می خواهی جزو کدام گروه باشی؟ - صفحه 32 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

809 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمدحسین جعفری گفته:
    مدت عضویت: 3952 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اگر با دیگرانش بود میلی

    چرا جام مرا بشکست لیلی

    مختصر و مفید بگم

    چندین مرحله تغییرات و تغییر فرکانس و قرار گرفتن در مدار بالاتر

    1) کنار کشیدن از کارمندی با این که استخدام رسمی دولت (هواپیمایی) بودم و در حالی که خیلی ها آرزوی ورود به اونجا را داشتن و دارن و چقدر با سختی اومدم بیرون و دو سال ممنوع الخروج بودم

    2) ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد

    3) تاسیس دفتر فنی مهندسی متناسب با رشته خودم و درآمد خوب که چندین ماهه خونه خریدم

    4) بعد سه سال کنار گذاشتن دفتر فنی و مهندسی و ورود به عرصه ساخت وساز

    5) اینقدر موفق بودم که برای سازنده های چندین ساله و پرمدعای منطقه 1 رقیب شدم

    5) در فکر ایجاد مجتمع تجاری هستم که مقدمات کار فراهم شده

    توجه

    کلیه اتفاقات در تهران بوده

    در هیچ مرحله ای تاکید میکنم هیچ مرحله ای من به هیچ عنوان حداقل توان مالی رو نداشتم ولی دقیقا همون مسیری که فکر کرده بودم به وقوع پیوست

    به هیچ عنوان هیچ کسی رو نه به عنوان پشتوانه مالی داشتم و نه پشتوانه رانتی و اعتباری و الان هم ندارم

    تمام مراحل که کارم گیر کرده چون به غیر خدا ناخواسته فکر کردم گیر افتادم

    همواره و همواره بابت چیزی به کسی چنگ نینداختم و فقط اگر ناخواسته تو فکرم کسی رو بزرگ کردم نه تنها کمکی نشده و بدتر گرفتار شدم

    و در انتها

    باورم این که انسان به سمت بی نهایت میل میکنه چون روح خداش درش دمیده شده و خدا بی نهایته

    انسان قادر به انجام هر کاری هست

    فقط

    باید

    بخواد

    همه و همه موفق و پیروز و سربلند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    سیدمهدی حسینی مصدق گفته:
    مدت عضویت: 1732 روز

    سلام استاد عزیزم وای ک من هدایت شدم ب سمت دیدن این فایل ک از نشانه دیروزم بود ک دیدم این فایل رو با نوشته آبی رنگ گذاشته کی تغییر کنیم

    استاد من سال نودوشش ک دیالیز و شیمی درمانی میشدم یه تشنج کردم و حاصلش خرد شدن مهره های کمرم بود که تا وقتی میخواستن جراحیش)جراحی نهم و دهم ) کنن بهم یه نوع دارو مورفین دار به اسم بی دو یا B2 ک بصورت زیرزبانی من استفاده میکردم چند سال حدودا پنج سال کارم بود روزی یک چهارم زیر زبانم

    بعد حتی اون موقع یسال بعداز جدایی از همسرم رفتم سر ی کار تقریبا نیمه وقت بود ک مرکز فروش دارو برای افراد معتاد بود ک یسال اونجا کار کردم و دیدم درگیر اون تله شدم و تغییری ندارم ی روز بخودم گفتم مهدی بیا امتحان کن میتونی ترکش کنی یا نه

    منم اومدم یه روش رو یادگرفته بودم ب مرور ک اومدم قرص رو پودر یا خاکش میکردم و ذره ذره میزاشتم زیر زبانم و هفته ب هفته کمش میکردم و دقیقا پارسال بود یعنی این هفته یه ساله ک پاکم و بلاخره تونستم توی چهار ماه بزارمش کنار بعدش با فایل ها و سایت استاد اشنا شدم بعد از یه جایی فایلی از استاد بدستم رسید ک عبارات تاکیدی زیادی رو استاد داخلش گفته بودید و من هرروز گوشش میکردم یروز از سرکوچه رد شد دیدم سوپری محل کارتون چیپس و پفک پاره داره ازش گرفتم اوردم خونه روشون عبارات تاکیدی ک احساسم باهاشون عالی بود رو نوشتم مثل

    “آگاهی خداوند در وجود من است و هر لحظه ایده های ثروت افرین در من جاری میشود”

    استاد میخوندم و مینوشتم و تو اتاقم نصب میکردم رو دیوار یروز ب خودم اومدم دیدم من اون ماده مخدر رو ک فقط برای تسکین درد استخوانام مصرف داشتم رو کنار گذاشتم ( یه نکته بگم ک خالی از لطف نیست هم پدرم هم برادرم جفتشون اعتیاد شدید ب تریاک داشتن و دارن و اینکه من اونارو درس عبرت خودم میکردم میدیدم به واسطه مصرف تریاک چه لطمه های ب زندگیهاشون خورده و این موضوع باعث شد ک من بیشتر اراده داشته باشم برا ترک بی دو )

    ی روز بخودم اومدم دیدم نه تنها تونستم تحمل کنم ک ترک کردم بلکه ذهنم به طرز معجزه آسایی باز شده و حل مسئله میکنه هر مسئله ای رو میدیدم بین چند ساعت تا یه روز یه ایده جهت حل اون مسئله بهم الهام میشع

    مثلا تو حوزه ترافیک شهرم(همدان)

    حوزه بیمارستان ها

    حوزه پزشکان و مردم

    ساخت وسایل پزشکی

    اینستاگرام

    شرکتهای ایرلاین

    ساخت وسایلی برا راحتی مردم تو حوزه گوشی و مخابرات

    مثلا یه کمپانی آمریکایی ک حوزه سلامتی و بهداشتی محصولات یونیک جهانی تولید میکنه چندتا ایده ب یکی از نمایندگی هاشون فرستادم و امسال دوماه پیش دیدم ک جدیدترین محصول شون یکی ازایده هام بود

    و خیلی چیزای دیگه

    ک تو شهرمون با یه مسئول صحبت کردم و ازینکه یه رقیب براش میبودم فقط ایده هامو رد میکرد

    ولی خب بقول شما ایتاد این روند تکاملی میخواد طی بشه تا منم بتونم ایده هامو اجرایی کنم

    من حتی الان توی اژانس بی سیم اپراتور هستم و دوماه مونده ب عید امسال 1402 رفتم شروع ب کار کردم نزدیک فروردین به مدیریتش گفتم چندتا ایده دارم برا بهتر شدن وضعیت اژانس ولی تمایلی نداشت اینکارو انجام بده

    درکل خداروشکر خداروشکر واقعا خداروشکر بخاطر ترک اون دارو ک اینطور تونستم ذهنمو ایده پرداز کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    رحمت الله غزنی گفته:
    مدت عضویت: 2221 روز

    بنام خداوند آرامش بخش قلب ها

    روزشمار تحول روز 112

    خدایا شکر ات بخاطر همه چه که هر روز بهتر و بهتر میشود سلامتی ارامش احساس خوب اعتمادبنفس خودباوری به لطف الله همه چه بهتر میشود الاهی بینهایت شکر ات

    خدایا کمک ام کن توفیق بده در کنترول ورودی های ذهن در کنترول ذهن در عمل کردن به آگاهی ها که واقعا زندگی ساز است

    جز کدام دسته هستی؟

    آدم ها چهار دسته هستند

    دسته اول افرادی هستند که هیچ وقت تغیر نمیکنند قانون جهان این است که یا حرکت میکنی یا نابود میشی میمیری چون جهان برپایه حرکت ساخته شده اگر تغیر نکنی پیشرفت نکنی حتما نابود میشی.

    دسته دوم افرادی هستند که خیلی سخت تغیر میکنند زمانی تغیر میکنند که اوضاع خیلی سخت میشه حسابی چک و لگد های جهان را می خورند و بعد تغیر میکنند

    دسته سوم افرادی هستند که با کوچکترین نشانه ، فشار تغیر میکند مثل معتاد که با اولین توبیخ شدن در خانواده یا سرکار خودش را تغیر میهد

    دسته چهارم افرادی هستند که قبل اینکه فشاری از طرف جهان وارد شود تغیر میکند این دسته افراد خیلی خیلی افراد موفقی هستند که امیدواریم همه ما جز این دسته افراد باشیم

    استاد عزیز همین که در این محیط فایل ضبط کردید واقعا از نظر من کار خیلی بزرگی انجام دادید بدون توجه به حرف مردم دیگران چه فکری در مورد شما میکنند فایل ضبط کردید واقعا شجاعت بزرگی است چون برای خودم یکی از سخت ترین کار همین است چون خیلی نگران حرف مردم هستم

    چه وقت تغیر کنیم؟ موقعی که اوضاع عالی است باید تغیر کنیم این باعث میشه هیچ وقت به تضاد بزرگی مواجه نشیم شرایط عالی و ایده آل یک تله است ما باید همیشه هدف های بزرگ داشته باشیم به دنبال تغیر و بهبود باشیم به دنبال کسب مهارت باشیم

    اگر در مورد زندگی خودم بگویم واقعا من در این دو سه سال به دنبال پیشرفت و موفقیت نبودم تغیر نکردم و جهان هر روز به اشکال مختلف فشار های سنگینی سرم آورد اولین نتیجه یی تغیر نکردم این بود که از شغل قبلی ام خلاص شدم و به یک شغل پایینتر و با درآمد کمتر هدایت شدم سلامتی ام هر روز بد و بدتر شد درآمد هر روز کمتر هر روز ترس ها و نگرانی هایم بیشتر و بیشتر شد تا اینکه فهمیدم به مرز نابودی و جهنم رسیده ام به جای رسیده ام که فشار های سنگینی رویم هست مسئولیت های سنگینی روی دوشم قرار گرفته که همه اش بخاطر این است که تغیر نکردم به سوی موفقیت و پیشرفت حرکت نکردم و جهان هر روز فشار های سنگینی روی دوشم قرار داد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سارا سعادت گفته:
    مدت عضویت: 377 روز

    سلام بانام خداوند

    من هم دوست دارم تغییر کنم ولی از کجا وچگونه

    روی رفتارهای خودم خیلی کار کردم صبور تر شدم در گیری کمتری با اطرافیان دارم

    ولی هنوز از خودم راضی نیستم دلم میخواست خیلی تعجب کنم پیشرفت کنم و این تغییر رو حس کنم

    ایمان وتوکل واعتماد من بیشتر وبهتر شود خداوند ا زتو یاری میجویم کمک م کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    محمد گفته:
    مدت عضویت: 4096 روز

    سلام.

    من29 سالمه.فارغ التحصیل معماری سال 88٫

    سه سال پیش از سربازی اومدم.و منتظر بودم یکی بیاد منو ببره تو شرکتش بذاره پشت میز چرا که لیسانس داشتم.

    اما انتظار من فایده ای نداشت.چون کاری بلد نبودم.تو دانشگاه که چیزی یاد نمیدند.

    پس رفتم مغازه پدرم و تو یکی از مغازه های پدرم مشغول فروش شدم با حقوق 500 تومان در ماه.اما چون شغل پدرم فصلیه در ماه پاییز تو مغازه کاری نداشتم جز نشستن و حقوق گرفتن.این موضوع منو کلافه میکرد.

    تا اینکه رابطه م با پدرم بد شد.با خودم میگفتم اگه درس نمیخوندم تا الان یه مغازه بزرگتر داشتم و آویزون پدرم نبودم در عین حال بنا به ضعف وجودیم مقصر رو پدرم میدانستم که چرا به من گفت درس بخونم.

    یه روز با پدرم دعوام شد گفتم مقصر این زندگیه من شمایی.چرا برام کاری پیدا نکردی در زمینه رشته م که افسرده نشم.اونم ناراحت شد و گفت تو بی عرضه ای.این همه آدم دارند تو رشته تو پول درمیارند پس تو بی عرضه ای که نتونستی هزار تومن خودت دربیاری.

    به قدری این حرفها به من فشار آورد که نتونستم طاقت بیارم و از خونه زدم بیرون و رفتم به تمام شرکتهایی که تو تهران بودن تماس گرفتم ولی همه شون گفتند نیرو نمیخوان و اگه هم میخوان باید سابقه بدم.پس بازم نا امید شدم.

    بازم برگشتم مغازه اما اینبار به جای نشستن پشت میز نشستم پشت لب تابم و شروع کردم به یاد گرفتن یکی از پرکاربرد ترین نرم افزارهای معماری.و هر چی فیلم آموزشی بود رو نگاه کردم یک سال تمام فقط تو مغازه کار کردم و در تمام این مدت پدرم با نگاه سنگینش به من یاد حرفای اون روزش مینداخت منو.تا اینکه یه روز اس ام اس دادم به مهندسای شهرم که آموزش تری دی مکس حرفه ای.همون روز دوتا شاگرد باهام تماس گرفتن و گفتن میخوایم بیایم کلاست.و عصرش هم پول کلاس رو واریز کردند از شدت خوشحالی میخواستم پرواز کنم.

    چون هم کاری بود که دوست داشتم هم خودم پول درآوردم بدون کمک کسی.اون کلاس رو برگزار کردم بعدش اومدم تو تلگرام یه گروه مجازی زدم الان 200 نفر عضو فعال داره و هر هفته شاگرد جدیدی ازم کلاس میخواد در عین حال مدرس دانشگاه هم شدم و اونها هم ازم میخوان که دوره های جدید بگذارم.

    حس خوبی دارم و تازه میفهمم چرا پدرم اون روز زد تو سرم و گفت بی عرضه.میخواست که بلند شم.و بلند شدم و الان مدرس دانشگاهم.اما

    بازم کافی نیست.دنبال تاسیس سایت هستم.در عین حال میخوام بیام تهران و بازم پیشرفت کنم.بنا به گفته استاد در این فایل چطور بهتر بشم رو آویزه گوشم کردم.

    از فشارها نترسیم اون فشارها نشانه های الهیه برای بلند شدنمون.

    حق نگدارتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    زینب امیرحمیدی گفته:
    مدت عضویت: 4127 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی

    این حرفها من رو یاد جمله ای از کتاب بادبادک باز خالد حسینی میندازه که مضمونش اینه که “وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد می گذارد خوشحالی وحشتناکی را تجربه کنی”. در واقع یعنی اینکه گول اوضاع آروم و خوب رو نخور و یا این مثلی که وقتی اوضاع رو به راهه می گن این آرامش قبل از طوفانه. من توی زندگیم هم تغییراتی داشتم که قبل از طوفان، خودم شروع کردم هم تغییراتی که جهان من رو مجبور کرده انجامش دادم. یه تغییر از نوع اول این بود که چندین سال پیش بعد از فارغ التحصیلی توی یک مرکز تحقیقاتی شروع به کار کردم جاییکه خیلی ها آرزوشون بود ولی نتونسته بودن و همیشه به من حسادت می کردن و دوست داشتن جای من باشن چون شبیه هتل بود در واقع. یه حقوق نسبتاً خوب داشتم از زمان شروع به کار چون خودم تنها کارشناس اونجا در یه زمینه خاص بودم تصمیم گیری های مربوط به مسائل مرتبط رو تنها خودم انجام می دادم. اول کار دانش رو داشتم اما مهارت رو نه که کم کم تا حدی اون رو هم بدست آوردم. کارم خیلی لوکس بود و سمتم خیلی دهن پر کن. رئیس مرکز هم مدام می گفتن که قصد انجام فلان طرح رو داریم، می خوایم فلان پروژه رو شروع کنیم و از این حرفا و حتماً از تو استفاده می کنم بعنوان یک صاحب نظر. هی وعده وعید به من می دادن و اینکه عصرها بعد از کار برم توی مطبشون و اونجا هم مریض ویزیت کنم و هی با من جلسه می گذاشت که می خوام بفرستمت ماموریت فلان جا که بری فلان مهارت رو یاد بگیری تا بتونیم سطح مجله مون رو ارتقاء بدیم و اینقدر پاداش بهت میدم و اینقدر پورسانت و این حرفا. خب تا حدی هم اینکارا رو می کردن. خلاصه یه شرایطی بود که برای کسی که تازه فارغ التحصیل شده شرایط خوبی بود. من چندین بار طرح هایی که به ذهنم می رسید رو بهشون می گفتم و یا تغییراتی که باید برای بهبود کیفیت کار انجام می شد اوایل خوب برخورد می کردن اما بعد از چند وقت که مرکز به هر حال به یه سطحی رسید، دیگه به طرح ها و تغییرات و توسعه ها روی خوش نشون نمی دادن. در همین حین هم من به این نتیجه رسیده بودم که از نظر یه سری مهارتهای لازم برای کارم کمبود دارم و باید راهی پیدا کنم تا بتونم اونو بهبود بدم و چون در واقع اونا پیوند نزدیکی با تجربه داشتن و خیلی از اساتید بزرگ این رشته دوست نداشتن تجربیاتشون رو منتقل کنن چون فک می کردن با انتشار اونها، مطبشون بسته می شه و مشتریانشون کم می شه، تصمیم گرفتم توی بهترین دانشگاهی که اون رشته رو تدریس می کنه ادامه تحصیل بدم و شنیده بودم که اساتید اونجا با شاگردانشون خیلی خوب برخورد می کنن. اما از این تصمیم به کسی در محیط کار چیزی نگفتم و وقتی مخالفتهای اطرافیان رو هم دیدم به اونا هم گفتم که پشیمون شدم چون به هر حال یه کار خوب داشتم و همه بهم می گفتن صبر کن اوضاع اینطوری نمی مونه درست میشه اما من می دنستم که نباید به انتظار بشینم بلکه باید خودم یه حرکتی بکنم. خلاصه در کنار کار با همه سختی هاش، شروع به درس خوندن هم کردم و 4 ماه یه شرایط خیلی سختی رو به جون خریدم. بعد از کنکور قبل از اعلام نتایج، با توجه به عملکردم، فهمیده بودم که قبول می شم ولی مطمعن نبودم که حتما همون دانشگاه ولی به هر حال می دونستم. و شروع کردم سر کار به طرق مختلف به رئیسم گفتم که من تا دو سه ماه دیگه می خوام از اینجا برم اونم شروع کرد دوباره به وعده و وعید و وسوسه کردن من و افزایش حقوق و پاداش به مناسبتای مختلف و نمی دونم واگذار کردن یه اتاق مجزا برای من و دوباره من رو به جلسات دعوت کردن و … و من مدام بهش می گفتم نه من نمی مونم و اون می گفت اگر از اینجا بری بزرگترین اشتباه زندگیت رو انجام می دی چون هیچ جای دیگه اینقدری که من بهت بها می دم برات ارزش قائل نخواهند بود ولی من بر تصمیمم پا فشاری می کردم تا اینکه نتیجه کنکور اعلام شد و من همون بهترین دانشگاه قبول شدم. و سریع با رئیسم در میون گذاشتم و در واقع دلیل رفتنمو براش گفتم که برای ادامه تحصیله. و اونم شروع کرد که ادامه تحصیل فایده ای نداره و آخرش باید دنبال کار باشی و تو که اینجا شرایطت خوبه و از این حرفا و من گفتم نه من ترجیحم الآن تحصیله تا کار. اون هم تمام سعی و تلاشش رو کرد که من انصراف بدم و وقتی دید فایده نداره گفت اگه رفتی و بعد از اتمام درسِت اومدی گفتی فلانی کار می خوام، از من توقع نداشته باش که بگم بفرما چه خوب که اومدی، من هم گفتم شما خیالتون راحت من دیگه اینجا بر نمی گردم. و الآن که 2 سال از اون تصمیم می گذره واقعاً خوشحالم بخاطر اون. چون در این مدت نه فقط درس خوندم و از لحاظ علمی خیلی قوی شدم بلکه کلی مهارت های دیگه هم در کنارش یاد گرفتم و شرایط خیلی خوبی دارم. و الآنم دوباره چندماهه که خودم رو با یه مسئله دیگه به چالش کشیدم برای اینکه بتونم به یه پله بالاتر برم و توی همین پله نمونم. بنظر من اگر آدم این دید رو داشته باشه که همیشه به هرجا هم که برسه یه پله بالاتر برای پیشرفت و بهبود کیفیت زندگی وجود داره، هیچ وقت یه جا متوقف نمی شه و مدام تلاش می کنه برای بهتر کردن اوضاع و تغییر دادن سطح زندگیش توی همه زمینه ها. در واقع باید همیشه این نکته رو در ذهن داشته باشیم که شرایط ممکنه الآن خوب باشه ولی احتمالاً تا همیشه اینقدر خوب باقی نمی مونه و باید بهبودش بدیم و تغییر در اون ایجاد کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    محمد ابوالمعالی گفته:
    مدت عضویت: 4026 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و گروه تحقیقاتی عباس منش

    یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر(خدا بر آسانی شما اراده میکند اراده او به سختی شما نیست)

    طی کردن مسیر اشتباه برای رسیدن به هدف به معنی دعوت زجر به زندگیست چون بر خاف قانونه.من هر زمان که اتفاق مثبتی رو تجربه نکنم و احساس خوبی نداشته باشم تصمیم به تغییر میگیرم چون مطمئنم یه جای کار من مشکل داره.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      زهره میراحمدی گفته:
      مدت عضویت: 4150 روز

      با سلام خدمت آقای عباس منش و گروه پرکارتون

      میخوام در جواب این سوال که پرسیده بودید”چه زمانی جهان با سختی و مشکلات فراوان شما را مجبور به تغییر کرد ” از زندگی خودم بگم

      حدود 10 سال پیش ازدواج کردم . خیلی زود فهمیدم که با این آقا تفاهم ندارم. اصلن خوشبخت نبودم اما از ترس اینکه زندگی یه خانم مطلقه رو تجربه نکنم به زندگیم ادامه دادم . روز به روز افسرده تر شدم. هر روز با حرفام و رفتارم به شوهرم التماس میکردم که منو دوست داشته باشه .اما هر چی برای به دست آوردن محبت بیشتر تلاش میکردم کمتر به دست میوردم. من میدونستم که باید از این آقا جدا شم اما نمیخواستم این کارو بکنم.

      سالها اون شرایط سختو تحمل کردم چون فکر میکردم که زندگی بعد از طلاق سخت تره . من در برابر تغییر شرایط زندگیم مقاومت کردم تا اینکه جهان هستی خودش خواست شرایطمو تغییر بده . شوهرم با یه خانم آشنا شد و به من گفت من میخوام دو تا همسر داشته باشم . من مجبور شدم از شوهرم جدا شم. اون روزا شوهرم خیلی بدجنس شده بود و اونقدر منو اذیت کرد که مهریمو ببخشم و جدا شم . و من با سختی فراوونی مجبور شدم طلاق رو بپذیرم. حدود دو سال طول کشید تا من از لحاظ روحی به حالت عادی برگشتم.

      اما الان هر وقت یادم میاد که چه زندگی سختی با اون آقا داشتم توی دلم از خدا و کاعنات و اون خانم هوو تشکر میکنم که منو از شر اون زندگی سخت و بی حاصل نجات داد.

      در مورد اون سوال که ” چه تغییری رو در زمان مناسب در زندگی خود ایجاد کردید ” اینو از زندگیم میتونم بگم :

      من یه استاد پیانو داشتم که فکر میکردم بهترین استاد پیانوست . اینو باور کرده بودم که بهتر از این استاد دیگه پیدا نمیشه. آخه خودش همیشه تو کلاس از روش تدریس بقیه استادا ایراد میگرفت و منم حرفشو باور میکردم . یه روز استادم شروع کرد به بداخلاق شدن و هر روز غر میزد که کم تمرین میکنم. هر کار میکردم نمیتونستم راضیش کنم. دلم میخواست برم پیش یه استاد دیگه اما فکر میکردم دیگه استاد باسوادی مثل این استاد پیدا نمیشه. حدود یک سال کلاس پیانو نرفتم. اما بعد از یک سال به خودم این جراتو دادم که یه استاد دیگه پیدا کنم. یکی از دوستام یه استاد بهم معرفی کرد و من به خودم گفتم میرم امتحان میکنم ببینم چه جوریه. رفتم برای کلاس استاد جدید ثبت نام کردم و دیدم که این استاد خیلی بهتر از استاد قبلیه و استاد جدیدم همیشه ازم تعریف کرد و بهم روحیه داد و من در زمان کمی خیلی پیشرفت کردم. و خیلی از خدا و جهان هستی ممنونم که شرایطو طوری فراهم کرد که اون استاد قبلی همش با من دعوا کرد و من تونستم یه استاد بهتر پیدا کنم.

      ممنونم که نوشتمو خوندید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    پوریا جوان گفته:
    مدت عضویت: 4096 روز

    سلام….من کسی بودم که همه فکر می کردن بهترین دانشگاه قبول میشم و توی زندگیم هم آدم موفقی میشم…..البته توی نوجوانی مشکلات زیادی داشتم و همیشه اون مشکلات رو بهانه می کردم برای عدم موفقیت خودم…..خلاصه من به علت بی انگیزگی و صد البته تنبلی و بی هدفی دانشگاه قبول نشدم و دو سال هم کنکور دادم…..اما بازم هیچ…..و مجبور شدم به خدمت سربازی برم…..وقتی رفتم سربازی دیگه همه ازم ناامید شده بودن و پشت سرم میگفتن اینم هیچی نمیشه…..شنیدن این حرف برام خیلی سنگین بود….صادقانه بگم….چون من آدمی بودم فوق العاده با استعداد و باهوش اما متاسفانه بی اگیزه و تنبل…..توی سربازی خیلی خیلی اذیتم کردن…..چون یه منطقه بی امکانات و خطرناک بودم……وقتی از سربازی برگشتم با خودم گفتم بااااااااید تغییر کنم…….و اشتیاق عجیبی به تغییر داشتم……چون حس می کردم اگر به این زندگی ادامه بدم،تمام استعدادهام با خودم به خاک سپرده میشن و مثل همه آدمای معمولی جهان، از دنیا میرم بدون اینکه کاری کرده باشم…..این برای من انگیزه ای شد تا تشنه تغییر بشم…..و اینطور شد که با قوانین موفقیت و سایت شما آشنا شدم و بالاخره تغییر کردم…..و جالبه بدونید انقدر سریع پیشرفت کردم که توی 2 سال به اندازه بیست سال گذشته حرکت رو به جلو داشتم….من که آدم بی اعتماد به نفسی بودم،حالا توی دوستانم به آقای اعتماد به نفس معروف شدم…..این جواب قسمت دوم سوال بود

    حالا قسمت اول :

    من ترم آخر دانشگاه بودم……البته بعد از سربازی قبول شدم…….توی دانشگاه دانشجوی خوبی بودم….و جز دانشجوهای برتر رشته خودم بودم….اما این برام کافی نبود…..دلم میخواست بهترین باشم و نفر اول باشم…..اما از کودکی باوری داشتم که من نمیتونم هیچ جا نفر اول باشم….میتونم خوب باشم اما نمیتونم بهترین باشم….تا اینکه تصمیم گرفتم دوتا تغییر کنم……یکی اینکه باورمو تغییر بدم…..دوم اینکه تلاشمو زیاد کنم….فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟؟؟……من نفر اول شدم و از طرف دانشگاه به همایش تجلیل از نخبگان دعوت شدم…..و دوتا جایزه ارزشمند گرفتم…..قبل از اینکه مجبور بشم تغییر کردم و نتیجه اش عاااااااالی بود…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    جواد شیروانی گفته:
    مدت عضویت: 4203 روز

    درود بر تمام ایرانیان سربلند و سرافراز

    امیدوارم در هرجای این کره خاکی که هستین شاد و ثروتمند باشید

    دیگر جهان نتواند که مرا مجبور به تغییر کند

    بنده در سال 90 در رشته مهندسی صنایع مقطع کارشناسی دانشگاه دولتی قبول شدم. با کلی ذوق و شوق رفتم واسه ثبت نام دانشگاه، اما روز ثبت نام به یکباره تمام ذوق و شوق بنده فروکش کرد زیرا بهمون خبر دادن که اولین ورودی این رشته در دانشگاه ما بودیم، تا این جای قضیه هم مشکلی نبود و خبر تلخ دیگه این بود که بهمون گفتن دانشگاه قصد داره دانشکده ای رو در یکی از شهرستانهای استان تاسیس کنه و کلاسهای ما را اونجا برگزار کنن که حدود 60 کیلومتر با مرکز استان فاصله داشت.

    با دل شکستی واعصاب خراب به خونه برگشتم(فاصله دانشگاه تا خونه حدود1200 کیلومتر بود) دوباره اول مهر وسایل رو جمع کردیم و به دانشگاه رفتیم و بهمون گفتن که باید به دانشکده در شهرستان بروید زمانی که وارد شهرستان شدیم گفتیم دانشجو فلان دانشگاه هستیم مسخرمون کردن گفتن اینجا همچین دانشکده ای نداره و با هزارتا بدبختی بالاخره محل دانشکده رو پیدا کردیم.

    وارد که شدیم دیدیم واقعا همه چی افتضاح هست ی ساختمون داغون گرفتن و همچنین ی رییس دانشکده اونجا بود که اصلا نمیشد باهاش حرف زد، هنوز خوابگاهی در نظر گرفته نشده بود و البته خوابگاهی که بعدا هم در نظر گرفتن داغوووووووون بود .

    همه چی افتضاح بود واقعا اوضاعمون افتضاح بود بدترین دوران زندگیم بود. وضعیت همه چی واقعا قرمز بود.

    افتادیم دنبال انتقالی و مهمانی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که از اون شهر فرار کنیم از کلاس 30 نفری فقط 19 نفر باقی موندیم و هرکار کردیم نتونستیم از اونجا فرار کنیم ماهها دنبال این قضایا بودیم تا دیدیم وقت امتحانات رسیده و ما هم اصلا درسی نتونستیم بخونیم.

    با اجازه گلتون ترم اول رو 6 واحد افتادم و معدلم شد 12:00 که اگه تو ی درس 0٫25 کمتر میگرفتم مشروط بودم

    ترم دوم هم به همین منوال گذشت و این ترم هم 6 واحد دیگه افتادم ولی این ترم دیگه از مشروط شدن جان سالم به در نبردم(خخخخخخخخخ) و اولین و آخرین مشروطی من بود.

    تابستون سررسید و رفتم سر کار که خرج تحصیلم رو در بیارم، این مدت تابستون خیلی خیلی بهم فشار اومد و حسابی سخت گذشت واقعا زجر کشیدم با خودم تصمیم گرفتم که دیگه سختی ها و فشارهای زندگی و دانشگاه رو بیخیال بشم ( البته مجبور شدما).

    ترم 3 و 4 رو حسابی درس خوندم و تمام واحدها رو پاس کردم و معدلم بالای 16 شد تا این جای قصه زندگی من تغییرات من بر اساس فشار و سختی ها بود و مجبور بودم که تغییر کنم.

    ولی از ترم 5 به بعد تصمیمات زندگیم رو خودم میگرفتم قبل از اینکه مجبور بشم.

    و از این ترم بود که با مشکلات دانشکده جنگیدم و انجمن علمی و دانشجویی رشته مهندسی صنایع رو در دانشکده تاسیس کردم و دوره های مختلفی رو برای دانشجوها برگزار میکردم که تجارب بسیار خوبی برای من بودن.

    ترم 7 تصمیمات بسیار تووووووووپی گرفتم و با نمایندگی یکی از شرکتهای ثبت و صدور گواهینامه های بین المللی مصاحبه کردم و به عنوان نماینده و مشاور اون شرکت در دانشگاه و استان فارس منصوب شدم و دوره هایی رو در دانشکده تدریس کردم(و همچنین بنده آماده گی همکاری با انجمن های علمی سراسر کشور رو دارم09307325708).

    در همین مواقع بود که با گروه استاد عباسمنش آَشنا شدم و تونستم دوره روانشناسی ثروت رو خریداری کنم.

    و الان فارغ التحصیل شدم و مدتی هست که در یک شرکت معتبر در زمینه سازه های فلزی (مجتمع صنعتی ابوقداره، شرکت فولاد پایه فارس) در شیراز مشغول بکار هستم و مطمئنم که در آینده موقعیت های کاری بسیار بسیار عالی نصیبم خواهد شد و همچنین موقعیت های کاری بسیاری خواهم ساخت، که نتیجه تغییراتی است که در مواقع صحیح تصمیم گرفتم و تغییر کردم. آفریییییییییییییین به خودم

    زندگی زیباست واقعا عالیه عالی فقط به قول سهراب چشمها رو بایست شست جور دیگر دید

    از اینکه وقت گذاشتین و این مطلب رو مطالعه کردین سپاسگزارم

    در پناه یزدان پاک، شاد و ثروتمند و پیروز باشیم در کنار همدیگه

    جواد شیروانی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    عمران نمازی گفته:
    مدت عضویت: 4049 روز

    به نام خدا

    من و برادرم دوقلو هستیم پارسال تقریبا همین موقع بود که هر دو برای کنکور شروع به خوندن کردیم الوایل برای هر دومون خیلی سخت می گذشت ولی برادرم ذره ای از من با استعداد تر بود و همین باعث شده بود که بهتر نتیجه بگیره و اعتماد به نفسش بیشتر شه ولی من تو آزمون ها خوب نتیجه نمی گرفتم بعضی از مفاهیم واقعا سخت بود و به کلاس نیاز داشتم به همین روال می گدشت و هر روز هر روز نا امید تر می شدم حتی چندین بار دست از خوندن کشیدم و می خواستم ادامه ندم،تا این که تو تعطیات عید یکی از دوستام منو به یکی از شرکت های بازاریابی معرفی کرد اونم تازه وارد شرکت شده بود ولی اونقدر از سخنرانی ها وجلسه های اونجا برام تعرف کرد ک چقدر باعث افزایش امید و اعتماد ب نفسش شده که منم ترغیب شدم تو جلسه هاش شرکت کنم و اونجا بود که با شما آشنا شدم و چنتا از فایل های صوتی شما رو گرفتم ،ولی برادرم از اونجایی که از این شکل کار کردن و شرکت خوشش نمی اومد از اول باهاش مخالف بود و این باعث شده بود که حتی فایل های صوتی و سخنرانی های شمارو هم گوش نکنه .از اون موقع به بعد همه ی فایلای شما رو گرفتم و وهر شب قبل خواب بهشون گوش می دادم و اون موقع بود که متوجه شدم علت عدم موفقیت و کسب نتیجه های بدم باور ها و عقاید غالبم بود که سرشار از ناامیدی بود هر روز سعی می کردم باور های غلطمو پیدا کنم هر روز یکی از باورامو بشکل فایل صوتی گوش می دادم و تا زمانی که تغییر نمی کرد رهاش نمی کردم واقعا نتایج فوقالعاده ای داشت و هر هفته نتایج آزمونم بهتر میشد به هر شکل بود برادرمو راضی کردم تا عقاید و باور هاشو تغییر بده تا این که زمان آزمون رسید و باهم کنکور دادیم ،نتایج اولیه کنکور که مشخص شد و اختلاف رتبه ی من و برادرم 3000 نفر بود من موفق شدم با تغییر باور هام نتیجه ی بهتری کسب کنم با این که برادرم همیشه با استعداد تر بود و نتیجه های بهتری کسب می کرد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: