آیا من می توانم زندگی دیگران را تغییر دهم؟ | قسمت 1 - صفحه 22 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

628 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1745 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاد عزیزم

    سلام به بانو شایسته ی مهربان

    سلام به خانواده ی بهشتیم

    قبل از اینکه وارد این جلسه ی ارزشمند بشم به دلم افتاد که بیام و کامنتی بنویسم و خداوند هدایتم می‌کنه

    هر زمانی که فایل جدیدی روی صفحه قرار میگیره هدایتی بوده از طرف خداوند بر قلب مهربان استاد عباسمنش عزیز و اگاهی که در فایل گفته شده درخواستی بوده که بچه‌های سایت به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه به جهان فرستادن و به این صورت این فایل ها گفته شده و در سایت بارگذاری میشه و بعدش هم زمانی به وجود میاد و فردی که این درخواست داشته شب از خواب بیدار میشه و به دلش میفته تا بره تو سایت و میبینه که یه فایل جدید اومده و دقیقا اون چیزی بوده که لازم داشته و یا اول صبح به دلش میفته که یک نشونه از سایت بگیره یا بیاد سایت چک کنه و میبینه به به فایل جدید اومده و دقیقا اون چیزی هست که لازم داشته بشنوه ،بارها واسه خودم پیش اومده و واسه همه پیش اومده .

    واقعا من کجا هستم اینجا کجاست ؟؟

    آیا صدای منادی را که پیغام می‌رسونه خوب میشنوم و خوب عمل میکنم ؟؟

    چقدر دنبال تغییر بیرونم هستم؟؟

    چقدر تا به حال تونستم تمرکزم رو خودم بذارم؟؟

    چقدر می‌خوام برای بیرون از خودم دلسوزی کنم ؟؟

    چقدر توکل دارم ؟؟

    یه بار واسه همیشه تمرکزم رو خودم بذارم ببینم چی میشه ،به هر حال بقیه همه خدایی دارن و من خدای دیگران نیستم و تنها خدای زندگی خودم هستم .

    قربون قلب پاکت برم استاد عزیزم ،شکی ندارم که میام می‌بینمت ،تازه در سن 33 سالگی به علاقه ای که از بچگی داشتم رسیدم و دارم روش کار میکنم و جواب میگیرم من عاشق استفاده کردن از صدام هستم و خیلی مهارت بالای در خلق صداهای مختلف از صدای بهشتیم دارم و عاشق تلاوت قرآن هستم و همیشه در صف با تقلید از صدای عبدالباسط قرآن میخوندم با هدایت الله میام پرادایس و واستون با صدای بهشتیم قرآن تلاوت میکنم ،میخوام یار شما باشم برای گسترش جهان می‌خوام در کنار شما باشم برای گسترش جهان ،میخوام سلمان فارسی باشم در کنار شما ،استاد جانم میام پیدات میکنم

    تو تمرین ستاره قطبی امروز از خدا خواستم که یه کامنتی بنویسم و قبل از دیدن فایل اینا را نوشتم وقتی با حال خوب ازش درخواست کردم خودش هم داره جواب میده و میدونم که میشه و من می‌خوام در کنار شما کار کنم به هر حال این هم یک خواستست ،((چون خودتون بارها گفتین بزرگ فکر کنید ))

    این قسمت آخر اینجا نوشتم و می‌خوام در گوشیم ذخیره کنم تا بخونم و به خودم تعهد بدم که سمت خودم انجام بدم تا زمانی که به آمریکا اومدم و اومدن پیشتون بهتون نشونش بدم و میدونم که میشه

    الهی شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    سجاد شیرازیان گفته:
    مدت عضویت: 787 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم و تمام دوستان سایت عباس منش

    من تقریبا 4 سال هست که با شما آشنا شدم ولی این اولین باری هست که دارم کامنت می‌نویسم

    استاد آنقدر کلماته شما درسته که باید با طلا بنویسم و بزارم جلوی چشمم که یادم نره

    من در طول زمانی که با شما آشنا شدم همیشه تلاش کردم خودم رو درگیر تغییر دادن دیگران نکنم و حتی در مورد همسرم هم بزارم خودش برای خودش تصمیم بگیره تا دوماه پیش، من یک برادری دارم که بخاطر یک اشتباه مالی نزدیک به دوساله که داخل زندان هستش و اینم بگم شرایط خانواده من از نظر مالی بد نیس یعنی توانایی این رو که آزادش کنیم داریم و هیچ کس برای آزادیش تلاشی نمیکنه جز من که از دوماه پیش شروع کردم به قانع کردن افراد خانوادم و تلاش برای آزادی داداشم هرچی تلاش کردم هیچ اتفاقی نیوفتاد و تمام تمرکز من از زندگی خودم برداشته شد و برای حله مسأله اون استفاده شد تا یک ماه پیش که روزه پنجشنبه در مغازم نشسته بودم که مامور های پلیس اومدن داخل مغازه و خودم بخاطر هیچ بازداشت کردن و بخاطر اینکه روز تعطیل بود من تا شنبه بازداشت بودم روز شنبه هم قاضی مرخصی بود و تا روز دوشنبه نگهم داشتن و من هیچ حکمی نداشتم تا خود قاضی اومد سر کار و متوجه بی‌گناهی من شد و ازادم کرد

    من از همون ثانیه اولی که این مشکل برام پیش اومد فهمیدم خودم با توجه پیش از حد و دلسوزی برای داداشم این اتفاق رو ساختم

    این ماجرا هم از نظر مالی و هم نظری اعتباری آسیبی به من زد که واقعا درک کردم هرکسی در هر جایگاهی هست جای درستشه و من نمیتونم برای نزدیک ترین افراد زندگیم تصمیم بگیرم

    استاد واقعا ازت ممنونم که خدارو به من نشون دادی آرزوی سلامتی موفقیت برای خودت خانوادت دارم و بینهایت ازت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    لیلا محمدی گفته:
    مدت عضویت: 2612 روز

    سلام استاد عزیز ‌ومریم جان

    چه فایل به موقع و زیبایی

    استاد جان این نکته که ما قادر به تغییر دیگران نیستم رو شما بارها بارها تو فایلهاتون گفتنی ولی این سری تمرکزی فقط راجع به این موضوع که ما نتوانیم در تغییر دیگران وهر کس هر جا هست جای درستش همه ما اعضا سایت را انگار دقیق تر شدیم به این موضوع چون همه ما حتی شده یکبار این کار که با کمک به افراد میتوانم زندگیشون تغییر بدیم انجام دادیم و چه قدر هم بابت ضربه خوردیم که همه دوستان اذعان داشتن بهش

    به قول یکی از دوستان چون تو همه کارتون‌های بچگی بهمون یاد دادن که از خود گذشتگی کنیم .که البته فکر میکنم همه اینها برای تایید گرفتن از دیگران هم بوده.

    ولی این فایل انگار یه جوری شخم زدن تمام اون باور ها که همش از عدم آشنایی به قانون جهان بوده

    واقعا چه ظلمی در حق خودمون کردیم که دیگران رو بر خودمون ترجیح دادیم.

    هر چقدر این فایل رو گوش میدید انگار باز نیاز داریم هی بشنویم آنقدر که بشکنیم اون سیمان سفت که ما خلق شدیم که به دیگران کمک کنیم.وای خدای من ما با خودمون چه کردیم.

    وای خدا چقدر وقت گذاشتیم برای شنیدن پردو دل دیگران وهمدردی کردن باهاشون آخرش چی شده خیلی قشنگ تو روت نگاه می‌کند میگن چقدر هم همدردی کردی ؟وای ….

    اینهمه ازت وقت و انرژی گرفتن برای خالی کردن خودشون ولی آخرش چی شد؟طلبکار شدن

    اینکه شما استاد عزیز یه فایل اختصاص دادین به این موضوع یعنی ما هم باید تمام تمرکز بزاریم روی این که همه انسانها به یک اندازه به خدا نزدیک هستن

    دیگه اینکه ما ناتوانیم ناتوانیم از تغییر دیگران

    خیلی زرنگیم خودمون تغییر بدیم تا دنیامون تغییر کنه.

    دوستتون دارم که اینقدر سخاوتمند هستید در آموزش این آگاهیهای ارزشمند.

    مرسی که هستید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    نسیمه رشیدی گفته:
    مدت عضویت: 562 روز

    سلام استادخوبم

    من جزافرادی بودم که تادلتون بخوادمشاوره وراهنمایی میدادم وچنان بودکه مغرورهم شده بودم که من عقل کل هستم وبرای هرکسی میشدم معلم وهمه چیزدان علاوه بر مشاوره نصیحت وسرزنش هم چاشنی حرفهام بود وبعدهم چقدبخودم اجازه میدادم که قضاوتشون کنم که فلانی چرااینکاروکردمیتونست اینکاروانجام بده خب دیگه من عقل کل بودم وازدیدخودم به دیگران نگاه میکردم وحتی دیگران رو بی ارزش میدونستم ازاینکه ازمن مشاوره وراهنمایی میگرفتن من چقدذوق میکردم وبیشترمغرورمیشدم وجالب اینجاست متوجه شدم که ادمهافقط موقعیکه مشکل دارن سراغ من رومیگرفتن توروزهای خوششون خبری ازشون نبودتازه خبرخوشی داشتن من ازدیگران میشنیدم ازشون ناراحت میشدم چطورموقع ناراحتی من خوب بودم امابراخوشحالیهاتون خوب نیستم ویاباایده ومشاوره من به نتیجه خوب رسیدن بازهم ازنتیجه خوبشون بمن چیزی نمیگن وحتی تشکرخشک وخالی هم نمیکردن وبازهم ناراحت میشدم ویابهشون راه حل میدادم امانجام نمیدادن بازهم ناراحت میشدم خلاصه تابه اینجارسیدم که باقانون‌جذب اشناشدم وکتابهاروخوندم ودر خودم فرورفتم‌وبه‌خودم‌وزندگیم توجه کردم که اقادیگران روقضاوت نکن اقاتومسیول دیگران نیستی اقاخیلی راست میگی به زندگی خودت سروسامان بده اقاخودت به زندکی ایده الت برس دیگران توروالگوشون قرارمیدن اقااینقدرمنم منم راه ننداز اقاتوهم انسانی مثل بقیه اقاتوفقط یه انسانی که همونکارهای انهاروبوقت ش انجام میدی دیدم دنیاچنان میچرخیدهمون‌اتفاقهابرام میافتادوهمون رفتاربقیه روانجام میدادم اقادیدم که هرچی دارم به دیگران سفارش میکنم درواقع داشتم بخودم یاداوری میکردم وقتی به یکی میگفتم بابابرو شادی کن واززندگیت لذت ببر گورشوهروبچه وکمی برای خودت وقت بذاردرواقع بایدبخودم یاداوری مکردم واینکارهاروخودم انجام میدادم هرچی سفارش میکردم برای دیگران یا دیگران میاومدن برام از مشکلاتشون میگفتن دقیقاهمون مشکل در زندگی خودم بوداماچنان درگیر دیگران وزندگی دیگران ومغرورشده بودم که مشکلاتم رونمیدیدم مثل کسی که سرش روکرده باشه توبرف ونقش یاتظاهرمیکردم که زندگیم ایده ال و انچه میخوام دارم وهستم درحالی که هیچی نبودم درحالی که اصلاخودم رونمیشناختم چون اصلاحواسم بخودم نبود اصلاتوی این خونه وزندگی نبودم توعالم هپروت که میخواستم دنیای اطرافم روزیباوقشنگ کنم تااینکه من خوب دیده بشم تااینکه من هم به زندگی خوب برسم تااینکه دنیام قشنگ بشه دنیام که قشنگ نشده بودهیچ قانون حذب پتکی بودکه زده شدتوسرم وازخواب وخیال بیدارم کردتاخودم روبیشتربشناسم کمترکاربه دیگران داشته باشم مشکل دیگران بمن ربطی نداره حواسم روبدم به خوبیهای اطرافم حالامیخوادخوبی دیگران باشه یاخوبی محیط اطرافم باشه تاخوبیهابیان سراغم شنونده باشم امادرگیرمشکل دیگران نشم درصورتیکه خودشون بخوان که بمن بگن ویادرخواست کمک کردن مشکلی نیست بهرحال انسانیت هم خوبه.

    خداروشکر میکنم که بعدازچندین سال که درخواب بودم بیدارشدم ورشدم عالی بوده وبهترهم خواهدشد.ممنونم ازاین اگاهیهاتون که ارامشی برایم بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2163 روز

    به نام خدای مهربان سلام

    خداروشکر میکنم که از روح خود در من دمید و به من ارزشمندی و قدرت خلق زندگیم رو داد از اون لحظه

    تجربه ، درک و درس من از این فایل

    از دست همسرم حرص خوردم برای ماشین یاد گرفتن

    منم مثل استاد این تجربه رو داشتم و یکیش که خیلی بلد هست برام یادگیری ماشین هست که خانمم داشت

    اون اول خیلی میترسید که یاد بگیره و همیشه میگفت که باید یاد بگیرم و خب منم ذهنی حمایت میکردم و نمی ترسوندمش و میگفتم که خیلی خوبه که یاد بگیری و من چند وقت شب ها سه نفری با پسرم و همسرم میرفتیم بیرون و تمرین میکردیم و خب این موضوع شاید چندی بار انجام شد و تقریبا کلاج ترمز رو شناخت و تونست حدود صد متری ماشین رو ببره و دور بزنه

    این قضیه گذشت تا چند وقت بعدش رفت و گواهینامه اش رو گرفت ،و خب تمرین کرد و با دختر خاله اش هم بیرون میرفت و دستش راه افتاد و یه روزه هم رفت تا محل مادرش که بزرگترین ترسش بود و دیگه راه افتاد

    خب اون موقعی که من ماشین رو دستش میدادم ماشین کاملا صفر بود و اتفاقا همه به من میگفتن که نده ماشین رو دستش ، خراب میکنه ،و حتی برادر خانمم هم گفت نده بابا این خرابش میکنه و میزنه جایی ماشین صفر رو

    و من میگفتم که خدا حافظ هست و احساسم خوب بود و سعی میکردم که به چیزهای خوب توجه کنم تا ناخواسته ها

    و این گذشت تا همین چن وقت پیش که مثلا پسرم رو میبرد مدرسه و کارهاش رو انجام میداد و قبلش همش باید یکی میبردش و الان خودش انجام میده

    گفت که خداروشکر که من ماشین رو یاد گرفتم و خدا پدر افسانه رو بیامرزه که به من یاد داد ماشین رو و همراهم اومد

    اقا این رو که گفت من دیدم درونم شعله ای فوران کرد

    انگار این تو فکرم اومد که خدا پدر بیامرز کی شرایط رو فراهم کرد، تو که میترسیدی و اون اولش که خیلی ترس داشتی من بودم که شب میرفتیم وتمرین میکردی و من بودم که ماشین صفر رو جرات کردم دادم که بری و گرنه که الگوش کنارت هست که ماشین دست خانمش نمیده میگه خراب میکنه

    و من بودم که ترس ننداختم تو دلت

    بگذریم از مسائل باوری که هر کس خودش زندگی خودش رو رقم میزنه

    ولی این تو فکر من هست و خب بعضی مواقع میگه که خدا پدر فلانی رو بیامرزه ، و حتی من یه بار گفتم که بابا منم فلان کردم ،گفت تو کجا بودی آخه

    و خب این فکر از ذهنم عبور میکنه که اوکی ،اون بود، حالا برو بقیه کارهاتم از اون بگیر دیگه

    مشکلی نداره

    ولی خب چون استاد این موضوع رو اشاره کرد من یاد داستان خودم افتادم

    این موضوع این درس رو به من داد که من هیچ نقشی در زندگی افرادندارم ، و افراد خودشون اگر آماده باشن خداوند خیلی بهتر از من بلده که هدایتشون کنه و من فقط میتونم که کاسه داغ تر از آش بشم برای خداوند

    تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ عنوان نخوام که کسی رو با کوچکترین کلمه ای تغییر بدم و این رو به خودم میگم که حتی اگر به اندازه کلمه و لحظه ای روی دیگران تمرکز کنم خودم رو از مسیر خوشبختی و سعادت و خداوند دور کردم

    داستان بعدی در تربیت فرزند و کلاس زبان

    پسرم چن وقت پیش به گفته ما کلاس زبان میرفت و چند وقت بعدش گفت دیگه دوست ندارم نمیرم ولی من خودم خیلی زبان رو دوست دارم و هر روز بعد از سر کار و قبلش زبان میخونم و بشدت لذت میبرم ازش

    وقتی که این رو دیدم ،اولش گفتم که باباجان برو خوبه ، و تشویقش کردم و گفتم اگر بری این میشه و اون میشه ،و حتی یه روز نشسته بود من یه جمله گفتم و اون گفت این میشه ،و من گفتم آفرین این بخاطر کلاسی هست که رفتی و بعدش گفتم اگر بری نتیجه اش این میشه واون میشه و فلان و بهمان دیدم رفت یه کتاب اوردو شروع کردبه خوندن و بعد از فردا همه چیز ول شد

    و گفتم شاید چون بچه اس این کارو میکنه و باید دائم بالاسرش باشی

    ولی دیدم که چطور از بین این همه چیز در اطرافش به بازی کامپیوتری علاقه منده و هر چی میگی میگه چشم که فقط بره به اون کار برسه

    و حتی من بردمش آرایشگاه و پیادش کردم دم در وگفتم برو تو تا من ماشین رو پارک کنم نرفت تو ، تا من بیام

    ولی بعدش که آرایشگاه تمام شد و رفتیم براش کارت بازی بخریم من که گفتم برو از مغازه دار بپرس که داره سه تا مغازه رو خودش میرفت میپرسید و میگفت نداره و مغازه چهارم اومد گفت داره

    کسی که تا چند دقیقه قبلش روش نمیشد بره داخل آرایشگاهی که همیشه میریم و اونها رو میشناسه ، میره چهارتا مغازه غریبه برای خواسته ای که داره سوال میپرسه و نه از نه شنیدن نگرانه و نه از سوال پرسیدن

    این چی رو نشون میده ؟ نشون میده که من اشتباه فک میکردم که بچه حالیش نیست ، و باید دائم بالاسرش باشی، و یاد کودکی خانمی که مترجم معروفی هم هست و من اسمش رو یادم نیست افتادم که از همین سن کودکی کلاس زبان میره و انقد دوست داشته و ادامه میده با اینکه پدر مادر اولش میگن ولش کن این ادامه میده

    پس این نشون میده که من اشتباه میکردم و من فک میکنم که باید هدایت کنم افراد رو در صورتی که هدایت کار خداونده و من نباید کاسه داغ تر از آش برای خداوند باشم

    و بعد از این قضیه ،گفتم من میسپارم به خداوند و بجای اینکه هی بخوام اعصاب خودم رو خورد کنم و بخوام هی بگم فلان کن و بهمان کن که در نهایتش بخوام خودم احساس ارزشمندی بگیرم که من چقد پدر خوب و فداکاری ام بیام روی خودم کار کنم

    به قول استاد اگر مرد هستم بیام خودم زبانم رو قوی کنم ،اگر مرد هستم خودم رو تغییر بدم و اون اگرآماده اش باشه با یه جمله یا یه کلمه خودش مسیر رو میره

    اگر هم آمادش نباشه که من اگر خونه رو هم بکنم کلاس زبان باز تغییر نخواد کرد و کاری انجام نمیشه

    و چقد این دیدگاه به من در تربیت فرزند احساس آرامش داد

    این باور خیلی به من کمک میکنه که خداوند کارها رو انجام میده و اگر نیاز به کاری توسط من باشه خداوند به من میگه و من انجام میدم و کارها خیلی خوب و راحت انجام میشه

    خدیاشکرت

    استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1744 روز

    به نام خدای مهربان

    عجب خداوندی دارم

    عجب ربی دارم که چقققققدر به موقع میاد باهام حرف میزنه.

    خدایا مثل همیشه تو بگو که بنویسم.

    وقتی فایل و گوش کردم، یادم اومد امروز صبح درخواست کرده بودم تو تمرین ستاره قطبی که خدایا فایلی برام بزار از زبان استاد عباس منش که این روزا باید بدونم.

    آره من هم یکی از اون آدم هایی هستم که می خوام بشم خدا و آدم ها رو تغییر بدم.

    امروز خداوند بهم یادآوری کرد که حواست باشه داری مشرک میشی ، که این خطرناک ترین باور ست.

    پس سر جای خودت بشین ، فقط رو خودت کار کن فقط انرژی تو برای خودت بزار ، و بسیار خسیس باش در هدر رفت و بخشش این انرژی.

    این چند روز وقتی همسرم رو می دیدم که یه جاهایی وقتی حرفی میزنه نمی تونه رو حرفش، وایسه، و کل برنامه هاش به خاطر بی نظمی ش، بی برنامه بودنش به انجام نمی رسه، یادمه چند روز پیش بهش پیشنهاد دادم که می خوای من همراهت بیام و راحت و با نظم برات اجرا کنم؟

    که از ایشون جواب نه گرفتم و گفت خودم می تونم..

    که من بعد از گذشت دو یا سه روز متوجه شدم که هرگز موفق نشده.

    یا در مورد پسرم این چند روز وقتی خوب دقت می کردم می دیدم که کارهاش همش با تلاش فراوان ، با زحمت داره انجام میشه.

    به قول استاد مادر هستم و احساساتی شدم ،،،،،

    در همین فکر بودم که بهش پیشنهاد بدم بیاد وارد سایت بشه که من یکی از دوره ها رو بهش معرفی کنم.

    اما یه حس خوب، که همراه با نرمی و لطافت هست درون م میگه که تو فقط رو خودت کار کن.

    تو فقط اگه هنری داری ، اگه ادعا داری، پس ذهنت رو کنترل کن، و بزار نتایج بیاد ، هر کس آماده بشه خودش میاد تو مسیر خداوند.

    یادمه یه روزی بود که به پسرم در مورد درست خرج کردن و خوب مدیریت کردن باهاش صحبت می کردم که به قول استاد انگار این گوش در بود و اون یکی دروازه….

    مدت زیادی که گذشت دیدم یه روز اومده بهم میگه مامان یه دوستی دارم که برنامه ی خوب خرج کردن در زندگی رو امروز بهم چند تا نکته گفت بیا برات بگم…

    من امروز دارم از این فایل درک می کنم که آره آدم ها وقتی خودشون آماده باشند میان تو مسیر خداوند.

    من هرگز نمی تونم رو افراد حتی خانواده ی خودم هیچ تاثیری بزارم ، حتی خدا هم نمی تونه آدم هایی که آماده نیستند رو تغییر بده.

    پس بهتر سر جام بشینم و فقط به فکر خودم باشم.

    خدایا متشکرم که امروز اینققققققققدر واضح و شفاف بهم گفتی که هرگز مشرک نباش و رو خودت کار کن.

    استاد عزیزم متشکرم که راحت و ساده آموزش بهم میدید.

    متشکرم

    متشکرم

    متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1300 روز

    بنام خدای مهربانم

    سلام به استاد جانم مریم جانم و همه عزیزانم در این بهشت عباسمنش

    از زمانی که فهمیدم من از تغییر دیگران ناتوانم

    خیلی راحت تونستم ابنو قبول کنم

    البته منظورم از خیلی راحت نسبت به پاشنه آشیلم میگم

    همسرم خواهرهام پدر ومادرم وهر کسی که دور وبرم بود رو تونستم راحت تر زیپ دهنم رو بکشم و راجع به کاراشون نظر ندم

    گذشت و گذشت ومن داشتم رو موضوعی در مورد دخترم کار میکردم

    هزار تا گره پیدا کردم و با یاری خدا بازشون کردم

    ولی این مشکل هر از گاهی سرک مبکشید و نشون میداد که هنوز یه جایی یه گره کور هست که مادر همشونه و هنوز نمیدونستم چیه

    یه روز اومدم توسایت و نشانه روزانه رو زدم اگرچه که خیلی از گره ها رو هم باهمین نشانه روزانه فهمیده بودم

    نشانه رو که زدم

    فایل ما از تغییر دیگران ناتوانیم اومد

    یه آن خشکم زد بعنی چی ؟

    منکه خیلی وقته از تغییر ادمها دست برداشتم

    بعد انگار یه صدایی تو سرم ندا دادکه

    اره تو دست از سر همه برداشتی

    الا دخترت

    نمیدونم چرا تا اون لحظه فکر نکرده بودم که

    وقتی استاد میگه ما ازتغییر دیگران ناتوانیم

    این دیگران یعنی هرکی

    الا خودت

    و من اصلا شیرین رو جزئ دیگران نمیدیدمش

    وجالبیش اینه وقتی نشستم تمام اون گره هایی که قبلا پیدا کرده بودم رو مرور کردم

    دیدم همشون شاخ وبرگهای این ریشه هستند

    مثلا سرزنش، قضاوت، تهدید ،کمالگرایی

    هر بکن نکن، قانونهای پی درپی، موعظه ونصیحت

    حساسیت های زیاد، وابستگی

    همه ی اینا وقتی سر و کلشون پیدا میشه که فک میکنی رفتار یکی نادرسته و میخوای درستش کنی

    بماند که همه اینا از دل شرک بیرون میاد و تو فک میکنی ناجی یه عده هستی و خوشبختیه اونا به دسته تو هست وخودت رو جای خدا فرض میکنی

    استاد از وقتی تونستم بپذیرم که شیرین هم خدایی داره که هادی و راهنماشه و سعی کردم خودم رو از سر راه خدا بکشم کنار

    البته به تمام معنا

    شیرینی که بزرگترین پاشنه آشیلمه

    ونمیتونم ادعا کنم پرفکتم ولی از خودم راضیم

    امیدوارم خدا هم ازم راضی باشه

    درها باز شد وهمه چی حل شد

    اینا که میگم تو نوشتن راحته

    چون هر بار هرکدومشون مثله علف هرز میخواست بزنه بیرون

    و من تا مدتها علف چینی داشتم

    که البته اینکار تا اخر عمره

    ولی راه هموارتر شده خداروشکر

    من تا یه مدت مثله یه ذکر مدام 24 ساعته داستم با خودم تکرار میکردم

    من از تغییر شیرین ناتوانم

    تا میومدم نصیحتش کنم

    تهدیدش کنم

    سرزنشش کنم

    قانون براش بزارم

    بکن نکن بش کنم

    حساس بشم رو کاراش

    کمالگرایی در بیارم

    یه زنگ به صدا درمیومد که

    تو از تغییرش ناتوانی

    باید اینو بپذیری تا نتایج بزرگ برات اتفاق بیفته

    استاد چقدر ارامش داره این نوع نگاه

    وقتی سختیاشو طی کردی

    وقتی تونستی بپذیری خدا هست وبسپاری کارها رو بهش

    ارامش میاد رهایی میاد

    وقتت آزادتر میشه کلی وقت داری به کارهای دیگت برسی

    که تا قبلش داشتی تمام انرژیت رو میزاشتی که بقیه رو درست کنی

    در مورد من تربیتش کنی

    جدی چقدر اتلاف انرژی داره این نوع نگاه

    چقدر خوبه علم وآگاهی

    استاد الان شیرین تعظیل شده

    قبلنا هربار میخواست بره تو کوچه دوچرخه سواری کنه

    من یا باباش یه لنگه پا دم در وایمیستادیم

    الان اگه باباش باسه اون میره

    ولی وقتی نیست من تو خونم

    میدونم خدا هست

    اون مراقبشه

    گه گاه از تو ایفون یه نگا میندازم یا حداکثر دوبار میرم دم در

    البته که کوچمون بن بسته و خیلی امنه

    اینارو گفتم که حمل بر بیخیالی نشه

    چون تازگیا همسرم داره شاخ درمیاره از رفتارای من و میگه خیلی بیخیال شدی

    میگم خداههست

    میگه جامعه خرابه

    میام که توضیح بدم

    یهو یاد صحبت استاد میفتم که

    هرکسی حق داره هرجور دوست داره فکر کنه وزندگی کنه

    ودنیا نیاز داره به تمام این باورها و نگرش ها

    بعد سکوت میکنم و سریع سعی میکنم حرفو عوض کنم

    خلاصه که استاد در جوار شما و این سایت و کامنتهای ببنظیر بچه ها هر روز دارم یه کوچولو بهبود پیدا میکنم و شخصیتم داره بهتر وبهتر میشه خداروشکر

    خدایاشکرت برا هدایتم به این سایت بهشتی

    خداباشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2167 روز

    به نام رب هدایتگرم

    سلام و صلوات به روح خدایی تمام دوستان عزیزم و استاد گرامی .سعادت و نعمتهای بیشمار براتون آرزومندم.

    خدایاشکرت که در این سایت الهی عضوم و سعی و تلاش میکنم برای ساختن شخصیت بهتری از خودم.

    خدایاشکرت که در مدار شنیدن این فایل عالی قرار گرفتم.

    خدایاشکرت که در مدار نوشتن قرار گرفتم.

    خدایا هدایتم کن همواره به این آگاهی ها عمل کنم و در مسیر توحید،ثابت قدم بمونم.

    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

    موضوع این فایل رو همه ما بدون استثنا درگیرش بودیم و منم در برهه ای حس «عالم همه چی دان » رو داشتم که به دلایل مختلفی دلم میخاسته بقیه رو به مسیری که فکر میکردم درسته هدایت کنم ، به بقیه بگم چی خوبه چی بده .

    گاهی به دلیل دوست داشتن بقیه ،مثلا من مادرمو دوست دارم دیگه باید آگاهش کنم که داره راه غلطی رو میره !

    گاهی به دلیل اینکه ثابت کنم حرفی برای گفتن دارم و جبران خلا اعتمادبنفسی ، شروع میکردم به هدایت بقیه در زمینه های مختلف و مشاوره دادن!

    گاهی به دلیل هیجانات زودگذر که موضوعی رو درک کردم ،میخاستم بلندگو‌دستم بگیرم و به همه بگم چی فهمیدم شمام بیایید تو راهی که من میرم!!

    گاهی به دلیل اثبات وجود خودم و دیده شدنم که مثلا من آدمِ خوبه داستانم ، شروع میکردم به نصیحتهای تلخی که بگم تو‌زندگی خیلی عمیق نگاه میکنم !!

    و میدیدم چقدر آدمهای مشکلداری رو جذب میکنم اما ریشه رو نمیفهمیدم کلا بفکر نبودم که چرا جذبم میشن درواقع یجورایی خوشحالم میشدم که هستن، بخاطر عدم احساس لیاقت درونی ، وقتی افراد میگفتن تو چقدر خوبی و پیش تو خیلی راحت میتونیم دردودل کنیم ، از خوشحالی پر درمیاوردم و احساس ارزش میکردم !

    فکر میکردم من آدم خیلی خوبی ام که افراد به راحتی پیشم درددل میکنن و همه زندگیشونو میدونم!

    ببین طرف حتی به مادرش یا همسرش یا …این حرفها رو نمیگه و به من میگه!!!

    و یجورایی غرور کاذب داشتم!!!!

    البته کمتر کسی ام به راهنمایی ها و‌حرفام عمل میکرد در واقع همه حرفامو تایید میکردن به به و چه چه میکردن و میدونستن خب این حرف خیلی درسته اما میگفتن ما که نمیتونیم عمل کنیم ! ما نمیتونیم!

    (تو پرانتز بگم : وقتی آدم مشکلداری جذبم میشد احساس میکردم از اونها برترم چون مشکلاتی که میگفتن رو نداشتم و یجورایی درگیر مقایسه و غرور مخرب میشدم و این مورد کمبود احساس لیاقتم رو تغذیه میکرد و برام خوشایند بود که این چرخه رو ادامه بدم)

    یعنی من سالهای سال این چرخه رو ادامه دادم تا جایی که متوجه شدم یسری مشکلاتی که قبلا فقط شنیده بودم و درموردشون برای بقیه توضیح داده بودم وارد زندگیم میشدن، و بسیاری از مشکلاتم حتی شدیدتر از مال اونا بود و حالا خودم بودم که نیاز به مشاوره داشتم!!

    وقتی به مشکلات بقیه دچار شدم ،فهمیدم تمام حرفام به بقیه پوچ بوده و من یه «عالم بی عمل» هستم که نمیتونم حتی به یک درصد از دانسته هام عمل کنم!

    مشکلاتی برام پیش اومد که از بقیه توقع داشتم «همونطور که خودم همراهشون بودم و امید میدادم به درددل ها گوش میدادم»دلم میخاست بهم امید بدن یا مشکلمو حل کنن ولی به طرز معجزه آسایی هیچکسی همراهیم نمیکرد و همه از اطرافم فرار کردن ، این اتفاق خیلی برام سخت بود ولی در عمق قضیه خدا میخاسته هدایتم کنه.

    (استاد جان ی نکته دیگه بگم : ما وقتی به حرفها و مشاوره هامون ایمان نداشته باشیم یعنی جز ویژگی های شخصیتی ما نباشن یجورایی از بقیه متوقع میشیم که در شرایط مشابه اونهام باید به کمکمون بیان چون فکر میکنیم ما چه کار بزرگی در حق بقیه انجام دادیم با این حرفها ! ومن اینو داشتم)

    از اونموقع به بعد نصیحتها و‌مشاوره هام به بقیه کمتر شد چون به یکباره فرو ریخته بودم در مقابل مشکلات و از طرفی ناراحت بودم چرا کسی همراهم نکرد میگفتم دستم نمک نداره و ازین حرفها که برای هممون آشناس .

    مدتهای زیادی گذشت و با فایلهای استاد آشنا شده بودم در مدار تقریبا درستی بودم به یک درکی رسیدم که اتفاقا بقیه بهترین کارو انجام دادن که خودشونو درگیر مشکلاتم نکردن اونها فقط درگیر زندگی خودشونن و این راه درسته، یعنی وقتی ناراحتیم از بقیه کمتر شد ،تونستم این قضیه رو بهتر بفهمم که هرکسی فقط مسئول زندگی خودشه و من اگر قبلا بهترین صحبتها رو برای دیگران داشتم ولی خودم تو مشکلاتم ناتوان بودم‌و‌از پس چالشهای زندگیم بر نیومدم پس هنوز خیلی جای کار دارم و نباید چیزی که خودم در انجامش عاجزم به بقیه بگم .

    //////////////////////////////////////////////////

    در حال حاضر این مشاوره ها و حرفهام صفر نشده یجاهایی مثلا ذوق و شوق دارم حرفی بزنم یا چیزی که میدونم درسته به بقیه بگم اما به میزان خیلی خوووووبی کم شده .

    بلاخره انسان فراموشکاره و یادش میره نباید تو کار خدا دخالت کنه !

    مجدد وقتی چیزی رو به کسی یادآوری میکنم و از مسیر اصلی خارج میشم ،اون فرد با رفتارش یا حرفش ، کاری میکنه که احساسم بد شه سریع میگم اع ببین احساسم آلارم داد! دوباره خراب کردی ! دوباره یادت رفت! اصلا تو چیکاره زندگی بقیه هستی؟ برای بقیه خدایی نکن

    دوباره حس ناجی بودن بهت دس داد، هرکسی هرجوری دلش میخاد باید زندگی کنه و تو هیچ حقی نداری کسی رو قضاوت کنی !!!!

    چون بنظرم من اول طرف مقابلو تو ذهنم قضاوت میکنم و بعد بهش مشاوره میدم ! مثلا ببین فلانی راهش غلطه نابود میشه (تا فیهاخالدون راهشو تو ذهنم تجسم میکنم) پس برم به راه درست هدایتش کنم و یا ببین چقدر کارای نادرستی میکنه چقدر آدم بدیه ! من برم کمکش کنم..!

    محتوای این فایل مثل تمام فایلهاتون عالی بود خیلی خیلی مفید بود .

    ///////////////////////////////////////////////////////

    من به زمانبندی خداوند باور دارم

    این فایل در بهترین زمان به دستم رسید و نکات خوبی از خودم کشف کردم .

    الهی شکرت

    ممنونم استاد جان.

    منتظر قسمت دوم هستیم…

    در پناه حق تعالی همیشه خوشبخت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    نشانه تقوی گفته:
    مدت عضویت: 1527 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و استاد شایسته گرانقدر

    و سلام به همه دوستان گرامی

    استاد جان اول از همه از شما تشکر می کنم که اینقدر باعث شدید زندگی برایم در آرامش ذهنی بیشتر و بدون ترس ( از آینده ) و غم (از گذشته و حال) سپری شود.

    از شما سپاسگزارم که چشم ما را به نور الهی که در قلب همه مان روشن است و ما را هدایت می کند باز کردید.

    از شما بی نهایت سپاسگزارم که توقعمان را از بیرون به درون مان سوق دادید.

    من از آخرین سوره قرآن شروع به خواندن و درک آیات قرآن بر اساس ریشه های کلمات کرده ام و الان سوره ابراهیم هستم. چقدر لذت می برم در این راه و باز هم از شما سپاسگزارم که این هم به دلیل روشنگری بود که شما استاد عزیزم انجام دادید.

    این روزها مسائلی کمرشکن در زندگیم هست که اگر همه این آموزه ها نبود شاید چنین واکنش هایی در اوج آرامش درونی از من نبود. چقدر آرامش دارم وقتی همه چی را و همه کس را به خداوند قادر یکتا می سپارم و در اوج آرامش و رضایت سرم را می گذارم و می خوابم و صبح از خدا می پرسم چه جوری می خوای حلش کنی.

    و دخالت نمی کنم و سمت خودم را انجام می دم.

    الان که داشتم فایل شما از تغییر دیگران ناتوانید را گوش می دادم داستانها و اتفاقات مهمی از جلوی روم رد شد که تصمیم به نوشتن گرفتم.

    من از اول که وارد دنیای این سایت شدم درباره مطالبش با کسی نمی گفتم و از آنجا که تقریبا توی هیچ کدام از دور همی های دوستان و آشنایان و فامیل نداریم کسی را که حتی نزدیک به اینگونه هم فکر کند من تقریبا در گفتگوهاشون شرکت نمی کنم و یک فاصله ای گرفته ام.

    تنها کسی که خیلی بهش اصرار کردم (قبلا) که فایلهای شما را گوش بده همسرم هست که زیاد هم فایده ای نداشت.

    این سوال همیشه با گوش دادن به فایلهای شما در ذهن من می پیچید و به نظرم اینجا جای مناسبی است برای مطرح کردنش.

    و دارم به مادری فکر می کنم که اینگونه به خاطر فرزندش از خودگذشتگی می کنه به خاطر اون کورسوی امیدی که شاید تأثیرگذارباشه و فرزندش تغییر کنه.

    من را به فکر فرو برد. آیا کار این مادر درست بود؟ آیا اگر فرزندش به زندان می رفت ممکن بود اصلاح شود؟

    چرا فرهنگ ما اینقدر از خودگذشتگی را برای مادران ما تعریف می کند؟ آنها با عشق از خودشون برای فرزندانشون مایه می گذارند و ای کاش که فرزندان این همه عشق بی توقع را درک کنند و ای کاش که مادران در این تله فرهنگی نیفتند که خود را فدای فرزندانشون کنند. این کاریه این روزها مادر خودم را درگیرش کرده.

    و شما این موضوع را چقدر خوب در دوره عزت نفس توضیح دادین که من حالا بیشتر درکش کردم.

    دارم به این فکر می کنم که این مادر که با تمام وجود آنچه که فکر می کنه درسته را برای فرزندش انجام می ده آیا لیاقت داشتن یک فرزند نیکو و درستکار را نداره؟

    یک مادر هر کاری بتونه برای فرزندانش انجام می ده که درستکار باشند و زندگی سالمی داشته باشند. چی می شه که در بعضی از موارد اونجوری نمی شه. این مادر خودش را و تربیتش را مقصر می دونه. استاد شما چطور در سن کودکی بیرون از خانه زندگی کردین و مادرتون این لیاقت را داشت که شما به دام اعتیاد نیفتید؟ اما یه بچه ای به راحتی با همه مواظبت هایی که ازش می شه دچار مشکل می شه؟

    و

    استاد اگر افرادی که ما داریم باهاشون زندگی می کنیم اونجوری باشند که درسته خب این هم بخشی از خواسته های ماست. اینکه خانواده نزدیک ما سلامت باشند از هر لحاظ از لحاظ جسمی، روحی، روانی، مالی و…… خب این ماییم که لذتش را می بریم.

    خود شما قبل از قانون سلامتی آیا از بیماری قند مادرتون دلگیر و ناراحت نبودید. چیزی که نمی تونستید تغییرش بدین.؟

    سوال برام پیش اومده اما نمی دونم چه جوری بگم که درست برداشت بشه.

    درسته که خواسته های ما همش به خودمون مربوطه و تلاش ذهنی و عملی که برای بدست آوردنش می کنیم. اما بخش دیگه ای از خواسته های ما هم اینه که اطرافیانمون که دوستشون داریم هم در شرایط خیلی خوبی باشند.

    الان مادر شما استاد جان چقدر از داشتن فرزندی مثل شما لذت می برند و به خودشون می بالند و چی می شه که ایشون لیاقت داشتن چنین پسری را دارند و حتی پدر شما هم چقدر به شما افتخار می کنند؟

    چی می شه که یک پدر و مادری لایق داشتن چنین فرزندی می شود و یک پدر و مادری مثل همونی که در پست توضیح دادین؟

    شاید استاد جان شما بفرمایید که اگر فرکانس ما تغییر کنه دوستان و افرادی اطراف ما را می گیرند که در فرکانس بهتری هستند اما آیا هیچ کسی می تونه خانواده ما بشه؟ آیا هیچ کسی می تونه برای شما مثل پسرتون بشه؟

    برای من که اینطوریه که اگر در بهترین مکان و به همراه بهترین همسفرها هم اگر باشم دلم می خواد اونایی که دوستشون دارم هم اونجا باشند بخصوص خانواده ام. حداقل اینکه خانواده ام در سلامت کامل باشند. می دونم که نمی تونم تغییرش بدم اما چطور اینجوری باشه.

    ما افرادی را می شناسیم که زندگیشون از هر لحاظ عالیه و از لحاظ فرزندان هم. همگی موفق، سلامت، شاد، دوست داشتنی.

    چی می شه که یک نفر از داشتن چنین خانواده ای محروم می ماند.

    نظر من اینه که فقط باید با کامنتهایی وقت دوستان را گرفت که ارزشمند باشه.به همین دلیل خیلی طولانیش نمی کنم.

    از همینجا دوباره و صد باره از همه فایلهای ارزشمندی که در سایت در دسترس ما قرار می دهید تشکر می کنم.

    آیه

    روز. 1٠66 در سایت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    سهیلا امینی گفته:
    مدت عضویت: 769 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم عزیز

    استاد گرامی چقدر فایل ها عالیه وقتی ارائه میشه که من شدید بهش نیاز دارم

    قبلاً من از خودتون شنیدم که هرکس مسئول زندگی خودشه وشکر خدا تونستم با همین دیدگاه دیگه نخوام کسی رو راهنمایی بکنم

    چون من فقط میتونم خودمو تغییر بدم من 13سال تلاش کردم که شوهرمو تغییر بدم و نصیحت میکردم و نتونستم کاری بکنم بعد از آشنایی با شما تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار بکنم شوهرمو رها کردم و به خدا سپردم و به خدای خودم گفتم که از تغییر شوهرم عاجزم و به خودت میسپارم

    من بعد هفت ماه کار کردن رو خودم تغییرات رو کم کم احساس کردم شوهرم دقیقا تغییر کرد و زندگی ما بهشت شوده و از شما ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: