الگویی مناسب برای کسب و کار - صفحه 5 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری الگویی مناسب برای کسب و کار
    575MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی الگویی مناسب برای کسب و کار
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

819 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1240 روز

    سلام به استاد بی نظیرم ومریم جونم

    وهمه دوستانِ عالیم

    خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم که این حداز انرژی وسرزندگی راباتغییر اساسی درهمه چیز به واسطه دریافت آگاهی های ناب ازاستادم به من عطا کرد تااز صبح زود که بیدارم تابه الان لبریزازآرامش واحساس عالی باشم ، که به جرات می توانم بگویم در وجودم آنها رانهادینه کرده ام وبه من برمی خورد بعدازاین همه مدت برگردم قدمی به عقب باید و باید هرروزعالی تراز روز قبل بود مصمم ترو عاشق وشیداتر ……

    ای جووونم به این پرادایس باشکوه واین حجم اززیبایی هایی که درخود باوربهشت درهمین دنیاراتجربه کردن به منصه ظهور رسانده ودوفرشته ای که چه زیبا درآن همه چیز راخلق کردند وماراهم متنعم ازتمام خوبی ها ونیکی ها،ایده ها وخلاقیت ها وتمرکزروی زیبایی هاوروابط بی نظیر ورشدوپیشرفت درتمام زمینه ها وباورهایی که زیروروکرده همه چیزرا و با قدرت ایمان وتوکل می شکافد وهرروز قدمی به جلو وردپاهایی که چه زیبا مانده اند ونتایجی که باورایمان واقعی به خداوندرابه سرحد کمال رسانده است….

    چه بگویم ازکدام لطف پروردگارم بگویم که این روزها بااونفس می کشم،صحبت می کنم،می خندم ،شکرش رافریادمی زنم ،اشک شوق می ریزم که اینطور مرابه جایگاهی رفیع رسانده که آرامش شود سهم قلبم ووجودش تمام تاروپود مرادربرگیرد……

    درجایی اززمان هستم که همه چیز در طبق اخلاص عطا کرده واین حدازرشدوپیشرفتِ دنیایش که فقط باید شکرکرد و سجده به درگاهش ،ثروت ،سلامتی، آرامش، احساس عالی ،استادی بااین کمالات وتوحیدی ،خانه ای عالی ،روابط بی نظیر، فراوانی فراوانی وفراوانی والهامات وایده هایی که چقدر واضح وآشکارا درذهن بازوپاک قرار می دهد وخودش همه کارهارا به ساده ترین شکل ممکن انجام می دهد وسهم من فقط دراحساس عالی وشکرگزاری هرلحظه ام ماندن بود وهست ….

    کسب وکاری که دراول ماه مبارک رمضان باامکاناتی ساده اما دلی مالامال ازوجودش دراجرایی کردن ایده هایش چنان برایت تبلیغ می کند که هاج وواج می مانی وخیروبرکتی که تمامی ندارد چون اصول رارعایت می کنی اصول اولیه درشروع کار، یعنی همان باوری که ازاستادت درقدم های طلایی آموخته ای وزمان اجرای آنها درعمل که همه می گویند چطوری اما (اگربشود چه می شود) وفقط در درونت جواب آن راداری ،آخخخخخ چه بگویم ازخدایی ات چه بگویم که باتوبودن واقعا پادشاهی کردن است ….

    دیشب درحین پیاده روی وگوش جان سپردن به صدای ناب استادم درآخرین فایل طلایی قدم هفتم چنان ایده هایی برای رشدکسب وکارمان درذهنم

    خداوندقرارداد که نگووووووو،بعد درحیاط خانه باغ نشستم ومصطفی آمدو گفتم وچقدراستقبال کردومدتی با هم گفتگو کردیم وبعد نگاهم به عظمت آسمان تلاقی پیدا می کردوچشمکی به خدایم زدم که چه میکنی سلطانِ ایده وخلاقیت…..

    راستش قراراست مبلغ چشم نوازی از خزانه اش به حساب مان واریزشود وخودش دارد به ساده ترین وعزتمندانه ترین شکل ممکن آن هم نقد به حساب مان واریزکند،می بینید باخداهمه چیز ممکن است وتو فقط به نظاره می نشینی که چطور وهابیت خودرا به تو نشان می دهد ،بله می شود وقتی باورهایت ،دستخوش خودش می شود خودِ خودِ خود خداوندِ روزی دهنده بی حساب ……

    چه نقشه هایی برایمان کشیده ،چه طراحی هایی که درحال انجام است من ایمان دارم ولی باز هم هرچه خواست او باشد راضی ام به رضای خودش

    ولی چنان نتایج راعلنی می کند که می شود تجربه های عالی ،ایمان عالی وصبری که اوج احترام به خودش است وبعدچه ها که برایت نمی شود وچه ها که برایت نمی کند ،همه چیز می شود وقتی دل به دریای وسیع قدرت ،دانایی وتوانایی اش درتمام امورمی سپاری که هرچه ازاین دریای پرازنعمت وفراوانی هایش درهمه ابعاد برمی داری تمامی ندارد…….

    درپناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی باشید وباخداوند بدرخشید ……دوستتون دارم وبه امیدسپردن همه چیزبه خودش،الهی آمین.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
    • -
      سید مصطفی میربهرسی گفته:
      مدت عضویت: 1281 روز

      سلام و خداقوت خدمت خانم عزیزم و استاد عباس منش و خانم شایسته انشالله همیشه شاد سلامت باشید من خیلی خوشحالم که تو سایت استاد هستم و به لطف استاد و خدا و خانم عزیزم خیلی پیشرفت کردیم الهی شکر من بیشتر دیگه بلد نیستم بنویسمرضا عطار منش خیلی زیاد ماشالله کامنت میزاره انشالله دوستان همه شاد سلامت باشن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    فرزانه حری گفته:
    مدت عضویت: 2995 روز

    ای خدااااااا

    خدای قشنگم سلام

    استادای نازنین و زیباروی خودم سلام

    دوستای سایت زیبای بهشت سلام

    ..

    استاد این فایل خیلی خیلی خیلی همزمانی داشت، بخدا که دیروز داشتین با من حرف میزدین، انگاری پشت هر جمله تون این بود که فرزانه ببین با تواما.

    استاد مو به تنم سیخ شد خداوکیلی گریه کردم و متوجه شدم که در حد چند دقیقه چقدر شرک ورزیدم، الهی شکرت خدایا آخه بعضی وقتا انقد همه چیز معجزه وار اتفاق میوفته که میگی مگه مییییییییشه مگه داااااااااااریم.

    .

    الان براتون میگم چی شد.

    یه مدتیه که ما مشغول ساخت خونه رویایی قشنگمون هستیم و خب بابت یکسری جوازها یکم کارمون گره خورده بود. دیروز همسرم گفت بیا باهم بریم شهرداری، اصن استرس شدیدی گرفتم که وااااااااای دوباره شهرداری و اصن دوست نداشتم برم. از یه طرف دیگه دیروز بارونی بود و زمانی که بارونی باشه شرایط کاری ما یکم سخت میشه(اینو بگم که دارم باورهای مناسب می‌سازم که هیچ عامل بیرونی حتی بارون روی کسب و کارم تاثیر ناخواسته نذاره). خلاصه همه اینا دست به دست هم داد که سر صبح فرکانسم منفی بشه. علی(همسرم) بهم گفت نه اینطوری نمیشه روزمونو شروع کنیم، بیا یه فایل قشنگ میذاریم، شکرگذاری میکنیم، صبحونه مشتی میخوریم و با انرژی بالا روزمونو می‌سازیم. منم به سختی خودمو جم و جور کردم و باهاش موافقت کردم. نشستیم صبحونه بخوریم، اومدم فایل هدایتی بزنم که یهوو دیدم عهههههههههه، فایل جدید. ااااااااا موضوع فایل چی میگه، پلی کردم، اااااااااااااااا خدای من قضیه چیه. استاد بخدا شما داشتی بامن صحبت میکردی، نگاهتون تو چشم من بود، اون اخمی که توی چهره تون بود بخاطر این بود که حساب کار دستم بیاد. قشنگ حس میکردم بهم میگین پاشو دختر پاشو خودتو جمع کن مگه آسمون به زمین اومده، این چرت و پرتا چیه میگی واس خودت، اینا چیه تو ذهنت میگذره، پاشو جم کن این مسخره بازیارو. نگا کن ببین یه خانوم، توی کشور جنگ زده، جایی که اصن رو هوا بوده همه شرایط، چجوری زندگی خودشو پدرشو عوض کرد، بعد تو نشستی فکر بارون و شهرداری می‌کنی. کدومشون آخه قدرتش بالاتر از خداس. خدا هم که قدرت رو به تو داده دختر، پس یعنی تو قدرتت از شهرداری و هر عامل بیرونی بیشتره، بگیر ببینم، بگیر بساز امروزتو وگرنه پشیمون میشی. اما اگه بسازیش اونوقته که به خودت افتخار میکنی و میگی دیدی اونروز ساختم، پس الآنم می‌سازم.

    خلاصه کلی گریه کردم پای این فایل و حالم واقعا عجیب بود و گفتم امروز میخوام متفاوت بسازمش.

    با حال خوب رفتیم شهرداری، شهردار نبود، رفتیم پیش معاون شهردار و توضیح دادیم بهش که چی به چیه. یا خدا، استاد با یک آرامشششششششی برای ما توضیح داد و خیالمون رو راحت کرد که اصن مو به تنم سیخ شده بود. دفتر معاون شهردار همیشه شلوغه همیشههههههه، اما دیروز من بودم و علی و خودش و با آرامش کامل برامون توضیح داد و گفت نگران هیچی نباشید همه چیز حل شدنیه.

    ای خداااااااااااااااا

    این همه برو بیا شهرداری هیچی نشد، حتی فرمانداری گفت نمیشه، اما دقیقا هرجایی که گفتن نمیشه من تو دلم میگفتم چرا میشه، و شددددددددددد(این اتفاق چندین و چند بار توی زندگیم افتاده).

    خب این از این خدایا شکرت که از زبون بنده ت باهامون حرف زدی قربون شکل ماهت برم. استاد بعضی وقتا دلم میخواد خدا رو بغل کنم، دوتا ماچ آبدار به لپش، دوتا گاز محکم به بازوهایش بگیرم از بس که عشقه

    .

    مورد بعدی چی بود؟ بارون

    همینکه از شهرداری اومدیم بیرون یهوو دیدیم ااااااااا هوا که آفتابیه، ابر خاصی هم توی آسمون نیس، به علی گفتم هوا خوبه ها، میخای بریم در مغازه؟ یکم دودل بودیم که یهوو من گفتم آره بریم، بریم خونه وسیله ها و ناهار برداریم و بریم مغازه.

    اومدیم و نتیجه ش شگفت انگیز بود. جایی که ما هستیم خیابون پهنی داره. استاد دیروز همه کامیونای کلارآباد اومده بودن پیشم چای بخورن.

    همه مشتری های پولدار، ثروتمند، بخشنده، لوتی، مشتی و خلاصه خاص تر از همیشه دیروز اومدن پیشم، همشون ازم تعریف میکردن، از چای تعریف میکردن، اصن لذذذذذذت بردن. اینم بگم بارون اومدا، اما در حد دوتا رگبار کوچیک و چیز خاصی نبود، اتفاقا باحال ترم شد، خخخخ

    .الان به شدت خوشحالم که تونستم یه روز به ظاهر بد و ناخواسته رو تبدیل کنم به یه روز خیلی خیلی خوب و جیگر و ملوس و ناناس و عشق و پر برکت و پر از خدا.

    الهی شکرت که توانایی تغییر و خلق کردن رو بهم دادی قربون سرت برم. ماچ به اون چال لپای قشنگت عشق قشنگم.

    دوستون دارم

    قلب قلب قلب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
    • -
      نگار گفته:
      مدت عضویت: 2484 روز

      فرزانه جان سلااام

      کامنت شما رو خوندم و چون من تقریبا تازه از این مرحله عبور کردم گفتم برات بنویسم

      سعی میکنم خلاصه کنم

      ما تابستون 4٠١ هدایت شدیم ب خرید زمینی 4٠٠ متری

      و دستان خدا اومد ب کمک ما برای ساخت

      توی بعضی کامنتهام پازسال نوشتم که ی جاهایی چطور پول و مصالح جور میشد

      خلاصه ما در کمتر از یکسال وارد خونمون شدیم

      خب حالا نوبت سند بود

      و اینجا کلاااا حرف و باور همسرم و خیلیا که با همسرم هم مدارن اینه که:

      کارمندای اداره ثبت رشوه خوار هستن و اصلااا بدون پول کارت راه نمی ندازن

      ( سال ١4٠٠ ما ی ساختمان 5 واحدی شراکتی با پدرو مادرم داشتیم

      و پدرم برای تفکیک سند مادر

      دوماه هر روز صب تا طهر میرفت اداره ثبت

      و دعوا و اعصاب خوردی داشت

      تا بالاخره وقتی فهمیدن پدرم شیمیایی بوده و …

      کار راه انداختن و سند دادن بدون رشوه

      ولی پدرم خیلی خسته شد)

      حالا فکر کن ی تحربه داغون اینطوری هم بود

      همش همسرم میگفت سند گرفتن هیهاات

      گفتم بابام که اومد اینجا بهش میگم

      بره دنبال کارها ( چون همسرم اصلااا مرخصی نداشت)

      خدا جور کرد و پدر و مادرم از تهران اومدن برای عید پیش ما

      و من ب پدرم گفتم

      خدا شاهده یک هفته نشد و پدرم با سند اومد خونه

      از همون اداره ای که رشوه میگیرن تا کار راه بندازن

      خدا ی همزمانی ایجاد کرد

      که توی روز 5 م

      پدرم که ب اداره مراجعه کرده بود

      از استان برای بازرسی و جلسه اومده بودن

      و اون اقای بازرس ب کارمندا دستور داد که باید کار این اقا رو امروز تمام کنین ب این دلیل که فقط

      گفت ایشون ادم محترمی

      کارش باید انجام بشه ( پدرم حتی از طرف همسرم هم وکالتنامه نداشت)

      و بابام ساعت ٣/5 عصر با سند اومد خونه

      و تمام

      ب همین راحتی

      ( من هربار که همسر نق میزد که چطوری سند بگیریم میگفتم خدا بزرگه

      و شد )

      ایشاله این حس و حال نصیبت بشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        فرزانه حری گفته:
        مدت عضویت: 2995 روز

        ای جااااااااانم صدی قشنگم

        چقد عالی که امروز صبح جمعه اولین کاری که کردم این بود که اومدم توی سایت، بعد اون نقطه آبی رو دیدم و کامنتت رو خوندم.

