تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهـره احمدجانی گفته:
    مدت عضویت: 1395 روز

    بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم

    بِه نامِ خُداوَندِ بَخشَنده مِهرَبان

    سلام و درود خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز

    ساعت 19 فکر کنم دوشنبه بود همسرم از سرکار اومد من داشتم فایل استاد گوش میدادم

    همسرم صدای استاد را شنید گفت راستی امشب با عرشیانفر لایو داره ساعت 9

    چنان ذوقی کردم گفتم جدی میگی توروخدا گوشیتو بده ببینم

    لحظه شماری کردم تا ساعت 8:50 تا 9 هزاربار گفتم گوشیتو بده بده ببینم

    (من اینستاگرام ندارم )

    همسرم گفت آقا شوخی کردم لایوی در کار نیست

    خلاصه اینکه ساعت 9 نشستیم دوتایی لایو تا لحظه آخر دیدیم

    جالبش اینجا بود همسرم تا لحظه ی آخر گوش داد

    استاد عزیزم از اول تا آخر لایو فقط داشتم میپرسیدم خدایا

    استاد چ‌ کارهااااااااااا کرد ک تو

    اینهمه بهش عزت دادی

    اینهمه قدرت دادی

    اینهمه عزیزش کردی

    اینهمه شهرت دادی

    مهمترینش برای من اینبود ک چقدررررر در مقابل قدرت پروردگار

    تسلیم بود

    چند بار تو چه شرایط هایی با چ‌قدرتی ایمانش را نشون داد

    ک امروز لحظه ای ک چهره ی استاد را تو لایو دیدم

    قلبم ذوق کرد از دیدنش

    قلبم داشت ابراز علاقه میکرد

    نمیدونم شنیدین ضرب المثل

    (خون ، خونو میکشه )

    فکر میکردم استاد برادرمه اونقدررر بهشون حس خوبی داشتم و لذت بردم

    و از اینکه افتخار شاگردی استاد را داشتم به خودم میبالیدم

    استاد در مورد تسلیم بودن در مقابل خداوند فرمودید

    من پارسال ک بصورت جدی شما را دنبال نمیکردم

    اما فایل های شما را دنبال میکردم و از قدرت الهام و شهود تا یه حدودی مطلع بودم

    یادمه تابستون پارسال کارورزی داشتیم برای انتخاب دو تا استاد داشتیم

    یکی بشدت سختگیر

    یکی هم بسیار مهربون از اون استادی ک گیر نمیده

    اکثریت دانشجوها استاد مهربون ک گیر نمیده را انتخاب کردن

    و من استاد سختگیر

    بچه ها میگفتن چرا اخه ؟ چرا اینکارو کردی ؟

    حالا شرایط من چیبود ؟ ن شاغل بودم ن میتونستم برم کارورزی

    بدلیل محدودیت ذهنی ک داشتم شرایط رفتن ب کارورزی نداشتم

    و این استادی ک من انتخاب کردم میدونستم و شنیده بودم ک باید کارورزیو تحویلش بدیم ک از یک شرکت معتبر باشه

    اگر از اینترنت و الکی باشه جاش تو سطل زباله ست

    اما من هدایت شده بودم

    دلم فقط میگفت همین استاد بردار

    با اینکه خیلی استرس داشتم

    با اینکه نجواها میومدن

    اما صدای خداوند هم بود

    نمیدونم اصلا واضح بود بهم میگفت باید اینو برداری

    هر روز هروز توسط بچه ها مسخره شدم

    چون واقعا استاد سختگیری بود واقعا هربار

    شرایطی ک برامون گذاشت با اون استاد سخت تر بود

    اون بچه ها رااااحت داشتن پیش میرفتن

    اما من هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم

    أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطَ کَانُوا هُودًا أَوْ نَصَارَىٰ ۗ قُلْ أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ ۗ وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهَادَهً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ

    یا آنکه گویید که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان او بر آیین یهودیت یا نصرانیّت بودند؟ (خدا مرا فرماید که در پاسخ) بگو: شما بهتر می‌دانید یا خدا؟ و کیست ستمکارتر از آن که شهادت خدا را (درباره این انبیا) کتمان کند؟ و خدا از آنچه می‌کنید غافل نیست.

    قُلنَا اهبِطوا مِنها جَمیعًا فَامّا یَأتِیَنَّکُم مِنّى هُدًى فَمَن تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوفٌ عَلَیهِم ولاهُم یَحزَنون • والَّذینَ کَفَروا وکَذَّبوا بِایتِنا اولکَ اصحبُ النّارِ هُم فیها خلِدون؛[1][2]گفتیم: همگى از آن، فرود آیید! ولى هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد، کسانى که از آن پیروى کنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه اندوهگین مى‌شوند. و کسانى که کافر شدند، و آیات ما را تکذیب کردند اهل دوزخند؛ و جاودانه در آن خواهند بود.

    واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم

    نمیدونستم باید چطور فرم کارورزی پر کنم

    اما دلم میگفت آخرش خیره

    دلم میگفت نگران نباش خیری توش هست

    تا اینکه خیلی راحت هدایت شدم دوستان فرم کارورزی را برام پر کردن

    البته با استاد هماهنگ کرده بودم ک من نمیتونم برم کارورزی

    تا رسید روز تحویل کارورزی

    این استادمون هربار میومد کلاس انگیزشی صحبت میکرد

    اونروزم اونقد صحبت کرد تا اینکه رسید

    گفت یکی از بچه های این دانشگاه ارشد قبول شد

    ببینید این پروفایلشه تو گوشیش نشون داد

    ناخودآگاه یچیزی بهم گفت از استاد شماره اون دانشجو را بگیر

    گفتم استاد میشه شماره دانشجو را بهم بدین

    گفت چرا نمیشه ؟

    شمارشو بهم داد

    من اونجا حدس زدم این میتونه نتیجه ی اون هدایت من باشه

    اونروزم ک بخیر گذشت نمره 15 برام رد کرد

    هرچند همه ی نمره ام 20 بود

    ولی گفتم باید تسلیم باشه

    خدا نقشه ی بهتری برام داره

    بعد تحویل کارورزی با اون شماره تماس گرفتم

    خودمو معرفی کردم ک شمارشو از استاد گرفتم

    اون خانم چنان انگیزه ای در من ایجاد کرد ک منم بشینم برای ارشد بخونم

    و گفت ک تمام کتاباشو بصورت رایگان میده دستم

    ک من بخونم

    حالا من ک اصلا هیچ پولی نداشتم این یه امتیازی بود برام ک خداوند داره هدایتم میکنه ک کارام داره راحت پیش میره

    یروز هماهنگ کردیم کتابا را بهم داد

    منم استارتشو زدم اصلا چرا چجوریشو نمیدونم

    تو مسرس قرار گرفتم ک خداوند من را هدایت کرده بود

    تو مسیری ک اصلا اصلا اصلا نمیدونستم آخرش چی میشه

    فقط میدونستم باید تسلیم باشم و عمل کنم

    خدایا چه انگیزه ای بود

    چه شور و شوقی بود

    چه هدفی بود

    منی ک از صبح زود بیدار شدن فراری بودم

    هر روز 5 صبح بیدار میشدم خدایاااااا

    با دوتا بچه ای ک محصل بودن ناهارشونو بزار

    شامشونو بزار

    درس و مشقشون

    کارای همسر

    راستی خودمم ک میرفتم دانشگاه

    اما توانایی من قدرت من شور و شوقم انگیزه ام به لطف خدا هر روز بیشتر میشد

    تا 11 شب من مشغول خوندن بودم

    تا اینکه یروز هدایت شدم با همه اساتید دانشگاه صحبت کردم من این ترم نمیتونم کلاس شرکت کنم دارم برای ارشد میخونم

    و برام غیبت رد نکنن

    و اساتید چون منو میشناختن واقعا درسمو میخونم و شاگرد اولم

    میدونستن واقعا من هدفم درس خوندنه

    و مهمتر از اون وقتی در مسیر درست در مسیر هدایت خداوند و تسلیم خداوند ک باشی کارها ب طرز عجیبی راحت برات پیش میره

    من یه ترم نرفتم دانشگاه ،منی ک یک جلسه غیبت نداشتم

    بچه ها شاخ درآورده بودن چرا نمیای

    شما و غیبت ؟

    من به هیچکی نمیگفتم دلیلشو

    اما روز امتحانا رسید

    أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»،

    تسلیم امر خدا شوند، صلوات و رحمت خدا بر آن‌ها نازل شده و در نهایت خداوند هدایتشان می‌کند.

    معدل ترم سه من بالاترین معدل من تو 4 ترم شده بود

    چه نمره های درخشانی گرفته بودم

    من از اینهمه لطف و بزرگی خداوند فقط گریه میکردم

    و اونروزها بود ک من معنی با خدا باش و پادشاهی کن و درک کردم

    با خدا باش پادشاهی کن

    بی خدا باش هر چه خواهی کن

    و من همچنان ادامه دادم ادامه دادم تا دقیقه 90

    چندین بار کم آوردم تو این مسیر خسته شده بودم

    خیلی درس میخوندم

    من 13 سال تحصیل رها کردم

    خودم نشستم دوباره از ابتدایی شروع کردم

    خدایا اصلا نمیدونستم رادیکال چیه نمیدونستم قدرمطلق چیه

    شکلشونو میدیدم فرار میکردم

    اما نشستم تمرین کردم خوندم اینایی ک فراری بودم .فول شدم

    تا اینکه روز کنکور رسید

    باورتون میشه اصلا ب این فکر نمیکردم ک قبول میشم یا نمیشم

    تنها چیزی ک تو دلم بود این بود من تسلیم هدایت پروردگار بودم .

    الان اینجا چراشو نمیدونم

    وگرنه بمن بود من چرا باید بشینم اینهمه درس بخونم

    مگه من حوصله ی درس خوندنو داشتم

    وای خدای من آمار و قدر مطلق و رادیکال

    تابع و مشتق و …..

    من اینارو چجوری خوندم

    فقط و فقط خدا بود من را هدایت کرد فقط خدا

    من اصلا نتیجه برام مهم نبود واقعیتش

    میگفتم خدا الان اینو ازمن میخاد منم انجامش میدم

    اما امید داشتم ب روزهای خوبی ک خواهند اومد.

    امید داشتم به خیری ک تو راهه

    زمانشو نمیدیدم نمیدونستم

    روز کنکور رسید

    خدای من چ تجربه ی بی نظیر بی نظیر فوق العاده ای داشتم

    دوتا عکس از اونروز گرفتم هروقت میبینم دنیای مثبت میشم

    حالم عجیب خوب میشه

    قشنگ ترین زیباترین لذت بخش ترین نمیدونم اگر بهم بگن

    رویایی ترین لذت بخش ترین روزهای زندگیت را نام ببر ؟

    من میگممممم 6 ماهی ک نشستم درس خوندم

    استاد خسته میشدم

    امااااااااااااااااا لذتش برام شیرینتر بود

    ناامید میشدم اما روزهای خوبی ک تو راه بودن

    برام لذت بخش بود

    استاد 6 ماه من جز عمرم به حساب نیومد چون من

    6 مااااااه را قشنگ قشنگ دلی دلی

    زندگی کردم

    آخ چقدرررررر من احساس ارزشمندی کردم تو اینمدت

    آخ چقدررر من تو 6 ماه حاااالمممم ب طرز عجیبی خوب بود

    من قبول نشدم آزاد مجاز شدم

    اما اونقدررررر این 6 ماه برای من شیرین تر از عسل بود

    تجربه ی فوق فوق رویایی داشتم

    قبول نشدنه اصلا ب چشم نیومد

    اما من استاد ایمان دارم این 6 ماه در یک مراحلی از زندگیم به کارم میاد

    نمیدونم چجوری

    اما اینو میدونم خداوند برای بنده اش جز خوبی نمیخاد

    اینو یقین دارم خداوند خیر مطلقه

    من تسلیم امر پروردگارم بودم

    منم هدایت شدم ک این استاد را انتخاب کنم و از طریق این استاد هدایت بشم ب اون دانشجو

    و از طریق اون دانشجو هدایت بشم ب کنکور و مسبر زندگیم تغییر کرد

    و چنین تجربه ی لذت بخشی را داشتم

    و در اخر نمیدونم چرا تو این مسیر قرار گرفتم

    اما اگر دوباره هم برگردم دوباره این مسیرو انتخاب میکنم

    و تسلیم هدایت پروردگار هستم …

    و هدایت های خیلی کوچیک تر هم داشتم ک همون روز و همون لحظه متوجه شدم

    تسلیم بودم

    و باعث شد ایمانم تقویت شد

    ولی این برام رنگ و بوی دیگری داشت

    استاد عزیزم دوستتون دارم

    مفتخرم ک شاگرد شما هستم

    پایدار و سرزنده باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  2. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3425 روز

    سلام و درود فراوان بر استاد عباسمنش عزیز.

    تشکر فراوان دارم برای قرار دادن این فایل هدیه ای ارزشمند…

    واقعاً من چند ساعت پیش در حالت احساسی نامتعادلی بودم و تصمیم گرفتم برای بهتر شدن حالم کمی بازی کامپیوتری انجام دهم،که ناگهان حسی به من گفت که سایت استاد عباسمنش را باز کن و با این فایل هدیه ای ارزشمند روبرو شدم که واقعاً مدتی اشک ریختم و احساساتم کاملاً دگرگون شد.

    استاد عباسمنش چقدر زیبا مثال هدایت را زدن،واقعا من هر وقت که به هدایت قلبم عمل کردم نتیجه خوب بود وهر وقت عمل نکردم نتیجه ناگوار بود…

    داستانی از هدایت را که در چند روز پیش اتفاق افتاد را شرح دهم که من پس از تماشای فایل چه کسانی برای مهاجرت مناسب هستند؟،برای اینکه خیلی علاقمند به مهاجرت هستم تصمیم به مسافرت رفتن گرفتم(استاد عباسمنش در فایل چه کسانی برای مهاجرت مناسب هستند،گفتند :افرادی که به مسافرت علاقمند هستند و زیاد سفر میروند افراد مناسبی برای مهاجرت هستند)

    خلاصه از قدیم گفتن دنیا گشتن به از دنیا خوردن….

    من که تا به حال به استان آذربایجان سفر نکرده بودم در این سفر که ده روز طول کشید ابتدا از شهرستان خودمان به تهران رفتم و پس از چند روز به اردبیل رفتم و واقعاً لذت بردم وبرای اولین بار در عمرم از اردبیل به آستارا رفتم و واقعاً از زیبایی گردنه ای حیران لذت بردم…

    خلاصه من از آستارا تک تک شهرهای ساحلی را رفتم و کلی از دریا لذت بردم وشنا کردم وبه آخرین شهری که تصمیم به گشتن آن را داشتم که گلستان بود رسیدم،وبرای اولین بار با نقشه مشغول گشت و گذار در گلستان شدم…

    وقتی که میخواستم وارد جاده ای ناهارخوران شوم به دلیل ترافیک سنگین منصرف شدم و تصمیم گرفتم اول به توسکستان بروم و بعد به دیگر مکان های زیبای این شهر بروم…

    در مسیر گلستان به توسکستان به دلیل خستگی راه تصمیم گرفتم یک ساعت استراحت کنم و بعد داخل جنگل توسکستان شوم و در این استراحت کوتاه خواب دیدم که داخل جنگل گم شده ام و همان حس که استاد عباسمنش میگوید هدایت،به من گفت که وارد جنگل نشوم…

    اما من به دلیل اینکه بار اولم بود که به جنگل توسکستان آمده بودم و محو زیبای آن شده بودم نتوانستم خودم را کنترل کنم و وارد جنگل شدم و از میان درختان عبور میکردم و واقعاً از حجم این درختان انبوه حیرت زده شده بودم،تاکه به درختی رسیدم که کج شده بود و روی ساقه ای درختی دیگر افتاده بود و من به بالای آن درخت رفتم و به محض اینکه خواستم پایین بیایم پایم سور خورد و روی زمین برروی پای چپ افتادم…

    تا چند لحظه نتوانستم خودم را تکان دهم و چونکه تنها بودم احساس کردم در همین مکان از بین میروم وپس از ده دقیقه به سختی از زمین برخواستم و لنگان لنگان خودم را به اتومبیلم رساندم…

    چونکه از شهرستان ما تا جنگل توسکستان 4ساعت بیشتر راه نیست،ادامه ای سفر را کنسل کردم و از همان جا به شاهرود رفته و سپس به شهر خودم رفتم و فردای آن روز به بیمارستان رفتم و پایم را عکس برداری کردن و آتل بستن و گفتند تا سه هفته حق ورزش کردن و… ندارم و باید آتل بر پایم بسته باشد.

    واقعاً هدایت همه چیز است،این بار که با هدایت لج بازی کردم سریع جواب اش را گرفتم…

    استاد چقدر زیبا توزیع دادن که به هدایت درون خود عمل کردن و به آن خانه باغ قدیمی رفتند و برای آن دونفر مؤعظه کردن و آنها را از اعتیاد به مواد مخدر منصرف کردن و میل به پاک بودن را در آنها ایجاد کردن…

    استاد چقدر زیبا هدایت را توزیع دادن که به محض اینکه برسرکار نرفتند آن انفجار رخ داد و از این خطر نجات پیدا کردند…

    استاد چقدر زیبا تسلیم بودن را توزیع دادن که وقتی که مادر حضرت موسی علیه السلام تسلیم هدایت شدند و بچه را به آب انداختن در نهایت خودشان به عنوان دایه فرزند استخدام شدن و حقوق هم می‌گرفتند و فرزند خود را در ناز و نعمت بزرگ کردن…

    وحضرت یعقوب که نتوانست تسلیم خواست خدا باشد و احساساتش را کنترل کنند و در نهایت نابینا شد و اتفاقات بد دیگری را تجربه کرد.

    معذرت میخواهم که طولانی شد،آخه آنقدر بار آگاهی این فایل زیاد بود که خود من با سواد اندکم میتوانم تا ساعت ها بنویسم…

    استاد عزیز بی نهایت سپاسگزارم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  3. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 849 روز

    با عرض سلام و ادب خدمت استاد عباس منش بزرگوار و خانم شایسته عزیز

    سلام خدمت همفرکانسیهای خودم

    استاد یادمه چند سال پیش فایلی از شما توی یه کانالی دانلود کرده بودم که در مورد تسلیم در مقابل خداوند بود

    اون روز من همش اون فایل رو گوش میدادم اون فایل همراه با یه موسیقی خواصی پخش میشد

    همین الان که اومده بودم کامنتهای سریال زندگی در بهشت قسمت 128 که نشانه پریروزم بود رو بخونم یهو نمیدونم گوشیم چی شد از سایت در اومد و وقتی وارد شدم صفحه اول سایت بود و دیدم که خدای من تو چقدر عالی هدایت میکنی استاد یه فایل جدید گذاشته و اونم همینیه که من سالها حتی استاد باورتون نمیشه در دوران نوجوانی تا به حال دنبالش بودم

    من هیچ وقت معنی و درکی از تسلیم بودن در مقابل خداوند رو نمیدونستم

    اصلا درک نکردم هنوز تسلیم بودن در مقابل خداوند یعنی چه؟

    شاید ناخوداگاه شده باشه روزهایی در زندگیم که تسلیم شدم از بس چک و لگد خوردم

    ولی خوداگاه واقعا نمیدونم تسلیم بودن در مقابل خداوند یعنی چه؟

    این سوال من بود همیشه

    من همیشه از خودم میپرسیدم خدایا من میخوام تسلیم تو باشم نمیدونم چطوری!

    که خداوند از اون صفحه منو انداخت بیرون خخ والان اومدم به سوی نشانه ام که این فایل هست

    واقعا دمت گرم خداجون تو دیگه کی هستی بابا….

    من هنوز فایل رو گوش ندادم اخه دارم فایل جلسه هفت عذت نفس رو گوش میکنم این فایل رو میزارم برا عصر چون من عصرها فایلهای رایگان رو گوش میکنم

    استاد من ازتون از صمیم قلب سپاسگذارم

    استاد دمتون گرم که وقت میزارید برامون فایل اماده میکنید

    در پناه حق میسپارمتون بهترین استادم

    عاقشتتتتتتم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  4. -
    رضا دهنوی گفته:
    مدت عضویت: 2923 روز

    به نام خدای مهربان

    God bless my life

    سلام و احترام

    هر جا ضربه خوردم توی زندگیم به خاطر اینکه به شدت ذهن مقاومی دارم و به شدت به خواسته هام میچسبم .

    خیلی خیلی ادمی هستم که همش دنبال شهرت و محبوبیته .. بعد که از خودم میپرسم چرا میخوام مشهور شم ؟؟

    جواب اینه :

    تا ثروتمند بشم..

    تا ادم ارزشمندی بشم .

    تا ادم ها به به چه چه کنن..

    تا محبوب و دوست داشتنی شم .

    تا به ازادی و ثزوت برسم..

    ولی واقعا رسیدن به ازادی و ثروت خواسته ی واقعی منه و نیازی نداره پدرم خودم رو درارم مشهور شم تا به ازادی برسم.. نیازی نداره فکر کنم با مشهور شدن ادم ارزشمندی میشم و محبوب میشم..

    بلکه نیازه باور‌کنم همین الان هم محبوب و دوست داشتنی و ارزشمند هستم و تلاش کنم ارام ارام بدون عجله ارزشمند تر بشم .. باید ارزشمندی رو در همینی که هستم پیدا کنم !!!

    من خیلی ادم عجولی هستم و هیچ وقت اجازه ندادم خداوند هدایتم کنه به همین دلیل همیشه ضربه خوردم .. به همین دلیل باید بارها و بارها خصوصا جلوی اینه و هنگام صبح به خودم بگم :

    من اجازه میدهم خداوند مرا به مسیر صحیح و پر از نعمت و ثروت هدایت کند

    تا ذهنم هی مقاومتش کمتر و کمتر بشه .. چون این منم که باید اجازه بدم خداوند هدایتم کنه .. چون خدا همیشه ما ادم ها رو و همه ی کیهان رو داره هدایت میکنه ولی ما ادم ها با تکیه بر عقل و منطق و دانش خودمون اجازه نمیدیم خداوند هدایتمون کنه .. ولی مابقی هستی به صوزت بدیهی داره از هدایت خداوند پیروی میکنه ولی ما ادم ها با غرور و خاشع نبودن دز مقابل خداوند اجازه نمیدیم هدایت بشیم..

    هر چقدر این غروره توی وجودم دازه کمتر میشه به نظرم بهتر میتونم به هدایت توجه کنم و پیروی کنم هر چند که هنوزم خیلی مشکل دارم .. به همین دلیل بارها و بارها به خود میگم :

    من اجازه میدهم خداوند مرا به مسیر صحیح و پر از نعمت و ثروت هدایت کند

    تا بالاخره این مغزم ساکت بشه..

    هر چقدر غرور و تکبزم داره کمتر میشه احساس میکنم ارام تر هستم..

    یاد دوره ی جهان بینی توحیدی میوفتم که اون خانمه عاشق اسب سواری بود ولی اسبش خیلی سرکشی میکزد و اجازه نمیداد به صاحبش و یه بار صاحبش رو گاز گرفته بود …

    منم با سرکشی کردن در مقابل خداوند اینقدر خودم رو اذیت کردم و با تقلاهای بیخود زندگی خودم رو کلی سخت کردم و اگر جاهایی که از هدایت پیروی کردم و تسلیم خداوند بودم ،، خدای مهربان واقعا همیشه نجات بخشم بوده و دستم رو گرفته و هدایتم کرده.. جاهایی بوده که اگر کمک خداوند و هدایت خداوند نمیبود معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. جاهایی بوده که خودم به خاطر باورهای غلطم مثل احساس عدم لیاقت به شدت توی خطر افتادم ولی اونجا گفتم خدایا کمکم کن و به دادم برس و خداوند حتی اونجا هم تنهام نذاشته و نجات بخشم بوده .. خیلی مثال ها بوده.. همیشه هم وقتی به دردسر میوفتم و توی خطر میوفتم تازه یادم میوفته از خدا کمک بخوام!!! کاش اینقدر روی خودم کار کنم که همیشه و در همه لحظات از خدا هدایت بخوام نه فقط مواقع خطر و بدبختی !!

    به همین دلیل هر روز صبح یادم باشه تکرار کنم که :

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

    تنها تو را میپرستیم و از تو از تو یاری میجوییم

    اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ

    ما را به راه راست هدایت کن

    صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ

    راه آنان که به آنها نعمت دادی، نه راه کسانی که بر آنها خشم فرمودی و نه گمراهان

    و اینقدر بارها و بارها تکرار کنم تا مغزم مقاومتش بشکنه و خودم رو بسپرم به خداوند ..

    خدایا نور هدایتت را بر قلب من بتابان

    خدایا شکرت

    ….‌…………………………………………………..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  5. -
    Smaeil rostami گفته:
    مدت عضویت: 874 روز

    سلام، سلامی که نام خداست ؛ درود دوباره میفرستم محضر استاد محترم و دوستان هم سفرم در این راه پاک ؛ فکر کنم جزو چند نفر اول بودم که برای این فایل کامنت گذاشتم و الان برگشتم تا به عنوان یک تجربه گر ماجرای جالبی رو از هدایت خداوند در زندگی من که تنها یکی از هدایت های بزرگ و البته تاثیر گذار ترین آنها ( از لحاظ دلیلی برای شروع دوره جدید و متفاوت از زندگی و نقطه ای برای آغاز مرحله ی جدید از رشد ) برای شما به صورت خلاصه و مفید تعریف کنم . من یک کارگاه کوچک استیجاری داشتم با چند نفر نیروی کار و هم چنین 3 دونگ یک منزل کلنگی در محله سطح پایین شهر و البته بدون هیچ آینده روشنی که مثلا حاکی از خرید یک کارگاه و همینطور بهتر کردن منزل مسکونی مان و خانه ای بهتر باشد

    ؛ چون که هم از لحاظ درآمدی و سرمایه موجود و پشتوانه خانوادگی چه از طرف خودم و چه خانواده همسرم و خیلی دلایل کاملا منطقی دیگر تقریبا امید زیادی به بهبود در آینده نداشتم و من ناچارا این وضعیت رو پذیرفته بودم، و نهایت سقف آرزو هام رسیده بود به داشتن داشتن همون نصفه خونه و باقی موندن در حالت مستاجری کارگاه یا در بهترین حالت استفاده از فضاهای ارزان قیمت دولتی ؛ البته ته قلبم آرزوی داشتن یک کارگاه آبرومند و نقل مکان خانه به محله ای بهتر رو داشتم ولی با توجه به شرایطی که داشتم و تکیه بر ذهن منطقی که میگفت ده ها سال طول میکشه بتونی بهش برسی اونم اگر برسی دیگه زیاد بهش جدی فکر نمیکردم،

    تابستان سال 91 بود و با بحران نا امیدی ذهنی در مورد آینده مواجه شده بودم و از طرفی چند نفر از همکارانی که داشتم و همگی بعد از من و تاثیر گرفته از من شروع به کار کرده بودند؛ وضعیت بهتر و رو به بهبودی رو نسبت به من داشتند و فشارهای روانی که رفتارهای عمدی اونها برای من ایجاد کرده بود به شرایط روحیم دامن زده بود ؛ دو سه ماه گذشت و به اوایل آبان ماه رسیدیم ؛ برای بزرگداشت یکی از هنرمندان فقید شهرمون یک مراسم در یکی از مساجد بزرگ شهر برپا شد و از قبل اطلاع رسانی شد من هم میخواستم بروم ؛ روز موعود رسید و من تنبلی و اهمال کاری این بلای بزرگی که خیلی از زندگیم رو از من گرفته بود اون روز هم دامنمو گرفت و گفتم‌ نمیرم غافل از اینکه چه اتفاق بزرگی برام در شرف افتادن بود ؛ هوا کمی سرد و کمی بارانی بود تازه دوش گرفته بودم که تلفنم زنگ خورد دوستم مجدد گفت منتظرم و من بهانه ای جور کردم که شاید نیام ؛ و اینجا خدای مهربان همان کسی که از مادر مهربان تر است ضمن اینکه اراده و اختیار را از بنده اش نمیگیرد اما تمام اسباب را به کار میگیرد تا بلکه بنده اش بیدار شود و هدایت را بفهمد باز دست به کار شد؛ الغرض : تلفنم باز زنگ خورد صدا آشنا بود ولی به جا نمی آوردم وقتی خودشو معرفی کرد از دوستان ده سال قبلم بود که سالها ازش بیخبر بودم ، خدا به دلش انداخته بود به من زنگ بزنه و ضمن یادآوری روزهایی در سال های قبل که از شعر خوانی ها و هنر اون مرحوم لذت میبردیم از من خواست به مراسم یادبود برم ؛ دیگه دیوهر مقاومتم فرو ریخت و رفتم البته خیلی دیر شده بود و وقتی رسیدم دقیقا صف و ردیف آخر جا پیدا کردم ( اینم بگم دوستی که منو دعوت کرد رو دیگه اصلا ندیدم انگار فقط وسیله ای برای مجاب کردن من بود که به مراسم برم ) وقتی نشستم هنوز چند دقیقه نگذشته بود دو نفر کنار دستم نشستند !! از جو شلوق و غیر عادی که هنگام ورود و نشستن اون دو نفر در مجلس پیش اومد متوجه شدم که لابد افراد مشهوری هستند و خیلی ها در ردیف های جلو اصرار داشتند که اون دو نفر برند جلو تر بشینن ولی اونها قبول نمیکردن به احترام قاری قرآن که میخواند سریعا جو رو آروم کردند و همونجا کنار من نشستند ، به نظر شما اونها کی بودند؟؟ استاندار و محافظش اتفاقا خبرنگارانی که توی مراسم بودند چند عکس گرفتند که موجوده

    ، از قضا کارگاه استیجاری من در صد متری ساختمان استانداری بود و یکباره ندایی به قلبم وارد شد که خودتو بهش معرفی کن همین ؛ من خیلی استرس گرفتم استرسی البته آمیخته با هیجان اولش خیلی مقاومت کردم ولی این ندا انگار ول کن نبود منم به خاطر اینکه از دست اون ندا خلاص بشم خواستم خودمو گول بزنم و با خودم گفتم باشه سر فرصت میرم یه نوبت ملاقات باهاش میگیرم ولی باز ول نمیکرد آخر با کلی استرس آروم آروم به حرف اومدم و خودمو معرفی کردم و گفتم ما همسایه ایم و من فلان مغازه کارگاهم و گفت بله موفق باشید و همین.

    گیج بودم و کمی هم خجالت زده و پشیمان ، دو سه دقیقه گذشت و ناگهان برگشت طرفم و بهم گفت کاری از من برات بر میاد ؟؟!!! و من گفتم کارگاه ندارم و مستاجرم و استاندار گفت فردا ساعت 9 منتظرتم بیا دیدنم ؛ من فرداش سر ساعت رفتم و توی حیرت منشیش که من قبلا وقت ملاقاتی ثبت نکرده بودم رفتم داخل حرفهامووزدم کامل و صادقانه و در عرض دو ساعت با دستور صریح ایشان به عنوان حمایت از یک تولید کننده ؛ صاحب یک زمین دولتی در بهترین نقطه صنعتی شهر و مرکز استان شدم فقط توی دو ساعتش!!!!

    کاری که خدا شاهده خود من چند ده سال هم اگر تلاش میکردم نمیتونستم حتی یک مترشو داشته باشم اونم توی اون شرایط نا سالم اداری که زمین خیلی سخت داده میشد و اون زمین نقطه عطف بسیار بزرگی شد برای شروع یک تغییر در زندگی شغلی و به دلیل حوادثی که بعدا در رابطه با ساخت و فشارهای مالی و …. برام پیش اومد آغازگر یک انقلاب شخصیتی و رشد شخصی بود که من رو برای همیشه از گذشته کند و به دنیای دیگری وارد کرد که شرحش در این مجال نمیگنجه وگرنه چه داستان های حیرت انگیز دیگری دارم که بگویم.

    دوستان و همسفران عزیزم هیچگاه و هیچگاه از رحمت خدا نا امید نشوید که خدا کافران رو به عنوان نا امیدان از رحمت الهی نام برده و در این توصیف چه درس ها که نهفته ست ، عقل و منطق خوب است و یک ابزار اما این روح است که ما را به خدا و نادیده ها متصل میکند و خداوند هم در قرآن نشانه ایمان به خدا رو حتی قبل از نماز ؛ ایمان به غیب عنوان کرده الذین یومنون بلغیب ؛ این خاطره را پیش از هر چیز برای یادآوری به خودم و سپس شما عزیزانی که در مدارش باشید و خداوند قسمتتان کرده باشد نوشتم ؛ شاد و سربلند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  6. -
    علی طهماسبی گفته:
    مدت عضویت: 860 روز

    سلام و درود

    این جلسه زمانی روی سایت قرار گرفت که من داشتم روی جلسه دوم دوره شیوه حل مسائل زندگی کار میکردم.

    و چقدر که مطالب هم پوشانی داشت. بنظرم این دو فایل مکمل هم هستند.

    اینجوری بود که استاد تاکید میکردند که توی حل مسئله شما تنها نیستید و نیروی هدایت خداوند هم با شماست.

    و اینکه تمام مولفه ها رو آزاد بزاریم و گیر ندیم که مثلا من خواسته ام فلان چیزه و حتما باید از این راه اتفاق بیفته.

    وقتی شما خواسته ای دارید؛ و باور های مناسبی در مورد اون خواسته دارید، اون خواسته 100 در 100 به شما میرسه، ولی نه از اون راهی که شما فکر میکنید.

    پس اجازه بدید که هدایت، شما رو هدایت کنه.

    از وقتی که این فایل گذاشته شده چند جا از خداوند هدایت خواستم و تونستم رها کنم؛ میخوام چند تا شو بنویسم .

    1_یک قرار آشنایی با یه دختر خانم فوق العاده خوب گذاشتم، و 2یا3 ساعت توی همان قرار اول کافه نشستیم و کلی خندیدیم و خوش گذشت، چون از قبل یه چند باری توی محل کار همو دیده بودیم و صحبت مشترک زیاد داشتیم.

    وقتی که تموم شد و خداحافظی کردیم من به خدا گفتم :

    خدایا عاقبت این رابطه چیه؟

    بنظرت خوبه؟

    یعنی ما کنار هم خوشحال خواهیم بود؟

    همون لحظه چشمم افتاد به پشت بام یه ساختمان، دوتا کبوتر دیدم که با فاصله نشسته بودن

    و خیلی واضح به من گفته شد: نه

    و دقیقا 2_3 روز بعد هم من و هم اون خانم به این نتیجه رسیدیم که بدرد هم نمیخوریم.

    2_من معمولا با موتور م باشگاه میرم. دیروز که رسیدم جلوی باشگاه، دیدم همه جاها رو گرفتن ولی باز میشه توی دوتا موقعیت پارک کرد.

    همون لحظه به خدا گفتم:

    خدایا بنظرت کجا پارک کنم؟

    اینوری خوبه یا اونوری؟

    باورتون نمیشه صاحب باشگاه معمولا پشت میزش نشسته، ولی دیروز همون لحظه از باشگاه اومد بیرون و منو دید و گفت:

    چطوری علی، جاپارک نداری؟؟؟؟

    اره

    بیا اینجا پارک کن من حواسم بهش هست.

    و من دقیقا توی جاپارک اینوری پارک کردم.

    3_ یه روز دلم میخواست یه چیزی بخورم توی خیابون، هم دلم قهوه میخواست و هم آب هویج.

    گفتم خدایا چی بخورم؟

    بهم گفت آب هویج.

    ولی من گوش نکردم، و گفتم من قهوه میخوام.

    رفتم قهوه فروشی و یکی از بدترین و گرانترین قهوه های زندگی مو تجربه کردم! افتضاح بود

    حتی شکلاتی هم که با قهوه بهم داد کیفیت نداشت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      زینب مرادی گفته:
      مدت عضویت: 1311 روز

      سلام دوست خوبم

      کامنتتو خیلی دوسداشتم خیلی تودلم نشست

      مخصوصا اونجایی که گفتی بایه دختر نشستین وکلی وکیف کردین

      راستش من خودم مقاوت دارم حتی از صحبت کردن باجنس مخالف

      باورهای اشتباهی که از اول بهمون دادن که نباید بانامحرم حرف زد کلی گناهداره

      امکان نداره بخشیده بشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        علی طهماسبی گفته:
        مدت عضویت: 860 روز

        سلام خوبین

        درود بر شما.ممنون لطف دارین

        خداروشکر که احساس کامنت خوب بوده.

        میدونید گفتم با نوشتن مواردی که خداوند هدایتم کرده و مکتوب کردنش و اشتراک گذاری با شما عزیران بهش انرژی بدم و بهش توجه بکنم تا باورسازی بشه.

        که ما به خداوند وصلیم وهدایت او همیشگی است.

        و ما لیاقت دریافت هدایت رو داریم ما لیاقت شنیدن صدای قلبمون رو داریم.

        دقیقا یک ساعت پیش با موتور توی خیابان بودم.و دوتا گزینه داشتم که راهمو انتخاب بکنم.

        زمان زیادی هم برای تصمیمگیری نداشتم.یک لحظه گفتم خدایا کدومو برم؟؟؟

        یک دفعه چشمم افتاد به یک موتورسواری که از راه سمت چپی رفت.گفتم اها چشم

        منم پشت اون موتورسوار رفتم و اصلا ترافیک نبود اصلاااا خیلی راحت رسیدم به مقصد.

        در مورد روابط هم من یک مسیرتکاملی رو طی کردم و روی خودم کار کردم وقتی که فهمیدم توی ارتباطات مسعله دارم.

        همه چیز درست میشه.

        همه چیز راه حل داره و معمولا راه حل ها خیلی ساده هستند و در دل همون مسعله.

        اصلا خدا گفته:

        إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا

        یعنی با هر سختی آسانی است.

        با هر مسعله ای راه حلی است.

        هیچ مسعله ای نمیاد مگر اینکه راه حلش هم با خودش میاره.

        فقط باید نپذیریم همینه که هست.

        ما خالق زندگی خودمون هستیم.

        فقط باید از خداوند درخواست کنیم و باورامونو درست کنیم.

        فقط باید نتیجه نهایی رو بخواهیم از خداوند و مسیر رو و چگونگی شو بسپاریم به خودش.

        ببخشید پر حرفی کردم.

        سپاسگذارم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    سمیرا صنعت کار گفته:
    مدت عضویت: 1857 روز

    به نام خدای زیبایی ها

    سلام به استاد زیبایی ها و مریمِ جان

    سپاسگزارتم استاد برای ضبط این فایل فوق العاده

    سپاسگزارتم که هر وقت بهتون الهام میشه میایین جلوی دوربین چون دقیقا اون زمان ، زمانیه که خیلی از ما بچه ها از خدا یه نشانه خواستیم یه مُهر تایید خواستیم یه رُوزنه ی امید خواستیم که توی بهترین زمان دریافتش کردیم و منم مثل 90درصد بچه ها نشانه خواستم ، خواستم که خدا باهام حرف بزنه ، تایید کنه و چقدر قشنگن این همزمانی ها

    خداجونم بی نهایت سپاسگزارتم

    استاد بلاخره منم دارم خدا رو پیدا میکنم

    خدایی که بود و من خیلی نمیتونستم روش حساب کنم

    اونقدر غرق بودم که نمیدیدمش

    ولی یه مدته کوتاهه که دارم حسش میکنم

    استاد 22 اردیبهشت امسال نقطه عطف زندگی من شد و من نوشتم که : سمیرا 21روز با خدا فاصله داری .

    و 90 روزه که من سر عهدم هستم و 90 روزه که دارم پله پله کوچلو کوچلو فاصله م کم و کم میشه به لطف خودش یعنی من این احساس رو دارم

    استاد من هر چی فکر کردم دیدم که هیچ وقت نبوده که من از همون اول روی خدا حساب باز کنم و تسلیمش باشم همیشه اول روی خودم ، روی بقیه حساب باز کردم و بعد که دیگه قشنگ له شدم برگشتم سمتش

    خیلی زیادن اما یه موردایی که برای خودم خیلی بُلد هستن رو میگم اول برای خودم و بعد برای شما و بچه ها .

    1. اولین موضوع همین عهدی هست که با خدا بستم و الان 90 روزه با هدایت خودش پاش موندم و این کاری بود که من 25 سال از عمرم رو درگیرش بودم و الان مثل یه زندانی هستم که حکم ابد داشته ولی بعد از عمری آزادش کردن برای همینه که میگم نقطه عطف زندگی من هست و زمانی که دیگه قدرت رو از خودم گرفتم زمانی که گفتم خدایا من دیگه نمیتونم و از ته قلبم با تمام ناتوانیم گفتم کمکم کن دیگه نمیخوام و اون گفت : “حالا که سپردی به من دیگه بشین و کاری نداشته باش ” و من گفتم چشم و اون انجامش داد برام با یه ایده ای که من میدونستم اما انجامش نداده بودم میخوام بگم یعنی در این حد در دسترسم بود و من کور بودم ، فقط با نوشتن یه اهرم رنج و لذت و تماااااام و تماااااام و تمااااام . نمیدونم چطوری بگم تا بدونید الان چی تو قلبم میگذره اما استااااد دقیقا مثل اون جمله ی شما که با تاکید و محکم میگید : تموم شد و رفت

    خدایااا من واقعا عاجزم در سپاسگزاری ازت

    به من کمک کن تا همیشه سپاسگزارت باشم .

    2. من زمانی که با همسر سابقم بودم برای گرفتن انتقام ازش با دستای خودم داشتم خودمو بدبخت میکردم و اونجا هم یکی از جاهایی بود که من از خدا خواستم ، تسلیم شدم و گفتم خدایا دیگه نمیتونم نجاتم بده و باز اونجا گفت : ” حالا که سپردی به من دیگه بشین و کاری نداشته باش ” و من گفتم چشم و باز معجزه کرد و خودش کارای طلاقم رو انجام داد و بعد یکی از بنده های خوبش رو آورد گذاشت وسط زندگیم تا من تجربه کنم عشق رو و باور کنم که انسان خوب هست ، مرد پاک هست ، زندگی سالم هست ، مرد متعهد هست و من شدم یک زن متعهد وفادار به رابطه م و پاک .

    ارباب من سپاسگزارتمممممممممممممممممممممم که بازم دستمو گرفتی و از وسط جهنمی ک خودم ساخته بودم منو کشیدی بیرون .

    3. حضانت دخترم یکی دیگه از معجزات خدا بود برام که بعد از اینکه من چندین سال تلاش کردم واسطه فرستادم پیغام دادم زنگ زدم و خلاصه هرکاری که به مغزم میرسید انجام دادم و نشد که نشد که نشد و وقتی که من دوباره تسلیم شدم ، دوباره گفتم خدایاااا من نمیتونم خودت دخترم رو بیار پیشم و اون گفت : ” حالا ک سپردی به من دیگه بشین و کاری نداشته باش ” و من گفتم چشم و کمتر از یک ماه بعدش پدرش زنگ زد و خودش به خدا قسم ک خودش گفت برو کارای حضانت ترنم رو بکن اگه دوست داری بیاد پیشت و من دوباره کیش و مات شدم توسط خدا و اصلا قابل وصف نیسسسسست حال اون روزم

    4. یکی دیگه از هدایتای خدای من موقع اقدام برای نفقه ترنم بود که از جایی که من به مغزمم نمیرسید یه خانم وکیل فوق العاده رو آورد برام بدون اینکه من بخوام دنبال وکیل گرفتن باشم یعنی فقط تو ذهنم این بود که میزارم پروسه طبیعی خودش طی بشه ولی یه نفرو آورد که به خودش قسم رایگاااان بدون یه ریال پول بگیره تمام کارارو انجام داد و روز دادگاه اومد و صحبت کرد و خدا دل قاضی رو هم جوری نرم کرد که یک مبلغ رویایی برای نفقه دخترم تعیین شد اون موقع یعنی 4/500/000 تومن و هرکسی میشنید میگفت امکان نداره ولی خدا برای من ممکنش کرد

    و بعد من دیگه هرگز اون خانم وکیل رو ندیدم

    و باز دوباره خدا برام معجزه کرد

    خیلی هنوز هست استاد بخوام بگم زمان کم میاد برای من

    فوت پدرم

    تغییر شغلم

    سفر رفتن

    و … یه عالمه که صددرصد منم ازشون خبر ندارم

    و استاد اون روزی ک شما فایل رو گذاشتید روی سایت من نشانه خواستم اولیش فایل جلسه دوم ثروت 3 بود :

    ” من یه اربابی دارم خیلی گردن کلفت

    خیلی قدرتمند

    خیلی ثروتمند

    خیلی قوی

    منم بنده شم

    وظیفشه که به بنده ش کمک کنه ”

    ” مگر از زندگی چه میخواهی که در خدایی خدا یافت نمیشود

    واقعا مگه ما از زندگی چی میخواییم که فکر میکنیم خدا نمیتونه ”

    و بعد هم این فایل .

    و من فکر کردم که چراااااا چراااااااا چراااااااا روی اون حساب نمیکنم

    چرااااااا حرف همه رو قبول میکنم جز اون

    چراااااا روی مغز خودم و بقیه حساب میکنم روی اون نه

    چراااااا از همه میخوام از اون نه

    واقعااا چرا ؟

    و استاد من چندین روزه دارم آگاهانه به خودش میسپارم

    آگاهانه از خودش میخوام

    آگاهانه به خودش میگم

    و دارم میبینم احساسم رو

    نمیگم الان زندگیم زیرورو شده ، نه ، اما میگم بیل و کلنگو دادم دست خودش تا کم کم زیرورو کنه زندگیمو آسون و راحت مثل شما مثل مریمم :)

    من یه اربابی دارم که خیلییییییییی باحاله :)))))

    در پناه رب یکتا ثروتمند باشید و سعادتمند در دنیا و آخرت .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
    • -
      Smaeil rostami گفته:
      مدت عضویت: 874 روز

      خواهر خوبم کامنتتون لبریز از احساس خوب بود از حس خوب با خدا بودن پر بود و من لذت برم و خوشحال شدم از اینکه به اونچه که از خدای مهربان خواستید رسیدید ؛ واقعا به قول استاد که جایی گفته بودن دلیل عمده ای که ما به خدا توکل واقعی نمیکنیم این هستش که چنین راهی زیادی راحت و ساده به نظر میاد و ذهن بیمار ما نمیتونه این حقیقت رو بپذیره که تنها وصل شدن به خدا برای هر چه که میخواهیم کافیه . براتون همچنان بودن در مدار رحمت الهی رو آرزو میکنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    امیرحسین رسولی گفته:
    مدت عضویت: 1203 روز

    سلام بر حسین عزیز

    و مریم جان و همه دوستان

    حسین جان ازت بسیار متشکرم که یکی تمرکز هات توی این مسیر توحید و دور شدن از شرک های مختلف چه مذهبی چه چشم نظر و امامزاده های مختلف شما گذاشتی کنار و گفتی خدا بی‌خیال این چرت و پرت ها بشید

    بچسبید بهش فراموشش کردید قدرتی بزرگ و مهربان و در خدمت شما

    توی کارتون علاالدین ، چراغ جادو که می‌گفت قربان خواسته شما چیه

    وای خدای من فکر میکردم این ها فقط توی کارتون هاس در حالی که واقعا برای من بودش خدای بزرگ با این همه عظمتش خودشو در اختیار ما گذاشته که بگو لامصب چی میخوایی

    دمش گرم واقعا

    تلاش میکنم که بشناسمش اون خدابی که توی ذهنم ضعیفه دارم اون وافعی رو جایگزینش میکنم

    سعی میکنم توکل رو یاد بدم به ذهنم و یاد بدم بهش که نهایت استفاده رو از قدرت بزرگ الله بگیرم و این پتانسیل بسیار در جه یکی رو استفاده کنم

    امیدوارم بتونم بشناسمت ای خدا ای خدا امیدوارم بشناسمت

    کمکم کن بتونم اون خدای کوچک و بدون قدرت داخل ذهنمو بشکنم و بتونم تو رو جایگزینش کنم و ازت میخوام درخدمت من باشی و هر روز بیشتر به من خدمات بدی

    دمت گرم یا رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  9. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1552 روز

    سلام

    اشنایی من با استاد سر یه ارتباط اشتباه شروع شد,قبلش با قانون جذب و اینا اشنا شده بودم و نشسته بودم خصوصیات فردی ک میخواستم را وارد زندگیم بشه را نوشتم و اون فرد به طرز عجیبی با من اشنا شد و انقدررر شبیه چیزی بود ک نوشته بودم و میخواستم که فکر میکردم باید همینو تا همیشه نگهش دارم و با این دیدگاه رابطه هر روز متشنج تر میشد میخواستم بهم بزنم این افکار نمیزاشت حتی خود طرف نمیزاشت ,میخواستم بمونم هیچ چیزی درست بشو نبود تا اینکه یه روز که مامانم و بابام رفته بودن روستامون و من صبح ک بیدار شدم حسم بهم گفت برم کوه!کوه زیاد رفته بودم ولی اون اولین باری بود انقدر حسش سنگین و قاطع بود ک باید میرفتم,دقیقا وقتی گفتید حسم بهم گفت نرو یا برو یه ضررب یاد این خاطرم افتادم, رفتم تنهایی کوه و خیلیم برام غریب بود ولی رفتم ,میدونستم دلیلی داره ولی دلیلش را نفهمیدم,تو راه برگشت یه دختری تنها داشت اواز میخوند بهش گفتم چه صدای قشنگی وسر صحبت باز شد و رسید به  اینکه چرا تنها اومدی گفتم نیاز داشتم به تنهایی و بعد شروع کرد از رابطش با کسی گفت که هشششتتتت سااااال اونو تو جهنم تردید قرار داده و نمیزاشته رابطشونو تموم کنه و میگفت همش تو تردید مونده بودم یه بار داشت رانندگی میکرد ماشین داشت چپ میشد و میگفت یهو همه چیز  رو سرم خراب شد و دیگه بهم زدم, حتی با اینکه هشت  سال براش اون تردید طول کشید,اون روز اون دختر منو رسوند خونه و اون پتک سنگین تو سرم خورد ک اگ بخوای کتکارو از جهان بخوری تا هشششتتتت سال میتونی همینطور از جهان بخوری و عمرت بره حالا میخوای چیکار کنی؟؟ با همه  ی اون تفکرات اشتباهو عذاب وجدانی ک بهش داشتم رابطه تموم شد, نمیزاشت, خیلی تلاش کرد همه چیز سرپا بشه ولی چنان خدا قدرتی در من به وجود اورد که هیچ رفتاری ازون نتونست رو من اثر بگذاره و همشم مقصر رو شما میدونست استاد ,بعد از اون خیییییلی لیزری رو خودم کار کردمو وضعیت کار و مالی و یک طبقه خونه با وسایل کاامل و ماشین و مهمتر از همه اعتماد به نفسم را بدست اوردم

    بعد تقریبا یکسال و نیم اینا فکر کنم زمستون پارسال بود دیدمش,هیچ فرقی نکرده بود ,هنوز همون ادم بلاتکلیف بود. ادم بدهکاری ک با هزارتا وام ماشین شاسی بلند چینی خریده بود,بالای یک و نیم میلیارد بدهی, با هزارجور قرض میرفت سفر خارجی تا بزاره تو اینستاگرامش و من قبلا محو و مات این زندگی تو خالی بودم یعنی بهتر بگم نمیدونستم پشت پرده را و فقط ویترینو می دیدم و اگه خدا قدرت بهم نداده بود من عمرا میتونستم با اون نجواها کنار بیام,انقدر عذاب وجدان بهم میداد,وعده های بیخود و بی سر وته ,یادم نیست چه روزی به عجز رسیدم ولی میدونم چطور قدم به قدم همه چیو تغییر داد برام, خداوند خیلی مهربون بوده باهام حتی نزاشته کتک خورمم ملس بشه سریعا حالیم میکرد که فرمونو بتابون!!!

    بخدا که این شخصیت قوی ای ک ازم ساخته با ارزشترین نعمته ,شاید اوایل بگیم فقط پول و پول ولی اون عزت نفس ,اون قاطع بودن,نترس بودن ,اینها خیلی بزرگتر از چیزای دیگست مخصوصا برای ما دخترها ,اعتبار و احترام, بعضی وقتا مشتری بازاری زنگم میزنه فکر میکنه چهل سالمه بخاطر کارم بعد که منو میبینه هی فقط میپرسه چجوری انقدر کار بلدی و جوونی ,پول خودش میاد ولی اول ما باید قوی باشیم,هنوزم باید خیلی قوی تر اینا باشم که مثل بید نلرزم ,چقدر اون تضادو دوست داشتم خدایا شکررررررتتتتتت,بقول استادجانم اون تضادها باعث شد یه عالمه درسها تو ذهنم حکاکی بشه

    بعد این فایل گفتم بزار یک دفترچه بردارم و همشو بنویسم ,اصلا روزانه از هدایت استفاده کنم و بنویسم تا یادم نره ,جدیدا که دارم رو دوره مودت کار میکنم و جلسه اول روی اگاهی های ذهن و روح صحبت میشه تازه فهمیدم که چقدرررر خداوند بهمون نزدیکه و باید بریم روی فرکانسش تا دریافت کنیم,باید با حس خوب روی فرکانس روح تنظیم باشیم

    من بعضی وقتا پررو بازی در میارم و بدون مپ یه ادرس جدیدی رو میرم که وسط کار خودمم خندم میگیره و میگم بابا تو دیگ چقد پررویی و وقتی میرسم به مقصد یه حس شادی و اطمینان و شجاعت خاصی رو بهم میده.

    شاید بعد بازم بنویسم

    شاد باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  10. -
    دختر محبوب خدا گفته:
    مدت عضویت: 2426 روز

    سلام استاد

    باز هم ی فایل هدایتی دیگه

    امروز کارم که تمام شد گفتم بذار برم تو سایت ببینم چه خبره .من اکثر اوقات که میام تو سایت، مستقیم میرم عقل کل و دنبال سوال و جوابهام میگردم اینقدر که صفحه گوگلم شده عقل کل .

    اما امروز خودش گفت برو تو سایت ببین فایل جدید چی اومده .اومدم دیدم نوشته روزشمار تحول زندگی،زدم صفحه بعد،ی لحظه چشام گرد شد، دیدم نوشته تسلیم بودن در برابر خداوند .دقیقا همون چیزی که بهش احتیاج داشتم .زدم دانلود فایل .تا دانلود بشه شروع کردم متن توضیحات فایل خوندن ،با همون متن بغض کردم و اشکهام ریخت .آخه انگار خدا داشت باهام حرف میزد.اخه دو شب پیش من با خدا حرف زدم و حالا اون داشت جوابم میداد .دو شب پیش خیلی حالم بد بود ماشین سوار شدم و رفتم بیرون، تو ماشین کلی باهاش حرف زدم گریه کردم بهش گفتم من تسلیمم من دیگه زورم به خودم نمی‌رسه خودت ی کاری کن .شاید دو ساعت بیرون بودم و اشک ریختم ‌و باهاش حرف زدم آخرشم چند تا فایل مناجات گوش دادم سبک تر که شدم برگشتم خونه .

    و حالا امروز اون داشت باهام حرف میزد .از طریق این فایل .

    بهم گفت یادت نره تو هم ی روز نوزاد بودی نمیتونستی گردن بگیری ،تو هم ی روز ضعیف بودی،حالا برا خودت بزرگ شدی قد کشیدی مدعی شدی تعیین تکلیف می‌کنی راه مشخص میکنی خودت عقل کل شدی همه چی بلد شدی،خودت همه چی بلد شدی که ته رابطه هات میرسه به وابستگی و بعدشم کله پا میشی،همه چی بلد شدی که هشتت گرو نهت مونده .

    بهم گفت اگه رابطه خوب میخوای،اگه آرامش میخوای،اگه ثروت و سلامتی میخوای باید بیای پیش خودم .من بهت میگم چیکار کن.نیازی نیست زور بزنی و پدر خودتو در بیاری .همه چی پیش من .بیا پیش من ‌

    بهم گفت کی تو را به اینجا رسونده ،کی تو را از این همه فراز و نشیب ردت کرده،این همه سالی که رفتی ی شهر دیگه زندگی کردی ،اصلا کی هدایتت کرد که بری ی شهر دیگه ،کی تا حالا بهت روزی رسونده که تو حالا نگران بقیشی که چی میشه و چی نمیشه .

    تو چه می‌دونی پشت اون رابطه ای که تمام کردی و اینقدر چسبیده بودی بهش چی بوده! تو چه می‌دونی وقتی بهت گفتم از کارت بیا بیرون بعدش اونجا چه اتفاق هایی افتاده و بعدش برای تو چه اتفاق های بهتری می‌تونه بیافته .

    هربار که در گوش راستم زمزمه کرد من آرام شدم درست مثل لالایی که مادر برای بچش میخونه و آرامش می‌کنه .

    چند روز پیش شنیدم مریضی پدرم بدتر شده،ناراحت شدم اشک ریختم اما به خدا گفتم من هیچ کاری از دستم بر نمیاد خودت شفاش بده.

    و امروز به تمام جاهایی که هدایت خدا را پذیرفتم و کارها برام راحت شد فکر کردم ،از رفتن به دانشگاه حتی وقتی که قانون نمی‌دونستم ،جداشدن از ی رابطه سمی و طولانی مدت که خییییلی راحت انجام شد،مهاجرت به ی شهر دیگه ،هدایت شدن به کار مورد علاقه ام،بالارفتن درآمدم و ….

    استاد شما راست میگین قدم اول احساس عجز .قدم اول تسلیم بودن .قدم اول آرام بودن .کنترل نکردن و تغییر ندادن بقیه چیزهاس .قدم اول پذیرفتن هدایت هاس،اگه من امروز هدایت خدا را قبول نمی‌کردم و به جای باز کردن این فایل، میرفتم اینستا و تلگرام و …. به این آگاهی نمیرسیدم و کسی جز خودم مقصر نبود .

    و من از این به بعد باید به خودم بگم آیا میخوای هدایت خدا را بپذیری یا نه ؟ چون اون اینقدر مهربون و بزرگ که هدایت ما را وظیفه خودش دونسته و هر لحظه داره این کار می‌کنه .

    امروز یاد گرفتم تا جایی که میتونم برای خواسته‌هام « چرا » بپرسم و وقتی « چرایی » آن را مشخص کردم آن را رها کنم و به خدا بسپارم و براش راه مشخص نکنم زیرا که خدا چیزهایی را میبیند و میداند که من نه میبینم و نه میدانم و نه درک میکنم .

    خدایا کمکم کن در برابر هدایت های تو تسلیم باشم و آنها را با جان و دل پذیرا باشم

    خدایا شکرت برای همه چیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      امین زندی گفته:
      مدت عضویت: 1361 روز

      به نام خداوند بخشنده

      سلام خانم محمدی

      براوتن بهترین هارو از خدا میخوام بعضی وقتا میام تو سایت و یهو دستم میخوره رو پاسخ بعضی هز کامنت ها و این‌بار گفتم بیخودی نیست

      حتما چیزی هست که باید تایپ کنم

      و من چیزی هم نمیدونم فقط کامنت شمارو خوندم و از هدایت ها وتسلیم بودن های شما لذت بردم در برابر حق

      و چه اتفاقاتی براتون رقم خورده از اینکه سکان هدایت رو به خداوند سپردن

      در برابرش احساس عجز کردین و

      اذا سئلک رو در برابر قدرت خداوند اجرا کردین و الا به این نتایج خوب و زیبا رسیدین و آزادی بهتون داده درآمد داده

      و شما رو متواضع کرده در برابر خودش

      چون اعتبار همه این لذت ها با خداوند

      و اگر هم در مسیر با تضادی برخورد کردین باهدایت های خداوند و سپردن به خودش به راحتی میتونین حل کنید اون تضاد رو تضاد ها میان که خواستهارو برآورده کنن

      شما هم ی نمونه و الگوی خوب هستین از آدمی که از رابطه سمی جدا شده و خداوند اونو هدایت کرده و به خوشبختی رسیده آفرین

      در پناه تنها فرمانروای عالم

      شاد سام سلامت سعادتمند و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        دختر محبوب خدا گفته:
        مدت عضویت: 2426 روز

        سلام دوست عزیز

        ممنون از شما که من برگردوندی به این فایل و کامنت خودم

        « اعتبار همه این لذت ها برای خداست » چقدر این جملتون بهم تلنگر زد که حواست باشه همه چیز برای خداست.حتی این ستاره های پایین پیام هم برای خداست .تو هیچ کاره ای .

        من کلا با عربی میانه خوبی ندارم چون هیچ وقت معنیش نفهمیدم و درکش نکردم برای همین همیشه دعاها و حتی قرآن را فقط با ترجمه فارسی میخونم .اما تنها دعایی که عربی خوندش حالم دگرگون می‌کنه و هنوز نخونده اشکم جاری می‌کنه مناجات امیرالمومنین هست .چون اینقدر ساده هست که راحت معنیش متوجه میشی و باهاش ارتباط میگیری ‌.از وقتی یادمه هرموقع به بن بست می‌خوردم یا دنبال بهونه بودم که با خدا حرف بزنم این مناجات گوش میدادم ‌.اون شب تو ماشین همین مناجات گوش دادم و کل مسیر باهاش زمزمه کردم و اشک ریختم و الان میفهمم چرا این مناجات اینقدر حالم خوب می‌کنه چون تو کل این دعا تو تمام قدرت و اعتبار را میدی به خدا و خودت تسلیم میشی .

        مولای یا مولای

        تو مولای منی و من بنده توام و غیر از مولا چه کسی به بنده ترحم می‌کنه

        مولای یا مولای

        انت العزیز و آنا الذلیل

        انت الخالق و انا المخلوق

        انت القوی و آنا الضعیف

        انت الغنی و آنا الفقیر

        انت المعطی و آنا السائل

        انت الباقی و آنا الفانی

        انت الرازق و آنا المرزوق

        انت الهادی و آنا الضال

        انت الرحمن و آنا المرحوم

        انت الدلیل و آنا المتحیر

        انت الغالب و آنا المغلوب

        انت المتکبر و آنا الخاشع

        خدایا سپاس که امشب هم هدایتم کردی به این مناجات زیبا

        جمعه 26 مرداد 1403 ساعت 1:55 شب

        خدایا شکرت برای همه چیز

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          امین زندی گفته:
          مدت عضویت: 1361 روز

          به نام خداوند جان و جهانم

          سلام دوست عزیز

          مرسی که پاسخ کامنت من رو دادین

          کامنت شما منو برد به مناجات حضرت علی و ی مراقبه عالی با خداوند و خداوند جاری شد بر قلبم

          من گفتم و ساکت شدم و اون پیام داد به من که مالک و صاحب من اونه

          اون گفت و من اشک ریختم

          گفت جاری باش مثل رود بذار از وجودت استفاده کنن مثل من

          تا حالا انقد با من حرف نزده بود ولی امشب ی جور دیگه حرف زد

          انگار بنده تر شدم براش

          جنس صحبت ها فرق کرده بود

          انگار من خالط تر از قبل شدم

          آنچنان امشب خداوند بارید بر قلبم که تنها راه سعادت و خوشبختی در بودن با خداوند

          ممنونم از کامنت زیبای شما

          در پناه حق

          شاد سالم سلامت و ثروتمند باشید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: