چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 27 (به ترتیب امتیاز)

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    495MB
    33 دقیقه
  • فایل صوتی چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    61MB
    31 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1205 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علیرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1566 روز

    به نام خداوند مهربان وهدایتگر

    سلام

    إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاهَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلَانِیَهً یَرْجُونَ تِجَارَهً لَّن تَبُورَ (29)

    همانا کسانى که کتاب خدا را تلاوت مى کنند و نماز بر پا مى دارند و از آن چه ما روزیشان کرده ایم، پنهان و آشکار انفاق مى کنند، به تجارتى دل بسته اند که هرگز زوال نمى پذیرد.

    هدفی که 2 سال هست برای خودم انتخاب کردم ولی باوجود تلاش فراوان بهش نرسیدم ، هدف افزایش درآمدم بود ، برای همین کار فایل های رایگان استاد را در مورد ثروت گوش دادم ولی اتفاقی نیفتاد ، برای همین منظورم روانشناسی ثروت1 را خریدم و یکسال کامل کار کردم دیدم رشد مالی چشمگیری ندارم ، با خودم گفتم با وجود تلاش زیاد ، با وجود قوی کردن باورهای توحیدی باز رشد مالی نداشتم، با خودم گفتم باید زیاد کار کنم ، چون شغل من مغازه سوپر مارکت است ، مدتها تلاشم را چندین برابر کردم از زمان استراحت و تفریح رسیدن به همسر و بچه‌ها زدم و به کارم پرداختم و اصلا رشد نداشتم هر فکری که منو به ثروت و پول فراوان برسونه را عملی کردم ولی نتیجه معکوس شد ، آخر به جایی رسید که یک روز همسرم به من گفت این همه تلاش کردی این‌همه فایل گوش دادی ، دوره ثروت1 را خریدی ، این همه کار کردی ‌ولی کو پولت کو درآمد آنچنانی ، کو پس اندار ، کو خانه خریدن ، کو ارتقای مغازه ات ؟

    الان که فکر می کنم می بینم همسرم راست میگه کم کم داره روابط ما هم بخاطر شرایط مالی و مستاجر بودن خراب میشه ، کم کم دارم نا امید می شم ، چرا هر کاری که می کنم پول نمی آد، چند سر رسید نوشتم ، چقدر سپاسگذاری، ولی به خواسته ام نرسیدم .

    حقیقتا ناراحت میشم وقتی مس بینم من کخ لیاقت داشتن پول و ثروت را دارم ، چرا محقق نمیشه ، چرا به هدفم نمی رسم .

    تنها چیزی در مرز رسیدن به نا امیدی و یاس و قبول شکست به قلبم الهام شد اینکه دوره کشف قوانین زندگی را بخرم و بلافاصله خداوند مهربان وهدایتگر پولش را جور کرد و خریدم با این امید که نکنه با این تلاش فراوانی که من داشتم ولی به پول نرسیدم ، ترمزهای مخفی ذهن دارم ، شاید باورهای محدود کننده دارم که هرچه من گاز میدم اصلا جلو نمی رم و درآمدم چند سال هست که ثابت هست و اصلا بالا نمی ره ،

    امیدوارم این تصمیم خرید دوره کشف قوانین زندگی الهام الله باشه و من با عمل بهش بتونم شرایط مالیم را تغییر بدم و به خانه ، و ماشین و مسافرت دلخواه خودم برسم.

    و الان اوایل دوره هستم و آرام آرام دارم کار می کنم

    خدایا شکرت

    خدایا از تو هدایت می خواهم .

    علیرضا یکتای مقدم

    مشهد مقدس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      مجتبی انجیله ای گفته:
      مدت عضویت: 1040 روز

      سلام خدا قوت پر انرژی باشی باشی این دوره کشف قوانین بی نظیره همه دورهای استاد بی نظیرند ولی داداش شاه کلید همه دورها احساس خوب =اتفاقات خوب‌ زور نزن تقلا نکن خودت سمت خودت رو انجام بده رو بهبود شخصیت خودت کار تمرکز رو روی خودت ببر به قانون‌های جهان هستی که از دورهای استاد آموختی عمل کن و ازش استفاده کن و تکامل رو رعایت کن به هر چیزی که فکرش رو کنی میرسی در یک کلام رها باش در پناه الله یکتا باشی و ذهنت رو بمباران کن از اموزهای استاد و کامنتهای دانشجویان پیروز باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    اميرحسین گفته:
    مدت عضویت: 3132 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز

    استاد در مورد این سه تا سوال، من مدتها پیش و بارها به سوال یک و دو فکر کردم و جوابهای زیادی هم رسیدم بهش و سوال سوم هم همینطور خیلی بهش فکر کردم و به جواب رسیدم

    شاید دو سه ساله من به جواب سوال سه رسیدم که چه ترمزی هست که باعث شده جلوی رسیدن به خواسته هات گرفته بشه و کاملا و دقیقا رسیدم به جواب اصلی و ترمز اصلی

    اما… موضوع اینه که من نمیتونم اون باور منفی رو تغییر بدم، یعنی میدونم ترمزم چیه، اما زورم به ذهنم نمیرسه و نمیتونم منطقش رو پیدا کنم و تغییرش بدم،

    چندین بار هم توی این دو سه سال توضیحش دادم توی کامنت ها

    باور منفی من که البته از شنیده هام نبوده! از شبکه ها و رسانه ها هم نبوده! بلکه از تجربیات واقعیم بوده شکل گرفته، اینه که استاد همیشه یکسری افراد از بچگی، یعنی از چهار پنج سالگی من بودن که بمن حسادت کنن و به خودم و چیزایی که دارم ضربه بزنن…

    باور و ترمز منفی من اینه… اینکه افراد به محض اینکه من برسم به چیزی، خیلی با برنامه بمن حسادت میورزن و نه فقط حسادت در ذهن! بلکه در عمل اینکارو میکنن و ضربه میزنن و گفتم من این حالت رو تجربه کردم، این نبوده که بشنوم و از تلوزیون ببینم! منت بارها و بارها و بارها و بارها این اتفاق برام افتاده که حتی ساده ترین چیزهایی که دارم بقیه میان و ضربه میزنن و حسادت میکنن… بازم بگم حسادت در عمل، نه در ذهن

    یعنی استاد انگار از بچگی من یکسری ها دلیل خلق شدنشون این بوده که به من حسادت کنن و دیگه رسالت دیگه ای نداشتن تو زندگیشون، انگار یکسری ها دلیل خلق شدنشون این بوده که کلا برای من برنامه بچینن و منو تخریب کنن و کلا جلوی من رو بگیرن… حتی نفس هم میکشم اینا انگار مهمه براشون که من چرا نفس کشیدم و میشینن بهش فکر میکنن!

    استاد اینایی که دارم میگم توهم نبوده و نیست و از شبکه ها و رسانه ها و شنیده های من نبوده… یعنی اینجوری نبوده کسی بمن بگه اگه موفق بشی بقیه ازت میگیرنش یا بهت حسادت میکنن…. من به شخصه و بارها تجربه کردم از بچگی این موضوع رو، حتی این حرف رو هم یک بار نشنیدم، اما تجربه کردم

    و شاید باورتون نشه بعدها همون افرادی که بمن حسادت داشتن و اینکارارو میکردن، یکیشون یبار بمن گفت ببین امیرحسین من فلان موقع به فلان لباست تو بچگی حسادت میکردم همیشه!

    و استاد اینه اون ترمز من، اون افراد هنوزم هستن و هنوزم دائما پشت من حرف میزنن و حرف در میارن و حسادت ها میکنن و…

    در مورد حرف های پشت سر و تهمت و اینا خب میتونم ذهنم رو اروم کنم که توجهی نکنم، اما در مورد اینکه در عمل ضربه میزنن نمیتونم ذهنم رو ساکت کنم و نمیتونم قانع کنم ذهنم رو…

    ضربات اینا هم بعضا خیلی کوچیک بوده اما بوده…

    بزارید یک نمونه از این حسادت هارو بگم که متوجه بشید، استاد چند سال پیش کامپیوتر و و باند و بلندگوش رو عوض کرده بودیم و نو خریده بودیم، یکی از همین افرادی که میگم حسادت داشت، یک بار که اومد دید، دقیقا جلوی چشم من این قسمت نرم باند که توری داره و نرمه و صدا وقتی میاد ملرزه، اون قسمت رو گرفت با انگشتش فشار داد و خرابش کرد!

    استاد از این دست حسادت ها منظورمه…

    حالا ذهن من میگه خب به داشته های خیلی خیلی خیلی کوچیک تو انقدرررر حسادت میشه، حالا اگه به خواسته های بزرگ ترت برسی قطعا بازم حسادت میکنن بهت همونجوری که کردن همیشه و میکنن… و کاملا هم درست میگه ذهنم، چون برای هررچیزی اینا بمن حسادت داشتن و نفرت و کینه موج میزد درونشون همیشه…

    اصلا استاد خیلی جاها خودشون بهتر از من نعمت داشتن اما بازم بمن حسادت میکردن!!

    این مورد رو من بارها توی این دو سه سال نوشتم توی کامنت ها و حتی تو عقل کل اما جواب هایی که گرفتم واقعا جوری بوده که طرف اصلا درک نکرده شرایط رو

    خیلیا ها میگن کسی بهت حسادت میکنه یعنی توی ذهن اونا تو خیلی قوی هستی و باید باعث خوشحالیت باشه و مهم نباشه برات! یعنی جواب هایی که من گرفتم از افراد مختلف اینجوری بوده که میگن مهم نباشه برات و خوشحال باش و توجه نکن!!!! ولی استاد شاید 90 درصد افراد اصلا درک نکنن من چی میگم و قطعا شما میدونید من چی میگم، این مورد اینجوری نیست که من بگم توجه نکنم و خوشحال باشم و ازین چیزا!!!

    مثل اینه که به کسی که سرطان داره بگیم خب توجه نکن خوب میشه!

    ولی واقعا به این سادگی نیست، یعنی انقدر باعث نگرانی و باعث خشم و باعث انواع احساسات بد میشه این موضوع که حد نداره…

    من میتونم به چیزی که یک بار اخیرا رخ داده توجه نکنم اما چیزی که از بچگی بارها و بارها رخ داده و در عمل هم بوده و حسادت های عملی و ضربه زننده بوده و همچنان هنوزم ادامه داره و مخصوووصاااا از وقتی که مطمئن شدم دلیل نرسیدن به خواسته هام این مورده، واقعا خیلی خیلی خیلی برام مهم شده…

    واقعا نمیشه گفت که من برسم به خواستم هام و بقیه هم بزار ضربه هاشون رو بزنن دیگه…

    واقعا اینجوری قانع نمیشه ذهن…

    میگم استاد من در مورد حرف های بقیه و تهمت ها و قضاوت ها میتونم خودمو قانع کنم، چون حرفه، حرفه و کاری در عمل انجام نمیده، اما در مورد ضربات عملی که خسارت میزنه بمن نمیتونم اینو بگم…

    این اون ترمز من بوده که دو سه ساله گیر کردم روش و نمیتونم هیچ جوره خودم رو آروم کنم نسبت بهش، یعنی من ترمز رو پیدا کردم و میدونم دلیل تمام نرسیدن هام چیه، اما نمیدونم راه حلش چیه اصلا….

    مدت هاست تو این راه حل موندم… و نمیدونم چجوری باید به آرامش برسم از این مورد…

    اصلا نمیتونم بهش توجه نکنم استاد، چون صدبار رخ داده و از بچگی هم رخ داده کاملا رخنه کرده در وجودم، یعنی همین الانم به یک خواسته فکر میکنم بعدش این صحنه از ذهنم رد میشه که تو به این خواسته برسی بقیه ازت میگیرنش یا بهت ضربه میزنن یا خسارت میزنن بهش و اینکارم میکنن و به نتیجه هم میرسن، چون بارها اینجوری شده…

    شاید بگیم که راه حلش اینه که طبق قانون بهش توجه نکن، از زندگیت میره بیرون، ولی استاد من نمیتونم اینکارو کنم، یعنی به این سادگی نیست واقعا شما خوب درک میکنید… بعدشم من باید به چیزی برسم و بعدش ببینم واقعا واکنش افراد حسود چیه و ایا این رفتار از زندگی من رفته بیرون یا نه… یعنی چیزی هم نیست که همیشه در حال رخ دادن باشه و من با توجه نکردن بهش بتونم بفهمم که از زندگیم داره میره بیرون یا نه….

    بعد در مورد الگوهای منطقی و عینی که به چیزای زیادی رسیدن ولی کسی بهشون حسادت نکرده هم نمیشه این الگو رو پیدا کرد… چرا اینو میگم؟ چون یچیزای کاملا ریز و شخصیه… یعنی من میتونم بگم خیلیا خواستن ترامپ رئیس جمهور نشه ولی شد یا خیلیا خواستن استاد عباسمنش موفق نشه ولی شد… اینا الگوی های کلی و در ابعاد بزرگ هستن…اما من هیچوقت نمیتونم بفهمم ایا کسی به وسایل شخصی ترامپ حسادت داشته و ضربه زده بهش یا نه یا به استاد عباسمنش کسی به ماشین و وسایلش خسارت و ضربه زده یا نه… چون اصلا نمیشه اینارو فهمید، اینا چیزای کاملا ریز و شخصیه که فقط خود طرف اطلاع داره ازشون…

    یعنی من الگوهای منطقی هم نمیتونم تو این حوزه پیدا کنم که ذهنم رو باهاش قانع کنم

    استاد تمااااااااااااااااااام مشکل من همین یک دونه چیزه… و وحشتناک باور سختیه و جلوی همه چیو گرفته خوم کاملا مطمئن شدم بهش، کاملا رسیدم بهش با تمام وجود که این مشکل اصلیه و صد ها بار هم برای رفعش تلاش کردم و خواستم باورهای خوبی بسازم اما واقعا ناموفق بودم تو تغییر این باور، اصلا نمیدونم باید چه فکری در مورد این ترمز داشته باشم…

    میگم به خیلی ها که این مشکل رو ندارن توضیح میدم، میگن خیلی سادست تو اصلا نگران نباش برو جلو و هیچی نمیشه!!!

    یعنی وقتی من از کسی که اشنا به قانونه هم در مورد این مسئله مشورت میخوام یه جوابی میده که بدتر عصبانیم میکنه و نشون میده طرف هیچی نفهیمده کلا…

    مثلا استاد شما یکی از باورهای بدتون این بوده که باور داشتید ثروتمند شدن مساویه با جهنمی شدن و ادم بدی شدن

    این باور اینجوری حل نمیشه که بگیم توجه نکن و بیخیال باش و مطمئن باش که خدا ثروتمندارو دوست داره!!!! اینجوری نیست واقعا، یعنی باید جای طرف مقابل باشیم تا درک کنیمش…

    استاد میخوام اینجوری منظورم رو برسونم بهتون… و بگم چی میگذره درونم…

    شما هم در مورد این مسئله ی بخصوص تقریبا توضیحی ندادید تو فایلاتون و مثالی در این مورد نزدید و میدونمم چرا، چون شما از اول این مشکل و این باور منفی رو نداشتید و همیشه خودتون میگید که در مورد تاثیر منفی بقیه ادم ها من باورام خوبه و از اول هم خوب بوده یجورایی….و پاشنه اشیل ندارم توش…

    یک جمله تو فایل فقط روی خدا حساب باز کن هست که میگید: “هیچکس قدرتی نداره در مقابل الله، و اگر تو با خداوند خودت باشی هیچکس در مقابل تو قدرتی نداره، هیچکس نمیتونه به اندازه ی “پشه ای” به تو آسیب برسونه”

    استاد من باورم اینه و اینجوری درک کردم خدارو که خدا میتونه منو از ضربه های کلی حفظ کنه، یعنی خدا میتونه منو از اینکه کسی منو بکشه حفظ کنه و نزاره این اتفاق بیفته، خدا میتونه یکاری کنه سلامتیم رو کامل از دست ندم، یا خدا میتونه یکاری کنه ثروتمند بشم…

    اما اصلا باور ندارم و نمیتونم باور کنم که ایا این خدا میتونه یکاری کنه کسی به اندازه ی پشه ای هم به تو و داشته هات اسیب نزنه؟

    اینو اصلا نمیتونم بپذیرم و فکر میکنم خدا و جهان و فرکانس های من در مورد کلیات صدق میکنن و میتونن به صورت کلی تغییر بدن، اما نمیتونن منو در برابر ضربات ریز یا اتفاقات ریز حفظ کنن…

    هرچی در توانم بود در مورد این ترمز گفتم… اما همچنان نمیدونم چجوری باید حلش کنم….

    سپاس از شما استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      ریحانه رحمتی گفته:
      مدت عضویت: 1649 روز

      سلام دوست عزیز

      من فکر میکنم مسئله شما فرافکنی باشه .حسادت در وجود شماست اما تو قسمت پنهان وجودیتون که شما نمی بینید . جهان اینگونه افراد رو در مسیر راهتون قرار میده تا ببینید . من پیشنهاد میکنم تو گذشته خودتون بگردید (منظورم زمان کودکی یا نوجوانی ) جایی که حسادت کردید و یا شاید ضربه زدید به دیگران . اون وقت راحتتر میتونید با این قضیه کنار بیاین .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        اميرحسین گفته:
        مدت عضویت: 3132 روز

        سلام به شما ریحانه خانم

        درسته من خودم ناخوداگاه خیلی حسادت در وجودم هست و حتی خیلی اوقات ناخوداگاه خوشحال میشم از اینکه اتفاق بدی برای کسی میفته…

        البته این به این معنا نیست که تو مورد ضربه زدن دیگران ترمزی ندارم و به این معنا نیست که تمام مشکل از این حسادت وجودی منه…

        حتی اینکه من ادم تحسین کننده ای بشم، بازم این ترمز با من هست که نکنه کسی بمن حسادت کنه

        سپاس از شما

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فائزه خدابخش گفته:
      مدت عضویت: 2627 روز

      سلام دوست عزیز با کامنت شما دوباره بیاد آوردم واسه منم پیش اومده که مورد حسادت واقع شدم ،البته نه خیلی ضربه ی فیزیکی ومالی ،بیشتر در حد همون حرف و زیرآب زنی و قضاوت که اوجش دوران کودکی تا اوایل جوونی بوده…

      و زمانیکه به خودم فکر میکنم و جذب افراد حسود نتیجه گیری من اینهاست

      مثل همون لذت بردن از احساس قربانی بودن که در دوره ی عزت نفس توضیح داده شده و با قربانی شدن وتعریف کردن داستانمون برای دیگران وجلب ترحم ودلسوزی و همدردی و…خودمون رو آروم میکنیم

      ممکنه از مورد حسادت واقع شدن هم احساس خوب وآرامش کاذب دریافت میکنیم

      شاید همون حس قربانی بودن و جلب همدردی شاید حس خاص بودن و برتری …

      این نوشته هات رو درنظر داشته باش

      میگم به خیلی ها که این مشکل رو ندارن توضیح میدم، میگن خیلی سادست تو اصلا نگران نباش برو جلو و هیچی نمیشه!!!

      یعنی وقتی من از کسی که اشنا به قانونه هم در مورد این مسئله مشورت میخوام یه جوابی میده که بدتر عصبانیم میکنه و نشون میده طرف هیچی نفهمیده کلا

      این مورد رو من بارها توی این دو سه سال نوشتم توی کامنت ها و حتی تو عقل کل اما جواب هایی که گرفتم واقعا جوری بوده که طرف اصلا “درک” نکرده شرایط رو

      عصبانی شدن از درک نشدن و سطح اگاهی ودرک متفاوت دیگران ، اووووم جای فکر داره، البته پیش میاد واسه منم پیش اومده

      موضوع اینه که من نمیتونم اون باور منفی رو تغییر بدم، یعنی میدونم ترمزم چیه، اما زورم به ذهنم نمیرسه و

      نمیتونم منطقش رو پیدا کنم و تغییرش بدم

      تاوقتیکه مدام به خودتون میگید نمیتونم من نمیتونم زورم به ذهنم نمیرسه حق باذهنم هست به من ثابت شده که اینطوریه ، این مسائل ریزو شخصیه ،من نمیتونم الگو پیدا کنم که خب مدارتون تغییری نمیکنه که نشونه و الگویی از توانستن ببینید که فعل توانستن محقق بشه.. والبته که بنظرمم لازم نیست که دقیقا دقیقا همون مسئله ای که ماداریم واسش بصورت ریزوجزئی الگوی منطقی پیدا کنیم…

      یادم هست در یکی ازقسمتهای گفتگو بادوستان یه نفر گفت من از استاد هم وضعم بدتر بوده ، کپرنشین بودیم و اصلا سقف نداشتیم و وقتی بارون میزده مشکلی بوده … ولی با همین دیدن نتایج استاد فعل توانستن رو صرف کرده که ان شاء الله به امید الله همگی بچه های سایت در بهترین زمانبندی الهی خودمون فعل توانستن رو محقق کنیم

      در مورد اینکه در عمل ضربه میزنن نمیتونم ذهنم رو ساکت کنم و نمیتونم قانع کنم ذهنم رو…

      یعنی من الگوهای منطقی هم نمیتونم تو این حوزه پیدا کنم که ذهنم رو باهاش قانع کنم

      اما اصلا باور ندارم و نمیتونم باور کنم که ایا این خدا میتونه یکاری کنه کسی به اندازه ی پشه ای هم به تو و داشته هات اسیب نزنه

      من خودم واسه قانون سلامتی اینطوری هستم وقتی به 99درصد موارد گوشت خوردن فکر میکنم احساس نتونستن بهم دست میده که در واقع باخودم روراست باشم نمیخوام نه اینکه نمیتونم و باورهایی هم دارم که نمیخوام تغییرش بدم …سلامتی هم واسم تضادشدیدنداشته که به نقطه ی عطش برای داشتنش برسم،باهمین به سبک خودم پیش رفتن و رعایت یسری مواردی که از صحبتهای استاد وبچه ها فهمیدم 9کیلو کم کردم احساس رضایت دارم …

      بنظرمن کورترین گره اینجاست

      حالا ذهن من میگه خب به داشته های خیلی خیلی خیلی کوچیک تو انقدرررر حسادت میشه، حالا اگه به خواسته های بزرگ ترت برسی قطعا بازم حسادت میکنن بهت همونجوری که کردن همیشه و میکنن و کاملا هم درست میگه ذهنم، چون برای هررچیزی اینا بمن حسادت داشتن و نفرت و کینه موج میزد درونشون همیشه

      یکی‌پنداشتن خودتون با ذهنتون

      همراه شدن با ذهن بجای هدایت اگاهانه گفتگوهای ذهن

      اولین پله ی تغییر مدار و دیدن نشونه ها والگوها همین هست

      ذهن من میگه خب به داشته های خیلی خیلی خیلی کوچیک تو انقدرررر حسادت میشه، حالا اگه به خواسته های بزرگ ترت برسی قطعا بازم حسادت میکنن بهت همونجوری که کردن همیشه و میکنن

      حالا لازم هست من چی بگم به ذهنم..‌

      منم به ذهنم میگم ببین ذهن جانم این تجربیات گذشته ی من هست بهش نچسب دومیلیاردبارتجربه ش کردیم حالا هی باهم مروروتکرارش کنیم دویست میلیارد دفعه دیگه هم تجربه ش میکنیم من قرار هست با تغییر افکار وباورها ومدارم تجربیات متفاوتی خلق کنم به افراد والگوهای متفاوتی هدایت بشم

      خدامیتونه هرکاری انجام بده، خدا میتونه هرکاری انجام بده، خدا میتونه هرکاری انجام بده …

      تا پله پله ذهن ومدارتغییر میکنه

      پله پله نشونه ها والگوها میان

      و یک مورد دیگه اینکه بنظرمن روی هرانچه مقاومت وحساسیت داشته باشیم مقاومت شدیدتری رو جذب میکنیم، ترمزها هم نه با خشم وحسرت و … بلکه باحس خوب راحتتر تغییر میکنن شایدهم راحت اگر نگم قطعا ارامش بخشتر ولذت بخشتر رو میتونم بگم

      موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        اميرحسین گفته:
        مدت عضویت: 3132 روز

        سلام

        سپاس از پاسختون و وقتی که گذاشتید، خیلی عالی تحلیل کردید واقعا… جای تامل زیادی داره..

        خیلی خوب توضیح دادید… به فکر فرو رفتم… در دوره کودکی و نوجوانی که این اتفاقات میفتاد خودم یادم هست که خیلی زیاد احساس قربانی شدن داشتم و عاشق اینکار بودم که اونم دلیلش کمبود محبت و توجه بود…

        الان خیلی کمتر شده و البته که هنوز وجود داره … درست گفتید واقعا، هیچوقت اینجوری خودم رو دقیقا بررسی نکرده بودم

        شاید همین نیاز به محبت و توجه باعث این مشکل هست و شاید نباید مستقیم ظاهر اون ایراد رو دید و براش الگو اورد….

        خلاصه عالی بود و باید خیلی بهش فکر کنم… سپاس بینهایت از شما دوست عزیز

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      حمید رضا نارنجی ثانی گفته:
      مدت عضویت: 2211 روز

      سلام دوست عزیزم

      در دنیا هیچ درست و غلط مطلقی وجود نداره.

      آنچه برای شما رقم میخوره چیزیه که عمیقا بهش باور دارید.

      شما باور دارید که خدا میتونه از آسیب های کلی حفظ کنه.پس قطعا تا حالا اینکارو کرده

      اما این خدا مثل یک بادیگارد احمق و بی‌عرضه و دست و پا چلفتیه که بلد نیست از اسپیکر کامپیوتر شما محافظت کنه. پس دقیقا نمیتونه.

      نه اینکه اون نتونه.بلکه چون شما نمی‌تونید اینو باور کنید اون اینکارو نمیکنه.

      چون این قانونشه.

      چیزی در زندگی شما رخ میده که شما باورش کرده باشید

      خدا اصلا قربان نمیکنه قضاوت نمیکنه.

      درهم هم حساب نمیکنه.

      میگه تو بمن ایمان داری که از بابایای بزرگ حفظت میکنم پس چشم .اوکی

      ولی میگی من یه احمق خرفتم که توانایی حفظ اسپیکرتو ندازم. اوکی پس ندارم.

      خیلی ساده.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    احمد رضا عزیزی گفته:
    مدت عضویت: 2204 روز

    سلام ب استاد عزیزم

    استاد سوال اول اینه که من در رشته بازیگری دوست دارم موفق شوم و به درجات بالا برسم

    تلاش هایی که کردم اینه که کلاس رفتم و تمرین کردم و باور سازی هم کردم و دارم تلاشمو بیشتر میکنم

    حالا اومدم که ترمز های خودمو بشناسم و بگم

    ترمز 1

    این که در سن جوانی کسی نمیتواند ایت موفقیت ها را به دست بیاورد در باره این ترمز دارم الگوهایی پیدا میکنم که ببینم در سن جوانی هم بازیگران خوب هستند که از وقتی پیدا کردم میبینم که کم هم نیستند و و منطق من هرروز داره قوی تر میشه

    ترمز 2 اینه که اگر من معروف شوم احتمالا ادم بدی میشوم

    من برای این ترمز دارم منطق هایی پیدا میکنم که شهرت و ثروت بد نیست بلکه خوب هم هست چون من میتوانم با ثروتم کمک کنم به دیگران که باور کنند خودشان را و قدم در این راه بگذارند

    ترمز اصلی من احساس لیاقته که من لیاقت همچین جایگاهیی را ندارم و من نباید برسم ومطمینم احساس لیاقت کمی دارم و شما به این باگ میگین عزت نفس پایین

    این عزت نفسو من باید بالاببرم با تمرین های خوب ولی من مشگل و ترمز اصلیم اینه که اصلا کاری نمیکنم و میخام همینجوری برسم یعنی در پرداخت بها هم مشگل دارم.

    من هم مثل قای خوشدل این مشگل گیرنده بودن را دارم که نمیتوانم چیزی بگیرم و فکر میکنم بده و زشته و کمبوده ولی با ابن که دوستانی دیدم که در لحظه ای خواسته اند برایشان فراهم شده و دقیقا باور برعکس من را داشتند و گفتند خب داده دیگه من هم استفاده میکنم و الان که دقت میکنم میبینم که پدرم هم این مشگل را داشت ودقیقا عزت نفس پایینی داشت که نمیتوانست درخواست کند

    امیدوارم با منطقی کردن و برداشتن این تزمز ها بتوانم زندگی و حرفه خود را بسازم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      مهدی بیرانوند گفته:
      مدت عضویت: 2070 روز

      دوست عزیزم سلام

      درباره ترمز دومت فک کنم بتونم کمکی کنم

      من خودم یکی از الگوهام یانیه. یانیس کریسومالیس. یه اهنگ ساز یونانی که از شهرت و ثروت بالایی برخورداره و برای خودش صاحب سبکه.

      عملا چیزایی که بهش میگن جاه و مقام و ثروت و شهرت رو داره.

      حالا شما بیا مقدمه کتاب زندگی نامشو بخون. میلینی کع اصلا این ثروت چقدر اونو پخته و با ارامش تر کرده . چقدر قشنگ از پدر و مادرش تعریف میکنه. قشنگ میفهمی که این مسیر باعث رشدش شده و این ثروث اونو تبدیل به یه ادم جا افتاده ای کرده .

      من با خوندن اون کتاب کلا دیدم نسبت به افراد معروف عوض شد . واقعا ادم بزرگیه . فک کنم اسم کتاب یانی : سرگذشت یک ادیسه بود.

      من اینترنتی سفارش دادم اوردن در خونه . سایت گیسوم بود.

      موفق باشی دوست من ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠⁩

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
  4. -
    سیدجابر سجادی گفته:
    مدت عضویت: 2141 روز

    به نام خداوند وهاب

    سلام استاد عزیز وخانم شایسته مهربان

    ودوستان نازنین

    استاد چقدر اندام فوق‌العاده ای درست کردید وچقدر بهتون میاد تیشرت سفید وپاردیس باورنکردنی هست ازاین همه زیبایی و سرسبزی وآرامش

    خدایاشکرت

    توی دوره کشف قوانین زندگی استاد از ترمزهای میگه که نمیزاره ما به خواسته هایمان برسیم

    این ترمزها همان باورهای محدود کننده ای هستند که ما باید باتمام وجود وقت بزاریم وشناسایی کنیم وپیدا کردن ترمزها جهاد اکبری میخواد .استمرار. تلاش .وپشت کار

    میتونه درپیداکردن ترمزها به ما کمک کنه

    این ترمزها سالیان سال هست که توی ناخودآگاه ما جای خودشو محکم کرده ودیده نمیشه

    چون از زمانی که به دنیا آمدیم این باورهای محدود کننده در ذهن ما کاشته شده بدون اینکه خودمان

    خبر داشته باشیم

    ما بدون اینکه اطلاعی داشته باشیم

    از فیلم ها .داستان‌ها. خانواده.مدرسه.مذهب به ناخودآگاه ما وارده شده است

    وما بزرگ شدیم وتصاد وخواسته ها درما شکل گرفته

    وما برای رسیدن آنها تلاش کردیم وتلاش کردیم

    وهرچه قدر که زمان بیشتری را برای رسیدن به خواسته ها گذاشته ایم فایده ای نداشت وتازه باورهایمان رانیز تخریب کرده است وما را به سمت ناسپاسی وگمراهی وشرک کشاند

    من خودم سالهاست که میخواستم از لحاظ مالی پیشرفت کنم وچندین شغل عوض کردم ومدام به سراغ ایده های زیادی میرفتم اما هرچقدر که بیشتر تلاش میکردم کارم بدتر ازقبل میشد

    واخر این به ذهنم میومد که ما روزی گنجیشکی هستیم وخداوند میخواد که ما فقیر باشیم

    واگر ما این ترمزها را پیدا کنیم و روی آنها زمان بزاریم

    وترمز ها را برداریم دقیقا مثل همون بارونی که بعد از این فایل شروع به باریدن کرد ما به خواسته هام میرسیم

    ولاجرم نعمت وبرکت وارد زندگی ما میشه

    باران رحمت الاهی همیشه آماده باریدن هست

    وما زمانی میتونیم باران را لمس کنیم که از زیر سقف های محدود ذهن بریم بیرون و این لطافت باران را حس کنیم

    استادبابت این فایل وبه روزرسانی دوره کشف قوانین زندگی سپاسگزارم

    درپناه الله مهربان موفق وثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    داود نیکزاد گفته:
    مدت عضویت: 2140 روز

    با سلامی گرم و پر از انرژی مثبت

    سوال؟ تا حالا برای چه هدفی زیاد تلاش کرده ام خیلی انرژی گذاشته ام اما نتیجه نگرفته ام

    جواب: خلاص شدن از فقر و رسیدن به استقلال مالی بوده

    ولی من خودم میدونم که خیلی جای کار داشتم و این مدتی که با استاد کار میکنم خیلی از سوراخ های این سطل را بسته ام

    یعنی با داغونی افکارو باورهایی که تا این لحظه داشته ام اگه به استقلال مالی رسیده بودم جای تعجب داشت

    کلی باید اعتماد بنفس و احساس لیاقت و خود ارزشمندی و دیگر باورهای مخربم را درست میکردم با شکست هایی که وقتی برای خودم کار میکردم دیدم هنوز جرعت نمیکنم که دوباره برای خودم یک کاری انجام بدم

    با اینکه روحیه ام کارآفرینیه

    و هنوز سرمو بردم تو لاک خودم که نقص هامو برطرف کنم وگرنه اگه به اعتماد بنفسی برسم که دوباره کار شخصی بزنم شرایط متفاوت خواهد بود

    الانم که دارم مینویسم شرایطم را میتونم بگم از 7- رسیده به 3-

    اینکه خودم میتونم مدارمو تشخیص بدم برام خیلی مهمه و این باعث میشه حرکات انتحاری انجام ندم قدمهایی فراتر از تکاملو برندارم

    اقداماتی که همیشه بجای سود کردن به ضرر کردن و درجا زدن ختم میشد

    و اهدافی در خور مدارم را انتخاب کنم

    یعنی هنوز هدفم درمان زخم هاست و قبول دارم با این بدن زخمی زمان این نیست برم باشگاه برای ایجاد اندام مناسب

    آره برای رسیدنم به هدفم ترمزهام زیاد بوده

    گاز دادنها هم معنی نداره خیلی وقتها حتی دادی اشتباه گاز میدی

    یعنی از باورهای اشتباه ایده های اشتباه هم دریافت میکنی و میبینی کلی انرژی از دست دادی

    سوال؟ چه باورهای اشتباه (ترمز ذهنی) میتونی شناسایی کنی که جلوی رسیدنت به هدفت را گرفته

    جواب : شاید قوانین را بلد شده ای ولی تو نمیتونی مثل استاد و سایر دوستان اجراش کنی

    تو ضعیفی ارادشو نداری تمرینهاش سخته

    فک کردی فقط بلد شدن قانونهاست چه معلوم که تا الان تونسته باشی ده درصد اجرا کنی

    ولی دیگه فهمیدم که باید با منطقی کردن ذهنمو آروم کنم

    آره من میتونم تغییر کنم و نتیجه بگیرم همانطور که استاد با اون گذشته اش تونست

    همانطور که آقا هادی ترابی تونست از افسردگی در بیاد

    همانطور که آقا رضا عطاروشن تونست تغییر کنه

    من میتونم تغییر کنم و تا حالا موفق بوده ام

    آره میشه که منم عادتهام رفتارهام شخصیتم تغییر کنه

    دیدی که فلان…… عادتمو تغییر دادم

    دیدی تونستم از اون آدم نامناسب فاصله بگیرم

    دیدی موفق شده ام که از زندگیم از خودم و از اطرافیانم از کارم از جای که الان هستم شاکی و ناراضی نباشم

    و تونستم راضی باشم سپاسگزار و قدردان باشم

    منم مثل آقا رضا موفق شده ام به اخبار و فیلمو و بحث های دوستان در باره نکات منفی توجه نکنم

    من موفق شده ام زیاد عصبانی نشم در حالی که قبلا بودم

    الان میتونم زیاد تو ناراحتی غم نباشم در حالی که قبلا زیاد تو ناراحتی میموندم

    من تونسته ام ارزش حرف مردم را تو ذهنم کم کنم و با تکامل کمترشم میکنم و به شکل گذشته ارزش قاعل نیستم به نظر دیگران

    من تونستم باور کنم که خدا با من حرف میزنه و میتونم حرفها و راهها و ایده های که خداوند بهم میده را بشناسم

    من تونستم زمانی که همسرم خونه نیست ظرفها را بلافاصله بعد از غذا خوردنم بشورم درحالی که قبلا حوسله نمیکردم تا وعده دیگه ظرفها رو سینک میموند

    من خیلییی هم جواب گرفته ام اما بدلیل مداری پایینی که توشم ذهنم هیچ کدام از نتایجم را نمیبینه

    نمیبینه که دیگه درگیری با همسرم ندارم هیچ بدهی ندارم بیماریم‌ بهتر شده اعصابم آرومه

    درحالی که بیرون اومدن از مدار منفی و ضررهای مکرر و درجا زدن ها خیلی سخت تر از اینه که از شرایط نرمال به استقلال مالی رسید

    بالا رفتن از سربالایی خیلی سختتر از پایین رفتن از سرپایینیه

    برای آقای هادی ترابی سخترین کار رها شدن از افسردگی بود بعدش که راحتر بود براش

    حالا که موفق شده ام از سختی ها در بیام پس میشه به درجات بالاترم برسم

    من میتونم تغییر کنم

    تمریناتی که استاد میده کار سختی نیست که ،

    به فایلهاش که گوش کنی میبینی کلی دیدگاهت تغییر کرده مثلا نسبت بخدا باورهای گذشته ات اعتبارشونو از دست میدن و اگه رو اونها تعصب داشتی الان دیگه رو باورهای که استاد تو ذهنت گفته تعصب داری و اونها را تایید میکنی

    شاید به اسم تمرین انجام دادن حساسم از بس که در دوران مدرسه از تمرین حل کردن همیشه فراری بودیم

    وگرنه تمرینات استاد سختی که نداره خیلی هم راحتن

    و اینطور باید این ترمز را بردارم که منم هم تونسته ام کلی قوانین را اجرا کنم

    مگه من چمه

    توجه نکردن به منفی ها و برعکس توجه کردن به مثبتها و زیبایی ها هم شد تمرین

    این ترمزی بوده که شناسایی کردم و دارم رفعش میکنم

    با سپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  6. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1281 روز

    سلام به همه دوستان و استاد عزیزم

    گاهی اوقات مجبور میشم گذشتمو شخم بزنم تا خاطرات نازیبا رو به یاد بیارم و بتونم در مورد موضوع فایل کامنتی بزارم

    درمورد هدفی که داشتم و بهش نرسیدم فقط یه مورد یادم میاد و اونم در روابط با فامیل شوهر بود

    یادمه وقتی وارد اون خانواده شدم به دلایل بی اهمیت و پیش پاافتاده بامن بدرفتاری میکردن

    و از اونجایی که من عاشق همسرم بودم و با مادرشون در یه اپارتمان زندگی میکردیم

    من شروع کردم به کوتاه اومدن حرف نزدن

    پادری شدن بله قربانگو شدن و خلاصه هرکاری میکردم که اونا رابطشون باهام خوب بشه

    و به قول معروف دلشونو بدست بیارم

    من از اون سعیده پرشور وسرحال و حاضرجواب تبدیل شدم به یه دختر بی روح ساکت

    ساکت به معنای واقعی هرچی میخواستم بگم

    هزاربار بالا پایینش میکردم که مبادا حرفی باشه که اونا بهشون بر بخوره

    خلاصه فکر میکردم محبت محبت میاره و بالاخره قدرمو میفهمن درحالیکه همه محبتهام شده بود وظیفه که اگه میخواستم کمی کوتاه بیام شاکی مبشدن که این چشه ؟ چرا کم محلی میکنه؟

    من خیلی تلاش کردم سالیان سال همش تو دست وبالشون بودم وقتی مهمونی داشتن از اول صبح تا آخرشب همه جوره کمک میدادم موقع عید کلی خونه تکونی براش میکردم مرتب بهش سر میزدم که حوصلش سر نره

    و……

    البته بعد چندسال یکم ملایمتر شده بودن ولی نه در حد اون همه تلاش و ازخودگذشتگی من

    درمقابلش یه جاری داشتم که اون اصلا و ابدا کارایی که من میکردمو نکرد

    دیر میومد تومهمونیا گاهی که اصلا نمیومد

    نه کمکی نه ازخودگذشتگی نه محبت خاصی

    ولی تا میومد همه میرفتن به استقبالش کلی بهش احترام میذاشتن کلی خانم خانم بهش میگفتن خلاصه هرکاری که باید برامن میکردن در مقابل اون همه محبت برا اون انجام میدادن

    همش میگفتم خدایا اخه چرا ؟ چرا همه چی برعکسه چرا اون و شوهرش انقدر مورد احترامن ولی من و همسرم نه؟

    اینو بگم که همسرمنم دقیقا مثله من بود

    نمیدونستم که من وهمسرم خودمون مقصریم خودمون شدیم فرش زیرپا خودمون اجازه میدیم باهامون این برخوردو بکنن

    واین برای من یه رنج طولانی وتکراری شده بودکه هیچ نتیجه ایم نداشت

    تقریبا دوسال اخری که اونجا زندگی میکرویم من تصمیممو گرفتم که روندمو عوض کنم و یکم براخودم ارزش قائل شم وتموم کارایی که قبلا میکردمو محدود کنم

    و وقتی برخورد بد میدیدم تاچندروز اصلا نمیرفتم خونشون تا خودش رابطه رو برقرار کنه

    وبعدشم که هدایت شدیم به رامسر و کلا ورق برگشت و منم با قوانین اشناشدم و دیگه از بیخ وبن زندگیم عوض شد

    میتونم بگم باورهای اشتباهی که داشتم این بود که فکر میکردم محبت محبت میاره

    فکرمیکزدم هرجی بیشتر کنارشون باشم بیشتر منو میبینن و قدرمو میدونن

    فکرمیکردم برا ارامش زندگی مشترکم باید هرگونه ازخودگذشتگی بکنم حتی به قیمت نابودی خودم

    فکر میکردم بالاخره یه روز اینکارا جواب میده و میفهمن که اشتباه کردن

    فکر میکروم اون بزرگتره و بایدبش احترام بزارم و این رسم زندگیه وتابوده همین بوده

    فکر میکردم توی رابطه یکی باید کوتا بیاد دیگه وگرنه همه چی تموم میشه

    فکر میکردم همه ادمای خوب اینجوری عمل میکنن

    اینم بگم که هرچی فکز میکنم این افکار ازاحساس عدم لیاقت و بی ارزشی نمیومد

    چون من ادمی بودم که خیلی خودمو دوست داشتم وبراخودم ارزش قائل بودم

    ولی با یه سری باور اشتبا که تو ذهنم بود فکر میکروم اینکارام درسته و روند طبیعی اینه و هر ادم خوبی همینکارا رو میکنه

    خیلی خوشحالم که شجاعت مهاجرتو پیداکردیم و الان تو این شهر زیبا و ارام به دور از اون همه هیاهو و ادما دارم به معنای واقعی زندگی میکنم

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    گزینگ عزیزی گفته:
    مدت عضویت: 1310 روز

    سلام خدمت استاد عزیزمممممو خانم شایسته ی گللللل و همه هم فرکانسی های خوبم

    خدا را شکر میکنم به خاطر این همه آگاهی که در یافت کردم و خدا شکر بابت این دریاچه ی زیبا واستاد خوش استایلی که داریم

    1چه هدفی را انتخاب کرده ای که کلی برای ان تلاش کرده اید وبا وجود تلاش فراوان هنوز به ان هدف نرسیده اید

    2آیا افرادی را مشماسید که با وجود تلاش کمتر در مدت زمان کمتر به نتایج عالی رسیده اند

    استاد عزیزم یکی از خواسته های من موفقیت زیاد در کارم که خیاطی است که با وجود تلاش زیاد و کلاسهای زیادی که رفتم و هزینه کردم به انچه که دوست دارم نرسیده ام ودرامد خوبی ندارم

    در عوض دوستی دارم که با وجود تلاش کمتر در مدت زمان کمتر خدا راشکر بسیار بسیار موفق است ودر شهر ما همه او را میشناسند

    من در روابط عاطفی هم دچار مشکل هستم با وجود تلاش فراوان روابط بسیار عالی ندارم دوست دارم روابطم خیلی عالی باشد در این مور د هم خیلی تلاش میکنم ولی نتیجه ی قابل قبولی را کسب نکرده ام

    استاد عزیزم من فکر میکنم دلیل اینکه من به خواسته هایم نمی رسم وعدم لیاقت و احساس عدم ارزشمند بودن در خودم و کمبود عزت نفس و احساس اضافی بودن و ترس از قضاوت دیگران و درصلح نبودن با خودم و دیگران میدانم

    ومن خیلی دوست دارم که من را راهنمایی کنید و مطمئنم که خیلی ها این مشکل را دارند

    براتون بهترین ها را ارزو میکنم استاد عزیزو دوست داشتنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    آرش لشنی گفته:
    مدت عضویت: 1725 روز

    با بررسی اهداف هود به این نتیجه رسیدم

    1. اکثر اهدافم را پیگیری نکرده ام و اصلا تلاشی در خور برای آنها نداشته ام در حد خیلی کم و نا مستمر به آنها پرداخته ام

    2. آنهایی را هم که سخت پیگیر بوده ام مانند زبان انگلیسی باور های ترمز گونه داشته ام

    راستی کسی می داند معیار و اندازه ی تلاش برای هدف چیست؟ یعنی چه موقع می توانیم بگوییم تلاشمان برای هدفی مناسب و به اندازه بوده؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      امیرحسین سالارزاده گفته:
      مدت عضویت: 1983 روز

      به نام خدای خالق من وتمام جهانیان خدایی که همیشه نزدیکه وعاشقانه دوست داره که به من وبه همه ی بنده هاش کمک کنه وقدرت خلقی که خودش داره رو به من هم داده

      سلام خدمت دوست عزیزم اقای لشنی

      مهم ترین فاکتور برای رسیدن به هرهدفی داشتن شور واشتیاق فراوان وداشتن باورهای مناسب وهم جهت بااون هدف یاخواسته استاد درقدم 1جلسه 6 توضیح کاملی ازرسیدن به اهداف دادن .برای رسیدن به هرهدفی دردرجه اول باید قوانین بدون تغییر خداوندرو درک کنید وبعد باورهای درستی درمورد اون هدف توی ذهنتون ایجاد کنید ودرقدم بعدی الگوهایی روپیداکنید که به صورت طبیعی همون هدفی که شما میخوایید برسید رو سالهاس که تجربه کردن وگذشتن ازش .

      ماباید سعی کنیم دردرجه اول به خودشناسی برسیم وبتونیم اولویت های زندگیمون رو درست انتخاب کنیم وهدف هایی که برمیدارم براساس اولویت درست باشه وهدفی باشه که بشود باامکانات فعلی انجامش داد وسعی کنیم هرروز براش 3تاکارمهم وتاثیر گذارانجام بدیم دراین صورت هرهدفی رسیدن بهش امکان پذیر میشود .

      یه مثال میزنم = درمورد مسائل مالی همه ی ما به تضادهایی برخوردیم وخواسته هایی داریم که دوست داریم تجربه شون کنیم .اگربخواییم درزمینه مالی افزایش درامدرو تجربه کنیم اول ازهمه باید باباوردرست وارد هربیزنسی بشیم که بهترین محصولات ثروت 1-2-3هستن

      بعدش میانگین درامدیک ساله رو 3برابر کنیم اگرهم بیشتر شد بهتر واینو درنظر داشته باشیم درمسیر رسیدن به اهداف نباید بی خیال لذت بردن بشیم وتلاش وتقلای زیادی به خرج بدیم بهترین روش رسیدن به اهداف گاهی اوقات بی خیال شدن ولذت بردنه ازچیزایی که دوسش داریم

      ویادمون باشه ساعت کاری یافعالیت روزانه هیچ ربطی به درآمد نداره چون بی نهایت افراد والگو هستن که باساعات کاری خیلی کم مبالغ بالایی میسازن

      .دوست عزیزم سعی کنید فقط یه هدف بااولویت بالاداشته باشید وتازمانی که نتیجه های بزرگی ازش نگرفتید سراغ هدف دیگه ای نرید

      درپناه خدای عاشق باشید

      خوشحال میشم اگرکامنت رو مطالعه کردید ایده ای داشتید بنویسید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      سید علی حسینی گفته:
      مدت عضویت: 1482 روز

      با سلام

      دوست عزیز به میزانی که ادم تو مسیر هدف باشه و حست خوب باشه و درک کنی که روز به روز داری تکاملت و طی میکنی ینی تلاش برای رسیدن به هدف؛

      من از تجربه خودم میگم:

      من دوست داشتم مغازه لوازم یدکی بزنم ولی هیچ تجربه ای نداشتم؛

      گام اول این بود که برم شاگردی خب این ینی وارد شدن به مسیر.

      حس خوب داشتن ینی اینکه من با شوق و ذوق میرفت مغازه و تمام سختی ها رو به جون می خریدم و به هدفم فکر می کردم.تا اینکه یک قفسه از مغاره رو واسه خودم جنس اوردم و این نشانه بود که من دارم تکامل خودم و طی میکنم و با جنس کم تجربه فروشندگی و شروع کردم.کم کم جنس های بیشتری اوردم.بعدش یک انبار 30 متری اجاره کردم و الان یک انبار 100 متری اجاره کردم و مستقل برای خودم کار میکنم.

      توی این 4 سال قشنگ میفهمیدم که دارم توی مسیر مستقل شدن حرکت می کنم. و حسم از این که دارم به با گام های کوچک به هدفم میرسم خوب بود.

      امیدوارم مفید واستون واقع شده باشه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      مهدی کاتبی گفته:
      مدت عضویت: 1480 روز

      سلام آرش جان

      در رابطه با سوالت که معیار اندازه گیری تلاش چیست؟ به تجربه خودم باید بگم هر وقت آرامش خیال داشتم که امروز همین قدم حتی کوچک برای من کافی بود و احساس کمالگرایی و احساس گناه که چرا تمام خودت رو نذاشتی و تقلا نکردی نداشتم، بعد مدتی به راحتی نتیجه ی اون اعمالم رو فهمیدم، میخوام بگم معیار اندازه گیری کافی بودنه تلاش خستگی شدید موقع خواب نیست یا اینکه با خودت بگی امروز دیگه پوست خودمو کندم پس حتما مفید بودم، معیارش یه فرکانسه که به تکامل دقت داره به رشد روزی یک قدم دقت داره و آرامش رو تزریق میکنه به وجودت، من تا این لحظه که برای شما مینویسم اینجوری درک کردم کافی بودنه تلاشم رو و خداروشکر مثال هایی از نتیجه هم دارم که بعضی نتایج مالیم به راحتی و با بشکن رقم خورده چون پشتش فرکانس درست بوده

      امیدوارم در همه زمینه ها موفق و سربلند باشید آرش جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    جواد حاتمی گفته:
    مدت عضویت: 1866 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان.

    سلام به استاد عزیزم و مریم خانم عزیز.

    چه هدف هایی را انتخاب کرده بودم اما محقق نشدند یا روند کندی دارند برای پیشرفت؟

    1، سه برابر کردن درامدم

    ترمزها

    در این رابطه ترمز هایی که دارم

    (برای درامد بیشتر باید بیشتر کار کنی)

    (چه فایده باید بیشتر تلاش کنی و بعدشم نصفشو مالیات بدی به دولت)

    (برای کاری که انجام میدی نباید پول زیادی درخواست کنی، نامردیه، اصلا افراد بیشتر از این برای کارت پول نمیدند)

    ایا افرادی را میشناسید که به اندازه شما یا متر تلاش کرده اند اما نتیجه دلخواه شما را گرفته اند؟ راستیاتش نه، البته بگم منم خیلی پیگیر نبودم که الگو پیدا کنم در شغل خودم.

    اما توی شغل های دیگه خیلی ها رو تو سایت دیدم که ی مدت کوتاهی که کار کردند ایده ها بهشون گفته شده و عمل کردند و درامدشون خیلی افزایش داشته.

    2، تغییر شغل

    ترمز ها

    1، دیگه دیره برای شروع ی کار دیگه

    2، اوووو باید کلی خاک بخوری تو این کار تا جا بیوفتی

    3، باید توی این کار استعداد داشته باشی.

    4، طول میکشه که توش حرفه ای بشی.

    5، نکنه انتخابم راجب شغل جدید اشتباه باشه که بعدا پشیمون بشم.

    3،ایجاد روابط عاشقانه:

    ترمز ها

    1، احساس عدم لیاقت

    2، خود کم بینی

    3، میگم اصلا چطوری میخوام با اون دختر ارتباط برقرار کنم (چونکه اروپاییه و فرهنگش و زبونش با من فرق میکنه)

    4، به اندازه کافی خوشگل و خوب نیستم.

    4، سلامتی پوست سر و صورتم

    ترمزها

    1، این مربوط به خیلی وقت پیشه و سخت میره

    2، کسایی که داشتنش هنوز دارنش

    3، این چون ی چیز بیرونیه و پوستیه فرق میکنه.

    سپاسگزارم سپاسگزارم خیلی سپاسگزارم که با این باور ها روبرو شدم. استاد خیلی ازتون متشکرم،

    من داشتم فایل (با وجود تلاش فراوان به خواسته هایم نرسیدم 2) را میدیدم چند بار هی دستم خورد روی گوشی و میومد روی این فایل. گفتم ی نشونست.

    این فایل را دیدم، ذهنم نمیخواست بنویسه و تمرین را انجام بده.

    اما خداوند هدایتم کرد و اومدم نوشتمش.

    الان میرم قسمت 2 را ببینم.

    در پناه خداوند یکتا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    لیلا گفته:
    مدت عضویت: 3979 روز

    درود. به نام خداوند مهربان

    استاد گوش دادن این فایل خیلی ذهنم رو به هم ریخت. من سه سال و نیم هست که با همسرم ازدواج کردم و همیشه باورم این بود که اول ازدواج بچه دار میشیم. یک سالی گذشت ولی اتفاق نیافتاد. یکی از دوستام میگفت این نیاز جسمانیه و شاید روحت بچه نخواد. یکی میگفت شاید شوهرت از ته دل نمیخوادکه نمیشه . یکی گفت سنت بالاست و معلوم نیست بشه . بعد یک سال کلی آزمایش و عکس و ویزیت … انجام دادیم . همه آزمایشها اوکی بودن ولی هنوز هم نشده. بعد گوش دادن این فایل هیچ باور محدود کننده ای به ذهنم نیومد. یه لحظه نشستم و به درونم گوش دادم و از حرفایی که شنیدم تعجب کردم.

    1.خونمون کوچیکه. 2.پدرم نتونست زندگی خوبی برای من و برادرم فراهم کنه و من دوست ندارم سختی که خودم کشیدم یه موجود دیگه بکشه.3.من برا خودم اهدافی دارم که بچه مانع رسیدن به اونا میشه. 4.هنوز خودمون بچه ایم. 5.بچه خرج داره و باید خودت رو فدا کنی. 6.حوسلشو ندارم. 7. دقیقه نود اتفاق میافته. 8. باید خدا بخواد. 9. به زور چیزی رو از خدا نخواه فلانی به زور خواست بچش معلول شد.

    با نوشتن این باورها کلی اشک ریختم. با اینکه برای رسیدن به خواستم از روشهایی مثل خریدن لباس و برنامه ریزی برای اتاقش و اینکه چی بخرم و تختش رو کجا بزارم و چجوری بزرگش کنم……و آماده کردن خودم برای اومدنش. ولی باورهایی که ترمز هستن رو نادیده گرفتم. فکرها یا نجواهای درونی ظریفی که تو ذهنم مدام کار میکرده و من .بهشون بی توجه بودم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: