اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این فایل شما جزو اون دسته از بحث هایی بود که بسیار بسیار مهم هستش . چرا بسیار بسیار مهم ؟ چون یک سری از مباحث کاملا گویا و بازر هستند .
مثلا بد یا خوب هستند مثل حرف خوب یا زشت زدن و … که کاملا واضح هست چه کاری خوب و مثبت و چه کاری بد و منفی هست . (اما تو بحث فیلم میشه مثلا به این فیلم ایرانی با نام : ‘شاید برای شما هم اتفاق بیفتد’ اشاره کرد که در نگاه اول خیلی ساده میتوان متوجه شد که بار ظاهری و درونی فیلم کاملا منفی هست .)
اما نکته بسیار بسیار مهم در مباحثی هست که ظاهری شاد و مثبت دارند اما باطنی کاملا منفی که مجددا تو بحث فیلم میشه به همین فیلمی که شما با دقت فراوان و دقیقی تونستید تحلیل کنید اشاره کرد ، که در عین این که سراسر فیلم فضایی شاد ، خنده دار و گونه ای از بیخیالی را دارد نشان میدهد اما به شدت و به شدت باطن و درون مایه ای منفی دارد ، و جالب اینجاست که این فیلم برای کودکان و نوجوانان ساخته شده که از همون ابتدا میتونه زندگی رو براشون سخت کنه .
به نظرم خیلی از افراد که در طول روز نسبت به مثبت اندیشی و تمارین آن مقاومت دارند ، اجازه ایست که اینان می دهند تا ضمیرناخودآگاهشان را مورد برنامه ریزی قرار دهند (توسط همین عوامل بیرونی) .
استاد خوبم از خدا آرزوی قدرت و سلامتی روز افزون رو برای خودت و خانوادت دارم . دوست دارم .
خدارو شکر بخاطر نشانه امروزم که تعهدم رو درمورد کنترل ورودی های ذهنم یادآوری کرد.?????
من که دور تلویزیون رو مدتهاس خط قرمز کشیدم فقط گاهی سریال حضرت یوسف پخش میشد یه تیکه هایی شو میدیدم اونم چون یک داستان قرآنی بود میدیدم.
هر شب یه سریالی به اسم ستایش پخش میشه که همش در مورد بدبختی و بیچارگی یه سری آدمه و جالبه که اکثر مردم ایران این سریالو چارچشمی میبینن. ?????????
چند ساله این سریال ادامه داره قسمتهای جدیدشم ساختن هالا بخاطر پرطرفدار بودنش.????
ولی جالبه از همون چند سال پیش من با این سریال حال نمیکردم نمیدیدم روحم دوسش نداشت میگفتم این چیه میبینین؟همش اشک و آهه ????
اما ناگفته نماند که قبلنا خییییلیییی تلویزیونی بودم متاسفانه بخاطر همینم باورای مخربی تو وجودم ریشه دوونده که حالا دارم سعی میکنم پیداشون کنم و با باورای قدرتمند کننده جایگزین کنم??????
این نوع فیلم ها و سریالها باورهای مخربی به خورد آدم میده
مثل این باور شرک آلود که دیگران این قدرت رو دارن که زندگی من رو نابود کنن در حالی که من انسان خوبی هستم.???
در صورتی که در زندگی واقعی به هیچ عنوان اینطور نیس و طبق قانون تماااام اتفاقات زندگی ما فقط و فقط بخاطر باورها و فرکانسهای خودمونه ولا غیر
خداروشکر به خودم افتخار میکنم که خلاف جهت آب شنا میکنم گرچه این کار یکم سخته ولی میرزه خیلیم میرزه پاداشها تو راهه ????
من تعهد دادم ورودی های ذهنمو کنترل کنم دیگه به هیچ عنوان هیچ فیلمی نمیبینم مگر اینکه شما پیشنهاد کنین.
موزیکهامم همه گلچین شده اس فقط موزیک شاد و انرژی مثبت گوش میدم و لذت میبرم.?????
فقط هنوز یک مورد رو نتونستم هنوز خوب کنترل کنم اونم کلامم هست وقتی با آدمای هم مدارم صحبت میکنم ناخودآگاه در مورد چیزایی صحبت میکنم که نمیخوام بخاطر همین ترجیح میدم فعلا تو فضای ایزوله خودم تنها باشم و رو خودم کار کنم تا کم کم مدارم بره بالاتر و آدمهای مثبت تر وارد زندگیم بشن ان شاءالله
من مطمئنم که خداوند پاسخ میدهد قانون جواب میدهد و با تمام وجودم تا ابد در این مسیر زیبای مثبت اندیشی صرف باقی میمونم.????
تمرین این فایل:
۱. کنترل ورودی های ذهن
۲. به هر اتفاقی توی زندگیت طوری نگاه کن که بهت احساس بهتری بده
امروز در برهه ای ، خیلی کوتاه، به ذهنم اومد که اینکه میگن واقعیت رو ببین و نمیدونم این جمله کلیشه ای که راستش زیاد هم من از همون اول بهش احساس خوبی نداشتم که میگه(( واقعیت تلخه)) ، واقعا از کجا نشاءت گرفته.
یه ذره روش فکر کردم و خب راستش رهاش کردم. و حالا یه حسی توی اعماق وجودم میدونست که خداوند هدایتم میکنه.
گذشت و من یه تایم کوتاهی که روش توجه نمیکردم، یادم رفت، بعد اومدم زدم روی نشانه و دیدم که هدایت شدم به سمت این فایل.
و چقدر از همینجا فهمیدم هدایت پروردگارمو. وقتی که من حتی یادم میره، اون منو هدایت میکنه.
خداراشکر
استاد جان عزیزم واقعا ممنونم که به این سوال پاسخ داده بودید.
ولی خب حالا یه ذره برام، یه کوچولو هنوز جا داشت که واضح تر بشه.
وقتی گفتید که واقعیت اینه که ما خلق شدیم تا زیبا زندگی کنیم، تا شاد باشیم، تا همه چیز عالی باشه، اصلا گفتم آخیش، اون گره آخر هم خداروشکر باز شد و از الان باید مراقب باشم که دیگه گره نخوره.
این مثال اومد تو ذهنم که ما وقتی یک صفحه تو فتوشاپ باز میکنیم، اون صفحه سفیده و هیچ چیزی هم توش نیست. حالا اگه ما بیایم و لایه های بعدی رو عکس های بد و منزجر کننده قرار بدیم و بگیم خب این واقعیته و صفحه اصلیه، واقعا داریم سر خودمون کلاه میذاریم.
خداوند گفته ((و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون))
خب همین یه جمله نشانگر اینه که واقعیت چیز دیگه ایه. واقعیت اینه که زندگی سراسر زیبایی و ثروت و شادی و سلامتیه. بینهایت ثروت و عشق و شادی و سلامتی وجود داره.
به راحتی نعمت های خوب وارد زندگی آدم میشه.
اصلا چیزهای خوب به راحتی بدست میان
واقعیت اینه که ما لیاقت اینو داریم که همواره بینهایت زیبا و ثروتمندانه زندگی کنیم و بینهایت هم باخدا باشیم.
خداوند کلید گنج های بینهایتش رو به ما عطا کرده که همواره ازش درخواست کنیم و اون خودش وظیفه اجابتش رو بر عهده گرفته.
اما این به این معنی نیست که ما میتونیم با دعا کردنمون توی زندگی افراد تغییر ایجاد کنیم یا اونا تو زندگی ما.
هر دعایی که میکنیم به خودمون برمیگرده.
هر خواسته ای که داریم، مال خودمونه.
هیچ کس هیچ قدرتی توی زندگی ما نداره.
از بچگی تو گوش ما خوندن که بپا نمیدونم فلانی نفرینت نکنه و نمیدونم بگو فلانی دعات کنه تا شاید کارت راه بیفته. نمیدونم گفتن که اگه اون آدم یا مثلا والدینت نفرینت کنن دیگه بدبختی و نمیدونم کارت در اومده و کلی چیز های بی اساس و شرک آلود که باعث میشه ما قدرت رو از خدا بگیریم و بدیم به غیر خدا.
باعث میشه که ما دلیل اتفاقات به ظاهر بد زندگیمونو بقیه بدونیم. فکر کنیم که اونها یه کاری کردن که زندگی ما بد شده.
نمونه اش درست توی خانواده درجه ۱ من.
مدام صحبت از اینه که نمیدونم فلانی داره ما رو بدبخت میکنه. این یکی صبح تا شب داره نقشه میکشه که با اون یکی بریزن رو هم مارو بدبخت کنن. یا مثلا خونه اقوام که میریم هی میگن فلان چیزو نخور جادو کردن. به فلانی گوش نده میخواد نمیدونم جادوت کنه.
فلانی همش داره تو زندگیمون موش میدوونه. و ….. بسیار چرت و پرت هایی که همه میدونیم که چه چیزهایی هستند.
و یکی از اصلی ترین شکر گزاری های من اینه که به لطف الله من از این فرکانس بد و شرک آمیز جداشدم و هدایت شدم به این سایت. درست در وسط این انسانهایی که به لطف خدا وضع مالیمونم خوبه، ولی خب هر روز شرک میورزن، هرروز مدام به دولت بد و بیراه میگن. قدرت رو دادن به دولت. علت مشکلاتشون رو دولت میدونن.
هی میخوان منو نصیجت کنن که مثل خودشون فکر کنم.
مدام منو به خاطر این راهی که توش هستم مسخره میکنن . توهین میکنن. با اینکه میگم به لطف الله حانواده ای بسیار تحصیل کرده دارم و خدارو شکر مشکلات اساسی رو به هیچ وجه نداریم خداروشکر،
ولی خب ، شرک که فقیر و غنی نمیشناسه که. تو وجود بعضیا خیلی مخفیه، و تو وجود خیلیا، خیلی واضحه. منتهی چون میبینن که اکثرا همون باورهارو دارن، فکر میکنن که راهشون درسته و هر کی که مثل اونا رفتار نکنه، تو راه اشتباه قرار گرفته.
خدارو شکر میکنم که خداوند بهم به وسیله استاد مهربانم یاد داد که صد در صد اتفاقات زندگیم به واسطه باورهای خودمه. بهم یاد داد که احساس خوبم علت اتفاقات خوبمه و احساس بدم دلیل اتفاقات بدم.
خداروشکر که خداجونم بهم یاد که هر چی میخوام رو فقط باید از خودش بخوام، چون اون کسیه که منو خلق کرده و صاحب منه و هر آنچه که بخوام رو بدون هیچ منت و تعهدی بهم میده. بدون اینکه من بخوام نذر کنم یا کار خاصی انجام بدم.
خداروشکر که یاد گرفتم در پیشگاه خداوند جاه طلب باشم. که هرچقدر بیشتر ازش بخوام، ایمانم بیشتره.
این که فقط و فقط روی اون حساب کنم و هر خیری که توی زندگیم میرسه رو دستی بدونم از طرف خودش که بینهایت دست داره و هر دفعه از یه طریقی به من خیر میرسونه.
اینکه بفهمم که خداوند فقط و فقط نعمته و من با ترمز هام به خودم ظلم میکنم.
این که بدونم برای اینکه تا آخر عمرم نتایج پایدار و بهتر بگیرم، باید تا هنگامی که زنده هستم، مثل غذا خوردن، روی خودم و باورهام کار کنم و اجازه ندم که شیطان درونم، بیاد و باورهای من رو لکه دار کنه.
خدارو شکر که این راه بینهایته و هرچقدر هم که جلوتر میریم، زیباتر و بهتر وقشنگتر و ثروتمندانه تر و شادتر و سلامتی آورتر میشه.
صبح که از خواب بیدار شدم ، حقیقتش تصمیم داشتم برم خرید، که خیلی هم برام مهم بود، موبایلم را روشن کردم ، دیدم که خدارا شکر فایل جدید آمده ، وبا خودم گفتم ابتدا نگاه کنم و کامنتم رابنویسم و بعدبرم.
من مثالی الان یادم آمد در محیط کار قبلیم ، در دانشگاه بود، که من و مدیر آموزش هردو اتاق تکثیر سوالات امتحانی پایان ترم بودیم که در همان حین که درب اتاق باز بود، یک دانشجو آمد داخل و سلام کرد و مؤدبانه گفت سوال آموزشی دارم ، من اصلا جوابش را ندادم ولی مدیر آموزش با ناراحتی تذکر گفت برو بیرون ، اینجا ورود ممنوع است ، دیدم هردو ناراحت شدن و احساسی که حرف های بدی رد بدل شد تا حدی که مدیر آموزش آمد جلوتر و محکم به سینه دانشجو پسر، زد و دعواشدید شد ،
من دیدم اوضاع خرابه فورا در اتاق را محکم بستم تا دعوا ا دامه نداشته باشه، ولی کاری که شد این بود دانشجو پیش رئیس دانشگاه رفت و قضیه را گفت و کمتر از یک هفته سمت مدیر آموزش را از همکارم گرفتن ، و به همکار دیگری دادن.
