این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد دقیقا همین مثالی که زدید در مورد رابطه عاطفی من شخصا تجربش کردم و تحقیر شدم فحش خوردم دعوا کردم و اون موقع تمرکزم روی قوانین کم بود و چون اولین رابطه عاطفیم بود وابسته اون شخص شده بودم و خدا رو کلا از نظر قوانین فراموش کرده بودم تا اینکه تو بدبخت ترین حالت ممکن جدا شدیم من کمه کم 3 ماه حالم بد بود تو کما بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا هیچ درکی از اطرافم نداشتم و بعدش افتادم زندان یک سال و نیم یک اتهامی به من زده بودن اصلا مسخره منی که نه کار داشتم نه پول نه مهارت خاصی اتهام پول شویی بهم زدن خنده داره ولی چون مسخره بود فهمیدم که این زندان افتادن من زمانیه برای تفکر خلاصه بعد از یک سال نیم توکل کردم به خدا دادگاه انقلاب تهران بیگناهیمو ثابت کرد و من آزاد شدم و تو اون زندان رفتنه با آدمهای زیادی برخورد داشتم درک بیشتری از جهان داشتم و بعد غز آزاد شدنم کلا یکی دیگه هستم الان قوانین رو بهتر درک میکنم اصلا یکی دیگه شدم بعد از برائتم از دادگاه الان دارم مهارت ترید رو یاد میگیرم دارم پول جمع میکنم تا دورهی کشف قوانین زندگی رو بخرم و باورهامو عوض کنم تا زندگیم متحول بشه من الان 26 سالمه و حدودا 6 ماهه که آزاد شدم و تو این 6 ماه به اندازهای که رو خودم کار کردم نتیجه گرفتم من پول نداشتم اما تو زندان چند تا هدف برای خودم نوشتم و الان همشون رو دارم بدون اینکه پول زیادی خرج کنم مثلا گوشیم رو مادرم به زور برام خرید چون میخواستم با پول خودم بخرم اما به زور برام خریدن ایرپادی که نوشته بودم موقعیتهایی که دوست داشتم تجربه کنم همه رو استاد افسردگی حادم تموم شد موهام که ریخته بود هدایت شدم که چجوری دوباره دربیاد و الانم داره همهی موهام درمیاد اعتماد بنفسم هر روز بهتر میشه بیشتر از شغل مورد علاقم میفهمم ترید کردن رو میگم و خدا رو واااااااااااااااااااای خدا رو پیدا کردم باهام حرف میزنه واقعیها نه الکی و توهمات ذهنی هدایتم میکنه دارم ورزش میکنم و چربیهای بدنمو تقریبا کامل دارم حذف میکنم میدونید جالبیش کجاست من که تا 10 دقیقه پیش فکر میکردم که هیچ رشدی نکردم الان که اینا رو نوشتم تازه الان فهمیدم از کجا به کجا رسیدم تا الان صد البته به اندازهی تلاش روی باورهام و این خوشیها تازه اول راه منم نیست مقدمشه تازه و آهاااا هر روز ظهر و آخر شب تو یه دفتر خاصی که دارم شکر گذاری نعمتها و دست آوردهای روزانم رو مینویسم و استاد ای کاش این کامنتها وویس بود تا احساس واقعیم رو تا حد بیشتری بهتون انتقال بدم اما باز هم شاکرم ولی ناراضی جهت بدست آوردن نتایج بیشتر
سلام به استاد وخانم مریم شایسته وهمه ی هم فرکانسی های عزیزم
آروین جان برات خوشحالم که تو ابن مسیر قدم گذاشتی وامیدوارمبه تمام آرزوهات برسی
با خوندن کامنتت اشک ریختم اونجا که گفتی خدا باهات خرف میزنه نه المی بلکه واقعی
منم گفتم خدایا شکرت که تو این مسیر قدمگذاشتم من تو این مسیر خدای واقعی رو پیدا کردم خیلی راحت باهاش حرف میزنم بدون ترس از قضاوت بدون ترس از جهنم بدون هیییچ ترسی
هر وقت بخوام هستش همیشه کتارمه
اشک ریختم وگفتم خدایا هزاران بار شکر که پیدات کردم
من از زمانی دیدگاهم به جهان تغییر کرد که تشنه بودم و تشنه بودنم باعث شد که آگاه بشم که چجوری به خواستهها برسم و از ناخواسته ها فارغ باشم در کل :
گر به فهم آیی این ایوان توست
گر به جهل آیی آن زندان توست
زمانی تغییر کردنم شروع شد که قبول کردم دارم اشتباه میکنم و من اشتباه میکنم نه کشور نه دولت نه پدر و مادر… و فهمیدم که :
بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی
و آرامش درونی کم کم شروع کرد به وجود اومدن البته تا زمانی که خدا( عمل به قوانین سیستم) در زندگیم جاری بود صد البته در ای راه دو علم تعیین کننده رو فهمیدم به این صورت که :
چو خدا بود پناهت
چه خطر بود ز راهت
و
شاد باش و فارغ و ایمن
که من آن کنم با تو که باران با چمن
سپاسگزار قدرت تحسین و توصیف شما هستم آرزومند هدایت عمیق الهی شما به سمت خواستههاتون هستم.
یه سلام گرم و پرانرژی خدمت استاد عزیزم و همچنین اعضای محترم گروه
یه حس قوی از دیشب بهم میگفت بیا نظر بزار و از خودت بگو.البته مشکل کوچیکی پیش اومد ولی امشب بلاخره تونستم بیام بنویسم.خیلی انرژی دارم تا حرفامو بهتون بگم تا شما هم با ایمان بیشتری هم مسیر موفقیتتون و هم مطالب استاد رو پیگیری کنید.
من یه مدتیه که فایلهای استاد رو همش گوش میکنم و حتی شبا موقع خواب فایلهارو میزارم پلی بشه تا وقتی که میخوام بیدار شم همینطور گوش میدم.با آمدن دوره راهنمای عملی هم اتفاقات خوب و عالی برای کسانی که خریدند و هم برای من که تهیه اش نکردم داشت.حالا چرا برای من؟چون تعریفهای استاد رو که از دوره شنیده بودم بسیار مشتاقانه منتظر آمدنش بودم و وقتی جلسه ای تازه می آمد سریع متن توضیحات جلسه رو میخوندم و بعد مدتی یه فکر اومد به ذهنم که متن جلسات رو با صدای خودم ضبط کنم و هرشب گوش کنم.و نظرات دوستان رو هم میخوندم و میخونم که بسیار کاربردی و جذاب و پرانرژی و حاوی مطالب و توصیه های نابی بود و هست.واقعا عاشق خوندن نظرات دوستان شدم در صورتی که قبلا واقعا خوندن نظر واسم سخت بود ولی با این دوره علاقه ام به مطالعه و فکر کنم حتی سرعت مطالعه ام افزایش پیدا کرد.از همه دوستانی که در این دوره نظر گذاشتند سپاسگزاری میکنم که از تجربیات گرانبهای خودشون با ما در میان گذاشتند.
این دوره اینقدر انرژی بالایی داره که من که هنوز تهیه اش نکردم اینقدر حالمو خوب کرده و کلی دیدگاه تازه بهم داده.البته امیدوارم سریع تر تکامل ام رو طی کنم تا بتونم این دوره رو تهیه کنم چون واقعا فوق العادس.واقعا بینظیره.
اصلا این مدت روزم اگه با استاد و فایلاشون و سایت سر نشه نمیشه و واقعا دارم سعی میکنم باورهای خوب در خودم بسازم و به این قضیه اقرار کردم که باورهای مخرب بسیاری دارم که همین امروز یکدفعه یکیشون آمد تو ذهنم و میخواست سریع بره قایم شه که من مچشو گرفتم ولی اون مقاومت کرد و رفت ولی سریع رفتم بگردم ببینم استاد فایلی در این باره دارند که خدا رو شکر سریع یاد فایل ما خالق زندگی خود هستیم افتادم و نگاهش کردم با دقت بیشتر و تصمیم گرفتم تا بیشتر و بیشتر گوشش کنم.البته یه ایده که هم که به ذهنم رسید و فکر کنم دوستان هم پیشنهاد داده بودن این بود که قسمتهای باورساز فایلهارو جدا کنیم و میکس کنیم و گوش کنیم هزار بار.که البته در حال انجامش هستم.
تو این مدت که این کارهارو میکردم اتفاقات خوب و بدی برام افتاده که همشون به هم مربوط بوده و البته از جایی این اتفاقات شروع شد که تصمیم به انصراف از دانشگاه(که ترم یکش رو تموم کردم) و رفتن به سربازی(که یه حسی بهم گفت برم به نفعمه در حالیکه قبلا به شدت از سربازی رفتن میترسیدم) گرفتم.
یه ایمانی درونم بوجود آمد که منو به این کار ترغیب میکنه.و واقعا تصمیم گرفتم تا پلهای پشت سرمو خراب کنم و سرب هایی که به پام بسته بودم رو از پام جدا کنم تا پرواز کنم.واقعا خودم هم برام عجیبه که منی که اینقدر ترسو بودم حالا همچین تصمیم بزرگی گرفتم و اینقدر هم شجاعت و ایمان و توکل دارم.واقعا این شجاعت و ایمان و توکل تاثیر بهبود باورهامه و از این بابت اول از خدا و بعد از دست خدا یعنی استاد عزیزم تشکر میکنم.
از وقتی این تصمیم رو گرفتم احساس قدرت میکنم و نشونه هایی رو خدا بهم نشون داده که دیگه ایمانم رو به این مسیر بیشتر میکنه.مثلا یه روز از محل تمرین و بعد تمرین پیاده برمیگشتم خونه که تو راه از یه جایی میخواستم مسیرمو عوض کنم و وارد یه مسیر دیگه بشم که حسی بهم گفت همین مسیر رو ادامه بده.تو مسیری که میرفتم یه نفری ایستاده بود که معلوم بود منتظر کسی هست.من دوبار با این فرد چشم تو چشم شدم و جالبه اون منو شناخت ولی من اونو نشناختم و وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم کیه و با هم شروع به صحبت کردیم.بدون هیچ مقدمه ای گفت فلانی(دوست مشترکمون) از سربازی آمده و فلان و فلان.
بعدا که فکر کردم و همچنین میدونستم هیچ چیز اتفاقی نیست به خودم گفتم حتما یه نشونه ای تو این قضیه هست و باید بفهمم چیه.
به نظرم اومد که با این نشونه خدا میخواد بیشتر بهم تاکید کنه که باید برم سربازی.بعد به فکرم اومد که برم و با همون فلانی صحبت کنم و ببینم سربازیش چطوریه و چه کار کرده.بعد با اون بنده خدا که وارد صحبت شدم و گفت که من خیلی سربازیم راحته و با لباس شخصیم و فلان و از تصمیمم بهش گفتم گفت خواستی دفترچه رو ارسال کنی بهم بگو تا کاراتو ردیف کنم.
اصلا مونده بودم همینجوری.یه احساس شادی باحال از اینکه خدا داره منو هدایت میکنه با دستانش منو فرا گرفته بود.واقعا به این قضیه بیشتر پی بردم که اگه فقط روی خدا حساب باز کنی خدا بدجوری حمایتت میکنه و بهت کمک میرسونه.
همینطور نشانه ها بیشتر میشد و هرروز من با اتفاقات جالبی روبرو میشدم و الهاماتی بهم میشد که واقعا وقتی بهشون عمل میکردم میفهمیدم چه کار خوبی کردم.
حالا اتفاق بد رو بهتون میگم چی بود که برام افتاد.من تو تیم فوتبال منتخب استان سیستان و بلوچستان فعالیت میکردم تا همین چند روز پیش و روز آخر قرار شد تا بهمون خبر بدن تا بریم برای مسابقات کشوری.ولی به من خبری ندادند و متوجه شدم که خط خوردم.احساس بدی بهم دست داد ولی از طرفی یه حسی بهم میگفت آروم باش.شب که خوابیدم یه خواب هم دیدم که بیشتر بهم آرامش داد.تو خواب یه کلمه بسیار تاکید میشد.طلاق.به معنیش که فکر کردم متوجه شدم منظور رها کردنه و فهمیدم باید رها کنم این مشکلو و به خدا بسپارمش و حتی برای عید برم سفر.حالا که دارم مینویسم حس عجیبی آمده سراغم.بیشتر به این پی بردم که خدا در هر لحظه از طریق خواب الهامات نشانه ها و … با ما حرف میزنه.
البته این اتفاق درسهایی برام داشت از جمله اینکه باید بپذیرم که مسئول این اتفاق من هستم و من خودم با فرکانس هام این شرایط رو بوجود آوردم و واقعا این رو پذیرفتم.و همچنین بهم هشدار داد که باید بیشتر و با جدیت تر روی باورهایت کار کنی و البته پیامهای دیگری که برام داشت.
الان که تقریبا دو روز از اون اتفاق به ظاهر بد میگذره بسیار خوش حالم و پرانرژی و عالی.اصلا اون اتفاق دیگه برام پررنگ نیست بلکه درسهایی که ازش گرفتم پررنگه.
یه درس جالبی دیگه ای که از این اتفاق گرفتم این بود که اینقدر تغییر نکردم تا جهان منو وادار به تغییر کرد در رویه ای که پیش گرفته بودم.پیغام جهان برای من اینه که باید یه چیزایی رو تو خودت یعنی باورهاتو تغییر بدی تا موفقیت دلخواهت حاصل بشه.واقعا خدا رو شکر میکنم بابت همین نشونه ها و پیغامهای جهان.
دیروز که دنبال فایلی میگشتم از استاد که نگاه کنم چشمم به همین فایل افتاد و نگاهش کردم و جالبه بعدش هم فایل دیگه مربوط به همین قضیه رو یعنی کی تغییر کنیم رو دیدم.
وقتی فایل این جلسه رو دیدم گفتم حتما باید تمرینشو انجام بدم و انجام دادم.حالا هم با شما به اشتراک میزارمشون.
“تمرین”
1-چه تغییری را در زمان مناسب در زندگی خود ایجاد کردید و 2-چه زمانی جهان، با سختی و مشکلات فراوان، شما را مجبور به تغییر کرد؟
در مورد سوال اول به نظرم همین که تصمیم به رفتن به سربازی گرفتم یه تغییر در زمان مناسبه که کلی اتفاق خوب واسم داشت.
در مورد سوال دوم: من تو دوران تحصیل دبیرستانم آنقدر درس نخوندم و بهه برنامه هام عمل نکردم و تغییر نکردم که در نهایت باعث شد تا آخر سال اخراج بشم و به یه مدرسه کوچکتر و با افرادی با سطح فکری پایین تر برم برم ولی اینو بگم که این اتفاق بسیار به نفع من تمام شد.
تو فوتبالم هم همین چند ماه پیش اینقدر تغییر نکردم و جاهایی که باید حس خوبمو حفظ میکردم نکردم یا اصلا حسمو خوب نمیکردم که جهان هرروز منو با اتفاقات بدی روبرو میکرد و حسم بدتر میشد و باز اتفاقات بدتر تا بلاخره رویه ام رو تغییر دادم و اوضاع بهتر شد.
در کل دوستان خدا مارو هر لحظه هدایت و حمایت میکنه فقط ما باید حسش کنیم باید بشنویم حرفاشو باید ببینیم رهنمودهاشو باید با زبون تایید کنیم نشانه هارو و باید الهامات رو قبول و بهشون عمل کنیم.
خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه آمدم با شما دوستان صحبت کردم و کلی مسیری که آمدم برای خودم هم یادآوری شد و کلی قوانین تو ذهنم تثبیت شد و باورهام قویتر شدن و کلی راه رو با این کارم برای نعمتهای بیشتر خدا باز کردم.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزرم و سپاسگزارم از خدای وهاب و مهربون و رزاقم.
برای استاد عزیز و کاربران سایت آرزوی سلامتی شادی و ثروت میکنم.
من میخوام از این بگم که این فایل یک نشونه بزرگ برای من بود که باید به اون صدای درونم گوش بکنم، صدایی که تا حالا در موقعیتی که الان دارم این پیام رو مینویسم هستم؛ بار ها و بارها بهم گفته که باید تغییر کنی.
قضیه از این قرار هست که من و خواهرم آبان 1400 یک کسب و کار آموزشی رو راه اندازی کردیم. من رشتم حقوق هست و خواهرم که 12 سال از من بزرگتر هستند فیزیک خوندن. با توجه به علاقه ی زیاد من به فضای مجازی و تولیدمحتوا قرار بر این شد که ایشون تدریس کنن و منم مسئولیت معرفی ایشون رو در فضای مجازی داشته باشم. از همون ابتدای کار خواهرم برای هر تغییری که به پیشرفت کارمون کمک میکرد خیلی خیلی زیاد مقاوم بود و همیشه من باید کلی انرژی صرف میکردم تا ایشون رو قانع کنم که این تغییر برای کارمون لازم هست و بعد از اینکه اون کار رو انجام میدادیم نتیجه بسیار عالی حاصل میشد اما باز هم دفعات بعدی که لازم بود تغییری توی کار انجام بشه ایشون همینقدر مقاومت داشتن و منم دوباره سعی داشتم ایشون رو قانع کنم.
الان که در فروردین 1402 هستیم، موفقیتهای ما خیلی خیلی زیاد بود پیشنهاد نوشتن کتاب از سمت انتشارات بزرگی برای ما اومد و طرفداران زیادی پیدا کردیم. اما متاسفانه هر موفقیتی که حاصل میشد خواهرم مدام احساس گناه داشتن و با این استدلال که چون از یکسری قوانین خبر نداریم ، یکسری از محتواهای من رو پاک میکردن. در صورتی که محتوایی که منتشر میکردیم هیچ هیچ نقض قانونی در اون وجود نداشت اما خواهرم یکی از ترس های بزرگشون این قضیه بوده و هست که کار خلاف قانونی انجام میدن و ایشون رو مجازات میکنن. من هم مدام در تلاش بودم تا ایشون رو قانع کنم که این تفکرات فقط زاییده ذهن شما هست وگرنه ما هیچ کار خلافی انجام نمیدیم و بهشون همکاران هم صنف خودمون رو نشون میدم که دارن در همین حوزه ی تدریس فعالیت میکنن. ایشون هم بعد از اینکه آروم میشدن دوباره سر قضیه ای مشابه همین حسشون بر می گشت و من مجبور بودم دوباره ایشون رو قانع کنم.
حالا چرا مجبور بودم؟
چون من اومدم ایشون رو به همه معرفی کردم و هیچ کسی منو نمیشناخت و نمیدونست که من دارم در شبکه های اجتماعی فعالیت میکنم و در واقع ادمین و مدیر سایتشونم. همه ایشون رو میشناسن و فکر میکنن که ایشون این کارها رو خودش تنهایی انجام میده.
برای همین پیشنهاد کاری که میاد هم ایشون میتونن پاسخگو باشن و نیاز مشتری رو برآورده کنن و خدمت ارائه بدن.
ایراد بزرگ من این بود که من به ایشون قدرت دادم و بزرگشون کردم و خودم و توانایی هامو کوچیک شمردم.
اینو گفتم که بگم منم وضعیتم مثل زمانی هست که شما همش منتظر بودید برنامه نویستون خواستتون رو در خصوص سایت انجام بده و انجام نمیداد و مقاومت میکرد. چون منم باید مدام منتظر این میبودم که خواهرم دوباره احساسات بدش بالا نیاد و بتونه کار انجام بده و محصولات رو برای فروش حاضر بکنه یا اینکه حتی تولید محتوا بکنه. چون عملا من بدون ایشون نمیتونم هیچ محصولی بیرون بدم . آخه من از فیزیک هیچی نمیدونم.
الان هم که به این فایل هدایت شدم دقیقا یک موقعیت تکراری پیش اومده و ایشون دوباره یکسری از محتواهای منو پاک کردن.
محتوایی که من براش روزها فکر میکنم، تدوین میکنم، ادیت میکنم.
خیلی ناراحت بودم و مدام با خودم میگفتم اگر بخوام از ایشون جدا بشم باید از صفر برم شروع کنم و دوباره خودمو معرفی کنم اما ایشون رو الان خیلی راحت میشناسن و کلی مشتری ریز و درشت دارن و خیلی ناراحت بودم که چرا از اول نیومدم یک کاری که صد در صد خودم روش اختیار و کنترل دارم انجام بدم.
فایل شما رو که دیدم گفتید خودتون رفتید سایت زدن رو یاد گرفتید که بتونید اختیارش دستتون باشه و هر تغییری خواستید بتونید روش اعمال کنید و در ابتدا خیلی روتون فشار اومده ، با خودم گفتم هیچ اشکال نداره منم میشنم و تا الان هر مهارتی که یاد دارم رو لیست میکنم و میبینم که همین الان چطور میتونم کاری رو شروع کنم که خواسته ی من که اختیار صد در صدی روش هست رو برآورده بکنه و همون رو انجام میدم.
اگر من یک بار تونستم شخص دیگه ای رو معرفی کنم و براش مشتری های عالی پیدا کنم به لطف خدا همین کار رو برای خودم صد ها برابر باترشو میتونم انجام بدم.
من منتظر این نمیشم که خواهرم بخواد و تصمیم بگیره تغییر بکنه که روی من فشار روانی وارد نشه.
من خودم تغییر میکنم و اجازه نمیدم کسی روی من فشار وارد بکنه و منو توی سختی قرار بده.
من تغییر میکنم ، حتی اگر در ابتدای امر سخت باشه اما میدونم که لازمه چون اگر تغییر نکنم یک روزی میرسه که من از این چرخه ی رابطه ای که با خواهرم توی کار پیدا کردم فرسوده میشم و هیچ جونی برام نمونه که بخوام خودم کاری برای خودم انجام بدم
به نام خدای محقق کننده خواستههایم به آسانی به زیبایی به عزت
ستایش خدایی که با قوانین ثابتش هر روز مرا یاری کرد تا جهان را بهتر درک کنم و بدنبالش زندگیم را بر روی چرخهای روان حرکت داد
ستایش خدایی که مرا بر روی دوش خود نشانده و به هرسویی که خیر است میکشاند
ستایش خدایی که بااغوش باز پذیرای من شد و دستانم را فشرد و به من اطمینان داد که خودش برایم کافیست
اگربخوا هم بگویم کی تغییر کردم؟
برای من زمانی که اوضاع نامناسب بود
البته نبود زمانهایی که اوضاع کاملاً خوب باشد
اما من نمیدانستم چگونه باید تغییر دهم
به هر آب و آتشی برای تغییر چنگ میزدم اما باورهای نادرست من اجازه تغییر را نمیداد
در دنیای فیزیکی بسیار تلاش میکردم
به دنبال این نبودم کسی تغییر کند تا زندگیم تغییر کند
اما خودم هم بلد نبودم چگونه تغییرکنم
به هر دری میزدم هر کاری میکردم هر کتابی میخواندم اما نمیدانستم که باورها میتواند زندگی را تغییر دهد من هر کاری میکردم برای تغییر شرایط بدون آگاهی از تاثیر باورها به همین خاطر من همیشه در حال تغییر اوضاع و احوال بیرونی بودم تا شاید کمی زندگیم تغییر کند بهبود پیدا کند بتواند وضعیت مالیم تغییر کند
بیشتر کار میکردم
بیشتر به این درو اون در میزدم
اماتغییری در اوضاعم نبود
نمیدانستم باید خودم تغییر کنم تا زندگیم تغییر کند
به خاطر همین چک و لگدهای روزگار را بسیار خوردم تا آنجا که فهمیدم که خالق زندگی خودم هستم در واقع باور کردم که من هستم خالق زندگی خودم هستم من هستم که لحظه به لحظه تمام زندگیم را دارم میسازم و آنچه که درش هستم مسئولش خودم هستم
باورهای من چنین وضعیتی را برای من ایجاد کرده بود آن روز روز طلای زندگی من بود تغغیر برایم حکم مرگ و زندگی شد
تغییر درونی را میگویم یا باید تغییرات بزرگ و خوبی ایجاد کرد تغییراتی که در شأن من باشد یا باید مرد
دست از تلاشهای فیزیکی برداشتم دست از دوندگیها برداشتم حواسم رو متمرکز کردم به درون خودم حواسم رو متمرکز کردم به تغییر باورهای خودم پیدا کردن مقاومتها
کشف درون خودم
و دیدم که جریان زندگی تغییر کرد
دیدم که زندگی اسان شد
باور کردم من نقش اول زندگیم هستم
باور کردم من هرلحظه با ارتعاشم درحال خلق هستم
باور کردم من و خدایم کافی هستیم
دست از قوانین انسانی کشیدم و به قوانین الهی دل بستم
ـــــــ
من با چک و لگد روزگار به این مسبر امدم
اما ایمان دارم دیگر ظرف وجودم انقدر اماده است که در زمانی که شرایط خوب است بدانم وقت تغییر هست
من راه بسیاردارم
و پرامید و خوشحالم
امروز نه از سرناچاری و ضعف که از سر قدرت و ایمان خواسته هایم را به خداوند عرضه میکنم
امروز با باور اینکه من به اسانی و راحتی به خواسته ام میرسم هرانچه که باشد حرکت میکنم
امروز با این نگرش که جهان هست برای اینکه ما با تحقق خواستهدهایمان ان را گسترش دهیم حرکت میکنم
من قدردان این آگاهی های الهی هستم
قدردان شما هستم که من را به درون خودم بردید و جهان پرعظمت انجا را نشانم دادید
من رشته تحصیلمو دوس نداشتم ترسیدم تغییرش بدم الان مدرکش به هیچ دردی نمیخوره اما در شغلم برعکس تغییرات زیادی دادم
در شغل اولم همه چیز بظاهر خوب بود اما من دنبال پیشرفت بودم خودم تغییرش دادم شغل دومم جهان مجبورم کرد و با اتفاقات و تضادها رهاش کردم الان هم همه چیز داره ثابت میشه اما انقدر مصمم هستم که نمیزارم دیگه یکنواخت بشه هر بار میگم بهتر و بهتر هم میشه
در مورد روابط هم همین روند بود هر سه مدل تجربه کردم که جاهایی که خودم رها نکردم رها شدم جاهایی که من تغییر کردم من تحول دادم خیلی موفق شدم
الان این چند روز دارم روی تغییر خونه کار میکنم الان دو سال شده که من میخوام خونه را تغییر بدم اول تغییرات از دکور و رنگ و فضا بود حتی تغییر کابری بخش ها اما الان میدونم برام کوچکه من نیازم الان یک خونه بزرگتره و الان مصمم برای تغییر دارم قدم برمیدارم نسبت به تمام تجربیاتم میدونم بعدش میگم کاش زودتر انجامش داده بودیم و بعدش به سمت بزرگتر بهتر و همینطور ادامه داره
اینبار نمیخوام ثابت باشم خودم پیش قدم تغییرات میشم
برای ماشین هم همین روش داشتم اولش گفتم ماشین هر ماشینی بعد گفتم نه ماشین بهتز و انقدر گفتم که بارها ماشین عوض کردیم و همین باعث پیشرفت زیادی، در زندگیمون شد
خداروشکر من خیلی زود درس میگیرم قبل سیلی دنیا خودم سریع تغییر میدم
سیلی که محکم بود یادمع شغلی بود که همه چیز ثابت بود و بخاطر تغییر ندادنش کل موهام از دست دادم من ارایشگاه کار میکردم و موهام همه در کلره سوخت همان شد که همان دیگه از شغلم اومدم بیرون و بهاش سخت بود یادگرفتم دیگه صبر نکنم مدارا نکنم
این دو سال هم که برای تغییر خوته صبر داشتم چون تکاملمون داشت طی میشد خیلی تحولات دیگه دلشتیم و حتی خونه را هم تغییرات دادیم الان هر کس میاد از دیدن خونمون لذت میبره چون ما زیباترش کردیم
در کامنتهای ایندم این تحول را میگم الانکه براش خیلی ذوق دارم بااینکه نمیدونم چی میخواد بشه حتی نمیدونم میخریم یا اجاره ای
فقط میدونم من خونه بزرگتر و زیباتر بهتر میخوام و این خونه با تمام عشقی بهش دارم قراره همراه خانواده دیگه ای باشه اولین خونمون که. با همسرم زندگیمون شروع کردیم و کلی تغییرات بهش دادیم وابستش شدیم امروز توی حیاط نشسته بودم بهش گفتم من خیلی دوست دارم وابسته ات هستم اما باید دل بکنیم از هم و تو هم صاحب بهتری پیدا میکنی که بیشتر از من بهت عشق میده زیبایی میده
اینجا مینویسم چون کامنتهام همیشه میمونه
تحولی قدم برداشتم که برای اولین بار بدون حساب کتابه
بدون اینده نگریه
قراره فقط بسپارم به خدا
بااینکه همه چیز عالیه اما من دارم بازی بهم میریزم که از اول بچینم بهتر بازی کنم
خونه ای بهتر و عالی تر داشته باشم خودمو سپردم به خدا و اماده ام برای لذت بردن با خونه جدیدم
اینکه الان اینجام چون هر شب ویس های استاد میشنوم که بدون ترس قدم بردارم تغییر همیشه با ترس و نگرانیه
با دل کندنه
من میخوام انجامش بدم و از خونه زیبام دل بکنم برم سمت خونه زیباتر
قبلا عمل کرده بودم ویستون میشنیدم اما الان وسط ماجرام میشنوم همینم تکامله چون میدونم الان خیلی بهتر دارم عمل مبکنم
وقتی استاد داشتن اون 4 دسته افراد رو اسم میبردن ، دقیقاً یادم اومد من یه جایی جزو دسته سوم بودم ، یه جایی هم بین دسته اول و دوم :
من سال 94 توی یه تالار پذیرایی کار میکردم ، از یه جایی به بعد دیدم دارم یه سری چیزا میبینم ( با این مباحث آشنایی نداشتم اونموقع ) مثلاً میدیدم غر زدن همکارا زیاد شده ، گیر دادنهای الکی پیمانکارا زیاد شده ، همه داشتن از شرایط شکایت میکردن ، زمزمههایی درباره تغییر کاربری اونجا میشنیدم ، یه چیزی درونم گفت اینا نشونهس و تا قبل از اینکه شرایط سخت بشه و بخوان اونا بیرونت کنن ، خودت برو دنبال یه کار بهتر ، دقیقاً یه روز از همون روزا من از اونجا اومدم بیرون و باهام تسویه حساب کردن همونجا و یکماه نشده بعد از من ، فهمیدم کل کارکنای اونجارو اخراج کرده بودن و حتی پولشونم نمیدادن و تسویه نمیکردن باهاشون ، اونموقع چقدر احساس خوبی داشتم که به ندای قلبم گوش دادم و قبل از اینکه اوضاع بهم بریزه ، خودم تغییر کردم (اینجا جزو دسته سوم بودم و با اولین نشونهها خودم تغییر کردم)
بعدش رفتم توی کار املاک و چون خودم به جلو حرکت کرده بودم با اولین نشونهها ، توی همون چند ماه اول نتایج عالی گرفتم و ماشین خریدم ، حدود 3 سال و نیم اونجا بودم ولی انگار دیگه به فکر پیشرفت نبودم و به همون پولی که درمیاوردم راضی بودم ، الان که بهش فکر میکنم میبینم خدا خیلی خیلی زیاد سر راهم نشونه گذاشت تا تغییر کنم ولی این بار دیگه آگاه نبودم مثل سری قبل و توجه نکردم به نشونهها و همینطور فشارها زیاد شد تا جایی که واقعاً داشتم مثل دسته اول زیر چرخهای جهان له میشدم ولی خدا کمکم کرد و جزو دسته دوم شدم و بعد از یک عالمه فشار و سختی ، مجبور به تغییر شدم ولی چون به زور مجبور شده بودم و خودم آگاهانه اقدام نکرده بودم ، خیلی سخت و با رنج تغییر کردم و تا جایی پیش رفتم که دیگه داشتم واقعاً همه چیمو از دست میدادم ، بازم بقول استاد همیشه خداروشکر میکنم که اوضاع از این بدتر نشد و خدا به این مسیر هدایتم کرد و با استاد عباسمنش آشنا شدم و …
حدود پنج ماه است که با سایت شما آشنا شده ام . اما تا امروز در مدار دیدن این فایل ارزشمند و عالی نبودم.
من جز گروه چهارم هستم چرا؟ چون:
(یکم )- کودکیِ بسیار پر فراز و نشیبی داشته ام. کودک طلاق بودم . با پدرم زندگی کردم. رنج دوری از دامن گرم مادر از یک طرف . نا به سامانی وضعیت شغلی پدر . کاهش در آمد ایشان به لحاظ جا به جایی های مکرر مرا آبدیده کرد.من راهبری زندگی مان را عهده دار شدم در کنار تحصیل کردن . تنها نکته مثبت زندگی من در آن دوران ناگوار ، نگرش کلان پدرم به زندگی بود. به سبب این که ایشان تجربه زندگی کردن در کشورهای دیگر را داشتند. با تلاش در شغل های مختلف زندگی را هدایت می کردند. سرانجام من وارد دانشگاه تهران شدم در رشته ای آینده ساز . اما به واسطه عدم آشنایی با قوانین فرکانسی ، جذب دوستانی شدم که خط زندگی و آینده ام دیگرگون شد. نتوانستم ادامه تحصیل بدهم . دچار عقب ماندگی غیر قابل جبرانی شدم.
دوم- پس از چند سالی به خودم آمدم . به یاری خدا شروع به ساختن دوباره زندگی نمودم.ابتدا تحصیل نیمه کاره را ادامه دادم . در فرکانس رشد و موفقیت قرار گرفتم در شرکت کوچکی مشغول به کار شدم . خانه ای مستقل از خانواده گرفتم . چند سالی سپری شد. دوست داشتم تغییری در زندگیم ایجاد شود . وضع مالی ام خوب بود . می خواستم خانه شخصی داشته باشم . در این میان با مقوله انرژی و خود درمانی آشنا شدم .کلاس هایی هم رفتم (اکنون می فهمم که مدارم داشت تغییر می کرد). با وام بانکی منزل کوچکی خریدم . از شرکت کوچک استعفا دادم .با معرفی دوستی در یک شرکت معروف مربوط به نفت و گاز مشغول به کار شدم . مشتاقانه به یادگیری رشته های مختلف نرم افزاری پرداختم . رتبه ام به مرور تغییر کرد. حقوق کارمندی ام افزایش یافت.
سوم- با وجودی که در شرایط مناسبی از نظر موقعیت و حقوق نسبت به همطرازان خودم بودم اما روحیه ماجراجویانه ام ایستایی را نمی پسندید. کتاب های زیادی در مورد عملکرد انرژی در کاینات مطالعه کردم .به کلاس های آقای دکتر آزمندیان رفتم . کتاب های موفقیت را مطالعه می کردم اما هیچگاه خلاء درونی من
با این مطالعات جواب داده نشد. آماده برای سفر به کشورهای مختلف شدم .تصمیم به مهاجرت گرفتم . اما به لحاظ پاره ای مشکلات خانوادگی منصرف شدم . به حدود بیست کشور سفر کردم . متوجه شدم فقط در سفر است که حس زنده بودن دارم. چون نویسنده رمان و داستان هستم در این سفرها سوژه های عالی برای نوشتن یافتم.
در نهایت تصمیم گرفتم در بهترین موقعیت مالی و شغلی
تقاضای بازنشستگی کرده و به رویاهای فراموش شده ام توجه کنم.
چهارم – در اسفند ۹۶ با موفقیت ملک دیگری خریدم.
در حال گردش در اینترنت برای پیدا کردن روش و عادات ثروتمندان بودم که سایت عباسمنش در مدارم قرار گرفت.
فایل های رایگان را با جدیت پی گیری کردم .گاهی کامنت هایی گذاشتم .بعضی محصولات را گرفتم . مشتاق تهیه ثروت یک و بقیه محصولات هستم.در این مدت موقعیت ها و آدم هایی مناسب را در جهت به ثمر رسیدن رویاهایم جذب کرده ام .
کتاب هایم چاپ شدند. بقیه هم مجوز گرفته اند برای چاپ.
اما این فایل گوهر نایابی بود که امروز در مدارش قرار گرفتم . ” آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم” . حس عالی جاری در این فایل مملو از اشتیاق .صمیمیت. همدلی و یاری بود. من به دنبال کلامی می گشتم که در فایل های دیگر به این صورت عنوان شده بود” خروج از حاشیه امن ضامن موفقیت است” اما نمی دانم چرا دو ریالی من نیفتاده بود تا این فایل . وقتی که گفتید ” تا در شرایط خوب هستید برای تغییر اقدام کنید ” . انگار آتشی درون من افروخته شد . انگار سال ها منتظر این کلام بودم. انگار تشنه این جمله بودم . دیشب فایل چهارم جلسه دوم قانون آفرینش را گوش دادم ” هر کجا کشتی است آب آن جا رود” . من از دیشب مدارم در جهت مطالب فایل ” تغییر- موفقیت – پیشرفت” قرار گرفته بود .
من قبلن برای مهاجرت تلاش کمی کرده بودم اما امروز درجه حرارت به قدری بالا رفت که قورباغه از آب بیرون پرید . درون من به شدت طالب تغییر شده است .
در روزهای آینده به پاس شوقی که برای پیشرفت ما دارید ، شما را در جریان مرحله ی بعدی از زندگیم قرار می دهم.
استاد گرامی احترامی وصف ناپذیر برایتان قایلم.
استاد عزیز حسی که در این فایل موجود است به جرئت می توانم بگویم که از نهانی ترین نقطه قلب شما سرچشمه گرفته است . بهترین ها برای شما.
خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان و خلوص درون.
آقای عباس منش … استرس و نگرانی این وضع مملکت مارو کشت . خواهش میکنم با صدای آرامبخشتون وویس بذارید و برامون بگین چیکار کنیم …آیا واقعا تو این شرایط بد ایران باز میشه موفق شد ؟ جو وحشتناکی مملکت رو گرفته . رسانه ها جامعه محل کار … همه به آدم استرس و ترس میدن . چیکار کنیم که حل بشه که آروم بمونیم …که دووم بیاریم تو این وضع و رشد کنیم و موفق بشیم …کمک لطفا
سلام . نظر من اینه که شما باید قانون توحیدی رو حتما به کار ببرید و نه زبانی قبول کنید.چون اکثر مردم فقط زبانی توحید را قبول دارند و در مقام عمل برای استخدام کردن فرزندشون خواهش و التماس افراد رو میخورند تا جایی استخدام شوند من این را در اقوام خودم میبینم. ازشون میپرسم آیا شما خدا رو قبول دارید .میگن اره این چه حرفیه ولی همون جا دیدم که برای این که پسرش رو ببره سرکار چه کارهای میکنه.شما نگران هستید چون باور نکردید خداوند را و قوانین خداوند رو .من دوره ای را تهیه نکردم ولی به نظر من شما باید رو این موضوع کار کنید . البته این فقط نظر من هستش
سلام به استاد عزیزم و همه دوستانم. دقییییقا کل حرفاتونو با مغز استخوانم تجربه کردم..بقول شما فقط میخوام این آگاهی رو بگم منم، انشالا مفید باشه. بله استاد عزیز، من انقدر تغییر نکردم تا با چکو لگد جهان مدتیه از خواب زمستانیم بیدار شدم! بزارین از اول بگم: از ابتدای روزگار نوجوانیم و اوایل جوانیم با مشکلات زیادی مواجه بودم که الان تاحدود زیادی به این درک رسیدم( توسط شما استا جان) که همه این شرایط برای این بوده که من هدف و مسیر و رسالت زندگیم رو درک کنم و به وضوح برسم که من چی میخوام از زندگیم؟ اما چون اون زمان ها اطلاعات و آموزش درستی نداشتم فقط داشتم تحمل میکردم و منتظر بودم که خدا برام جبران کنه اون روزای بدو و زندگیم معجزه وار از این رو به اون رو شه. امااااااا اتفاقی که افتاد این بود که: من همیشه در زندگی با پدرو مادرم با مشکلات مالی روبرو بودم اما جالبه هیچ وقت نمینشستم مثل بچه آدم فکر کنم که بابا پس من باااید بخوام که ثروتمند شم در آینده، من باااید رو عزت نفسم کار کنم منی که همیشه بخاطر بی پولی و شرایط پایین زندگیمون احساس حقارت و کوچیکی و خرد شدن پیش فامیلو دیگرانو داشتم باید این هشدار رو میفهمیدم که پس من باید به فکر رفع این موانع باشم نکه بخوام از روشون بپرم درواقع همون موضوع معجزه که منتظرش بودم.. واقعیتش من اصلا خدارو مثل امروز نمی شناختم.. جهان هلم داد که باید درس بخونی تا شرایطو بتونی عوض کنی، تو این یه مورد تقریبا خوب عمل کردمو خداروشکر از دانشگاه علوم پزشکی قبول شدم، اماااااا وقتی پام رسید دانشگاه بقول شما گول شرایط بظاهر خوبو آرومو خوردم و دیگه شلو ول دانشگاهو تموم کردم، تو کل دوران دانشجویی عین گوسفند فقط رفتم سر کلاس برگشتم الان که فکر میکنم حالم بهم میخوره که چقدر احمقانه زندگی میکردم، میدونین فقط کارم درس خوندن بود یه دوست از خودم بدترم داشتم از لحاظ فرکانسی که فقط کارمون حسرت کشیدن موقعیت دیگرانو ساختن اوهام پوچ بود که بی اساس بودن نه تجسم سازنده، تو اون4سال یبار نرفتم کتاب موفقیت بخرم بخونم یبار نشد بشینم اساسی فک کنم که اصلا چی میخوام از زندگیم؟؟؟ میدونستم تو روابطم با مردا اصلا زمینه و علمی ندارم، از رابطه زنو مرد هیچی سرم نیست، اما فقط بلد بودم شاگرد اول باشمو به پسرای کلاسمون جزوه ندم که مبادا روشون باز شه مزاحمم بشن! بله 4سال تموم شدو احساس خوبم بیشتر بخاطر لوح تقدیرایی بود که گرفتم اما لوح زندگیم پر بود از غلطو جای خالی… اما من کور بودم من منتظر بودم یکی با اسب سفید بیاد منم سوار شم بریم.. احساسم میگفت ادامه بده ارشدتو بخون تو باید بری بالاتر اما تنبلیو نجوای شیطان کار خودشو کرد، به صدای قلبم پشت کردم…میدونستم زوده واسه ازدواج اما این ذهن آشفته کار خودشو کردو صدای قلبمو نشنیده گرفتم و با کسی ازدواج کردم که دقییییییییییقا همونی بود که خودم بودم! میدونین؟ دقیقا دست میذاشت رو نقاط حساسی که جایگاه حسرت ها و ترس ها و نفرت های من بود…استاد من انعکاسمو جذب کردم: از تحقیر شدن میترسیدمو متنفر بودم کسی همسرم شد که عاشق تحقیر کردنو ترسوندنم بود…از تنهایی میترسیدم کسی همسرم شد که سر هر بحث کوچیکی تهدید به جدایی میکرد..از اعتیاد میترسیدم کسی همسرم شد که 3سال راحت راحت با اعتیادش فریبم دادو نفهمیدم، از بی پولی و وابستگیه مال بدم میومد کسی همسرم شد که برای1000تومن حساب پس میگرفتو کیف پولو کارت بانکیمو چک میکرد، از تحقیر میترسیدم کسی همراهم شد که کلا تحقیرم کرد…. و تمااام این ها نوش جونم چون خودم کردم و ندای قلبمو نشنیدم که از درون میسوخت اما من هییچ اهمیتی بهش ندادم که الان میفهمم احساس من خدای من هرلحظه به من هشدار داد اما ندیدم نشنیدم… جهان منو با کتک آدم کرد الان دارم برای ادامه تحصیلم تلاش میکنم و از طرفی زندگیه پر از تحقیر گذشتمو کاملا رها کردمو برای آیندم برنامه ریزی میکنم. خداروشکر که با شما آشنا شدم همه این آگاهی های امروزمو از شما یاد گرفتم، و مدیونتونم. واقعا تابحال این همه ننوشته بودم تو سایت اما امشب با اینکه باید زود میخوابیدم چون صبح درس دارم، بااینحال خواستم هرچند کوچیک با نظری زیر این فایل بسیار ارزشمندتون که نشانه امشبم بود بگم که قوانین جهانی که داری فریاد میزنی، سید حسین؛ حرف نداره همش عین حقیقته.. من اکثر فایلای رایگانتون رو گوش دادمو واااقعا تحولای زیاد و بزرگیو تا الان شاهدم از همشون شاخص تر حاااال خیلی خوب هر روزمه.. استاد الهی که هرجا هستی شاد باشیو سلامت کنار3تا عشقت.. خدا و مریم و مایک
به نام الله که رب العالمین= فرمانروای کل عالم وجود است
سلام بر استاد عزیزم ومریم خانم دوست داشتنی و دوستانم در سایت
روز 112= میخواهی جزو کدام گروه باشی؟
اول از همه تحسین میکنم جسارت و شهامت شما استاد عزیزم رو در ضبط کردن این فایل تو همچین خیابون شلوغ و پر رفت وآمدی
دوم من که محو تماشای تنوع لباسهای خانما شدم اونقدر که گل گلی و رنگی ورنگی و زیبا بودن
خدایا شکرت برای این همه تنوع لباس و پوشش متفاوت
چه فایل قشنگی میخوای جزو کدوم دسته باشی ؟؟
دارم به پروسه ی زندگیم فکر میکنم استاد عزیزم ببینم صادقانه من کدوم هستم
زندگیم کارمندی بود با حقوقی که به سختی کفاف زندگیم میداد
بیمه داشتیم
خونه ای کوچولو داشتم از خودمون
یه ماشین پراید
بابت همه اینها سپاس گزار خدا بودم
زندگیم از نظر همه اطرافیانم و خانواده ام شاهانه بودولی خودمو راضی نمیکرد یعنی این زندگی اون چیزی که میخاستم نبود نمیخاستم دغدغه پول داشته باشم
نمیخاستم همیشه دو دوتا چهارتای زندگی کارمندی داشته باشم
میدونستم میشه بهتر باشه راحت تر باشه
میشه چشمت دنبال این نباشه که پیامک واریز حقوق کی میاد
میشه به اون آب باریکه زندگی کارمندی قانع نبود و دنبال نشونه های مدل دیگه ی زندگی گشتم و دیدم ثروتمندایی هستن که از وسط ماه نگرانی نداشتن برای گذران زندگی حواسشون به آخر واول ماه نیست
و فهمیدم باید تغییر کنم
چطوریش نمیدونستم
فقط میدونستم باید قدمی بردارم
خیلی بهم حرف گفتن ناشکری ،قدرنشناسی ،مردم آرزوشون زندگی کارمندیه ولی برای من این حرفها قانع کننده نبودوقتی میدیدم کسانی هستند که از فراوانی و نعمت های جهان بی اندازه استفاده میکنند
باورهای محدود زیادی داشتم ،شانس و بد بودن ثروت و….
و از خدا کمک خاستم
و تو مسیر هدایت شدم با قدم های کوچیک
اون موقع تلگرام خیلی پرکاربرد بود و من با تکنیک های موفقیت و قانون جذب و اینا برای اولین بار آشنا شدم
وااااای اصلا یه دنیای دیگه باز شده بود به روی زندگیم
اونقدر دنیای قانون جذب برام شگفت انگیز بود اونقدر قدرت تجسم و فیلم راز برام عجیب بود که بازم بیشتر از خدا هدایت وکمک خاستم تا بفهمم قضیه چیه؟!
و بازم دستان خدا بود که میومدن کمکم تا پیدا کنم مسیر درست
یکی از دستان خدا کتابدار محلمون بود یه خانم جوانی که فوت کردن خدا رحمتشون کنه من و همسایمون همیشه کتاب رمان میخوندیم نوبتی میرفتیم یه خروار کتاب میاوردیم میخوندیم
یه روز که نوبت همسایمون بود بره کتاب بگیره این خانم کتابدار گفته بود بهش که از رمان چیزی بهتون نمیرسه بیا دوتا کتاب بهتون میدم زندگیتون عوض میکنه و کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین و شفای زندگی لوییز هی رو داده بود همسایمون
وقتی برگشت همسایمون از کتابخونه سر کوچه گفت نمیدونم دوتا کتاب داد من لای اینا رو باز کردم اصلا خوشم نیومد کاش همون رمان میداد گفت بیا یکیش دست تو یکیش هم من میخونم به درد نخورد میبرم فردا عوضشون میکنم چهاراثر داد به من و کتاب شفای زندگی خودش برداشت من چون چند ماهی بود با قانون جذب آشنا شده بودم از خوندن این کتاب واقعا لذت بردم تو دفترم نکات مهم نوشتم یادمه تا صبح بیدار بودم اونقدر که ذوق خوندش رو داشتم صبح شد همسایمون اومد گفت بابا این کتابه مزخرف بود بده ببرم عوض کنم گفتم بزار من اینم بخونم خودم میبرم و واقعا این دوتا کتاب هم کلی بهم کمک کردن مسیر درست پیدا کنم
کم کم با اساتیدآگاهی آشنا شدم
استاد عرشیانفر که من حدود چهارسال افتخار شاگردی ایشون داشتم و از لایو مشترک با استاد عباسمنش افتخار پیوستن به جمع دوستان در سایت نصیبم شد ،خیلی تو این مسیر درس بهم یاد دادن
از سال 97تا الان که یه انقلابی تو وجودم شکل گرفت که باید اوضاع زندگیم بهتر کنم تا الان که سال 1404 من از راهی که اومدم راضی ام
خدا رو شکر میکنم که کمکم کرد که زمانی که اوضاع زندگیم خوب بود فریب نخورم و به این شرایط راضی نشم
کلی اتفاقات مثبت بزرگ افتاده برام
کلی اتفاقات مثبت بزرگتر درراه به زودی
چقدر نگاهم به دنیا عوض شده
چقدر حال من خوبه
چقدر از وقتی که قوانین ثابت و بدون تغییر خداوند رو شناختم احساس آرامش میکنم
حالا که فهمیدم من خالق هستم پس تلاش میکنم اون زندگی رویایی که به خاطرش پشت پا زدم به زندگی ساده ی کارمندی و تغییر رو شروع کردم از سال 97رو میتونم بسازم
و 70 درصد سرعت پیشرفتم از زمانیه که عضو سایت شدم یعنی تمام اون سالها که من با آزمون و خطا تلاش میکردم راه رسیدن به خواسته هامو پیدا کنم یک طرف ، این 254 روز که عضو سایت هستم چقدر کمک کرده اصل پیدا کنم و فرعیات بزارم کنار
حتما میام دوباره کامنت مینویسم از اون موفقیت بزرگا که تو راهه
وهمه ی اینا رو مدیون نشونه های ریز و درشت جهان هستم که بهم میفموند میشه بهتر بود
سلام استاد دقیقا همین مثالی که زدید در مورد رابطه عاطفی من شخصا تجربش کردم و تحقیر شدم فحش خوردم دعوا کردم و اون موقع تمرکزم روی قوانین کم بود و چون اولین رابطه عاطفیم بود وابسته اون شخص شده بودم و خدا رو کلا از نظر قوانین فراموش کرده بودم تا اینکه تو بدبخت ترین حالت ممکن جدا شدیم من کمه کم 3 ماه حالم بد بود تو کما بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا هیچ درکی از اطرافم نداشتم و بعدش افتادم زندان یک سال و نیم یک اتهامی به من زده بودن اصلا مسخره منی که نه کار داشتم نه پول نه مهارت خاصی اتهام پول شویی بهم زدن خنده داره ولی چون مسخره بود فهمیدم که این زندان افتادن من زمانیه برای تفکر خلاصه بعد از یک سال نیم توکل کردم به خدا دادگاه انقلاب تهران بیگناهیمو ثابت کرد و من آزاد شدم و تو اون زندان رفتنه با آدمهای زیادی برخورد داشتم درک بیشتری از جهان داشتم و بعد غز آزاد شدنم کلا یکی دیگه هستم الان قوانین رو بهتر درک میکنم اصلا یکی دیگه شدم بعد از برائتم از دادگاه الان دارم مهارت ترید رو یاد میگیرم دارم پول جمع میکنم تا دورهی کشف قوانین زندگی رو بخرم و باورهامو عوض کنم تا زندگیم متحول بشه من الان 26 سالمه و حدودا 6 ماهه که آزاد شدم و تو این 6 ماه به اندازهای که رو خودم کار کردم نتیجه گرفتم من پول نداشتم اما تو زندان چند تا هدف برای خودم نوشتم و الان همشون رو دارم بدون اینکه پول زیادی خرج کنم مثلا گوشیم رو مادرم به زور برام خرید چون میخواستم با پول خودم بخرم اما به زور برام خریدن ایرپادی که نوشته بودم موقعیتهایی که دوست داشتم تجربه کنم همه رو استاد افسردگی حادم تموم شد موهام که ریخته بود هدایت شدم که چجوری دوباره دربیاد و الانم داره همهی موهام درمیاد اعتماد بنفسم هر روز بهتر میشه بیشتر از شغل مورد علاقم میفهمم ترید کردن رو میگم و خدا رو واااااااااااااااااااای خدا رو پیدا کردم باهام حرف میزنه واقعیها نه الکی و توهمات ذهنی هدایتم میکنه دارم ورزش میکنم و چربیهای بدنمو تقریبا کامل دارم حذف میکنم میدونید جالبیش کجاست من که تا 10 دقیقه پیش فکر میکردم که هیچ رشدی نکردم الان که اینا رو نوشتم تازه الان فهمیدم از کجا به کجا رسیدم تا الان صد البته به اندازهی تلاش روی باورهام و این خوشیها تازه اول راه منم نیست مقدمشه تازه و آهاااا هر روز ظهر و آخر شب تو یه دفتر خاصی که دارم شکر گذاری نعمتها و دست آوردهای روزانم رو مینویسم و استاد ای کاش این کامنتها وویس بود تا احساس واقعیم رو تا حد بیشتری بهتون انتقال بدم اما باز هم شاکرم ولی ناراضی جهت بدست آوردن نتایج بیشتر
انشالله(اگر در فرکانسش باشم)
بنام الله یکتا
سلام به استاد وخانم مریم شایسته وهمه ی هم فرکانسی های عزیزم
آروین جان برات خوشحالم که تو ابن مسیر قدم گذاشتی وامیدوارمبه تمام آرزوهات برسی
با خوندن کامنتت اشک ریختم اونجا که گفتی خدا باهات خرف میزنه نه المی بلکه واقعی
منم گفتم خدایا شکرت که تو این مسیر قدمگذاشتم من تو این مسیر خدای واقعی رو پیدا کردم خیلی راحت باهاش حرف میزنم بدون ترس از قضاوت بدون ترس از جهنم بدون هیییچ ترسی
هر وقت بخوام هستش همیشه کتارمه
اشک ریختم وگفتم خدایا هزاران بار شکر که پیدات کردم
ممنونم از کامنت قشنگت
امیدوارم هر روز موفق تر از دیروزت باشی
عرض ادب و احترام
سپاسگزارم فاطمه خانم
به قول مولانا:
آنکه هفت عالم اقلیم را نهاد
هرکه را هر چه لایق بود داد
مبارکتون باشه این مکالمه و ارتباط مقدس و الهی
من از زمانی دیدگاهم به جهان تغییر کرد که تشنه بودم و تشنه بودنم باعث شد که آگاه بشم که چجوری به خواستهها برسم و از ناخواسته ها فارغ باشم در کل :
گر به فهم آیی این ایوان توست
گر به جهل آیی آن زندان توست
زمانی تغییر کردنم شروع شد که قبول کردم دارم اشتباه میکنم و من اشتباه میکنم نه کشور نه دولت نه پدر و مادر… و فهمیدم که :
بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی
و آرامش درونی کم کم شروع کرد به وجود اومدن البته تا زمانی که خدا( عمل به قوانین سیستم) در زندگیم جاری بود صد البته در ای راه دو علم تعیین کننده رو فهمیدم به این صورت که :
چو خدا بود پناهت
چه خطر بود ز راهت
و
شاد باش و فارغ و ایمن
که من آن کنم با تو که باران با چمن
سپاسگزار قدرت تحسین و توصیف شما هستم آرزومند هدایت عمیق الهی شما به سمت خواستههاتون هستم.
یه سلام گرم و پرانرژی خدمت استاد عزیزم و همچنین اعضای محترم گروه
یه حس قوی از دیشب بهم میگفت بیا نظر بزار و از خودت بگو.البته مشکل کوچیکی پیش اومد ولی امشب بلاخره تونستم بیام بنویسم.خیلی انرژی دارم تا حرفامو بهتون بگم تا شما هم با ایمان بیشتری هم مسیر موفقیتتون و هم مطالب استاد رو پیگیری کنید.
من یه مدتیه که فایلهای استاد رو همش گوش میکنم و حتی شبا موقع خواب فایلهارو میزارم پلی بشه تا وقتی که میخوام بیدار شم همینطور گوش میدم.با آمدن دوره راهنمای عملی هم اتفاقات خوب و عالی برای کسانی که خریدند و هم برای من که تهیه اش نکردم داشت.حالا چرا برای من؟چون تعریفهای استاد رو که از دوره شنیده بودم بسیار مشتاقانه منتظر آمدنش بودم و وقتی جلسه ای تازه می آمد سریع متن توضیحات جلسه رو میخوندم و بعد مدتی یه فکر اومد به ذهنم که متن جلسات رو با صدای خودم ضبط کنم و هرشب گوش کنم.و نظرات دوستان رو هم میخوندم و میخونم که بسیار کاربردی و جذاب و پرانرژی و حاوی مطالب و توصیه های نابی بود و هست.واقعا عاشق خوندن نظرات دوستان شدم در صورتی که قبلا واقعا خوندن نظر واسم سخت بود ولی با این دوره علاقه ام به مطالعه و فکر کنم حتی سرعت مطالعه ام افزایش پیدا کرد.از همه دوستانی که در این دوره نظر گذاشتند سپاسگزاری میکنم که از تجربیات گرانبهای خودشون با ما در میان گذاشتند.
این دوره اینقدر انرژی بالایی داره که من که هنوز تهیه اش نکردم اینقدر حالمو خوب کرده و کلی دیدگاه تازه بهم داده.البته امیدوارم سریع تر تکامل ام رو طی کنم تا بتونم این دوره رو تهیه کنم چون واقعا فوق العادس.واقعا بینظیره.
اصلا این مدت روزم اگه با استاد و فایلاشون و سایت سر نشه نمیشه و واقعا دارم سعی میکنم باورهای خوب در خودم بسازم و به این قضیه اقرار کردم که باورهای مخرب بسیاری دارم که همین امروز یکدفعه یکیشون آمد تو ذهنم و میخواست سریع بره قایم شه که من مچشو گرفتم ولی اون مقاومت کرد و رفت ولی سریع رفتم بگردم ببینم استاد فایلی در این باره دارند که خدا رو شکر سریع یاد فایل ما خالق زندگی خود هستیم افتادم و نگاهش کردم با دقت بیشتر و تصمیم گرفتم تا بیشتر و بیشتر گوشش کنم.البته یه ایده که هم که به ذهنم رسید و فکر کنم دوستان هم پیشنهاد داده بودن این بود که قسمتهای باورساز فایلهارو جدا کنیم و میکس کنیم و گوش کنیم هزار بار.که البته در حال انجامش هستم.
تو این مدت که این کارهارو میکردم اتفاقات خوب و بدی برام افتاده که همشون به هم مربوط بوده و البته از جایی این اتفاقات شروع شد که تصمیم به انصراف از دانشگاه(که ترم یکش رو تموم کردم) و رفتن به سربازی(که یه حسی بهم گفت برم به نفعمه در حالیکه قبلا به شدت از سربازی رفتن میترسیدم) گرفتم.
یه ایمانی درونم بوجود آمد که منو به این کار ترغیب میکنه.و واقعا تصمیم گرفتم تا پلهای پشت سرمو خراب کنم و سرب هایی که به پام بسته بودم رو از پام جدا کنم تا پرواز کنم.واقعا خودم هم برام عجیبه که منی که اینقدر ترسو بودم حالا همچین تصمیم بزرگی گرفتم و اینقدر هم شجاعت و ایمان و توکل دارم.واقعا این شجاعت و ایمان و توکل تاثیر بهبود باورهامه و از این بابت اول از خدا و بعد از دست خدا یعنی استاد عزیزم تشکر میکنم.
از وقتی این تصمیم رو گرفتم احساس قدرت میکنم و نشونه هایی رو خدا بهم نشون داده که دیگه ایمانم رو به این مسیر بیشتر میکنه.مثلا یه روز از محل تمرین و بعد تمرین پیاده برمیگشتم خونه که تو راه از یه جایی میخواستم مسیرمو عوض کنم و وارد یه مسیر دیگه بشم که حسی بهم گفت همین مسیر رو ادامه بده.تو مسیری که میرفتم یه نفری ایستاده بود که معلوم بود منتظر کسی هست.من دوبار با این فرد چشم تو چشم شدم و جالبه اون منو شناخت ولی من اونو نشناختم و وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم کیه و با هم شروع به صحبت کردیم.بدون هیچ مقدمه ای گفت فلانی(دوست مشترکمون) از سربازی آمده و فلان و فلان.
بعدا که فکر کردم و همچنین میدونستم هیچ چیز اتفاقی نیست به خودم گفتم حتما یه نشونه ای تو این قضیه هست و باید بفهمم چیه.
به نظرم اومد که با این نشونه خدا میخواد بیشتر بهم تاکید کنه که باید برم سربازی.بعد به فکرم اومد که برم و با همون فلانی صحبت کنم و ببینم سربازیش چطوریه و چه کار کرده.بعد با اون بنده خدا که وارد صحبت شدم و گفت که من خیلی سربازیم راحته و با لباس شخصیم و فلان و از تصمیمم بهش گفتم گفت خواستی دفترچه رو ارسال کنی بهم بگو تا کاراتو ردیف کنم.
اصلا مونده بودم همینجوری.یه احساس شادی باحال از اینکه خدا داره منو هدایت میکنه با دستانش منو فرا گرفته بود.واقعا به این قضیه بیشتر پی بردم که اگه فقط روی خدا حساب باز کنی خدا بدجوری حمایتت میکنه و بهت کمک میرسونه.
همینطور نشانه ها بیشتر میشد و هرروز من با اتفاقات جالبی روبرو میشدم و الهاماتی بهم میشد که واقعا وقتی بهشون عمل میکردم میفهمیدم چه کار خوبی کردم.
حالا اتفاق بد رو بهتون میگم چی بود که برام افتاد.من تو تیم فوتبال منتخب استان سیستان و بلوچستان فعالیت میکردم تا همین چند روز پیش و روز آخر قرار شد تا بهمون خبر بدن تا بریم برای مسابقات کشوری.ولی به من خبری ندادند و متوجه شدم که خط خوردم.احساس بدی بهم دست داد ولی از طرفی یه حسی بهم میگفت آروم باش.شب که خوابیدم یه خواب هم دیدم که بیشتر بهم آرامش داد.تو خواب یه کلمه بسیار تاکید میشد.طلاق.به معنیش که فکر کردم متوجه شدم منظور رها کردنه و فهمیدم باید رها کنم این مشکلو و به خدا بسپارمش و حتی برای عید برم سفر.حالا که دارم مینویسم حس عجیبی آمده سراغم.بیشتر به این پی بردم که خدا در هر لحظه از طریق خواب الهامات نشانه ها و … با ما حرف میزنه.
البته این اتفاق درسهایی برام داشت از جمله اینکه باید بپذیرم که مسئول این اتفاق من هستم و من خودم با فرکانس هام این شرایط رو بوجود آوردم و واقعا این رو پذیرفتم.و همچنین بهم هشدار داد که باید بیشتر و با جدیت تر روی باورهایت کار کنی و البته پیامهای دیگری که برام داشت.
الان که تقریبا دو روز از اون اتفاق به ظاهر بد میگذره بسیار خوش حالم و پرانرژی و عالی.اصلا اون اتفاق دیگه برام پررنگ نیست بلکه درسهایی که ازش گرفتم پررنگه.
یه درس جالبی دیگه ای که از این اتفاق گرفتم این بود که اینقدر تغییر نکردم تا جهان منو وادار به تغییر کرد در رویه ای که پیش گرفته بودم.پیغام جهان برای من اینه که باید یه چیزایی رو تو خودت یعنی باورهاتو تغییر بدی تا موفقیت دلخواهت حاصل بشه.واقعا خدا رو شکر میکنم بابت همین نشونه ها و پیغامهای جهان.
دیروز که دنبال فایلی میگشتم از استاد که نگاه کنم چشمم به همین فایل افتاد و نگاهش کردم و جالبه بعدش هم فایل دیگه مربوط به همین قضیه رو یعنی کی تغییر کنیم رو دیدم.
وقتی فایل این جلسه رو دیدم گفتم حتما باید تمرینشو انجام بدم و انجام دادم.حالا هم با شما به اشتراک میزارمشون.
“تمرین”
1-چه تغییری را در زمان مناسب در زندگی خود ایجاد کردید و 2-چه زمانی جهان، با سختی و مشکلات فراوان، شما را مجبور به تغییر کرد؟
در مورد سوال اول به نظرم همین که تصمیم به رفتن به سربازی گرفتم یه تغییر در زمان مناسبه که کلی اتفاق خوب واسم داشت.
در مورد سوال دوم: من تو دوران تحصیل دبیرستانم آنقدر درس نخوندم و بهه برنامه هام عمل نکردم و تغییر نکردم که در نهایت باعث شد تا آخر سال اخراج بشم و به یه مدرسه کوچکتر و با افرادی با سطح فکری پایین تر برم برم ولی اینو بگم که این اتفاق بسیار به نفع من تمام شد.
تو فوتبالم هم همین چند ماه پیش اینقدر تغییر نکردم و جاهایی که باید حس خوبمو حفظ میکردم نکردم یا اصلا حسمو خوب نمیکردم که جهان هرروز منو با اتفاقات بدی روبرو میکرد و حسم بدتر میشد و باز اتفاقات بدتر تا بلاخره رویه ام رو تغییر دادم و اوضاع بهتر شد.
در کل دوستان خدا مارو هر لحظه هدایت و حمایت میکنه فقط ما باید حسش کنیم باید بشنویم حرفاشو باید ببینیم رهنمودهاشو باید با زبون تایید کنیم نشانه هارو و باید الهامات رو قبول و بهشون عمل کنیم.
خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه آمدم با شما دوستان صحبت کردم و کلی مسیری که آمدم برای خودم هم یادآوری شد و کلی قوانین تو ذهنم تثبیت شد و باورهام قویتر شدن و کلی راه رو با این کارم برای نعمتهای بیشتر خدا باز کردم.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزرم و سپاسگزارم از خدای وهاب و مهربون و رزاقم.
برای استاد عزیز و کاربران سایت آرزوی سلامتی شادی و ثروت میکنم.
در پناه خدا شاد شاد شاد شاد باشید.
من میخوام از این بگم که این فایل یک نشونه بزرگ برای من بود که باید به اون صدای درونم گوش بکنم، صدایی که تا حالا در موقعیتی که الان دارم این پیام رو مینویسم هستم؛ بار ها و بارها بهم گفته که باید تغییر کنی.
قضیه از این قرار هست که من و خواهرم آبان 1400 یک کسب و کار آموزشی رو راه اندازی کردیم. من رشتم حقوق هست و خواهرم که 12 سال از من بزرگتر هستند فیزیک خوندن. با توجه به علاقه ی زیاد من به فضای مجازی و تولیدمحتوا قرار بر این شد که ایشون تدریس کنن و منم مسئولیت معرفی ایشون رو در فضای مجازی داشته باشم. از همون ابتدای کار خواهرم برای هر تغییری که به پیشرفت کارمون کمک میکرد خیلی خیلی زیاد مقاوم بود و همیشه من باید کلی انرژی صرف میکردم تا ایشون رو قانع کنم که این تغییر برای کارمون لازم هست و بعد از اینکه اون کار رو انجام میدادیم نتیجه بسیار عالی حاصل میشد اما باز هم دفعات بعدی که لازم بود تغییری توی کار انجام بشه ایشون همینقدر مقاومت داشتن و منم دوباره سعی داشتم ایشون رو قانع کنم.
الان که در فروردین 1402 هستیم، موفقیتهای ما خیلی خیلی زیاد بود پیشنهاد نوشتن کتاب از سمت انتشارات بزرگی برای ما اومد و طرفداران زیادی پیدا کردیم. اما متاسفانه هر موفقیتی که حاصل میشد خواهرم مدام احساس گناه داشتن و با این استدلال که چون از یکسری قوانین خبر نداریم ، یکسری از محتواهای من رو پاک میکردن. در صورتی که محتوایی که منتشر میکردیم هیچ هیچ نقض قانونی در اون وجود نداشت اما خواهرم یکی از ترس های بزرگشون این قضیه بوده و هست که کار خلاف قانونی انجام میدن و ایشون رو مجازات میکنن. من هم مدام در تلاش بودم تا ایشون رو قانع کنم که این تفکرات فقط زاییده ذهن شما هست وگرنه ما هیچ کار خلافی انجام نمیدیم و بهشون همکاران هم صنف خودمون رو نشون میدم که دارن در همین حوزه ی تدریس فعالیت میکنن. ایشون هم بعد از اینکه آروم میشدن دوباره سر قضیه ای مشابه همین حسشون بر می گشت و من مجبور بودم دوباره ایشون رو قانع کنم.
حالا چرا مجبور بودم؟
چون من اومدم ایشون رو به همه معرفی کردم و هیچ کسی منو نمیشناخت و نمیدونست که من دارم در شبکه های اجتماعی فعالیت میکنم و در واقع ادمین و مدیر سایتشونم. همه ایشون رو میشناسن و فکر میکنن که ایشون این کارها رو خودش تنهایی انجام میده.
برای همین پیشنهاد کاری که میاد هم ایشون میتونن پاسخگو باشن و نیاز مشتری رو برآورده کنن و خدمت ارائه بدن.
ایراد بزرگ من این بود که من به ایشون قدرت دادم و بزرگشون کردم و خودم و توانایی هامو کوچیک شمردم.
اینو گفتم که بگم منم وضعیتم مثل زمانی هست که شما همش منتظر بودید برنامه نویستون خواستتون رو در خصوص سایت انجام بده و انجام نمیداد و مقاومت میکرد. چون منم باید مدام منتظر این میبودم که خواهرم دوباره احساسات بدش بالا نیاد و بتونه کار انجام بده و محصولات رو برای فروش حاضر بکنه یا اینکه حتی تولید محتوا بکنه. چون عملا من بدون ایشون نمیتونم هیچ محصولی بیرون بدم . آخه من از فیزیک هیچی نمیدونم.
الان هم که به این فایل هدایت شدم دقیقا یک موقعیت تکراری پیش اومده و ایشون دوباره یکسری از محتواهای منو پاک کردن.
محتوایی که من براش روزها فکر میکنم، تدوین میکنم، ادیت میکنم.
خیلی ناراحت بودم و مدام با خودم میگفتم اگر بخوام از ایشون جدا بشم باید از صفر برم شروع کنم و دوباره خودمو معرفی کنم اما ایشون رو الان خیلی راحت میشناسن و کلی مشتری ریز و درشت دارن و خیلی ناراحت بودم که چرا از اول نیومدم یک کاری که صد در صد خودم روش اختیار و کنترل دارم انجام بدم.
فایل شما رو که دیدم گفتید خودتون رفتید سایت زدن رو یاد گرفتید که بتونید اختیارش دستتون باشه و هر تغییری خواستید بتونید روش اعمال کنید و در ابتدا خیلی روتون فشار اومده ، با خودم گفتم هیچ اشکال نداره منم میشنم و تا الان هر مهارتی که یاد دارم رو لیست میکنم و میبینم که همین الان چطور میتونم کاری رو شروع کنم که خواسته ی من که اختیار صد در صدی روش هست رو برآورده بکنه و همون رو انجام میدم.
اگر من یک بار تونستم شخص دیگه ای رو معرفی کنم و براش مشتری های عالی پیدا کنم به لطف خدا همین کار رو برای خودم صد ها برابر باترشو میتونم انجام بدم.
من منتظر این نمیشم که خواهرم بخواد و تصمیم بگیره تغییر بکنه که روی من فشار روانی وارد نشه.
من خودم تغییر میکنم و اجازه نمیدم کسی روی من فشار وارد بکنه و منو توی سختی قرار بده.
من تغییر میکنم ، حتی اگر در ابتدای امر سخت باشه اما میدونم که لازمه چون اگر تغییر نکنم یک روزی میرسه که من از این چرخه ی رابطه ای که با خواهرم توی کار پیدا کردم فرسوده میشم و هیچ جونی برام نمونه که بخوام خودم کاری برای خودم انجام بدم
به نام خدای محقق کننده خواستههایم به آسانی به زیبایی به عزت
ستایش خدایی که با قوانین ثابتش هر روز مرا یاری کرد تا جهان را بهتر درک کنم و بدنبالش زندگیم را بر روی چرخهای روان حرکت داد
ستایش خدایی که مرا بر روی دوش خود نشانده و به هرسویی که خیر است میکشاند
ستایش خدایی که بااغوش باز پذیرای من شد و دستانم را فشرد و به من اطمینان داد که خودش برایم کافیست
اگربخوا هم بگویم کی تغییر کردم؟
برای من زمانی که اوضاع نامناسب بود
البته نبود زمانهایی که اوضاع کاملاً خوب باشد
اما من نمیدانستم چگونه باید تغییر دهم
به هر آب و آتشی برای تغییر چنگ میزدم اما باورهای نادرست من اجازه تغییر را نمیداد
در دنیای فیزیکی بسیار تلاش میکردم
به دنبال این نبودم کسی تغییر کند تا زندگیم تغییر کند
اما خودم هم بلد نبودم چگونه تغییرکنم
به هر دری میزدم هر کاری میکردم هر کتابی میخواندم اما نمیدانستم که باورها میتواند زندگی را تغییر دهد من هر کاری میکردم برای تغییر شرایط بدون آگاهی از تاثیر باورها به همین خاطر من همیشه در حال تغییر اوضاع و احوال بیرونی بودم تا شاید کمی زندگیم تغییر کند بهبود پیدا کند بتواند وضعیت مالیم تغییر کند
بیشتر کار میکردم
بیشتر به این درو اون در میزدم
اماتغییری در اوضاعم نبود
نمیدانستم باید خودم تغییر کنم تا زندگیم تغییر کند
به خاطر همین چک و لگدهای روزگار را بسیار خوردم تا آنجا که فهمیدم که خالق زندگی خودم هستم در واقع باور کردم که من هستم خالق زندگی خودم هستم من هستم که لحظه به لحظه تمام زندگیم را دارم میسازم و آنچه که درش هستم مسئولش خودم هستم
باورهای من چنین وضعیتی را برای من ایجاد کرده بود آن روز روز طلای زندگی من بود تغغیر برایم حکم مرگ و زندگی شد
تغییر درونی را میگویم یا باید تغییرات بزرگ و خوبی ایجاد کرد تغییراتی که در شأن من باشد یا باید مرد
دست از تلاشهای فیزیکی برداشتم دست از دوندگیها برداشتم حواسم رو متمرکز کردم به درون خودم حواسم رو متمرکز کردم به تغییر باورهای خودم پیدا کردن مقاومتها
کشف درون خودم
و دیدم که جریان زندگی تغییر کرد
دیدم که زندگی اسان شد
باور کردم من نقش اول زندگیم هستم
باور کردم من هرلحظه با ارتعاشم درحال خلق هستم
باور کردم من و خدایم کافی هستیم
دست از قوانین انسانی کشیدم و به قوانین الهی دل بستم
ـــــــ
من با چک و لگد روزگار به این مسبر امدم
اما ایمان دارم دیگر ظرف وجودم انقدر اماده است که در زمانی که شرایط خوب است بدانم وقت تغییر هست
من راه بسیاردارم
و پرامید و خوشحالم
امروز نه از سرناچاری و ضعف که از سر قدرت و ایمان خواسته هایم را به خداوند عرضه میکنم
امروز با باور اینکه من به اسانی و راحتی به خواسته ام میرسم هرانچه که باشد حرکت میکنم
امروز با این نگرش که جهان هست برای اینکه ما با تحقق خواستهدهایمان ان را گسترش دهیم حرکت میکنم
من قدردان این آگاهی های الهی هستم
قدردان شما هستم که من را به درون خودم بردید و جهان پرعظمت انجا را نشانم دادید
و خدایم
محبوبم
را به من به نیکی شناساندید
خدایاشکرت که من را هدایت میکنی
و هرلحظه بانشانه ها بامن حرف میزنی
من رشته تحصیلمو دوس نداشتم ترسیدم تغییرش بدم الان مدرکش به هیچ دردی نمیخوره اما در شغلم برعکس تغییرات زیادی دادم
در شغل اولم همه چیز بظاهر خوب بود اما من دنبال پیشرفت بودم خودم تغییرش دادم شغل دومم جهان مجبورم کرد و با اتفاقات و تضادها رهاش کردم الان هم همه چیز داره ثابت میشه اما انقدر مصمم هستم که نمیزارم دیگه یکنواخت بشه هر بار میگم بهتر و بهتر هم میشه
در مورد روابط هم همین روند بود هر سه مدل تجربه کردم که جاهایی که خودم رها نکردم رها شدم جاهایی که من تغییر کردم من تحول دادم خیلی موفق شدم
الان این چند روز دارم روی تغییر خونه کار میکنم الان دو سال شده که من میخوام خونه را تغییر بدم اول تغییرات از دکور و رنگ و فضا بود حتی تغییر کابری بخش ها اما الان میدونم برام کوچکه من نیازم الان یک خونه بزرگتره و الان مصمم برای تغییر دارم قدم برمیدارم نسبت به تمام تجربیاتم میدونم بعدش میگم کاش زودتر انجامش داده بودیم و بعدش به سمت بزرگتر بهتر و همینطور ادامه داره
اینبار نمیخوام ثابت باشم خودم پیش قدم تغییرات میشم
برای ماشین هم همین روش داشتم اولش گفتم ماشین هر ماشینی بعد گفتم نه ماشین بهتز و انقدر گفتم که بارها ماشین عوض کردیم و همین باعث پیشرفت زیادی، در زندگیمون شد
خداروشکر من خیلی زود درس میگیرم قبل سیلی دنیا خودم سریع تغییر میدم
سیلی که محکم بود یادمع شغلی بود که همه چیز ثابت بود و بخاطر تغییر ندادنش کل موهام از دست دادم من ارایشگاه کار میکردم و موهام همه در کلره سوخت همان شد که همان دیگه از شغلم اومدم بیرون و بهاش سخت بود یادگرفتم دیگه صبر نکنم مدارا نکنم
این دو سال هم که برای تغییر خوته صبر داشتم چون تکاملمون داشت طی میشد خیلی تحولات دیگه دلشتیم و حتی خونه را هم تغییرات دادیم الان هر کس میاد از دیدن خونمون لذت میبره چون ما زیباترش کردیم
در کامنتهای ایندم این تحول را میگم الانکه براش خیلی ذوق دارم بااینکه نمیدونم چی میخواد بشه حتی نمیدونم میخریم یا اجاره ای
فقط میدونم من خونه بزرگتر و زیباتر بهتر میخوام و این خونه با تمام عشقی بهش دارم قراره همراه خانواده دیگه ای باشه اولین خونمون که. با همسرم زندگیمون شروع کردیم و کلی تغییرات بهش دادیم وابستش شدیم امروز توی حیاط نشسته بودم بهش گفتم من خیلی دوست دارم وابسته ات هستم اما باید دل بکنیم از هم و تو هم صاحب بهتری پیدا میکنی که بیشتر از من بهت عشق میده زیبایی میده
اینجا مینویسم چون کامنتهام همیشه میمونه
تحولی قدم برداشتم که برای اولین بار بدون حساب کتابه
بدون اینده نگریه
قراره فقط بسپارم به خدا
بااینکه همه چیز عالیه اما من دارم بازی بهم میریزم که از اول بچینم بهتر بازی کنم
خونه ای بهتر و عالی تر داشته باشم خودمو سپردم به خدا و اماده ام برای لذت بردن با خونه جدیدم
اینکه الان اینجام چون هر شب ویس های استاد میشنوم که بدون ترس قدم بردارم تغییر همیشه با ترس و نگرانیه
با دل کندنه
من میخوام انجامش بدم و از خونه زیبام دل بکنم برم سمت خونه زیباتر
قبلا عمل کرده بودم ویستون میشنیدم اما الان وسط ماجرام میشنوم همینم تکامله چون میدونم الان خیلی بهتر دارم عمل مبکنم
ممنون استاد
سلام به همفرکانسیهای عزیز
وقتی استاد داشتن اون 4 دسته افراد رو اسم میبردن ، دقیقاً یادم اومد من یه جایی جزو دسته سوم بودم ، یه جایی هم بین دسته اول و دوم :
من سال 94 توی یه تالار پذیرایی کار میکردم ، از یه جایی به بعد دیدم دارم یه سری چیزا میبینم ( با این مباحث آشنایی نداشتم اونموقع ) مثلاً میدیدم غر زدن همکارا زیاد شده ، گیر دادنهای الکی پیمانکارا زیاد شده ، همه داشتن از شرایط شکایت میکردن ، زمزمههایی درباره تغییر کاربری اونجا میشنیدم ، یه چیزی درونم گفت اینا نشونهس و تا قبل از اینکه شرایط سخت بشه و بخوان اونا بیرونت کنن ، خودت برو دنبال یه کار بهتر ، دقیقاً یه روز از همون روزا من از اونجا اومدم بیرون و باهام تسویه حساب کردن همونجا و یکماه نشده بعد از من ، فهمیدم کل کارکنای اونجارو اخراج کرده بودن و حتی پولشونم نمیدادن و تسویه نمیکردن باهاشون ، اونموقع چقدر احساس خوبی داشتم که به ندای قلبم گوش دادم و قبل از اینکه اوضاع بهم بریزه ، خودم تغییر کردم (اینجا جزو دسته سوم بودم و با اولین نشونهها خودم تغییر کردم)
بعدش رفتم توی کار املاک و چون خودم به جلو حرکت کرده بودم با اولین نشونهها ، توی همون چند ماه اول نتایج عالی گرفتم و ماشین خریدم ، حدود 3 سال و نیم اونجا بودم ولی انگار دیگه به فکر پیشرفت نبودم و به همون پولی که درمیاوردم راضی بودم ، الان که بهش فکر میکنم میبینم خدا خیلی خیلی زیاد سر راهم نشونه گذاشت تا تغییر کنم ولی این بار دیگه آگاه نبودم مثل سری قبل و توجه نکردم به نشونهها و همینطور فشارها زیاد شد تا جایی که واقعاً داشتم مثل دسته اول زیر چرخهای جهان له میشدم ولی خدا کمکم کرد و جزو دسته دوم شدم و بعد از یک عالمه فشار و سختی ، مجبور به تغییر شدم ولی چون به زور مجبور شده بودم و خودم آگاهانه اقدام نکرده بودم ، خیلی سخت و با رنج تغییر کردم و تا جایی پیش رفتم که دیگه داشتم واقعاً همه چیمو از دست میدادم ، بازم بقول استاد همیشه خداروشکر میکنم که اوضاع از این بدتر نشد و خدا به این مسیر هدایتم کرد و با استاد عباسمنش آشنا شدم و …
خدایا شکرت
سلام به استاد گرانقدرم
حدود پنج ماه است که با سایت شما آشنا شده ام . اما تا امروز در مدار دیدن این فایل ارزشمند و عالی نبودم.
من جز گروه چهارم هستم چرا؟ چون:
(یکم )- کودکیِ بسیار پر فراز و نشیبی داشته ام. کودک طلاق بودم . با پدرم زندگی کردم. رنج دوری از دامن گرم مادر از یک طرف . نا به سامانی وضعیت شغلی پدر . کاهش در آمد ایشان به لحاظ جا به جایی های مکرر مرا آبدیده کرد.من راهبری زندگی مان را عهده دار شدم در کنار تحصیل کردن . تنها نکته مثبت زندگی من در آن دوران ناگوار ، نگرش کلان پدرم به زندگی بود. به سبب این که ایشان تجربه زندگی کردن در کشورهای دیگر را داشتند. با تلاش در شغل های مختلف زندگی را هدایت می کردند. سرانجام من وارد دانشگاه تهران شدم در رشته ای آینده ساز . اما به واسطه عدم آشنایی با قوانین فرکانسی ، جذب دوستانی شدم که خط زندگی و آینده ام دیگرگون شد. نتوانستم ادامه تحصیل بدهم . دچار عقب ماندگی غیر قابل جبرانی شدم.
دوم- پس از چند سالی به خودم آمدم . به یاری خدا شروع به ساختن دوباره زندگی نمودم.ابتدا تحصیل نیمه کاره را ادامه دادم . در فرکانس رشد و موفقیت قرار گرفتم در شرکت کوچکی مشغول به کار شدم . خانه ای مستقل از خانواده گرفتم . چند سالی سپری شد. دوست داشتم تغییری در زندگیم ایجاد شود . وضع مالی ام خوب بود . می خواستم خانه شخصی داشته باشم . در این میان با مقوله انرژی و خود درمانی آشنا شدم .کلاس هایی هم رفتم (اکنون می فهمم که مدارم داشت تغییر می کرد). با وام بانکی منزل کوچکی خریدم . از شرکت کوچک استعفا دادم .با معرفی دوستی در یک شرکت معروف مربوط به نفت و گاز مشغول به کار شدم . مشتاقانه به یادگیری رشته های مختلف نرم افزاری پرداختم . رتبه ام به مرور تغییر کرد. حقوق کارمندی ام افزایش یافت.
سوم- با وجودی که در شرایط مناسبی از نظر موقعیت و حقوق نسبت به همطرازان خودم بودم اما روحیه ماجراجویانه ام ایستایی را نمی پسندید. کتاب های زیادی در مورد عملکرد انرژی در کاینات مطالعه کردم .به کلاس های آقای دکتر آزمندیان رفتم . کتاب های موفقیت را مطالعه می کردم اما هیچگاه خلاء درونی من
با این مطالعات جواب داده نشد. آماده برای سفر به کشورهای مختلف شدم .تصمیم به مهاجرت گرفتم . اما به لحاظ پاره ای مشکلات خانوادگی منصرف شدم . به حدود بیست کشور سفر کردم . متوجه شدم فقط در سفر است که حس زنده بودن دارم. چون نویسنده رمان و داستان هستم در این سفرها سوژه های عالی برای نوشتن یافتم.
در نهایت تصمیم گرفتم در بهترین موقعیت مالی و شغلی
تقاضای بازنشستگی کرده و به رویاهای فراموش شده ام توجه کنم.
چهارم – در اسفند ۹۶ با موفقیت ملک دیگری خریدم.
در حال گردش در اینترنت برای پیدا کردن روش و عادات ثروتمندان بودم که سایت عباسمنش در مدارم قرار گرفت.
فایل های رایگان را با جدیت پی گیری کردم .گاهی کامنت هایی گذاشتم .بعضی محصولات را گرفتم . مشتاق تهیه ثروت یک و بقیه محصولات هستم.در این مدت موقعیت ها و آدم هایی مناسب را در جهت به ثمر رسیدن رویاهایم جذب کرده ام .
کتاب هایم چاپ شدند. بقیه هم مجوز گرفته اند برای چاپ.
اما این فایل گوهر نایابی بود که امروز در مدارش قرار گرفتم . ” آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم” . حس عالی جاری در این فایل مملو از اشتیاق .صمیمیت. همدلی و یاری بود. من به دنبال کلامی می گشتم که در فایل های دیگر به این صورت عنوان شده بود” خروج از حاشیه امن ضامن موفقیت است” اما نمی دانم چرا دو ریالی من نیفتاده بود تا این فایل . وقتی که گفتید ” تا در شرایط خوب هستید برای تغییر اقدام کنید ” . انگار آتشی درون من افروخته شد . انگار سال ها منتظر این کلام بودم. انگار تشنه این جمله بودم . دیشب فایل چهارم جلسه دوم قانون آفرینش را گوش دادم ” هر کجا کشتی است آب آن جا رود” . من از دیشب مدارم در جهت مطالب فایل ” تغییر- موفقیت – پیشرفت” قرار گرفته بود .
من قبلن برای مهاجرت تلاش کمی کرده بودم اما امروز درجه حرارت به قدری بالا رفت که قورباغه از آب بیرون پرید . درون من به شدت طالب تغییر شده است .
در روزهای آینده به پاس شوقی که برای پیشرفت ما دارید ، شما را در جریان مرحله ی بعدی از زندگیم قرار می دهم.
استاد گرامی احترامی وصف ناپذیر برایتان قایلم.
استاد عزیز حسی که در این فایل موجود است به جرئت می توانم بگویم که از نهانی ترین نقطه قلب شما سرچشمه گرفته است . بهترین ها برای شما.
خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان و خلوص درون.
سپاسگزارم
آقای عباس منش … استرس و نگرانی این وضع مملکت مارو کشت . خواهش میکنم با صدای آرامبخشتون وویس بذارید و برامون بگین چیکار کنیم …آیا واقعا تو این شرایط بد ایران باز میشه موفق شد ؟ جو وحشتناکی مملکت رو گرفته . رسانه ها جامعه محل کار … همه به آدم استرس و ترس میدن . چیکار کنیم که حل بشه که آروم بمونیم …که دووم بیاریم تو این وضع و رشد کنیم و موفق بشیم …کمک لطفا
سلام . نظر من اینه که شما باید قانون توحیدی رو حتما به کار ببرید و نه زبانی قبول کنید.چون اکثر مردم فقط زبانی توحید را قبول دارند و در مقام عمل برای استخدام کردن فرزندشون خواهش و التماس افراد رو میخورند تا جایی استخدام شوند من این را در اقوام خودم میبینم. ازشون میپرسم آیا شما خدا رو قبول دارید .میگن اره این چه حرفیه ولی همون جا دیدم که برای این که پسرش رو ببره سرکار چه کارهای میکنه.شما نگران هستید چون باور نکردید خداوند را و قوانین خداوند رو .من دوره ای را تهیه نکردم ولی به نظر من شما باید رو این موضوع کار کنید . البته این فقط نظر من هستش
سلام خانم نور بخش
راستش زندگی ما رو باورهای ما(طرز فکر ما ) تشکیل میده و از اونجا که باورها بسیار قدرتمند هستند فکر میکنیم اتفاقات اطراف ما هم طبیعی هستند
بطور مثال در همین مملکتی که شما زندگی میکنید خیلی از افراد هستند که فقط و فقط آرامش را می بینند و روی خوش زندگی به آنها لبخند میزند
بهترین پیشنهاد خانواده عباسمنش به شما این است که قوانین پایه ای جهان هستی را یاد بگیرید و بعد ببین چقدر زندگی زیباست
در پناه الله یکتا شاد باشید
سلام
این نگرانی و وضع مملکت گاهی هم آرامش منو بهم میزنه
و همش احساس می کنم اخرش این مملک مثله سوریه خراب خواهد شد و ما با میمونیم با کلی اهداف نرسیده بهش
چون امنیت نباشه پیشرفت خیلی سخته یا اصلا نمیشه
حالا این نظر منه
دوستان اگه نظری در این باره دارین بگین
ممنووووون
سلام به استاد عزیزم و همه دوستانم. دقییییقا کل حرفاتونو با مغز استخوانم تجربه کردم..بقول شما فقط میخوام این آگاهی رو بگم منم، انشالا مفید باشه. بله استاد عزیز، من انقدر تغییر نکردم تا با چکو لگد جهان مدتیه از خواب زمستانیم بیدار شدم! بزارین از اول بگم: از ابتدای روزگار نوجوانیم و اوایل جوانیم با مشکلات زیادی مواجه بودم که الان تاحدود زیادی به این درک رسیدم( توسط شما استا جان) که همه این شرایط برای این بوده که من هدف و مسیر و رسالت زندگیم رو درک کنم و به وضوح برسم که من چی میخوام از زندگیم؟ اما چون اون زمان ها اطلاعات و آموزش درستی نداشتم فقط داشتم تحمل میکردم و منتظر بودم که خدا برام جبران کنه اون روزای بدو و زندگیم معجزه وار از این رو به اون رو شه. امااااااا اتفاقی که افتاد این بود که: من همیشه در زندگی با پدرو مادرم با مشکلات مالی روبرو بودم اما جالبه هیچ وقت نمینشستم مثل بچه آدم فکر کنم که بابا پس من باااید بخوام که ثروتمند شم در آینده، من باااید رو عزت نفسم کار کنم منی که همیشه بخاطر بی پولی و شرایط پایین زندگیمون احساس حقارت و کوچیکی و خرد شدن پیش فامیلو دیگرانو داشتم باید این هشدار رو میفهمیدم که پس من باید به فکر رفع این موانع باشم نکه بخوام از روشون بپرم درواقع همون موضوع معجزه که منتظرش بودم.. واقعیتش من اصلا خدارو مثل امروز نمی شناختم.. جهان هلم داد که باید درس بخونی تا شرایطو بتونی عوض کنی، تو این یه مورد تقریبا خوب عمل کردمو خداروشکر از دانشگاه علوم پزشکی قبول شدم، اماااااا وقتی پام رسید دانشگاه بقول شما گول شرایط بظاهر خوبو آرومو خوردم و دیگه شلو ول دانشگاهو تموم کردم، تو کل دوران دانشجویی عین گوسفند فقط رفتم سر کلاس برگشتم الان که فکر میکنم حالم بهم میخوره که چقدر احمقانه زندگی میکردم، میدونین فقط کارم درس خوندن بود یه دوست از خودم بدترم داشتم از لحاظ فرکانسی که فقط کارمون حسرت کشیدن موقعیت دیگرانو ساختن اوهام پوچ بود که بی اساس بودن نه تجسم سازنده، تو اون4سال یبار نرفتم کتاب موفقیت بخرم بخونم یبار نشد بشینم اساسی فک کنم که اصلا چی میخوام از زندگیم؟؟؟ میدونستم تو روابطم با مردا اصلا زمینه و علمی ندارم، از رابطه زنو مرد هیچی سرم نیست، اما فقط بلد بودم شاگرد اول باشمو به پسرای کلاسمون جزوه ندم که مبادا روشون باز شه مزاحمم بشن! بله 4سال تموم شدو احساس خوبم بیشتر بخاطر لوح تقدیرایی بود که گرفتم اما لوح زندگیم پر بود از غلطو جای خالی… اما من کور بودم من منتظر بودم یکی با اسب سفید بیاد منم سوار شم بریم.. احساسم میگفت ادامه بده ارشدتو بخون تو باید بری بالاتر اما تنبلیو نجوای شیطان کار خودشو کرد، به صدای قلبم پشت کردم…میدونستم زوده واسه ازدواج اما این ذهن آشفته کار خودشو کردو صدای قلبمو نشنیده گرفتم و با کسی ازدواج کردم که دقییییییییییقا همونی بود که خودم بودم! میدونین؟ دقیقا دست میذاشت رو نقاط حساسی که جایگاه حسرت ها و ترس ها و نفرت های من بود…استاد من انعکاسمو جذب کردم: از تحقیر شدن میترسیدمو متنفر بودم کسی همسرم شد که عاشق تحقیر کردنو ترسوندنم بود…از تنهایی میترسیدم کسی همسرم شد که سر هر بحث کوچیکی تهدید به جدایی میکرد..از اعتیاد میترسیدم کسی همسرم شد که 3سال راحت راحت با اعتیادش فریبم دادو نفهمیدم، از بی پولی و وابستگیه مال بدم میومد کسی همسرم شد که برای1000تومن حساب پس میگرفتو کیف پولو کارت بانکیمو چک میکرد، از تحقیر میترسیدم کسی همراهم شد که کلا تحقیرم کرد…. و تمااام این ها نوش جونم چون خودم کردم و ندای قلبمو نشنیدم که از درون میسوخت اما من هییچ اهمیتی بهش ندادم که الان میفهمم احساس من خدای من هرلحظه به من هشدار داد اما ندیدم نشنیدم… جهان منو با کتک آدم کرد الان دارم برای ادامه تحصیلم تلاش میکنم و از طرفی زندگیه پر از تحقیر گذشتمو کاملا رها کردمو برای آیندم برنامه ریزی میکنم. خداروشکر که با شما آشنا شدم همه این آگاهی های امروزمو از شما یاد گرفتم، و مدیونتونم. واقعا تابحال این همه ننوشته بودم تو سایت اما امشب با اینکه باید زود میخوابیدم چون صبح درس دارم، بااینحال خواستم هرچند کوچیک با نظری زیر این فایل بسیار ارزشمندتون که نشانه امشبم بود بگم که قوانین جهانی که داری فریاد میزنی، سید حسین؛ حرف نداره همش عین حقیقته.. من اکثر فایلای رایگانتون رو گوش دادمو واااقعا تحولای زیاد و بزرگیو تا الان شاهدم از همشون شاخص تر حاااال خیلی خوب هر روزمه.. استاد الهی که هرجا هستی شاد باشیو سلامت کنار3تا عشقت.. خدا و مریم و مایک
سلام دوست عزیز
چقدر این جمله تون زیبا بود
دقیقا همونی بود که خودم بودم
تبریک بخاطر رشد و بیداریتون
😍😍😍
سلام فریبا جان. امیدوارم شما من و تمام بچه های سایت روند رشدمون تصاعدی باشه.. سپاس گزارم از پیامتون❤
به نام خدای معجزه ها
یادگار 112
سلام استاد عزیزم و مریم مهربونم
و سلام به همه همراهان این مسیر الهی
خدایا دمت گرم
استاد شما با این فایل دقیقا به قلب من شلیک کردین
دقیقا حال و هوای این روزای منه
همش میگم ساناز تغییر
ساناز تکون بخور
ساناز ی حرکتی بزن
وای خدای من چقدر قشنگ نشانه هارو میفرستی
خدایا دمت گرم
دقیقا پارسال همین روزا رویای من بود بتونم درامد عالی داشته باشم
اما امروز همش میگم ساناز ی حرکت
با اینکه ی درامد فوق العاده به لطف الله دارم که شاید 70 درصد یا بیشتر جامعه نتونن این درامد رو کسب کنن
وای این روزا میگم ساناز بیشتر از اینم درامد هست
بیشتر از اینم پول هست
به فکر خونه بهتر باش
به فکر ماشین بهتر باش
به فکر مسافرت خارجه باش
به فکر لذت دنیا باش
و هر روز ی عالمه ایده میاد به سرم
حتی امروز میگفتم همینجوری الکی برم دبی ببینم اونجا چخبره
ببینم شارجه چه چیزایی خرید فروش میشه
ببینم چه چیزایی به جز فیلد کاری خودم میتونم راه اندازی کنم
و خدا میدونه چقدر عاشقانه میخوام این تغییرات رو ایجاد کنم
خدایا هزاران بار شکرت
و من به نوبه ی خودم دیدم هر جا که از نقطه امن بیرون اومدم چه نتایج طلایی گرفتم
من سال ها پیش کارمند وزارت دفاع بودم
اونجا همه چیز عالی بود
صبحانه ناهار بن خرید کلی کارت هدیه به هر مناسبتی
هر مناسبتی که میشد اندازه حداقل دو ماه خوراکی میدادن
چقدر علم و اگاهی من یاد میگرفتم
اما ی روز گفتم ساناز با این حقوق تو به ماشین دلخواهت نمیرسی
با این حقوق تو به خونه دلخواهت نمیرسی
به مسافرتی که میخوای نمیتونی بری
کلا هر روز سرم پر شده بود از ایده و دغدغه
تا اینکه ی روز تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم و دنبال ی شغل دیگه بگردم
و کمتر از حتی ی هفته من بهترین شغلی که دوست داشتم رو گرفتم
با اینکه هیچ از قانون نمیدانستم
ولی میدونستم نمیتونم به زندگی قورباغه وار تن بدم
الان هم میگم ساناز اینکه درامدت خوبه شرایط خوبه
زندگی داره میشه قورباغه وار
پس تا پوستت نسوخته زودتری ی قدمی بردار
و هر لحظه میگم خدایا هدایت کن
خدایا تو مسیر بگو و کارت به سختی راه نباشه من اماده ام
هر چند که از وقتی خدای واقعی رو پیدا کردم سختی در کار نیست
همش لذت و شادی و خوشبختیه
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
یادمه سال ها پیش بدون هیچ کوفت و مرضی خیلی قلیون میکشیدم
و حتی قلیون برازجونی که همه میگفتن دختر تو چجور تحمل این حجم از دود رو داری
یا در حدی نوشابه میخوردم که تمام بدنم اسیدی شده بود
ی سردرد عجیبی من داشتم که وقتی پیداش میشد به والله سرم میخواست مثل شیشه بترکه و هزار تکه بشه
حدود یک سال پیش و شاید بیشتر یهو تصمیم گرفتم برای اینکه به خودم ثابت کنم که واقعا قدرت دارم سر تعهد بمونم اول قلیون ترک کردم
در حدی که بوش جایی بیاد سریع حالم بد میشه
ی روز ظهر سر سفره ناهار همه نوشابه خوردن به من که رسید گفتم نیستم
همه شکه شدن
گفتن امکان نداره این حرف تو باشه
گفتم واقعا نیستم
و خدارو هزار بار شکر که تونستم
که حتی چند مدت پیش خیلی کم در حد ی قلپ خوردم در حدی حالم بد شد که میخواستم بالا بیارم و اونجا دیدم چقدر طعم مسخره و شوری داره
و خدارو هزاران بار شکرت اون سردرد هم کم و کم و کم شده به لطف الله که مدت هاست خبری ازش نیست خدا بخواد
خدایا هزاران بار شکرت
چقدر این فایل حس عجیبی بهم داد که ساناز مسیرت درسته ادامه بده و برو جلو خدا خودش مسیر رو هموار میکنه
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
به نام الله که رب العالمین= فرمانروای کل عالم وجود است
سلام بر استاد عزیزم ومریم خانم دوست داشتنی و دوستانم در سایت
روز 112= میخواهی جزو کدام گروه باشی؟
اول از همه تحسین میکنم جسارت و شهامت شما استاد عزیزم رو در ضبط کردن این فایل تو همچین خیابون شلوغ و پر رفت وآمدی
دوم من که محو تماشای تنوع لباسهای خانما شدم اونقدر که گل گلی و رنگی ورنگی و زیبا بودن
خدایا شکرت برای این همه تنوع لباس و پوشش متفاوت
چه فایل قشنگی میخوای جزو کدوم دسته باشی ؟؟
دارم به پروسه ی زندگیم فکر میکنم استاد عزیزم ببینم صادقانه من کدوم هستم
زندگیم کارمندی بود با حقوقی که به سختی کفاف زندگیم میداد
بیمه داشتیم
خونه ای کوچولو داشتم از خودمون
یه ماشین پراید
بابت همه اینها سپاس گزار خدا بودم
زندگیم از نظر همه اطرافیانم و خانواده ام شاهانه بودولی خودمو راضی نمیکرد یعنی این زندگی اون چیزی که میخاستم نبود نمیخاستم دغدغه پول داشته باشم
نمیخاستم همیشه دو دوتا چهارتای زندگی کارمندی داشته باشم
میدونستم میشه بهتر باشه راحت تر باشه
میشه چشمت دنبال این نباشه که پیامک واریز حقوق کی میاد
میشه به اون آب باریکه زندگی کارمندی قانع نبود و دنبال نشونه های مدل دیگه ی زندگی گشتم و دیدم ثروتمندایی هستن که از وسط ماه نگرانی نداشتن برای گذران زندگی حواسشون به آخر واول ماه نیست
و فهمیدم باید تغییر کنم
چطوریش نمیدونستم
فقط میدونستم باید قدمی بردارم
خیلی بهم حرف گفتن ناشکری ،قدرنشناسی ،مردم آرزوشون زندگی کارمندیه ولی برای من این حرفها قانع کننده نبودوقتی میدیدم کسانی هستند که از فراوانی و نعمت های جهان بی اندازه استفاده میکنند
باورهای محدود زیادی داشتم ،شانس و بد بودن ثروت و….
و از خدا کمک خاستم
و تو مسیر هدایت شدم با قدم های کوچیک
اون موقع تلگرام خیلی پرکاربرد بود و من با تکنیک های موفقیت و قانون جذب و اینا برای اولین بار آشنا شدم
وااااای اصلا یه دنیای دیگه باز شده بود به روی زندگیم
اونقدر دنیای قانون جذب برام شگفت انگیز بود اونقدر قدرت تجسم و فیلم راز برام عجیب بود که بازم بیشتر از خدا هدایت وکمک خاستم تا بفهمم قضیه چیه؟!
و بازم دستان خدا بود که میومدن کمکم تا پیدا کنم مسیر درست
یکی از دستان خدا کتابدار محلمون بود یه خانم جوانی که فوت کردن خدا رحمتشون کنه من و همسایمون همیشه کتاب رمان میخوندیم نوبتی میرفتیم یه خروار کتاب میاوردیم میخوندیم
یه روز که نوبت همسایمون بود بره کتاب بگیره این خانم کتابدار گفته بود بهش که از رمان چیزی بهتون نمیرسه بیا دوتا کتاب بهتون میدم زندگیتون عوض میکنه و کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین و شفای زندگی لوییز هی رو داده بود همسایمون
وقتی برگشت همسایمون از کتابخونه سر کوچه گفت نمیدونم دوتا کتاب داد من لای اینا رو باز کردم اصلا خوشم نیومد کاش همون رمان میداد گفت بیا یکیش دست تو یکیش هم من میخونم به درد نخورد میبرم فردا عوضشون میکنم چهاراثر داد به من و کتاب شفای زندگی خودش برداشت من چون چند ماهی بود با قانون جذب آشنا شده بودم از خوندن این کتاب واقعا لذت بردم تو دفترم نکات مهم نوشتم یادمه تا صبح بیدار بودم اونقدر که ذوق خوندش رو داشتم صبح شد همسایمون اومد گفت بابا این کتابه مزخرف بود بده ببرم عوض کنم گفتم بزار من اینم بخونم خودم میبرم و واقعا این دوتا کتاب هم کلی بهم کمک کردن مسیر درست پیدا کنم
کم کم با اساتیدآگاهی آشنا شدم
استاد عرشیانفر که من حدود چهارسال افتخار شاگردی ایشون داشتم و از لایو مشترک با استاد عباسمنش افتخار پیوستن به جمع دوستان در سایت نصیبم شد ،خیلی تو این مسیر درس بهم یاد دادن
از سال 97تا الان که یه انقلابی تو وجودم شکل گرفت که باید اوضاع زندگیم بهتر کنم تا الان که سال 1404 من از راهی که اومدم راضی ام
خدا رو شکر میکنم که کمکم کرد که زمانی که اوضاع زندگیم خوب بود فریب نخورم و به این شرایط راضی نشم
کلی اتفاقات مثبت بزرگ افتاده برام
کلی اتفاقات مثبت بزرگتر درراه به زودی
چقدر نگاهم به دنیا عوض شده
چقدر حال من خوبه
چقدر از وقتی که قوانین ثابت و بدون تغییر خداوند رو شناختم احساس آرامش میکنم
حالا که فهمیدم من خالق هستم پس تلاش میکنم اون زندگی رویایی که به خاطرش پشت پا زدم به زندگی ساده ی کارمندی و تغییر رو شروع کردم از سال 97رو میتونم بسازم
و 70 درصد سرعت پیشرفتم از زمانیه که عضو سایت شدم یعنی تمام اون سالها که من با آزمون و خطا تلاش میکردم راه رسیدن به خواسته هامو پیدا کنم یک طرف ، این 254 روز که عضو سایت هستم چقدر کمک کرده اصل پیدا کنم و فرعیات بزارم کنار
حتما میام دوباره کامنت مینویسم از اون موفقیت بزرگا که تو راهه
وهمه ی اینا رو مدیون نشونه های ریز و درشت جهان هستم که بهم میفموند میشه بهتر بود
میشه عالی تر بود
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت