اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد چه تعبیر زیبا و قشنگی از مرگ دارید و برخلاف عموم که مرگ خیلی تلخ و طاقت فرسا هست مرگ برای شما آغاز یک زندگی سراسر شیرین، شاد، آرامش و خوشحالی هست.من همیشه فکر می کردم چرا در دین اسلام همش به وفات ها انقدر اهمیت داده میشه بطور مثال تنها امامی که در ایران هست امام رضا می باشد ولی تولد این امام تعطیل نیست ولی وفات این امام تعطیل این جمله که ما مسلمان ها مرده پرستیم واقعا برام به یقین تبدیل شد تا به امروز که این فایل زیبای شمارو دیدم همیشه برام سئوال برای چی 2 ماه کامل (محرم و صفر) باید ملت مشکی بپوشن همش هیئت و عزاداری باشه واقعا خیلی خسته کننده هست.
من به یک نتیجه رسیدم نصف بیشتر این افرادی که در روضه ها گریه می کنن اول به حال غم و غصه های خودشون گریه می کنن نه به مصیبت امام ها و پیامبران.
استاد بعضی از افراد فکر می کنن که باید یک رخداد فوق العاده ای در زندگیشون پیش بیاد که اسباب خوشحالیشون رو فراهم کنه ولی من بعد اینکه با شما و آموزه های شما همراه شدم فهمیدم بوسیدن فرزند، خرید یک دست لباس تو خونه ای، پیاده روی در پارک و همه و همه مواردی که بهشون میگیم روزمرگی هامون با تغییر زاویه دیدمون میتونیم از تک تکشون لذت ببریم و به احساس خوب برسیم و قانون احساس خوب= اتفاقات خوب رو برای خودمون رقم بزنیم.
استاد همیشه برام سئوال بود که چرا خدا ما رو به این جهان آورده که همش زجر بکشیم آخه برای چی کلا داشت عدل خدا برام بی معنی میشد با شما من دین رو فهمیدم و به آرامش رسیدم خیلی از مشکلات زندگیم که در گذشته برام غیر قابل تحمل بود و باعث آزار خودم و اطرافیان می شد فقط با تغییر زاویه دیدم به یک روال عادی تبدیل شده.
استاد همیشه پاینده و استوار باشید که زندگی خیلی از افراد مثل من رو نجات دادین و بارقه های امید در زندگیمون داره پدیدار میشه.
سلام و درود محضر استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان همفرکانسم
وقتتون به خیر و شادی
استاد عزیزم همه فایلهای شما عالی و مفیدن ولی بعضی از فایلهای شما طوری هستند که ریشه ای یک موضوعی رو حل و فصل میکنند و این یکی از ویژه ترین فایلهای شماست.
این فایل رو اوایل آشنایی با شما گوش کردم و اون زمان خیلی برام آگاهی بخش و روشنگر واقع شد و به طور ریشه ای دغدغه من رو در مورد مرگ و عزاداری حل کرد و از اون زمان به آرامشی رسیدم که قبلا تجربه اش نکرده بودم.
خیالم در مورد مرگ خودم و دیگران راحت شد و نگرانی ی که سالهای سال درباره مرگ خودم و دیگران داشتم مرتفع شد.
موضوع مرگ چیزی هست که همه به نوعی باهاش درگیر هستند و در طول سال افرادی از فامیل آشنایان همکاران و همسایه ها هستند که از دنیا میروند و وقتی به دیدگاه و عملکرد دیگران نگاه میکنم متوجه میشم که اکثر آدمها نمیتونن با این قضیه کنار بیان و خودشون رو ناراحت میکنن و غم و غصه رو تجربه میکنن.
ولی من با تغییر باورم در این مورد سعی کردم تا حد زیادی عملکردم رو تغییر بدم:
دیگه هیات و عزاداری نمیرم
مجلس ترحیم ها رو هم 99درصدشون رو نمیرم و اگر هم برم اصلا ناراحت و غمگین نمیشم و سریع میام بیرون
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم دیگه ناراحت نمیشم و راحت و عادی ازش رد میشم.
خلاصه ذهن و روحم خیلی آزاد شده و با خیال راحت دارم از زندگی ام لذت میبرم و اولویتم احساس آرامش خودمه
البته که نزدیکانم بهم ایراد میگیرن و انتقاد میکنن ولی اصلا به حرفهاشون توجهی نمیکنم و اعراض میکنم.
این همه تغییر و رشد رو مدیون استاد عباسمنش گرامی هستم و به خاطر دادن این آگاهی های ناب ازشون قدردانی میکنم و براشون بهترینها رو آرزومندم.
و کسانى که (اموال خود را در راه خدا) مى دهند آنچه را دادند، در حالى که دل هایشان ترسان است از این که سرانجام به سوى پروردگارشان باز مى گردند.
به استناد آیات قرآن ، با مرگ انسان زندگی تمام نمیشه بلکه ما به اصل حیات ابدی خود می رسیم ، ما متعلق به آن جهان هستیم که قرار هست مدت اندکی در این دنیای مادی 2قطبی باشیم ، دنیایی که هم ثروت وهم فقر داره ، بالا و پایین داره، سردی وگرنه داره ، دریا و خشکی داره ، گرسنگی وتشنگی داره ، گریه و خنده داره
ولی جهان آخرت کلا شادی، خوشبختی، فراوانی ، وفور نعمت ، عشق ، و خلاصه همه چی عالیه.
حالا که چشم برهم زدنی در این دنیا هستیم قراره از این دنیا لذت ببریم ، از نعمتهای الله استفاده کنیم ، شکرگذار باشیم ،
در این دنیا باید علائق خود را دنبال کنیم ، به هدایت الله بله بگیم، و انجام بدهیم.در این مسیر مقصد مهم نیست بلکه لذت بردن از مسیر مهم است .
در مرگ کسی گریه و زاری نکنیم ، دچار حزن و اندوه نشیم که در این صورت غم بیشتر را جذب خواهیم کرد
در مرگ امام حسین گریه نکنم، چون ایشان پیروز شد ، جای شادی وشکر داره
استاد عزیزم نخیر دیدگاه مخالف شما ندارم استاد این دیدگاه شما منطبق ترین دیدگاه با درون من هستش چیزی هست که درونم قبولش داره
استاد من بعد این همه مدت با این دیدگاه شما چقدر آروم شدم یادمه منم در زمان بچگی درونم مخالف عزاداری و گریه و غم بود منم با فقدان مشکل دارم
با این مثال مهمانی چقدر درک کردم و چقدر نشست به روحم
استاد منم دیدگاهمو این قرار میدم خواسته داشته باشم نه به این خاطر که به خواسته هام برسم اتفاق خاصی میفته به این خاطر که وقتی دنبال خواسته ام هستم زندگی میکنم یادم باشه از مسیر لذت ببرم به قول خدا اینها همش بازیچه هست اصل ما همون رحمونه که باید برگرده پیش خدا و خوش بحال کسانی که با فرکانس نزدیک به خدا از دنیا برن
استاد چند روز پیش بود در مورد مرگ فکر میکردم این بهم الهام شد اگه رو خودت کار کنی و فرکانسهاتو خیلی بالا ببری بعد این دنیای فیزیکی تا ابد در نزدیکترین فرکانس به خدا هستی که اسمش بهشته ولی اگه رو خودت کار نکنی و با فرکانس پایین از دنیا بری تا ابدی دور و جدا افتاده از خدایی و سرگردانی و این اسمش جهنمه
این بهم خیلی انگیزه میده که فرکانسهامو ببرم بالا نزدیک و نزدیکتر به خدا
و این اتفاق میفته با احساس خوب، ثروتمند شدن، شکرگزاری، شناخت خودم ، لذت بردن از همه چی
دم خدا گرم چه نعمتی داده به ما که زندگی رو تجربه کنیم و برا کسی که لذت ببره چه پاداشی قول داده دیدار خودش و وصل شدن به خدا
یادمه اولین باری که این فایلو گوش کردم زیاد جدی نگرفتمش ، بعد ها که دوباره هی مرور میکردم همه ی فایل هارو ، دوباره و دوباره و دوباره دیمدمش آگاهی هایی ازش دریافت کردم که خیلی بهم کمک کرد.
تقریبا دوماه پیش ، دایی من به دلیل یه اتفاقی به رحمت خدا رفت.
خب من که با خونوادم زندگی نمیکنم و اصلا تو یه شهر دیگه ای هستم ، پدرم بهم زنگ زد و خیلی با ترس و لرز گفت داییت فوت کرده و نمیدونم چجوری به مامانت بگم.
منم شوکه شدم ولی خداوکیلی خیلی خوب خونسردی خودمو حفظ کردم.
گفتم باشه من خودم به مامان میگم ، فقط تو برو پیشش بشین که اگه یهو حالش بد شد پیشش باشی.
خلاصه آقا من تصویری زنگ زدم به مامانم و بنده خدا از هیچی هم خبر نداشت.
کلی گفتیم و خندیدیمو لا به لای حرفام داشتم سر صحبتو باز میکردم.
هرچی که آگاهی در مورد مرگ که تو این سایت تا اون لحظه دریافت کرده بودمو به یاد آوردم.
اون لحظه انگار من نبودم که حرف میزد ، حرف میزدم و تو حرفام از بازگشت به جایگاه ابدی میگفتم ، حرف میزدم و تو حرفام از دمیده شدن در روح جهان میگفتم ، حرف میزدم و لای حرفام از اینکه همه باید از دنیا بریم میگفتم ، حرف میزدم و کنار حرفام میگفتم ادما وقتی بی انگیزه میشن خودشون انتخاب میکنن که از این دنیا برن ، حرف میزدم و میگفتم همه ی ما با از دست دادن جون عزیزانمون امتحان میشیم و…
خلاصه آقا من به یه نحوی همونجوری که داشتم چهره ی مادرمو میدیدم و حرف میزدیم و میخندیدم بهش گفتم 😶😐
باورش نمیشد ، انکار و انکار و انکار.
یهو ترکییید ، کلی گریه کرد و بقیه شو سپردم به بابام که آرومش کنه.
یه خورده هم نگران داداشم بودم ، چون داییمو خیلی دوست داشت ، ولی مثل اینکه بیشتر ازین حرفا با خودش تو صلح بود و واکنش عجیبی نشون نداد.
حالا این طرف داستان که من بودم ، داشتم خیلی شدید خونسردی خودمو حفظ میکردم و با چیزای مختلف خودمو مشغول کرده بودم و با این اگاهی ها که همه ی ما برمیگردیم نمیزاشتم حالم بد بشه.
خداشاهده من از لحظه ای که بهم خبر دادن ، تا همین الان یه قطره هم گریه نکردم ، از بس که به یاد آوردن این آگاهی ها حالمو خوب میکرد و ناراحتی اصلی (که خیلی تحت کنترلم بود) من فقط به خاطر گریه های مادرم بود.
دوستم اومده بود پیشم و بهش گفتم چنین اتفاقی افتاده یه لحظه اصلا خشکش زد ، گفت پس چرا انقد آرومی ؟
چیزی خاصی بهش نگفتم .
چند دقیقه گذشت و پاشدم تمرین های ورزشیمو انجام دادم.
تو همین حین یهو گفت به خدا تو آدم نیستی ، تو قلب نداری اصلا 😂😂😂
تا اینو گفت من زدم زیر خنده.
گفت داییت مرده اونوقت تو داری تمرین میکنی و میخندی ، دیوونه بلیط بگیر با اولین پرواز برو مراسمش لااقل.
منم گفتم نمیرم ، کار دارم اینجا و …
اصلا هم حرفاش برام مهم نبود که چی میگه.
بعد تمرینم مادرم بهم زنگ زد و با ناراحتی و غم گفت تو کی میای برای مراسم ؟
در کمال ناباوری مادرم گفتم من نمیام ، نمیتونم .
خیلی از دستم ناراحت شد ،
تقریبا همه ی نزدیکان از دستم ناراحت شدن و من همچنان مصمم بودم و میگفتم من نمیام برای مراسم و اصلا نمیتونم تو فضای غمگین باشم.
روزها گذشت و با مادرم هر روز در مورد مرگ حرف میزدیم و هر روز این آگاهی هارو میگفتم.
تا اینکه یه شب ، نزدیک ۳-۴ ساعت باهم تلفنی حرف زدیم.
اونجا یه مثالی زدم و براش جا افتاد چی میگم ، یعنی هدایتی به ذهنم رسید و اونو گفتم.
بعد اون شب حالش خیلی بهتر شد و الان دیگه زندگی به روال قبل شاد و عالی ادامه داره.
و یه اتفاق دیگه هم که افتاد این بود که خیلی ها بعد از گذشت یه ماه تازه میگفتن که ناراحتی خوب نیست و همون چیزهایی که به مادرم میگفتم.
حتی مادربزرگم که از همه حالش بدتر بود ، بعد از تقریبا یه ماه (قبل چهملین روز فوت) گفت دیگه ناراحتی بسه و برای دایی کوچیکم رفتن خواستگاری و ازدواج کرد و فضای شادی ایجاد کردن.
(دوباره خیلیا که این داستانو شنیدن شاخ درآوردن از تعجب😂)
ولی خب به نظرم این تفکر خیلی بهتره دیگه.
🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃
وقتی آدم میپزیره که هر وقت لحظه ی مرگ فرا برسه ، هر کسی به یه نحوی از دنیا میره ، دیگه به نوع مرگ آدمها هم فک نمیکنه.
مثل همین مثالی که استاد زد چند روز پیش اینجا اتفاق افتاد.
دو سه روز پیش اینجا زلزله اومد ، یه پسر جوون از ترس زلزله خودشو از طبقه ۴ پرت کرد پایین و به رحمت خدا رفت.
این زلزله کلا یه نفر فوتی داشت و اونم همین بنده خدا بود.
آدم وقتی لحظه ی مرگش فرا برسه به یه نحوی میمیره ولی خب مرگ پایان کبوتر نیست.
یه دریای بی نهایت هست و ما آدم ها ، بطری های آب هستیم ، جسممون بطریه ، روحمون آب دریاست.
قبل از اینکه وارد بطری بشیم با آب دریا یکی بودیم ، ولی وقتی وارد بعد جسمانی شدیم ، یادمون رفته که درونمون همون آب دریاست.
و حقیقت اینه که در نهایت آب تو بطری از خود بطری جدا میشه و دوباره برمیگردیم به دریا و تو آب بی نهایت دریا غوطه ور میشیم.
نمیدونم بعدش چه اتفاقی میوفته ولی لااقل میدونم نگرانش نیستم.
یاد یه تیکه از کتاب کیمیاگر افتادم که کاروان سالار به پسره میگه اگه مجبور باشم بجنگم اون روز مثل هر روز دیگه ای برای مردن خوبه.
منم خیلی وقتا موقع خوابیدن که خیلی آروم خوابم میبره تو همون حالت خواب و بیداری این جمله میاد تو ذهنم و آروم تر میشم و میخوابم.
تا الان که صبح روز بعدش باز دوباره بیدار شدم 😜
ولی عوضش صبح خیلی جانانه از جان جانان سپاسگزاری میکنم که یه فرصت دیگه بهم داد تا یه روز دیگه رو خلق و تجربه کنم.
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
خدایا شکرت برای این آگاهی های ناب ،
خدایا شکرت برای این سایت ،
خدایا شکرت برای استاد آگاه و دریادل
خدایا شکرت برای این حال خوبم و هزاران نعمت دیگه
ممنونم ازت استاد جان ❤️
پ.ن : از سر کار اومدم ، کلی از باور هارو نوشتم ، ورزش کردم ، کامنت هم که نوشتم .
خداروشکر امروز هم همه ی کارهامو با کمک خودت انجام دادم.
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
از خدا میخوام کمکمون کنه تا به این آگاهی ها عمل کنیم.
از خدا میخوام کارهامونو انجام بده ، همونطور که کار های منو انجام میده.
با سلام خدمت دوستان هم فراکانسی و استاد محترم، با شنیدن صحبتهای استاد یاد یکی از اشعار پابلو نرودا ، برگردان احمد شاملو افتادم،خیلی خیلی احساس خوبی دارم نسبت بهش.حتما بخوانیدش:
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهٔ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی … .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
استاد عزیز با نشاط و ارزشمندم قبل از هر کلامی باید واقعا گفت بی نهایت سپاسگزارم از خداوند که با یک اتفاق ساده با شما و فایل ها و وب سایت شما آشنا شدم و کمتر از یک سال است که اتفاقات بزرگی با شنیدن و دیدن و تهیه کردن فایلهای شما از قبیل دستیابی به آرزوها ثروت و هدف برایم اتفاق افتاده و از همه مهمتر به سوالات مهم در زنذگی مادی و معنویم بیشتر فکر می کنم و به قول خودتون قانون را تایید می کنم. هر روز صبح که با افکاری که اینجا در امریکا به دور از خانواده روزم را با تنها فرزندم شروع می کنم به سویم هجوم می آورند با اولین فکر نگران کننده از یک فایل صوتی به صورتی اتفاقی گوش می کنم و به این فکر می کنم با خودم که من متعهد به 3 تا 6 ماه کار روی باور هایم هستم و هر روز با اینکه در چالش زندگی هستم اما با اشتیاق حرکت می کنم و نه تنها این اشتیاق در من بلکه این اتفاق برای فرزندم هم افتاده. و حتی در خواهر و مادرم در ایران . فرزندم هم در راه یک هدف بزرگ هست و فایلهای شما بسیار در زندگی روزانه اش تاثیر گذاشته.استاد عزیز من هر روز که یک اتفاقی در ایران عزیزمان و دنیا می افتاد به اولین چیزی که فکر می کنم اوه الان در این موضوع نظر استاد عباسمنش چیه ؟ همین اتفاق ساختمان پلاسکو در ساعتهای اولیه من را در این راه دور بسیار بهم ریخت و به رسم همدردی پروفایلم را از عکسی که نشان دهنده همدردی باشه گذاشتم و برای 10 دقیقه عکس ها را و فیلمهای حادثه را دیدم .و به یک باره یک ندایی به من گفت که اینجاست که باید حواست باشه که با این اتفاق داری حالت را پایین میاری و با این کار افسرده میشی و نتیجه اش روی فرزند و همه امور روز مره ات هم میاری.من بلافاصله خودم را از این فرکانس بیرون کشیدم و عکس پروفایلم را هم عوض کردم . اما در درونم سوال بود که پس همدردی چی میشه؟ و در این رابطه طبق قانون جهان هستی استاد عباس منش چه نظری دارند ؟امشب با این پیام پاسخ خیلی سوالاتم را گرفتم . استاد من سالها پیش انسانهای معلول و بیمار یا کسانی که عزیزی را از دست دادند را می دیدم و به سمتشون می دویدم و دلسوزی می کردم و قدمهای بزرگ بر می داشتم و فکر می کردم من مسوولم در مقابل آنها > اما این انسانها فقط برای مدت محدودی شرایط برایشون بهتر می شد اما مجدد بر می گشتند به حال قبلی و من فکر می کردم من چقدر بیهوده تلاش کردم . حالا کم کم دارم می فهم من نباید خلاف جهت آب حرکت کنم .هر اتفاقی دلیلی دارد و من برای دیگران که تو سختی هستن به زورنمی تونم کاری کنم و دلسوزی کنم مگر اینکه خودشان بخواهند.
موضوع دیگر در خصوص تجربه حرف مردم.بیش از 23 سال پیش که خواستم از همسر و پدر فرزندم جدا بشم چون واقعا ما در یک پیج نبودیم و در حالی که در یک حومه شهرستان بودم و با یک طومار حرف و سخن وتهمت از سوی مردم شهر و بستگان روبرو شدم چون طلاق بسیار امر زشت و منفوری به شمار می رفت و خیلی به ندرت کسی درخواست طلاق می داد. اما یک نیرویی به من می گفت تو داری بهترین کار را می کنی و نمی خواهی فرزندت و یا فرزندان دیگری در این زندگی ناشاد رشد کنند و با تمام چالش ها در راه جدایی و به عهده گرفتن مسولیت فرزند خردسال با قدرت ایستادم و هیچ اهمیتی به حرف مردم ندادم و حتی بحث هم نمی کردم و فقط ارتباطم را کم و قطع کردم و در راه زندگی شجاع تر فرزندم را با کمک خداوند بزرگ کردم و به اروپا برای تحصیل و حال هم سالها ست که در امریکاییم و حتی به یکی از آن مردم فکر نمی کنم و زندگی من و فرزندم سرشار از موفقیت و شادی است و همه آن مردم طلاق و موضوعات بسیار بدتر را به زندگی خودشان جذب کردند و البته من همه ان انسانها را بخشیده ام .در آن زمان که من از فرکانس چیزی نمی دونستم اما به کارم امید داشتم و با حرف مردم غرق نشدم. حالا با شاگردی در راه شما دارم می فهمم که چه کردم و حالا که سنم بالا رفته و گاهی احساس پایین یا خستگی می کنم بالافاصله با یادآوری دروس شما زندگی را زندگی می کنم . و تازه احساس می کنم همه این راهها نیازهای من هست به چالش و من با شادی و لبخند و متعهد به قولم در ابتدای دروس زندگی می کنم و با سپاسگزاری روزانه که معجزه می آفریند توجهم را به خواسته هام و داشته هایم می دهم نه ناخواسته ها و نداشته ها.
موضوع دیگر در خصوص مرگ که در این فایل شنیدم الان باید بگویم تجربه بسیار زیبایی دارم و ان این است که من تازه کمتر از یک ماه است که فهمیدم اون خدایی که میگه از رگ گردن به ما نزدبکتره کیست؟ من همیشه می ترسیدم از مرگ به دو دلیل یک اینکه زندگی را خیلی دوست دارم و عزیزانم را و دیگر اینکه ترس از عذاب و گرز آتشین < برای وقتی که دروغی گفتم غیبتی کردم و هر کاری که اسمش را گناه باید گذاشت.اما مدتی است که شبها هم تو خواب دارم فایلهای استاد را گوش میکنم و وقتی که عمیقا قوانین جهان هستی و نیروی وجودم را که خود خداوند هست را شناختم .چند شب پیش در خواب دیدم که داشتم توی خواب تایید می کردم که چه جالب من از مرگ دیگه نمی ترسم . مثل این هست که بخواب بریم و دوباره بیدار بشیم ببینیم یک جای دیگری هستیم. و توی خواب می گفتم حالا می فهم وقتی استاد عباسمنش در مورد خداوند و جهان هستی صحبت می کنند یعنی چی. اونقدر خوشحال بودم که از خواب پریدم و دیدم هنوز هند فری توی یکی از گوشهای منه و داره فایل استاد تکرار میشه و چقدر احساسم خوبه .صبح اول وقت از خوابم برای فرزندم گفتم و بعد به یک قانون دیگر پی بردم که وقتی این خواب را تکرار کردم بازم باورم را قوی کردم که بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.
حالا می فهمم که دقیقا این ما هستیم که حتی بیماری را هم برای خودمون جذب می کنیم و حتی اتفاقات بد و خوب .می تونم بگویم در کمتر از یکی دو ماهه که اعتیاد به شنیدن فایل ها و انجام تمرینات و تمرکز روی باورهام دارم اونقدر اتفاقات جدید افتاده که تمام آنها به من ثابت کردن که قانون چگونه جواب میده از بیماری ناگهانی پدر نازنینم که فکر میکردن خطرناکه اما هم من باور داشتم که نیست هم خود پدرم که ایمان داشتن که این علایم بیماری دلیل بر بیماری سخت نیست و خدا راسپاسگزارم که دقیقا یک علایم سطحی بود و حال در سلامت کامل هستن .
دوستان عزیزم و استاد مهربان و نازنین ارزشمندم تجربیات بسیار است و به لطف خدا در قسمتهای بعدی به اشتراک میگذارم. بازم خداوند مهربانم را سپاس می گویم که بندگانی را بر می گزیند همچون استاد عزیز که پیام و صدای خداوند را به گوش ما برساند تا هرگز از درگاهش نا امید نشویم و با عشق زنذگی را زندگی کنیم که روزی که قرار شد بار سفر ببندیم بدون حسرت و دلخوری حرکت کنیم.بسیار خوشحالم که صحبت کردم و ممنونم که توجه کردید.
خوشحالم که موفق هستین و ممنون از نوشتتون.امشب یه خبری بهم دادن،یکم فکرم مشغول بود طوری که کم کم داشت اثر منفی میذاشت روم و حالم کم کم داشت بد میشد،متنتونو که خوندم اشک ریختم و خدامو شکر کردم که اینبار با دستان یکی از عزیزان حالمو خوب کرد.ممنونتم،
خدایا شکرت.
با آرزوی ثروتمندی در مکان و زمان برا شما و همگروهیام و تمام مردم دنیا
استاد عزیزم ک با شما توحید رو شناختم و رشد کردم و خداوند من رو اماده کرد برای این اتفاق و اون هم از دست دادن مادر عزیزم تکه ای از قلبم و زمان فوت مادرم دقیقا همین روز همین تاریخ و چندین ساعت گذشته بود
مادرم پر کشید و روحش ازاد شد و ورفت به سمت پروردگارش
اری استاد عزیزم من با شما توحید رو اموختم ک در چنین لحظه ای ک مصیبت وارد شده و تکه ای از وجودم مادرم پر کشیده من ارام باشم و با اشک هایی توحیدی بنویسم و بگویم پروردگارا من توانستم ابراهیمی عمل کنم و تسلیمم یا رب
حتی مالک مادرم هم نیستم و نبودم فقط در خدمت مادرم تلاش کردم نوکری کردم ک راضی باشد خداوند راضی باشد
الهی و ربی من لی غیرک
سپاس یا رب سپاس
خدایا من تسلیمم و به هر خیری فقیرم و خودت اراممان کن و هدایتمان کن و اسانمان کن…
الهی به امید خودت برای نوشتن کامنتی ک قلبم و حسم گفت بنویسم در پاسخ به کامنت خودم در اون شبی ک مادرم به رحمت و آغوش پروردگارش پیوست و من اولین ایده ای ک به ذهنم رسید امدم و سریع اون لحظه رو مکتوب کردم و به اندازه ای که این مدت جهاد میکردم و روی خودم کار میکردم تقوی کردم و تسلیم بودم.
چقدر مصیبتی دشوار هست از دست دادن مادر عشق رفیق و مونس و همراز اما این لحظات سخت هست ک باید توکل کرد ایمان رو حفظ کرد و ادامه داد و این لحظه بنظرم حیاتی ترین لحظه هست برای تسلیم بودن و نشان دادن ایمان…
پروردگارم راضی ام به رضای شما، من تمام تلاشم رو کردم و شما هم راضی باش یارب، درسته مادر عزیزم بوده ولی قطعا و صددرصد ک بنده ی شما بوده و شما مالک و فرمانروایی و من باور کردم ایمان کردم و با تمام وجودم این لحظه رو حس کردم و درک کردم و به تسلیم بودن و عاجز بودن خودم اقرار کردم و میکنم یا رب….
استاد عزیز و بینظیرم تمام این آگاهی ها و رشد شخصیتی و توحیدی من فقط فقط باشما بوده و دروه های ارزشمند مقدس پاک و توحیدی شما بوده به الله قسم ک اینها فایلهای رایگان نیست اینها گنج هایی هست ک فقط باید قدرشون رو بینهایت بدونیم و عمل کنیم…
الهی صد هزاران بار سپاس برای هدایت شدنم به این مکان مقدس و استمرارم برای ساخت شخصیت توحیدی و بنیان های یک زندگی توحیدی و ابراهیمی…
استاد عزیزم شما توی جلسه هفت دوره ی مقدس کشف قوانین زندگی هم از تضادها و اتفاقات زندگی خودتون صحبت کردید و من اینجا در این لحظه اقرار میکنم که چقدر این تضادها ارزشمند و گوهر هستند درسته در نگاه اول یک مصیبت وحشتناکی باشه ک قابل جبران نباشه مخصوصا از دست دادن عزیزت اما به مرور ک به اتصال و آرامش میرسی به تو گفته میشود و به حس رهایی آزادی توحید و توکل عمیق تری میرسی و از همه مهمتر راضی به رضای پروردگارت هستی …
آنچنان در این تضاد و مصیبت عالی تقوی کردم و تسلیم بودم ک مثالی شدم و الگوی عملی شدم و هرلحظه به ایمان باور و قدرت من افزوده شد برای ادامه دادن مسیر و به گفته ی قرآن صبر میکنم به حکم پروردگارم به احترام پروردگارم صبر میکنم و هرلحظه برای شادی روح مادر عزیزم بیشتر تلاش میکنم برای در مسیر توحید بودن چون زمانی ک زنده بود تنها کسی من از قانون باهاشون صحبت میکردم ساعتها فقط مادرم بود و لذت میبرد و عاشقانه تحسین میکرد و چقدر دعای خیر میکرد برای شما استاد عزیزم ک اینچنین راه و رسم توحید و زندگی رو نصیبم کردید و آموزش دادید…
مادر عزیزم روحت در پناه و آغوش پروردگار و همنشین با صالحان و نیکان و بندگان مومن و توحیدی باشد در بهشت پروردگار…
خوشحال باش مادرم من هم خوشحالم و راضی و رها و پر قدرت تر ادامه میدهم برای رسیدن به توحید عزیزم برای پروردگار بزرگ و مهربانم مادر عزیزم شما هم برای من نمونه بارز توحیدی عمل کردن بودید و صبور بودن و متوکل بودن و قوی بودن در این بیماری و تضادهایی ک داشتید و من فقط تسلیمم و درسهارو میگیرم و ادامه میدهم به مدد الهی و ریسمان الهی ک چنگ زده ام و کمک گرفتنم از صبر و صلات…
الهی صد هزاران بار سپاس به قلبم جاری شد و من نوشتم و پر قدرت تر ادامه میدهم صلات میکنم و تقوی الهی و تسلیم بودن ابراهیمی…
الهی صد هزاران بار سپاس پروردگارم برای هر نفس کشیدن هرلحظه از زندگی ام ک توحیدی عمل میکنم و تلاش میکنم بنده باشم و بندگی کنم و دختر خوبی باشم برای شما یا رب…
سلام سلام به به به به
چه فایل خوشگلی امیداورام استادم همراهه تیمش و بقیه دوستان همیشه خندان باشن
منم محمودم 22 سالمه عاشق همتونم با افتخار
حالم الان خیلی خیلی خوبه و دوس دارم همتونو بغل کنم فشار بدم بوس کنم مخصوصا عباس منشو
من نمیتونم بهش بگم استاد نمیدونم چرا
شاید خییلی باهاش راحتم مثل داداشم
خب بزارید داستانو از سال 95 شروع کنم
که مادر بزرگم فوت شد
ما کلا خانواده خیلی مذهبی هستیم
من پدر بزرگ پدریم آیت الله و شهید هستن
و از دوستان نزدیک امام خمینی بودن
عمو هام و پدرم که از مادرم جداشدن 10 ساله الان
اونا هم استاد حوزه هستن و همینطور دایی هام و . . .
خلاصه همشون آخوند هستن
و منم مداح که دقیقا الان چن روزی میشه تصمیم گرفتم خواننده شاد باشم مداحی رو بزارم کنار
سال 95 که مادر بزرگم فوت شد
یه آشوبی تو خونمون به پا شده بود
همه گریه میکردن همینطور خودم اصلا نمیشه توصیف کرد اون زمانو و بهتر که در موردش حرف نزنم
الان که فکر میکنم چه باور های مخربی داشتیم همه ی ما
ولی از وقتی با استاد آشنا شدم خیلی حالم خوبه
دیگه نگران خانوادم نیسم
دیگه نگران آینده نیستم
دیگه نگران پول نیستم
ورزش میرم همیشه
حالم خیلی خوبه
دیگه وابسته کسی نیستم مثلا رفیقام حتی خانوادم
وباور دارم هر کاری میتونم بکنم
و یه خواننده شاد پاپ خیلی موفق میشم
من یه ستاره هستم
انشالله هرجا هستید شاد پیروز سر حال خندون باشین
بدرود
بوس بوس
سلام به استاد زندگیم
استاد چه تعبیر زیبا و قشنگی از مرگ دارید و برخلاف عموم که مرگ خیلی تلخ و طاقت فرسا هست مرگ برای شما آغاز یک زندگی سراسر شیرین، شاد، آرامش و خوشحالی هست.من همیشه فکر می کردم چرا در دین اسلام همش به وفات ها انقدر اهمیت داده میشه بطور مثال تنها امامی که در ایران هست امام رضا می باشد ولی تولد این امام تعطیل نیست ولی وفات این امام تعطیل این جمله که ما مسلمان ها مرده پرستیم واقعا برام به یقین تبدیل شد تا به امروز که این فایل زیبای شمارو دیدم همیشه برام سئوال برای چی 2 ماه کامل (محرم و صفر) باید ملت مشکی بپوشن همش هیئت و عزاداری باشه واقعا خیلی خسته کننده هست.
من به یک نتیجه رسیدم نصف بیشتر این افرادی که در روضه ها گریه می کنن اول به حال غم و غصه های خودشون گریه می کنن نه به مصیبت امام ها و پیامبران.
استاد بعضی از افراد فکر می کنن که باید یک رخداد فوق العاده ای در زندگیشون پیش بیاد که اسباب خوشحالیشون رو فراهم کنه ولی من بعد اینکه با شما و آموزه های شما همراه شدم فهمیدم بوسیدن فرزند، خرید یک دست لباس تو خونه ای، پیاده روی در پارک و همه و همه مواردی که بهشون میگیم روزمرگی هامون با تغییر زاویه دیدمون میتونیم از تک تکشون لذت ببریم و به احساس خوب برسیم و قانون احساس خوب= اتفاقات خوب رو برای خودمون رقم بزنیم.
استاد همیشه برام سئوال بود که چرا خدا ما رو به این جهان آورده که همش زجر بکشیم آخه برای چی کلا داشت عدل خدا برام بی معنی میشد با شما من دین رو فهمیدم و به آرامش رسیدم خیلی از مشکلات زندگیم که در گذشته برام غیر قابل تحمل بود و باعث آزار خودم و اطرافیان می شد فقط با تغییر زاویه دیدم به یک روال عادی تبدیل شده.
استاد همیشه پاینده و استوار باشید که زندگی خیلی از افراد مثل من رو نجات دادین و بارقه های امید در زندگیمون داره پدیدار میشه.
در پناه رب مهربان و بخشنده باشید.
سلام و درود محضر استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان همفرکانسم
وقتتون به خیر و شادی
استاد عزیزم همه فایلهای شما عالی و مفیدن ولی بعضی از فایلهای شما طوری هستند که ریشه ای یک موضوعی رو حل و فصل میکنند و این یکی از ویژه ترین فایلهای شماست.
این فایل رو اوایل آشنایی با شما گوش کردم و اون زمان خیلی برام آگاهی بخش و روشنگر واقع شد و به طور ریشه ای دغدغه من رو در مورد مرگ و عزاداری حل کرد و از اون زمان به آرامشی رسیدم که قبلا تجربه اش نکرده بودم.
خیالم در مورد مرگ خودم و دیگران راحت شد و نگرانی ی که سالهای سال درباره مرگ خودم و دیگران داشتم مرتفع شد.
موضوع مرگ چیزی هست که همه به نوعی باهاش درگیر هستند و در طول سال افرادی از فامیل آشنایان همکاران و همسایه ها هستند که از دنیا میروند و وقتی به دیدگاه و عملکرد دیگران نگاه میکنم متوجه میشم که اکثر آدمها نمیتونن با این قضیه کنار بیان و خودشون رو ناراحت میکنن و غم و غصه رو تجربه میکنن.
ولی من با تغییر باورم در این مورد سعی کردم تا حد زیادی عملکردم رو تغییر بدم:
دیگه هیات و عزاداری نمیرم
مجلس ترحیم ها رو هم 99درصدشون رو نمیرم و اگر هم برم اصلا ناراحت و غمگین نمیشم و سریع میام بیرون
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم دیگه ناراحت نمیشم و راحت و عادی ازش رد میشم.
خلاصه ذهن و روحم خیلی آزاد شده و با خیال راحت دارم از زندگی ام لذت میبرم و اولویتم احساس آرامش خودمه
البته که نزدیکانم بهم ایراد میگیرن و انتقاد میکنن ولی اصلا به حرفهاشون توجهی نمیکنم و اعراض میکنم.
این همه تغییر و رشد رو مدیون استاد عباسمنش گرامی هستم و به خاطر دادن این آگاهی های ناب ازشون قدردانی میکنم و براشون بهترینها رو آرزومندم.
به نام خداوند مهربانم سلام به دوست عزیزم آقا ناصر
به به ماشالله که تا این حد تونستین کنترل ذهن داشته باشین و بتونین در این مراسمات خودتون و احساستون رو نرمال و خوب نگه دارین و یا اصلا نرین
واقعا همه فایلها عالی هستن بکی از دیگری مفصل تر و بهتر و واضح تر
الهی شکرت خدای خوبم
آقا ناصر تحسینتون میکنم برای
ابن تغییر و رشد عالیتون و بالارفتن مدارتون
در پناه خداوند سالم و ثروتمند باشین
الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (46)
(خاشعان) کسانى هستند که به (قیامت و) ملاقات (با حساب) پروردگارشان و بازگشت به او ایمان دارند.
الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ (156)
(صابران) کسانى هستند که هرگاه مصیبتى به آنها رسد، مى گویند: ما از آنِ خدا هستیم و به سوى او باز مى گردیم.
وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ (60)
و کسانى که (اموال خود را در راه خدا) مى دهند آنچه را دادند، در حالى که دل هایشان ترسان است از این که سرانجام به سوى پروردگارشان باز مى گردند.
به استناد آیات قرآن ، با مرگ انسان زندگی تمام نمیشه بلکه ما به اصل حیات ابدی خود می رسیم ، ما متعلق به آن جهان هستیم که قرار هست مدت اندکی در این دنیای مادی 2قطبی باشیم ، دنیایی که هم ثروت وهم فقر داره ، بالا و پایین داره، سردی وگرنه داره ، دریا و خشکی داره ، گرسنگی وتشنگی داره ، گریه و خنده داره
ولی جهان آخرت کلا شادی، خوشبختی، فراوانی ، وفور نعمت ، عشق ، و خلاصه همه چی عالیه.
حالا که چشم برهم زدنی در این دنیا هستیم قراره از این دنیا لذت ببریم ، از نعمتهای الله استفاده کنیم ، شکرگذار باشیم ،
در این دنیا باید علائق خود را دنبال کنیم ، به هدایت الله بله بگیم، و انجام بدهیم.در این مسیر مقصد مهم نیست بلکه لذت بردن از مسیر مهم است .
در مرگ کسی گریه و زاری نکنیم ، دچار حزن و اندوه نشیم که در این صورت غم بیشتر را جذب خواهیم کرد
در مرگ امام حسین گریه نکنم، چون ایشان پیروز شد ، جای شادی وشکر داره
بنام الله بخشنده و بی نهایت روزی دهنده من
سلام استاد سلام رفقا
استاد عزیزم نخیر دیدگاه مخالف شما ندارم استاد این دیدگاه شما منطبق ترین دیدگاه با درون من هستش چیزی هست که درونم قبولش داره
استاد من بعد این همه مدت با این دیدگاه شما چقدر آروم شدم یادمه منم در زمان بچگی درونم مخالف عزاداری و گریه و غم بود منم با فقدان مشکل دارم
با این مثال مهمانی چقدر درک کردم و چقدر نشست به روحم
استاد منم دیدگاهمو این قرار میدم خواسته داشته باشم نه به این خاطر که به خواسته هام برسم اتفاق خاصی میفته به این خاطر که وقتی دنبال خواسته ام هستم زندگی میکنم یادم باشه از مسیر لذت ببرم به قول خدا اینها همش بازیچه هست اصل ما همون رحمونه که باید برگرده پیش خدا و خوش بحال کسانی که با فرکانس نزدیک به خدا از دنیا برن
استاد چند روز پیش بود در مورد مرگ فکر میکردم این بهم الهام شد اگه رو خودت کار کنی و فرکانسهاتو خیلی بالا ببری بعد این دنیای فیزیکی تا ابد در نزدیکترین فرکانس به خدا هستی که اسمش بهشته ولی اگه رو خودت کار نکنی و با فرکانس پایین از دنیا بری تا ابدی دور و جدا افتاده از خدایی و سرگردانی و این اسمش جهنمه
این بهم خیلی انگیزه میده که فرکانسهامو ببرم بالا نزدیک و نزدیکتر به خدا
و این اتفاق میفته با احساس خوب، ثروتمند شدن، شکرگزاری، شناخت خودم ، لذت بردن از همه چی
دم خدا گرم چه نعمتی داده به ما که زندگی رو تجربه کنیم و برا کسی که لذت ببره چه پاداشی قول داده دیدار خودش و وصل شدن به خدا
پس دوستان عزیزم از مهمانی لذت ببریم نوش جانتون
🌺به نام خدایی که مالک یوم الدین است🌺
یادمه اولین باری که این فایلو گوش کردم زیاد جدی نگرفتمش ، بعد ها که دوباره هی مرور میکردم همه ی فایل هارو ، دوباره و دوباره و دوباره دیمدمش آگاهی هایی ازش دریافت کردم که خیلی بهم کمک کرد.
تقریبا دوماه پیش ، دایی من به دلیل یه اتفاقی به رحمت خدا رفت.
خب من که با خونوادم زندگی نمیکنم و اصلا تو یه شهر دیگه ای هستم ، پدرم بهم زنگ زد و خیلی با ترس و لرز گفت داییت فوت کرده و نمیدونم چجوری به مامانت بگم.
منم شوکه شدم ولی خداوکیلی خیلی خوب خونسردی خودمو حفظ کردم.
گفتم باشه من خودم به مامان میگم ، فقط تو برو پیشش بشین که اگه یهو حالش بد شد پیشش باشی.
خلاصه آقا من تصویری زنگ زدم به مامانم و بنده خدا از هیچی هم خبر نداشت.
کلی گفتیم و خندیدیمو لا به لای حرفام داشتم سر صحبتو باز میکردم.
هرچی که آگاهی در مورد مرگ که تو این سایت تا اون لحظه دریافت کرده بودمو به یاد آوردم.
اون لحظه انگار من نبودم که حرف میزد ، حرف میزدم و تو حرفام از بازگشت به جایگاه ابدی میگفتم ، حرف میزدم و تو حرفام از دمیده شدن در روح جهان میگفتم ، حرف میزدم و لای حرفام از اینکه همه باید از دنیا بریم میگفتم ، حرف میزدم و کنار حرفام میگفتم ادما وقتی بی انگیزه میشن خودشون انتخاب میکنن که از این دنیا برن ، حرف میزدم و میگفتم همه ی ما با از دست دادن جون عزیزانمون امتحان میشیم و…
خلاصه آقا من به یه نحوی همونجوری که داشتم چهره ی مادرمو میدیدم و حرف میزدیم و میخندیدم بهش گفتم 😶😐
باورش نمیشد ، انکار و انکار و انکار.
یهو ترکییید ، کلی گریه کرد و بقیه شو سپردم به بابام که آرومش کنه.
یه خورده هم نگران داداشم بودم ، چون داییمو خیلی دوست داشت ، ولی مثل اینکه بیشتر ازین حرفا با خودش تو صلح بود و واکنش عجیبی نشون نداد.
حالا این طرف داستان که من بودم ، داشتم خیلی شدید خونسردی خودمو حفظ میکردم و با چیزای مختلف خودمو مشغول کرده بودم و با این اگاهی ها که همه ی ما برمیگردیم نمیزاشتم حالم بد بشه.
خداشاهده من از لحظه ای که بهم خبر دادن ، تا همین الان یه قطره هم گریه نکردم ، از بس که به یاد آوردن این آگاهی ها حالمو خوب میکرد و ناراحتی اصلی (که خیلی تحت کنترلم بود) من فقط به خاطر گریه های مادرم بود.
دوستم اومده بود پیشم و بهش گفتم چنین اتفاقی افتاده یه لحظه اصلا خشکش زد ، گفت پس چرا انقد آرومی ؟
چیزی خاصی بهش نگفتم .
چند دقیقه گذشت و پاشدم تمرین های ورزشیمو انجام دادم.
تو همین حین یهو گفت به خدا تو آدم نیستی ، تو قلب نداری اصلا 😂😂😂
تا اینو گفت من زدم زیر خنده.
گفت داییت مرده اونوقت تو داری تمرین میکنی و میخندی ، دیوونه بلیط بگیر با اولین پرواز برو مراسمش لااقل.
منم گفتم نمیرم ، کار دارم اینجا و …
اصلا هم حرفاش برام مهم نبود که چی میگه.
بعد تمرینم مادرم بهم زنگ زد و با ناراحتی و غم گفت تو کی میای برای مراسم ؟
در کمال ناباوری مادرم گفتم من نمیام ، نمیتونم .
خیلی از دستم ناراحت شد ،
تقریبا همه ی نزدیکان از دستم ناراحت شدن و من همچنان مصمم بودم و میگفتم من نمیام برای مراسم و اصلا نمیتونم تو فضای غمگین باشم.
روزها گذشت و با مادرم هر روز در مورد مرگ حرف میزدیم و هر روز این آگاهی هارو میگفتم.
تا اینکه یه شب ، نزدیک ۳-۴ ساعت باهم تلفنی حرف زدیم.
اونجا یه مثالی زدم و براش جا افتاد چی میگم ، یعنی هدایتی به ذهنم رسید و اونو گفتم.
بعد اون شب حالش خیلی بهتر شد و الان دیگه زندگی به روال قبل شاد و عالی ادامه داره.
و یه اتفاق دیگه هم که افتاد این بود که خیلی ها بعد از گذشت یه ماه تازه میگفتن که ناراحتی خوب نیست و همون چیزهایی که به مادرم میگفتم.
حتی مادربزرگم که از همه حالش بدتر بود ، بعد از تقریبا یه ماه (قبل چهملین روز فوت) گفت دیگه ناراحتی بسه و برای دایی کوچیکم رفتن خواستگاری و ازدواج کرد و فضای شادی ایجاد کردن.
(دوباره خیلیا که این داستانو شنیدن شاخ درآوردن از تعجب😂)
ولی خب به نظرم این تفکر خیلی بهتره دیگه.
🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃
وقتی آدم میپزیره که هر وقت لحظه ی مرگ فرا برسه ، هر کسی به یه نحوی از دنیا میره ، دیگه به نوع مرگ آدمها هم فک نمیکنه.
مثل همین مثالی که استاد زد چند روز پیش اینجا اتفاق افتاد.
دو سه روز پیش اینجا زلزله اومد ، یه پسر جوون از ترس زلزله خودشو از طبقه ۴ پرت کرد پایین و به رحمت خدا رفت.
این زلزله کلا یه نفر فوتی داشت و اونم همین بنده خدا بود.
آدم وقتی لحظه ی مرگش فرا برسه به یه نحوی میمیره ولی خب مرگ پایان کبوتر نیست.
یه دریای بی نهایت هست و ما آدم ها ، بطری های آب هستیم ، جسممون بطریه ، روحمون آب دریاست.
قبل از اینکه وارد بطری بشیم با آب دریا یکی بودیم ، ولی وقتی وارد بعد جسمانی شدیم ، یادمون رفته که درونمون همون آب دریاست.
و حقیقت اینه که در نهایت آب تو بطری از خود بطری جدا میشه و دوباره برمیگردیم به دریا و تو آب بی نهایت دریا غوطه ور میشیم.
نمیدونم بعدش چه اتفاقی میوفته ولی لااقل میدونم نگرانش نیستم.
یاد یه تیکه از کتاب کیمیاگر افتادم که کاروان سالار به پسره میگه اگه مجبور باشم بجنگم اون روز مثل هر روز دیگه ای برای مردن خوبه.
منم خیلی وقتا موقع خوابیدن که خیلی آروم خوابم میبره تو همون حالت خواب و بیداری این جمله میاد تو ذهنم و آروم تر میشم و میخوابم.
تا الان که صبح روز بعدش باز دوباره بیدار شدم 😜
ولی عوضش صبح خیلی جانانه از جان جانان سپاسگزاری میکنم که یه فرصت دیگه بهم داد تا یه روز دیگه رو خلق و تجربه کنم.
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
خدایا شکرت برای این آگاهی های ناب ،
خدایا شکرت برای این سایت ،
خدایا شکرت برای استاد آگاه و دریادل
خدایا شکرت برای این حال خوبم و هزاران نعمت دیگه
ممنونم ازت استاد جان ❤️
پ.ن : از سر کار اومدم ، کلی از باور هارو نوشتم ، ورزش کردم ، کامنت هم که نوشتم .
خداروشکر امروز هم همه ی کارهامو با کمک خودت انجام دادم.
☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️🍃☘️
از خدا میخوام کمکمون کنه تا به این آگاهی ها عمل کنیم.
از خدا میخوام کارهامونو انجام بده ، همونطور که کار های منو انجام میده.
از خدا میخوام کمکمون کنه تا فقط خودشو باور کنیم.
با سلام خدمت دوستان هم فراکانسی و استاد محترم، با شنیدن صحبتهای استاد یاد یکی از اشعار پابلو نرودا ، برگردان احمد شاملو افتادم،خیلی خیلی احساس خوبی دارم نسبت بهش.حتما بخوانیدش:
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهٔ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی … .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی …
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
استاد عزیز با نشاط و ارزشمندم قبل از هر کلامی باید واقعا گفت بی نهایت سپاسگزارم از خداوند که با یک اتفاق ساده با شما و فایل ها و وب سایت شما آشنا شدم و کمتر از یک سال است که اتفاقات بزرگی با شنیدن و دیدن و تهیه کردن فایلهای شما از قبیل دستیابی به آرزوها ثروت و هدف برایم اتفاق افتاده و از همه مهمتر به سوالات مهم در زنذگی مادی و معنویم بیشتر فکر می کنم و به قول خودتون قانون را تایید می کنم. هر روز صبح که با افکاری که اینجا در امریکا به دور از خانواده روزم را با تنها فرزندم شروع می کنم به سویم هجوم می آورند با اولین فکر نگران کننده از یک فایل صوتی به صورتی اتفاقی گوش می کنم و به این فکر می کنم با خودم که من متعهد به 3 تا 6 ماه کار روی باور هایم هستم و هر روز با اینکه در چالش زندگی هستم اما با اشتیاق حرکت می کنم و نه تنها این اشتیاق در من بلکه این اتفاق برای فرزندم هم افتاده. و حتی در خواهر و مادرم در ایران . فرزندم هم در راه یک هدف بزرگ هست و فایلهای شما بسیار در زندگی روزانه اش تاثیر گذاشته.استاد عزیز من هر روز که یک اتفاقی در ایران عزیزمان و دنیا می افتاد به اولین چیزی که فکر می کنم اوه الان در این موضوع نظر استاد عباسمنش چیه ؟ همین اتفاق ساختمان پلاسکو در ساعتهای اولیه من را در این راه دور بسیار بهم ریخت و به رسم همدردی پروفایلم را از عکسی که نشان دهنده همدردی باشه گذاشتم و برای 10 دقیقه عکس ها را و فیلمهای حادثه را دیدم .و به یک باره یک ندایی به من گفت که اینجاست که باید حواست باشه که با این اتفاق داری حالت را پایین میاری و با این کار افسرده میشی و نتیجه اش روی فرزند و همه امور روز مره ات هم میاری.من بلافاصله خودم را از این فرکانس بیرون کشیدم و عکس پروفایلم را هم عوض کردم . اما در درونم سوال بود که پس همدردی چی میشه؟ و در این رابطه طبق قانون جهان هستی استاد عباس منش چه نظری دارند ؟امشب با این پیام پاسخ خیلی سوالاتم را گرفتم . استاد من سالها پیش انسانهای معلول و بیمار یا کسانی که عزیزی را از دست دادند را می دیدم و به سمتشون می دویدم و دلسوزی می کردم و قدمهای بزرگ بر می داشتم و فکر می کردم من مسوولم در مقابل آنها > اما این انسانها فقط برای مدت محدودی شرایط برایشون بهتر می شد اما مجدد بر می گشتند به حال قبلی و من فکر می کردم من چقدر بیهوده تلاش کردم . حالا کم کم دارم می فهم من نباید خلاف جهت آب حرکت کنم .هر اتفاقی دلیلی دارد و من برای دیگران که تو سختی هستن به زورنمی تونم کاری کنم و دلسوزی کنم مگر اینکه خودشان بخواهند.
موضوع دیگر در خصوص تجربه حرف مردم.بیش از 23 سال پیش که خواستم از همسر و پدر فرزندم جدا بشم چون واقعا ما در یک پیج نبودیم و در حالی که در یک حومه شهرستان بودم و با یک طومار حرف و سخن وتهمت از سوی مردم شهر و بستگان روبرو شدم چون طلاق بسیار امر زشت و منفوری به شمار می رفت و خیلی به ندرت کسی درخواست طلاق می داد. اما یک نیرویی به من می گفت تو داری بهترین کار را می کنی و نمی خواهی فرزندت و یا فرزندان دیگری در این زندگی ناشاد رشد کنند و با تمام چالش ها در راه جدایی و به عهده گرفتن مسولیت فرزند خردسال با قدرت ایستادم و هیچ اهمیتی به حرف مردم ندادم و حتی بحث هم نمی کردم و فقط ارتباطم را کم و قطع کردم و در راه زندگی شجاع تر فرزندم را با کمک خداوند بزرگ کردم و به اروپا برای تحصیل و حال هم سالها ست که در امریکاییم و حتی به یکی از آن مردم فکر نمی کنم و زندگی من و فرزندم سرشار از موفقیت و شادی است و همه آن مردم طلاق و موضوعات بسیار بدتر را به زندگی خودشان جذب کردند و البته من همه ان انسانها را بخشیده ام .در آن زمان که من از فرکانس چیزی نمی دونستم اما به کارم امید داشتم و با حرف مردم غرق نشدم. حالا با شاگردی در راه شما دارم می فهمم که چه کردم و حالا که سنم بالا رفته و گاهی احساس پایین یا خستگی می کنم بالافاصله با یادآوری دروس شما زندگی را زندگی می کنم . و تازه احساس می کنم همه این راهها نیازهای من هست به چالش و من با شادی و لبخند و متعهد به قولم در ابتدای دروس زندگی می کنم و با سپاسگزاری روزانه که معجزه می آفریند توجهم را به خواسته هام و داشته هایم می دهم نه ناخواسته ها و نداشته ها.
موضوع دیگر در خصوص مرگ که در این فایل شنیدم الان باید بگویم تجربه بسیار زیبایی دارم و ان این است که من تازه کمتر از یک ماه است که فهمیدم اون خدایی که میگه از رگ گردن به ما نزدبکتره کیست؟ من همیشه می ترسیدم از مرگ به دو دلیل یک اینکه زندگی را خیلی دوست دارم و عزیزانم را و دیگر اینکه ترس از عذاب و گرز آتشین < برای وقتی که دروغی گفتم غیبتی کردم و هر کاری که اسمش را گناه باید گذاشت.اما مدتی است که شبها هم تو خواب دارم فایلهای استاد را گوش میکنم و وقتی که عمیقا قوانین جهان هستی و نیروی وجودم را که خود خداوند هست را شناختم .چند شب پیش در خواب دیدم که داشتم توی خواب تایید می کردم که چه جالب من از مرگ دیگه نمی ترسم . مثل این هست که بخواب بریم و دوباره بیدار بشیم ببینیم یک جای دیگری هستیم. و توی خواب می گفتم حالا می فهم وقتی استاد عباسمنش در مورد خداوند و جهان هستی صحبت می کنند یعنی چی. اونقدر خوشحال بودم که از خواب پریدم و دیدم هنوز هند فری توی یکی از گوشهای منه و داره فایل استاد تکرار میشه و چقدر احساسم خوبه .صبح اول وقت از خوابم برای فرزندم گفتم و بعد به یک قانون دیگر پی بردم که وقتی این خواب را تکرار کردم بازم باورم را قوی کردم که بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.
حالا می فهمم که دقیقا این ما هستیم که حتی بیماری را هم برای خودمون جذب می کنیم و حتی اتفاقات بد و خوب .می تونم بگویم در کمتر از یکی دو ماهه که اعتیاد به شنیدن فایل ها و انجام تمرینات و تمرکز روی باورهام دارم اونقدر اتفاقات جدید افتاده که تمام آنها به من ثابت کردن که قانون چگونه جواب میده از بیماری ناگهانی پدر نازنینم که فکر میکردن خطرناکه اما هم من باور داشتم که نیست هم خود پدرم که ایمان داشتن که این علایم بیماری دلیل بر بیماری سخت نیست و خدا راسپاسگزارم که دقیقا یک علایم سطحی بود و حال در سلامت کامل هستن .
دوستان عزیزم و استاد مهربان و نازنین ارزشمندم تجربیات بسیار است و به لطف خدا در قسمتهای بعدی به اشتراک میگذارم. بازم خداوند مهربانم را سپاس می گویم که بندگانی را بر می گزیند همچون استاد عزیز که پیام و صدای خداوند را به گوش ما برساند تا هرگز از درگاهش نا امید نشویم و با عشق زنذگی را زندگی کنیم که روزی که قرار شد بار سفر ببندیم بدون حسرت و دلخوری حرکت کنیم.بسیار خوشحالم که صحبت کردم و ممنونم که توجه کردید.
سلام مریم جون
خوشحالم که موفق هستین و ممنون از نوشتتون.امشب یه خبری بهم دادن،یکم فکرم مشغول بود طوری که کم کم داشت اثر منفی میذاشت روم و حالم کم کم داشت بد میشد،متنتونو که خوندم اشک ریختم و خدامو شکر کردم که اینبار با دستان یکی از عزیزان حالمو خوب کرد.ممنونتم،
خدایا شکرت.
با آرزوی ثروتمندی در مکان و زمان برا شما و همگروهیام و تمام مردم دنیا
سلام
تشکر بابت گفتن تجربیاتتون
آموزنده بود
سلام بر خداوند رزاق و وهاب
درود خدمت تمامی دوستان امیدوارم در پرتو حق تعالی شاد و آگاه باشیم همگی!
خدا قوت آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر کادر اجرایی سایت!
بسیار فایل تاثیرگزار و احساسی ای بود!
قبلا هم چند بار این فایل را در یک کانال تلگرامی گوش کرده بودم!
ممنونم از آقای عباسمنش که همه ی نظرات و دیدگاه ها را با شوق و ذوق می خوانند!
به امید خداوند همگی روز به روز در شناخت و درک قوانین کیهانی، بیشتر و بیشتر پیشرفت کنیم!
در مورد خواسته ها و اهدافمان فقط و فقط صحبت کنیم!
اگر اتفاقی می افتد، که ما آن را نمی خواهیم هر چقدر کمتر به آن توجه کنیم به خودمان، کشورمان و جهان کمک می کنیم!
و بالعکس!
چون که به هر چیز و اتفاقی که به آن توجه کنیم، چه خواسته باشد و چه ناخواسته، از آن دست چیز و اتفاق را بیشتر و بیشتر به زندگی خود دعوت می کنیم!
این یک قانون است!
هر فردی که برای داشتن یک لقمه نان، کار و تلاش می کند، اگر در مسیرش به رحمت خدا برود شهید حساب می شود!
و جانش محترم است چرا که دارد برای رزق و پیشرفتش، فعالیت می کند!
مهم نیست که کارگر باشد یا پزشک!
راننده باشد یا آتش نشان!
کشاورز باشد یا پلیس!
و …!
تجربه نشان داده انسان نباید روی مردم حساب باز کند!
اگر فردی دائم در حال گفتن این باشد که:
برای مردم …!
بخاطر مردم…!
و …!
یعنی آن فرد رگه هایی از شِرک و بی ایمانی را در خود دارد!
همان مردمی که می گویند بیا؛ دو روز بعد میزنن تو سرت و میگن برو!!!
آن چیزی که فکر می کنیم درست است را انجام دهیم!
فارغ از اینکه مردم خوششان بیاید یا خیر!
و یا اینکه بهمان فحش دهند یا تشویقمان کنند!
و …!
آن راهی که رسالتمان است!
آن راهی که درست است!
آن راهی که در مسیر خدا است!
و …
را انجام دهیم!
فارغ از دیدگاه و نظر مردم!
هر چقدر که اینکار را بهتر انجام دهیم!
به رستگاری و خوشبختی می رسیم!
به تعادل و توازن می رسیم!
با درون خودمان ارتباط قشنگ تری داریم!
و دنیا و آخرت مان نیز آباد می شود!
پس مسیری که درست است را با ایمان و قدرت ادامه دهیم!
جهان به ما کمک می کند!
مرگ به معنای نیستی و حذف شدن نیست!
دید ما نسبت به کلیّت جهان، کوچک است!
ما موجوداتی اَبَدی هستیم که در یک برهه ی کوتاه در مقابل اَبَدیت مان، در این جهان مادی زندگی می کنیم!
این جهان مانند:
یک مهمانی است!
و هر فرد به یک میزان خاص در آن حضور میابد و از آن استفاده می کند!
فرقی هم نمی کند که حضور فرد، ۷ سال باشد یا ۷۰۰۰ سال!
وقتی می میریم؛ به رستگاری، خوشبختی و سعادت حقیقی می رسیم!
جسم ما موقتی است!
اما روح مان همیشگی است!
با رفتن از این دنیا، خیلی وسیع تر، گسترده تر و نزدیکتر می شویم!
سعی کنیم که، جان برایمان عزیز نباشد!
ما تکه هایی از خداوند هستیم که با مرگ به سوی او باز می گردیم!
حالا اگر زرنگ باشیم از این فرصت کوتاه نهایت استفاده را می کنیم!
ما باید از لحظه، لحظه ی مسیرمان لذّت ببریم، نه اینکه خودمان را به آب و آتیش زده تا به یک مقصد خاص برسیم!
باید جوری زندگی کنیم، که وقتی ازرائیل گفت:
آماده ای برای یک زندگی دیگر!؟
بگوییم: بیا انجامش بدیم!
نه اینکه بگوییم: یک لحظه به من فرصت بده!
عزاداری کردن برای مردگان، کار اشتباهی است!
اگر بخواهم مثالی برای این بخش بگم، می تونم به این مورد اشاره کنم که:
خانه ی یک فردی به کل خراب می شود و آن فرد به دلیل از دست دادن خانه اش، به یک خانه بزرگتر، بهتر و قوی تر نقل مکان می کند!
آیا ما باز هم برای از بین رفتن خانه ی آن فرد ناراحت می شویم!؟
مسلما جواب خیر است!
خود استاد با اینکه فرزندش را از دست داد، اما عزاداری طولانی ای نکرد!
چرا که او باورهایی درستی داشت و توانست به حقانیت و اصل آن اتفاق برسد!
چه کسی به دلیل دعوت نشدن به یک مهمانی یا بیرون انداخته شدن از آن، نابود می شود!؟
به راستی که هیچکس!
مرگ، پایان کبوتر نیست!
بلکه شروع یک زندگی زیبا و قشنگ است و ما با مرگ، نزدیکتر به خداوند می شویم!
آن چیزی که در درون همه ی ما است؛ عاشق شادی است و می داند فراوانی در این جهان جریان دارد!
هر کسی به یک نحو از این دنیا می رود!
یا مثل امام حسین شهید می شود!
یا مثل امام حسن به مرگ طبیعی فوت می کند!
و یا …!
فکر کردن به موضوع مرگ به شکلی که احساس فقدان و بدی را در ما ایجاد کند و ما را ناراحت کند!
یک تفکّر اشتباه است!
در خیلی از فرهنگ ها بخاطر مرگ افراد، خوشحالی می کنند!
چرا که دیدگاهشان این است که:
آن افراد به رهایی و آزادی رسیده اند!
از زندگی خوب استفاده کنیم و در مسیر رسالتمان حرکت کنیم!
همگی در این دنیا رفتنی هستیم!
و سفر ما به آن جهان، سفری اعجاب انگیز و شگفت انگیز است!
مرگ جزئی از این طبیعت است!
و ما متعلق به دنیای آخرتمان هستیم!
با مرگ فقط از یک فضای فرکانسی، به یک فضای فرکانسی دیگر می رویم!
خاصیت جسم ما مرگ و زندگی است!
اما خاصیت روح ما ابدی بودنش است!
ما به دنبال خواسته ها و اهدافمان می رویم!
نه برای اینکه وقتی به آنها رسیدیم، بتوانیم یک نفس راحت بکشیم!
بلکه به دنبال هدف و خواسته ای رفتن به ما انگیزه، شور و شوق و اشتیاق می دهد!
و به ما طعم زندگی حقیقی را می چشاند!
قدر خود را بدانیم!
وقتی صبح ها زودتر، پا میشویم و شب ها دیرتر می خوابیم، آن موقع داریم زندگی را تجربه می کنیم!
انسان ها به چالش نیاز دارند، تا بتوانند طعم زندگی را تجربه کنند!
زیبایی جهان به حرکت کردن است و اصل جهان مادی بر این پایه و اساس استوار است!
احساس شادی، عشق، آرامش و لذّت مهم ترین هدف زندگی است!
و بر طبق قانون با داشتن این احساسات، اتفاقات خوب برای ما رخ می دهد!
و خداوند به مومنانی مثل ما وعده داده، که اگر در این دنیا خوب و زیبا زندگی کنیم!
اون دنیا نیز برامون هزاران برابر بهتر و زیباتر خواهد بود!
بینش ما باید اصلاح شود!
وقتی سپاسگزار شویم به سعادت حقیقی در دنیا و آخرت می رسیم!
مثال استخر هم خیلی جالب بود برام!
با نوشتن این نظر و دیدن این فایل ناخودآگاه چندین بار، اشک از چشمانم جاری شد!
و به راستی که شناخت و درک حقیقت، خیلی لذّت بخش است!
بسیار فایل عالی ای بود و کلی درس و جای صحبت داشت!
سپاسگزار خداوند هستم که من را به مسیر درک و شناخت قوانین کیهانی هدایت می کند!
ممنونم آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر اعضای سایت!
در پناه خداوند؛ از مسیرمان لذّت ببریم!
آرین عبّاسی ۱۷ ساله از تهران!
من بهرتین هستم؛ چون همیشه از مسیر رسیدن به خواسته ها و اهدافم لذّت می برم، هر روز قوانین کیهانی را بهتر درک می کنم و همیشه شاد، عاشق و آزادم!
بدرود
استاد عزیزم ک با شما توحید رو شناختم و رشد کردم و خداوند من رو اماده کرد برای این اتفاق و اون هم از دست دادن مادر عزیزم تکه ای از قلبم و زمان فوت مادرم دقیقا همین روز همین تاریخ و چندین ساعت گذشته بود
مادرم پر کشید و روحش ازاد شد و ورفت به سمت پروردگارش
اری استاد عزیزم من با شما توحید رو اموختم ک در چنین لحظه ای ک مصیبت وارد شده و تکه ای از وجودم مادرم پر کشیده من ارام باشم و با اشک هایی توحیدی بنویسم و بگویم پروردگارا من توانستم ابراهیمی عمل کنم و تسلیمم یا رب
حتی مالک مادرم هم نیستم و نبودم فقط در خدمت مادرم تلاش کردم نوکری کردم ک راضی باشد خداوند راضی باشد
الهی و ربی من لی غیرک
سپاس یا رب سپاس
خدایا من تسلیمم و به هر خیری فقیرم و خودت اراممان کن و هدایتمان کن و اسانمان کن…
ما همه عاجزترین هستیم و همه چیز شمایی یا رب…
الحمدلله رب العالمین
استغفرلله هر نفس…
إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ…
به نام پروردگار یکتاء بی همتا رب العالمین.
الهی به امید خودت برای نوشتن کامنتی ک قلبم و حسم گفت بنویسم در پاسخ به کامنت خودم در اون شبی ک مادرم به رحمت و آغوش پروردگارش پیوست و من اولین ایده ای ک به ذهنم رسید امدم و سریع اون لحظه رو مکتوب کردم و به اندازه ای که این مدت جهاد میکردم و روی خودم کار میکردم تقوی کردم و تسلیم بودم.
چقدر مصیبتی دشوار هست از دست دادن مادر عشق رفیق و مونس و همراز اما این لحظات سخت هست ک باید توکل کرد ایمان رو حفظ کرد و ادامه داد و این لحظه بنظرم حیاتی ترین لحظه هست برای تسلیم بودن و نشان دادن ایمان…
پروردگارم راضی ام به رضای شما، من تمام تلاشم رو کردم و شما هم راضی باش یارب، درسته مادر عزیزم بوده ولی قطعا و صددرصد ک بنده ی شما بوده و شما مالک و فرمانروایی و من باور کردم ایمان کردم و با تمام وجودم این لحظه رو حس کردم و درک کردم و به تسلیم بودن و عاجز بودن خودم اقرار کردم و میکنم یا رب….
استاد عزیز و بینظیرم تمام این آگاهی ها و رشد شخصیتی و توحیدی من فقط فقط باشما بوده و دروه های ارزشمند مقدس پاک و توحیدی شما بوده به الله قسم ک اینها فایلهای رایگان نیست اینها گنج هایی هست ک فقط باید قدرشون رو بینهایت بدونیم و عمل کنیم…
الهی صد هزاران بار سپاس برای هدایت شدنم به این مکان مقدس و استمرارم برای ساخت شخصیت توحیدی و بنیان های یک زندگی توحیدی و ابراهیمی…
استاد عزیزم شما توی جلسه هفت دوره ی مقدس کشف قوانین زندگی هم از تضادها و اتفاقات زندگی خودتون صحبت کردید و من اینجا در این لحظه اقرار میکنم که چقدر این تضادها ارزشمند و گوهر هستند درسته در نگاه اول یک مصیبت وحشتناکی باشه ک قابل جبران نباشه مخصوصا از دست دادن عزیزت اما به مرور ک به اتصال و آرامش میرسی به تو گفته میشود و به حس رهایی آزادی توحید و توکل عمیق تری میرسی و از همه مهمتر راضی به رضای پروردگارت هستی …
آنچنان در این تضاد و مصیبت عالی تقوی کردم و تسلیم بودم ک مثالی شدم و الگوی عملی شدم و هرلحظه به ایمان باور و قدرت من افزوده شد برای ادامه دادن مسیر و به گفته ی قرآن صبر میکنم به حکم پروردگارم به احترام پروردگارم صبر میکنم و هرلحظه برای شادی روح مادر عزیزم بیشتر تلاش میکنم برای در مسیر توحید بودن چون زمانی ک زنده بود تنها کسی من از قانون باهاشون صحبت میکردم ساعتها فقط مادرم بود و لذت میبرد و عاشقانه تحسین میکرد و چقدر دعای خیر میکرد برای شما استاد عزیزم ک اینچنین راه و رسم توحید و زندگی رو نصیبم کردید و آموزش دادید…
مادر عزیزم روحت در پناه و آغوش پروردگار و همنشین با صالحان و نیکان و بندگان مومن و توحیدی باشد در بهشت پروردگار…
خوشحال باش مادرم من هم خوشحالم و راضی و رها و پر قدرت تر ادامه میدهم برای رسیدن به توحید عزیزم برای پروردگار بزرگ و مهربانم مادر عزیزم شما هم برای من نمونه بارز توحیدی عمل کردن بودید و صبور بودن و متوکل بودن و قوی بودن در این بیماری و تضادهایی ک داشتید و من فقط تسلیمم و درسهارو میگیرم و ادامه میدهم به مدد الهی و ریسمان الهی ک چنگ زده ام و کمک گرفتنم از صبر و صلات…
الهی صد هزاران بار سپاس به قلبم جاری شد و من نوشتم و پر قدرت تر ادامه میدهم صلات میکنم و تقوی الهی و تسلیم بودن ابراهیمی…
الهی صد هزاران بار سپاس پروردگارم برای هر نفس کشیدن هرلحظه از زندگی ام ک توحیدی عمل میکنم و تلاش میکنم بنده باشم و بندگی کنم و دختر خوبی باشم برای شما یا رب…
پروردگارآ ایاک نعبد و ایاک نستعین…