راهکار من برای کنترل احساس :
اینکه در آن شرایط حساس هیجانی پیاده روی کنیم تا روحیه ما خوب بشه کافی نیست چراکه شما در محیط اداری هستی شرایط برای پیاده روی و یا دوش آب سرد و یا بازی با حیوانات نیست ، حتی دیدم اینقدر تاثیر احساسات زیاد هست که طرف فراموش می کنه حتی نفس بکشه،
بهترین و مهمترین کار در آین شرایط احساسی که فقط چند ثانیه هست، اینکه آگاهانه تصمیم بگیریم کاری نکنیم، آگاهانه تصمیم بگیرم حرفی بد نزنیم ، و آگاهانه تصمیم بگیریم تا رفتار احساسی انجام ندهیم ، این بهترین روش هست چرا؛
چون یک شرایط پیش آمده که ، بهترین زمان هست از آموزههای استاد برای کنترل ذهن استفاده کنیم، حتی شده در مسائل کوچک و جزئ ولی انجامش بدهیم و از طریق آگاهی های فایل های استاد عمل کنیم، که هم خودمان را محک بزنیم و عملگرا باشیم ، و هم خودش یک تمرین به ظاهر سخت ولی ارزشمند خواهد بود.
بنام خداوند خالق زیبایی ها و تنها قدرت مطلق جهان هستی.
امروز هجدهم اردیبهشت 1402
سپاسگزارم از استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند و بسیار فوق العاده و آگاهی های ناب.
تجربه ای که من از این مسیر دارم بر میگرده به تاریخ آبانماه 1397 اون زمان من با فایل های سریال تمرکز بر نکات مثبت هر روزم رو سپری میکردم در یک اتاق 50 متری با حمام و دستشویی بدون سقف در طبقه سوم یک آپارتمان، اون روزها شرایط سختی داشتم حتی زمانی شد که لب تابم رو فروختم و فقط یک گوشی بود و فایل ها و کاری که برای کسب درآمد انجام میدادم.
از ذهنم خارج نمیشه یکی از عزیزانم بهم زنگ زد و کلی حرف زد بهم چون بدهکار بودم و کلی خشمگین و ناراحت شدم و کلی بغض کردم، فقط دلم میخواست یه چیزی رو بزنم له و لورده کنم، ولی یک لحظه حرف استاد برام بزرگ شد مثل اینکه صدای استاد از یک استریو تو ذهنم و گوشم بلند بلند می گفتن که تمرکز کن به چیزهایی که داری و سپاسگزار باش، اون لحظه هیچوقت از یادم نمی ره با خودم گفتم:
خدایا شکر ت بابت اینکه یک سقف بالای سرم دارم.
خدایا شکر ت وقتی تو حموم هستم میتونم آسمون رو ببینم.
خدایا شکر ت که دوتا پسرم و خودم و همسرم کنار هم هستیم و از کنار هم بودن لذت میبریم چون از سال 94 با هم نبودیم به خاطر شرایط مالی و بدهی.
کلی شکرگزاری دیگه رو نوشتم و یک شکرگزاری هم کردم بابت اینکه خدایا شکر ت که امروز 15 آبان ماه 1397 و من و همسرم و پسرام لب ساحل کیش داریم قدم میزنیم این رو نوشتم چشام رو بستم و تجسم کردم شاید همه اینها به نیم ساعت نکشید روزی که این خواسته رو خواستم 12 یا 11 آبان ماه بود و معجزه اتفاق افتاد استاد من 15 نه بلکه 14 تو کیش بودم.
اصلا باورم نمی شد من کار میکردم من شاگرد داشتم و آموزش کارم رو میدادم به یک نفر ولی بعدش چندتا دانش آموز دیگه خیلی اتفاقی برام اومدن و سال 97 این رو تجربه کردم.
فکر میکنم سپاسگزاری در اوج احساسات چه منفی و چه مثبت یکی از بهترین راه ها باشه برای نه تنها خروج از اون موقعیت بلکه خلق یک موقعیت بهتر.
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این آگاهی ها و این هدایای ارزشمند در این سیاره دوست داشتنی و توحیدی.
شاید کسی باور نکنه که توی این سایت وقتی گزینه مرا به نشانه ام هدایت کن میزنی ، دقیقا همون چیز و همون کاری که باید انجام بدی را از زبان خداوند و به وسیله این سایت زیبا میبینی و میشنوی، الهی شکرت که با استاد عزیزم آشنا شدم و دارم قدم هامو محکم تر از قبل بر میدارم 🫶
از اینکه تو شرایط احساسی تصمیم گرفتن و گفتن یکسری از صحبت ها ک بعدش احساس منفی داشتن در این مورد و بعد با هیچ معذرت خواهی درست نمیشه حرفه گفته شده رو که نمیشه پس گرفت
در این مورد من با یکی از دوستان نزدیکم ک خیلی خیلی هم بهش اعتماد داشتم سر یه موضوع خیلی کوچک که هیچ ارزشی نداشت یه دلخوری به وجود اومد که من تو شرایط احساس شدید این کارو کردم به شدت ناراحت بودم و یکسری از حرفایی زدم که اون شخص اصلا من نبودم
و اینکه همه ما شاید گاهی این عصبانیت بهمون دست بده و یکسری کارها رو انجام بدیم ولی مهم ترش اینکه تو این شرایط نمونی و خودتو سر زنش نکنی
مثل اینکه تو قبلا یه کار اشتباهی رو انجام دادی تموم شد رفته بعد تو هر وقت بهش فکر میکنی حالت بعد میشه این مواردو سعی کن فراموش کنی یا زیاد بهشون فکر نکنی که حست بد بشه سم بدی بخودت
من بیشتر وقتا ک تو اینجور شرایط گیر میکنم خودمو با نوشتن اگر امکان داشته آرام میکنم یا مدیتیشن یا توجه ام رو میبرم به سمت نکات مثبتی ک هستش
یه مدت پیش کتابی رو خوندم به اسم محدودیت صفر ک خلاصش اینجوری بود تمام شرایط رو خودت به وجود میاری و اگر اتفاق بدی افتاده به این دلیل که تو اینقدر اون خاطر رو از گذشته تو ذهنت مرور کردی ک باعث بروز این اتفاق بد شده
بعد با استفاده از یه تکنیک میگفت ک خودتون رو پاک سازی کنید
تو هر موقعیتی قرار گرفتی که دلخواه شما نبود با تکرار این جملات تمرکز خودتو از روی اون ناخواسته بر دار
جملات؛
دوست دارم
متاسفم
مرا ببخش
متشکرم
در کل خلاصش میشد همین ک تو تمرکزتو از روی ناخواسته ای ک پیش اومده بر داری
دوباره به همون صحبت های استاد میرسیم که احساس خوب =اتفاقات خوب
سلام به استاد عباس منش خانم شایسته و تمامی دوستان گرامی
در مورد اول: همین چند وقت پیش بود معاون دفتر(البته ایشون حرفهی اصلی شغلشون حسابداری هست و حسابدار دفتر هم هستند) ، یه خانم بسیار بسیار با شخصیت و با ادب – ایشون حدوداً چهل سالش هست ، خانمی بسیار پخته بسیار لیدی و ثروتمند هم از نظر ذهنی و هم از نظر شخصیتی- ، بیش از یک سال هست که ایشون رو می شناسم و بارها در مورد موضوعات مختلفی که سوال داشتم ایشون دستی از دستان خداوند بوده و راهنمایی ام کرده و باعث هدایت من شده
چند وقت پیش ایشون به من یک پیامک ارسال کرد با عنوان این که لطفاً کمتر مرخصی بروید. خب ایشون معاون دفتر هستش و داشت وظیفهای که مدیر دفتر بهش محوّل کرده رو انجام می داد و درخواستش کاملاً منطقی و درست بود
و
من خیلی زود در زمانی که حالت احساسی خوب نداشتم به ایشون یک پیامک بلند بالا ارسال کردم و کار رو خراب کردم!!
من بسیار با ادب و محترمانه به ایشون توضیح دادم یکی از مزایای سمت شغلی ای که من در اون فعالیت می کنم آزادی زمانی داشتنه چون من حقوق ثابت ندارم و درصدی کار می کنم و…
می توانستم این توضیحات رو بعداً حضوری بیام بگم یا به خودم فرصت بدهم فرداش پیام بدهم
ولی عجله کردم!!! و به قول قرآن در مسیر هدایت نبودم و داشتم از گام های شیطان پیروی می کردم
بعداً که پیام خودم رو خواندم دیدم چه دسته گلی به آب دادم
البته که هیچ گونه بی ادبی ای نداشتم و پیامم کاملاً ادبی و محترامانه بود
ولی شیوهی نگارشم به خاطر مداری که در اون بودم…
«یه کمی دلخوری و یه کمی اعصابنیت»
باعث شده بود طوری بنویسم انگار که حرف هایم ایهام داره و دارم به ایشون یه دستی میزنم که شما که خودت حقوق بگیری!!
بیرون گود نشستی و میگی لِنگِش کن … (این یک ضرب المثل قدیمیه مرتبط به کشتی هست)
اصلا هدفم همچین یچزی نبودها
ولی متاسفانه وقتی در مدار نامناسب تصمیم میگیری طبق قانون!! نتیجه حتماً غلط در میاد و حتماً پشیمون خواهی شد… این یک قانون است
ایشون بسیار آدم خوش قلب و مهربون و خوش برخوردی هستش
به روی من نیاورد به صورت مستقیم ها … ولی غیر مستقیم من می فهمم که تو این مدت دیگه سر سنگین شده باهام
این در حالیه که قبلاً برخوردی بسیار گرم و صمیمی با هم داشتیم
اوکی
برای اینکه دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم ، اومدم توی سایت ثبتش کردم تا مکتوب بشه و یادم بمونه
که دیگر … در شرایط احساسی نامناسب پیام ندهم زنگ نزنم اگر کسی زنگ زد هم پاسخ ندهم
حالا چطور در صدد جبرانش هستم
ایده ای که به قلبم الهام شده اینه که یک دسته گل رز سفید به نشانهی صلح و دوستی برای ایشون بگیرم و یه سری موقع تعطیل شدن دفتر آخر های تایم کاری برم سمت ماشین ایشون و دسته گل رو تقدیمشون کنم و عذر خواهی کنم
ایشون تا چند ماه آینده مهاجرت می کنه و از ایران میره
دوست دارم با یک خاطرهی خوش و حس خوب به سلامتی مهاجرت کنه
—————————————————-
در مورد تجربهی دومی
چند وقت پیش یک شب با یکی از نزدیکترین افراد زندگیم (حدوداً دوبرابر من سنش هست) سر موضوعی بحث پیش اومد
ایشون یه کمی صداش رو برد بالا
یه کمی هم با حرف هایش من رو آزرده خاطر کرد
در عرض یک دقیقه خیلی ناراحت شدم ، نمی خواهم توضیفش کنم فقط این رو بگم که ضربان قلبم اونقدر شدید شده بود که احساس می کردم توی سینه ام فضا برای قلبم تنگه شده!! و یه کمی اشک توی چشمام جمع شده بود
ولی…
ولی سکوت کردم و اجاره دادم حرف هایش تموم بشه و اصطلاحاً وسط حرف هاش نپریدم
وقتی حرف هایش تموم شد
به یاد آوردم که من خودم خالقم و خودم این اتفاق رو خلق کردم
حتی شروع کنندهی این بحث هم من بودم و ایشون نیومده بود سراغ من!!
اومدم کلاهم رو گذاشتم سرم و کاپشن پوشیدم و از اون محیط … از اون ساختمان اومدم بیرون و رفتم یک جای خلوت
رفتم یک محلهای که خیابون هاشو آسفالت کردند ولی خیلیییی کم اون جا ساخت و ساز شده و تقریبا یه زمین چند ده هکتاری بکر هستش
رفتم اونجا به این حالت که مثلاً دارم با تلفن صحبت می کنم شروع کردم به حرف زدن و آروم کردن خودم
خیلی خیلی زود
در عرض ده دقیقه من به حالت خنثی رسیدم و دیگه از تپش قلب و این داستان ها خبری نبود …
حدود پنج دقیقه بعد از این ده دقیقه هم دیگه داشتم با لبخند در مورد موضوعات خوب حرف میزدم و خدا رو شکر می کردم و حالم خیلی هم خوب بود …
اینجا من به قانون و به عدالت خداوند ایمان آوردم
اینکه من همیشه و همیشه و همیشه دسترسی به خداوند و مدار هدایت دارم و هرگز و هرگز و هرگز این ارتباط با خدا قطع نمیشه
ولی من انسانم ، من آزاد هست که فرکانسم روی مدار خداوند تنظیم کنم و از قلبم تبعیت کنم یا اجازه بدهم که این ذهن نجواگر من رو ببره به middle of nowhere یعنی من رو ببره وسط ناکجا آباد … یعنی چنان از کاه برایم کوه بسازه که دیگه نگم براتون… دیگه هممون تجربش رو داریم
ولی نکته اینجاست
به قول استاد عباس منش در 12 قدم: این درسته که ذهن به اسب چموشه ولی افسارش دست ماست و اگر ما بخواهیم و تمرین کنیم میتوانیم این اسب چموش رو تربیتش کنیم و وقتی که این اسب رام بشه دیگه خیلیییی قشنگ بهمون سواری میدهها … خیلی ازش لذت می بریم ها … انتخاب همواره با ما هست ، ما انسان هستیم اشرف مخلوقات، ما توانایی ذهنی نامحدودی داریم که هیچ یک از حیوانات ندارند، ما از نظر قدرت فیزیکی از تمام حیوانات ضعیف تریم، شما به قدرت مورچه که چندین برابر وزن خودش رو بلند می کنه و مسافت های طولانی میره یا به سرعت دوندگی آهو یا قدرت گاو برای کشیدن بار فکر کن … متوجه این اصلِ غیر قابل انکار میشی … اما ما اشرف مخلوقاتیم؟ چرا؟؟ چون ما توانایی و قدرت ذهنی نامحدودی داریم ، چیزی که هیچچچچ یک از حیوانات و کلا هیچ موجود جاندار و زنده ای ندارد. ما خالقان دنیای خودمون هستم اگر که بدانیم و از این توانایی آگاهانه به نفع خودمون استفاده کنیم
مثل همیشه … صادقانه میگم زمانی که شروع به نوشتن دیدگاه کردم هیچ ایده ای نداشتم ، فکر می کردم تو ده خط دیدگاهم رو به اتمام می رسونم
اما خداوند هدایتم کرد و این دل نوشته رو ثبت کردم
الهی شکر
مواظب قلب مهربونتون باشید و بزرگترین سرمایه زندگیتون رو به بهایی اندک نفروشید
در پناه خداوند آمرزنده ، پاک کنندهی گناهان و بی نهایت مهربان (مهربانی خداوند بی حد و حصر و غیر قابل توصیفه) باشید، ان شا الله
به نام یگانه خالق جهان هستی و خداوندی که سراسر نور و روشنایی و عشق الهی است
به نام خداوندی که خالق است و من رو هم خالق آفرید تا با افکارم و باورهام خلق کنم دنیامو در تمام جنبه های زندگیم
خدایا شکرت که امروز هم قدرت خداوند تک تک بهترینه بهترین ورودی های پولی و مالی و مادی و معنوی و آگاهی های روز افزونم رو بسمت دیده ها و شنیده هایم برایم آشکار و پدیدار و قابل لمس کرده است. خدایا شکرت
خدا رو شکرت که امروز هم طبق تعهدم آمدم کامنتی نوشتم در این قسمت از سری فایل های دانلودی توانایی کنترل ذهن بنام
نظارت بر ورودی های ذهن
استاد جان ..چقدر ورودی هایی رو ذهنمون دادیم که الگو و باور غلط برامونساخته و باعثشده که بپذیریمشون
از اینکه با دیدن این فایل یاد روزهای اولی میوفتم که در تلگرام استاد این فایل رو دیدم و همونجا و همون موقع بخودم تعهد دادم که حتما مواظب ورودی های ذهنم باشم یعنی به هر چیزی نگاه نکنم یا هر فیلمی رو نگاه نکنم و یا حتی موسیقی های بظاهر شاد ولی با کلام و محتوای شعری نامناسب منفی رو گوش ندم چون این افکار منه که زندگی مو میسازه و کلا چندین ساله که بطور مداوم روی این موضوع کار کردم هر چند این ذهن چموش هر چند وقت دوست داره به گذشته هام برگرده ولی من فورا مچشو میگیرم
البته چند سال پیش این فایل آموزشی رو از استاد عزیزم دیده بودم و از آن زمان خیلی خیلی مواظب دیدن صحنه ها و فیلم ها بودم .. حتی آنقدر حساس شده بودم که حتی فیلم های بظاهر طنز رو هم با احتیاط نگاه می کنم یعنی مثل استاد یاد گرفتم که کلا هر فیلمی رو از دیدگاه قانون بهش توجه کنم …
چند روز پیش دوباره رفته بودم منزل خاله جانم چند روزی اونجا میهمان بودم صبح فرداش خاله عزیزم گفت : آره شماها که شب خوابیدید من یک فیلمی دیدم (منظورش ماهواره) آنقدر خنده دار بود که از خنده خوابو از سرم پرنود … بهش گفتم یعنی اینقدر خنده دار بود که تا ساعت سه چهار صبح بخاطرش بیدار موندی ؟؟؟؟ با تعجب پرسیدم اسم فیلم چی بود که اینقدر خندیدی ؟؟؟ گفت آپاچی فیلم ایرانی بود آقای شفیعی جم و سحر قریشی حمید لولویی که مثلا پدر پولدار سحر قریشی بود و چند تا بازیگر سرشناس دیگر .. اولش پیش خودم گفتم.. چقدر اسمش آشناست ولی هر چی فکر کردم محتوای فیلم یادم نمی اومد تا اینکه به اسرار خاله ام که باید این فیلمو و با هم ببینیم به پسر خاله ام گفت دانلودش کن که با هم ببینیم و بخندیم .. در صورتی که پسر خاله ام طبق عقاید و شناختی که از من پیدا کرده بود بهم گفت یک فیلم انیمیشن قشنگ پیدا کردم به اسم COCO کُوکُو .. ولی خاله ام میگفت نه آپاچی رو ببینیم البته وسطای فیلم یاد افتاد که این فیلمو قبلاً دیده بودم … خلاصه ی کلام اول فیلم با ساز و آواز و خوانندگی بر روی عرشه ی کشتی توی جزیره ی کیش و خانه های لاکچری و جت اسکی و شور و شوق شروع شد که شفیعی جم یک خواننده ای بود که همانجا عاشق یکی از ببیندگانش میشه که ظاهراً خیلی دختر زیبا و شیرین زبانی هست (سحر قریشی به اسم فریبا ) و شفعیی جم همش آرزو می کرد که بتونه با این دختر زیبا دوست بشه و هی از خداوند می خواست و آرزو می کرد و میگفت خدایااآاا یعنی میشه من با فریبا دوست بشم !! خلاصه بعدش توی همون جزیره ی کیش میره تحقیقات که بفهمه خونه ی فریبا کجاست .. که میفهمه آنها آنقدر پولدار و فوق پولدار هستند که فراتر از ذهنش بود یعنی هم مدار نبودند ولی به هیچ چیزی جز فریبا فکر نمی کرد .. تا اینکه خلاصه با ترفندی توسط دوستش با فریبا آشنا میشه .. و بعدش اولش خوشحال میشه ولی این دوستی خیلی زود. بلای جونش میشه یعنی دختره لحظه به لحظه بهش زنگ میزنم و همش بهش میگه منو دوست داری !!!
اگه دوسم داری این کار رو بکن و یا آن کار رو بکن و یا همش چک ش می کنه که کجا میره چیکار می کنه .. آنقدر دقهبه دقه بهش زنگ میزنه که این مرد حتی توی دستشویی و توالت هم حریم شخصی نداره حتی توی خواب شب تا صبح مدام بهش زنگ میزد و میزد و حتی توی محل کار و هر جای دیگه آرامش نداشت . محل کار شفیعی جم هم مثلا کارمند بانک بود .. خلاصه آنقدر زنگ و زنگ و زنگ میزد که از کار و زندگی انداختنش .. خلاصه از این به بعد فیلم رو به غم و غصه و ترس و نگرانی و مسایل و مشکلات میرفت .. حالا تا یک جایی از فیلم بد نبود ولی بعدش نشون میداد که آدمها حرف هایی رو میزنند که اصلا با آنچه که در ذهن شون میگذره خیلی فرق داره .. مثلا در یک جایی از فیلم نشون داد که شفعیی جم با پدرش زندگی می کرد که یک خانه ی. قدیمی خیلی قشنگ داشتند که آثار باستانی بود و میراث فرهنگی بشمار میرفت و این پدر و پسر عاشق آن خونه ی قدیمی بودند بخصوص پدرش خیلی اون حیات قدیمی و اون حوض و گلدون ها رو دوست داشت حتی تمام کچبری های دیوار رو با عشق رنگ طلایی کرد و خلاصه خیلی به اون خونه میرسید و یک ماشین بنز قدیمی سورمه ای داشت و یک گرمابه ی خوب و عالی برای کسب و کارش داشت و خیلی بهشون خوش میگذشت .. خلاصه آن فریبا خانم آنقدر به (شفعیی جم) زنگ میزد که این آقا از دستش خسته میشه و دیگه جواب تلفن هاشو نمیده و گوشی شو خاموش میکنه .. تا اینکه دختره بی خبر با دسته گل میاد خونه ی اینا و دل پدر (شفعیی جم) رو میبره و هی از این خونه قدیمی تعریف می کنه و میگه من عاشق همچین خونه هایی هستم و دلم می خواد اینجا زندگی کنم و خلاصه از این حرفا.. ولی فورا با یک بهونه ی بیخودی با پسره دعوا می کنه بعدش با موتور مسابقه ای و کلاه کاسکت و گاز دادن پر سر و صدا و سر و شور از اونجا دور میشه .. خلاصه بعدش دختره مثلا خودکشی میکنه و میره بیمارستان و اون پدر و مادر پولدارش از دختره طرفداری می کنند و بزور با سر و صدا و داد و فریاد پسره رو مجبور به ازدواج می کنند . همینکه ازدواج می کنند فرداش دختره با یک عالمه کارگر و آجر و مصالح و بیل و کلنگ ناغافلی وارد خونه ی قدیمی این پدر و پسر میشن و آنجا رو خراب می کنه و خلاصه همه چیز های دوست داشتنی آنها رو خراب میکنه مثلا تغییر میده و این پدر و پسر در عمل انجام شده قرار می گیرند و بعدش هم اصلا دختره اجازه نمیده کسی توی اون خونه غذا درست کنه و بهونه پشت بهونه و بعدش بی احترامی و از این حرفها و بعدش پدر رو از اون خونه بیرون میکنه و خیلی کارهای دیگه دیونه بازی و بعدش به اسم مهر به دادگاه شکایت و طلاق و طلاق کشی و بخاطر مهرش خونه شون رو هم رهن کامل میدن که بتوانند آن مهر کلان رو به آن دختره پرداخت کنند و آخر سر هم خودشون هم بی سر و سامان میشن …
خب دوستان البته من یکبار این فیلمو قبلنا دیده بودم و اصلا تمایلی نداشتم که این فیلمو دوباره بخوام ببینم یعنی یک فیلم بسیار ناراحت کننده رو در غالب طنز داشتن نشون میدادن که آدمهای پولدار با دیونه بازی و آپاچی گری و بی منطق میرن آدمهای ساده رو گیر میارن و گولشون میزنند و اموالشان رو از این طریق ها و راههای نامناسب بدست میارن .. چون آدمهای پولدار به مسایل خانوادگی پایبند نیستند و از این ترفندها استفاده می کنند و افراد رو تلکه می کنند و پولدار میشن ..
خلاصه با اینکه اصلا دوست نداشتم همچین چیزهایی رو بخورد ذهنم بدم مدام وسط فیلم حرف میزدم و بخاله ام میگفتم . اصلا کجای این فیلم آنقدر خنده دار بود که دوست داشتی دوباره ببینی و تازه دوست داشتی ما هم ببینمش ..
خلاصه فهمیدم که آدمها اصلا و به هیچ عنوان به محتوای مخرب فیلم توجه ندارن فقط و فقط به ظاهر لحظه ای اون فیلم توجه می کنند و برداشت شون از اون فیلم های بظاهر طنز فقط زاویه ی دیدگاه خودشون هست و متوجه نیستند که چه چیزهایی رو بخورد ذهن شون میدن و تازه توقع دارند که دیگران رو با خودشون همسو کنند …
البته برای من درسهای زیادی رو بهمراه داشت تا بیشتر از همیشه مواظب ورودی ذهنم باشم اینکه .. اولا با هر کسی نباید بشینیم فیلم ببینیم
دوما پیشنهادهای دیگران برای دیدن هر فیلمی مربوط به زاویه ی دیدگاه خودشون هست یعنی باورهای افکارشون رو نشون میده
سوما آدمها دوست دارند دیگران رو همسوی افکار خودشون کنند بقول معروف یار کشی کنند
چهارما .. ما قادر به تغییر دیگران نیستیم و دیگران هم قادر به تغییر ما نیستند یعنی هیچ عوامل بیرونی روی ما تاثیری ندارد … دیگر اینکه آدمهایی که هم مدار هم نیستند و یا دیگران را برای خودشون بزرگ نمایی می کنند و عزت نفس پایینی دارند به بدترین شکل از هم جدا میشن …
یعنی از وقتی من باورهامو تغییر دادم و با قوانین آشنا شدم اصلا حاضر نیستم با اون افراد و افکار های مخرب گذشته ام همسو بشم و بخودم قول دادم تا از فیلمی مطمعن نشدم و محتواشو نفهمیدم به هیچ عنوان تماشا و نگاه نکنم ..
و طبق قانون اصلا احساسم به چنین فیلم هایی خوب نیست پس معلومه که دیدن چنین فیلم هایی یعنی ورودی های نامناسب و دور شدن از مسیر درست و مناسب و دور شدن از قوانین ..
ولی از طرفی احساس می کنم ظرف وجودم بزرگتر شده و می تونم تجزیه و تحلیل کنم . می تونم مواظب افکارم باشم . می تونم باورها مو قدرتمند تر کنم و در مقابل چنین فیلمهایی قانون رو بیشتر با خودم مرور کنم هر چند ممکنه نتوانسته باشم صد در صد مواظب ورودی هام باشم ولی شکر خدا سعی می کنم قوانین رو با خودم بیشتر مرور کنم و این خواسته رو بیشتر در خودم تقویت کنم که من می خوام فقط و فقط بهترینع بهترین ورودی ها رو داشته باشم
مهم ترین ویژگی عزت نفس که می توان آن را بالاترین درجه از عزت نفس نامید،
توانایی کنترل ذهن نام دارد. که باید بیشتر روی این موضوع روی افکارم کار کنم
اگر انتظار دارم که خداوند منو به مسیرهای بهتر هدایتم کنه حالا در تمام جنبه های زندگیم و یا در مسیری که الان هستم باید بهترینهای خودم رو ارایه بدم و بهترین ورژن از خودم باشم و از خداوند انتظار دارم که تجربه ی بعدی من بهتر از این تجربه ی الانم باشه
من کلمات تاکیدی و باورهای درست مناسبی رو امروز برای خودم نوشتم اینکه….
من بخاطر نیاز و تنهایی رابطه برقرار نمیکنم من وقتی رابطه بر قرار میکنم که هم فرکانس و هماهنگ با افکار و آرمان های ذهنی من باشد
من فقط و فقط با افرادی در ارتباط هستم که در من انرژی جدید و مثبت فوق العاده ای رو ایجاد می کند
طبق باورهامون و مداری که هستیم میتونیم هدفی رو انتخاب کنیم طبق باورها به سمت هدفمون حرکت میکنیم طبق باورها تصمیم میگیریم طبق باورها انگیزه تقویت میشه یا از بین میره طبق باورها ادامه میدیم و طبق باور ها اقدام میکنیم
فقط باید از خداوند کمک بخواهیم که خودش کمک مون کنه که قدم های بعدی رو آگاهانه برداریم … و در همه ی زمینه ها خودمون رو شخم بزنیم و روش های قبلی مون رو با تمرین و تکرار و استمرار تغییر دهیم و باید آنقدر آگاهانه روی تغییر باورهامون کار کنیم تا شخصیت مون عوض بشه و حاصل تغییرات و حاصل تعهد زندگی مون با تغییر افکار و تغییر شخصیت مون بوجود میاد
…ممنون و سپاسگذارم استاد جان
خدایا شکرت که هدایت ما رو بعهده گرفتی و ای خدایی که به تنهایی برایم کافی هستی ممنون و سپاسگذارم
خدایااآاا کمکم کن که اون باورها و نگرش های محدود کننده ام رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم به باؤرهای قدرتمندی که خواسته هامو بسادگی و به راحتی و به آسونی و سهولت و زودتر از آنچه که تصورش را می کنم وارد تجربه ی زندگیم شود
هیچ مصیبتى به مال یا به جانتان نرسد مگر پیش از آنکه بیافرینیمش، در کتابى نوشته شده است. و این بر خدا آسان است؛
سلام به رویا بانووو و توحیدی و قشنگ قلب…
رویا خانوم یه چیزایی که فهمیدم چند وقت به لطف رب اینه که…
هر کسی که میاد تو زندگیت مشکلی نیست و قدرت جهان هستی اینقدر قویه که تو با ارسال فرکانسهایی که داری و تویه مسیر که هستی این اومدن دوم نداره و سری از بین میره قبل از اینکه شما دست به عمل بشی…(اگر احساست خوب نباش با وجود اون ادم)
و بابت تماشا یا دیدن فیلم و یا گوش دادن موسیقی
ایجور نیست که تو یه فیلم دیدی یا یه موسیقی گوش دادی که باب میلت نبود دیگگگه همچیز تمام نه…
منم قبل از اینکه خودم بشناسم ایجور بودم که نه نباید اینو گوش بدم نه نباید اینو ببینم و و و….
ولی وقتی یه فیلم مبینم بیشتر توجه میکنم به اوننن زیبایی های فیلم مثل ماشینی هایی که تو اون فیلم هستن حالا فیلم هر چیزی که باشه…
یا یه موسیقی که یه شعر هایی داشت باشه ربطش بدم به جهان هستی اونشب داشتیم از ابادان بر میگشتیم با خانومم…
با اهنگ داریوش گزاشت ( ضیافتهای عاشق را)
اینقدر با این شعر حال کردم که یه جاییش میگه خوشاا بخشش خوش ایثار خوش پیدا شدن در عشققق
و این برای من ایقدر قشنگ بود که نگو نپرس داد میزدم با اهنگ و بلند بلند میخوندمشششش
خدارو صد هزار بار شکر که من رو در این مسیر قرار داد که متوجه باشم که چقدر میتونم خودم رو بشناسم…
خدایاااا صد ها هزار بار شکرتتتتتتت دوستت دارم خدا جووونننننننننننننننننننننن…..
ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و (در آخرت) روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم! (51)
من این آیه رو دوس داشتم چون توش از یاری خدا توی زندگی دنیا اومده بود
خیلی قشنگ خدا اومده گفته ما یاری میکنیم پیامبرانمون رو کسانی که ایمان آوردن هم توی دنیا و هم آخرت یاری شون میکنیم
خیلی وقتا شده خوده من احساس کردم که اصن خدا منو ولم کرده یا مثلا از دستم ناراحته
یا از اون بدتر مثلا به یه نفری که به یه سری موفقیت های زنجیره ای میرسه میگن نظر کرده خداس
یعنی خدا کلا به کسی محل نمیده
ولی یهو شانسی به یکی رو میکنه
یاد اون مثالی میوفتم که یکی از دوستام میگفت
تعریف میکرد یه فلافلی توی فلان خیابون اصفهان هست دمش صف میبندن بیا و ببین
بعد میگفت یه روز ما رفتیم ازش فلافل بخریم دیدیم خیلی شلوغه نگاه کردیم دیدیم اطرافش چنتا فلافلی دیگه ام هستن گفتیم بریم این بار از این بخریم
وارد مغازه شدیم هیچ مشتری توی مغازه نبود سفارش دادیمو آورد و با کلی سس و تشکیلات
خوردیم دیدم خیلی خوشمزه تر از بقلیشه که اینقدر براش توی صف وایمیسن
بعد دقیق صحنه اشو یادمه
میزد رو پاش میگفت خدا نکنه خدا برای یکی بخاد
خدا نکنه خدا برای یکی بخاد
یعنی مثلا اون فلافلی که اینقدر مشتری داره اون اصن یه آدم خاصه خدا بارش یه جور دیگه خاسته اصن
در صورتی که خدا من یه سری قوانین داره
این همه آدم تونستن به موفقیت برسن توی همین ایران
این فلافلی هم یکیشون
خدا همه مونو داره میبینه
هر کار درست یا غلطی بکنیم داره میبینه
مهمم نیست ما چی فک میکنیم
خدا به هممون پاسخ میده
اینکه ما میتونیم دریافتش کنیم یا نه به ما ربط داره نه خدا
خدا برای همه ی ما خواسته
فقط یه سری ها اون خواسته ی خدا رو برای خودشون میخان
خیلی هام نمیخان
تفاوتشونم شاید اینور اونقدر نباشه شاید با همرنگ جماعت شدن توی بقیه گم بشیم
ولی لحظه ی مرگه که تفاوت مشخص میشه
الدنیا مزرعه الآخره
بابا این دنیا اگه خوب زندگی کنی میکاری که اون دنیا برداشت کنیم
قرآن ما با سوره ی حمد شروع میشه
راه راست راه اونایی که بهشون نعمت داده شده
خدا برای همه ی ما میخاد که ما هدایت بشیم
انا علینا الهدی
هدایت شما وظیفه ی ماست
خدا وظیفه ی خودش کرده هدایت ما رو دیگه از این بالاتر
همون خدا میخاد ما رو به راه راست هدایت کنه موضوع اینکه ما هم میخایم یا نه
چن وقت پیش یه مستند دیدم که
توش اومده بودن با دستگاری توی ژنتیک تایم رسیدن میوه رو جا ب جا کرده بودن مثلا انداخته بودنش عقب برای اینکه سرما مثلا گردو رو نزنه
بعد گفتم ببین اونی که باور داشته باشه هدایت میشه به ایده هایی که آدم اصلا باورش نمیشه که این ایده هام وجود خارجی داشته باشن و اینقدر راحت میتونن به درآمد برسن
یا مثلا اون یکی ایده بهش رسیده بود اگه پرتقال پوست کلفت بکاره این پرتقالا موندگاری شون بیشتره و اینجوری میتونه شب عید اونا رو بده توی بازار و کلی سود کنه
گفتم نگاه کن تو وقتی باور داشته باشی خود ب خود همه جور ایده ای همه جا هست
و این ایده های فراوانی همیشه بوده آ
اینا چیز تازه ای نیس
خدا فقط داره ب ما نشون میده
من ب شخص رسیدم به اینکه کلا هیچی که دور برم هست رو باور نکنم به عنوان یه حقیقت چون میتونه خیلی ساده نقص بشه یعنی یه سری چیزها رو ما باور نمیکنیم ولی وجود خارجی داره مثل اون ماهی که میان میندازنش توی آکواریوم اون طرفشم یه ماهی کوچولو که خوراک این ماهی اولی است رو میندازن وسطشون یه شیشه میذارن
ماهی بزرگه وقتی اولی رو میبینه حسابی میره خودشو میکوبه به شیشه برای اینکه بره اون ماهی کوچیکه رو بخوره چندین بار تلاش میکنه نمیتونه بعد از یه مدت دیگه ب عنوان یه حقیقت اونو میپذیره که اینو نمیشه خورد
بعد از یه مدت اون شیشه رو بر میدارن ولی ماهی ها سر جاشون میمونن نه اون کوچیکه دیگه میترسه نه اون بزرگه دیگه تلاشی میکنه با اینکه اون محدودیت الان با شرایط عوض شده برای ما هم همین شکلیه
باید قبول کنیم که ذهن ما محدوده و ما فقط دسترسی داریم به ایده هایی که در مدارشون قرار میگیریم
مثلا داشتم میگفتم ب یکی از دوستان
بابک بختیاری هروز یه برند جدید غذایی ارائه میکنه
مثلا یکیش چک موزه
میان موزو توی یه پلاستیک با چکش میزنن روش بعد که خوب له شد مثل اینکه با یه سری چاشنی ها ترکیبش میکننا میخورن
دقیقشو یادم نیس چی بود ولی همین کانسپتو داشت
گفتم خدایی کی فک میکرد این ایده بگیره اصن
و جالب تر اینکه به نظر من اینجوری
اگه من ایده رو میدادم و میرفتم تست میکردم احتمالا جواب نمیداد
ولی چون بابک بختیاری پشتش و باور درست داره و چون باور داره
خدا هم براش میخاد اگه اون دست ب خاک بزنه طلا میشه
ولی من باور ندارم و اگه همون ایده رو دقیقا با همون کیفیت اجرا میکردم و اولین نفرم بودما الگو نمیدیدم
مطمئن باش که نمیگرفت چون خدا با باور های ما با ما رفتار میکنه
ما فقط دسترسی به مدار خودمون داریم
توی این دنیا در اصل ماییم و خدا
بقیه چیزا حاشیه اس
فقط باید با تغیر ذهنیت سعی کنیم دنیامونو ی جور دیگه ببیینیم تا خدا هم همونو بهمون نشون بده
خدایا منو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده که فاصله ای بین حرف و عملشون نیست
استاد خوبم واقعا خدا قوت .
فوق العاده تحلیل زیبایی بود .
این فایل شما جزو اون دسته از بحث هایی بود که بسیار بسیار مهم هستش . چرا بسیار بسیار مهم ؟ چون یک سری از مباحث کاملا گویا و بازر هستند .
مثلا بد یا خوب هستند مثل حرف خوب یا زشت زدن و … که کاملا واضح هست چه کاری خوب و مثبت و چه کاری بد و منفی هست . (اما تو بحث فیلم میشه مثلا به این فیلم ایرانی با نام : ‘شاید برای شما هم اتفاق بیفتد’ اشاره کرد که در نگاه اول خیلی ساده میتوان متوجه شد که بار ظاهری و درونی فیلم کاملا منفی هست .)
اما نکته بسیار بسیار مهم در مباحثی هست که ظاهری شاد و مثبت دارند اما باطنی کاملا منفی که مجددا تو بحث فیلم میشه به همین فیلمی که شما با دقت فراوان و دقیقی تونستید تحلیل کنید اشاره کرد ، که در عین این که سراسر فیلم فضایی شاد ، خنده دار و گونه ای از بیخیالی را دارد نشان میدهد اما به شدت و به شدت باطن و درون مایه ای منفی دارد ، و جالب اینجاست که این فیلم برای کودکان و نوجوانان ساخته شده که از همون ابتدا میتونه زندگی رو براشون سخت کنه .
به نظرم خیلی از افراد که در طول روز نسبت به مثبت اندیشی و تمارین آن مقاومت دارند ، اجازه ایست که اینان می دهند تا ضمیرناخودآگاهشان را مورد برنامه ریزی قرار دهند (توسط همین عوامل بیرونی) .
استاد خوبم از خدا آرزوی قدرت و سلامتی روز افزون رو برای خودت و خانوادت دارم . دوست دارم .
سلام و سپاس استاد زیبا اندیشم ????????
خدارو شکر بخاطر نشانه امروزم که تعهدم رو درمورد کنترل ورودی های ذهنم یادآوری کرد.?????
من که دور تلویزیون رو مدتهاس خط قرمز کشیدم فقط گاهی سریال حضرت یوسف پخش میشد یه تیکه هایی شو میدیدم اونم چون یک داستان قرآنی بود میدیدم.
هر شب یه سریالی به اسم ستایش پخش میشه که همش در مورد بدبختی و بیچارگی یه سری آدمه و جالبه که اکثر مردم ایران این سریالو چارچشمی میبینن. ?????????
چند ساله این سریال ادامه داره قسمتهای جدیدشم ساختن هالا بخاطر پرطرفدار بودنش.????
ولی جالبه از همون چند سال پیش من با این سریال حال نمیکردم نمیدیدم روحم دوسش نداشت میگفتم این چیه میبینین؟همش اشک و آهه ????
اما ناگفته نماند که قبلنا خییییلیییی تلویزیونی بودم متاسفانه بخاطر همینم باورای مخربی تو وجودم ریشه دوونده که حالا دارم سعی میکنم پیداشون کنم و با باورای قدرتمند کننده جایگزین کنم??????
این نوع فیلم ها و سریالها باورهای مخربی به خورد آدم میده
مثل این باور شرک آلود که دیگران این قدرت رو دارن که زندگی من رو نابود کنن در حالی که من انسان خوبی هستم.???
در صورتی که در زندگی واقعی به هیچ عنوان اینطور نیس و طبق قانون تماااام اتفاقات زندگی ما فقط و فقط بخاطر باورها و فرکانسهای خودمونه ولا غیر
خداروشکر به خودم افتخار میکنم که خلاف جهت آب شنا میکنم گرچه این کار یکم سخته ولی میرزه خیلیم میرزه پاداشها تو راهه ????
من تعهد دادم ورودی های ذهنمو کنترل کنم دیگه به هیچ عنوان هیچ فیلمی نمیبینم مگر اینکه شما پیشنهاد کنین.
موزیکهامم همه گلچین شده اس فقط موزیک شاد و انرژی مثبت گوش میدم و لذت میبرم.?????
فقط هنوز یک مورد رو نتونستم هنوز خوب کنترل کنم اونم کلامم هست وقتی با آدمای هم مدارم صحبت میکنم ناخودآگاه در مورد چیزایی صحبت میکنم که نمیخوام بخاطر همین ترجیح میدم فعلا تو فضای ایزوله خودم تنها باشم و رو خودم کار کنم تا کم کم مدارم بره بالاتر و آدمهای مثبت تر وارد زندگیم بشن ان شاءالله
من مطمئنم که خداوند پاسخ میدهد قانون جواب میدهد و با تمام وجودم تا ابد در این مسیر زیبای مثبت اندیشی صرف باقی میمونم.????
تمرین این فایل:
۱. کنترل ورودی های ذهن
۲. به هر اتفاقی توی زندگیت طوری نگاه کن که بهت احساس بهتری بده
مهمترین قانون جهان هستی:
فرکانس یا احساس خوب = اتفاقات خوب
فرکانس یا احساس بد = اتفاقات بد
به نام الله مهربان
استاد جان عزیزم سلام
سلام به همه دوستان عزیزم
امروز در برهه ای ، خیلی کوتاه، به ذهنم اومد که اینکه میگن واقعیت رو ببین و نمیدونم این جمله کلیشه ای که راستش زیاد هم من از همون اول بهش احساس خوبی نداشتم که میگه(( واقعیت تلخه)) ، واقعا از کجا نشاءت گرفته.
یه ذره روش فکر کردم و خب راستش رهاش کردم. و حالا یه حسی توی اعماق وجودم میدونست که خداوند هدایتم میکنه.
گذشت و من یه تایم کوتاهی که روش توجه نمیکردم، یادم رفت، بعد اومدم زدم روی نشانه و دیدم که هدایت شدم به سمت این فایل.
و چقدر از همینجا فهمیدم هدایت پروردگارمو. وقتی که من حتی یادم میره، اون منو هدایت میکنه.
خداراشکر
استاد جان عزیزم واقعا ممنونم که به این سوال پاسخ داده بودید.
ولی خب حالا یه ذره برام، یه کوچولو هنوز جا داشت که واضح تر بشه.
وقتی گفتید که واقعیت اینه که ما خلق شدیم تا زیبا زندگی کنیم، تا شاد باشیم، تا همه چیز عالی باشه، اصلا گفتم آخیش، اون گره آخر هم خداروشکر باز شد و از الان باید مراقب باشم که دیگه گره نخوره.
این مثال اومد تو ذهنم که ما وقتی یک صفحه تو فتوشاپ باز میکنیم، اون صفحه سفیده و هیچ چیزی هم توش نیست. حالا اگه ما بیایم و لایه های بعدی رو عکس های بد و منزجر کننده قرار بدیم و بگیم خب این واقعیته و صفحه اصلیه، واقعا داریم سر خودمون کلاه میذاریم.
خداوند گفته ((و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون))
خب همین یه جمله نشانگر اینه که واقعیت چیز دیگه ایه. واقعیت اینه که زندگی سراسر زیبایی و ثروت و شادی و سلامتیه. بینهایت ثروت و عشق و شادی و سلامتی وجود داره.
به راحتی نعمت های خوب وارد زندگی آدم میشه.
اصلا چیزهای خوب به راحتی بدست میان
واقعیت اینه که ما لیاقت اینو داریم که همواره بینهایت زیبا و ثروتمندانه زندگی کنیم و بینهایت هم باخدا باشیم.
خداوند کلید گنج های بینهایتش رو به ما عطا کرده که همواره ازش درخواست کنیم و اون خودش وظیفه اجابتش رو بر عهده گرفته.
اما این به این معنی نیست که ما میتونیم با دعا کردنمون توی زندگی افراد تغییر ایجاد کنیم یا اونا تو زندگی ما.
هر دعایی که میکنیم به خودمون برمیگرده.
هر خواسته ای که داریم، مال خودمونه.
هیچ کس هیچ قدرتی توی زندگی ما نداره.
از بچگی تو گوش ما خوندن که بپا نمیدونم فلانی نفرینت نکنه و نمیدونم بگو فلانی دعات کنه تا شاید کارت راه بیفته. نمیدونم گفتن که اگه اون آدم یا مثلا والدینت نفرینت کنن دیگه بدبختی و نمیدونم کارت در اومده و کلی چیز های بی اساس و شرک آلود که باعث میشه ما قدرت رو از خدا بگیریم و بدیم به غیر خدا.
باعث میشه که ما دلیل اتفاقات به ظاهر بد زندگیمونو بقیه بدونیم. فکر کنیم که اونها یه کاری کردن که زندگی ما بد شده.
نمونه اش درست توی خانواده درجه ۱ من.
مدام صحبت از اینه که نمیدونم فلانی داره ما رو بدبخت میکنه. این یکی صبح تا شب داره نقشه میکشه که با اون یکی بریزن رو هم مارو بدبخت کنن. یا مثلا خونه اقوام که میریم هی میگن فلان چیزو نخور جادو کردن. به فلانی گوش نده میخواد نمیدونم جادوت کنه.
فلانی همش داره تو زندگیمون موش میدوونه. و ….. بسیار چرت و پرت هایی که همه میدونیم که چه چیزهایی هستند.
و یکی از اصلی ترین شکر گزاری های من اینه که به لطف الله من از این فرکانس بد و شرک آمیز جداشدم و هدایت شدم به این سایت. درست در وسط این انسانهایی که به لطف خدا وضع مالیمونم خوبه، ولی خب هر روز شرک میورزن، هرروز مدام به دولت بد و بیراه میگن. قدرت رو دادن به دولت. علت مشکلاتشون رو دولت میدونن.
هی میخوان منو نصیجت کنن که مثل خودشون فکر کنم.
مدام منو به خاطر این راهی که توش هستم مسخره میکنن . توهین میکنن. با اینکه میگم به لطف الله حانواده ای بسیار تحصیل کرده دارم و خدارو شکر مشکلات اساسی رو به هیچ وجه نداریم خداروشکر،
ولی خب ، شرک که فقیر و غنی نمیشناسه که. تو وجود بعضیا خیلی مخفیه، و تو وجود خیلیا، خیلی واضحه. منتهی چون میبینن که اکثرا همون باورهارو دارن، فکر میکنن که راهشون درسته و هر کی که مثل اونا رفتار نکنه، تو راه اشتباه قرار گرفته.
خدارو شکر میکنم که خداوند بهم به وسیله استاد مهربانم یاد داد که صد در صد اتفاقات زندگیم به واسطه باورهای خودمه. بهم یاد داد که احساس خوبم علت اتفاقات خوبمه و احساس بدم دلیل اتفاقات بدم.
خداروشکر که خداجونم بهم یاد که هر چی میخوام رو فقط باید از خودش بخوام، چون اون کسیه که منو خلق کرده و صاحب منه و هر آنچه که بخوام رو بدون هیچ منت و تعهدی بهم میده. بدون اینکه من بخوام نذر کنم یا کار خاصی انجام بدم.
خداروشکر که یاد گرفتم در پیشگاه خداوند جاه طلب باشم. که هرچقدر بیشتر ازش بخوام، ایمانم بیشتره.
این که فقط و فقط روی اون حساب کنم و هر خیری که توی زندگیم میرسه رو دستی بدونم از طرف خودش که بینهایت دست داره و هر دفعه از یه طریقی به من خیر میرسونه.
اینکه بفهمم که خداوند فقط و فقط نعمته و من با ترمز هام به خودم ظلم میکنم.
این که بدونم برای اینکه تا آخر عمرم نتایج پایدار و بهتر بگیرم، باید تا هنگامی که زنده هستم، مثل غذا خوردن، روی خودم و باورهام کار کنم و اجازه ندم که شیطان درونم، بیاد و باورهای من رو لکه دار کنه.
خدارو شکر که این راه بینهایته و هرچقدر هم که جلوتر میریم، زیباتر و بهتر وقشنگتر و ثروتمندانه تر و شادتر و سلامتی آورتر میشه.
خدارو صد هزار مرتبه شکر
دستمون همیشه تو دستای خدا
سلام
صبح که از خواب بیدار شدم ، حقیقتش تصمیم داشتم برم خرید، که خیلی هم برام مهم بود، موبایلم را روشن کردم ، دیدم که خدارا شکر فایل جدید آمده ، وبا خودم گفتم ابتدا نگاه کنم و کامنتم رابنویسم و بعدبرم.
من مثالی الان یادم آمد در محیط کار قبلیم ، در دانشگاه بود، که من و مدیر آموزش هردو اتاق تکثیر سوالات امتحانی پایان ترم بودیم که در همان حین که درب اتاق باز بود، یک دانشجو آمد داخل و سلام کرد و مؤدبانه گفت سوال آموزشی دارم ، من اصلا جوابش را ندادم ولی مدیر آموزش با ناراحتی تذکر گفت برو بیرون ، اینجا ورود ممنوع است ، دیدم هردو ناراحت شدن و احساسی که حرف های بدی رد بدل شد تا حدی که مدیر آموزش آمد جلوتر و محکم به سینه دانشجو پسر، زد و دعواشدید شد ،
من دیدم اوضاع خرابه فورا در اتاق را محکم بستم تا دعوا ا دامه نداشته باشه، ولی کاری که شد این بود دانشجو پیش رئیس دانشگاه رفت و قضیه را گفت و کمتر از یک هفته سمت مدیر آموزش را از همکارم گرفتن ، و به همکار دیگری دادن.
راهکار من برای کنترل احساس :
اینکه در آن شرایط حساس هیجانی پیاده روی کنیم تا روحیه ما خوب بشه کافی نیست چراکه شما در محیط اداری هستی شرایط برای پیاده روی و یا دوش آب سرد و یا بازی با حیوانات نیست ، حتی دیدم اینقدر تاثیر احساسات زیاد هست که طرف فراموش می کنه حتی نفس بکشه،
بهترین و مهمترین کار در آین شرایط احساسی که فقط چند ثانیه هست، اینکه آگاهانه تصمیم بگیریم کاری نکنیم، آگاهانه تصمیم بگیرم حرفی بد نزنیم ، و آگاهانه تصمیم بگیریم تا رفتار احساسی انجام ندهیم ، این بهترین روش هست چرا؛
چون یک شرایط پیش آمده که ، بهترین زمان هست از آموزههای استاد برای کنترل ذهن استفاده کنیم، حتی شده در مسائل کوچک و جزئ ولی انجامش بدهیم و از طریق آگاهی های فایل های استاد عمل کنیم، که هم خودمان را محک بزنیم و عملگرا باشیم ، و هم خودش یک تمرین به ظاهر سخت ولی ارزشمند خواهد بود.
ایمانی که عمل نیارد ، ایمان نیست حرف مفت است.
در پناه الله یکتا شاد ثروتمند و سلامت باشید.
بنام خداوند خالق زیبایی ها و تنها قدرت مطلق جهان هستی.
امروز هجدهم اردیبهشت 1402
سپاسگزارم از استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند و بسیار فوق العاده و آگاهی های ناب.
تجربه ای که من از این مسیر دارم بر میگرده به تاریخ آبانماه 1397 اون زمان من با فایل های سریال تمرکز بر نکات مثبت هر روزم رو سپری میکردم در یک اتاق 50 متری با حمام و دستشویی بدون سقف در طبقه سوم یک آپارتمان، اون روزها شرایط سختی داشتم حتی زمانی شد که لب تابم رو فروختم و فقط یک گوشی بود و فایل ها و کاری که برای کسب درآمد انجام میدادم.
از ذهنم خارج نمیشه یکی از عزیزانم بهم زنگ زد و کلی حرف زد بهم چون بدهکار بودم و کلی خشمگین و ناراحت شدم و کلی بغض کردم، فقط دلم میخواست یه چیزی رو بزنم له و لورده کنم، ولی یک لحظه حرف استاد برام بزرگ شد مثل اینکه صدای استاد از یک استریو تو ذهنم و گوشم بلند بلند می گفتن که تمرکز کن به چیزهایی که داری و سپاسگزار باش، اون لحظه هیچوقت از یادم نمی ره با خودم گفتم:
خدایا شکر ت بابت اینکه یک سقف بالای سرم دارم.
خدایا شکر ت وقتی تو حموم هستم میتونم آسمون رو ببینم.
خدایا شکر ت که دوتا پسرم و خودم و همسرم کنار هم هستیم و از کنار هم بودن لذت میبریم چون از سال 94 با هم نبودیم به خاطر شرایط مالی و بدهی.
کلی شکرگزاری دیگه رو نوشتم و یک شکرگزاری هم کردم بابت اینکه خدایا شکر ت که امروز 15 آبان ماه 1397 و من و همسرم و پسرام لب ساحل کیش داریم قدم میزنیم این رو نوشتم چشام رو بستم و تجسم کردم شاید همه اینها به نیم ساعت نکشید روزی که این خواسته رو خواستم 12 یا 11 آبان ماه بود و معجزه اتفاق افتاد استاد من 15 نه بلکه 14 تو کیش بودم.
اصلا باورم نمی شد من کار میکردم من شاگرد داشتم و آموزش کارم رو میدادم به یک نفر ولی بعدش چندتا دانش آموز دیگه خیلی اتفاقی برام اومدن و سال 97 این رو تجربه کردم.
فکر میکنم سپاسگزاری در اوج احساسات چه منفی و چه مثبت یکی از بهترین راه ها باشه برای نه تنها خروج از اون موقعیت بلکه خلق یک موقعیت بهتر.
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این آگاهی ها و این هدایای ارزشمند در این سیاره دوست داشتنی و توحیدی.
شاید کسی باور نکنه که توی این سایت وقتی گزینه مرا به نشانه ام هدایت کن میزنی ، دقیقا همون چیز و همون کاری که باید انجام بدی را از زبان خداوند و به وسیله این سایت زیبا میبینی و میشنوی، الهی شکرت که با استاد عزیزم آشنا شدم و دارم قدم هامو محکم تر از قبل بر میدارم 🫶
سلام به استاد عزیزم و خانواده دوست داشتیم
از اینکه تو شرایط احساسی تصمیم گرفتن و گفتن یکسری از صحبت ها ک بعدش احساس منفی داشتن در این مورد و بعد با هیچ معذرت خواهی درست نمیشه حرفه گفته شده رو که نمیشه پس گرفت
در این مورد من با یکی از دوستان نزدیکم ک خیلی خیلی هم بهش اعتماد داشتم سر یه موضوع خیلی کوچک که هیچ ارزشی نداشت یه دلخوری به وجود اومد که من تو شرایط احساس شدید این کارو کردم به شدت ناراحت بودم و یکسری از حرفایی زدم که اون شخص اصلا من نبودم
و اینکه همه ما شاید گاهی این عصبانیت بهمون دست بده و یکسری کارها رو انجام بدیم ولی مهم ترش اینکه تو این شرایط نمونی و خودتو سر زنش نکنی
مثل اینکه تو قبلا یه کار اشتباهی رو انجام دادی تموم شد رفته بعد تو هر وقت بهش فکر میکنی حالت بعد میشه این مواردو سعی کن فراموش کنی یا زیاد بهشون فکر نکنی که حست بد بشه سم بدی بخودت
من بیشتر وقتا ک تو اینجور شرایط گیر میکنم خودمو با نوشتن اگر امکان داشته آرام میکنم یا مدیتیشن یا توجه ام رو میبرم به سمت نکات مثبتی ک هستش
یه مدت پیش کتابی رو خوندم به اسم محدودیت صفر ک خلاصش اینجوری بود تمام شرایط رو خودت به وجود میاری و اگر اتفاق بدی افتاده به این دلیل که تو اینقدر اون خاطر رو از گذشته تو ذهنت مرور کردی ک باعث بروز این اتفاق بد شده
بعد با استفاده از یه تکنیک میگفت ک خودتون رو پاک سازی کنید
تو هر موقعیتی قرار گرفتی که دلخواه شما نبود با تکرار این جملات تمرکز خودتو از روی اون ناخواسته بر دار
جملات؛
دوست دارم
متاسفم
مرا ببخش
متشکرم
در کل خلاصش میشد همین ک تو تمرکزتو از روی ناخواسته ای ک پیش اومده بر داری
دوباره به همون صحبت های استاد میرسیم که احساس خوب =اتفاقات خوب
ماه باشید ️
به نام یگانه خالق هستی
سلام به استاد عباس منش خانم شایسته و تمامی دوستان گرامی
در مورد اول: همین چند وقت پیش بود معاون دفتر(البته ایشون حرفهی اصلی شغلشون حسابداری هست و حسابدار دفتر هم هستند) ، یه خانم بسیار بسیار با شخصیت و با ادب – ایشون حدوداً چهل سالش هست ، خانمی بسیار پخته بسیار لیدی و ثروتمند هم از نظر ذهنی و هم از نظر شخصیتی- ، بیش از یک سال هست که ایشون رو می شناسم و بارها در مورد موضوعات مختلفی که سوال داشتم ایشون دستی از دستان خداوند بوده و راهنمایی ام کرده و باعث هدایت من شده
چند وقت پیش ایشون به من یک پیامک ارسال کرد با عنوان این که لطفاً کمتر مرخصی بروید. خب ایشون معاون دفتر هستش و داشت وظیفهای که مدیر دفتر بهش محوّل کرده رو انجام می داد و درخواستش کاملاً منطقی و درست بود
و
من خیلی زود در زمانی که حالت احساسی خوب نداشتم به ایشون یک پیامک بلند بالا ارسال کردم و کار رو خراب کردم!!
من بسیار با ادب و محترمانه به ایشون توضیح دادم یکی از مزایای سمت شغلی ای که من در اون فعالیت می کنم آزادی زمانی داشتنه چون من حقوق ثابت ندارم و درصدی کار می کنم و…
می توانستم این توضیحات رو بعداً حضوری بیام بگم یا به خودم فرصت بدهم فرداش پیام بدهم
ولی عجله کردم!!! و به قول قرآن در مسیر هدایت نبودم و داشتم از گام های شیطان پیروی می کردم
بعداً که پیام خودم رو خواندم دیدم چه دسته گلی به آب دادم
البته که هیچ گونه بی ادبی ای نداشتم و پیامم کاملاً ادبی و محترامانه بود
ولی شیوهی نگارشم به خاطر مداری که در اون بودم…
«یه کمی دلخوری و یه کمی اعصابنیت»
باعث شده بود طوری بنویسم انگار که حرف هایم ایهام داره و دارم به ایشون یه دستی میزنم که شما که خودت حقوق بگیری!!
بیرون گود نشستی و میگی لِنگِش کن … (این یک ضرب المثل قدیمیه مرتبط به کشتی هست)
اصلا هدفم همچین یچزی نبودها
ولی متاسفانه وقتی در مدار نامناسب تصمیم میگیری طبق قانون!! نتیجه حتماً غلط در میاد و حتماً پشیمون خواهی شد… این یک قانون است
ایشون بسیار آدم خوش قلب و مهربون و خوش برخوردی هستش
به روی من نیاورد به صورت مستقیم ها … ولی غیر مستقیم من می فهمم که تو این مدت دیگه سر سنگین شده باهام
این در حالیه که قبلاً برخوردی بسیار گرم و صمیمی با هم داشتیم
اوکی
برای اینکه دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم ، اومدم توی سایت ثبتش کردم تا مکتوب بشه و یادم بمونه
که دیگر … در شرایط احساسی نامناسب پیام ندهم زنگ نزنم اگر کسی زنگ زد هم پاسخ ندهم
حالا چطور در صدد جبرانش هستم
ایده ای که به قلبم الهام شده اینه که یک دسته گل رز سفید به نشانهی صلح و دوستی برای ایشون بگیرم و یه سری موقع تعطیل شدن دفتر آخر های تایم کاری برم سمت ماشین ایشون و دسته گل رو تقدیمشون کنم و عذر خواهی کنم
ایشون تا چند ماه آینده مهاجرت می کنه و از ایران میره
دوست دارم با یک خاطرهی خوش و حس خوب به سلامتی مهاجرت کنه
—————————————————-
در مورد تجربهی دومی
چند وقت پیش یک شب با یکی از نزدیکترین افراد زندگیم (حدوداً دوبرابر من سنش هست) سر موضوعی بحث پیش اومد
ایشون یه کمی صداش رو برد بالا
یه کمی هم با حرف هایش من رو آزرده خاطر کرد
در عرض یک دقیقه خیلی ناراحت شدم ، نمی خواهم توضیفش کنم فقط این رو بگم که ضربان قلبم اونقدر شدید شده بود که احساس می کردم توی سینه ام فضا برای قلبم تنگه شده!! و یه کمی اشک توی چشمام جمع شده بود
ولی…
ولی سکوت کردم و اجاره دادم حرف هایش تموم بشه و اصطلاحاً وسط حرف هاش نپریدم
وقتی حرف هایش تموم شد
به یاد آوردم که من خودم خالقم و خودم این اتفاق رو خلق کردم
حتی شروع کنندهی این بحث هم من بودم و ایشون نیومده بود سراغ من!!
اومدم کلاهم رو گذاشتم سرم و کاپشن پوشیدم و از اون محیط … از اون ساختمان اومدم بیرون و رفتم یک جای خلوت
رفتم یک محلهای که خیابون هاشو آسفالت کردند ولی خیلیییی کم اون جا ساخت و ساز شده و تقریبا یه زمین چند ده هکتاری بکر هستش
رفتم اونجا به این حالت که مثلاً دارم با تلفن صحبت می کنم شروع کردم به حرف زدن و آروم کردن خودم
خیلی خیلی زود
در عرض ده دقیقه من به حالت خنثی رسیدم و دیگه از تپش قلب و این داستان ها خبری نبود …
حدود پنج دقیقه بعد از این ده دقیقه هم دیگه داشتم با لبخند در مورد موضوعات خوب حرف میزدم و خدا رو شکر می کردم و حالم خیلی هم خوب بود …
اینجا من به قانون و به عدالت خداوند ایمان آوردم
اینکه من همیشه و همیشه و همیشه دسترسی به خداوند و مدار هدایت دارم و هرگز و هرگز و هرگز این ارتباط با خدا قطع نمیشه
ولی من انسانم ، من آزاد هست که فرکانسم روی مدار خداوند تنظیم کنم و از قلبم تبعیت کنم یا اجازه بدهم که این ذهن نجواگر من رو ببره به middle of nowhere یعنی من رو ببره وسط ناکجا آباد … یعنی چنان از کاه برایم کوه بسازه که دیگه نگم براتون… دیگه هممون تجربش رو داریم
ولی نکته اینجاست
به قول استاد عباس منش در 12 قدم: این درسته که ذهن به اسب چموشه ولی افسارش دست ماست و اگر ما بخواهیم و تمرین کنیم میتوانیم این اسب چموش رو تربیتش کنیم و وقتی که این اسب رام بشه دیگه خیلیییی قشنگ بهمون سواری میدهها … خیلی ازش لذت می بریم ها … انتخاب همواره با ما هست ، ما انسان هستیم اشرف مخلوقات، ما توانایی ذهنی نامحدودی داریم که هیچ یک از حیوانات ندارند، ما از نظر قدرت فیزیکی از تمام حیوانات ضعیف تریم، شما به قدرت مورچه که چندین برابر وزن خودش رو بلند می کنه و مسافت های طولانی میره یا به سرعت دوندگی آهو یا قدرت گاو برای کشیدن بار فکر کن … متوجه این اصلِ غیر قابل انکار میشی … اما ما اشرف مخلوقاتیم؟ چرا؟؟ چون ما توانایی و قدرت ذهنی نامحدودی داریم ، چیزی که هیچچچچ یک از حیوانات و کلا هیچ موجود جاندار و زنده ای ندارد. ما خالقان دنیای خودمون هستم اگر که بدانیم و از این توانایی آگاهانه به نفع خودمون استفاده کنیم
مثل همیشه … صادقانه میگم زمانی که شروع به نوشتن دیدگاه کردم هیچ ایده ای نداشتم ، فکر می کردم تو ده خط دیدگاهم رو به اتمام می رسونم
اما خداوند هدایتم کرد و این دل نوشته رو ثبت کردم
الهی شکر
مواظب قلب مهربونتون باشید و بزرگترین سرمایه زندگیتون رو به بهایی اندک نفروشید
در پناه خداوند آمرزنده ، پاک کنندهی گناهان و بی نهایت مهربان (مهربانی خداوند بی حد و حصر و غیر قابل توصیفه) باشید، ان شا الله
نظارت بر ورودی های ذهن
به نام یگانه خالق جهان هستی و خداوندی که سراسر نور و روشنایی و عشق الهی است
به نام خداوندی که خالق است و من رو هم خالق آفرید تا با افکارم و باورهام خلق کنم دنیامو در تمام جنبه های زندگیم
خدایا شکرت که امروز هم قدرت خداوند تک تک بهترینه بهترین ورودی های پولی و مالی و مادی و معنوی و آگاهی های روز افزونم رو بسمت دیده ها و شنیده هایم برایم آشکار و پدیدار و قابل لمس کرده است. خدایا شکرت
خدا رو شکرت که امروز هم طبق تعهدم آمدم کامنتی نوشتم در این قسمت از سری فایل های دانلودی توانایی کنترل ذهن بنام
نظارت بر ورودی های ذهن
استاد جان ..چقدر ورودی هایی رو ذهنمون دادیم که الگو و باور غلط برامونساخته و باعثشده که بپذیریمشون
از اینکه با دیدن این فایل یاد روزهای اولی میوفتم که در تلگرام استاد این فایل رو دیدم و همونجا و همون موقع بخودم تعهد دادم که حتما مواظب ورودی های ذهنم باشم یعنی به هر چیزی نگاه نکنم یا هر فیلمی رو نگاه نکنم و یا حتی موسیقی های بظاهر شاد ولی با کلام و محتوای شعری نامناسب منفی رو گوش ندم چون این افکار منه که زندگی مو میسازه و کلا چندین ساله که بطور مداوم روی این موضوع کار کردم هر چند این ذهن چموش هر چند وقت دوست داره به گذشته هام برگرده ولی من فورا مچشو میگیرم
البته چند سال پیش این فایل آموزشی رو از استاد عزیزم دیده بودم و از آن زمان خیلی خیلی مواظب دیدن صحنه ها و فیلم ها بودم .. حتی آنقدر حساس شده بودم که حتی فیلم های بظاهر طنز رو هم با احتیاط نگاه می کنم یعنی مثل استاد یاد گرفتم که کلا هر فیلمی رو از دیدگاه قانون بهش توجه کنم …
چند روز پیش دوباره رفته بودم منزل خاله جانم چند روزی اونجا میهمان بودم صبح فرداش خاله عزیزم گفت : آره شماها که شب خوابیدید من یک فیلمی دیدم (منظورش ماهواره) آنقدر خنده دار بود که از خنده خوابو از سرم پرنود … بهش گفتم یعنی اینقدر خنده دار بود که تا ساعت سه چهار صبح بخاطرش بیدار موندی ؟؟؟؟ با تعجب پرسیدم اسم فیلم چی بود که اینقدر خندیدی ؟؟؟ گفت آپاچی فیلم ایرانی بود آقای شفیعی جم و سحر قریشی حمید لولویی که مثلا پدر پولدار سحر قریشی بود و چند تا بازیگر سرشناس دیگر .. اولش پیش خودم گفتم.. چقدر اسمش آشناست ولی هر چی فکر کردم محتوای فیلم یادم نمی اومد تا اینکه به اسرار خاله ام که باید این فیلمو و با هم ببینیم به پسر خاله ام گفت دانلودش کن که با هم ببینیم و بخندیم .. در صورتی که پسر خاله ام طبق عقاید و شناختی که از من پیدا کرده بود بهم گفت یک فیلم انیمیشن قشنگ پیدا کردم به اسم COCO کُوکُو .. ولی خاله ام میگفت نه آپاچی رو ببینیم البته وسطای فیلم یاد افتاد که این فیلمو قبلاً دیده بودم … خلاصه ی کلام اول فیلم با ساز و آواز و خوانندگی بر روی عرشه ی کشتی توی جزیره ی کیش و خانه های لاکچری و جت اسکی و شور و شوق شروع شد که شفیعی جم یک خواننده ای بود که همانجا عاشق یکی از ببیندگانش میشه که ظاهراً خیلی دختر زیبا و شیرین زبانی هست (سحر قریشی به اسم فریبا ) و شفعیی جم همش آرزو می کرد که بتونه با این دختر زیبا دوست بشه و هی از خداوند می خواست و آرزو می کرد و میگفت خدایااآاا یعنی میشه من با فریبا دوست بشم !! خلاصه بعدش توی همون جزیره ی کیش میره تحقیقات که بفهمه خونه ی فریبا کجاست .. که میفهمه آنها آنقدر پولدار و فوق پولدار هستند که فراتر از ذهنش بود یعنی هم مدار نبودند ولی به هیچ چیزی جز فریبا فکر نمی کرد .. تا اینکه خلاصه با ترفندی توسط دوستش با فریبا آشنا میشه .. و بعدش اولش خوشحال میشه ولی این دوستی خیلی زود. بلای جونش میشه یعنی دختره لحظه به لحظه بهش زنگ میزنم و همش بهش میگه منو دوست داری !!!
اگه دوسم داری این کار رو بکن و یا آن کار رو بکن و یا همش چک ش می کنه که کجا میره چیکار می کنه .. آنقدر دقهبه دقه بهش زنگ میزنه که این مرد حتی توی دستشویی و توالت هم حریم شخصی نداره حتی توی خواب شب تا صبح مدام بهش زنگ میزد و میزد و حتی توی محل کار و هر جای دیگه آرامش نداشت . محل کار شفیعی جم هم مثلا کارمند بانک بود .. خلاصه آنقدر زنگ و زنگ و زنگ میزد که از کار و زندگی انداختنش .. خلاصه از این به بعد فیلم رو به غم و غصه و ترس و نگرانی و مسایل و مشکلات میرفت .. حالا تا یک جایی از فیلم بد نبود ولی بعدش نشون میداد که آدمها حرف هایی رو میزنند که اصلا با آنچه که در ذهن شون میگذره خیلی فرق داره .. مثلا در یک جایی از فیلم نشون داد که شفعیی جم با پدرش زندگی می کرد که یک خانه ی. قدیمی خیلی قشنگ داشتند که آثار باستانی بود و میراث فرهنگی بشمار میرفت و این پدر و پسر عاشق آن خونه ی قدیمی بودند بخصوص پدرش خیلی اون حیات قدیمی و اون حوض و گلدون ها رو دوست داشت حتی تمام کچبری های دیوار رو با عشق رنگ طلایی کرد و خلاصه خیلی به اون خونه میرسید و یک ماشین بنز قدیمی سورمه ای داشت و یک گرمابه ی خوب و عالی برای کسب و کارش داشت و خیلی بهشون خوش میگذشت .. خلاصه آن فریبا خانم آنقدر به (شفعیی جم) زنگ میزد که این آقا از دستش خسته میشه و دیگه جواب تلفن هاشو نمیده و گوشی شو خاموش میکنه .. تا اینکه دختره بی خبر با دسته گل میاد خونه ی اینا و دل پدر (شفعیی جم) رو میبره و هی از این خونه قدیمی تعریف می کنه و میگه من عاشق همچین خونه هایی هستم و دلم می خواد اینجا زندگی کنم و خلاصه از این حرفا.. ولی فورا با یک بهونه ی بیخودی با پسره دعوا می کنه بعدش با موتور مسابقه ای و کلاه کاسکت و گاز دادن پر سر و صدا و سر و شور از اونجا دور میشه .. خلاصه بعدش دختره مثلا خودکشی میکنه و میره بیمارستان و اون پدر و مادر پولدارش از دختره طرفداری می کنند و بزور با سر و صدا و داد و فریاد پسره رو مجبور به ازدواج می کنند . همینکه ازدواج می کنند فرداش دختره با یک عالمه کارگر و آجر و مصالح و بیل و کلنگ ناغافلی وارد خونه ی قدیمی این پدر و پسر میشن و آنجا رو خراب می کنه و خلاصه همه چیز های دوست داشتنی آنها رو خراب میکنه مثلا تغییر میده و این پدر و پسر در عمل انجام شده قرار می گیرند و بعدش هم اصلا دختره اجازه نمیده کسی توی اون خونه غذا درست کنه و بهونه پشت بهونه و بعدش بی احترامی و از این حرفها و بعدش پدر رو از اون خونه بیرون میکنه و خیلی کارهای دیگه دیونه بازی و بعدش به اسم مهر به دادگاه شکایت و طلاق و طلاق کشی و بخاطر مهرش خونه شون رو هم رهن کامل میدن که بتوانند آن مهر کلان رو به آن دختره پرداخت کنند و آخر سر هم خودشون هم بی سر و سامان میشن …
خب دوستان البته من یکبار این فیلمو قبلنا دیده بودم و اصلا تمایلی نداشتم که این فیلمو دوباره بخوام ببینم یعنی یک فیلم بسیار ناراحت کننده رو در غالب طنز داشتن نشون میدادن که آدمهای پولدار با دیونه بازی و آپاچی گری و بی منطق میرن آدمهای ساده رو گیر میارن و گولشون میزنند و اموالشان رو از این طریق ها و راههای نامناسب بدست میارن .. چون آدمهای پولدار به مسایل خانوادگی پایبند نیستند و از این ترفندها استفاده می کنند و افراد رو تلکه می کنند و پولدار میشن ..
خلاصه با اینکه اصلا دوست نداشتم همچین چیزهایی رو بخورد ذهنم بدم مدام وسط فیلم حرف میزدم و بخاله ام میگفتم . اصلا کجای این فیلم آنقدر خنده دار بود که دوست داشتی دوباره ببینی و تازه دوست داشتی ما هم ببینمش ..
خلاصه فهمیدم که آدمها اصلا و به هیچ عنوان به محتوای مخرب فیلم توجه ندارن فقط و فقط به ظاهر لحظه ای اون فیلم توجه می کنند و برداشت شون از اون فیلم های بظاهر طنز فقط زاویه ی دیدگاه خودشون هست و متوجه نیستند که چه چیزهایی رو بخورد ذهن شون میدن و تازه توقع دارند که دیگران رو با خودشون همسو کنند …
البته برای من درسهای زیادی رو بهمراه داشت تا بیشتر از همیشه مواظب ورودی ذهنم باشم اینکه .. اولا با هر کسی نباید بشینیم فیلم ببینیم
دوما پیشنهادهای دیگران برای دیدن هر فیلمی مربوط به زاویه ی دیدگاه خودشون هست یعنی باورهای افکارشون رو نشون میده
سوما آدمها دوست دارند دیگران رو همسوی افکار خودشون کنند بقول معروف یار کشی کنند
چهارما .. ما قادر به تغییر دیگران نیستیم و دیگران هم قادر به تغییر ما نیستند یعنی هیچ عوامل بیرونی روی ما تاثیری ندارد … دیگر اینکه آدمهایی که هم مدار هم نیستند و یا دیگران را برای خودشون بزرگ نمایی می کنند و عزت نفس پایینی دارند به بدترین شکل از هم جدا میشن …
یعنی از وقتی من باورهامو تغییر دادم و با قوانین آشنا شدم اصلا حاضر نیستم با اون افراد و افکار های مخرب گذشته ام همسو بشم و بخودم قول دادم تا از فیلمی مطمعن نشدم و محتواشو نفهمیدم به هیچ عنوان تماشا و نگاه نکنم ..
و طبق قانون اصلا احساسم به چنین فیلم هایی خوب نیست پس معلومه که دیدن چنین فیلم هایی یعنی ورودی های نامناسب و دور شدن از مسیر درست و مناسب و دور شدن از قوانین ..
ولی از طرفی احساس می کنم ظرف وجودم بزرگتر شده و می تونم تجزیه و تحلیل کنم . می تونم مواظب افکارم باشم . می تونم باورها مو قدرتمند تر کنم و در مقابل چنین فیلمهایی قانون رو بیشتر با خودم مرور کنم هر چند ممکنه نتوانسته باشم صد در صد مواظب ورودی هام باشم ولی شکر خدا سعی می کنم قوانین رو با خودم بیشتر مرور کنم و این خواسته رو بیشتر در خودم تقویت کنم که من می خوام فقط و فقط بهترینع بهترین ورودی ها رو داشته باشم
مهم ترین ویژگی عزت نفس که می توان آن را بالاترین درجه از عزت نفس نامید،
توانایی کنترل ذهن نام دارد. که باید بیشتر روی این موضوع روی افکارم کار کنم
اگر انتظار دارم که خداوند منو به مسیرهای بهتر هدایتم کنه حالا در تمام جنبه های زندگیم و یا در مسیری که الان هستم باید بهترینهای خودم رو ارایه بدم و بهترین ورژن از خودم باشم و از خداوند انتظار دارم که تجربه ی بعدی من بهتر از این تجربه ی الانم باشه
من کلمات تاکیدی و باورهای درست مناسبی رو امروز برای خودم نوشتم اینکه….
من بخاطر نیاز و تنهایی رابطه برقرار نمیکنم من وقتی رابطه بر قرار میکنم که هم فرکانس و هماهنگ با افکار و آرمان های ذهنی من باشد
من فقط و فقط با افرادی در ارتباط هستم که در من انرژی جدید و مثبت فوق العاده ای رو ایجاد می کند
طبق باورهامون و مداری که هستیم میتونیم هدفی رو انتخاب کنیم طبق باورها به سمت هدفمون حرکت میکنیم طبق باورها تصمیم میگیریم طبق باورها انگیزه تقویت میشه یا از بین میره طبق باورها ادامه میدیم و طبق باور ها اقدام میکنیم
فقط باید از خداوند کمک بخواهیم که خودش کمک مون کنه که قدم های بعدی رو آگاهانه برداریم … و در همه ی زمینه ها خودمون رو شخم بزنیم و روش های قبلی مون رو با تمرین و تکرار و استمرار تغییر دهیم و باید آنقدر آگاهانه روی تغییر باورهامون کار کنیم تا شخصیت مون عوض بشه و حاصل تغییرات و حاصل تعهد زندگی مون با تغییر افکار و تغییر شخصیت مون بوجود میاد
…ممنون و سپاسگذارم استاد جان
خدایا شکرت که هدایت ما رو بعهده گرفتی و ای خدایی که به تنهایی برایم کافی هستی ممنون و سپاسگذارم
خدایااآاا کمکم کن که اون باورها و نگرش های محدود کننده ام رو شناسایی کنم و تغییرشون بدم به باؤرهای قدرتمندی که خواسته هامو بسادگی و به راحتی و به آسونی و سهولت و زودتر از آنچه که تصورش را می کنم وارد تجربه ی زندگیم شود
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
بنام خداونده بخنشده و مهربانم……
مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ(حدید 22)
هیچ مصیبتى به مال یا به جانتان نرسد مگر پیش از آنکه بیافرینیمش، در کتابى نوشته شده است. و این بر خدا آسان است؛
سلام به رویا بانووو و توحیدی و قشنگ قلب…
رویا خانوم یه چیزایی که فهمیدم چند وقت به لطف رب اینه که…
هر کسی که میاد تو زندگیت مشکلی نیست و قدرت جهان هستی اینقدر قویه که تو با ارسال فرکانسهایی که داری و تویه مسیر که هستی این اومدن دوم نداره و سری از بین میره قبل از اینکه شما دست به عمل بشی…(اگر احساست خوب نباش با وجود اون ادم)
و بابت تماشا یا دیدن فیلم و یا گوش دادن موسیقی
ایجور نیست که تو یه فیلم دیدی یا یه موسیقی گوش دادی که باب میلت نبود دیگگگه همچیز تمام نه…
منم قبل از اینکه خودم بشناسم ایجور بودم که نه نباید اینو گوش بدم نه نباید اینو ببینم و و و….
ولی وقتی یه فیلم مبینم بیشتر توجه میکنم به اوننن زیبایی های فیلم مثل ماشینی هایی که تو اون فیلم هستن حالا فیلم هر چیزی که باشه…
یا یه موسیقی که یه شعر هایی داشت باشه ربطش بدم به جهان هستی اونشب داشتیم از ابادان بر میگشتیم با خانومم…
با اهنگ داریوش گزاشت ( ضیافتهای عاشق را)
اینقدر با این شعر حال کردم که یه جاییش میگه خوشاا بخشش خوش ایثار خوش پیدا شدن در عشققق
و این برای من ایقدر قشنگ بود که نگو نپرس داد میزدم با اهنگ و بلند بلند میخوندمشششش
خدارو صد هزار بار شکر که من رو در این مسیر قرار داد که متوجه باشم که چقدر میتونم خودم رو بشناسم…
خدایاااا صد ها هزار بار شکرتتتتتتت دوستت دارم خدا جووونننننننننننننننننننننن…..
در پناه جان جانان شاد سلامت و ثروتمند باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب خدااااااا
سوره غافر آیه 51
سلام به همگی
امیدوارم عالی باشید
امشبم میخام به ایده ام عمل کنم و یه آیه دیگه از قرآنو اون چیزی که ازش میفهممو اینجا بنویسم
اینم بگم قرار نیس این حرفا همش درست باشه اینا برداشتهای منه با علم الانم
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ ﴿۵١﴾
ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و (در آخرت) روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم! (51)
من این آیه رو دوس داشتم چون توش از یاری خدا توی زندگی دنیا اومده بود
خیلی قشنگ خدا اومده گفته ما یاری میکنیم پیامبرانمون رو کسانی که ایمان آوردن هم توی دنیا و هم آخرت یاری شون میکنیم
خیلی وقتا شده خوده من احساس کردم که اصن خدا منو ولم کرده یا مثلا از دستم ناراحته
یا از اون بدتر مثلا به یه نفری که به یه سری موفقیت های زنجیره ای میرسه میگن نظر کرده خداس
یعنی خدا کلا به کسی محل نمیده
ولی یهو شانسی به یکی رو میکنه
یاد اون مثالی میوفتم که یکی از دوستام میگفت
تعریف میکرد یه فلافلی توی فلان خیابون اصفهان هست دمش صف میبندن بیا و ببین
بعد میگفت یه روز ما رفتیم ازش فلافل بخریم دیدیم خیلی شلوغه نگاه کردیم دیدیم اطرافش چنتا فلافلی دیگه ام هستن گفتیم بریم این بار از این بخریم
وارد مغازه شدیم هیچ مشتری توی مغازه نبود سفارش دادیمو آورد و با کلی سس و تشکیلات
خوردیم دیدم خیلی خوشمزه تر از بقلیشه که اینقدر براش توی صف وایمیسن
بعد دقیق صحنه اشو یادمه
میزد رو پاش میگفت خدا نکنه خدا برای یکی بخاد
خدا نکنه خدا برای یکی بخاد
یعنی مثلا اون فلافلی که اینقدر مشتری داره اون اصن یه آدم خاصه خدا بارش یه جور دیگه خاسته اصن
در صورتی که خدا من یه سری قوانین داره
این همه آدم تونستن به موفقیت برسن توی همین ایران
این فلافلی هم یکیشون
خدا همه مونو داره میبینه
هر کار درست یا غلطی بکنیم داره میبینه
مهمم نیست ما چی فک میکنیم
خدا به هممون پاسخ میده
اینکه ما میتونیم دریافتش کنیم یا نه به ما ربط داره نه خدا
خدا برای همه ی ما خواسته
فقط یه سری ها اون خواسته ی خدا رو برای خودشون میخان
خیلی هام نمیخان
تفاوتشونم شاید اینور اونقدر نباشه شاید با همرنگ جماعت شدن توی بقیه گم بشیم
ولی لحظه ی مرگه که تفاوت مشخص میشه
الدنیا مزرعه الآخره
بابا این دنیا اگه خوب زندگی کنی میکاری که اون دنیا برداشت کنیم
قرآن ما با سوره ی حمد شروع میشه
راه راست راه اونایی که بهشون نعمت داده شده
خدا برای همه ی ما میخاد که ما هدایت بشیم
انا علینا الهدی
هدایت شما وظیفه ی ماست
خدا وظیفه ی خودش کرده هدایت ما رو دیگه از این بالاتر
همون خدا میخاد ما رو به راه راست هدایت کنه موضوع اینکه ما هم میخایم یا نه
چن وقت پیش یه مستند دیدم که
توش اومده بودن با دستگاری توی ژنتیک تایم رسیدن میوه رو جا ب جا کرده بودن مثلا انداخته بودنش عقب برای اینکه سرما مثلا گردو رو نزنه
بعد گفتم ببین اونی که باور داشته باشه هدایت میشه به ایده هایی که آدم اصلا باورش نمیشه که این ایده هام وجود خارجی داشته باشن و اینقدر راحت میتونن به درآمد برسن
یا مثلا اون یکی ایده بهش رسیده بود اگه پرتقال پوست کلفت بکاره این پرتقالا موندگاری شون بیشتره و اینجوری میتونه شب عید اونا رو بده توی بازار و کلی سود کنه
گفتم نگاه کن تو وقتی باور داشته باشی خود ب خود همه جور ایده ای همه جا هست
و این ایده های فراوانی همیشه بوده آ
اینا چیز تازه ای نیس
خدا فقط داره ب ما نشون میده
من ب شخص رسیدم به اینکه کلا هیچی که دور برم هست رو باور نکنم به عنوان یه حقیقت چون میتونه خیلی ساده نقص بشه یعنی یه سری چیزها رو ما باور نمیکنیم ولی وجود خارجی داره مثل اون ماهی که میان میندازنش توی آکواریوم اون طرفشم یه ماهی کوچولو که خوراک این ماهی اولی است رو میندازن وسطشون یه شیشه میذارن
ماهی بزرگه وقتی اولی رو میبینه حسابی میره خودشو میکوبه به شیشه برای اینکه بره اون ماهی کوچیکه رو بخوره چندین بار تلاش میکنه نمیتونه بعد از یه مدت دیگه ب عنوان یه حقیقت اونو میپذیره که اینو نمیشه خورد
بعد از یه مدت اون شیشه رو بر میدارن ولی ماهی ها سر جاشون میمونن نه اون کوچیکه دیگه میترسه نه اون بزرگه دیگه تلاشی میکنه با اینکه اون محدودیت الان با شرایط عوض شده برای ما هم همین شکلیه
باید قبول کنیم که ذهن ما محدوده و ما فقط دسترسی داریم به ایده هایی که در مدارشون قرار میگیریم
مثلا داشتم میگفتم ب یکی از دوستان
بابک بختیاری هروز یه برند جدید غذایی ارائه میکنه
مثلا یکیش چک موزه
میان موزو توی یه پلاستیک با چکش میزنن روش بعد که خوب له شد مثل اینکه با یه سری چاشنی ها ترکیبش میکننا میخورن
دقیقشو یادم نیس چی بود ولی همین کانسپتو داشت
گفتم خدایی کی فک میکرد این ایده بگیره اصن
و جالب تر اینکه به نظر من اینجوری
اگه من ایده رو میدادم و میرفتم تست میکردم احتمالا جواب نمیداد
ولی چون بابک بختیاری پشتش و باور درست داره و چون باور داره
خدا هم براش میخاد اگه اون دست ب خاک بزنه طلا میشه
ولی من باور ندارم و اگه همون ایده رو دقیقا با همون کیفیت اجرا میکردم و اولین نفرم بودما الگو نمیدیدم
مطمئن باش که نمیگرفت چون خدا با باور های ما با ما رفتار میکنه
ما فقط دسترسی به مدار خودمون داریم
توی این دنیا در اصل ماییم و خدا
بقیه چیزا حاشیه اس
فقط باید با تغیر ذهنیت سعی کنیم دنیامونو ی جور دیگه ببیینیم تا خدا هم همونو بهمون نشون بده
خدایا منو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده که فاصله ای بین حرف و عملشون نیست
دوستون دارم