومدو اون آدمها فکر میکردن که به من آسیب میزنن ولی خدا یه کاری کرد نه تنها حضور اون آدم به ضرر من نشد و مراسم من به زیبایی انجام شد بلکه حضورش باعث ضرر خودشون شد و به نفع من و مبهوت شدن همگی و این آدم کلا از زندگی من و همه اون آدم ها پاک شد و اینجا بود که من یک معنی تازه از ایمان به خدا و توحید رو بدون اینکه بدونم درک کردم و الان که شما میفرمایید این آدمها تازه به نفع من کار میکنن با تمام وجود درک میکنم و چقدر خوشحال که این موضوع پیش اومد تا بفهمم که ما فقط خدا رو داریم و بس و تنها اوست که لایق ستایش و دوستی با ماست و وقتی خودت رو بسپاری به دستش برات معجزه میکنه و قلبت رو آروم میکنه استاد الان به قدری خوشبختم و احساس شادی و آرامش قلبی میکنم با اینکه نه خونه داریم و نه زندگی آنچنانی ولی نگران نیستم و تلاش میکنم و بقیش رو سپردم به خودش میدونم که به موقعه و در بهترین زمان و به زیبایی انجام میده شکر گزارم بابت وجود خداوند و شما در زندگیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: