چرا بعضی افراد بدشانس هستند؟ - صفحه 36 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1338 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زینب طاهری گفته:
    مدت عضویت: 1582 روز

    سلام به همه،سپاسگذار استاد و خانم شایسته عزیز هستم.

    خدای عزیزم رو شکر میکنم که خوابگاهی که بهم دادن طبقه پنجمه حسه فیلم امیلی در پاریس رو داره برام😍،یه تراس خوشگل داره که میتونیم همیشه آسمونو ببینم،از تختم میتونم آسمونو ببینم ابرای قشنگو ببینم،من عاشقه ابرام😍

    خوابگاهم تو یه کوچه بن بسته خیلی کیوته

    خدایا شکرت.منتظر اتفاقای قشنگتر و معجزه های بیشترت هستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    رضا رضایی گفته:
    مدت عضویت: 1299 روز

    الیس الله بکافه عبده

    بنام الله یکتای که به شدت کافیست!

    سلام عرض شاد باش دارم خدمت استاد ارجمندم، خانم شایسته مهربان و دوستان عزیزم !

    روز دهم از سفرنامه ام!!!

    از آنجای که ما موجود فرکانسی هستیم اگر بتونیم فرکانسی های خود را بسوی خواسته ها و زیبای ها جهت دهی کنیم مطمعنا که اتفاق های را که تجربه میکنیم بسیار زیباتر از آنچیزی که فکرش را نمیکردیم!

    منکه با گذشته بسیار بد که اونم محصول از فرکانس های من بود و الان میفهمم و درک میکنم گذشته ام رو و خوشحالم از اون گذشته که منو به اینجا کشوند اون تضاد ها بود که من اینجا هستم.

    از خدای عزیزم خیلی سپاسگذارم که لطف داشت منو با قوانین خودش آشنا کرد به امید خدا هر لحظه سعی مو میکنم که آگاهانه فرکانس هایم را بسوی زیبایی ها جهت دهی کنم من که قبلا درک از قوانین نداشتم داد مزدم که چرا شانس ندارم وای خدای من الان میفهمم که شانس یعنی چی ؟؟؟

    شانس یعنی اینکه نگاهت به زیبایی ها باشد

    شانس یعنی اینکه فرکانس هایت را بسوی خواسته هایت هدایت بدهی

    شانس یعنی اینکه نگاه قشنگ به هر چی داشته باشی اون موقع است که هر لحظه ات شانس باتو یار است

    چیقدر خوشحالم که در مسیر هستم که توش همه چی است خدارو سپاسگذارم که همه چی دارم آرامش دارم ، صلح درونی دارم ، عشق خدارو دارم ……..

    خدای که هر لحظه با من است در درون من است

    با من در هر جا حظور است و بی نهایت عاشق،من است

    خیلی خوشحالم چون خدای را دارم که منو به تمام خواسته هایم میرساند

    خوشحالم که چیقدر درک و آگاهی من در مورد خدایم بیشتر شده لحظه به لحظه تلاشمو میکنم بیشتر بهش نزدیک شوم بیشتر درک کنم بیشتر ایمان بیارم چون الان خوب درک میکنم همه چی توحید است اگر ما قدرت رو دست خدا بدهیم همه گره های مشکلات مان به سادگی حل میشود

    چون خدای که این همه غنی و وهاب و قدرتمند است براش دادن یه میلیون با دادن صد میلیارد تفاوت ندارد ولی گیر در نگاه و ایمان و باور های مان است و از خدای عزیزم توفیق کارکردن بیشتر روی توحید و باور هایم میخواهم که بتونم باور های خود را اصلاح کنم تا شاهد از باریدن باران های ثروت و نعمت در زنده گیم باشم

    در اخیر از پروردگار محبوبم برای استاد عزیزم ، خانم شایسته عزیز و دوستان خوبم آرزوی سلامتی ، ثروت و سعادت را در هر دو دنیا خواهانم

    شاد باشید شکر گذار در پناه الله یکتا😍🥰

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1357 روز

    سلام به خدا سلام به استادم سلام به خودم سلام به عشق و هزار سلام به هم فرکانسی های عزیزم ….

    استاد عزیزم با تک تک حرفات دوباره باور های خوبم جون میگیره تقویت میشه ،با تک تک حرفات دلم آروم و آروم تر میشه این روند پیش میره و من عالی تر میشم ….

    خدایاشکرت

    یه نوشته ای رو قبلا میخوندم که میگفت آدما عادت کردن از بدی ها بگن از زشتی ها بگن باباااااا یکمم از زیبایی ها و خوبی هااا بیاین بگیم ….

    این دنیااا با قدرت انرژی و جاذبه کار میکنه هرررر کلمه از ما انرژی داره پس چرااا ناگآهانه و شایدم آگاهانه شروع میکنیم به حرف زدن از نازیبایی هاااا ،استاد از خیلی وقتهههه به قول شما آگاهانه زیپ دهنمو میکشم حرففففف نمیزنم مگر از قشنگی هااا مگر برای تحسین کردن مگر برای گفتن از عشق و حال عااالی …..

    اما متاسفانه بعضی وقتا که با یک اتفاق به ظاهر ناخواسته مواجبه میشم یکم کنترل کردنش برام سخت میشه اماااا باور دارم که شدنی …

    کلام تووو اعصای معجزه گر توست اینو بارها و بارهاا توی کتاب چهار اثر اسکاول شین خوندم و فهمیدم درباره هرچیزی حرف نزنم آگاهانه حواسم باشه که چی میگم ،چرا که اگه راجب چیزایی که نمیخوای صحبت کنی از هموووون جنس ،از همون جنس وارد زندگیت میشه ،بهتر نیست فقط از خواسته هامون بگیم و با حرف نزدن راجب ناخواسته هااا و بی توجهی به اون هااا ،از کانون توجهمون حذفشون کنیم ….

    و امااا اینکه تحسین میکنم استاد عزیزمو که هرلحظه در حال پیش رفتن تو مسیر آگاهی ….

    ای جانمممم مایک عزیزو ببین چقد آروم و راحت خوابیده ،جاده رو که نگوووو چقددددر خوشگلو سبزه ،من عاااشق جاده های اونجام بخاطره قشنگی و این تمیزی ساخت این جاده هااا…

    خدایاشکرت برای دستایی که میتونه از قشنگی ها بنویسه ….

    هرجا هستی استاد عزیزم غرق باشی تو زیبایی️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    حمیدرضا آتشی گفته:
    مدت عضویت: 1516 روز

    به نام خدای مهربونم

    سلام و درود

    خدارو شکر چند روز رفتم سفر شمال و حسابی بهم خوش گذشت و مدتی از اینترنت کلا دور بودم ولی بازم هرطور شده به وعده خودم عمل کردم و هر روز روزشمار زندگی رو از سایت عباسمنش دات کام دریافت می کردم ولی چون باید حتما توجه می کردم و یادداشت برداری می کردم موکول کردم به زمانی که تنها باشم و الان که نیمه شب هست و حسابی با خودم و خدای خودم خلوت کردم دارم می نویسم.

    خدایا شکرت بخاطر تک تک نعمت های عالی که بمن دادی

    چقدر خوبه که متعهد شدم به توجه به نکات مثبت چقدر عالیه که اتفاقات منفی رو بهش توجه نمی کنم و خدارو شکر رنگ می بازن و حذف میشن خود به خود.

    الله اکبر چقدر زیبا بود این سفر الهی که اینبار تجربه کردم و رفتم شمال سراسر خیر و انرژی مثبت بود همه چیز عالی هوا توپ هم برف دیدم هم خورشید هم کوه و هم جنگل خدارو شکر فراوانی بود و کلی مشتری تو صف خرید و لذت می بردم از ماشین های لوکس و ویلاهای عالی که ساخته بودن از فروشگاه های سرشار از نعمت از درختان سرسبز و نم نم بارون قشنگ از حیات مجدد و خنده های خانواده ام رو لبانشون.

