اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود بر استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی گرامی و سایر دوستانم در این فضای بینظیر
استاد چی بگم که راهنماییهای شما در فایلهای دانلودی مانند همین فایل “عواقب تصمیمات احساسی” عجیب به من و ما کمک کننده هستند و درک آموزشهای شما در این فایلها قدرت باز کردن گرههای ذهنی برای ما دارد.
استاد مغز سخن را درباره تصمیمگیری در قلیان احساسات بیان کردید. چقدر تاثیرگذار موضوع را باز کردید و به شخص من چقدر کمک کننده بود این فایل شما! واقعا گره ذهنی من باز شد! میخوام بگم در این فایل چه کمک بزرگی به من کردید که یک گام موثرتر در زدودن سیمانهای چسبیده به ذهنم و همچنین غلبه بر ترسهایم بردارم!
من کامنتهای زیادی طی سه ماه گذشته روی محصولات و فایلهای دانلودی قرار دادم! در برخی از کامنتها گفتم که شخصی در سال 1379 باعث شد ضربه روحی عمیقی به خودم وارد کنم که تا جایی پیش بروم که ناامیدی و افسردگی را تجربه کنم!
موضوع برمیگردد به ضامن شدن برای یکی از اعضای بسیار نزدیک که فامیل سببی من بود و خیلی رابطه نزدیک و طولانی با ایشان داشتم! من برای ایشان ضامن شدم و چندین چک صادر و امضا کردم، چکهایی که در آن روزگار من حتی یک هزارم مبلغ آنها را نداشتم!
اما چی شد که چک را کشیدم؟!؟!
خیلی راحت! من در شرایط شدید احساساتی تصمیم گرفتم!! آن شخص بدهکاری سنگین بوجود آورده بود! گفتم که فامیل سببی من بود، یعنی آن آقا شوهر یکی از نزدیکان من بود! طلبکارانش به جای طلبش از او درخواست کرده بودند که از همسرت چک بگیر و در اختیار ما قرار بده! من هم در جلسات بودم! در اوج احساسات شدید و به خاطر فداکاری برای آن خانم که چک بلامحل نکشد من قبول کردم که چک بلامحل بکشم! و آن چکها بلایی عظیم شدند برای من! چکها به دست شرخر افتاد و در زمان بسیار کوتاهی حکم جلب من را گرفتند!!!
در شرایطی من داشتم بدترین تجربیات زندگیم را میگذراندم که تا یک سال قبل از آن تاریخ یعنی سال 1378 من در ورزش قهرمانی وزنهبرداری بودم و برای مثال در سال 1378 همراه با تیم وزنه برداری مناطق نفتخیز جنوب در مسابقات وزنهبرداری باشگاههای آسیا در شهر نانیگ چین شرکت کرده بودم و باعث شده بود شهر زیبای پکن را هم به صورت توریستی ببینم. یعنی با مخ از عرش به فرش خوردم! روزهای تلخی را تجربه کردم که واقعا باعث و بانی آن خودم بودم که احساساتی تصمیم گرفتم!
استاد یعنی این فایل شما باعث شد مجدداً خودافشایی کنم و بگویم که تلخترین تجربه زندگی من ماحصل تصمیم احساسی من بوده است و خودم بدترین لطمات روحی را به خودم وارد کردم!
چرا این حرفها را میزنم؟!
دقیقاً طبق آموزشهای شما ما هیچ قدرتی در زندگی دیگران نداریم! هیچ قدرتی! باید بگم آن تجربه تلخ من که به خاطر تصمیم در شرایط احساسی شدید من بود بر اساس یک تصمیم کاملا احساسی و غلط انجام شد که فکر میکردم میتوانم ملکه نجات آن خانم باشم. باید الان بگم من هیچ قدرتی در زندگی آن خانم نداشتم! هیچ قدرتی! چون دست قضا باعث شد آن خانم هم برای ضمانت شوهرش چک بلامحل و همان بلایی که سر من آمد سر ایشان هم بیاید! یعنی آن تصمیم احساسی من هیچ کمکی به آن خانم نکرد و فقط به خودم ضربه وارد کرد!
یعنی تصمیم من در شرایط شدید احساساتی باعث شد ضربهی روحی شدیدی به من وارد شود، هم افسردگی را تجربه کنم، هم ترس از آدمها در وجودم شکل بگیره که باعث بشه در بیست و چند سال بعد از آن ماجرا هر جایی که تسلیم شدم و یا در زندگی ترسیدم، یا شکست خوردم، رابطه مستقیمی با آن ماجرا و بلایی که از ضامن شدن آن شخص بر سر من آمد باشد! یعنی ترس از دیگر آدمها و قدرت قائل شدن برای آنها در زندگی من همیشه باعث و بانی عدم موفقیت شده است!
تا اینکه در جلسه قرآنی قدم یک از دوازده قدم شما استاد عزیزم با تفسیر سوره حمد باعث شدید با ترسم روبرو شوم و بخواهم که کل قدرت را به رب مقتدر بدهم و به خودم بگویم آدمها دستی از دستان قدرت خداوند در زندگی من هستند! به آن دستِ وابسته نشو! بلکه به آن بدنی که آن دستِ بهش وصل است باید وابسته بشی! آدمها خیلی محترم هستند اما هیچ قدرتی در زندگی من ندارند! و الان هم با این فایل باعث شدید این گره در ذهن من باز گردد و خودم را بهتر و بیشتر بشناسم که چه ترسهای واهی با خودم یدک کشیدم!
استاد عزیزم ممنونم که چراغ راهنمای نورانی در زندگی ما هستید! خدا را شکر به خاطر وجودت استاد عزیزم!
درود و خداقوت به استاد عزیزم که همیشه من را سورپرایز میکنه. از اینکه هربار یک موضوع مهم را بهشیوهای بینظیر و فوقالعاده کاربردی بیان میکنه و بانو شایسته نازنین که همواره همراه استاد هستند و همه دوستان بزرگوار خودم در این جمع الهی
با تمام وجودم از خدای مهربان برای هدایت بهسمت شما و این آگاهیها و از شما برای نشر این آگاهیها سپاسگزارم.
من خودم در مورد این موضوع استاد بزرگ تصمیمات احساسی بودم که بهلطف خدا و آموزههای شما، بهخصوص در دوره 12قدم و علیالخصوص قدم 7 به بعد، خیلی خیلی بهتر شدم در این زمینه. یعنی وقتی داشتم فکر میکردم به موضوع پرسشهای شما و پاسخی که خودم داشتم درباره خودم بهش فکر میکردم، خندم گرفته بود که من چه آدمی بودم و الان خودم را خیلی تحسین میکنم از اینکه تونستم ازون شخصیت زودرنج و احساسی بیمنطق، تبدیل بشم به فردی که میتونه احساسات خودش راکنترل کنه و تصمیمات بهتری بگیره.
قبل ازینکه بخوام به پرسشها پاسخ بدم چند مورد را ذکر میکنم که برای خودم یادآوری بشه و بهنظرم خیلی مهمه. من تو کار خودم استادی که داشتم باوجود تمام محاسنی که داشت، بسیار در تصمیمگیری احساسی عمل میکرد و من همیشه در ذهن خودم و با یکی از همکارانم در رابطه باهاش صحبت میکردم. بعد که خودم کسبوکار شخصی خودم را راهاندازی کردم، متوجه شدم که من هم دقیقاً همان رفتارها را دارم در کار خودم پیاده میکنم؛ یعنی خیلی زود احساسی میشم، اگر چیزی روی مخم باشه خیلی سریع واکنش نشون میدم که این برای من و بهویژه در کارم یه فاجعه است، چون قشنگ میتونه جریان کار را تغییر بده. که یک روز یکی از همکارم اومد گفت آقا برای چی تو داری انقدر سریع تصمیم میگیری و تصمیمهای هیجانی میگیری. از اون موقع من اومدم با خودم فکر کردم و بررسی کردم که من همیشه از این اخلاق استادم فراری بودم و حالا دارم دقیقاً همان اخلاق را در کارم پیاده میکنم. این موضوع هم خیلی بهم کمک کرد که قانون را بهتر درک کنم، که مهم نیست ما از چیزی خوشمون میاد یا نه، وقتی داریم بهش توجه میکنیم، داریم دعوتش میکنیم؛ حالا این میتونه در قالب انتقاد باشه یا در قالب تحسین، انتخاب ماست که میخواهیم کدامش را در زندگی داشته باشیم و بعد که یکم بیشتر دقت کردم، دیدم اتفاقاً افراد بیشتری با این خصوصیت مشترک در زندگیم دارم، یعنی با نبودن استاد این مسئله نهتنها در زندگی من برطرف نشد، بلکه باعث گسترشش هم شد که از اون موقع به بعد اومدم به کمک اهرم رنجولذت، اولاً انتقاد کردن را از زندگیم حذف کردم و دوماً هیجانی تصمیم گرفتن را، یعنی با خودم هی تکرار میکردم که یکی از مهمترین عوامل موفقیت افراد کنترل هیجانات و احساساتشونه و وقتی که تو نتونی این کار را انجام بدی، یعنی آدم موفقی نیستی و دلیل اینکه افرادی که باوجود تواناییها و استعدادهای عالی نمیتوانند در سطح بهتری باشند، اینکه نمیتوانند احساساتشون را کنترل کنند و دقیقاً اومدم مثال آوردم از مسی و رونالدو، از ایلان ماسک تو شرایط مختلف و بهطورمثال در معارفه سایبرتراک، از ترامپ، از پژمان جمشیدی که اصلاً یکی از الگوهای ویژه من تو این زمینه است، از پیامبر و حضرت علی، از موسی در جهت مثبت و منفیش، یعنی جایی که تونست احساستش را کنترل کنه و جایی که نتونست این کار را انجام بده، از اون کاپیتان کشتی و کشتیگیر ایرانی که در فیلم امریکن رستلر در دوازده قدم مثال زدید، از آقای خمینی و خودم که چه جاهایی تونستم احساساتم را کنترل کنم و چه جاهایی نتونستم و نتیجه منفیش را دیدم و بهاینطریق برای ذهنم خودم منطقی کردم که این عادت باید حذف بشه و مهارت کنترل هیجانات و احساسات روش کار بشه.
بهنظرم کنترل هیجانات بهویژه در شرایط سخت، خیلی ریشه داره در توکل. یعنی یکی از ملاکهایی که برای خودم ساختم اینکه در این شرایط چقدر میتونم توکل کنم به خدا که همهچیز درست میشه و بهیاد بیارم گذرا بود دنیا را و اینکه این هر حالت احساسی چه خوب چه بد، حتماً گذراست و همین فکر کردن به این موضوع من را آرام میکنه.
یکی از جاهایی که خیلی خوب تونستم این کار را انجام بدم در زمان فوت یکی از اعضای بسیار نزدیک خانوادم بود که دقیقاً زمانی که این اتفاق افتاد من یه نیمساعتی را پیادهروی کردم و با خودم تکرار میکردم که آقا کسانی که بتونند در شرایطی که مصیبتی بهشون وارد میشه خودشون را کنترل کنند و بهیاد بیارند که همه ما از خداییم و باز بهسوی خدا بازمیگردیم، خداوند بر ایشان صلوات میفرسته و این دسته از افراد کسانی هستند که رستگار هستند؛ خودم را آروم کردم و تونستم خیلیخوب هم خودم و هم سایر اعضای خانوادم را کنترل کنم و بهشون آرامش بدم، نه اینکه من بخوام بهزور این کار را انجام بدم، انقدر خودم آرام شده بودم که اونها از آرامش من حالشون خوب شد که خوب این خودش یه نکته بسیار مهمه.
اما جاهایی هم بوده که نتونستم این کار را انجام بدم بهویژه در کسبوکار خودم که قشنگ میدیدم چقدر داره بهم لطمه میزنه و اومدم اساسی رفتم سراغش و بهترش کردم.
یه مورد دیگهای که بهیاد میارم این بود که از فرمانده خودم که اتفاقاً ارتباط خیلی خوبی هم با هم داشتیم، درخواست مرخصی کردم و نهتنها با درخواست مرخصیم موافقت نکرد، بلکه کاری را به من محول کرد که خوب برام خیلی سخت بود انجامش. اما همان موقع من به خودم گفتم ببین تو دوتا انتخاب داری، یا بری باهاش دعوا کنی که 100% ضرر میکنی یا اینکه آرام بشی و هر تصمیمی بخوای بگیری زمانی بگیری که آرام هستی. فکر کنم یک ساعت بعد خود فرمانده اومد با لحنی خیلی صمیمی ازم تشکر کرد و بهم گفت هرچند مدت که خواستی میتونی بری و من خیلی خودم را تحسین کردم که تونستم خودم را کنترل بکنم.
یا همین چند روز پیش تو شرایطی قرار گرفتم که باید یک تصمیم مهم برای زندگیم میگرفتم و انقدر این موضوع ذهن من را مشغول کرده بود که اجازه نمیداد کار دیگهای انجام بدم و با خودم گفتم که باید بتونی به خودت مسلط بشی و تصمیم درست بگیری و بعد بهیاد آوردم که مگر تو هدفت از داشتن این موضوع رسیدن به حال خوب نیست پس بهیاد داشته باش که وقتی نتونی احساساتت را کنترل کنی نهتنها این موضوع به تو کمکی نمیکنه، بلکه باعث میشه اتفاقات نامناسبی برات بیفته، چون قانون میگه احساس خوب=اتفاقات خوب و من به این قانون ایمان دارم و این قانون را ملاک هر فکر و تصمیمگیری خودم سعی میکنم قرار بدم.
علاوهبر کارهایی که استاد بهش اشاره کردند، یکی از کارهایی که به من خیلی کمک میکنه در کنترل احساسات، دیدن و سرگرم کردن خودم با بچههاست، بچهها خیلی خیلی بهشون علاقه دارم و خیلی خیلی بهم آرامش میدن. اگر بچههای فامیل باشن میرم پیش اونها و اگر هم نه، میرم تو پارکهایی که مخصوص بچههاست و میشینم نگاهشون میکنم. بچهها بهشدت طبق قانون عمل میکنند. ممکنه در لحظه عصبانی بشند، حتی گریه هم بکنند، اما امکان نداره تو اون احساس بمونند؛ یعنی میبینی یه بچهای یه موضوعی براش پیش میاد، شروع میکنه به زجه زدن اما 30 ثانیه بعد داره قهقه میخنده. این خیلی به من کمک کرده تو کنترل این موضوع. نوزادا که دیگه عاشقشونم.
یه کار خیلی خیلی خوبی که تو شرایط دیگه واقعاً حاد انجام میدم، یعنی انقدر احساسات و نجواها زیاد میشه که به حد تسلیم میرسم اینکه میرم میخوابم. خواب فوقالعادست. یعنی تیر آخر من همیشه خواب بوده. بهشدت تأثیرگذاره. حالا اگر ذهنتون خیلی درگیر میشه که خوابتون نمیبره گوش دادن به قرآن و موسیقیهای ملایم هم خیلی خیلی تأثیرگذاره.
خوردن قهوه و آب هم که یکم خنک باشه در شرایط حساس میتونه خیلی برام کارا باشه اما کاراترینش با اختلاف بهیادآوری گذرا بودن دنیا و مرگ هستش. یعنی انگار در زمان خیلی کوتاهی فروکش میکنه همه چی.
شاید فکر کنید از نگاه قانون این کار جالب نباشه اما اگر زمانی خیلی همه چیز داره فشار میاره خوبه که آگاهانه به قبرستانها رفت و دید که درنهایت سرانجام همه ما در دنیای مادی مرگه، پس نیازی نیست انقدر بهخودمون سخت بگیریم.
یکی از نکات مهم بهصلح رسیدن با خودمون و پذیرش خطاهای خودمون و احساس گناه نداشتن درباره خودمونه.
همه ما این اخلاق را داریم، اما هزارتا اخلاق خوب دیگه هم داریم. اگر بخوایم همش به خودمون سخت بگیریم و خیلی احساس گناه داشته باشیم درباره این موضوع، نهتنها این مسئله و هر مسئله دیگه درست نمیشه، بلکه باعث میشه اون خطا و اشتباه را بارها و بارها و مهلکتر از قبل هم انجام بدیم.
پس هر اصلاحی که قراره انجام باشه، باید با آرامش و در به صلح رسیدن با خود انجام بشه، چون اگر ما بخوایم در این مورد هم احساسی تصمیم بگیریم، باز منجر به اشتباه دیگه میشیم و بهقول خانم شایسته به جایی برسیم که بهجای اینکه به خودمون شک کنیم به قانون شک میکنیم.
به دوستان عزیزم ورزش کردن و فعالیت فیزیکی داشتن را هم بهشدت توصیه میکنم. حالا یا آروم یا خیلی سنگین که این به روحیه خودتون بستگی و من از جفتش استفاده میکنم. ذهن، روح و جسم ما در دنیای مادی به همدیگر مرتبط هستند و زمانی ما به احساس شادی واقعی خواهیم رسید که همه این ابعاد با هم در تعادل باشند و زمانی که یک بخش تعادل خودش را از دست میده میتونیم با کمک گرفتن از بخشهای دیگه دوباره خودمون را به حالت تعادل برسونیم. بهشخصه برای خودم ورزش یوگا بسیار کمک کرده که انسان آرامتری باشم. پیادهروی و شنا هم بسیار برام تأثیرگذاره. کلاً آب خاصیت فرکانسی فوقالعادهای داره، بهدلیل اینکه بخش عمدهای از بدن ما از آبه وقتی که در مجاورت آب قرار میگیریم، حالا یه بهوسیله نوشیدن یا بهوسیله لمس کردن، دوباره به حالت تعادل خودمون نزدیک میشیم. رقصیدن و موزیک شاد هم معحجزه میکنه.
اگر شرایط سفر باشه، این مورد هم به من بهشخصه خیلی کمک کرده و اصلاً کلاً مدارم را عوض میکنه سفر کردن، بهویژه رفتن به طبیعت، سکوت و تنهایی.
من خودم عاشق گل و گیاه و نگهداریشون هستم. این کار بسیار کمک میکنه که آرومتر بشیم. اگر خیلی حوصله نگهداری هم ندارید میتونید فقط بهشون آب بدید. اصلاً فوقالعادست نتیجه این کار.
یکی از کارهای خیلی آرامشبخش دیگه غذا دادن به حیوانات و موجودات دیگست. این کار بسیار کاربردی و تأثیرگذاره.
اگر اهل موسیقی هستید، گوش دادن و نواختن ساز هم خیلی میتونه کاربردی باشه.
و در آخر یکی از مهمترین کارهایی که خیلی خیلی خیلی من را آروم مینکه سجده کردن و تسلیم شدن در برابر خداونده. بهشکل حیرتانگیزی این کار به من آرامش میده و هروقت که این کار را انجام میدم، تصمیماتی میگیرم که اصلاً بهقول استاد گیم چنجر میشه. با خودم میگم که خدایا من نمیدونم. من ناتوانم. خودت کمکم کن. تو وعده دادی که هدایتم میکنی، پس من را بهسمت حال بهتر و زندگی بهتر هدایت کن. الخیر فی ما وقع.
تکرار این گفتوگوها و آیات مهمی مثل آیه فوق و یا آیاتی مثل عسی ان تکرهو شیئی و هو خیر لکم و یا آیاتی که موسی، یونس و پیامبرانی که در حالت تسلیم رو بهسوی خدا کردند و ازش کمک خواستند و یادآوری جریان هدایت و بررسی مفاهیم حزن، قلب و هدایت در قرآن هم واقعاً معجزه میکنه.
یه نکته دیگه هم که به من خیلی کمک کرده درک قانون تکامل درباره این موضوعه. یعنی انتظار خودمون را از خودمون کم کنیم و نخواهیم که یکدفعه از حالت احساسی شدید به حالت آرامش برسیم و با یکبار انجام دادن اینها تفاوت خیلی محسوس احساس کنیم. همه این موارد زمانی باعث میشه که تبدیل به یک عادت و مهارت بشه که قانون تکامل را بتوانیم دربارش رعایت کنیم.
برای دوستان عزیزی که دوست دارند بیشتر در این مورد اطلاعات داشته باشند و بهتر روی خودشون کار کنند دورههای دوازده قدم، شیوه حل مسائل و راهنمای عملی دستیابی به آرزوها و همینطور دوره ارزش تضاد که خودم تا اینجا ازشون استفاده کردم خیلی مفید میتونه باشه و کمکتون میکنه.
باز هم سپاسگزار استاد هستم که بار دیگه باعث شد خودم را شخم بزنم و به خودشناسی و درک عمیقتری از خودم و جهان برسم و بتوانم سمت خودم را بهتر از قبل انجام بدم، چون بهاندازهای که ما سمت خودمون را بهتر میکنیم خداوند هم سمت خودش را بهتر انجام میده و این یک قانون مهمه.
سلام بر آقا احساس خوش تیپ ، خوش هیکل و خوش استیل ،خوش خنده ،
آقا نکات و روش های که گفتی عاااالی بودن ، سپاسگزارم ازت
درباره تایید صحبت هات میخوام به ورزش کردن که اشاره کردید بگم که آقا خیلییییییی خوب من ده روزی هست شروع کردم آموزش والیبال دیدن وقتی میری تو اون محیط بچه های ورزشکار تو اون تایم به هیچی هیچی فکر نمیکنی فقط تمرکزتدروی ورزش کردن و اینقدررررر انرژی میگری که ، واقعا عالی ورزش
و اما درباره رسیدگی به گل و گیاه بگم که من مغازه گلفروشی دارم فقط ام آپارتمانی اینقدررررررر لذت میده وقتی وارد گلفروشی میشم به گلها میرسم آب میدم اینقدرررررر انرژی مثبت و حال خوب میده ، چند وقت پیش ها یه مقاله انگلیسی نوشته بود الان تو انگلستان دکتر های روانشناس گل به بیمارهاشون تجویز میکنن، چند وقت پیش ها یه خانومی امد مغازم گفت دکتر گفته باید تو خونه گل داشته باشم تا روحیه ام عوض بشه ،
خداوند مهربان رو شاکرم به خاطر دوستان آگاه پ ارزشمندی همچون شما
خداوند مهربان رو شاکرم که دسترسی دارم به این آگاهی ها و جزو بندگان هدایت شده خداوند هستم
خداوند مهربان رو شاکرم که هدایت شدم به این دیدگاه بیییی نهایت زیبا و پررررر از آگاهی
دقیقاً احساسی که نسبت به این دیدگاه داشتم اینه که خلاصه شدهی یک کتاب بسیار پر تیراژ و پر فروش رو خواندم
خیلی خیلی ممنونم که اینقدر عالی وقت گذاشتید و این محتوای خوب رو به نگارش در آوردید
نکات خیلی جالبی در گوش من زنگ میزد
مثلاً: گوش زد کردن قانون تکامل در شرایط حاد… اینکه نخواهم به یه چشم به هم زدن در عرض چند ثانیه حالم خوب بشه
مثلاً ورزش کردن در شرایط ذهنی نا مناسب
مثلاً رفتن در آب
به شدت آب رو دوست دارم
حالا اگر رودخونه باشه چه بهتر ، اکر اون در دسترس نبود، استخر… ، اگر استخر هم در دسترس نبود دوش آب سرد
من واقعاً از آب آرامش غیر قابل توصیفی رو دریافت می کنم
در مورد موضوع مسافرت رفتن هم کاملاً موافقم
خودم به شخصه تجربه کردم وقتی که مسافرت میرم چقدررر بزرگتر میشم تجربیات فوقالعاده کسب می کنم و تا مدت ها پس از سفر به خاطرات خوب سفرم فکر می کنم و اون ها رو برای خودم بازگو می کنم و احساس خوبی رو تجربه می کنم
در آخر بازم تشکر می کنم بابت دیدگاه پر از حس خوب شما و برای شما از خداوند مهربان و تونا آرامش روز افزون را خواستارم
سلام، عرض ادب و احترام خدمت استاد خوش تیپ و نازنینم و خانم شایسته محترم، و تمامی دوستان یکی از یکی گُل تر.
خوشبختانه من از وقتی که یادم میاد، در کل آدم واکنشی نبودم، و یادم نمیاد که در یک موقعیت خاص و یا جایی به یک اتفاقی احساساتی بشم و واکنشی عمل کنم، و این باعث شده با وجود اینکه 9سال حرفه ایی بوکس کار کردم یکبارهم تو کوچه و خیابان تجربه درگیری نداشتم، از همون جونی و نوجونی.
با اجازه استاد عزیزم خواستم، راهکاری رو که باعث شده من فردی نباشم که واکنشی عمل نکنم رو خدمتتون عرض کنم.
با وجود اینکه گاهی مواقع دو دو تا چهارتا کردن ها خیلی مقدور نیست و ناچارا بعضی مواقع آدم پیش میاد که احساسی عمل کنه، مثل موقعی که میبینی ماشین داره میزنه به بچه ایی که وسط خیابون وایساده، و تو باید اون لحظه بپری و بچه رو از وسط خیابون ورداری (که این تجربه سر خودم اومده) دیگه اونجا با وجود ریسکهایی که داره، همه واکنشی عمل میکنن و جای تعلل کردن نیست.
ولی بیشتر مواقع پیش میاد که ما میتونیم خیلی راحت و آروم خودمون رو کنترل کنیم و اصلا تصمیمات سریع گرفتن و واکنش نشون دادن یک بی خردیه محضه، که خیلیامون تجربه کردیم، مثلا تو یک شرایط خاصی توی رانندگی که ماشین جلویی داره کُند حرکت میکنه، یا متوجه نشد و با بی احتیاطی از فرعی در اومد و یا خیلی مثالهای دیگه، که اونجا نیازی هم نیست دستمون رو بزاریم روی بوق و هزارتا بد و بیراه بگیم، که چی؟ چرا بی احتیاطی کردی، یا چرا کند حرکت میکنی.
17سالم بود که من شروع کردم بطور حرفه ایی بوکس کار کردن، و خدابیامرز مربی مون یک انسان بینهایت فرهیخته و یک استاد تمام کمال بودن، و شاید این یکی از الطاف خداوند بود که من رو هدایت کرد تا اونموقع با ایشون آشنا بشم و کار کنم، ایشون هر روز، هر روز، هر روز مدام به ما میگفتن که “بزرگ منشانه رفتار کنید”، قبل از تمرین، قبل از مبارزه، موقع رفتن به رختکن، وقتی داشتیم میرفتیم خونه، مدام حرفشون این بود که “بزرگ منشانه رفتار کنید” که ترکی میشه “آغایانا رفتار الیین”، میدونین شاید بگم 1000 بار همین یک حرف ساده رو من شنیدم.
بزرگ منشانه یعنی چی؟
یعنی از منظر یک فرد عاقل و بالغ به قضایا نگاه کنیم، به همین راحتی.
چقدر دیدیم بچه وقتی غذا میخوره همش میریزه رو میز یا روی لباساش و همه جا رو کثیف میکنه، چرا ما از دست بچه ناراحت نمیشیم؟ ولی اگه این کار رو یک فرد بالغی انجام بدهدما رو ناراحت میکنه؟
چون ما سطح ادراک خودمون رو نسبت به درک و فهم بچه خیلی بالاتر میبینیم و انتظاری جز این از بچه نداریم، ولی در مورد فرد بالغ، میگیم خُب اینم در حد من درک و فهم داره، چرا اینکار رو میکنه؟ چرا نمیفهمه؟ و این یک سوال ساده از خودمون باعث میشه ما از دستش ناراحت بشیم، ما به درک و فهم طرف مقابل داریم اعتبار میدیم و از این اعتبار دادن خودمون ناراحت میشیم، در حالی که اینطور نیست، اون شخص داره در حد درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه نیازی نبود یک کار غیر عقلانی رو انجام بده.
میدونین میخوام چی بگم؟
وقتی یارو داره در باند سرعت اتوبان بجای 80تا رفتن، با سرعت 40 میرونه و عین خیالشم نیست دقیقا داره به اندازه درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه خودش میکشید کنار، الان اینجاس که ما بزرگ منشانه رفتار کنیم، انگار دار یک بچه رو نگاه میکنی که غذا رو ریخت روی لباسش، بکش کنار و برو، الان بوق زدن چی رو عوض میکنه؟ اصلا هزار تا هم فوش بهش بده، اصلاح میشه؟ نه، فقط میخوای دلت رو خنک کنی، اونموقع است که منم درک و فهمم ریخت پایین، شدم همطراز با اون بچه.
یه مثال ساده دیگه:
مثل سلام ندادنه یک بچه موقع ملاقات باهم.
باباش میگه، پسرم به عمو سلام دادی، و ما بزرگ منشانه میگیم: آره سلام داد، آفرین، ماشالله و …
دیگه ما ناراحت نمیشیم از دستش، ولی اگه باباش در سلام دادن یکمی دست دست کنه، تعلل کنه میگیم xxx.
بنظر من “آغایانا عمل کردن” جنسی از خداست، انگار خدا داره خطاهای ما رو میبینی؟ واکنشش چیه؟ چیزی غیر از چشم پوشیه؟ اگه ما بجای خدا بودیم، میگفتیم یه رعد و برق بزنه از وسط دو نصفش کنه، ولی خدا چکار میکنه؟ به موسی میگه برو با فرعون از در دوستی با ملایمت صحبت کن، نمیگه برو شمشیر بکش، نمیگه برو هزارتا بد و بیراه بگو، حضرت محمد در مقابل رفتار فردی که بهش گِل و لجن پرت کرد چیکار میکنه؟ آغایانا رفتار کردن همونیه که بزرگ منش باشیم، مثل خدایی که به بندگانش نگاه میکنه.
ولی 1000بار این حرف رو بشنویم (به خودمون بگیم) دیگه ضمیر ناخودآگاه ما خواهد فهمید که در مواقع خاص هرگز واکنشی عمل نکنه، اتوماتیک وار بزرگ منشانه رفتار کنه، اون عملِ فرد مقابل رو به چشم نادانی و بی اطلاع بودن طرف حساب کنه و رَد بشه.
مسی رَد میشه، ولی زیدان میگه نه، تو نفهمیدی؟ من از توهم نفهمتر میشم و با کله میره تو شکم یارو.
همه دستورالعملهای استاد عزیزم چقدر عالی و بینظیره، ولی حرف من اینه که اصلا بیایم کار رو به اونجا نکشونیم که لازم بشه به نفس عمیق کشیدن، اصلا چرا باید جوش زد؟ وقتی من بدونم خیلی بزرگتر از طرف مقابلم، بزرگی از بابت ظرف وجودی، بزرگی از بایت آگاهی، اصلا ناراحت نمیشم.
اصلا نیازی به بوق زدن نیست، اصلا نیازی به فوش دادن نیست، اصلا نیازی به جروبحث کردن با یک فرد نا آگاه نیست، اصلا نیازی به واکنش دادن نیست.
دوران دبیرستان با خودم میگفتم چرا این واکنشی نبودن رو مربی تربیتی در موردش صحبت نمیکنه، خود مربی تربیتی ما اونقدر فرد واکنشی بود که حتی ظرفیت شنیدن یک انتقاد سازنده رو نداشت :) چه برسه به تربیت کردن یک نسل :)
زیاد حرف زدم، ممنونم که آغایانا حرفام رو گوش دادین.
سلام دوست عزیز ممنون از کامنت خوبتون بزرگمنشانه فکر کردن و رفتار کردن عالیه
ولی بعصی وقتا منو به تردید میندازه
در واقع پدر و مخصوصا مادر من شخصیت بزرگمنشانه ای دارند همیشه بی حاشیه بودند هرگز با کسی به خاطر رفتار نادرستشون بحث نمی کنند یا پشت سرش غیبت یا تحلیل رفتاری نمی کنند خیلی راحت می گذرند و کم پیش میاد ناراحت بشن و من ندیدم موضوع را کش بدند یا با کس دیگه ای درمیون بذارند خوب این رفتارشون در منم تاثیر گذاشته منم زیاد اهل غیبت نیستم و قبلنا بیشتر تو خودم میریختم و ادیت میشدم بعدها یاد گرفتم با تغییر نگرشم جور دیگه ای فکر کنم و خودمو آروم کنم و آموزه های استاد هم خیلی خیلی به من کمک کرد ولی همیشه فکر میکردم این کوتاه اومدن والدینم باعث میشه دیگران سو استفاده کنند مثلا بیشتر وقتا پیش میومد که تو یه مراسمی دخترعموهای من دعوت میشدند از طرف فامیل چون مادرشون برعکس مادر من طوفان به پا میکرد ولی ما راحت خط می خوردیم و شاید مادر من واکنشش این بود که به طرف بیان میکرد اونم به اسرار من و طرف با یه عذرخواهی قضیه را فیصله میداد و این موضوع منو آزار میداد که حقمونو نمی تونیم بگیریم هنوز هم من این مسئله را دارم نمی دونم این بزرگمنشانه رفتار کردن را دقیقا چه جاهایی نباید به کار برد و تعبیر اشباه ازش نکرد آیا بهتره رک بود هرچند چون من اینجوری بزرگ نشدم همون لحظه که احساس می کنم رفتار نادرستی با من شده نمی تونم واکنش درست نشون بدم یا سکوت می کنم و خودمو آروم می کنم یا بغضم میگیره و نمی تونم حرفمو بزنم احتمالا عزت نفسم هنوز خیلی دچار مشکله ولی بعضی وقتها شده که با خودم گفتم چه خوب که اون موقع سکوت کردم و چیزی نگفتم شده من چون آدم حساسیم تعبیر اشتباه کردم به هر حال دچار تعارضم در این قضیه ممنون میشم اگر پیشنهای دارید بفرمایید
من زمان دانلود این فایل در زمان و مکان مناسب بودم.فکر میکنم بزرگترین پاشنه آشیل من همین مسئله باشه.از وقتی که یادمه زود بهم برمیخورد عصبانی میشدم و بعد زودم پشیمان میشدم.چقدر روابطم نابود شد در حدی که الان تقریبا تنهام چون دوستان هرچقدرم خوب باشن بعضی وقتا چیزی میگفتن که من خوشم نمیومد و منم واکنش نشون میدادم.چقدر کار عوض کردم بخاطر این مسئله و ازش فرار کردم.در دوره های زیادی از خدا خواستم که کمکم کنه و اونم به اندازه خودم کمک کرده.امسال بصورت جدی میخوام روی این مسئله کار کنم و تا جایی که میشه بهبود ببخشم چون تازه کارمو شروع کردم و باید بیشتر روش کار کنم و دیگه فرار نمیکنم.دوره صلح با خود رو خریدم که یه دوره فوق العاده اس و هر روز گوش میدم این فایل هم برای من انگار یه جلسه از اون دوره س که در زمان مناسبی به دستم رسید.یادمه چند وقت پیش یه سکانسی از سریال کمدی دوستان دیدم که چندلر از یه خانمی معذرت خواهی کرد و گفت حس خوبی داشت میخوام بخاطر تمام اشتباهاتم معذرت خواهی کنم.مانیکا هم بهش گفت چی میشه که بجاش سعی کنی کمتر اشتباه کنی.این خیلی منو به فکر برد چون منم کارم شده بود معذرت خواهی کردن.
دست به عمل شدم و هر روز دارم تمریناتی انجام میدم یکیش گوش دادن هر روزه به فایل های استاده و وقتی که چیزی پیش میاد که قبلا عصبانیم میکرد الان سعی میکنم زود واکنش نشون ندم لبخند میزنم که خیلی کمک میکنه و تمرکزم رو میزارم روی چیزای دیگه.پیاده روی و دوش آب سرد هم امتحان کردم و واقعا بهم کمک کرده البته هنوز جای کار دارم ولی میبینم که هر روز دارم بهتر میشم آرام تر میشم یه مقدار منطقی تر میشم.وقتی کسی ناراحتم میکنه سعی میکنم خودمو جای اون بزارم و از دید اون مسئله رو ببینم و اینو بفهمم که از دید اون دنیا این طوری و سعی میکنم به همون شکل قبولش کنم.
دیدگاه دیگه ای که به من کمک کرده در مورد نزدیکانی که بعضی وقتا ممکنه چیزی بگن که منو اذیت کنه اینه که بعد از اینکه یه مقدار آروم شدم به خوبی های اون فرد فکر میکنم و اتفاقات خوبی که بینمون افتاده و به خودم میگم نباید بخاطر یه حرف همه چیو خراب کنی.
در مورد دخالت نزدیکان که منو خیلی عصبانی میکنه و اگه حتی عصبانیم نکنه با نیش و کنایه جواب میدادم به این شکل به قضیه نگاه کردم که اینا همه خیر منو میخوان و به روش خودشون و اون چیزی که میدونن میخوان بهم کمک کنن و قصد بدی ندارن.
توی فیلما دیده بودم که یه جعبه میزارن تو محل کار و هرکی عصبانی شد باید مثلا یه دلار تو جعبه بزاره.از این ایده گرفتم و به یه عزیزی که قبلا استاد کارم بود و الان مغازه هامون رو به روی همدیگه س گفتم که من هر وقت عصبانی شدم یه کار رایگان برات انجام میدم.حالا نمیدونم این کارم چقدر درست بوده ولی وقتایی که سرکارم باعث میشه که بیشتر حواسم جمع باشه چون دلم نمیخواد که کار رایگان انجام بدم و همین باعث شده که بیشتر اوقات بیشتر چیزایی که منو عصبانی میکردن با خنده و شوخی تموم بشن چون اونم انگار با چشماش میگه اگه مردی عصبانی شو
کارهای زیادی هر روز انجام میدم و همیشه به خودم حرف های خوب میزنم با خودم مهربان تر میشم.گفت و گوهای درونیم ملایم تر شدن.تمرین تنفسی هم خیلی کمک کرده پیدا کردن و مشاهده کردن افراد آرام کسانی که انگار هیچ چیز عصبانی شون نمیکنه و همیشه آرامن کسانی که بدترین شرایط رو با یه شوخی تبدیل به یه اتفاق خوب میکنن من واقعا همیشه عاشق این جور آدما بودم و همیشه تحسینشون کردم.