        اینا همش نشونس از خدای مهربونم، داره باهام حرف میزنم هر لحظه که همه چیز شدنیه.

        الهی شکر که الان تو خونه ناز قشنگتون هستین. ما هم ایشالا یکی دو ماه دیگه خونه مون تمومه و اون حس قشنگی که داری رو منم تجربه میکنم.

        مرسی که برام گفتی

        عزیزمی

        ماچ بهت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 3290 روز

    خدایا شکرت برای این فایل و امید و انگیزه ای که مجدد گرفتم

    خدارو شکرت برای قلبم که اماده ی دریافت این اگاهی ها هست

    خدایا شکرت که توکل من به خدای مهربانم است

    خدایا شکرت که خدایی وهاب و رزاق دارم

    خدایا شکرت که من به راحتی و بسیار ساده پولدار شدم و هستم

    خدایا شکرت من بدون کمک خاصی از بیرون فقط، خداوند منو هدایت کرد به سمت مشتریهای عالی و قدر شناس

    خدایاشکرت من از حمایت و هدایت خداوندم برخوردارم

    خدایا شکرت من فقط روی خدا حساب باز میکنم

    خدایا شکرت من در آمدم هر روز بیشتر و بیشتر میشود

    خدایا شکرت پولدار شدن برای من امری طبیعی است

    پولدار شدن در خون من و در رگهای منه خدایا شکرت

    خدایا شکرت من قابل نفوذوتاثیر گذار هستم

    خدایا شکرت من لایق و ارزشمندم

    خدایا شکرت من خوش، شانس و خوش روزی ام

    خدایا شکرت از درو دیوار مشتریهای دست به نقد میاد برای من

    خدایا شکرت امسال بهترین سال زندگیا منه و بیشترین فروش رو دارم

    خدایا شکرت من همواره از هر نظر و هر جهت سالم تر پولدار تر و خوشحال ترم

    خدایا شکرت ذهن من ایده های خوبی برای پولدار شدن در کسب و کارم رو داره

    خدایا شکرت من به طرز معجزه آسا معروف ومشهور شدم و کارم توسعه پیدا کرد

    خدایا شکرت من میدانم خدای من رحمان و رحیم و بخشنده و مهربانه

    خدایا شکرت من از هر نظر و هرجهت حالم

    خوبه و روابطی شگفت انگیز و بسیار عاشقانه با خانواده ام و دوستانم دارم ـ

    من در فرکانس عشق برکت ثروت نعمت و فراوانی ام

    خدایا صدها بار شکرت من عاشق خودم و زندگی ام هستم

    اولین قدم برای اینکه به جایی برسی، این است که تصمیم بگیری دیگر جایی که هستی نباشی…

    سپاس از ذهن آرام و نگاه زیباتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  4. -
    مریم رستمی گفته:
    مدت عضویت: 3247 روز

    سلام بر همه دوستان و اساتید همین الان یک کامنت گزاشتم و در حینی که کامنت گزاشتم یک دفعه یادم اومد که من امروز دلم برای همسرم یک جورایی سوخت آخه ما با همسرم الان یک سال و نیم هست که مهاجرت کردیم و همسرم با فکر خودش رفت جلو ولی من با کار روی روانشناسی ثروت یک و هدایت الله و خب نتایج هم فرق می‌کنه مطمئنا. همسرم از روزی که اومدیم سه تا کار مختلف رو انجام داده و در هر سه کار ناموفق بوده من هم یک کار انجام دادم البته اشتباهات زیادی داشتم ولی درآمدمن کم کم اضافه شد و امروز داشتم به کار سوم همسرم نگاه میکردم و یک دفعه دلم سوخت که باران و یک سری عوامل بیرونی محصول رو خراب کرده و دیدم که من از اینکه موفق تر بودم احساس خجالت دارم و با اینکه من.ر وی این باور به زعم خودم خیلی کار کرده بودم ولی دیدم که چقدر این باور موزیانه رفتار میکند و فورا مچش رو گرفتم و به خودم گفتم که چرا من لیاقت اینو دارم که موفق تر باشم و دلم برای کسی نسوزه دیدم که من یکسالونیم روی این کارم استقامت کردم دیدم که من فورا هدایت ها رو گرفتم و انجام دادم دیدم که من برای خودم شریک وام قرض و اینجور چیزها نگرفتم و در دامشان نیافتادم دیدم که من خیلی جاها ذهنم رو کنترل کردم و نترسیدم و جلو رفتم و از همه مهمتر من کارم رو بر اساس علاقه نه اینکه پول توش باشه یا نه انتخاب کردم و پس من لیاقت موفقیت بیشتر رو دارم من سعی میکنم که دلم برای کسی نسوزد من سعی میکنم از نعمت ها یی کی که خداوند در اختیارمان داده استفاده کنم و لذت ببرم

    خدایا بینهایت از تو سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
    • -
      الیاس و فاطمه سادات گفته:
      مدت عضویت: 1706 روز

      سلام دوست عزیزم.

      خوشحالم برای موفقیت هات.

      به نظر من

      بهترین دلسوزی و کمک و راهنمایی که شما میتونی واسه همسرت داشته باشی اینه که راهتو بدون دلسوزی و محکم ادامه بدی و نتیجه پشت نتیجه بگیری تا همسرت با دیدن نتایجت به این مسیر هدایت بشه و ایشونم موفق بشه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      راضیه گفته:
      مدت عضویت: 994 روز

      افرین دختر

      ای ولله داری

      هیچی مثل دلسوزی کردن ادمو زمین نمیزنه.

      زیاد دیدم تو زندگیم.

      کسایی ک دلسوزی میکنن عین همون اتفاقات رو برا خودشونم جذب میکنن.چون در اون فرکانس قرار گرفتن.

      من خیلی وقتا دلم برای همسرم میسوخت و گاهی این دلسوزی ب مشاجره و تنش می انحامید که چرا تمرکزت روی پیشرفتت نیس چرا هر چی بدبخت بیچارس دورت جمع کردی و تازه میای واس منم تعریف میکنی…

      خلاصه این دلسوزی من زندگیمونو خیلی سرد کرده بود.

      ولی الان مدتیه ک قدم 1 رو خریدم و تمرکزم رو از روی همسرجان برداشتم گداشتم روی راه انداختن کسب و کار برا خودم. اول راهم. دارم اموزش میبینم. ولی میدونم ک باید پی و فنداسیون قوی باشه برای طی کردن تکاملم.

      همسرمم ک گاهی میاد شروع میکنه برام از گرفتاری ها و دعواهایی ک هر روز بیرون داره برام تعریف کنه سریع با یه لبخند یه دستی رو صورتش میکشم و میگم قرربونت برم پس خیلی خسته شدی من برم یه چایی برا عشقم بریزم بیام و بعدشم ک میام سعی میکنم حرفو عوض کنم تا رشته کلامش یادش بره

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    الهام 🌳 گفته:
    مدت عضویت: 2677 روز

    سلام به استاد عزیزم

    خانم شایسته ی عزیز

    و مرضیه ی عزیز و دوستان دیگه که اینجا هستید و کامنت من رو‌ممکنه بخونید

    چقدر لذت بردم چقدر کیف کردم از‌کامنت مرضیه …

    واقعا به قول خانم شایسته چند نفر هستن که ایمانشون مثل مرضیه است و کوچکترین امکانات رو میبینند و بیشترین بهره وری را دارند…

    بریم سر اصلِ مطلب.

    از پارسال که دارم رو خودم درست حسابی تر کار میکنم ،

    همش میگفتم خب اگه من مدارم تغییر کرده و باورهام بهتر شده پس باید مثلا مهاجرتی میکردم، یا خونه از خودم داشتم … از خونه ی با خانواده هجرت میکردم

    یا اصلا فکر میکردم الان چون من تغییر کردم شرایط کشورم باید رو به بهبود بره..!!!!! خیلی عجیبه این طرز فکر ها!!!!

    اما اتفاقات اخیر که داره میفته مثلا همین قانون حجاب اینا که دوباره راه افتاد یکم ذهنم رو بهم ریخت… هی باز با خودم حرف میزدم میگفتم ولش کن فوقش دیگه پیاده جایی نمیرم…

    هرجام که گیر میدادن اصلا نمیرم…

    یعنی داشتم فرار میکردم یا به قول شما آشغالارو زیرِ مبل میریختم، فکرم میکردم دارم اعراض میکنم دیگه…

    الان با گوش دادن این فایل دیدم بابا عجب ایمانی داشته مرضیه، وضعیت من در مقایسه با وضیعیت مرضیه جان در کشورش انگار که ما در بهشتیم…

    فکر کن مشکلات با همون دولت قبلی براشون وجود داشته ، برای زنان مخصوصا.

    حکومت عوض میشه اوضاع وخیم تر هم میشه اما مرضیه براش مهم نبوده، خدا هی هدایتش میکنه که ظرفش رو بزرگ کنه تا کلا از اون کشور ببرتش و تو ٣ سال زندگیش با جاش عوض میشه…

    به خودش نگفته ای بابا من که دارم عوض میشم چرا مملکت اوضاعش هی بدتر میشه، به خودش گفته اوضاع بیرون اصلا ربطی به من نداره…

    اونوقت من فکر میکردم چون اوضاع زندگیم بهتر شده، چون باورام یکم تغییر کرده ، الان کشورم قوانینش بخاطر من باید عوض شه، (هرچی بیشتر فایل رو گوش میکنم و کامنت خودم رو میخونم ، بیشتر تعجب می کنم که چرا همچین طرز فکری داشتم!!!))

    در صورتی که اگر من باورهای خوب بسازم و این کشور پاسخگو نیاز من نباشه خدا جام رو هم عوض میکنه…

    به من چه قانون حجاب هست

    به من چه دلار چقدرِ

    حکومت دست کیه…

    تنها کاری که به من مربوطه اینه که رو خودم کار کنم باورهای بهتر بسازم…

    و عمل کنم به الهاماتم و خدا خودش بقیش رو انجام میده به بهترین شکل.

    استاد اصلا انقدر مطالب سنگین و جذابه، هر دفعه برداشت بهتری دارم…

    واقعا سپاسگزارم ازتون

    چه خوب شد فایل جدید گذاشتید ، دلمون باز شد از دیدنتون…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 53 رای:
    • -
      نرگس نیکخو گفته:
      مدت عضویت: 2026 روز

      چه خوب که شما هم برداشتتون رو نوشتین منم مثل شما فکر می کردم البته در مورد زندگیم می گفتم پس چرا تغییری نمی کنه پس چرا باز همون ادم ها پس حتما نتونستم درست باور سازی کنم پس حتما من نمی تونمو … الان مفهوم ترمز ها رو درک کردم با متنی که شمانوشتین ممنونم ازتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        الهام 🌳 گفته:
        مدت عضویت: 2677 روز

        سلام عزیزم

        ببین یه جا تو فایل استاد میگه وقتی رو باورهات کار می کنی، مغازت مثلا همون مغازست ، جاش عوض نشده …

        اما جنس مشتری ها عوض میشه…

        مثلا دیگه چونه نمی زنند ..

        نقد خرید می کنن…

        خیلی دارم به این موضوع فکر میکنم..

        درسته منم هنوز تو همین خونه ام ، با همین خانواده… با همین شهر و کشور … اما جنس اتفاقات تو همین محیطی که هستم… جنس رفتارها هی عوض شده…چرا!؟ خب مسلما چون من تغییرکردم…

        انقدر تو خونمون احساس آرامش دارم… باور کن هر جا میرم ، دوست دارم برگردم بیام برم تو اتاقِ خودم… البته همیشه هم انقدر مثبت نیستم فقط وقتایی که خوب رو خودم مستمر کار می کنم…

        قطعا اگه باورهای من بهتر شه… منم مثل مرضیه و خیلی های دیگه ، زندگیم تغیراتش بیشتر میشه ، بهتر میشه…

        ممنون ازت که برام کامنت گذاشتی و باعث شدی هم دوباره بخونمش هم اینارو بنویسم…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    محمد عموری گفته:
    مدت عضویت: 1206 روز

    2/4

    یادمه بعد از 3 روز کار، موقعی که اون 500 درهم رسید دستم باهاش سلفی گرفتم و به خودم قول دادم که تا همیشه این عکس رو نگهش دارم و قطعا تا همیشه نگهش خواهم داشت.

    اتفاقات غیرمالی اما حال خوب کن هم کم واسمون رخ نمیداد. مثلا یبار برای خرید رفته بودیم فروشگاه و داشتیم مرغ انتخاب میکردیم که یه آقایی بهمون پیشنهاد داد از یه سری مرغ های دیگه برداریم که هم 600 گرم وزنشون بیشتر بود و هم اینکه قیمتشون مناسبتر بود. یا اینکه چند روزی به واسطه اومدن مادرم خانمم و برادر خانمم به اینجا، تونسته بودیم یه ماشین برای چند روز اجاره کنیم و باهاش بریم اینور اونور بچرخیم و از فضای توی خونه موندن خارج بشیم.

    همین اتفاقات به ظاهر ساده، قلب ما رو بی نهایت امیدوار میکرد و چیزی که ما توش آروم آروم داشتیم به مهارت بالا میرسیدیم این بود که عادت کرده بودیم به دیدن و تایید کردن عملکرد قانون و صحه گذاشتن بر اون. به جرات میتونم بگم امروز که توی زندگیم چیزهای خیلی زیادی دارم همش رو مدیون شکرگزاری ای هستم که بابت همین چیزهایی کوچیک انجام میدادم و این عادت تبدیل به نقطه قوت زندگی من شد که هرچی جلوتر میرفتم توش مهارت بیشتری بدست میاوردم.

    احساس خوب = اتفاقات خوب

    یک روز استاد یک فایلی رو گذاشتن روی سایت با عنوان ” عادتی که زندگی شما رو برای همیشه تغییر میدهد” .

    ما اون فایل رو دانلود کردیم و شروع کردیم به دیدن و محو زیبایی های ساحلی شدیم که استاد توی اون داشت قدم میزد و صحبت میکرد. ما واقعا محو زیبایی های اون ساحل شده بودیم و از دریچه موبایل کلی تحسین میکردیم اون همه زیبایی رو.

    توی اون روزا ما برای چند روز تصمیم گرفته بودیم که ماشین اجاره کنیم و اون روزا ماشین زیر پامون بود. یه روز تصمیم گرفتیم که حداقل تا موقعی که ماشین دراختیارمون هست بریم ساحل و تفریح کنیم. راستش هیچ ایده ای هم برای ساحل مشخصی نداشتیم و همون روز بعد از صبحونه شروع کردیم به سرچ کردن و ساحل sunset beach دبی رو در نظر گرفتیم برای رفتن.

    اون ساحل از خونه ما خیلی دور بود اما ما به هدایت خدا گوش دادیم و حرکت کردیم و رفتیم اونجا. زیبایی اون ساحل و رنگهای آبی و سبز دریا + شنهای داغ و خوشرنگ و از همه زیباتر ویو برج العرب همه و همه برای ساختن یک روز رویایی کافی و عالی بود و امروز که یک سال از اون روز میگذره هنوز مزه اون تفریح زیر زبون ما هست و یادش توی خاطرمونه.

    نکات جالب اون روز این بود که ما توی روز یکشنبه به اون ساحل رفتیم و اون روز پارکینگ های اونجا رایگان بود. نکته خیلی مهم دیگه این بود که ما توی مسیر ماشینمون پنچر شد اما این اتفاق ذره ای توی حال ما تاثیری نداشت و اونقدر روی خودمون مسلط بودیم که همون پنچری رو یک امر خیر از سمت خدا میدیدیم و با کمال صبر لاستیک ماشین رو عوض کردیم و بعد از عوض کردن به مسیرمون ادامه دادیم و از زاویه ای به این قضیه نگاه کردیم که نه تنها روزمون رو خراب نکرد بلکه ایمانمون به خدا رو بیشتر کرد و خودمون رو از این آزمون سربلند بیرون آوردیم.

    چگونگی به وجود آمدن دفتر مقدس

    حالا 3 ماه است که ما به طوری جدی وارد مسیر قانون شدیم. بعد از گذشت 3 ماه ابتدایی نشونه هایی از قانون تکامل رو توی زندگیمون حس کردیم و متوجه شدیم که آروم آروم داره یکسری اتفاقاتی رخ میده که همشون برگرفته از قانون تکامل هستن و اگر واقعا انسان این ها رو یادداشت نکنه و بهشون توجه نداشته باشه، شیطان به راحتی وارد میشه و شروع به تلاش کردن میکنه برای خارج کردن فرد از مسیر. من دیگه متوجه شده بودم که یادداشت کردن و نت برداری کردن از این تغییرات حتی اگر کوچیک هم باشن، یک سلاح و سپر خیلی قوی در مقابل شیطان هست که میتونم خودم رو باهاش قوی نگه دارم و به مسیر درست خودم ادامه بدم. بخاطرهمین از همون روزهای اول یک دفتر مخصوص برای خودم خریدم و تصمیم گرفتم که تمام نکات و تغییراتی که توی زندگیم بعد از پا گذاشتن توی مسیر قانون رخ میده رو ثبت و ضبط کنم و اسم این دفتر هم گذشاتم .

    الان تمام این مطالبی که دارم تایپ میکنم از دفتر مقدس بیرون میان و این دفتر شاهد و گواه همه چیز هست.

    برگردیم به موضوع قانون تکامل؛ من و خانمم یک روز حین صحبت هامون به موضوع تکامل که تا این لحظه توی زندگیمون رخ داده بود اشاره کردیم و به وضح دیدیم که از لحظه قدم گذاشتنمون توی مسیر، آروم آروم یکسری اتفاقات بهتر برامون رخ دادن که بعضی از مثال هاش رو اینجا میخوام بزنم.

    مثلا ما اون اوایل که به این کشور اومده بودیم فقط از حمل و نقل عمومی استفاده میکردیم که اتوبوس و مترو بود. اصلا جرات تاکسی سوار شدن رو نداشتیم. خیلی وقت ها خیلی از مسیرها رو پیاده میرفتیم و توی رفت و آمدمون تایم های خیلی زیادی صرف میشد. بعد از اونکه از هتل به خونه خودمون اومدیم شرایط یک درجه فقط بهتر شد و مثلا خانمم برای رفتن به همون کار پارت تایم کارلیفت میتونست بگیره و ماشین سوار شدنش صرفا فقط به رفت و آمد به سرکار منجر میشد و نه هیچ چیز دیگه ای. (خب ما دیگه خیلی حرفه ای شده بودیم و برای همین موضوع هم کلی شکرگزاری میکردیم ). یکی دو ماه اینجوری گذشت و ما عملا هیچ جایی با ماشین یا تاکسی نمیتونستیم بریم و اتوبوس و مترو همچنان برقرار بود و اگرم ماشینی بود، همون کارلیفتی بود که خانمم رو تا سالن میبرد برای کار. بعد از اون شرایط باز یک درجه تغییر کرد و دوتا مهمان خیلی عزیز برای یک هفته اومدن پیش ما و ما برای یک هفته ( با هزینه ای که خودشون کرده بودن البته ) تونستیم ماشین اجاره کنیم و توی اون 7 روز هرجایی که دلمون میخواست با ماشین میرفتیم. طعم شیرین ماشین داشتن چیزی بود که ما توی اون یک هفته با تمام وجود حسش کردیم و بابتش کلی شاکر بودیم.

    ما متوجه شدیم که از پیاده روی های زیاد و جابجایی با اتوبوس و مترو رسیدیم به کارلیفت و از کارلیفت رسیدیم به اجاره کردن ماشین برای خودمون؛ پس مطمئن بودیم که در آینده هم اتفاقات خیلی بهتر هم برامون رخ خواهد داد.

    یه مثال دیگه از قانون تکاملی که توی 3 ماه ابتدایی ورودمون به قانون باهاش مواجه شدیم اینکه اون روزهای اول قدرت خرید ما خیلی خیلی کم بود. هنوز هم بعد از گذشت 3 ماه خیلی بیشتر نشده بود اما یکسری تفاوتها به وجود اومده بود. اون روزای اول ما فقط میتونستیم شکم خودمون رو سیر کنیم اونم با چیزهای خیلی ساده؛ تا چند وقت شرایط به همین شکل پیش رفت اما ما قانون رو با ایمان راسخ به کار میگرفتیم و یه ذره یه ذره شرایط بهتر میشد. مثلا اون دوتا مهمانی که اومدن خونمون، واسمون کلی جنس آوردن با خودشون یا اینکه من به درامد رسیدم ( همون 500 درهمه )، خانمم یکی دوتا مشتری رد کرد و همه اینا باعث شدن یه ذره شرایط بهتر بشه و ما احساس بهتری پیدا کنیم. شاید از نگاه یک فردی که بیرون زندگی ما نشسته باشه این چیزها اونقدر بزرگ نباشن که بخوایم این شکلی بولدشون کنیم اما برای ما خیلی خیلی شیرین شده بود که همه این ها رو تایید و تصدیق کنیم و چه بسا هرچی جلوتر هم میرفتیم، توی این موضوع حرفه ای تر میشدیم و کار خدا هم اینجا این بود که به ما بیشتر وبیشتر هم میداد.

    خواب هایی که نشانه بودند

    یکی از اتفاقات جالب بعد از گذشت 3 ماه خواب هایی بود که من و خانمم دیدیم.

    یک روز دیدم خانمم با کلی ذوق بهم میگه: محمد میدونی دیشب چه خوابی دیدم؟ گفتم چه خوابی ؟ گفت: یه صدایی توی خواب بهم میگفت شما هرچی که میخواید رو بنویسید و به ما دستور بدید؛ به ما امر کنید؛ دستور بدهید و امر کنید تا انجام شود؛ و نکته جالبتر اینکه روز قبل از این خواب استاد توی فصل 7 قانون آفرینش در مورد قدرت نوشتن میگفت.

    خود من هم یک شب یک خواب جالب دیدم. توی خواب به یک موضوعی برخورد کرده بودم که یادم نیست دقیقا چه موضوعی بود اما نکته جالب این بود که برای حل کردن اون موضوع دنبال استفاده از قانون بودم و به روش آموزش های استاد میخواستم اون موضوع رو مدیریت کنم. بعد از بیداری یاد جمله استاد توی یکی از جلسات قانون آفرینش افتادم که میگفت: اگر دیدید که توی خواب هم دارید از این قانون استفاده میکنید، بدونید که خیلی خوب توی مسیر قرار گرفتید.

    چقدر ما بزرگ شده ایم؛ چقدرما به خوبی عوض شده ایم

    حالا رسیدیم به پنجمین ماهی که ما وارد فضای قانون شدیم. پنج ماه گذشته و من هنوز بیکارم و هنوز درگیر مشکلات شدید مالی هستیم اما خب توی جنبه های دیگه خیلی رشد کردیم و بزرگ شدیم. نمونه واضح این رشد کردن اتفاقی هست که الان میخوام تعریفش کنم. اصلا چه بهتر که کلمه به کلمه ش رو از روی دفتر مقدس براتون تایپ کنم.

    امروز ماشینی که حدود 20 روز در اختیارمان بود را پس دادم. دلیلش این بود که فعلا توانایی پرداخت کرایه ش را نداریم. البته فعلا.

    در این 20 روز ما به این ماشین عادت کرده بودیم. راستش پس دادن ماشین و بدون ماشین بودن آسان نیست اما میخواهم از چیز دیگری صحبت کنم.

    هم من و هم خانمم امروز ذره ای احساس بد نداشتیم. ما امروز همه چیز را از زاویه ی شکرگزاری میدیدیم و نه کفر.

    ما امروز همه چیز را از زاویه نزدیکی به منبع میدیدیم و نه دوری از آن. ما امروز تنها و تنها توجهمان را بر روی نکات مثبت قرار دادیم. حتی میتوانم بگویم که ما به طور غیر ارادی به سمت توجه به نکات مثبت و شکرگزاری کشش داشتیم و انگار که ذهن ما رام شده که افسارش به دستمان باشد و دیگر چموش نیست.

    نکات مثبت امروز:

    1. ما بجای ناراحت بودن خدای خودمان را بابت مدتی که ماشین در اختیارمون بود شکر گفتیم

    2. شکرگزاری بابت مدتی که ماشین را داشتیم حال ما رو خوب نگه میداشتم و به خودمان اجازه ندادیم که گرفتار حال بد بشیم و مطمئن هستم که اتفاقات عالی در راه هست ( وقتی به ادامه زندگیم برسید که مربوط به چند ماه بعد از این قضایا میشه متوجه میشید که این اطمینانی که داشتم چقدر دقیق و قطعی بود )

    3. ما دیگر انسان های قبل از قانون نیستیم و این دقیقا از رفتارهای ما در شرایط به ظاهر نامطلوب کاملا مشخص هست.

    روح ما بزرگ شده. ما در همه حال شکرگزار و مومن هستیم. در همه حال توجهمان به نکات مثبت هست و آگاهانه خودمان را در مسیر و مدار خوب نگه میداریم. ما شجاع هستیم و این شجاعت از ایمانمان به پروردگار نشات میگیرد. خدا را شکر که ما اینگونه تغییر کرده ایم و تا این اندازه رشد کرده ایم.

    خداراشکر که با وجود اینکه نداشتن ماشین سخته، ما چیزی جز شکرگزاری نداریم و به جایی رسیده ایم که حتی اگر چیزی در ظاهر سخت است، از درون همون چیز دنبال نکته ای برای شکرگزاری هستیم. خدا را شکر که ما حالا در یک سطح دیگری هستیم. خدا را شکر که ما حالا زندگی را از دریچه ی شکرگزاری میبینیم. کجاست آن محمد که همه اش غر زدن بود ؟ خدا را شکر که نه تنها در شرایط عادی اثری از او نیست، بلکه در شرایط سخت هم ذهنش را کنترل میکند و همه تلاش خودش را میکند که در مسیر قانون و منبع باشد. شکر خدایی را که ما را به سمت خودش هدایت کرد.

    متن بالا عینا از روی دفتر مقدس تایپ شد.

    بعد از اینکه ماشین رو تحویل دادیم روزهای سختی رو داشتیم میگذروندیم و بودجه مون رسیده بود به فقط 150 درهم که فقط میتونستیم باهاش چیزای خیلی خیلی ساده بخریم و بخوریم؛ نکته مهم اما این بود که ما حالا دیگه کمتر میترسیدیم و ایمانمون به خدا خیلی بیشتر شده بود. همین توکل و نترسیدن باعث میشد که فاصله رسیدن رزق ها کمتر بشه و مثلا از اون سالنی که خانمم باهاشون کار میکرد زود به زود بهش زنگ بزنن برای رفتن و مشتری زدن. خیلی وقت ها بودجه مون به پایینترین حالت های ممکن میرسید اما یهو از یه جایی یه رزقی میومد و باعث میشد یه ذره نفس راحت تری بکشیم.

    تضاد ها خواسته ها رو مشخص میکنن

    چند وقتی بود که برای اینکه تایم های خالی خودم رو پر کنم، میرفتم باشگاه و تمرین میکردم. این کار هم باعث میشد که بدنم اماده تر باشه و هم اینکه سرم رو با باشگاه گرم میکردم تا کمتر بیکار باشم. توی باشگاه با هندزفری معمولی خودم قانون آفرینش گوش میدادم. سیم های هندزفری خیلی توی دست و پاهام بودن موقع تمرین کردن و اذیت بودم. یه روز همینجوری توی ذهنم به خودم گفتم که ای کاش هنذفری بی سیم داشتم تا راحت تر به تمرینم میرسیدم.

    یکی دو روز بعد موقع بیرون رفتن از خونه هرچی دنبال هندزفریم گشتم پیداش نکردم. از طرفی پول خرید هندزفری جدید هم نداشتم. یه لحظه به خودم گفتم ای بابا، توی این وضعیت حالا دیگه همون هندزفری هم ندارم چه برسه به هندزفری وایرلس.

    به خانمم گفتم بده ایرپادهای گوشیتو تست کنم ببینم به گوشی من کانکت میشن؟ خانمم گفت یبار که قبلا تست کردیم و نشد؛ گفتم آره یادمه نشد. حالا ضرر که نداره، بذار یبار دیگه هم تست کنیم. تست کردیم و دیدیم که کانکت شد؛ توی اوج خوشحالی بودم که یادم اومد اون سری ایرپادها رو به گوشی قبلیم تست کرده بودم و کانکت نشده بودن و به این یکی گوشی اصلا تست نکرده بودم. همونجا بود که فهمیدم خدا برای چی اون هندزفری ها رو ازم گرفت. فهمیدم که اگر اون هندزفری ها گم نمیشدن من هیچوقت سراغ تست کردن ایرپادها نمیرفتم و به راحتی و آرامشی که حالا موقع تمرین کردن دارم نمیرسیدم. الان که دارم این متن رو مینویسم بهتر متوجه میشم که خداوند یه وقتایی چرا یه چیزایی رو ازم گرفت. در ادامه بازم از این مثال ها دارم که بهشون اشاره میکنم.

    از اینجای قصه به بعد، سرعت رخ دادن اتفاقات خوب بیشتر و فاصله زمانی رخ دادن این اتفاقات کمتر میشه و درهای رحمت خداوند آنچنان به روی من باز میشن که آخر قصه متوجه میشید که من هیچ شباهتی به فرد ابتدای قصه ندارم.

    قدم اول رو بردار محمد

    از روز اولی که ما به امارات مهاجرت کرده بودیم، بیکاری بزرگترین مشکل من بود. نزدیک به 7 ماه بیکار بودم و اگر هم کاری میومد خیلی کوتاه مدت و موقتی بود. من واقعا توی تمام جنبه های زندگی حالم خوب شده بود اما توی موضوع اقتصادی هنوز درگیر شدیدترین فشارها و مشکلات بودم. بعد از دوره قانون آفرینش ما دوتا دوره دیگه هم خریدیم. دوره عزت نفس و دوره بی نظیر کشف قوانین زندگی.

    ما دوره کشف قوانین رو شروع کردیم و و تمرینات ابتدایی این دوره در مورد پیدا کردن ترمزها بود. چون نباید در مورد محصولات اینجا زیاد توضیح بدم فقط به این نکته اشاره میکنم که من به وسیله آموزش های استاد در خصوص پیدا کردن ترمزها و چگونگی منطق ساختن برای حل اونا تونستم اولین شغل خودم توی این کشور رو پیدا کنم. به این شکل که یک روز یکی از دوستانی که قبلا برای کار بهش سپرده بودم و هیچ خبری ازش نشده بود، بهم زنگ زد و گفت که به فلان شماره زنگ بزن؛ آشپزخونه داره و نیروی کار میخواد. بهش زنگ زدم، یک خانم بود، قرار شد که از فردا برم سرکار.

    موقع صحبت کردنم با خانم قاسمی صاحب اون آشپزخونه به تنها چیزی که فکر نکردم حقوق کم و تایم کاری زیاد اونجا بود. برای شروع اصلا واسم مهم نبود که حقوق این کار چقدر هست. اصلا واسم مهم نبود که کارش سنگین هست یا سبک. تنها چیزی که واسم مهم بود این بود که بالاخره از یه جایی شروع کنم و از این وضعیت بیکاری خارج بشم. شروع کردم به سرکار رفتن. هر روز از ساعت 7:30 صبح سرکار بودم تا 10 شب. کار بسیار سخت و سنگینی بود و تایم کاری هم بسیار طولانی. هوا به شدت گرم ( استاد و افرادی که بندرعباس زندگی کردن میدونن هوای امارات چطوریه ) و کار ما هم کنار شعله های آتش آشپزی بود. یک روز کولر محل کار هم مشکل پیدا کرد و ما داشتیم آشپزی میکردیم و اتفاقا آب شربمون هم تمام شده بود و توی یخچال آب نداشتیم؛ هوا به قدری گرم بود که زیر پام دقیقا مثل یک تشت آب جمع شده بود؛ جوری که انگار یکی شلنگ گرفته بود زیر پام از بس که عرق کرده بودم. واکنش من اما به همه این سختی ها شکرگزاری بود. مدام شکر خدا رو میگفتم و توی همه ی این لحظات یاد حرف استاد میوفتادم که میگفت : به هیچ عنوان نباید بیکار بود و باید کار کرد. همچنین خیلی خوشحال بودم که قدم اولم توی این کشور رو برداشتم و نسبت به وضعیت قبلیم که بیکاری بود یک پله جلوتر اومدم.

    مدام یاد اون جمله معروف توی فیلم راز میوفتادم که : چراغ های ماشین توی تاریکی شب فقط 100 متر به تو نشون میدن اما تو به مسیر ادامه میدی چون میدونی با حرکت کردن ادامه مسیر هم پیدا میشه و من همش به خودم میگفتم این شغلی که الان واردش شدم همون حرکت کردنه هست که باید انجام میشد. یا مثلا یاد حرف استاد توی قانون آفرینش میوفتادم که میگفت : جهان هیچوقت همه مسیر رو به شما نشون نمیده و وقتی قدم اول رو برمیدارید قدم های بعدی یکی یکی نمایان میشن. حقوق من توی این کار روزی 50 درهم بود که میشد ماهی 1500 درهم. تازه 300 درهم هر ماه باید میدادم به اون موتوری ای که هر روز میومد دنبالم و شب هم برم میگردوند خونه. یعنی ته ماه واسم 1200 درهم میموند و باز هم کفاف کرایه خونه م رو نمیداد اما من باز هم شکرگزاری میکردم که حداقل الان این مبلغ رو ماهیانه دارم و قبلا همینم نداشتم. یاد حرفای استاد میوفتادم که میگفت اگر انسان این پیشرفت ها رو نبینه کفور میشه و خیلی مهمه که آدم یادش باشه از کجا به کجا رسیده. من هم با یادآوری روزهای بیکاریم مدام شکر خدا رو میگفتم که حالا دیگه بیکار نیستم و یک قدم جلوتر اومدم توی زندگیم.

    از طرفی من نکات مثبت این شغل رو توی چشم خودم خیلی بزرگ میکردم؛ مثلا هر روز برای خونه خودمون غذا میاوردم واین خیلی به ما کمک میکرد که دیگه نیازی نبود مواد غذایی از بیرون تهیه کنیم. یا مثلا اونجا به من وای فای داده بودن و دسترسیم به اینترنت نامحدود و راحت شده بود. همچنین من استاد رو الگوی خودم قرار میدادم که میگفت روزهای اولی کارگریش توی بندرعباس برای اینکه اون کار سخت رو واسه خودش آسون کنه آهنگش گوش میداده موقع کار یا شبها که خنک تر بوده برای بررسی میرفته. من هم همین تکنیک رو پیاده کردم و از همون روز اول باب شوخی و خنده رو با خانم قاسمی باز کردم و تمام تلاش خودم رو کردم که فضای اونجا رو برای خودم صمیمی کنم و با این شیوه به خودم کمک کردم که کار آسونتر بشه. خلاصه اینکه شروع کرده بودم به سرکار رفتن و خیلی خوشحال بودم از قدم جدیدی که برداشته بودم.

    نشانه های خداوند رو درک کن

    توی این روزهایی که شروع به کار کرده بودم، یک پسری به اسم نعیم شده بود سرویس من و با موتور میومد دنبالم و شبها برمیگردوند من رو به خونه. خیلی راحت میرفتم و میومدم و تمرکزم فقط روی کار بود. چند روزی گذشت و نعیم گفت که دیگه نمیتونه دنبال من بیاد. حقوق نعیم رو صاحب کار من میداد و ما به سختی اون رو پیدا کرده بودیم؛ از طرفی اگر میخواستم هر روز با تاکسی رفت و آمد کنم عملا کل دستمزد ماهانه م میرفت برای تاکسی.

    کنسل کردن نعیم خیلی اولش اذیتم کرد و حتی یادمه یک روز از بغض که چرا باید اینطوری بشه رفتم طبقه بالای آشپزخونه و توی تنهایی خودم بودم که ناخودآگاه بغضم ترکید…

    حتی خانم قاسمی چندبار پیشنهاد داد که واسه دو سه هفته بریم خونه پسرش که نزدیک آشپزخونه بود مستقر بشیم تا ببینیم میتونیم کسی رو جایگزین نعیم پیدا کنیم ؟ من و خانمم اما اصلا دلمون به ای نکار نبود. مخصوصا خانمم. خلاصه با توجه به حقوق کمی که از این کار گیرم میومد و مشکلاتی که بابت رفت و آمد واسم به وجود اومده بود تصمیم گرفتیم که از ته دل از خدا بخوایم که واسه ما یک نشونه ی واضح نمایان کنه که چرا نعیم کنسل کرد و چرا رفت و آمد من به این کار اینقدر سخت شده؟

    یادمه فرداش که رفتم سرکار کلی با خودم کلنجار رفتم و نهایتا به خانمم گفتم وسایلمون رو جمع و جور کنه و تصمیم گرفتیم برای چند هفته بریم خونه پسر خانم قاسمی که نزدیک آشپزخونه بود تا حداقل توی این مدت یه چاره ای پیدا کنیم. خانمم وسایل رو جمع کرد و قرار شد که همون شب بریم اونجا؛ معجزه و نقطه عطف اما اینجا رخ داد که عصر همون روز اون آشنامون که یکبار بابت سرکشی به کانتینر جنس هاش رفته بودم بالای سر کارش، دوباره بهم پیام داد و خبر اومدن کانتینر جدیدش رو بهم داد و ازم خواست که دوباره برم بالای سر کارش. روزی که به من پیام داد پنجشنبه بود و قرار شد که من جمعه و شنبه برم بالای سر بارش. شب خانم قاسمی اومد و بهش گفتم که جمعه و شنبه رو میخوام برم برای این کار و اونم با شرط بدون حقوق بودن با مرخصی 2 روزه م موافقت کرد. همین اتفاق باعث شد که رفتن ما به خونع پسر خانم قاسمی هم کنسل بشه. همون لحظه من از آقا نوید مدیر دفتر اون انبار با استفاده از قانون درخواست، درخواست کردم که برای این 2 روز توی مسیرش بیاد دنبالم و اونم قبول کرد چون خونه ش نزدیک خونه ما بود.

    جمعه رفتیم انبار؛ شروع کردم به فیلم و عکس گرفتن از اجناس و فرستادن واسه اون آشنامون. اون روز خیلی کار زیادی انجام نشد. برای ناهار آقای زارع صاحب اون انبار من رو برد توی دفترش و مابین صحبت هامون متوجه شد شرایط سختم شد و فهمید که چقدر این روزا واسم سخت شده.

    اون روز با آقای زارع برگشتم خونه و توی مسیر برگشت بهم پیشنهاد داد که از فردا بیام توی انبارشون کار کنم. اون لحظه من از خوشحالی داشتم بال درمیآوردم. این باعث شده بود که من به طور همزمان هم از آقای زارع و هم از آشنامون حقوق بگیرم.

    اینجا بود که من متوجه شدم دلیل سخت شدن رفت و آمدم به کار خانم قاسمی چی بوده؛ خدا داشته واسم چیز خیلی بهتری آماده میکرده. دستمزدم توی شغل جدید دقیقا 2 برابر شغل قبلی شد و رفت آمدم هم با آقا نوید انجام میشد.

    چند نکته

    1. مدت زمان همکاری من با خانم قاسمی فقط 14 روز بود و همین که من قدم اولم رو برداشتم شرایط جدید و شغل جدید واسم مهیا شد که این خیلی صریح و واضح صحت قانون رو واسم نمایان کرد که برداشتن قدم اول باعث روشن شدن صد متر اول میشه و همینطوری قدمهای بعدی نمایان میشن.

    2. قبل از اینکه اون آشنامون بهم پیام بده من یک جا از ته دلم این دعا رو گفتم : اللهم اکفنی بحلالک عن حرامک و اغننی بفضلک عن من سواک. این دعا رو با تمام وجودم توی آشپرخونه خانم قاسمی گفتم و تمام وجودم باور داشت که تنها خداست که فرمانروای این جهانه و قدرت مطلقا دست اونه. شاکر خدا هستم که اینقدر دلنشین دعام رو مستجاب کرد.

    3. قلب جایگاه خداست و اگر قلب با چیزی صاف نباشه اون چیز قطعا به صلاح نیست. ما قلبمون اصلا راضی به رفتن به خونه پسر خانم قاسمی نبود. خدا با مهیا کردن شغل جدید این فرصت رو به ما داد که تو خونه خودمون بمونیم.

    4. هر مسیر سخت یک مسیر اشتباه است. این یکی از طلایی ترین جملات استاده. مسیر رفت و آمد من به آشپزخونه خانم قاسمی خیلی سخت و اذیت کننده شده بود و خداوند به بهترین شکل ممکن این مسیر رو واسم حذف کرد و یک مسیر جایگزین و یک شغل مناسب تر واسم مهیا کرد. حالا من خیل راحت هر روز با آقا نوید میرم و میام.

    شکرگزاری کن تا ظرفت برای دریافت بزرگتر بشه

    بریم برای ادامه قصه. توی انبار آقای زارع هم به شکل خیلی جالبی فقط 14 روز کار کردم. تمام این دو هفته رو با تمام وجودم خدا رو شکر میکردم و رخدادهای خوبی که توی زندگیم به وجود اومده بود رو تصدیق و تحسین میکردم که باعث میشد حال فوق العاده خوبی داشته باشم. توی اون روزا هم از آشنامون حقوق میگرفتم و هم از آقای زارع و خدا درب بزرگی از رزق رو به روم باز کرده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  7. -
    زینب حاجتی گفته:
    مدت عضویت: 1310 روز

    بنام خدای وهاب

    سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم جون که بی نهایت دلم براشون تنگ شده بود،

    هر روز چندین بار به سایت سر میزدم

    ودرحین سرزدن به سایت با خودم میگفتم استادامیدوارم فایل جدید گذاشته باشی ،پس کجایی چرا نیستت ما بهت احتیاج داریم !!!!

    امروز صبح هم به محض بیدارشدنم به رسم عادت

    به سایت سرزدم،

    و ای جان فایل جدید اونم چی درمورد کسب وکار چیزی که من این روزا بشدت بهش نیاز دارم استاد فایل جدید گذاشتن

    کلی زیرلب زمزمه کردم خدایا شکرت خدایا شکرت

    این فایل رو تو برا من فقط برای چالش کاری من که این ماه فروشم کم شده فرستادی!!!!

    من سه ساله کسب وکار خودم رو راه آنداختم

    میخام اینجا داستانش رو بگم

    من زینبم از شهر شوش خوزستان

    ازسال 98شروع کردم به بیرون از خونه کار کردن برای اینکه فقط یه پول تو جیبی داشته باشم،

    من مدرک مهندسی بهداشت حرفه ای دارم ولی هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم و بیرون خونه کار نکرده بودم

    وقتی در پاییز سال 98 اینترنت به مدت چند روز در کل کشور قطع شد و تلگرام فیلتر شد من هدایت شدم به برنامه دیوار واز سر وقت گذراندن چرخی تو برنامه دیوار میزدم واگهی های استخدام منشی ونیرو رو میدیدم اونجا بود که یه سرم زد برم دنبال کار وبه یکی از این آگهی ها زنگ بزنم

    واینجورشد که من بعد چند روز هدایت شدم به کار کردن در فروشگاه بزرگی در چند قدمی خونمون که من حتی تا اونموقع نمیدونستم که همچین فروشگاهی نزدیکمون وجود داره

    من به عنوان فروشنده و همچنین مسئول جذب مشتری وبستن قرارداد با مشتری ها وناظر بر کار نیروهای اجرایی مشغول به کار شدم

    واینجا من با وجه جدیدی از خودم روبرو شدم که چه توانایی های دارم

    خیلی زود به کار مسلط شدم وهم کارفرما وهم مشتری ها ازم راضی بودن و میگفتن خیلی خوب و حرفه ای ارتباط برقراری میکنی فروش رو بلدی البته که کلی اشکال هم داشتم

    اونجا بود که فهمیدم باید روی یسری ویژگی های اخلاقیم کار کنم مثلن زود عصبی شدنم

    بعد یکسال کار کردن اونجا چون هم کار سخت بود وهم حقوقش پایین با خودم گفتم من باید برای خودم کار کنم اینجوری نمیشه ادامه داد تاکی برا کسی که از خودم سنش پایینتره کار کنم؟؟

    با اینکه خیلی این کار منو پر تجربه کرد وخیلی چیزها ازش یاد گرفتم عید1400به کارفرما اعلام کردم من فقط تا آخر فروردین با شما همکاری میکنم به فکر نیروی جدید باشید

    کارفرما گفتن چرا آیا با همکارهابه مشکل خوردی آیا مسئله مقدار حقوقته هرچی باشه ما حلش میکنیم

    من گفتم خیر هیچ مشکلی نیست ولی من باید برم باید فکری برا خودم کنم باید یه کاری کنم در جهت رشد خودم

    اونموقع با قانون جذب آشنا شده بودم ولی با استاد خیر،فک کنم تو اینستا یکی دوبار کلیپ ازشون دیده بودم ولی پیگیرشون نبودم

    به هرحال من از اون کار اومدم بیرون و هدایت شدم به یه کار موقت وسبک که فقط هم ورودی مالی داشته باشم هم فک کنم چه کاری راه بندازم

    اینم بگم که من در حالی به کار شخصی فک میکردم که حتی یک میلیون هم پول نداشتم برای شروع کاری که بهم الهام بشه

    هر روز از خدا میپرسیدم خدایا چیکار کنم؟؟؟

    به سرم زد پیج فروش آنلاین مانتو بزنم

    عجله ای برا شروع کار نداشتم و داشتم ایده فروش آنلاین مانتو رو برسی میکردم که بهم الهام شد بنا به چه دلایلی مانتو ایده خوبی نیس ومن راحت پذیرفتم

    و همچنان تو ذهنم دنبال یه محصول بهتر می‌گشتم برا شروع فروش آنلاین وپیج زدن

    که بهم الهام شد یعنی واقعا خیلی سرراست خدا بهم گفت محصولت رو کتونی انتخاب کن بنا به این دلایل

    منم گفتم چشم وقلبم آروم شد دیگه من محصولم رو انتخاب کرده بودم ودنبال فرصت مناسب می‌گشتم که اجراش کنم

    بعد دوسه ماه در آبان 1400 هدایت های خدا از راه رسید ، دستان خدا وارد کار شدن، درهایی به روم بازشدن که من با وجود همه ترس هام با تمام وجود تمام نجواهای ذهنم قدم قدم اقدام کردم خیلی میترسیدم که اگه نشه چی میشه

    ولی من شروع کردم دونه دونه مسئله حل کردم

    نمیدونم چرا ته دلم میگفتم میشه شروع کن تهش موفقیته

    از دی ماه 1400با خرید فقط چند مدل کتونی ارزون قیمت زنانه پیج زدم بدون هیچ گونه امکانات ومهارتی درمورد اینستا وکار رو شروع کردم

    شروع خوبی نبود ومن بعد دوماه در اسفندماه به سرم زد یا بهتره بگم این ایده اومد که مغازه بزنم

    حالا با کدوم امکانات با کدوم سرمایه من هیچی نمیدونستم فقط بهم الهام شد مغازه بزن

    من بعد چند روز در عید 1401له خانواده اعلام کردم من مغازه میخام باید مغازه بزنم و فروش حضوری کتونی رو هم شروع کنم گفتن با کدوم سرمایه گفتم نمی‌دونم ولی می‌دونم خداکمک می‌کنه سرمایه جور میشه اونا لبخندی از سرتمسخر بهم میزدن

    خانواده در ابتدا حرفمو جدی نگرفتن وپیش خودشون گفتن بعد چند روز از سرش میفته

    ولی وقتی دیدن من جدی هستم مخالفت کردن به علت نداشتن سرمایه اولیه برا مغازه زدن

    ولی من کوتاه نیومدم بهم الهام شده بود راه درستیه ایمان داشتم راهم درسته هرچند پر از سختی وموانعه

    میدونستم راه دراز پر چالشی پیش رو دارم ولی ته دلم میگفتم میشه کوتاه نیا منصرف نشو ادامه بده راهها باز میشه مسائل حل میشن اگر بخای میشه

    اونموقع به آموزشهای ناب استاد دسترسی نداشتم که قوت قلبم بشن ولی دقیقا شیرجه زدم تو دل ترس هام گفتم ترس داره ولی باید انجامش بدم نباید این فرصت الهامی رو از دست بدم بخاطر ترس از شروع ومشکلات،اگر کوتاه بیام دیگه هیچ وقت به استقلال مالی نمیرسم

    به هرحال من شروع کردم به پرسجو و تحقیق در مورد اینکه چقدر سرمایه میخام وبالا و پایین کردن شرایط در صورتی که یک میلیون هم پول برا شروع نداشتم

    البته اینم بگم که ما دوتا مغازه داشتیم که دست مستاجر بودن البته جاشون برا مغازه کتونی زدن مناسب نبود چون وسط بازار مکانیک ها و تعمیراگاهها ومشاغل فنی اقایون بودن البته تو خیابون اصلی شهر بودن ورفت وامد به این خیابون بسیار بالاست فقط تو مرکز خرید لباس و پوشاک نبودن

    به خانواده اعلام کردم یکی از مغازه ها رو بدین به من برای شروع کارم

    مخالفت ها شروع شد که نمیشه سرمایه نداری مغازه مناسب کتونی نیست وهزار دلیل دیگه

    ولی من گفتم میشه میشه میشه خدایا میشه تو کارم رو درست کن درها رو باز کن

    به هرحال من بی نهایت چالش رو به تنهایی با کمک خدا حل کردم خانوادم راضی شدن ،چالش هایی مث اعلام به مستاجر برای بلند شدن چالش سرمایه شروع چالش تعمیرمغازه مکانیکی و تبدیل اون به مغازه شیک برا فروش کتونی ،نداشتن کولر برای مغازه درگرمای خوزستان

    به هرحال من برای هرچالشی راهی پیدا میکردم

    وبا دست خالی در مقابل مشکلات سرخم نکردم بهم الهام شده بود انجامش بده

    من یکی دوتا وام کوچیک جور کردم وکارم رو شروع کردم ولی این مبلغ برای خرید جنس و روبراه کردن مغازه کافی نبود من باید مغازه رو تعمیر حسابی میکردم فک کنید مغازه سیاه مکانیکی باید بشه مغازه جذاب کتونی

    کلی این پول اندکی که در اختیارم بود رو مدیریت کردم کولر اتاقم رو بردم برا مغازه با میزو صندلی کامپیوترم رو بردم داخل مغازه

    به هرحال تمام سعی ام رو کردم با چیزی که داشتم شروع کنم از جایی که هستم و هزینه گزاف رو دست خودم و خانواده نزارم وقدم به قدم رشد کنم

    به تنهایی مستاجر رو بلند کردم و دنبال بنا،سفیدکار رنگ‌کار برقکار لوله کش

    سرامیکارگشتم خودم رفتم گچ و سیمان و سرامیک خریدم تا مغازه بازسازی بشه با آقایون سر قیمت صحبت کردم رفتم رنگ خریدم ماسه سفارش دادم و هزاران کار دیگه

    اینه قدی ودوعدد پاف از تهران سفارش دادم به هرحال اون پول رو مدیریت بهینه کردم

    تمام تیرماه 1401من توی گرماخوزستان بالاسر کار بودم صفر تا صد کار خودم بودم ولی که به خدا گرم بود

    حتی آخرای کار دیگه پول نداشتم برای رنگ کردن در وکرکره مغازه خودم با گریه این کار رو انجام دادم ولی کوتاه نیومدم وتا اینکه با کمک خدا کارها انجام شدن ودر 6مرداد مغازه کتونی من بسیار شیک در حد وسعم افتتاح شد با حداقل جنسی که تونستم تهیه کنم

    شب افتتاحیه متوجه شدم که جنسام خیلی کم هستن واین شد چالش جدید

    دوستان گفتن ویترین رو با مدل های تکراری پر کن تا ظاهر مغازه بهتر بشه ومنم همین کار رو کردم

    از مرداد 1401من به پای این کسب وکار دارم تلاش فیزیکی و ذهنی میکنم واز آبان ماه 1401هم عضو سایت استاد عزیز شدم

    روز به روز مغازم داره پر تر میشه چون من هرمبلغی بفروشم همون رو تبدیل به جنس جدید میکنم

    بازخوردهای متفاوتی از مشتری ها گرفتم

    خیلی ها استقبال کردن وبهم بابت جراتم تبریک گفتن که همچین جایی مغازه زدم خیلی ها از من ایده گرفتن برای شروع کارشون وخیلی ها هم متعصبانه گفتن اینجا وسط مکانیکی ها دیگه چرا؟؟

    ولی من پر قدرت دارم ادامه میدم والان مغازم پر جنس شده و هیچ مدل تکراری تو پیترینم نیس و حدود یک میلیارد سرمایه تو مغازمه و بهترین وباکیفیت ترین مدل های ایرانی وخارجی کتونی رو برای مغازم میخرررم وبه هیچ وجه از جنس بی کیفیت استقبال نمیکنم چون معتقدم مغازه من ومشتری های من لایق بهترین کیفیت کتونی هستن

    وقتی استاد نداشتن یه کتونی مناسب رو مثال میزنن در سالهای بچگیشون والان اینقدر کتونی خوب اورجینال دراختیارشونه که در یکی از فایلها نشون دادن18جفت کتونی خریدن لبخند میاد رو لبم که محصول منم کتونیه

    ناگفته نماند که خانواده عزیزم از وقتی فهمیدن من جدی هستم با تمام توانشون از من وکسب وکارم حمایت معنوی ومالی کردن

    حرف درمورد این کسب وکار نوپایی که من شروع کردم زیاده ولی به همین ها بسنده میکنم

    انشالا در کامتی دیگه روی همین فایل جزییات بیشتری رو بازگو میکنم که شاید راهگشای عزیزی که ترس از شروع داره بشه

    خدایا شکرت بهم ایده شروع کسب وکارم رو دادی

    خدایا شکرت درها رو برام باز کردی

    خدایا شکرت الان پشت میز کار خودم نشستم ورییس خودم هستم

    خدایا شکرت بهم جرات شروع کردن دادی

    خدایا شکرت بهم کتونی رو الهام کردی

    الان بشدت از اینکه محصولم کتونیه راضیم روزی هزار بار میگم خدایا شکرت بهرای ایده کتونی،چیزی بهتر این نمیشد محصولم باشه

    من عاشق محصولی که میفروشم هستم

    خدایا شکرررت برای همه چیز

    زینب عزیزم از تو هم برای تمام جراتت، شهامتت، و پایمردی های که کردی وپای کار ایسادی وجا نزدی ممنونم وبهت افتخارمیکنم

    دوستای عزیزم در پناه رب العالمین باشین

    استاد عزیزم ومریم جان از شما هم بی نهایت بابت وجودتون سپاسگزارم

    دوشنبه24/2/1403

    فروشگاه کتونی مهروماه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 55 رای:
    • -
      شهلاحیدری گفته:
      مدت عضویت: 1588 روز

      سلام به شما زینب عزیزم

      کامنتت رو خوندم وچقدر لذت بردم وشمارو از ته قلبم تحسین کردم

      آفرین به شجاعتت دوست خوبم

      نوووش جونت باشه از هر چه که الان داری لذتش رو میبری وباکمک الله بهترینها برات رقم میخوره،شک ندارم

      خداروشاکرهستم که دوستانی مثل شما دارم

      منتظر شنیدن موفقیتهای بیشتر از شماهستیم ،نازنینم…

      در پناه حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        زینب حاجتی گفته:
        مدت عضویت: 1310 روز

        به نام خدای مهربان

        سلام دوست عزیزم

        من از شما سپاسگزارم که وقت گذاشتین وکامنت منو مطالعه کردین و برام دعای خیر کردید

        از خدای وهاب میخام زندگی شما دوست عزیز رو غرق در نعمت های به غیرالحساب کنه

        در پناه خدا روز به روز موفق تر باشین وما نتایج شما رو خیلی زود بخونیم

        شما رو به خدای منان میسپارم

        خدانگهدار

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      مجید کدخدایی گفته:
      مدت عضویت: 2306 روز

      سلام به زینب عزیز

      بهت تبریک میگم که چقدر با توکل به خدای یکتا و تلاش و فعالیت مستمر به نتیجه خوبی رسیدید و الان از کسب و کارتون رضایت کامل دارید ،بسیار عالی و بسیار خوشحال کننده بود برام که این همه انگیزه و توانایی رو برای خودتون ساختید .

      منم دقیقاً مثل شما شغل کتونی فروشی دارم و وارد کننده کتونی اورجینال هستم ،بسیار خوشحال میشم که در خدمتتون باشم و هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نخواهم کرد

      به امید موفقیت روز افزون شما زینب عزیز و هم خانواده دوستداشتنی ام

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    فرشاد نصیری گفته:
    مدت عضویت: 1409 روز

    سلام.

    زنده با مرضیه بانو.

    که توی مرز و بومی به نام افغانستان که واقعا زن در جایگاه اجتماعی درستی قرار نداره و هما سرکوب شدند و هیچ گونه اعتماد به نفسی ندارن،ایشون مثل یه شیر تونستن این حرکت ها رو بزنن و قطعا خداوند هم جواب خوبی به شجاع دلان و ایمان آوران واقعی میده

    و زنده باد استاد بزرگ جناب عباسمنش عزیز و محترم که با دوره ها و آموزش هاشون اینجوری در دل یک زن در وسط افغانستان میتونه کودتا به پا کنه و این زن برخیزه از جا و بگه هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است.

    بگه هیچ فرقی نداره کجام. مهم اینه که من باور دارم عوامل بیرونی رو من و تحقق خواسته هام هیچگونه تاثیر نخواهند داشت چون من یک جهان مجزا و یک خدای قدرتمند دارم.

    الان دوست دارم جای شما باشم استاد و اون حسی که درونتون دارید پس از شنیدن اینکه یک فرد یا افرادی اینجوری بهت میگن که من با آموزش های شما به این موفقیت ها رسیدم.دوست دارم بدونم اون تو چه خبره،توی قلبت توی وجودت.چی میشه،چه حسی پیدا می‌کنید وقتی یکی اینجوری برات تعریف میکنه از موفقیت توسط آموزش های شما.

    استاد بزرگترین آرزوم اینه که تمام لحظاتم رو بسپارم به خدا و بگم فرمون دست تو و فقط تو بگو و من میگم چشم.در تمام کارها و لحظات.حتی غذا خوردن.رانندگی.کار.روابط.پول.خرج کردن.خرید.فروش.عشق ورزیدن.وووووووو……

    من خیلی حال کردم با داستام مرضیه عزیز و چقدر انگیزه و امید در من قوی تر شد.

    ممنونم ازت استاد عزیزم که هستی.

    مریم بانو بزرگوار و شایسته بهترین ها.از دور میبوسمت.چون شما هم بی نهایت کار میکنی روی سایت و فایل ها.دمت گرم

    شاد باشید و ثروتمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 55 رای:
  9. -
    فررانه فلاح گفته:
    مدت عضویت: 1426 روز

    به نام الله مهربانم

    سلام و درودبراستادعزیزم و‌مریم جان و دوستان خوبم

    استاد واقعا دلتنگ دیدن شما و پردایس بودم بوی عطر چمنها رو وقتی شروع فیلم برداریتون حس کردم..اون گرمای مطبوع خدارو شاکرم که درکنار شماها هستم .

    خیلی وقته کامنتی نگذاشتم اما همچنان درسایت هستم ..امشب به دلم افتاد کامنت بنویسم و من هم اطاعت کردم..

    استاد ازتون ممنونم که بابت تهیه این فایل و از دوست عزیز مرضیه هم بابت کامنت زیباشون تشکرمیکنم..چقدر قشنگ آموزشهای شما رو درک کردن وبعدبهش عمل کردن..استاد واقعا تکامل میخواد من دارم مجدد دوره دوازده قدم رو از قدم یک شروع میکنم یه ماهه هنوز توی جلسه سوم هستم..حس میکنم تازه دارم این حرفها رو میشنوم ..واین رو همیشه گفتید توی این فایلم هم بیان کردید درمورد مدارها..حس میکنم تازه داره مدارم بالاتر میره..تازه متوجه جملات شما استاد عزبز میشم..

    درمورد کسب و کار بگم ..من درحال حاضر مشغول به کار هستم و کار دولتی دارم اما همیشه آرزوی من بوده کسب و کارخودمو داشته باشم..کسی به من دستور نده..و‌منتظر حقوق هرماه نباشم..از خدا ایده خواستم ..که بماند پارسال یه ایده رو اجرا کردم اما به خاطر باورهای غلطم قسطی میدادم که بعد متوجه شدم و فهمیدم اشتباه بوده و میخواستم ماشینمو بفروشم و مغازه بزنم باز پولم کم میشد اما یادم به حرف شما استاد افتاد که الان هم مریم جان باز بیانش کردن که ایده ایی که باشرایط فعلیت نمیخونه بزار کنار..و من کنار گذاشتم..

    مجدد از خدا کمک خواستم یه روز نشسته بودم یکی از دوستان تماس گرفت و همینطور بحث کار پیش اومد بهم پیشنهاد داد برم فلان دوره و بعد ازش کسب درآمد کنم.‌و قتی تلفن قطع شد خیلی فکر کردم..میدونی چرا؟؟چون این آشنا اصلا خیلی وقته ازش خبری نداشتم انگار که تماس گرفته بودفقط این حرف رو به من بزنه..من هم سراغ ثبت نام این دوره رفتم دیدم پولشو دارم..اما باید میرفتم تهران ….خلاصه تهران این دوره سه روزه رو رفتم..بعد یکی دو ماه مدرکمم گرفتم..گفتم خدایا پول جمع کنم وسایلشو بگیرم اما هرماه به هر طریقی مجبور بودم پولها رو خرج کنم..

    بازم گفتم حتما خیری هست وقتی خدا این هدایتو جلوی پای من گذاشته حتما خودش درستش میکنه..تا اینکه بیست رو پیش یکی از دوستان و همکاران تماس گرفت بهم گفت تو فلان دوره رو رفتی(چون قبلش بهش گفته بودم)گفتم اره ..گفت میتونی بیای کار کنی..گفتم وسایل اصلیشو ندارم فقط جزیی هس..بهم گفت اونی که میخوای پیشش کار کنی همشو داره..یعنی فقط خشکم زد اما تو دلم گفتم خدایا دمت گرم خودت همه چی رو برام آماده کردی….استاد رفتم صحبت کردم و الان شروع کسب و‌کار جدیدم هست..درسته هنوز مشتری ندارم..اما میدونم آینده خوبی درانتظارمه. چون باورهام عوض شدن ..چون ایمانم به خدا بیشتر شده و هنوزم کار داره..باید بیشتر باورش کنم..

    سپاسگذارم استاد که به ما آموزش میدید..من خودمو خدای خود

    مو دارم میشناسم..

    هر روز شکرگزارتر هستم ..هر روز آرامتر میشم..باید بیشتر و بیشتر روی خودم کار کنم چون هنوز پاشنه آشیل زیاد دارم..ازدوستان هم سپاسگذارم برای خوندن کامنت من..

    درپناه حق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 57 رای:
    • -
      محمدرضا روحی گفته:
      مدت عضویت: 1651 روز

      به نام هدایت الله

      با سلام خدمت خواهر خوبم فرزانه عزیزدوست همفرکانسی و ارزشمند سایت

      از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم و چقدر اگاهی‌های منو نسبت به نوشته‌های شما بیشتر کرد دوستان خوبی مثل شما در این سایت الهی نعمتی هستند که ما دوست داریم بیشتر از شما کامنت‌های خوب و جذاب ببینیم و الگوهای خوبی برای ما در این سایت باشی

      دوم اینکه بهت تبریک می‌گم بابت کاسبی که برای خود راه انداختی خیلی خوشحالم از اینکه قانون رو خوب درک کردی و جسارت و شجاعتتو نشون دادی و اینکه ایمانت نسبت به خداوند ذره‌ای کم نشده و شکرگزاری هر روزداری واقعاً جا داره از شما تشکر کنم مسیر رو خوب داری میری با هدایت الله و بهترین ثروت ومشتری وسلامتی خوشبختی و سعادت دارم

      هر کجای خاکی که هستی موفق باشی انشاالله

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        فررانه فلاح گفته:
        مدت عضویت: 1426 روز

        به نام الله مهربانم

        باسلام به دوست عزیز آقای روحی

        من هم ازشما بابت کامنتی که برای من نوشتی بسیار سپاسگذارم و خیلی خوشحالم که درجمع شما دوستان خوبم و استاد عزیزم هستم..

        دوست خوبم حس میکنم بعد این یک سال و نیمه که وارد سایت شدم تازه اول مسیرمو شروع کردم و خداررو هرلحظه بهتر و بهتر میشناسم و درکم نسبت به حرفهای استاددبیشترشده..خداروهر لحظه و هرثانیه کنارم حس میکنم..انگار کنارم نشسته و باهام حرف میزنه..وقتی عصبی میشم یه لحظه جلوی چشمم میاد میگه آروم باش منم میگم چشم..وقتی غر میزنم حس میکنم خدا داره از دستم ناراحت میشه..وقتی ازخونه میزنم بیرون ازش هدایت میخوام که کجا برم از چه راهی برم..اگه برام تضادی پیش بیاد میگم حتما خیره..و ناراحت و عصبی نمیشم..

        واقعا خدا عشق مطلقه..من قبلا به اطرافم زیاد توجه نمیکردم..الان میرم بیرون غروب آفتابو میبینم ذوق میکنم..یه شاخه گل میبینم کیف میکنم و خدارو بابت این نعمات زیبا شکرگزاری میکنم..حس میکنم روحم لطیف تر شده..اما هنوز پاشنه آشیل زیاد دارم..عجله ندارم و کم کم روی خودم کار میکنم و به امید الله ذهنمو درمقابل پاشنه های آشیلم کنترل میکنم ..

        بازهم سپاسگذارم ازشما دوست خوبم و همچنین ازبقیه دوستان عزیز درسایت الهی

        درپناه حق باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    محمد عموری گفته:
    مدت عضویت: 1206 روز

    3/4

    بود و کار من هم شده بود شکرگزاری و احساس خوب داشتم. شاکر خدا بودم بابت 2 برابر شدن دستمزد روزانه م، شاکر خدا بودم برای سهولت توی رفت و آمدم، شاکر خدا بودم برای داشتن شغل و شاکر خدا بودم برای قوانینی که هر روز داشتن بیشتر خودشون رو نشون میدادن. نتیجه احساس خوبم توی روزهای آخر این دو هفته مشخص شد.

    روزهای آخر آقا نوید شل و ول میومد دنبالم. یوقتایی صبح نمیومد و یوقتایی شب نمیتونست من رو برگردونه و همین موضوع باعث شده بود رفت و آمدم سخت بشه. ( الان که دارم تایپ میکنم و میبینم که چقدر راحت هر روز با ماشینی که در اختیارم هست میرم سرکار و برمیگردم و به کارای شخصی خودم هم میرسم دلم میخواد میلیارد بار خدا رو شکر کنم ). گاهی مجبور بودم سرکار بخوابم یا اینکه 3،4 ساعت با اتوبوس های مختلف به خونه برسم و همین تایم رو برای رفتن به سرکار دوباره بذارم و یجورایی دوباره اوضاع اذیت کننده شده بود. آقای زارع یک انسان خیلی خوب بود که من حس میکنم دستی از دستهای خدا شده بود واسه من بخاطر باورهای جدیدی که من ساخته بودم؛ یک روز به من پیشنهاد داد برای آقای اکبرلو کار کنم. اکبرلو دوست آقای زارع بود. آقای زارع در مورد من باهاش صحبت کرده بود و اکبرلو بهش گفته بود که بذار به من زنگ بزنه. یک شب بعد از اتمام کار توی انبار آقای زارع، آقا نوید نبودش و مجبور شدم که شب رو اونجا بخوابم. فرداش هم دوباره آقا نوید نبود و باز میخواستم شب رو اونجا بمونم که یهو دلم گرفت. شب قبل رو خونه نرفته بودم و موندن دوباره واقعا برام سخت بود. همونجا متوجه شدم که این یه نشونه س از سمت جهان برای تغییر. به آقای زارع گفتم تلفن اکبرلو رو بهم بده. بهش زنگ زدم و قرار شد که فرداش همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم. اون شب آخرین روز کاری من توی انبار آقای زارع بود از فرداش یه شروع جدید داشتم. فرداش همدیگه رو دیدیم و قرار شد که با همون حقوق کار توی انبار آقای زارع با اکبرلو کار کنم.

    نکته استثنایی اما توی همون روز اول ملاقاتم با اکبرلو رخ داد و اونم این بود که ایشون برای رفت و آمدم به سرکار واسم یه موتور برقی خرید. این اتفاق برای من اندازه داشتن یک مرسدس بنز آخرین مدل خوشحال کننده بود چون از حالا به بعد میتونستم خودم به محل کار برم و مشکلم برای رفت و آمد حل شده بود. اون موتور برقی نهایت سرعتش 35 کیلومتر بر ساعت بود اما من باهاش خوشحال ترین آدم روی زمین بودم چون حالا دیگه پیاده نبودم و بازم یه مرحله اومده بودم جلوتر. حالا من یه وسیله زیر پام داشتم.

    کار جدید من پیدا کردن قطعات الکترونیکی مثل لپتاب و یکسری چیزهای دیگه با قیمت مناسب برای آقای اکبرلو بود. بازار این قطعات نزدیک خونه خودم بود و با این موتور برقیه راحت میرفتم و میومدم. توی همون بازار هم یکی دوتا دوست پیدا کرده بودم که باتری موتورم رو پیششون شارژ میکردم تا موقع برگشت به خونه توی راه نمونم

    این شغل جدید سومین شغل من توی فقط 35 روز بود و همین که من قدم اول رو برداشتم درب های بعدی باز شدن و به ترتیب هر شغل از شغل قبلی بهتر بود و مطمئن بودم که در آینده با ادامه دادن به همین مسیر و آموزش های استاد همه چیز بهتر و بهتر هم خواهد شد.

    برداشته شدن کوهی از بدهکاری از روی دوشم

    روز اولی که دوره کشف قوانین رو شروع کردیم، من توی چکاپ فرکانسی خودم نوشتم که از لحاظ مالی صفر هستم و حتی یک مبلغ خیلی زیادی به یک بنده خدایی بدهکارم که مدتش هم خیلی طولانی شده و از یک سال گذشته. هیچ ایده ای هم برای پرداخت اون بدهی نداشتم و هیچ درآمدی هم نداشتم. توی این ماه هایی که کشف قوانین رو دنبال میکردم مخصوصا بعد از درس 7، من خیلی توی حال وهوای خوبی بودم و نشونه ها رو میدیدم و تایید و تصدیق میکردم. بابت موتورم شکرگزاری میکردم و بابت شغلم خوشحال بودم. یک روز در عین ناباوری بابام بهم پیام داد و گفت زمینی که توی ایران داشتم فروش رفت. من چندین سال دنبال این بودم که اون زمین رو بفروشم اما فروش نمیرفت و همیشه تلاشهام بی نتیجه مونده بود تا اینکه یک روز با خودم صحبت کردم و گفتم که دیگه کاری به کار این زمین ندارم و فرض میکنم پولم رو دور ریختم. به دو هفته نکشید که بابام این پیام رو بهم داد و اصلا بدون اینکه من اطلاعی داشته باشم به یکی سپرده بود واسه این موضوع و زمین توی همین مدت کوتاه فروش رفت. با فروش این زمین تونستم 44 میلیون بدهکاریم رو پرداخت کنم و 25 میلیون هم به بابام کمک کنم که آرزوی همیشگی من بود. من هم مثل رضا عطار روشن که روز اول با فایل زندگی اون، این مسیر رو شروع کردم، حالا دیگه بدهیم رو پرداخت کرده بودم و توی مسیر پیشرفت قرار داشتم.

    نترس و متوکل باقی بمون ( تایپ شده عینا از دفتر مقدس )

    توی 2 ماه گذشته من سه جای مختلف مشغول به کار بودم. اول خانم قاسمی، بعد آقای زارع، بعد هم آقای اکبرلو. دو سه روز پیش با اکبرلو قطع همکاری کردم. اکبرلو احساس میکرد که من بهش دروغ میگم توی کار. احساس میکرد که من توی کار کم کاری میکنم. خیال میکرد که من آدم کار نکنی هستم یجورایی بهم اعتماد نداشت. کلا 28 روز با هم کار کردیم. من همه این رفتارهاش رو نشونه هایی از سمت خدا میدیدم که نهایتا منجر به قطع همکاری ما از طرف اون شد. بعد از قطع همکاری اولش خیلی بهم برخورد و دلم شکست؛ چون بهم چیزهایی نسبت داده شده بود که کیلومترها باهاشون فاصله داشتم؛ اما خیلی سریع به خودم اومدم و گفتم که راه درست اینه که متوکل باقی بمونم و از چیزی نترسم. همون روزا دقیقا رسیده بودم به اواخر کشف قوانین و اون روز دقیقا قبل از قطع همکاری فایلی رو گوش میدادم که استاد مثال بیکار شدن از کار رو میزد و میگفت :

    2 نوع نگاه به این موضوع وجود داره. بعضیا حالشون رو بد نگه میدارن و بدتر سقوط میکنن. بعضیا هم به چشم یک فرصت بهش نگاه میکنن و سعی میکنن حالشون رو خوب نگه دارن. قطعا اتفاقات عالی برای دسته دوم میوفته.

    منم دقیقا همون نگاه امیدوارانه رو داشتم و مدام به خودم میگفتم که این بیکار شدن سکوی پرتاب منه و باید ازش به نحو احسن استفاده کنم. نکته جالبتره بعدی هم این بود که دقیقا صبح روزی که قطع همکاری اتفاق افتاد، من 3 تا سکه خارجی جلوی انبار پیدا کردم و باز هم اونا رو واسه خودم نشونه هایی از سمت خدا دیدم برای بیشتر شدن درامد و رزقم. اونم دقیقا چند روز بعد از نوشتن تعهد جدیدم که توش گفته بودم میخوام سال آینده حداقل به 3 برابر رسیده باشه درآمدم. الحمدلله…

    ورود به مرحله ای جدید از شغل ها

    توی این مدت هر سه تا شغلی که داشم کارهایی بودن که نیاز به فعالیت های بدنی سنگین داشتن. مثلا توی کار داخل آشپزخونه هر روز از 7:30 صبح تا اواخر شب بلند کردن دیگ و ایستادن کنار شعله های آتش و شستن ظرف و این چیزا بود.

    توی انبار آقای زارع هم کار سخت بود و چیزای خیلی سنگین که گاهی 70 یا 80 کیلو وزن داشتن رو مجبور بودیم توی اون گرمای طاقت فرسا بلند کنیم. یبار توی انبار به قدری هوا گرم و شرجی بود که جورابام توی کفش کاملا خیس شده بودن؛ مثل حالتی که انگار با کفش رفته باشم توی آب. همون لحظه شروع کردم از خودم فیلم گرفتن و توی فیلم که هنوزم دارمش شکر خدا رو گفتم و تصمیم گرفتم که این فیلم برای همیشه باقی بمونه چون مطمئن بودم آینده بهتر خواهد شد.

    توی کار با اکبرلو هم با اینکه یه ذره حجم کار بدنی کمتر شده بود اما باز هم روزهایی بود که کار بدنی داشتم و خیلی از روزها هم زیر آفتاب داغ از این بازار به اون بازار میرفتم.

    بعد از قطع همکاری با آقای اکبرلو 37 روز بیکار بودم. توی این مدت من قدم های خودم را برداشتم و بقیه رو سپردم به خدا. تنها ایده ای هم که به ذهنم اومده بود این بود که از همون بازارهایی که باهاشون آشنا شده بودم یک سری جنس ها با بودجه کمی که داشتم بخرم و آنلاین بفروشم که همین قدم رو هم برداشتم. مهمترین کار من توی این 37 روز اما کنترل ذهن و تقویت باورهام بود. توی این مدت تمام وقت خودم رو گذاشتم تا به بهترین شکل ممکن توی مسیر قانون باقی بمونم و از نجواهای شیطان دوری کنم و فقط صدای خدا رو بشنوم. توی این 37 روز به شکل دل نشینی ریلکس و خونسرد شده بودم و اصلا خیلی آروم بود قلبم. یه حسی بهم میگفت مطمئن باش که اتفاقات عالی قراره رخ بدن و اون حس همون خدای درون من بود. توی این مدت وقتی با خانمم صحبت میکردم همیشه بهش میگفتم که مطمئنم که بزودی اتفاقات عالی رخ میدن و من بوی اتفاقات خوب رو دارم حس میکنم. من ایمان و اطمینان داشتم به وقوع اتفاقات خوب چون مدتها بود که مدارم توی درک قوانین بالا رفته بود و اتفاقات خوب گذشته باعث شده بود که باورهام قوی تر بشن. اصلا به شکل فوق العاده زیبایی خونسرد بودم. راستش من ایمان و اطمینان داشتم چون صحت قانون خیلی وقت بود که واسم محرز شده بود و میدونستم که خدا به وعده خودش عمل میکنه؛ توی یکی از این روزها یک آگهی استخدام دیدم که یک شرکتی توی دبی نیاز به یک حسابدار داشتن برای دفترشون. خیلی اتفاقی آگهی استخدامشون رو دیدم و در کمال خونسردی و آرامش بهشون پیام دادم و کل پروسه استخدام و شروع به کار من 2 روز فقط طول کشید.

    بعد از 3 شغل که همشون کارهای بدنی زیاد و سخت داشتن، حالا به شغلی رسیدم که پشت سیستم بودم و زیر کولر کار میکردم. صبحانه و ناهارم سر تایم آماده بود و خیلی راحت بودم. مسیر رفت و آمادم به این کار خیلی راحت بود و با ماشین دوستم میرفتیم و میومدیم. جالبه که توی دفتر مقدسم نوشته بودم که الان که شرایط خیلی خوبه باز هم مطمئنم که از این هم بهتر میشه.

    باز هم قطع همکاری و باز هم امتحان الهی برای محمد

    همکاری من با این شرکت هم فقط 14 روز طول کشید و باز هم بنا به دلایلی قطع همکاری رخ داد. این قطع همکاری نسبت به قطع همکاری ای که با اکبرلو داشتم یک مقدار واسم سخت تر بود چون حقیقتش تازه یه شغلی پیدا کرده بودم که دیگه به سختی شغلهای قبلی نبود. اما خب چکار میتونستم بکنم غیر از اینکه ذهنم رو کنترل کنم و به مسیری ادامه بدم که تا الانش پیشرفت بوده؟!

    باز هم حدود 40 روز بیکار بودم؛ توی این مدت متوجه شدم که چرا خداوند من رو از این کار کشید بیرون. من موقع استخدام توی این شرکت یک اشتباه بزرگ کرده بودم و اون هم این بود که یه چک به مبلغ 300 هزار درهم بابت تضمین به اونها داده بودم. شک ندارم که این کارم اشتباه بود و من مباید زیر بار همچین شرطی میرفتم و مطمئنم که خداوند من رو خیلی سریع قبل از اینکه اونجا اتفقاق خاصی رخ بده بیرون کشید تا مبادا این چک دادن باعث به وجود اومدن مشکلی خیلی بزرگ واسم بشه اونم با این مبلغی که من توش قید کرده بودم و امضا زده بودم زیرش رو. الان خیلی خداروشکر میکنم که روز قطع همکاری چقدر راحت اون چک رو به من پس دادن و خیل راحت جدا شدم. اون چک واقعا یک اشتباه بزرگ از سمت من بود که خدا نجاتم داد.

    از این جا به بعد دوباره عینا از روی دفتر مقدس تایپ میکنم واستون.

    12 اسفند 1402

    3 مارچ 2024

    به مداری که حالا در آن هستی دقت کن محمد

    باز هم این دفتر و باز هم مرور رحمات و نعمات خداوند. باز هم این دفتر و باز هم ثبت و ضبط برکات و خوش قولی های قدرتمند ترین قدرت دنیا. باز هم این دفتر و یادداشت آن چیزهایی که باید ثبت بشوند تا یادمون نره از کجا به کجا رسیده ایم و حواسمون باشه که خدای یکتا چطوری آرام آرام و پیوسته رحمتش رو به زندگی من نازل کرد؛ حواسمون باشه تا تایید کنیم و تصدیق کنیم عملکرد قانون رو. حواسمون باشه تا بررسی کنیم تغییر رو به رشد شرایط رو و شکرگزاری بیشتری بابتشون داشته باشیم. حواسمون باشه تا لذت ببریم از وفای به عهد خداوند و ذوق و شوق بیشتری بدست بیاریم برای ادامه دادن به این مسیر.

    خب از آخرین باری که توی این دفتر نوشتم حدود 4 ماه میگذره. البته توی این 4 ماه توی اون یکی دفترم همیشه نعمت ها رو مرور میکردم و حال خوبم رو اونجا به ثبت میرسوندم اما امروز دلم خواست این 4 ماه اخیر رو به شکل ویژه ای تی این دفتری که اسمش رو مقدس گذاشتم ثبت کنم.

    نوشته قبلی من توی این دفتر با ذکر مشغول بودنم به عنوان حسابدار تموم شده بود. استاد همیشه به ما یاد داده که چهره تضاد زشته اما این ما هستیم که میتونیم از تضاد به وجود اومده به نفع یا به ضرر خودمون استفاده کنیم. از اون جایی که تضاد 2 نوع قدرت داره، من بعد از اینکه از اون موقعیت حسابدار بودن اخراج شدم تصمیم گرفتم باز هم اون سمتی قرار بگیرم که سمت درست و سمت خواسته هام است. تصمیم گرفتم از این تضاد به نفع خودم استفاده کنم. الان که دارم این متن رو مینوسیم و یاد اون روز میوفتم، دارم متوجه میشم که خدا داشت با این کار میگفت که تو دیگه مدارت بالاتر رفته و نیازه که چند پله بالاتر بری. اون روز البته شاید به این شفافی به این نتیجه نرسیده بودم و خب شاید طبیعی باشه که اولش یه ذره ناراحت و شوکه شدم اما خب در اغلب زمان ها تصمیم گرفتم ذهن خودم رو کنترل کنم و در سمت درست قضیه قرار بگیرم.

    چند دقیقه بعد از قطع همکاری اون شرکت با من، یک آگهی استخدام توی اینستگرام دیدم که برای یک شرکت اجاره خودرو بود. خب همون لحظه براشون CV ارسال کردم و سمت خودم رو انجام دادم. تا زمان تماس این شرکت حدود 30 تا 40 روز گذشت و من مثل تمام این مدتی که با آموزش های استاد همراه شدم، سعی کردم ذهن خودم رو کنترل کنم و از مسیر خارج نشم.

    حالا من توی این شرکت مشغول به کار هستم.جالبه که اولش با قوق کمتر نسبت به شغل قبلی شروع به کار کردم ولی الان در عرض دو ماه حقوقم به یک عددی رسیده که یک زمانی حتی خوابش هم نمیتونستم ببینم. من الان تقریبا 7 برابر حقوقی رو میگیرم که روز اول کارم با خانم قاسمی میگرفتم. عددی که یک زمانی داشتنش واسم رویا بود اما حالا دارمش و باهاش دارم زندگی میکنم.

    امروز خیلی دلم میخواد در مورد تغییر مدارها بنویسم. میخوام مدار امروز محمد رو با مدار گذشته ش مقایسه کنم تا بیشتر شکرگزار باشه و بیشتر صحت قوانین رو ببینه و بیشتر حمد خدا رو بگه؛ حمد خدایی که با قوانین ثابتش کاری کرده که ما خودمون خالق زندگی خودمون باشیم.

    توی شروع متن امروز تصمیم داشتم داشتم 4 ماه گذشته رو مرور کنم اما حالا تصمیم دارم یک نگاه اجمالی به 1 سال اخیر بندازم؛ راستش چیزی واسم لذتبخش تر از این نیست که مدام مرور کنم و ببینم که چقدر الان مدارم بالاتر رفته

    ماشین

    من امروز به لطف الله ماهیانه یک نیسان سانی مدل 2023 کرایه میکنم. یک روز و دو روز و یک هفته و 10 روز نه؛ ماهیانه. یعنی این ماشین یک ماه کامل در اختیار من هست و هر ماه تمدیدش میکنم. داشتن همچین چیزی اون اوایل و تا همین چند ماه پیش برای من یک رویا بود. من توی رویا هم به سختی میتونستم ببینم که توانایی این رو پیدا میکنم که برای خودم ماشین اجاره کنم اونم ماهیانه و هر جا که دلم بخواد باهاش برم. توی همین لحظه داره یادم میاد که اون اوایل جلوی آیینه تمرین آیینه رو انجام میدادم و از خدا بابت دادن ماشین به من و راحت جا به جا شدنم شکرگزاری میکردم. الله اکبر.

    اما پروسه رسیدن به این ماشین هم خیلی شیرین و زیبا بود که بیانگر پله پله بالا رفتن مدار و صحت قانون تکامل است. یک روزایی پیش خانم قاسمی برای رفتن به سرکار کلی داستان داشتم. برای چند روز موتوری اوکی شد که اونم بعد از چند روز کنسل کرد. بعد از اون خدا یه پله من رو برد بالاتر و با آقا نوید عزیز میرفتم سرکار آقای زارع. بعد از اون توی همکاریم با اکبرلو یک موتور برقی اومد زیر پام و من چند پله افتادم جلوتر چون حالا دیگه برای رفت و آمدم یک چیزی زیر پام بود. بعد از اون با دوستم میرفتم سرکار بعدی و اینکه الان رسیدم به تقطه ای که با ماشینی که خودم اجاره میکنم میرم سرکار. حتی ماشینی که اجاره میکنم هم پیشرفت کرده و از یک ماشین قدیمی مدل 2016 رسیدم به یک ماشین 2023 و خیلی تمیز که لذت میبرم از سوار شدنش. توی همین چند خطی که نوشتم خدای یکتا به من نشون داد که فقط برای یک موضوع مثل وسیله نقلیه، چقدر مدار من بالاتر رفته و چقدر حالا نسبت به قبل جای بهتری قرار دارم. اتفاقا همین دیشب وقتی با خانمم داشتیم ساعت 1 شب از رستوران برمیگشتیم در مورد این موضوع صحبت میکردیم که جا به جایی توی این کشور و نگران تایم نبودن یک زمانی واسه ما رویا بود. چون مجبور بودیم همیشه سرتایم مترو یا اتوبوس رفت و آمدمون رو تنظیم کنیم اما حالا با ماشینی که همیشه در اختیارمون هست هر جایی دلمون بخواد میریم و هر ساعتی دلمون بخواد برمیگردیم.

    چندین برابر شدن درآمدم

    توی اوج روزهای بیکاریم توی امارات یک روز یکی از دوستام به من گفت که حقوقش n تومن هست. همون لحظه من به خودم گفتم که یعنی میرسه من هم همچین حقوقی یک روز داشته باشم ؟ برای من داشتن همچین عددی فراتر از رویا بود. من اون روزها حاضر بودم جایی کار کنم که یک هشتم این حقوق رو بهم بدن اما حالا حقوق ماهیانه من خیلی بیشتر از اون عددی هست که دوستم بهم گفت. اولین شغلی که من توی امارات داشتم همون کار تو آشپزخونه بود و 1200 درهم حقوق میگرفتم اما حالا درآمدم چندین و چند برابر این عدد شده. من شک ندارم که از این هم شرایط بهتر میشه و ورودی مالی من از اینم بالاتر میره.

    وسایل خونه

    همین الان که این متن رو دارم مینوسیم روی صندلی کامپیوتر نشستم و دفترم روی میز کامپیوتر هست. داشتن همین 2 قلم برای من توی شروع زندگیمون توی امارات رویا بود اما حالا دارمشون. توی یک ماه گذشته خونه ما به شکل خیلی زیبایی پر شده. مایی که یک روزایی حتی قاشق و چنگال هم به اندازه کافی نداشتیم، حالا سرویس خواب داریم، میز غذاخوری داریم، یک مانیتور بزرگ و یک میز کامپیوتر بزگ داریم. با کمک الله تونستم واسه خودم لپتاب بخرم. خونمون الان برای پنجره هاش پرده داره که به زیباتر شدن خونه خیلی کمک کرده. قبلا ما توانایی خرید پرده هم نداشتیم چه برسه به اینکه بخوایم پک کاملش رو بخریم و هزینه نصبش رو بدیم.

    دیدن فوتبال

    آه آه آه آه ؛ تو چقدر بزرگی ای خدای من. من خوب یادمه که چه سختی هایی برای دیدن یک فوتبال ساده میکشیدم. مجبور بودم توی گرما و شرجی برم پایین توی محوطه خونمون روی صندلی های سنگی بدون تکیه گاه دو ساعت بشینم و به اینترنت محوطه اونجا کانکت بشم و بدنم پر بشه از نیش پشه کوره ها. الان من کجا؟ توی خونه خودم روی مبل لم میدم و توی مانیتور بزرگ خونه با آرامش کامل به کمک اینترنت نامحدودی که داریم فوتبال رو نگاه میکنم. نکته جالبتر اینکه همین دیروز من وارد یک مدار بالاتر شدم و تونستم اشتراک IPTV برای خودم بخرم و فوتبال ها رو از بین اسپورت که همیشه آرزوی داشتنشون رو داشتم ببینم. آره درسته من از اون وضعیت سخت برای دیدن یک فوتبال ساده رسیدم به این وضعیت آرام و لذت بخش. نکته اصلی اما اینجاست که من همون موقع هم خداروشکر میکردم بابت اینترنت محوطه خونمون و اینکه میتونستم حداقل به اون وصل بشم و فوتبالم رو ببینم.

    یک سال اخیر تماما برای من پیشرفت بوده و بالا رفتن. هر جنبه ای از زندگیم رو که مرور میکنم توش چیزی جز پیشرفت و رحمت خداوند نمیبینم. همه چیز بهتر شده. همه چیز آسون تر شده. یخچال خونمون پرتر شده، جیبمون پر پول تر شده، تفریحاتمون بیشتر شده، دوستامون بیشتر شدن، درکمون از قوانین قوی تر شده، اتفاقات خوب تعدادشون توی زندگیمون بیشتر شده و فاصله رخ دادنشون کمتر شده.

    چند صد برابر شدن اعتماد من به رب

    وقتی یک سال گذشته رو مرور میکنم به یک نتیجه فوق العاده میرسم؛ تمام این اتفاقات ریز و درشت خوبی که توی این مدت برای ما افتاده اتوماتیک وار باعث شده که محمد امروز اعتمادش و ایمانش به رب به اندازه فاصله آسمان و زمین افزایش پیدا کنه.

    حالا من دیگه توی یک مدار خیلی خیل بالاتر خدا رو حس میکنم و میشناسم. من دارم خدایی رو حس میکنم که تمام خواسته های من رو توی یک سال گذشته محقق کرده. خدایی رو میبینم که به زیبایی زندگی من رو به سمت پیشرفت هدایت کرد. طبق صحبت های استاد عباسمنش، مسیر موفقیت و پیشرفت تمامی نداره. زندگی هر آدمی میتونه تا بینهایت پیشرفت کنه و هیچ انتهایی برای اون وجود نداره. پس من که توی این یک سال این همه اتفاق عالی رو با کمک خدا تجربه کردم، ایمان و اعتماد 100٪ ی دارم که آینده از اینی که الان هست صد برابر روشن تره و بی نهایت ذوق و شوق دارم برای به وقوع پیوستن آینده ای که به قول استاد از قبل ساخته و محقق شده و من فقط باید بهش برسم.

    5 فروردین 1043

    24 مارچ 2024

    باز هم من و باز هم دفتر مقدس. چند وقتیه که مدام به قبل خودم نگاه میکنم و توی زندگی فعلی خودم نکاتی رو میبینم که اتوماتیک وار باعث میشه ذهنم شروع کنه به مقایسه مثبت کردن. مقایسه ای که به طور واضح نشون میده که چقدر شرایط توی خیلی از زمینه ها بهتر و عالی تر شده و من امروز باز هم میخوام یکسری از این تغییرات مثبت رو ذکر کنم.

    خدای من شاهد هست که توی هر کلمه ای که مینویسم، میلیاردها شکر و سپاس هست.

    محمد تو موقعیتی هست امروز که برای دیگری کار جور میکنه

    چند روز پیش سرکار، یکی از همکارای یه شرکت دیگه ازم پرسید که آیا کسی رو میشناسی با فلان مهارت ها که بیاد شرکت ما کار کنه ؟ من یه دوستی رو میشناختم و بهش زنگ زدم و این پیشنهاد رو بهش دادم.

    نکته این قصه کجاست؟ نکته این بود که محمد جان ببین چقدر مدار فعلیت نسبت به قبل بالاتر رفته که از آدمی بیکار که در به در دنبال پیدا کردن شغل بود تبدیل شدی به کسی که با اعتماد به نفس بالا به دیگری زنگ میزنی و بهش پیشنهاد شغلی میدی.

    حس این اتفاق اونقدر شیرین و لذت بخش بود واسم که چند روز مدام بهش فکر میکردم و توی موبایلم تیترش رو نوشته بودم تا مثل امروزی مفصل توی این دفتر مقدس در موردش بنویسم. همه این عزت و همه این اعتماد به نفس اعتبار و اصلش برای خداست. خدای وهابی که رحمتش بی پایان و قدرتش از همه بالاتره.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 55 رای: