این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بازم مثل همیشه این فایل چقدر درزمان مناسب زمانی که من شدیدا به شنیدن این هدایت هانیازداشتم روی سایت گذاشته شد، خدایاشکرت، واستادتحسین میکنم این سخاوتتون رو که باتمام قلبتون هرآگاهی که دریافت میکنین روانتقال میدین فزقی نمیکنه لایوباشه یا دوره آموزشی، تمام فایل های شما آگاهی های ناب وارزشمندی هست که ازآگاهی منبع هست سرچشمه اش واسه همینه که هرکسی فایلای شما روشنیده دیگ نتونسته رها کنه البته کسانی که طالب هدایت باشن..
استادوقتی داستان هدایتی که اون شب توی قم وخونه پدرتون شدین وشماروکشونده این هدایت به اون مکان که صددرصدبرای هدایت اون دونفر وهمینطورمحکمترشدن ایمان قلبی شما به جریان هدایت بوده.. من ساعت ها گریه کردم وتمام هدایت هایی که این شکلی بودن وجاهایی که انجام دادم ونتیجه شودیدم توذهنم مرورشد، یادمه اوایل که جداشده بودم ازهمسرم شرایط مالیم خیلی سخت بود، ولی خوشحال بودم چون احساس میکردم میتونم زندگیموبسازم، یه روزغروب بود یه حسی بهم میگفت پاشوبروبیرون گفتم پول ندارم کجابرم آخه، ولی همش این تصویرکه وسایلی که لازم دارم رودارم میخرم میومدتوذهنم، اخربلندشدم پیاده رفتم دخترمم باخودم بردم، چشمم به زمین افتاددیدم یه دسته پول افتاده همه داشتن پامیزاشتن روش ردمیشدن انگاراصلا نمیدیدن حتی من پولاروبلندکردم هم کسی نگاه نکرد، به دوروبرنگاه کردم وایستادم یه نیم ساعتی ببینم کسی میادبگرده دنبال پولی که گم کرده ولی دیدم هیچ کس نیست گفتم پس برای گفتی بیام بیرون، رفتیم بادخترم چیزایی که لازم داشتیم روخریدیم، ازاونموقع من خیلی باورم قویترشدکه خدا هوای منوداره میدونه که من چی نیازدارم بهم میده، هرآنچه من دارم وتاحالا تمام چیزایی که بدستم اومده معجزه وتربرام رقم خورده اینقدزیادن که صدهاصفحه میشه بنویسم..
یکی دیگ ازهدایت هایی که فهمیدم خداوندآگاهه به همه چیز ومن بایدبهش اعنمادکنم 2سال پیش بودکه میخواستم بیام استانبول باتورنیومدم خودم بلیط گرفتم اما این استرس که زبان بلدنیستم چیکارکنم هم بود، یادمه گفنم خدا حتما یکی که استانبول داره زندگی میکنه توفرودگاه سرراهم قرارمیده ازاون راهنمایی میگیرم، دقیقا توفرودگاه باخانمی آشناشدم که استانبول زندگی میکرد وجالبه که اونم گفت چقدخوب شدکه باشما آشناشدم وحرف زدیم خیلی به این آرامش وهم صحبتی نیازداشتم، توسالن انتظارآخری منتظرپروازبودیم من داشتم قدم میزدم یهو چشمم رفت روی یه آقایی که نشسته بود روصندلی بازهمون حس بهم میگفت بروبشین رواون صندلی کناراون آقا، اول به خودم گفنم وااا چرا کناراون آخه، اینهمه جااا، ولی اون حسه میگفت برواونجابشین، رفتم نشستم چندلحظه بعداون آقا سوال پرسیدکه شما استانبول زنوگی میکنین گفتم نه میرم سفر، اون خودشومعرفی کرد وگفت که اینجازندگی میکنه باخودم گفتم خدایادمت گرم ردیف کردی برام دستات، باخودم گفنم اون خانم هست دیگ نیازی به این آدم نیست ولی خدامیدونست که اون خانم توگیت بازرسی پلیس استانبول گیرمیدن بهش ونگهش میدارن، واون آقا اونجا دوباره کلی منوراهنمایی کرد تلفنشودادکه من زنگ بزنم به دخترم، همراه من اومدتا خروجی فرودگاه دخترم روکه
دیدم دیگ رفت چقدرانسان باشخصیتی بود اما مهمترین درسش برام اعتمادکردن به خداوندبودکه هرچقدرم برام ازنظرعقلی منطقی نباشه ولی زمانی که حسم خوبه واون حس خوب میگه یه کاری روانجام بدم، بایدانجامش بدم
هرجا هم باعقل خودم جلورفتم همیشه به سختی خوردم دیگ وقتی شرایط وکارهام سخت پیش میره یه آلارم برای من که بفهمم ازجریان هدایت خداونددورشدم چون حالم خوب نیست پس هیچی نمیتونه درست دربیادنتیجه اش..
خدایاشکرت برای نعمت هدایتت که ازطریق این فایل برام فرستادی،
استادعزیز وبانوشایسته نازنین انشالله همیشه تنتون سالم باشه وقلبتون پرازنورالهی..
استاد این فایلتون چقدر توضیح این شعر مولانا بود که میگه:
هر لحظه که “تسلیمم” در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو ،بی باک ترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید ،زنجیر پی زنجیر
البته بنظرم بجای کلمه “تقدیر” بهتر بود از کلمه “خالق” یا “الله” استفاده میشد اما مطمئنم مولانا منظورش همین بوده
همونطور که گفتین این تسلیم شدنه در حرف آسونه ولی در عمل اصلا آسون نیست ،واسه همین معتقدم باور های توحیدی مهمترین و واقعا شاه کلید باور های موفقیتمون تو امور دنیوین ، ضمن اینکه به گفته قرآن مهمترین باورها برای ساختن آخرت هم هستن یعنی اگه درستشون کنیم هم اینورو داریم هم اونورو پس مهمترین کارمون تو زندگی شاید همینه …من به تجربه خودم هر موقع این تسلیم و ایمان تو وجودم قوی بوده کارام به طرز عجیب غریبی خوب و راحت پیش رفته و هرموقع کمرنگ شدن سخت شده
هممون میگیم ایمان داریم و زبونی میگیم خدا رو شکر و اینا…اما بنظرم اصلا به زبون نیست ، ما باید بتونیم باورهای توحیدی رو جوری تو وجودمون درونی کنیم که توپ تکونشون نده ، و تو بند بند وجودمون نفوذ کنه که این هم اصلا کار آسونی نیست و کار هر روزه میطلبه ،موقعی که قوین یجور حس شکست ناپذیری دارم ،توصیفش سخته ،یه اعتمادبنفس عجیب غریب…حس میکنم یه حباب محافظ نامرئی دورم کشیده شده که از هر خطری حفظم میکنه،سفت صحبت میکنم و سینم ستبره و جالبه دست به هرکاری میزنم تو اون مواقع درست میشه…
من واقعا نمیفهمم با وجود اینهمه نتیجه ای که ازشون گرفتم باز چجوری 2 روز که کار نمیکنم این نجواهای شیطانی و افکار شرک آمیز و کفر آمیز از کجا وارد ذهنم میشن ، دائم تو ذهنم در حال کشتی گرفتن باهاشونم و حس میکنم اون چیزی که خدا تو قرآن ازش به نام جهاد اکبر نام میبره همینه ، فکر میکنم تک تک ما این جهادو تو وجودمون داریم و امیدوارم بتونیم ازش برنده دربیایم
استاد ضمنا کاش یه فایل هم در مورد بازی های المپیک که تازه تموم شده میذاشتین ، بنظرم هر دوره المپیک توش پر درسه از اتفاقات جالب و باورهای آدمایی که توش شرکت کردن
برای من خیلی از این تسلیم بودن و دریافت الهامات اتفاق افتاده میخواستم بگم که خدا یک مربی هم هست دقیقا همون چیزی که شما میگید شما را آماده میکنه برای دریافت ،قدم به قدم راه میبره وبا هر قدم میگه حالا چیکار کن .چندین سال پیش که من مغازه خیاطی رو زدم یک روز مشتری برای کوتاه کردن لباسش امد همون موقع خدا بهم گفت که اول سجاف را جدا کن بعد کوتاهی را انجام بده بعد دوباره سجاف رو بدوز، من لباس را قبول کردم حین کوتاهی فراموش کردم که باید اول سجاف را جدا میکردم . لباس رو کوتاه کردم و بعد یادم افتاد . اون موقع اون لباس 600 تومن بود منم گفتم خدایا چیکار کنم بغزم گرفته بود مشتری هم رفته بود توی بازار و برگرده دست و پاهام داشت میلرزید مونده بودم چیکار کنم خدا بهم گفت نگران نباش پاشو درز رو بشکافش . منم ترسان و لرزان نپرسیدم اصلا برای چی فقط برای اینکه یه کاری بکنم انجامش دادم بعد بهم گفت درز رو اتوکن از وسط بازش کن انجامش دادم اپلیکه رو بدوز چشم حالاسجاف رو بدوز چشم حالا لایه چسبش کن چشم حالا لایه برگردن و یک اتومحکم بگذار رو لباس و تمام شد و باورم نمیشد که انگار نه انگار که من حتی این لباس را 20 سانت کوتاه کردم و اینقدر قشنگ شد که خودم لذت برم و خیلی خدا را شکر کردم انجا فهمیدم که خدا مربی هم هست میتونم تا این حد بهش اعتماد کنم که بهم بگه یک لباس را چطور بدوزم حتی . البته همیشه به خدا اعتماد نکردم یک وقت های لجبازی کردم . یه بار از خونه به محض اینکه بیرون آوردم ماشین روگفت از سمت همیشگی برو گفتم نه امروز میخوام از این راه نزدیکتره برم گفت پس از راه باغ برو نزدیکتره گفتم نه اول صبحه یک وقت کسی مزاحمم بشه راهش خلوته . میخوام امروز از این طرف برم اصلا . مسیر اصفهان جاده اول صبح من هیچ وقت اول صبح از این مسیر نرفته نبودم نمیدونستم اینقدر شلوغه همه دارن میرن سرکار ، یک لحظه هواسم پرت شد ماشین جلوی یک دفعه ایستاد سر تقاطع چون ماشین جلویش زده بود رو ترمز منم یکم سرعت داشتم و تصادف کردم سرنشینش ماشین جلو گردنش پیچیده بود رفته بود توشیشه ماشین هم صدمه دید. هی میگفتم خدا گفت و من گوش ندادم خدایا غلط کردم خدایا ببخش که گوش ندادم از دست خودم که اینقدر لجبازی کردم شاکی بودم بعد هی میگفتم خدایا غلط کردم بیا درستش کن خدایا چیکار کنم خدایا خدایا . دیگه با یک ترس و لرزی رفتم بیمارستان خوشبخانه اون خانم مرخص شد و دکتر گفت فقط یکم عضله گردنش کشیده شده ولی آسیب ندیده فقط باید چند وقتی گردنش رو ببنده . از این درس ها ،عمل کردن و تسلیم بودن و عمل نکردن و تسلیم نبودن زیاد هست تو زندگی همه مون ولی این هم مثالی که شما میزنید هیچهواپیمای مسیرشو به صورت مستقیم نمیره یکم بالا میره یکم پایین میاد تا درست در مسیر قرار بگیره هر چی خلبان با آرامش ومهارت بیشتر باشه این بالا و پایین امدن ها کمتره .
ما هم هر چقدر تسلیم تر باشیم و گوش به فرمان تر، کارها برامون آسونتر و راحتره .خدا رو شکر میکنم که یک استاد تمام درس ها به ما یاد میده و امیدوارم که شاگردهای خوبی باشیم درس ها را یادبگیریم .
دوستتون دارم موفق وپیروز باشید در پناه الله مهربان ️
سلام وادب فراوان خدمت استادعزیزدل عباس منش عزیزم وتمام دوستان گروه باارزش سایت عباس منش
بنده بی نهایت به این فایل باارزش مطمءی هستم وبااطمینان صددرصدی میگم درسته وقتی تسلیم خداوندهستی هدایت میشی به چیزهایی که درست هستند..بنده خودم تمام زندگیم ازبچگی تابه امروز بیشترازنیمی ازش به صورت تسلیم بودن پیش خداوندوهدایتی بوده شایددوستان باورتون نشه اما استادحتما باورش میشه من اینقدرازاین داستانهایی که استاددراین فایل تعریف کردتوزندگیم دارم که میتونم باقدرت بگم هزارهاداستان هدایتی درزندگیم هست که یکیش روتعریف میکنم:
درسال1389پسرم درشهرقم شهرک پردیسان ودربیمارستان ایزدی قم به دنیا آمدایشان ازهمان زمانی که داخل شکم مادرش(البته زن سابقم) بودبه صورت هدایتی به این دنیا امد…
ایشان به حدی زیبا بودکه من بهش میگفتم یوزارسیف خخخ/پسرم در4سالگی مریض شدوخانم سابقم چون اعتقادتش به جادوجنبل بودمیگفت چشم خورده درحدی که بارهاپسرم تاحدمرگ رفت حالا بگزریم امابنده ازاولم به این خرافاتهااعتقادی نداشتم وندارم همه چی دست خودمون هست ///خلاصه پسرم روتمام دکترهای قم جواب دادن وگفتن تمام خونش عفونت گرفته وببریدمنزل دیگه کاری ازدستمون برنمیاد///من به همسرسابقم نگفتم حرف دکترها رو چون قبول نکردم حرف دکترهارو”وفقط به هسرم گفتم عرشیاپسرمون رومرخص کردن گفته اندببریدخونه کم کم خوب میشود//من به محض اینکه اومدم منزل پسرم روبردم حمام ووقتی پسرم رودیدم شایدباورتون نشه استخوان (اسکلت کامل بدون زره ای گوشت)نمیخوام ناراحتتون کنم ببخشیداماازاین به بعداین داستان هدایتی شروع شد:بنده زدم زیر گریه وگفتم خدایا 5سال بهم فرزندندادی حالا که دادی اگرمیخوای بگیریش بهم صبربده /بعدیادابراهیم افتادم که پسرش رومیخواست درراه خداقربانی کنه وگفتم خدایا منم تسلیمم اگرمیخوای باگرفتن پسرم منوامتحان کنی امتحان کن من قبلا هم پیشت امتحانهاپس داده ام اینم روش اما نمیخوام حتی یک لحظه به قدرت وبخشندگیت شک کنم پس بهم صبربده باورتون نمیشه بخداوندی خدایکی درحمام چنان دادی زدوبهم گفت پسرتوببرشهرتون /من گفتم خیالاتی شدم وقتی دوباردیگرباصدای بلنددادزدباآب کف سریع اودم ازحمام بیرون وبه همسرسابقم گفتم خانم بریم شهرمون /خلاصه ماشین دربست گرفتیم توجاده کرج که رسیدیم پسرم بعدازیکماه که هیچی نخورده بودوصحبت نمیکردگفت باباآب میخوام///////////خلاصه مارسیدیم شهرمون دکترتمام داروهاشوریخت توسطل آشغالی وگفت پسرت فقط هردوماه یکباربایدبیاریش شهرت تا7سالگی واوکی واوکی هست////خخخخ الان پسرم یکی ازکارمندهای منه البته همکارمن هست ////بله دوستان پیش خداوندتسلیم باشی چنان توشرایط به ظاهرسخت هدایتت میکنه که خنده وگریه ات یکی بشه ///خدایابی نهایت ازت سپاسگزارم///
ببخشیدسرتون رودردآوردم امااین یکی ازداستان های زندگینامه بنده عباس نوربخش کاشکی بوده اینقدرازاین داستانهای هدایتی توزندگیم هست که هزارهافایل تصویری هم جوابگوش نمیشه///
اماخواستم بهتون یقین بدم وبگم استادیک انسان بی نظیر هست که بنده ایشان روپیامبرزمان خودمون میدونم وارادت خواصی به کلام وصحبتهای باارزششون دارم///
بازم ازتون ممنونم که وقت گذاشتیدواین داستان روخواندید//امیدوارم که هدایت خداوندهمیشه وهمه جا پشت وپناهتون باشه///
سپاسگزارم ازخدام که میتونم ببینم وبنویسم براتون وازهمتون وهمچنین استادعزیزم عباس منش کمال تشکروقدردانی دارم
من چند ماه پیش دچار تضادی شدم و طبق درسهایی که از شما یاد گرفتم رفتم درونم رو کاملا بررسی کردم و هرچیزی که باعث اون میشد هر کمبودی رو نوشتم و دردرونم حل کردم اوضاع بهتر شد اما باز مثل قبل نبود هنوز از خداوند کمک خواستم و گفتم خودت بگو چکار کنم منکه هر کاری که باید انجام میدادم انجام دادم احساس کردم باید مصمم تر روی قوانین کار کنم چون چند ماهی هم بود که دیگ جواب های خداوند رو نمیگرفتم (چون یک تایم 4،5هفته ای من ارتباطاتم بیشتر شد ونتونستم افکارم رو کنترل کنم و یک قدم برگشتم عقب) و سفرنامه،روزشمارتحول زندگی من، رو شروع کردم .آگاهی های این هفته ام که هدایتی دریافت کردم درباره ضمیر ناخودآگاه بود
و اهمیت حرفهایی که میزنیم رو فهمیدم.اینکه ضمیر نا خودآگاه وقتی حرفی رو میزنیم همون فرکانس رو به جهان ارسال میکنه حالا ما میایم یک حرفی رو به شوخی میزنیم و بعدش میخندیم وناخودآگاه این فرکانس رو ارسال میکنیم که خب این اتفاق رو خیلی دوست داریم و باعث شادی مون شده پس همونو دریافت میکنیم .من خاطره ی ناجالبی رو با خنده وشوخی برای دوستم تعریف کردم و کلی باهم خندیدیم و پروبال هم بهش دادیم و درست موقعی که همه چیز عالی عالی بود وخوابیدیم به طور غیر قابل باور صبح که بیدار شدم دقیقا باهمون اتفاق ناجالب روبه رو شدم و من هی بهش توجه میکردم که چرا اینطوری شد وناراحت میشدم و 6 هفته برام زمان برد و بعد اومدم درونم رو بررسی کردم و باز بهتر شد و الان با شروع جدید آگاهی ها بهم رسید که این چیزی بود که من خلق کردم و الانکه این برام تموم شد منتظرم که روزهای قشنگ قبل این دوماه ونیم رو دوباره ببینم همینقدر عالی و حتی عالیتر از قبل چون من دوباره رشد کردم و بزرگتر شدم.
حالا درک من بهتر شده از عمل به قوانین و میدونم که جهان کاملا در عدالته و من اگ قشنگی میخوام باید مراقب خودم باشم فقط همین و عاشق خداوندم که تمام این جهان هستی رو برام آفرید و به من گفت فقط ایمان داشته باشم و مراقب خودم باشم همین . در همین 8 ماه بیشتر از تمام عمرم آگاهی من رشد کرد خدایا سپاسگزارتم. در اولین کامنتم گفتم که قبل اینکه وارد سایت بشم وفایلهاتون رو گوش بدم دقیقا یکه هفته قبلش من خوابی دیدم که برام روشن کرد که این مسیر درسته خوابم این بود
من در یک فضای کاملا تاریک بودم اما میدیدم یک ظرف مثلا یه کاسه مسی کوچیک رو تصور کنید که دوطرفش دوتا دسته کوچیک داره(قشنگ بود ظرفش خخخ) من میدیدم که از این ظرف یه مایع طلایی رنگ سرازیره گفتم این چیه بهم گفت این ظرف آگاهیه توعه تو با این (منظورش اون مایعی که ازش سرازیر شده بود که انگار آگاهی بود) به هرچیزی که بخوای میرسی ثروت میخوای ،عشق میخوای،خوشبختی میخوای،هرچیزی که میخوای و هرچیزی رو که بخوای بهت میده وبعد بیدارشدم این تیکه از خوابم زیاد توجه نکردم چون درکی نداشتم ازش و بعد اینکه فایلهای استاد رو گوش دادم این خواب برام روشنتر شد و هنوز با یاد آوریش مصممتر میشم برای عمل کردن و توکل به خداوند من ایمان دارم به خداوندی که همیشه بهم امید میده که ادامه بدم.
ممنون از صبوری تون .اول خوابمم بهتون بگم شاید شما هم حس خوبی گرفتین اولش من ذهنم بخاطر یه موضوعی درگیر بود بهتون میگم چه موضوعی که برای مامانا مفید باشه من یه حرف بدی رو دخترم از بچه ها یاد گرفته بود و من کلی چالش داشتم که چرا این این حرفو میزنه با دعوا و وعده جایزه هم حل نمیشد اول خوابم دیدم که گفت تو ازهر چیزی ناراحتی ،ناراحت نباش وبهش فکر نکن از خداوند بخواه که این حل بشه برات و توکل کن به خدا ایمان داشته باش و کاملارهاش کن و تو فقط کاری که میتونی رو انجام بده وبعد منو برد به اون فضای تاریک و بقیه اش که براتون گفتم امیدوارم براتون مفید باشه من بیدارشدم فقط تند تند خوابم رو نوشتم که یادم نره چون طولانی بود اونموقع فقط همون قسمت اولش رو درک کردم ولی بعد کم کم قسمت دومش رو فهمیدم .و دوستان قسمت اولش اینطوری بود که برای هر کاری این جواب میده همینطور که استاد میگن با ایمان از خداوند بخوایم و رهاش کنیم و بدونیم که دوستان خداوند نه غمگین میشوند ونه ترسی دارند.
استاد جان شما نمیدونید با این فایل با قلب ودل ما چه میکنید بغض در گلو واشک بر چشم برایتان مینویسم
چند روز پیش دخترم صدام زد که مامان استاد عباسمنش لایو گذاشتن با خوشحالی اومدم کنارش، تا ببینم ولی آنقدر صدا وتصویر قطع ووصل شد که بی خیالش شدم به دخترم گفتم باشه ایشالا استاد که فایل را روی سایت گذاشتن با تمرکز وآرامش ببینم
هر روز چک میکردم وبالاخره امروز صبح دیدم فایل جدید آمده وچه اسم زیبایی
تسلیم بودن در برابر خداوند
گوش دادم وچقدر حالم دگرگون شد استاد جان این فایلهای توحید عملی نمیدونید چقدر روی ما تاثیر گزار است یه جایی گفتید همه چیز توحیده آن موقع نمیفهمیدم اما الان بهتر درکش میکنم
خدا همیشه در کنارم بود هوام را داشت پشت وپناهم بود ومن نمیدیدم وبسیار گریه میکردم صدایش میزدم که خدایا تو کجایی؟ چرا برام کاری نمیکنی؟
من غافل که در شهر مذهبی یزد ودر خانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم به خیال خودم خدا را میشناختم
از بچگی کلاس قرآن رفته بودم وقرآن را ختم کرده بودم
با حجاب بودم به موقع نماز میخواندم روزه میگرفتم
در ماه محرم و صفر مدام در مجالس روضه وعزا بودم فکر میکردم هر چه بیشتر محزون غمگین باشم هر چه بیشتر گریه کنم زودتر حاجت روا میشوم نزد خدا عزیز ترم بنده بهتری هستم باوری که از بچگی برایم ساخته بودن
در ماه رمضان روزه میگرفتم ختم قرآن میزاشتم شبهای قدر در مسجد تا سحر دعا وقرآن ونماز میخواندم آنقدر گریه و ضجه میزدم و الهی العفو میگفتم که گاهی خودم شک میکردم به خودم میگفتم برای چه اینقدر از خدا میترسم برای چه اینقدر عفو میخواهم چرا اینقدر خدارا خشن ترسناک تصور میکنم که منتظره مرا مجازات کنه
ولی امان از باورهای غلط که به قول استاد مثل سیمان به ذهن ما چسبیده
سالهای سال خدا خدا میکردیم وخدا را صدا میکردیم ولی به محض اینکه کارمان گیر می افتاد چشممان به دست همه بود جز خدا
به زبان میگفتیم هر چه خیره ایشالا خدا درست کنه
ولی به در ودیوار میزدیم پیش همه رو میزدیم تا مشکلمان حل شود
واما اینک
دیگر آن انسان ترسو نیستم با آموزش های شما استاد جان سعی کردم خدا را بهتر بشناسم با خدا رفیق باشم
خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره از مادر به من مهربانتره
کارهایم را به خدا میسپارم وچقدر آرام تر شدم چقدر این خدا را دوست دارم عشق منه همراه وهمدم منه
هر روز صبح خودم را به دستان قدرتمندش میسپارم از خدا هدایت میخواهم
همین امروز صبح در تمرین ستاره قطبی ام نوشتم خدایا با من حرف بزن هدایتم کن میخواهم نشانه هایت را بتوانم به وضوح تشخیص دهم میخواهم مثل استاد عباسمنش مثل سعیده شهریاری عزیز مثل مجید پیردوستی عزیز صدایت را بشنوم روی دوشت سوار شوم هدایتهایت را تشخیص بدهم وهمراه تو شوم
وامروز صبح به محض اینکه سایت را باز کردم فایل توحیدی جدیدتان را دیدم
چقدر قشنگ مفهوم تسلیم شدن را گفتید اینکه هدایت ها را دنبال کنیم داستان هدایت شما را بارها گوش کرده ام وهیچ وقت برام تکراری نمیشه چقدر دوستش دارم
من هر کجا روی عقل خودم تکیه کردم واعتماد کردم بارها وبارها از مسیر دور شدم کلی اذیت شدم هر جا تسلیم نبودم وبه خیال خودم میدانستم دارم چه میکنم چک ولگدش را خوردم مثال زیاد دارم موقع ازدواج به خودم گفتم من زن قدرتمندی هستم میتونم زندگیم را به بهترین شکل مدیریت کنم حتی اگر همسرم بدهی داشته باشد سالها اذیت شدم خفت وخواری کشیدم با طلبکار های همسرم سر وکله زدم تا زندگیم را رو به راه کنم وروز به روز بدتر شد تا جایی که دیگه بریدم واز خدا کمک خواستم تسلیم خدا شدم وخدا چطور در طلبکارها را برایمان نرم کرد بهمون فرصت دادن افرادی را سر راهم قرار داد تا بهمون کمک کنن فدای خدای مهربانم بشم که همه چیز را برامون درست کرد و گره مشکلاتم را حل کرد
سر کار هر جا که خودم دست به اقدامی زدم بدون هدایت الهی کلی اذیت شدم وهر جا خودم را به خداوند سپردم کارها معجزه وار درست شد
الیس الله بکاف عبده
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
البته که کافیه وقتی خدا پشت وپناهت است وقتی روی دوش خدا سواری همه چیز عالی است
استاد چقدر قشنگ گفتید که شما ببینید شهرت را واسه چی میخواهید پول را واسه چی میخواهید
وقتی برای خودمان زندگی کنیم وقتی توحید در زندگیمان جاری باشد وقتی تسلیم خدا باشیم آن وقت رها هستیم خوشبخت هستیم آرامش درونی داریم احساس، لیاقت داریم احساس خوشبختی وسعادت میکنیم و چه چیز از این زیباتر چه سعادتی از این بالاتر که در مسیر توحید باشیم وشاد و خوشبخت باشیم
با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش وهر چه خواهی کن
استاد خیلی دوستت دارم تازه معنی سعادت را درک میکنم خدایا ممنونم که نادان از این دنیا نرفتم تازه دارم تو را می شناسم تازه دارم باهات عشق میکنم
ایاک نعبد وایاک نستعین اهدنا صراط مستقیم
خدایا تنها تو را میپرستم وتنها از تو یاری می جویم
مرا به راه راست هدایت فرما
بارها باید این فایل را گوش کنم تا به درک بالاتری برسم
برای شما استاد عزیز، ودوستان توحیدی ام عاقبت به خیری وسعادت دنیا وآخرت خواستارم
سلام استاد نازنینم که دلم برات تنگ شده واقعا دمت گرم که واقعا به رایگان آموزش میدید و فایلهایی با این گرانبهایی را رایگان برای بندگان خدا تولید میکنی اجرت با همان ربی که ههمون میپرستیم
و سلام به خانم شایسته عزیز که واقعا مطالبی که اول فایلها مینویسن و درک بالایی که دارن از دوره ها یه گنجه دوستان پیشنهاد میکنم قسمت پاسخ به مسائل من رو حتما مطالعه کنید یه گنجی هست که من خودم سالها باید تو اون قسمت ور برم
در مورد موضوع هدایت و الهامات من یه داستانی دارم پارسال که هدایت خیلی برام واضح بود
من خیلی علاقه داشتم به همراه همسرم برم یه سفر طبیعت گردی و با همسرم صحبت میکردیم شمال ترکی6 برامون خیلی جذاب بود تصمیم گرفتیم بریم اونجا حالا نه پولش بود نه ایده ای فقط تصمیم گرفتیم و قرار شد 2 تا کوله بگیریم با اتوبوس بریم و شهر به شهر بریم خلاصه بعد این داستان من تو دلم گفتم خدایا این سفرو خودت هدایتمون کن میخوام تمرین گوش دادن به الهامات رو انجام بدم و ایمانم بیشتر بشه من مشغول کارهام شدم تا این که یه روزی خانمم یه پیجی بهم نشون داد که چند تا جوان با ماشین شخصی رفته بودن ریزه تو شمال ترکیه تا این کلیپو دیدم ماشینه بهم چشمک زد و قلبم گفت خودشه باید با ماشین بری من اگاهانه تمرکزم رو هدایت الله بود گفتم چشم ولی خداجونم من نه گداهی نامه دارم نه شرایطو میدونم چیکار کنم گفت سرچ بزن تو گوگل متوجه میشی سرچ زدم مدارک فهمیدم چی میخواد بعد گفتم چشم خدایا ولی اینا فکر کنم خیلی زمان ببره ، گفت تو فردا برو دنبال این مدارک خداشاهده من ساعتی که کلیپو نگاه میکردم ساعت 7 عصر بود گواهینامه بین المللیم ساعت 10 شب دستم بود فردا رفتم گمرک بقیه کارهای پلاک ماشین تو 1 ساعت انجام شد بعد گفتم خدایا قدم بعدی چیه گفت دو روز دیگه شب راه بیفت که صب زود مرز بازرگان باشی گفتم چشم ولی خدایا فعلا پول ندارما گفت پولش با من
این دو روزو من هر کاری کردم یه فروشی داشته باشم نشد که نشد(من کارم پخش گوشته منجمده) ممکنه تو یه فاکتور و فروش 50 ملیون سود کنم که اگه فاکتور میزدم هزینه کل سفر در میومد که این 2 روز خودکشی کردم نشد که نشد(حالا میفهمم چون به مغزم تکیه کرده بودم برای فروش برا همون نشد) خلاصه بعد دو روز موعد حرکت رسید به خانمم گفتم راه بفتیم بریم خدا کمک میکنه خودش گفته اینم بگم ته دلم اخرش که نشد فاکتور بزنم گفتم خدایا بهم قول دادی رو تو حساب میکنم(تسلیم شدن و اجازه دادن به خدا برای هدایت) خدا شاهده راه افتادیم تا به مرز بازرگان برسم من تو مسیر 2 تا فروش داشتم که نزدیک 40 ملیون تومن سود کردم و خیلی اعتمادم به خدا بیشتر شد رفتیم نزدیک مرز یه تصادف کوچیک کردم ولی با همه انرژیم خودمو کنترل کردم و حسم بد نشد مشکلو با توکل به خدا حل کردم و رفتم از مرز دلار گرفتم رد شدیم اون ور منی که نه تجربه دارم نه چیزی ولی شدیدا رو هدایت خدا حساب میکردم تو مرز یکی از پلیس های ترکیه نشست تو ماشین ما گفت تا یهشهری منم ببرید و چون من ترکی بلدم کاملا همه قوانین راهنمایی ترکیه رو بهم توضیح داد و کلی لذت بردیم خلاصه ما رفتیم با هدایت خدا چه مکانهایی رو دیدیم که خود ترکا هم تا حالا خیلی هاشون ندیدن حتی تو جنگل کمپ کردیم و یه شب رویایی داشتیم منی که تو ایران کمپ نکرده بودم تو ترکیه کمپ کردم تو جنگل ولی انصافا تو اون سفر من کاملا به خدا اجازه داده بودم هدایتم کنه و چه هدایتی به خدا فکر میکنم اشکم در میاد مایی که قدرت به این بزرگی پشتمون هست چطور میترسیم چطور ناراحت میشیم و چطور نا امید میشیم اون سفر رویایی ترین سفر زندگیم تا الان بوده چون کاملا با هدایت خدا بوده ولی بعدش به قول قران ما انسانها فراموش کاریم به خودم میگم با این تجربه باز فراموش کردم اجازه بدم همون خدا کل زندگیمو هدایت کنه به این دلیل استاد انقدر تاکید دارن و تکرار میکنن ، به این دلیل خدای مهربان انقد این الهامو به استاد میکنن چون بزرگترین ضعف ههمون اینه که فراموش میکنیم این قوانینو
استاد عزیزم سپاسگزارم برای یاداوری این قدرتی که ههمون داریم
خیلی ممنونم ازت که روح زیبابینتو درقالب کلمات بهم نشون دادی
واقعا که شرک به قول استاد عامل اصلی بدبختی بشریته
به همه چی ربط داره این شرک ورزیدن
خوبیش اینه که هرچی این مسیرو ادامه میدیم بیشتر میفهمیم که اینم شرک حساب میشده ومن اصلا متوجه نبودم
همین امروز توصحبت کردن باهمسرم جمله ایی رو گفتم که اصلا به مخیلم هم نمیرسید شرک باشه ولی قربونش برم خدا اندازه همون جمله کوچیک واقع نه بیشتر کارم چنددقیقه گره خوردبه هم یعنی دستگاهم خوب کارنکرد برای چنددقیقه ومن فهمیدم که یه اشتباهی کردم فکر کردم تابلاخره فهمیدم::
همسرم بهم گفت امروزچندتا زر بافتی ؟؟؟3تاحتما شده تا الان
من محکم گفتم نه4تایی بافتم
باورت میشه این جمله من شرک بوده ومن نمیدونستم
خدابهم گفت تونبافتی دستگاه نبافت من بافتم
الان دارم مینویسم همه بدنم مور مور میشه
اره من باهمبن جمله شرک ورزیدم بعد اومدمپای دستگاه تا کار رو ادامه بدم دیدم نمیبافه هرکاری میکردم گره میخوردبهم
سلام ب همه عزیزان، استاد میخوام از مثالی ک همین دیروز اتفاق افتاد صحبت کنم، بعد از اون اتفاق من نشستم این فایل رو برای بار دوم دیدم و خدا داشت بهم میگفت دیدی؟ دیدی تسلیم بودی چیکار کردم برات؟
استادجان من اصلا بلد نبودم تسلیم بودن رو، دیروز اولین تجربه را داشتم، می نویسم حتی اگر ب ظاهر ساده ب نظر بیاد، دیروز نقطه عطفی بود برام اون ماجرا.
تا قبل از اون من فکر میکردم من وارد یه کاری میشم با عقل و منطق خودم، بعد خدا حین انجامش میاد ب کمک ام. هیچ وقت از اول آرام نبودم و میگفتم بالاخره منم باید اقدامی انجام بدم، از مصاحبه هایی ک میرفتم، از شرکت هایی ک استخدام شدم، از مغازه ای ک ب لطف خودش باز شد. اون خواسته ها خوب بودن ولی عالی پیش نرفتن، با زجر و استرس پیش رفتن، میگفتم بالاخره وارد چالش جدید شدن سختی داره، رفتن ب دل ترس سختی داره، بالاخره منم باید همش دنبال آگهی ها بگردم برای کار، دنبال ملک بگردم تو املاک ها،خودم هم اقدامی بکنم، آرام نبودم ک بشینم ی گوشه و بزارم خدا برام کارا رو انجام بده.
اون همه اتفاقات رو پشت سر گذروندم، سخت نبود، چون کمی ایمان نشون میدادم و او مرا بسیار آسان میکرد برای آسانی ها. ولی حالا اینبار میخوام صداشو بشنوم و بعد حرکت کنم، استعفا از کار فعلی با من، بقیه اش با خودش، من هیچی نمیدونم. وقتی ب آینده درخشانم فکر میکنم ک قراره چه جایزه ای از تقوا و ایمانم بگیرم روانم شاد میشه. میخوام مهمان خدا باشم و می نویسم از نتایج اش.
و اما اتفاقی ک دیروز افتاد، من برای تهیه غذایم (ب سبک قانون سلامتی) بیشتر ب کشتارگاه میرفتم، 3 روز بود ک نمی شد برم، مادرم میگفت نمیخواد خودت بری هوا خیلی گرمه، گفتم چشم، حتما هدایته. گفت با پدرت برو، پدر اون روز شلوغ ترین روزش بود، گفت اصن جور نمیشه بین کارم ببرمت امروز و ی کاری کن فردا اول صلح میریم، یکی از دوستان گفت من میرم اونجا برات میارم و ایشونم جور نشد، حالا من دیگه سومین روز دیگه شروع کردم ب خدا غر زدن ک یک بار کارم رو ب تو واگذار کردم همون ی بارم منو ناشتا گذاشتی، حالا من چیکار کنم.3 روزه منو علاف کردی. البته از قصابی محل مون تهیه میکردم ولی مورد رضایت من نبود، و البته یه باور دیگه هم کشف کردم، باور کمبود ک چرا فکر میکنم فقط از اونجا میتونم تهیه کنم چون ارزون تره، ینی خدا رو ب اون اندازه باور داری؟
ب خودم هر روز میگفتم خدایا این اولین باره ک من دارم خودم رو ب جریان هدایت می سپرم، قبلا هم بود ولی این درصد تسلیم نبود، میگفتم میخوام ی فکت و منطق خوب بسازی برام، باید جلوی این شیطان بعدا رو سفیدم کنی. از ته قلبم مطمئن بودم ک قراره یه اتفاق خوبی برام بیوفته و درس خوبی بگیرم، میگفتم اصن نشه، فقط بهم بگو چه درسی میخوای بهم بدی؟ درس لیاقت؟ درس فراوانی؟ درس نچسبیدن ب یک موقعیت خاص،ب یک فرد خاص، ب یک مکان خاص. درس تقوا و کنترل ذهن، بحث نچسبیدن ب خزه های کف اقیانوس و رها بودن.
و بعدازظهر روز آخر رزق مریمی من رسید، 2 بار، ظهرش یه رزق مریمی شاهانه از طرف مادر عزیزم، و بعدازظهرش یک بسته گوشت فیله ای استیکی دم خونه تحویل من داده شد. باورتون میشه من چند روز قبلش رفتم قصابی ران گوساله بخرم، گفت برای استیک فیله بخر دیگه نیازی نیست بجویی، تو دلم گفتم حالا حالاها ک نمیتونم، ولی ایشالله بعدا میخرم. و من حالا بسته های فیله تو فریز دارم. اصن این بنده خدا خودش ب من زنگ زد پیشنهاد داد ک میخوای بخرم برات؟ گفتم بله، هدایت عه دیگه چیکارش کنم قبول میکنم. بعد دیروز چندین بار بهشون میگم مبلغش رو بفرمایید، میگه نمیخواد نمیخواد.
خیلی دوست داشتم رزق مریمی رو تجربه کنم، ب خدا میگفتم مگه من چه فرقی با مریم دارم؟ ب من هم عطا کن، بعد دیروز میگفت ببین این کار برای من آسان است. و هزار بار گفتم خدایا تو بهم این رزق رو دادی ن آقای ایکس، نه مادرم. چقد خوبه جایزه سپردن ب خدا. جایزه تسلیم بودن، چه خوب نعمت میده، خدا میدونه تو بهشت چه نعمت هایی در انتظارمونه وااای، چقدر بخشنده ای، چه خوب اجابت کننده ای هستی.
این ی مثال کوچیک بود، ولی واقعا خیلی فاصله است بین حرف و عمل. این اولین قدم تکاملی من بود، شاید الگوی قوی عه قبلی نداشتم برام کمی سخت پیش رفت، ولی این مثالو با تمام سادگیش خوب میچسبونم ب کف مغزم، ب یادش میارم و ب یادش میارم.
این ذهن هم الکی اون وسط مسائلو برا خودش بزرگ میکنه ک ما رو بترسونه، ولی اگر دیدگاهم رو نسبت ب چالش ها عوض کنم و اهرم لذتی بسازم از اینکه قراره نتیجه این سپردن و تسلیم بودن چه جایزه ای از سمت خدا باشه، خیلی آرام تر میشم، مشتاق میشم ک ب اون نتیجه آخر فکر کنم، اون سکانس آخر ک دهنم باز مونده از هدایت خدا. و میگفتم خدایااا تو چرا انقد خوبی؟ من ک کار خاصی نکردم، حتی توی کنترل ذهنم خودت دستم رو گرفتی و با نشانه هات دلگرمم کردی. همه چیز خودش عه، هم اولش، هم وسطش، هم آخرش.
تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای، هر چه فرمان است خود فرموده ای
در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش، ور نه دیگ حق نمی افتد ز جوش
نیست بازی کار حق خود را مباز، آنچه بردیم از تو بازآریم باز
بنام خدای همواره حامی وهدایتگرم
سلام به استادعزیزم وبانوشایسته نازنینم
سلام به تمامی اعضای خانواده عباسمنش
بازم مثل همیشه این فایل چقدر درزمان مناسب زمانی که من شدیدا به شنیدن این هدایت هانیازداشتم روی سایت گذاشته شد، خدایاشکرت، واستادتحسین میکنم این سخاوتتون رو که باتمام قلبتون هرآگاهی که دریافت میکنین روانتقال میدین فزقی نمیکنه لایوباشه یا دوره آموزشی، تمام فایل های شما آگاهی های ناب وارزشمندی هست که ازآگاهی منبع هست سرچشمه اش واسه همینه که هرکسی فایلای شما روشنیده دیگ نتونسته رها کنه البته کسانی که طالب هدایت باشن..
استادوقتی داستان هدایتی که اون شب توی قم وخونه پدرتون شدین وشماروکشونده این هدایت به اون مکان که صددرصدبرای هدایت اون دونفر وهمینطورمحکمترشدن ایمان قلبی شما به جریان هدایت بوده.. من ساعت ها گریه کردم وتمام هدایت هایی که این شکلی بودن وجاهایی که انجام دادم ونتیجه شودیدم توذهنم مرورشد، یادمه اوایل که جداشده بودم ازهمسرم شرایط مالیم خیلی سخت بود، ولی خوشحال بودم چون احساس میکردم میتونم زندگیموبسازم، یه روزغروب بود یه حسی بهم میگفت پاشوبروبیرون گفتم پول ندارم کجابرم آخه، ولی همش این تصویرکه وسایلی که لازم دارم رودارم میخرم میومدتوذهنم، اخربلندشدم پیاده رفتم دخترمم باخودم بردم، چشمم به زمین افتاددیدم یه دسته پول افتاده همه داشتن پامیزاشتن روش ردمیشدن انگاراصلا نمیدیدن حتی من پولاروبلندکردم هم کسی نگاه نکرد، به دوروبرنگاه کردم وایستادم یه نیم ساعتی ببینم کسی میادبگرده دنبال پولی که گم کرده ولی دیدم هیچ کس نیست گفتم پس برای گفتی بیام بیرون، رفتیم بادخترم چیزایی که لازم داشتیم روخریدیم، ازاونموقع من خیلی باورم قویترشدکه خدا هوای منوداره میدونه که من چی نیازدارم بهم میده، هرآنچه من دارم وتاحالا تمام چیزایی که بدستم اومده معجزه وتربرام رقم خورده اینقدزیادن که صدهاصفحه میشه بنویسم..
یکی دیگ ازهدایت هایی که فهمیدم خداوندآگاهه به همه چیز ومن بایدبهش اعنمادکنم 2سال پیش بودکه میخواستم بیام استانبول باتورنیومدم خودم بلیط گرفتم اما این استرس که زبان بلدنیستم چیکارکنم هم بود، یادمه گفنم خدا حتما یکی که استانبول داره زندگی میکنه توفرودگاه سرراهم قرارمیده ازاون راهنمایی میگیرم، دقیقا توفرودگاه باخانمی آشناشدم که استانبول زندگی میکرد وجالبه که اونم گفت چقدخوب شدکه باشما آشناشدم وحرف زدیم خیلی به این آرامش وهم صحبتی نیازداشتم، توسالن انتظارآخری منتظرپروازبودیم من داشتم قدم میزدم یهو چشمم رفت روی یه آقایی که نشسته بود روصندلی بازهمون حس بهم میگفت بروبشین رواون صندلی کناراون آقا، اول به خودم گفنم وااا چرا کناراون آخه، اینهمه جااا، ولی اون حسه میگفت برواونجابشین، رفتم نشستم چندلحظه بعداون آقا سوال پرسیدکه شما استانبول زنوگی میکنین گفتم نه میرم سفر، اون خودشومعرفی کرد وگفت که اینجازندگی میکنه باخودم گفتم خدایادمت گرم ردیف کردی برام دستات، باخودم گفنم اون خانم هست دیگ نیازی به این آدم نیست ولی خدامیدونست که اون خانم توگیت بازرسی پلیس استانبول گیرمیدن بهش ونگهش میدارن، واون آقا اونجا دوباره کلی منوراهنمایی کرد تلفنشودادکه من زنگ بزنم به دخترم، همراه من اومدتا خروجی فرودگاه دخترم روکه
دیدم دیگ رفت چقدرانسان باشخصیتی بود اما مهمترین درسش برام اعتمادکردن به خداوندبودکه هرچقدرم برام ازنظرعقلی منطقی نباشه ولی زمانی که حسم خوبه واون حس خوب میگه یه کاری روانجام بدم، بایدانجامش بدم
هرجا هم باعقل خودم جلورفتم همیشه به سختی خوردم دیگ وقتی شرایط وکارهام سخت پیش میره یه آلارم برای من که بفهمم ازجریان هدایت خداونددورشدم چون حالم خوب نیست پس هیچی نمیتونه درست دربیادنتیجه اش..
خدایاشکرت برای نعمت هدایتت که ازطریق این فایل برام فرستادی،
استادعزیز وبانوشایسته نازنین انشالله همیشه تنتون سالم باشه وقلبتون پرازنورالهی..
استاد این فایلتون چقدر توضیح این شعر مولانا بود که میگه:
هر لحظه که “تسلیمم” در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو ،بی باک ترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید ،زنجیر پی زنجیر
البته بنظرم بجای کلمه “تقدیر” بهتر بود از کلمه “خالق” یا “الله” استفاده میشد اما مطمئنم مولانا منظورش همین بوده
همونطور که گفتین این تسلیم شدنه در حرف آسونه ولی در عمل اصلا آسون نیست ،واسه همین معتقدم باور های توحیدی مهمترین و واقعا شاه کلید باور های موفقیتمون تو امور دنیوین ، ضمن اینکه به گفته قرآن مهمترین باورها برای ساختن آخرت هم هستن یعنی اگه درستشون کنیم هم اینورو داریم هم اونورو پس مهمترین کارمون تو زندگی شاید همینه …من به تجربه خودم هر موقع این تسلیم و ایمان تو وجودم قوی بوده کارام به طرز عجیب غریبی خوب و راحت پیش رفته و هرموقع کمرنگ شدن سخت شده
هممون میگیم ایمان داریم و زبونی میگیم خدا رو شکر و اینا…اما بنظرم اصلا به زبون نیست ، ما باید بتونیم باورهای توحیدی رو جوری تو وجودمون درونی کنیم که توپ تکونشون نده ، و تو بند بند وجودمون نفوذ کنه که این هم اصلا کار آسونی نیست و کار هر روزه میطلبه ،موقعی که قوین یجور حس شکست ناپذیری دارم ،توصیفش سخته ،یه اعتمادبنفس عجیب غریب…حس میکنم یه حباب محافظ نامرئی دورم کشیده شده که از هر خطری حفظم میکنه،سفت صحبت میکنم و سینم ستبره و جالبه دست به هرکاری میزنم تو اون مواقع درست میشه…
من واقعا نمیفهمم با وجود اینهمه نتیجه ای که ازشون گرفتم باز چجوری 2 روز که کار نمیکنم این نجواهای شیطانی و افکار شرک آمیز و کفر آمیز از کجا وارد ذهنم میشن ، دائم تو ذهنم در حال کشتی گرفتن باهاشونم و حس میکنم اون چیزی که خدا تو قرآن ازش به نام جهاد اکبر نام میبره همینه ، فکر میکنم تک تک ما این جهادو تو وجودمون داریم و امیدوارم بتونیم ازش برنده دربیایم
استاد ضمنا کاش یه فایل هم در مورد بازی های المپیک که تازه تموم شده میذاشتین ، بنظرم هر دوره المپیک توش پر درسه از اتفاقات جالب و باورهای آدمایی که توش شرکت کردن
ارادت
سلام به شما استاد عزیز و خانم شایسته گل
برای من خیلی از این تسلیم بودن و دریافت الهامات اتفاق افتاده میخواستم بگم که خدا یک مربی هم هست دقیقا همون چیزی که شما میگید شما را آماده میکنه برای دریافت ،قدم به قدم راه میبره وبا هر قدم میگه حالا چیکار کن .چندین سال پیش که من مغازه خیاطی رو زدم یک روز مشتری برای کوتاه کردن لباسش امد همون موقع خدا بهم گفت که اول سجاف را جدا کن بعد کوتاهی را انجام بده بعد دوباره سجاف رو بدوز، من لباس را قبول کردم حین کوتاهی فراموش کردم که باید اول سجاف را جدا میکردم . لباس رو کوتاه کردم و بعد یادم افتاد . اون موقع اون لباس 600 تومن بود منم گفتم خدایا چیکار کنم بغزم گرفته بود مشتری هم رفته بود توی بازار و برگرده دست و پاهام داشت میلرزید مونده بودم چیکار کنم خدا بهم گفت نگران نباش پاشو درز رو بشکافش . منم ترسان و لرزان نپرسیدم اصلا برای چی فقط برای اینکه یه کاری بکنم انجامش دادم بعد بهم گفت درز رو اتوکن از وسط بازش کن انجامش دادم اپلیکه رو بدوز چشم حالاسجاف رو بدوز چشم حالا لایه چسبش کن چشم حالا لایه برگردن و یک اتومحکم بگذار رو لباس و تمام شد و باورم نمیشد که انگار نه انگار که من حتی این لباس را 20 سانت کوتاه کردم و اینقدر قشنگ شد که خودم لذت برم و خیلی خدا را شکر کردم انجا فهمیدم که خدا مربی هم هست میتونم تا این حد بهش اعتماد کنم که بهم بگه یک لباس را چطور بدوزم حتی . البته همیشه به خدا اعتماد نکردم یک وقت های لجبازی کردم . یه بار از خونه به محض اینکه بیرون آوردم ماشین روگفت از سمت همیشگی برو گفتم نه امروز میخوام از این راه نزدیکتره برم گفت پس از راه باغ برو نزدیکتره گفتم نه اول صبحه یک وقت کسی مزاحمم بشه راهش خلوته . میخوام امروز از این طرف برم اصلا . مسیر اصفهان جاده اول صبح من هیچ وقت اول صبح از این مسیر نرفته نبودم نمیدونستم اینقدر شلوغه همه دارن میرن سرکار ، یک لحظه هواسم پرت شد ماشین جلوی یک دفعه ایستاد سر تقاطع چون ماشین جلویش زده بود رو ترمز منم یکم سرعت داشتم و تصادف کردم سرنشینش ماشین جلو گردنش پیچیده بود رفته بود توشیشه ماشین هم صدمه دید. هی میگفتم خدا گفت و من گوش ندادم خدایا غلط کردم خدایا ببخش که گوش ندادم از دست خودم که اینقدر لجبازی کردم شاکی بودم بعد هی میگفتم خدایا غلط کردم بیا درستش کن خدایا چیکار کنم خدایا خدایا . دیگه با یک ترس و لرزی رفتم بیمارستان خوشبخانه اون خانم مرخص شد و دکتر گفت فقط یکم عضله گردنش کشیده شده ولی آسیب ندیده فقط باید چند وقتی گردنش رو ببنده . از این درس ها ،عمل کردن و تسلیم بودن و عمل نکردن و تسلیم نبودن زیاد هست تو زندگی همه مون ولی این هم مثالی که شما میزنید هیچهواپیمای مسیرشو به صورت مستقیم نمیره یکم بالا میره یکم پایین میاد تا درست در مسیر قرار بگیره هر چی خلبان با آرامش ومهارت بیشتر باشه این بالا و پایین امدن ها کمتره .
ما هم هر چقدر تسلیم تر باشیم و گوش به فرمان تر، کارها برامون آسونتر و راحتره .خدا رو شکر میکنم که یک استاد تمام درس ها به ما یاد میده و امیدوارم که شاگردهای خوبی باشیم درس ها را یادبگیریم .
دوستتون دارم موفق وپیروز باشید در پناه الله مهربان ️
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب فراوان خدمت استادعزیزدل عباس منش عزیزم وتمام دوستان گروه باارزش سایت عباس منش
بنده بی نهایت به این فایل باارزش مطمءی هستم وبااطمینان صددرصدی میگم درسته وقتی تسلیم خداوندهستی هدایت میشی به چیزهایی که درست هستند..بنده خودم تمام زندگیم ازبچگی تابه امروز بیشترازنیمی ازش به صورت تسلیم بودن پیش خداوندوهدایتی بوده شایددوستان باورتون نشه اما استادحتما باورش میشه من اینقدرازاین داستانهایی که استاددراین فایل تعریف کردتوزندگیم دارم که میتونم باقدرت بگم هزارهاداستان هدایتی درزندگیم هست که یکیش روتعریف میکنم:
درسال1389پسرم درشهرقم شهرک پردیسان ودربیمارستان ایزدی قم به دنیا آمدایشان ازهمان زمانی که داخل شکم مادرش(البته زن سابقم) بودبه صورت هدایتی به این دنیا امد…
ایشان به حدی زیبا بودکه من بهش میگفتم یوزارسیف خخخ/پسرم در4سالگی مریض شدوخانم سابقم چون اعتقادتش به جادوجنبل بودمیگفت چشم خورده درحدی که بارهاپسرم تاحدمرگ رفت حالا بگزریم امابنده ازاولم به این خرافاتهااعتقادی نداشتم وندارم همه چی دست خودمون هست ///خلاصه پسرم روتمام دکترهای قم جواب دادن وگفتن تمام خونش عفونت گرفته وببریدمنزل دیگه کاری ازدستمون برنمیاد///من به همسرسابقم نگفتم حرف دکترها رو چون قبول نکردم حرف دکترهارو”وفقط به هسرم گفتم عرشیاپسرمون رومرخص کردن گفته اندببریدخونه کم کم خوب میشود//من به محض اینکه اومدم منزل پسرم روبردم حمام ووقتی پسرم رودیدم شایدباورتون نشه استخوان (اسکلت کامل بدون زره ای گوشت)نمیخوام ناراحتتون کنم ببخشیداماازاین به بعداین داستان هدایتی شروع شد:بنده زدم زیر گریه وگفتم خدایا 5سال بهم فرزندندادی حالا که دادی اگرمیخوای بگیریش بهم صبربده /بعدیادابراهیم افتادم که پسرش رومیخواست درراه خداقربانی کنه وگفتم خدایا منم تسلیمم اگرمیخوای باگرفتن پسرم منوامتحان کنی امتحان کن من قبلا هم پیشت امتحانهاپس داده ام اینم روش اما نمیخوام حتی یک لحظه به قدرت وبخشندگیت شک کنم پس بهم صبربده باورتون نمیشه بخداوندی خدایکی درحمام چنان دادی زدوبهم گفت پسرتوببرشهرتون /من گفتم خیالاتی شدم وقتی دوباردیگرباصدای بلنددادزدباآب کف سریع اودم ازحمام بیرون وبه همسرسابقم گفتم خانم بریم شهرمون /خلاصه ماشین دربست گرفتیم توجاده کرج که رسیدیم پسرم بعدازیکماه که هیچی نخورده بودوصحبت نمیکردگفت باباآب میخوام///////////خلاصه مارسیدیم شهرمون دکترتمام داروهاشوریخت توسطل آشغالی وگفت پسرت فقط هردوماه یکباربایدبیاریش شهرت تا7سالگی واوکی واوکی هست////خخخخ الان پسرم یکی ازکارمندهای منه البته همکارمن هست ////بله دوستان پیش خداوندتسلیم باشی چنان توشرایط به ظاهرسخت هدایتت میکنه که خنده وگریه ات یکی بشه ///خدایابی نهایت ازت سپاسگزارم///
ببخشیدسرتون رودردآوردم امااین یکی ازداستان های زندگینامه بنده عباس نوربخش کاشکی بوده اینقدرازاین داستانهای هدایتی توزندگیم هست که هزارهافایل تصویری هم جوابگوش نمیشه///
اماخواستم بهتون یقین بدم وبگم استادیک انسان بی نظیر هست که بنده ایشان روپیامبرزمان خودمون میدونم وارادت خواصی به کلام وصحبتهای باارزششون دارم///
بازم ازتون ممنونم که وقت گذاشتیدواین داستان روخواندید//امیدوارم که هدایت خداوندهمیشه وهمه جا پشت وپناهتون باشه///
سپاسگزارم ازخدام که میتونم ببینم وبنویسم براتون وازهمتون وهمچنین استادعزیزم عباس منش کمال تشکروقدردانی دارم
استادعزیزم لحظه شماری میکنم تابه امیدپروردگارهرچه زودترببینمتون///تاازجلوازتون تشکربکنم بابت همه چی
دوستون دارم یاحق///
بنام حضرت عشق
داداش عباس عزیزم سلام
امروز خیلی هدایتی به کامنت شماهدایت شدم وباخوندن این کامنت و کامنت قبلی قلبم بازشد اومدم داستان هدایتتون روهم خوندم بسیار قابل تحسین هستین و
ازتون سپاسگذارم که نوشتین و اشک منو درآوردین نوش جونتون باشه این عشق و اطمینانی که به الله پیدا کردین
واین ارادتتون به استاد و اینکه کلامشون رو وحی منزل میدونید توفیقیه که خدای مهربونمون نصیبتون کرده بواسطه ایمانی که دارین مبارکتون باشه داداش گلم
پایدار باشین و خدارو بابت حضورو وجودتون سپاسگذارم بی نهایت
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب خدمت شماآبجی مهتاب خانم بزرگوار
بنده هم ازشما سپاسگزارم که باقلب پورمهروزیباتون بنده روداداش عباس خطاب کردید
بی نهایت لذت بردم ازاین همه صداقت وقلبی رِوف
شما به بنده لطف دارید///
امیدوارم هرکجاهستیدزیرسایه خداوند:شاد/خوشبخت/سعادتمنددردنیاوآخرت/سلامت وثروتمندباشید
به امیددیدار/یاحق
من چند ماه پیش دچار تضادی شدم و طبق درسهایی که از شما یاد گرفتم رفتم درونم رو کاملا بررسی کردم و هرچیزی که باعث اون میشد هر کمبودی رو نوشتم و دردرونم حل کردم اوضاع بهتر شد اما باز مثل قبل نبود هنوز از خداوند کمک خواستم و گفتم خودت بگو چکار کنم منکه هر کاری که باید انجام میدادم انجام دادم احساس کردم باید مصمم تر روی قوانین کار کنم چون چند ماهی هم بود که دیگ جواب های خداوند رو نمیگرفتم (چون یک تایم 4،5هفته ای من ارتباطاتم بیشتر شد ونتونستم افکارم رو کنترل کنم و یک قدم برگشتم عقب) و سفرنامه،روزشمارتحول زندگی من، رو شروع کردم .آگاهی های این هفته ام که هدایتی دریافت کردم درباره ضمیر ناخودآگاه بود
و اهمیت حرفهایی که میزنیم رو فهمیدم.اینکه ضمیر نا خودآگاه وقتی حرفی رو میزنیم همون فرکانس رو به جهان ارسال میکنه حالا ما میایم یک حرفی رو به شوخی میزنیم و بعدش میخندیم وناخودآگاه این فرکانس رو ارسال میکنیم که خب این اتفاق رو خیلی دوست داریم و باعث شادی مون شده پس همونو دریافت میکنیم .من خاطره ی ناجالبی رو با خنده وشوخی برای دوستم تعریف کردم و کلی باهم خندیدیم و پروبال هم بهش دادیم و درست موقعی که همه چیز عالی عالی بود وخوابیدیم به طور غیر قابل باور صبح که بیدار شدم دقیقا باهمون اتفاق ناجالب روبه رو شدم و من هی بهش توجه میکردم که چرا اینطوری شد وناراحت میشدم و 6 هفته برام زمان برد و بعد اومدم درونم رو بررسی کردم و باز بهتر شد و الان با شروع جدید آگاهی ها بهم رسید که این چیزی بود که من خلق کردم و الانکه این برام تموم شد منتظرم که روزهای قشنگ قبل این دوماه ونیم رو دوباره ببینم همینقدر عالی و حتی عالیتر از قبل چون من دوباره رشد کردم و بزرگتر شدم.
حالا درک من بهتر شده از عمل به قوانین و میدونم که جهان کاملا در عدالته و من اگ قشنگی میخوام باید مراقب خودم باشم فقط همین و عاشق خداوندم که تمام این جهان هستی رو برام آفرید و به من گفت فقط ایمان داشته باشم و مراقب خودم باشم همین . در همین 8 ماه بیشتر از تمام عمرم آگاهی من رشد کرد خدایا سپاسگزارتم. در اولین کامنتم گفتم که قبل اینکه وارد سایت بشم وفایلهاتون رو گوش بدم دقیقا یکه هفته قبلش من خوابی دیدم که برام روشن کرد که این مسیر درسته خوابم این بود
من در یک فضای کاملا تاریک بودم اما میدیدم یک ظرف مثلا یه کاسه مسی کوچیک رو تصور کنید که دوطرفش دوتا دسته کوچیک داره(قشنگ بود ظرفش خخخ) من میدیدم که از این ظرف یه مایع طلایی رنگ سرازیره گفتم این چیه بهم گفت این ظرف آگاهیه توعه تو با این (منظورش اون مایعی که ازش سرازیر شده بود که انگار آگاهی بود) به هرچیزی که بخوای میرسی ثروت میخوای ،عشق میخوای،خوشبختی میخوای،هرچیزی که میخوای و هرچیزی رو که بخوای بهت میده وبعد بیدارشدم این تیکه از خوابم زیاد توجه نکردم چون درکی نداشتم ازش و بعد اینکه فایلهای استاد رو گوش دادم این خواب برام روشنتر شد و هنوز با یاد آوریش مصممتر میشم برای عمل کردن و توکل به خداوند من ایمان دارم به خداوندی که همیشه بهم امید میده که ادامه بدم.
ممنون از صبوری تون .اول خوابمم بهتون بگم شاید شما هم حس خوبی گرفتین اولش من ذهنم بخاطر یه موضوعی درگیر بود بهتون میگم چه موضوعی که برای مامانا مفید باشه من یه حرف بدی رو دخترم از بچه ها یاد گرفته بود و من کلی چالش داشتم که چرا این این حرفو میزنه با دعوا و وعده جایزه هم حل نمیشد اول خوابم دیدم که گفت تو ازهر چیزی ناراحتی ،ناراحت نباش وبهش فکر نکن از خداوند بخواه که این حل بشه برات و توکل کن به خدا ایمان داشته باش و کاملارهاش کن و تو فقط کاری که میتونی رو انجام بده وبعد منو برد به اون فضای تاریک و بقیه اش که براتون گفتم امیدوارم براتون مفید باشه من بیدارشدم فقط تند تند خوابم رو نوشتم که یادم نره چون طولانی بود اونموقع فقط همون قسمت اولش رو درک کردم ولی بعد کم کم قسمت دومش رو فهمیدم .و دوستان قسمت اولش اینطوری بود که برای هر کاری این جواب میده همینطور که استاد میگن با ایمان از خداوند بخوایم و رهاش کنیم و بدونیم که دوستان خداوند نه غمگین میشوند ونه ترسی دارند.
خوش باشه که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد عزیز ودوستان خوبم
استاد جان شما نمیدونید با این فایل با قلب ودل ما چه میکنید بغض در گلو واشک بر چشم برایتان مینویسم
چند روز پیش دخترم صدام زد که مامان استاد عباسمنش لایو گذاشتن با خوشحالی اومدم کنارش، تا ببینم ولی آنقدر صدا وتصویر قطع ووصل شد که بی خیالش شدم به دخترم گفتم باشه ایشالا استاد که فایل را روی سایت گذاشتن با تمرکز وآرامش ببینم
هر روز چک میکردم وبالاخره امروز صبح دیدم فایل جدید آمده وچه اسم زیبایی
تسلیم بودن در برابر خداوند
گوش دادم وچقدر حالم دگرگون شد استاد جان این فایلهای توحید عملی نمیدونید چقدر روی ما تاثیر گزار است یه جایی گفتید همه چیز توحیده آن موقع نمیفهمیدم اما الان بهتر درکش میکنم
خدا همیشه در کنارم بود هوام را داشت پشت وپناهم بود ومن نمیدیدم وبسیار گریه میکردم صدایش میزدم که خدایا تو کجایی؟ چرا برام کاری نمیکنی؟
من غافل که در شهر مذهبی یزد ودر خانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم به خیال خودم خدا را میشناختم
از بچگی کلاس قرآن رفته بودم وقرآن را ختم کرده بودم
با حجاب بودم به موقع نماز میخواندم روزه میگرفتم
در ماه محرم و صفر مدام در مجالس روضه وعزا بودم فکر میکردم هر چه بیشتر محزون غمگین باشم هر چه بیشتر گریه کنم زودتر حاجت روا میشوم نزد خدا عزیز ترم بنده بهتری هستم باوری که از بچگی برایم ساخته بودن
در ماه رمضان روزه میگرفتم ختم قرآن میزاشتم شبهای قدر در مسجد تا سحر دعا وقرآن ونماز میخواندم آنقدر گریه و ضجه میزدم و الهی العفو میگفتم که گاهی خودم شک میکردم به خودم میگفتم برای چه اینقدر از خدا میترسم برای چه اینقدر عفو میخواهم چرا اینقدر خدارا خشن ترسناک تصور میکنم که منتظره مرا مجازات کنه
ولی امان از باورهای غلط که به قول استاد مثل سیمان به ذهن ما چسبیده
سالهای سال خدا خدا میکردیم وخدا را صدا میکردیم ولی به محض اینکه کارمان گیر می افتاد چشممان به دست همه بود جز خدا
به زبان میگفتیم هر چه خیره ایشالا خدا درست کنه
ولی به در ودیوار میزدیم پیش همه رو میزدیم تا مشکلمان حل شود
واما اینک
دیگر آن انسان ترسو نیستم با آموزش های شما استاد جان سعی کردم خدا را بهتر بشناسم با خدا رفیق باشم
خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره از مادر به من مهربانتره
کارهایم را به خدا میسپارم وچقدر آرام تر شدم چقدر این خدا را دوست دارم عشق منه همراه وهمدم منه
هر روز صبح خودم را به دستان قدرتمندش میسپارم از خدا هدایت میخواهم
همین امروز صبح در تمرین ستاره قطبی ام نوشتم خدایا با من حرف بزن هدایتم کن میخواهم نشانه هایت را بتوانم به وضوح تشخیص دهم میخواهم مثل استاد عباسمنش مثل سعیده شهریاری عزیز مثل مجید پیردوستی عزیز صدایت را بشنوم روی دوشت سوار شوم هدایتهایت را تشخیص بدهم وهمراه تو شوم
وامروز صبح به محض اینکه سایت را باز کردم فایل توحیدی جدیدتان را دیدم
چقدر قشنگ مفهوم تسلیم شدن را گفتید اینکه هدایت ها را دنبال کنیم داستان هدایت شما را بارها گوش کرده ام وهیچ وقت برام تکراری نمیشه چقدر دوستش دارم
من هر کجا روی عقل خودم تکیه کردم واعتماد کردم بارها وبارها از مسیر دور شدم کلی اذیت شدم هر جا تسلیم نبودم وبه خیال خودم میدانستم دارم چه میکنم چک ولگدش را خوردم مثال زیاد دارم موقع ازدواج به خودم گفتم من زن قدرتمندی هستم میتونم زندگیم را به بهترین شکل مدیریت کنم حتی اگر همسرم بدهی داشته باشد سالها اذیت شدم خفت وخواری کشیدم با طلبکار های همسرم سر وکله زدم تا زندگیم را رو به راه کنم وروز به روز بدتر شد تا جایی که دیگه بریدم واز خدا کمک خواستم تسلیم خدا شدم وخدا چطور در طلبکارها را برایمان نرم کرد بهمون فرصت دادن افرادی را سر راهم قرار داد تا بهمون کمک کنن فدای خدای مهربانم بشم که همه چیز را برامون درست کرد و گره مشکلاتم را حل کرد
سر کار هر جا که خودم دست به اقدامی زدم بدون هدایت الهی کلی اذیت شدم وهر جا خودم را به خداوند سپردم کارها معجزه وار درست شد
الیس الله بکاف عبده
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
البته که کافیه وقتی خدا پشت وپناهت است وقتی روی دوش خدا سواری همه چیز عالی است
استاد چقدر قشنگ گفتید که شما ببینید شهرت را واسه چی میخواهید پول را واسه چی میخواهید
وقتی برای خودمان زندگی کنیم وقتی توحید در زندگیمان جاری باشد وقتی تسلیم خدا باشیم آن وقت رها هستیم خوشبخت هستیم آرامش درونی داریم احساس، لیاقت داریم احساس خوشبختی وسعادت میکنیم و چه چیز از این زیباتر چه سعادتی از این بالاتر که در مسیر توحید باشیم وشاد و خوشبخت باشیم
با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش وهر چه خواهی کن
استاد خیلی دوستت دارم تازه معنی سعادت را درک میکنم خدایا ممنونم که نادان از این دنیا نرفتم تازه دارم تو را می شناسم تازه دارم باهات عشق میکنم
ایاک نعبد وایاک نستعین اهدنا صراط مستقیم
خدایا تنها تو را میپرستم وتنها از تو یاری می جویم
مرا به راه راست هدایت فرما
بارها باید این فایل را گوش کنم تا به درک بالاتری برسم
برای شما استاد عزیز، ودوستان توحیدی ام عاقبت به خیری وسعادت دنیا وآخرت خواستارم
در پناه حق باشید
بنام رب بسیار وهاب
سلام استاد نازنینم که دلم برات تنگ شده واقعا دمت گرم که واقعا به رایگان آموزش میدید و فایلهایی با این گرانبهایی را رایگان برای بندگان خدا تولید میکنی اجرت با همان ربی که ههمون میپرستیم
و سلام به خانم شایسته عزیز که واقعا مطالبی که اول فایلها مینویسن و درک بالایی که دارن از دوره ها یه گنجه دوستان پیشنهاد میکنم قسمت پاسخ به مسائل من رو حتما مطالعه کنید یه گنجی هست که من خودم سالها باید تو اون قسمت ور برم
در مورد موضوع هدایت و الهامات من یه داستانی دارم پارسال که هدایت خیلی برام واضح بود
من خیلی علاقه داشتم به همراه همسرم برم یه سفر طبیعت گردی و با همسرم صحبت میکردیم شمال ترکی6 برامون خیلی جذاب بود تصمیم گرفتیم بریم اونجا حالا نه پولش بود نه ایده ای فقط تصمیم گرفتیم و قرار شد 2 تا کوله بگیریم با اتوبوس بریم و شهر به شهر بریم خلاصه بعد این داستان من تو دلم گفتم خدایا این سفرو خودت هدایتمون کن میخوام تمرین گوش دادن به الهامات رو انجام بدم و ایمانم بیشتر بشه من مشغول کارهام شدم تا این که یه روزی خانمم یه پیجی بهم نشون داد که چند تا جوان با ماشین شخصی رفته بودن ریزه تو شمال ترکیه تا این کلیپو دیدم ماشینه بهم چشمک زد و قلبم گفت خودشه باید با ماشین بری من اگاهانه تمرکزم رو هدایت الله بود گفتم چشم ولی خداجونم من نه گداهی نامه دارم نه شرایطو میدونم چیکار کنم گفت سرچ بزن تو گوگل متوجه میشی سرچ زدم مدارک فهمیدم چی میخواد بعد گفتم چشم خدایا ولی اینا فکر کنم خیلی زمان ببره ، گفت تو فردا برو دنبال این مدارک خداشاهده من ساعتی که کلیپو نگاه میکردم ساعت 7 عصر بود گواهینامه بین المللیم ساعت 10 شب دستم بود فردا رفتم گمرک بقیه کارهای پلاک ماشین تو 1 ساعت انجام شد بعد گفتم خدایا قدم بعدی چیه گفت دو روز دیگه شب راه بیفت که صب زود مرز بازرگان باشی گفتم چشم ولی خدایا فعلا پول ندارما گفت پولش با من
این دو روزو من هر کاری کردم یه فروشی داشته باشم نشد که نشد(من کارم پخش گوشته منجمده) ممکنه تو یه فاکتور و فروش 50 ملیون سود کنم که اگه فاکتور میزدم هزینه کل سفر در میومد که این 2 روز خودکشی کردم نشد که نشد(حالا میفهمم چون به مغزم تکیه کرده بودم برای فروش برا همون نشد) خلاصه بعد دو روز موعد حرکت رسید به خانمم گفتم راه بفتیم بریم خدا کمک میکنه خودش گفته اینم بگم ته دلم اخرش که نشد فاکتور بزنم گفتم خدایا بهم قول دادی رو تو حساب میکنم(تسلیم شدن و اجازه دادن به خدا برای هدایت) خدا شاهده راه افتادیم تا به مرز بازرگان برسم من تو مسیر 2 تا فروش داشتم که نزدیک 40 ملیون تومن سود کردم و خیلی اعتمادم به خدا بیشتر شد رفتیم نزدیک مرز یه تصادف کوچیک کردم ولی با همه انرژیم خودمو کنترل کردم و حسم بد نشد مشکلو با توکل به خدا حل کردم و رفتم از مرز دلار گرفتم رد شدیم اون ور منی که نه تجربه دارم نه چیزی ولی شدیدا رو هدایت خدا حساب میکردم تو مرز یکی از پلیس های ترکیه نشست تو ماشین ما گفت تا یهشهری منم ببرید و چون من ترکی بلدم کاملا همه قوانین راهنمایی ترکیه رو بهم توضیح داد و کلی لذت بردیم خلاصه ما رفتیم با هدایت خدا چه مکانهایی رو دیدیم که خود ترکا هم تا حالا خیلی هاشون ندیدن حتی تو جنگل کمپ کردیم و یه شب رویایی داشتیم منی که تو ایران کمپ نکرده بودم تو ترکیه کمپ کردم تو جنگل ولی انصافا تو اون سفر من کاملا به خدا اجازه داده بودم هدایتم کنه و چه هدایتی به خدا فکر میکنم اشکم در میاد مایی که قدرت به این بزرگی پشتمون هست چطور میترسیم چطور ناراحت میشیم و چطور نا امید میشیم اون سفر رویایی ترین سفر زندگیم تا الان بوده چون کاملا با هدایت خدا بوده ولی بعدش به قول قران ما انسانها فراموش کاریم به خودم میگم با این تجربه باز فراموش کردم اجازه بدم همون خدا کل زندگیمو هدایت کنه به این دلیل استاد انقدر تاکید دارن و تکرار میکنن ، به این دلیل خدای مهربان انقد این الهامو به استاد میکنن چون بزرگترین ضعف ههمون اینه که فراموش میکنیم این قوانینو
استاد عزیزم سپاسگزارم برای یاداوری این قدرتی که ههمون داریم
به نام خدایی که مرا انسان آفرید ،سلام بر استاد پر از انرژی مثبت عباسمنش عزیز ذهن راه رفتن به درون را بسته است.
هرگاه به درون خود بروی، بارها و بارها لایههایی از ذهن را پیدا میکنی:
بخشهایی از افکار، آرزوها، نقشهها، چیزی از آینده و یا چیزهایی از گذشته.
و به یاد داشته باش:
آینده چیزی جز فرافکنی از گذشته نیست.
آینده بازهم درخواستی از گذشته است. که قدری تغییر یافته و بهتر شده است.
در گذشته شاید و غم داشتهای، دردها و لذت ها و گلها و خارها،
آیندهات چیزی جز گلها نیست که خارها را برداشتهای و فقط لذت و لذت و لذت ,
دردها را رها کردهای!
تو فقط گذشتهات را مرتب و پاکسازی میکنی و احساس خوب و زیبایی داری و آن را به آینده فرافکنی میکنی.
زمانی که بدانی چگونه از گذشته بیرون بیایی، آینده بطور خودکار ناپدید میشود
وقتی در درون گذشتهای نباشد،
آیندهای هم نمیتواند باشد.
گذشته تولید آینده میکند.
گذشته مادر آینده است،
آن زهدان است.
وقتی که گذشته و آیندهای نباشد،
آنوقت آنچه که هست، هست.
آنگاه هرآنچه که باشد، هست!
آنگاه ناگهان در ابدیت هستی.
ذهن اصیل این است:
بدون جرقهای از فکر،
بدون ابری در دیده،
بدون گردوخاکی در اطراف،
فقط فضای خالص
سلاااام به استاد عباسمنش عزیزو استادشایسته جانم
سلام به همه دوستان ارزشمند وبهشتی دراین سایت الهی
نمیدونم چطورباید نعمت هدایت به این سایت واین استادهمه چی تموم روبه درگاه خدابه جابیارم؟؟؟
باحرف وزبانم میگویم امامیدانم که کفایت نمیکند
باید خوب عمل کنم ونتیجه بگیرم بلکه شکرگزاری ام را درعمل هم به پروردگارم نشان دهم
الهی امین
واژه تسلیم..خشوع وخضوع دربرابر خداوند معدودواژه هایی بود درتمام عمرم شنیدم تاقبل ورودبه سایت
وواژه توحید شرک هدایت تسلیم وخشوع دربرابر خداوند بیشترین واژه هایی است که دراین 3سال از زبان استادم شنیدم
اگر من رابه این بهشت هدایت نمیکردی چطور جاهلانه ودر نادانی عمرم راتمام میکردم وبه خیال خودم که باحجابم و نمازو روزه ی قضانداشتنم. پس بنده ی باایمان خداهستم امااااان ازاین کج فهمی های دینی وباورهای مخرب گذشتگان
منطق وشهود دواصل مقابل هم : که منطق ازعقل میاید وشهودازقلب که جایگاه خداونداست
ومن چه میدانستم شهودیعنی چه؟؟؟
تسلیم بودن چیست؟؟؟
هرجا افسارزندگیم رابه دست شهود وقلبم دادم بااینکه کاملا خلاف منطقم بودپیروزمیدان شدم وانجاکه صدای منطق درذهنم بلندتربودو برعقل ناقص خودم تکیه کردم کله پا شدم
مثالهای زیادی از زندگیم دارم
تاقبل اشنایی بااستادهرتجربه ایی دارم روی عقل خودم بوده وبسییییاربرام سخت گذشته مثل خرید خانه که چقدر روی عقل خودم حساب کردم وبسیاراذیت شدم
گرفتن مراسم عروسی که باعقل خودم جلو رفت و خیلی همه چی بابا میلم نبود
مسافرتهایی که همگی باعقل ومنطق خودمان برنامه ریزی میشدند و همه چی عالی نبودهمیشه…
چه میدانستیم خداوندی که مامیشناسیم با خداوندی که واقعی است فرسنگها فاصله دارد
منطق وشهود راتاحالا نشنیده بودیم .فکرمیکردیم همین که بگوییم خدایا توکل به تو دیگر کافی است
تسلییییم دیگرچیست ببین عقلت چه میگوید
من فقط اینهاروشنیده بودم دیده بودم وباورکرده بودم تازمانی که وارد این بهشت شدم
که باطی کردن تکاملم هربار بیشتربه این نیرو وصل میشوم بااینکه میدانم تابینهایت جادارد که روی اصل توحید دردرونم کارکنم
مثالهایی که با شهود وتسلیم بودن خداوند درزندگیم رخ داده است
به راه انداختن کسبوکارم به تنهایی فقط با الهامات خداوند که به چه راحتی دستگاه برایم خرید باچه کیفیت وقیمتی
چرخ خرید
کسی رو فرستادکه کامل همه چیز روبهم اموزش داد رایگان
توپارکینگ برایم کارگاه ساخت
مشتری شد
خیاط برام پیدا کرد
واردکننده مواداولیه پیداکرد
دستان پرمهرش روهربار برای کمک به من فرستاد
باکدوم عقلومنطقی این همه کارراخودم میخواستم انجام دهم؟؟؟
منی که هیچ از تولید وبازاروفروش نمیدانستم
همه کاری برایم کرد همه چیز برایم شد
مسافرتهایی که تسلیم بودیم ورفتیم و…
ولی من بازهم:::
اشتباه کردم
شرک ورزیدم
عصبانی شدم
نگران شدم
ترسیدم
وابسته شدم
مغرورشدم
دوباره مرا بخشید ودرپناه امن خودش جاداد
دستم راگرفت واز ظلمهایی که به خودم کردم نجاتم داد ومن چه دارم که بگویم دربرابرت ای تنها معبودمن
پاک ومنزهی تو
تنها تورامیپرستیم وتنها ازتویاری میخواهیم
خوب میدانم که ذره ای ازعظمت ووالا مقام بودنت راهنوزنتوانسته ام درک کنم اماتواینچنین مرادراغوش کشیده ای ولبخندمیزنی
عاشقانه میپرستمت
استادعزیزم تابینهایت سپاسگزارتون هستم وطلب خیر براتون دارم ازدرگاه خداوند منان
به نام خدا
سلام زهرا جون عزیزم
خدا را شکر برای وحودت دست خداوند
واقعا همه چیز خداوند است و لاغیر
اگر فقط به خودش بسپاریم خودش هدایت می کند ما را به آدمهایی که اون وجه خوب خودشون را به ما نشون می دهند
خدایا صد هزار مرتبه شکر
وقتی توکل کردیم نتیجه گرفتیم و چقدر اوضاع خوب پیش می رفت
ولی وقتی کفر ورزیدیم نگران شدیم . نعمت ها دور شدند . ثروت ها دور شدند . انسان ها وجه خوب خودشون یادشون رفت…..!!؟!!!
که اینطور نیست
چرا ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
چون ما شرک ورزیدیم
اوضاع عوض شد
ورق برگشت
و هیچ چیز زیبایی را ندیدیم
تا دوباره تسلیم شدیم
و اوضاع خوب شد
ممنون دوست عزیزم با کامنت زیباتون یادآوری کردید که همه چیز را از خداوند بخواهیم
و وقتی داده شد بدونیم از خودش خواستیم
که عطا شده
وگرنه گرفته میشود و اصلا دریافتی وجود ندارد
ممنون
خدا را شکر برای وجودتون
سلام به رهای عزیزم
خیلی ممنونم ازت که روح زیبابینتو درقالب کلمات بهم نشون دادی
واقعا که شرک به قول استاد عامل اصلی بدبختی بشریته
به همه چی ربط داره این شرک ورزیدن
خوبیش اینه که هرچی این مسیرو ادامه میدیم بیشتر میفهمیم که اینم شرک حساب میشده ومن اصلا متوجه نبودم
همین امروز توصحبت کردن باهمسرم جمله ایی رو گفتم که اصلا به مخیلم هم نمیرسید شرک باشه ولی قربونش برم خدا اندازه همون جمله کوچیک واقع نه بیشتر کارم چنددقیقه گره خوردبه هم یعنی دستگاهم خوب کارنکرد برای چنددقیقه ومن فهمیدم که یه اشتباهی کردم فکر کردم تابلاخره فهمیدم::
همسرم بهم گفت امروزچندتا زر بافتی ؟؟؟3تاحتما شده تا الان
من محکم گفتم نه4تایی بافتم
باورت میشه این جمله من شرک بوده ومن نمیدونستم
خدابهم گفت تونبافتی دستگاه نبافت من بافتم
الان دارم مینویسم همه بدنم مور مور میشه
اره من باهمبن جمله شرک ورزیدم بعد اومدمپای دستگاه تا کار رو ادامه بدم دیدم نمیبافه هرکاری میکردم گره میخوردبهم
فهمیدم دوباره خدا داره گوشم رویپیچونه
فکرکردمو فکرکردم تابالاخره فهمیدم اشتباهمو
وازصبح همش میگم چقدرباید حواسم به لحظه لحظه افکارم وکلماتم باشه
به امید خودش
سپاسگزارتم دخترمهربون
خدایاشکرت که هواموداری
به نام خدایی ک همیشه کنارم بوده
سلام ب همه عزیزان، استاد میخوام از مثالی ک همین دیروز اتفاق افتاد صحبت کنم، بعد از اون اتفاق من نشستم این فایل رو برای بار دوم دیدم و خدا داشت بهم میگفت دیدی؟ دیدی تسلیم بودی چیکار کردم برات؟
استادجان من اصلا بلد نبودم تسلیم بودن رو، دیروز اولین تجربه را داشتم، می نویسم حتی اگر ب ظاهر ساده ب نظر بیاد، دیروز نقطه عطفی بود برام اون ماجرا.
تا قبل از اون من فکر میکردم من وارد یه کاری میشم با عقل و منطق خودم، بعد خدا حین انجامش میاد ب کمک ام. هیچ وقت از اول آرام نبودم و میگفتم بالاخره منم باید اقدامی انجام بدم، از مصاحبه هایی ک میرفتم، از شرکت هایی ک استخدام شدم، از مغازه ای ک ب لطف خودش باز شد. اون خواسته ها خوب بودن ولی عالی پیش نرفتن، با زجر و استرس پیش رفتن، میگفتم بالاخره وارد چالش جدید شدن سختی داره، رفتن ب دل ترس سختی داره، بالاخره منم باید همش دنبال آگهی ها بگردم برای کار، دنبال ملک بگردم تو املاک ها،خودم هم اقدامی بکنم، آرام نبودم ک بشینم ی گوشه و بزارم خدا برام کارا رو انجام بده.
اون همه اتفاقات رو پشت سر گذروندم، سخت نبود، چون کمی ایمان نشون میدادم و او مرا بسیار آسان میکرد برای آسانی ها. ولی حالا اینبار میخوام صداشو بشنوم و بعد حرکت کنم، استعفا از کار فعلی با من، بقیه اش با خودش، من هیچی نمیدونم. وقتی ب آینده درخشانم فکر میکنم ک قراره چه جایزه ای از تقوا و ایمانم بگیرم روانم شاد میشه. میخوام مهمان خدا باشم و می نویسم از نتایج اش.
و اما اتفاقی ک دیروز افتاد، من برای تهیه غذایم (ب سبک قانون سلامتی) بیشتر ب کشتارگاه میرفتم، 3 روز بود ک نمی شد برم، مادرم میگفت نمیخواد خودت بری هوا خیلی گرمه، گفتم چشم، حتما هدایته. گفت با پدرت برو، پدر اون روز شلوغ ترین روزش بود، گفت اصن جور نمیشه بین کارم ببرمت امروز و ی کاری کن فردا اول صلح میریم، یکی از دوستان گفت من میرم اونجا برات میارم و ایشونم جور نشد، حالا من دیگه سومین روز دیگه شروع کردم ب خدا غر زدن ک یک بار کارم رو ب تو واگذار کردم همون ی بارم منو ناشتا گذاشتی، حالا من چیکار کنم.3 روزه منو علاف کردی. البته از قصابی محل مون تهیه میکردم ولی مورد رضایت من نبود، و البته یه باور دیگه هم کشف کردم، باور کمبود ک چرا فکر میکنم فقط از اونجا میتونم تهیه کنم چون ارزون تره، ینی خدا رو ب اون اندازه باور داری؟
ب خودم هر روز میگفتم خدایا این اولین باره ک من دارم خودم رو ب جریان هدایت می سپرم، قبلا هم بود ولی این درصد تسلیم نبود، میگفتم میخوام ی فکت و منطق خوب بسازی برام، باید جلوی این شیطان بعدا رو سفیدم کنی. از ته قلبم مطمئن بودم ک قراره یه اتفاق خوبی برام بیوفته و درس خوبی بگیرم، میگفتم اصن نشه، فقط بهم بگو چه درسی میخوای بهم بدی؟ درس لیاقت؟ درس فراوانی؟ درس نچسبیدن ب یک موقعیت خاص،ب یک فرد خاص، ب یک مکان خاص. درس تقوا و کنترل ذهن، بحث نچسبیدن ب خزه های کف اقیانوس و رها بودن.
و بعدازظهر روز آخر رزق مریمی من رسید، 2 بار، ظهرش یه رزق مریمی شاهانه از طرف مادر عزیزم، و بعدازظهرش یک بسته گوشت فیله ای استیکی دم خونه تحویل من داده شد. باورتون میشه من چند روز قبلش رفتم قصابی ران گوساله بخرم، گفت برای استیک فیله بخر دیگه نیازی نیست بجویی، تو دلم گفتم حالا حالاها ک نمیتونم، ولی ایشالله بعدا میخرم. و من حالا بسته های فیله تو فریز دارم. اصن این بنده خدا خودش ب من زنگ زد پیشنهاد داد ک میخوای بخرم برات؟ گفتم بله، هدایت عه دیگه چیکارش کنم قبول میکنم. بعد دیروز چندین بار بهشون میگم مبلغش رو بفرمایید، میگه نمیخواد نمیخواد.
خیلی دوست داشتم رزق مریمی رو تجربه کنم، ب خدا میگفتم مگه من چه فرقی با مریم دارم؟ ب من هم عطا کن، بعد دیروز میگفت ببین این کار برای من آسان است. و هزار بار گفتم خدایا تو بهم این رزق رو دادی ن آقای ایکس، نه مادرم. چقد خوبه جایزه سپردن ب خدا. جایزه تسلیم بودن، چه خوب نعمت میده، خدا میدونه تو بهشت چه نعمت هایی در انتظارمونه وااای، چقدر بخشنده ای، چه خوب اجابت کننده ای هستی.
این ی مثال کوچیک بود، ولی واقعا خیلی فاصله است بین حرف و عمل. این اولین قدم تکاملی من بود، شاید الگوی قوی عه قبلی نداشتم برام کمی سخت پیش رفت، ولی این مثالو با تمام سادگیش خوب میچسبونم ب کف مغزم، ب یادش میارم و ب یادش میارم.
این ذهن هم الکی اون وسط مسائلو برا خودش بزرگ میکنه ک ما رو بترسونه، ولی اگر دیدگاهم رو نسبت ب چالش ها عوض کنم و اهرم لذتی بسازم از اینکه قراره نتیجه این سپردن و تسلیم بودن چه جایزه ای از سمت خدا باشه، خیلی آرام تر میشم، مشتاق میشم ک ب اون نتیجه آخر فکر کنم، اون سکانس آخر ک دهنم باز مونده از هدایت خدا. و میگفتم خدایااا تو چرا انقد خوبی؟ من ک کار خاصی نکردم، حتی توی کنترل ذهنم خودت دستم رو گرفتی و با نشانه هات دلگرمم کردی. همه چیز خودش عه، هم اولش، هم وسطش، هم آخرش.
تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای، هر چه فرمان است خود فرموده ای
در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش، ور نه دیگ حق نمی افتد ز جوش
نیست بازی کار حق خود را مباز، آنچه بردیم از تو بازآریم باز