امیدوارم که کمکی کرده باشم.همتون رو به خدای یکتا میسپارم امیداورم که همیشه در پناه اون امن و آرام باشید ️
ممنون که از تجربیاتتون برامون نوشتی …افررین به شما که تصمیم گرفتی روند رو برعکس کنی وروابطتون رو تغییر بدین و نتایج خوبی گرفتین ممنون ازشما تحسینتون میکنم…منم همین تجربیات شما رو کم وبیش دارم ،،،وبا اموزه های استادخداروشکرروابطم بهترشده ولی هنوز جای کار دارم وتوکامنتم نوشتم که چه تحربه ای داشتمو بدجور عصبانی شدم وازاول هفته کلی ازخدا نشونه خواستم جالبه که دقیقا یه روز قبلش برای خودم نوشته بودم امسال واسه من سالِ بهبودروابطِ و کلی نشونه برام میاد…نشونه هام نسبت به واکنش اخریم فوق العاده س دلم گفت بیام اینارو برای شمام بنویسم …اولین نشونه کامنت یکی از دوستان بودکه گفت با تمرکز برنکات مثبت ادما وجهان اطرافم فقط باهمین تمرین کلی از افراد منفی اززندگیش رفتن بیرون ویسریام رفتارشون بمرور زمان خییلیی عوض شد ونشونه فوق العاده دیروزم که بازم درهمین مورده لینکشو براتون میذارم چندتاازتجربیات دوستان ونتایجشون ازدوره قانون افرینشه …
این موارد چشممو باز کرد وایمانم قویترشدکه ادامه بدم وبرام تثبیت بشه ویه چیزاییو که نمبدونستم رو فهمیدم مثلادرخواست کردن….والان باوجودیکه یه ناراحتی تورابطم بایکی از اعضای خانوادم پیش اومده ولی خیییلی احساس خوبی دارم وسکوووت کردم …حتی این شعرم بعنوان نشونه وصحه برای سکوتم توکامنت دیگه ای برام اومد که براتون مینویسم ….
شعری ازمولانا
چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغمبر که هرکه سِر نهفت
زود گردد بامراد خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سِرآن سرسبزی بستان شود
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان
وعده اهل کرم گنج روان
وعده نا اهل شد رنج روان
ازخدای مهربان بهترین لحظات وارامش قلبی وهماهنگی رو براتون ارزو دارم
پسر تو راهکارهایی که نوشتی فوق العاده خوبن..چقدر خوبه که اینقدر متعهدانه فایل گوش میدی و درک می کنی آگاهی ها رو و ایده و راهکار می سازی .آفرین به این اراده و تعهد تحسینت می کنم برادر عزیزم امیدوارم در پناه خدا باشی و در مسیری که پر از آرامش و شادیه پراز ثروت و سلامتیه ،هدایت بشی البته که الانم هدایت شده ای که اینقدر عالی عمل می کنی .ممنون که نوشتی تا من و بقیه دوستان هم استفاده کنیم.
چقدرازخوندن کامنتت لذت بردم ویادگرفتم، تحسینتون میکنم برای این اراده ای که درعمل دارید، واین ایده قشنگی که بکاربردیدبرای کنترل خشمتون، که اگه عصبانی شدین کاررایگان انجام بدین بهترین اهرم رنج برای مغزماهمینه که پاداشی دریافت نکنه وشماچقدرهوشمندانه این اهرم رنج روبرای ذهنتون ساختین تبریک میگم وتحسین میکنم عملگرابودنتون رو دوست خوبم..
با سلام و دروود خدمت استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی اسطوره و هم فرکانسی های عزیزم در این سایت هدایت گر و حال خوب کن
مورد 1:
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
1)یادمه تو یه کمپانی تراک کار می کردم و به خاطر ضعف شخصیتی خودم و عدم اعتماد به نفسم یه سری آدم جذب کردم که پیششون کار کنم که از ماه دوم کار حالم بد بود همیشه و باورهایی مثل این که من دارم حمالی می کنم این ها پول دار می شن و باورهای محدود کننده مثل این رو همیشه نوشخوار می کردم و سریع حالت دفاعی می گرفتم با کوچک ترین بالا پایین تو کار
و باعث شد که درگیر شم باهاشون و تراک و تریلرشون رو پارک کردم یه جایی که خدا می دونه کجا بود و رفتم
و باعث شد کار به دادگاه کشیده شد
خیلی فکر کردم و ناراحت شده بودم از این تصمیم نشستم و کلی رو محصولات استاد بیشتر کار کردم و باور فراوانی و این که این آقا که صاحب این کسب و کار هست داره به کل کشور خیر می رسونه و ثروت رو روانه کرده تو کشور و من هم می تونم استفاده کنم ازش
کلی کار کردم روی این باور و کار دادگاه به یاری خدا و درس هایی که از سخنان استاد یاد گرفتم حل شد خداروشکر
2) یه دفعه دیگه به خاطر باور های اشتباه بازهم باور کمبود کلی پول از دست دادم و رفتم یه کار شروع کردم که علاقه بهش نداشتم و باعث شکست شد و این ها باعث شد عشق و علاقه ی خودم رو بیشتر واکاوی کنم و با قدرت برگشتم و تونستم ذهنم رو کنترل کنم و با تمرکز بسیار بسیار بسیار بالا توی عرض 1 سال و نیم اول تراک و بعد تریلر خریدم
کلی اعتماد به نفس پیدا کردم کلی تونستم باد بگیرم ذهنم رو کنترل کنم و عجولانه تصمیم نگیرم و باورهایی که باعث شده بود این تصمیم ها رو بگیرم واکاوی کردم و تصمیم هام خیلی بهتر و درست تر و موفقیت امیز تر شدن هر بار فقط با شنیدن بارها و بارها صحبت های استاد و نوشتن دربارشون و پیدا کردن ترس هام و منبع ترس ها و تکرار باورهای بهتر و شکار نشانه ها و قوت گرفتن ار باورهای خوب و نتیجه های هرچند کوچک و حال خوب کننده
مورد 2:
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
یادمه در مسیر خریدن تراک با یه نفر 50 -50 کار می کردم تا پول جمع کنم بتونم تراک رو نقد بخرم
سر پول با اون بنده خدا داشت به جاهای بد می کشید که بهشون گفتم الان مسئله سر پول هست شما چی می گین ؟ ایشون گفتن اون مبلغی که من گفتم درست نیست و زیاد تر از اونی هست که در نظر ایشون بود و خیلی تند و عصبانی گفتن و من گفتم می شه بریم رستوران و صحبت کنیم رفتیم و من چند تا لیوان آب سرد خوردم و با این که ایشون عصبانی بود بهشون گفتم ما دوستیم و هرچی شما بگین درسته با این که خیلی غرورم نمی زاشت اما تونستم مسیر رو عالی تموم کنم و رد شم و باورهام رو همچنان روشون کار می کردم تا خداوند یه شخصی فرستاد که 35در صد پول تراک رو خودش بهم داد و من تونستم تراک رو نقد تموم کنم بدون واسطه ای از بانک و کمپانی و کردیت کارت
برای خرید تریلر رفتم و دقیقا همه رو نقد تونستم بپردازم خداروشکر
مورد 3:
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
قبلا در این وضعیت، چه ایده هایی را اجرای می کردی؟
نکته: ما با پاسخ به این سوال، خود را آماده می کنیم تا اگر در چنین شرایطی قرار گرفتیم، آگاهانه بدانیم چطور باید ذهن خود را آرام کنیم.
آب خوردن و دوش آب سرد که چندین ماهه من انجام می دم خیلی چاره ساز بوده تا الان برام و چندین ماهه که اصلا تو شرایطی که اون قدر درگیر شم نبودم اصلا خداروشکر
به خدا که من اصلا کلا تمام مدل فکریم عوض شده و حتی بعضی وقت ها کامنت های سایت سالیان گذشته ی خودم رو می بینم می گم واقعا علی دمت گرم چه برسه وقتی خودم رو یاد آوری می کنم قبل از آشنایی به این سایت بی نظیر
واقعا از استاد عباسمنش سپاسگزارم
از مریم بانو سپاسگزارم
از آقا ابراهیم و شما دوستان حاضر در این فرکانس هم سپاسگزارم
به خاطر جمعی خانوادگی که دیشب در ان حضور داشتم و عدم کنترل ذهنم امروز صبح به این قسمت هدایت شدم
و اینه جریان هدایت خیلیی زیباست و خیلی خوشحالم که در مدار درست قرار دارم با کوچکترین خطا چراغ قرمز هدایت به صدا در میاد
این متن رو برای خودم مینویسم تا یادم بمونه و به خودم یاداوری کنم که هر کسی نتیجه باورها و فرکانس خودش رو می بینه و به هیچچچچ وجه در حق کسی دلسوزی بیجا نکنم که فقط خودم اسیب می بینم
از هدایت گفتم و چقدر هدایت پروردگار رو این روزها به وضوح درک میکنم
دوشب قبل وقتی از خواب بیدار شدم تو ذهنم یه چیزی داشت تکرار میشد و لازیدنکم……….لازیدنکم : شما را می افزاییم : خدایا شکرت چقدر نشانه خوبی
دیشب خواب میدیدم : استاد روی یه کوه بزرگی دارن لایو میزارن و اتفاقا من هم پاین اون کوه هستم و میگم عه چه عالی
هر طور شده میرم بالا و استاد رو میبینم ، خلاصه با سختی و تلاش فراوان رفتم بالا و دیدم استاد یه قوچ نر خیلی بزرگ( فک کنم تُنی) بود رو با خودشون اوردن اون بالا و به من میگن اگه ولش کنم فک میکنی بتونی بگیریش منم میگم اره حتما
تُنی خیلی سرکش شده بود و خیلی حواسم بود از اون ارتفاع نیفته پایین خلاصه با کلی سختی گرفتمش چن بار هم خواستم بگیرمش زمین خوردم و بعد گفتید ؛ ببین کنترل فکر هم مثل این حیوون سرکش میمونه نتونی زود جلوش رو بگیری دیگه افسارش از دستت در میره و باید کلی دوندگی کنی تا کنترلش رو دوباره دستت بگیری
ضمن این که ادامه دیدگاهم رو بعد از کوهنوردی و دیدن کلی منظزه مه الودزیبا نوشتم .کل مناظری که تو خواب با شما دیدم در بیداری و بلافاصله تجربش کردم .خدایا سپاسگذارم
سلام میکنم خدمت استاد عباسمنش، خانم شایسته و همه دوستان عزیزم
بینهایت سپاسگذار خداوندی هستم که منو به این مسیر الهی و پر از آگاهی هدایت کرده
استاد اول خدمتون بگم من عاشقتونم و اینکه چه تیشرت زرد رنگ خوشگلی با بدن بینظیرتون واقعا زیبا شدین استاد
تو جلسه اول عزت نفس شما فرمودین آدمی که عزت نفس نداره نمیتونه احساسات خودشو کنترل کنه؛ حالا چه در مواقع منفی و زمانی که خشمگینه چه در مواقعی که حالش خیلی خوبه و قول هایی میده که بعد ها پشیمون میشه که جوگیر شده و قول داده
البته نجواهای شیطانی و سیخونک هایی که این نجواها میده سبب میشه ما تصمیمات اشتباه بگیریم دیگه: مثلا تو بحث روابط: طرف مقابلمون با دوستاش میره بیرون: نجواها: آره دوستاشو به تو ترجیح داده، آره تورو آدم حساب نکرد با دوستاش رفته بیرون، اگه تو براش ارزش داشتی با تو میرفت بیرون، اصلا چرا ازت اجازه نگرفته؟ چرا رفته؟ بنظرت این شخص ارزش داره باهاش ادامه بدی؟ فلانی رو ببین با پارتنرش باهم میرن همه جا، پارتنرش با دوستاش جایی نمیره؟ پس چرا پاتنر تو رفته؟ چرا نمیری سراغ یکی مثل اون؟ بیخیالش شو: تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناس برو سراغ کسی که بدون تو جایی نره.
کلا نجواها شیطانی همینه کاه رو کوه میکنه و جالبه دستاورد هامون اگه کوه باشه کاه میکنه: تو بحث روابط اگه طرف مقابلمون خیلی از کارا رو انجام بده میگیم وظیفشه کاره خاصی نکرده، محبت کرده؟ باید بکنه: دوستم داره؟ باید دوستم داشته باشه، مهربونه؟ باید مهربون باشه، حالا با دوستاش رفته بیرون: شده بدترین آدم روی کره زمین.
اصلا تو تموم جنبه ها همینه من کلی موفقیت شغلی و مالی بدست آوردم نجوا میاد میگه کاره خاصی نکردی: ماهی 50 میلیون درآمد داری همش؟ فلانی رو ببین ماهی 500 میلیون درآمد داره برو وام بگیر توام بتونی ماهی 500 میلیون درآمد داشته باشی
اصلا من خودم حدودا یکسال قبل ورود به سایت ماهی 20 میلیون درآمد داشتم: جای اینکه خیلی خوشحال باشم که سال قبلش درآمدم ماهی 5 میلیون بوده و ماهی 5 میلیونم شده ماهی 20 میلیون: نجوا میومد میگفت: همش ماهی 20 میلیون؟ تو با ماهی 20 تومن میتونی ویلای مورد علاقتو بخری یا بسازی؟ میتونی ماشین مورد علاقتو بخری؟ میتونی مسافرت خارجی بری؟ اصلا این شغله تو داری که فقط ماهی 20 تومن؟ فلانی رو ببین ماهی 500 میلیون در میاره: تازه با اون شغل راحتش: برو وام بگیر تا بتونی درآمدتو بیشتر کنی: نتیجش چیشد؟ نه از کارم لذت بردم، نه از درآمدم لذت بردم، نه سپاس گذار بودم، نه حالم خوب بود: همش میگفتم خدایا چرا من؟ چرا من ماهی 20 میلیون درآمد دارم؟ خنده داره نه؟ این چرا من برای اوضاع خیلی اسفناکیه ولی من میگفتم چرا من فقط ماهی 20 تومن؟ نتیجشم این شد رفتم وام گرفتمو من موندم 250 میلیون بدهی و اونقدر حالم بد بود ناسپاس بودم: خبری از کارو پروژه جدیدم نبود: اگر من همون اول میتونستم ذهنمو کنترل کنم و مچشو بگیرم و نمیذاشتم نجواها تا انقدر پیش برن که منو به زانو در بیارن: با همچین مسله ایی مواجه نمیشدم.
به لطف الله مهربان وارد این سایت شدم: یادگرفتم باید بابت داشته هام سپاسگذار خداوند باشم، نباید عجله کرد و باید تکامل رو رعایت کرد، کنترل کردن دهن رو یاد گرفتم، زمانی که احساسم بد میشد به صداها گوش میدادم میدیدم از کوه داره کاه میسازه و متوجه شدم نجواهای شیطانی باز اومدن، اینکه بتونی تشخیص بدی این نجواهای شیطانن که دارن حالتو بد میکنن بزرگترین دستاورده و بعد بهش میخندیو میگی آقا شیطان بیخیال برو پی کارت، بعد اینجا یاد گرفتم وام نگیرم قرض نگیرم خودمو با کسی مقایسه نکنم: برای اینکه خودمو ب بقیه ثابت کنم نرم وام بگیرم ماشین بخرم
نتیجش این فعالیت ها و حضور در سایتم شده آرامش روز افزون خدایی، دیگه نجوا کم میاد سراغم، اگر اومد سریع مچشو میگیرم پرتش میکنم بیرون از ذهنم، از داشته هام سپاسگذارم و خودمو با هیچ کس مقایسه نمیکنم، عجله نمیکنم، تصمیم اشتباه نمیگیرم که بخام خودمو به بقیه ثابت کنم، اینجا یاد گرفتم همه چی خداس: روزی دهنده من فقط خداست: پس نیاز نیست هزینه گزافی بابت تبلیغات بپردازم: ذهنم چون آزاده چون آرامش داره: ایده هایی میاد که با شرایط الانت میتونی انجام بدی و بصورت رایگان 1000 برابر اون عددی که قرار بود با هزینه تبلیغات گزاف بپردازی کسب درآمد میکنی
مثلا خودم یه ایده فوق العاده خدا بهم داده تو کسب و کار خودم که هم دارم خیلی مهارت هارو یاد میگیرم، هم هزینه های گزاف نمیپردازم هم درآمد فوق العاده ایی کسب خواهد کرد
استاد اینجا کم کم ماهیچه های ذهن آموزش میبینن هر لحظه و هر حال تو هر زمینه ایی تصمیمات درست بگیرن
حالا میخام بگم از تصمیم درستی که با کنترل ذهنم گرفتم و بینهایت از این بابت خوشحالم و هر روز 1000 بار خدارو شکر میکنم بابت این تصمیم
من به لطف آموزش های این سایت و دوره فوق العاده روانشناسی ثروت 1: بعد از اینکه کل بدهیمو پرداخت کردم و بعد از کلی تفریح و لذت بردن از پول هایی که ساختم: 300 میلیون پس انداز داشتم: قرار بود ماشین بخرم، ماشین فعلیمو بفروشم با پول پس اندازم یه ماشین میخواستم بخرم: حالا دلار داشت میرفت بالا: همه میگفتن زود بفروش، ماشینت زیاد بالا نمیره ماشینی که تو میخای بخری 100 میلیون میره بالا، پولت بی ارزش میشه، ماشین خودتو زیر قیمت بفروش: ماشین جدیدتم گرون تر خریدی خریدی ولی بخر
من گفتم آقا چه کاریه؟ اولا اینکه استاد فرمود برای خرید چیزی نباید چیزی رو بفروشی: به خودم گفتم این همه داری وقت میذاری تو سایت گوش میدی اینجا باید عمل کنی: نه اینکه بگی حالا این یکبارو تقلب کنم ماشینمو بفروشم ماشین جدید بخرم: مگه چیه؟ همه اینکارو میکنن، اگه نکنم پولم بی ارزش میشه، حالا تو ماشینای بعدی این کارو نمیکنم: گفتم نهههههه من باید عملگرا باشم: من باید ذهنمو تربیت کنم که ماشین میخام بخرم؟ پولشو خلق کنم بعد اگه اینجا جلوشو بگیرم برای دیگر خریدامم این کارو انجام میدم: بعدشم من این ماشین از صفر دستم بوده باهاش 200/000 کیلومتر راه رفتم کل جنگلاو کوه های مازندرانو باهاش گشتم و کلی مسافرت خارج استان رفتم باهاش بیام زیر قیمت بفروشم؟ تازه ماشین جدید گرون تر بخرم؟ مگه نباید به پولم احترام بذارم؟ تازه این عجله سبب میشد ماشین مشکل داره باشه و من بعدش متوجه بشم و اینکارو نکردم، رفتم یه دستی به سرو کله ماشین خودم کشیدم: ماشین بعد 4 سال شده صفر برق میزد: رفتم باهاش مسافرت: چه مسافرتی بهترین مسافرت عمرم، بهترین روز های زندگیمو تجربه کردم و نتیجه تصمیم نگرفتن عجولانم که از بقیه عقب نیوفتم بود و اون مسافرت اون لذت هاو تجربه هاو معجزات، هم زمانی ها و زیبایی هاشو با هیچ چیز نمیکنم روحم به آرامش رسید و بعد که به لطف خدای مهربان تصمیم به مستقل شدن گرفتم با بخشی از اون پولم خونه رهن کردم و هر روز روزی 1000 بار شکر میکنم بابت خونم
اونقدر تو این خونه حالم خوبه و آرامش دارم: میام خونه درو که باز میکنم میگم سلام خونه عزیزم من اومدم: تو یه منطقه ایی که بالاترین ساخت و ساز میشه و بیشترین ویلا و شهرک وجود داره من خونه رهن کردم: پنجره رو که وا میکنم جلوش یه دشت خیلی بزرگ و همچنین ویلا های چند میلیاردی وجود داره: تقویت باور فراونی بهتر از این؟ ویو خونت ویلا های میلیاردی باشه.
تو یه فضای کاملا ایزوله و سرشار از آرامش و حس خوب رو خودم و رو سایت کار میکنم: گاهی اوقات با خودم میگم خدایا من چرا انقدر ذوق دارم؟ چرا انقدر حالم خوبه برای این خونه 60 متری اجاره ایی؟ انقدر حالم خوبه میگم خدایا بهتر از این نمیشه و میگم این اگه بشه 100 متر، اگه خونه بخرم چه حالی پیدا میکنم.
و هروز روز خدارو شکر میکنم که بجای خرید ماشین با اون سبک عجولانه که اصلا اون سبک خرید واقعا هیچ لذتی نداره: به جاش اومدم کارت کشیدم بدون نگرانی خونه رو رهن کردم و کلی امکانات که باور فراوانی و احساس لیاقتم تقویت بشه برا خودم فراهم کردم: الان این خونه سراسر آرامشه: جلوی تختم یه تلویزیون 55 اینچ نصب کردم: برا خودم لپ تاب خریدم و دیدن زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا چقد لذت بخشه رو تخت دراز بکشی و تو تلویزیون خونت نگاه کنی: استاد تموم درو دیوار این خونه شمارو میشناسن و صدای شما کلا تو خونه پخشه: یا رو اسپیکر پخشه، یا رو موبایل پخشه، یا لپ تابم یا تلویزیون
الانم رو مبل خونه زیبای خودم نشستم پنجره رو باز کردم و دارم ویلاهای زیبارو میبنم دارم سرسبزی ها و اون دشت زیبارو میبنم باد خنکم میزنه حالممم خیلی خیلی خوبه خیلی آرامش دارم و دارم براتون کامنت مینویسم: تازه اول صبحم دیدم یه مه خیلی خوشگلو غلیظ کل منطقه رو فرا گرفت
استاد با تموم وجودم عاشقتم، خیلی شمارو دوست دارم و عاشق تک تک بچه های سایتم
بینهایت سپاسگذارتونم بابت کامنت فوق العاده ایی که برام نوشتین
مهم نیست کسی مارو بفهمه یا نفهمه: الان چیزی که برام مهمه اینه که من هر روز آرامشم بیشتر از قبل میشه و هر روز به خداوند نزدیک تر میشم و هر روز به خواسته هام نزدیک تر میشم و خواسته های بزرگتری تو ذهن من شکل میگیره
شما فوق العاده ایی سعیده خانم که همیشه با سخاوتمندی تمام از نتایج و دستاورد های دیگران خوشحال میشین
سلام آقای نوروزی کامنت شما مثل کامنت قبلی تون سرشار از انرژی و شوقه ی جورایی میتونم حال شمارو موقع نوشتن کامنت متصور بشم
امشب ی ترمز مخفی مو پیدا کردم
یعنی این ترمزه بوده همیشه میدونستم باید روبرو بشم با این ترسم
اما همش پشت گوش مینداختم انکار میکردم ک وقتشه حتی الان ک دارم میگم باز میترسم باز کلی اما و اگر میاد تو ذهنم من همیشه مستقل شدن رو دوست داشتم زندگی تو سکوت رو دوست داشتم اما از اینکه بخوام تنها زندگی کنم و خونه ای برای خودم بگیرم ترس داشتم میتونم تصور کنم چه حس خوبی داره توی خونه ی خودت اونجوری که دوست داری در سکوت و آرامش بتونی تمرکزی روی دوره ها کار کنی و از در اختیارداشتن تمام تایم روزانه ات لذت ببری مدتیه که دارم بهش فکر میکنم و کمی شجاعت پیدا کردم ک حداقل بهش فکر کنم این پله ی اوله و از خدا میخوام هدایتم کنه به مسیر درست و مثل همیشه خودش برام انجام بده و هرروز شجاعت بیشتری بهم بده و ایمانم قوی تر بشه
مستقل شدن یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم بوده تو این 28 سال
اولا خدارو 1000 بار شکر میکنم که این آزادی مالی رو به من داده که من توانایی اینو داشته باشم مستقل شم اونم تو منطقه ایی که بالاترین ساخت و ساز صورت میگیره و از همه نظر بقول خانم شایسته سوده و سوده و سود
اصن مستقل شدن یه دنیای دیگه ایی داره و من وارد یه زندگی جدید شدم
واقعا آرامشی که دارم یه دنیا می ارزه و من هر روز 1000 بار از این باب سپاسگذار خداوندم
قطعا خوده خدا هدایت میکنه
من تا زمانی که با خانواده زندگی میکرده کاره خونه صفر بودم: حتی یکبار زیر گازو روشن نکردم برا خودم تخم مرغ درست کنم( خخخخ) اما اونقدر خودمو سریع وقف دادم انگار سال های ساله که مستقل بودم؛ غذا درست میکنم، ظرف میشورم، خونه رو مرتب میکنم و غیره؛ همگان تعجب میکنن آقا این خودشه؟ این تشنش بوده نمیرفته سره یخچال آب نمیخورده الان غذا درست میکنه! ظرف میشوره!
آره خانم صادقی شما درخواستو بده خدا خودش برات ردیف میکنه؛ داستان مستقل شدنم خیلی لذت بخش بود( اصلا من اسم خونمو گذاشتم خونه خدا) من همون روزی که تصمیم گرفتم مستقل شم رفتم دیوار سرچ کردم؛ اولین آگهی همین خونه بود؛ زنگ زدم دیدم مالک رفیقمه: رفتم بازدید دیدم ای خدا همونی که من میخام؛ نوساز، کلید نخورده، اتاق خواب مستر، درب ریموت، یه جای خلوت، ویو شالیزار و خونه های خفن؛ منم اصن با احساس ثروت مندی رفتم قولنامه کردم و 100 کارت کشیدم و کلی تغییرات باحال دادم به خونه و یه تی وی 55 انداختم جلو تخت و تصویر مبارک استاد عزیزم مشاهده میکنم و لذت میبرم
انقدر بهم چسبید که گفتم خدایا تموم خواسته هام همینطوری محقق شه: خودت همه چیو برام جور کن
بینهایت سپاسگذار خداوند وهابم هستم که منو به مسیری هدایت کرده که هر روز خواسته های بزرگ و بزرگتر تو ذهنم شکل میگیره
خانم صادقی بینهایت سپاسگذارتونم که برام کامنت گذاشتین بهترین ها نصیب قلب مهربونتون
چقدر با قلبم تحسینت کردم و خوشحال شدم بابت این نتایج قشنگت
خیلی لذت بردم از توصیف قشنگی که از خونه داشتی
مخصوصاً اون جایی که گفتی میای از در داخل به خونه سلام می کنی
یا اینکه روی تحت میخوابی و تو تلویزیون بزرگ با لذت سریال زندگی در بهشت رو می بینی
یا اون منظرهی قشنگی که الان دیگه کاملاً تصویرش جلوی چشمام هستش :))) اونقدر که قشنگ توصیفش کردی
خدایا شکرت به خاطر نتایج فوقالعادهی آقا افلاطون خدایا شکرت
آقا افلاطون بهت تبریک میگم به خاطر قدرت اراده ای که به خرج دادی و از همین اولین تصمیمات پس از استفاده از آموزش های استاد
مصمم هستی که مسیر درست رو بری و سعی می کنی چیت دی نداشته باشی
خدایا شکرت خیلی از خواندن نتایجت لذت می برم، خیلی دوستت دارم و وقتی این نتایج شما رو می بینم به خودم میگم ببین محمد این دیگه بزرگترین گواهی هستش که تو هم می توانی این نتایج رو بگیری
سلام میکنم خدمت دوست خوب، مهربون و خوش قلبم محمدحسین جان
محمد جان بینهایت سپاسگذارتم بابت کامنت فوق العاده ایی که برام نوشتی: این روزها من غرق در قدم اول هستم و تمرکزی دارم کار میکنم و همیشه اولین خواسته من تو ستاره قطبی این بوده که خدایا امروز آرامش تموم وجودمو فرابگیره و میخوام غرق در تو باشم؛ آرامش بالاترین دستاوردی هست که من بعد ورود به سایت استاد تو وجود خودم حس میکنم؛ دستاورد هایی مثل خونه و ماشین رو بازیشو یاد گرفتم؛ تو دفترم خواستمو مینویسم و رسیدن بهشون قطعیه فقط زمان رسیدن به خواسته هارو دوست دارم کمی کوتاه تر کنم؛ البته عجله ایی در کار نیست؛ وقتی میگم آرامش دارم یعنی بینهایت از نعمت هایی که تو زندگیم هست سپاسگذارم و اگر قرار باشه بشمارم نعمت هامو میتونم بدون اینکه فکر کنم بیش از 100 نعمتی که خداوند بهم داده رو بگم
راجب عکس تلویزیونی که برات فرستادم خواستم همینجا پاسخ بدم؛ خواستم لذتشو پشت عکس تجربه کنی و این خواسته تو وجودت شکل بگیره که شماهم مستقل بشی؛ شما هم یک تلویزیون بزرگ جلوی تختت بذاری و فایل هارو نگاه کنی؛ همین کاری که استاد انجام میده دوست داشتم منم برای شما انجام بدم و این خواسته تو وجود شما شعله ور بشه چرا که تصویر خیلی بهتر از نوشته ها تاثیر گذاره؛ چون خیلی دوست داشتم و دارم اون عکسو برات فرستادم
محمد حسین جان قدر این روحیتو بدون؛ قدر اینجا بودنتون بدون، قدر اینکه داری رو خودت کار میکنی و با دیگران ارتباط میگیری تا دانسته هات و دانشت و قوانین کیهانی بره بالا رو بدون میخوام بگم با این ممارست و جنگندگی که شما داری موفقیتت قطعیه محمد جان فقط باید ادامه بدی
از وقتی تو پروفایلتون فهمیدم شمالی هستین و این همه نتیجه گرفتین خیلی مشتاق شدم که کامنت های شما رو دنبال کنم، من دانشجوی دانشگاه مازندران هستم و خیلی خوشحالم که از یه شهر کویری اومدم تو بهشت (البته به دلیل کار کردن روی باوراهام بوده).
وقتی شما در مورد نوشهر و سی سنگان کامنت گذاشتین این خواسته در من شکل گرفت که شهرهای مختلف مازندران و البته نوشهر و سی سنگان رو ببینم چون من بابلسر هستم.
امشب که دارم بعد از مدتها کامنت میزارم توی ویلای رو به دریا در شهر زیبای تنکابن در حال استراحتم وقتی داشتیم میومدیم از شهرهای محمودآباد، فریدونکنار، نوشهر، متل قو گذشتیم و دائم در حال فیلم و عکس گرفتن بودم و واقعا لذت بردم. فردا هم قراره بریم جنگل های دو هزار و دشت دریاسر و از خوشحال تو پوست خودم نمیگنجم.
ممنون از اینکه کامنت های زیبا میزارین . هر روز ساعت هشت و نیم شب منتظر کامنت های فوق العاده شما هستم
داداش دمت گرم بابت انرژی فوق العاده ایی که برام میفرستی: بهترین اتفاق زندگیم تو این مدت برام افتاد که دوستان خوبی مثل شما به من لطف داشتن: خیلی دوست دارم جواد جان برکت این انرژی مثبتی که برام فرستادی 1000 برابرش برگرده ب زندگیت دوست خوبم
هر روز برای خوندن کامنت های شما لحظه شماری میکنم. من در حال حاضر ساکن بابلسر هستم ولی از موقعی که گفتین نوشهر و سی سنگان خیلی زیبا هستن و ویلاهای فوق العاده ای دارن خیلی دوست داشتم که بتونم این شهر رو ببینم
دقیقا یک هفته بعد از کامنت شما من به شهر تنکابن هدایت شدم و در طول مسیر شهرهای زیبای شمال رو دیدن و بسیار لذت بردم و دائم در حال فیلم و عکس گرفتن بودم.
حتی روز آخر رفتیم جنگل های دو هزار و سه هزار و دشت دریاسر که فوق العاده زیبا بودن و انگار تو بهشت بودم و غرق در احساس خوب بودم
بینهایت سپاسگذارتونم که برام کامنت نوشتین و هر روز سپاسگذار خداوندم که منو به این مسیر هدایت کرده و من اینجام کنار شما دوستان خوبم
خدایا چه حس خوبی بهم دست داد که الهه جان با یه ذوق و انرژی میاد میگه من لحظه شماری میکنم برای خوندن کامنتت؛ ممنونم بابت انرژی فوق العاده مثبتی که برام فرستادین واقعا شما بچه های بی نظیرین؛ به قلب ادم نشونه میگیرین
من عاشق بابلسرم هستم: خصوصا خیابون فلسطین و اون رودخونه جذابش و درختای خوشگلش، هتل میچکا و از همه مهم تر عاشق نخست وزیری بابلسرم؛ عاشق برجاش، آپارتماناش واقعا جذابو زیباست؛ حالم دگرگون میشه وقتی بناهای نخست وزیری رو میبینم؛ بابلسر واقعا شهر زیبا و جذابیه من خیلی بابلسرو مردمانشو دوست دارم
و خوشحالم که اون کامنت سبب شد خیلی از بچه ها این خواسته تو ذهنشون ایجاد شد نوشهرو ببینین و خداروشکر شمام هدایت شدی: اینجا خوبیش اینه خواسته ایجاد میشه، درخواستو میدی هدایت میشی
جنگل های دوهزار سه هزارو نمک آبرود من چه خاطراتی دارم؛ خدایا واقعا شکرت؛ کم مونده جنگلی تو مازندران وجود داشته باشه و من نرفته باشم واقعا
خداروشکر بابت اینکه غرق در آرامش و احساس خوب بودین ؛ این بزرگترین دارایی الان منه
بهترین هارو برات خواستارم الهه جان؛ آرامش روز افزون خدایی و نعمت و ثروت آسمونی نصیب قلب مهربونت الهه جان
سلام به همه ی دوستان و شما دوست عزیز این کامنت واقعا عالی بود
مثل همیشه من از خوندن هر کامنتی چیزی یاد میگیرم
خدا رو هزاران بار شکر برای این همه علم و آگاهی
گاهی فکر میکنم این سایت شبیه یه کتاب جادویی میمونه کتابی که نوشته هاش فیکس نیست بلکه هر روز عمیق میشه علم و آگاهی ها هر روز به صفحات این کتاب اضافه میشن
خداوند رو هزاران بار شکر و سپاس برای تمام روزهای خوب و اتفاقات خوبی که همه ی دوستان هر روز تجربه میکنن
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته بسیار مهربان واقعا بابت این فیلم برداری فوق العاده ای که میکنید بسیار سپاسگزارم که حتی بدون ذره ای تکان دادن دوربین در حین حرکت فیلم برداری میکنید که واقعا ازتون ممنونم
استاد عزیزم اول بگم چقدر لباستون خوش رنگ چقدر جوان تر شدید روز به روز جوان تر و خوش اندام تر میشید با تمام وجودم تحسینتون میکنم استاد قدر دان و سپاسگزار بینهایت هستم که خدا شما را به ما داده خود نعمتین و چقدر آموزشتون ساده و شیوا است بدون هیچ پیچیدگی استاد عزیزم من خیلی از شما یادگرفتم و سپاسگزارم ازتون که کلام خدا را جاری کردید و واقعا دنیا و آخرتمون نجات پیدا کرد استاد عزیزم عاشقتونم و بهترین الگو در هر زمینه های خودتون هستید خیلی زیاد دوستون دارم با تمام قلبم من زندگیم هیچ ربطی به گذشتم نداره من کاملا شاد م وهر روز فکر میکنم عیده انقدر قلبم باز شده انقدر آرام شدم و صبور شدم که اندازه نداره الان یکسال تنهام تنهای کامل البته فعلا این تنهایی دوست دارم و انتخابم اما شادم انگار دنیا را دارم خیلی دوستون دارم عاشقتونم یه دنیا
من تمام یعنی صددرصد اشتباهاتم در زمان احساساتی شدن گرفتم و تمام
در روابط یعنی مهم نیست واقعا حق داشته باشم اما در شرایط عصبانیت حرفایی میزدم که با اینکه من حق داشتم سر اون اتفاق اما بار ها کار به دعوای فیزیکی میرسید و انقدر عمیق تر بدتر میشد
بارها میخواستم جدا شم اما تو شرایط روحی بد که خداروشکر میکنم اون زمان این کار نکردم چون اصلا عزت نفس نداشتم و قطعا اگر اون زمان جدا میشدم بخاطر باز احساساتی بودن و ترس از تنهایی قطعا باز سریع میرفتم ازدواج میکردم که صددرصد شرایطم همین میشد چون من تغییر نکردم یادم ٣ سال پیش گفتم باید از این رابطه جدا شم و برم چابهار و در یه خونه 4٠ متری روی خودم کار کنم که اگر با اون شرایط روحی اینکار میکردم نابود اساسی میشدم اما خداروشکر خدا ی عزیزم سرورم عشقم رفیقم همه کسم بهم گفت صبر کن فعلا در این رابطه بمون نمیدونید روزی نیست بخاطر موندنم سپاسگزار نباشم من ذهنم کامل داغون شده بود نه به خاطر رابطه کلا شخصیت رشد یافته نداشتم و فکر میکردم قربانیم اما ٣ سال شبانه روز روی خودم توحید و عزت نفس م کار کردم انقدر الان حالم عالیه که حد نداره و اگر هر جا بودم باید روی خودم کار میکردم تا اول خودم ددرست کنم سالم کنم باشخصیت بشم و رشد پیدا کنم چون به شدت عجول بودم تصمیمات احساسی میگرفتم که همش از ترس بود حتی ازدواجم از ترس بود که تنها نشم نکنه کسی منو نگیره ( اون موقع مامانم بنده خدا همش بهم میگفت تو هم موندی ) الان خندم میگیره من حتی خودم نمیدیدم که چقدر زیبا هستم چقدر انسان پاکدامنی هستم و چقدر ادم صادق و درستکاری هستم حتی وقتی ازدواج نادرستی کردم و کلی مسائل بد تو زندگیم بود با اینکه منم دقیقا میتوانستم همون کارا را بکنم و حتی بار ها شرایط داشتم صادقانه تو رابطه ماندم حتی یکبار هم اشتباه نکردم به ازدواجم پای بند بودم حتی یبار هم به ذهنم خطور نکرد و صادقانه در رابطم بودم . ادم بسیار مهربان ای هستم سر مسائل مالی همیشه در کارم در زندگیم صادقانه بودم درستکار بودم ادم متعهدی بودم ولی فکر نمیکردم صداقتم پاکدامنی ام و درستکاریم و مهربانیم و با ارزش اونا را میگفتم خوب همه دارند الان فهمیدم نه همه ندارن و اینا ارزشمند و باید چقدر به خودم افتخار کنم و قدر خودم بدونم
من تو بحث مالی خیلی عالی هستم همبشه هدایت میشدم شاید جالب باشه حتی زمانی که قانون نمیدونستم خدا بهم میگفت مثلا یه روزایی از خواب پا میشدم سریع میرفتم سکه یا طلا میخریدم بعد بهم میگفتن وا داری میری کجا میگفتم به دلم افتاده طلا بخرم جالب بود تا من میخریدم چند ساعت بعدش سکه و طلا میرفت بالا من تو کل زندگیم تو سود بود ماشین میخریدم ماه بعدش میشد دوبرابر طلا و دلار و سکه همیشه خدا تو سود بودم و زمانهایی که هیچ کس به فکر خرید نبود و زمانهایی میفروختم که فرداش میریخت همه شوکه میشدن من اون زمان قانون نمیدونستم اما از اونجایی که عاشق پولم خدا هم در زمان های مناسب همیشه هدایتم میکرد اما با اجازتون بدترین ضربه رو از تصمیم احساسی گرفتم یه دوستی داشتم گفت من ١ میلیون گذاشتم تو بورس شد ١ میلیارد منم جو گیر شدم گفتم ااا اینطوری 5٠ میلیون گذاشتم نابود شد البته حقم بود اصلا ناراحت نشدم چون قانون فهمیده بودم تازه از کسی سهام پرسیده بودم که تو بورس نامدار بود که قشنگ خدا بهم فهموند هر وقت به حرف خودش گو ش ندادم بد ضربه خوردم یعنی کل زندگیم هر وقت احساساتی رفتار کردم نابود شدم و هر وقت با هدایت خدام و در آرامش کار کردم رفتم تو سود کلا عجله همیشه نتیجه وحشتناکی برام داشته و صبر نتیجه شاهکاری داشته
مرحبا به پشتکارتون و اینکه گوش دادید به حرف دلتون همه ی اتفاقات خوب از جایی شروع میشه که ذهن ما تموم میشه اگه ما بتونیم نجواهای ذهنی را کنترل کنیم قطعا سعادت و خوشبختی با ماست
منم در سال 99 رفتم بورس و بعد هم ارز دیجیتال درسته من سود کردم ولی فهمیدم که این راه ثروتمند شدن نیست باید پول با پای خودش بیاد و من باید اون راه را ایجاد کنم،اکثر کسایی که تو بورس پولدار و موفق شده بودند اکثرا با فروش دوره هاشون پولدار شده بودن نه بورس و ارز دیجیتال
به نام الله یکتا که 《خَیۡرٌ حَـٰفِظࣰا وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّ ٰحِمِینَ》 است
حکایتِ خداوندگارِ محافظ یا پاسبان… ، به قول مولانای عزیز…
پاسبانِ من عنایاتِ وِی است
هر کجا که من رَوَم شَه در پِی است
سلام و صد سلام بر استادِ عزیز و بانو شایسته گرانقدر و همه ی دوستانِ نازنین و توحیدی ام در این سایتِ زیبا و الهی…
امروز صبح در دانشگاه بودم که اطلاعیه ای را روی دیوار مشاهده کردم که برایِ من بسیار الهام بخش بود و مرا غرقِ در تفکر و اندیشه کرد ، اندیشه ای که وجودِ مرا به سمت نوشتن برانگیخته کرد ، نوشتنی که عنوانِ آن را 《پیغام هایِ مخفی برای ذهن》 میگذارم….
