این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
عاشقتم استاد.کاش میگفتید الان دقیقا کجا هستید. اینجور کلیپها خیلی بمن انرژی میده. استاد ازت خیلی ممنونم تو خیلی بمن کمک میکنی توی پیدا کردن مسیر درست. من با اینکه راهنمای تور هستم و مسلط به 5 زبانم و همجای ایران تورهای خارجی میبرم ولی همیشه از سفر کردن ی غول بزرگ ساخته بودم تو ذهنم. فکر میکردم که برای سفر خارجه باید خیلی متفاوت بود. یجورایی دوس هم نداشتم. الان راهنمای تور زبان چینی هستم. هیچکی باورش نمیشه من تاالان چین هم نرفتم مخصوصا چینی ها که میگن تو خیلی خوب یاد گرفتی چند سال چین بودی منم با عرض معذرت ی خالی میبندم میگم چند سالی. شرکتهای بزرگی توی بحث ترجمه چینی و آلمانی با من کار میکنند چون میگن خوب از پس این کار بر میای دیگه انگلیسی که آب خوردن برام.ولی بقول استاد سفر خارجه همیشه پاشنه ..شی من بوده و همیشه دفعش میکردم چندین بار جور میشده که با گروهی برای ترجمه برم ولی لحظه آخر ی اتفاقی میافتاد که میگفتن شما رو داخل بیشتر نیاز داریم یکی دیگه میرفت یا کلا برا من جور نمیشد. همیشه برام سوال بوده چرا منکه اینهمه موفق بودم در این ضمینه برای سفر نمیشه موفق بشم. با اشنا شدن با استاد تصمیم گرفتم تغییر کنم و این سد رو بشکنم. بقول استاد نزار کارد به استخونت برسه بعد افکارتو عوض کن. الان نقطه ضعف خودمرو شناختم و این بزرگ کردن سفر بوده. باید تنهایی پاشم برم 1 ماه دور دنیا بگردم بدون اینکه منفی باشم. خیلی ها زبان بلد نیستن همجا میرندمن خیلی منفی بودم که ترسیدم سفر کنم. میدونم با شکستن این سد دیگه موج سفر خارجی به سوی من میاد تا جایی که خیلی عادی بشه مثه الان که کل ایران تور میبرم و یروز برام با استرس و ترس همراه بود. اونروز تغییر کردم الان هم باید تغییر کنم. ممنون استاد. همیشه کلیپ هاتو اینجور جاها بساز که بچه های سایت با دیدن محیط متفاوت جرات پیدا کنند مثه شما از تکرار دست بردارند البته خودم رو گفتم بکسی بر نخوره.
من مدتیه خیلی نوسان فرکانسی دارم یعنی یه مدت حال عالی دارم ولی چند روز مدام ذهنم جولون میده و نمیذاره لذت ببرم
من همیشه میگم میدونم همه این اتفاقات حتی حال بدی هام قطعا به نفع منه خدا میخواد چیزی بهم بفهمونه که با این فایل فهمیدم چی رو میخواد بگه
میخواد بگه وقتی حالت خوبه بی خیال ننشین و به تغییر بهتر خودت فکر کن خودت رو وارد چالش کن
وقتی داری لذت میبری بقیه جنبه های شخصیتت رو ول نکن سعی کن همیشه به فکر بهبود خودت باشی اون وقت دیگه تضاد که همون حال بده نیاز نداری تا من بهت بفهمونم رو چی کار کنی بهم الهام شد یه لیست از پاشنه های اشیلم بنویسم و جلوش باورهای درستی که باید بسازم رو بنویسم و براشون تمرین در نظر بگیرم و همیشه به فکر پیشرفت باشم این البته کاریه که خیلی ازش وحشت دارم چون قراره منو با خودم روبرو کنه ولی چون شما گفتی باید تو دل ترس ها رفت میخوام این کارو انجام بدم
برای من در حال حاضر مهم ترین چیز ساختن نسخه ی بهتری از خودمه چون تا درونم زیبا نشه هیچ ثروتی و هیچ رابطه ای و هیچ نعمتی به سمتم نمیاد و اگرم بیاد کمکی بهم نمیکنه
این فایل رو صبح به عنوان نشانه ای از خداوند گوش دادم
چند باریه که دوباره گوشش میدم
تا بتونم درکش کنم
بتونم درک کنم که چیکار کنم
تغییر
بله تغییر،، مهم ترین اصل زندگی برای موفقیت
تغییر به موقع
همش دنبال این بودم که چیکار کنم، چه چیزی رو تغیر بدم
درمورد موضوعی که از خداوند برای اون نشانه خواسته بودم
من باید برای خلق کردن اون چیزی که میخوام
باورام رو تغییر بدم،، باوری که به واسطه ی اون بتونم ایمانم رو به خداوند بیشتر کنم
ایمان داشته باشم که وقتی خواسته ای رو میخوام،، با ایمان کامل به اینکه صد درصد خداوند اون رو برام خلق میکنه، درخواست کنم، و با ایمان کامل رهاش کنم، حالم رو خوب نگه دارم، در آرامش کامل باشم و احساسم رو خوب نگه دارم،، تا به موقع اش خداوند اون خواسته رو بهم بده و در این راه باید صبر کنم، صبور باشم، و صبر کنم، نه تحمل، صبر کنم با حال خوب، چون وقتی که حالم خوبه و احساس آرامش دارم نشانه ی ایمانم به خداونده،
سپاسگزارم خداوند عزیزم که با نشانه های واضح و روشن من رو حمایت هدایت میکنی
سپاس از استاد و مریم جان عزیزم برای این سایت بینظیر
با سلام خدمت دوستان عزیز و گروه عباس منش. با توجه به این سوال استاد میخواستم یکی از حالات تغییر در زندگی ام رو براتون شرح بدم .من تقریبا سه تا چهار سال است که دارم برای خودم کار می کنم و در هر کاری که قصد وارد شدن داشتم اول با استخاره از خیر و شر اون کار با خبر می شدم البته استاد قبلاً در زمینه استخاره توضیحات کامل رو داده بودن و وقتی از شرایط خیر بودن کار مطمئن می شدم برای اون کار حرکت می کردم در تمام کارهایی که انجام دادم در مدت زمانی اوج می گیرم و در مقطعی قفل می شم خودم حس می کنم اینجا همون جایی هست که باید یه پله به بالا بروم شده زمانی که به پله بالا رفتم شرایط زندگی ام بهتر شده و زمانی که نخواستم به بالا حرکت کنم از اون روز مثل کسی که به اوج قله کوه رسیده تو سرا زیری می افتم و درآمدم هر روز کمتر میشه تا دوباره حرکت جدیدی انجام بدم. جهان به این صورت منو به حرکت در می آورد بهم میگه الان باید یه پله بری بالا اگر نری افت میکنی. خیلی خوشحالم با منو سختی های این دنیا همکار های خوبی برای هم شدیم.
یه تجربه دیگه از خودم رو خدمتون عرض می کنم. تقریباً هشت الی نه ماه هست که با کتاب های موفقیت و سایت عباس منش آشنا شدم و بعد از این چند وقت مطالعه تصمیم گرفتم کار جدیدم رو آغاز کنم وقتی شروع به تحقیق و مصاحبه با افراد در اون حوضه گرفتم و با تمام چیزهایی که از این کتاب ها فهمیده بودم تونستم در مدت دو هفته هم تحقیق کنم و هم اون کار رو راه اندازی کنم. الان که وارد کار شدم می بینم تمام صحبت هایی که در کتاب های موفقیت هست درسته ولی به تنهایی کافی نیست با حرکت کردن رو ضمیمه کار کنید تا معجزه ببینید. الان که وارد کار شدم واقعا قدرت خدا رو همراه خودم میبینم من فقط حرکت می کنم خدا خودش مشتری محصول منو میفرسته . الان خیلی بیشتر حضور خدا رو حس می کنم تا اون موقعه که کتاب می خوندم. من تا به حال از این سایت چیزی خرید نکردم ولی با فایل های رایگان استاد به خیلی چیزها رسیدم خیلی وقتا میان صحبت استاد خیلی نکته ها به من الهام میشه و بیشتر موقع صحبت های استاد رو چند بار گوش می کنم و هر دفعه به نکته های جدید تری میرسم. اول از خدای خودم و بعد از استاد عزیز و همکاران عزیز شون بی نهایت سپاسگزاری می کنم.
انشاءالله همیشه شاد و سلامت و پیروز در پناه خدا باشید.
با سلام دوباره الان فایل استاد رو گوش کردم با توجه به درخواست استاد در مورد مثال خواستم چند مثال از خودم خدمتون عرض کنم.
من چند سال در کار تعویض روغنی برای برادرم کار می کردم و حقوق می گرفتم ولی همیشه چیزی در وجودم میگفت که ارزش من بیشتر از حرفا است. اون موقع اصلا با اصول موفقیت آشنایی نداشتم و بعد از مدتی دیگه تا حدی رسیدم که زمان را زمان پیشرفت دیدم البته با تمام ترسی که از کار کردن در بیرون و صنف های دیگر داشتم ( چون از 16 سالگی با برادرم کار می کردم و تجربه کار در جایی دیگر را نداشتم ) به برادرم پیشنهاد شراکت دادم و گفتم در صورت قبول نکردن من از این کار می روم که برادر من هم پیشنهاد شراکتم رو قبول نکرد و من هم از این کار رفتم. از این روز جنجال های زندگی من شروع شد در تاریخ یکم فروردین 91 برای رفتن به دانشگاه آماده شدم در شهریور به دانشگاه رفتم و در هم زمان شروع به کار در شرکت تبلیغاتی پیک تهران در میدان ونک کردم ولی هیچ درآمدی از آنجا نداشتم تصمیم گرفتم شرایط کارم رو تغییر بدم در اول سال 92 وارد بازار گل شدم بعد از سه ماه کار کردن خودم رو بالاتر از کارگری در بازار دیدم و یه ماشین خریدم البته قسطی و بعد از دو ماه با ماشین شروع به کار در بازار کردم و تمام گل های بیشتر شهرستان ها رو میفرستادیم که تقریبا در آمدم چهار برابر کارگری در بازار بود ولی بعد از یک سال حس کردم دوباره وقت پیشرفت به یه پله بالاتر است و شروع به اجاره یه غرفه در بازار گرفتم و از شروع تحقیق بعد از دو هفته غرفه رو اجاره کردم الان دو هفته است که دارم سود می کنم ولی امروز ضرر کردم خیلی خوشحالم به یه مسئله جدید برخوردم به قول رابرت کیوساکی اگر بتونم این مسئله رو حل کنم هوش مالی ام ارتقا پیدا می کنه و در آینده این مسئله نمی تونه برای من پا گیر باشه.
من تو یه خانواده متوسط به دنیا امدم و پدری کارمند و مادری خانه دار دارم و تنها پسر خانواده هستم و زندگی راحتی داشته ام ولی از بچگی دوست داشتم ثروتمند شوم و درامد خودم رو داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه تا هرچیزی که دوست داشتم بتونم خودم تهیه کنم و برای بدست اوردن وسایل مورد علاقه ام پیش بابام نروم تا پول بگیرم.
از بچگی دوست داشتم استقلال مالی داشته باشم و واقعا باور داشتم من میتونم به درامد خوبی برسم.
دقیقا اون زمان بابام درامدش نزدیک یک میلیون بود در ماه و من 16 سالم بودو من باور قلبی داشتم و همیشه باخودم میگفتم من هم میتوانم مثل بابام ماهانه 1 میلیون درامد داشته باشم و این حرف را همیشه به خودم میگفتم و باور داشتم میتونم به این درامد دراین سن برسم با اینکه دانش اموز هستم و هیچ حرفه و شغلی ندارم.زیرا اعتقادم براین بود که درامد انسان ربطی به موقعیت فرد نداره بلکه من که دانش اموز هستم هم میتوانم به اندازه پدرم پول در بیارم.همیشه پیش خانواده ام در مورد راه اندازی کسب و کار و ثروتمند شدن صحبت میکردم و میزان علاقه ام برای مستقل و ثروتمند شدنم رو پیش خانواده ام بازگو میکردم ولی همیشه پدرم از ورشکستها سخن میگفت و مادرم هم از انسان های پولدار که به فساد افتاده اند برام میگفت،بهم میگفتند تو فقط به درست برس ما خودمون ایندتو تضمین میکنیم.ولی من میدونستم که پدرو مادرم یه زندگی ساده و یه درامد کم با شغل کارمندی برای من در نظر دارن و میخوان من درسم رو به اتمام برسانم و بشوم یک کارمند مثل پدرم ولی من اینو نمیخواستم و دوست داشتم انقد ثروتمند شوم که بتوانم هم به خانواده ام کمک کنم وهم به نزدیکانم و هم به جامعه ام. دوست داشتم انقد ثروت داشته باشم که بتوانم با ثروتم هم دنیای خودم رو اباد سازم و هم اخرتم رو.این ارزو و این فکر هروز همراه من بود و باور داشتم من به این خواسته ام میرسم.
در سن 16 سالگی کله سرمایه من 1میلیون و 200هزارتومان بودو این پول را از 13 سالگی تا 16 سالگی به دست اورده بودم و پول های عیدی و توجیبی ام را پس انداز کرده بودم.همیشه دوستام بهم میگفتن تو چرا واسه خودت موتور سیکلت خارجی نمیخری نمیدونم چرا فلان چیز نمیخری چرا چرا چرا …
ولی من همیشه تو فکر این بودم که با پولم کسب و کار راه اندازی کنم و به درامد برسم نمیخواستم موتور سیکلت گرون قیمت سوار شم تا از خواستهام عقب بیوفتم بلکه باخودم میگفتم من با کسبو کاری که راه اندازی میکنم سود حاصل از کارم رو موتور سیکلت میخرمو خونه مخرم و ماشین میخرم و میبخشم و…
تا اینکه تو سن 16 سالگی تو روستای بغلمون یه مغازه گیم نت همراه بانرام افزار و بازهای کامپوتری با سرمایه 1٫5 میلیون که 300 هزار از بابام قرض گرفتم باز کردم و برای اولین بار در طول زندگی ام یک کسب و کار راه انداختم.من بعد از 2 سال کار اون مغازه رو به قیمت 3 میلیون فروختم و دانشگاه ملی قبول شدم و تو دانشگاه بوفه و انتشارات دانشگاه رو به مبلغ 4 میلیون راه اندازی کردم و هم درس میخوندم وهم کار میکردم.واقعا درسم خوب بود هم دوره دبیرستان که رتبه اول کلاس بودم و هم دانشگاه که جز معدل های بالای کلاس بودم به همه امورات زندگی ام به نحوه احسنت میرسیدم هم درس میخوندم هم عبادتمو درست انجام میدادم و هم به ایرانگردی میکردم از زندگیم لذت میبردم و از اینکه تونسته بودم به درامد بین 500 تا 700 هزار درماه برسم و ارزوم براورده شده بود لذت میبردم و همینکه تونسته بودم به خانوادم ثابت کنم من میتونم.
حالا دیگه واقعا دیدم نسبت به دنیا و پول و کسبو کار تغییر کرده بود و میدونستم من به هرچیزی که میخوام میتونم برسم.
دوره کاردانی من تموم شد و دانشگاه برق قدرت کرمان قبول شدم به کرمان رفتم ولی از اینکه کسب و کارم و درامدم رو از دست داده بودم خیلی نارحت بودم و مدام دنبال راه حلی واسه کسب درامد جدید بودم.همیشه به خودم میگفتم من انقدر قوی هستم که جلو مشکلات زانو نزنم و از پس مشکلات بر می ایم و الحمدلله همیشه مشکلاتم رو شکست میدهم و به انچیزی که میخواهم میرسم.
یک ترم در کرمان بی کار و بدون درامد بودم ولی یک ترم برسی و تحقیق کردم به جاهای مختلفی سر زدم با مسول تولیدی ها و کسبه هایی زیادی حرف زدم و راهنمایی خواستم از تجربیات خیلی ها بهره بردم تا اینکه ترم تمام شد و به خونه اومدم و بلافاصله ابتدا با یک انرژی فوق العاده و با دیدی مثبت شروع کردم به کار از خریدو فروش ماشین گرفته تا خریدو فروش ملک و زمین.
بخدا باورتون نمیشه من در عرض 40 روز 13 میلیون کسب درامد کردم حتی خودمم باورم نمیشد با ادم هایی سروکله میزدم که میلیونر بودن.این نعمت ها رو از خداوند خواسته بودم و اون هم بهم داد و همیشه سپاسگذارش هستم و خواهم بود.این کاره خوبی بود ولی همیشگی نبود و من دوست داشتم کسب و کار و درامد ثابتی داشته باشم تا بتونم روی انها برنامه ریزی کنم تا در نبود خودم و کار کردن خودم اون درامد وجود داشته باشه و همیشه پول به حسابم بیاد با اینکه خودم سرکار نباشم.با سرمایه ای که داشتم
ترم بعد درحال شروع شدن بود و من باید میرفتم دانشگاه.میدونستم با رفتنم به کرمان باز درامدم قطع میشه و بخاطر همین تصمیم گرفتم یه مغازه سوپرمارکت باز کنم و تحویل مطمن ترین دوستم پسر عموم بدم.یه سوپرمارکت تو یه محله پولدار باز کردم و دادم دست پسرعموم و خودم رفتم دانشگاه.حالا هم درس میخوندم و هم درامد داشتم این واسه من یه رویا بود که به واقعیت پیوست و مشکلات و محدودیت ها نتونست مانع از رسیدن من به خواسته هام بشه
هر روز به حساب من پول واریز میشد و هرروز من درامد داشتم و هر روز من باانرژی بیشتر برای ثروتمند شدن اماده میشدم تا اینکه درسم تموم شده 2 ماه پیش و مغازه ام رو فروختم چون میخواستم به جاهای بزرگ تری برسم و شغل مورد علاقه ام نبود و به ساخت وساز علاقه داشتم بخاطر همین الان با یه شرکت ساخت و ساز که از اشناهای نزدیکمون هست شریک شدم و یه پروژه رو شروع کردیم و خودم کارهای اجرایی رو انجام میدم تحت نظر شریکم تا بتونم هم فنون کار مورد علاقه ام رو یاد بگیرم و هم به درامد بیشتر و دلخواهم برسم.
تشکر میکنم از استاد عباس منش بخاطر دلگرمی ها و انرژی ها و راهکارهایی که برای پیشرفت ما انجام میدن و ان شاالله موفقو پیروز باشن.
دسته اول اونایی که هیچوقت تغییر نمیکنن. هرچه نشانه میاد جدی نمیگیرن و تغییر نمیکنن. قانون جهان اینه که اینها رو زیر چرخ دندهاش له میکنه. مثل افرادی که معتاد میشن. پول و سلامتی و آبروشون میره ولی بازم تغییر نمیکنن.
دسته دوم اونهایی هستن که تنها زمانی تغییر میکنن که فشار زیادی بهشون وارد میشه. مثل همون معتاد مثال اول ولی لحظات آخر خودشو جمع و جور میکنه.
دسته سوم با اولین نشانه ها تغیر میکنه. مثل معتادی که اولین اخراجی از کار رو که دید ترک میکنه.
دسته چهارم که امیدواریم ما بچه های سایت از اونها باشیم اونهایی هستن که قبل از فشار و اجبار خودشون دنبال تغییر میرن. دنبال بهبود میرن.
استاد مثال میزنن که با اینکه کلوپ کامپیوتریشون خوب بود ولی دست داشت زیاد میشد و درآمدشون کم. بخاطر همین رفتن بندرعباس و کارگری و رانندگی رو تجربه کردن. درآمدشون بهتر شد ولی باز هم دلشون تغییر میخواست و اومدن تهران.
کسب و کار جدیدی رو شروع کردن و به لطف خدا رشد عالی داشتن. ولی روحیه کنجکاو و قانع نبودنشون به نقطه امن به مهاجرت سوقشون داد. در این مسیر زبان و کلی چیز جدید یاد گرفتن.
ما به دنیا نیومدیم که فقط بخوریم و بخوابیم و یه خونه و ماشین بخریم. ما به دنیا اومدیم که پیشرفت کنیم.
اگر قبل از اجبار خودمون تغییر کنیم زندگیمون خیلی لذت بخشه. هر وقت اوضاع خوب بود از خودمون بپرسیم چطور از این بهتر.
من دوست داشتم توی اقیانوس شنا کنم نه توی برکه. واسه همین مهاجرت کردم. همیشه به دنبال بهبود باشیم و گول شرایط ایده آل رو نخوریم.
الیاس اخلاصی هستم 29 ساله و اهل جیرفت که معروف به هند ایران است چون توی چهار فصل میوه داره و کارم تولید و بسته بندی و توزیع و صادرات محصولات کشاورزی است.
زندگی من به سه بخش تقسیم میشه کمی طولانی است ولی حتما بخونید
1_ قبل از اشنایی با کامپیوتر
2_ بعد اشنایی با کامپیوتر
3_ ترک کامپیوتر و شروع کشاورزی
است.
من تا اتمام سال سوم راهنمایی در روستا بودم ولی به خاطر اینکه توی روستا دبیرستان خوبی نبود به خاطر من اومدیم جیرفت چون شاگرد درسخوانی بودم و اینو بگم توی روستا من به بازی فوتبال عادت کرده بودم و توی شهر خیلی برام سخت بود بازی نکردن فوتبال و مجبور شدم با بچه های دبستانی فوتبال بازی کنم حتی گاهی خسته می شدند به انها پول میدادم تا با من بازی کنند ولی این یکی دو سال بیشتر ادامه نداشت و من به زندگی شهری تغییر عادت دادم و ورزش را کم کردم و حتی فقط به زنگ ورزش و مسابقات بسنده کردم و هر روز درسم افت میکرد تا حدی سال اول کنکور قبول نشدم و این مرحله قبل اشنایی با کامپیوتر بود.
مرحله دوم :
من یک فیلم هندی اجاره کرده بودم که بردم خانه پسرخاله ام اینا روی کامپیوترشان کپی کند و من فیلم را تحویل بدهم ولی چون پسرخاله ام از مدرسه امده بود هی میگفت صبر کن من بهش گفتم کامپیوتر یاد میگیرم ولی به تو یاد نمیدم پسرخاله خندید دو ماه بعد رفتم توی میدان کارگری و بعد یک ماه اومدم بیرون و بعدش کامپیوتر قسطی خریدم و دو ماه بعد کافی نت زدم و اول اوضاع زیاد خوب نبود ولی کم کم خوب شد و دقیقا 4 یا 5 ماه پسرخاله ام توی مغازه میخواست وبلاگ یادش بدهم و بهش ماجرای خندیدنش را گفتم.
سال بعد رشته کامپیوتر پیام نور جیرفت قبول شدم و همه چی خوب بود ولی من به فکر تاسیس شرکت کامپیوتری کردم و یک شرکت تعاونی تاسیس کردم و کار کافی نت حسابی گرفته بود چون ثبت نام های کنکور و انتخاب واحد ها اینترنتی شده بود و حتی گاهی اوقات سه نفری ثبت نام ها را انجام میدادیم ولی سال بعد من شرکت کامپیوتری را راه اندازی کردم چون تعداد کافی نت ها داشت زیاد میشد .
توی شرکت کامپیوتری هم موفق بودم چون تبلیغات میکردم و همکاران خوبی داشتم تا انجا یک گروه ساخت سخت افزار کامپیوتر تشکیل دادیم که بخاطر کمبود بودجه به پایان نرسید ولی با چند تا از دوستهایم شروع به نوشتن نرم افزار حسابداری کردیم و حالا شرکت ما داری فروش و تعمیرات و حسابداری و نرم افزار و اینترنت بود و گروه کاملی بودیم حتی ماه رمضان هر عصر مهمان یکی از همکاران بودیم و حتی با چند نفرشون رفتیم مشهد و حتی 14 سیستم به دانشگاه پیام نور فروختیم ولی بدهی های شرکت همین طوری هم زیاد میشد بخاطر بدحسابی مشتریان و حقوق کارمندان و اجاره و … و من کارمندان را کم کردم و یکسال بعد شرکت را جمع کردم.
مرحله سوم :
وارد کار کشاورزی شدم چون اقتصاد اول جیرفت کشاورزی است و سال اول سود خوبی کردم (کشت گوجه) و تمام بدهی های کامپیوتر که حدود سی میلیون بود را دادم و تقریبا صفر شدم و سال بعد دوباره گوجه کاشتم با شراکت پسرخاله ام که ضرر کردیم ولی با مشورت دوستان تهرانی ام قرار شد گوجه را تبدیل به رب گوجه کنم و بفروشم و کارخانه هایی توی مشهد پیدا کردم برای رب و بسته بندی ان و همین طور توی اینترنت جستجو میکردم با نفری توی مسکو اشنا شدم که نوشته بود رب گوجه میخواد و بعد از تماس تلفنی گفت الان هندوانه میخام و من کارم شده بود بروم سر صحراها و عکس بگیرم و ایمیل کنم و خلاصه با کلی تلاش و کمک خداوند 4 تریلی هندوانه برای مسکو زدم با دو میلیون پانصد هزار تومان برای شروع کار ولی یک ماشین بیست میلیون خرج داشت به کشاورز و تراکتور و …. چک دادم و خدا را شکر پول همه را دادم و 6 میلیون هم سود کردم و بعد گفت انگور کاشمر مشهد میخام با دوستم شریک شدیم و اونجا هم 4 تریلی انگور براش زدیم و بهترین تجربه کشاورزی من اونجا رقم خورد و بار تجار از نزدیک اشنا شدم و اصول بسته بندی و صادرات را یاد گرفتم و لی چون توی بازگشت پول اذیت کرد گفتم برای خیار خاردار جیرفت نقدی کار میکنم و اون هم گفت باشه خلاصه برگشتم جیرفت ولی توی یک اتفاق زندگی من دگرگون شد من لپ تاپ دختر دایی ام را نصب ویندکز کردم و داشتم فایل ها را تک تک چک و ویروس یابی میکردم که به فایلی به نام موفقیت برخوردم و من که مشتاق این مسایل بودم و فیلم راز و جلسات موفقیت تمام استادان ایران را یا رفته بودم یا سی دی هاشون گوش کرده بودم .
اینجا یاد سخنی زیبا از ایت الله بهجت افتادم که میگه اگر طالب علم باشید خدا در و دیوار را برای شما معلم میکنه و گرنه سخن پیامبر در شما رسوخ نمیکنه مثل ابوجهل عموی پیامبر.
توی اون فایل دو تا از سخنرانی های هدف استاد عباسمنش بود و خیلی خوشم اومد همان روز تمام فایل های رایگان دانلود و شروع به گوش کردن کردم و زندگی ام دگرگون شد و یک ماه بعد گروه اموزش بازی با پول را توی لاین راه اندازی کردم با اینکه سه بار حذفش کردند هر بار ساختمش و الان با 74 کاربر دارد و با یکی از تجاری که توی کاشمر بود خیار خاردار کار کردم و ازم کلم بروکلی خواست و اینجا با اقای فردین از شیراز اشنا شدم و خیلی خوشحالم و شروع کشت بروکلی در منطقه سردسیر درب بهشت جیرفت کردم و الانم کشت دوم است و تقریبا دو هکتار زیر کشت دارم که انشاالله اول مهر برداشت میشه اینو بگم به وسیله دوست تاجرم اقای جباری 17 نمونه بذر از جمله گوجه مشکی و زرد و نارنجی و صورتی و بادمجان سفید و گدو سبز علفی از مسکو فرستادند و من ازمایشی کشت کردم تجربه فوق العاده ای بود ولی روی کشت گوجه امسال بازم ضرر شد ولی انشاالله جبران میکنه و من امسال میخواهم دیگه گوجه نکارم هرچند میدانم به احتمال زیاد گوجه خوب میشه و جزء گروه چهارم شوم و قبل از اجبار به تغییر ، تغیبر کنم و محصولات جدید بالا و بروکلی کشت کنم و بعد چند سال دوباره محصولات جدید کشت کنم و میخوام بعد دوازده سال دوباره کنکور بدهم و مطمنم اخر شهریور 95 مصاحبه منو توی سایت خواهید دید.
سه چیز مهم یاد گرفتم از زندگی تا حالا:
اولین وظیفه انسان حرکت کردن و رو به جلو بودن است (استاد تغییر باش نه قربانی تقدیر)
دوم زندگی را اسان وساده بگیرید ولی مسولیت پذیر باشید.
سوم موفقیت نقطه ندارد و از طول مسیر موفقیت و شخصیتی که به شما میدهد لذت ببرید.
در اخر از استاد عزیز کمال تشکر را دارم امیدوارم در هر جا هستی سالم و تندرست باشی.
مهربان پروردگارباسخاوتم رو سپاسگزارم که منو به این سایت توحیدی هدایت کرد
استاد عزیزم رو سپاسگزارم که باآگاهی هایی که دارن ، ودراختیارمون قرارمیدن ،خودشون خوب زندگی کردن و کاری میکنن تا دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
وخودم رو سپاس که آگاهانه این مسیر رو انتخاب کردم و متعهدانه پاش وایسادم تا نسخه ی باشکوهتری ازخودم بسازم💪
استاد عزیزم فرمودین بنویسیم که کجاها قبل ازاینکه اوضاع بدشه تغییر کردیم وکجاها انقد مقاومت کردیم در مقابل تغییر تا دنیا مجبور شده با درگوشی زدن مارو وادار به تغییر کنه
استادعزیزم ودیگر دوستانی که کامنت رو میخونید، من اصلا نمیدونستم که درست ترین حالت اینکه ،وقتی شرایط خیلی خوبه بشینم و آنالیز کنم و بگم چطور میتونه بهتر ازاین هم باشه🥰
من فکرمیکردم اوضاع خوبه دیگه خوبه دیگه ،اصلا نباید دست به این چارت زد تا خراب نشه😂😂
حالااستاد زد تمام باورهامو دراین باره فروریخت ،حالاباید درزمانی که همه چی مرتبه برم دنبال تغییر واین برام بسیار جالب بود
میدونم که قبلا هم بارها ازاستاداین مبحث رو شنیدم،اما الان دارم درکش میکنم
قبلا فقط شنیدمو رد شدم…
الان درمدار درکش هستم
من فکرمیکردم هروقت که اوضاع خیلی خرابه باید بفکر تغییر باشم وهمین موضوع باعث میشد چالش هام بزرگتربشن و انرژی بیشتری برای تغییر دادنش مصرف کنم
خیلی برام جالبه باید بشینم و همه ی جنبه های کاری ،مالی، ارتباطی و…رو آنالیز کنم ،تا کاربه درگوشی خوردن از طبیعت نکشه
ازتون سپاسگزارم استادعزیزم چقدر ازخودتون مثالهای خوبی زدین ،از ۱۶سالگی با خوندن کتاب اسپنسرجانسون(چه کسی پیرمرد جابجاکرد)متوجه شدین که کلوپ بازی یه پنیر بزرگه که به زودی تموم میشه
درحالی که من بارها اونو خوندم اما نتونستم باگِ زندگی خودمو توش پیداکنم
بعد درحالی که اوضاع کارتون مرتب بود رفتید بندرعباس بعد ۸سال باز درحالی که همه چی مرتب بود اومدید تهران،وبعد هم مهاجرت ….
خیلی خوب توضیح دادین ،سپاسگزارم ازتون🙏
من تو روابط عاطفی خیلی اذیت شدم همیشه وایسادم پاش تا زمانی که اوضاع خیلی بیریخت شه واسم این موندن ورنج کشیدنمم گذاشتم وفاداری گذاشتم تعهد ویا هربرچسب مزخرفی که چیزی جز پایین اومدن مدار و انرژی برام نداشت
الان که بهشون نگاه میکنم میبینم طبیعت سیلی هم زد امامن باز موندم وپشت این اسم که خونوادم هستن خانواده رو که دیگه نمیشه کنار گذاشت قایم شدم و درمقابل این تغییر این رها کردن ،مقاومت کردم
رابطه عاطفی پاشنه ی آشیل منه ومن خیلی باید دراین حوزه رو خودم کارکنم تا بتونم اون زمان که همه چی مرتبه هم،،،آنالیز کنم وببینم چطور باید بهترش کنم یااگه پنیر بزرگیه منو به اشتباه نندازه وبتونم تموم شدنشو ببینم وبرم به دنبال تقویت مهمترین رابطه ی زندگیم که همون رابطه توحیدی با خالق هست
مهربان پروردگار باسخاوتم ازت سپاسگزارم که منو به این سایت توحیدی هدایت کردی تا با شناخت قوانین ثابتت ،خالق عامدانه ی خواسته هام باشم
من میخواهم جزو گروهی باشم تا سرم به سنگ نخورده برگردم و همیشه به دوستان این حرف رو میگم وقتی داریم در مورد موضوعی تعامل میکنیم بعضی از افراد سرشون اشاره سنگ میشه برمیگردند بعضی باید خونیین و مالین بشن و برگردم بعضی به قول استاد نابود میشن
و. من الان امروز با مسعله روبرو بودم و داشتم پشت سر هم فایل گوش میدادم چون همیشه سعی کردم رو پای خودم باشم ولی میدیدم خانم های دیگه شوهر شون ساپورتشون میکنه حس دلسوزی و به قولی قربانی بودن داشتم
و هی به خودم میگفتم بابا از کسی توقع داری که خودش محتاج خداست
به کسی که قادر مطلق نیست
چرا مشرکی
چرا قبول نداری همون خدایی که تو تا اینجا آورده با اینکه پدر نداشتی مراقب تو بوده و همیشه حمایتت کرده دل نمیسپاری
اینها را میگفتم ولی باز هم ی چی درونم باز میگفت باید شوهرت ساپورت کنه داری تو این خونه زحمت میکشی
ولی چه کنم که باز هم فایده نداشت
داشت ها ولی تکونم نمیداد ی وی تهش بود
که یهو ی چی از درون گفت بابا فکر کن اون طرف البته دور از جونش اصلا نبود تو میخای چه کار کنی
دیدم آره نیاز دارم به این نهیب و تشر از درون
که زهرا جان خودت حرکت کن تا جهان مثل پلیس خیابان نگفته آقا حرکت آقا حرکت و جریمه بشی
این رد پا امروز کزاشتم تا بدونم باید حرکت کنم و به خدا توکل کنم مشرک نباشم و فقط رو خدا حساب باز کنم تا بیشتر تحقیر نشم
و از خداوند همه چی رو راحت آسون و با آرامش میخام
به خودش توکل دارم همون جور که همیشه برام ساخته آسونم کنه برای اسونیها به لطف خدای مهربانم الله یکتا که همه چیز زندگیم در دستشه و همیشه عزت برام خاسته
و باید من فقط در رو باز نگه دارم تا نور عظیمش وارد زندگیم بشه و با نواقص جلوشون رو نبندم خدایا بریم که بریم به سوی ثروت و اسونی
هورا
ممنون از استاد و مریم جان که چنین فایل های آماده کردن تا من به حال خوب برسم
اولین باری که دست به تغییر زدم و خواستم تغییر کنن همان روزهای اولین ورودم به سایت بود و با شنیدن این آگاهی ها که انگار بخشی از وجودم بودند و من فراموش کرده بودم و بسیار راحت و باور پذیر بودند تمام صحبت های استاد!انگار همان پیامبری بودند که هر روز در نجواهای شبانه ام بخدا می گفتم که در هر زمانی پیامبری برای هدایت مردم فرستاده ای چرا در زمان ما هیچ راهنمایی نیست و غافل از اینکه پیامبر زمانه همین استادی بودند که با گفتارشان چنان آرامشی را در وجودمان بوجود آوردند که قبل از آن هیچ گونه آرام بخشی آن اثر رانگذاشته بود،استادی که رفتار و عملشان یکی بود و گفتارشان فقط خدا و توحید ویگانگی الله مهربان…
همون روزهای اول که وارد سایت شدم فکر کنم یه ماهی نگذشته بود از ورودم که درخواست کار کردن رو به همسرم دادم و بااینکه نیاز مالی برای کار کردن من نبود ولی می خواستم تجربه کنم پول ساختن و تمکن مالی از جانب خودم!!که با یه کار خونگی بسیار دلچسب و شیرین آغاز کردم و لذتی در خلق کارهای روزانه داشتم که حد و اندازه نداشت و روز به روز بزرگتر و پیشرفته تر میشدم و انگیزه ی صد برابری برای اینکه انگار پا در قدم استاد گذاشته بودم و هر چه را که می گفت وحی منزل میدونستم و برای بزرگ کردن خودم و ظرف وجودی ام هر آنچه را که برایم مقدور و امکان پذیر بود رو انجام میدادم و برای هر پیشرفت و ترقی برای خودم جایزه میدادم و خودم رو تشویق میکردم تا روز به روز در این کار مهارت پیدا کنم،حتی روزایی که مشتری نداشتم برای خودمون کارهایی رو انجام میدادم که تابحال انجام نداده بودم تا هم ترس سفارش های متفاوت رو از خودم دور کنم و هم روبه رشد باشم که این تغییر در رفتار و اخلاق من که برخلاف سالیان گذشته در منجلاب افسردگی شدید بودم مرا در مداری قرار داد به لطف خدای مهربان که دارو که هیچ دیگه به دکترم مراجعه نکردم و این تغییر باعث شد تا هم منبع درآمد عالی داشته باشم ،هم کاری رو که علاقه ی فراوان بهش رو داشتم در بهترین شرایط و در ایده آل ترینش انجام بدم ،هم آرامشی عجیب در روح و روانم بوجود بیاد،هم هر روز یه کار زیبا خلق کنم مثل خودش و هم از همه مهمتر نتیجه داشته باشم در دستم که اگه استادم ازم خواست که در این مدت عضویت چی داری بگم با نتیجه اومدم!!!نتیجه ایی که شهرت و اعتبار برام داره،سلامتی و ثروت،آرامش و آسودگی خاطر،دلگرم به بودن خدایم که هر لحظه اجابت میکنه،رو به جلو بودنم و انجام رسالتم که میدونم برای همین هدف پا به این جهان گذاشته بودم که اگه بااین سایت آشنا نمیشدم همچنان در گمراهی سالیان پیش بودم و در همان جهالت می ماندم…
خدا جونم شکرت و هزاران هزاربار شکرت که بواسطه ی اعتماد و اعتقاد به وجود خودت روز به روز در حال پیشرفت و طی کردن پله های ترقی هستم در حالی که اولین شهرم، در حوزه ی کار خودم به لطف خودش شدم که هر کسی دنبال کیفیت و کاره خوب باشه اولین گزینه من هستم و هزاران هزار بار شکر که بواسطه ی حضور خودش در تک تک لحظات زندگیم امروز من !اعظم برزگری بنام شناخته میشم در شهرم و میخوام کاری ماندگار در سطح جهانی انجام دهم تا جزوء بندگان خوب خودش باشم تا راضی و خشنود باشد ازمن…
خدایا شکرت که هزاران هزار مثال دارم از خودم زمان هایی که تغییر کردم و بزرگ شدم و زمانی که ترس بر من غلبه کرد نوایی آرام در گوشم خواند
لاخوف علیهم و لاهم یحزنون
که تمام ناراحتی و نگرانی هایم را به دست باد دادم…
چقدر ما خوشبختیم که در زمان استاد و آگاهی هایش زندگی میکنیم تا آگاه تر شویم و خدا رو بیشتر و بهتر درک کنیم…
خدا جانم هزاران هزار بار شکرت،به اندازه ی تک تک این برف ها که هر کدام به شکل هندسی زیبایی هستند و در حال باریدن عاشقانه،تو راسپاس که هر چقدر بگویم و ستایشت کنم کم است…
خدای عزیزم!قدرت سپاسگذاری و شکرگذاری را در ما روز به روز زیادتر کن تا تورا آنگونه که شایسته و لیاقت توست سپاس گویم.
عاشقتم استاد.کاش میگفتید الان دقیقا کجا هستید. اینجور کلیپها خیلی بمن انرژی میده. استاد ازت خیلی ممنونم تو خیلی بمن کمک میکنی توی پیدا کردن مسیر درست. من با اینکه راهنمای تور هستم و مسلط به 5 زبانم و همجای ایران تورهای خارجی میبرم ولی همیشه از سفر کردن ی غول بزرگ ساخته بودم تو ذهنم. فکر میکردم که برای سفر خارجه باید خیلی متفاوت بود. یجورایی دوس هم نداشتم. الان راهنمای تور زبان چینی هستم. هیچکی باورش نمیشه من تاالان چین هم نرفتم مخصوصا چینی ها که میگن تو خیلی خوب یاد گرفتی چند سال چین بودی منم با عرض معذرت ی خالی میبندم میگم چند سالی. شرکتهای بزرگی توی بحث ترجمه چینی و آلمانی با من کار میکنند چون میگن خوب از پس این کار بر میای دیگه انگلیسی که آب خوردن برام.ولی بقول استاد سفر خارجه همیشه پاشنه ..شی من بوده و همیشه دفعش میکردم چندین بار جور میشده که با گروهی برای ترجمه برم ولی لحظه آخر ی اتفاقی میافتاد که میگفتن شما رو داخل بیشتر نیاز داریم یکی دیگه میرفت یا کلا برا من جور نمیشد. همیشه برام سوال بوده چرا منکه اینهمه موفق بودم در این ضمینه برای سفر نمیشه موفق بشم. با اشنا شدن با استاد تصمیم گرفتم تغییر کنم و این سد رو بشکنم. بقول استاد نزار کارد به استخونت برسه بعد افکارتو عوض کن. الان نقطه ضعف خودمرو شناختم و این بزرگ کردن سفر بوده. باید تنهایی پاشم برم 1 ماه دور دنیا بگردم بدون اینکه منفی باشم. خیلی ها زبان بلد نیستن همجا میرندمن خیلی منفی بودم که ترسیدم سفر کنم. میدونم با شکستن این سد دیگه موج سفر خارجی به سوی من میاد تا جایی که خیلی عادی بشه مثه الان که کل ایران تور میبرم و یروز برام با استرس و ترس همراه بود. اونروز تغییر کردم الان هم باید تغییر کنم. ممنون استاد. همیشه کلیپ هاتو اینجور جاها بساز که بچه های سایت با دیدن محیط متفاوت جرات پیدا کنند مثه شما از تکرار دست بردارند البته خودم رو گفتم بکسی بر نخوره.
سلام استاد عزیزم
این فایل برای من واقعا یک هدایت بود
من مدتیه خیلی نوسان فرکانسی دارم یعنی یه مدت حال عالی دارم ولی چند روز مدام ذهنم جولون میده و نمیذاره لذت ببرم
من همیشه میگم میدونم همه این اتفاقات حتی حال بدی هام قطعا به نفع منه خدا میخواد چیزی بهم بفهمونه که با این فایل فهمیدم چی رو میخواد بگه
میخواد بگه وقتی حالت خوبه بی خیال ننشین و به تغییر بهتر خودت فکر کن خودت رو وارد چالش کن
وقتی داری لذت میبری بقیه جنبه های شخصیتت رو ول نکن سعی کن همیشه به فکر بهبود خودت باشی اون وقت دیگه تضاد که همون حال بده نیاز نداری تا من بهت بفهمونم رو چی کار کنی بهم الهام شد یه لیست از پاشنه های اشیلم بنویسم و جلوش باورهای درستی که باید بسازم رو بنویسم و براشون تمرین در نظر بگیرم و همیشه به فکر پیشرفت باشم این البته کاریه که خیلی ازش وحشت دارم چون قراره منو با خودم روبرو کنه ولی چون شما گفتی باید تو دل ترس ها رفت میخوام این کارو انجام بدم
برای من در حال حاضر مهم ترین چیز ساختن نسخه ی بهتری از خودمه چون تا درونم زیبا نشه هیچ ثروتی و هیچ رابطه ای و هیچ نعمتی به سمتم نمیاد و اگرم بیاد کمکی بهم نمیکنه
به نام یگانه خالق یکتا
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم
سلام بر خانواده دوستداشتنی عباسمنش
این فایل رو صبح به عنوان نشانه ای از خداوند گوش دادم
چند باریه که دوباره گوشش میدم
تا بتونم درکش کنم
بتونم درک کنم که چیکار کنم
تغییر
بله تغییر،، مهم ترین اصل زندگی برای موفقیت
تغییر به موقع
همش دنبال این بودم که چیکار کنم، چه چیزی رو تغیر بدم
درمورد موضوعی که از خداوند برای اون نشانه خواسته بودم
من باید برای خلق کردن اون چیزی که میخوام
باورام رو تغییر بدم،، باوری که به واسطه ی اون بتونم ایمانم رو به خداوند بیشتر کنم
ایمان داشته باشم که وقتی خواسته ای رو میخوام،، با ایمان کامل به اینکه صد درصد خداوند اون رو برام خلق میکنه، درخواست کنم، و با ایمان کامل رهاش کنم، حالم رو خوب نگه دارم، در آرامش کامل باشم و احساسم رو خوب نگه دارم،، تا به موقع اش خداوند اون خواسته رو بهم بده و در این راه باید صبر کنم، صبور باشم، و صبر کنم، نه تحمل، صبر کنم با حال خوب، چون وقتی که حالم خوبه و احساس آرامش دارم نشانه ی ایمانم به خداونده،
سپاسگزارم خداوند عزیزم که با نشانه های واضح و روشن من رو حمایت هدایت میکنی
سپاس از استاد و مریم جان عزیزم برای این سایت بینظیر
در پناه الله یکتا
با سلام خدمت دوستان عزیز و گروه عباس منش. با توجه به این سوال استاد میخواستم یکی از حالات تغییر در زندگی ام رو براتون شرح بدم .من تقریبا سه تا چهار سال است که دارم برای خودم کار می کنم و در هر کاری که قصد وارد شدن داشتم اول با استخاره از خیر و شر اون کار با خبر می شدم البته استاد قبلاً در زمینه استخاره توضیحات کامل رو داده بودن و وقتی از شرایط خیر بودن کار مطمئن می شدم برای اون کار حرکت می کردم در تمام کارهایی که انجام دادم در مدت زمانی اوج می گیرم و در مقطعی قفل می شم خودم حس می کنم اینجا همون جایی هست که باید یه پله به بالا بروم شده زمانی که به پله بالا رفتم شرایط زندگی ام بهتر شده و زمانی که نخواستم به بالا حرکت کنم از اون روز مثل کسی که به اوج قله کوه رسیده تو سرا زیری می افتم و درآمدم هر روز کمتر میشه تا دوباره حرکت جدیدی انجام بدم. جهان به این صورت منو به حرکت در می آورد بهم میگه الان باید یه پله بری بالا اگر نری افت میکنی. خیلی خوشحالم با منو سختی های این دنیا همکار های خوبی برای هم شدیم.
یه تجربه دیگه از خودم رو خدمتون عرض می کنم. تقریباً هشت الی نه ماه هست که با کتاب های موفقیت و سایت عباس منش آشنا شدم و بعد از این چند وقت مطالعه تصمیم گرفتم کار جدیدم رو آغاز کنم وقتی شروع به تحقیق و مصاحبه با افراد در اون حوضه گرفتم و با تمام چیزهایی که از این کتاب ها فهمیده بودم تونستم در مدت دو هفته هم تحقیق کنم و هم اون کار رو راه اندازی کنم. الان که وارد کار شدم می بینم تمام صحبت هایی که در کتاب های موفقیت هست درسته ولی به تنهایی کافی نیست با حرکت کردن رو ضمیمه کار کنید تا معجزه ببینید. الان که وارد کار شدم واقعا قدرت خدا رو همراه خودم میبینم من فقط حرکت می کنم خدا خودش مشتری محصول منو میفرسته . الان خیلی بیشتر حضور خدا رو حس می کنم تا اون موقعه که کتاب می خوندم. من تا به حال از این سایت چیزی خرید نکردم ولی با فایل های رایگان استاد به خیلی چیزها رسیدم خیلی وقتا میان صحبت استاد خیلی نکته ها به من الهام میشه و بیشتر موقع صحبت های استاد رو چند بار گوش می کنم و هر دفعه به نکته های جدید تری میرسم. اول از خدای خودم و بعد از استاد عزیز و همکاران عزیز شون بی نهایت سپاسگزاری می کنم.
انشاءالله همیشه شاد و سلامت و پیروز در پناه خدا باشید.
با سلام دوباره الان فایل استاد رو گوش کردم با توجه به درخواست استاد در مورد مثال خواستم چند مثال از خودم خدمتون عرض کنم.
من چند سال در کار تعویض روغنی برای برادرم کار می کردم و حقوق می گرفتم ولی همیشه چیزی در وجودم میگفت که ارزش من بیشتر از حرفا است. اون موقع اصلا با اصول موفقیت آشنایی نداشتم و بعد از مدتی دیگه تا حدی رسیدم که زمان را زمان پیشرفت دیدم البته با تمام ترسی که از کار کردن در بیرون و صنف های دیگر داشتم ( چون از 16 سالگی با برادرم کار می کردم و تجربه کار در جایی دیگر را نداشتم ) به برادرم پیشنهاد شراکت دادم و گفتم در صورت قبول نکردن من از این کار می روم که برادر من هم پیشنهاد شراکتم رو قبول نکرد و من هم از این کار رفتم. از این روز جنجال های زندگی من شروع شد در تاریخ یکم فروردین 91 برای رفتن به دانشگاه آماده شدم در شهریور به دانشگاه رفتم و در هم زمان شروع به کار در شرکت تبلیغاتی پیک تهران در میدان ونک کردم ولی هیچ درآمدی از آنجا نداشتم تصمیم گرفتم شرایط کارم رو تغییر بدم در اول سال 92 وارد بازار گل شدم بعد از سه ماه کار کردن خودم رو بالاتر از کارگری در بازار دیدم و یه ماشین خریدم البته قسطی و بعد از دو ماه با ماشین شروع به کار در بازار کردم و تمام گل های بیشتر شهرستان ها رو میفرستادیم که تقریبا در آمدم چهار برابر کارگری در بازار بود ولی بعد از یک سال حس کردم دوباره وقت پیشرفت به یه پله بالاتر است و شروع به اجاره یه غرفه در بازار گرفتم و از شروع تحقیق بعد از دو هفته غرفه رو اجاره کردم الان دو هفته است که دارم سود می کنم ولی امروز ضرر کردم خیلی خوشحالم به یه مسئله جدید برخوردم به قول رابرت کیوساکی اگر بتونم این مسئله رو حل کنم هوش مالی ام ارتقا پیدا می کنه و در آینده این مسئله نمی تونه برای من پا گیر باشه.
ازتون بی نهایت تشکر میکنم.
با سلام و احترام فراوان
من تو یه خانواده متوسط به دنیا امدم و پدری کارمند و مادری خانه دار دارم و تنها پسر خانواده هستم و زندگی راحتی داشته ام ولی از بچگی دوست داشتم ثروتمند شوم و درامد خودم رو داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه تا هرچیزی که دوست داشتم بتونم خودم تهیه کنم و برای بدست اوردن وسایل مورد علاقه ام پیش بابام نروم تا پول بگیرم.
از بچگی دوست داشتم استقلال مالی داشته باشم و واقعا باور داشتم من میتونم به درامد خوبی برسم.
دقیقا اون زمان بابام درامدش نزدیک یک میلیون بود در ماه و من 16 سالم بودو من باور قلبی داشتم و همیشه باخودم میگفتم من هم میتوانم مثل بابام ماهانه 1 میلیون درامد داشته باشم و این حرف را همیشه به خودم میگفتم و باور داشتم میتونم به این درامد دراین سن برسم با اینکه دانش اموز هستم و هیچ حرفه و شغلی ندارم.زیرا اعتقادم براین بود که درامد انسان ربطی به موقعیت فرد نداره بلکه من که دانش اموز هستم هم میتوانم به اندازه پدرم پول در بیارم.همیشه پیش خانواده ام در مورد راه اندازی کسب و کار و ثروتمند شدن صحبت میکردم و میزان علاقه ام برای مستقل و ثروتمند شدنم رو پیش خانواده ام بازگو میکردم ولی همیشه پدرم از ورشکستها سخن میگفت و مادرم هم از انسان های پولدار که به فساد افتاده اند برام میگفت،بهم میگفتند تو فقط به درست برس ما خودمون ایندتو تضمین میکنیم.ولی من میدونستم که پدرو مادرم یه زندگی ساده و یه درامد کم با شغل کارمندی برای من در نظر دارن و میخوان من درسم رو به اتمام برسانم و بشوم یک کارمند مثل پدرم ولی من اینو نمیخواستم و دوست داشتم انقد ثروتمند شوم که بتوانم هم به خانواده ام کمک کنم وهم به نزدیکانم و هم به جامعه ام. دوست داشتم انقد ثروت داشته باشم که بتوانم با ثروتم هم دنیای خودم رو اباد سازم و هم اخرتم رو.این ارزو و این فکر هروز همراه من بود و باور داشتم من به این خواسته ام میرسم.
در سن 16 سالگی کله سرمایه من 1میلیون و 200هزارتومان بودو این پول را از 13 سالگی تا 16 سالگی به دست اورده بودم و پول های عیدی و توجیبی ام را پس انداز کرده بودم.همیشه دوستام بهم میگفتن تو چرا واسه خودت موتور سیکلت خارجی نمیخری نمیدونم چرا فلان چیز نمیخری چرا چرا چرا …
ولی من همیشه تو فکر این بودم که با پولم کسب و کار راه اندازی کنم و به درامد برسم نمیخواستم موتور سیکلت گرون قیمت سوار شم تا از خواستهام عقب بیوفتم بلکه باخودم میگفتم من با کسبو کاری که راه اندازی میکنم سود حاصل از کارم رو موتور سیکلت میخرمو خونه مخرم و ماشین میخرم و میبخشم و…
تا اینکه تو سن 16 سالگی تو روستای بغلمون یه مغازه گیم نت همراه بانرام افزار و بازهای کامپوتری با سرمایه 1٫5 میلیون که 300 هزار از بابام قرض گرفتم باز کردم و برای اولین بار در طول زندگی ام یک کسب و کار راه انداختم.من بعد از 2 سال کار اون مغازه رو به قیمت 3 میلیون فروختم و دانشگاه ملی قبول شدم و تو دانشگاه بوفه و انتشارات دانشگاه رو به مبلغ 4 میلیون راه اندازی کردم و هم درس میخوندم وهم کار میکردم.واقعا درسم خوب بود هم دوره دبیرستان که رتبه اول کلاس بودم و هم دانشگاه که جز معدل های بالای کلاس بودم به همه امورات زندگی ام به نحوه احسنت میرسیدم هم درس میخوندم هم عبادتمو درست انجام میدادم و هم به ایرانگردی میکردم از زندگیم لذت میبردم و از اینکه تونسته بودم به درامد بین 500 تا 700 هزار درماه برسم و ارزوم براورده شده بود لذت میبردم و همینکه تونسته بودم به خانوادم ثابت کنم من میتونم.
حالا دیگه واقعا دیدم نسبت به دنیا و پول و کسبو کار تغییر کرده بود و میدونستم من به هرچیزی که میخوام میتونم برسم.
دوره کاردانی من تموم شد و دانشگاه برق قدرت کرمان قبول شدم به کرمان رفتم ولی از اینکه کسب و کارم و درامدم رو از دست داده بودم خیلی نارحت بودم و مدام دنبال راه حلی واسه کسب درامد جدید بودم.همیشه به خودم میگفتم من انقدر قوی هستم که جلو مشکلات زانو نزنم و از پس مشکلات بر می ایم و الحمدلله همیشه مشکلاتم رو شکست میدهم و به انچیزی که میخواهم میرسم.
یک ترم در کرمان بی کار و بدون درامد بودم ولی یک ترم برسی و تحقیق کردم به جاهای مختلفی سر زدم با مسول تولیدی ها و کسبه هایی زیادی حرف زدم و راهنمایی خواستم از تجربیات خیلی ها بهره بردم تا اینکه ترم تمام شد و به خونه اومدم و بلافاصله ابتدا با یک انرژی فوق العاده و با دیدی مثبت شروع کردم به کار از خریدو فروش ماشین گرفته تا خریدو فروش ملک و زمین.
بخدا باورتون نمیشه من در عرض 40 روز 13 میلیون کسب درامد کردم حتی خودمم باورم نمیشد با ادم هایی سروکله میزدم که میلیونر بودن.این نعمت ها رو از خداوند خواسته بودم و اون هم بهم داد و همیشه سپاسگذارش هستم و خواهم بود.این کاره خوبی بود ولی همیشگی نبود و من دوست داشتم کسب و کار و درامد ثابتی داشته باشم تا بتونم روی انها برنامه ریزی کنم تا در نبود خودم و کار کردن خودم اون درامد وجود داشته باشه و همیشه پول به حسابم بیاد با اینکه خودم سرکار نباشم.با سرمایه ای که داشتم
ترم بعد درحال شروع شدن بود و من باید میرفتم دانشگاه.میدونستم با رفتنم به کرمان باز درامدم قطع میشه و بخاطر همین تصمیم گرفتم یه مغازه سوپرمارکت باز کنم و تحویل مطمن ترین دوستم پسر عموم بدم.یه سوپرمارکت تو یه محله پولدار باز کردم و دادم دست پسرعموم و خودم رفتم دانشگاه.حالا هم درس میخوندم و هم درامد داشتم این واسه من یه رویا بود که به واقعیت پیوست و مشکلات و محدودیت ها نتونست مانع از رسیدن من به خواسته هام بشه
هر روز به حساب من پول واریز میشد و هرروز من درامد داشتم و هر روز من باانرژی بیشتر برای ثروتمند شدن اماده میشدم تا اینکه درسم تموم شده 2 ماه پیش و مغازه ام رو فروختم چون میخواستم به جاهای بزرگ تری برسم و شغل مورد علاقه ام نبود و به ساخت وساز علاقه داشتم بخاطر همین الان با یه شرکت ساخت و ساز که از اشناهای نزدیکمون هست شریک شدم و یه پروژه رو شروع کردیم و خودم کارهای اجرایی رو انجام میدم تحت نظر شریکم تا بتونم هم فنون کار مورد علاقه ام رو یاد بگیرم و هم به درامد بیشتر و دلخواهم برسم.
تشکر میکنم از استاد عباس منش بخاطر دلگرمی ها و انرژی ها و راهکارهایی که برای پیشرفت ما انجام میدن و ان شاالله موفقو پیروز باشن.
ارزومندم همه دوستان به چیزی که میخوان برسن
خییییییلیییی خیییللییی فوق العاده بود … من که واقعا انرژژژژی گرفتم… واقعا آفرین بر شما…
سرشار از موفقیت باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
روز 112 سفرنامه
سلام به همگی، امید که خوب باشین.
آدمها 4 دسته هستن.
دسته اول اونایی که هیچوقت تغییر نمیکنن. هرچه نشانه میاد جدی نمیگیرن و تغییر نمیکنن. قانون جهان اینه که اینها رو زیر چرخ دندهاش له میکنه. مثل افرادی که معتاد میشن. پول و سلامتی و آبروشون میره ولی بازم تغییر نمیکنن.
دسته دوم اونهایی هستن که تنها زمانی تغییر میکنن که فشار زیادی بهشون وارد میشه. مثل همون معتاد مثال اول ولی لحظات آخر خودشو جمع و جور میکنه.
دسته سوم با اولین نشانه ها تغیر میکنه. مثل معتادی که اولین اخراجی از کار رو که دید ترک میکنه.
دسته چهارم که امیدواریم ما بچه های سایت از اونها باشیم اونهایی هستن که قبل از فشار و اجبار خودشون دنبال تغییر میرن. دنبال بهبود میرن.
استاد مثال میزنن که با اینکه کلوپ کامپیوتریشون خوب بود ولی دست داشت زیاد میشد و درآمدشون کم. بخاطر همین رفتن بندرعباس و کارگری و رانندگی رو تجربه کردن. درآمدشون بهتر شد ولی باز هم دلشون تغییر میخواست و اومدن تهران.
کسب و کار جدیدی رو شروع کردن و به لطف خدا رشد عالی داشتن. ولی روحیه کنجکاو و قانع نبودنشون به نقطه امن به مهاجرت سوقشون داد. در این مسیر زبان و کلی چیز جدید یاد گرفتن.
ما به دنیا نیومدیم که فقط بخوریم و بخوابیم و یه خونه و ماشین بخریم. ما به دنیا اومدیم که پیشرفت کنیم.
اگر قبل از اجبار خودمون تغییر کنیم زندگیمون خیلی لذت بخشه. هر وقت اوضاع خوب بود از خودمون بپرسیم چطور از این بهتر.
من دوست داشتم توی اقیانوس شنا کنم نه توی برکه. واسه همین مهاجرت کردم. همیشه به دنبال بهبود باشیم و گول شرایط ایده آل رو نخوریم.
مثل همیشه عالی و مثل همیشه متشکرم.
سلام رفقا
الیاس اخلاصی هستم 29 ساله و اهل جیرفت که معروف به هند ایران است چون توی چهار فصل میوه داره و کارم تولید و بسته بندی و توزیع و صادرات محصولات کشاورزی است.
زندگی من به سه بخش تقسیم میشه کمی طولانی است ولی حتما بخونید
1_ قبل از اشنایی با کامپیوتر
2_ بعد اشنایی با کامپیوتر
3_ ترک کامپیوتر و شروع کشاورزی
است.
من تا اتمام سال سوم راهنمایی در روستا بودم ولی به خاطر اینکه توی روستا دبیرستان خوبی نبود به خاطر من اومدیم جیرفت چون شاگرد درسخوانی بودم و اینو بگم توی روستا من به بازی فوتبال عادت کرده بودم و توی شهر خیلی برام سخت بود بازی نکردن فوتبال و مجبور شدم با بچه های دبستانی فوتبال بازی کنم حتی گاهی خسته می شدند به انها پول میدادم تا با من بازی کنند ولی این یکی دو سال بیشتر ادامه نداشت و من به زندگی شهری تغییر عادت دادم و ورزش را کم کردم و حتی فقط به زنگ ورزش و مسابقات بسنده کردم و هر روز درسم افت میکرد تا حدی سال اول کنکور قبول نشدم و این مرحله قبل اشنایی با کامپیوتر بود.
مرحله دوم :
من یک فیلم هندی اجاره کرده بودم که بردم خانه پسرخاله ام اینا روی کامپیوترشان کپی کند و من فیلم را تحویل بدهم ولی چون پسرخاله ام از مدرسه امده بود هی میگفت صبر کن من بهش گفتم کامپیوتر یاد میگیرم ولی به تو یاد نمیدم پسرخاله خندید دو ماه بعد رفتم توی میدان کارگری و بعد یک ماه اومدم بیرون و بعدش کامپیوتر قسطی خریدم و دو ماه بعد کافی نت زدم و اول اوضاع زیاد خوب نبود ولی کم کم خوب شد و دقیقا 4 یا 5 ماه پسرخاله ام توی مغازه میخواست وبلاگ یادش بدهم و بهش ماجرای خندیدنش را گفتم.
سال بعد رشته کامپیوتر پیام نور جیرفت قبول شدم و همه چی خوب بود ولی من به فکر تاسیس شرکت کامپیوتری کردم و یک شرکت تعاونی تاسیس کردم و کار کافی نت حسابی گرفته بود چون ثبت نام های کنکور و انتخاب واحد ها اینترنتی شده بود و حتی گاهی اوقات سه نفری ثبت نام ها را انجام میدادیم ولی سال بعد من شرکت کامپیوتری را راه اندازی کردم چون تعداد کافی نت ها داشت زیاد میشد .
توی شرکت کامپیوتری هم موفق بودم چون تبلیغات میکردم و همکاران خوبی داشتم تا انجا یک گروه ساخت سخت افزار کامپیوتر تشکیل دادیم که بخاطر کمبود بودجه به پایان نرسید ولی با چند تا از دوستهایم شروع به نوشتن نرم افزار حسابداری کردیم و حالا شرکت ما داری فروش و تعمیرات و حسابداری و نرم افزار و اینترنت بود و گروه کاملی بودیم حتی ماه رمضان هر عصر مهمان یکی از همکاران بودیم و حتی با چند نفرشون رفتیم مشهد و حتی 14 سیستم به دانشگاه پیام نور فروختیم ولی بدهی های شرکت همین طوری هم زیاد میشد بخاطر بدحسابی مشتریان و حقوق کارمندان و اجاره و … و من کارمندان را کم کردم و یکسال بعد شرکت را جمع کردم.
مرحله سوم :
وارد کار کشاورزی شدم چون اقتصاد اول جیرفت کشاورزی است و سال اول سود خوبی کردم (کشت گوجه) و تمام بدهی های کامپیوتر که حدود سی میلیون بود را دادم و تقریبا صفر شدم و سال بعد دوباره گوجه کاشتم با شراکت پسرخاله ام که ضرر کردیم ولی با مشورت دوستان تهرانی ام قرار شد گوجه را تبدیل به رب گوجه کنم و بفروشم و کارخانه هایی توی مشهد پیدا کردم برای رب و بسته بندی ان و همین طور توی اینترنت جستجو میکردم با نفری توی مسکو اشنا شدم که نوشته بود رب گوجه میخواد و بعد از تماس تلفنی گفت الان هندوانه میخام و من کارم شده بود بروم سر صحراها و عکس بگیرم و ایمیل کنم و خلاصه با کلی تلاش و کمک خداوند 4 تریلی هندوانه برای مسکو زدم با دو میلیون پانصد هزار تومان برای شروع کار ولی یک ماشین بیست میلیون خرج داشت به کشاورز و تراکتور و …. چک دادم و خدا را شکر پول همه را دادم و 6 میلیون هم سود کردم و بعد گفت انگور کاشمر مشهد میخام با دوستم شریک شدیم و اونجا هم 4 تریلی انگور براش زدیم و بهترین تجربه کشاورزی من اونجا رقم خورد و بار تجار از نزدیک اشنا شدم و اصول بسته بندی و صادرات را یاد گرفتم و لی چون توی بازگشت پول اذیت کرد گفتم برای خیار خاردار جیرفت نقدی کار میکنم و اون هم گفت باشه خلاصه برگشتم جیرفت ولی توی یک اتفاق زندگی من دگرگون شد من لپ تاپ دختر دایی ام را نصب ویندکز کردم و داشتم فایل ها را تک تک چک و ویروس یابی میکردم که به فایلی به نام موفقیت برخوردم و من که مشتاق این مسایل بودم و فیلم راز و جلسات موفقیت تمام استادان ایران را یا رفته بودم یا سی دی هاشون گوش کرده بودم .
اینجا یاد سخنی زیبا از ایت الله بهجت افتادم که میگه اگر طالب علم باشید خدا در و دیوار را برای شما معلم میکنه و گرنه سخن پیامبر در شما رسوخ نمیکنه مثل ابوجهل عموی پیامبر.
توی اون فایل دو تا از سخنرانی های هدف استاد عباسمنش بود و خیلی خوشم اومد همان روز تمام فایل های رایگان دانلود و شروع به گوش کردن کردم و زندگی ام دگرگون شد و یک ماه بعد گروه اموزش بازی با پول را توی لاین راه اندازی کردم با اینکه سه بار حذفش کردند هر بار ساختمش و الان با 74 کاربر دارد و با یکی از تجاری که توی کاشمر بود خیار خاردار کار کردم و ازم کلم بروکلی خواست و اینجا با اقای فردین از شیراز اشنا شدم و خیلی خوشحالم و شروع کشت بروکلی در منطقه سردسیر درب بهشت جیرفت کردم و الانم کشت دوم است و تقریبا دو هکتار زیر کشت دارم که انشاالله اول مهر برداشت میشه اینو بگم به وسیله دوست تاجرم اقای جباری 17 نمونه بذر از جمله گوجه مشکی و زرد و نارنجی و صورتی و بادمجان سفید و گدو سبز علفی از مسکو فرستادند و من ازمایشی کشت کردم تجربه فوق العاده ای بود ولی روی کشت گوجه امسال بازم ضرر شد ولی انشاالله جبران میکنه و من امسال میخواهم دیگه گوجه نکارم هرچند میدانم به احتمال زیاد گوجه خوب میشه و جزء گروه چهارم شوم و قبل از اجبار به تغییر ، تغیبر کنم و محصولات جدید بالا و بروکلی کشت کنم و بعد چند سال دوباره محصولات جدید کشت کنم و میخوام بعد دوازده سال دوباره کنکور بدهم و مطمنم اخر شهریور 95 مصاحبه منو توی سایت خواهید دید.
سه چیز مهم یاد گرفتم از زندگی تا حالا:
اولین وظیفه انسان حرکت کردن و رو به جلو بودن است (استاد تغییر باش نه قربانی تقدیر)
دوم زندگی را اسان وساده بگیرید ولی مسولیت پذیر باشید.
سوم موفقیت نقطه ندارد و از طول مسیر موفقیت و شخصیتی که به شما میدهد لذت ببرید.
در اخر از استاد عزیز کمال تشکر را دارم امیدوارم در هر جا هستی سالم و تندرست باشی.
بنام مهربان پروردگارباسخاوتم
ردپای ۱۱۲👣🥰👍🏻
مهربان پروردگارباسخاوتم رو سپاسگزارم که منو به این سایت توحیدی هدایت کرد
استاد عزیزم رو سپاسگزارم که باآگاهی هایی که دارن ، ودراختیارمون قرارمیدن ،خودشون خوب زندگی کردن و کاری میکنن تا دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
وخودم رو سپاس که آگاهانه این مسیر رو انتخاب کردم و متعهدانه پاش وایسادم تا نسخه ی باشکوهتری ازخودم بسازم💪
استاد عزیزم فرمودین بنویسیم که کجاها قبل ازاینکه اوضاع بدشه تغییر کردیم وکجاها انقد مقاومت کردیم در مقابل تغییر تا دنیا مجبور شده با درگوشی زدن مارو وادار به تغییر کنه
استادعزیزم ودیگر دوستانی که کامنت رو میخونید، من اصلا نمیدونستم که درست ترین حالت اینکه ،وقتی شرایط خیلی خوبه بشینم و آنالیز کنم و بگم چطور میتونه بهتر ازاین هم باشه🥰
من فکرمیکردم اوضاع خوبه دیگه خوبه دیگه ،اصلا نباید دست به این چارت زد تا خراب نشه😂😂
حالااستاد زد تمام باورهامو دراین باره فروریخت ،حالاباید درزمانی که همه چی مرتبه برم دنبال تغییر واین برام بسیار جالب بود
میدونم که قبلا هم بارها ازاستاداین مبحث رو شنیدم،اما الان دارم درکش میکنم
قبلا فقط شنیدمو رد شدم…
الان درمدار درکش هستم
من فکرمیکردم هروقت که اوضاع خیلی خرابه باید بفکر تغییر باشم وهمین موضوع باعث میشد چالش هام بزرگتربشن و انرژی بیشتری برای تغییر دادنش مصرف کنم
خیلی برام جالبه باید بشینم و همه ی جنبه های کاری ،مالی، ارتباطی و…رو آنالیز کنم ،تا کاربه درگوشی خوردن از طبیعت نکشه
ازتون سپاسگزارم استادعزیزم چقدر ازخودتون مثالهای خوبی زدین ،از ۱۶سالگی با خوندن کتاب اسپنسرجانسون(چه کسی پیرمرد جابجاکرد)متوجه شدین که کلوپ بازی یه پنیر بزرگه که به زودی تموم میشه
درحالی که من بارها اونو خوندم اما نتونستم باگِ زندگی خودمو توش پیداکنم
بعد درحالی که اوضاع کارتون مرتب بود رفتید بندرعباس بعد ۸سال باز درحالی که همه چی مرتب بود اومدید تهران،وبعد هم مهاجرت ….
خیلی خوب توضیح دادین ،سپاسگزارم ازتون🙏
من تو روابط عاطفی خیلی اذیت شدم همیشه وایسادم پاش تا زمانی که اوضاع خیلی بیریخت شه واسم این موندن ورنج کشیدنمم گذاشتم وفاداری گذاشتم تعهد ویا هربرچسب مزخرفی که چیزی جز پایین اومدن مدار و انرژی برام نداشت
الان که بهشون نگاه میکنم میبینم طبیعت سیلی هم زد امامن باز موندم وپشت این اسم که خونوادم هستن خانواده رو که دیگه نمیشه کنار گذاشت قایم شدم و درمقابل این تغییر این رها کردن ،مقاومت کردم
رابطه عاطفی پاشنه ی آشیل منه ومن خیلی باید دراین حوزه رو خودم کارکنم تا بتونم اون زمان که همه چی مرتبه هم،،،آنالیز کنم وببینم چطور باید بهترش کنم یااگه پنیر بزرگیه منو به اشتباه نندازه وبتونم تموم شدنشو ببینم وبرم به دنبال تقویت مهمترین رابطه ی زندگیم که همون رابطه توحیدی با خالق هست
مهربان پروردگار باسخاوتم ازت سپاسگزارم که منو به این سایت توحیدی هدایت کردی تا با شناخت قوانین ثابتت ،خالق عامدانه ی خواسته هام باشم
عشق برای همتون❤💚❤❤💚❤
من میخواهم جزو گروهی باشم تا سرم به سنگ نخورده برگردم و همیشه به دوستان این حرف رو میگم وقتی داریم در مورد موضوعی تعامل میکنیم بعضی از افراد سرشون اشاره سنگ میشه برمیگردند بعضی باید خونیین و مالین بشن و برگردم بعضی به قول استاد نابود میشن
و. من الان امروز با مسعله روبرو بودم و داشتم پشت سر هم فایل گوش میدادم چون همیشه سعی کردم رو پای خودم باشم ولی میدیدم خانم های دیگه شوهر شون ساپورتشون میکنه حس دلسوزی و به قولی قربانی بودن داشتم
و هی به خودم میگفتم بابا از کسی توقع داری که خودش محتاج خداست
به کسی که قادر مطلق نیست
چرا مشرکی
چرا قبول نداری همون خدایی که تو تا اینجا آورده با اینکه پدر نداشتی مراقب تو بوده و همیشه حمایتت کرده دل نمیسپاری
اینها را میگفتم ولی باز هم ی چی درونم باز میگفت باید شوهرت ساپورت کنه داری تو این خونه زحمت میکشی
ولی چه کنم که باز هم فایده نداشت
داشت ها ولی تکونم نمیداد ی وی تهش بود
که یهو ی چی از درون گفت بابا فکر کن اون طرف البته دور از جونش اصلا نبود تو میخای چه کار کنی
دیدم آره نیاز دارم به این نهیب و تشر از درون
که زهرا جان خودت حرکت کن تا جهان مثل پلیس خیابان نگفته آقا حرکت آقا حرکت و جریمه بشی
این رد پا امروز کزاشتم تا بدونم باید حرکت کنم و به خدا توکل کنم مشرک نباشم و فقط رو خدا حساب باز کنم تا بیشتر تحقیر نشم
و از خداوند همه چی رو راحت آسون و با آرامش میخام
به خودش توکل دارم همون جور که همیشه برام ساخته آسونم کنه برای اسونیها به لطف خدای مهربانم الله یکتا که همه چیز زندگیم در دستشه و همیشه عزت برام خاسته
و باید من فقط در رو باز نگه دارم تا نور عظیمش وارد زندگیم بشه و با نواقص جلوشون رو نبندم خدایا بریم که بریم به سوی ثروت و اسونی
هورا
ممنون از استاد و مریم جان که چنین فایل های آماده کردن تا من به حال خوب برسم
و خداوند از این طریق منو بیشتر هدایت کرده
به نام خدای هدایت گر
سلام خدمت همگی
اولین باری که دست به تغییر زدم و خواستم تغییر کنن همان روزهای اولین ورودم به سایت بود و با شنیدن این آگاهی ها که انگار بخشی از وجودم بودند و من فراموش کرده بودم و بسیار راحت و باور پذیر بودند تمام صحبت های استاد!انگار همان پیامبری بودند که هر روز در نجواهای شبانه ام بخدا می گفتم که در هر زمانی پیامبری برای هدایت مردم فرستاده ای چرا در زمان ما هیچ راهنمایی نیست و غافل از اینکه پیامبر زمانه همین استادی بودند که با گفتارشان چنان آرامشی را در وجودمان بوجود آوردند که قبل از آن هیچ گونه آرام بخشی آن اثر رانگذاشته بود،استادی که رفتار و عملشان یکی بود و گفتارشان فقط خدا و توحید ویگانگی الله مهربان…
همون روزهای اول که وارد سایت شدم فکر کنم یه ماهی نگذشته بود از ورودم که درخواست کار کردن رو به همسرم دادم و بااینکه نیاز مالی برای کار کردن من نبود ولی می خواستم تجربه کنم پول ساختن و تمکن مالی از جانب خودم!!که با یه کار خونگی بسیار دلچسب و شیرین آغاز کردم و لذتی در خلق کارهای روزانه داشتم که حد و اندازه نداشت و روز به روز بزرگتر و پیشرفته تر میشدم و انگیزه ی صد برابری برای اینکه انگار پا در قدم استاد گذاشته بودم و هر چه را که می گفت وحی منزل میدونستم و برای بزرگ کردن خودم و ظرف وجودی ام هر آنچه را که برایم مقدور و امکان پذیر بود رو انجام میدادم و برای هر پیشرفت و ترقی برای خودم جایزه میدادم و خودم رو تشویق میکردم تا روز به روز در این کار مهارت پیدا کنم،حتی روزایی که مشتری نداشتم برای خودمون کارهایی رو انجام میدادم که تابحال انجام نداده بودم تا هم ترس سفارش های متفاوت رو از خودم دور کنم و هم روبه رشد باشم که این تغییر در رفتار و اخلاق من که برخلاف سالیان گذشته در منجلاب افسردگی شدید بودم مرا در مداری قرار داد به لطف خدای مهربان که دارو که هیچ دیگه به دکترم مراجعه نکردم و این تغییر باعث شد تا هم منبع درآمد عالی داشته باشم ،هم کاری رو که علاقه ی فراوان بهش رو داشتم در بهترین شرایط و در ایده آل ترینش انجام بدم ،هم آرامشی عجیب در روح و روانم بوجود بیاد،هم هر روز یه کار زیبا خلق کنم مثل خودش و هم از همه مهمتر نتیجه داشته باشم در دستم که اگه استادم ازم خواست که در این مدت عضویت چی داری بگم با نتیجه اومدم!!!نتیجه ایی که شهرت و اعتبار برام داره،سلامتی و ثروت،آرامش و آسودگی خاطر،دلگرم به بودن خدایم که هر لحظه اجابت میکنه،رو به جلو بودنم و انجام رسالتم که میدونم برای همین هدف پا به این جهان گذاشته بودم که اگه بااین سایت آشنا نمیشدم همچنان در گمراهی سالیان پیش بودم و در همان جهالت می ماندم…
خدا جونم شکرت و هزاران هزاربار شکرت که بواسطه ی اعتماد و اعتقاد به وجود خودت روز به روز در حال پیشرفت و طی کردن پله های ترقی هستم در حالی که اولین شهرم، در حوزه ی کار خودم به لطف خودش شدم که هر کسی دنبال کیفیت و کاره خوب باشه اولین گزینه من هستم و هزاران هزار بار شکر که بواسطه ی حضور خودش در تک تک لحظات زندگیم امروز من !اعظم برزگری بنام شناخته میشم در شهرم و میخوام کاری ماندگار در سطح جهانی انجام دهم تا جزوء بندگان خوب خودش باشم تا راضی و خشنود باشد ازمن…
خدایا شکرت که هزاران هزار مثال دارم از خودم زمان هایی که تغییر کردم و بزرگ شدم و زمانی که ترس بر من غلبه کرد نوایی آرام در گوشم خواند
لاخوف علیهم و لاهم یحزنون
که تمام ناراحتی و نگرانی هایم را به دست باد دادم…
چقدر ما خوشبختیم که در زمان استاد و آگاهی هایش زندگی میکنیم تا آگاه تر شویم و خدا رو بیشتر و بهتر درک کنیم…
خدا جانم هزاران هزار بار شکرت،به اندازه ی تک تک این برف ها که هر کدام به شکل هندسی زیبایی هستند و در حال باریدن عاشقانه،تو راسپاس که هر چقدر بگویم و ستایشت کنم کم است…
خدای عزیزم!قدرت سپاسگذاری و شکرگذاری را در ما روز به روز زیادتر کن تا تورا آنگونه که شایسته و لیاقت توست سپاس گویم.