چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 45 (به ترتیب امتیاز)

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    495MB
    33 دقیقه
  • فایل صوتی چرا با وجود تلاش فراوان، به خواسته‌هایم نرسیده ام؟ | قسمت 1
    61MB
    31 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1205 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    شیما محسنی گفته:
    مدت عضویت: 3796 روز

    استاد عزیز، مریم زیبا و دوست داشتنی، دوستان هم فرکانسی ام سلاااااام. خدا قوت به همتون

    استاد، آشنایی من با شما در مورد تضاد عاطفی خیلی سخت، آغاز شد و من تمرکزم سال ها بر این موضوع بود. تا الان خیلی خیلی زیااااد شخصیتم در روابط بهتر شد و خودم از خودم کلی لذت می برم. اطرافیانم بارها شده که از اینکه با من هم صحبت میشن و لذت می برن، بیان کرده اند که شیما تو چقدر تغییر کرده ای ….

    البته بگم که استاد، با اینکه من در روابط با شما آشنا شدم، ولی کلا شخصیت من تغییر کرد و من خیلی خیلی راضی هستم از تغییراتی که کرده ام. در خیلی جنبه ها …

    در به هدف رسوندن اهدافم، در زیبا بینی دنیا، در تربیت فرزندم، در علی بی غم بودن پ حرص نخوردن، در ثروت، در خدا شناسی و ……

    اما استاد اون نتیجه ای که دنبالش بودم در روابط رو نگرفتم و هنوز که هنوزه تمرکزم رو این موضوع است. با گذشت زمان و فعال بودن بیشتر در سایت مثل کامنت گذاشتن، کامنت خواندن و ….. تازه به یکسری باورهام پی برده ام که ترمز اصلی در نتیجه نگرفتنم است. مثلاً اینکه احساس کمبود لیاقت در رواابطتم بسیاااار بالا است. اینکه شدیداً خواستار احساس قربانی شدن هستم. به این صورت که دوست دارم مشکلات عجیب غریب برام بیافتند و تحمل کنم و قوی باشم و بعدها هی برای دیگران بگم که می بینید که من چقدر قوی هستم. من کلی آموزش دیده ام که در مشکلات نباید ضعیف بود و …..

    استاد من مشکلی که اخیرا در خودم متوجه شده ام اینکه من دیر مطالب رو دقیق متوجه می شوم. مثلاً اینکه تازه موضوع باورها رو دارم متوجه میشم.

    دوستی دارم که اصلا در مورد قانون در روابط چیزی نمیداند، ولی به صورت ناخودآگاه خیلی خیلی خوب عمل میکند و من واقعا تحسبنش میکنم.

    به امید خدا که بتونم ترمزها رو راحت تر شناسایی کنم و نتایج دلخواهم در روابط رو بگیرم. البته بگم که استاد غزیزم، واقعا من از سالی که در این مسیر بوده ام، لذت بردن از زندگی را چشیده ام و دوست دارم هر روز هر روز بیشتر پ بیشتر درک کنم.

    در پناه خدا جووووون

    شیما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    كيمياااا گفته:
    مدت عضویت: 1987 روز

    سلام خدمت استاد عزیزتر از جان و مریم دوست داشتنی که من به زن بودنش افتخار میکنم. با دیدن سریال های زندگی در بهشت و سفر به آمریکا چقدر چیز از مریم یاد گرفتم. همراه بودن با شریک زندگیم. شجاع بودن. ابراز عشق و علاقه. شاکر بودن برای ریزترین مسائل زندگیم. دیدن زیبایی ها و تمرکز بر روی اونها. راستش من خیلی وقتا برا کار کردن تو خونه غرغر میکردم. فکر میکردم باید یه نفر بیارم و کارای خونم رو برام انجام بده و تمیز کنه. اما وقتی توی سریال زندگی در بهشت، استاد توضیح داد که مریم جان چطور اونهمه کثیفی و سوسکهای کلبه چوبی رو با چه دیدگاه های زیبایی خودش تمیز کرد. با خودم گفتم آره .چرا من هیچوقت از این زاویه به این موضوع نگاه نکردم. بعد ازون همه کارای خونه رو خودم با لذت انجام میدم و شکرگزاری میکنم برای ذره ذره اش.برای اینکه خونه دارم که تمیز کنم. خونم فلان جارو داره فلان چیزو داره. جسم سالم دارم که میتونم خونه خوشگلم رو خودم تمیز کنم. و خیلی چیزای دیگه. که اگه بخوام همه رو بنویسم خیلی طولانی میشه. ازش یاد گرفتم پا روی ترسام بذارم. وقتی دیدم توی کلبه توی 60 هکتار اونم آمریکا میتونه تنها بمونه. گفتم چرا من نتونم توی شهر خودم توی یه آپارتمان 150 متری تنها بمونم. چون همیشه از تنهایی وحشت داشتم. ولی با دیدن ایشون خدارو شکر الان خیلی بهتر شدم. اینکه یه زن چقدر میتونه قوی باشه با اراده باشه و….. خلاصه بگم که الگوی منی عشقم.

    حالا بریم سراغ این فایل:

    گرچه من فکر میکنم استاد خودش جواب این سوالها رو توی فایل دادن. اما منم میخوام نظر خودمو بدم و ردپا بذارم. میدونی استاد وقتی فایل رو گوش دادم تصمیم گرفتم منصفانه به قضیه نگاه کنم و الکی شو آف نکنم که آی من خیلی تلاش کردم پس چرا نتیجه نمیگیرم.اومدم این چندسالی رو که با شما آشنا شدم تو ذهنم مرور کردم و همه خواسته های ریز و درشتم رو آوردم جلو چشمم. دیدم هیچ خواسته ای ندارم که واقعا براش تلاش کرده باشم (البته تلاش ذهنی) و بهش نرسیده باشم. اگر خواسته ای هست که هنوز بهش نرسیدم واسه اینه که واقعا براش تلاش نکردم.بذارین یکم بازش کنم:

    نگاه کردم دیدم به خواسته هایی رسیدم که برام قابل باور تر بوده و براش باورسازی کردم.

    نسبت بهش رهاتر بودم.

    براش احساس لیاقت داشتم.

    طبیعی میدونستم که باید اونو داشته باشم.

    وابستش نبودم .

    و اونا که بهش نرسیدم کلاهمو قاضی کردم دیدم نه هنوز ته دلم خودم باور ندارم که میشه اینو داشته باشم.

    یا برام خنده داره من اینو داشته باشم

    یا فکر میکنم اونا که این خواسته رو دارن خاص هستن (که برمیگرده به عزت نفس و احساس لیاقتم)

    یا واقعا اونجوری که باید مشتاق رسیدن بهش نیستم.

    ته ذهنم فک میکنم با رسیدن به این خواسته ممکنه یکی دوتا چیز دیگه رو از دست بدم.

    و….

    استاد من فکر میکنم اگر ما قانون رو درست درک کنیم و درست بهش عمل کنیم هیچ خواسته ای وجود نداره که براش تلاش کنیم و بهش نرسیم.

    نمیدونید چقدر خواسته ریز و درشت داشتم که تو این مدت، ساده و بدیهی بهش رسیدم. اما همشون خواسته هایی بودن که بهشون وابسته نبودم. به قول شما ، میگفتم شد شد نشد هم اشکال نداره. همینجوری هم دارم لذت میبرم. اگه بشه عالی میشه ولی اگه نشه هم اتفاق خاصی نمی افته.

    استاد شاید بیشتر از 50 تا دفتر نوشتم از حرفای شما، از شکرگزاری هام و از تمرکز بر زیبایی ها.

    وقتی خونم رو نگاه میکنم میبینم خط به خط خونه ای که دارم توش زندگی میکنم گوشه به گوشش.طبقش.تعداد اتاقاش .متراژش. موقعیت ساختمان ااشپزخونش و…. دقیقا همونه که میخواستم همونه که نوشتم و پیشاپیش براش شکرگزاری کردم، از اینهمه دقت قانون اشک تو چشام جمع میشه. وقتی میبینم همه چیز خونم رو خودم توی ذهنم ساختم جز یه موردش. میبینم چون احساس لیاقت، زندگی کردن تو اون محله رو نداشتم، همه چیزم خونم همونه که میخواستم اما وقتی مینوشتم تو کدوم محله باشه خودمم ته دلم میگفتم نه بابا مگه میشه فلان جا خونه بخرم. بماند که علاوه بر احساس لیاقت تکاملمم رو هم طی نکرده بودم. یعنی یه نفر از مستاجری نمیتونه بره فلان محله فلان خونه رو بخره.

    وقتی باغمونو میبینم بارها اشک شوق و شکرگزاری میریزم. چون مو نمیزنه با زندگی در بهشت شما. از بس نگاش کردم تحسین کردم لذت برردم و گفتم که منم اینارو دوس دارم و نوشتم که چی میخوام. با دیدن پرادایس دیدم آره منم این چیزارو دوس دارم و ازش لذت میبرم. نشستم تو ذهنم ساختم.نوشتم و شکرگزاری کردم و جوری تو ذهنم ازش لذت میبردم که وقتی بهش فکر میکردم مور مور میشدم و ناخودآگاه میخندیدم.

    استاد باغ ما به بزرگی پرادایس نیست .اما اگه بگم ازونم زیباتر هست دروغ نگفتم. استاد نوشتم و شکرگزاری کردم خدایا شکرت که باغ ما اینقدر متراژ داره.تو منطقه خوش آب و هوایی هست. یکیو داره که بهش برسه. لب جادست و ویوی زیبایی داره و….

    الان باغ ما لب جادست.تو خوش آب و هواترین منطقه. یه نگهبان داره که چه ما باشیم چه نباشیم بهش میرسه.یازده هکتاره و دو هزار مترش واسه ماست. اما ما ویوی یازده هکتارو داریم ویوی بی نظیر کوه و دشت. عین شما یه چشمه و استخر و چندتا مرغ و خروس. چقدر زندگی ما تو این باغ شبیه زندگی شماست توی پرادایس. از بس سریال زندگی در بهشت رو دیدم و تحسین کردم. خدارو شکر .راستی یه چیز بامزه. اون آقایی که صاحب یازده هکتار بود و ما دوهزار مترو ازش خریدیم یه تراکتور هم داره توی باغ . بهمون گفته هروقت خواستیم میتونیم ازش استفاده کنیم.:)

    و اما اینکه آیا کسی هست که کمتر تلاش کنه و بیشتر و زودتر از من به خواستش برسه. راستشو بخوای از وقتی شما گفتین که ما حتی اگه با یه نفر زندگی هم بکنیم نمیتونیم بفهمیم که عمیقا چه باورهایی داره. کلا تمرکزم رو از آدمها برداشتم. و وقتی میبینم کسی موفق تره با خودم میگم کیمیا لابد باورهاش بهتر از تو بوده. فک کنم بهتره تمرکزمون روی خودمون باشه اونجوری بهتر و زودتر به نتیجه برسیم.

    و در آخر در مورد ترمزها اینو بگم اون چیزی که نتیجه این چندسال کار کردن من روی خودم هست. به این نتیجه رسیدم که باور مخرب احساس لیاقت و باور کمبود تو 99.9 درصد ماها ریشه داره و متاسفانه خیلی هم عمیق هست. و باید هر روز روی این دوتا کار کنیم.

    استاد من الان دارم روی دوازده قدم کار میکنم. اما نمیدونید چه اشتیاقی پیدا کردم برا خریدن و شروع دوره کشف قوانین. اشناا هر چه سریعتر میخرم و میام از نتایج بی نظیرش براتون مینویسم.

    استاد نمیدونید چقدر دوستون دارم. و چقدر سپاسگزار خداوند هستم که منو در این مدار زیبا قرار داده که با این قانون آرامشو زیبایی و لذت و ثروت رو وارد زندگیم کرده. الهی هزاران بار شکر

    خدایا سپاسگزارتم اونقدر که شایسته سپاسگزاری هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  3. -
    فردین زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1644 روز

    سلام دوستان

    خواسته های که انتخاب کردم و براش تلاش کردم و محقق نشده هنوز؟ازدواج خودم،حالا ترمز هایی که پیدا کردم چی،من آنقدر اون فردای متاهلی رو بزرگ کردم توی ذهنم که آنقدر مثلاً اتفاق عجیب و غریب در کنار یکی دیگه قدم زدم با اینکه من آنقدر روش کار کردم هنوز اون تصویر تیره و تار یا اینکه تمام دنیا اصلا استوپ خورده و همه انگشت به دهن بگن وایبی ببین چه انتخابی کرد بعد این همه تلاش و به موفقیت رسید یعنی آنقدر کمالگرایی رو الگو خودم قرار دادم که اصلا مسیر حرکت رو گم کردم و یه منطق هوایی ساختم برای خودم که آقا من تمام عمر تلاش کنم خودم رو هم نمیتونم بشناسم چه برسه به یک انسان دیگه و هزار تا داستان دیگه

    دوستان خودم که به راحتی ازدواج کردن؟اقا باورشون اینکه بابا خبری نیست هیچ جا اون هم یک فردی مثل من و خیلی راحت گرفتن به خودشون و کار هم به راحتی انجام شد و میبینم چقدر هم حالشون خوب,,

    حالا یه مثال از خودم بزنم مثلاً لیسانس گرفتم توی ذهن من هیچ غول بزرگی نبود یا اصلا این تصویر که من رو مهندس صدا کنم یا این داستان ها نبود و خیلی راحت همه چی پیش رفت ولی دوستانی دارم که میگن اگر من هم درس خونده بودم اصلا زندگیم تغییر میکرد و آدم ها به دو دسته تقسیم میشن با سواد و بی سواد و من جز بی سواد ها هستم و این باورها اصلا نگذاشت که این ها به دیپلم درست و حسابی داشته باشن.

    من تو همین چند روز هم مدار میشم با آگاهی های کشف قوانین و این بزرگترین چالش حداقل ده سال اخیرم رو جوابش رو پیدا میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  4. -
    شیما گفته:
    مدت عضویت: 1995 روز

    سلام سلام.

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی.

    من خیلی خیلی مقاومت داشت ذهنم برای نوشتن، دو بار فایل رو گوش دادم و برای بار سوم چند ثانیه اول فایل یهو چیزی تو ذهنم گفت بنویس بخدا این فایل جدیده حتما استاد میخونه شاید اینی که فرمودند بعد این فایل و کامنت هاش احتمال داره فایل جدید بسازن شاید کامنت تو هم جز اونا باشه و در باره ش صحبت کنن، فایل و استوپ کردم و مینویسم.

    من از وقتی که یادم میاد خیلی به درس خوندن اهمیت میدادم! یعنی خیلی درس میخوندم حداقل تو خانواده خودم به یاد ندارم کسی مثل من شب و روز درس خونده باشه! بچه که بودم تنها هدفم این بود شاگرد اول بشم و جایزه بگیرم و مامانم که میاد مدرسه احوال درس و اخلاقمو میپرسه بعدش برگرده و همممش ازم تعریف کنه و خوشحال بشن با پدرم.

    شاید باورتون نشه من از وقتی یادم میاد وقتی نماز می خوندم بعد از سلامتی پدر و مادرم تنها دعام این بود خدایا این ماه این ترم این سال هم باز من شاگرد اول کلاس بشم!

    خیلی تلاش کردم و حقیقتا همیشه هم من شاگرد اول بودم.

    اما در نهایت نتیجه کنکور و دانشگاهم اونی نشد که باید میدیدم، میدونید راستش من همیشه یه چیزی تو ذهنم هست یا نمیدونم شاید تو ذهنم به وجود آوردن مثلا خواهرم همیشه بهم میگفت شیما درس میخونه ولی اینقدره که تا بره سر جلسه امتحان هرچی میدونه رو خالی کنه رو برگه و بیست بشه ولی بعدش که میاد خونه دیگه صفر صفره؟!

    من نمیدونم چرا همیشه چون خواهر بزرگترم بود حرفشو خیلی قبول داشتم، شاید چیزی تو ناخودآگاهم این رو پذیرفت و اعتماد به نفسمو از دست دادم، با اینکه بعدشم من درسهامو بلد بودم واقعا و کلی برای همکلاسی هام که میومدن خونه مون تدریس میکردم و براشون توضیح میدادم ولی این حرف خواهرم هیچ وقت از ذهنم پاک نشد ینی من نتونستم پاکش کنم، تا رسید به کنکور و کلی کتاب و جزوه و درس سه سال و …… الی آخر

    آخرشم هیمن خواهرم که پنج سالم از من بزرگتر بود و حرفاشوهمه حتی پدر مادرمم قبول داشتن گفت کتابهای من خوبه و همین ها رو بخون!

    و من همین کارو کردم غافل از اینکه آغا چهار سال یکبار نظام تغییر میکنه ایشون که کتابهاش برای پنج سال پیشه تازه حدددداقل!

    القصه با اینکه من معدلم بالا بود و میتونستم بورسیه آزمون های قلم چی بشم بازم مدیر مدرسه اسم من و دوستمو معرفی نکرد سهمیه بورس شهرستان ما هم دو نفر بود که مدیر مدرسه شیف بعدی مدرسه ما، دانش آموزاشو اول معرفی کرد و ظرفیت تکمیل شد و از اینم جا موندیم.

    خلاصه بگم این از وضع درسی مون اگرچه من الان مدرک فوق لیسانس دارم و رتبه خوبی هم در دکتری کسب کردم و الان نه به طوری رسمی ولی هم در مدرسه تدریس میکنم و هم در جهاد کشاورزی ولی چیزی که من براش تلاش کردم اینها نبود.

    نکته بعدی شرایط مالیه و استخدام شدنم، این هم برام خیلی مهمه ولی در واقع من یک مشکل عاطفی برام پیش اومد، 22 بهمن سال 97 که تازه من فارغ التحصیل شده بودم از دانشگاه و برگشتم خونه که مثلا دیگه ازدواج کنم و نشد! به خاطر یک سری دلایلی که در اولین سوالم در عقل کل هستش اونجا نوشتم و در نهایت کل زندگی من رو تحت تاثیر قرار داد و میتونم بگم شاید اوایل سال 1401 کم کم تونستم به خودم بیام.

    مسله بعدی که الان اولویت من در زندگیم هست بحث روابطه!

    من بعد از اون شکست در روابط عافیم روابطی که در واقع اولین و آخرین عشق من در زندگیم بود به شدت افسرده شدم در حدی که حتی خودم رو لایق خندیدن نمیدیدم یعنی حتی بعد یکی دو سال به محض اینکه لبخندی رو لبم میومد یه چیزی تو ذهنم می گفت تو دیگه چرا میخندی خیلی خوشبخت و خوشحالی؟ و دوباره و دوباره….

    به کمک فایل های رایگان شما شب و روزم رو می گذروندم حتی با صدای شما میخوابیدم و بلند میشدم مدام صدای شما تو گوشم بود و الانم هست کم کم تونستم تا حدودی سرپا بشم، البته که من بعد فارغ التحصیلیم تو آموزشگاه علوم پایه کار می کردم و الان هم اونجا مشغولم ولی خب اون وقتا با دل شکسته و فقط میخواستم که از محیط خونه دور بشم و خودم رو مشغول کنم ،اواسط سال 1401 بود که به خودم گفتم بزار یه تلاشی بکنم یه تغییری یه پیشرفتی نمیشه که من هی فایل گوش بدم و در جا بزنم تصمیم گرفتم برم مدارس درخواست کار بدم و رفتم و شکر خدا اونجا دو تا درس بهم دادن که تدریس کنم.

    بعدش همون سال تو آزمون دکتری شرکت کردم و شکر خدا رتبه 6 هم آوردم، اما واقعیتش نرفتم چون بخاطر تخصص خودم به جهاد کشاورزی هم مراجعه کرده بودم که شاید طرحی بود شرکت کنم، شکر خدا اونجا هم از برج هشت 1401 مشغول به کار شدم و دیگه دکتری رو نرفتم.

    تو این مسیر کاری با یه آقایی آشنا شدم، سر صحبت باز شد و یه چند باری با همدیگه صحبت های جزئی و کوتاهی داشتیم تا اینکه یه شب باهام درد دل کردند که گویا ایشون هم یک نفر تو زندگیشون بوده و با هم که بودند تصادف میکنند و این خانم فوت می کنند و این آغا هم تقریبا پنج سال از این حادثه میگذره و اصلا نتونستند که فراموش کنند.

    بعد این به من گفتند که مسیر زندگیشون مشخصه و میخوان تا آخر عمر تنها بمونند. الان هم کم و بیش با هم صحبت می کنیم ولی در ایشون هیچ اشتیاقی نمی بینم و در کل خیلی بی اهمیت هستند، واقعا نمیدونم کلا با ایشون کات کنم یا اجازه بدم همین طوری پیش بره؟

    یعنی میخوام بگم من بعد اون شکست عاطفی اجازه دادم که یک نفر بیاد تو زندگیم ولی این هم ایجوریه!

    واقعا نمیدونم چیکار کنم من خودم رو قبول دارم میدونم لیاقت یه همسر و یه عشق پاک رو دارم، من به توانایی های خودم ایمان دارم اما در بحث استارت و شروع یک رابطه واقعا این ذهنیت رو دارم که چون دخترم خیلی محدودیت دارم و اینکه اصلا نمیدونم چیکار کنم.

    ازتون میخوام استاد عزیزم راهنماییم بفرمایید چون الان شرایط خرید دوره ها رو ندارم.

    اول اینکه آیا آگاهانه این فرد رو از زندگیم حذف کنم؟ یا اینکه نه (اگر من تغییر نکنم نفر بعدی هم همینه فقط اسم و ظاهرش تغییر میکنه) بخوام روی خودم کار کنم برای این کار چه تمرینی رو پیشنهاد میدید؟

    دوم اینکه اگربخاطر وجود این آقا سپاسگذاری کنم یعنی رفتارهای محبت آمیزی یا رفتاری که به دلم بشینه رو از این آقا ببینم و سپاسگزاری کنم آیا باید اسم این آقا باشه تو سپاسگزاری هام اینطوری تمرکز بر یک شخص خاص نمیشه؟

    همیشه خوشبخت بمونید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
    • -
      محمد رضا اسدی گفته:
      مدت عضویت: 1528 روز

      دوست عزیزم وقتی شما مشخصات اون اقا رو گفتید من توجه م جلب شد به اخلاق و روحیه ی خودتون ….با خودم گفتم عه اینکه کپی خودشه شما ایشون رو جذب کردید شما چیزی که خودتون هستید رو جذب میکنید ….سوال برای شخص خودم این بود : من دوست دارم که رابطه عاطفی از جنس عشق و احترام و اشتیاق و درک متقابل دقیقا عین رابطه ی استاد عزیز و مریم جان داشته باشم که همدل و هم فکرم باشه درکم کنه خب جواب حالا چیه ؟ اگر قانون اینه که من اون چیزی که هستم رو جذب میکنم اول ببینم در ظاهر خودمو چقدر دوست دارم و بعد ببینم در باطن چقدر خودمو دوست دارم یعنی من به خودم میرسم ؟ برای خودم ارزش قائلم ؟ به خودم احترام میذارم ؟ من ادمی.هستم که اخلاق خوبی داشته باشه ؟؟ ایا خودم ادم باهوش و خلاقی هستم که یه پارتنر باهوش و خلاق دوست دارم ؟؟؟ ایا من خودم قوانین رو بلدم و میتونم فکر خدا رو بدرستی بخونم که توقع دارم همسر اینده م این ویژگی رو داشته باشه و ذر.مورد قوانین با هم حرف بزنیم ساعت ها و.ساعت ها ؟؟ ایا من خودم اینجوری هستم ؟؟ دوست عزیزم همونطور که میدونی جهان ایینه خود ماست هر کدوم از ما در یک جهان در حال حرکت هستیم بقیه چیزایی که میبینم اعم از انسان ها وقایع یا شرایط همگی ایینه خودمون هستن ……من دوست دارم شخص مورد علاقه م خیلی مهربون باشه و حیوانات رو دوست داشته باشه مثلا ….یا دوست دارم که حرف مردم براش ذره ای اهمیت نداشته باشه …حالا بیام ببینم خودم هم اینا رو دارم یا نه …..شما معیار هاتون رو مشخص کنید بنظرم اول ببینید چی دوست دارید چه ظاهری میخواید ته دلتون چه اخلاقی و چه رفتاری دوست دارید از همسر اینده تون ببینید و بعد این رو هم فراموش نکنید که هر ادمی که برای برقراری رابطه عاطفی نزدیک شما میشه دقیقا کپی فرکانس هایی هستش که فرستادید قانون بی نقص عمل میکنه شک نکنید خودتون با دست خودتون از قبل فرستادید ……هر چی اومد توی ذهنم براتون نوشتم امیدوارم به دلتون بشینه و جوابتون رو پیدا کنید ….براتون ارزوی ارامش و شادی و لذت بردن از تک تک لحظاتتون رو دارم هم بدون پارتنر و هم با پارتنر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        شیما گفته:
        مدت عضویت: 1995 روز

        سلام دوست عزیزم

        اول اینکه واااااقعا ممنونم بخاطر پاسخ زیبایی که نوشتید برام ، واقعا با خوندنش حس فوق العاده ای گرفتم.

        دوست عزیزم شما نوشتید ( وقتی شما مشخصات اون اقا رو گفتید من توجه م جلب شد به اخلاق و روحیه ی خودتون) میشه بفرمایید شما چه وجه اشتراکی بین ویژگی های من و اون آقا توجهتون رو جلب کرد؟

        در اینکه من فرکانسهایی فرستادم و ایشون رو جذب کردم شکی نیست در این که اگر ایشون در مسیر من قرار گرفته حتما شبیه خودم هستند هم شکی نیست، اما دوست دارم بدونم شما از مطالب من چی دیدید؟

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          محمد رضا اسدی گفته:
          مدت عضویت: 1528 روز

          سلام

          ببینید من نمیخوام قضاوتی داشته باشم

          فقط یدونه ش رو اشاره میکنم شما خودتون متن خودتون رو بخونید متوجه میشید

          تشابه توی داستان زندگی این عاقا احساس این عاقا در طی اون مدت و داستان زندگی شما و احساس شماست

          جواب هر سوالی درون ماست

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    سهیلا سلیمی گفته:
    مدت عضویت: 1179 روز

    سلام به استاد عزیز وهمفرکانسیهای عزیزم

    استاد از تمامی فایلهای باارزشتون که باعث هدایت ماست این فایل بی نظیر واقعا به همه ی ما کمک های فوق العاده ای میکنه من معمولا بعد از دیدن هر فایل چند کامنت از عزیزان میخوندم اما اینجا من ده ها کامنت خوندم چون میتونم اون موانع واون باورهای مخفی خودم را راحتتر بکشم بیرون

    درمورد سوال اول باید بگم بله من نیز توی خیلی موارد چیزی را میخواستم وزحمت شاید به اون صورتی نکشیدم که بگم خیلی تلاش کردم اما بی تفاوت هم نبودم ولی هم توی روابط مشکل داشتم وهم توی مسایل مالی

    من از زمانی که با شما آشنا شدم در زمینه ی شناخت وتوکل ودر زمینه ی توحیدی بودن عالی شدم یعنی باورهام به شدت ایرادداشت اینکه احساس گناه که مبادا نمازم غذا بشه خداوند چه عقوبتی برای من داره استاد با آموزهای شما یاد گرفتم دیگران را هرگز قضاوت نکنم اصراری برای هدایت کردن دیگران وچقدر خدای واقعی را پیداکردم در روابطم با دیگران عالی شدم آنها را درک میکنم وعزت نفسم عالی شده استاد قبلابه دلیل عدم لیاقت خودم را در برابر دیگران کوچک وخوار وذلیل میکردم خصوصا در برابر خانواده شوهر وآنان به خود اجازه میدادن هر گونه دوست دارند با من رفتار کنند اما فهمیدم نه من لایق بهترینها هستم لایق استقلال فکری دارای حریم شخصی در زندگی وبا تکامل پیش رفتم والان تونستم موفق باشم اما استاد در مورد مسائل مالی هنوز نه ولی امیدوار

    من باتوجه به کامنتها خیلی از باورهای مخربم راشناسایی کردم یکی اینکه من حوفه ی آرایشگری دارم باورم براین بود که بابا توی هر محله چند تا آرایشگر وجود داره ودیگه اشباع شده یا مشتری کجا بوده مردم از گرسنگی دارن میمیرن بیان آرایشگاه یا آرایشگری شغل بی برکت وحتی شنیده بودم پولش کراهت دارد واستاد خودم در زمینه ی آرایشگری توی زندگیش شکست خورده بود وهمسرش بهش خیانت وبعد طلاق حالا این خانم مدام از اینکه مردها چه موجودات پستی هستند البته باعرض معذرت از همه ی آقایون محترم

    اینها در ذهن من باورهای قربانی شدن راایجاد کرد ودیگری عدم لیاقت یا اگر من تلاش کنم وکار کنم از کارهای خانه داری وهمسرداری وتربیت بچه هایم غافل خواهم شد ومعلوم نیست چه اتفاقاتی براشون بیفته ومن اینجا ایمان نداشتن خودم را نیز شناسایی کردم باور داشتم که آرایشگرها انسانهای خوبی نیستن وهنوز هم باورهای بیشتری را میتونم بیرون بکشم

    واینکه کسانی که به راحتی کسب درآمد میکنن

    بله یک استاد دیگری که من پیششون بودم آموزشگاه داره وعالی کارمیکنه وتازه همسر وبچه هاش به سرش قسم میخورند وخودش میگه من بچه هام بسیار خودکفا شده اند وبسیار کمک حالم هستند وکافی غذا بپزم کلی ازم تشکر میکنن واینها برای من بسیار جالبن استاد هم اکنون من درآمد بسیا ناچیزی دارم اما انشاالله با شناسایی باورهای غلط وکار کردن روی خودم قول میدم به زودی از نتایج عالی خود براتون بنویسم پایدار باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    امیرحسین بابایی گفته:
    مدت عضویت: 1437 روز

    سلام به استاد عباسمنش و خانواده عزیزم

    سوال 1: چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟

    جواب 1؛ خواسته من از چندین سال پیش داشتن استقلال مالی بوده، ولی به آن نرسیده ام

    از این مسیر الهی سود زیادی به من رسیده ” خداشناسی ، آرامش، مهاجرت به شهر دلخواهم، آزادانه و مستقل زندگی کردن، حذف ارتباطات با انسانهای منفی ونادرست، داشتن خانه بهتر،

    اما یک آرزوی بزرگ در دل دارم آن هم ثروتمند بودن و زندگی در کمال استقلال مالی، در طول مسیر بارها پول به زندگیم آمده،مدتی همه چیز عالیه بوده ولی ادامه دار نبوده وبعد از مدتی

    من در می اندیشه به پرداختن هزینه های معمولی زندگیم

    این بزگترین خواسته ی من بوده و هست ولی به آن نرسیدم، همه کار کرده ام شغل های زیادی را تجربه و رها کرده ام و به سوی تجربه ای دیگر ، اما مدتی خوب و بعد از مدتی هیچ پولی نداشته ام، و روز از نو.‌‌…

    سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده)

    از نزدیکان و کسانی که در زندگی ام بوده اند کسی را به یاد نمی آورم که موفق شده باشد، در خانواده و فامیل های من همه تقریبا از کمبود ثروت رنج می‌برند

    از دوستان و کسانی که با آن ها همکار بودم هم کسی را به یاد ندارم

    فقط 1نفر را می‌شناسم و آن هم خود استاد عباسمنش است که از گذشته ای که از او میدانم و زندگی حال حاظر او نهایت شکوه است

    سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟

    چند روزی است در تمرین ستاره قطبی از خدا خواستم که من رو به خودشناسی بیشتری برساند و چندروزی است واقعا جواب های درست و منطقی دریافت میکنم که باوجود این ترمز ها واقعا طبیعی است که من‌به هدفم تاکنون نرسیده ام و اگر پولی آمده به علت سوراخ بودن ظرفم آن مول سریع از زندگی ام رفته و من دائما درحال یک تجربه تکرار به اسم بی پولی بوده ام

    حقیقتا قبول دارم من اینگونه بوده ام…

    اولیش نداشتن توانایی حل مسئله

    خیلی اولش مقاومت دارم و فکرمیکنم چرا اوضاع اینه، باید اوضاع خوب باشه  و انقدر کاری نمیکنم که جهان مجبورم میکنه که تغییر کنم و مسئله فعلی رو حل کنم، اصلا راضی کننده نیست باید  خیلی بهتر بشم تو این مورد

    ( و جهان به افرادی که مسائل بیشتری رو حل کن پاداش بیشتری میدهد)

    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

    2’ترمز بعدی وبسیار مهم؛ این است که میخواهم چیزی را بفروشم تا چیزدیگری را تهیه کنم یا هزینه هایی را پرداخت کنم

    این نشان میدهد که من نمی‌توانم پولش را بسازم‌… و فراوانی را باورندارم

    سالها اینگونه بوده و ترمز بسیار بزرگی برای پیشترفت مالی من بوده است

    و پس ذهنم این بوده حالا اگر بی پول شدم فلان چیز را میفروشم، یا از مادرم پول میگیرم به عنوان قرض

    از این پس هیچ وقت چیزی را نمی‌فروشم برای خرید چیز دیگر یا پرداخت هزینه هایی

    مثل باور قدرتمندی که یهودیها دارند

    . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

    بعدی ته ته ته ذهنم ترس از خراب شدن اوضاع مالی و مجبور شدن به کاری که مورد علاقه ام نیست و حرف و کنایه دیگران

    این هم ینی بی ایمانی به قدرت به کلام رب

    که میگوید ادعونی استجب لکم

    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

    یکی دیگر وقتی پولی وارد حسابم می‌شود دیگر به فکر آینده نیستم و تنبل میشوم

    و کاری نمیکنم، و همه چیز را موکول به بعد میکنم و انقدر کاری نمیکنم که پولم تمام می‌شود و مجبور میشوم فکر کنیم. حرکتی انجام دهم

    و بعدی من هیچ وقت طبق هدف قدم به قدم حرکت نکرده ام

    یا هدف را نوشته ام و حرکتی نکرده ام

    یا حرکت کردم و هدف مشخصی و واضحی نداشتم و به روز مرگی خورده ام

    با وجود این همه ترمز

    من خودم به خودم ضلم کرده ام

    خداوند همیشه یارو یاور و هدایتگر من بوده و من نتایج زیادی گرفته ام

    من بیشتر ضعفم در عملگرا بودن هست

    چون من با تغییر باورهایم با افراد موفق و ثروت زیادی همراه شدم که روزی آرزوی من بود با آنها 1دقیقه صحبت کنم،‌‌‌ ولی با تغییر باور هایم‌ از طرف آنها به من‌پیشنهاد کار شد، از جاهای دیگر پیشنهاد کار شد، از طرف دامادمون ک یه بیزنس من خوبِ پیشنهاد کار شد، ولی من با آنها جلو رفتم و مسیر درست رو رها کردم…‌ مسیری که دستان خداوند رو وارد زندگیم کرد. من فراموش کردم و ورودی هایم رو کنترل نکردم. و همه چیز آرام آرام خراب شد، مثل داستان قورباغه در آبی که دارد گرم می‌شود……..من بیشترین ضعفم و ترمزم‌ عملگرا بودن است، عمل کردن به قانون است.

    ایمان بدون عمل واقعا حرفی مفت است

    از خدای یکتا و بی همتا یاری میخوام تا این ترمز هارو رفع کنم و این نعمت بی نظیر الهی به زندگی من سرازیر شود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    لیمه ابراهیم خیل گفته:
    مدت عضویت: 2237 روز

    سلام به همه دوستان .

    نظر من این است که شاید وقتی کسی برای ما کاری میکند و در پی جبرانش هستیم چون ما فکر میکنیم که این نعمت از طرف اون فرد است که برای ما داده شده درحالیکه اون نعمت از جانب خداوند به ما است و این نعمت پاداشی از طرف خدا است به فریکانس های ما وقتی اگر ما اون فرد را وسیله بدانیم قسمی که استاد میگوید وقتی که فردی برایش کاری را انجام میدهد از فرد تشکر میکند ولی در دلش میداند که این فقد دست از دستان خداست و از خدای خود سپاس گذاری میکند .

    در کل این بر میگرده به احساس لیاقت در وجود مان .

    به امید اینکه بتوانیم ترمز های خود را حل کنیم و در مسیر نعمت خدا حرکت کنیم .

    با تشکر از همه دوستان که با عشق کامنت میزارند تا همه ازش استفاده کنن .

    در پناه الله شاد سالم ثروت مند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    امنه رجبی گفته:
    مدت عضویت: 430 روز

    سلام به استاد عزیزومریم جان ازاینکه خداوند این توان رابه من داد تا بتوان بنوستم سپاس گذارم در اول صحبتهام میخوام از شما وپسرم تشکر کنم من افکارم خیلی بد وتاریک بود اما از وقتی پسرم فایلهای شمارو بهم معرفی کرد ومن گوش دادم خیلی عوض شدم هم افکارم وهم رفتارم وهم اینکه خیلی آرامش پیداکردم وصبور تر شدم نسبت به همه چیز .

    در جواب سوال اول استاد که فرمودند چه هدفهای وخواسته های داشتید که باتلاش به آن نرسیدی همسر من به مواد مخدر اعتیاد داشت من من خیلی تلاش کردم تا اشون ترک کنند اما هیچ وقت موفق نشدم جدا شدم وبا فرزندانم به شهر دیگری آمدیم وزندگی جدیدی شروع کردیم اما نتوانستم اورا به حال خود بگدارم وبا با اینکه جدا بودیم تلاش میکردم وبازشکست می‌خورد که فهمیم من نبایدمن تلاش میکردم راه اشتباه بودمن نمی‌توان اورا تعقیر بدم وزندگی اورا بسازم .

    در جواب سوال دوم استاد که آیا کسی را میشناسید که همان هدف هارا انتخاب کرد.با تلاش کمتر به نتیجه رسید بله یکی از دوستانم چون من به خودم ایمان نداشتم در صورتی که بهترین بودم درکار اما همیشه میترسیدم ریسک کنم وفکر میکردن نمی تونم از پسش بر بیام وبرای کار وخودم هیچ ارزشی نداشتم فقط بخاطر ترسی که داشتم وفکر میکردم تجربه هایم کمتر از دوستای درصورتی که مهارتی که من داشتم خیلی بیشتر وزیبایی از اون بود .

    فکر کنید چه باورهای محدود کننده در ذهن خود دارید من فقط میترسیدم از اینکه نتونم کاری رو به درستی انجام بدم درصورتی که بهترین بودم وصابکارم برای اینکه تمز تری کاربه فروشگاه بده بخطر تمیز کاری من به من واءدار می‌کرد اما من به خودم ایمان نداشتم که به تنهای می‌توان از پس آن بر بیایم وپای خود راروی ترمز می‌گذاشتم ونمی گذاشتم کار پیش برود وایمان پیدا کردم که خود میتوانم به تنهای و بانمک خداوند از پس آن بریایم از شما سپاس گذارم که به امسال من کمک میکنید تا بتوانیم خدای خودمون رو بهتر وقویتر بشناسیم ممنون از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    الهام رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 1694 روز

    سلام

    سپاسگذارم رب

    سپاسگذارم استاد

    سپاسگذارم خانم شایسته گل

    و من چقدر شما رو دوست دارم و تحسین مینمایم خانم شایسته

    بابد اعتراف کنم شما هم به اندازه استاد که با کلامشون بود با عملتون به من درس اموختید و

    باید بگم که منم مثل خودتون اورگنایزر عالی هستم به سلامتی خودم و خودتو همه اورگنایز کننده های حرفه ای

    از فایل بگم

    بی نظیر بود خودمو شخم زدم و دیدم زمین حاصل خیزم پر از کرمه

    پر پر

    و من ندیده بودمشون

    ولی الان یه متطقه رو انتخاب کردم و زدم توی دل پاکسازی کرم ها

    چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟

    بله خواسته من از 16 سالگی تا الان که 19 سالمه

    رسیدن به استقلال مالی بوده و هست

    برای استقلال مالی تا جایی که یادم میاد دست از تجربه نکشیدم وقتی که خواستمش و با باور های محدودم دست به عمل زدم

    جوراب فروشی انلاین غیر انلاین

    فعالیت تو یوتیوب

    نقاشی

    فعالیت توی بورس

    و….

    به نظرم من واقعا عمل گرا بودم

    و الان بهتر هم شدم که همه چی رو ول کردم

    و رفتم پی علاقه ام که هنره

    نقاشیه طرحه حس خوبه

    ولی باوجود فعالیت زیاد به موفقیت مالی نرسیدم

    ولی باید بگم که بعد از

    دیدم یک جلسه از قدم 2 که در مورد ثروته و خواندن چند کامنت اون جلسه و مرور این جمله که ثروت و نعمت یک چیز ذهنیه

    فرداش فروش خیلی خوبی داشتم از هنرم و 3 مورد از کارتپسال های طرح تذهیبم را فروختم

    ببین چه تاثیری داره

    و اینکه جواب میده من میتونم من توانمندم و توانایی خلق ثروت از هنرم را دارم من میتونم….

    سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟

    استادم مریم جان

    بچه های سایت

    توی اینستا پره از افرادی با مهارت نصف من یا کمتر که دارن اموزش میدن دارن تالو ها وسایل هنری شون رو میفروشن

    توی پینترست پره

    و برای استقلال مالی

    توی فامیل ما نوه ها تغریبا 90 درصد به استقلال مالی رسیدن خیلی راحت و خوشحالن دستشون توی جیب خودشونه حتی توی دوران دانشگاه خودشون برا خودشون گوشی اینا میخرن

    براشون ارزوی موفقیت میکنم

    و میدونم که منم میتونم

    سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟

    مسئله اصلی اینجاست

    فقط ببینید مچ چه باگی رو گرفتم….

    یک شرک یک نگاه بینهایت شرک الود

    الهامم تو خودتو بکش ولی چه فایده

    تو باید شوهر بری اون باید پولساز باشه

    تو مهم نیست پولساختن یا نساختمت

    خرج خونه با مرده و فقط وظیفه مرده شما خیلی هنر کنی جلوشو نگیری

    حالا بیا و پول بساز چی میشه بد بخت میشی

    مردم برای پولت میان تورو میگیرن میگن دختره خوبه کاسبه بگیرم برا پسرم

    (((اخه خانوادمون این جوری عروس میگیره)))

    شوهرتم میبینه که تو داری پول میسازی دیگه پیگه خب خانم هست دیگه نیازی نیست من پول بسازم

    بشینم توی خونه خودش خانمم پول میاره

    و من الهام خانم باید کار کنم پول تو جیبی بدم به اقایی که صبح تاشب جلو تلویزیون رو کاناپه اس و پولشو از زنش میگیره

    زندگیم میشه بدو بدو تا فقط خرج خورد و خراکمون در بیاد

    و هیچ پیشرفای نمیکنئم من فقط باید بدوم و همیشه هم دعوا و دعوا بخاط اینکه شوهرم نمیره سر کار

    من بمباران شدم با چنین ورودی هایی که

    فلانی ارایش گر پولساز عالی ولی چه فایده شوهرش نمیره سر کار خودش باید بدوه

    فلانی دختره میرفت سر کار امدن گرفتنش

    و….

    میدونم خیلی عجیبه و وحشت ناک

    ولی همه اینا توی ذهنم بوده

    دقیقا زیر مبل. :))

    ولی حالا من اینجام حالا دارم به اون اشغالا نگاه میکنم میدونم وحشتناکه و چندش ولی این زندگی منه و اونا توی خونه من توی زندگی من جایی ندارن همه جا باید تمیز باشه حتی زیر مبل

    نمیدونم چه جوری ولی میشه

    قدم اول هم نوشتن یک اهرم رنج و لذته که باید بنویسم برای انژری دادن به خودم

    بچه ها ممنونم

    استاد ممنونم

    خدایا مرسی از هدایت و حمایتت برای نوشتن چنین متنی با یاری ات

    دمت گرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    ARASH گفته:
    مدت عضویت: 1251 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام بر خانوم شایسته

    و سلام بر دوستان عزیز

    این فایل از اونهایی بود که باید بگم داستان منو داشت تعریف می کرد

    توی هزار مسیر رفتم و نشد…

    هر مهارتی رو خواستم یاد بگیرم ،خودمو کشتمو نشد…

    فقط به عنوان نمونه یکی دو تاشو میگم:

    1_ رشد تحصیلی

    هزاران ساعت در مورد مهارت‌های مطالعه و موفقیت تحصیلی تحقیق کردم و بجایی رسیدم که رفتم مشاوره تحصیلی بشم(همین مشاور شدن هم با این که خودمو کشتم ولی بازهم به هیچ جا نرسیدم)…

    + قبل از کلاس با مطالعه ی کتاب‌های کمک آموزشی درس رو مطالعه می کردم…

    + سر کلاس کلی تدبیر میچیدم از یادداشت برداری گرفته تا نشستن در صف جلو و تکنیک های تمرکز هواس سر کلاس و…

    + بعد از کلاس فایل آموزشی گوش می کردم…

    = نتیجه:در بهترین حالت نمره ی قبولی رو می گرفتم.

    × دیگران نه روشی بلد بودند و نه تلاش خاصی می کردند، فقط شب امتحان یه نمونه سوال از کسی می گرفتند و میخوندن ولی نمره بالا می گرفتند و ترم تابستونه بر می‌داشتند.

    2_ سلامتی

    با این که کلی مطالعه کردم بودم و مزاج ام رو فهمیده بودم کلی رعایت می کردم و ورزش می کردم و بموقع میخوابیدم و صبح زود بیدار می شدم و از لذت خوردن فلان غذا می گذشتم بخاطر مزاج ام…و هزاران کار دیگه که خلاصه میکنم

    = نتیجه:با اولین باد پاییز سرمای شدید میخوردم،تا یک هفته افتاده بودم.

    × دیگران هیچ مراعاتی نمی کردند،هر چیزی میخوردند و… ولی ما یک بار ندیدیم مریض بشن.

    * ترمزها

    1 فکر می کردم داشتن این چیز مثلا نمره بالا گرفتن خیلی کار سخت و مهم و جدی هست.

    + فکر می کردم باید خیلی تلاش کنی و خودتو بکشی تا به اون چیز برسی.

    2 به دنبال این باورها،باور عدم لیاقت رو داشتم که به عنوان مثال من لیاقت شاگرد اولی یا خوش خط بودن یا هیکل ورزشکاری داشتن و… ندارم.

    3 فکر می کردم اگه به اون چیزی که می‌خواهم برسم دیگران به من حسادت می کنند و مزاحم من می شوند و آرامش من سلب می شود.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: