این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیز و دوستان فوق العاده ای که توی این خانواده صمیمی دارم
چه زمان هایی بوده که تغییر کردیم و باعث پیشرفتمون شده ؟ و چه زمان هایی بوده که تغییر نکردیم و متضرر شدیم؟
اول از همه بگم که یکی از مهمترین نکاتی که وجود داره این هست که ما شرایط حال حاضرمون رو از همه نظر یه جا یادداشت کنیم یا ویس بزاریم و یا ویدئو داشته باشیم بخاطر اینکه یک سند و مدرک باشه که اگر 6 ماه یا یک سال دیگه اومدیم تغییرات را ببینیم ،یک معیاری برای ارزیابی داشته باشیم.
برای منِ کمالگرا پیش اومده که وقتی مثلا خواهرم که بهم خیلی نزدیک میگه رها تو خیلی تغییرات خوب داشتی نسبت به یک سال پیشت ولی خودم واقعا درکش نمیکنم و اصلا نمیبینمش و بخاطر این موضوع و سوالی که استاد مطرح کردند وقتی ما معیاری برای ارزیابی داریم راحت تر میتونیم بفهمیم و نقاط پیشرفت یا پسرفتمون رو متوجه بشیم
به دیگران نمیپردازم ،چون این سوال از من پرسیده شده و من مثال هایی دارم.
زمانیکه شهرستان بودم متوجه شدم شرایط اقتصادی که من میخوام رو ندارم و من خواسته های زیادی داشتم به همین خاطر مهاجرت کردم تهران و واقعا از صفر مطلق اومدم بدون هیچ پشتوانه ای و حتی هیچ دیدی نداشتم از زندگی در یک شهر بزرگ ولی اومدم الان مستقل هستم و خیلی از چیزهایی که یک روزی داشتنش آرزوی من بود الان بهش رسیدم .یکی از اون نعمت ها داشتن پوشش دلخواه خودم بود و الان 70 درصد پوششی که دوس دارم و میتونم بپوشم و یکی از اونها آزادی بود و الان به راحتی شب میتونم بیرون باشم و قدم بزنم،ورزش کنم و کافه برم،رستوران برم،تئاتر برم،سینما برم
اینجا قضاوت کمتره و آدم ها کمتر تو کار و زندگی هم دخالت میکنن
و اینها واسه من مهم بود.حرف بقیه واسم مهم نیست و حتی درامد من حدود 30برابر شد نسبت به سه چهار سال پیشی که از شهرستان اومدم تهران
اما الان کارمندم آینده کاریمو دارم میبینم،شغلی که واقعا بهش علاقه چندانی ندارم و فقط برای گذران زندگیم دارم انجامش میدم و میدونم اگر تغییر نکنم حتما حتما تا پنج سال آینده به بن بست میرسم
و خیلی دوس دارم کسب و کار خودمو راه بندازم مثلا یک آنلان شاپ داشته باشم
ولی انگار خودمو باور ندارم و میترسم ،شاید ترس از شکست،ترس از نشدن یا ….
چون میخوام برای درامدم انتهایی نباشه ،چون دلم میخواد خودم کارفرمای خودم باشم
چون دلم میخواد انقدر بتونم از کارم لذت ببرم و پول بسازم که به راحتی خونه بخرم،ماشین مورد علاقم رو بخرم و حتی وسایلی که برای خونم دوس دارم رو داشته باشم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و دوستان موحد و ارزشمندم
تغییر
بله
کلمه ای که یه عده ای همیشه به دنبالشن
و عده ی دیگه ای روزی به دنبالش بودن ولی باورهای نادرستی که داشتن مثل اینکه این و اون نمیذارن، اونارو بمرور ترسو و محافظه کار کرد و رویای تغییر رو فراموش کردن
و عده دیگری که اصلا تغییر توی لغت نامه شون وجود نداره با یه سری آپشن هایی که تا یه سنی کسب کردن باقی زندگی رو ادامه میدن و تغییر خط قرمزشونه و هر چقدر که سخت میشه براشون زندگی ، میذارن به حساب تقدیر و امتحان و خواست خدا.
و واقعا هم فرقی نمیکنه که چقدر و با چه روشی بخوای تغیبرشون بدی
کم کم بهت ثابت میشه که نشدنیه
نه تا وقتی که خودشون نخوان
و خودشون کی ممکنه بخوان؟
یه روزی یاد میگیریم که تغییر ما اینه که تمرکزو از تغییر دیگران برداریم
چون همه چیزو باید از منبع تصحیح کنی
منبعی که فرکانس های ارسالیش باعث نمایش همچین شخصیتایی تو زندگیمون شده
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که جهان هستی رو با قوانین ثابتش آفرید تا من با هماهنگ شدن بااین قوانین فراوانی رو درتمام جنبه ها تجربه کنم
سپاسگزارم از مهربان پروردگارم که سخاوتمندانه هدایتم کرد تا بااین آگاهی های توحیدی هم جهت بشم تا خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه
استاد عباس منش عزیزم ، قبل از آشنایی با شما فکر میکردم تحمل کردن و توشرایط سخت زندگی کردن و مقاومت کردن ،جز فاکتورهای خوب زندگیمه جز خصوصیات خوبمه ….
وبعد شما اومدید و بهم آموزش دادید که وقتی همه چیز خوبه تغییر کن ، کتک خوردن ملس نباشه ، بهت بربموره اگه خوب زندگی نمیکنی ، پاشو و هرجایی که هستی زندگیتو زیباتر کن و به این بهبود تاابد ادامه بده
واین آگاهی انقدر برام عجیب بود که انگار با دنیای جدیدی مواجه شدم انگار دوباره متولد شدم ، واقعا برام جالب و شنیدنی بود
خیلی نیاز دارم که دائم بشنومش چون هنوز ملکه ی ذهنم نشده
چون همیشه زیر چکو لگد های دنیا دوام آوردم و عجیب اینجاست که به خودمم افتخار میکردم که قوی هستم ،
اما بعد از آشنایی با آگاهی های شما آسان شدم برای آسانی ها
زندگی من تو این هفت سالی که با شما آشنا شدم پر از لذت و توسعه و موفقیت بوده و قبل از اون روابط عاطفی ناجالب ، درآمد کم ، تجربه های بی کیفیت ودرکل سطح زیرمتوسطی از زندگی رو درتمام جنبه ها داشتم تجربه میکردم
اما حالا واقعا سنسور های قویی برای تغییر دارم ، بمحض اینکه میبینم در مسیر عادی شدن ویاکم کیفیت شدن رابطه ای ، شغلی ، لباسی ، اعتمادبنفسی ،مهارتی چیزی هرچیزی که میخواد باشه ،هستم ،،، بمحض اینکه میبینم مدت کوتاهیه که تغییر مثبت نداشتم، دست به کارمیشم و به سمت بهبود میبرمش این کارم باعث شده تا همیشه انگیزه و انرژی برای ادامه دادن داشته باشم ،شور زندگی در من قلیان کنه و همیشه پرانرژی و پویا باشم
با تمام قلبم از اینکه دراین مسیرم ، از شما و از خداوند سپاسگزارم
سپاسگزارم که زندگی به شیوه ی قوانین رو بهم یاد دادید و من اینجام تا هرروز به بهبودم کمک کنم
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت گروه تحقیقاتی عباس منش.
میخوام داستان زندگی چند سالی اخیرم را بیان کنم. بخشید اگه طولانی و با جزئاته.
قبل از سال 87من دانش اموز بودم و برای کنکور درس میخوندم. در لابه لای درسم کار میرفتم. کارمم عکاسی بود. اون موقع روزی یک و دو ساعت میرفتم اونم برای اشنایی بادستگاه های چاپ و کار گرافیکی و فتوشاپی بود.خلاصه بار اول من کنکور قبول نشدم و بار دوم هم شرکت کردم البته اون موقع من بیشتر جذب کار عکاسی و لابواتوار عکس شدم خلاصه بار دومم قبول نشدم. اون موقع دیگه درس رو کاملا کنار گذاشتم و چسپیدم به کاری که دوست داشتم . و دفترچه خدمت سربازی را پر کردم و نزدیگ 4و5 ماه بعدش عازم میشدم. من در این مدت با تمام وجودم کار میکردم تا تمام فنون با دستگاه های چاپ انالوگ ودیجیتال را یاد بگیرم . جالبه اینو بگم اون موقع دستمزدم روزی 2هزار بود. بعد از دو ماه من تمام و کامل وارد شدم. به طوری که میتونستم روتوش هم کنم. خلاصه وقت سربازی اومد هر جایی میرسیدم توی خدمت من خودمو عکاس معرفی میکردم جالبه تمام مرخصی هایی که میگرفتم زودی میرفتم مغازه و مشغول کار میشدم. خلاصه اواخر خدمتم بود که من عاشق یه دختری از اقوام شدم. البته طرف کنکوری بود.. من در فکرم این چیزا میگذشت خدمت تمامه .کار هم دارم. حالا نوبت زندگیه. و شرایطشم دارم. با اینکه هر دو طرف قبول کرده بودیم که بعد از کنکورش عقد کنیم .بگذریم خلاصه خدمتم سال 90 تمام شد. من رفتم داخل مغازه و مشغول شدم صاحب کار ان قدر اعتماد بهم داشت که تمام دفتر و دستک وکلیدهای مغازه را به من داده بود. و به صورت حرفه ایی با تمام دستگاه وارد شده بودم.اینو بگم با اینکه اونجا شرایطش سخت بود من تحمل میکردم روزی 10 هزار دستمزدم بود و از ساعت 8 صب تا 9شب من داخل مغازه میبودم .و بعضی شبهاهم نمیرفتم خونه بخاتر خرابی دستگاه ها.و روزشم دوباره از نو کار. خلاصه تا اینکه یکی از مشتری هام دوستان قدیمی دوران دبیرستان که خیلی هم دوست بودیم رادیدم اومده بود یه سری عکس چاپ کنه. از وضعیتم پرسید. منم شرایطم براش گفتم. و و و . تا اینکه صب فردای اون روز کادویی برام اورده بود کتاب بود . بهش گفتم من نفرت دارم از کتاب .و چند سالی هس که من خداحافظی با کتاب و دفتر کردم. دوستم اصرار زیادی کرد که من این کتابو بخونم. نام اون کتاب چه کسی پنیر من را جابه جا کرد.
خلاصه من اون روز کتابو گذاشتم کنار البوم های مغازه یه روز اواخر شب بود که دستگاه به طور ناگهانی خراب شد و کار زیادی هم روی دستم بود. منم خسته تا نیمه ها ی شب خودم تنها توی مغازه بودم دیدم نخیر درست نمیشه. گفتم بخوابم . خوابم نبرد ناگهان چشمم به کتابه خورد گفتم بخوانم تا خوابم بگیره.اینو بگم جلد کتابو که دیده بودم با خودم گفتم کتاب قصه احتمالا.همان لحظه گرفتم خوندمش.60 صفحه بود تمامش کردم. در واقع ان شب من میخواستم بخوابم وباخواندن کتاب اصلا نخوابیدم.و به طوری در مورد تصمیمات زندگی اگاهی به من داد .اون شب من تمام زندگی گذشته خود واینده را یه جورایی میدیم. خلاصه تا اینکه صبش زنگ زدم به صاحب مغازه تمام دفتر دستک را تحویل دادم و یه جورایی استفعا دادم و با دنیای عکس خداحافظی کردم. به هر بهانه ایی اونجا را ترک کردم.صب ساعت حدودا12 بود من رفتم خونه تعجب کردن که من این وقت روز خونه ام . معمولا توی مغازه بودم. خانواده ازم پرسیدن چی شدی من گفتم دیگه اونجا کار نمیکنم.و کاره دیگریی پیدا کردم که فردا صب میرم. و نگفتم که میخوام اون کار ی که شبش تصمیم گرفتم را انجام بدم . بعدش من بعداظهرش کاملا داخل انباری خونه بودم دنبال یه چیزهایی بودم . خلاصه صب فردا رسید تا من برم سرکار. همه اعضای خانواده به من گفتن پ چرا نمیری کاره جدیدت. من گفتم ازین به بعد توی انباری کار میکنم. تعجب کردن رفتن توی انباری دیدن انباری تمیز شده و قفسه کتاب ها در کنار یه میز کوجلویی کاملا مشخه. خلاصه ان روز من به همه گفتم من میخوام دوباره درس بخونم با این که من علاقه ایی نداشتم و دو بار کنکور داده بودم و چند سالی فاصله گرفته بودم.من انتخاب خودمو کردم .جالبه همه اعضای خانواده مخالف و هم نامزدم همینطور . اما من هیچ وقت از تصمیم منصرف نشدم خلاصه سال 91 من کلا نشستم بهدرس خوندن و و و خلاصه تا اینکه سال 92 قبول شدم و رشته مشاوره دانشگاه رازی را اوردم.و الانم ترم 5 رشته مشاوره ام.و افتخار میکنم که سرنوشت زندگی مو عوض کردم
یه چیزی بگم هیچ وقت این تغییری که زندگی ام رقم زدم رو فراموش نمی کنم و به قول روانشناس ها شده خاطرات نخستین من.(خاطرات فراموش نشدنی )
درود بر یکایک دوستان عملگرای غنی شده با باورهای توحیدی در خانواده ی صمیمی استاد عباس منش…
سکوت برا من چاشنی دیدن این فایل شد، گاهی انقدر اسیر روزمرگی ها میشی، که یادت میشه هدف والای تو در زندگی اینه که هر روز یه درجه به خدا شبیه تر بشی و به یاد بیاری که چه عظمتی در درونت نهفته است. در هر سو به دنبال تغییر شرایط بیرونی، و این در حالیه که همه چیز از شخص خودت اغاز میشه، از خود خود خودت!!!
فرمول موفقیت خیلی ساده و شیرینه اما ما عادت کردیم، حسابی به خودمون سخت بگیریم حتی زمانی که همه چیز داره عالی پیش میره، خودمون بشیم سرعت گیر خودمون. وقتی تو لاین سرعتی، باس گاز بدی، باس رها باشی، اما حواست باشه که در حال حرکت رو به جلو باشی. وقتی باوراتو اصلاح میکنی، انگار مسیرها برات باز میشه اما وجه تمایز استاد با بقیه ای که نتیجه نگرفتن در عمل کردنه، در حرکت کردن، در جسور و جسور تر شدنشون، در باور به خودشون، حال خوب استاد با چالش دو چندان میشه، اما حال من چطور؟ استاد یادگرفتن که هر لحظه انتخاب کنن به استقبال چالش ها برن و متمرکز رو به جلو باشن، و براشون چیزی به نام نشدوجود نداره، چون به بیشتر از خودشون و خدا به چیزی نیاز ندارن، از ندونستن خجالت نمیکشن و میرن دنبالش، استاد خودشونو عاشقانه و صادقانه دوس دارن پس طبیعی اینه که برا زمان ارزشمندشون برنامه ها داشته باشن، تمرکز بر زیباییها برا استاد تبدیل میشه به ایول تونستی، حرکت کن، برو جلو، و باز و باز هم برو جلو، و این همون ریشه ایه که استاد هر روز براش زمان میزاره، رفتن به دل ناشناخته ها؛ با حس خوب، الهام میشه به انسان، اما به میزانی که بهش عمل کنی، شهد شیرین آزادی رو میتونی بچشی، چرا که اگه بهش عمل کنی هر روز بزرگ و بزرگ تر میشی، یعنی انسان توانمندتر، شادابتر، ثروتمندتر، آرام تر و از همه مهمتر آزادتر…اینجوری دیگه برا خودت خط قرمز نمیکشی که موفقیت فقط تا اینجا، و اینجوریه که میبینی شدی بخشی از دسته ی چهارم و اونوقته که نه تنها لذت میبری که میشی سرچشمه ی اثر…
پس قشنگ تر اینه که خلاصش به خودم بگم فرق نداره که تو کدوم نقطه ای..
از همین حالا از خودمون بپرسیم چطور میتونیم کمی تنها کمی بهتر از چند دقیقه قبل بشیم و اونوقته که ببینیم خدا چه زیبا حامی و هادی ما میشه و از مسیر شخص خودمون ما رو به میزبانی همیشگی عشق فراخوان میده، توجه که میشه روی حرکت و اقدام عملی، پای ایمان میاد وسط، ایمان که داشته باشی و اقدام کنی، باور بعد عملت میشه یه باور قویتر و جاذب تر و این یعنی مولد شدن برای حرکت بعد و بعد و بعدتر …
آرزو میکنم انتخاب شمام نوشتن لیست اقدامات عملی و حرکت برای تجربه ی شاخص قدرتمندتری از خودتون باشه، در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید…
من از وقتی یادم میاد ،در خانواده و اطرافم و البته خودم این الگو بوده که حتی در وسایل مصرفی هم ،به سختی تغییری رخ داده چه برسه درون و خودشناسی
خوده من ،گوشیمو عوض نمیکنم تا براش مشکلی پیش بیاد یا از نظر باطری و مسایل فنی براش مشکلی پیش بیاد
ماشینمو عوض نمیکنم تا اونقدر بیفته تو خرج تا در درنهایت بفروشمش
این الگو تقریبا توی خانواده ی ما هست
مثلا هر چن وقت یبار،به لوله کشیه خونه که وقتی وضعیتش خوبه،نمیرسیم
تا بزنه یجایی نم بده بریم با زحمت تعمیر کنیم
یا مادر من،زمانی که بخاطر دیابت پاشو از دست داد،تازه به خودش اومد که بیشتر رعایت کنه
خداروشکر که اماده ی دریافت اگاهی های این مسیره روشن هستم و الان منعطفم که مسایل زندگیم،منوط به تغییر یک چیز در درونه منه و باید دست بکار شم برای تغییرش
حتی با زدن اینمثال گوشیو ماشینو ..باید دنبال ریشش در وجودم بگردم
کدوم باور داره منو از تغییر بیرون و وسایلام باز میداره؟
من از وقتی ک پذیرفتم اشکال از خودمه در رابطه با مسائل راحت تر تونستم بپذیرم و از وقتی ک فهمیدم میتونم تغییرش بدم و اشکال رو رفع کنم با انگیزه و امید بیشتر نهایت تلاشمو کردم ک بهترین بشم و باخیال راحت مسیر رو ادامه میدم و هرجا ک به مشکل میخورم راحت میتونم بفهمم ک ایراد از خودمه و وقتمو صرف این میکنم ک ببینم مشکل از چیه و چیو باید توی خودم تغییر بدم
یجورایی خیالم از بابت همه چیز راحت شده از اینکه عوامل بیرونی هیچ نقشی توی مشکلاتم ندارن خوشحالم ازاینکه میشه درستش کرد خوشحالم و واقعا یه آرامشی دارم که غیرقابل توصیفه
از وقتی اینجام حس یه آدمی رو دارم ک به هرچی ک میخواستم رسیدم بااینکه کلی خواسته و هدف دارمااا ولی حس میکنم به خواستهام رسیدم و یا توی یک قدمیشم و همین خودش ی نقطه مثبته ک باید ادامه بدم مسیرم درسته فقط باید باحوصله ادامه بدم.
من خیلی وقته که میخوام تغییر کنم و تو شرایط بهتری قرار بگیرم ولی نمیدونستم چه جوری باید این کارو کنم و هر دفعه کم میاوردم و بیخیال میشدم.و واقعا اعتماد بنفس نداشتم.تا اینکه یه روز انگار بهم الهام شد که باید چیکار کنم خیلی جالب بود برام که یک دفعه همچین احساس عجیبی پیدا کردم و انگار قفل ذهنم باز شد .تنها چیزی که تو اون لحظه یاداشت کردم این بود که من باید ذهنمو کنترل کنم و بهش دستور بدم نه اون به من و هر جا که من بخوام باید بره و به هر چیزی که من میخوام باید فکر کنه .تا اون موقه مغز من مثل یه خونه کلنگی و پر از وسایل دربو داغون و خراب بود که هرکدوم یه گوشه افتادن و روشون کلی خاک نشسته و اصلا نمیشد توش وسیله جدیدی قرار بدی .همینجا بود که تصمیم گرفتم از این وضع خلاص بشم و شروع کردم به تمیز کردن ذهنم و هر چی وسیله (فکرو تجربه)قدیمی و تاریخ گذشته داشتم ریختم بیرون البته کمی سخت بود ولی انجامش دادم و اولین کاری که کردم این بود که یه نگهبان واسه ذهنم گذاشتم تا هر فکری بدون اجازه نیاد تو و منزل جدید وقشنگمو خراب کنه حلا یه ذهن تمیز و آماده دارم که میتونه رو هر چیزی تمرکز کنه و هر مسئله ای رو به موقع و به وقتش حل کنه و از روش رد بشه. امیدورم تجربه ای رو که نوشتم مفید باشه .
ازخدا سپاسگذارم که منو آفرید و به من توانایی بخشید.
از استاد عباس منش کمال تشکر و قدر دانی رو دارم که وسعت دید منو هزار برابر کرد.
به همین محیطی که آدم ها داره برامون تکراری و تکراری میشه
و هر چقدر زمان داره میگذره و سرمون بالا میره تغییرات درون سخت و سختر میشه اونم بدلیل ترس
امروز یه آهنگ زیبا از آقای سیاوش قمیشی گوش دادم به نام تردید چقدر محتوای آیت آهنگ زیبا و حقیقی بود
آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت
زیر و رو شو، دنیا رو زیر و زبر کن با خودت
وقتی می بینی خودت داره کلافه ات می کنه،
از خودت پاشو خودت باشو و سفر کن با خودت
تفسیر من: ای دل من هیچکی هواتا نداره فقط خودت هستی و خودت،پاشو و تصمیم بگیر که دنیاتا زیر و رو کنی،وقتی حالت از خودت و زندگیت به هم میخوره،از من الانت بیا بیرون و بزن به جاده برای ساختن من جدیدت
هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کن،
شاخه تو بر دار و تمرینِ تبر کن با خودت
یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین،
یا بسوز و وجنگلی را شعله ور کن با خودت
تفسیر من: قبل از اینکه عمرت بگذره و زمین گیرت کنه به این محیط زندگیت،از درون خودت تبری بساز برای قطع کردن شاخه ها و ریشه های وابستت،یا با همین شرایط الان زندگیت بساز و دونه دونه مرگ برگهات که همون آرزوهات هست را تماشا کن،یا پاشو و با شعله هات جنگل را به آتیش بکش و زندگیت را بساز
سر بچرخونی مسیر روبروتو باختی،
از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت
تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت
آخ دلم هیشکی کنارت نیست سرکن با خودت
تفسیر من:به حرکتت ادامه بده و به پشت سرت نگاه نکن که اگه نگاه کنی زندگیتا میبازی،از نجوای ذهنی تردید با الهام قلبیت عبور کن و به اون گوش بده،دوست و دشمنت همش خودتی،هیچی کمکت نمیکنه جزء خودت،فقط روی خودت حساب کن
ما اگه خودمون در شرایطی که همه چیز عادی و آرام هست تغییر کردیم که هیچ وگرنه کمک کمک به روزمرگی و دل مردگی میرسیم و دیگه دل و دماغ تغییر را نداریم و کمکم نابود میشیم
پس بهتره خودمون تغییر کنیم قبل از اینکه جهان با چک و لگد بخواد ما را به زور مجبور به تغییر کنه
تغییراتی که ما خودمون باعث شکل گیری اونها هستیم آسونه ولی تغییراتی جهان صورت میده سخت و طاقت فرس
به نام خدای مهربون
سلام به استاد عزیز و دوستان فوق العاده ای که توی این خانواده صمیمی دارم
چه زمان هایی بوده که تغییر کردیم و باعث پیشرفتمون شده ؟ و چه زمان هایی بوده که تغییر نکردیم و متضرر شدیم؟
اول از همه بگم که یکی از مهمترین نکاتی که وجود داره این هست که ما شرایط حال حاضرمون رو از همه نظر یه جا یادداشت کنیم یا ویس بزاریم و یا ویدئو داشته باشیم بخاطر اینکه یک سند و مدرک باشه که اگر 6 ماه یا یک سال دیگه اومدیم تغییرات را ببینیم ،یک معیاری برای ارزیابی داشته باشیم.
برای منِ کمالگرا پیش اومده که وقتی مثلا خواهرم که بهم خیلی نزدیک میگه رها تو خیلی تغییرات خوب داشتی نسبت به یک سال پیشت ولی خودم واقعا درکش نمیکنم و اصلا نمیبینمش و بخاطر این موضوع و سوالی که استاد مطرح کردند وقتی ما معیاری برای ارزیابی داریم راحت تر میتونیم بفهمیم و نقاط پیشرفت یا پسرفتمون رو متوجه بشیم
به دیگران نمیپردازم ،چون این سوال از من پرسیده شده و من مثال هایی دارم.
زمانیکه شهرستان بودم متوجه شدم شرایط اقتصادی که من میخوام رو ندارم و من خواسته های زیادی داشتم به همین خاطر مهاجرت کردم تهران و واقعا از صفر مطلق اومدم بدون هیچ پشتوانه ای و حتی هیچ دیدی نداشتم از زندگی در یک شهر بزرگ ولی اومدم الان مستقل هستم و خیلی از چیزهایی که یک روزی داشتنش آرزوی من بود الان بهش رسیدم .یکی از اون نعمت ها داشتن پوشش دلخواه خودم بود و الان 70 درصد پوششی که دوس دارم و میتونم بپوشم و یکی از اونها آزادی بود و الان به راحتی شب میتونم بیرون باشم و قدم بزنم،ورزش کنم و کافه برم،رستوران برم،تئاتر برم،سینما برم
اینجا قضاوت کمتره و آدم ها کمتر تو کار و زندگی هم دخالت میکنن
و اینها واسه من مهم بود.حرف بقیه واسم مهم نیست و حتی درامد من حدود 30برابر شد نسبت به سه چهار سال پیشی که از شهرستان اومدم تهران
اما الان کارمندم آینده کاریمو دارم میبینم،شغلی که واقعا بهش علاقه چندانی ندارم و فقط برای گذران زندگیم دارم انجامش میدم و میدونم اگر تغییر نکنم حتما حتما تا پنج سال آینده به بن بست میرسم
و خیلی دوس دارم کسب و کار خودمو راه بندازم مثلا یک آنلان شاپ داشته باشم
ولی انگار خودمو باور ندارم و میترسم ،شاید ترس از شکست،ترس از نشدن یا ….
چون میخوام برای درامدم انتهایی نباشه ،چون دلم میخواد خودم کارفرمای خودم باشم
چون دلم میخواد انقدر بتونم از کارم لذت ببرم و پول بسازم که به راحتی خونه بخرم،ماشین مورد علاقم رو بخرم و حتی وسایلی که برای خونم دوس دارم رو داشته باشم
ممنونم از استاد عزیز بابت این فایل آگاهی بخش
سلام استاد
هر روز که میگذره به شما،دیدگاه شما، به آشنایی با شما
خوشحالم استاد
از ته دل
هر آنچه ب زبان میاری رو تو عمق وجودم حس میکنم
هر آنچه که میگن تو زندگی شخصی خودم حس میکنم
هر روز دارم با خودم کلنجار میرم که پاک کنم باورهایی که چندین سال باهام بودن و به اشتباه باهاشون زندگی کردم
یه نمونه مثال درمورد این کلیپ بهتون میگم
من سال ۹۳ استخدام شدم برای یه شرکتی بعنوان ناظر شرکت تو اداره برق شهر خودمون
بهترین موقعیت شغلی اون زمان رو داشتم
با سن کم ولی امکان استخدام رسمی برا من نبود
هر چقدر تلاش کردم نشد
تصمیم گرفتم قبل اینکه وقت بگذره راهم رو جدا کنم
رفتم نیروگاهی تو تهران برا پروژه ای کار کردم
هر چقدر تو شغل قبلی منزلت داشتم تو نیروگاه یه کارگر ساده بودم
هر روز تحقیر میشدم ولی من خودم رو محکوم به یادگیری کرده بودم
چیزینگذشت بعد یک سال ونیم استخدام یه شرکت بزرگ شدم
باز شروع کردم به یادگیری و تلاش تا اینکه الان تو یه پست خوب تو یکی از نقاط حساس صنعتی ایران کار میکنم
خواستم تغییر بدم شرایط رو قبل اینکه شرایط باعث شه من تغییر کنم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و دوستان موحد و ارزشمندم
تغییر
بله
کلمه ای که یه عده ای همیشه به دنبالشن
و عده ی دیگه ای روزی به دنبالش بودن ولی باورهای نادرستی که داشتن مثل اینکه این و اون نمیذارن، اونارو بمرور ترسو و محافظه کار کرد و رویای تغییر رو فراموش کردن
و عده دیگری که اصلا تغییر توی لغت نامه شون وجود نداره با یه سری آپشن هایی که تا یه سنی کسب کردن باقی زندگی رو ادامه میدن و تغییر خط قرمزشونه و هر چقدر که سخت میشه براشون زندگی ، میذارن به حساب تقدیر و امتحان و خواست خدا.
و واقعا هم فرقی نمیکنه که چقدر و با چه روشی بخوای تغیبرشون بدی
کم کم بهت ثابت میشه که نشدنیه
نه تا وقتی که خودشون نخوان
و خودشون کی ممکنه بخوان؟
یه روزی یاد میگیریم که تغییر ما اینه که تمرکزو از تغییر دیگران برداریم
چون همه چیزو باید از منبع تصحیح کنی
منبعی که فرکانس های ارسالیش باعث نمایش همچین شخصیتایی تو زندگیمون شده
و اون منبع خودمونیم
و هرچقدر دیگه تمرکزمون بیرون باشه همینجوری انرژی شدیدا نشت میکنه
برگردیم به خودمون
سرچشمه تغییر دنیا همینجاست
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
همه چی خداست و خودمون
همینا همه چی هستن
کافی هستن
برگردیم سمت خودمون و خدامون
شاید اولش ندونیم چجوری
ولی وقتی بخوایم کمک از راه میرسه
شاید همه چی سخت باشه ظاهرش
ولی تو صبر کن
خدا هرگز اجر صابران رو از بین نمیبره
تو صبر کن و ثابت قدم باش
خدا
خدا
خدا
خدا همه چیز میشود همه کس را
صبر داشته باش
ایمانتو از دست نده
ایمان و عمل صالح
یذره یذره
اگر نمیتونی سینه خیز برو
خودتو روی خاک بکش ولی برو
اسیر نجوا نشو
وقتی نجواها توی سرت غوغا میکنن
اونوقت صداش کن خداتو
لاحول ولا قوه الا بالله
بالاخره صبح میرسه
همون صبحی که خودت خواستی
همونی که آرزوشو کردی
و چون خودت خیلی بیراهه رفته بودی
برگشتشم آسون نبود
ولی یادت نره
خدا هرگز بیشتر از طاقتت بهت نمیده
وچیزی که تو رو نکشه قوی ترت میکنه
تو بزرگ میشی
یاد میگیری
واقعا حتی خیلی از آدمای سن و سال دار با حرفا و افعالشون برات مثل بچه میشن
درک میکنی لِوِلی رو که خیلیا توش گیر افتادن
اگرچه قبل تر از اینا برات خیلی عاقل و حکیم بودن
ولی کم کم اصلشونو متوجه میشی
داستان غریبیه
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا اصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم
غیر المغضوب علیهم
و لا الضالین
استاد
مرسی هستین
در پناه خدا باشید
اهدافم در۱۴۰۱
عاشق الله بشم
بلطفش بیزنس خودمو ران کنم
بلطفش فهم و حفظ و تثبیتم عالی بشه
سلام به دوستان عزیزم
و
استادعباسمنش و همسرعزیزشون شایسته خانم❤❤❤
.
دوست عزیزم چقدرزیبا گفتین
خدا هرگز بیشتر از طاقتت بهت نمیده
وچیزی که تو رو نکشه قوی ترت میکنه
براخودم بارها پیش اومده
که درشرایط خوبی نبودم
واون زمان خیلی ناراحت بودم
که چرا این طوری شده
ولی خدا چیزی که میخواستم بهم دادوبه اون سمت با اون اتفاق درواقع هدایتم کرد
البته به اندازه باورم و طاقتم بهم داده و زمانی که تصمیم گرفتم
تسلیم نشم و تو اون شرایط بد قرارنگیرم
خدا به جای بهترهدایتم کرد🚀
هرگز این حرف استادیادم نمیره
تو فقط تلاش کن و حرکت کن
درمسیرخداهدایتت میکنه
الله اکبر
💫💫💫😍😍😍
خدایا به تمام دوستانم دراین مسیرکمک کن تا مثل استاد وهمسرشون موفق بشیم
درپناه خداوند بزرگ شاد و پیروز و تندرست باشید🤲🕊
سلام
دوست خوب و عزیزم سلام
عجب کامنت شما مهر تاید فکرم بود وقتی داشتم الان با خدا حرف میزدم
چه کردی دختر الحق که بالیاقت هستی
صبور باش صور باش
صبح از راه میرسه
حرفهات آرومم کرد چشمام خیس شد
آرامش در زندگیت بی نهایت باشه ثروتمند باشی همیشه دوست مهربانم
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که جهان هستی رو با قوانین ثابتش آفرید تا من با هماهنگ شدن بااین قوانین فراوانی رو درتمام جنبه ها تجربه کنم
سپاسگزارم از مهربان پروردگارم که سخاوتمندانه هدایتم کرد تا بااین آگاهی های توحیدی هم جهت بشم تا خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی کردن باشه
استاد عباس منش عزیزم ، قبل از آشنایی با شما فکر میکردم تحمل کردن و توشرایط سخت زندگی کردن و مقاومت کردن ،جز فاکتورهای خوب زندگیمه جز خصوصیات خوبمه ….
وبعد شما اومدید و بهم آموزش دادید که وقتی همه چیز خوبه تغییر کن ، کتک خوردن ملس نباشه ، بهت بربموره اگه خوب زندگی نمیکنی ، پاشو و هرجایی که هستی زندگیتو زیباتر کن و به این بهبود تاابد ادامه بده
واین آگاهی انقدر برام عجیب بود که انگار با دنیای جدیدی مواجه شدم انگار دوباره متولد شدم ، واقعا برام جالب و شنیدنی بود
خیلی نیاز دارم که دائم بشنومش چون هنوز ملکه ی ذهنم نشده
چون همیشه زیر چکو لگد های دنیا دوام آوردم و عجیب اینجاست که به خودمم افتخار میکردم که قوی هستم ،
اما بعد از آشنایی با آگاهی های شما آسان شدم برای آسانی ها
زندگی من تو این هفت سالی که با شما آشنا شدم پر از لذت و توسعه و موفقیت بوده و قبل از اون روابط عاطفی ناجالب ، درآمد کم ، تجربه های بی کیفیت ودرکل سطح زیرمتوسطی از زندگی رو درتمام جنبه ها داشتم تجربه میکردم
اما حالا واقعا سنسور های قویی برای تغییر دارم ، بمحض اینکه میبینم در مسیر عادی شدن ویاکم کیفیت شدن رابطه ای ، شغلی ، لباسی ، اعتمادبنفسی ،مهارتی چیزی هرچیزی که میخواد باشه ،هستم ،،، بمحض اینکه میبینم مدت کوتاهیه که تغییر مثبت نداشتم، دست به کارمیشم و به سمت بهبود میبرمش این کارم باعث شده تا همیشه انگیزه و انرژی برای ادامه دادن داشته باشم ،شور زندگی در من قلیان کنه و همیشه پرانرژی و پویا باشم
با تمام قلبم از اینکه دراین مسیرم ، از شما و از خداوند سپاسگزارم
سپاسگزارم که زندگی به شیوه ی قوانین رو بهم یاد دادید و من اینجام تا هرروز به بهبودم کمک کنم
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت گروه تحقیقاتی عباس منش.
میخوام داستان زندگی چند سالی اخیرم را بیان کنم. بخشید اگه طولانی و با جزئاته.
قبل از سال 87من دانش اموز بودم و برای کنکور درس میخوندم. در لابه لای درسم کار میرفتم. کارمم عکاسی بود. اون موقع روزی یک و دو ساعت میرفتم اونم برای اشنایی بادستگاه های چاپ و کار گرافیکی و فتوشاپی بود.خلاصه بار اول من کنکور قبول نشدم و بار دوم هم شرکت کردم البته اون موقع من بیشتر جذب کار عکاسی و لابواتوار عکس شدم خلاصه بار دومم قبول نشدم. اون موقع دیگه درس رو کاملا کنار گذاشتم و چسپیدم به کاری که دوست داشتم . و دفترچه خدمت سربازی را پر کردم و نزدیگ 4و5 ماه بعدش عازم میشدم. من در این مدت با تمام وجودم کار میکردم تا تمام فنون با دستگاه های چاپ انالوگ ودیجیتال را یاد بگیرم . جالبه اینو بگم اون موقع دستمزدم روزی 2هزار بود. بعد از دو ماه من تمام و کامل وارد شدم. به طوری که میتونستم روتوش هم کنم. خلاصه وقت سربازی اومد هر جایی میرسیدم توی خدمت من خودمو عکاس معرفی میکردم جالبه تمام مرخصی هایی که میگرفتم زودی میرفتم مغازه و مشغول کار میشدم. خلاصه اواخر خدمتم بود که من عاشق یه دختری از اقوام شدم. البته طرف کنکوری بود.. من در فکرم این چیزا میگذشت خدمت تمامه .کار هم دارم. حالا نوبت زندگیه. و شرایطشم دارم. با اینکه هر دو طرف قبول کرده بودیم که بعد از کنکورش عقد کنیم .بگذریم خلاصه خدمتم سال 90 تمام شد. من رفتم داخل مغازه و مشغول شدم صاحب کار ان قدر اعتماد بهم داشت که تمام دفتر و دستک وکلیدهای مغازه را به من داده بود. و به صورت حرفه ایی با تمام دستگاه وارد شده بودم.اینو بگم با اینکه اونجا شرایطش سخت بود من تحمل میکردم روزی 10 هزار دستمزدم بود و از ساعت 8 صب تا 9شب من داخل مغازه میبودم .و بعضی شبهاهم نمیرفتم خونه بخاتر خرابی دستگاه ها.و روزشم دوباره از نو کار. خلاصه تا اینکه یکی از مشتری هام دوستان قدیمی دوران دبیرستان که خیلی هم دوست بودیم رادیدم اومده بود یه سری عکس چاپ کنه. از وضعیتم پرسید. منم شرایطم براش گفتم. و و و . تا اینکه صب فردای اون روز کادویی برام اورده بود کتاب بود . بهش گفتم من نفرت دارم از کتاب .و چند سالی هس که من خداحافظی با کتاب و دفتر کردم. دوستم اصرار زیادی کرد که من این کتابو بخونم. نام اون کتاب چه کسی پنیر من را جابه جا کرد.
خلاصه من اون روز کتابو گذاشتم کنار البوم های مغازه یه روز اواخر شب بود که دستگاه به طور ناگهانی خراب شد و کار زیادی هم روی دستم بود. منم خسته تا نیمه ها ی شب خودم تنها توی مغازه بودم دیدم نخیر درست نمیشه. گفتم بخوابم . خوابم نبرد ناگهان چشمم به کتابه خورد گفتم بخوانم تا خوابم بگیره.اینو بگم جلد کتابو که دیده بودم با خودم گفتم کتاب قصه احتمالا.همان لحظه گرفتم خوندمش.60 صفحه بود تمامش کردم. در واقع ان شب من میخواستم بخوابم وباخواندن کتاب اصلا نخوابیدم.و به طوری در مورد تصمیمات زندگی اگاهی به من داد .اون شب من تمام زندگی گذشته خود واینده را یه جورایی میدیم. خلاصه تا اینکه صبش زنگ زدم به صاحب مغازه تمام دفتر دستک را تحویل دادم و یه جورایی استفعا دادم و با دنیای عکس خداحافظی کردم. به هر بهانه ایی اونجا را ترک کردم.صب ساعت حدودا12 بود من رفتم خونه تعجب کردن که من این وقت روز خونه ام . معمولا توی مغازه بودم. خانواده ازم پرسیدن چی شدی من گفتم دیگه اونجا کار نمیکنم.و کاره دیگریی پیدا کردم که فردا صب میرم. و نگفتم که میخوام اون کار ی که شبش تصمیم گرفتم را انجام بدم . بعدش من بعداظهرش کاملا داخل انباری خونه بودم دنبال یه چیزهایی بودم . خلاصه صب فردا رسید تا من برم سرکار. همه اعضای خانواده به من گفتن پ چرا نمیری کاره جدیدت. من گفتم ازین به بعد توی انباری کار میکنم. تعجب کردن رفتن توی انباری دیدن انباری تمیز شده و قفسه کتاب ها در کنار یه میز کوجلویی کاملا مشخه. خلاصه ان روز من به همه گفتم من میخوام دوباره درس بخونم با این که من علاقه ایی نداشتم و دو بار کنکور داده بودم و چند سالی فاصله گرفته بودم.من انتخاب خودمو کردم .جالبه همه اعضای خانواده مخالف و هم نامزدم همینطور . اما من هیچ وقت از تصمیم منصرف نشدم خلاصه سال 91 من کلا نشستم بهدرس خوندن و و و خلاصه تا اینکه سال 92 قبول شدم و رشته مشاوره دانشگاه رازی را اوردم.و الانم ترم 5 رشته مشاوره ام.و افتخار میکنم که سرنوشت زندگی مو عوض کردم
یه چیزی بگم هیچ وقت این تغییری که زندگی ام رقم زدم رو فراموش نمی کنم و به قول روانشناس ها شده خاطرات نخستین من.(خاطرات فراموش نشدنی )
باتشکر از زحمات گروه تحقیقاتی عباسمنش
سلام.سپاسگذار از اقای عباس منش بابت ایجاد همچین فضایی که میتوان داستان های واقعی ی زیادی را مطالعه کرد.
از داستانتون لذت بردم
ارادتون قابل تحسینه
ممنون
درود بر یکایک دوستان عملگرای غنی شده با باورهای توحیدی در خانواده ی صمیمی استاد عباس منش…
سکوت برا من چاشنی دیدن این فایل شد، گاهی انقدر اسیر روزمرگی ها میشی، که یادت میشه هدف والای تو در زندگی اینه که هر روز یه درجه به خدا شبیه تر بشی و به یاد بیاری که چه عظمتی در درونت نهفته است. در هر سو به دنبال تغییر شرایط بیرونی، و این در حالیه که همه چیز از شخص خودت اغاز میشه، از خود خود خودت!!!
فرمول موفقیت خیلی ساده و شیرینه اما ما عادت کردیم، حسابی به خودمون سخت بگیریم حتی زمانی که همه چیز داره عالی پیش میره، خودمون بشیم سرعت گیر خودمون. وقتی تو لاین سرعتی، باس گاز بدی، باس رها باشی، اما حواست باشه که در حال حرکت رو به جلو باشی. وقتی باوراتو اصلاح میکنی، انگار مسیرها برات باز میشه اما وجه تمایز استاد با بقیه ای که نتیجه نگرفتن در عمل کردنه، در حرکت کردن، در جسور و جسور تر شدنشون، در باور به خودشون، حال خوب استاد با چالش دو چندان میشه، اما حال من چطور؟ استاد یادگرفتن که هر لحظه انتخاب کنن به استقبال چالش ها برن و متمرکز رو به جلو باشن، و براشون چیزی به نام نشدوجود نداره، چون به بیشتر از خودشون و خدا به چیزی نیاز ندارن، از ندونستن خجالت نمیکشن و میرن دنبالش، استاد خودشونو عاشقانه و صادقانه دوس دارن پس طبیعی اینه که برا زمان ارزشمندشون برنامه ها داشته باشن، تمرکز بر زیباییها برا استاد تبدیل میشه به ایول تونستی، حرکت کن، برو جلو، و باز و باز هم برو جلو، و این همون ریشه ایه که استاد هر روز براش زمان میزاره، رفتن به دل ناشناخته ها؛ با حس خوب، الهام میشه به انسان، اما به میزانی که بهش عمل کنی، شهد شیرین آزادی رو میتونی بچشی، چرا که اگه بهش عمل کنی هر روز بزرگ و بزرگ تر میشی، یعنی انسان توانمندتر، شادابتر، ثروتمندتر، آرام تر و از همه مهمتر آزادتر…اینجوری دیگه برا خودت خط قرمز نمیکشی که موفقیت فقط تا اینجا، و اینجوریه که میبینی شدی بخشی از دسته ی چهارم و اونوقته که نه تنها لذت میبری که میشی سرچشمه ی اثر…
پس قشنگ تر اینه که خلاصش به خودم بگم فرق نداره که تو کدوم نقطه ای..
از همین حالا از خودمون بپرسیم چطور میتونیم کمی تنها کمی بهتر از چند دقیقه قبل بشیم و اونوقته که ببینیم خدا چه زیبا حامی و هادی ما میشه و از مسیر شخص خودمون ما رو به میزبانی همیشگی عشق فراخوان میده، توجه که میشه روی حرکت و اقدام عملی، پای ایمان میاد وسط، ایمان که داشته باشی و اقدام کنی، باور بعد عملت میشه یه باور قویتر و جاذب تر و این یعنی مولد شدن برای حرکت بعد و بعد و بعدتر …
آرزو میکنم انتخاب شمام نوشتن لیست اقدامات عملی و حرکت برای تجربه ی شاخص قدرتمندتری از خودتون باشه، در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید…
باسلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته ی زیبا
روز 112امو تعهد من..
«تغییر»
من از وقتی یادم میاد ،در خانواده و اطرافم و البته خودم این الگو بوده که حتی در وسایل مصرفی هم ،به سختی تغییری رخ داده چه برسه درون و خودشناسی
خوده من ،گوشیمو عوض نمیکنم تا براش مشکلی پیش بیاد یا از نظر باطری و مسایل فنی براش مشکلی پیش بیاد
ماشینمو عوض نمیکنم تا اونقدر بیفته تو خرج تا در درنهایت بفروشمش
این الگو تقریبا توی خانواده ی ما هست
مثلا هر چن وقت یبار،به لوله کشیه خونه که وقتی وضعیتش خوبه،نمیرسیم
تا بزنه یجایی نم بده بریم با زحمت تعمیر کنیم
یا مادر من،زمانی که بخاطر دیابت پاشو از دست داد،تازه به خودش اومد که بیشتر رعایت کنه
خداروشکر که اماده ی دریافت اگاهی های این مسیره روشن هستم و الان منعطفم که مسایل زندگیم،منوط به تغییر یک چیز در درونه منه و باید دست بکار شم برای تغییرش
حتی با زدن اینمثال گوشیو ماشینو ..باید دنبال ریشش در وجودم بگردم
کدوم باور داره منو از تغییر بیرون و وسایلام باز میداره؟
باور کمبود و نداشتن باور ثروت؟که مسائل مهمتری هست حالا بعدا عوض میکنم!
یا الان پولم کمه و سختمه و اگه الان عوض کنم ضرر میکنم
باور اینکه خودم از پسش بر نمیام یکی باید برام عوض کنه
یا هرچیزی ازین قبیل که در وجوده خودمه باز،.
شکر برای این اگاهیی ها
روزشمار 212
سلاممم به همه
من از وقتی ک پذیرفتم اشکال از خودمه در رابطه با مسائل راحت تر تونستم بپذیرم و از وقتی ک فهمیدم میتونم تغییرش بدم و اشکال رو رفع کنم با انگیزه و امید بیشتر نهایت تلاشمو کردم ک بهترین بشم و باخیال راحت مسیر رو ادامه میدم و هرجا ک به مشکل میخورم راحت میتونم بفهمم ک ایراد از خودمه و وقتمو صرف این میکنم ک ببینم مشکل از چیه و چیو باید توی خودم تغییر بدم
یجورایی خیالم از بابت همه چیز راحت شده از اینکه عوامل بیرونی هیچ نقشی توی مشکلاتم ندارن خوشحالم ازاینکه میشه درستش کرد خوشحالم و واقعا یه آرامشی دارم که غیرقابل توصیفه
از وقتی اینجام حس یه آدمی رو دارم ک به هرچی ک میخواستم رسیدم بااینکه کلی خواسته و هدف دارمااا ولی حس میکنم به خواستهام رسیدم و یا توی یک قدمیشم و همین خودش ی نقطه مثبته ک باید ادامه بدم مسیرم درسته فقط باید باحوصله ادامه بدم.
سلام
من خیلی وقته که میخوام تغییر کنم و تو شرایط بهتری قرار بگیرم ولی نمیدونستم چه جوری باید این کارو کنم و هر دفعه کم میاوردم و بیخیال میشدم.و واقعا اعتماد بنفس نداشتم.تا اینکه یه روز انگار بهم الهام شد که باید چیکار کنم خیلی جالب بود برام که یک دفعه همچین احساس عجیبی پیدا کردم و انگار قفل ذهنم باز شد .تنها چیزی که تو اون لحظه یاداشت کردم این بود که من باید ذهنمو کنترل کنم و بهش دستور بدم نه اون به من و هر جا که من بخوام باید بره و به هر چیزی که من میخوام باید فکر کنه .تا اون موقه مغز من مثل یه خونه کلنگی و پر از وسایل دربو داغون و خراب بود که هرکدوم یه گوشه افتادن و روشون کلی خاک نشسته و اصلا نمیشد توش وسیله جدیدی قرار بدی .همینجا بود که تصمیم گرفتم از این وضع خلاص بشم و شروع کردم به تمیز کردن ذهنم و هر چی وسیله (فکرو تجربه)قدیمی و تاریخ گذشته داشتم ریختم بیرون البته کمی سخت بود ولی انجامش دادم و اولین کاری که کردم این بود که یه نگهبان واسه ذهنم گذاشتم تا هر فکری بدون اجازه نیاد تو و منزل جدید وقشنگمو خراب کنه حلا یه ذهن تمیز و آماده دارم که میتونه رو هر چیزی تمرکز کنه و هر مسئله ای رو به موقع و به وقتش حل کنه و از روش رد بشه. امیدورم تجربه ای رو که نوشتم مفید باشه .
ازخدا سپاسگذارم که منو آفرید و به من توانایی بخشید.
از استاد عباس منش کمال تشکر و قدر دانی رو دارم که وسعت دید منو هزار برابر کرد.
به نام خداوند احساس پاک
همان که آفریده ما را ز خاک
سلام و عشق تقدیم شما
اولین قانون
یا تغییر میکنی یا از بین میری
چه زمانی باید تغییر کرد؟
زمانی که شرایط و اوضاع زندگی خوب هست
یاد اون ضرب المثل افتادم که میگه
باید انسان را عادت داد که به چیزی عادت نکند
اگه ما به همین شرایط زندگی عادت کنیم
به همین درآمد ثابت که داره ارزشش کمتر و کمتر میشه
به همین محیطی که آدم ها داره برامون تکراری و تکراری میشه
و هر چقدر زمان داره میگذره و سرمون بالا میره تغییرات درون سخت و سختر میشه اونم بدلیل ترس
امروز یه آهنگ زیبا از آقای سیاوش قمیشی گوش دادم به نام تردید چقدر محتوای آیت آهنگ زیبا و حقیقی بود
آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت
زیر و رو شو، دنیا رو زیر و زبر کن با خودت
وقتی می بینی خودت داره کلافه ات می کنه،
از خودت پاشو خودت باشو و سفر کن با خودت
تفسیر من: ای دل من هیچکی هواتا نداره فقط خودت هستی و خودت،پاشو و تصمیم بگیر که دنیاتا زیر و رو کنی،وقتی حالت از خودت و زندگیت به هم میخوره،از من الانت بیا بیرون و بزن به جاده برای ساختن من جدیدت
هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کن،
شاخه تو بر دار و تمرینِ تبر کن با خودت
یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین،
یا بسوز و وجنگلی را شعله ور کن با خودت
تفسیر من: قبل از اینکه عمرت بگذره و زمین گیرت کنه به این محیط زندگیت،از درون خودت تبری بساز برای قطع کردن شاخه ها و ریشه های وابستت،یا با همین شرایط الان زندگیت بساز و دونه دونه مرگ برگهات که همون آرزوهات هست را تماشا کن،یا پاشو و با شعله هات جنگل را به آتیش بکش و زندگیت را بساز
سر بچرخونی مسیر روبروتو باختی،
از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت
تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت
آخ دلم هیشکی کنارت نیست سرکن با خودت
تفسیر من:به حرکتت ادامه بده و به پشت سرت نگاه نکن که اگه نگاه کنی زندگیتا میبازی،از نجوای ذهنی تردید با الهام قلبیت عبور کن و به اون گوش بده،دوست و دشمنت همش خودتی،هیچی کمکت نمیکنه جزء خودت،فقط روی خودت حساب کن
ما اگه خودمون در شرایطی که همه چیز عادی و آرام هست تغییر کردیم که هیچ وگرنه کمک کمک به روزمرگی و دل مردگی میرسیم و دیگه دل و دماغ تغییر را نداریم و کمکم نابود میشیم
پس بهتره خودمون تغییر کنیم قبل از اینکه جهان با چک و لگد بخواد ما را به زور مجبور به تغییر کنه
تغییراتی که ما خودمون باعث شکل گیری اونها هستیم آسونه ولی تغییراتی جهان صورت میده سخت و طاقت فرس