    خدایا چقدر حالم عالیه به لطف و کرم تو

    خدایا بی نهایت متشکرم.

    امروز روز دهم بود و من حالم هر لحظه بهتر از روز قبل هست.

    من اصلا باور به شانس نداشتم من اعتقاد دارم باورهای من زندگی مو میسازه

    به خودم قول دادم و متعهد شدم که تمام توجه و تمرکزم روی نکات مثبت متمرکز بشه

    14020105

    روز دهم

    حمیدرضا آتشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    سیده ملیکا مرتضوی گفته:
    مدت عضویت: 1057 روز

    سلاممممممممم سلام سلام سلام خدایقشنگم سلام استاد خوبم ….حالتون چطوره….نمیدونید چقدر برای کامنت گذاشتن دلم تنگ شده بود ….اصلا اموزش هارو ول نکردم ولی خیلی کمتر مینوشتم البته خب یکیش بدون مبایلل بودنمه ….برای همین بیشتر فایل ها رو دانلود میکنم و گوش میدم ولی نمیدونیدبعد هرفایلتون دوست دارم یه ضبط صوت بردارم و دو ساعت دربارش صحبت کنم …..

    اصلا فایل هاتون انرژی بی نظیری داره ….

    درباره ی شانس و اینا باید بگم اره واقعا من لمسش کردم …دقیقا موقعی که درباره یه چیزی یا اتفاق بدی صحبت حس میکردم اونم داره درباره ی من صحبت میکنه داره خودشو به من میچسبونه تا هر موقع شرایطش شد دوباره اتفاق بیوفته ….. و واقعا هم میشد ….برای همین از یه جا به بعد دیگه سعی میکردم هم از گفته ها و هم شنیده های تلخ دوری کنم …حتی یک ماه پیش که کنکور دادم و شبش به یه مهمونی دعوت بودم….که خب بعد این همه وقت دوری حتما درباره کنکور ازم میپرسیدن …کنکور واقعا استرس زاس ولی میدونین من اونجا سعی کردم خوش بین باشم تا به خوبی یادش کنم ….راسش دوست دارم اونو اینجام تعریف کنم ….ولی قبلش دوتا چیز می خوام بگم ….اول اینکه تا قبلش یعنی قبل کنکور خیلی تجربه های عجیب و درد اوری شنیده بودم ولی هیچ وقت دوست نداشتم که جزو اونا باشم دوست داشتم وقتی یکی ازم میپرسه کنکور چطور بود یه خاطره ی خوب و خاص تعریف کنم …..و دوم اینکه واقعا هر باره هر لحظه ای که می خوام بنویسم براتون یه چیزیی ته ذهنم بهم میگه ملیکا تو رو خدا چرت و پرت ننویس استاد اینقدر برات ارزش قائله که وقتشو میزاره وتک تک این جمله ها رو میخونه ….نمیدونم چی بگم ولی از اون طرف خود علیه خودم پا میشم و میگم عه بس کن دیگه من اینجا می خوام خود خود خودم باشم میدونم استاد میخونه و این برام خیلی ارزشمنده ولی من دنیایی رو دوست دارم که مثل بچگیم جسارت از ته دل حرف زدن رو داشته باشم پس دیگه چیزی نگو و بزار از ته دلم بنویسم …..

    و اون میشینه سرجاش .. تا یه چند روز ساکته ولی دوباره برمیخیزه ….نمیدونم این مکالمه چقدر براتون عجیب بود ولی امید وارم واقعا حرفا وکلماتم موثر و درست باشه ….

    خب راسش الان یکم بد موقعی برای تعریف کردنه….این صفحه رو سیو میکنم و حتما درباره ی روز کنکورم براتون میگم شاید اینجا شاید توی یه صفحه مناسب تر دوستتون دارم و در پناه الله شاد باشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      سیده ملیکا مرتضوی گفته:
      مدت عضویت: 1057 روز

      به نام خدای زیبایی ها که هرچه دارم از اوست

      سلام سلام

      سلام به ملیکا کوچولو 18 مرداد

      باید بگم از اون موقع تا الان خیلی تغییر کردم …

      خیلی زیاد …

      بزرگ تر شدم …

      نمیدونم این جمله ها رو توی کامنتای قبلی گفتم یا نه ولی راسش من تا چند کامنت بعد از آشنا شدنم با سایت استاد عباسمنش دوست داشتم کوچیک بمونم …دوست نداشتم بزرگ بشم …چون حس میکردم وقتی کوچیک باشم و کوچیک بمونم خوشحال ترم …

      چون آدم های به ظاهر بزرگ اطرافم رو میدیدم و به خودم میگفتم من اگه بخوام بزرگ بشم، میشم یکی مثل اینا پس بزرگ شدن بی بزرگ شدن …

      حتی کامنتای قبلیم رو که میخوندم قشنگ می‌فهمیدم که مثل یه بچه ی کلاس سومی داشتم چیز می‌نوشتم…

      جالبه …!

      ولی بعد از اینکه تقریبا با نوع آموزش های استاد آشنا شدم استاد رو جزوی از نزدیک ترین کس به خودم دانستمو اسمشو گزاشتم پدر فافا …

      و از اون روز تصمیم گرفتم که بزرگ بشم و بزرگ شدن رو انتخاب کردمو بلند گفت پدر فافا عزیزم می خوام بزرگ بشم از الان دیگه دیگه نمیخوام بچه بمونم می خوام بلند بشم رشد کنم با ایمان بشم و مثل تو بزرگ بشم …چون تو از این به بعد الگوی من خواهی بود …

      .

      .

      .

      میدونم توی کامنتای جدیدم خیلی شده که به جای استاد عباسمنش مینویسم پدر فافا …

      گفت و گو های ذهنی من هم با همین کلمه هست …

      چون اینجوری دیگه الگوی من مشخصه دقیقا مثل یه راه درستی که هر موقع ازش خارج میشم به خودم میگم ملیکا الان اینجوری شده اگه پدر فافا بود چیکار می‌کرد؟ تو هم همینکار کن …یا اگه پدر فافا بود چی میگفت …یا به یاد بیار اون موقع و اون لحظه و اون مثالی که پدر فافا برات زد …

      یا وقتی یه نصیحتی می‌شنوم با خودم میگم پدر فافا چی گفت قراره حرف اونو بشنوی …

      یا وقتی استاد توی یکی از فایلهای دانلودی که نمیدونم کدوم بود گفتن که من اگه پسرم دوست داشته باشه یه چیزی رو بخره بهش پول نمیدم …بهش میگم بابا میتونی بری این سی دی هاتو بفروشی منم اگه این کارو کردی یه پولی به عنوان تشویقی بهت میدم که بری اونو بخری ولی اینکه بهت پول بدم اینا از این خبرا نیست …

      همون موقع یه صدای توی ذهنم به صدا در اومد و به خودم گفتم ..

      مگه دوره ی 12 قدم رو نمیخوای ؟

      اینکه از کسی پولی قرض کنی و اینا اصلااا

      پدر فافا گفت این وسایلو بردار برو بفروش پس اینکارو بکن به حرف هیچ کسی هم گوش نده …

      که همین جملات عزم منو بیشتر جذب کرد که ایده ی فروش پاکت نامه ها و شیشه های شادی رو اجرا کنمو برم توی خیابون بفروشم و حدودا 500 هزار تومن پس انداز کنم برای دوره ی 12 قدم ….

      تا به حال خیلی این جمله ها توی ذهنم تکرار شده که

      ملیکا پدر فافا رو به یاد بیار

      حرفاش رو به یاد بیار

      یادته میگفت باور

      میگفت فرکانس

      خودت زندگیت رو میسازی…

      .

      .

      .

      بار ها و بار ها شده صدای استاد توی گوشم میپیچه …

      مخصوصا تازگیا که هر موقع حس میکنم حرف مردم برام مهم شده

      این جمله با همون صدا و لحن استاد میپیچه توی گوشم ..؛

      (من ، من اصلا برام مهم نیست .، مهم نیست کی دربارم چی میگی ، هرچی میخواد بگه )

      یا موضوع الگو ها که گفتن هر موقع این جمله ها رو شنیدید گوشتون باید بهش حساس باشه که

      (قول میدم دیگه تکرار نمیشه )

      ..

      .

      .

      و درباره ی اتفاقی که سر کنکور افتاد و گفتم دوست دارم تعریفش کنم و تا حالا چند بار برای دیگران تعریف کردمو و اونا از مدل فکر و مثبت اندیشی من تعجب کردن …

      داستان از این قراره …

      .

      .

      .

      وقتی می خواستیم وارد سالن بشیم من یکم نگران بودم که به ساعت دیجیلاتیم گیر بدن ولی همچنان خودمو آروم میکردمو میگفتم خدایا تو بزار این ساعت روی دستم باشه …

      یه جورایی قایمش کرده بودم ولی اون مراقبه فهمید و گفت استینت رو بزن بالا و ساعتو دید و گفت برو و گیر نداد …

      از همون لحظه بود که من یه حس شادی و سپاسگزاری توی وجودم شکل گرفت …

      چون چند روز پیش به مشاورم که گفتم من رفتم این ساعتو خریدم گفت نه دیجیتالی میگرند و نمیزارند ببری داخل سالن آزمون و از این حرفا …

      و بعدم توی کانال چندین تا عکس از چت های شاگرداش فرستاد که گفته بودن نزاشتن ساعت دیجیتالی ببریم داخل…

      خلاصه من اون لحظه داشتم پرواز میکردم…

      رفتم داخل و صندلیم رو پیدا کردم …

      و وقتی دیدم توی کلاس افتادن خیلی خوشحال شدم و صندلی من آخر آخر چسبیده بود به دیوار و یک ستون

      و من میتونستم بدون هیچ مزاحمتی آزمون بدم …

      همون موقع که با خوشحالی روی صندلی نشسته بودم و اونجا رو برسی میکردمو نکات مثبت رو پیدا میکردمو خداروشکر میکردم …

      چشمم افتاد به ستون سمت چپم سرم رو آوردم جلو تا ببینم پشت ستون کسی میشینه؟ و دیدم بله …

      با لبخند بهش نگاه کردمو گفتم سلام همسایه …

      اون که انگار خیلی مضطرب بود به من نگاهی کردو لبخند کوتاهی زد …

      من داشتم آماده میشدم …

      طبق همون هدایت رنگ ها ،خودکارم رو تنظیم کردم و طولی نکشید که یکی از مراقب ها اومد دم کلاس و گفت بچه ها تا آزمون شروع نشده میتونید برید دستشویی ولی وسط آزمون نمیشه …

      منم که قبل آزمون معجون مامانی پر عسلو اینا خورده بودم حالم یه جوری بود ولی بهش بی توجه بودم و مراقب تا اینو گفت انگار یه چیزی درونم گفت پاشو برو …

      بلند شدمو با خوشحالی از کلاس خارج شدم …

      انگار که اون لحظات قرار بود بهتریم لحظات من باشه …

      وارد راهرو شدمو گفتم خب حالا دستشویی کجاست ..؟

      میریم پیدا می‌کنیم…

      رفتم جلو و تابلو سرویس بهداشتی رو دیدم و با خوشحالی گفتم آهان اینه هاش …

      فکر کنم نوشته بود مخصوص آقایان

      ولی بعد به خودم گفتم الان که اینجا آقا نیست پس بفرمایید مشکلی نیست …

      دسشویی واقعا تمیز بود جوری که فکر کردم مال اساتید باید باشه …

      بعد از شستن دستام خودم رو توی آینه دیدم که چقدر خندون و خوشحالم و پر از حس خوبم …

      به خودم افتخار میکردمو میگفتم تو میتونی تو عالی هستی این یه هدیه برای توعه …

      برو بترکون …

      بعد که حرفام با خودم تموم شد با خوشحالی اومدم بیرون …

      و رفتم توی کلاسم و نشستم سر صندلیم …

      اشتیاقی توی وجودم تشکیل داده بودم که برعکس بقیه من منتظر برگه های کنکور بودم …

      و

      اون لحظه فرا رسید …

      به ما یک برگه پاسخ نامه خالی دادن و یک دفترچه که انگار توی یک چیز پلاستیکی گذاشته باشن، گذاشتن کنار پامون …

      بعد از چند دقیقه گفتن داوطلبان کنکور شروع کنید …

      و ما اون دفترچه ها رو برداشتیم …

      خب منم با خوشحالی برداشتمو

      نگاهی کردمو گفتم خب چطور بازش کنم (از دو طرف پلم شده بود )

      منم مثل پفکی اینطرفو اونطرف اون پلاستیکارو گرفتمو بازش کردم …

      بعد با خوشحالی انگار که دارن کادوی تولدمو باز میکنم و اون کادو رو در میارم دفترچه رو برداشتمو اون پلاستیک رو مثل تمام کادو های تولد انداختم روی زمین …

      بدون اینکه نگران کثیف بودم جایی باشم …و شروع کردم با حس خوب و خوشحالی تست ها رو زدن ‌…

      این اولین باری بود که توی این همه سال به داوطلب ها 3 تا دفترچه در 3 زمان مختلف میدادن و من برای هر سه تاش همین کارو کردم …انگار که 3 تا جایزه بهم بدن و من با ذوق بازشون کنم …

      بماند که هر تستی رو که میدیدم بلدم چقدر ذوق میکردم …

      خلاصه بعدش با خوشحالی تموم کردمو اومدم بیرون …

      چند تا از دوستامو اونجا دیدم و باهاش صحبت کردم …

      خیلی خوشحال بودم …

      بعد وقتی هم مدرسه ای هام رو پیدا کردم اونا تصمیم گرفتن تا توی دانشگاه اصفهان هستن برن و دانشکده های پزشکی رو ببینن …

      خب منم به خدا گفتم برم .؟..

      گفت برو …

      و من رفتمو و حتی با یک استاد پیر و شریف هم آشنا شدم …

      اون بچه ها خیلی متفاوت عمل میکردن ولی من همچنان یه گردش زیبایی ها اینو میدیدم …

      گرچه این دفعه ی هزارمی بود که وارد اینجا میشدم ولی اولین بار بود که از نزدیک این ساختمون ها رو میدیدم

      همیشه یا از توی ماشین میدیدم یا اصلا این طرفا نمیومدم …

      خلاصه که عالی بود عالی …

      و بعدشم دانشگاه ازاد تهران قبول شدم و انتقالی گرفتم به داشگاه ازاد نجف اباد …

      که همون انتقالی هم یه مسیر هدایتی بود با کلی درس و اینا …

      خداروشکر واقعا …

      خدایاشکرت

      خدایاشکرت …

      خدایاشکرت

      مرسی ملیکای دوست داشتنی گذشتم،

      که اینقدر خوبی و هنوزم دوست داشتنی هستی …

      عاشقتم …

      بی صبرانه منتظر نتایج بی نظیرمون هستم …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    آزاده گفته:
    مدت عضویت: 2358 روز

    به نام خدا

    سلام به خانواده صمیمی عباسمنش

    من دیشب تصمیم گرفتم بهتر زندگی کنم و امروز هدایت شدم به این مورد که اول باید قدرشناستر باشم

    برای اینکه شکرگزارتر باشم باید داشته هامو ببینم

    و چقدر زیبا از بخش دانلودها و بعد کلیدها به این فایل هدایت شدم

    خدایا شکرت، به قول استاد به محض اینکه تصمیم به تغییر میگیری به همون میزان جهان و خداوند همراهیت میکنن

    و حالا من هم میخوام همینجا تعهد بدم که از این لحظه فقط در مورد اتفاقهای خوشایندی که برام میوفته صحبت میکنم و داشته هامو میبینم وسپاسگزاری میکنم

    من برای دیدن نتایج باید عملگرا باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1364 روز

    بنام خداوند مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جان دوست داشتنی و دوستان وهمراهان این سایت بهشتی

    یادمه یه بار که حالم گرفته بود و به یه تضاد بزرگی برخورده بودم برا اینکه بتونم حالم رو بهتر کنم رفتم سراغ قران و با خدا یکم با حال اندوه صحبت کردم و ازش هدایت خواستم

    آیه ای که اومد در مورد حضرت یونس بود و مضمونش این بود که:

    مثله یونس نباش که با حالی غمگین منو صدا زد

    یه آن موندم که خدایا چقدر استاد درست میگه که در مورد مشکلاتتون صحبت نکنید

    ببین حتی خدا هم میگه این شکلی باهام حرف نزن

    ومن کمی اروم شدم و فرداش که حالم بهترشد باحال خوب رفتم سراغ قران و خدا جوابمو داد. استاد عزیزم

    من مدتهاست تعهد دادم که در مورد مشکلاتم باهیچ کس صحبت نکنم حتی بعضی اوقات که همسرم مسافرته و تو خونه یه مشکل یا بیماری برا من یا دخترم پیش میاد اصلا بش نمیگم

    وتقریبا همه نزدیکا اینو میدونن که اگه پا تلفن ازم احوالپرسی کنن ممکنه حقیقتو نشنون

    و همیشه شاکین که جرا فلان اتفاق افتاد نگفتی؟

    که البته اون موضوعاتو غالبا از همسرم شنیدن و گاها پیش اومده اون موضوع تموم شده رفته بعد زنگ میزنن گله و شکایت که چرا نگفتی اون اتفاق برات افتاده که گاهی اصلا خودم یادم رفته اون موضوعو

    البته اینو بگم که تعداد این اتفاقات خداروشکربه نسبت خیلی کم شده

    و میدونم اون جاهایی که هنوز نتونستم باور مخربش رو پیدا کنم هنوز الگوهای تکرارشونده ای دارم که باید حل بشن انشالله.

    چند روزیه که در مورد یکی از همین الگوهای تکراری از خدا هدایت خواستم و فایل توضیحی قدم 7 اومد که مضمونش در مورد کنترل ذهن اعراض از ناخواسته و توجه به زیبایی در هر شرایط بود

    منم متعهد شدم هر روز یه فایل ازدسته بندی اعراض از ناخواسته ها رو گوش کنم و نکاتش رو بتویسم

    انشالله که این موضوعم به یاری خودش حل میکنم .

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    معصومه عرب دشتی گفته:
    مدت عضویت: 1619 روز

    سلام به همه دوستان

    چند روز بود فکر میکردم که چطور خواسته هامو واضح تر و با جزییات تر برای جهان بفرستم

    شکرگذاری و نوشتن خواسته و تمریناتی انجام میدادم ولی دنبال اتفاق افتادن خواسته هایی بودم که انتظارشو نداشتم نمی‌دونم میتونم منظورمو برسونم یانه

    امروز این فایل نشانه امروز من بود و قبلاً هم هزاران هزار بار این فایل رو گوش داده بودم ولی چون این سوال تو ذهنم نبود میشنویدم استاد چی میگن ولی نمی‌فهمیدم چی میگن

    درمورد اتفاقات ناخوشایند پیش هیچکس حرف نزن با خودت هم حرف نزن و مشکلات و اتفاقاتی که برات میوفته رو گذرا ببین و توی گذشته بزارش

    عین رد پا پشت سر خودت نزار و بیا جلو همونجا مکس کن باهرچیزی که میدونی اون هیجان وخشم اون لحظت خالی میشه انجام بده و متعهد شو که توی ذهنتم درموردش باخودتم حرف نمیزنی و بعد که حالت بهتر شد همون مشکل رو همونجا بزار و ادامه بده ولی آگاهانه هر آنچیزی که جلوی چشمت زیباست رو برای خودت یادآوری کن تا اون اتفاق برات کمرنگ بشه که بتونی ازش بگذری و رهاش کنی و لطفا تعهد بده به خودت که درموردش به هیچ وجه حرف نمیزنی و اگر این تعهد رو بدی توی جمعی اگه هیجانات آنقدر رفت بالا که از خود بی خود شدی و خواستی کلمه ای درمورد اون اتفاق بزنی که توهم جزوی از اون جمع باشی ناخودآگاه اون تعهد جلوتو میگیره….

    اینطوریه که اتفاقات خوبی برات میوفته که انتظارشو نداری

    خدایاشکرت

    سپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    مریم الماس گفته:
    مدت عضویت: 863 روز

    به نام خداوند آرزوهای من

    روزشمار تحول زندگی : تعهد دهم

    سلام

    شکایت یعنی درخواستِ اتفاقات بد

    وتمرکز روی تعریف وصحبت از مثبتها یعنی خوشبختی و خوش شانسی و سعادت و شادی و رقم خوردن اتفاقات مثبت برای من …

    باید مراقب باشم و تمرین کنم تا عادت کنم که در گروه دوم باشم

    حواسم به حرفهای دوستهام و خانواده و همه باشه که با کی حرف میزنم و چی میگم

    حتی ذهنی هم نباید لحظه ای و ثانیه ای منفی باشم

    اولش سخته میدونم ولی به مرور با تمرین شدنیه

    استمرار استمرار استمرار

    خدایاشکرت و دوستت دارم خداجونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    مریم مقتدایی گفته:
    مدت عضویت: 642 روز

    سلام به استاد عزیز وخانم شایسته عزیز

    این خیلی درسته که با صحبت کردن از مسایل می توان آنها رو جذب کرد چون من خودم هر زمان که مسافرت میروم حتی مسافرت های خیلی کوتاه چیز های جالبی رو میبینم و چیزهایی میخرم که همه میگن چه طور تو اینهارو پیدا کردی که همه میگن همراه مریم بریم مسافرت اوچیزهایی میبینه که ما نمی‌بینیم و اون چیزهایی که من دیدم برای آنها هم هست تمام آنها فقط به سختی های مسافرت فکر میکنن که الان چی بخوریم الان هوا سرده یا گرمه بارون اومد یانه لباس ها کثیف شد یانه کجا بخوابیم ،من زمانی که مسافرت میرم به خدا میگم خودت هدایتم کردی پس همه چیز دست توست و برایم همه چیز عالیست فقط یک الگوی تکرار شونده داشتم که با بی توجهی به آن تمام شدبه لطف و بزرگی خداوند که بابتش هزاران هزار با شکرش میکنم ومن مسافرت در هر زمان دارم از زیبایی ها و فراوانی ها برای خودم میگم گاهی اوقات بلند به دوستای که همراهم هستن میگم اونها هم میگن تو چطور اینو پیدا کردی و زمانی هم برای بقیه تعریف میکنم میگن ما هم چند روز پیش توی این شهر بودیم چرا برای ما این هوای عالی نبودویا چرا اینقدر که تو میگی دریا تمیز نبود،من این رو دیدم این آدم ها همیشه از بدی ها ی مسافرت خود میگن وهر دفعه که مسافرت میرن براشون سخت تر میشه، اما من جز شادی وزیبایی چیزی نمی‌بینم وفقط زیبایی رو تعریف میکنم وحتی زمانی شده در یک مسافرت با هم بودیم اما شرایط برای من با بقیه متفاوت بوده از همه نظر واز همه جهت و من میگم چقدر این مسافرت عالی بود خدایا شکرت اونا میگن اینقدر هم عالی نبودو این صحبت های شما منو به یاد آورد که چرا همیشه من مسافرت هایی که میروم با بقیه فرق می‌کنه ممنون از شما استاد عزیز که به من یاد آوری کردین که همیشه به نکات مثبت توجه کنم ودرمورد آنها صحبت کنم حتی با خودم بازم ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: