این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
(فرقان6)-بگو :کسی آن را نازل کرده است که اسرار آسمان ها و زمین را میداند، او غفور و رحیم بوده و هست.
============================
سلام به استاد عزیزم و سر کار خانم شایسته عزیزم و سلام به همهی دوستان عزیزم
استاد عزیزم چقدر به جا و به موقع این فایل به دادم رسید، زمانی که نجواهای شیطان جای اعتماد رو گرفته بودن و حسابی زده بودم جاده خاکی
من تا زمانی که نتونم شرایط رو کنترل کنم و آخر هدایت رو ندونم نمیتونم آروم بگیرم
امااااااااا از زمانی که با سایت آشنا شدم نمیگم 100%اما به اندازهی 40 %میسپارم دست خدا، یعنی تسلیم همون جریان هدایت میشم
خیلی نتیجه ها به صورت ناخودآگاه از تسلیم بودن گرفتم اما وقتی یک مسئله ای پیش میاد باز ذهنم شروع میکنه و اون هدایت های قبلی رو نادیده میگیره
همین دیشب هدایتی پیش اومد، کوچیک بود اما میدونم خدا میخواست بهم بگه، سیما من تا این مسائل کوچیک رو هندل میکنم، دیگه اون خواسته های قلبیت رو نمیتونم، حواسم به همه چیز هست فقط صبر کن
جریان از این قرار بود که، پسرم رابط هنذفری من رو گم کرده بود و من هر چه گشتم پیداش نکردم، دیشب رفتم بازار از مغازه دار پرسیدم که رابط هنذفری دارید گفتن آره، بعد گفتن اگر خود هنذفری باشه بهتره که امتحانش کنید، گفتم اشکال نداره بهم بدید که خودش هست، همون لحظه پسرم افتاد رو گریه بد، منم که دیگه کلافه شده بودم، گفتم آقا باشه فردا میام، میخرم
خلاصه گذشت و اومدیم خونه، هنوز یک ساعت نگذشته بود که شوهرم صدا زد، سیما این رابط گوشی تو نیست افتاده اینجا
و اون لحظه بود که توی دلم گفتم
خدایااااا شکرت بابت اینکه قانون جواب میده، وعده ی تو حق هست
و باعث شد که با خودم عهد کنم، بی چون وچرا در حد توانم هدایت الله رو بپذیرم
چند روزی هست که مرتب بهم گفته میشه سوره ی حمد رو بخونم، بعد که این فایل رو گوش دادم، دیدم که استاد عزیزم هم میگن صبح که از خواب بیدار میشید به خودتون بگید
ایاک نعبد و ایاک نستعین
به نظر من سرمنشاء تمام موفقیتها، آرامش ها، ثروت ها و در کل داشتن نعمت، توحید هست.
انشاالله که در پناه الله یکتا، شاد، سالم و ثروتمند باشید.
این فایل ، فایل بسیااااار پربار و جادویی بود ، فایلی که هرروز هم اگر گوش بدی باز برات درس های جدید و متفاوت داره
باز یه تاثیر جدید داره
خب حدودا یک ماهی میشه که این فایل بر روی سایت قرار گرفته ، شاید هم بیشتر
ولی خب من بودم که توی این مدت استفاده نکردم و بی توجه از کنارش عبور کردم ، این من بودم که خودم رو از مسیر خارج کردم و پیگیر سایت و آموزش ها نبودم
در هر لحظه باید به خودمون یادآوری کنیم که آیا در مسیر درست حرکت می کنیم ؟
من دارم چه کار می کنم؟
آیا تو مسیر خواسته ها و اهدافم هستم یا نه؟
و خداوند دانا هربار با وجود اینکه تو از مسیر خارج میشی باز تو رو هدایت می کنه ، باز از طریق نشونه ها بهت می فهمونه که در مسیر اشتباه داری حرکت می کنی و از مسیر درست خارج شدی
بهت یاد آوری میکنه که اینجا مسیر رو داری کج میری و این راهی که تو داری میری پایان خوبی نداره
من هم بارها از مسیر خارج شدم و باز خداوند هدایتم کرده
باز راه رو بهم نشون داده و از هزاران طریق بهم نشانه ها رو نشون داده
چقدر خداوند کارش رو درست انجام میده
من حتی فایل تصویری این فایل رو مدت ها پیش دانلود کرده بودم و دقایقی رو هم گوش کرده بودم اما باز هم ادامه ندادم و از مسیر خارج شدم
خلاصه دیروز تصمیم گرفتم حداقل این فایل رو به صورت جدی ببینم ، گوش بدم و نکته برداری کنم چون نکات بسیار مهمی داره
نصف فایل رو دیروز دیدم و نکته برداری کردم و بقیش رو دیروز وقت نکردم ، اما امروز قبل از شروع نصفه ی دوم اتفاقاتی رخ داد که اصلا فکرش رو نمی کردم و انگار خداوند تلنگری محکم تر بهم زد که ببین داری از مسیر خارج میشی ، داری از بیراهه میری ، در نگاه اول برام سخت بود ولی در اصل خوشحالم که خداوند باز هم حواسش بهم بود و با همه ی اینکه بعد از بارها تلنگر باز هم اشتباه خودم رو تکرار کردم ، اما خداوند فرصت دوباره ای بهم داد
و از خودش می خوام که هدایتم کنه و کمکم کنه تا بتونم مسیر درست رو پیش بگیرم و از مسیر درست برم
با وجود این آموزش ها گاهی که اشتباهی می کنم ، به این آگاهم که دارم مسیر رو اشتباه میرم ولی خب باید انقدر محکم باشی که نذاری احساسات و یا اتفاقات اطرافت روی تو تاثیر بگذارند
باید مواظب ورودی ها و ذهنت باشی
بعد از این اتفاق که در اصل اتفاق بسیار خوبیه و حداقل باعث شد به این فکر بیفتم که دارم از کدوم راه میرم و مسیر درست چیه ، نیمه ی دوم رو هم گوش دادم و اتفاقا دیدم که چقدر هماهنگی خداوند دقیق و به موقع است
یعنی من باید این قسمت از فایل رو بعد از این اتفاق گوش می کردم تا بتونم بهتر درک کنم
الهی صد هزار مرتبه شکر
خدایا من تسلیمم
چون فهمیدم به اندازه ای که در برابر تو تسلیم باشم و به اندازه ای که به تو ایمان داشته باشم ، زندگیم روان میشه ، به همون اندازه موفقم
سلام به استادعزیزم دورود برشما .وای وای استاد من مطمعنم که این فایل برای هزاران نفری اماده شدکه هدایت خدا رو درک نمیکردن تسلیم خدا نبودن مثل خودم که من دیشب سریک کاری رفتم و به مشتریم قیمت دادم و با اینکه قبل از اینکه برم از خدا هدایت خاستم و گفتم خودت بهم بگو من قیمت بدم و همونجا قیمت دادم .ولی کار اکی نشد ومن چقدر نجواهای ذهنم منو سرزنش کرد منو محکوم کرد چقدر احساسمو خراب کرد و باعث شد حتی من به هدایتم اعتراض کنم غر بزنم سر خدا داد بزنم و هزاران نجوای دیگه و از دیشب تا الان احساسم خراب بود خدا میدونه چند هزار نفر دیگه تو این شرایط من بودن حالا به نوع دیگه.ولی خوبیش به اینه که ماها تو سایت عباسمنش هستیم تو مسیر خداوندهستیم گلوی خداوند تو این سایت هست و باز بصورت هدایتی این استاد زیبامونو هدایت میکنه تا بهمون بگه نترس اروم باش به من تکیه کن رو بنده من حساب نکن اگه بهت گفتن نه درسشو یاد بگیر مسیرتو ادامه بده من بهترشو بهت میدم مگه غیر از اینه که جهان و مسخره شما کردیم جهانی که توش هستی پراز فراوانیه به من اعتماد کن مثلا تو این زمینه من امروز درسم این بود که وقتی میری قیمت بدی اونم وقتی میگی خدا توبهم بگو پس نترس محکم بگو قیمتتو با ترس نگو من الان فهمیدم که اگه اون مشتری گفت نه بابت شرک ورزیدنم بود بابت ترسم بود من باید محکم اون الهامو بگم .بخدا استاد وقتی امروز داشتم به سفارشهای قبلم رجوع میکردم متوجه شدم که هر جا ترسیدم کار از دستم رفت هرجا با قدرت صحبت کردم سفارش گرفتم قدرت نه به معنای منییت قدرت به معنای اینکه خدایا تو بهم بگو ومن هم محکم بگم فارغ از اینکه میخاد بشه یا نشه.و استاد ازتون ممنونم بخاطر این فایل گرانقدر که حاصل سالهاااا اموزها و سالهااا استقامت به خرج دادن حاصل سالهاا ایمان و توکل کردن بود .خدارو شکر که شما هستین خداروشکر که خدا مارو هدایت کرد بسمتتون خداروشکر بخاطر صداقتتون خداروشکر بخاطر این گوشی این اینترنت که ما راحت میتونیم از اون سر دنیا شماروببینیم و هدایت و ایمان وتوکل و دریافت کنیم .استاد نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون ولی بهتون قول میدم استقامت بخرج بدم و ادامه بدم و یه روزی خیلی خیلی نزدیک با نتایجم بتونم شما رو خوشحال کنم چون شما مثل خداوند با نتایجمون با احساس خوبمون خوشحال میشین .یاحق
به نام خداوندی که درهرلحظه مرا هدایت میکند و به من درهرلحظه میگوید که چه قدمی درمسیر خواسته ام بردارم
سلامو درود بی نهایت به استاد عالی مقام و ارزشمندم،استادعزیز و توحیدی ام عاشق این صحبتهای گوهربار و الماس گونتونم،سیییری ناپذیرم ازین صحبتهایی که وصل میشه به توحید وتسلیم بودن در برابر پروردگار جهانیان
استادجان آخه چقدر به موقع چقدر درزمان مناسب خداوند ازطریق شما بامن حرف میزنهو میگه کافیه فقط و فقط توحیدی عمل کنی،مثل ابراهیم تسلیم باشی تا خودم همه کار برات انجام بدم،همه چیز بشوم برای تو،فقط کافیه بهم اعتماد کنی و اجازه بدی تا خودم ازون بالا نقشه ی گنج رو بهت بگم
خدای من دارم دیوونه میشم،اخه چقدر این آگاهی ها بر قلبو جانم میشینه،دوست دارم فرییاااد بزنم و به همه بگم بیاید تواین مسیر و از خان نعمت پروردگار به سادگی و عزتمندانه استفاده کنید
استاد فکرمیکنم تازه دارم معنای تسلیم رو درک میکنم و بهش عمل میکنم،تا چندوقت پیش هم اونقدر دودوتا چارتا کردم دربرابر کارهایی که قراره خدابرام انجام بده و ازلحاظ روحی ضربه ها خوردم،در حدی که یک افسرده ی به تمام عیاربودم،و اجازه نمیدادم خدا منو به اون روشی که خودش بهتر میدونه هدایتم کنه
من در طی تضادی که برام پیش اومد،یک خواسته ای واضح و مشخص برای خودم تعیین کردم،ولی بااون عقل پوک خودم فقط به اون روشی تکیه کرده بودم که فکر میکردم هم ازلحاظ هزینه و هم از جنبه های دیگه راحتتره،و با عقل منطقی خودم میگفتم همین روش آسونترین روشه و مطمئنم خداهم باروش من مهر تأیید رو میزنه!
انگارکه من میخواستم به زور خداهم باهام موافقت کنهو بگه آره بنده ی عزیزم همینی که تو فکرمیکنی درسته،پس منم دنبالت میام و خودت بهترازمن میدونی!!
دقیقا این حسو داشتم بین منو خدای قدرتمندم،که بااینهمه کله شقی های که دربرابر روش خودم و روشی که خدا میخواست بهم بگه داشتم،دوباره بهم امید و نور قلب داد وگفت اشکال نداره میبخشمت،و دوباره دستمو گرفت و نقشه ی گنجرو دستم داد و بهم گفت از کدوم راه شروع کن به کندن…
بخدا قسم وقتی دیگه ازلحاظ روحی چنان به عجز رسیدم که انگار اون لحظه دیگه غیراز خدا کسی رو نداشتم،حتی تو اون موقعیتی که ادم ازلحاظ روحی آسیب میبنه،عزیزترین فرد بهت نمیتونه آرومت کنه و حتی ممکنه ازتو مایل ها ازلحاظ فرکانسی فاصله بگیره،و نتونه برات کاری انجام بده
قشنگ میفهمیدم اینو فقط خدا میتونه از عهدم بربیاد و ارومم کنه،و بشرطی که تسلیم بشم وبگم خودت نقشه رو نشونم بده،من باعقل پوک خودم میگفتم فلان روش و فلان مسیر بهترین مسیره،چون تحقیق ها درموردش کردم،ولی وقتی که نتیجه نگرفتم که هیچ،بلکه با دماغ هم اومدم روی زمین،اون وقت ازخدا عاجزانه طلب مغفرت و هدایت درست کردم
استاد نمیدونم چطور بگم که چقدر خدا سریع پاسخ میده و دل هارو برات نررررم میکنه وقتی که ببینه تو تسلیم واقعی شدی و اجازه دادی تااون کارهارو برات انجام بده
وقتی همون شبی که بخاطر یک بگو مگوی بین منوهمسرم دلم از همهچیز کنده شد و ازخدا خواستم تا اون بهم بگه چکار کنم،دوروز بعدش بخاطر همون مسئله ای که باهمسرم داشتیم،خیلی بی هیچمقاومتی بهش گفتم من فلان چیز رو میخوام ولی نمیدونم چیکارکنم،هم فلان خواسته رو میخوام هم نمیدونم از چه راهی پیش برم
انگار همسرم منتظر این حرفم بود،و بلافاصله یک راهی رو بهمپیشنهاد داد که بازهم عقل پوکم مقاومت نشون داد و گفت این روش هزینه ی زیادی میطلبه،ولی یهو بخودم اومدم گفتم نه حتما این مسیردرستیه….چی بشه که من بی هیچمقاومتی به همسرم فلان خواسته رو درمیون بذارم و ایشون خیلی سریع اون روشی که منمدتها باهاش مقاومت داشتم پیشنهاد بده و دوباره یه چیزی ته قلبم راضی باشه و بگهحتما همین برات بهتره
استاداتفاقی که افتاد،وقتی که من مقاومتمو کنارگذاشتم و اجازه دادم خدا ازطریق همسرم که این روش روپیشنهاد داده هدایت کنه،اون بهایی که باید بابت او چیزی که من نیازداشتم پرداخت میکردیم،همسرم پرداخت کرد،وقتی پرداختش کرد،اون طرف شماره ی کارت همسرم رو گرفت و یک چهارم اون هزینه رو قبول کرد ومابقی هزینه رو برگشت زد!
یعنی من متحیرشدم که چرا اون طرف دلش نرم شد و هزینه ای که انقد من بابتش مقاومت داشتم،یک مقدار خیلی کمی رو ازش برداره و بقیه ی اون رو به حساب همسرم برگردونه،واقعا یک معجزه ی الهی بود و هیچ وقت نباید این رو فراموش کنم
من این مدت داشتم بخاطر هزینه ی زیادش مقاومت نشون میدادم و میگفتم همین روشی که فلان نفر اینهمه بابتش بها میگیره من خودم بلدم،ولی وقتی اجازه دادم که همون نفر روشش رو بهم بگه که درمسیر خواستم قدم بردارم،دیدم که چقدر اون مسیر رو انگار برام آسونتر کرده،چقدر بهتر همه چیو تنظیم کرده که کدوم کار رو چه موقع انجام بدم،اصلا به طرز عجیبی همون روش قبلی خودم رو تنظیم تر کرده و زمان مناسبترش رو بهم گفته که چه موقع چکاری انجام بدم
اگه به روش خودم بود شاید سالهای سال باز تقلای وحشتناک به خواستم میرسیدم،ولی وقتی اجازه دادم خدا منو درمسیر درست هدایت کنه و تسلیم فرمان اون شدم،دقیقا تواین مسیری که الان دارم حرکت میکنم یک احساس اطمینان و قلبی وپرازآرامشی وجودم رو احاطه کرده و خودمو بیشتر احساس میکنم که به هدفم دارم نزدیکونزدیکتر میشم
اصلا وقتی چهره ی اون فرد رو میبینم که این روش رو بهم گفت،انگار فکر میکنم چهرش چهره ی خداهست و خدا داره بااین چهره وبااین فرد منو به خواستم نزدیک میکنه
وقتی اون فرد رو میبینم و بهم میگه که حالا این کاررو انجام بده،بایک اطمینان قلبی بهش چشم میگم و انجام میدم،واقعا فکر میکنم خوده خوده خداست که بهم میگه چکارکن،و به طرر جادویی من مقاومتم برداشته شده و بدون هیچچونو چرایی دارم تومسیر رسیدن به خواستم حرکت میکنم
دوست دارم وقتی به خواستم رسیدم بیام همه چیز رو واضحتر و مشخص تر بیان کنم،ولی تاهمین حد میگم که تسلیم بودن واقعی دربرابر پروردگار همه چیز رو رو به جلوپیش میبره
اِممممکان نداره کسی تسلیم نباشه و به خواستش برسه،اممکان پذیر نیست…
خداروشکر ازلحاظ روحی هم حدود چندهفته ای بسیار عالی شدم و در ارامش خاطر بیشتری دارم مسیرزندگیمو ادامه میدم
یجورایی بااین تسلیم شدنم،بهتر هم باخودم به صلح رسیدم،بیشتر فهمیدم که خدا بی نهایت روش داره،بی نهایت دست داره که اگه اجازه بدی اون میتونه به راحتی چرخ زندگیت رو روون کنه
اصلاخیلی روحم به ارامش رسیده،و ان شالله به زودیه زود وقتی به خواستم رسیدم بهتر درموردش صحبت خواهم کرد
فقط اینو بگم که ما خیلی وقتا بخاطر ذهن محدودی که داریم و بخاطر عدم باور به فراوانی فکر میکنیم خوب این روش هزینش زیاده و برای ما که خیلی پولشو نداریم این روش مناسبی نیست
اما بخداقسم من این رو هم دیدم که اون نفری که چندملیون تومن بابت کارش دریافت میکنه تابهت بگهچکار کن،به راحتی نصف بیشتر پول رو برگشت زد و گفت به شما تخفیف ویژه خورده و فقط با دویست هزارتومن اون فردِ متشخص و کارشناس کار مارو راه انداخت!!باورتون میشه!به همین راحتی خدا بهم گفت بیا اینم هزینه ای که بابتش مقاومت داشتی و نگران بودی که این هزینه برای همسرم زیاده وعملا خودمهم یک درامد ثابتی نداشتم که بتونم پولش رو پرداخت کنم،به همین خاطر خدا ازین لحاظ هم حواسش بهمون بود،و فقط ازطریق این شخص محترم به گفت این روشی که او قبلا پیش میرفتی بهتره تو این زمانها انجامش بدی!
به همین راحتی مسیر منو تنظیم تر کرد و کاار رو برام آسونتر کرد و به احتمال قریب به یقین مسیر رسیدن به خواستم روکوتاه تر کرده
بازهم نمیدونم ولی مطمئنم این همون روشیه که خدا بهم باید میگفت و من قدم برداشتم،چون این مدت احساس بسیار آرامی دارم
استاد افرین به شما که به این درک واقعی رسیدید که تسلیم بودن یعنی احساست همراه بااون تسلیم آرومه،دیگه نکران نیستی،استرس نداری،ناامیدی نییتی ومیگی حتما همینه که خدا میگه،من ننننمیدونم من فقط تسلیمم و اجازه میدم که اون منو به ساحل برسونه…
باید پارونزد وا داد باید دل رو به دریا داد،
خودش میبردت هرجا دلش خواست
بهرجا برد بدون ساحل همونجاست
استاد گرانقدرم بی نهایت بی نهایت بار ازتون سپاسگزارم که این صحبتهای گوهربارتون رو باعشق باما به اشتراکمیذارید
من نیازدارم که هزاررران هزار بار این فایل رو با فایل جلسه ی چهارم قدم پنجم،جلسه ی دوم قدم هشتم و جلسه ی سوم قدم هفتم گوش فرابدم،تامعنای واقعی تسلیم و رهایی رو بهتر درزندگیم درک کنم وعمل کنم
استاد نمیدونید بااین جلسات در قدمها چه اشکهایی که من نریختم و چقدرخودمو ضعیف دیدم دربرابر پروردگارم،که اون همه چیزه همه چیییز و اونه که درهرلحظه هدایت میکنه بندگانش را،و هیچچچ ناعدالتی درجهان نیست،همه ی ما براساس عدالت واقعی توسط خداوند داریم زندگی میکنیم
هیچ بی عدالتیی درکارنیست،وهرکسی هرکجاهست سرجای درستشه،و هرکسی که مزه ی تسلیم بودن واقعی رو چشیده زندگی لذتبخشی رو هم چشیده…
دوست دارم ساعتها درمورد تسلیم حرف بزنم که چقدر همه کار میکنه برات…
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر
لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
توکلت علی الحی الذی لایموت والحمدلله الدی لم یتخذ صاحبه ولا ولدا ولم یکن له شریک فی الملک ولم یکن له ولی من الذل وکبره تکبیرا…
وقتی حرف از عمل به اگاهی ها میشه، وقتی حرف از توحید ویکتاپرستی وتسلیم بودن میشه، حیفم میاد این تجربه ی معنوی خودم رو با دیگران به اشتراک نذارم، تجربه ای که شده یکی از بزرگترین معجزه های زندگیم، که اگه میخواست از هر طریقی غیر از طریق خداوند برام اتفاق بیفته امکانش وجود نداشت وچه بسا که ما بعد یه مدت عادی میشه اینهمه لطف ورحمتی که خداوند بهمون داشته ویادمون میره که مسیر معنوییت و راه صراط مستقیم از کدوم سمت هست و ما از یاد میبریم که کجاها چقدر آسیب دیده وترسان وبی پناه بودیم و دستمون به جایی بند نبود و نزدیک بود از لبه ی پرتگاه نادانی وجهل بیفتیم توی دره ی نابودی ولی خداوند دستمون رو گرفت ومارو بالا برد، انقدر بالا که نزدیک خودش شدیم…
امان از فراموشی…
کی فراموش می کنیم لطف ورحمت خداوند رو زمانیکه دور میشیم از این مسیر، کی دور میشیم از این مسیر؟
زمانیکه میگیم دیگه بلدیم دیگه می تونیم دیگه از پسش برمیایم خودمون یه تنه وتنها….
ولی نه امکان نداره بشه تنهایی وحتی با کمک کل ادمهای دنیا انجامش داد…
فقط وفقط باید لطف ورحمت خودش باشه والسلام …
میخوام در مورد(( ایمان عملی یعنی پاگذاشتن روی ترسها)) صحبت کنم
در مورد تسلیم بودن در برابر خواست خداوند…
این قسمت از دیدگاهمو توی فایل گفتگو با دوستان قسمت 2 گذاشتم دلم نیومد اینجا هم نذارمش، شاید سر سوزن داستان ومعجزه ی من تجلی نور الله مهربان باشه در قلب کسانی که الان ترسان و غمگین هستند وبه دنبال نور امیدی برای جلو رفتن…
یادمه حدودا 3 سال پیش تازه چند ماهی بود که وارد سایت شما شده بودم وداشتم فایلهای رایگان رو میدیدم توشرایط خیلی سختی بودم میخواستم از همسرم جدا بشم…
یادمه وقتی به خاطر دست بزن و خیلی از رفتارهای بدش تصمیم به جدایی گرفتم بعد دو سه سال زندگی،که اونم میدونم با فرکانسهای بد خودم جذبش کرده بودم متاسفانه، خیلی برام سخت بود که بخوام بعد طلاق دوباره از صفر شروع کنم، یادمه همسرم چون توی زندگی وطلاق قبلیش مقداری مهریه پرداخت کرده بود واصلا اون مهریه رو حق همسرش نمیدونست واتفاقا خیلی هم نقطه ضعف داشت روی مهریه ، توی ازدواج با من مهریه کمی رو در نظر گرفت وکلا حرفش این بود که من دیگه گول نمیخورم من تاوان نمیدم همینی که هست میخوای قبول نکنی نکن، چون اگه یه روز به اختلاف بخوریم من دیگه نمیخوام سر مهریه باز به مشکل بر بخورم!!!!!!!
یادمه اول اشناییمون میرفتیم پیش مشاوره، وایشون بهم گفت مینا جان هدف شما توی ازدواج خصوصا ازدواج دوم زندگی هست دیگه، ایشونم که وضع مالی خیلی خوبی دارند ترسشون اینه شما دنبال مال ایشون باشید بهشون حق بدید، منم که واقعا دنبال این چیزا نبودم وهدفم واقعا زندگی بود واتفاقا برعکس اون اصلا فکرشم نمیکردم که توی ازدواج دوم به مشکل بر بخورم با اونهمه تجربه والبته عشق ومحبتی که در خودم میدیدم…
ولی خب از اونجا که جهان خیلی دقیق به فرکانسهامون پاسخ میده هم در مورد فرکانس اون اقا در مورد اینکه همش میگفت شاید این ازدواج به سامون نرسه و از این طرف ترس من از طلاق وجدایی توی ازدواج دوم، هر دو فرکانس کار خودش رو کرد وبه یک اتفاق مشترک انجامید یعنی جدایی….
من مهریه کمی گذاشته بودم فقط 14 سکه ولی شرط طلاقم اگر از سمت همسرم بود میشد دریافت نصف داراییش از زمانیکه با من ازدواج کردند و بدست اوردند که اتفاقا دو واحد بعد ازدواج ما از طریق مشارکت ساخت وساز با برادرش بهش رسیده بود و خب البته دارایی قابل توجهی بود ومن که نمیخواستم طلاق بگیرم چون از طلاق می ترسیدم، خیلی راحت می تونستم هم درخواست مهریه داشته باشم وهم سهمی از امولش رو…
اما ایشون خط ونشون کشیدند که اگر نرم دفتر خونه و حق وحقوق ومهریه ام رو نبخشم نه تنها طلاقم نمیدن بلکه همینطور منو بلاتکلیف توی یه شهر دیگه رها میکنند تا انقدر برم دادگاه بیام که موهام مثل دندونام سفید بشند!!!
من انموقعه ها داشتم رو خودم کار میکردم وروی حساب حرف شما که گفته بودید 6 ماه فقط 6 ماه بیاین وبا اموزه های من زندگی کنید اگر ج نداد برید سراغ راهکارهای خودتون، من میخواستم که دیگه با کله ی خودم عمل نکنم برای همین تصمیم گرفتم پاروی ترسهام بذارم از خداوند خواستم که بهم بگه چیکار کنم وبهم راه حل مناسب رو بده چون شما هم تو فایلهاتون بارها گفته بودید که با جنگیدن چیزی درست نمیشه ومن نمی خواستم بجنگم….
یه شب خیلی گریه کردمو داد دلم رو پیش خدا بردم که خدایا من 3 ساله ازدواج کردم هیچ خیری که ندیدم بلکه اون چیزهایی که از مال وپول و کار و حقوق وبیمه و پس اندازه ….داشتم هم دیگه الان ندارم تو بگو چیکار کنم از حقم بگذرم؟؟؟؟
نیت کردم که یه صفحه از قرآن رو باز کنم ببینم جواب خدا بهم چیه…
همین الانم که در موردش حرف میزنم بدنم مور مور میشه وگریه ام میگیره….
اگر زنی نشانههای ناسازگاری یا بیمهری در شوهرش ببیند، بد نیست که با کوتاهآمدن از بعضی حقوق خود، با شوهرش بهخوبی سازش کند؛ چونکه بههرحال، صلح بهتر از اختلاف و جدایی است. بماند که خودخواهی و تنگنظری در وجودِ انسانها، مانع گذشت و بزرگواریشان میشود! البته اگر با بانوانتان خوشرفتاری کنید و مراقب رفتارتان باشید، خدا از این رفتارتان آگاه است. (١٢٨)
یعنی وقتی این آیه برام باز شد، خصوصا اون بخش اخرش که گفت بماند که خودخواهی وتنگ نظری در وجود انسانها،مانع گذشت وبزرگواریشان می شود!!!!!!!!!
افتادم به سجده انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم که حس کردم دارم از حال میرم…
گفتم اره خدای من درسته، من همین فکرو کردم گفتم چرا به زن اولش مهریشو داد همون مقدار، به من رسیده نمیخواد بده؟
خب من الان هیچی ندارم اون اونهمه مال واموال داره تازه بهم خیانت کرده رفته با کس دیگه حق منو ببره خرج اون آدم کنه و……
من گفتم و خدا گوش کرد، من گریه کردمو خدا دید تا خوابم برد…
فردا ظهر دوبار نیت کردم و دوباره همین ایه اومد، باز گریه کردم ولی اینبار گفتم من میبخشم ، چون تو میگی ببخش وناسازگاری وجنگ نکن ولی خودت هم باید برام جبرانش کنی…
خلاصه بدون اینکه با کسی حرفی بزنم ومشورتی کنم رفتم تهران نصف شب رسیدم، وقتی شوهرم دید انقدر مصمم هستم برای کارم ومیخوام مهریه وحق حقوقم رو ببخشم خیلی تعجب کرد گفت برو خونه ی خواهرت یا مسافر خونه تا صبح بریم محضر، و از اونجایی که من پول نداشتم برم مسافر خونه و نمیخواستم خانوادم بفهمند و رای منو بزنند که منصرف بشم، به شوهرم گفتم میشه شب توماشینت توی همین پارکینگ بخوابم؟؟؟
اونم بدون هیچ ترحم ودلسوزی گفت باشه!!!!!
باورتون شاید نشه، من هنوز زنش بودم ، ولی اون در کمال بی رحمی با من رفتار میکرد ومن با قلبی شکسته فقط تا صبح گریه کردم وهی میگفتم خدایا چون تو خواستییا وگرنه من پدر اینو در میاوردم و روزگارشو سیاه میکردم ولو به قیمت از بین رفتن ابرو و جونم…
من میگفتم و خدا قلبمو اروم میکرد….صبح شد ورفتم محضر نه تنها امضاء زدم که بخشیدم بلکه بهم گفت بنویس من تمام حق وحقوقم رو گرفتم!!!!
وقتی داشتم این جمله رو می نوشتم گفتم خدایا تو میدونی که من نگرفتم مهریه وحقم رو، ولی میگم گرفتم چون تو بهم میدیش…..
گذشت و کارای طلاق رو غیابی با همون برگه انجام داد و بدون اینکه من یکبار برم دادگاه و طلاق انجام گرفت بعد چند ماه…
من داشتم روی خودم کار میکردم توی کامنت های دیگه توی فایلهای دیگه توضیح دادم که چی شد و چطور شد که با نشون دادن ایمان فعالم بعد 7و8 ماه که از طلاقمون گذشت خداوند از بهترین طریق حلال وپاک و اماده دقیقا مبلغ مهریه ام رو و بعد گذشت یکسال واندی حدودا 5 برابر اون مهریه وحقم رو بهم داد بدون اینکه من کار خاص وتلاش خاصی توی کسب وکارم وزندگی کرده باشم ….
وعده ی خداوند حقه، وکیست باوفاتر از خداوند در عهد وپیمان؟؟؟؟
بماند که من چقدر شخصییت ومنش ورفتارم بعد اون اتفاقات عوض شد وکلا مسیر زندگیم تغییر شگرفی داشت….که همه تعجب میکردند!
خدارو هزاران بار شاکرم به خاطر اینکه در پس اون اتفاقات بد بعد اونهمه جهالت ونادانی وظلم به خود دستمو رو گرفت وقتی تسلیمش شدم واین یکی از قشنگترین معجزه های زندگیم بود که هربار یادش میفتم دوست دارم سر به سجد بذارم ودیگه بلند نشم…
نه به خاطر اون شرایط مالی و مادیات ونه….
به خاطر اینکه من چنین صاحب اختیار و چنین مراقب ونگهدارنده ای دارم…
الهی هزاران بار شکرش…
استاد قشنگم سپاسگزارم که با تهیه این فایلهای پراز توحید واگاهای باعشق تلاش میکنید که مدار وفرکانس مارو در صراط مستقیم حفظ کنید تا همیشه یادمون باشه کجا بودیم و از کجاها عبور کردیم وحالا کجای زندگیمون هستیم وباید چطور وبه کجا بریم از هم خیر دنیا درش باشه وهم خیر آخرت
سلام بر خواهر پاک سرشت و محترمم؛ خیلی خیلی لذت بردم از کامنت زیباتون و با تمام جان و دل باور میکنم حرفهاتون رو چون از یک منبع الهی می آیند ؛ خود من سالها پیش یک شریکی تو کسب و کارم داشتم که در اوج نامردی به من با تحمیل یک شریک سوم که مثل یک غلام حلقه به گوش خودش بود فشار آورد و من رو با ایجاد هزینه های خودسرانه تحت فشار گذاشت و برای تحمیل نظرات خودش و نهایتا به در کردن خودم از کارگاه خودم نقشه ای نامهربانانه کشید که بعد از ماه ها کشمکش بلاخره من رو مجبور به امضای قرارداد اجباری کردند ؛ من از این بابت و تنگنایی که برام به وجود اومده و بهم تحمیل شده بود خیلی دلخور و دلتنگ بودم و به ظلمی که بهم شده بود و کاری هم نمیتونستم بکنم به خدا گلایه کردم ؛ حین قرارداد ندایی گفت فلان بند رو بگو باید اضافه کنیم و من گفتم و اون چون از شریک سوم مطمن بود در کمال ناباوری من امضا کرد و بعد فقط یک ماه به خواست خدا اتفاق عجیبی افتاد و اون شخص سوم که کاملا مطیع ایشون بود کاملا رفتارش برگشت و من هم استفاده کردم از موقعیت و درخواست خروج از قراردادو دادم و به پول سال 88 یازده ملیون از ضرری که نقشی در ایجادش نداشتم ولی منم شریک بودم برگشت که پول تقریبا دو ماشین صفر پراید بود . و جالبش اینکه اون تغییر حالت ناباورانه شریک تحمیلی همون چند روز بود و من بعدها حکمتشو فهمیدم . درود بر شما که با کامنت ارزشمندتون اون خاطره رو مجدد در من زنده کردید تا یک بار دیگه خدای عادل ناظر رو شکر گذاری کنم.
خداوندا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه راست هدایت فرما را کسانی که به آنها نعمت داده ای
سلام و احترام به تنها استاد توحیدی زندگیم
خداروهزاران مرتبه شکر برای وجود استاد نازنینم
خداروشکر برای این فایل ناب و توحیدی
خداروشکر برای هدایت و شنیدن و کمک برای درک و عمل این آگاهی های ناب
استاد عزیزم در این مدت حدود 5 سال افتخارآشنایی با شما و سایت تمام اون روزهایی که با هدایت پیش رفتم و غیر اون برام ملموس شد که چقدر این امر مهم زندگی رو روون و آسون میکنه و توجه نکردن چقدرررر سخت و دشوار
و این مرور کمک میکنه که هر لحظه تسلیم تر بودن چه نتایج پر باری رو بههمراه داره و آرامشی از جنس حال خوب خدایا شکرت… خدایاشکرت که هدایتت راه رو برامون هموار میکنه کمکمون کن بیشتر بیشتر بشنویم و عمل کنیم
به نام تنها فرمانروا که حضور داره و از طریق استاد عزیزم داره با ما صحبت میکنه
سلام به همه ی عزیزان و دستان خدا در این سایت الهی
واقعا صلوات و درود بر مسببش سید حسین عباس منش
قبل از اینکه بنویسم
باشگاه بودم برق نبود تمرینمو انجام دادم دو سه روزیه که موقع تمرین به این فایل گوش میدم بارها شده سر تمرین اشک ریختم ناخودآگاه میخواستم با پیشونی روی زمین بیفتم
رفتم رختکن چون برق نبود احمد جان سرکارگر باشگاه رو صدا کردم گفتم کمدم رو نمیتونی باز کنی گفت برو دوشتو بگیر انشالله باز میشه رفتم دوش گرفتم اومدن بیرون برق اومد الله جانم کارش دقیقه
نشستم تو ماشین کولر رو روشن کردم با آرامش حرکت کردم به سمت مغازه دیدم کولر خیلی سرد نیست قشنگ شنیدیم که گفت الان سرما میخوری تازه از حموم اومدی بزار یکم بگذره بعد سردش میکنم،تسلیم شدم گذاشتم کارشو بکنه رسیدم دم مغازه سرد شد،
اییییینقدر حواسش بهم هست عزیییییزم
خداروشکر
استاد لطفا این فایلو بزارین همیشه سر در سایتتون باشه
استاد اصلا نمیدونم درسته یا نه اما کلا همه ی بحثارو جمع کنید فقط بچسبید به همین موضوع،
به خدا وقتی من غرق این آگاهیی ها هستم خود به خود سرم میاد پایین خود به خود آرامش کل وجودمو میگیره خود به خود خیالم راحت میشه
و نتیجش چی میشه؟؟ همه چی میشه به خدا عزت احترام سربلندی پول حساب بانکی آرامش آسایش عشق
از خدا میخوام استاد خدا به نفست به صدات برکت بده گرمی بده حرارت بده شور بده و همیشه تا وقتی هستم این صدای توحید رو از حنجره ی پاک و منحصر به فردی که خودش خلق کرده بشنوم و در مسیر درست قرار بگیرم
اغرار میکنم اعتراف میکنم که هر کجا تسلیم بودم و حتی به شوخی حتی به شوخی گفتم امید به خدا درست میشه توکل به خدا انشاالله خوب میشه همه چیز عالی شده همه چیز عالی پیش رفته
استاد خوشحالم که از یک شرایط احساسی از یک شرایطی که هم به خدا قبول داشت هم یه جورایی براش بگیر نگیر داشت از یک شرایط پرستش مذهبی طور
هدایتم کرد به سایت شما
که اول منطقی باورش کنم منطقی بهم بفهمونه
خدایی که میپرستی خدایی هست که قدرت همه چیز در دستان اوست و هرررررررر چی رو بخوام بهم میده کافیه ایمان داشته باشم ایمان یعنی چی؟! یعنی نگران نباشم یعنی نترسم آرام باشم
منطقی اومد بهم یاد که هر چییییی تو زندگیت برات اتفاق افتاده خودت خلقش کردی و لاغیر
اومد منطقی بهم یاد داد که حتی وقتی میگی من فلان غذارو دلم میخواد من دقیقا فلان غذارو بهت میدم
وقتی میگی من فلان چیز رو میخوام دقیقا فلان چیز رو بهت میدم و حتی خیلی وقت ها بهترشو بهت میدم
اومد منطقی بهم یاد داد که بابااااااا من هستم من واقعیم من حضور دارم چه تو بخوای چه تو نخوای من هستم من وظیفمه هدایتت کنم نمیتونه چیزی جز این باشه
هرچی رو بگی و احساسش کنی چه از نظرت خوب باشه که از نظرت بد باشه اصلا خوبو بدی وجود نداره هر چیییی رو بهش توجه کنی و احساسش کنی من مثل یک غول چراغ جادویی که توی فیلم ها دیدی میگم چشم بفرمایید مال شما
اومد منطقی بهم یاد داد که وقتی یه اتفاقی میفته برات که دوستش نداری اگر توجهتو از روش برداری و بزاری رو چیزی که بهت احساس بهتری میده نتیجه صد در صد به نفعت میشه
اومد بهم منطقی یاد داد که اگر شرایط مالیت اون چیزی نیست که میخوای چون اصلا نخواستیش تو مخالفشو همیشه ازم خواستی منم گفتم چششششم بهت میدم و بعدشم یادم داد خب حالا اگه میخوای ثروت داشته باشی باید مثل دوره روانشناسی ثروت یک فکر کنی
اومد منطقی بهم یاد داد که اگر میخوای همیشه چرخ زندگیت بچرخه باید مثل دوره ی 12 قدم فکر کنی رفتار کنی و عمل کنی
آره من منطقی اینارو دیدم و حسش کردم و تجربشون کردم
اما هنوز یه جای کار میلنگید
چون دیگه فکر کردم خودم خالق زندگیم هستم اومدم گفتم خب اگه فلان چیزو میخوام حتما هم از این راه میخوام ،کو ،چرا پس مشتری نیومد؟!چرا پس پول نمیاد تا من برم باهاش خونه بخرم ماشین بخرم برم مسافرت ؟ چرا نمیاد چرا نمیاد چرا نمیاد؟!
بعد یه هو یه نفر از در میاد تو به اندازه تمام روز هایی که فروش نداشتی ازت خرید میکنه،
بعد میگه دیدی اینقدر نگران بودی من یه همچین برنامه ای برات داشتم ،و باز هم من شرمندش میشم تو این مواقع
اما خیلییییییییییییی نسبت به قبلم بهتر شدم حداقل سعی میکنم بهش اعتماد کنم اما وقتی کلیت زندگیمو نگاه میکنم میبینم که باز هم من دارم براش خطو نشون میکشم انگار من خدام نه اون،
اما به لطف هدایت همیشگیش که بر لبهای استاد عزیزم جاری میشه
از فایل توحید عملی 10 شروع شد
به خودم اومدم
یکی یکی گفتم من برا چی دارم این کارو میکنم براچی دارم اون کارو میکنم؟!
و آتو آشغالا داشت یکی یکی میومد بالا
،
من وقتی بچه بودم همیشه رزمی کار هارو که میدیدم لذت میبردم از آرامششون از اعتماد به نفسشون از فرم صورتشون فرم گردنشون بدنشون فرم مشت هاشون ،
همیشه دلم میخواست اگر کسی به من زور گفت یا به کس دیگه ای بتونم از خودم دفاع کنم همیشه اینو دوست داشتم و هرکس رو میدیدم اینجوری تو دلم تحسینش میکردم یا دوست داشتم باهاش دوست بشم،
وقتی این گوشی هایی که میشد توش فیلم ببینی اومد دستم یه فیلم از یه مبارزه کیک بوکس نمیدونم از کجا اما برام بولوتوس شده بود و من عاشق مشت زدن این فایتره بودم ،حتی سر دستشویی هم تو ذهنم مشت میزدم،
این قضیه مال 15 سال پیشه،
هدایتم کرد قدم به قدم ،من اصلا بلد نبودم چطوری من فقط میخواستم که این توانایی رو تو وجودم داشته باشم ،
رسیدم بهش
فراتر از اون چیزی که میخواستم
به یک ماشین آدم کشی تبدیل شدم ،اما درونم هرگز بهم اجازه نداد خارج از باشگاه از تواناییم استفاده کنم
و اینقدر از درون پر شدم که اصلا فراموش شد اون خواسته ها
اینقدر مرتبه ی منو بالابرد که تو مسابقه ی بهترین بهترین های بوکس ایران وقتی که آمادگیم شاید 30 درصد بود وقتی بهم زنگ زدن که لباساتو بردار بیا سالن مسابقه ،گفتم چشم ارباب برو بریم این همونی بود که من میخواستم اما خیلی ها شاید نمیخواستن اما بدون کوچکترین تلاشی تو زمینو زمانو بهم ریختگی تا من تو اون مسابقه بازی کنم،
تسلیم شدم رفتم سالن فقط داشتم لحظه ی پایانی رو میدیدم که حریفمو ناک اوت کردم و داد میزنم و برنده میشم و همه ی همشهری هام خوشحال میشن من اینو دیدم اما چطورشو نمیدونستم اما تو بالای رینگ مشت میزدی من که آمادگی نداشتم ،اما تو زدی خوبم زدی تو تیر انداختی خوبم انداختی حریفی که سنگین وزن بود یه وزن بالاتر از من بود دستاش مثل آهن بود اما تو به نرمی از پا درش آوردی راند سوم ناک اوتش کردی و تمام صحنه هایی که فقط یک ساعت قبلش تجسم کردم رو برام رقم زدی،
بازی حرفه ای میخواستم اما نمیدونستم چطور فقط از عمق وجودم میخواستم و خودمو لایقش میدونستم و بازهم برام انجامش دادی ،
بعدش آسیب هام اذیتم کرد
صد درصد اینم هدایت تو بوده ،من دیگه یاد گرفته بودم که تسلیم باشم و غر نزنم بگم باشه اگر این راهشه که من بیشتر لذت ببرم باشه،
غر نزدم فقط گفت دیگه فعلا تمرین نکن ،مرحله ی اول درمانو هدایتم کرد وقتی که وااااقعا عاجز شده بودم و خیلی خوب جواب داد بدون عمل بدون دارو فقط با یک حرکت اصلاحی،
اما هنوز مسائلی تو جسمم هستن که اذیت کنندس،ولی باز هم حالم خوبه تسلیمم من نمیدونم حتما این راهشه به وقتش ایناهم خوب میشن ،
بعد از فایل های توحید عملی
خیلی با خودم فکر کردم خیلی به نتایجم فکر کردم خیلی به کارایی که با قانون تونسته بودم انجام بدم فکر کردم
و یه دلیلی بود توی ذهنم که من داشتم با هر ضربو زوری با این آسیب های جسمی ادامش میدادم تنها دلیلش هم رو کم کنی و شهرت و موفقیت و ثروت بود،
آره من یکی از دلایلی که داشتم این مسیرو ادامه میدادم چون فکر میکردم که فقط از همین طریق میتونم ثروتمند بشم،موفق بشم،
ولی وقتی دلیل اتفاقات رو فهمیدم و دیدم اصلا ثروتمند شدن هیییچ ربطی به هیچ عامل بیرونی نداره،
وقتی نظر دیگران برام کمرنگ تر شد و لذت بردن خودم از زندگیم خیلی خیلی اولویت بیشتری برام پیدا کرد،
با اینکه من عااااااشق مبارزم عاشق اون احساس انگیزه ای هستم که برای مبارزاتمم دارم عاشق مشت زدنم و توش عاااالی هستم عاشق تمرین کردن هستم و مطمئنم صد در صد به هرچی که تو ذهنم دارم میرسم ،
اما استپ کردم،
روح من یک صداهای دیگه ای از درونش میومد ،
همه چی رو استپ کردم تا دلایل انجام این کارو از اول بررسی کنم
حس کردم باورهام درست نیست توی این مسیر دلایل اشتباهه،
طعم شهرته طعم دوست داشته شدنه به خاطر حرفه ای بودنم به خاطر مبارزات عالی که دارم و صد البته به خاطر اخلاق و شخصیتم رو چشیده بودم،
نمیگم اینها بد بودن ،یا شهرت چیز بدیه،در نهایت من باید این رو پذیرا باشم که تو این مسیر لاجرم شهرت به دنبال آدم میاد،
اما واااااقعا من دوست داشتم برای خودم تمرین کنم برای خودم مبارزه کنم نه برای شهرت نه برای اینکه به بقیه بگم من از همه بهترم،
آموزش مشت زدن هم همینطور واقعا چیزی نبود که من از درون میخواستمش
همه چی رو استپ کردم تا اگر هم دوباره مبارزه کردم واقعا با دلایل و انگیزه های شخصی خودم مبارزه کنم نه برای اینکه بقیه به به و چه چه کنن یا برای اینکه بقیه رو راضی کنم،
اما خدارو شکر
این دو ساله که تمام تمرکز و توجهم توی همین فضای بوکس بود واقعا هدایت خدا بود و چقدر من تو این مدت از همه لحاظ رشد کردم هم لحاظ شخصیتی هم از لحاظ فنی ،اعتباری،اعتماد به نفسی ،اعتماد به توانایی هام برای پول ساختن،
میتونم بگم هدایت شدم تا خودمو باور کنم تا توانایی هامو باور کنم
چون قبلش یه اتفاقاتی افتاده بود که باعث شد خودمو به خودم ثابت کنم،
و خداوند هدایتم کرد راهشو نشونم داد و به جایی منو رسوند که باااااور کردم که اولن من لایق بهترین هام دوما اگر تمام این اتفاقات افتاد پس من هرررر کار دیگه ای رو تو این دنیا میتونم انجام بدم،
،
تو این سالها هنر های رزمی خیلی به من کمک کرد که تو بقیه ی جنبه های زندگیم مثل درس ارتباطات و … موفق تر عمل کنم،
خیلی از کارهایی که برای بقیه استرس زا یا ترس آور بود یا نگران کننده بود من راحت انجام میدادم،
خیلی از درون منو این هنرهای رزمی قوی کرد،یه جورایی شخصیت منو ساخت ،
ارتباط با خداوند و نماز خوندن و قرآن خوندن هم خیلی خیلی به من کمک کرد با اینکه شاید با دید مذهبی بود مقداریش اما من واقعا حضور خدارو تو زندگیم حس میکردم،
همین قدرت های درونی باعث شده بود که من هر کاری رو شروع میکردم توکل میکردم به خدا وبا انگیزه و امید ادامه میدادم و بهترین نتیجه هارو میگرفتم،
یعنی واقعا اگر کسی حتی قانون رو هم ندونه و فقط بتونه یه ارتباط معنوی و قوی از درون با خدای خودش داشته باشه بتونه معنی ایمان رو متوجه بشه واقعا همه چیز براش شدنیه و آسون میشه،
البته در مورد ثروت واقعا هرچقدر هم معنوی باشی اما باورهای نامناسبی درمورد ثروت داشته باشی هیچ اتفاقی برات نمی افته فقط در حد بخور نمیر خدا روزیتو میده که یه عمری بگذرونی
اما وقتی قانونو بفهمی و درک کنی واقعا جای پات سفت میشه و با قدرت بدون هیچ شکو تردیدی در جامعه ای که 99/9 درصد انسان ها گمراه هستن،و ممکنه با کلامشون شک کنی ،دیگه شکی باقی نمیونه،و مطمئنی که خودت خالق زندگیت هستی
اتفاقی که الان برای خودم افتاده،
و واقعا از استاد ممنونم که روزی به این فکر افتاد که کارکرد جهان رو بفهمه و درک کنه،
،
همون روز من حداقل اومدم سعی کردم که کمی تسلیم بشم رها کردم آروم شدم
و هدایت شدم،
قدم ها یکی یکی بهم گفته شد چون وااااقعا استاک شده بودم گیر کرده بودم که چیکار کنم قدم بعدیم چیه،
فقط چیزایی که به ذهنم میومد رو پاشدم انجام دادم تا از اون حال بدی و سردرگمی و فکر های بیهوده بیرون بیام،
و آروم آروم هدایت شدن،
من عاشق رهبری هستم و این رو تو تمام مراحل زندگیم وقتی بررسی کردم دیدم وااااقعا از عمق وجودم عاشقشم و تو این لحظه با شجاعت و اعتماد به نفسی که از هنرهای رزمی گرفتم،واقعا حس میکنم آمادشم،
ولی چطورشو واقعا نمیدونستم و الان هم نیمدونم،
قبلن بارها تو موقعیت های مختلف تحربش کردم و عالی عمل کردم
وسپردم به خودش،
الان خدا به طرز معجزه آسایی یه مغازه بهم داده تو شهر خودم با تمام وسایل داخلش توی همون کار هنری پدرم که دوستش دارم که اونم با تجسم تو مدت زمان کوتاه برام خلق شد،من اصلا نمیدونستم چطور،فقط بهش فکر کردم وخودمو لایقش دوسنتم و دوست داشتم داشته باشمش و شد،خیلییییی راحت هم شد،برا بحث فروش و درآمدش حرف های اطرافیان و ذهنم میخواستن منو نگران کنن اما خداوند پاسخ ایمان رو میده و درآمد ماه اولم به اندازه ی درآمد کل سال قبل و 12 برابر اجاره مغازم شد،این قدرت خدای من و کنترل ذهنه
و دارم یاد میگیرم که وقتی تو مسیر حرکت میکنی مسائل همیشه هستن ،کار من چیه،وقتی به یه تضادی بر میخورم بیام تمرکز کنم رو خواستم رو لحظه ی پایانی و فقط ازش تو همون لحظه لذت ببرم کاری به چگونگیش نداشته باشم،
و واقعا دلیل اون خواسته برای خودم باشه ،
اینو تازه دارم از استاد یاد میگیرم و دارم بهش عمل میکنم،
اما انگار قطعه های پازل با این فایل ها دارن تکمیل میشن
اون هم تسلیم بودنه در برابر خداونده و اجازه بده اون که داره از بالا همه چی رو میبینه از بهترین راه و مسیر تو رو به خواستت برسونه
و باز هم با گوش دادن به این فایل باز هم متوجه شدم که هنوز هم دارم خیلی جاها برای خدا پلن میریزم،
بهش میگم میخوام حتما اینطوری بشه اونطوری بشه،
نمیام به خودم بگم بابا اونو میخوای که مثلا باهاش چیکار کنی؟! خب بیا اون کاره رو بنویس،بیا اونو تجسم کن،بعد ببین که خدا چطوری سوپرایزت میکنه،
بعد ذهنم اومد بهم گفت که خب پس تمرین ستاره قطبی رو که هر روز باید اتفاقات رو برای خودت رقم بزنی میخوای چیکار کنی؟!
اینم ایدش اومد،
من از این به بعد دلیل اون اتفاقی که میخوام برام رخ بده رو مینویسم،
مثلا اگر میخوام فلان اتفاق بیفته که فلان احساس رو تجربه کنم،
من دیگه نمیام بگم که خدایا این اتفاقو برام رقم بزن تا من این احساس رو تجربه کنم،
میخوام بیام بنویسم که خدایا من میخوام این احساس رو این شادی رو این لذت رو این عشق رو تجربه کنم تو سوپرایزم کن،میخوام ببینم تو چیکار میکنی برام ،و بعد بیام مهر تاییدی بزنم بر هدایت خداوند که ببین علی تو این احساس رو میخواستی تجربه کنی تو این غذا یا هدیه یا هرچی رو میخواستی تجربه کنی،خداوند اینطوری بهت داد،
تو پول میخواستی که مثلا باهاش بری فلان چیزو بخری ،ببین اینطوری پولشو برات رسوند،شاید سری بعدی یه جور دیگه ای که تو اصلا به عقلت هم نرسیده باشه برات برسونه،
( همین الان 5 میلیون به حسابم واریز شد)
و این رو هم بگم که خیلی مواقع من میترسم که کارها رو به خدا بسپرم چون فکر میکنم ممکنه این چیزی که الان دارم و ازم بگیره ،و این هم فکر احمقانه ایه،
خب بابا این چیزی که تو الان داری رو برای چی میخوای داشته باشی؟! غیر از اینه که لذت ببری ازش؟! غیر از اینه که آرامش داشته باشی؟!
اگر 1 درصد هم این چیزی که الان داری رو ازت بگیره خب تو میدونی که قراره بهترشو بهت بده،
و این فکر باز منو به حس تسلیم بودن میرسونه و به حس اعتماد به خداوند،
به اندازه ای که بتونیم بهش اعتماد کنیم میتونیم از زندگیمون لذت ببریم،
باید تا میتونیم این فایلو گوش بدیم تا میتونیم داستان حضرت خضر و موسی رو به یاد بیاریم،
داستان ابراهیم،داستان مادر موسی،
این خواسته در من شکل گرفته که من دوست دارم واقعا صدای خدارو بشنوم،چون خداوند همیشه داره با ما حرف میزنه،اما ما حواسمون نیست،
و من میخوام یاد بگیرم صدای خدارو بشنوم بهش عمل کنم و نتیجشو ببینم و تایید کنم و مطمئنم خودش هدایتم میکنه به صورت تکاملی تو این موضوع هم قوی بشم،
استاد واقعا ازتون ممنونم،
واقعا شجاعت و اعتماد به یک نیروی برتری میخواد بیاین در مورد این مسائل با این قدرت صحبت کنین،که صد البته این جرعت و این خود باوری و اعتماد به نفس از عمل کردن و تجربه کردن به دست اومده و از تو قدرت کلام شما این معلومه کاملا که شما شکی تو این حرفهایی که دارین میزنید ندارید،
و من ندیدم تا حالا کسی با این قدرت و تاثیر گذاری در مورد خداوند و توحید صحبت کنه،
اجرتون با رب العالمین،
عاشقتونم،
از همه دوستان توحیدی هم که در این سایت دارم واقعا ممنونم،اشک ها میریزم پای کامنت بچه ها،
سپاسگزارم که دستی از دستان خداوند شدی برای مرور آگاهی ها با مثال عینی که میشود ، میشود کارها آسان شود.
من تازه دارم یاد می گیرم بیشتر به صدای خدای دورنم گوش کنم خیلی هم خوب نیستم اما در حال بهتر شدنم .
به دنبال کامنتی داشتم یکی یکی کامنت ها را رد می کردم ، حسم گفت مگر دنبال کامنت خوب نمی گردی؟چرا اینو داری اسکرول می کنی؟ همینو بخون و من از همون نیمه شروع کردم خوندن .شاید مسخره باشد اما تسلیم هدایت شدن را دارم از همین ذره ذره عمل کردن ها به کارهایی که اصلأ به چشم نمی آیند شروع می کنم. و دیدم تو همون نیمه کامنت شما دو تا هینت بزرگ برای من هست
1-،کار من چیه،وقتی به یه تضادی بر میخورم بیام تمرکز کنم رو خواستم رو لحظه ی پایانی و فقط ازش تو همون لحظه لذت ببرم کاری به چگونگیش نداشته باشم،
و واقعا دلیل اون خواسته برای خودم باشه
2-من از این به بعد دلیل اون اتفاقی که میخوام برام رخ بده رو مینویسم،
مثلا اگر میخوام فلان اتفاق بیفته که فلان احساس رو تجربه کنم،
من دیگه نمیام بگم که خدایا این اتفاقو برام رقم بزن تا من این احساس رو تجربه کنم،
میخوام بیام بنویسم که خدایا من میخوام این احساس رو این شادی رو این لذت رو این عشق رو تجربه کنم تو سوپرایزم کن،میخوام ببینم تو چیکار میکنی برام ،و بعد بیام مهر تاییدی بزنم بر هدایت خداوند که ببین علی تو این احساس رو میخواستی تجربه کنی تو این غذا یا هدیه یا هرچی رو میخواستی تجربه کنی،خداوند اینطوری بهت داد،
و گل صحبت های شما برای من
این خواسته در من شکل گرفته که من دوست دارم واقعا صدای خدارو بشنوم،چون خداوند همیشه داره با ما حرف میزنه،اما ما حواسمون نیست،
و من میخوام یاد بگیرم صدای خدارو بشنوم بهش عمل کنم و نتیجشو ببینم و تایید کنم و مطمئنم خودش هدایتم میکنه به صورت تکاملی تو این موضوع هم قوی بشم،
البته که نوشتن کامنت بنفیت اولش برای خودمون است مرور و تثبیت توحید است یادآوری قانون بی تغییر خداست اما در واقعیت بیشتر است و خیرش به خیلی از دوستان در فرکانس میرسد. من هنوز هم قسمت اول کامنت شما را درست نخوندم اما آنچه باید می گرفتم گرفتم.
سپاس فراوان. موفق باشید و پایدار همراه قلب سلیم برای دریافت الهامات742
تو به من اعتماد کن و لذت ببر از مسیر، ببین چجوری شگفت زده ات میکنم
(خلاصه کل رد پامو بنویسم
من امروز 5میلیون و 50 فروش داشتم خدایا شکرت )
تقریبا 2 و نیم برابر هفته پیش
نمیدونم ،خودم هیچی نمیدونم، ولی اینو خوب میدونم که عاجز بودنمو هر لحظه یادآوری کنم به خودم، که طیبه تو عاجزی و فقیر و ناتوان و هیچ چی نمیدونی ،هیچ چی
و تو هیچی، در مقابل الله یکتا
ربّ تو همه چیزه
تویی که تو نیستی و هیچی
وقتی به خدا گفتم امروزمو باید درمورد چه چیزی بنویسم که پر رنگ بود در طول روزم ؟؟؟
یهویی دو جا رو جلوی چشمم آورد و گفت بنویس اعتماد به ربّ
یه جا از صبح تا ظهر من به خدا اعتماد کردم و سپردم بهش ،کلی برای من مشتری شد
یه جا نتونستم خودمو کنترل کنم و اعتمادم کم شد و خواستم خودم کارامو انجام بدم یعنی با تخفیف بفروشم که چوبشو خوردم و بعد به مسر برگشتم که خدا دوباره برام مشتری شد
من میخوام از امروزم ، که شگفتانه خدا برای من بود رو بنویسم تا یادم باشه که هر وقت اعتماد کنی و بندگی کنی، نتیجه اش فوق العاده هست
و وقتی اعتماد نکنی نتیجه کاملا تو رو نابود میکنه
حالا تو هرجنبه از زندگیت میخواد باشه ، عشق ،ثروت ،شادی و سلامتی و آرامش و…
من امروز صبح یهویی بیدار شدم و خدا بیدارم کرد و یه لیوان آب ولرم و آب لیمو عسل مثل هر روزم که ناشتا میخورم ،درست کردم و خوردم و حاضر شدم تا برم پل طبیعت تا تو جمعه بازار گل سرامو بفروشم
و مادرم هم، تا ظهر بیاد
من چقدر پیشرفت کردم و چقدر بابتش سپاسگزارم
منی که حتی کارای نقاشیمو یا کارای دستمو بیرون از خونه تو دستم نمیگیرفتم ، الان دارم 4 هفته جمعه خیلی راحت توی یه ظرف گل سرارو میذارم ،از خونه تا پل طبیعت و مترو و اتوبوس میگیرم دستم و حتی با کلی اعتماد به نفس دستم میگیرم
و حتی تو مترو میبافم و آدما نگاه میکنن یا سوال میپرسن که چی داری میبافی
وقتی از در خونه رفتم بیرون ، آسمون یه جور خاص بود، ابرا سفید تر و آسمون آبی تر
اصلا آسمون آبیش با آبی های هر روز فرق داشت و البته هر روز باید اینجوری ببینمش این همه زیبایی خدا رو و سپاسگزاری کنم
وقتی من حدود ساعت 8:30 از خونه رفتم با یه ظرف مستطیلی بزرگ که تقریبا 90 تا گل سر داشتم یعنی کلا 6300 هزار تمن گل سر بافته بودم
که خواهرم دیشب ازم چند تاشو گرفت و 560 هم بهم میده که اینو بخوام به فروش امروزم اضافه کنم 5 میلیون و 600 میشه
دقیق نشمردم ولی حدودی 90 تا بود
من یه کاموا هم با خودم بردم تا تو راه ببافم و بیکار نشینم که چشمم الکی نچرخه و دستام و تمام سلول های بدنم کار مفید انجام بدن
وقتی سوار قطار شدم ،و رسید ایستگاه همت اولش خواستم اونجا پیاده بشم ولی وایسادم تا ایستگاه بعدیش پیاده بشم که حقانی هست
جلو در که وایساده بودم یه خانم حدود 55 ساله خیلی خیلی زیبا با موهای طلایی و لباس زیبا باهام صحبت کرد و گفت که داری میری جمعه بازار ؟؟
گفتم بله
گفت من کار چوب انجام میدم و کُنده درختو با کَنده کاری چهره در میارم و الان دارم یه مادر و فرزند میسازم
بعد با هم پیاده شدیم و منو برد به ساختمون جمعه بازار و یه جای خیلی خیلی زیبا و هنری بود که داخلش انقدر زیبا کار شده بود و کاشیاش زیبا بود ، که محو زیبایی که داشت شده بودم و هنرمندایی که از چوب ، مثلا مجسمه عقاب ،یه مرد پیر یا یه مادر و بچه و یا خیلی چیزای دیگه رو درست میکردن
منو برد تا کارشو ببینم و بعد کنارش یه غرفه بود که یه دختر کارای چوبی انجام میداد و گلامو که دید یدونه ازم گل آفتاب گردان خرید
همه اش داشتم تو دلم میگفتم که خدا حواسم هستا تو این خانم رو سر راهم گذاشتی تا منو بیاره به این مکان زیبا که همه اش شگفتی تو هست رو ببینم و لذت ببرم و بیام اینجا تا اولین فروشم در این مکان پر از رنگ و چوب و زیبایی باشه که حضور تو رو بیشتر و بیشتر در این مکان پر از زیبایی حس کردم
بعد که خداحافظی کردم و رفتم ،بازم میخواستم برم سمت اون عتیقه فروشی که نمیدونم چی شد نرفتم و وایسادم تو خیابون و قدم زدم و هر کس میدید میومد میخرید
وقتی وایساده بودم تو آفتاب به یه ماشین تکیه دادم که بعدش به پلاک ماشین نگاه کردم دیدم که همون عددیه که بین من و خداست که برای یه خواسته ام هی بهم نشونه داده
وقتی بازم اون عدد رو دیدم سپاسگزاری کردم و باز هم تکیه دادم به اون ماشین
جمعیت زیادی میومدن و نگاه میکردن و میخریدن
و تحسین میکردن که بافتم و میفروشم
وقتی وایساده بودم یه آقا اومد که یه نایلون بزرگ داشت بهم گفت ،ترکمنی هستی ؟ گفتم نه من ترکم و شهرم نزدیک ترکیه هست
بعد دقیق یادم نموند فکر کنم گفت بلوچستانی هست و آورده سر بندایی که خواهراش دوختنو تو بازار بفروشه
بعد گفت میشه گل سراتو با سر بندای من عوض کنی 4 تا بردارم برای خواهرام ؟
گفتم باشه و 4 تا برداشت و برام 3 تا سر بند و یه دستبند داد
اونجا بود که به خودم گفتم ببین چقدر به فکر اینه که اگر یه بچه ببینه ممکنه دلش بخواد و برای اونم گرفت
وقتی رفت من وایسادم جلو همون ماشین و سایه ای نبود که بشینم ، بعد هی پشت سرهم مشتری میومد
اولش یه لحظه نجوای ذهنم خواست که منو وادار کنه که به فکر مردم باشم و چشمم دنبال مشتری باشه ولی سریع حواسمو جمع کردم و به خودم گفتم ببین طیبه
تو دیگه الان باید فقط آروم باشی
چون بندگیتو کردی و همه کاراشو انجام دادی که البته همه کاراشو بازم خود خدا انجام داده
من هیچ کاره ام
الان باید آروم باشی و خدا به وظیفه اش و به تقسیم کارش و قسمت خودش عمل کنه
و من سپایگزاری کردم به خاطرفروش همه گل سرا که حتی تصور کردم به حسابم پول واریز شده و شکر کردم
بعد من حواسمو دادم به زیبایی های اطراف و هی برام مشتری میومد ،دیگه به مردم نگاه نمیکردم و به فایلا گوش میدادم
بعد که مشتری میومد هی پشت سر هم میومد و ساعت که 12 شد
یعنی از ساعت 10 تا 12 نصف گل سرا رو فروخته بودم
یعنی خدا مشتری شد برام
خیلی حس خوبی داشت
حالا وقتی مشتری میومد من سریع گوشیمو باز میکردم و تو گوگل درایو سپاسگزاریمو مینوشتم که خدا ازت سپاسگزارم مشتری شدی برام
یهویی انقدر مشتری اومد اصلا متوجه نمیشدم از کجا میان ،واقعا فوق العاده بود و فقط این جمله رو مرور میکردم تو دلم که
طیبه کافیه که بندگی کنی ،خدا خودش باقی کارارو انجام میده
وقتی هی پشت سر هم مشتری میومد و دیگه کم کم گل سرا داشت تموم میشد من دوباره تو گوشیم قسمت یادداشت گوگل درایو نوشتم که خدا داری چیکار میکنی با من
وای یعنی موندم، اصلا فرصت ندادی بیام بنویسم و پشت سر هم داری مشتری میشی برام
و اینجا بود که گفتم خب این یعنی باید هفته بعدم رو دو برابر امروز ببافم و بیارم
یعنی 200 تا گل سر
یه چیز خیلی خیلی جالب و درس بزرگ
اینکه کسایی که از فروشنده های دیگه گل سر گرفته بودن میومدن ار من هم میخریدن هم برگ و هم گل
اونجا بود که درک کردم و بهم گفته شد ببین طیبه
وقتی رهایی و التماد داری به تقسیم کار بین خودت و خدا
اونموقع هست که حتی کسایی که از فروشنده های دیگه خرید کردن رو میفرستم یه بارم بیان ازتو خرید کنن
من یعنی متعجب بودم
میومدن میگفتن وای من برای فلانی یادم رفت گل سر بخرم
یا وای من بازم میخوام رنگ اینا خوشگل تره
و چندین نفر گفتن که گلای این دختر خوشگل تره
و همه اینا محبت خداست برای من
بعد اینم متعجبم کرد یه دختر پسر اومدن ،منو که دیدن
گفت وای ببین کاش گل سرمو از این دختر میگرفتم ،رنگ سبزش متفاوت تره و من برگای این دخترو دوست دارم و ریزه بافتشون
و بهم گفت میشه لطفا اینو برای من عوض کنی ؟ خواهش میکنم من گل سر و گرفتم ولی کاش از تو میگرفتم
بعد پسر بهش گفت ادکی خودتو خسته نکن بذار ببین اصلا حاضره که تعویض کنه ؟!
بعد دیدم چشمش تو این رنگا مونده گفتم باشه بردار و گل سری که خریدی رو بذار اینجا
بلافاصله تو دلم گفتم خدا مشتری این گل سرو میفرسته
بذار دلت شاد باشه
وای یعنی متعجب و حیرت زده شدم
بلافاصله که اونا رفتن و خوشحال شد و گفتم باشه بردار ،یه مشتری اومد سریع اونو برداشت و زد به سرش و دو تا دیگه خرید کلا سه تا خریدن و رفتن
اونجا بود که تو دلم گفتم ببین طیبه تو دل یه نفرو خواستی شاد کنی و بعدش گفتی خدا تو مشتری اینم میفرستی
و دقیقا همینجور شد
اتفاقات امروزم لحظه به لحظه اش انقدر پر از شگفتی بود که من مینویسم ولی خیلیاشو نمیدونم اینجا چجوری بنویسم خیلی طولانی میشه رد پام
ولی مینویسم بیشترشو تا جایی که یادم بیاد و اگر قرار باشه بنویسم خدا به یادم میاره
ساعت 12 که شد
و من اینو نوشتم برای خدا
وای خدا چیکار داری میکنی
انقدر مشتری شدی برام که نفهمیدم چند تاشو خریدن
خودت مدیریتش کن همه چیو
من فقط لذت میبرم و خوب صحبت میکنم
راستش یه کار نادرستی هم کردم وقنی مشتری زیاد بود از هر طرف دخترا برمیداشتن و به سراشون میبزدن گل سرارو بعد یه لحظه به یه نفر شک کردم که یه گل سر برداشت و بعد از خدا طلب بخشش کردم گفتم خدایا منو ببخش کمکم کن تا اعتماد کنم به آدما
بعد یه مشتری اومد خواست بگیره ، گفت کارت خوان داری گفتم نه و خواست کارت به کارت کنه گفت 60 انتقال میدم
بعد من اصلا حواسم به این نبود که دارم شرک میورزم و دوباره حواسم به این رفت که سریع فروش برن و من برم پیش مادرم که قسمت دیگه نشسته بود
نگو داشتم راهو اشتباه میرفتم
درسته آفتاب داشت بیشتر گرماشو میداد و من صبح فقط با یه لیوان آب و عسل از خونه اومدم بیرون و گرسنه ام شده بود ،
یهویی دیدم حالم داره بد میشه و چون از 10 تا 12 فقط یه جا وایساده بودم یهویی فشارم افتاد
رفتم نشستم رو پله ها داشتم قند میخوردم که یه دختر اومد ازم خرید کرد و پشت سرش یه دختر دیگه اومد خرید کرد
انقدر تراکنش داشت حسابم که بانک دیگه قبول نمیکرد و یه کارت دیگه به مشتریام دادم
بعد دو تا دختر اومدن گفتن میشه برم از مترو کارت به کارت کنم؟؟باز دوباره نجوای ذهنم حریصم کرد که زودتر بفروش
ولی تو دلمم گفتم بذار بگم باشه اعتماد میکنم به خدا ،چون مشتری گفت میخوام ولی نمیشه از گوشیم کارت به کارت کنم و قبول کردم
ولی نجوای ذهنم ولم نمیکرد میگفت دادی رفت ،نکنه پولتو واریز نکنن ؟
و هی میخواست بترسونه که گفتم نه من به خدا اعتماد دارم انسان هایی رو سر راهم میاره که درست هستن
بعد من رفتم آب بخورم که هی مشتریایی میومدن که تخفیف میخواستن ازم
یه دختر پسر هم گفتن 50 داریم میشه 50 بدی گفتم باشه
و هی تخفیف میخواستن
یه لحظه به خودم اومدم گفتم چرا همه مشتریا تخفیف میخوان
چی تغییر کرد از صبح
از صبح تا 12 همه سریع واریز میکردن ولی الان تخفیف میخوان
بعد رفتم پیش مامانم تا ناهاری که آورده بود رو بخورم و 10 تا گل سر بهش بدم و برگردم دوباره سر جای قبلیم
نشسته بودم دیدم یه خانم اومد گفت چنده ؟؟گفتم 70 گفت چیه مگه 70 میدی یه گل سر کوچیکه دیگه ،50 بدی برمیدارم
چیه مگه رو جوری گفت که من متوجه اشتباهم شدم
اونجا بود که گفتم نه نمیتونم کارم با ارزشه و متوجه شدم که خودم باعثش بودم
چون من به اولین مشتری که اومد و تخفیف 10 تمنی دادم و تو ذهنم به نجوای ذهن گوش دادم و انگار یه جورایی دیگه نسپردم به خدا و فقط میخواستم که سریع فروش برسه که نتیجه اش شد مشتریایی که هی تخفیف میخواستن
و وقتی متوجه شدم هرکس تخفیف خواست گفتم نه و بعد مشتریا تغییر کردن
الان متوجه میشم که استاد میگفت شما هر لحظه با فرکانس های الانتون که در لحظه دارین توجه میکنید اتفاق یه ثانیه بعد یک دقیقه بعد و یا 1 سال و 50 سال بعدتونو رقم میزنید
امروز این حرفشو قشنگ درک کردم
وقتی من تصمیم گرفتم نه بگم و گفتم ارزش کارم بیشتره مشتریام تغییر کردن
وایساده بودم جلوی همون ماشین یه دختر اومد ازم گل سر بخره یدونه رنگ سبزش مونده بود یهویی دو تا مشتری هم اومد گفتن وای ما میخوایم و منم گفتم مادرم یکم بالاتر ورودی بعدی بازاره میاین ازش بگیرم ؟؟
گفتن باشه هرجا باشه ما میایم
و با من اون همه راهو اومدن تا گل سر بخرن و سه تا گل سر فروش رفت و دیگه آخرای گل سرا بود
اونموقع بود که به خودم گفتم ببین طیبه الان چی عوض شد ؟؟؟؟؟؟
تو دوباره برگشتی به مسیر خدا و خدا برات مشتری شد که حاضر بودن پشت سر تو بیان تا ازت خرید کنن
و فرکانسی که ارسال کردی باعث تغییر مشتری شد که حاضر بودن باهات بیان و خرید کنن
پس از این به بعد آروم باش حتی اگر تعداد کارات کم مونده باشه ،اگر آروم باشی همه رو خدا به راحتی و به طبیعی ترین شکل ازت میخره تو فقط بندگی کن و لذت ببر از مسیرت
بعد که گل سرام برگای سبز تموم شد برگشتم پیش مادرم
ساعت 2:30 همه گل سرا فروش رفت و چند تا گل و برگ پاییزی موند که رفتم پیش مادرم و تا 5 نشستیم و جمع کردیم تا بریم
قرار بود بعد جگعه بازار بریم مصلی امام خمینی ،خواهرم میگفت بریم اونجا هم بفروشیم
یکم که راه افتاده بودیم مادرم گفت بشین یکم استراحت کنیم ،منم گل سرارو دستم گرفته بودم
بعد یه آقای مسن اومد گفت چرا داد نمیزنی و بلند بگی مردم گل سر دارم بیاین ازم بخرین
من خندم میگرفت و یاد حرفای اسناد عباس منش میفتادم و تو دلم میخندیدم
وقتی خواستم درجواب به اون آقای مسن بگم :
گفتم نیازی به داد زدن و بلند گفتنم نیست خدا مشتری رو میرسونه
بعد دوباره اون خندید و گفت بله درسته ولی خدا گفته که باید حرکت کنی و تلاش کنی ،نمیشه که همینجوری ظرفو بگیری دستت هیچ حرفی نزنی و کسی ازت نخره
بازم من خندیدم و گفتم خدا خودش مشتری میفرسته نیازی نیست من کار خاصی بکنم
و تو دلم گفتم من و خدا تقسیم کارمونو کردیم
من بندگیمو کردم حالا خدا نوبتشه و همه رو فروخته و ده تا مونده که اونا هم بفروش میرسه
وای یعنی ذوق میکردم وقتی اون آقای مسن گفت این حرفارو و من با جوابایی که میگفتم متوجه میشدم که باورام تغییر کرده
متوجه میشدم که من طیبه که هیچی نیستم
هیچی
کارام به سادگی و طبیعی ترین شکل داره انجام میشه
یاد حرف استاد میفتادم میگفت که تبلیغ ؟؟؟؟
و میگفت وقتی خدا برای پیامبر کلی آدم فرستاده
اگر اشتباه نگم : برای حضرت عیسی که پشت سرش راه افتادن مردم و ماهی گیری رو کنار گذاشتن تا به حرفاش گوش بدن
خدای پیامبر و اماما ،خدای منم هست
خدایی که بدون تبلیغ برای اونا کلی آدم فرستاده ،صد در صد برای منم میفرسته
و من چند وقتیه که به خودم و خدا میگم که وقتی برای استاد عباس منش هم شده پس برای منم میشه
پس من هم اصلا داد نمیزنم که گل سر دارم و یا نقاشی دارم
مشتری خودش میاد سمت من
و اینجوری هم شد
آدما به طرز عجیبی پشت سرم میان و میگن خانم فروشیه و دو تا دوتا و یا سه تا سه تا ازم میخرن
یه مشتری اومد دختر نازی بود با مادرش و مادربزرگش ، گفت که مادر من 3 تا گل سر میخوام ،مادرش گفت بردار ببریم اونور ،وقتی از ایران برگشتیم تو مهمونیا رو سرت بزن بعد که خرید کردن مادربزرگش گفت نایلون نمیدین
من معذرت خواهی کردم و گفتم نایلون ندارم و گفت عزیزم باید نایلون دتشته باشی برای خریدای بیشتر
اونجا بود که درس شد برام تا دفه بعد حتما نایلون ببرم
وای من چقدر دوست دارم این رد پامو
23 شهریور ماه
با کلی درس و آگاهی که در عمل کردن هام دارم یاد میگیرم و خدا یکی یکی همه محدودیت هامو ازم میگیره و هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشم با هر قدمی که برمیدارم
وقتی نشستیم تو راه برگشت به سمت مترو ، یهویی یه خانم اومد و گل خرید و سه تا دختر اومدن و 3 تا برگ پاییزی و گل خریدن
و گفتن بریم مترو برسیم کارت به کارت میکنیم ،گفتم باشه و دوباره گفتم خدا من بهت اعتماد میکنم و میدونم که واریز میکنن
ولی ذهنم داشت منو نگران میکرد میگفت اگه واریز نکردن چی ؟؟؟
و من سعی میکردم کنترل کنم ذهنمو
بعد که رفتیم تا مترو همه دخترا رو سرشون جوانه داشتن یا از من خرید کرده بودن یا از فروشنده های دیگه تو جمعه بازار
وقتی رسیدیم تا قطار بیاد همون سه تا دخترو دیدیم ،مامانم گفت طیبه اینا که گفتن برسیم مترو واریز میکنیم ؟
منم گفتم حتما یادشون رفته و بعد واریز میکنن
ولی ذهنم داشت نجواهاشو میگفت و میخواست نگرانم کنه
میگفت ببین این یعنی نمیدن ،پولتو میخورن
و همه اینا برمیگشت به باورای محدودی که داشتم از بچگی که همیشه اطرافیان بهم میگفتن که به هیچ کس اعتماد نکن و به کسی تا پولشو نداده نفروش پولتو میخوره
و خیلی وقتا اینجوری میشد
ولی از وقتی سعی کردم به خدا اعتماد کنم و بسپرم به خدا ،به کسایی که گفتن میریم از خونه واریز میکنیم ،تو دلم گفتم باشه اشکالی نداره خدا من به تو دادم و میرفتن و واریز میکردن
یاد یه حرف استاد افتادم که میگفت وقتی مثلا به یکی پول میدی دیگه چشمت دنبال اون پول نباشه تو دلت بگو اگر داد میده اگر هم نداد دیگه من برای خدا دادم
درمورد پول قرض دادن میگفت انقدر روی خودت کار کن تا وقتی به یکی پول دادی چشمت دنبالش نباشه و نگران نباشی
و من یه لحظه به خودم گفتم انقدر روی خودم باید کار کنم تا اگر یه وقت از نقاشیام و یا اینکه از گل سرا فروختم نگران نباشم که کی واریز میکنه
بعد که سوار قطار شدیم اصلان نیازی نبود من حرف بزنم و بگم خانما گل سر دارم وایسادا بودیم من ظرف گل سرارو بلند کرده بودم که به سر کسی نخوره ، جمعیت زیاد بود ، یه دختر گفت چنده و قیمت پرسید و گفت رنگ سبزشو نداری گفتم نه اگر میخوای آدرس پیجمو میدم سفارش بده گفت نه من از برگای پاییزی میخوام
و بهش دادم و ازم خرید کرد
این اولین فروشم تو واگن مگقطار مترو بود
منی که چند ماه پیش تلاش میکردم تا تو مترو نقاشیامو بفروشم الان خیلی راحت داشتم صحبت میکردم
باورم نمیشه چند ماه پیش انقدر من تو واگن خجالت میکشیدم به آدما نقاشیامو نشون بدم ،الان خود آدما میان سمتم هم برای گل سرا هم برای نقاشیام که تو جمعه بازار میبرم میفروشم
همه اینا کار خداست
چقدر خدا باحاله
یاد حرف استاد عباس منش افتادم که میگفت تو قدم اولو بردار ،خدا بی نهایت قدم برات برمیداره
خیلی ازش سپاسگزارم
من حتی نیم قدمم برنداشتم ولی خدا بی نهایت داره برای من قدم برمیداره
امروز من 5 میلیون و 50 هزار تومان فروش داشتم که سریع 10 درصد ازش رو کنار گذاشتم که برای خدا
که استاد عباس منش میگفت 10 درصد از درآمدت رو همیشه کنار بذار
نسبت به هفته قبل دو برابر شد درآمدم
بعد که داشتم پولای نقدی که دستم بود رو میشمردم 50 به خواهر زاده ام و 50 به خواهرم و 50 به داداشم دادم که داداشم داد به مادرم
وقتی داشتم پول رو میدادم دیگه اون نگرانی که پولم کم میشه رو نداشتم
با یه حس رضایت خاصی و اینکه تو دلم گفتم پول که برای من نیست ،پول خداست
من خوشحالم که خدا به من عطا کرده و میتونم برای خانواده ام هم از درآمدم بدم
و واقعا حس خوبی داشتم وقتی پول میدادم و میگفتم خب خدا بیشتر از اینا بهم عطا میکنه ،بعدشم فراوانی ثروتش بی نهایته ،من هرچقدر بیشتر ببخشم بیشتر به من عطا میکنه
و واقعا پولم پر برکت بود و پر برکت شد ، با اینکه 10 درصد خدا رو کنار گذاشتم و به خواهر و خواهر زاده و داداشم 50 دادم ولی باز پولم انگار هیچی کم نشد
من بیشتر تلاش میکنم تا بیشتر بهم عطا کنه
هم کنترل کنم ورودیای ذهنمو و هم روی مهارتم کار کنم
قبلنا وقتی پول میدادم به کسی ناراحت میشدم که پولم تموم شد
خوشحالم از اینکه امروز این حسو داشتم که فراوانه و خدا به من عطا میکنه بی نهایتش رو
وقتی اینارو دارم مینویسم فقط یه چیزی یادآور میشه برام
که باورایی که دارم تکرار میکنم و تغییر دادم با تکرارشون دارن جواب میدن
چون استاد تو یه فایل میگفت که غیر ممکنه باورتون تغییر کنه و نتیجه رو نبینید
و یه جا فکر کنم فایل انرژی که خدا مینامیم اونجا میگفت که
وقتی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
بووووووووووووووومممممممم
وای من چقدر این بوم رو دوست دارم
کم کم دارم تجربه اش میکنم
اول از چیزای کوچیک این بوم هارو دیدم
و الان با قدمایی که برمیدارم هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه
امروز به داداشم گفتم که کارت به کارت بانکم زیاد بود هر کس کارت به کارت میکرد نمیشد کارت دیگه میدادم ،داداشم گفت دیگه باید به فکر دستگاه کارت خوان باشی
مدتیه که کامنتهای شما رو دنبال میکنم. چقدر خوشحالم برات. چقدر زیبا نوشتین انقدر خوب و با جزئیات نوشتین که اصلا طولانی بودن کامنتتون رو نفهمیدم.
اونجایی که گفتین به یکی شک کردم بعد سریع گفتم من به خدا اعتماد دارم ادمهای خوب برام میفرسته. عالی بود. یا اونجایی که گل سر رو عوض کردین گفتین خدا مشتریشو برام میاره و دقیقا همون لحظه مشتری اومد و همون گل سر و دوتای دیگه رو خرید. چقدر عالی با گفتن و تک تک اتفاقهایی که براتون افتاده و گفتن نجوای ذهنیتون برامون مثالهای باورپذیر میارین.
خیلی خیلی مثالهلی دیگه مثل ارزش قائل شدن برای کار خودم و تخفیف ندادن مه چقدر قشنگ توضیح دادین که یکی از پاشنههای آشیل من هست.
خیلی قشنگ دارید تکاملتون رو طی میکنید از وقتی که دارم کامنتاتون رو میخونم قشنگ دارم درک میکنم. اینم هدایت خداوند منم باید شروع کنم و قدم اول رو بردارم دیگه بسه تنبلی و امروز و فردا کردن.
واقعا خیلی خوب و قشنگ با جزئیات مینویسید.
من تشکر میکنم نمیدونید چقدر برای من یک درس بزرگ هست.
سپاسگزارم از اینکه وقت با ارزشت رو گذاشتی و رد پام رو خوندی
و سپاسگزارم که برام نوشتی
من کاری نکردم ، هرچی بود و هست و باید نوشته بشه ،وقتی میام و رد پامو مینویسم اصلا متوجه نمیشم چجوری تموم میشه
انقدر سریع کلمات به زبونم جاری میشه و با انگشتام سریع تایپ میکنم که یه وقتایی میگم چرا انقدر انگشتام سرعت دارن تو تایپ کردن
یه وقتایی که از خدا کمک نمیخوام واقعا نمیتونم بنویسم ولی بیشتر وقتا که به نام رب رو مینویسم و حواسم رو جمع میکنم و از خدا میپرسم واقعا خدا هر آنچه که باید از کل روزم نوشته بشه رو بهم میگه
خیلی وقتا هم شده که نجوای ذهنم گفته که چرا انقدر با جزئیات مینویسی
که خدا کمکم میکنه و نمیذاره نجوای ذهنم مانع از نوشتنم بشه
و حس میکنم که باید ریز ترین رفتارامم که ازش درس گرفتم بنویسم
خوشحالم از اینکه برای شما و سایر دوستایی که میخونن رد پامو ،مفید بوده
براتون بی نهایت زیبایی و ثروت و عشق و شادی و سلامتی و آرامش از خدا میخوام
سلام دوست عزیزم طیبه جان امیدوارم که در همه شرایط در پناه الله یکتا شاد و موفق باشین کامنت شما خیلی طولانی اما بسیار لذت بخش بود کامل همه شو خوندن پر از حس خوب بود انگار این حرف ها از زبان خدا جاری میشه به من تحت تاثیر قرار گرفتم منم هنر دارم ارایش دائم اما خیلی وقته دست به کار نمیشم امروز خیلی خیلی اتفاقی به کامنت زیبای شما هدایت شدم و انگا که خداوند بلند مرتبه میگه زهر بلند شو من مشتری هایی میفرستم با توجه با به استعداد و امانات تو اولین قدمو بردار من بهترین هاشو بهت میدم خدایا شکرت ممنونم که میایین و حرف ها و نتیجه های زیبا تونو با ما به اشتراک میزارین فوقالعاده است تا ما هم باور کنیم میشه خدا هست حرکت کن که خدا هم ی راه هارو برات باز میکنه من انگار میخواهم از صفر کارم رو شروع کنم و از خداوند بلند مرتبه کمک میخواهم تا خودش همه راهها رو برای من باز کنه همون خدایی که خدای توئه و خدایه یوسف و خدای موسی خدایا ازت ممنونم انشالله همیشه شاد پر انرژی پر فروش باشی و جهانی بشه کار زیبات عزیز دلم
سلامت باشی و از اینکه زمان با ارزشت رو گذاشتی تا رد پای طولانی مو بخونی ازت سپاسگزارم
راستش دلم نمیاد این همه عظمت خدا رو که در طول روز برام کلی شگفتی نشون میده رو تو نوشته هام ننویسم
حالا یه وقتایی خیلیاش یادم میره بنویسم
آره تو هم شروع کن صد در صد وقتی قدمتو برداری خود به خود همه ایده ها و قدمای بعدی بهت گفته میشه
یادمه من اولین بار از دستفروشی پفیلا شروع کردم
بعد بهم ایده داد که جاکلیدی روش بچسبونم
بعد ایده داد که کارای نقاشیمو در کنارش بفروشم
بعد ایده داد که به مغازه ها برم و به رستورانا برم
بعد کم کم که گذشت و من متوجه شدم که هرچی به رستورانا میرم و جاهای دیگه میرم و سفارشی نمیگیرم ،متوجه شدم ایراد کارم از باورامه و باید روی باورام کار کنم
از وقتی خدا بهم تاکید کرد که هم روی باورات کار کن و هم بامن حرف بزن ، از روزی که باورای قدرتمند رو هر روز دارم با احساس خوب و لبخند تکرار میکنم و حتی تصورشون مبکنم و الگو پیدا میکنم
به طرز شگفت انگیزی مشتری هام تغییر کردن
و همین ایده گل سرا بهم گفته شد که انجام دادم و فروش عالی داشتم
میدونم که خدا برای تو هم ایده های ناب رو میگه
برات بهترین هارو از خدا میخوام ،بی نهایت عشق و شادب و سلامتی و آرامش و ثروت باشه برات زهره زیبای دوست داشتنی
سلام عزیزم طیبه ای که خدا افریده تا نتایج زیباش فوق العاده تو زندگی من تاثیر گذار باشه کامنتت خوندم بعد به فکر کردم دیدم تازگیا رفتار همه باهام تغییر کرده گفتم خدایا این همون ادمه یک روزم از من بی خبر نبود یا هر کسی به طریقی گفتم اینا چرا اینجوری شدن دعوا و بحث داشتم باهاشون میخواستم به سختی با حرف با رفتارم بگم شما دارین با من بد برخورد میکنین بعد که به کامنت شما هدایت شدم و از خدا خواستم تا ارومم کنه گفتم خدایا لطفا خودت یه راهی بزار جلومن من اروم شم واقعا نمیدونم چیکار کنم که کامنت شما رو دیدم گفتین دیدم گل سرام فروش نمیرن عه یه چیزی درون خودم تغییر کرده این منم میگم کگکی چیکار کنه کی چجوری رفتار کنه خیلی قشنگ بود بعد منم نگاه کردم گفتم اره زهره تو همیشه به جای اینکه به خوبیه ادما ر=دقت کنی داری مدام ازشون بد میگی طبیعیه اینجوری باشه خداشاهده فقط یک روز اومدم توجه روی نکات مثبت افراد کردم دیدم همون شخص برام هدیه اورد و کلی هم خوب باهام حرف زد یه کلمه از حرفات زندگی منو زیرو کرد واقعا همیشه تا این سن که 33 سالمه با خودم میگفتم یعنی چی اخه چجوری این منم چیکار کنم تازه متوجه شدم هیچی هیچکار نکن به زیبایی ها توجه کن تمام به رفتار خوب ادما توجه کن تمکام هیچی نمیخواد بگی هیچ کاری نمیخواد انجام بدی خدا خودش همکار میکنه مشتری میشه روابط عاشقانه میشه روابط خوب با افراد میشه فوق العاده میشه زندگی از شما دوست عزیزمم ممنونم
درمورد نوشته ات بخوام بگم نوشته ات برای من نشونه بود
چند روزیه که من سرماخوردم و طبق چند تا باور محدود و توجهی که به سرماخوردگی داشتم و باعث شد با نزدیکانم خوب رفتار نکنم و دوباره مثل پارسال اسفند ماه که سرماخوردم و دلیل سرماخوردگیمو بودن اونا تو خونه مون میدیدم
اینبارم شروع کرده بودم به تکرار همون که سبب سرماخوردگیم شد
و خدا بهم گفت تا با خودت به صلح نرسی و باوراتو در این مورد اصلاح نکنی دوباره این سرماخوردگی برای تو تکرار میشه
حتی من الان که نوشته تو خوندم
تو همیشه به جای اینکه به خوبیه ادما ر=دقت کنی داری مدام ازشون بد میگی
اولش که نوشتی زهره
به جای اسمت قشنگ اسم خودمو حس کردم
و عین یه فیلم رفتارم با خواهر زاده ام اومد جلو چشمم که میگفتم به مادرم وقتی مریض میشن بگو نیان خونه ما
و نکات منفیشونو هی دوباره میخ واستم توجه کنم که این توجه من سبب تکرار الگوی تکرار شونده من شده و باید با این نوشته ات که بهم هشدار داده شد ،باورهای قوی و قدرتمند رو بنویسم و مدام تکرار کنم
ازت بی نهایت سپاسگزارم زهره جان بابت تک تک زمانی که برای نوشتن گذاشتی و خوندی و برای من نوشتی
خواهر گلم طیبه جان سپاس از قلم شیوا و حوصله ای که برای نوشتن زیبایی های ذهنتون و اتفاقات خوب زندگیتون به خرج میدید اینو بدونید که کلمات شما میتونند کلی برای دوستانون سرمشق باشه و این انرژی خوب قطعا همیشه به خودتون بر میگرده همیشه سربلند و همیشه پاینده بمانید
سلام به شما آقای رستمی سپاسگزارم از وقتی که گذاشتین و رد پام رو خوندین
چند وقتی بود به خودم میگفتم آخه چرا با این همه جزئیات مینویسی و طولانیش میکنی و نجوای ذهنم هی میگفت هیچ کس نمیخونه و الکی داری مینویسی
ولی بعد به خودم گفتم اول اینکه من باید اول برای خودم بنویسم که هرموقع دوباره برگشتم به این تاریخ و نوشته هام روخوندم ببینم که چقدر تغییر کردم
چون استاد عباس منش میگفت که رد پا بذارید تا بدونید چقدر تغییر کردید
و من به نجوای ذهن گوش ندادم و به حرف قلبم که میگفت بنویس ،هر آنچه که لازم باشه بهت میگم بنویسی
و بارها شده بود که اتفاقاتی رو از یادم میبرد تا تو رد پامننویسم و روزهای بعد و چکد روز بعدش به یادم میاورد که دقیقا زمانش اونروز بود که یادم بیاد و تو رد پام بنویسمش
اینجا بود که فهمیدم من هیچ کاره ام و خداست که کمکم میکنه
حتی خدا منو هدایت میکرد به نظر دوستان و با وجود طولانی نوشتنشون منم با عشق میخوندم
خداروشکر میکنم که بهم کمک میکنه تا بتونم دستی باشم از دستاش و سپاسگزارم ازش
و برای شما بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام و درود مجدد بر شما خواهر عزیز؛ اونچه که شما گفتید همون بود که بر دل من نشست و جنس کلامتون در عین سادگی و روانی خیلی مفید و مثبت هم هست خداوند رو برای داشتن دوستانی مثل شما سپاس میگم
و همچنین برای شما آرزو میکنم تا همیشه در بهترین مدارهای جذب ثروت و زیبا اندیشی بمانید که خواست خدا برای همه ما هم همینه
خدایا همیشه و در همه حال تو یار و مددکار و رفیق و همه چیز بودی
اما من همیشه غافل بودم و به توانایی محدود خودم میبالیدم .
با اینکه بارها و بارها وقتی دیگه نمیتونستم ادامه بدم و تسلیم میشدم.
تو با تمام وجود انگار که فقط منتظر بودی تا من اجازه بدم و دست بکار بشی آن هم بدون شرط و شروط.
و باز هم در موقعیت های بعدی من میخواستم با زور و اراده ناچیز خودم عمل کنم و باز هم نمیشد.
چند سال پیش در یک شرایطی گیر کرده بودم کاری رو قرارداد نوشته بودم و پولم رو هم جلو گرفته بودم و مقداری هم ازش خرج شده بود.
حالا صاحبکار از ادامه کار منصرف شده بود
و دلایل خودشو داشت البته مثل اینکه زمین برای همسرش بود و این داشت ساخت و ساز انجام میداد که به مشکل خورده بودند.
البته اون موقع به من نگفت و بهانه های دیگه ای داشت .
اوضاع اصلا در ظاهر جالب نبود
وپشت هر انسان قوی تو اون شرایط به خاک میرسید .
و اما کافی بود بسپاری به رب جهانیان و بگی
آقا جون من تسلیم خودت انجام بده
من نمیتوانم اون وقت خودش به راحتی مثل آب خوردن میگفت فقط بشین تماشا کن .
اما مرد باش برو و از قدرت وتوانایی ما جار بزن و به همه بگو
اگرهم نمیگی نگو ولی خودت که قبول داری کار تو نبود و ما برات انجام دادیدم.
بخدا دوباره من در شرایط های دیگه هم اول زور زدم،غر زدم،ناله کردم،حتی به این و اون رو زدم و در نهایت تسلیم شدم و به بهترین شکل ممکن خداوند انجام داده .
خوب ادامه داستان بالا..
صحبکار دیگه فقط داشت الکی گیر میداد که الان بیا سر کارم و من هم جایی مشغول بودم گفتم صبر کن میگفت نه در صورتی این فاصله بین کار هم از طرف خودش بود.
و من که تسلیم شده بودم
ایده ها آمدند.
بهش گفتم یا صبر کن و یا حساب کتاب کنیم یه مرحله از کارتو انجام دادم پولشو کم کنیم و من بقیه پولتو بهت بدم .چون گفتم بهم پول جلو جلو داده بود.
حالا من مقداری از پولشو داشتم که بهش بدم ونه اصلا همشه داشتم که بدم منتها دیگه صفر میشدم .و این منو میترسوند.
ولی دیگه من تسلیم شده بودم و باید به ایده ها عمل میکردم.
خوب اون موقع من باید 26 میلیون به اون آقا پس میدادم.
خوب گفتم میام مغازه تون و کارت میکشم
و میخواستم کل حسابشو یعنی 26 میلیون رو کارت بکشم و خودم دیگه صفر صفر بشم.
اون گفت نه شماره کارت میدم بزن بحساب
گفتم باشه فقط روزی 10 بیشتر نمیتونم بزنم گفت اوکی.
خوب یه 10 ت زدم دوباره فردا یه 10 زدم
یه ایده ای اومد که حالا چند روز صبر کن بعد اگه دوباره زنگ زد اون 6 ت رو بزن بحسابش.
چند روز گذشت یک دوست مشترک داشتیم زنگ زد ایشون هم تو راسته کاری من بودند و با هم کار میکردیم .گفت فلانی یعنی همون صاحب کار من 5 تومان ازش میخوام گفته از شما طلب داره و من از شما بگیرم
حالا عجله ای نیست 2 تومانش که نوش جانت و بقیه هم هر وقت دوست داشتی بده
و بعدها خودش اون بقیه هم بخشید.
و این طوری خودش همه چیو مدیریت میکنه.
وقتی بهش اجازه میدی.
از این موارد زیاد هست
امید اینکه همیشه و در همه حال تسلیم باشیم.
خدایا من بی تو هیچم کمکم کن تا فقط، از خودت کمک بخوام و فقط روی خودت حساب کنم.
دیشب که داشتم به این فایل گوش می کردم و مثال نوزادی رو زدین که تماما تسلیم مادرشه و قیاس قدرت مادر با قدرت رب العالمین رو زدین که تمام مسیر رو از بالا میدونه و اگه تسلیمش بشی بهت میگه عشق کردم
راستش الان چندین روز هست هر روز میگم خدایا من همون نوزاده هستم که حتی گردن خودش رو نمیتونه بگیره زور وزن سر خودش رو هم نداره
می فهمم پیچ و مهره های مغزم داره شل میشه
آروم شدم در اوج تضاد و سختی
چله توحیدی برداشتم با فایل فقط روی خداوند حساب کن ، هر چی گوش میدم ومی بینم سیر نمی شم
یعنی میشه یه روزی من 50 درصد توحیدی باشم ؟؟ بخدا زندگیم کن فیکن میشه
14 روز از چله مونده و من دارم حسابی روی رابطه مستقیم با خدا کار میکنم
صبح با ستاره قطبی ، شب ستاره قطبی ، در طول روز کنترل ذهن و آرامش و مدیریت واکنشهام ولی خدا وکیلی سخت ترین و در عین حال شیرین ترین کار دنیاست
سخت بلحاظ نجواها که بیخیال نمیشن همیشه هستن و شیرین بلحاظ اینکه اگر بتونی کنترل ذهن کنی زندگیت در دستان خودته و چی بهتر از این
استاد به خداوندی خدا من از خواب که می پرم میگم خدایا من تو رو دارم ، شکرگذاری میکنم ، حال خودم رو خوب میکنم و می خوابم دوباره ، با قرآن انس گرفتم برای بار سوم دارم ختم میکنم با دوازده قدم و فایلهای توحیدی یه جور دیگری میفهممش
استاد من پاشنه آشیل بزرگی رو پیدا کردم : شرک مخفی از حساب کردن روی خودم و آدم ها و به شدت دارم روی خودم کار میکنم
خودم روسپردم بهش و بهش گفتم رب من دیگه بسه هر چی حرف مفت زدم ، هی گفتم توکل به خدا ، زیپ دهنم رومیکشم و به تومیسپارم
چقدر زیبا گفتین که حس پشت اون خواسته رو بخواین از خدا
خدایا رب العالمین میگم اینجا که ثبت بشه
من کسب و کاری رو می خوام که باهاش به رشد و پیشرفت جهان و ایجاد ارزش بیشتر وحال خوب همه کمک کنه اصلن مهم نیست از کدوم دستت میدی حتی اصلن مهم نیست کجا میدی حتی روی تهران که شهر دوست داشتنی هست مقاومت نمیکنم
ازت میخوامکمک کنی با شرافت کار کنم و رزق حلال و طیب و طاهر ببرم سر سفره با عزیزانم
دیگه مهم نیست کدوم خونه من یه سقف می خوام که توش آرامش بیشتری داشته باشم هر جا تو هدایت کردی
دیگهمهم نیست چه ماشینی و چطوری من میخوام یهماشین نو سوار شم و بدون دقدقه رانندگی کنم
خدایا البته از تو کم نمیخوام چون تو ثروتمندی ولی گیر نمیدم به تومیسپارم تا تو پلن بچینی
همه چیز من همه هستی من امانت و لطف توست بارها با دستهای خالیم کمکم کردی و ب اوج رسوندیم
اگر من بنده خوبی باشم هزار بار دیگه هم برام انجام میدی
قُلْ أَنزَلَهُ ﭐلَّذِی یعْلَمُ ﭐلسِّرَّ فِی ﭐلسَّمَاوَاتِ وَﭐلْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً ﴿6﴾
(فرقان6)-بگو :کسی آن را نازل کرده است که اسرار آسمان ها و زمین را میداند، او غفور و رحیم بوده و هست.
============================
سلام به استاد عزیزم و سر کار خانم شایسته عزیزم و سلام به همهی دوستان عزیزم
استاد عزیزم چقدر به جا و به موقع این فایل به دادم رسید، زمانی که نجواهای شیطان جای اعتماد رو گرفته بودن و حسابی زده بودم جاده خاکی
من تا زمانی که نتونم شرایط رو کنترل کنم و آخر هدایت رو ندونم نمیتونم آروم بگیرم
امااااااااا از زمانی که با سایت آشنا شدم نمیگم 100%اما به اندازهی 40 %میسپارم دست خدا، یعنی تسلیم همون جریان هدایت میشم
خیلی نتیجه ها به صورت ناخودآگاه از تسلیم بودن گرفتم اما وقتی یک مسئله ای پیش میاد باز ذهنم شروع میکنه و اون هدایت های قبلی رو نادیده میگیره
همین دیشب هدایتی پیش اومد، کوچیک بود اما میدونم خدا میخواست بهم بگه، سیما من تا این مسائل کوچیک رو هندل میکنم، دیگه اون خواسته های قلبیت رو نمیتونم، حواسم به همه چیز هست فقط صبر کن
جریان از این قرار بود که، پسرم رابط هنذفری من رو گم کرده بود و من هر چه گشتم پیداش نکردم، دیشب رفتم بازار از مغازه دار پرسیدم که رابط هنذفری دارید گفتن آره، بعد گفتن اگر خود هنذفری باشه بهتره که امتحانش کنید، گفتم اشکال نداره بهم بدید که خودش هست، همون لحظه پسرم افتاد رو گریه بد، منم که دیگه کلافه شده بودم، گفتم آقا باشه فردا میام، میخرم
خلاصه گذشت و اومدیم خونه، هنوز یک ساعت نگذشته بود که شوهرم صدا زد، سیما این رابط گوشی تو نیست افتاده اینجا
و اون لحظه بود که توی دلم گفتم
خدایااااا شکرت بابت اینکه قانون جواب میده، وعده ی تو حق هست
و باعث شد که با خودم عهد کنم، بی چون وچرا در حد توانم هدایت الله رو بپذیرم
چند روزی هست که مرتب بهم گفته میشه سوره ی حمد رو بخونم، بعد که این فایل رو گوش دادم، دیدم که استاد عزیزم هم میگن صبح که از خواب بیدار میشید به خودتون بگید
ایاک نعبد و ایاک نستعین
به نظر من سرمنشاء تمام موفقیتها، آرامش ها، ثروت ها و در کل داشتن نعمت، توحید هست.
انشاالله که در پناه الله یکتا، شاد، سالم و ثروتمند باشید.
دوستدار شما :سیما
به نام خداوند مهربان
سلام استاد عزیز و دوست داشتنی
و سلام دوستان گل
این فایل ، فایل بسیااااار پربار و جادویی بود ، فایلی که هرروز هم اگر گوش بدی باز برات درس های جدید و متفاوت داره
باز یه تاثیر جدید داره
خب حدودا یک ماهی میشه که این فایل بر روی سایت قرار گرفته ، شاید هم بیشتر
ولی خب من بودم که توی این مدت استفاده نکردم و بی توجه از کنارش عبور کردم ، این من بودم که خودم رو از مسیر خارج کردم و پیگیر سایت و آموزش ها نبودم
در هر لحظه باید به خودمون یادآوری کنیم که آیا در مسیر درست حرکت می کنیم ؟
من دارم چه کار می کنم؟
آیا تو مسیر خواسته ها و اهدافم هستم یا نه؟
و خداوند دانا هربار با وجود اینکه تو از مسیر خارج میشی باز تو رو هدایت می کنه ، باز از طریق نشونه ها بهت می فهمونه که در مسیر اشتباه داری حرکت می کنی و از مسیر درست خارج شدی
بهت یاد آوری میکنه که اینجا مسیر رو داری کج میری و این راهی که تو داری میری پایان خوبی نداره
من هم بارها از مسیر خارج شدم و باز خداوند هدایتم کرده
باز راه رو بهم نشون داده و از هزاران طریق بهم نشانه ها رو نشون داده
چقدر خداوند کارش رو درست انجام میده
من حتی فایل تصویری این فایل رو مدت ها پیش دانلود کرده بودم و دقایقی رو هم گوش کرده بودم اما باز هم ادامه ندادم و از مسیر خارج شدم
خلاصه دیروز تصمیم گرفتم حداقل این فایل رو به صورت جدی ببینم ، گوش بدم و نکته برداری کنم چون نکات بسیار مهمی داره
نصف فایل رو دیروز دیدم و نکته برداری کردم و بقیش رو دیروز وقت نکردم ، اما امروز قبل از شروع نصفه ی دوم اتفاقاتی رخ داد که اصلا فکرش رو نمی کردم و انگار خداوند تلنگری محکم تر بهم زد که ببین داری از مسیر خارج میشی ، داری از بیراهه میری ، در نگاه اول برام سخت بود ولی در اصل خوشحالم که خداوند باز هم حواسش بهم بود و با همه ی اینکه بعد از بارها تلنگر باز هم اشتباه خودم رو تکرار کردم ، اما خداوند فرصت دوباره ای بهم داد
و از خودش می خوام که هدایتم کنه و کمکم کنه تا بتونم مسیر درست رو پیش بگیرم و از مسیر درست برم
با وجود این آموزش ها گاهی که اشتباهی می کنم ، به این آگاهم که دارم مسیر رو اشتباه میرم ولی خب باید انقدر محکم باشی که نذاری احساسات و یا اتفاقات اطرافت روی تو تاثیر بگذارند
باید مواظب ورودی ها و ذهنت باشی
بعد از این اتفاق که در اصل اتفاق بسیار خوبیه و حداقل باعث شد به این فکر بیفتم که دارم از کدوم راه میرم و مسیر درست چیه ، نیمه ی دوم رو هم گوش دادم و اتفاقا دیدم که چقدر هماهنگی خداوند دقیق و به موقع است
یعنی من باید این قسمت از فایل رو بعد از این اتفاق گوش می کردم تا بتونم بهتر درک کنم
الهی صد هزار مرتبه شکر
خدایا من تسلیمم
چون فهمیدم به اندازه ای که در برابر تو تسلیم باشم و به اندازه ای که به تو ایمان داشته باشم ، زندگیم روان میشه ، به همون اندازه موفقم
خدایا کمکم کن که تسلیم تو باشم
کمکم کن فقط روی خودت حساب کنم
الهی شکرت
عاشقتم رب قدرتمند و یکتا
عااااشقتوووووونم
بنام خدای مهربان
سلام به استادعزیزم دورود برشما .وای وای استاد من مطمعنم که این فایل برای هزاران نفری اماده شدکه هدایت خدا رو درک نمیکردن تسلیم خدا نبودن مثل خودم که من دیشب سریک کاری رفتم و به مشتریم قیمت دادم و با اینکه قبل از اینکه برم از خدا هدایت خاستم و گفتم خودت بهم بگو من قیمت بدم و همونجا قیمت دادم .ولی کار اکی نشد ومن چقدر نجواهای ذهنم منو سرزنش کرد منو محکوم کرد چقدر احساسمو خراب کرد و باعث شد حتی من به هدایتم اعتراض کنم غر بزنم سر خدا داد بزنم و هزاران نجوای دیگه و از دیشب تا الان احساسم خراب بود خدا میدونه چند هزار نفر دیگه تو این شرایط من بودن حالا به نوع دیگه.ولی خوبیش به اینه که ماها تو سایت عباسمنش هستیم تو مسیر خداوندهستیم گلوی خداوند تو این سایت هست و باز بصورت هدایتی این استاد زیبامونو هدایت میکنه تا بهمون بگه نترس اروم باش به من تکیه کن رو بنده من حساب نکن اگه بهت گفتن نه درسشو یاد بگیر مسیرتو ادامه بده من بهترشو بهت میدم مگه غیر از اینه که جهان و مسخره شما کردیم جهانی که توش هستی پراز فراوانیه به من اعتماد کن مثلا تو این زمینه من امروز درسم این بود که وقتی میری قیمت بدی اونم وقتی میگی خدا توبهم بگو پس نترس محکم بگو قیمتتو با ترس نگو من الان فهمیدم که اگه اون مشتری گفت نه بابت شرک ورزیدنم بود بابت ترسم بود من باید محکم اون الهامو بگم .بخدا استاد وقتی امروز داشتم به سفارشهای قبلم رجوع میکردم متوجه شدم که هر جا ترسیدم کار از دستم رفت هرجا با قدرت صحبت کردم سفارش گرفتم قدرت نه به معنای منییت قدرت به معنای اینکه خدایا تو بهم بگو ومن هم محکم بگم فارغ از اینکه میخاد بشه یا نشه.و استاد ازتون ممنونم بخاطر این فایل گرانقدر که حاصل سالهاااا اموزها و سالهااا استقامت به خرج دادن حاصل سالهاا ایمان و توکل کردن بود .خدارو شکر که شما هستین خداروشکر که خدا مارو هدایت کرد بسمتتون خداروشکر بخاطر صداقتتون خداروشکر بخاطر این گوشی این اینترنت که ما راحت میتونیم از اون سر دنیا شماروببینیم و هدایت و ایمان وتوکل و دریافت کنیم .استاد نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون ولی بهتون قول میدم استقامت بخرج بدم و ادامه بدم و یه روزی خیلی خیلی نزدیک با نتایجم بتونم شما رو خوشحال کنم چون شما مثل خداوند با نتایجمون با احساس خوبمون خوشحال میشین .یاحق
به نام خداوندی که درهرلحظه مرا هدایت میکند و به من درهرلحظه میگوید که چه قدمی درمسیر خواسته ام بردارم
سلامو درود بی نهایت به استاد عالی مقام و ارزشمندم،استادعزیز و توحیدی ام عاشق این صحبتهای گوهربار و الماس گونتونم،سیییری ناپذیرم ازین صحبتهایی که وصل میشه به توحید وتسلیم بودن در برابر پروردگار جهانیان
استادجان آخه چقدر به موقع چقدر درزمان مناسب خداوند ازطریق شما بامن حرف میزنهو میگه کافیه فقط و فقط توحیدی عمل کنی،مثل ابراهیم تسلیم باشی تا خودم همه کار برات انجام بدم،همه چیز بشوم برای تو،فقط کافیه بهم اعتماد کنی و اجازه بدی تا خودم ازون بالا نقشه ی گنج رو بهت بگم
خدای من دارم دیوونه میشم،اخه چقدر این آگاهی ها بر قلبو جانم میشینه،دوست دارم فرییاااد بزنم و به همه بگم بیاید تواین مسیر و از خان نعمت پروردگار به سادگی و عزتمندانه استفاده کنید
استاد فکرمیکنم تازه دارم معنای تسلیم رو درک میکنم و بهش عمل میکنم،تا چندوقت پیش هم اونقدر دودوتا چارتا کردم دربرابر کارهایی که قراره خدابرام انجام بده و ازلحاظ روحی ضربه ها خوردم،در حدی که یک افسرده ی به تمام عیاربودم،و اجازه نمیدادم خدا منو به اون روشی که خودش بهتر میدونه هدایتم کنه
من در طی تضادی که برام پیش اومد،یک خواسته ای واضح و مشخص برای خودم تعیین کردم،ولی بااون عقل پوک خودم فقط به اون روشی تکیه کرده بودم که فکر میکردم هم ازلحاظ هزینه و هم از جنبه های دیگه راحتتره،و با عقل منطقی خودم میگفتم همین روش آسونترین روشه و مطمئنم خداهم باروش من مهر تأیید رو میزنه!
انگارکه من میخواستم به زور خداهم باهام موافقت کنهو بگه آره بنده ی عزیزم همینی که تو فکرمیکنی درسته،پس منم دنبالت میام و خودت بهترازمن میدونی!!
دقیقا این حسو داشتم بین منو خدای قدرتمندم،که بااینهمه کله شقی های که دربرابر روش خودم و روشی که خدا میخواست بهم بگه داشتم،دوباره بهم امید و نور قلب داد وگفت اشکال نداره میبخشمت،و دوباره دستمو گرفت و نقشه ی گنجرو دستم داد و بهم گفت از کدوم راه شروع کن به کندن…
بخدا قسم وقتی دیگه ازلحاظ روحی چنان به عجز رسیدم که انگار اون لحظه دیگه غیراز خدا کسی رو نداشتم،حتی تو اون موقعیتی که ادم ازلحاظ روحی آسیب میبنه،عزیزترین فرد بهت نمیتونه آرومت کنه و حتی ممکنه ازتو مایل ها ازلحاظ فرکانسی فاصله بگیره،و نتونه برات کاری انجام بده
قشنگ میفهمیدم اینو فقط خدا میتونه از عهدم بربیاد و ارومم کنه،و بشرطی که تسلیم بشم وبگم خودت نقشه رو نشونم بده،من باعقل پوک خودم میگفتم فلان روش و فلان مسیر بهترین مسیره،چون تحقیق ها درموردش کردم،ولی وقتی که نتیجه نگرفتم که هیچ،بلکه با دماغ هم اومدم روی زمین،اون وقت ازخدا عاجزانه طلب مغفرت و هدایت درست کردم
استاد نمیدونم چطور بگم که چقدر خدا سریع پاسخ میده و دل هارو برات نررررم میکنه وقتی که ببینه تو تسلیم واقعی شدی و اجازه دادی تااون کارهارو برات انجام بده
وقتی همون شبی که بخاطر یک بگو مگوی بین منوهمسرم دلم از همهچیز کنده شد و ازخدا خواستم تا اون بهم بگه چکار کنم،دوروز بعدش بخاطر همون مسئله ای که باهمسرم داشتیم،خیلی بی هیچمقاومتی بهش گفتم من فلان چیز رو میخوام ولی نمیدونم چیکارکنم،هم فلان خواسته رو میخوام هم نمیدونم از چه راهی پیش برم
انگار همسرم منتظر این حرفم بود،و بلافاصله یک راهی رو بهمپیشنهاد داد که بازهم عقل پوکم مقاومت نشون داد و گفت این روش هزینه ی زیادی میطلبه،ولی یهو بخودم اومدم گفتم نه حتما این مسیردرستیه….چی بشه که من بی هیچمقاومتی به همسرم فلان خواسته رو درمیون بذارم و ایشون خیلی سریع اون روشی که منمدتها باهاش مقاومت داشتم پیشنهاد بده و دوباره یه چیزی ته قلبم راضی باشه و بگهحتما همین برات بهتره
استاداتفاقی که افتاد،وقتی که من مقاومتمو کنارگذاشتم و اجازه دادم خدا ازطریق همسرم که این روش روپیشنهاد داده هدایت کنه،اون بهایی که باید بابت او چیزی که من نیازداشتم پرداخت میکردیم،همسرم پرداخت کرد،وقتی پرداختش کرد،اون طرف شماره ی کارت همسرم رو گرفت و یک چهارم اون هزینه رو قبول کرد ومابقی هزینه رو برگشت زد!
یعنی من متحیرشدم که چرا اون طرف دلش نرم شد و هزینه ای که انقد من بابتش مقاومت داشتم،یک مقدار خیلی کمی رو ازش برداره و بقیه ی اون رو به حساب همسرم برگردونه،واقعا یک معجزه ی الهی بود و هیچ وقت نباید این رو فراموش کنم
من این مدت داشتم بخاطر هزینه ی زیادش مقاومت نشون میدادم و میگفتم همین روشی که فلان نفر اینهمه بابتش بها میگیره من خودم بلدم،ولی وقتی اجازه دادم که همون نفر روشش رو بهم بگه که درمسیر خواستم قدم بردارم،دیدم که چقدر اون مسیر رو انگار برام آسونتر کرده،چقدر بهتر همه چیو تنظیم کرده که کدوم کار رو چه موقع انجام بدم،اصلا به طرز عجیبی همون روش قبلی خودم رو تنظیم تر کرده و زمان مناسبترش رو بهم گفته که چه موقع چکاری انجام بدم
اگه به روش خودم بود شاید سالهای سال باز تقلای وحشتناک به خواستم میرسیدم،ولی وقتی اجازه دادم خدا منو درمسیر درست هدایت کنه و تسلیم فرمان اون شدم،دقیقا تواین مسیری که الان دارم حرکت میکنم یک احساس اطمینان و قلبی وپرازآرامشی وجودم رو احاطه کرده و خودمو بیشتر احساس میکنم که به هدفم دارم نزدیکونزدیکتر میشم
اصلا وقتی چهره ی اون فرد رو میبینم که این روش رو بهم گفت،انگار فکر میکنم چهرش چهره ی خداهست و خدا داره بااین چهره وبااین فرد منو به خواستم نزدیک میکنه
وقتی اون فرد رو میبینم و بهم میگه که حالا این کاررو انجام بده،بایک اطمینان قلبی بهش چشم میگم و انجام میدم،واقعا فکر میکنم خوده خوده خداست که بهم میگه چکارکن،و به طرر جادویی من مقاومتم برداشته شده و بدون هیچچونو چرایی دارم تومسیر رسیدن به خواستم حرکت میکنم
دوست دارم وقتی به خواستم رسیدم بیام همه چیز رو واضحتر و مشخص تر بیان کنم،ولی تاهمین حد میگم که تسلیم بودن واقعی دربرابر پروردگار همه چیز رو رو به جلوپیش میبره
اِممممکان نداره کسی تسلیم نباشه و به خواستش برسه،اممکان پذیر نیست…
خداروشکر ازلحاظ روحی هم حدود چندهفته ای بسیار عالی شدم و در ارامش خاطر بیشتری دارم مسیرزندگیمو ادامه میدم
یجورایی بااین تسلیم شدنم،بهتر هم باخودم به صلح رسیدم،بیشتر فهمیدم که خدا بی نهایت روش داره،بی نهایت دست داره که اگه اجازه بدی اون میتونه به راحتی چرخ زندگیت رو روون کنه
اصلاخیلی روحم به ارامش رسیده،و ان شالله به زودیه زود وقتی به خواستم رسیدم بهتر درموردش صحبت خواهم کرد
فقط اینو بگم که ما خیلی وقتا بخاطر ذهن محدودی که داریم و بخاطر عدم باور به فراوانی فکر میکنیم خوب این روش هزینش زیاده و برای ما که خیلی پولشو نداریم این روش مناسبی نیست
اما بخداقسم من این رو هم دیدم که اون نفری که چندملیون تومن بابت کارش دریافت میکنه تابهت بگهچکار کن،به راحتی نصف بیشتر پول رو برگشت زد و گفت به شما تخفیف ویژه خورده و فقط با دویست هزارتومن اون فردِ متشخص و کارشناس کار مارو راه انداخت!!باورتون میشه!به همین راحتی خدا بهم گفت بیا اینم هزینه ای که بابتش مقاومت داشتی و نگران بودی که این هزینه برای همسرم زیاده وعملا خودمهم یک درامد ثابتی نداشتم که بتونم پولش رو پرداخت کنم،به همین خاطر خدا ازین لحاظ هم حواسش بهمون بود،و فقط ازطریق این شخص محترم به گفت این روشی که او قبلا پیش میرفتی بهتره تو این زمانها انجامش بدی!
به همین راحتی مسیر منو تنظیم تر کرد و کاار رو برام آسونتر کرد و به احتمال قریب به یقین مسیر رسیدن به خواستم روکوتاه تر کرده
بازهم نمیدونم ولی مطمئنم این همون روشیه که خدا بهم باید میگفت و من قدم برداشتم،چون این مدت احساس بسیار آرامی دارم
استاد افرین به شما که به این درک واقعی رسیدید که تسلیم بودن یعنی احساست همراه بااون تسلیم آرومه،دیگه نکران نیستی،استرس نداری،ناامیدی نییتی ومیگی حتما همینه که خدا میگه،من ننننمیدونم من فقط تسلیمم و اجازه میدم که اون منو به ساحل برسونه…
باید پارونزد وا داد باید دل رو به دریا داد،
خودش میبردت هرجا دلش خواست
بهرجا برد بدون ساحل همونجاست
استاد گرانقدرم بی نهایت بی نهایت بار ازتون سپاسگزارم که این صحبتهای گوهربارتون رو باعشق باما به اشتراکمیذارید
من نیازدارم که هزاررران هزار بار این فایل رو با فایل جلسه ی چهارم قدم پنجم،جلسه ی دوم قدم هشتم و جلسه ی سوم قدم هفتم گوش فرابدم،تامعنای واقعی تسلیم و رهایی رو بهتر درزندگیم درک کنم وعمل کنم
استاد نمیدونید بااین جلسات در قدمها چه اشکهایی که من نریختم و چقدرخودمو ضعیف دیدم دربرابر پروردگارم،که اون همه چیزه همه چیییز و اونه که درهرلحظه هدایت میکنه بندگانش را،و هیچچچ ناعدالتی درجهان نیست،همه ی ما براساس عدالت واقعی توسط خداوند داریم زندگی میکنیم
هیچ بی عدالتیی درکارنیست،وهرکسی هرکجاهست سرجای درستشه،و هرکسی که مزه ی تسلیم بودن واقعی رو چشیده زندگی لذتبخشی رو هم چشیده…
دوست دارم ساعتها درمورد تسلیم حرف بزنم که چقدر همه کار میکنه برات…
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر
لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
توکلت علی الحی الذی لایموت والحمدلله الدی لم یتخذ صاحبه ولا ولدا ولم یکن له شریک فی الملک ولم یکن له ولی من الذل وکبره تکبیرا…
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم..
وقتی حرف از عمل به اگاهی ها میشه، وقتی حرف از توحید ویکتاپرستی وتسلیم بودن میشه، حیفم میاد این تجربه ی معنوی خودم رو با دیگران به اشتراک نذارم، تجربه ای که شده یکی از بزرگترین معجزه های زندگیم، که اگه میخواست از هر طریقی غیر از طریق خداوند برام اتفاق بیفته امکانش وجود نداشت وچه بسا که ما بعد یه مدت عادی میشه اینهمه لطف ورحمتی که خداوند بهمون داشته ویادمون میره که مسیر معنوییت و راه صراط مستقیم از کدوم سمت هست و ما از یاد میبریم که کجاها چقدر آسیب دیده وترسان وبی پناه بودیم و دستمون به جایی بند نبود و نزدیک بود از لبه ی پرتگاه نادانی وجهل بیفتیم توی دره ی نابودی ولی خداوند دستمون رو گرفت ومارو بالا برد، انقدر بالا که نزدیک خودش شدیم…
امان از فراموشی…
کی فراموش می کنیم لطف ورحمت خداوند رو زمانیکه دور میشیم از این مسیر، کی دور میشیم از این مسیر؟
زمانیکه میگیم دیگه بلدیم دیگه می تونیم دیگه از پسش برمیایم خودمون یه تنه وتنها….
ولی نه امکان نداره بشه تنهایی وحتی با کمک کل ادمهای دنیا انجامش داد…
فقط وفقط باید لطف ورحمت خودش باشه والسلام …
میخوام در مورد(( ایمان عملی یعنی پاگذاشتن روی ترسها)) صحبت کنم
در مورد تسلیم بودن در برابر خواست خداوند…
این قسمت از دیدگاهمو توی فایل گفتگو با دوستان قسمت 2 گذاشتم دلم نیومد اینجا هم نذارمش، شاید سر سوزن داستان ومعجزه ی من تجلی نور الله مهربان باشه در قلب کسانی که الان ترسان و غمگین هستند وبه دنبال نور امیدی برای جلو رفتن…
یادمه حدودا 3 سال پیش تازه چند ماهی بود که وارد سایت شما شده بودم وداشتم فایلهای رایگان رو میدیدم توشرایط خیلی سختی بودم میخواستم از همسرم جدا بشم…
یادمه وقتی به خاطر دست بزن و خیلی از رفتارهای بدش تصمیم به جدایی گرفتم بعد دو سه سال زندگی،که اونم میدونم با فرکانسهای بد خودم جذبش کرده بودم متاسفانه، خیلی برام سخت بود که بخوام بعد طلاق دوباره از صفر شروع کنم، یادمه همسرم چون توی زندگی وطلاق قبلیش مقداری مهریه پرداخت کرده بود واصلا اون مهریه رو حق همسرش نمیدونست واتفاقا خیلی هم نقطه ضعف داشت روی مهریه ، توی ازدواج با من مهریه کمی رو در نظر گرفت وکلا حرفش این بود که من دیگه گول نمیخورم من تاوان نمیدم همینی که هست میخوای قبول نکنی نکن، چون اگه یه روز به اختلاف بخوریم من دیگه نمیخوام سر مهریه باز به مشکل بر بخورم!!!!!!!
یادمه اول اشناییمون میرفتیم پیش مشاوره، وایشون بهم گفت مینا جان هدف شما توی ازدواج خصوصا ازدواج دوم زندگی هست دیگه، ایشونم که وضع مالی خیلی خوبی دارند ترسشون اینه شما دنبال مال ایشون باشید بهشون حق بدید، منم که واقعا دنبال این چیزا نبودم وهدفم واقعا زندگی بود واتفاقا برعکس اون اصلا فکرشم نمیکردم که توی ازدواج دوم به مشکل بر بخورم با اونهمه تجربه والبته عشق ومحبتی که در خودم میدیدم…
ولی خب از اونجا که جهان خیلی دقیق به فرکانسهامون پاسخ میده هم در مورد فرکانس اون اقا در مورد اینکه همش میگفت شاید این ازدواج به سامون نرسه و از این طرف ترس من از طلاق وجدایی توی ازدواج دوم، هر دو فرکانس کار خودش رو کرد وبه یک اتفاق مشترک انجامید یعنی جدایی….
من مهریه کمی گذاشته بودم فقط 14 سکه ولی شرط طلاقم اگر از سمت همسرم بود میشد دریافت نصف داراییش از زمانیکه با من ازدواج کردند و بدست اوردند که اتفاقا دو واحد بعد ازدواج ما از طریق مشارکت ساخت وساز با برادرش بهش رسیده بود و خب البته دارایی قابل توجهی بود ومن که نمیخواستم طلاق بگیرم چون از طلاق می ترسیدم، خیلی راحت می تونستم هم درخواست مهریه داشته باشم وهم سهمی از امولش رو…
اما ایشون خط ونشون کشیدند که اگر نرم دفتر خونه و حق وحقوق ومهریه ام رو نبخشم نه تنها طلاقم نمیدن بلکه همینطور منو بلاتکلیف توی یه شهر دیگه رها میکنند تا انقدر برم دادگاه بیام که موهام مثل دندونام سفید بشند!!!
من انموقعه ها داشتم رو خودم کار میکردم وروی حساب حرف شما که گفته بودید 6 ماه فقط 6 ماه بیاین وبا اموزه های من زندگی کنید اگر ج نداد برید سراغ راهکارهای خودتون، من میخواستم که دیگه با کله ی خودم عمل نکنم برای همین تصمیم گرفتم پاروی ترسهام بذارم از خداوند خواستم که بهم بگه چیکار کنم وبهم راه حل مناسب رو بده چون شما هم تو فایلهاتون بارها گفته بودید که با جنگیدن چیزی درست نمیشه ومن نمی خواستم بجنگم….
یه شب خیلی گریه کردمو داد دلم رو پیش خدا بردم که خدایا من 3 ساله ازدواج کردم هیچ خیری که ندیدم بلکه اون چیزهایی که از مال وپول و کار و حقوق وبیمه و پس اندازه ….داشتم هم دیگه الان ندارم تو بگو چیکار کنم از حقم بگذرم؟؟؟؟
نیت کردم که یه صفحه از قرآن رو باز کنم ببینم جواب خدا بهم چیه…
همین الانم که در موردش حرف میزنم بدنم مور مور میشه وگریه ام میگیره….
این آیه اولین خط صفحه برام اومد
وَإِنِ امْرَأَهٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلَا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا أَنْ یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا ۚ وَالصُّلْحُ خَیْرٌ ۗ وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ ۚ وَإِنْ تُحْسِنُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا(١٢٨)
اگر زنی نشانههای ناسازگاری یا بیمهری در شوهرش ببیند، بد نیست که با کوتاهآمدن از بعضی حقوق خود، با شوهرش بهخوبی سازش کند؛ چونکه بههرحال، صلح بهتر از اختلاف و جدایی است. بماند که خودخواهی و تنگنظری در وجودِ انسانها، مانع گذشت و بزرگواریشان میشود! البته اگر با بانوانتان خوشرفتاری کنید و مراقب رفتارتان باشید، خدا از این رفتارتان آگاه است. (١٢٨)
یعنی وقتی این آیه برام باز شد، خصوصا اون بخش اخرش که گفت بماند که خودخواهی وتنگ نظری در وجود انسانها،مانع گذشت وبزرگواریشان می شود!!!!!!!!!
افتادم به سجده انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم که حس کردم دارم از حال میرم…
گفتم اره خدای من درسته، من همین فکرو کردم گفتم چرا به زن اولش مهریشو داد همون مقدار، به من رسیده نمیخواد بده؟
خب من الان هیچی ندارم اون اونهمه مال واموال داره تازه بهم خیانت کرده رفته با کس دیگه حق منو ببره خرج اون آدم کنه و……
من گفتم و خدا گوش کرد، من گریه کردمو خدا دید تا خوابم برد…
فردا ظهر دوبار نیت کردم و دوباره همین ایه اومد، باز گریه کردم ولی اینبار گفتم من میبخشم ، چون تو میگی ببخش وناسازگاری وجنگ نکن ولی خودت هم باید برام جبرانش کنی…
خلاصه بدون اینکه با کسی حرفی بزنم ومشورتی کنم رفتم تهران نصف شب رسیدم، وقتی شوهرم دید انقدر مصمم هستم برای کارم ومیخوام مهریه وحق حقوقم رو ببخشم خیلی تعجب کرد گفت برو خونه ی خواهرت یا مسافر خونه تا صبح بریم محضر، و از اونجایی که من پول نداشتم برم مسافر خونه و نمیخواستم خانوادم بفهمند و رای منو بزنند که منصرف بشم، به شوهرم گفتم میشه شب توماشینت توی همین پارکینگ بخوابم؟؟؟
اونم بدون هیچ ترحم ودلسوزی گفت باشه!!!!!
باورتون شاید نشه، من هنوز زنش بودم ، ولی اون در کمال بی رحمی با من رفتار میکرد ومن با قلبی شکسته فقط تا صبح گریه کردم وهی میگفتم خدایا چون تو خواستییا وگرنه من پدر اینو در میاوردم و روزگارشو سیاه میکردم ولو به قیمت از بین رفتن ابرو و جونم…
من میگفتم و خدا قلبمو اروم میکرد….صبح شد ورفتم محضر نه تنها امضاء زدم که بخشیدم بلکه بهم گفت بنویس من تمام حق وحقوقم رو گرفتم!!!!
وقتی داشتم این جمله رو می نوشتم گفتم خدایا تو میدونی که من نگرفتم مهریه وحقم رو، ولی میگم گرفتم چون تو بهم میدیش…..
گذشت و کارای طلاق رو غیابی با همون برگه انجام داد و بدون اینکه من یکبار برم دادگاه و طلاق انجام گرفت بعد چند ماه…
من داشتم روی خودم کار میکردم توی کامنت های دیگه توی فایلهای دیگه توضیح دادم که چی شد و چطور شد که با نشون دادن ایمان فعالم بعد 7و8 ماه که از طلاقمون گذشت خداوند از بهترین طریق حلال وپاک و اماده دقیقا مبلغ مهریه ام رو و بعد گذشت یکسال واندی حدودا 5 برابر اون مهریه وحقم رو بهم داد بدون اینکه من کار خاص وتلاش خاصی توی کسب وکارم وزندگی کرده باشم ….
وعده ی خداوند حقه، وکیست باوفاتر از خداوند در عهد وپیمان؟؟؟؟
بماند که من چقدر شخصییت ومنش ورفتارم بعد اون اتفاقات عوض شد وکلا مسیر زندگیم تغییر شگرفی داشت….که همه تعجب میکردند!
خدارو هزاران بار شاکرم به خاطر اینکه در پس اون اتفاقات بد بعد اونهمه جهالت ونادانی وظلم به خود دستمو رو گرفت وقتی تسلیمش شدم واین یکی از قشنگترین معجزه های زندگیم بود که هربار یادش میفتم دوست دارم سر به سجد بذارم ودیگه بلند نشم…
نه به خاطر اون شرایط مالی و مادیات ونه….
به خاطر اینکه من چنین صاحب اختیار و چنین مراقب ونگهدارنده ای دارم…
الهی هزاران بار شکرش…
استاد قشنگم سپاسگزارم که با تهیه این فایلهای پراز توحید واگاهای باعشق تلاش میکنید که مدار وفرکانس مارو در صراط مستقیم حفظ کنید تا همیشه یادمون باشه کجا بودیم و از کجاها عبور کردیم وحالا کجای زندگیمون هستیم وباید چطور وبه کجا بریم از هم خیر دنیا درش باشه وهم خیر آخرت
سلام بر خواهر پاک سرشت و محترمم؛ خیلی خیلی لذت بردم از کامنت زیباتون و با تمام جان و دل باور میکنم حرفهاتون رو چون از یک منبع الهی می آیند ؛ خود من سالها پیش یک شریکی تو کسب و کارم داشتم که در اوج نامردی به من با تحمیل یک شریک سوم که مثل یک غلام حلقه به گوش خودش بود فشار آورد و من رو با ایجاد هزینه های خودسرانه تحت فشار گذاشت و برای تحمیل نظرات خودش و نهایتا به در کردن خودم از کارگاه خودم نقشه ای نامهربانانه کشید که بعد از ماه ها کشمکش بلاخره من رو مجبور به امضای قرارداد اجباری کردند ؛ من از این بابت و تنگنایی که برام به وجود اومده و بهم تحمیل شده بود خیلی دلخور و دلتنگ بودم و به ظلمی که بهم شده بود و کاری هم نمیتونستم بکنم به خدا گلایه کردم ؛ حین قرارداد ندایی گفت فلان بند رو بگو باید اضافه کنیم و من گفتم و اون چون از شریک سوم مطمن بود در کمال ناباوری من امضا کرد و بعد فقط یک ماه به خواست خدا اتفاق عجیبی افتاد و اون شخص سوم که کاملا مطیع ایشون بود کاملا رفتارش برگشت و من هم استفاده کردم از موقعیت و درخواست خروج از قراردادو دادم و به پول سال 88 یازده ملیون از ضرری که نقشی در ایجادش نداشتم ولی منم شریک بودم برگشت که پول تقریبا دو ماشین صفر پراید بود . و جالبش اینکه اون تغییر حالت ناباورانه شریک تحمیلی همون چند روز بود و من بعدها حکمتشو فهمیدم . درود بر شما که با کامنت ارزشمندتون اون خاطره رو مجدد در من زنده کردید تا یک بار دیگه خدای عادل ناظر رو شکر گذاری کنم.
به نام تنها هدایتگر جهان هستی
خداوندا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه راست هدایت فرما را کسانی که به آنها نعمت داده ای
سلام و احترام به تنها استاد توحیدی زندگیم
خداروهزاران مرتبه شکر برای وجود استاد نازنینم
خداروشکر برای این فایل ناب و توحیدی
خداروشکر برای هدایت و شنیدن و کمک برای درک و عمل این آگاهی های ناب
استاد عزیزم در این مدت حدود 5 سال افتخارآشنایی با شما و سایت تمام اون روزهایی که با هدایت پیش رفتم و غیر اون برام ملموس شد که چقدر این امر مهم زندگی رو روون و آسون میکنه و توجه نکردن چقدرررر سخت و دشوار
و این مرور کمک میکنه که هر لحظه تسلیم تر بودن چه نتایج پر باری رو بههمراه داره و آرامشی از جنس حال خوب خدایا شکرت… خدایاشکرت که هدایتت راه رو برامون هموار میکنه کمکمون کن بیشتر بیشتر بشنویم و عمل کنیم
آمین
به نام تنها فرمانروا که حضور داره و از طریق استاد عزیزم داره با ما صحبت میکنه
سلام به همه ی عزیزان و دستان خدا در این سایت الهی
واقعا صلوات و درود بر مسببش سید حسین عباس منش
قبل از اینکه بنویسم
باشگاه بودم برق نبود تمرینمو انجام دادم دو سه روزیه که موقع تمرین به این فایل گوش میدم بارها شده سر تمرین اشک ریختم ناخودآگاه میخواستم با پیشونی روی زمین بیفتم
رفتم رختکن چون برق نبود احمد جان سرکارگر باشگاه رو صدا کردم گفتم کمدم رو نمیتونی باز کنی گفت برو دوشتو بگیر انشالله باز میشه رفتم دوش گرفتم اومدن بیرون برق اومد الله جانم کارش دقیقه
نشستم تو ماشین کولر رو روشن کردم با آرامش حرکت کردم به سمت مغازه دیدم کولر خیلی سرد نیست قشنگ شنیدیم که گفت الان سرما میخوری تازه از حموم اومدی بزار یکم بگذره بعد سردش میکنم،تسلیم شدم گذاشتم کارشو بکنه رسیدم دم مغازه سرد شد،
اییییینقدر حواسش بهم هست عزیییییزم
خداروشکر
استاد لطفا این فایلو بزارین همیشه سر در سایتتون باشه
استاد اصلا نمیدونم درسته یا نه اما کلا همه ی بحثارو جمع کنید فقط بچسبید به همین موضوع،
به خدا وقتی من غرق این آگاهیی ها هستم خود به خود سرم میاد پایین خود به خود آرامش کل وجودمو میگیره خود به خود خیالم راحت میشه
و نتیجش چی میشه؟؟ همه چی میشه به خدا عزت احترام سربلندی پول حساب بانکی آرامش آسایش عشق
از خدا میخوام استاد خدا به نفست به صدات برکت بده گرمی بده حرارت بده شور بده و همیشه تا وقتی هستم این صدای توحید رو از حنجره ی پاک و منحصر به فردی که خودش خلق کرده بشنوم و در مسیر درست قرار بگیرم
اغرار میکنم اعتراف میکنم که هر کجا تسلیم بودم و حتی به شوخی حتی به شوخی گفتم امید به خدا درست میشه توکل به خدا انشاالله خوب میشه همه چیز عالی شده همه چیز عالی پیش رفته
استاد خوشحالم که از یک شرایط احساسی از یک شرایطی که هم به خدا قبول داشت هم یه جورایی براش بگیر نگیر داشت از یک شرایط پرستش مذهبی طور
هدایتم کرد به سایت شما
که اول منطقی باورش کنم منطقی بهم بفهمونه
خدایی که میپرستی خدایی هست که قدرت همه چیز در دستان اوست و هرررررررر چی رو بخوام بهم میده کافیه ایمان داشته باشم ایمان یعنی چی؟! یعنی نگران نباشم یعنی نترسم آرام باشم
منطقی اومد بهم یاد که هر چییییی تو زندگیت برات اتفاق افتاده خودت خلقش کردی و لاغیر
اومد منطقی بهم یاد داد که حتی وقتی میگی من فلان غذارو دلم میخواد من دقیقا فلان غذارو بهت میدم
وقتی میگی من فلان چیز رو میخوام دقیقا فلان چیز رو بهت میدم و حتی خیلی وقت ها بهترشو بهت میدم
اومد منطقی بهم یاد داد که بابااااااا من هستم من واقعیم من حضور دارم چه تو بخوای چه تو نخوای من هستم من وظیفمه هدایتت کنم نمیتونه چیزی جز این باشه
هرچی رو بگی و احساسش کنی چه از نظرت خوب باشه که از نظرت بد باشه اصلا خوبو بدی وجود نداره هر چیییی رو بهش توجه کنی و احساسش کنی من مثل یک غول چراغ جادویی که توی فیلم ها دیدی میگم چشم بفرمایید مال شما
اومد منطقی بهم یاد داد که وقتی یه اتفاقی میفته برات که دوستش نداری اگر توجهتو از روش برداری و بزاری رو چیزی که بهت احساس بهتری میده نتیجه صد در صد به نفعت میشه
اومد بهم منطقی یاد داد که اگر شرایط مالیت اون چیزی نیست که میخوای چون اصلا نخواستیش تو مخالفشو همیشه ازم خواستی منم گفتم چششششم بهت میدم و بعدشم یادم داد خب حالا اگه میخوای ثروت داشته باشی باید مثل دوره روانشناسی ثروت یک فکر کنی
اومد منطقی بهم یاد داد که اگر میخوای همیشه چرخ زندگیت بچرخه باید مثل دوره ی 12 قدم فکر کنی رفتار کنی و عمل کنی
آره من منطقی اینارو دیدم و حسش کردم و تجربشون کردم
اما هنوز یه جای کار میلنگید
چون دیگه فکر کردم خودم خالق زندگیم هستم اومدم گفتم خب اگه فلان چیزو میخوام حتما هم از این راه میخوام ،کو ،چرا پس مشتری نیومد؟!چرا پس پول نمیاد تا من برم باهاش خونه بخرم ماشین بخرم برم مسافرت ؟ چرا نمیاد چرا نمیاد چرا نمیاد؟!
بعد یه هو یه نفر از در میاد تو به اندازه تمام روز هایی که فروش نداشتی ازت خرید میکنه،
بعد میگه دیدی اینقدر نگران بودی من یه همچین برنامه ای برات داشتم ،و باز هم من شرمندش میشم تو این مواقع
اما خیلییییییییییییی نسبت به قبلم بهتر شدم حداقل سعی میکنم بهش اعتماد کنم اما وقتی کلیت زندگیمو نگاه میکنم میبینم که باز هم من دارم براش خطو نشون میکشم انگار من خدام نه اون،
اما به لطف هدایت همیشگیش که بر لبهای استاد عزیزم جاری میشه
از فایل توحید عملی 10 شروع شد
به خودم اومدم
یکی یکی گفتم من برا چی دارم این کارو میکنم براچی دارم اون کارو میکنم؟!
و آتو آشغالا داشت یکی یکی میومد بالا
،
من وقتی بچه بودم همیشه رزمی کار هارو که میدیدم لذت میبردم از آرامششون از اعتماد به نفسشون از فرم صورتشون فرم گردنشون بدنشون فرم مشت هاشون ،
همیشه دلم میخواست اگر کسی به من زور گفت یا به کس دیگه ای بتونم از خودم دفاع کنم همیشه اینو دوست داشتم و هرکس رو میدیدم اینجوری تو دلم تحسینش میکردم یا دوست داشتم باهاش دوست بشم،
وقتی این گوشی هایی که میشد توش فیلم ببینی اومد دستم یه فیلم از یه مبارزه کیک بوکس نمیدونم از کجا اما برام بولوتوس شده بود و من عاشق مشت زدن این فایتره بودم ،حتی سر دستشویی هم تو ذهنم مشت میزدم،
این قضیه مال 15 سال پیشه،
هدایتم کرد قدم به قدم ،من اصلا بلد نبودم چطوری من فقط میخواستم که این توانایی رو تو وجودم داشته باشم ،
رسیدم بهش
فراتر از اون چیزی که میخواستم
به یک ماشین آدم کشی تبدیل شدم ،اما درونم هرگز بهم اجازه نداد خارج از باشگاه از تواناییم استفاده کنم
و اینقدر از درون پر شدم که اصلا فراموش شد اون خواسته ها
اینقدر مرتبه ی منو بالابرد که تو مسابقه ی بهترین بهترین های بوکس ایران وقتی که آمادگیم شاید 30 درصد بود وقتی بهم زنگ زدن که لباساتو بردار بیا سالن مسابقه ،گفتم چشم ارباب برو بریم این همونی بود که من میخواستم اما خیلی ها شاید نمیخواستن اما بدون کوچکترین تلاشی تو زمینو زمانو بهم ریختگی تا من تو اون مسابقه بازی کنم،
تسلیم شدم رفتم سالن فقط داشتم لحظه ی پایانی رو میدیدم که حریفمو ناک اوت کردم و داد میزنم و برنده میشم و همه ی همشهری هام خوشحال میشن من اینو دیدم اما چطورشو نمیدونستم اما تو بالای رینگ مشت میزدی من که آمادگی نداشتم ،اما تو زدی خوبم زدی تو تیر انداختی خوبم انداختی حریفی که سنگین وزن بود یه وزن بالاتر از من بود دستاش مثل آهن بود اما تو به نرمی از پا درش آوردی راند سوم ناک اوتش کردی و تمام صحنه هایی که فقط یک ساعت قبلش تجسم کردم رو برام رقم زدی،
بازی حرفه ای میخواستم اما نمیدونستم چطور فقط از عمق وجودم میخواستم و خودمو لایقش میدونستم و بازهم برام انجامش دادی ،
بعدش آسیب هام اذیتم کرد
صد درصد اینم هدایت تو بوده ،من دیگه یاد گرفته بودم که تسلیم باشم و غر نزنم بگم باشه اگر این راهشه که من بیشتر لذت ببرم باشه،
غر نزدم فقط گفت دیگه فعلا تمرین نکن ،مرحله ی اول درمانو هدایتم کرد وقتی که وااااقعا عاجز شده بودم و خیلی خوب جواب داد بدون عمل بدون دارو فقط با یک حرکت اصلاحی،
اما هنوز مسائلی تو جسمم هستن که اذیت کنندس،ولی باز هم حالم خوبه تسلیمم من نمیدونم حتما این راهشه به وقتش ایناهم خوب میشن ،
بعد از فایل های توحید عملی
خیلی با خودم فکر کردم خیلی به نتایجم فکر کردم خیلی به کارایی که با قانون تونسته بودم انجام بدم فکر کردم
و یه دلیلی بود توی ذهنم که من داشتم با هر ضربو زوری با این آسیب های جسمی ادامش میدادم تنها دلیلش هم رو کم کنی و شهرت و موفقیت و ثروت بود،
آره من یکی از دلایلی که داشتم این مسیرو ادامه میدادم چون فکر میکردم که فقط از همین طریق میتونم ثروتمند بشم،موفق بشم،
ولی وقتی دلیل اتفاقات رو فهمیدم و دیدم اصلا ثروتمند شدن هیییچ ربطی به هیچ عامل بیرونی نداره،
وقتی نظر دیگران برام کمرنگ تر شد و لذت بردن خودم از زندگیم خیلی خیلی اولویت بیشتری برام پیدا کرد،
با اینکه من عااااااشق مبارزم عاشق اون احساس انگیزه ای هستم که برای مبارزاتمم دارم عاشق مشت زدنم و توش عاااالی هستم عاشق تمرین کردن هستم و مطمئنم صد در صد به هرچی که تو ذهنم دارم میرسم ،
اما استپ کردم،
روح من یک صداهای دیگه ای از درونش میومد ،
همه چی رو استپ کردم تا دلایل انجام این کارو از اول بررسی کنم
حس کردم باورهام درست نیست توی این مسیر دلایل اشتباهه،
طعم شهرته طعم دوست داشته شدنه به خاطر حرفه ای بودنم به خاطر مبارزات عالی که دارم و صد البته به خاطر اخلاق و شخصیتم رو چشیده بودم،
نمیگم اینها بد بودن ،یا شهرت چیز بدیه،در نهایت من باید این رو پذیرا باشم که تو این مسیر لاجرم شهرت به دنبال آدم میاد،
اما واااااقعا من دوست داشتم برای خودم تمرین کنم برای خودم مبارزه کنم نه برای شهرت نه برای اینکه به بقیه بگم من از همه بهترم،
آموزش مشت زدن هم همینطور واقعا چیزی نبود که من از درون میخواستمش
همه چی رو استپ کردم تا اگر هم دوباره مبارزه کردم واقعا با دلایل و انگیزه های شخصی خودم مبارزه کنم نه برای اینکه بقیه به به و چه چه کنن یا برای اینکه بقیه رو راضی کنم،
اما خدارو شکر
این دو ساله که تمام تمرکز و توجهم توی همین فضای بوکس بود واقعا هدایت خدا بود و چقدر من تو این مدت از همه لحاظ رشد کردم هم لحاظ شخصیتی هم از لحاظ فنی ،اعتباری،اعتماد به نفسی ،اعتماد به توانایی هام برای پول ساختن،
میتونم بگم هدایت شدم تا خودمو باور کنم تا توانایی هامو باور کنم
چون قبلش یه اتفاقاتی افتاده بود که باعث شد خودمو به خودم ثابت کنم،
و خداوند هدایتم کرد راهشو نشونم داد و به جایی منو رسوند که باااااور کردم که اولن من لایق بهترین هام دوما اگر تمام این اتفاقات افتاد پس من هرررر کار دیگه ای رو تو این دنیا میتونم انجام بدم،
،
تو این سالها هنر های رزمی خیلی به من کمک کرد که تو بقیه ی جنبه های زندگیم مثل درس ارتباطات و … موفق تر عمل کنم،
خیلی از کارهایی که برای بقیه استرس زا یا ترس آور بود یا نگران کننده بود من راحت انجام میدادم،
خیلی از درون منو این هنرهای رزمی قوی کرد،یه جورایی شخصیت منو ساخت ،
ارتباط با خداوند و نماز خوندن و قرآن خوندن هم خیلی خیلی به من کمک کرد با اینکه شاید با دید مذهبی بود مقداریش اما من واقعا حضور خدارو تو زندگیم حس میکردم،
همین قدرت های درونی باعث شده بود که من هر کاری رو شروع میکردم توکل میکردم به خدا وبا انگیزه و امید ادامه میدادم و بهترین نتیجه هارو میگرفتم،
یعنی واقعا اگر کسی حتی قانون رو هم ندونه و فقط بتونه یه ارتباط معنوی و قوی از درون با خدای خودش داشته باشه بتونه معنی ایمان رو متوجه بشه واقعا همه چیز براش شدنیه و آسون میشه،
البته در مورد ثروت واقعا هرچقدر هم معنوی باشی اما باورهای نامناسبی درمورد ثروت داشته باشی هیچ اتفاقی برات نمی افته فقط در حد بخور نمیر خدا روزیتو میده که یه عمری بگذرونی
اما وقتی قانونو بفهمی و درک کنی واقعا جای پات سفت میشه و با قدرت بدون هیچ شکو تردیدی در جامعه ای که 99/9 درصد انسان ها گمراه هستن،و ممکنه با کلامشون شک کنی ،دیگه شکی باقی نمیونه،و مطمئنی که خودت خالق زندگیت هستی
اتفاقی که الان برای خودم افتاده،
و واقعا از استاد ممنونم که روزی به این فکر افتاد که کارکرد جهان رو بفهمه و درک کنه،
،
همون روز من حداقل اومدم سعی کردم که کمی تسلیم بشم رها کردم آروم شدم
و هدایت شدم،
قدم ها یکی یکی بهم گفته شد چون وااااقعا استاک شده بودم گیر کرده بودم که چیکار کنم قدم بعدیم چیه،
فقط چیزایی که به ذهنم میومد رو پاشدم انجام دادم تا از اون حال بدی و سردرگمی و فکر های بیهوده بیرون بیام،
و آروم آروم هدایت شدن،
من عاشق رهبری هستم و این رو تو تمام مراحل زندگیم وقتی بررسی کردم دیدم وااااقعا از عمق وجودم عاشقشم و تو این لحظه با شجاعت و اعتماد به نفسی که از هنرهای رزمی گرفتم،واقعا حس میکنم آمادشم،
ولی چطورشو واقعا نمیدونستم و الان هم نیمدونم،
قبلن بارها تو موقعیت های مختلف تحربش کردم و عالی عمل کردم
وسپردم به خودش،
الان خدا به طرز معجزه آسایی یه مغازه بهم داده تو شهر خودم با تمام وسایل داخلش توی همون کار هنری پدرم که دوستش دارم که اونم با تجسم تو مدت زمان کوتاه برام خلق شد،من اصلا نمیدونستم چطور،فقط بهش فکر کردم وخودمو لایقش دوسنتم و دوست داشتم داشته باشمش و شد،خیلییییی راحت هم شد،برا بحث فروش و درآمدش حرف های اطرافیان و ذهنم میخواستن منو نگران کنن اما خداوند پاسخ ایمان رو میده و درآمد ماه اولم به اندازه ی درآمد کل سال قبل و 12 برابر اجاره مغازم شد،این قدرت خدای من و کنترل ذهنه
و دارم یاد میگیرم که وقتی تو مسیر حرکت میکنی مسائل همیشه هستن ،کار من چیه،وقتی به یه تضادی بر میخورم بیام تمرکز کنم رو خواستم رو لحظه ی پایانی و فقط ازش تو همون لحظه لذت ببرم کاری به چگونگیش نداشته باشم،
و واقعا دلیل اون خواسته برای خودم باشه ،
اینو تازه دارم از استاد یاد میگیرم و دارم بهش عمل میکنم،
اما انگار قطعه های پازل با این فایل ها دارن تکمیل میشن
اون هم تسلیم بودنه در برابر خداونده و اجازه بده اون که داره از بالا همه چی رو میبینه از بهترین راه و مسیر تو رو به خواستت برسونه
و باز هم با گوش دادن به این فایل باز هم متوجه شدم که هنوز هم دارم خیلی جاها برای خدا پلن میریزم،
بهش میگم میخوام حتما اینطوری بشه اونطوری بشه،
نمیام به خودم بگم بابا اونو میخوای که مثلا باهاش چیکار کنی؟! خب بیا اون کاره رو بنویس،بیا اونو تجسم کن،بعد ببین که خدا چطوری سوپرایزت میکنه،
بعد ذهنم اومد بهم گفت که خب پس تمرین ستاره قطبی رو که هر روز باید اتفاقات رو برای خودت رقم بزنی میخوای چیکار کنی؟!
اینم ایدش اومد،
من از این به بعد دلیل اون اتفاقی که میخوام برام رخ بده رو مینویسم،
مثلا اگر میخوام فلان اتفاق بیفته که فلان احساس رو تجربه کنم،
من دیگه نمیام بگم که خدایا این اتفاقو برام رقم بزن تا من این احساس رو تجربه کنم،
میخوام بیام بنویسم که خدایا من میخوام این احساس رو این شادی رو این لذت رو این عشق رو تجربه کنم تو سوپرایزم کن،میخوام ببینم تو چیکار میکنی برام ،و بعد بیام مهر تاییدی بزنم بر هدایت خداوند که ببین علی تو این احساس رو میخواستی تجربه کنی تو این غذا یا هدیه یا هرچی رو میخواستی تجربه کنی،خداوند اینطوری بهت داد،
تو پول میخواستی که مثلا باهاش بری فلان چیزو بخری ،ببین اینطوری پولشو برات رسوند،شاید سری بعدی یه جور دیگه ای که تو اصلا به عقلت هم نرسیده باشه برات برسونه،
( همین الان 5 میلیون به حسابم واریز شد)
و این رو هم بگم که خیلی مواقع من میترسم که کارها رو به خدا بسپرم چون فکر میکنم ممکنه این چیزی که الان دارم و ازم بگیره ،و این هم فکر احمقانه ایه،
خب بابا این چیزی که تو الان داری رو برای چی میخوای داشته باشی؟! غیر از اینه که لذت ببری ازش؟! غیر از اینه که آرامش داشته باشی؟!
اگر 1 درصد هم این چیزی که الان داری رو ازت بگیره خب تو میدونی که قراره بهترشو بهت بده،
و این فکر باز منو به حس تسلیم بودن میرسونه و به حس اعتماد به خداوند،
به اندازه ای که بتونیم بهش اعتماد کنیم میتونیم از زندگیمون لذت ببریم،
باید تا میتونیم این فایلو گوش بدیم تا میتونیم داستان حضرت خضر و موسی رو به یاد بیاریم،
داستان ابراهیم،داستان مادر موسی،
این خواسته در من شکل گرفته که من دوست دارم واقعا صدای خدارو بشنوم،چون خداوند همیشه داره با ما حرف میزنه،اما ما حواسمون نیست،
و من میخوام یاد بگیرم صدای خدارو بشنوم بهش عمل کنم و نتیجشو ببینم و تایید کنم و مطمئنم خودش هدایتم میکنه به صورت تکاملی تو این موضوع هم قوی بشم،
استاد واقعا ازتون ممنونم،
واقعا شجاعت و اعتماد به یک نیروی برتری میخواد بیاین در مورد این مسائل با این قدرت صحبت کنین،که صد البته این جرعت و این خود باوری و اعتماد به نفس از عمل کردن و تجربه کردن به دست اومده و از تو قدرت کلام شما این معلومه کاملا که شما شکی تو این حرفهایی که دارین میزنید ندارید،
و من ندیدم تا حالا کسی با این قدرت و تاثیر گذاری در مورد خداوند و توحید صحبت کنه،
اجرتون با رب العالمین،
عاشقتونم،
از همه دوستان توحیدی هم که در این سایت دارم واقعا ممنونم،اشک ها میریزم پای کامنت بچه ها،
انشاالله همتون سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام علی آقا دوست عزیز
سپاسگزارم که دستی از دستان خداوند شدی برای مرور آگاهی ها با مثال عینی که میشود ، میشود کارها آسان شود.
من تازه دارم یاد می گیرم بیشتر به صدای خدای دورنم گوش کنم خیلی هم خوب نیستم اما در حال بهتر شدنم .
به دنبال کامنتی داشتم یکی یکی کامنت ها را رد می کردم ، حسم گفت مگر دنبال کامنت خوب نمی گردی؟چرا اینو داری اسکرول می کنی؟ همینو بخون و من از همون نیمه شروع کردم خوندن .شاید مسخره باشد اما تسلیم هدایت شدن را دارم از همین ذره ذره عمل کردن ها به کارهایی که اصلأ به چشم نمی آیند شروع می کنم. و دیدم تو همون نیمه کامنت شما دو تا هینت بزرگ برای من هست
1-،کار من چیه،وقتی به یه تضادی بر میخورم بیام تمرکز کنم رو خواستم رو لحظه ی پایانی و فقط ازش تو همون لحظه لذت ببرم کاری به چگونگیش نداشته باشم،
و واقعا دلیل اون خواسته برای خودم باشه
2-من از این به بعد دلیل اون اتفاقی که میخوام برام رخ بده رو مینویسم،
مثلا اگر میخوام فلان اتفاق بیفته که فلان احساس رو تجربه کنم،
من دیگه نمیام بگم که خدایا این اتفاقو برام رقم بزن تا من این احساس رو تجربه کنم،
میخوام بیام بنویسم که خدایا من میخوام این احساس رو این شادی رو این لذت رو این عشق رو تجربه کنم تو سوپرایزم کن،میخوام ببینم تو چیکار میکنی برام ،و بعد بیام مهر تاییدی بزنم بر هدایت خداوند که ببین علی تو این احساس رو میخواستی تجربه کنی تو این غذا یا هدیه یا هرچی رو میخواستی تجربه کنی،خداوند اینطوری بهت داد،
و گل صحبت های شما برای من
این خواسته در من شکل گرفته که من دوست دارم واقعا صدای خدارو بشنوم،چون خداوند همیشه داره با ما حرف میزنه،اما ما حواسمون نیست،
و من میخوام یاد بگیرم صدای خدارو بشنوم بهش عمل کنم و نتیجشو ببینم و تایید کنم و مطمئنم خودش هدایتم میکنه به صورت تکاملی تو این موضوع هم قوی بشم،
البته که نوشتن کامنت بنفیت اولش برای خودمون است مرور و تثبیت توحید است یادآوری قانون بی تغییر خداست اما در واقعیت بیشتر است و خیرش به خیلی از دوستان در فرکانس میرسد. من هنوز هم قسمت اول کامنت شما را درست نخوندم اما آنچه باید می گرفتم گرفتم.
سپاس فراوان. موفق باشید و پایدار همراه قلب سلیم برای دریافت الهامات742
سلام نفیس عزیز درود بر تو
باورت میشه خودم این کامنتو نوشتم همین دیروز نوشتم،
بعد الان دوباره نکته هایی که نوشتی رو انگار برای بار اول داشتم میخوندم،
یعنی اینقدر این موضوع فراره ،
و باید همیشه همیشه همیشه به خودمون یاد آوری کنیم،وگر نه خیلی زود دوباره میشینیم برای خدا راه تعیین میکنیم،
نفیس جان برات آرزوی درک هر چه بهتر از قانون و نعمت روز افزون از خداوند برات خواستارم
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 23 شهریور رو با عشق مینویسم
اعتماد به ربّ
تو به من اعتماد کن و لذت ببر از مسیر، ببین چجوری شگفت زده ات میکنم
(خلاصه کل رد پامو بنویسم
من امروز 5میلیون و 50 فروش داشتم خدایا شکرت )
تقریبا 2 و نیم برابر هفته پیش
نمیدونم ،خودم هیچی نمیدونم، ولی اینو خوب میدونم که عاجز بودنمو هر لحظه یادآوری کنم به خودم، که طیبه تو عاجزی و فقیر و ناتوان و هیچ چی نمیدونی ،هیچ چی
و تو هیچی، در مقابل الله یکتا
ربّ تو همه چیزه
تویی که تو نیستی و هیچی
وقتی به خدا گفتم امروزمو باید درمورد چه چیزی بنویسم که پر رنگ بود در طول روزم ؟؟؟
یهویی دو جا رو جلوی چشمم آورد و گفت بنویس اعتماد به ربّ
یه جا از صبح تا ظهر من به خدا اعتماد کردم و سپردم بهش ،کلی برای من مشتری شد
یه جا نتونستم خودمو کنترل کنم و اعتمادم کم شد و خواستم خودم کارامو انجام بدم یعنی با تخفیف بفروشم که چوبشو خوردم و بعد به مسر برگشتم که خدا دوباره برام مشتری شد
من میخوام از امروزم ، که شگفتانه خدا برای من بود رو بنویسم تا یادم باشه که هر وقت اعتماد کنی و بندگی کنی، نتیجه اش فوق العاده هست
و وقتی اعتماد نکنی نتیجه کاملا تو رو نابود میکنه
حالا تو هرجنبه از زندگیت میخواد باشه ، عشق ،ثروت ،شادی و سلامتی و آرامش و…
من امروز صبح یهویی بیدار شدم و خدا بیدارم کرد و یه لیوان آب ولرم و آب لیمو عسل مثل هر روزم که ناشتا میخورم ،درست کردم و خوردم و حاضر شدم تا برم پل طبیعت تا تو جمعه بازار گل سرامو بفروشم
و مادرم هم، تا ظهر بیاد
من چقدر پیشرفت کردم و چقدر بابتش سپاسگزارم
منی که حتی کارای نقاشیمو یا کارای دستمو بیرون از خونه تو دستم نمیگیرفتم ، الان دارم 4 هفته جمعه خیلی راحت توی یه ظرف گل سرارو میذارم ،از خونه تا پل طبیعت و مترو و اتوبوس میگیرم دستم و حتی با کلی اعتماد به نفس دستم میگیرم
و حتی تو مترو میبافم و آدما نگاه میکنن یا سوال میپرسن که چی داری میبافی
وقتی از در خونه رفتم بیرون ، آسمون یه جور خاص بود، ابرا سفید تر و آسمون آبی تر
اصلا آسمون آبیش با آبی های هر روز فرق داشت و البته هر روز باید اینجوری ببینمش این همه زیبایی خدا رو و سپاسگزاری کنم
وقتی من حدود ساعت 8:30 از خونه رفتم با یه ظرف مستطیلی بزرگ که تقریبا 90 تا گل سر داشتم یعنی کلا 6300 هزار تمن گل سر بافته بودم
که خواهرم دیشب ازم چند تاشو گرفت و 560 هم بهم میده که اینو بخوام به فروش امروزم اضافه کنم 5 میلیون و 600 میشه
دقیق نشمردم ولی حدودی 90 تا بود
من یه کاموا هم با خودم بردم تا تو راه ببافم و بیکار نشینم که چشمم الکی نچرخه و دستام و تمام سلول های بدنم کار مفید انجام بدن
وقتی سوار قطار شدم ،و رسید ایستگاه همت اولش خواستم اونجا پیاده بشم ولی وایسادم تا ایستگاه بعدیش پیاده بشم که حقانی هست
جلو در که وایساده بودم یه خانم حدود 55 ساله خیلی خیلی زیبا با موهای طلایی و لباس زیبا باهام صحبت کرد و گفت که داری میری جمعه بازار ؟؟
گفتم بله
گفت من کار چوب انجام میدم و کُنده درختو با کَنده کاری چهره در میارم و الان دارم یه مادر و فرزند میسازم
بعد با هم پیاده شدیم و منو برد به ساختمون جمعه بازار و یه جای خیلی خیلی زیبا و هنری بود که داخلش انقدر زیبا کار شده بود و کاشیاش زیبا بود ، که محو زیبایی که داشت شده بودم و هنرمندایی که از چوب ، مثلا مجسمه عقاب ،یه مرد پیر یا یه مادر و بچه و یا خیلی چیزای دیگه رو درست میکردن
منو برد تا کارشو ببینم و بعد کنارش یه غرفه بود که یه دختر کارای چوبی انجام میداد و گلامو که دید یدونه ازم گل آفتاب گردان خرید
همه اش داشتم تو دلم میگفتم که خدا حواسم هستا تو این خانم رو سر راهم گذاشتی تا منو بیاره به این مکان زیبا که همه اش شگفتی تو هست رو ببینم و لذت ببرم و بیام اینجا تا اولین فروشم در این مکان پر از رنگ و چوب و زیبایی باشه که حضور تو رو بیشتر و بیشتر در این مکان پر از زیبایی حس کردم
بعد که خداحافظی کردم و رفتم ،بازم میخواستم برم سمت اون عتیقه فروشی که نمیدونم چی شد نرفتم و وایسادم تو خیابون و قدم زدم و هر کس میدید میومد میخرید
وقتی وایساده بودم تو آفتاب به یه ماشین تکیه دادم که بعدش به پلاک ماشین نگاه کردم دیدم که همون عددیه که بین من و خداست که برای یه خواسته ام هی بهم نشونه داده
وقتی بازم اون عدد رو دیدم سپاسگزاری کردم و باز هم تکیه دادم به اون ماشین
جمعیت زیادی میومدن و نگاه میکردن و میخریدن
و تحسین میکردن که بافتم و میفروشم
وقتی وایساده بودم یه آقا اومد که یه نایلون بزرگ داشت بهم گفت ،ترکمنی هستی ؟ گفتم نه من ترکم و شهرم نزدیک ترکیه هست
بعد دقیق یادم نموند فکر کنم گفت بلوچستانی هست و آورده سر بندایی که خواهراش دوختنو تو بازار بفروشه
بعد گفت میشه گل سراتو با سر بندای من عوض کنی 4 تا بردارم برای خواهرام ؟
گفتم باشه و 4 تا برداشت و برام 3 تا سر بند و یه دستبند داد
وقتی رفت دیدم دوباره برگشت گفت یادم رفت دختر همسایه مون یادم رفت براش بگیرم
اگه رو سر خواهرام ببینه دلش میگیره
اونجا بود که به خودم گفتم ببین چقدر به فکر اینه که اگر یه بچه ببینه ممکنه دلش بخواد و برای اونم گرفت
وقتی رفت من وایسادم جلو همون ماشین و سایه ای نبود که بشینم ، بعد هی پشت سرهم مشتری میومد
اولش یه لحظه نجوای ذهنم خواست که منو وادار کنه که به فکر مردم باشم و چشمم دنبال مشتری باشه ولی سریع حواسمو جمع کردم و به خودم گفتم ببین طیبه
تو دیگه الان باید فقط آروم باشی
چون بندگیتو کردی و همه کاراشو انجام دادی که البته همه کاراشو بازم خود خدا انجام داده
من هیچ کاره ام
الان باید آروم باشی و خدا به وظیفه اش و به تقسیم کارش و قسمت خودش عمل کنه
و من سپایگزاری کردم به خاطرفروش همه گل سرا که حتی تصور کردم به حسابم پول واریز شده و شکر کردم
بعد من حواسمو دادم به زیبایی های اطراف و هی برام مشتری میومد ،دیگه به مردم نگاه نمیکردم و به فایلا گوش میدادم
بعد که مشتری میومد هی پشت سر هم میومد و ساعت که 12 شد
یعنی از ساعت 10 تا 12 نصف گل سرا رو فروخته بودم
یعنی خدا مشتری شد برام
خیلی حس خوبی داشت
حالا وقتی مشتری میومد من سریع گوشیمو باز میکردم و تو گوگل درایو سپاسگزاریمو مینوشتم که خدا ازت سپاسگزارم مشتری شدی برام
یهویی انقدر مشتری اومد اصلا متوجه نمیشدم از کجا میان ،واقعا فوق العاده بود و فقط این جمله رو مرور میکردم تو دلم که
طیبه کافیه که بندگی کنی ،خدا خودش باقی کارارو انجام میده
وقتی هی پشت سر هم مشتری میومد و دیگه کم کم گل سرا داشت تموم میشد من دوباره تو گوشیم قسمت یادداشت گوگل درایو نوشتم که خدا داری چیکار میکنی با من
وای یعنی موندم، اصلا فرصت ندادی بیام بنویسم و پشت سر هم داری مشتری میشی برام
و اینجا بود که گفتم خب این یعنی باید هفته بعدم رو دو برابر امروز ببافم و بیارم
یعنی 200 تا گل سر
یه چیز خیلی خیلی جالب و درس بزرگ
اینکه کسایی که از فروشنده های دیگه گل سر گرفته بودن میومدن ار من هم میخریدن هم برگ و هم گل
اونجا بود که درک کردم و بهم گفته شد ببین طیبه
وقتی رهایی و التماد داری به تقسیم کار بین خودت و خدا
اونموقع هست که حتی کسایی که از فروشنده های دیگه خرید کردن رو میفرستم یه بارم بیان ازتو خرید کنن
من یعنی متعجب بودم
میومدن میگفتن وای من برای فلانی یادم رفت گل سر بخرم
یا وای من بازم میخوام رنگ اینا خوشگل تره
و چندین نفر گفتن که گلای این دختر خوشگل تره
و همه اینا محبت خداست برای من
بعد اینم متعجبم کرد یه دختر پسر اومدن ،منو که دیدن
گفت وای ببین کاش گل سرمو از این دختر میگرفتم ،رنگ سبزش متفاوت تره و من برگای این دخترو دوست دارم و ریزه بافتشون
و بهم گفت میشه لطفا اینو برای من عوض کنی ؟ خواهش میکنم من گل سر و گرفتم ولی کاش از تو میگرفتم
بعد پسر بهش گفت ادکی خودتو خسته نکن بذار ببین اصلا حاضره که تعویض کنه ؟!
بعد دیدم چشمش تو این رنگا مونده گفتم باشه بردار و گل سری که خریدی رو بذار اینجا
بلافاصله تو دلم گفتم خدا مشتری این گل سرو میفرسته
بذار دلت شاد باشه
وای یعنی متعجب و حیرت زده شدم
بلافاصله که اونا رفتن و خوشحال شد و گفتم باشه بردار ،یه مشتری اومد سریع اونو برداشت و زد به سرش و دو تا دیگه خرید کلا سه تا خریدن و رفتن
اونجا بود که تو دلم گفتم ببین طیبه تو دل یه نفرو خواستی شاد کنی و بعدش گفتی خدا تو مشتری اینم میفرستی
و دقیقا همینجور شد
اتفاقات امروزم لحظه به لحظه اش انقدر پر از شگفتی بود که من مینویسم ولی خیلیاشو نمیدونم اینجا چجوری بنویسم خیلی طولانی میشه رد پام
ولی مینویسم بیشترشو تا جایی که یادم بیاد و اگر قرار باشه بنویسم خدا به یادم میاره
ساعت 12 که شد
و من اینو نوشتم برای خدا
وای خدا چیکار داری میکنی
انقدر مشتری شدی برام که نفهمیدم چند تاشو خریدن
خودت مدیریتش کن همه چیو
من فقط لذت میبرم و خوب صحبت میکنم
راستش یه کار نادرستی هم کردم وقنی مشتری زیاد بود از هر طرف دخترا برمیداشتن و به سراشون میبزدن گل سرارو بعد یه لحظه به یه نفر شک کردم که یه گل سر برداشت و بعد از خدا طلب بخشش کردم گفتم خدایا منو ببخش کمکم کن تا اعتماد کنم به آدما
بعد یه مشتری اومد خواست بگیره ، گفت کارت خوان داری گفتم نه و خواست کارت به کارت کنه گفت 60 انتقال میدم
من قبول کردم
اون لحظه نجوای ذهنم گفت قبول کن زود بفروش هرچی مونده تموم بشه
بعد من اصلا حواسم به این نبود که دارم شرک میورزم و دوباره حواسم به این رفت که سریع فروش برن و من برم پیش مادرم که قسمت دیگه نشسته بود
نگو داشتم راهو اشتباه میرفتم
درسته آفتاب داشت بیشتر گرماشو میداد و من صبح فقط با یه لیوان آب و عسل از خونه اومدم بیرون و گرسنه ام شده بود ،
یهویی دیدم حالم داره بد میشه و چون از 10 تا 12 فقط یه جا وایساده بودم یهویی فشارم افتاد
رفتم نشستم رو پله ها داشتم قند میخوردم که یه دختر اومد ازم خرید کرد و پشت سرش یه دختر دیگه اومد خرید کرد
انقدر تراکنش داشت حسابم که بانک دیگه قبول نمیکرد و یه کارت دیگه به مشتریام دادم
بعد دو تا دختر اومدن گفتن میشه برم از مترو کارت به کارت کنم؟؟باز دوباره نجوای ذهنم حریصم کرد که زودتر بفروش
ولی تو دلمم گفتم بذار بگم باشه اعتماد میکنم به خدا ،چون مشتری گفت میخوام ولی نمیشه از گوشیم کارت به کارت کنم و قبول کردم
ولی نجوای ذهنم ولم نمیکرد میگفت دادی رفت ،نکنه پولتو واریز نکنن ؟
و هی میخواست بترسونه که گفتم نه من به خدا اعتماد دارم انسان هایی رو سر راهم میاره که درست هستن
بعد من رفتم آب بخورم که هی مشتریایی میومدن که تخفیف میخواستن ازم
یه دختر پسر هم گفتن 50 داریم میشه 50 بدی گفتم باشه
و هی تخفیف میخواستن
یه لحظه به خودم اومدم گفتم چرا همه مشتریا تخفیف میخوان
چی تغییر کرد از صبح
از صبح تا 12 همه سریع واریز میکردن ولی الان تخفیف میخوان
بعد رفتم پیش مامانم تا ناهاری که آورده بود رو بخورم و 10 تا گل سر بهش بدم و برگردم دوباره سر جای قبلیم
نشسته بودم دیدم یه خانم اومد گفت چنده ؟؟گفتم 70 گفت چیه مگه 70 میدی یه گل سر کوچیکه دیگه ،50 بدی برمیدارم
چیه مگه رو جوری گفت که من متوجه اشتباهم شدم
اونجا بود که گفتم نه نمیتونم کارم با ارزشه و متوجه شدم که خودم باعثش بودم
چون من به اولین مشتری که اومد و تخفیف 10 تمنی دادم و تو ذهنم به نجوای ذهن گوش دادم و انگار یه جورایی دیگه نسپردم به خدا و فقط میخواستم که سریع فروش برسه که نتیجه اش شد مشتریایی که هی تخفیف میخواستن
و وقتی متوجه شدم هرکس تخفیف خواست گفتم نه و بعد مشتریا تغییر کردن
الان متوجه میشم که استاد میگفت شما هر لحظه با فرکانس های الانتون که در لحظه دارین توجه میکنید اتفاق یه ثانیه بعد یک دقیقه بعد و یا 1 سال و 50 سال بعدتونو رقم میزنید
امروز این حرفشو قشنگ درک کردم
وقتی من تصمیم گرفتم نه بگم و گفتم ارزش کارم بیشتره مشتریام تغییر کردن
وایساده بودم جلوی همون ماشین یه دختر اومد ازم گل سر بخره یدونه رنگ سبزش مونده بود یهویی دو تا مشتری هم اومد گفتن وای ما میخوایم و منم گفتم مادرم یکم بالاتر ورودی بعدی بازاره میاین ازش بگیرم ؟؟
گفتن باشه هرجا باشه ما میایم
و با من اون همه راهو اومدن تا گل سر بخرن و سه تا گل سر فروش رفت و دیگه آخرای گل سرا بود
اونموقع بود که به خودم گفتم ببین طیبه الان چی عوض شد ؟؟؟؟؟؟
تو دوباره برگشتی به مسیر خدا و خدا برات مشتری شد که حاضر بودن پشت سر تو بیان تا ازت خرید کنن
و فرکانسی که ارسال کردی باعث تغییر مشتری شد که حاضر بودن باهات بیان و خرید کنن
پس از این به بعد آروم باش حتی اگر تعداد کارات کم مونده باشه ،اگر آروم باشی همه رو خدا به راحتی و به طبیعی ترین شکل ازت میخره تو فقط بندگی کن و لذت ببر از مسیرت
بعد که گل سرام برگای سبز تموم شد برگشتم پیش مادرم
ساعت 2:30 همه گل سرا فروش رفت و چند تا گل و برگ پاییزی موند که رفتم پیش مادرم و تا 5 نشستیم و جمع کردیم تا بریم
قرار بود بعد جگعه بازار بریم مصلی امام خمینی ،خواهرم میگفت بریم اونجا هم بفروشیم
یکم که راه افتاده بودیم مادرم گفت بشین یکم استراحت کنیم ،منم گل سرارو دستم گرفته بودم
بعد یه آقای مسن اومد گفت چرا داد نمیزنی و بلند بگی مردم گل سر دارم بیاین ازم بخرین
من خندم میگرفت و یاد حرفای اسناد عباس منش میفتادم و تو دلم میخندیدم
وقتی خواستم درجواب به اون آقای مسن بگم :
گفتم نیازی به داد زدن و بلند گفتنم نیست خدا مشتری رو میرسونه
بعد دوباره اون خندید و گفت بله درسته ولی خدا گفته که باید حرکت کنی و تلاش کنی ،نمیشه که همینجوری ظرفو بگیری دستت هیچ حرفی نزنی و کسی ازت نخره
بازم من خندیدم و گفتم خدا خودش مشتری میفرسته نیازی نیست من کار خاصی بکنم
و تو دلم گفتم من و خدا تقسیم کارمونو کردیم
من بندگیمو کردم حالا خدا نوبتشه و همه رو فروخته و ده تا مونده که اونا هم بفروش میرسه
وای یعنی ذوق میکردم وقتی اون آقای مسن گفت این حرفارو و من با جوابایی که میگفتم متوجه میشدم که باورام تغییر کرده
متوجه میشدم که من طیبه که هیچی نیستم
هیچی
کارام به سادگی و طبیعی ترین شکل داره انجام میشه
یاد حرف استاد میفتادم میگفت که تبلیغ ؟؟؟؟
و میگفت وقتی خدا برای پیامبر کلی آدم فرستاده
اگر اشتباه نگم : برای حضرت عیسی که پشت سرش راه افتادن مردم و ماهی گیری رو کنار گذاشتن تا به حرفاش گوش بدن
خدای پیامبر و اماما ،خدای منم هست
خدایی که بدون تبلیغ برای اونا کلی آدم فرستاده ،صد در صد برای منم میفرسته
و من چند وقتیه که به خودم و خدا میگم که وقتی برای استاد عباس منش هم شده پس برای منم میشه
پس من هم اصلا داد نمیزنم که گل سر دارم و یا نقاشی دارم
مشتری خودش میاد سمت من
و اینجوری هم شد
آدما به طرز عجیبی پشت سرم میان و میگن خانم فروشیه و دو تا دوتا و یا سه تا سه تا ازم میخرن
یه مشتری اومد دختر نازی بود با مادرش و مادربزرگش ، گفت که مادر من 3 تا گل سر میخوام ،مادرش گفت بردار ببریم اونور ،وقتی از ایران برگشتیم تو مهمونیا رو سرت بزن بعد که خرید کردن مادربزرگش گفت نایلون نمیدین
من معذرت خواهی کردم و گفتم نایلون ندارم و گفت عزیزم باید نایلون دتشته باشی برای خریدای بیشتر
اونجا بود که درس شد برام تا دفه بعد حتما نایلون ببرم
وای من چقدر دوست دارم این رد پامو
23 شهریور ماه
با کلی درس و آگاهی که در عمل کردن هام دارم یاد میگیرم و خدا یکی یکی همه محدودیت هامو ازم میگیره و هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشم با هر قدمی که برمیدارم
وقتی نشستیم تو راه برگشت به سمت مترو ، یهویی یه خانم اومد و گل خرید و سه تا دختر اومدن و 3 تا برگ پاییزی و گل خریدن
و گفتن بریم مترو برسیم کارت به کارت میکنیم ،گفتم باشه و دوباره گفتم خدا من بهت اعتماد میکنم و میدونم که واریز میکنن
ولی ذهنم داشت منو نگران میکرد میگفت اگه واریز نکردن چی ؟؟؟
و من سعی میکردم کنترل کنم ذهنمو
بعد که رفتیم تا مترو همه دخترا رو سرشون جوانه داشتن یا از من خرید کرده بودن یا از فروشنده های دیگه تو جمعه بازار
وقتی رسیدیم تا قطار بیاد همون سه تا دخترو دیدیم ،مامانم گفت طیبه اینا که گفتن برسیم مترو واریز میکنیم ؟
منم گفتم حتما یادشون رفته و بعد واریز میکنن
ولی ذهنم داشت نجواهاشو میگفت و میخواست نگرانم کنه
میگفت ببین این یعنی نمیدن ،پولتو میخورن
و همه اینا برمیگشت به باورای محدودی که داشتم از بچگی که همیشه اطرافیان بهم میگفتن که به هیچ کس اعتماد نکن و به کسی تا پولشو نداده نفروش پولتو میخوره
و خیلی وقتا اینجوری میشد
ولی از وقتی سعی کردم به خدا اعتماد کنم و بسپرم به خدا ،به کسایی که گفتن میریم از خونه واریز میکنیم ،تو دلم گفتم باشه اشکالی نداره خدا من به تو دادم و میرفتن و واریز میکردن
یاد یه حرف استاد افتادم که میگفت وقتی مثلا به یکی پول میدی دیگه چشمت دنبال اون پول نباشه تو دلت بگو اگر داد میده اگر هم نداد دیگه من برای خدا دادم
درمورد پول قرض دادن میگفت انقدر روی خودت کار کن تا وقتی به یکی پول دادی چشمت دنبالش نباشه و نگران نباشی
و من یه لحظه به خودم گفتم انقدر روی خودم باید کار کنم تا اگر یه وقت از نقاشیام و یا اینکه از گل سرا فروختم نگران نباشم که کی واریز میکنه
بعد که سوار قطار شدیم اصلان نیازی نبود من حرف بزنم و بگم خانما گل سر دارم وایسادا بودیم من ظرف گل سرارو بلند کرده بودم که به سر کسی نخوره ، جمعیت زیاد بود ، یه دختر گفت چنده و قیمت پرسید و گفت رنگ سبزشو نداری گفتم نه اگر میخوای آدرس پیجمو میدم سفارش بده گفت نه من از برگای پاییزی میخوام
و بهش دادم و ازم خرید کرد
این اولین فروشم تو واگن مگقطار مترو بود
منی که چند ماه پیش تلاش میکردم تا تو مترو نقاشیامو بفروشم الان خیلی راحت داشتم صحبت میکردم
باورم نمیشه چند ماه پیش انقدر من تو واگن خجالت میکشیدم به آدما نقاشیامو نشون بدم ،الان خود آدما میان سمتم هم برای گل سرا هم برای نقاشیام که تو جمعه بازار میبرم میفروشم
همه اینا کار خداست
چقدر خدا باحاله
یاد حرف استاد عباس منش افتادم که میگفت تو قدم اولو بردار ،خدا بی نهایت قدم برات برمیداره
خیلی ازش سپاسگزارم
من حتی نیم قدمم برنداشتم ولی خدا بی نهایت داره برای من قدم برمیداره
امروز من 5 میلیون و 50 هزار تومان فروش داشتم که سریع 10 درصد ازش رو کنار گذاشتم که برای خدا
که استاد عباس منش میگفت 10 درصد از درآمدت رو همیشه کنار بذار
نسبت به هفته قبل دو برابر شد درآمدم
بعد که داشتم پولای نقدی که دستم بود رو میشمردم 50 به خواهر زاده ام و 50 به خواهرم و 50 به داداشم دادم که داداشم داد به مادرم
وقتی داشتم پول رو میدادم دیگه اون نگرانی که پولم کم میشه رو نداشتم
با یه حس رضایت خاصی و اینکه تو دلم گفتم پول که برای من نیست ،پول خداست
من خوشحالم که خدا به من عطا کرده و میتونم برای خانواده ام هم از درآمدم بدم
و واقعا حس خوبی داشتم وقتی پول میدادم و میگفتم خب خدا بیشتر از اینا بهم عطا میکنه ،بعدشم فراوانی ثروتش بی نهایته ،من هرچقدر بیشتر ببخشم بیشتر به من عطا میکنه
و واقعا پولم پر برکت بود و پر برکت شد ، با اینکه 10 درصد خدا رو کنار گذاشتم و به خواهر و خواهر زاده و داداشم 50 دادم ولی باز پولم انگار هیچی کم نشد
من بیشتر تلاش میکنم تا بیشتر بهم عطا کنه
هم کنترل کنم ورودیای ذهنمو و هم روی مهارتم کار کنم
قبلنا وقتی پول میدادم به کسی ناراحت میشدم که پولم تموم شد
خوشحالم از اینکه امروز این حسو داشتم که فراوانه و خدا به من عطا میکنه بی نهایتش رو
وقتی اینارو دارم مینویسم فقط یه چیزی یادآور میشه برام
که باورایی که دارم تکرار میکنم و تغییر دادم با تکرارشون دارن جواب میدن
چون استاد تو یه فایل میگفت که غیر ممکنه باورتون تغییر کنه و نتیجه رو نبینید
و یه جا فکر کنم فایل انرژی که خدا مینامیم اونجا میگفت که
وقتی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
بووووووووووووووومممممممم
وای من چقدر این بوم رو دوست دارم
کم کم دارم تجربه اش میکنم
اول از چیزای کوچیک این بوم هارو دیدم
و الان با قدمایی که برمیدارم هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه
امروز به داداشم گفتم که کارت به کارت بانکم زیاد بود هر کس کارت به کارت میکرد نمیشد کارت دیگه میدادم ،داداشم گفت دیگه باید به فکر دستگاه کارت خوان باشی
هفته بعد که فروختی باید یه کارت خوان بخری
و بهم گفت بعدش ممکنه مالیات هم بگیرن
وقتی لین حرفو گفت سریع گفتم اشکالی نداره مالیات هرچقدرم باشه پرداخت میکنم
خوشحالم از اینکه اسم مالیات که اومد دیگه مثل قبل نیستم که بگم چرا باید مالیات بدم
الان انگار یه حس عجیبی دارم دلم قرص و محکمه که خدا میرسونه
و سریع گفتم انقدر پول بهم میده که مالیاتشم با عشق پرداخت میکنم با کمال میل
امروز انقدر درس داشت برای من که خیلی از شگفتیای خدارو نتونستم بنویسم و یه سریاشون یادم نمونده ولی بابت تک تکشون بی نهایت سپاسگزاری میکنم
برای شما دوستان و خانواده صمیمی عباس منش بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام طیبه جان
مدتیه که کامنتهای شما رو دنبال میکنم. چقدر خوشحالم برات. چقدر زیبا نوشتین انقدر خوب و با جزئیات نوشتین که اصلا طولانی بودن کامنتتون رو نفهمیدم.
اونجایی که گفتین به یکی شک کردم بعد سریع گفتم من به خدا اعتماد دارم ادمهای خوب برام میفرسته. عالی بود. یا اونجایی که گل سر رو عوض کردین گفتین خدا مشتریشو برام میاره و دقیقا همون لحظه مشتری اومد و همون گل سر و دوتای دیگه رو خرید. چقدر عالی با گفتن و تک تک اتفاقهایی که براتون افتاده و گفتن نجوای ذهنیتون برامون مثالهای باورپذیر میارین.
خیلی خیلی مثالهلی دیگه مثل ارزش قائل شدن برای کار خودم و تخفیف ندادن مه چقدر قشنگ توضیح دادین که یکی از پاشنههای آشیل من هست.
خیلی قشنگ دارید تکاملتون رو طی میکنید از وقتی که دارم کامنتاتون رو میخونم قشنگ دارم درک میکنم. اینم هدایت خداوند منم باید شروع کنم و قدم اول رو بردارم دیگه بسه تنبلی و امروز و فردا کردن.
واقعا خیلی خوب و قشنگ با جزئیات مینویسید.
من تشکر میکنم نمیدونید چقدر برای من یک درس بزرگ هست.
به نام ربّ
سلام مریم جان
سپاسگزارم از اینکه وقت با ارزشت رو گذاشتی و رد پام رو خوندی
و سپاسگزارم که برام نوشتی
من کاری نکردم ، هرچی بود و هست و باید نوشته بشه ،وقتی میام و رد پامو مینویسم اصلا متوجه نمیشم چجوری تموم میشه
انقدر سریع کلمات به زبونم جاری میشه و با انگشتام سریع تایپ میکنم که یه وقتایی میگم چرا انقدر انگشتام سرعت دارن تو تایپ کردن
یه وقتایی که از خدا کمک نمیخوام واقعا نمیتونم بنویسم ولی بیشتر وقتا که به نام رب رو مینویسم و حواسم رو جمع میکنم و از خدا میپرسم واقعا خدا هر آنچه که باید از کل روزم نوشته بشه رو بهم میگه
خیلی وقتا هم شده که نجوای ذهنم گفته که چرا انقدر با جزئیات مینویسی
که خدا کمکم میکنه و نمیذاره نجوای ذهنم مانع از نوشتنم بشه
و حس میکنم که باید ریز ترین رفتارامم که ازش درس گرفتم بنویسم
خوشحالم از اینکه برای شما و سایر دوستایی که میخونن رد پامو ،مفید بوده
براتون بی نهایت زیبایی و ثروت و عشق و شادی و سلامتی و آرامش از خدا میخوام
سلام دوست عزیزم طیبه جان امیدوارم که در همه شرایط در پناه الله یکتا شاد و موفق باشین کامنت شما خیلی طولانی اما بسیار لذت بخش بود کامل همه شو خوندن پر از حس خوب بود انگار این حرف ها از زبان خدا جاری میشه به من تحت تاثیر قرار گرفتم منم هنر دارم ارایش دائم اما خیلی وقته دست به کار نمیشم امروز خیلی خیلی اتفاقی به کامنت زیبای شما هدایت شدم و انگا که خداوند بلند مرتبه میگه زهر بلند شو من مشتری هایی میفرستم با توجه با به استعداد و امانات تو اولین قدمو بردار من بهترین هاشو بهت میدم خدایا شکرت ممنونم که میایین و حرف ها و نتیجه های زیبا تونو با ما به اشتراک میزارین فوقالعاده است تا ما هم باور کنیم میشه خدا هست حرکت کن که خدا هم ی راه هارو برات باز میکنه من انگار میخواهم از صفر کارم رو شروع کنم و از خداوند بلند مرتبه کمک میخواهم تا خودش همه راهها رو برای من باز کنه همون خدایی که خدای توئه و خدایه یوسف و خدای موسی خدایا ازت ممنونم انشالله همیشه شاد پر انرژی پر فروش باشی و جهانی بشه کار زیبات عزیز دلم
به نام ربّ
سلام زهره جان
سلامت باشی و از اینکه زمان با ارزشت رو گذاشتی تا رد پای طولانی مو بخونی ازت سپاسگزارم
راستش دلم نمیاد این همه عظمت خدا رو که در طول روز برام کلی شگفتی نشون میده رو تو نوشته هام ننویسم
حالا یه وقتایی خیلیاش یادم میره بنویسم
آره تو هم شروع کن صد در صد وقتی قدمتو برداری خود به خود همه ایده ها و قدمای بعدی بهت گفته میشه
یادمه من اولین بار از دستفروشی پفیلا شروع کردم
بعد بهم ایده داد که جاکلیدی روش بچسبونم
بعد ایده داد که کارای نقاشیمو در کنارش بفروشم
بعد ایده داد که به مغازه ها برم و به رستورانا برم
بعد کم کم که گذشت و من متوجه شدم که هرچی به رستورانا میرم و جاهای دیگه میرم و سفارشی نمیگیرم ،متوجه شدم ایراد کارم از باورامه و باید روی باورام کار کنم
از وقتی خدا بهم تاکید کرد که هم روی باورات کار کن و هم بامن حرف بزن ، از روزی که باورای قدرتمند رو هر روز دارم با احساس خوب و لبخند تکرار میکنم و حتی تصورشون مبکنم و الگو پیدا میکنم
به طرز شگفت انگیزی مشتری هام تغییر کردن
و همین ایده گل سرا بهم گفته شد که انجام دادم و فروش عالی داشتم
میدونم که خدا برای تو هم ایده های ناب رو میگه
برات بهترین هارو از خدا میخوام ،بی نهایت عشق و شادب و سلامتی و آرامش و ثروت باشه برات زهره زیبای دوست داشتنی
سلام عزیزم طیبه ای که خدا افریده تا نتایج زیباش فوق العاده تو زندگی من تاثیر گذار باشه کامنتت خوندم بعد به فکر کردم دیدم تازگیا رفتار همه باهام تغییر کرده گفتم خدایا این همون ادمه یک روزم از من بی خبر نبود یا هر کسی به طریقی گفتم اینا چرا اینجوری شدن دعوا و بحث داشتم باهاشون میخواستم به سختی با حرف با رفتارم بگم شما دارین با من بد برخورد میکنین بعد که به کامنت شما هدایت شدم و از خدا خواستم تا ارومم کنه گفتم خدایا لطفا خودت یه راهی بزار جلومن من اروم شم واقعا نمیدونم چیکار کنم که کامنت شما رو دیدم گفتین دیدم گل سرام فروش نمیرن عه یه چیزی درون خودم تغییر کرده این منم میگم کگکی چیکار کنه کی چجوری رفتار کنه خیلی قشنگ بود بعد منم نگاه کردم گفتم اره زهره تو همیشه به جای اینکه به خوبیه ادما ر=دقت کنی داری مدام ازشون بد میگی طبیعیه اینجوری باشه خداشاهده فقط یک روز اومدم توجه روی نکات مثبت افراد کردم دیدم همون شخص برام هدیه اورد و کلی هم خوب باهام حرف زد یه کلمه از حرفات زندگی منو زیرو کرد واقعا همیشه تا این سن که 33 سالمه با خودم میگفتم یعنی چی اخه چجوری این منم چیکار کنم تازه متوجه شدم هیچی هیچکار نکن به زیبایی ها توجه کن تمام به رفتار خوب ادما توجه کن تمکام هیچی نمیخواد بگی هیچ کاری نمیخواد انجام بدی خدا خودش همکار میکنه مشتری میشه روابط عاشقانه میشه روابط خوب با افراد میشه فوق العاده میشه زندگی از شما دوست عزیزمم ممنونم
به نام ربّ
سلام زهره جان دختر زیبا
فکر کنم تقریبا هم سن باشیم منم متولد هفتادم
درمورد نوشته ات بخوام بگم نوشته ات برای من نشونه بود
چند روزیه که من سرماخوردم و طبق چند تا باور محدود و توجهی که به سرماخوردگی داشتم و باعث شد با نزدیکانم خوب رفتار نکنم و دوباره مثل پارسال اسفند ماه که سرماخوردم و دلیل سرماخوردگیمو بودن اونا تو خونه مون میدیدم
اینبارم شروع کرده بودم به تکرار همون که سبب سرماخوردگیم شد
و خدا بهم گفت تا با خودت به صلح نرسی و باوراتو در این مورد اصلاح نکنی دوباره این سرماخوردگی برای تو تکرار میشه
حتی من الان که نوشته تو خوندم
تو همیشه به جای اینکه به خوبیه ادما ر=دقت کنی داری مدام ازشون بد میگی
اولش که نوشتی زهره
به جای اسمت قشنگ اسم خودمو حس کردم
و عین یه فیلم رفتارم با خواهر زاده ام اومد جلو چشمم که میگفتم به مادرم وقتی مریض میشن بگو نیان خونه ما
و نکات منفیشونو هی دوباره میخ واستم توجه کنم که این توجه من سبب تکرار الگوی تکرار شونده من شده و باید با این نوشته ات که بهم هشدار داده شد ،باورهای قوی و قدرتمند رو بنویسم و مدام تکرار کنم
ازت بی نهایت سپاسگزارم زهره جان بابت تک تک زمانی که برای نوشتن گذاشتی و خوندی و برای من نوشتی
بهترین ها باشه برای شما دوست خوبم
خواهر گلم طیبه جان سپاس از قلم شیوا و حوصله ای که برای نوشتن زیبایی های ذهنتون و اتفاقات خوب زندگیتون به خرج میدید اینو بدونید که کلمات شما میتونند کلی برای دوستانون سرمشق باشه و این انرژی خوب قطعا همیشه به خودتون بر میگرده همیشه سربلند و همیشه پاینده بمانید
به نام ربّ
سلام به شما آقای رستمی سپاسگزارم از وقتی که گذاشتین و رد پام رو خوندین
چند وقتی بود به خودم میگفتم آخه چرا با این همه جزئیات مینویسی و طولانیش میکنی و نجوای ذهنم هی میگفت هیچ کس نمیخونه و الکی داری مینویسی
ولی بعد به خودم گفتم اول اینکه من باید اول برای خودم بنویسم که هرموقع دوباره برگشتم به این تاریخ و نوشته هام روخوندم ببینم که چقدر تغییر کردم
چون استاد عباس منش میگفت که رد پا بذارید تا بدونید چقدر تغییر کردید
و من به نجوای ذهن گوش ندادم و به حرف قلبم که میگفت بنویس ،هر آنچه که لازم باشه بهت میگم بنویسی
و بارها شده بود که اتفاقاتی رو از یادم میبرد تا تو رد پامننویسم و روزهای بعد و چکد روز بعدش به یادم میاورد که دقیقا زمانش اونروز بود که یادم بیاد و تو رد پام بنویسمش
اینجا بود که فهمیدم من هیچ کاره ام و خداست که کمکم میکنه
حتی خدا منو هدایت میکرد به نظر دوستان و با وجود طولانی نوشتنشون منم با عشق میخوندم
خداروشکر میکنم که بهم کمک میکنه تا بتونم دستی باشم از دستاش و سپاسگزارم ازش
و برای شما بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام و درود مجدد بر شما خواهر عزیز؛ اونچه که شما گفتید همون بود که بر دل من نشست و جنس کلامتون در عین سادگی و روانی خیلی مفید و مثبت هم هست خداوند رو برای داشتن دوستانی مثل شما سپاس میگم
و همچنین برای شما آرزو میکنم تا همیشه در بهترین مدارهای جذب ثروت و زیبا اندیشی بمانید که خواست خدا برای همه ما هم همینه
به نام رب جهانیان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته
سلام دوستان عزیز
خدایا شکرت بابت این فایل بی نظیر.
خدایا شکرت بابت فرصت نوشتن
نوشتن که چه عرض کنم ……
خدایا همیشه و در همه حال تو یار و مددکار و رفیق و همه چیز بودی
اما من همیشه غافل بودم و به توانایی محدود خودم میبالیدم .
با اینکه بارها و بارها وقتی دیگه نمیتونستم ادامه بدم و تسلیم میشدم.
تو با تمام وجود انگار که فقط منتظر بودی تا من اجازه بدم و دست بکار بشی آن هم بدون شرط و شروط.
و باز هم در موقعیت های بعدی من میخواستم با زور و اراده ناچیز خودم عمل کنم و باز هم نمیشد.
چند سال پیش در یک شرایطی گیر کرده بودم کاری رو قرارداد نوشته بودم و پولم رو هم جلو گرفته بودم و مقداری هم ازش خرج شده بود.
حالا صاحبکار از ادامه کار منصرف شده بود
و دلایل خودشو داشت البته مثل اینکه زمین برای همسرش بود و این داشت ساخت و ساز انجام میداد که به مشکل خورده بودند.
البته اون موقع به من نگفت و بهانه های دیگه ای داشت .
اوضاع اصلا در ظاهر جالب نبود
وپشت هر انسان قوی تو اون شرایط به خاک میرسید .
و اما کافی بود بسپاری به رب جهانیان و بگی
آقا جون من تسلیم خودت انجام بده
من نمیتوانم اون وقت خودش به راحتی مثل آب خوردن میگفت فقط بشین تماشا کن .
اما مرد باش برو و از قدرت وتوانایی ما جار بزن و به همه بگو
اگرهم نمیگی نگو ولی خودت که قبول داری کار تو نبود و ما برات انجام دادیدم.
بخدا دوباره من در شرایط های دیگه هم اول زور زدم،غر زدم،ناله کردم،حتی به این و اون رو زدم و در نهایت تسلیم شدم و به بهترین شکل ممکن خداوند انجام داده .
خوب ادامه داستان بالا..
صحبکار دیگه فقط داشت الکی گیر میداد که الان بیا سر کارم و من هم جایی مشغول بودم گفتم صبر کن میگفت نه در صورتی این فاصله بین کار هم از طرف خودش بود.
و من که تسلیم شده بودم
ایده ها آمدند.
بهش گفتم یا صبر کن و یا حساب کتاب کنیم یه مرحله از کارتو انجام دادم پولشو کم کنیم و من بقیه پولتو بهت بدم .چون گفتم بهم پول جلو جلو داده بود.
حالا من مقداری از پولشو داشتم که بهش بدم ونه اصلا همشه داشتم که بدم منتها دیگه صفر میشدم .و این منو میترسوند.
ولی دیگه من تسلیم شده بودم و باید به ایده ها عمل میکردم.
خوب اون موقع من باید 26 میلیون به اون آقا پس میدادم.
خوب گفتم میام مغازه تون و کارت میکشم
و میخواستم کل حسابشو یعنی 26 میلیون رو کارت بکشم و خودم دیگه صفر صفر بشم.
اون گفت نه شماره کارت میدم بزن بحساب
گفتم باشه فقط روزی 10 بیشتر نمیتونم بزنم گفت اوکی.
خوب یه 10 ت زدم دوباره فردا یه 10 زدم
یه ایده ای اومد که حالا چند روز صبر کن بعد اگه دوباره زنگ زد اون 6 ت رو بزن بحسابش.
چند روز گذشت یک دوست مشترک داشتیم زنگ زد ایشون هم تو راسته کاری من بودند و با هم کار میکردیم .گفت فلانی یعنی همون صاحب کار من 5 تومان ازش میخوام گفته از شما طلب داره و من از شما بگیرم
حالا عجله ای نیست 2 تومانش که نوش جانت و بقیه هم هر وقت دوست داشتی بده
و بعدها خودش اون بقیه هم بخشید.
و این طوری خودش همه چیو مدیریت میکنه.
وقتی بهش اجازه میدی.
از این موارد زیاد هست
امید اینکه همیشه و در همه حال تسلیم باشیم.
خدایا من بی تو هیچم کمکم کن تا فقط، از خودت کمک بخوام و فقط روی خودت حساب کنم.
خدایا شکرت که هستی
سلام استاد عزیزم
این فایل رو بیش از 4 بار دیدم
دیشب که داشتم به این فایل گوش می کردم و مثال نوزادی رو زدین که تماما تسلیم مادرشه و قیاس قدرت مادر با قدرت رب العالمین رو زدین که تمام مسیر رو از بالا میدونه و اگه تسلیمش بشی بهت میگه عشق کردم
راستش الان چندین روز هست هر روز میگم خدایا من همون نوزاده هستم که حتی گردن خودش رو نمیتونه بگیره زور وزن سر خودش رو هم نداره
می فهمم پیچ و مهره های مغزم داره شل میشه
آروم شدم در اوج تضاد و سختی
چله توحیدی برداشتم با فایل فقط روی خداوند حساب کن ، هر چی گوش میدم ومی بینم سیر نمی شم
یعنی میشه یه روزی من 50 درصد توحیدی باشم ؟؟ بخدا زندگیم کن فیکن میشه
14 روز از چله مونده و من دارم حسابی روی رابطه مستقیم با خدا کار میکنم
صبح با ستاره قطبی ، شب ستاره قطبی ، در طول روز کنترل ذهن و آرامش و مدیریت واکنشهام ولی خدا وکیلی سخت ترین و در عین حال شیرین ترین کار دنیاست
سخت بلحاظ نجواها که بیخیال نمیشن همیشه هستن و شیرین بلحاظ اینکه اگر بتونی کنترل ذهن کنی زندگیت در دستان خودته و چی بهتر از این
استاد به خداوندی خدا من از خواب که می پرم میگم خدایا من تو رو دارم ، شکرگذاری میکنم ، حال خودم رو خوب میکنم و می خوابم دوباره ، با قرآن انس گرفتم برای بار سوم دارم ختم میکنم با دوازده قدم و فایلهای توحیدی یه جور دیگری میفهممش
استاد من پاشنه آشیل بزرگی رو پیدا کردم : شرک مخفی از حساب کردن روی خودم و آدم ها و به شدت دارم روی خودم کار میکنم
خودم روسپردم بهش و بهش گفتم رب من دیگه بسه هر چی حرف مفت زدم ، هی گفتم توکل به خدا ، زیپ دهنم رومیکشم و به تومیسپارم
چقدر زیبا گفتین که حس پشت اون خواسته رو بخواین از خدا
خدایا رب العالمین میگم اینجا که ثبت بشه
من کسب و کاری رو می خوام که باهاش به رشد و پیشرفت جهان و ایجاد ارزش بیشتر وحال خوب همه کمک کنه اصلن مهم نیست از کدوم دستت میدی حتی اصلن مهم نیست کجا میدی حتی روی تهران که شهر دوست داشتنی هست مقاومت نمیکنم
ازت میخوامکمک کنی با شرافت کار کنم و رزق حلال و طیب و طاهر ببرم سر سفره با عزیزانم
دیگه مهم نیست کدوم خونه من یه سقف می خوام که توش آرامش بیشتری داشته باشم هر جا تو هدایت کردی
دیگهمهم نیست چه ماشینی و چطوری من میخوام یهماشین نو سوار شم و بدون دقدقه رانندگی کنم
خدایا البته از تو کم نمیخوام چون تو ثروتمندی ولی گیر نمیدم به تومیسپارم تا تو پلن بچینی
همه چیز من همه هستی من امانت و لطف توست بارها با دستهای خالیم کمکم کردی و ب اوج رسوندیم
اگر من بنده خوبی باشم هزار بار دیگه هم برام انجام میدی
دمتون گرم