عاشقِ آن لحظاتی هستم که همان خدایی که هر چه دارم از اوست ؛ به من توفیقِ تفکر میدهد ، زیرا که هیچ عبادتی برای من ، به اندازه تفکر کردن؛ لذت بخش نمی باشد ، تفکری از جنسِ…
…و کسانی که در هر لحظه و در همه حال ، در خلقتِ آسمان ها و زمین تفکر میکنند و به برکت این تفکر به حالتی میرسند که میگویند : پروردگارا ، تو اینها را بیهوده خلق نکردی…
[سوره آل عمران ١٩١]
آری ، من چنین عبادتی را دوست دارم و با آن بسیار بسیار بسیار لذت می برم ، به تعبیر حضرت رضا علیه السلام…
لیسَ العِبادَهُ کثرَهَ الصلاهِ و الصومِ ، إنّما العِبادَهُ التَّفکُّرُ فی أمرِ الله
عبادت به زیادیِ نماز و روزه نیست ، بلکه عبادتِ حقیقی یعنی تفکر کردن در کارِ خدا…
آری ، من تفکر در کارهایِ خدا را دوست دارم ، تفکری که عظمتِ رب العالمین را به رُخ من بکشد و… ، به قول حضرت صادق علیه السلام…
أفضَلُ العِبادَهِ إدمانُ التَّفکُّرِ فی اللّهِ و فی قُدرَتِهِ
با فضیلت ترین عبادت ، آن تفکرِ همیشگی در مورد خدا و قدرت او می باشد…
مثلا تفکر در سیستمِ هدایتِ خونِ در رگ هایم که به گونه ای منظم و مستمر در حال انجام است ، مرا به نیروی هدایتگری میرساند و این کلمات را بر زبانم جاری میکند که ای نیرویِ هدایتگرِ خون در رگ هایم ، وجودم را هدایت کن به راهِ مستقیم همان “صِرَ ٰطَ ٱلَّذِینَ أَنۡعَمۡتَ عَلَیۡهِمۡ غَیۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَیۡهِمۡ وَلَا ٱلضَّاۤلِّینَ”
مثلا تفکر در عظمتِ یک نهنگِ عظیمُ الجثه که خداوندگارِ فراوانی ، در هر وعده غذایی 1000 کیلوگرم ماهی کوچک و بزرگ ، روزی اش میکند ؛ مرا به حالتی میرساند که خجالت بکشم در برابر خداوند متعال از کمبود حرف بزنم و گرانیِ قیمتِ خیارسبز از کیلویی 10هزار تومان به 11 هزارتومان را تحلیل کنم که “ای بابا ، خیار سبز هم گران شد و رفت ، دیگه این دنیا به درد زندگی کردن نمیخورد…”
آری ، تفکری راستین در نشانه هایِ اللهِ یکتا حُکمِ پورتالِ(غار) سفر در زمانی را دارد که به مانندِ اصحاب کهف ، انسان را واردِ آن میکند که و سالیانِ سال ما را به سمت جلو میبرد… ، به تعبیر حضرت علی علیه السلام…
فِکرُ ساعَهٍ قَصیرَهٍ خَیرٌ مِن عِبادَهٍ طَویلَهٍ
یک ساعتِ کوتاه فکرکردن ، بهتر و برتر از یک عبادتی طولانی است…
آری ، تفکر در نشانه هایٍ الله یکتا بسیار قدرتمند است و اگر این تفکر ، در ساعاتِ مقدس شب که از قبل از اذانِ صبح شروع میشود و تا طلوعِ خورشید ادامه می یابد ؛ انجام شود ؛ قدرتی دو چندان پیدا میکند ، زیرا که در آن ساعات ، آرامشی عجیب بر این سیارهِ خاکی حاکم است و محلِ تجلیِ قدرت نماییِ “ربُّ الفَلَق” می باشد…
پهلوهایشان در نیمه هایِ شب برای راز و نیاز با پروردگار ، از بسترهایشان کناره میگیرد و در آن لحظات ، پروردگارشان را با حالتِ ترس و امید ، میخوانند…
[سوره السجده 16]
آری ، وقتی که از لذتِ خواب بگذریم ، لذتی بالاتر روزی ما میشود که اصلا دیگر دلمان نمیخواهد آن را با هیچ چیز عوض کنیم…
و این قانونِ خداست که اگر از یک لذتِ کوچک بگذریم ، لذتی بزرگتر روزی ما میکند ، مثلا وقتی که از لذتِ دیدنِ یک میلیون تومان موجودیِ حسابِ بانکیِ خود بگذریم و از آن دل بکنیم و آن را به عنوان “قَرۡضًا حَسَنࣰا” به خدا بدهیم ، طعمِ لذتی زیبا و چندبرابری را از سمت او میچشیم…
کیست که با انفاقِ خود به خدا وامی نیکو دهد ، تا برای او چندین برابرش کند و پاداشی بزرگوارانه داشته باشد؟؟؟
[سوره الحدید 11]
چه قانونِ زیبایی که از یکسری چیزها میگذریم و چیزهایی زیباتر را دریافت میکنیم ، مثلا از لذتِ شرکت در جمع هایی که زبان به لغو و بیهوده گویی باز است ، میگذریم و به حکمِ فرمان خدا ؛ “عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ” میکنیم و این سیگنال را به سمتِ درگاه او ارسال میکنیم که “ای خدا من از هم صحبتی با آنان گذشتم به شوقِ هم صحبتی با تو” و حال در اینجا خدا پاداشی زیبا به این رفتارِ صادقانه ما میدهد و… ، به تعبیر مولانا…
این دهان بَستی ، دَهانی باز شد
کو خورندهٔ لُقمههایِ راز شد
و اما حکایتِ این نیمه هایِ شب ، چیست که اینقدر قدرتمند است؟!
خدا داناتر است به این لحظاتِ مقدس که در آیاتِ ابتدایی سوره مزمّل ؛ به عنوان یک تمرین آماده سازی ، حضرت محمد را به بیداری در نیمه های شب و خواندن و تامل در آنچه که بر او نازل کرده بود ، دعوت میکند و حکمتِ چنین کاری را اینگونه برای او وصف میکند که…
و ای محمد ، همانا تحولاتِ روحیِ حاصل شده از تفکر و ذکرِ پدید آمده در شب ، موجب محکم شدنِ گام هایِ تو در راه حق و استوار شدنِ کلامِ تو در این راه میشود…
[سوره المزمل 6]
عهه ، بحث در مورد چیز دیگری بود ولی چه شد که بحث به سمتِ تفکر و اثراتِ آن کشیده شد ولی هر چه شد ، زیبا شد و حال که چنین شد ، دوست دارم این سفارش را به درگاهِ خداوندِ متعالی که “سَرِیعُ ٱلۡحِسَابِ” و “سَرِیعُ ٱلۡعِقَابِ” است ، ثبت کنم که…
خدایا ، لطفا به من توفیقِ بهره مندی از این ساعاتِ مقدسِ نیمه های شب و لحظاتِ سحرگاهان را بده تا جزو گروه آنهایی باشم که در کتابِ مقدس ، آنها را با عنوان “وَ ٱلۡمُسۡتَغۡفِرِینَ بِٱلۡأَسۡحَارِ” خوانده ای…
آنها کسانی هستند که زمانِ کمی از شب را میخوابند و در لحظاتِ سحر به استغفار می پردازند
[سوره الذاریات 17 – 18]
عهه راستی ، دوست داشتم این را هم به خدا بگویم که…
خدایا ، وقتی که من یک سفارشِ اینترنتی در سیستمِ یک فروشگاه اینترنتی ثبت میکنم ، آن را با عزت و احترام دریافت میکنم و این در حالی است که الان من سفارشِ “بیداریِ در سحرگاهان و طعمِ زیبای هم صحبتی با تو” را در سیستمِ تویی که “سَرِیعُ ٱلۡحِسَابِ” هستی و به سرعت حساب و کتاب میکنی و در یک چشم بر هم آن سفارش را ثبت و آماده میکنی ، ثبت کردم ؛ یعنی نمیخواهی این سفارش مرا به دست من برسانی؟؟؟!!!
وااای نه ، خودم فهمیدم ، اشتباه از سمت من است..
تو میخواهی ولی مشکل از سمت من است که من به اندازه آن اعتمادی که به آن فروشگاه اینترنتی دارم ، به تو ندارم… ، پس هر چه میکشم از خودم است…
من اینقدر بی معرفت هستم که به آن فروشگاهِ اینترنتی اعتماد میکنم و پولم را پیشاپیش به آنان تقدیم میکنم و مطمئنِ مطمئنِ مطمئن میمانم که سفارشم تا لحظاتی دیگربه دستم میرساند ولی به تویی که گوشه ای از قدرت و عظمتت را در سیستم بیناییِ و شنواییِ من به رخِ من کشیدی ، اعتماد نمیکنم و…
خدایا ، من هیچی ندارم که به تو بگویم جز اینکه اعتراف کنم به اینکه من در اعتماد کردن به تو ضعف و ناخالصی دارم…
حال بیا و مرا بخر و درمان کن و این غده هایِ سرطانیِ ضعف ها و ناخالصی هایم را پرتودرمانی کن و آنها از وجودم خارج کن و ضعفِ در ایمانم را با فیزیوتراپی درمان کن تا به ایمانی قوی تبدیل شود…
بیا و درمان کن این رضایِ مریض را که سخت بیماراست و بیماریِ کشنده ای به نامِ ضعفِ در اعتماد و ایمان به خودت دارد ؛ بیماریِ کشنده و هلاک کننده ای به نام کوری و ناشنوایی دارد که نشانه های قدرتِ تو را نمیبیند و نمیشنود…
و ایوب را بیاد آور که پروردگارش را ندا داد که بیماری ای به من رسیده است ، مرا درمان کن که تو مهربانترین مهربانانی
[سوره اﻷنبیاء 83]
بیا و من را بخر و درمان کن و جراحت های مرا التیام بخش ، من اینقدر روی خودم و دیگران حساب کردم و ضربه ها خوردم که دیگر بس است ، بیا و… ، به تعبیر مولانا…
بازخَر ما را از این نفسِ پلید
کاردش تا استخوانِ ما رسید
بگذریم…
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
قبل از ذکر آن کلماتی که بروی آن اطلاعیه نقش بسته بودند ؛ دوست دارم این نوشته را مُعطّر کنم به کلامی از خدا که مرتبط با آن چیزی است که میخواهم در مورد آن بنویسم؛ همان کلامی که به جهتِ هدایتِ بشریت ، بر زبانِ حضرت محمد جاری ساخت…
فَلۡیَنظُرِ ٱلۡإِنسَـٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦۤ
پس انسان به غذایِ خود نگاه کند و در آن اندیشه کند…
[سوره عبس 24]
حکایتِ غذا چیست که باید به آن نگاه کنیم؟!
لایه اولیه ی معنایِ غذا ، همان است که همه ما میدانیم که باید مراقب باشیم که چه چیزی را وارد معده ی خود میکنیم… ، به تعبیر قرآن…
…کُلُوا۟ مِن طَیِّبَـٰتِ مَا رَزَقۡنَـٰکُمۡ…
…از نعمت های پاکیزه ای که روزیتان کردیم ، نوشِ جان کنید…
[سوره البقره 57]
خب ، همییین ؟ آیه را خواندیم و الحمدلله معنی اش را هم فهمیدیم و سریع برویم آیه بعدی را بخوانیم که ثواب بیشتری را جمع کنیم تا در دنیایِ بعدی قصرها و باغ هایِ بیشتری دریافت کنیم؟؟؟!!!
کجا با این عجله؟ یکم بنشینیم و یک شربتِ گلاب و زعفرون بخوریم و بیشتر تامل کنیم در این آیه ی زیبا تا بیشتر دریافت کنیم…
لایه بعدیِ غذا ، غذایی است که ما در قالبِ فکر به ذهنِ خود میدهیم
حال مسئله این است که همانگونه که ما به شدت مراقب هستیم تا غذایِ فاسد و آلوده نخوریم ، چرا مراقب اندیشه ها و افکارِ خود نیستیم؟؟!!
همانگونه که مراقبِ کامپیوترِ خود هستیم که هر کسی فلش مموریِ خودش را به آن نزند ، چرا مراقبِ فضای مقدسِ ذهنِ خود نیستیم و براحتی اجازه یِ ورود هر فکری را به آن میدهیم؟؟!!
همین تفکر در این دو سوال چنان انسان را…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
خب ، در اینجا به این مسئله میرسیم که ذهنِ انسان حُکم یک اَبَر کامپیوتر را دارد که فرماندهی اعضای بدن و رفتارهای ما را بر عهده دارد و هر چه را به عنوان خوراک به آن بدهیم و آن را به واسطه تکرار و تکرار ، بروی آن نصب کنیم ؛ به صورتِ اتفاق در صفحه یِ نمایشگرِ زندگیِ ما ، پخش میکند
مثلا من از بچگی در اثر هم نشینی با خانواده ام که فارسی صحبت میکردند ، برنامه یِ زبان فارسی را بروی سیستمِ ذهنِ خود نصب کرده ام و حال چون چنین برنامه ای بروی سیستمِ ذهنِ من نصب شده ، این کلماتِ فارسی برای ذهنِ من قابل پخش میشود و این در حالی است که در حال حاضر زبانِ چینی برای من قابل پخش و فهم نیست ، زیرا که برنامه چینی بروی سیستمِ ذهنِ من نصب نشده و چنانچه بخواهم که زبان چینی برای من قابل فهم و پخش شود باید آموزش ببینیم و تکرار و تکرار کنم تا…(رجوع کنید به فایلی از استاد بنام تغییر باورها به روش استاد عباس منش)
این سیستمِ عظیم ذهن است که براساس آنچه که بروی آن نصب شده باشد ، هورمون هایی را در بدن آزاد میکند و ما را کنترل میکند…
مثلا شخصی که برنامه یِ تحسینِ زیبایی ها را برویِ ذهنِ خود نصب کرده باشد ، به صورت ناخودآگاه در مواجه با موقعیت های زیبا ، شاد میشود و غرق در تحسین میشود
در واقع چنین اتفاقی در وجود او بخاطرِ هورمون هایی است که از ذهن او ترشح میشود و به صورت انرژیِ تحسین در بدن او ظاهر میشود ولی اگر شخصی برنامه مخرب و فاسدِ حسادت را را بروی ذهنِ خود نصب کرده باشد ، نمیتواند درموقعیت های زیبا احساس شادی و رضایت کند ، زیرا که چنین برنامه ای برای ذهن او تعریف نشده و ذهنِ او چنین هورمونی را برای او آزاد نمیکند بلکه هورمون و انرژی ای از جنسِ حسادت را در وجود او آزاد میکند
کل داستان درهمین است که برنامه های ذهن خود را عوض کنیم ، مثلا برنامه ویروسی حسادت را پاک کنیم و برنامه تحسین را نصب کنیم ، تمااام
حال سوال این است که این برنامه هایی که برویِ ذهنِ ما نصب میشود ، از کجا می آیند؟؟؟!!!
جواب واضح است ؛ توسط خودمان ، اگر قدر این سیستم عظیم را بدانیم ؛ خودمان کنترل آن را بر عهده میگیریم و اجازه ویروسی شدنش را توسط انسان هایِ غیر الهی نمیدهیم و برنامه هایی زیبا از جنسِ فراوانی و ارزشمندی و… بروی آن نصب میکنیم ولی اگر قدرِ این موهبتِ خدادادی را ندانیم ، دیگران می آیند و کنترل ذهن ما را در اختیار میگیرند و هر چه را که بخواهند بروی ذهن ما نصب میکنند و وجودِ ارزشمند و گرانبهایِ ما را برده و اسیرِ خویش میکنند
پس هر چه هست به خودِ ما برمیگردد و مسوول خوشبختی و بدبختیِ ما خودِ خودِ خودمان هستیم و نمیتوانیم مسوولیتِ بدبختی خود را به گردن دیگران بیاندازیم که فلان دولت و فلان مسوول نگذاشتند و….
آری ، ما چنین سرمایه ای را داریم ، سرمایه ای بنام ذهن که متشکل از ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه است که حکمِ یک اَبَرکامپیوترِ کوانتومی را دارد که هر چه را به بعنوان برنامه بروی آن نصب کنیم در صفحه نمایشِ زندگی ما پخش میکند ، به تعبیر حضرت علی علیه السلام…
در شگفتم از کسى که در پى یافتن گمشدهِ خویش مى گردد، در حالى که «خود» را گم کرده و در پى یافتن «خویش» نیست!!!
الان اگر من گوشیِ خود را گُم کنم ، در بدر دنبالِ آن میگردم که آن را پیدا کنم ولی من ؛ خویشتن را گم کرده ام و از عظمتی که خدا درونِ من گذاشته غافل شده ام ولی عینِ خیالم هم نیست که نیست…
این را بارها به خودم گفته ام و باز هم میگویم که سیستم شنوایی و بینایی ای که خدا در وجودِ من گذاشته دارای محدوده ی فرکانسی خاصی است و این محدوده ی فرکانسی در زمان مرگ فراتر میرود به گونه ای که میتوانم چیزهای را ببینم و بشنوم که قادر به دیدن و شنیدن آنها نبودم و مهمترین چیزی را که در آن لحظه میبینم ، عظمتی است که خدا درون من گذاشته ولی ای دل غافل…
آری ؛ آن عظمتِ فراموش شده را میبینم و درآنلحظه آرزوی بازگشت به دنیا و فرصت دوباره را میکنم که قدردان آن عظمت باشم ولی جوابی که میشنوم…
و هنگامی که مرگِ یکی از آنان فرامیرسد ، به پروردگارِ خود میگوید که خدایا مرا به دنیا بازگردان تا قدردانِ موهبت هایِ تو باشم ولی جوابی جز “هرگز” نمیشنود….
[سوره المؤمنون ٩٩ – ١٠٠]
همین تفکر در این آیه چقدر…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
خب پس نسخه چیست تا شاهدِ چنین صحنه ای نباشم و با حالتِ “رَاضِیَهࣰ مَّرۡضِیَّهࣰ” ، تسلیم فرشتهِ مرگ شوم و با اشتیاقِ فراوان ، راهی دنیایِ بعد شوم؟؟؟
نسخه همان سخنِ حضرت محمد است که…
موتوا قبلَ ان تمُوتوا
بمیرید قبل از آنکه مردنِ اصلی خود…
نسخه همان بیت مولانا است که…
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
آری ، باید همین الان بمیرم و به خود آیم…
مرگ رحمت و زنده شدنی مجدد است ولی حقیقتی اشتباه را به عنوان یک غذایِ فاسد وارد ذهنم کرده ام و آن این است که من مراقب افکارم نبودم و اجازه دادم که جریانِ تاریکی مرا از لفظِ مُردن با عناوینی مانند وحشت قبر و… بترساند و این ترس با شنیدنِ لفظِ مرگ همنشین شده است و مرا از چنین موهبتی ، میترساند…
حال که چنین است ، باید اندیشه و چشم هایم را بشویم و از زاویه ای زیباتر بیاندیشمُ و نگاه کنم تا برنامه ای جدید نسبت به مرگ در ذهنم نصب شود و آن این است که…
مُردن در برابر الله یکتا زیباست و به این معناست که من در برابر او تسلیم میشوم و از سر راهِ او کنار میروم تا آن عظمتِ بی نهایت بتواند از طریقِ من به جلوه گری بپردازد…
چنین مردنی در برابرِ الله یکتا زیباست ، زیرا وقتی که در برابر اویی که زنده کننده زمینِ مرده در فصل بهار است ، بمیرم ؛ می آید و زمینِ وجودِ مرا احیا میکند و زنده میشوم به خودِ خودِ خودش و….
و به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمینِ مرده یِ در فصل زمستان را به زمین زنده ای در فصل بهار تبدیل میکند ، پس او اینگونه مردگان را زنده میکند و او بر هر کاری توانا است.
[سوره الروم 50]
آری ، مردن و تسلیم شدن در محضرِ الله یکتا و از سر راه او کنار رفتن ؛ رحمت است و هیچ ترسی ندارد… ، به تعبیر قرآن
و به کسانی که در راه خدا کشته شده اند ، مرده مگویید ، بلکه آنان زندگانی هستند که شما هیچ درکی از آنان ندارید
[سوره البقره 154]
کشته شدن در راهِ خدا بدین معنی است که من نفسانیات و هوی و هوس هایِ خودم را به احترام الله یکتا و فرمان هایش ؛ در راهِ خدا فدا کنم و از آنان بگذرم و به تعبیر دیگر جانم را تقدیم او کنم و تسلیمِ محضِ او شوم…
چنین کشته شدنی زیباست ولی نگاهِ نازیبا در قبال چنین امری این است که انسان میمیرد و تمام میشود ولی نگاهِ زیبا این است که تازه و زنده میشود…
پس باید این اندیشه را در خود تقویت کنم که مُردن و تسلیم شدن در برابرِ الله یکتا ترسناک نیست بلکه مایه رحمت و حیات است و به برکتِ تقویتِ این اندیشه ؛ خود را آماده این کنم که با اشتیاقِ فراوان تمامِ وجودم را به او تقدیم کنم و در وادی مقدّسِ او “فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَیۡکَ” شوم تا او از طریقِ من “وَمَا رَمَیۡتَ إِذۡ رَمَیۡتَ” کند و چنانچه از سمتِ جریان تاریکی ، ترسی بر من وارد شد که مرگ ترسناک است ، در جوابش میگویم…
“من در وادی مقدس طوی هستم” ؛ همان وادیِ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوࣰى” و در چنین وادیِ مقدسی ، ترس و غم معنا ندارد و فریادِ “أَلَّا خَوۡفٌ عَلَیۡهِمۡ وَلَا هُمۡ یَحۡزَنُونَ” در آن پخش میشود…
آری ، پس من تلاش میکنم تا خودم را تقویت کنم که بودُ و نبودُ و هستُ و نیستِ خود را در محضر رب العالمین ، سَر بِبُرم و به مانند ابراهیم در داستانِ ذبحِ فرزندش ؛ حُسنِ نیتِ خودم را به او ثابت کنم و ندای “قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡیَاۤ” را از جانب خدا بشنوم و طعمِ زیبای “وَفَدَیۡنَـٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِیمࣲ” را بچشم…
آری ، من تلاش میکنم تا در محضر او خود را فدا کنم و همچون کشتگانی شوم که در ملکوتِ خدا ، مرا شهید بخوانند تا طعمِ حیاتِ واقعی را بچشم با چاشنی یک رزقِ بی نظیر از سمتِ خودش…
و هرگز گمان مبرید که آنان که در راهِ خدا کشته شدند ، مردگان هستند بلکه آنان زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان روزی میخورند…
[سوره آل عمران 169]
آن چیزی که ما از آن میترسیدم ، ترسناک نیست بلکه عین زندگی است ، خوشا به حال شهیدان ، آنها که از منیت ها و نفسانیات و منم منم منم کردن ها خالی شده اند و ساکنِ حریم مقدّسِ حضرت رب العالمین شده اند و نزد او روزی میخورند و… ، به قول مولانا…
در شهیدان یُرزَقون فرمود حق
آن غذا را نِی دهان بُد نِی طَبَق
غذایی میخورند از جنسِ نور که خوردنش نیازی به دهان و سینی ندارد و این نور همان غذای اصلی بشریت است… ، به قول مولانا…
قوتِ اصلیِ بشر نورِ خداست
عهه ، چرا بحث به اینجا کشیده شد ولی هر چه بود زیبا شد ، حال که چنین شد و بحث نورِ خدا شد ، دوست دارم خدا را با این نامِ زیبایش که در دعای جوشنِ کبیر آمده صدا کنم و سفارشی را در سیستمِ او ثبت کنم…
یَا مُنَوِّرَ الْقُلُوبِ…ای نور بخش قلب ها
دیگه نیازی نیست توضیح بدم ، همین اسم خودش حکایت دارد که چه سفارشی را ثبت کردم… ، فقط یک نکته بسیار مهم و آن هم این است که…
خدایا خودت گفتی که…
لَهُمۡ قُلُوبࣱ لَّا یَفۡقَهُونَ بِهَا
آنها را قلب هایی است که با آن حقائق را در نمی بیابند
[سوره اﻷعراف ١٧٩]
پس پناهم باش و مرا توفیق ده که قدردان این عظمتِ بزرگی که در وجودم گذاشتی و نام آن را “قلب” نهادی ؛ باشم و از نور خودت بر آن بتابان و آن را “پرتودرمانی” کن تا جلا پیدا کند و زنگارهایش از بین برود و…
خدایا ، قربونت برم ، حواست باشه به این قلبِ من که یه وقت لحظه مرگ نفهمم که چه سرمایه ای داشتم و ای دل غافل…
خدایا مرا توفیق بده که مراقبِ این قلب باشم که خودت در یک حدیث قدسی فرمودی…
لا یَسَعُنی أرضی ولا سَمائی ولکِن یَسَعُنی قَلبُ عَبدِیَ المُؤمِنِ
زمین و آسمانِ من ، گنجایش مرا ندارند ؛ اما قلبِ بنده مؤمنم ، گنجایش مرا دارد
خدایا خودت پاسبانِ قلبِ من بشو تا غیر خودت در آن وارد نشود… ، به تعبیر حضرت صادق علیه السلام
قلب آدمى حرم الهى است در حرم خدا ؛ غیر خدا را منزل مده
قلب اسرار فراوانی دارد و در سرزمینِ وجودیِ من ، معادل خانه یِ کعبه است که بروی این سیاره خاکی است و خانه یِ کعبه اولین مکانی است که خشکیِ زمین از زیر آن ظاهر شد که اصطلاحا به آن “روز دَحوُ الارض”میگویند…
حال همین خانه ی کعبه ، مرکزِ میدانِ مغناطیسیِ کره زمین به شمار می آید و این یعنی که قلبِ من که معادلِ همین خانه ی کعبه بروی زمین است ، مرکزِ میدانِ مغناطیسیِ وجودِ من است و قدرتِ ارتعاشی بالایی دارد و….(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
بگذریم…
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
حال که قدرت عظیمِ ذهن را متوجه شدیم که مثل یک کامپیوتر است که هر چه را بروی آن در اثر تکرار و تکرار نصب کنیم ، در زندگی ما قابل پخش میکند ؛ باید یک نگهبان بسیار قوی در دربِ ورودی آن قرار داهیم تا اهمیتِ ویژه ای به پیام های آشکار و نهانی که به سمت آن میرود ، بدهد…
آری ، پیغام هایِ آشکار و پیغام هایِ نهان
خب ، اینا دیگه یعنی چی؟
برای فهمِ این دو مقوله یِ پیام هایِ آشکار و نهان باید دو مثال بزنم که درکِ بیشتری داشته باشیم
پیام های آشکار ، بسیار واضح هستند و براحتی میتوانیم آنها را تشخیص دهیم مثل یک لیوان آبِ گل آلود که همه ما براحتی میفهمیم که این آب برای سلامتی مضر است و از نوشیدنش صرفِ نظر میکنیم
ولی پیام های نهان ، بسیار مخفی هستند و به صورت واضح قابل مشاهده نیستند و برایِ مشاهده آنها نیاز به مطالعه و تحقیقاتِ بیشتری داریم ، مثل یک لیوانِ آبی شفاف که در ظاهر به عنوانِ آب معلوم میشود و هیچ مشکلی در نگاهِ اول ندارد ولی وقتی که آن لیوان را در دستگاهِ تصفیهِ آب از فیلترهای گوناگون عبور میدهیم ، متوجه میشویم که چقدر رسوبات و موادِ خطرناکی داخل این آب بوده که ما با چشمِ خود نمیدیدیم و…
این مثالِ لیوان آبِ گِل آلود و شفاف ، یک مثال بود تا بفهمیم که پیغام های آشکار و نهانی که در معرضِ ذهن ما هستند ، یعنی چه؟
حال از پیام های آشکار شروع میکنیم که واضح است و نیازی به توضیح چندانی ندارد و همه ما به صورتِ آشکارا میدانیم که شرکت در مجالسی که در آن حرف هایِ نازیبا پشتِ سرِ همدیگر زده میشود ، بسیار مخرب است و یا شرکت در مجالسی که در موردِ گرانی و افزایش قیمت ها و بیچاره شدیم ها و… صحبت میشود ، یعنی بازگذاشتن دربِ ذهن و راه دادنِ افکار سمی به فضایِ مقدسِ ذهن و…
آری ، پس ما به صورتِ واضح میدانیم که این مجالس و هم نشینی با چنین افرادی ، یعنی راه دادن گرگِ درنده به فضایِ مقدسِ ذهن و باید از شرکت در این مجالس و دور همی هایی خداحافظی کنیم و تمااام…
ولی پیام هایِ مخفی و نهان چه؟ این پیام ها از طریق برخی کتاب ها و نوشته ها و فیلم ها و سریال ها و موسیقی ها و… همچون گرگی درنده در ظاهرِ یک گوسفندی مهربان و خوشگل به سمتِ ما می آیند و منتظر این هستند تا ما دربِ ذهنِ خود را بروی آنان باز کنیم و…
یادش بخیر در زمانی که بچه بودیم و داستانِ شنگول و منگول و حبه ی انگور را برایمان تعریف میکردند که آن گرگِ بدجنس ، خودش را در قالبِ مادری دلسوز با عنوان منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتون ؛ جلوه میداد و قصدِ ورود به خانه را داشت که بیاید و به غارتگری بپردازد ، حال این داستانِ پیام های مخفیِ ذهنِ ما بسیار شبیه به همین داستانی است که در بچگیِ خود شنیدیم و وظیفه ما این است که دربِ ذهنِ خود را برویِ آنان باز نکنیم…
و اما سوال این است که این پیام هایِ مخفیِ ذهن از کجا می آید؟؟؟!!!
جواب واضح است ، از سمتِ همان شیطانی می آید که در محضر رب العالمین قسم یادکرد که در کمین بندگانت مینشینم و از چپ و راست و بالا و پایین و عقب و جلو ، به سمت آنها حمله ور میشوم به امید اینکه یک روزنه ای را پیدا کنم و زهرِ خودم را بروی آنها بریزم…
و شیطان در برابر خدا گفت : بخاطر اینکه مرا از مقامِ فرشتگان طرد کردی ، در راهِ مستقیمِ تو بر سر راه بندگانت مینشینم و سپس از پیشُ و پسُ و راست و چپ و خلاصه از هر سو ، به سمت آنان خواهم رفت و بیشتر آنان را ناسپاس خواهی یافت
[سوره اﻷعراف 16 – 17]
جالب اینجاست که خودِ خدا هم به شیطان اجازه چنین کاری را که میدهد که هیچ ؛ بلکه به او میگوید که با تمامِ نیرو و توانِ خودت به آنان حمله ور شو…
و ای شیطان ، هر کس از آنان را که می توانی ، با صوتِ خود در معرض لغزش قرار بده و با سواران و پیادگانِ خود بر سرِ آنان بتاز و در اموال و اولاد آنان شریک شو و آنان را وعده های فریبنده بده و ای گروه مومنان بدانید که شیطان جز وعده فریب نمیدهد.
[سوره اﻹسراء 64]
ای بابا ، خدایا ایستگاهِ ما رو گرفتی ها ، خب چرا به این شیطان چنین اجازه را دادی؟ مثلِ اینکه خوشِت میاد هااا
و خدا لبخندی میزند و میگوید که…
بنده ی عزیزم ، تو مگر با من عهدِ بندگی نبستی؟ خب تو اگر در این عهدِ خودت با من بمانی به منزله این است که در آغوشِ من قرار داری و شیطان و تمام قوایش هیچ غلطی نمیتوانند بکنند ، پس از چه میترسی شیطون بلایِ ناقلا؟ ، نکنه میخوای پا بروی عهدِ بندگی ات بگذاری و از من فاصله بگیری که داری اینجوری میپرسی؟!(استیکر چشمک زدنِ خدا و استیکر لال شدنِ من و استیکر خنده ی فرشتگان)
إِنَّ عِبَادِی لَیۡسَ لَکَ عَلَیۡهِمۡ سُلۡطَـٰنࣱ…
ای شیطان این نکته را بدان که تو بر بندگانِ من هیچ تسلطی نداری…
[سوره اﻹسراء 65]
حال که متوجه شدیم داستانِ این پیام هایِ مخفی و آشکاری که به عنوانِ خوراک به سمتِ ذهن میروند ، چیست ؛ وارد آن بحثِ اصلی ای میشوم که چه چیزهایی بروی آن اطلاعیه نوشته شده بود که منجر به نوشتنِ این همه آگاهی شد…
فقط قبل از واردشدن به آن بحث ، لازم است که یک صحبتی با خدا داشته باشم که…
ببین خدایا ، تو یک فیلتری در وجودِ من گذاشتی بنامِ کلیه که خونِ مرا تصفیه میکند و این یعنی که تو عاشقِ سلامتیِ من هستی که اینگونه به فکر من هستی ، حال که چنین است بیا و برایِ ذهنِ من هم فیلتری بگذار تا افکارِ زیبا و قوی از آن فیلتر رد شوند و رهسپارِ فضایِ مقدسِ ذهن من شوند ، زیرا که تو دانای کل هستی و جیزهایی را میدانی که این رضا نمیداند و تماااام ، خلاصه حواستِ به من باشه
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
و اما آن اطلاعیه چه بود که اینگونه وجودم را برانگیخت که بیام و بنویسم…
اطلاعیه ای بود در مورد افتتاحِ یک آرایشگاه در دانشگاه که هر کس میخواهد جهت اصلاحِ مویِ سرِ خود به آن مراجعه کند ، ولیییی یک عبارت چهار کلمه ای بروی آن نوشته شده بود که در ظاهر بسیار ساده بودند ولی حاوی پیام های مخربی برای ذهن بودند و آن چهار کلمه این بود که…
30 درصد تخفیفِ دانشجویی
کلِ آگاهی های این نوشته ، به برکتِ همین چهار کلمه است…
وقتی که این نوشته را دیدم ، احساسی درون من گفت که مراقب این چهار کلمه باش که حاویِ پیام هایِ بسیار مخربی است…
از او توضیح بیشتر خواستم…
چنین جوابی داد که در این چهار کلمه دو کدِ مخربِ باورِ عدم لیاقت و کمبود جای گذاری شده و میخواهد در قالبِ یک گرگِ درنده در صورتِ گوسفندی مهربان ، وارد ذهنت شود ؛ پس مراقب باش…
باز هم توضیح بیشتر خواستم…
جواب داد که ببین در پشت این چهارکلمه این جمله ی نازیبا نهفته است که “میدانم که ضعیف و بدبخت هستی و پول نداری ، پس بیا تا با 30 درصد تخفیف ، موهایت را اصلاح کنم” ، پس مراقب باش که اسیر این تله ی نهفته در این اطلاعیه نشوی و اشرفِ مخلوقات بردن خودت را زیر سوال نبری…
با خود گفتم : عهه ، چه جالبه ؛ مشتاق بودم که او بیشتر برایم بگوید و این بار هم گفت منتها از قرآن و دوست دارم تفسیر آنچه را که گفت ؛ بنویسم ، تفسیری از آیات 65 و 66 سوره انفال با عنوانِ “تخفیف خدا به گروه مومنان بخاطر ضعف در ایمان هایشان” ؛ باشد که مایه عبرتِ ما باشد
آری ، حکایتِ “تخفیف و ضعف” ؛ هر جا که عبارتِ تخفیف دیدیم باید مراقب باشیم تا رفتاری زیبا داشته باشیم تا سیستمِ کائناتِ هوشمندِ خدا متوجه این امر بشود که این آدم ، از اون آدمایِ ضعیف نیست بلکه او بسیار قوی است
آری ، حکایت تخفیف است که هر جا این عبارت را دیدیم باید این دو آیه ی زیبا جلوی چشمانمان باشد و با خود بگوییم که “من مخلوق خدایی قدرتمند هستم که ضعف در او راه ندارد و تولیداتِ کارخانه یِ او هم مثل خودش قدرتمند هستند” و مراقبِ رفتارِ خود باشیم که یک رفتارِ قوی از خود در صفحه یِ کائناتِ هوشمندِ خدا بروز دهیم
و اما آن دو آیه یِ سوره انفال چیست؟
آن دو آیه حکایت از جنگی را دارد بین گروه مومنان و کافران ، جنگی که تعداد گروه مومنان بسیار کمتر از گروه کافران است ولی خدا قوتِ قلبِ گروه مومنان میشود و به آنان وعده ای میدهد که…
درست است که جمعیتِ شما کم است ولی شما قوی هستید و یک نفر از شما قدرت این را دارد که بر 10 نفر از آنان ، غلبه کند
به تعبیر قرآن ، 20 نفر از شما حریف 200 نفر از آنان میشود و چنانچه 100 نفر باشید میتوانید بر 1،000 هزار نفر از آنان ؛ غلبه کنید
آری این وعده ای بود که خدایِ قدرتمند به گروه مومنان داد ولی اتفاقی که افتاد این بود که گروهِ مومنان ترسیدند و در ایمانِ خود به وعده خدا دچار ضعف شدند و وقتی که از خود ضعف نشان دادند ، خدا به آنان گفت…
کل داستان در همین حرفِ خدا به آنان بود که…
فهمیدم که در ایمانِ خود نسبت به من ضعف دارید ، پس من به شما تخفیف میدهم
عهه ، پس تخفیف با ضعف هم نشین شده است…
حال تخفیف خدا به آنان چه بود؟
تخفیفِ خدا به آنان این بود که به آنان گفت که یک نفر از شما میتواند بر 2 نفر از آنان غلبه کند
حال یک نفر در برابر 10 نفر کجا و یک نفر در برابر 2 نفر کجا؟
این دو آیه ی قرآن حامل یک پیامِ مهم از سمتِ خدا به ما است که…
ای بندگانِ من ، تخفیف از ناحیه ضعف است و در شما ضعف راه ندارد ، زیرا منی که خدای قدرتمند شما هستم ؛ شما را قدرتمند آفریده ام ؛ پس لطفا مراقبِ این گوهر نابی که در وجودتان گذاشتم باشید
آری ، بندگانِ خدا اهلِ تخفیف گرفتن در قیمت ها و… نیستند ، زیرا که آنان ؛ خود را از جنسِ خدای قدرتمند میبینند
آری ، بندگانِ خدا که به گوهر ارزشمندِ درونِ خود پی برده اند ، اصلا در هنگامِ خرید به قیمت ها نگاه نمیکنند چه رسد به اینکه این اندیشه ی مخرب در ذهن آنها خطور کند که بروم و از مغازه دار تخفیف بگیریم…
آری ، بندگانِ ارزشمندِ خدا هر جا که اسمِ تخفیف را ببینند یا بشنوند ، بجای اینکه فکر کنند که سریع برویم و بخریم تا مهلتِ تخفیف تمام نشده ، خود را غرق در این اندیشه میکنند که “من مخلوق و بنده یِ خدایِ قدرتمند و فراوانی هستم و هر چیزی را که بخواهم ، با عزت نفس و براحتی میخرم” ، تمااام
خدایا شکرت برای این اندیشه ی زیبا و وظیفه الان من این است که…
این اندیشه یِ زیبا را تکرار و تکرار کنم تا بروی ذهنِ من نصب شود و آن اندیشه هایِ نازیبایِ گذشته پاک شود تا نتایجِ این جهادِ اکبر برای تثبیت این اندیشه یِ زیبا را در صفحه مقدسِ ذهنِ خود ، برویِ صحنه یِ نمایشگرِ زندگیِ خود ببینم
خدیا شکرت برای چنین آگاه شدنی
و حسنِ ختامی بر این آگاهی ، این چند کلمه ی نورانی از قرآن کریم باشد
وَٱصۡنَعِ ٱلۡفُلۡکَ بِأَعۡیُنِنَا وَ وَحۡیِنَا…
و ای نوح ، کشتی را تحت نظرِ ما و طبق راهنمایی های ما بساز…
[سوره هود 37]
همین چند کلمه کوتاهِ قرآن چقدر برای من زیباست و تفکر در آنها مرا غرقِ در احساسِ خوب میکند و این کلمات را بر زبانم جاری میکند که…
خدایا ، دوست دارم مثلِ حضرتِ نوح ؛ تحتِ نظرِ تو باشم و طبق راهنمایی های تو کشتیِ ذهن خود را با اندیشه هایِ زیبا بسازم تا این کشتی ، مرا به سمتِ خودِ خودِ خودت ، هدایت کند…
همین دیگه ، خلاصه هوای ما را داشته باش و ما را سوارِ بر کشتی هدایت کن تا در روزی که در برابر تو می ایستیم جزو کسانی باشیم که “وُجُوهࣱ یَوۡمَئذࣲ نَّاضِرَهٌ” است…
خداروشکر میکنم دوباره قلبم با یه کامنت پر نور از شما روشن شد
همش به این فکر میکردم چرا یه مدت ذهنم پر شده از نجواهای شیطانی تا یه مسئله رو برای ذهنم حل میکنم و پروندشو میبندم دوباره یکی دیگه مثل قارچ سبز میشه تا این حل میشه یکی دیگه و اصلا تمومی ندارن الان با این ایه از شما جوابمو گرفتم
و شیطان در برابر خدا گفت : بخاطر اینکه مرا از مقامِ فرشتگان طرد کردی ، در راهِ مستقیمِ تو بر سر راه بندگانت مینشینم و سپس از پیشُ و پسُ و راست و چپ و خلاصه از هر سو ، به سمت آنان خواهم رفت و بیشتر آنان را ناسپاس خواهی یافت
قشنگ امروز احساس میکردم یه مدته شیطان داره از چپ و راست حمله میکنه و فرصت نمیده بعد وقتی به قبل نگاه کردم که اینطور نبود یادم افتاد من قبلا یه سره درحال سپاسگذاری با حال خوب بودم و اصلایه ثانیه به ذهنم مهلت نمیدادم بخواد فکر کنه و صد در صد زمانی که سکوت میکردم در حال صلات بودم و این جمله خدایاشکرت که همه نعمت ها از طرف توعه ورد زبونم بود و اگر تسبیح دستم میگرفتم بالای ده ها هزار در روز تکرارش میکردم اما الان غافلتر شدم وفراموش میکنم اگاهانه شکرگذاری کنم و ذهن و افکارم رو مهار کنم
جناب احمدی اگر میشه در مورد شکرگذاری و برداشتن توجه از رو نجواهای بی اساس یکم بنویسید گاهی نجواها انقدر بی اساسه که حتی منطق ها هم خندشون میگیره و هر چی منطق بیاری باز ولکن نیستن
سپاسگزارم از شما بابت این پیامِ زیبایتان و خوشحالم از اینکه متنِ نوشته شده یِ من ، برایِ شما الهام بخش بوده…
یک مساله ای است که اصل و اساس است و آن اصلی است بنامِ “درخواستِ توفیق”
توفیق یعنی همان موفق شدن برای انجام کاری است…
توفیق همان چیزی است که ما در تعارفاتِ روزانه خود به کار میبریم با عناوینی مثل این که “توفیق دیدار با شما را نداشتیم” و یا مثل این که “از کم توفیقی من بود که نتوانستم با شما تماس بگیریم” و…
توفیق همان چیزی است که حضرت شعیب نبی ، آن را به خدا نسبت میدهد
…وَمَا تَوۡفِیقِیۤ إِلَّا بِٱلله…
توفیق انجام کارهایم ، به دستِ خداست…
[سوره هود 88]
آری ، تمامِ توفیقاتِ من ؛ اعتبارش به خدا برمیگردد…
اما این مساله“درخواست توفیق” یعنی چه؟؟!!
مساله این است که همه ما میدانیم که راه و چاه چیست ، حال آیا توفیق پیدا میکنیم که از چاه بیرون بیاییم و در راه قدم بگذاریم؟!
یک معتادی که اعتیاد به سیگار و مشروب و… دارد ، خیلی خوب میداند که این امر موجب نابودی او میشود و باید آن را ترک کند ولی مساله این است که چرا توفیقِ ترک آن را پیدا نمیکند و با عبارت “ان شاءالله از شنبه شروع میکنم” ، خود را اسیرِ یک چرخه معیوب میکند؟!
همه ما میدانیم که شکرگزاری و تحسین زیبایی دیگران یک امر پسندیده است و کفران نعمت و حسادت یک امر ناپسند است ولی چرا توفیق نمیکنیم تا عمل کننده به این دانسته ها باشیم؟!
اصلا چرا وقتی که قدم در راه عملی کردنِ این دانسته ها برمیداریم ، چند روزی را با قدرت جلو میرویم و خوب عمل میکنیم ولی بعد از مدتی مجددا به همان نقطه اول برمیگردیم؟!
واقعا دلیل این اتفاقات چیه؟
زیباترین جوابی که برای این سوال پیدا میشود ، این عبارت است که…
خدایا من نمیدانم و تو میدانی….
و زیباترین عملی که ما میتوانیم در ابتدای هر صبح انجام دهیماین است که این دعایِ “درخواستِ توفیق” را به درگاه خدا ثبت کنیم که…
خدایا مرا توفیقِ عمل به آنچه که تو را خشنود و مرا رستگارمیکند ، بده
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” اوج اظهارِ عجز و فقرِ ما در برابر قدرتی است که دانای کل است…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” ، حکایت از رسیدن ما به نقطه صفرِ مرزی را دارد که از همه چیز و از هم کس خسته شده ایم و با حالت اضطرار و خالصانه به سوی خدا آمده ایم و از او تقاضای حلِ این مساله را ، داریم…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایت حضرت ابراهیمِ نبی را دارد که درگیر مساله یِ پیدا کردن خدایی بود که او را پرستش کند ولی بعد از غروب کردن خورشید و ماه و ستاره ، ندای “لَاۤ أُحِبُّ ٱلۡـَٔافِلِینَ”سر داد و با حالتی متواضعانه و عاجزانه چنین عبارتی را مطرح کرد که…
ترجمه عامیانه این عبارت ابراهیم نبی به زبان خودمان اینگونه میشود که…
ای کسی که مرا بوجود آوردی و پرورش دادی ؛ وضع مرا خوب ببین ، من نمیدانم و تو میدانی ، من بدنبال تو هستم و به هر چیز که رجوع کردم ، غروب کرد و رفت و الان درمانده و خسته مانده ام که چکنم ، اگر مرا هدایت نکنی ؛ من به چاه گمراهی میفتم و الفاتحه…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایتِ حضرت یوسفِ نبی را دارد که از وسوسه گری زنانِ مصر به تنگ آمده بود و چنین کلماتی را به خدای خویش مطرح کرد که..
اگر بخواهیم به زبان خودمانی این آیه را ترجمه کنیم ، معنایی این چنینی میدهد که…
ببین خدایا ، من دیگه خسته و درمانده شدم و نمیدانم چکنم ولی تو میدانی ، فقط اگر وجود این زنان را از من دور نکنی ؛ من با شدت هر چه تمامتر به سمت آنان کشیده میشوم و آلوده میشوم و دیگه یوسف بی یوسف…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایت حضرت موسی را دارد که درمانده و خسته ، به زیر سایه ای رفت و چنین کلماتی را با خدای خویش مطرح ساخت که…
این آیه ، آیه ای است که بروی در و دیوار این سایت ، زده شده همه از آن استفاده میکنند و الحمدلله همه ما میدانیم که چیست و…
نکته زیبای این آیه عبارتی است تحت عنوان “تَوَلَّىٰۤ إِلَى ٱلظِّلِّ” که به معنای این است که حضرت موسی به زیر سایه ای رفت و بعد آنگونه با خدا سخن گفت…
خب سوال این است که قرآنی که خیلی مختصر و ساده و بدون جزئیات میگوید و رد میشود و میرود ، چرا در این داستان جزئیاتِ رفتن موسی را به زیر سایه ای میگوید…
یعنی همینجوری خدا گفته بگذار یکم قشنگترش کنیم یا یک مطلبی در آن نهفته است؟
این حکایت به زیر سایه رفتن موسی اوج خستگی او را میرساند ، خستگی ای که حکایت از درماندگی چاره اندیشی هایش برای فرار از لشکریان فرعونی را داشت که بدنبال او بودند تا او را بخاطر کشتن یکی از سربازان فرعون ، قصاص کنند.
این حکایت زیر سایه رفتن موسی ، حکایت همه ماهایی است که دربدر بدنبال جواب و راهکاریم ولی به نتیجه ای نمیرسیم و خسته و درمانده میشویم و بدنبال سایه ای میگردیم که زیر آن استراحت کنیم…
حال فرق ما با موسی در این است که موسی در زیر آن سایه به عجز و فقرِ خودش به درگاهِ خدا اقرار کرد و همین امر ، تبدیل به سکوی پرتابی برای او شد ولی برخی از ما هنوز متوجه نیستیم که همه راهکارها به دستِ خدایی است که دانای کل است و او را فراموش میکنیم و خودمان را به در و دیوار میزنیم ولی بالاخره در زیر یک سایه ای متوجه میشویم که می بایست در زیر همان سایه یِ اول چنین اظهار عجزی به درگاه خدا بکنم و…
خوش بحال آنان که در زیر همان سایه یِ اول اظهار عجز و فقر به درگاه او میکنند و به نیروی برتری پناه میبرند که تدبیر کننده شب و روز و گردش خورشید و… است
حال همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم که ما هم اینگونه بگوییم که…
ببین خدایا ، من دیگه خسته شدم از زندگی بدون تو ، زندگی ای که سرشار از ترس و غم هایی شده که از سمت جریان تاریکی به سویِ من می آیند ، زندگی ای که هر چه تلاش میکنم تا با تو باشم ولی دوباره به همان نقطه اول برمیگردم و همان آش و همان کاسه ، خلاصه یک کاری بکن برای من که اگر چنین کاری برای من نکنی ، گمراه میشوم و…
همین…
دیگه خودِ خودِ خودش میدونه که چجوری برای ما لالایی بخواند و ما را آرام کند…
لالایی های اختصاصی برای هر کس متناسب با نیازی که آن شخص دارد…
همان خدایی که در بی قراری های زمان بچگی ام ، می آمد و از طریق لالایی هایِ مادرم مرا آرام میکرد ، آیا قادر نیست که در زمانِ کنونی ، برای من لالایی بخواند و بی قراری های بوجود آمده در وجودِ مرا که در اثر نجواهایِ جریان تاریکی است ، را خنثی و بی اثر کند؟؟؟!!!
او لالایی میخواند و ما لذت میبریم
مثلا در حال عبور از پیاده رویی هستیم که توجه ما را به سمتِ یک فرورفتگی بسیار کوچک در خیابان میبرد که بر اثر آب پاشیِ صبحگاهی یک مغازه دار ، اندکی آب در آن جمع شده است و بعد در همان لحظه ، گنجشکی را میفرستد و از آن آبِ جمع شده مینوشد و برای ما لالایی میخواند که…
من به فکر روزی رساندن به این گنجشک هستم ، حال آیا فکر میکنی که تویی را که بر این گنجشک برتری دادم ، فراموش کرده ام؟؟!!
یا مثلا در حال عبور از خیابانی هستیم که توجه ما را به سمتِ یک کارتن خواب با لباس های کثیف و پاره هدایت میکند و این لالایی را در گوش ما میخواند که خوب توجه کن که اگر کارهای نازیبایت را ترک نکنی به سرنوشت او دچار میشوی و بدبخت و… میشوی(اهرم رنج)
و بعد از چند لحظه توجه ما را به سمت آن طرف خیابان میبرد که شخصی بسیار ثروتمند با یک لباس بسیار زیبا در حال سوار شدن به ماشینِ بسیار زیبا و لاکچریِ خودش است و این لالایی را در گوش ما میخواند که ببین اگر به سمتِ کارهای زیبایی که به تو دستور داده ام بروی ، به زودی زود تو را به جایگاه آن فرد ثروتمند میرسانم(اهرم لذت)
و با همین سیستم اهرم رنج و لذت ، ویروس های ذهن ما را پاک میکند و آن را مجددا برنامه نویسی میکند برای خوشبختی و سعادت…
همین…
او لالایی میخواند و جوابِ همه ی بی قراری های ما را میدهد…
باشد که توفیق پیدا کنیم که همواره در محضر او باشیم تا لالایی هایِ او را بشنویم و نوش جان کنیم که لالایی های او بسیار عجیب آرام کننده است و چنین آرامشی را در هیچ کجا نمیتوان پیدا کرد… ، به تعبیر قرآن…
…أَلَا بِذِکۡرِ ٱللَّهِ تَطۡمَئنُّ ٱلۡقُلُوبُ
آگاه باشید که تنها با یادِ خداست که قلب ها آرام میگیرد
[سوره الرعد ٢٨]
باشد که توفیق پیدا کنیم که به اندازه یک دم و بازدم از او غافل نباشیم و به مانند شمایی باشیم که در نوشته خود ذکر کردید که روزانه بالایی ده ها هزار بار میگفتم “خدایا شکرت که همه نعمت ها از طرف توعه” ، به تعبیر قرآن…
ای کسانی که ایمان آوردید ، خدا را بسیار بسیار بسیار یاد کنید و هر صبح و شام او را تسبیح کنید
[سوره اﻷحزاب 41 – 42]
باشد که توفیق پیدا کنیم که امیدِ خود را حفظ کنیم و درمواقعی که هنوز نتیجه ای برایمان حاصل نشده ، با امیدِ فراوان به ادامه مسیر خوشبین باشیم و بدانیم که این صبر ما در این مسیر ، ما را به صَدر میرساند ؛ به تعبیر مولانا…
در اگر بر تو ببندد ، مرو و صبر کن آنجا
زِ پس صَبر ، تو را او به سَرِ صَدر نشاند
باشد که توفیق پیدا کنیم که اعتمادی راستین به او داشته باشیم ، اعتمادی که تحت هر شرایطی خدشه دار نشود و زبان شُکر را به زبان شِکایت تبدیل نکند ، اعتمادی که بدانیم که چنانچه شرایط سخت شود ، او برای من راهگشا میشود ، زیرا که او خدای شکافنده ی هسته در دل تاریکی خاک است ، به تعبیر قرآن…
إِنَّ ٱللَّهَ فَالِقُ ٱلۡحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ…
مسلما خداست که دانه و هسته را در دلِ تاریک زمین میشکافد…
[سوره اﻷنعام ٩5]
و به تعبیر مولانا…
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
همین…
درپناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید ، رویا خانم بزرگوار…
در ضمن چه زیبا در پاسخی که به من نوشتید ، گفتید که…
…و این جمله خدایاشکرت که همه نعمت ها از طرف توعه ورد زبونم بود و اگر تسبیح دستم میگرفتم بالای ده ها هزار در روز تکرارش میکردم…
این عبارت شما مرا یاد کلامِ امام حسین در دعای عرفه انداخت که درچنین قالبی با خدا صحبت میکنند…
أَنْتَ الَّذِی…. به معنای خدایا این تو بودی که…
مثلا یکی از آنها اینگونه است که
أَنْتَ الَّذِی شَفَیْتَ…. به معنای خدایا این تو بودی که مرا شفا دادی
عهه نشد که ، من رفتم دکتر و دکتر مرا شفا داده ، حالا بیام بگم خدایا این تو بودی که شفا دادی؟؟!!
ولی این اوج معرفت و تواضع در برابر خدا است که در هر اتفاقی خدا را ببینیم…
نه نه نه ، اصلا این اوجِ زرنگی است که در هر اتفاقی خدا را ببینیم ، زیرا که همه چی خودشه ، به قول خودش…
و حسنِ ختامی بر این نوشته آن عبارت های امام حسین در دعای عرفه را مینویسم که اگر دوست داشتید ، زمانی را اختصاص دهید و در آنها تامل و تفکر کنید که مسلما این تامل و تفکر برای شمایی که اهل ذکر و تسبیح هستید ، سودمند خواهد بود…
بله این توفیق نصیب ما شد و کامنت زیبای شما چه به موقع،چه خوش موقع و دقییییق در زمان درست به دستم رسید
الان ینی همین چند لحظه قبل از کامنتتون،گفتم چرا نمیشه؟!چرا ثروتمند نمیشم پس،چرا نمیتونم کسب و کارمو راه بندازم،چرا به هر دری میزنم بسته اس؟چرا؟چرا و چرا
هزارتا چرا
ولی این قسمت کامنت برا من بود که خداوند بهم گفت؛
« باشد که توفیق پیدا کنیم که امیدِ خود را حفظ کنیم و درمواقعی که هنوز نتیجه ای برایمان حاصل نشده ، با امیدِ فراوان به ادامه مسیر خوشبین باشیم و بدانیم که این صبر ما در این مسیر ، ما را به صَدر میرساند ؛ به تعبیر مولانا…
در اگر بر تو ببندد ، مرو و صبر کن آنجا
زِ پس صَبر ، تو را او به سَرِ صَدر نشاند»
اون قسمت کامنتتون در مورد به عجز رسیدن حضرت موسی و ابراهیم و یوسف
فکر کردم من فقط هستم که به عجز و ماتوانی و نابلدی رسیدم،فقط منم که ته چاهم،فقط منم که نتونستم به هدفم برسم،ولی ببین آخه
حضرت ابراهیم گفت بابااا خداااا تویی،من نمیدونم
حضرت یوسف گفت باباااا خدا تویی من از کجا بدونم آخه
حضرت موسی گفت خدایا من نمیدونم من به هرررر خیری که از تو برسه به من فقیرم،بابااا خدا من محتاجتم،من به عجز رسیدم اگه کمکم نکنی من پیروز نمیشمااا
گفتم اوکی مریم
آره مریم
خداوند کمک میکنه
اون صدای تورو شنیده
اون درخواست تورو اجابت کرده است
اون عجز تورو دیده و برات معجزه میکنه
تو تنهاا بنده اش نیستی که به در بسته خورده،اصلا بارها خورده باشی،چرا نمیتونی منتظر باشی تا این در باز بشه؟!اصلا میدونستی این دری که داری میکوبیش دروازه اس؟میدونستی فقط ی قدم با تحقق خواسته هات فاصله داری؟
مریم ناامید نشو،مریم به ایده هات عمل کن،مریم الهاماتو جدی بگیر،مریم با خدا باش و پادشاهی کن،مریم در رو اینقد بزن تا بازش کنن،باز میشه این در،صبح میشه این شب،بخداااا،صبر داشته باش
همه چی تکامل میخواد جان دلم
به جایی میرسی که از در و دیوار معجزه میشه برات،هی درها باز میشه،حتی اون درهایی که نزده بودی هم باز میشه.خداوند خلف وعده نمیکنه جونم،خدارو صدهزار مرتبه شکر خدایی داریم که همییییشه خدایی میکنه،همییییشه هست،هست،هست.تا لحظه مرکت تو این دنیا دستتو گرفته به شرطی که دستشو پس نزنی،ادامه بده،ایمان داشته باش،خدا برای کمک به تو از هیییییچ چیزی دریغ نمیکنه،مطمئن باش.
خداقوت.تبریک میگم خیلی خیلی قلم خوبی داری و خیلی مسلط به قرآن و ادبیاتی.و ذهن تحلیل گر عالی داری.انشالله خدا این قدرت تفکر و تعقل را به ماهم بده، و بتونیم در هر لحظه به یاد خدا باشیم و هر لحظه هدایت خدارو بطلبیم.در پناه خداوند مهربان سلامت و ثروتمند و خوشحال باشین.
خداروسپاسگزارم که منو با کامنتهای سراسر نور وزیبابین شما آشنا کرد وهربار که تو ایمیلم نام شما رو میبینم میگم خدایاشکرت دوباره یه عالمه آگاهی و لذت در انتظارمه
فقط میتونم سرتعظیم به درگاه خدا فرود آورم از خواندن این مطالب نورانی و گهربار
چقدر لذت بردم که از یه زاویه دیگه به ذهن نگاه کردید تاحالا من یکی ذهنم رو دشمن خودم میدونستم که باید ازش حذر کنم
میدونستم که نباید باهاش بجنگم فقط باید نادیده بگیرمش وفقط به صدای قلبم گوش کنم
حالا شما باهنرمندی تمام ذهن رو درنظرم زیبا جلوه دادین و باعث شدین که بتونم فکر کنم که میشه یه جور دیگه هم نگاه کرد
آخه همش صحبتها این بود دیگه که”
نحواها از سمت ذهنه ،
کار ذهن اینه که تو سختی نکشی و به قولی نمیزاره تو تغییر کنی،
ذهن جایگاه شیطانه قلب جایگاه خداست،
ذهن کارش حساب کتاب کردن و دو دوتا کردنه ،
ذهن نمیتونه دورنمای زندگیتو نشون بده و فقط تو رو محدود میکنه و…….
حالا شما مطالب رو به شکلی بیان کردید که دیدم میشه با اونم در صلح و آشتی باشم نباید نادیده بگیرمش فقط باید مراقب غداهایی که بش میدم باشم
وچه زیبا موضوع تخفیف رو با آیه های قران بیان کردید
از خداوند میخوام منم بتونم از دل آیه های قران این همه علم وحکمت و درس زندگی در بیارم و ازشون استفاده کنم
کلمات قاصرن از اینکه بتونم تشکر کنم از اینهمه آگاهی که در اختیارمون قرار دادید
فقط امیدوارم من یکی بتونم از تک تک این آگاهیها در عمل استفاده کنم وبرسم به جایی که به قول نظامی
اقارضای عزیزسپاسگزارم واقعاتحسینت میکنم دوست عزیزوتوحیدی خودم عزیزبرادرم کامنتهای شماروخیلی دنبال میکنم ولذت میبرم ازکلام شیواخوش بیان ومزین شده باکلام الله که واقعاالله اکبربه این همه اگاهی مبارکت باشه این موحدبودنت تبریک میگم بهت
استادعزیزسپاسگزارشماوتمام اعضای این گردهمای الهی تون هستم
خدا رو هزاران مرتبه سپاس که حاصل چند ساعت نشستن در محضر کلاس آگاهی های ناب شما ، خلوتی عاشقانه و زیبا با معبود یکتا شد بعد از مدتها دلتنگی و قفلی که بر قلب و زبانم بود
این کامنت شما رو هنوز تا آخر نخوندم
ولی دیگه قلبم طاقت نیاورد ننویسم
اونجا که گفتید :
(( مرا بخر و درمان کن و این غده هایِ سرطانیِ ضعف ها و ناخالصی هایم را پرتودرمانی کن و آنها از وجودم خارج کن و ضعفِ در ایمانم را با فیزیوتراپی درمان کن تا به ایمانی قوی تبدیل شود))
تصمیم گرفتم خودم رو بعد از مدتهای زیاد تقلا و تلاش برای رسیدن به اون خواسته های بظاهر دست نیافتنی م ، مثل پر کاهی روب رودخانه ای وسیع ، به جریان رود بسپارم تا خود خود خودش من و ببره به اقیانوس
میخوام حتی بهتر از یک طبیب حاذق و پنجه طلا ( مثلا پروفسور سمیعی) اجازه بدم خودش بیهوشم کنه و من فقط آرام و آسوده چشمهام و ببندم و حساس ترین اعضای روحم رو بسپارم به دستان ماهر خودش تا جراحی کنه هر زائده روحی و هر باور مخرب و محدود کننده ای که در وجودم شکل گرفته و رشد کرده و ریشه دوانده
و چند دقیقه بعد از عمل ، براحتی بهوش بیام و ببینم مثل روز اول پاک و بی آلایش شدم
اصلا چقدر خوب میشه که این طبیب ماهر من ، برگردونه من رو به تنظیمات کارخونه
یعنی بیاد کل اطلاعات مخرب همه این سالها رو پاک کنه و یه ریست فکتوری حسابی انجام بده
آقا رضای عزیز
حس میکنم کمی حس و حال شما رو درک میکنم وقتیکه میگید:
((خدایا ، قربونت برم ، حواست باشه به این قلبِ من که یه وقت لحظه مرگ نفهمم که چه سرمایه ای داشتم و ای دل غافل…))
یکم حال و هوای شما رو الان درک میکنم.
خوش بحالتون که میتونید چنین عاشقانه های نابی با معشوق داشته باشید و بعد بتونید به این زیبایی جزء به جزءشو به رشته ی تحریر در بیارید ..
احسنت به این حافظه و این تسلط
تحسین میکنم شما و آگاهی هاتون و سطح معلوماتتون و حافظه ی باشکوه تون رو، تا نصیب خودم هم بشه…
واقعا خداروسپاسگذارم که به متن شما هدایت شدم.چه متن پر از عشق و با آگاهی.خودتون یه پا استادین تو شناخت خداوند مهربان و خیلی ذهن متفکری دارین.خیلی لذت بردم از هم متن اینجا و هم پروفایلتون.انشالله در پناه خداوند عزیز ،سلامت و ثروتمند و خوشحال باشین.
سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیزم. سلام به استاد عباس منش عزیز و استاد شایسته بزرگوار. و بازم یه فایل آگاهی بخش دیگه. و هزاران نکته.
اول در مورد این آیه 46 سوره روم بگم که چی شد این آیه رو انتخاب کردم. حقیقتش این بود که یه سرچ موضوعی انجام دادم و یه آیه دیگه رو انتخاب کردم. و اون آیه مفهومش این بود که اهل ایمان درخواست نعمت و هدایت میکنن از خداوند. ولی به دلم افتاده بود یه آیه بنویس که ابتداش این عبارت باشه «وَمِنْ آیَاتِهِ…» یعنی : و از نشانه های او اینست که… شاید هیچ ربطی بین این آیه و موضوع گفتگوی این فایل نباشه ولی آیات قرآن همیشه آگاهی بخش هستن و این رو بذارید به حساب احساس قلبی من.
اگه بخوام در مورد اشتباهات احساسی بگم نیاز به نوشتن یه کامنت ده صفحه ای هست. من تو این زمینه یه متخصص اشتباه کردن محسوب میشم و اگه بخوام خودمو تحلیل کنم بالای 100% تصمیم گیری های من در زمان واکنشهای احساسیِ منفی، غلط بودن. دست تسلیمم بالاست و میگم خدایا من رو مورد عفو و بخشش خودت قرار بده و هدایتگرم باش که اگه هدایتم نکنی قطعاً من از گمراهانم. در زمان عصبانیت و خشم و هیجان و استرس و … هر موقع واکنش نشون دادم به ضررم تموم شد. نه اونجایی که به ناحق واکنش نشون دادم. حتی اونجایی که مطمئن بودم 100% حق با منه، حتی اونجا هم واکنش نشون دادن غلط بود. هر حرفی تو عصبانیت زدم به ضررم تموم شد. با اینکه هیچوقت توی عصبانیت ناحق نگفتم ولی سکوت کردن بهتر بود. یه سری حقایق اگر پنهان باقی میموند بهتر بود. به تجربه برام ثابت شد حتی اونجایی که فکر میکنم حق با من باشه بهتره اون لحظه سکوت کنم و حتی از حقم دفاع نکنم. بهتره رها کنم و پیگیری رو بذارم برای یه زمان بهتر و در آرامش. به تجربه بهم ثابت شد هر جا رها کردم و سکوت کردم آرامش بیشتری داشتم. حداقلش اینه که شخصیت آدم کوچیک نمیشه. یه جاهایی فکر میکنی داری از حق قانونی خودت دفاع میکنی،غافل از اینکه یادت رفته به چه قیمتی. چه گوهر ارزشمندی رو داری برای این موضوع هزینه میکنی. اولین چیزی که قربانی این واکنشها میشه شخصیت و کرامت انسانی آدمه. (شاید از عقلم نباشه، از سرگذشتم باشه ، ولی به تجربه این پیرمرد ریش سفید اعتماد کنید). در سکوت و آرامش و قدم زدن قدرتی نهفته است که در اعتراض و مطالبه حق و بحث و جدل نمیشه بهش رسید.
چند وقت پیش توی محل کار یه همکار گرامی، که لطف کرده بود شب تا صبح توی خوابگاه بیدار مونده بود و کلیپهای اعتراضات رو توی اینستا نگاه کرده بود و فحش داده بود صبح اومده بود سر کار و خوابیده بود. این دوست بزرگوار ، بسیار آدم خوب و با وجدان و بخشنده ای هست و کلی ویژگی مثبت داره. ولی دو تا ویژگی منفی داره. که باعث شده صدها ویژگی مثبت خودش رو قربانی کنه. یکی اینکه انرژی و احساسات و هیجانش رو در مسیر غلطی مصرف میکنه، و دومی اینکه بالا بردن عزت نفسش رو در تحقیر کردن و توهین به دیگران میبینه. من و یکی از همکاران توی اتاق در حال صحبت بودیم که یهو اومد شروع کرد داد و هوار و حرفهای رقیق (بدتر از رکیک) که چرا شما دارید حرف میزنید توی اتاق کناری من خوابیده بودم. من گفتم من از کجا باید میدونستم. حرفش این بود که دیشب من توی خوابگاه بیدار بودم، الان اومدم ایستگاه که بخوابم. (از اونجایی که روز جمعه بود و میدونست رئیس روسا نیستن، پیش خودش گفته بود روز سر کار میخوابم) وقتی شروع کرد به توهین من گفتم: به دَرَک که نخوابیدی ، بیدار موندی برای من بیل زدی مگه؟ مگه تو اومدی سر کار که حقوق خوابیدن بگیری؟ ولی توهین های اون بنده خدا بدتر شد و تهدید هم بهش اضافه شد که فلان و چنان میکنم.
من با ناراحتی رفتم داخل اتاق و در رو محکم بستم و سکوت کردم. (در رو خیلی محکم کوبیدم، ولی در ضد انفجار بود طوریش نشد، خخخخ ، همین الانش که دارم براتون مینویسم دوباره فشار و دما و آمپر و ولتاژ و شدت هیجان همه اش رفت بالا) شیطان رجیم همون لحظه اومد خیلی واضح بهم گفت: حمید بگیر وسط راهرو با مشت و لگد تا میخوره کتکش بزن. اینقدر بزنش که این غرور کاذبش جلوی جمع خورد بشه و دیگه اینجوری برخورد نکنه. تو میتونی ، برو بزنش، برو لهش کن. من خیر و صلاحتو میخوام اگه بزنیش دیگه برای تو شاخ نمیشه، این بابا روزی که اومد سر کار کارآموز خودت بوده الان اینجوری پر رو شده. (واقعاً قصدم جدی بود برای این کار، منی که اصلا اهل دعوا نیستم. مشت هامو گره کرده بودم آماده که برم و …) مطمئن بودم اگه بخوام توی اون فضای مسموم بمونم، اون دوباره میاد و شروع میکنه به توهین و من … نمیدونم از کجا بهم به دلم افتاد اینجا نمون. برو بیرون. برو راه برو. و من حدود 7 کیلومتر مسیر پالایشگاه تا خوابگاه رو پیاده روی کردم. پیاده راه رفتم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بارها به خودم گفتم حمید «نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست ؛ تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست» اینجا جای تو نیست. اگه هر چی توهین شنیدی حقت بود. هر چقدر دیر تر بجنبی در پرداخت بهای رسیدن به خواسته هات، هزینه اش سنگین تر میشه. (عجیب یاد ماجرای بنی اسرائیل و گاو افتادم) دیدی خداوند با بنی اسرائیل چه کرد؟ وقتی قرار بر قربانی کردن گاو (پرداخت بها) شد چقدر تعلل کردن و نهایتاً مجبور شدن هموزن گاو طلا و جواهرات قیمتی شون رو بدن و اون گاو مورد نظر رو خریداری کنن. نوش جونت هر چقدر توهین بشنوی حقته. چون اینجا جایگاه تو نیست. مسئول شیفت مون زنگ زد گفت فلانی برات مرخصی رد کردم ولی من گزارش فلانی رو رد میکنم تا از این شیفت بندازنش بیرون.
فردای اون روز رفتم سر کار از مسئول شیفت پرسیدم اگه رئیس از این ماجرا خبر نداره، بیخیال این و گزارش رد نکنید، یه کاری کنید خبردار نشه. درسته اون یه اشتباه کرده، نمیخوام براش دردسر بشه. گفت دیروز خودش زنگ زده همه چیز رو به رییس بالاتر از آتش نشانی گفته ( به رئیسِ رئیس، بدون رعایت سلسله مراتب) و الان دیگه ماجرا شده کلاف سردرگم. چون رئیس خودمون از بالاتر از خودش متوجه ماجرا شده.
رئیس یه جلسه ستاپ کرد . قبل از جلسه بهش گفتم اگه میشه بیخیال این موضوع شو، من شکایتی ندارم ازش، درسته از دستش ناراحتم ولی نمیخوام تحقیر بشه. گفت نه من باید رسیدگی کنم. توی جلسه گفتن صحبتهاتون رو بگید. اون بزرگوار و مسئولین شیفت حرفهاشون رو زدن. بلافاصله محکوم شد. من نوبت حرف زدنم رو انداختم آخرین نفر، و کل مدت جلسه ساکت بودم. سکوت و سکوت و سکوت. وقتی دیگه نوبت حرف زدنم شد. گفتم : من خودم رو توی این موضوع صاحب هیچ حقی نمیدونم. همه حق رو میبخشم به این بنده خدا. این ماجرا بچه گانه تر از اونیه که من بخوام از خودم دفاع کنم. من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم. من هیچ ادعایی ندارم.» همه میدونستن اون همکارم مقصره. ولی به چه قیمتی ؟ من میتونستم از شخصیتم هزینه کنم. و ده سال سابقه کار با انضباطم رو قربانی کنم. ولی خداوند قلب من رو متوجه خودش کرد و منو هدایت کرد.
این آیه از سوره یوسف رو ببنید «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»
درسته من در حدی نیستم که خودمو با یوسف پیامبر مقایسه کنم ولی قانون خداوند همیشه جواب میده. برهان الهی بر قلب انسانی که از خداوند درخواست هدایت میکنه قرار میگیره و انسان رو نجات میده ، انسان رو هدایت میکنه.
یه نکته دیگه ای که به ذهنم میرسه بگم اینه که دقت کردین یه وقتایی میخوایم بریم توی اتاق کناری یه کاری انجام بدیم وقتی از این اتاق میریم تو اون اتاق یادمون میره. فراموش میکنیم چیکار داشتیم. علتش هم اینه هر گونه تغییر جزیی در حالت و مکان و شرایط میتونه ذهن رو گول بزنه تا اون هم افکاری که داره مرور میکنه رو عوض کنه. استاد به پیاده روی اشاره کردن. یکی از اثرات مخفی همون پیاده روی اینه که ما محیطمون عوض میشه. اگه ذهن بخواد بیافته توی چرخه تکراری و پایان ناپذیر افکار منفی میتونه بدترین کارها رو رقم بزنه. همون ذهنی که کارش حفظ بقاست میتونه ما رو ببره به سمت تصمیم در نابودی بقا (همون مثال خودکشی که استاد فرمودند) یه پدیده ای هست توی صنعت بهش میگن «سرج: Surge » یه چیزی در مورد جریان سیالات. بعضی از تجهیزات که یه گاز یا مایع رو جابهجا میکنن، توی یه شرایطی که قرار بگیرن یه شیر ایمنی باز میشه که باعث میشه سرج اتفاق بیافته تا دستگاه خالی نشه، با کمبود سیال مواجه نشه. و از خروجی جریان رو میده به ورودی صرفاً جهت پیشگیری از فاجعه در لحظه ابتدایی ولی اگه سرج ادامه پیدا کنه فاجعه ای بزرگتر اتفاق میافته. بخاطر همین یه سیستم دیگه تعبیه میکنن به نام آنتی سرج. یه وقتایی حس میکنم این چرخش سیکل معیوب افکار توی ذهن میتونه عین پدیده سرج عمل کنه. اونقدر این افکار میچرخن و میچرخن که دما و فشار میره بالا و مغز میخواد منفجر بشه.
این جهان همه اش بر اساس انرژی و قوانین فیزیکه، همون پدیده سرج صنعت ، میتونه ذهن ما رو هم تخریب کنه. شاید توی روانشناسی به جای سرج بهش بگن چرخه مخرب افکار منفی . شما هر چی دوست داشتی صداش کن. انرژی این جسم و ذهن اونقدری قوی نیست که همه نازیبایی ها و ناراستی های عالم رو درست کنه. ولی اونقدری توان داره که ما رو به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش ببره. وقتی میدونیم که ذهن میتونه یه چرخه ای از افکار رو شروع کنه و ادامه اش بده ، پس چه بهتر که ما یه بذر فکر مثبت بهش بدیم تا اون بکاره و پرورشش بده و احساسات مثبت رو به جهان ارسال کنه.
به لطف و هدایت الهی و آموزشهای استاد عباس منش مدتهاست که دیگه اون واکنشهای هیجانی و احساساتی رو از خودم بروز نمیدم. و حتی این قصه ای که براتون تعریف کردم هم مدیون آموزشهای استاد بودم. اگه اون موقع آگاهی نداشتم که هر اتفاقی به واسطه باورهای خودمون رخ میده قطعاً من هم وارد اون چرخه مخرب میشدم.
از شما ممنونم استاد عباس منش ،بخاطر این فایل ، و بخاطر همه فایلها و آموزشها و به خاطر این الگو و طرز نگاه به موضوعات. این نگاه تحلیلی به وقایع و اتفاقات و درس گرفتن از اونها. اگه کار خوبی کنیم و نتایج خوبی بگیریم تحلیلش کنیم، اگه منفی بود بازم تحلیلش کنیم. این نگاه تحلیل گرانه اینم مدیون آموزشهای شما هستم استاد عزیزم. من اینها رو در گذشته نداشتم و نتیجه اش هم این بود که انرژی و احساساتم رو در جایی غیر مهم مصرف میکردم. یکی از طنزهای مهران مدیری بود بنام «در حاشیه» یه نقشی داشت که جواد رضویان اونو بازی میکرد، یه دیالوگ طنز داشت که همیشه میگفت : « اینجی سودِش کجاست»،من الان دیگه بارها از خودم میپرسم اینجا سودش کجاست، سودش برای من چیه، اصلا سود و ضرر من تو چیه؟؟ اینکه بجنگم برای یه موضوع بچه گانه، یا اینکه خسیس باشم در نگاه داشتن و پرورش احساس و افکار مثبت؟؟ یه وقتایی خوبه از خودمون بپرسیم «اینجا سودش کجاست».
استاد یه شوخی هم کنم یه کم بخندین. من فایلهایی که میاد رو چندین بار میبینم و میشنوم. توی ماشین بودم با همسرم داشتم فایل رو میدیدم، رسید اونجا که گفتین توی شرایط هیجانی مثبت هم قولی ندین که بعداً براتون مسئله بشه ، من یه قولی به همسرم داده بودم که قرار بود یه مبلغی به حسابم بیاد و بهشون گفته بودم هر وقت اون مبلغ رو دریافت کردم N تومنش رو میدم به شما. رسید به اینجای صحبت شما. گفتم ممنونم استاد به موقع منو نجات دادی. ببین استاد داره میگه تو زمان خوشحالی قولی ندین که براتون مسئله بشه. من حرفی که زدم رو پس میگیرم. اون ماجرا کنسل شد. خلاصه این فایل اثر مالی هم برام داشته تا الان. سپاسگزارم استاد.
«بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست ؛ بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست»
«غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود ؛ ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست»
«چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب ؛ سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست»
«که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین ؛ نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست»
«تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست»
«نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر ؛ که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست»
«غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد ؛ که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست»
«رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای ؛ که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست» (غزل37حافظ)
سلام و درووووووود سعیده جان خواهر نازنین و توحیدیم، چقدر چقدر از کامنتت لذت بردم و بسیار ممنون و سپاسگزارم ازت که لطف کردی، محبت کردی، در حق داداشت خواهری کردی برام کامنت نوشتی. همیشه کامنتهات برام آموزنده است. به لطف و هدایت الهی میام و برای شما و بچه ها کامنت مینویسم و میگم من یه بنده درست و خداوندِ هستم، در سرزمین و زمان درست و در جایگاه و مأموریت درست.
واقعاً ممنونم ازت. وقتی دیدم استاد عباس منش عزیزم به این کامنتم امتیاز داده، گفتم حله، پس تو مدارم ، استاد امتیاز رو داده یعنی شاگرد خوبی بودم. یعنی دارم تکالیفم رو خوب انجام میدم. الان هم کامنت شما رو دریافت کردم. امروز رفته بودم خونه مادر. بنده خدا هر چی کار داره صبر میکنه من برگردم میسپاره به من. چون من هر چی بگه میگم چشم و همون کار رو انجام میدم. بقیه برادرام انجام میدن ولی با نق و نوق. من میگم مادر بهتر اینه که اینجوری انجامش بدم، میگه نه اینجوری که من میگم، میگم باشه. هدف من انجام کار نیست، هدف من رضایت مامانه، شنیدن کلمه باشه . منم میگم باشه چشم … امروز رفتم کلی کارهای مختلف بهم سپرد. کلی برام دعای خیر کرد. الان هم خسته برگشتم خونه. ولی تعهد روزانه ام رو باید انجام میدادم ،هر روز یه آیه از قرآن و یه باور توحیدی. اونو نوشتم، آخر کامنت برات مینویسم کجای قرآن بود. و بعدش گفتم یه سر بزنم سایت چه خبره. کامنتت رو دیدم و خوندمش و گفتم صبح پاسخ بنویسم. بعدش گفتم بیخیال حمید، الان انرژی مثبت کامنت رو دریافت کردی، بیل که نمیخوای بزنی؟ یه کامنت میخوای بنویسی برای خواهرت، اونم چه خواهری ، سعیده جان. بنویس بعداً برو بخواب. خلاصه اینکه این بچه پرو اومد بازم حرف بزنه…
و اما هدایت قرآنی؛
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
کهیعص ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت محروم و بی بهره نبودم. (4)
گفتم اینکه زکریا از خدا درخواست بچه دار شدن کنه اونم بعد از هزاران سال که از این قصه میگذره کجای زندگی منه؟ خداوند قراره چی بهم بگه؟ خدایا تو داری چی بهم میگی؟
و توی دفتر نوشتم:
*احاطه و آگاهی خداوند از همه حالات و درخواست های بندگانش خصوصاً اهل ایمان.
*قانون تکامل در خصوص رسیدن به خواسته
*درخواست از خداوند در خلوت و سکوت و آرامش خودمون
*درخواست بی واسطه از خدا بدون نیاز به شفیع
*رحمت بی منتها و وسیع خداوند بر بندگانش …
*یادآوری قانون درخواست، فقط از خداوند
*خداوند با مرور مثالهای پیامبران به اهل ایمان آموزش میده چطور درخواست کنید.
و و و و ….
و بعدش یه کمی دل خدا رو خوردم از نق زدن …
آخرش گفتم خدایا ، فقر بدترین کفران نعمتیه که من میتونم به درگاه بی منتهای تو مرتکب بشم. تو وهاب و رزاق و رحیم باشی و من بخاطر باورهای غلطم بخوام فقیر بمونم این بدترین کفر نعمته.
امیدوارم این هدایت قرآنی برای تو هم جالب باشه ، هرچند خودت خیلی بیشتر از من از قرآن بهره میبری. برات از خداوند بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
راستی اگه کامنتم انرژی مثبت نداشت منو ببخش و بذار به حساب خستگیم. راستی تو چطوری هر بار عکس پروفایلت رو عوض میکنی و من ده ها بار تلاش کردم و نتونستم. و هر بار که نمیشه میگم اکی حتماً نباید بشه . وقتی نمیشه یاد صحبت های استاد میافتم که هر راه سختی قطعاً راه اشتباه است.
که هرچقدر بخونم ،ته دلم ذوق کنم بگم آخ جون بازم هست!
بازم قراره از حمید یاد بگیرم
بازم خدا داره از نوشته های حمید باهام حرف میزنه …
اینو از ته قلبم میگم،بینظیری پسر…
لذت بردم از نکته هایی که از آیه ها درآوردی و سخاوتمندانه باهام به اشتراک گذاشتی
قلبمو روشن کردی،خدا قلبتو روشن کنه :)
یکی از فانتزی هام اینکه ،ی جایی دورهم بشینیم هرچند وقت یکبار آیه های توحیدی رو بزاریم وسط و درموردش حرف بزنیم …استاد هم هست …به حرفامون گوش میده ..اشکالاتمون رو میگیره …نظر میده …
حتی فکر کردن بهش لذت بخشه …
باور کن خیلی ممنون و مدیونت میشم اگر هربار نکته ای داشتی برام بنویسی و به آگاهی هام اضافه کنی
خدا مادرت رو برات حفظ کنه …بازم ازت یاد گرفتم….با اینکه خیلی وقته که با مادرم در صلحم …اما گاهی سر داستان حجاب بهم میپیچیم ….با خوندن توضیحاتت فهمیدم باید بیشتر با مادرم در صلح باشم …سعی نکنم بهش ثابت کنم که داره اشتباه میکنه …لج نکنم باهاش …ی جوری رفتار نکنم انگار نظرش برام بی اهمیته …
اینم ازون مواردی که باید بیشتر روی خودم کار کنم،نگاهم رو از بیرون بیارم به درون خودم
و بگردم ببینم پام روی کدوم ترمز گذاشتم که هنوز ازین دست تجربه ها دارم …
بازم ازت ممنونم…
گرفتی چی شد؟دقیقا روزی که من اعتراض کردم چرا عکستو عوض نمیکنی،شما ازم پرسیدی چه جوری هی عکستو عوض میکنی : ))))))))))
الله اکبر این همه جلاااااال
الله اکبر این همه شکووووه
(خنده ی اشکی )
بابا پسر تو این همه مسئله توی زندگیت حل کردی! این دیگه خیییلی پیش پا افتاده ست!
ی فیلتر شکن خوب نصب کن روی گوشیت تا وردپرس رو باز کنه دیگگگگه!!!!
البته من مجبور شدم کیفیت عکس رو خیلی بیارم پایین تا آپلود بشه
چرا انقدر اصرار داشتم این عکس روی پروفایلم باشه؟
این همون عکسی که تو شیفت شب ،از منطقه مین گزاری شده(بحث همکارام) فرار کردم،ی چایی داغ ریختم رفتم تو حیاط زیر درخت های پر از بهار نارنج نشستم کامنت بچه هارو خوندددم و کللی لذت بردم …قبلا گفتم میزارمش پروفایلم …بالاخره قسمت شد
انشالله قسمت شما آرزومنداااان بشه :)))))))))))))))
سلام و درود مجدد فراوان به سعیده خانم خواهر بزرگوارم.
ببین الان صبحه ، هنوز ویندوزم کامل بالا نیومده ، خیلی حرفم نمیاد، میخوام کامنت بنویسم اگه طولانی نشد دیگه خودت به بزرگواری خودت عفو کن. در مورد بحث و گفتگو با مادر گرانقدر. اول اینکه خدا رو شکر بخاطر حضور پدر و مادر گرانقدر تون که الهی همیشه در پناه رحمت و برکت الهی باشند، به یمن وجود ارزشمند این دو عزیز شما الان اینجا توی این سایت توحیدی دارید به گسترش توحید در جهان کمک میکنید. ما آدمها دوست داریم مورد احترام و مورد توجه باشیم. شما هر کاری دلت خواست بکن، فقط به پدر و مادرت بگو باشه چشم. این چشم، این تایید ، این احترام رو بهشون هدیه بده، بعد که رفتی بیرون هر جوری خودت صلاح دونستی با توجه به قانون عمل کن. بالاخره شما شاگرد استاد عباس منش هستی. با بیش از 99% جامعه متفاوتی. اینو انجام بده و تاثیرش رو که خودت حس کردی اونوقت به حرف من ریش سفید پی میبری.
آهان راستییییی ، من بالاخره تونستم عکس پروفایلم رو عوض کنم و متوجه ایراد ماجرا شدم. یه جایی تو کامنتت نوشته بودی مجبور شدی حجم عکس رو خیلی کم کنی. تمام عکسهایی که من قبلاً تلاش میکردم بذارم روی پروفایل و نمیشد رو با دوربین عکاسی گرفته بودم ، و بعدش فرمت خام رو داده بودم فوتوشاپ، خروجی گرفته بودم. (فرمت خام عکس حدود 28 مگابایته که وقتی jpeg میشه تا حدود 12-15 مگابایت ممکنه حجم داشته باشه) دیروز که کامنتت رو خوندم گفتم نکنه ایراد کار من همین حجم عکس بوده. با اجازه ات رفتم دیدم عکس زیر 2,5 مگابایتی توشون نبود. الی ماشاءالله حجم عکس برای آپلود بالا بود. 5-6-8 مگابایت یه عکسی که مدتها تلاش میکردم و نمیشد … 11.5 مگابایت بود . دقیقاً همون استیکره که با دست زده تو پیشونیش.
آه راستی اینو بگم یه کم بخندی. دیروز عصر رفته بودم توی ساحل پیاده روی ، غروب شد هوا تاریک بود ولی من هنوز توی ساحل بودم. پیاده رویم تموم بود ولی روی یه نیمکت نشستم ساحل و دریا و رهگذرها و غروب رو دیدم و هوا تاریک شد، کامنت خوندم و کامنت نوشتم. کامنتت رو دیدم ، زدم زیر خنده، میخوندم بلند بلند میخندیدم ، فارغ از اینکه رهگذر ها میگن این یارو خل شده. تا رسیدم به موضوع حجم عکس برای آپلود ، با صدای بلند گفتم خدااااااا قووووووت … رفتم یه نگاهی به عکسهای گالری انداختم و حجم عکسها رو دیدم ، گفتم بعله دیگه. نباید هم آپلود بشه. آخه عکس یازده مگابایتی، اونم با VPN باید حتما استارلینک داشته باشم. و بالاخره امروز صبح موفق شدم عکس جدید آپلود کنم. حالا این پیرمرد کچل ریش سفید پر حرف رو ببینید. ( اعتماد به نفس زیر خط فقر)
ولی بازم خدا رو شکر بخاطر این تضادها. وقتی برسیم آمریکا روزی هزار بار خدا رو شکر میکنیم بخاطر سرعت اینترنت و بخاطر اینکه دیگه نیازی به VPN نیست.
از طرفی کلی امکانات دیگه مثل یوتیوب و سایتهای عالی دیگه که میشه ازشون بهره برد. من بخاطر موضوعات شغلی جدیداً یه سری فیلم آموزشی نیاز دارم و کلی استاندارد NFPA که باید مطالعه کنم. ولی بخاطر همین ماجرای فیلترینگ نمیتونم ببینم یا نمیتونم اون سرفصلها رو خریداری کنم.
چقدر من هم مشتاق چنین دور همی های توحیدی هستم. یه جمع 20-30 نفره از شاگردان استاد عباس منش دور هم جمع بشیم و تجربیات مون رو بگیم و هر بار استاد برامون توضیح بده که قانون اینه و این. از نشانه ها و هدایت ها بگیم، از وهاب و رزاق و رحیم و کریم و هادی بودن رب العالمین بگیم.
راستی اگه حوصله اش رو داری تا یه قصه دیگه هم برات بگم. غروب دوشنبه هم رفته بودم پیاده روی. یه آقایی رو دیدم توی ساحل دوربین گذاشته روی سطح آب و داره تایم لپس میگیره. من داشتم مستقیم میرفتم یهو 90 درجه گردش به راست کردم و رفتم ببینم این آقا داره چیکار میکنه و ازش سوال بپرسم. حالا منو میگی باور خودم اینه که من بشدت مقاومت دارم برای ملاقات با آدمهای جدید. هر چند خانمم میگه تو خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی. رفتم جلو سلام و علیک ، یه پسر جوون ، خوشتیپ، فوق العاده ، بسیار با شخصیت ، بسیار مودب و محترم و بسیار بسیار توحیدی و آگاه. قانون رو میدونست بدون اینکه شاگرد استاد عباس منش باشه. چقدر چقدر با خودش در صلح بود. اهل غرب کشور بود ولی مهاجرت کرده بود تهران. بهش گفتم ببین من از جزییات زندگیت خبر ندارم. ولی تو با دست خالی، با جیب خالی،بی هدف مهاجرت کردی فقط با توکل به خدا، قطعاً خانواده هم کلی باهات مخالفت کردن. گفت آره همینطوره. گفتم توی تهران هم کلی درها برات باز شده گلی فرصتهای جدید از جایی که فکرش رو نمیکردی . گفت آره آره بخدا همینه. گفتم فرصتهایی اومده سراغت که آدمهایی که سالها اونجا بودن به ذهنشون نرسیده یا این فرصت نصیبشون نشده. گفت آره. گفتم اینها ویژگی های مهاجرته. سرتو درد نیارم. هر چی من توی این مدت از قرآن و از استاد عباس منش یاد گرفته بودم رو با این بنده خدا صحبت کردم. و گوش میداد و تایید میکرد، بشدت شنونده خوبی بود برای پر حرفیهای من، و برام میومد و میگفتم براش و هر چند دقیقه یبار میگفتم من وقتتو گرفتم ببخش خیلی پرحرفی کردم حس میکنم خیلی مزاحمت شدم. میگفت نه بقیه اش رو بگو من دارم لذت میبرم. چند ساعت گفتگوی ما طول کشید. همش هم من حرف میزدم بنده خدا جملاتی کوتاه میگفت ولی خیلی قانون رو مسلط بود. سایت استاد رو هم براش معرفی کردم. بعدش گفت آره اسم استاد عباس منش رو زیاد شنیدم .
عکاسیش بسیار عالی بود. فیلم کوتاه درست میکرد. و چقدر چقدر تو کارش موفق بود.23 سالش بود. ولی با دست خالی و یه کوله پشتی پا شده بود اومده بود بوشهر. هر چی اصرار کردم گفتم بریم خونه گفت نه مزاحم نمیشم. خلاصه هر چی جای دیدنی استان به ذهنم رسید رو براش گفتم اینجا و اینجا زیبایی های طبیعی داره برو ببین. و منی که 8743 تا عکس توی گوشیم دارم که 5415 تاش فقط عکسهای دوربین گوشیه ، تا یه جایی رو میگفتم و توی گوشی باز میکردم خیلی سریع عکسهاش رو پیدا میکردم، میگفتم این ساحل فلان روستاست، اینجا خلیج نایبند ، اینجا جنگلهای حرّا. همه رو یکی یکی یادداشت میکرد که توی سفرهای بعدی بره ببینه. خیلی به نشانه ها اعتقاد داشت. یه بار که با خانمم رفته بودم از این مغازه های لوازم خیاطی و نخ و سوزن و این چیزا … توی قفسه اش یه سری مهره های مکعبی دیدم حروف انگلیسی روش بود. منم چندتاش رو گرفتم و یه دونه
IN GOD WE TRUST درست کردم زیر آینه ماشین آویزون کردم. گفتم تو که به نشانه ها اعتقاد داری ، اینم یه نشانه. میدمش به تو. کلی خوشحال شد.
حالا همه این قصه رو گفتم که برسم به اینجا…. میگی دور همی و گفتگو. تا برای این دوستم از قرآن و سرگذشت ابراهیم و موسی میگفتم، گلوم رو بغض میگرفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم. احتمالاً این صحنه رو توی دورهمی مون با استاد ببینی.
چقدر حرف زدم. خدا به خیر کنه.
از صبح که بیدار شدم این غزل حافظ توی ذهنم داره مرور میشه. اینم برات بفرستم و کامنتم رو تموم کنم…
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد ؛ از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد
صوفیِ مجلس که دی جام و قدح میشکست ؛ باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهدِ عهدِ شباب آمده بودش به خواب ؛ باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مُغْبَچهای میگذشت راهزنِ دین و دل ؛ در پِی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتشِ رخسارِ گل خرمنِ بلبل بسوخت ؛ چهرهٔ خندانِ شمع آفتِ پروانه شد
گریهٔ شام و سحر شُکر که ضایع نگشت ؛ قطرهٔ بارانِ ما گوهرِ یکدانه شد
نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری ؛ حلقهٔ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد
منزلِ حافظ کنون بارگهِ پادشاست ؛ دل بَرِ دلدار رفت جان بَرِ جانانه شد
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر گلم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود ارزشمندت. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود این استادان عزیز و این سایت توحیدی.
مثلا اول کامنت نوشته بودم حرفم نمیاد. خخخخ ، حالا خودت یه نگاهی به کامنت بنداز و قضاوت کن.
ممنونم ازت که تمرین ستاره قطبی امروزم شدی که مثبت بگم و بنویسم. کاش یه امکانات به سایت اضافه بشه که بتونیم منظره ها و تصاویر زیبا رو که در طول روز میبینیم به اشتراک بذاریم. و زیبایی ها رو منتشر کنیم.
سلام و درود به شما سعیده حنیف و موحد. سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندت. خدا رو شکر که آیه ای به قلبم الهام شد که برای تو هم نشانه بود. این ماجرا دقیقاً برای آقا جواد یوسفی هم اتفاق افتاده. کامنتش رو بالا بخونید.
چیزی که من دارم بهش فکر میکنم اینه که خداوند در هر صورت به بندگان شایسته اش هدایت رو میفرسته ، فقط این وسط منت سر حمید میذاره، میگه من میخوام احساس بنده های خوبم رو مثبت کنم، حمید امیری منت سرت میذارم تو رو تو این کار و احساس شریک میکنم.
«سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ؛ که هر چه بر شما میرود ارادت اوست»
اول که بگم کامنتهای شما و خانم شهریاری و خانم عطایی و عمو فریدون و مجید آقای مرادی و یکی دو تا دیگه از دوستان برام توی ایمیل نوتفیکیشن میاد ولی انصافا تا اسم شما و خانم شهریاری رو میبینم سریع میشینم ببینم چی نوشتین انصافا گنجهایی توی این کامنتهاست بقول استاد
بگذریم
اون آیه ای که اول اوردی من دیروز یا دیشب بقصد هدایت اتفاقی قرآن رو باز کردم اون اومد وخیلی برام جالب بود که همون آیه رو شما نوشتین و اصلا اتفاقی نیست
دوما ماشالله به این قلم گیرا و داستان نوشتن عالیت که آدم دلش میخاد طولانی تر باشه و البته این حس رو من تنها ندارم
شروعش رو پایانش رو نتیجه گیریش رو مثالهاش رو داستانهای واقعیش و ملموسش رو همش بجا و عالیه
یقینا اگه جاتون توی آتش نشانی نبود پشت یک میز در حال نوشتن یا جلو یک دوربین خفن در حال ضبط برنامه و صحبت های طلایی بود و البته که این رو جدی میگم لاریب فیه
در ادامه
اینکه چقد خوبه که هستین همتون و مینویسین و این فضا فراهمه
سلااااااااام و درووووووود فرااااااااااااااوان به آقا جواد عزیز. برادر نازنینم. سپاس سپاس سپاس. از این همه لطف و محبت شما سپاسگزارم آقا جواد.
امیدوارم پر حرفهای حمید امیری باعث نشه ایمیل رو غیر فعال کنی. آخه من خیلی کامنت میذارم توی سایت. اگه زمان درس و مدرسه و دانشگاه همینقدر مشق و تمرین نوشته بودم الان قطعاً داشتم توی اسپیس ایکس روی نسل جدید Gas turbine های هایتک کار میکردم ، یا شایدم توی مریخ در حال کاشت هویج مریخی بودم. (آقا خودت اینجا یه چند تا استیکر خنده اشک آور بذار)
اگه وقت کردین یه نگاهی به کامنت خانم شهریاری این پایین بندازید. این آیه برای ایشون هم نشانه بود. جواد جان ، داداش عزیزم؛ باور کن حمید هیچی از خودش نداره. وقتی حالم خوبه خودش میاد. وقتی آرامش باشه، وقتی ذهن ساکت بشه، قلب خودش ناخودآگاه وصل میشه به خدا. اگر کلام خوب و مثبتی نوشتم منشأش خدا بود. اگه دیوونه بازی درآوردم تنظیمات کارخانه بود. من کامنت تایید نشده و حذف شده از سمت استاد عباس منش هم دارم. من کامنت امتیاز نگرفته از سمت استاد عباس منش زیاد دارم. وقتی میبینم استاد به کامنتم امتیاز نمیده میگم حمید بازم از مدال آموزش خارج شدی. امتیاز دادن استاد مهر تاییده برام که دارم درست پیش میرم.
این آتشنشان بودن هم بخشی از تکاملم بوده. اگه سال 89-90 اومده بودم توی سایت الان عکس پروفایلم یه آدمه کله شق بود با یونیفرم سفید نیروی دریایی. شاید به همین زودی یه عکس پروفایل ازم ببینی با کت و شلوار و کراوات پشت تریبون سخنرانی. مهم اینه که به جریان هدایتم اعتماد کنم. آرام باشم. دل رو بدیم به دریا ببینم این قایق رو به کجا میبره. قطعا خداوند جای خوبی میبره.
بقول فردوسی بزرگ «که داند به جز ذات پروردگار ؛ که فردا چه بازی کند روزگار»
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی جواد جان.
اولای کامنت خندم گرفته بود از مکالمات شما با اون نجواها
یاد شبهای برره افتادم و وجدان شیر فرهاد
(جای خالی استیکرها هم زیاد احساس میشه)
ولی هرچه قدر اومدم پایینتر و ادامه کامنتتون رو مطالعه کردم
فقط تحسین بود و تحسین
واقعا تحسین داره
در واقع ما در زمان هایی که یه اتفاقی میفته ، ذهنمون دیگه تمام اون آگاهی ها و درک ها رو یادش میره ، یه جور جوگیر شدن هست و ذهن میخواد آدم رو وادار کنه که از خودش دفاع کنه دلیلش هم اینه که نمیخواد خرد بشه تحقیر بشه کوچیک بشه عزت نفسش زیر سوال بره …
دفاع کردن از خودش حرف زدن حتی داد و هوار یا حرف نامناسب رو ، به دست آوردن عزت نفس و شخصیت ، قلمداد میکنه
در واقع ما باید بیایم جای این لذت رو در ذهن ، تغییر بدیم
لذت رو تعریفش کنیم با سکوت با ترک اون محل با واکنش نشون ندادن
عزت نفس و شخصیت رو در ذهنمون تعریف کنیم با توانایی کنترل خشم و در لحظه اقدام نکردن
همون اهرم رنج و لذت رو بیایم و با قصه ی عصبانیت و خشم و سکوت و …باز نویسیش کنیم
نکات بسیار عالی رو در کامنتتون نوشتین
ما با سکوت و ترک محل و در راهکار شما پیاده روی درواقع بخودمون فرصت میدیم که این اگاهی ها رو بیاد بیاریم
سلام و درود به شما خواهر بزرگوارم، فاطمه خانم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما و زمان ارزشمندتون که برای نوشتن کامنت برای من اختصاص دادین. بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم. داستان هدایت تون رو هم خوندم. حس کنجکاوی و فضولی کودک درونم داره میپرسه 202371 چیه ؟ خخخخ بیخیال کنجکاوی کودک درون. منم به شدت باهاتون موافقم که کاش استاد عباس منش استیکرها آزاد کنن، بشه یه کم شیطنت کودک درون رو به نمایش گذاشت (هر چند همیشه حق با استاده).
من کاملاً با صحبتهای شما موافقم. این اسب چموش و سرکش ذهن بشدت تقلا میکنه که لگد بزنه و همه چیز رو خراب کنه، یعنی همین الان هم این موضوع بحث با اون بنده خدا رو بیاد میارم دلم میخواد برم کتکش بزنم. با بیاد آوردن باز هم ذهن میره توی اون فضا. من نوشته بودم یه مسیر 7 کیلومتری رو پیاده روی کردم. همین الانش خودم تعجب میکنم چطوری این مسیر رو من پیاده برگشتم. با اون شدت ناراحتی. تمام طول مسیر ناراحتی ادامه داشت. و البته مرور درسهای توحیدی هم بود. یه چیزی عین بازی پینگ پونگ. یکی منِ توحیدی میزد، یکی منِ نجواگر ذهن. و تا چند ساعت ادامه داشت. خدا رو شکر میکنم که خداوند منو از حال بد نجات داد.
یادمه چند سال پیش یه مستند میدیدم در مورد نیروی هوایی ارتش. یه استاد خلبان فانتوم بود که کلی هم شاگرد داشت. وقتی میرفت پرواز، لیدر یه دسته 4 فروندی بود همزمان آموزش هم میداد. و صحبت این شد که 80% عمر مفید یه جنگنده صرف آموزش میشه و وقتی ازش پرسیدن چرا شما اینقدر آموزش میبینید در پاسخ گفت: به تجربه ثابت شده که یه خلبان جنگنده توی شرایط عملیاتی فقط و فقط از 20-25% توانایی هاش میتونه استفاده کنه. 75% دیگه در زمان هیجان و استرس به فراموشی سپرده میشه. ممکنه توی یه شرایط یه تصمیم بگیره و وقتی که عملیات تموم شد بگه ای کاش فلان مانور یا فلان تکنیک رو اجرا کرده بودم خیلی موثر تر بود. به همین علت ما اونقدر آموزش رو ادامه میدیم که مهارت خلبانها بحدی بیاد بالا، که اون 25% توانایی زمان هیجان عملیات بیشتر از 100% توانایی خلبان دشمن باشه. اثبات این صحبت استاد خلبان اینه که چند وقت پیش یه کلیپ دیدم توی فضای مجازی که یه فانتوم F4 ایرانی تونسته بود روی یه F18 سوپر هورنت آمریکایی لاک آن کنه (چیزی شبیه تعقیب و گریز یه BMW سری 7 با پیکان مدل 57، و موفقیت پیکان در برابر BMW)
این یه قانونه، در آموزش.
ما باید اینقدر این آموزه های استاد عباس منش رو تکرار و تکرار کنیم که در زمان واکنشهای هیجانی و احساسی همون 25% مون بتونه ما رو نجات بده و همون 25% صدها پله توحیدی تر باشه از بقیه مردم. دلیل موفقیت استاد عباس منش هم همینه، اینقدر در آرامش روی خودشون کار کردن، تکرار و تمرین و آموزش رو ادامه دادن، که وقتی یه شرایط ناجالب براشون پیش میاد، عین رد شدن یه تانک از روی یه سرعت گیره. برای ما حکایت رد شدن پراید از روی سرعتگیره. جلوبندی میاد پایین، ولی استاد اصلا احساسش نمیکنه.
امیدوارم این مثالهای نظامی من تونسته باشه مفهوم رو برسونه…
آخه واقعاً چرا اینقدر توپ و تانک و جنگنده توی ذهن منه ؟؟ خخخخ (استیکر تعجب و خنده و همونیکه با دست زده تو پیشونیش)
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر بزرگوارم.
همین ابتدا میخوام این ویژگی شما که بنوعی منحصر بفرد هست رو تحسین کنم
من تحسینتون میکنم بابت اینکه در پاسخ به کسانی که برای کامنتهاتون پاسخ نوشتن جواب های جدید زیبا بقول کتاب ادبیات بدیع (: مینویسین و صرفا به امتیاز دادن اکتفا نمیکنید …این بر شخصیت و ادب و عزت شما خیلی اضافه کرده و بسیار تحسین برانگیزه …
خانم شایسته عزیز به این حس کنجکاوی میگن کنجکاوی مقدس
و باور دارم این کنجکاوی شما مقدس بود …باز هم تحسین میکنم و شکرگزار خداوندی ام که الهام می کند کامنت برای چه افرادی بنویسم و بعد هم باقی قصه …
اون 202371…واسه اونه که هرکسی که دوست داشت بتونه پیدام کنه …
ممنونم بخاطر جواب پر از علم و آگاهی تون برای من برادر عزیز و بزرگوار
سلام و درود مجدد به شما فاطمه خانم ، خواهر بزرگوارم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما. ببخشید با تاخیر کامنتتون رو پاسخ میدم. من این رو وظیفه خودم میدونم در پاسخ به محبت و بزرگواری دوستانم که لطف کردن و زمان ارزشمندشون رو اختصاص دادن برای نوشتن کامنت ، و با چیزی که نوشتن حال من رو خوب کردن، و من باید قدردان شون باشم و شاکر خداوند بخاطر داشتن این دوستان خوب و این پاسخ دادن حداقل کاریه که میتونم بکنم.
داشتن شما عزیزان بعنوان اعضای خانواده ، داشتن استادانی عزیز چون استاد عباس منش و خانم شایسته و حضورم توی این سایت یکی از شکرگزاری های همیشگی من بوده و خواهد بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
براتون از درگاه رب العالمین بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
درود بر استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی گرامی و سایر دوستانم در این فضای بینظیر
استاد چی بگم که راهنماییهای شما در فایلهای دانلودی مانند همین فایل “عواقب تصمیمات احساسی” عجیب به من و ما کمک کننده هستند و درک آموزشهای شما در این فایلها قدرت باز کردن گرههای ذهنی برای ما دارد.
استاد مغز سخن را درباره تصمیمگیری در قلیان احساسات بیان کردید. چقدر تاثیرگذار موضوع را باز کردید و به شخص من چقدر کمک کننده بود این فایل شما! واقعا گره ذهنی من باز شد! میخوام بگم در این فایل چه کمک بزرگی به من کردید که یک گام موثرتر در زدودن سیمانهای چسبیده به ذهنم و همچنین غلبه بر ترسهایم بردارم!
من کامنتهای زیادی طی سه ماه گذشته روی محصولات و فایلهای دانلودی قرار دادم! در برخی از کامنتها گفتم که شخصی در سال 1379 باعث شد ضربه روحی عمیقی به خودم وارد کنم که تا جایی پیش بروم که ناامیدی و افسردگی را تجربه کنم!
موضوع برمیگردد به ضامن شدن برای یکی از اعضای بسیار نزدیک که فامیل سببی من بود و خیلی رابطه نزدیک و طولانی با ایشان داشتم! من برای ایشان ضامن شدم و چندین چک صادر و امضا کردم، چکهایی که در آن روزگار من حتی یک هزارم مبلغ آنها را نداشتم!
اما چی شد که چک را کشیدم؟!؟!
خیلی راحت! من در شرایط شدید احساساتی تصمیم گرفتم!! آن شخص بدهکاری سنگین بوجود آورده بود! گفتم که فامیل سببی من بود، یعنی آن آقا شوهر یکی از نزدیکان من بود! طلبکارانش به جای طلبش از او درخواست کرده بودند که از همسرت چک بگیر و در اختیار ما قرار بده! من هم در جلسات بودم! در اوج احساسات شدید و به خاطر فداکاری برای آن خانم که چک بلامحل نکشد من قبول کردم که چک بلامحل بکشم! و آن چکها بلایی عظیم شدند برای من! چکها به دست شرخر افتاد و در زمان بسیار کوتاهی حکم جلب من را گرفتند!!!
در شرایطی من داشتم بدترین تجربیات زندگیم را میگذراندم که تا یک سال قبل از آن تاریخ یعنی سال 1378 من در ورزش قهرمانی وزنهبرداری بودم و برای مثال در سال 1378 همراه با تیم وزنه برداری مناطق نفتخیز جنوب در مسابقات وزنهبرداری باشگاههای آسیا در شهر نانیگ چین شرکت کرده بودم و باعث شده بود شهر زیبای پکن را هم به صورت توریستی ببینم. یعنی با مخ از عرش به فرش خوردم! روزهای تلخی را تجربه کردم که واقعا باعث و بانی آن خودم بودم که احساساتی تصمیم گرفتم!
استاد یعنی این فایل شما باعث شد مجدداً خودافشایی کنم و بگویم که تلخترین تجربه زندگی من ماحصل تصمیم احساسی من بوده است و خودم بدترین لطمات روحی را به خودم وارد کردم!
چرا این حرفها را میزنم؟!
دقیقاً طبق آموزشهای شما ما هیچ قدرتی در زندگی دیگران نداریم! هیچ قدرتی! باید بگم آن تجربه تلخ من که به خاطر تصمیم در شرایط احساسی شدید من بود بر اساس یک تصمیم کاملا احساسی و غلط انجام شد که فکر میکردم میتوانم ملکه نجات آن خانم باشم. باید الان بگم من هیچ قدرتی در زندگی آن خانم نداشتم! هیچ قدرتی! چون دست قضا باعث شد آن خانم هم برای ضمانت شوهرش چک بلامحل و همان بلایی که سر من آمد سر ایشان هم بیاید! یعنی آن تصمیم احساسی من هیچ کمکی به آن خانم نکرد و فقط به خودم ضربه وارد کرد!
یعنی تصمیم من در شرایط شدید احساساتی باعث شد ضربهی روحی شدیدی به من وارد شود، هم افسردگی را تجربه کنم، هم ترس از آدمها در وجودم شکل بگیره که باعث بشه در بیست و چند سال بعد از آن ماجرا هر جایی که تسلیم شدم و یا در زندگی ترسیدم، یا شکست خوردم، رابطه مستقیمی با آن ماجرا و بلایی که از ضامن شدن آن شخص بر سر من آمد باشد! یعنی ترس از دیگر آدمها و قدرت قائل شدن برای آنها در زندگی من همیشه باعث و بانی عدم موفقیت شده است!
تا اینکه در جلسه قرآنی قدم یک از دوازده قدم شما استاد عزیزم با تفسیر سوره حمد باعث شدید با ترسم روبرو شوم و بخواهم که کل قدرت را به رب مقتدر بدهم و به خودم بگویم آدمها دستی از دستان قدرت خداوند در زندگی من هستند! به آن دستِ وابسته نشو! بلکه به آن بدنی که آن دستِ بهش وصل است باید وابسته بشی! آدمها خیلی محترم هستند اما هیچ قدرتی در زندگی من ندارند! و الان هم با این فایل باعث شدید این گره در ذهن من باز گردد و خودم را بهتر و بیشتر بشناسم که چه ترسهای واهی با خودم یدک کشیدم!
استاد عزیزم ممنونم که چراغ راهنمای نورانی در زندگی ما هستید! خدا را شکر به خاطر وجودت استاد عزیزم!
به نام خالق عشق و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیزم که همیشه من را سورپرایز میکنه. از اینکه هربار یک موضوع مهم را بهشیوهای بینظیر و فوقالعاده کاربردی بیان میکنه و بانو شایسته نازنین که همواره همراه استاد هستند و همه دوستان بزرگوار خودم در این جمع الهی
با تمام وجودم از خدای مهربان برای هدایت بهسمت شما و این آگاهیها و از شما برای نشر این آگاهیها سپاسگزارم.
من خودم در مورد این موضوع استاد بزرگ تصمیمات احساسی بودم که بهلطف خدا و آموزههای شما، بهخصوص در دوره 12قدم و علیالخصوص قدم 7 به بعد، خیلی خیلی بهتر شدم در این زمینه. یعنی وقتی داشتم فکر میکردم به موضوع پرسشهای شما و پاسخی که خودم داشتم درباره خودم بهش فکر میکردم، خندم گرفته بود که من چه آدمی بودم و الان خودم را خیلی تحسین میکنم از اینکه تونستم ازون شخصیت زودرنج و احساسی بیمنطق، تبدیل بشم به فردی که میتونه احساسات خودش راکنترل کنه و تصمیمات بهتری بگیره.
قبل ازینکه بخوام به پرسشها پاسخ بدم چند مورد را ذکر میکنم که برای خودم یادآوری بشه و بهنظرم خیلی مهمه. من تو کار خودم استادی که داشتم باوجود تمام محاسنی که داشت، بسیار در تصمیمگیری احساسی عمل میکرد و من همیشه در ذهن خودم و با یکی از همکارانم در رابطه باهاش صحبت میکردم. بعد که خودم کسبوکار شخصی خودم را راهاندازی کردم، متوجه شدم که من هم دقیقاً همان رفتارها را دارم در کار خودم پیاده میکنم؛ یعنی خیلی زود احساسی میشم، اگر چیزی روی مخم باشه خیلی سریع واکنش نشون میدم که این برای من و بهویژه در کارم یه فاجعه است، چون قشنگ میتونه جریان کار را تغییر بده. که یک روز یکی از همکارم اومد گفت آقا برای چی تو داری انقدر سریع تصمیم میگیری و تصمیمهای هیجانی میگیری. از اون موقع من اومدم با خودم فکر کردم و بررسی کردم که من همیشه از این اخلاق استادم فراری بودم و حالا دارم دقیقاً همان اخلاق را در کارم پیاده میکنم. این موضوع هم خیلی بهم کمک کرد که قانون را بهتر درک کنم، که مهم نیست ما از چیزی خوشمون میاد یا نه، وقتی داریم بهش توجه میکنیم، داریم دعوتش میکنیم؛ حالا این میتونه در قالب انتقاد باشه یا در قالب تحسین، انتخاب ماست که میخواهیم کدامش را در زندگی داشته باشیم و بعد که یکم بیشتر دقت کردم، دیدم اتفاقاً افراد بیشتری با این خصوصیت مشترک در زندگیم دارم، یعنی با نبودن استاد این مسئله نهتنها در زندگی من برطرف نشد، بلکه باعث گسترشش هم شد که از اون موقع به بعد اومدم به کمک اهرم رنجولذت، اولاً انتقاد کردن را از زندگیم حذف کردم و دوماً هیجانی تصمیم گرفتن را، یعنی با خودم هی تکرار میکردم که یکی از مهمترین عوامل موفقیت افراد کنترل هیجانات و احساساتشونه و وقتی که تو نتونی این کار را انجام بدی، یعنی آدم موفقی نیستی و دلیل اینکه افرادی که باوجود تواناییها و استعدادهای عالی نمیتوانند در سطح بهتری باشند، اینکه نمیتوانند احساساتشون را کنترل کنند و دقیقاً اومدم مثال آوردم از مسی و رونالدو، از ایلان ماسک تو شرایط مختلف و بهطورمثال در معارفه سایبرتراک، از ترامپ، از پژمان جمشیدی که اصلاً یکی از الگوهای ویژه من تو این زمینه است، از پیامبر و حضرت علی، از موسی در جهت مثبت و منفیش، یعنی جایی که تونست احساستش را کنترل کنه و جایی که نتونست این کار را انجام بده، از اون کاپیتان کشتی و کشتیگیر ایرانی که در فیلم امریکن رستلر در دوازده قدم مثال زدید، از آقای خمینی و خودم که چه جاهایی تونستم احساساتم را کنترل کنم و چه جاهایی نتونستم و نتیجه منفیش را دیدم و بهاینطریق برای ذهنم خودم منطقی کردم که این عادت باید حذف بشه و مهارت کنترل هیجانات و احساسات روش کار بشه.
بهنظرم کنترل هیجانات بهویژه در شرایط سخت، خیلی ریشه داره در توکل. یعنی یکی از ملاکهایی که برای خودم ساختم اینکه در این شرایط چقدر میتونم توکل کنم به خدا که همهچیز درست میشه و بهیاد بیارم گذرا بود دنیا را و اینکه این هر حالت احساسی چه خوب چه بد، حتماً گذراست و همین فکر کردن به این موضوع من را آرام میکنه.
یکی از جاهایی که خیلی خوب تونستم این کار را انجام بدم در زمان فوت یکی از اعضای بسیار نزدیک خانوادم بود که دقیقاً زمانی که این اتفاق افتاد من یه نیمساعتی را پیادهروی کردم و با خودم تکرار میکردم که آقا کسانی که بتونند در شرایطی که مصیبتی بهشون وارد میشه خودشون را کنترل کنند و بهیاد بیارند که همه ما از خداییم و باز بهسوی خدا بازمیگردیم، خداوند بر ایشان صلوات میفرسته و این دسته از افراد کسانی هستند که رستگار هستند؛ خودم را آروم کردم و تونستم خیلیخوب هم خودم و هم سایر اعضای خانوادم را کنترل کنم و بهشون آرامش بدم، نه اینکه من بخوام بهزور این کار را انجام بدم، انقدر خودم آرام شده بودم که اونها از آرامش من حالشون خوب شد که خوب این خودش یه نکته بسیار مهمه.
اما جاهایی هم بوده که نتونستم این کار را انجام بدم بهویژه در کسبوکار خودم که قشنگ میدیدم چقدر داره بهم لطمه میزنه و اومدم اساسی رفتم سراغش و بهترش کردم.
یه مورد دیگهای که بهیاد میارم این بود که از فرمانده خودم که اتفاقاً ارتباط خیلی خوبی هم با هم داشتیم، درخواست مرخصی کردم و نهتنها با درخواست مرخصیم موافقت نکرد، بلکه کاری را به من محول کرد که خوب برام خیلی سخت بود انجامش. اما همان موقع من به خودم گفتم ببین تو دوتا انتخاب داری، یا بری باهاش دعوا کنی که 100% ضرر میکنی یا اینکه آرام بشی و هر تصمیمی بخوای بگیری زمانی بگیری که آرام هستی. فکر کنم یک ساعت بعد خود فرمانده اومد با لحنی خیلی صمیمی ازم تشکر کرد و بهم گفت هرچند مدت که خواستی میتونی بری و من خیلی خودم را تحسین کردم که تونستم خودم را کنترل بکنم.
یا همین چند روز پیش تو شرایطی قرار گرفتم که باید یک تصمیم مهم برای زندگیم میگرفتم و انقدر این موضوع ذهن من را مشغول کرده بود که اجازه نمیداد کار دیگهای انجام بدم و با خودم گفتم که باید بتونی به خودت مسلط بشی و تصمیم درست بگیری و بعد بهیاد آوردم که مگر تو هدفت از داشتن این موضوع رسیدن به حال خوب نیست پس بهیاد داشته باش که وقتی نتونی احساساتت را کنترل کنی نهتنها این موضوع به تو کمکی نمیکنه، بلکه باعث میشه اتفاقات نامناسبی برات بیفته، چون قانون میگه احساس خوب=اتفاقات خوب و من به این قانون ایمان دارم و این قانون را ملاک هر فکر و تصمیمگیری خودم سعی میکنم قرار بدم.
علاوهبر کارهایی که استاد بهش اشاره کردند، یکی از کارهایی که به من خیلی کمک میکنه در کنترل احساسات، دیدن و سرگرم کردن خودم با بچههاست، بچهها خیلی خیلی بهشون علاقه دارم و خیلی خیلی بهم آرامش میدن. اگر بچههای فامیل باشن میرم پیش اونها و اگر هم نه، میرم تو پارکهایی که مخصوص بچههاست و میشینم نگاهشون میکنم. بچهها بهشدت طبق قانون عمل میکنند. ممکنه در لحظه عصبانی بشند، حتی گریه هم بکنند، اما امکان نداره تو اون احساس بمونند؛ یعنی میبینی یه بچهای یه موضوعی براش پیش میاد، شروع میکنه به زجه زدن اما 30 ثانیه بعد داره قهقه میخنده. این خیلی به من کمک کرده تو کنترل این موضوع. نوزادا که دیگه عاشقشونم.
یه کار خیلی خیلی خوبی که تو شرایط دیگه واقعاً حاد انجام میدم، یعنی انقدر احساسات و نجواها زیاد میشه که به حد تسلیم میرسم اینکه میرم میخوابم. خواب فوقالعادست. یعنی تیر آخر من همیشه خواب بوده. بهشدت تأثیرگذاره. حالا اگر ذهنتون خیلی درگیر میشه که خوابتون نمیبره گوش دادن به قرآن و موسیقیهای ملایم هم خیلی خیلی تأثیرگذاره.
خوردن قهوه و آب هم که یکم خنک باشه در شرایط حساس میتونه خیلی برام کارا باشه اما کاراترینش با اختلاف بهیادآوری گذرا بودن دنیا و مرگ هستش. یعنی انگار در زمان خیلی کوتاهی فروکش میکنه همه چی.
شاید فکر کنید از نگاه قانون این کار جالب نباشه اما اگر زمانی خیلی همه چیز داره فشار میاره خوبه که آگاهانه به قبرستانها رفت و دید که درنهایت سرانجام همه ما در دنیای مادی مرگه، پس نیازی نیست انقدر بهخودمون سخت بگیریم.
یکی از نکات مهم بهصلح رسیدن با خودمون و پذیرش خطاهای خودمون و احساس گناه نداشتن درباره خودمونه.
همه ما این اخلاق را داریم، اما هزارتا اخلاق خوب دیگه هم داریم. اگر بخوایم همش به خودمون سخت بگیریم و خیلی احساس گناه داشته باشیم درباره این موضوع، نهتنها این مسئله و هر مسئله دیگه درست نمیشه، بلکه باعث میشه اون خطا و اشتباه را بارها و بارها و مهلکتر از قبل هم انجام بدیم.
پس هر اصلاحی که قراره انجام باشه، باید با آرامش و در به صلح رسیدن با خود انجام بشه، چون اگر ما بخوایم در این مورد هم احساسی تصمیم بگیریم، باز منجر به اشتباه دیگه میشیم و بهقول خانم شایسته به جایی برسیم که بهجای اینکه به خودمون شک کنیم به قانون شک میکنیم.
به دوستان عزیزم ورزش کردن و فعالیت فیزیکی داشتن را هم بهشدت توصیه میکنم. حالا یا آروم یا خیلی سنگین که این به روحیه خودتون بستگی و من از جفتش استفاده میکنم. ذهن، روح و جسم ما در دنیای مادی به همدیگر مرتبط هستند و زمانی ما به احساس شادی واقعی خواهیم رسید که همه این ابعاد با هم در تعادل باشند و زمانی که یک بخش تعادل خودش را از دست میده میتونیم با کمک گرفتن از بخشهای دیگه دوباره خودمون را به حالت تعادل برسونیم. بهشخصه برای خودم ورزش یوگا بسیار کمک کرده که انسان آرامتری باشم. پیادهروی و شنا هم بسیار برام تأثیرگذاره. کلاً آب خاصیت فرکانسی فوقالعادهای داره، بهدلیل اینکه بخش عمدهای از بدن ما از آبه وقتی که در مجاورت آب قرار میگیریم، حالا یه بهوسیله نوشیدن یا بهوسیله لمس کردن، دوباره به حالت تعادل خودمون نزدیک میشیم. رقصیدن و موزیک شاد هم معحجزه میکنه.
اگر شرایط سفر باشه، این مورد هم به من بهشخصه خیلی کمک کرده و اصلاً کلاً مدارم را عوض میکنه سفر کردن، بهویژه رفتن به طبیعت، سکوت و تنهایی.
من خودم عاشق گل و گیاه و نگهداریشون هستم. این کار بسیار کمک میکنه که آرومتر بشیم. اگر خیلی حوصله نگهداری هم ندارید میتونید فقط بهشون آب بدید. اصلاً فوقالعادست نتیجه این کار.
یکی از کارهای خیلی آرامشبخش دیگه غذا دادن به حیوانات و موجودات دیگست. این کار بسیار کاربردی و تأثیرگذاره.
اگر اهل موسیقی هستید، گوش دادن و نواختن ساز هم خیلی میتونه کاربردی باشه.
و در آخر یکی از مهمترین کارهایی که خیلی خیلی خیلی من را آروم مینکه سجده کردن و تسلیم شدن در برابر خداونده. بهشکل حیرتانگیزی این کار به من آرامش میده و هروقت که این کار را انجام میدم، تصمیماتی میگیرم که اصلاً بهقول استاد گیم چنجر میشه. با خودم میگم که خدایا من نمیدونم. من ناتوانم. خودت کمکم کن. تو وعده دادی که هدایتم میکنی، پس من را بهسمت حال بهتر و زندگی بهتر هدایت کن. الخیر فی ما وقع.
تکرار این گفتوگوها و آیات مهمی مثل آیه فوق و یا آیاتی مثل عسی ان تکرهو شیئی و هو خیر لکم و یا آیاتی که موسی، یونس و پیامبرانی که در حالت تسلیم رو بهسوی خدا کردند و ازش کمک خواستند و یادآوری جریان هدایت و بررسی مفاهیم حزن، قلب و هدایت در قرآن هم واقعاً معجزه میکنه.
یه نکته دیگه هم که به من خیلی کمک کرده درک قانون تکامل درباره این موضوعه. یعنی انتظار خودمون را از خودمون کم کنیم و نخواهیم که یکدفعه از حالت احساسی شدید به حالت آرامش برسیم و با یکبار انجام دادن اینها تفاوت خیلی محسوس احساس کنیم. همه این موارد زمانی باعث میشه که تبدیل به یک عادت و مهارت بشه که قانون تکامل را بتوانیم دربارش رعایت کنیم.
برای دوستان عزیزی که دوست دارند بیشتر در این مورد اطلاعات داشته باشند و بهتر روی خودشون کار کنند دورههای دوازده قدم، شیوه حل مسائل و راهنمای عملی دستیابی به آرزوها و همینطور دوره ارزش تضاد که خودم تا اینجا ازشون استفاده کردم خیلی مفید میتونه باشه و کمکتون میکنه.
باز هم سپاسگزار استاد هستم که بار دیگه باعث شد خودم را شخم بزنم و به خودشناسی و درک عمیقتری از خودم و جهان برسم و بتوانم سمت خودم را بهتر از قبل انجام بدم، چون بهاندازهای که ما سمت خودمون را بهتر میکنیم خداوند هم سمت خودش را بهتر انجام میده و این یک قانون مهمه.
سلام بر آقا احساس خوش تیپ ، خوش هیکل و خوش استیل ،خوش خنده ،
آقا نکات و روش های که گفتی عاااالی بودن ، سپاسگزارم ازت
درباره تایید صحبت هات میخوام به ورزش کردن که اشاره کردید بگم که آقا خیلییییییی خوب من ده روزی هست شروع کردم آموزش والیبال دیدن وقتی میری تو اون محیط بچه های ورزشکار تو اون تایم به هیچی هیچی فکر نمیکنی فقط تمرکزتدروی ورزش کردن و اینقدررررر انرژی میگری که ، واقعا عالی ورزش
و اما درباره رسیدگی به گل و گیاه بگم که من مغازه گلفروشی دارم فقط ام آپارتمانی اینقدررررررر لذت میده وقتی وارد گلفروشی میشم به گلها میرسم آب میدم اینقدرررررر انرژی مثبت و حال خوب میده ، چند وقت پیش ها یه مقاله انگلیسی نوشته بود الان تو انگلستان دکتر های روانشناس گل به بیمارهاشون تجویز میکنن، چند وقت پیش ها یه خانومی امد مغازم گفت دکتر گفته باید تو خونه گل داشته باشم تا روحیه ام عوض بشه ،
همه همه راهکارهات عالی بود احسان جان ،
به نام یگانه خالق هستی
سلام به شما آقای مقدم عزیز
خداوند مهربان رو شاکرم به خاطر دوستان آگاه پ ارزشمندی همچون شما
خداوند مهربان رو شاکرم که دسترسی دارم به این آگاهی ها و جزو بندگان هدایت شده خداوند هستم
خداوند مهربان رو شاکرم که هدایت شدم به این دیدگاه بیییی نهایت زیبا و پررررر از آگاهی
دقیقاً احساسی که نسبت به این دیدگاه داشتم اینه که خلاصه شدهی یک کتاب بسیار پر تیراژ و پر فروش رو خواندم
خیلی خیلی ممنونم که اینقدر عالی وقت گذاشتید و این محتوای خوب رو به نگارش در آوردید
نکات خیلی جالبی در گوش من زنگ میزد
مثلاً: گوش زد کردن قانون تکامل در شرایط حاد… اینکه نخواهم به یه چشم به هم زدن در عرض چند ثانیه حالم خوب بشه
مثلاً ورزش کردن در شرایط ذهنی نا مناسب
مثلاً رفتن در آب
به شدت آب رو دوست دارم
حالا اگر رودخونه باشه چه بهتر ، اکر اون در دسترس نبود، استخر… ، اگر استخر هم در دسترس نبود دوش آب سرد
من واقعاً از آب آرامش غیر قابل توصیفی رو دریافت می کنم
در مورد موضوع مسافرت رفتن هم کاملاً موافقم
خودم به شخصه تجربه کردم وقتی که مسافرت میرم چقدررر بزرگتر میشم تجربیات فوقالعاده کسب می کنم و تا مدت ها پس از سفر به خاطرات خوب سفرم فکر می کنم و اون ها رو برای خودم بازگو می کنم و احساس خوبی رو تجربه می کنم
در آخر بازم تشکر می کنم بابت دیدگاه پر از حس خوب شما و برای شما از خداوند مهربان و تونا آرامش روز افزون را خواستارم
سلام، عرض ادب و احترام خدمت استاد خوش تیپ و نازنینم و خانم شایسته محترم، و تمامی دوستان یکی از یکی گُل تر.
خوشبختانه من از وقتی که یادم میاد، در کل آدم واکنشی نبودم، و یادم نمیاد که در یک موقعیت خاص و یا جایی به یک اتفاقی احساساتی بشم و واکنشی عمل کنم، و این باعث شده با وجود اینکه 9سال حرفه ایی بوکس کار کردم یکبارهم تو کوچه و خیابان تجربه درگیری نداشتم، از همون جونی و نوجونی.
با اجازه استاد عزیزم خواستم، راهکاری رو که باعث شده من فردی نباشم که واکنشی عمل نکنم رو خدمتتون عرض کنم.
با وجود اینکه گاهی مواقع دو دو تا چهارتا کردن ها خیلی مقدور نیست و ناچارا بعضی مواقع آدم پیش میاد که احساسی عمل کنه، مثل موقعی که میبینی ماشین داره میزنه به بچه ایی که وسط خیابون وایساده، و تو باید اون لحظه بپری و بچه رو از وسط خیابون ورداری (که این تجربه سر خودم اومده) دیگه اونجا با وجود ریسکهایی که داره، همه واکنشی عمل میکنن و جای تعلل کردن نیست.
ولی بیشتر مواقع پیش میاد که ما میتونیم خیلی راحت و آروم خودمون رو کنترل کنیم و اصلا تصمیمات سریع گرفتن و واکنش نشون دادن یک بی خردیه محضه، که خیلیامون تجربه کردیم، مثلا تو یک شرایط خاصی توی رانندگی که ماشین جلویی داره کُند حرکت میکنه، یا متوجه نشد و با بی احتیاطی از فرعی در اومد و یا خیلی مثالهای دیگه، که اونجا نیازی هم نیست دستمون رو بزاریم روی بوق و هزارتا بد و بیراه بگیم، که چی؟ چرا بی احتیاطی کردی، یا چرا کند حرکت میکنی.
17سالم بود که من شروع کردم بطور حرفه ایی بوکس کار کردن، و خدابیامرز مربی مون یک انسان بینهایت فرهیخته و یک استاد تمام کمال بودن، و شاید این یکی از الطاف خداوند بود که من رو هدایت کرد تا اونموقع با ایشون آشنا بشم و کار کنم، ایشون هر روز، هر روز، هر روز مدام به ما میگفتن که “بزرگ منشانه رفتار کنید”، قبل از تمرین، قبل از مبارزه، موقع رفتن به رختکن، وقتی داشتیم میرفتیم خونه، مدام حرفشون این بود که “بزرگ منشانه رفتار کنید” که ترکی میشه “آغایانا رفتار الیین”، میدونین شاید بگم 1000 بار همین یک حرف ساده رو من شنیدم.
بزرگ منشانه یعنی چی؟
یعنی از منظر یک فرد عاقل و بالغ به قضایا نگاه کنیم، به همین راحتی.
چقدر دیدیم بچه وقتی غذا میخوره همش میریزه رو میز یا روی لباساش و همه جا رو کثیف میکنه، چرا ما از دست بچه ناراحت نمیشیم؟ ولی اگه این کار رو یک فرد بالغی انجام بدهدما رو ناراحت میکنه؟
چون ما سطح ادراک خودمون رو نسبت به درک و فهم بچه خیلی بالاتر میبینیم و انتظاری جز این از بچه نداریم، ولی در مورد فرد بالغ، میگیم خُب اینم در حد من درک و فهم داره، چرا اینکار رو میکنه؟ چرا نمیفهمه؟ و این یک سوال ساده از خودمون باعث میشه ما از دستش ناراحت بشیم، ما به درک و فهم طرف مقابل داریم اعتبار میدیم و از این اعتبار دادن خودمون ناراحت میشیم، در حالی که اینطور نیست، اون شخص داره در حد درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه نیازی نبود یک کار غیر عقلانی رو انجام بده.
میدونین میخوام چی بگم؟
وقتی یارو داره در باند سرعت اتوبان بجای 80تا رفتن، با سرعت 40 میرونه و عین خیالشم نیست دقیقا داره به اندازه درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه خودش میکشید کنار، الان اینجاس که ما بزرگ منشانه رفتار کنیم، انگار دار یک بچه رو نگاه میکنی که غذا رو ریخت روی لباسش، بکش کنار و برو، الان بوق زدن چی رو عوض میکنه؟ اصلا هزار تا هم فوش بهش بده، اصلاح میشه؟ نه، فقط میخوای دلت رو خنک کنی، اونموقع است که منم درک و فهمم ریخت پایین، شدم همطراز با اون بچه.
یه مثال ساده دیگه:
مثل سلام ندادنه یک بچه موقع ملاقات باهم.
باباش میگه، پسرم به عمو سلام دادی، و ما بزرگ منشانه میگیم: آره سلام داد، آفرین، ماشالله و …
دیگه ما ناراحت نمیشیم از دستش، ولی اگه باباش در سلام دادن یکمی دست دست کنه، تعلل کنه میگیم xxx.
بنظر من “آغایانا عمل کردن” جنسی از خداست، انگار خدا داره خطاهای ما رو میبینی؟ واکنشش چیه؟ چیزی غیر از چشم پوشیه؟ اگه ما بجای خدا بودیم، میگفتیم یه رعد و برق بزنه از وسط دو نصفش کنه، ولی خدا چکار میکنه؟ به موسی میگه برو با فرعون از در دوستی با ملایمت صحبت کن، نمیگه برو شمشیر بکش، نمیگه برو هزارتا بد و بیراه بگو، حضرت محمد در مقابل رفتار فردی که بهش گِل و لجن پرت کرد چیکار میکنه؟ آغایانا رفتار کردن همونیه که بزرگ منش باشیم، مثل خدایی که به بندگانش نگاه میکنه.
ولی 1000بار این حرف رو بشنویم (به خودمون بگیم) دیگه ضمیر ناخودآگاه ما خواهد فهمید که در مواقع خاص هرگز واکنشی عمل نکنه، اتوماتیک وار بزرگ منشانه رفتار کنه، اون عملِ فرد مقابل رو به چشم نادانی و بی اطلاع بودن طرف حساب کنه و رَد بشه.
مسی رَد میشه، ولی زیدان میگه نه، تو نفهمیدی؟ من از توهم نفهمتر میشم و با کله میره تو شکم یارو.
همه دستورالعملهای استاد عزیزم چقدر عالی و بینظیره، ولی حرف من اینه که اصلا بیایم کار رو به اونجا نکشونیم که لازم بشه به نفس عمیق کشیدن، اصلا چرا باید جوش زد؟ وقتی من بدونم خیلی بزرگتر از طرف مقابلم، بزرگی از بابت ظرف وجودی، بزرگی از بایت آگاهی، اصلا ناراحت نمیشم.
اصلا نیازی به بوق زدن نیست، اصلا نیازی به فوش دادن نیست، اصلا نیازی به جروبحث کردن با یک فرد نا آگاه نیست، اصلا نیازی به واکنش دادن نیست.
دوران دبیرستان با خودم میگفتم چرا این واکنشی نبودن رو مربی تربیتی در موردش صحبت نمیکنه، خود مربی تربیتی ما اونقدر فرد واکنشی بود که حتی ظرفیت شنیدن یک انتقاد سازنده رو نداشت :) چه برسه به تربیت کردن یک نسل :)
زیاد حرف زدم، ممنونم که آغایانا حرفام رو گوش دادین.
عاشقتونم
موفق و پیروز باشید
سلام جمال عزیز
چقدرازخوندن کامنت های شمامن احساسم خوب وعالی میشه .
مثالهایی که زدیدید کاملا ملموس جامعه ولزوم رفتاربزرگ منشانه هست والبته کلی ازاین مثالهای دیگری که ماآدمهادرزندگی خصوصی وعمومی خودمون باهاشون مواجه میشیم
اتفاقا برای من هم یه تذکربجاوعالی بودکه بایدهمچنان به رفتاربزرگ منشانه ام ادامه بدهم زیراهرچه باهدایت خداوند بزرگوارانه رفتارکنیم ودربعضی مواقع به قول استادعزیزمون بایک روزتاخیروباتفکرواندیشیدن تصمیم بگیریم یاحتی حرفمون روبزنیم مطمئنابزرگ منشانه وعاقلانه ترعمل می کنیم .ابتداازخدای هادی وحامی وپشتیبان خودم بی نهایت سپاسگزارم که ازطریق دستان الهی اش همواره هدایتم میکنه ودستموتودستاش میگیره وآرامش وآسانی وراحتی رونثارقلبم وعملم میکنه وازاستادمهربان وعزیزم وشمادوست عزیز بسیارسپاسگزارم که ازامروزیادگرفتم باهدایت خدابرای همیشه ودرهمه ی مواقع ومواردزندگیم «بزرگ منشانه» حرف بزنم و«بزرگ منشانه»رفتارکنم .
خدایابی نهایت سپاسگزارتم بابت این دانش واین آگاهی امروزم .
موفق باشیددوست هم فرکانسی ام .
سلام دوست عزیز ممنون از کامنت خوبتون بزرگمنشانه فکر کردن و رفتار کردن عالیه
ولی بعصی وقتا منو به تردید میندازه
در واقع پدر و مخصوصا مادر من شخصیت بزرگمنشانه ای دارند همیشه بی حاشیه بودند هرگز با کسی به خاطر رفتار نادرستشون بحث نمی کنند یا پشت سرش غیبت یا تحلیل رفتاری نمی کنند خیلی راحت می گذرند و کم پیش میاد ناراحت بشن و من ندیدم موضوع را کش بدند یا با کس دیگه ای درمیون بذارند خوب این رفتارشون در منم تاثیر گذاشته منم زیاد اهل غیبت نیستم و قبلنا بیشتر تو خودم میریختم و ادیت میشدم بعدها یاد گرفتم با تغییر نگرشم جور دیگه ای فکر کنم و خودمو آروم کنم و آموزه های استاد هم خیلی خیلی به من کمک کرد ولی همیشه فکر میکردم این کوتاه اومدن والدینم باعث میشه دیگران سو استفاده کنند مثلا بیشتر وقتا پیش میومد که تو یه مراسمی دخترعموهای من دعوت میشدند از طرف فامیل چون مادرشون برعکس مادر من طوفان به پا میکرد ولی ما راحت خط می خوردیم و شاید مادر من واکنشش این بود که به طرف بیان میکرد اونم به اسرار من و طرف با یه عذرخواهی قضیه را فیصله میداد و این موضوع منو آزار میداد که حقمونو نمی تونیم بگیریم هنوز هم من این مسئله را دارم نمی دونم این بزرگمنشانه رفتار کردن را دقیقا چه جاهایی نباید به کار برد و تعبیر اشباه ازش نکرد آیا بهتره رک بود هرچند چون من اینجوری بزرگ نشدم همون لحظه که احساس می کنم رفتار نادرستی با من شده نمی تونم واکنش درست نشون بدم یا سکوت می کنم و خودمو آروم می کنم یا بغضم میگیره و نمی تونم حرفمو بزنم احتمالا عزت نفسم هنوز خیلی دچار مشکله ولی بعضی وقتها شده که با خودم گفتم چه خوب که اون موقع سکوت کردم و چیزی نگفتم شده من چون آدم حساسیم تعبیر اشتباه کردم به هر حال دچار تعارضم در این قضیه ممنون میشم اگر پیشنهای دارید بفرمایید
سلام خدمت استاد و همه عزیزان
سپاسگزارم بخاطر آماده کردن این فایل فوقالعاده
من زمان دانلود این فایل در زمان و مکان مناسب بودم.فکر میکنم بزرگترین پاشنه آشیل من همین مسئله باشه.از وقتی که یادمه زود بهم برمیخورد عصبانی میشدم و بعد زودم پشیمان میشدم.چقدر روابطم نابود شد در حدی که الان تقریبا تنهام چون دوستان هرچقدرم خوب باشن بعضی وقتا چیزی میگفتن که من خوشم نمیومد و منم واکنش نشون میدادم.چقدر کار عوض کردم بخاطر این مسئله و ازش فرار کردم.در دوره های زیادی از خدا خواستم که کمکم کنه و اونم به اندازه خودم کمک کرده.امسال بصورت جدی میخوام روی این مسئله کار کنم و تا جایی که میشه بهبود ببخشم چون تازه کارمو شروع کردم و باید بیشتر روش کار کنم و دیگه فرار نمیکنم.دوره صلح با خود رو خریدم که یه دوره فوق العاده اس و هر روز گوش میدم این فایل هم برای من انگار یه جلسه از اون دوره س که در زمان مناسبی به دستم رسید.یادمه چند وقت پیش یه سکانسی از سریال کمدی دوستان دیدم که چندلر از یه خانمی معذرت خواهی کرد و گفت حس خوبی داشت میخوام بخاطر تمام اشتباهاتم معذرت خواهی کنم.مانیکا هم بهش گفت چی میشه که بجاش سعی کنی کمتر اشتباه کنی.این خیلی منو به فکر برد چون منم کارم شده بود معذرت خواهی کردن.
دست به عمل شدم و هر روز دارم تمریناتی انجام میدم یکیش گوش دادن هر روزه به فایل های استاده و وقتی که چیزی پیش میاد که قبلا عصبانیم میکرد الان سعی میکنم زود واکنش نشون ندم لبخند میزنم که خیلی کمک میکنه و تمرکزم رو میزارم روی چیزای دیگه.پیاده روی و دوش آب سرد هم امتحان کردم و واقعا بهم کمک کرده البته هنوز جای کار دارم ولی میبینم که هر روز دارم بهتر میشم آرام تر میشم یه مقدار منطقی تر میشم.وقتی کسی ناراحتم میکنه سعی میکنم خودمو جای اون بزارم و از دید اون مسئله رو ببینم و اینو بفهمم که از دید اون دنیا این طوری و سعی میکنم به همون شکل قبولش کنم.
دیدگاه دیگه ای که به من کمک کرده در مورد نزدیکانی که بعضی وقتا ممکنه چیزی بگن که منو اذیت کنه اینه که بعد از اینکه یه مقدار آروم شدم به خوبی های اون فرد فکر میکنم و اتفاقات خوبی که بینمون افتاده و به خودم میگم نباید بخاطر یه حرف همه چیو خراب کنی.
در مورد دخالت نزدیکان که منو خیلی عصبانی میکنه و اگه حتی عصبانیم نکنه با نیش و کنایه جواب میدادم به این شکل به قضیه نگاه کردم که اینا همه خیر منو میخوان و به روش خودشون و اون چیزی که میدونن میخوان بهم کمک کنن و قصد بدی ندارن.
توی فیلما دیده بودم که یه جعبه میزارن تو محل کار و هرکی عصبانی شد باید مثلا یه دلار تو جعبه بزاره.از این ایده گرفتم و به یه عزیزی که قبلا استاد کارم بود و الان مغازه هامون رو به روی همدیگه س گفتم که من هر وقت عصبانی شدم یه کار رایگان برات انجام میدم.حالا نمیدونم این کارم چقدر درست بوده ولی وقتایی که سرکارم باعث میشه که بیشتر حواسم جمع باشه چون دلم نمیخواد که کار رایگان انجام بدم و همین باعث شده که بیشتر اوقات بیشتر چیزایی که منو عصبانی میکردن با خنده و شوخی تموم بشن چون اونم انگار با چشماش میگه اگه مردی عصبانی شو
کارهای زیادی هر روز انجام میدم و همیشه به خودم حرف های خوب میزنم با خودم مهربان تر میشم.گفت و گوهای درونیم ملایم تر شدن.تمرین تنفسی هم خیلی کمک کرده پیدا کردن و مشاهده کردن افراد آرام کسانی که انگار هیچ چیز عصبانی شون نمیکنه و همیشه آرامن کسانی که بدترین شرایط رو با یه شوخی تبدیل به یه اتفاق خوب میکنن من واقعا همیشه عاشق این جور آدما بودم و همیشه تحسینشون کردم.
امیدوارم که کمکی کرده باشم.همتون رو به خدای یکتا میسپارم امیداورم که همیشه در پناه اون امن و آرام باشید ️
سلام اقاایوب گرامی
ممنون که از تجربیاتتون برامون نوشتی …افررین به شما که تصمیم گرفتی روند رو برعکس کنی وروابطتون رو تغییر بدین و نتایج خوبی گرفتین ممنون ازشما تحسینتون میکنم…منم همین تجربیات شما رو کم وبیش دارم ،،،وبا اموزه های استادخداروشکرروابطم بهترشده ولی هنوز جای کار دارم وتوکامنتم نوشتم که چه تحربه ای داشتمو بدجور عصبانی شدم وازاول هفته کلی ازخدا نشونه خواستم جالبه که دقیقا یه روز قبلش برای خودم نوشته بودم امسال واسه من سالِ بهبودروابطِ و کلی نشونه برام میاد…نشونه هام نسبت به واکنش اخریم فوق العاده س دلم گفت بیام اینارو برای شمام بنویسم …اولین نشونه کامنت یکی از دوستان بودکه گفت با تمرکز برنکات مثبت ادما وجهان اطرافم فقط باهمین تمرین کلی از افراد منفی اززندگیش رفتن بیرون ویسریام رفتارشون بمرور زمان خییلیی عوض شد ونشونه فوق العاده دیروزم که بازم درهمین مورده لینکشو براتون میذارم چندتاازتجربیات دوستان ونتایجشون ازدوره قانون افرینشه …
https://abasmanesh.com/fa/the-experiences-of-the-law-of-creation-course-buyers/
این موارد چشممو باز کرد وایمانم قویترشدکه ادامه بدم وبرام تثبیت بشه ویه چیزاییو که نمبدونستم رو فهمیدم مثلادرخواست کردن….والان باوجودیکه یه ناراحتی تورابطم بایکی از اعضای خانوادم پیش اومده ولی خیییلی احساس خوبی دارم وسکوووت کردم …حتی این شعرم بعنوان نشونه وصحه برای سکوتم توکامنت دیگه ای برام اومد که براتون مینویسم ….
شعری ازمولانا
چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغمبر که هرکه سِر نهفت
زود گردد بامراد خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سِرآن سرسبزی بستان شود
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان
وعده اهل کرم گنج روان
وعده نا اهل شد رنج روان
ازخدای مهربان بهترین لحظات وارامش قلبی وهماهنگی رو براتون ارزو دارم
سلام ایوب جان
پسر تو راهکارهایی که نوشتی فوق العاده خوبن..چقدر خوبه که اینقدر متعهدانه فایل گوش میدی و درک می کنی آگاهی ها رو و ایده و راهکار می سازی .آفرین به این اراده و تعهد تحسینت می کنم برادر عزیزم امیدوارم در پناه خدا باشی و در مسیری که پر از آرامش و شادیه پراز ثروت و سلامتیه ،هدایت بشی البته که الانم هدایت شده ای که اینقدر عالی عمل می کنی .ممنون که نوشتی تا من و بقیه دوستان هم استفاده کنیم.
خدانگهدارت باشه پسر خووووب
درودبرشمادوست ارزشمندم اقای عبدی
چقدرازخوندن کامنتت لذت بردم ویادگرفتم، تحسینتون میکنم برای این اراده ای که درعمل دارید، واین ایده قشنگی که بکاربردیدبرای کنترل خشمتون، که اگه عصبانی شدین کاررایگان انجام بدین بهترین اهرم رنج برای مغزماهمینه که پاداشی دریافت نکنه وشماچقدرهوشمندانه این اهرم رنج روبرای ذهنتون ساختین تبریک میگم وتحسین میکنم عملگرابودنتون رو دوست خوبم..
الهی که همیشه نورهدایت درقلب مهربون شماجاری باشه ودرمدارزیبایی هاونعمت هاپایداروااستواربمونیدباهدایت رب مهربان..
به نام خدای مهربان و هدایت گر
با سلام و دروود خدمت استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی اسطوره و هم فرکانسی های عزیزم در این سایت هدایت گر و حال خوب کن
مورد 1:
درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
1)یادمه تو یه کمپانی تراک کار می کردم و به خاطر ضعف شخصیتی خودم و عدم اعتماد به نفسم یه سری آدم جذب کردم که پیششون کار کنم که از ماه دوم کار حالم بد بود همیشه و باورهایی مثل این که من دارم حمالی می کنم این ها پول دار می شن و باورهای محدود کننده مثل این رو همیشه نوشخوار می کردم و سریع حالت دفاعی می گرفتم با کوچک ترین بالا پایین تو کار
و باعث شد که درگیر شم باهاشون و تراک و تریلرشون رو پارک کردم یه جایی که خدا می دونه کجا بود و رفتم
و باعث شد کار به دادگاه کشیده شد
خیلی فکر کردم و ناراحت شده بودم از این تصمیم نشستم و کلی رو محصولات استاد بیشتر کار کردم و باور فراوانی و این که این آقا که صاحب این کسب و کار هست داره به کل کشور خیر می رسونه و ثروت رو روانه کرده تو کشور و من هم می تونم استفاده کنم ازش
کلی کار کردم روی این باور و کار دادگاه به یاری خدا و درس هایی که از سخنان استاد یاد گرفتم حل شد خداروشکر
2) یه دفعه دیگه به خاطر باور های اشتباه بازهم باور کمبود کلی پول از دست دادم و رفتم یه کار شروع کردم که علاقه بهش نداشتم و باعث شکست شد و این ها باعث شد عشق و علاقه ی خودم رو بیشتر واکاوی کنم و با قدرت برگشتم و تونستم ذهنم رو کنترل کنم و با تمرکز بسیار بسیار بسیار بالا توی عرض 1 سال و نیم اول تراک و بعد تریلر خریدم
کلی اعتماد به نفس پیدا کردم کلی تونستم باد بگیرم ذهنم رو کنترل کنم و عجولانه تصمیم نگیرم و باورهایی که باعث شده بود این تصمیم ها رو بگیرم واکاوی کردم و تصمیم هام خیلی بهتر و درست تر و موفقیت امیز تر شدن هر بار فقط با شنیدن بارها و بارها صحبت های استاد و نوشتن دربارشون و پیدا کردن ترس هام و منبع ترس ها و تکرار باورهای بهتر و شکار نشانه ها و قوت گرفتن ار باورهای خوب و نتیجه های هرچند کوچک و حال خوب کننده
مورد 2:
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
یادمه در مسیر خریدن تراک با یه نفر 50 -50 کار می کردم تا پول جمع کنم بتونم تراک رو نقد بخرم
سر پول با اون بنده خدا داشت به جاهای بد می کشید که بهشون گفتم الان مسئله سر پول هست شما چی می گین ؟ ایشون گفتن اون مبلغی که من گفتم درست نیست و زیاد تر از اونی هست که در نظر ایشون بود و خیلی تند و عصبانی گفتن و من گفتم می شه بریم رستوران و صحبت کنیم رفتیم و من چند تا لیوان آب سرد خوردم و با این که ایشون عصبانی بود بهشون گفتم ما دوستیم و هرچی شما بگین درسته با این که خیلی غرورم نمی زاشت اما تونستم مسیر رو عالی تموم کنم و رد شم و باورهام رو همچنان روشون کار می کردم تا خداوند یه شخصی فرستاد که 35در صد پول تراک رو خودش بهم داد و من تونستم تراک رو نقد تموم کنم بدون واسطه ای از بانک و کمپانی و کردیت کارت
برای خرید تریلر رفتم و دقیقا همه رو نقد تونستم بپردازم خداروشکر
مورد 3:
با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
قبلا در این وضعیت، چه ایده هایی را اجرای می کردی؟
نکته: ما با پاسخ به این سوال، خود را آماده می کنیم تا اگر در چنین شرایطی قرار گرفتیم، آگاهانه بدانیم چطور باید ذهن خود را آرام کنیم.
آب خوردن و دوش آب سرد که چندین ماهه من انجام می دم خیلی چاره ساز بوده تا الان برام و چندین ماهه که اصلا تو شرایطی که اون قدر درگیر شم نبودم اصلا خداروشکر
به خدا که من اصلا کلا تمام مدل فکریم عوض شده و حتی بعضی وقت ها کامنت های سایت سالیان گذشته ی خودم رو می بینم می گم واقعا علی دمت گرم چه برسه وقتی خودم رو یاد آوری می کنم قبل از آشنایی به این سایت بی نظیر
واقعا از استاد عباسمنش سپاسگزارم
از مریم بانو سپاسگزارم
از آقا ابراهیم و شما دوستان حاضر در این فرکانس هم سپاسگزارم
کامنت هاتون خیلی امید بخش هست
تنور دلتون گرم
️
سلام علی اقای گل و ورزشکار
بینهایت سپاسگزارم از تجربه خیلی خوبتون که با ما به اشتراک گذاشتید
و چقدر خوب در مواقعی که به تضاد برمیخوردید نذاشتید با احساس بد افسار ذهنتون دست شیطان بیافته تا هر کاری دوست داره با دهن شما انجام بده
احسنت به شما که با باورهای درست و قدرتمند کنندهای که برای خودتون ساختید که تونستید تریلر رو نقد بدون اینکه از بانک کمک بگیرید بخرید
خیلی لذت بردم از راهکارهای خوبی که در مواقعی احساسی میشدید چطور ذهن خودتون رو کنترل میکردید مثل خوردن اب و دوش اب سرد گرفتن
عاشقتم علی اقای گل
انشالله هر کجا از این کره خاکی هستید در پناه الله یکتا ، شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
فعلا
یا حق
سلام به استاد خوب خودم و خانوده صمیمی ام
نشانه امروز من این قسمت بود
و دلیلش الان کاملا برام روشنه
به خاطر جمعی خانوادگی که دیشب در ان حضور داشتم و عدم کنترل ذهنم امروز صبح به این قسمت هدایت شدم
و اینه جریان هدایت خیلیی زیباست و خیلی خوشحالم که در مدار درست قرار دارم با کوچکترین خطا چراغ قرمز هدایت به صدا در میاد
این متن رو برای خودم مینویسم تا یادم بمونه و به خودم یاداوری کنم که هر کسی نتیجه باورها و فرکانس خودش رو می بینه و به هیچچچچ وجه در حق کسی دلسوزی بیجا نکنم که فقط خودم اسیب می بینم
از هدایت گفتم و چقدر هدایت پروردگار رو این روزها به وضوح درک میکنم
دوشب قبل وقتی از خواب بیدار شدم تو ذهنم یه چیزی داشت تکرار میشد و لازیدنکم……….لازیدنکم : شما را می افزاییم : خدایا شکرت چقدر نشانه خوبی
دیشب خواب میدیدم : استاد روی یه کوه بزرگی دارن لایو میزارن و اتفاقا من هم پاین اون کوه هستم و میگم عه چه عالی
هر طور شده میرم بالا و استاد رو میبینم ، خلاصه با سختی و تلاش فراوان رفتم بالا و دیدم استاد یه قوچ نر خیلی بزرگ( فک کنم تُنی) بود رو با خودشون اوردن اون بالا و به من میگن اگه ولش کنم فک میکنی بتونی بگیریش منم میگم اره حتما
تُنی خیلی سرکش شده بود و خیلی حواسم بود از اون ارتفاع نیفته پایین خلاصه با کلی سختی گرفتمش چن بار هم خواستم بگیرمش زمین خوردم و بعد گفتید ؛ ببین کنترل فکر هم مثل این حیوون سرکش میمونه نتونی زود جلوش رو بگیری دیگه افسارش از دستت در میره و باید کلی دوندگی کنی تا کنترلش رو دوباره دستت بگیری
ضمن این که ادامه دیدگاهم رو بعد از کوهنوردی و دیدن کلی منظزه مه الودزیبا نوشتم .کل مناظری که تو خواب با شما دیدم در بیداری و بلافاصله تجربش کردم .خدایا سپاسگذارم
ببین کنترل فکر هم مثل این حیوون سرکش میمونه نتونی زود جلوش رو بگیری دیگه افسارش از دستت در میره و باید کلی دوندگی کنی تا کنترلش رو دوباره دستت بگیری …
به نام رب العالمین
سلام
امروز قسمت اول آپدیت روانشناسی ثروت 1 – نسخه جدید اومد
Let’s Go
هدایت شدم به پروفایل زیبات فرنگیس جانن
نوشته بودی که منتظر آپدیتی و دقیقا چشم منم به همین خورد!
گفتم هم بنویسم و هم حسی که لطف میکنه همیشه هدایتم میکنه را منبع را بازم بگم، اطاعت میشه اطاعت امر را گسترش بدم.
ادامه دارد …
سلام میکنم خدمت استاد عباسمنش، خانم شایسته و همه دوستان عزیزم
بینهایت سپاسگذار خداوندی هستم که منو به این مسیر الهی و پر از آگاهی هدایت کرده
استاد اول خدمتون بگم من عاشقتونم و اینکه چه تیشرت زرد رنگ خوشگلی با بدن بینظیرتون واقعا زیبا شدین استاد
تو جلسه اول عزت نفس شما فرمودین آدمی که عزت نفس نداره نمیتونه احساسات خودشو کنترل کنه؛ حالا چه در مواقع منفی و زمانی که خشمگینه چه در مواقعی که حالش خیلی خوبه و قول هایی میده که بعد ها پشیمون میشه که جوگیر شده و قول داده
البته نجواهای شیطانی و سیخونک هایی که این نجواها میده سبب میشه ما تصمیمات اشتباه بگیریم دیگه: مثلا تو بحث روابط: طرف مقابلمون با دوستاش میره بیرون: نجواها: آره دوستاشو به تو ترجیح داده، آره تورو آدم حساب نکرد با دوستاش رفته بیرون، اگه تو براش ارزش داشتی با تو میرفت بیرون، اصلا چرا ازت اجازه نگرفته؟ چرا رفته؟ بنظرت این شخص ارزش داره باهاش ادامه بدی؟ فلانی رو ببین با پارتنرش باهم میرن همه جا، پارتنرش با دوستاش جایی نمیره؟ پس چرا پاتنر تو رفته؟ چرا نمیری سراغ یکی مثل اون؟ بیخیالش شو: تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناس برو سراغ کسی که بدون تو جایی نره.
کلا نجواها شیطانی همینه کاه رو کوه میکنه و جالبه دستاورد هامون اگه کوه باشه کاه میکنه: تو بحث روابط اگه طرف مقابلمون خیلی از کارا رو انجام بده میگیم وظیفشه کاره خاصی نکرده، محبت کرده؟ باید بکنه: دوستم داره؟ باید دوستم داشته باشه، مهربونه؟ باید مهربون باشه، حالا با دوستاش رفته بیرون: شده بدترین آدم روی کره زمین.
اصلا تو تموم جنبه ها همینه من کلی موفقیت شغلی و مالی بدست آوردم نجوا میاد میگه کاره خاصی نکردی: ماهی 50 میلیون درآمد داری همش؟ فلانی رو ببین ماهی 500 میلیون درآمد داره برو وام بگیر توام بتونی ماهی 500 میلیون درآمد داشته باشی
اصلا من خودم حدودا یکسال قبل ورود به سایت ماهی 20 میلیون درآمد داشتم: جای اینکه خیلی خوشحال باشم که سال قبلش درآمدم ماهی 5 میلیون بوده و ماهی 5 میلیونم شده ماهی 20 میلیون: نجوا میومد میگفت: همش ماهی 20 میلیون؟ تو با ماهی 20 تومن میتونی ویلای مورد علاقتو بخری یا بسازی؟ میتونی ماشین مورد علاقتو بخری؟ میتونی مسافرت خارجی بری؟ اصلا این شغله تو داری که فقط ماهی 20 تومن؟ فلانی رو ببین ماهی 500 میلیون در میاره: تازه با اون شغل راحتش: برو وام بگیر تا بتونی درآمدتو بیشتر کنی: نتیجش چیشد؟ نه از کارم لذت بردم، نه از درآمدم لذت بردم، نه سپاس گذار بودم، نه حالم خوب بود: همش میگفتم خدایا چرا من؟ چرا من ماهی 20 میلیون درآمد دارم؟ خنده داره نه؟ این چرا من برای اوضاع خیلی اسفناکیه ولی من میگفتم چرا من فقط ماهی 20 تومن؟ نتیجشم این شد رفتم وام گرفتمو من موندم 250 میلیون بدهی و اونقدر حالم بد بود ناسپاس بودم: خبری از کارو پروژه جدیدم نبود: اگر من همون اول میتونستم ذهنمو کنترل کنم و مچشو بگیرم و نمیذاشتم نجواها تا انقدر پیش برن که منو به زانو در بیارن: با همچین مسله ایی مواجه نمیشدم.
به لطف الله مهربان وارد این سایت شدم: یادگرفتم باید بابت داشته هام سپاسگذار خداوند باشم، نباید عجله کرد و باید تکامل رو رعایت کرد، کنترل کردن دهن رو یاد گرفتم، زمانی که احساسم بد میشد به صداها گوش میدادم میدیدم از کوه داره کاه میسازه و متوجه شدم نجواهای شیطانی باز اومدن، اینکه بتونی تشخیص بدی این نجواهای شیطانن که دارن حالتو بد میکنن بزرگترین دستاورده و بعد بهش میخندیو میگی آقا شیطان بیخیال برو پی کارت، بعد اینجا یاد گرفتم وام نگیرم قرض نگیرم خودمو با کسی مقایسه نکنم: برای اینکه خودمو ب بقیه ثابت کنم نرم وام بگیرم ماشین بخرم
نتیجش این فعالیت ها و حضور در سایتم شده آرامش روز افزون خدایی، دیگه نجوا کم میاد سراغم، اگر اومد سریع مچشو میگیرم پرتش میکنم بیرون از ذهنم، از داشته هام سپاسگذارم و خودمو با هیچ کس مقایسه نمیکنم، عجله نمیکنم، تصمیم اشتباه نمیگیرم که بخام خودمو به بقیه ثابت کنم، اینجا یاد گرفتم همه چی خداس: روزی دهنده من فقط خداست: پس نیاز نیست هزینه گزافی بابت تبلیغات بپردازم: ذهنم چون آزاده چون آرامش داره: ایده هایی میاد که با شرایط الانت میتونی انجام بدی و بصورت رایگان 1000 برابر اون عددی که قرار بود با هزینه تبلیغات گزاف بپردازی کسب درآمد میکنی
مثلا خودم یه ایده فوق العاده خدا بهم داده تو کسب و کار خودم که هم دارم خیلی مهارت هارو یاد میگیرم، هم هزینه های گزاف نمیپردازم هم درآمد فوق العاده ایی کسب خواهد کرد
استاد اینجا کم کم ماهیچه های ذهن آموزش میبینن هر لحظه و هر حال تو هر زمینه ایی تصمیمات درست بگیرن
حالا میخام بگم از تصمیم درستی که با کنترل ذهنم گرفتم و بینهایت از این بابت خوشحالم و هر روز 1000 بار خدارو شکر میکنم بابت این تصمیم
من به لطف آموزش های این سایت و دوره فوق العاده روانشناسی ثروت 1: بعد از اینکه کل بدهیمو پرداخت کردم و بعد از کلی تفریح و لذت بردن از پول هایی که ساختم: 300 میلیون پس انداز داشتم: قرار بود ماشین بخرم، ماشین فعلیمو بفروشم با پول پس اندازم یه ماشین میخواستم بخرم: حالا دلار داشت میرفت بالا: همه میگفتن زود بفروش، ماشینت زیاد بالا نمیره ماشینی که تو میخای بخری 100 میلیون میره بالا، پولت بی ارزش میشه، ماشین خودتو زیر قیمت بفروش: ماشین جدیدتم گرون تر خریدی خریدی ولی بخر
من گفتم آقا چه کاریه؟ اولا اینکه استاد فرمود برای خرید چیزی نباید چیزی رو بفروشی: به خودم گفتم این همه داری وقت میذاری تو سایت گوش میدی اینجا باید عمل کنی: نه اینکه بگی حالا این یکبارو تقلب کنم ماشینمو بفروشم ماشین جدید بخرم: مگه چیه؟ همه اینکارو میکنن، اگه نکنم پولم بی ارزش میشه، حالا تو ماشینای بعدی این کارو نمیکنم: گفتم نهههههه من باید عملگرا باشم: من باید ذهنمو تربیت کنم که ماشین میخام بخرم؟ پولشو خلق کنم بعد اگه اینجا جلوشو بگیرم برای دیگر خریدامم این کارو انجام میدم: بعدشم من این ماشین از صفر دستم بوده باهاش 200/000 کیلومتر راه رفتم کل جنگلاو کوه های مازندرانو باهاش گشتم و کلی مسافرت خارج استان رفتم باهاش بیام زیر قیمت بفروشم؟ تازه ماشین جدید گرون تر بخرم؟ مگه نباید به پولم احترام بذارم؟ تازه این عجله سبب میشد ماشین مشکل داره باشه و من بعدش متوجه بشم و اینکارو نکردم، رفتم یه دستی به سرو کله ماشین خودم کشیدم: ماشین بعد 4 سال شده صفر برق میزد: رفتم باهاش مسافرت: چه مسافرتی بهترین مسافرت عمرم، بهترین روز های زندگیمو تجربه کردم و نتیجه تصمیم نگرفتن عجولانم که از بقیه عقب نیوفتم بود و اون مسافرت اون لذت هاو تجربه هاو معجزات، هم زمانی ها و زیبایی هاشو با هیچ چیز نمیکنم روحم به آرامش رسید و بعد که به لطف خدای مهربان تصمیم به مستقل شدن گرفتم با بخشی از اون پولم خونه رهن کردم و هر روز روزی 1000 بار شکر میکنم بابت خونم
اونقدر تو این خونه حالم خوبه و آرامش دارم: میام خونه درو که باز میکنم میگم سلام خونه عزیزم من اومدم: تو یه منطقه ایی که بالاترین ساخت و ساز میشه و بیشترین ویلا و شهرک وجود داره من خونه رهن کردم: پنجره رو که وا میکنم جلوش یه دشت خیلی بزرگ و همچنین ویلا های چند میلیاردی وجود داره: تقویت باور فراونی بهتر از این؟ ویو خونت ویلا های میلیاردی باشه.
تو یه فضای کاملا ایزوله و سرشار از آرامش و حس خوب رو خودم و رو سایت کار میکنم: گاهی اوقات با خودم میگم خدایا من چرا انقدر ذوق دارم؟ چرا انقدر حالم خوبه برای این خونه 60 متری اجاره ایی؟ انقدر حالم خوبه میگم خدایا بهتر از این نمیشه و میگم این اگه بشه 100 متر، اگه خونه بخرم چه حالی پیدا میکنم.
و هروز روز خدارو شکر میکنم که بجای خرید ماشین با اون سبک عجولانه که اصلا اون سبک خرید واقعا هیچ لذتی نداره: به جاش اومدم کارت کشیدم بدون نگرانی خونه رو رهن کردم و کلی امکانات که باور فراوانی و احساس لیاقتم تقویت بشه برا خودم فراهم کردم: الان این خونه سراسر آرامشه: جلوی تختم یه تلویزیون 55 اینچ نصب کردم: برا خودم لپ تاب خریدم و دیدن زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا چقد لذت بخشه رو تخت دراز بکشی و تو تلویزیون خونت نگاه کنی: استاد تموم درو دیوار این خونه شمارو میشناسن و صدای شما کلا تو خونه پخشه: یا رو اسپیکر پخشه، یا رو موبایل پخشه، یا لپ تابم یا تلویزیون
الانم رو مبل خونه زیبای خودم نشستم پنجره رو باز کردم و دارم ویلاهای زیبارو میبنم دارم سرسبزی ها و اون دشت زیبارو میبنم باد خنکم میزنه حالممم خیلی خیلی خوبه خیلی آرامش دارم و دارم براتون کامنت مینویسم: تازه اول صبحم دیدم یه مه خیلی خوشگلو غلیظ کل منطقه رو فرا گرفت
استاد با تموم وجودم عاشقتم، خیلی شمارو دوست دارم و عاشق تک تک بچه های سایتم
خدایا با تک تک سلول های بدنم سپاسگذارتم
خدایا شکرت
سلام به برادر عزیزم ،آقا افلاطون
اگر بخوام از سِیر کامنت نوشتن هات یک محور بکشم ،سر محور میتونه به ثریا برسه …
کامنتت عالی بود عالی … بسیار بسیار لذت بردم …
ازین حجم آگاهی توی کامنتت ،ازین نوع برخوردتت،لذت بردم از تصویری که از خونه ت توی ذهن ما ساختی،لذت بردم از ایمانت که عمل آورده …
و چقدر خوشحال شدم ،کلی آدم هست که مثل من شب و روزشون رو توی این سایت و با صدا و تصویر استاد میگذرونند…من تنها نیستم …
شاید آدم های اطرافم منو نفهمن… ولی کلی انسان بی نظیر خدا هست که نتنها حرفایی منو درک میکنند که دارند مثل خودم عمل میکنند …
بی نهایت ممنونم ازت برای کامنت فوق العاده ت
همیشه بنویس
و بزودی زود از نتایج خارقالعاده …
به دستان قدرتمند خدا میسپارمت پسر فوق العاده
قلب فراوان
سلام خدمت سعیده خانم
بینهایت سپاسگذارتونم بابت کامنت فوق العاده ایی که برام نوشتین
مهم نیست کسی مارو بفهمه یا نفهمه: الان چیزی که برام مهمه اینه که من هر روز آرامشم بیشتر از قبل میشه و هر روز به خداوند نزدیک تر میشم و هر روز به خواسته هام نزدیک تر میشم و خواسته های بزرگتری تو ذهن من شکل میگیره
شما فوق العاده ایی سعیده خانم که همیشه با سخاوتمندی تمام از نتایج و دستاورد های دیگران خوشحال میشین
بهترین ها نصیب قلب مهربونت سعیده خانم
سلام آقای نوروزی کامنت شما مثل کامنت قبلی تون سرشار از انرژی و شوقه ی جورایی میتونم حال شمارو موقع نوشتن کامنت متصور بشم
امشب ی ترمز مخفی مو پیدا کردم
یعنی این ترمزه بوده همیشه میدونستم باید روبرو بشم با این ترسم
اما همش پشت گوش مینداختم انکار میکردم ک وقتشه حتی الان ک دارم میگم باز میترسم باز کلی اما و اگر میاد تو ذهنم من همیشه مستقل شدن رو دوست داشتم زندگی تو سکوت رو دوست داشتم اما از اینکه بخوام تنها زندگی کنم و خونه ای برای خودم بگیرم ترس داشتم میتونم تصور کنم چه حس خوبی داره توی خونه ی خودت اونجوری که دوست داری در سکوت و آرامش بتونی تمرکزی روی دوره ها کار کنی و از در اختیارداشتن تمام تایم روزانه ات لذت ببری مدتیه که دارم بهش فکر میکنم و کمی شجاعت پیدا کردم ک حداقل بهش فکر کنم این پله ی اوله و از خدا میخوام هدایتم کنه به مسیر درست و مثل همیشه خودش برام انجام بده و هرروز شجاعت بیشتری بهم بده و ایمانم قوی تر بشه
سلام دوست عزیزم خانم صادقی
مستقل شدن یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم بوده تو این 28 سال
اولا خدارو 1000 بار شکر میکنم که این آزادی مالی رو به من داده که من توانایی اینو داشته باشم مستقل شم اونم تو منطقه ایی که بالاترین ساخت و ساز صورت میگیره و از همه نظر بقول خانم شایسته سوده و سوده و سود
اصن مستقل شدن یه دنیای دیگه ایی داره و من وارد یه زندگی جدید شدم
واقعا آرامشی که دارم یه دنیا می ارزه و من هر روز 1000 بار از این باب سپاسگذار خداوندم
قطعا خوده خدا هدایت میکنه
من تا زمانی که با خانواده زندگی میکرده کاره خونه صفر بودم: حتی یکبار زیر گازو روشن نکردم برا خودم تخم مرغ درست کنم( خخخخ) اما اونقدر خودمو سریع وقف دادم انگار سال های ساله که مستقل بودم؛ غذا درست میکنم، ظرف میشورم، خونه رو مرتب میکنم و غیره؛ همگان تعجب میکنن آقا این خودشه؟ این تشنش بوده نمیرفته سره یخچال آب نمیخورده الان غذا درست میکنه! ظرف میشوره!
آره خانم صادقی شما درخواستو بده خدا خودش برات ردیف میکنه؛ داستان مستقل شدنم خیلی لذت بخش بود( اصلا من اسم خونمو گذاشتم خونه خدا) من همون روزی که تصمیم گرفتم مستقل شم رفتم دیوار سرچ کردم؛ اولین آگهی همین خونه بود؛ زنگ زدم دیدم مالک رفیقمه: رفتم بازدید دیدم ای خدا همونی که من میخام؛ نوساز، کلید نخورده، اتاق خواب مستر، درب ریموت، یه جای خلوت، ویو شالیزار و خونه های خفن؛ منم اصن با احساس ثروت مندی رفتم قولنامه کردم و 100 کارت کشیدم و کلی تغییرات باحال دادم به خونه و یه تی وی 55 انداختم جلو تخت و تصویر مبارک استاد عزیزم مشاهده میکنم و لذت میبرم
انقدر بهم چسبید که گفتم خدایا تموم خواسته هام همینطوری محقق شه: خودت همه چیو برام جور کن
بینهایت سپاسگذار خداوند وهابم هستم که منو به مسیری هدایت کرده که هر روز خواسته های بزرگ و بزرگتر تو ذهنم شکل میگیره
خانم صادقی بینهایت سپاسگذارتونم که برام کامنت گذاشتین بهترین ها نصیب قلب مهربونتون
به نام یگانه خالق هستی
سلام و درود خدمت شما آقا افلاطون عزیز
جالبه تا حالا این دیدگاه شما رو نخوانده بودم
چقدر با قلبم تحسینت کردم و خوشحال شدم بابت این نتایج قشنگت
خیلی لذت بردم از توصیف قشنگی که از خونه داشتی
مخصوصاً اون جایی که گفتی میای از در داخل به خونه سلام می کنی
یا اینکه روی تحت میخوابی و تو تلویزیون بزرگ با لذت سریال زندگی در بهشت رو می بینی
یا اون منظرهی قشنگی که الان دیگه کاملاً تصویرش جلوی چشمام هستش :))) اونقدر که قشنگ توصیفش کردی
خدایا شکرت به خاطر نتایج فوقالعادهی آقا افلاطون خدایا شکرت
آقا افلاطون بهت تبریک میگم به خاطر قدرت اراده ای که به خرج دادی و از همین اولین تصمیمات پس از استفاده از آموزش های استاد
مصمم هستی که مسیر درست رو بری و سعی می کنی چیت دی نداشته باشی
خدایا شکرت خیلی از خواندن نتایجت لذت می برم، خیلی دوستت دارم و وقتی این نتایج شما رو می بینم به خودم میگم ببین محمد این دیگه بزرگترین گواهی هستش که تو هم می توانی این نتایج رو بگیری
خدایا شکرت خدایااااا شکرت
سلام میکنم خدمت دوست خوب، مهربون و خوش قلبم محمدحسین جان
محمد جان بینهایت سپاسگذارتم بابت کامنت فوق العاده ایی که برام نوشتی: این روزها من غرق در قدم اول هستم و تمرکزی دارم کار میکنم و همیشه اولین خواسته من تو ستاره قطبی این بوده که خدایا امروز آرامش تموم وجودمو فرابگیره و میخوام غرق در تو باشم؛ آرامش بالاترین دستاوردی هست که من بعد ورود به سایت استاد تو وجود خودم حس میکنم؛ دستاورد هایی مثل خونه و ماشین رو بازیشو یاد گرفتم؛ تو دفترم خواستمو مینویسم و رسیدن بهشون قطعیه فقط زمان رسیدن به خواسته هارو دوست دارم کمی کوتاه تر کنم؛ البته عجله ایی در کار نیست؛ وقتی میگم آرامش دارم یعنی بینهایت از نعمت هایی که تو زندگیم هست سپاسگذارم و اگر قرار باشه بشمارم نعمت هامو میتونم بدون اینکه فکر کنم بیش از 100 نعمتی که خداوند بهم داده رو بگم
راجب عکس تلویزیونی که برات فرستادم خواستم همینجا پاسخ بدم؛ خواستم لذتشو پشت عکس تجربه کنی و این خواسته تو وجودت شکل بگیره که شماهم مستقل بشی؛ شما هم یک تلویزیون بزرگ جلوی تختت بذاری و فایل هارو نگاه کنی؛ همین کاری که استاد انجام میده دوست داشتم منم برای شما انجام بدم و این خواسته تو وجود شما شعله ور بشه چرا که تصویر خیلی بهتر از نوشته ها تاثیر گذاره؛ چون خیلی دوست داشتم و دارم اون عکسو برات فرستادم
محمد حسین جان قدر این روحیتو بدون؛ قدر اینجا بودنتون بدون، قدر اینکه داری رو خودت کار میکنی و با دیگران ارتباط میگیری تا دانسته هات و دانشت و قوانین کیهانی بره بالا رو بدون میخوام بگم با این ممارست و جنگندگی که شما داری موفقیتت قطعیه محمد جان فقط باید ادامه بدی
دوستت دارم
سلام آقا افلاطون
از وقتی تو پروفایلتون فهمیدم شمالی هستین و این همه نتیجه گرفتین خیلی مشتاق شدم که کامنت های شما رو دنبال کنم، من دانشجوی دانشگاه مازندران هستم و خیلی خوشحالم که از یه شهر کویری اومدم تو بهشت (البته به دلیل کار کردن روی باوراهام بوده).
وقتی شما در مورد نوشهر و سی سنگان کامنت گذاشتین این خواسته در من شکل گرفت که شهرهای مختلف مازندران و البته نوشهر و سی سنگان رو ببینم چون من بابلسر هستم.
امشب که دارم بعد از مدتها کامنت میزارم توی ویلای رو به دریا در شهر زیبای تنکابن در حال استراحتم وقتی داشتیم میومدیم از شهرهای محمودآباد، فریدونکنار، نوشهر، متل قو گذشتیم و دائم در حال فیلم و عکس گرفتن بودم و واقعا لذت بردم. فردا هم قراره بریم جنگل های دو هزار و دشت دریاسر و از خوشحال تو پوست خودم نمیگنجم.
ممنون از اینکه کامنت های زیبا میزارین . هر روز ساعت هشت و نیم شب منتظر کامنت های فوق العاده شما هستم
سلام افلاطون عزیزم
حاااااااجی
داری چیکار میکنی با مااااا
خیلی کارت درسته برادر
دمت گرم بخدا
چقدر لذت میبرم که اینجوری داری عشق میکنی و لذت میبری
حلالت باشه
نوش جونت
گوشت بشه به تنت عزیزم
خدا انشاالله بهت ثروت بیشتری بده
مخصوصا وقتی که اینجوری توصیف میکنی و میتویستی
اخ که خودم رو توی این فضایی که توصیف کردی دیدم
چه حس خوبی داره
آقا دمت گرم
منتظر دیگر کامنت های خوبت هستم
عاشقتم من
آقا ی چیز بی ربط
چقدر دلم برای حمید جان تنگ شده
حمید جان هر جا هستی سلامت باشی ی نشونی بده خودت رو رفیق
جواد جان سلام
داداش دمت گرم بابت انرژی فوق العاده ایی که برام میفرستی: بهترین اتفاق زندگیم تو این مدت برام افتاد که دوستان خوبی مثل شما به من لطف داشتن: خیلی دوست دارم جواد جان برکت این انرژی مثبتی که برام فرستادی 1000 برابرش برگرده ب زندگیت دوست خوبم
سلام به استاد عزیزم و آقا افلاطون
هر روز برای خوندن کامنت های شما لحظه شماری میکنم. من در حال حاضر ساکن بابلسر هستم ولی از موقعی که گفتین نوشهر و سی سنگان خیلی زیبا هستن و ویلاهای فوق العاده ای دارن خیلی دوست داشتم که بتونم این شهر رو ببینم
دقیقا یک هفته بعد از کامنت شما من به شهر تنکابن هدایت شدم و در طول مسیر شهرهای زیبای شمال رو دیدن و بسیار لذت بردم و دائم در حال فیلم و عکس گرفتن بودم.
حتی روز آخر رفتیم جنگل های دو هزار و سه هزار و دشت دریاسر که فوق العاده زیبا بودن و انگار تو بهشت بودم و غرق در احساس خوب بودم
ممنون از شما
مناظر کامنت های شما هستم
دوست عزیزم الهه جان سلام
بینهایت سپاسگذارتونم که برام کامنت نوشتین و هر روز سپاسگذار خداوندم که منو به این مسیر هدایت کرده و من اینجام کنار شما دوستان خوبم
خدایا چه حس خوبی بهم دست داد که الهه جان با یه ذوق و انرژی میاد میگه من لحظه شماری میکنم برای خوندن کامنتت؛ ممنونم بابت انرژی فوق العاده مثبتی که برام فرستادین واقعا شما بچه های بی نظیرین؛ به قلب ادم نشونه میگیرین
من عاشق بابلسرم هستم: خصوصا خیابون فلسطین و اون رودخونه جذابش و درختای خوشگلش، هتل میچکا و از همه مهم تر عاشق نخست وزیری بابلسرم؛ عاشق برجاش، آپارتماناش واقعا جذابو زیباست؛ حالم دگرگون میشه وقتی بناهای نخست وزیری رو میبینم؛ بابلسر واقعا شهر زیبا و جذابیه من خیلی بابلسرو مردمانشو دوست دارم
و خوشحالم که اون کامنت سبب شد خیلی از بچه ها این خواسته تو ذهنشون ایجاد شد نوشهرو ببینین و خداروشکر شمام هدایت شدی: اینجا خوبیش اینه خواسته ایجاد میشه، درخواستو میدی هدایت میشی
جنگل های دوهزار سه هزارو نمک آبرود من چه خاطراتی دارم؛ خدایا واقعا شکرت؛ کم مونده جنگلی تو مازندران وجود داشته باشه و من نرفته باشم واقعا
خداروشکر بابت اینکه غرق در آرامش و احساس خوب بودین ؛ این بزرگترین دارایی الان منه
بهترین هارو برات خواستارم الهه جان؛ آرامش روز افزون خدایی و نعمت و ثروت آسمونی نصیب قلب مهربونت الهه جان
سلام به همه ی دوستان و شما دوست عزیز این کامنت واقعا عالی بود
مثل همیشه من از خوندن هر کامنتی چیزی یاد میگیرم
خدا رو هزاران بار شکر برای این همه علم و آگاهی
گاهی فکر میکنم این سایت شبیه یه کتاب جادویی میمونه کتابی که نوشته هاش فیکس نیست بلکه هر روز عمیق میشه علم و آگاهی ها هر روز به صفحات این کتاب اضافه میشن
خداوند رو هزاران بار شکر و سپاس برای تمام روزهای خوب و اتفاقات خوبی که همه ی دوستان هر روز تجربه میکنن
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته بسیار مهربان واقعا بابت این فیلم برداری فوق العاده ای که میکنید بسیار سپاسگزارم که حتی بدون ذره ای تکان دادن دوربین در حین حرکت فیلم برداری میکنید که واقعا ازتون ممنونم
استاد عزیزم اول بگم چقدر لباستون خوش رنگ چقدر جوان تر شدید روز به روز جوان تر و خوش اندام تر میشید با تمام وجودم تحسینتون میکنم استاد قدر دان و سپاسگزار بینهایت هستم که خدا شما را به ما داده خود نعمتین و چقدر آموزشتون ساده و شیوا است بدون هیچ پیچیدگی استاد عزیزم من خیلی از شما یادگرفتم و سپاسگزارم ازتون که کلام خدا را جاری کردید و واقعا دنیا و آخرتمون نجات پیدا کرد استاد عزیزم عاشقتونم و بهترین الگو در هر زمینه های خودتون هستید خیلی زیاد دوستون دارم با تمام قلبم من زندگیم هیچ ربطی به گذشتم نداره من کاملا شاد م وهر روز فکر میکنم عیده انقدر قلبم باز شده انقدر آرام شدم و صبور شدم که اندازه نداره الان یکسال تنهام تنهای کامل البته فعلا این تنهایی دوست دارم و انتخابم اما شادم انگار دنیا را دارم خیلی دوستون دارم عاشقتونم یه دنیا
من تمام یعنی صددرصد اشتباهاتم در زمان احساساتی شدن گرفتم و تمام
در روابط یعنی مهم نیست واقعا حق داشته باشم اما در شرایط عصبانیت حرفایی میزدم که با اینکه من حق داشتم سر اون اتفاق اما بار ها کار به دعوای فیزیکی میرسید و انقدر عمیق تر بدتر میشد
بارها میخواستم جدا شم اما تو شرایط روحی بد که خداروشکر میکنم اون زمان این کار نکردم چون اصلا عزت نفس نداشتم و قطعا اگر اون زمان جدا میشدم بخاطر باز احساساتی بودن و ترس از تنهایی قطعا باز سریع میرفتم ازدواج میکردم که صددرصد شرایطم همین میشد چون من تغییر نکردم یادم ٣ سال پیش گفتم باید از این رابطه جدا شم و برم چابهار و در یه خونه 4٠ متری روی خودم کار کنم که اگر با اون شرایط روحی اینکار میکردم نابود اساسی میشدم اما خداروشکر خدا ی عزیزم سرورم عشقم رفیقم همه کسم بهم گفت صبر کن فعلا در این رابطه بمون نمیدونید روزی نیست بخاطر موندنم سپاسگزار نباشم من ذهنم کامل داغون شده بود نه به خاطر رابطه کلا شخصیت رشد یافته نداشتم و فکر میکردم قربانیم اما ٣ سال شبانه روز روی خودم توحید و عزت نفس م کار کردم انقدر الان حالم عالیه که حد نداره و اگر هر جا بودم باید روی خودم کار میکردم تا اول خودم ددرست کنم سالم کنم باشخصیت بشم و رشد پیدا کنم چون به شدت عجول بودم تصمیمات احساسی میگرفتم که همش از ترس بود حتی ازدواجم از ترس بود که تنها نشم نکنه کسی منو نگیره ( اون موقع مامانم بنده خدا همش بهم میگفت تو هم موندی ) الان خندم میگیره من حتی خودم نمیدیدم که چقدر زیبا هستم چقدر انسان پاکدامنی هستم و چقدر ادم صادق و درستکاری هستم حتی وقتی ازدواج نادرستی کردم و کلی مسائل بد تو زندگیم بود با اینکه منم دقیقا میتوانستم همون کارا را بکنم و حتی بار ها شرایط داشتم صادقانه تو رابطه ماندم حتی یکبار هم اشتباه نکردم به ازدواجم پای بند بودم حتی یبار هم به ذهنم خطور نکرد و صادقانه در رابطم بودم . ادم بسیار مهربان ای هستم سر مسائل مالی همیشه در کارم در زندگیم صادقانه بودم درستکار بودم ادم متعهدی بودم ولی فکر نمیکردم صداقتم پاکدامنی ام و درستکاریم و مهربانیم و با ارزش اونا را میگفتم خوب همه دارند الان فهمیدم نه همه ندارن و اینا ارزشمند و باید چقدر به خودم افتخار کنم و قدر خودم بدونم
من تو بحث مالی خیلی عالی هستم همبشه هدایت میشدم شاید جالب باشه حتی زمانی که قانون نمیدونستم خدا بهم میگفت مثلا یه روزایی از خواب پا میشدم سریع میرفتم سکه یا طلا میخریدم بعد بهم میگفتن وا داری میری کجا میگفتم به دلم افتاده طلا بخرم جالب بود تا من میخریدم چند ساعت بعدش سکه و طلا میرفت بالا من تو کل زندگیم تو سود بود ماشین میخریدم ماه بعدش میشد دوبرابر طلا و دلار و سکه همیشه خدا تو سود بودم و زمانهایی که هیچ کس به فکر خرید نبود و زمانهایی میفروختم که فرداش میریخت همه شوکه میشدن من اون زمان قانون نمیدونستم اما از اونجایی که عاشق پولم خدا هم در زمان های مناسب همیشه هدایتم میکرد اما با اجازتون بدترین ضربه رو از تصمیم احساسی گرفتم یه دوستی داشتم گفت من ١ میلیون گذاشتم تو بورس شد ١ میلیارد منم جو گیر شدم گفتم ااا اینطوری 5٠ میلیون گذاشتم نابود شد البته حقم بود اصلا ناراحت نشدم چون قانون فهمیده بودم تازه از کسی سهام پرسیده بودم که تو بورس نامدار بود که قشنگ خدا بهم فهموند هر وقت به حرف خودش گو ش ندادم بد ضربه خوردم یعنی کل زندگیم هر وقت احساساتی رفتار کردم نابود شدم و هر وقت با هدایت خدام و در آرامش کار کردم رفتم تو سود کلا عجله همیشه نتیجه وحشتناکی برام داشته و صبر نتیجه شاهکاری داشته
سلام ندا خانم
مرحبا به پشتکارتون و اینکه گوش دادید به حرف دلتون همه ی اتفاقات خوب از جایی شروع میشه که ذهن ما تموم میشه اگه ما بتونیم نجواهای ذهنی را کنترل کنیم قطعا سعادت و خوشبختی با ماست
منم در سال 99 رفتم بورس و بعد هم ارز دیجیتال درسته من سود کردم ولی فهمیدم که این راه ثروتمند شدن نیست باید پول با پای خودش بیاد و من باید اون راه را ایجاد کنم،اکثر کسایی که تو بورس پولدار و موفق شده بودند اکثرا با فروش دوره هاشون پولدار شده بودن نه بورس و ارز دیجیتال
سپاس بابت کامنت زیباتون
به نام الله یکتا که 《خَیۡرٌ حَـٰفِظࣰا وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّ ٰحِمِینَ》 است
حکایتِ خداوندگارِ محافظ یا پاسبان… ، به قول مولانای عزیز…
پاسبانِ من عنایاتِ وِی است
هر کجا که من رَوَم شَه در پِی است
سلام و صد سلام بر استادِ عزیز و بانو شایسته گرانقدر و همه ی دوستانِ نازنین و توحیدی ام در این سایتِ زیبا و الهی…
امروز صبح در دانشگاه بودم که اطلاعیه ای را روی دیوار مشاهده کردم که برایِ من بسیار الهام بخش بود و مرا غرقِ در تفکر و اندیشه کرد ، اندیشه ای که وجودِ مرا به سمت نوشتن برانگیخته کرد ، نوشتنی که عنوانِ آن را 《پیغام هایِ مخفی برای ذهن》 میگذارم….
عاشقِ آن لحظاتی هستم که همان خدایی که هر چه دارم از اوست ؛ به من توفیقِ تفکر میدهد ، زیرا که هیچ عبادتی برای من ، به اندازه تفکر کردن؛ لذت بخش نمی باشد ، تفکری از جنسِ…
…وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلۡقِ ٱلسَّمَـٰوَ ٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ رَبَّنَا مَا خَلَقۡتَ هَـٰذَا بَـٰطِلࣰا…
…و کسانی که در هر لحظه و در همه حال ، در خلقتِ آسمان ها و زمین تفکر میکنند و به برکت این تفکر به حالتی میرسند که میگویند : پروردگارا ، تو اینها را بیهوده خلق نکردی…
[سوره آل عمران ١٩١]
آری ، من چنین عبادتی را دوست دارم و با آن بسیار بسیار بسیار لذت می برم ، به تعبیر حضرت رضا علیه السلام…
لیسَ العِبادَهُ کثرَهَ الصلاهِ و الصومِ ، إنّما العِبادَهُ التَّفکُّرُ فی أمرِ الله
عبادت به زیادیِ نماز و روزه نیست ، بلکه عبادتِ حقیقی یعنی تفکر کردن در کارِ خدا…
آری ، من تفکر در کارهایِ خدا را دوست دارم ، تفکری که عظمتِ رب العالمین را به رُخ من بکشد و… ، به قول حضرت صادق علیه السلام…
أفضَلُ العِبادَهِ إدمانُ التَّفکُّرِ فی اللّهِ و فی قُدرَتِهِ
با فضیلت ترین عبادت ، آن تفکرِ همیشگی در مورد خدا و قدرت او می باشد…
مثلا تفکر در سیستمِ هدایتِ خونِ در رگ هایم که به گونه ای منظم و مستمر در حال انجام است ، مرا به نیروی هدایتگری میرساند و این کلمات را بر زبانم جاری میکند که ای نیرویِ هدایتگرِ خون در رگ هایم ، وجودم را هدایت کن به راهِ مستقیم همان “صِرَ ٰطَ ٱلَّذِینَ أَنۡعَمۡتَ عَلَیۡهِمۡ غَیۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَیۡهِمۡ وَلَا ٱلضَّاۤلِّینَ”
مثلا تفکر در عظمتِ یک نهنگِ عظیمُ الجثه که خداوندگارِ فراوانی ، در هر وعده غذایی 1000 کیلوگرم ماهی کوچک و بزرگ ، روزی اش میکند ؛ مرا به حالتی میرساند که خجالت بکشم در برابر خداوند متعال از کمبود حرف بزنم و گرانیِ قیمتِ خیارسبز از کیلویی 10هزار تومان به 11 هزارتومان را تحلیل کنم که “ای بابا ، خیار سبز هم گران شد و رفت ، دیگه این دنیا به درد زندگی کردن نمیخورد…”
آری ، تفکری راستین در نشانه هایِ اللهِ یکتا حُکمِ پورتالِ(غار) سفر در زمانی را دارد که به مانندِ اصحاب کهف ، انسان را واردِ آن میکند که و سالیانِ سال ما را به سمت جلو میبرد… ، به تعبیر حضرت علی علیه السلام…
فِکرُ ساعَهٍ قَصیرَهٍ خَیرٌ مِن عِبادَهٍ طَویلَهٍ
یک ساعتِ کوتاه فکرکردن ، بهتر و برتر از یک عبادتی طولانی است…
آری ، تفکر در نشانه هایٍ الله یکتا بسیار قدرتمند است و اگر این تفکر ، در ساعاتِ مقدس شب که از قبل از اذانِ صبح شروع میشود و تا طلوعِ خورشید ادامه می یابد ؛ انجام شود ؛ قدرتی دو چندان پیدا میکند ، زیرا که در آن ساعات ، آرامشی عجیب بر این سیارهِ خاکی حاکم است و محلِ تجلیِ قدرت نماییِ “ربُّ الفَلَق” می باشد…
تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمۡ عَنِ ٱلۡمَضَاجِعِ یَدۡعُونَ رَبَّهُمۡ خَوۡفࣰا وَطَمَعࣰا
پهلوهایشان در نیمه هایِ شب برای راز و نیاز با پروردگار ، از بسترهایشان کناره میگیرد و در آن لحظات ، پروردگارشان را با حالتِ ترس و امید ، میخوانند…
[سوره السجده 16]
آری ، وقتی که از لذتِ خواب بگذریم ، لذتی بالاتر روزی ما میشود که اصلا دیگر دلمان نمیخواهد آن را با هیچ چیز عوض کنیم…
و این قانونِ خداست که اگر از یک لذتِ کوچک بگذریم ، لذتی بزرگتر روزی ما میکند ، مثلا وقتی که از لذتِ دیدنِ یک میلیون تومان موجودیِ حسابِ بانکیِ خود بگذریم و از آن دل بکنیم و آن را به عنوان “قَرۡضًا حَسَنࣰا” به خدا بدهیم ، طعمِ لذتی زیبا و چندبرابری را از سمت او میچشیم…
مَّن ذَا ٱلَّذِی یُقۡرِضُ ٱللَّهَ قَرۡضًا حَسَنࣰا فَیُضَـٰعِفَهُۥ لَهُۥ وَلَهُۥۤ أَجۡرࣱ کَرِیمࣱ
کیست که با انفاقِ خود به خدا وامی نیکو دهد ، تا برای او چندین برابرش کند و پاداشی بزرگوارانه داشته باشد؟؟؟
[سوره الحدید 11]
چه قانونِ زیبایی که از یکسری چیزها میگذریم و چیزهایی زیباتر را دریافت میکنیم ، مثلا از لذتِ شرکت در جمع هایی که زبان به لغو و بیهوده گویی باز است ، میگذریم و به حکمِ فرمان خدا ؛ “عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ” میکنیم و این سیگنال را به سمتِ درگاه او ارسال میکنیم که “ای خدا من از هم صحبتی با آنان گذشتم به شوقِ هم صحبتی با تو” و حال در اینجا خدا پاداشی زیبا به این رفتارِ صادقانه ما میدهد و… ، به تعبیر مولانا…
این دهان بَستی ، دَهانی باز شد
کو خورندهٔ لُقمههایِ راز شد
و اما حکایتِ این نیمه هایِ شب ، چیست که اینقدر قدرتمند است؟!
خدا داناتر است به این لحظاتِ مقدس که در آیاتِ ابتدایی سوره مزمّل ؛ به عنوان یک تمرین آماده سازی ، حضرت محمد را به بیداری در نیمه های شب و خواندن و تامل در آنچه که بر او نازل کرده بود ، دعوت میکند و حکمتِ چنین کاری را اینگونه برای او وصف میکند که…
إِنَّ نَاشِئَهَ ٱلَّیۡلِ هِیَ أَشَدُّ وَطۡـࣰٔا وَأَقۡوَمُ قِیلًا
و ای محمد ، همانا تحولاتِ روحیِ حاصل شده از تفکر و ذکرِ پدید آمده در شب ، موجب محکم شدنِ گام هایِ تو در راه حق و استوار شدنِ کلامِ تو در این راه میشود…
[سوره المزمل 6]
عهه ، بحث در مورد چیز دیگری بود ولی چه شد که بحث به سمتِ تفکر و اثراتِ آن کشیده شد ولی هر چه شد ، زیبا شد و حال که چنین شد ، دوست دارم این سفارش را به درگاهِ خداوندِ متعالی که “سَرِیعُ ٱلۡحِسَابِ” و “سَرِیعُ ٱلۡعِقَابِ” است ، ثبت کنم که…
خدایا ، لطفا به من توفیقِ بهره مندی از این ساعاتِ مقدسِ نیمه های شب و لحظاتِ سحرگاهان را بده تا جزو گروه آنهایی باشم که در کتابِ مقدس ، آنها را با عنوان “وَ ٱلۡمُسۡتَغۡفِرِینَ بِٱلۡأَسۡحَارِ” خوانده ای…
(کَانُوا۟ قَلِیلࣰا مِّنَ ٱلَّیۡلِ مَا یَهۡجَعُونَ وَ بِٱلۡأَسۡحَارِ هُمۡ یَسۡتَغۡفِرُونَ)
آنها کسانی هستند که زمانِ کمی از شب را میخوابند و در لحظاتِ سحر به استغفار می پردازند
[سوره الذاریات 17 – 18]
عهه راستی ، دوست داشتم این را هم به خدا بگویم که…
خدایا ، وقتی که من یک سفارشِ اینترنتی در سیستمِ یک فروشگاه اینترنتی ثبت میکنم ، آن را با عزت و احترام دریافت میکنم و این در حالی است که الان من سفارشِ “بیداریِ در سحرگاهان و طعمِ زیبای هم صحبتی با تو” را در سیستمِ تویی که “سَرِیعُ ٱلۡحِسَابِ” هستی و به سرعت حساب و کتاب میکنی و در یک چشم بر هم آن سفارش را ثبت و آماده میکنی ، ثبت کردم ؛ یعنی نمیخواهی این سفارش مرا به دست من برسانی؟؟؟!!!
وااای نه ، خودم فهمیدم ، اشتباه از سمت من است..
تو میخواهی ولی مشکل از سمت من است که من به اندازه آن اعتمادی که به آن فروشگاه اینترنتی دارم ، به تو ندارم… ، پس هر چه میکشم از خودم است…
من اینقدر بی معرفت هستم که به آن فروشگاهِ اینترنتی اعتماد میکنم و پولم را پیشاپیش به آنان تقدیم میکنم و مطمئنِ مطمئنِ مطمئن میمانم که سفارشم تا لحظاتی دیگربه دستم میرساند ولی به تویی که گوشه ای از قدرت و عظمتت را در سیستم بیناییِ و شنواییِ من به رخِ من کشیدی ، اعتماد نمیکنم و…
خدایا ، من هیچی ندارم که به تو بگویم جز اینکه اعتراف کنم به اینکه من در اعتماد کردن به تو ضعف و ناخالصی دارم…
حال بیا و مرا بخر و درمان کن و این غده هایِ سرطانیِ ضعف ها و ناخالصی هایم را پرتودرمانی کن و آنها از وجودم خارج کن و ضعفِ در ایمانم را با فیزیوتراپی درمان کن تا به ایمانی قوی تبدیل شود…
بیا و درمان کن این رضایِ مریض را که سخت بیماراست و بیماریِ کشنده ای به نامِ ضعفِ در اعتماد و ایمان به خودت دارد ؛ بیماریِ کشنده و هلاک کننده ای به نام کوری و ناشنوایی دارد که نشانه های قدرتِ تو را نمیبیند و نمیشنود…
وَأَیُّوبَ إِذۡ نَادَىٰ رَبَّهُۥۤ أَنِّی مَسَّنِیَ ٱلضُّرُّ وَأَنتَ أَرۡحَمُ ٱلرَّ ٰحِمِینَ
و ایوب را بیاد آور که پروردگارش را ندا داد که بیماری ای به من رسیده است ، مرا درمان کن که تو مهربانترین مهربانانی
[سوره اﻷنبیاء 83]
بیا و من را بخر و درمان کن و جراحت های مرا التیام بخش ، من اینقدر روی خودم و دیگران حساب کردم و ضربه ها خوردم که دیگر بس است ، بیا و… ، به تعبیر مولانا…
بازخَر ما را از این نفسِ پلید
کاردش تا استخوانِ ما رسید
بگذریم…
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
قبل از ذکر آن کلماتی که بروی آن اطلاعیه نقش بسته بودند ؛ دوست دارم این نوشته را مُعطّر کنم به کلامی از خدا که مرتبط با آن چیزی است که میخواهم در مورد آن بنویسم؛ همان کلامی که به جهتِ هدایتِ بشریت ، بر زبانِ حضرت محمد جاری ساخت…
فَلۡیَنظُرِ ٱلۡإِنسَـٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦۤ
پس انسان به غذایِ خود نگاه کند و در آن اندیشه کند…
[سوره عبس 24]
حکایتِ غذا چیست که باید به آن نگاه کنیم؟!
لایه اولیه ی معنایِ غذا ، همان است که همه ما میدانیم که باید مراقب باشیم که چه چیزی را وارد معده ی خود میکنیم… ، به تعبیر قرآن…
…کُلُوا۟ مِن طَیِّبَـٰتِ مَا رَزَقۡنَـٰکُمۡ…
…از نعمت های پاکیزه ای که روزیتان کردیم ، نوشِ جان کنید…
[سوره البقره 57]
خب ، همییین ؟ آیه را خواندیم و الحمدلله معنی اش را هم فهمیدیم و سریع برویم آیه بعدی را بخوانیم که ثواب بیشتری را جمع کنیم تا در دنیایِ بعدی قصرها و باغ هایِ بیشتری دریافت کنیم؟؟؟!!!
کجا با این عجله؟ یکم بنشینیم و یک شربتِ گلاب و زعفرون بخوریم و بیشتر تامل کنیم در این آیه ی زیبا تا بیشتر دریافت کنیم…
لایه بعدیِ غذا ، غذایی است که ما در قالبِ فکر به ذهنِ خود میدهیم
حال مسئله این است که همانگونه که ما به شدت مراقب هستیم تا غذایِ فاسد و آلوده نخوریم ، چرا مراقب اندیشه ها و افکارِ خود نیستیم؟؟!!
همانگونه که مراقبِ کامپیوترِ خود هستیم که هر کسی فلش مموریِ خودش را به آن نزند ، چرا مراقبِ فضای مقدسِ ذهنِ خود نیستیم و براحتی اجازه یِ ورود هر فکری را به آن میدهیم؟؟!!
همین تفکر در این دو سوال چنان انسان را…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
خب ، در اینجا به این مسئله میرسیم که ذهنِ انسان حُکم یک اَبَر کامپیوتر را دارد که فرماندهی اعضای بدن و رفتارهای ما را بر عهده دارد و هر چه را به عنوان خوراک به آن بدهیم و آن را به واسطه تکرار و تکرار ، بروی آن نصب کنیم ؛ به صورتِ اتفاق در صفحه یِ نمایشگرِ زندگیِ ما ، پخش میکند
مثلا من از بچگی در اثر هم نشینی با خانواده ام که فارسی صحبت میکردند ، برنامه یِ زبان فارسی را بروی سیستمِ ذهنِ خود نصب کرده ام و حال چون چنین برنامه ای بروی سیستمِ ذهنِ من نصب شده ، این کلماتِ فارسی برای ذهنِ من قابل پخش میشود و این در حالی است که در حال حاضر زبانِ چینی برای من قابل پخش و فهم نیست ، زیرا که برنامه چینی بروی سیستمِ ذهنِ من نصب نشده و چنانچه بخواهم که زبان چینی برای من قابل فهم و پخش شود باید آموزش ببینیم و تکرار و تکرار کنم تا…(رجوع کنید به فایلی از استاد بنام تغییر باورها به روش استاد عباس منش)
این سیستمِ عظیم ذهن است که براساس آنچه که بروی آن نصب شده باشد ، هورمون هایی را در بدن آزاد میکند و ما را کنترل میکند…
مثلا شخصی که برنامه یِ تحسینِ زیبایی ها را برویِ ذهنِ خود نصب کرده باشد ، به صورت ناخودآگاه در مواجه با موقعیت های زیبا ، شاد میشود و غرق در تحسین میشود
در واقع چنین اتفاقی در وجود او بخاطرِ هورمون هایی است که از ذهن او ترشح میشود و به صورت انرژیِ تحسین در بدن او ظاهر میشود ولی اگر شخصی برنامه مخرب و فاسدِ حسادت را را بروی ذهنِ خود نصب کرده باشد ، نمیتواند درموقعیت های زیبا احساس شادی و رضایت کند ، زیرا که چنین برنامه ای برای ذهن او تعریف نشده و ذهنِ او چنین هورمونی را برای او آزاد نمیکند بلکه هورمون و انرژی ای از جنسِ حسادت را در وجود او آزاد میکند
کل داستان درهمین است که برنامه های ذهن خود را عوض کنیم ، مثلا برنامه ویروسی حسادت را پاک کنیم و برنامه تحسین را نصب کنیم ، تمااام
حال سوال این است که این برنامه هایی که برویِ ذهنِ ما نصب میشود ، از کجا می آیند؟؟؟!!!
جواب واضح است ؛ توسط خودمان ، اگر قدر این سیستم عظیم را بدانیم ؛ خودمان کنترل آن را بر عهده میگیریم و اجازه ویروسی شدنش را توسط انسان هایِ غیر الهی نمیدهیم و برنامه هایی زیبا از جنسِ فراوانی و ارزشمندی و… بروی آن نصب میکنیم ولی اگر قدرِ این موهبتِ خدادادی را ندانیم ، دیگران می آیند و کنترل ذهن ما را در اختیار میگیرند و هر چه را که بخواهند بروی ذهن ما نصب میکنند و وجودِ ارزشمند و گرانبهایِ ما را برده و اسیرِ خویش میکنند
پس هر چه هست به خودِ ما برمیگردد و مسوول خوشبختی و بدبختیِ ما خودِ خودِ خودمان هستیم و نمیتوانیم مسوولیتِ بدبختی خود را به گردن دیگران بیاندازیم که فلان دولت و فلان مسوول نگذاشتند و….
آری ، ما چنین سرمایه ای را داریم ، سرمایه ای بنام ذهن که متشکل از ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه است که حکمِ یک اَبَرکامپیوترِ کوانتومی را دارد که هر چه را به بعنوان برنامه بروی آن نصب کنیم در صفحه نمایشِ زندگی ما پخش میکند ، به تعبیر حضرت علی علیه السلام…
اَ تَزعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغِیرٌ وَفِیکَ انطَوَی العَالَمُ الاَکبَرُ؟؟!!
آیا گمان میکنی که موجودِ کوچکی هستی در حالیکه در درونِ تو کیهانی عظیم نهفته است؟؟!!
آری ، ما خیلی خیلی خیلی عظمت داریم ولی آن را گم کرده ایم و دنبال آن هم نمیرویم ؛ به تعبیرِ حضرتِ علی علیه السلام…
عَجِبْتُ لِمَن یُنْشِدُ ضـالَّتَهُ وَ قَدْ اَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا یَطْلُبُها!!!
در شگفتم از کسى که در پى یافتن گمشدهِ خویش مى گردد، در حالى که «خود» را گم کرده و در پى یافتن «خویش» نیست!!!
الان اگر من گوشیِ خود را گُم کنم ، در بدر دنبالِ آن میگردم که آن را پیدا کنم ولی من ؛ خویشتن را گم کرده ام و از عظمتی که خدا درونِ من گذاشته غافل شده ام ولی عینِ خیالم هم نیست که نیست…
این را بارها به خودم گفته ام و باز هم میگویم که سیستم شنوایی و بینایی ای که خدا در وجودِ من گذاشته دارای محدوده ی فرکانسی خاصی است و این محدوده ی فرکانسی در زمان مرگ فراتر میرود به گونه ای که میتوانم چیزهای را ببینم و بشنوم که قادر به دیدن و شنیدن آنها نبودم و مهمترین چیزی را که در آن لحظه میبینم ، عظمتی است که خدا درون من گذاشته ولی ای دل غافل…
آری ؛ آن عظمتِ فراموش شده را میبینم و درآنلحظه آرزوی بازگشت به دنیا و فرصت دوباره را میکنم که قدردان آن عظمت باشم ولی جوابی که میشنوم…
حَتَّىٰۤ إِذَا جَاۤءَ أَحَدَهُمُ ٱلۡمَوۡتُ قَالَ رَبِّ ٱرۡجِعُونِ لَعَلِّیۤ أَعۡمَلُ صَـٰلِحࣰا فِیمَا تَرَکۡتُۚ کَلَّاۤۚ إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَاۤئلُهَا…
و هنگامی که مرگِ یکی از آنان فرامیرسد ، به پروردگارِ خود میگوید که خدایا مرا به دنیا بازگردان تا قدردانِ موهبت هایِ تو باشم ولی جوابی جز “هرگز” نمیشنود….
[سوره المؤمنون ٩٩ – ١٠٠]
همین تفکر در این آیه چقدر…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
خب پس نسخه چیست تا شاهدِ چنین صحنه ای نباشم و با حالتِ “رَاضِیَهࣰ مَّرۡضِیَّهࣰ” ، تسلیم فرشتهِ مرگ شوم و با اشتیاقِ فراوان ، راهی دنیایِ بعد شوم؟؟؟
نسخه همان سخنِ حضرت محمد است که…
موتوا قبلَ ان تمُوتوا
بمیرید قبل از آنکه مردنِ اصلی خود…
نسخه همان بیت مولانا است که…
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
آری ، باید همین الان بمیرم و به خود آیم…
مرگ رحمت و زنده شدنی مجدد است ولی حقیقتی اشتباه را به عنوان یک غذایِ فاسد وارد ذهنم کرده ام و آن این است که من مراقب افکارم نبودم و اجازه دادم که جریانِ تاریکی مرا از لفظِ مُردن با عناوینی مانند وحشت قبر و… بترساند و این ترس با شنیدنِ لفظِ مرگ همنشین شده است و مرا از چنین موهبتی ، میترساند…
حال که چنین است ، باید اندیشه و چشم هایم را بشویم و از زاویه ای زیباتر بیاندیشمُ و نگاه کنم تا برنامه ای جدید نسبت به مرگ در ذهنم نصب شود و آن این است که…
مُردن در برابر الله یکتا زیباست و به این معناست که من در برابر او تسلیم میشوم و از سر راهِ او کنار میروم تا آن عظمتِ بی نهایت بتواند از طریقِ من به جلوه گری بپردازد…
چنین مردنی در برابرِ الله یکتا زیباست ، زیرا وقتی که در برابر اویی که زنده کننده زمینِ مرده در فصل بهار است ، بمیرم ؛ می آید و زمینِ وجودِ مرا احیا میکند و زنده میشوم به خودِ خودِ خودش و….
فَٱنظُرۡ إِلَىٰۤ ءَاثَـٰرِ رَحۡمَتِ ٱللَّهِ کَیۡفَ یُحۡیِ ٱلۡأَرۡضَ بَعۡدَ مَوۡتِهَاۤۚ إِنَّ ذَ ٰلِکَ لَمُحۡیِ ٱلۡمَوۡتَىٰۖ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیۡءࣲ قَدِیرࣱ.
و به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمینِ مرده یِ در فصل زمستان را به زمین زنده ای در فصل بهار تبدیل میکند ، پس او اینگونه مردگان را زنده میکند و او بر هر کاری توانا است.
[سوره الروم 50]
آری ، مردن و تسلیم شدن در محضرِ الله یکتا و از سر راه او کنار رفتن ؛ رحمت است و هیچ ترسی ندارد… ، به تعبیر قرآن
وَلَا تَقُولُوا۟ لِمَن یُقۡتَلُ فِی سَبِیلِ ٱللَّهِ أَمۡوَ ٰتُۢۚ بَلۡ أَحۡیَاۤءࣱ وَلَـٰکِن لَّا تَشۡعُرُونَ
و به کسانی که در راه خدا کشته شده اند ، مرده مگویید ، بلکه آنان زندگانی هستند که شما هیچ درکی از آنان ندارید
[سوره البقره 154]
کشته شدن در راهِ خدا بدین معنی است که من نفسانیات و هوی و هوس هایِ خودم را به احترام الله یکتا و فرمان هایش ؛ در راهِ خدا فدا کنم و از آنان بگذرم و به تعبیر دیگر جانم را تقدیم او کنم و تسلیمِ محضِ او شوم…
چنین کشته شدنی زیباست ولی نگاهِ نازیبا در قبال چنین امری این است که انسان میمیرد و تمام میشود ولی نگاهِ زیبا این است که تازه و زنده میشود…
پس باید این اندیشه را در خود تقویت کنم که مُردن و تسلیم شدن در برابرِ الله یکتا ترسناک نیست بلکه مایه رحمت و حیات است و به برکتِ تقویتِ این اندیشه ؛ خود را آماده این کنم که با اشتیاقِ فراوان تمامِ وجودم را به او تقدیم کنم و در وادی مقدّسِ او “فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَیۡکَ” شوم تا او از طریقِ من “وَمَا رَمَیۡتَ إِذۡ رَمَیۡتَ” کند و چنانچه از سمتِ جریان تاریکی ، ترسی بر من وارد شد که مرگ ترسناک است ، در جوابش میگویم…
“من در وادی مقدس طوی هستم” ؛ همان وادیِ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوࣰى” و در چنین وادیِ مقدسی ، ترس و غم معنا ندارد و فریادِ “أَلَّا خَوۡفٌ عَلَیۡهِمۡ وَلَا هُمۡ یَحۡزَنُونَ” در آن پخش میشود…
آری ، پس من تلاش میکنم تا خودم را تقویت کنم که بودُ و نبودُ و هستُ و نیستِ خود را در محضر رب العالمین ، سَر بِبُرم و به مانند ابراهیم در داستانِ ذبحِ فرزندش ؛ حُسنِ نیتِ خودم را به او ثابت کنم و ندای “قَدۡ صَدَّقۡتَ ٱلرُّءۡیَاۤ” را از جانب خدا بشنوم و طعمِ زیبای “وَفَدَیۡنَـٰهُ بِذِبۡحٍ عَظِیمࣲ” را بچشم…
آری ، من تلاش میکنم تا در محضر او خود را فدا کنم و همچون کشتگانی شوم که در ملکوتِ خدا ، مرا شهید بخوانند تا طعمِ حیاتِ واقعی را بچشم با چاشنی یک رزقِ بی نظیر از سمتِ خودش…
وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِینَ قُتِلُوا۟ فِی سَبِیلِ ٱللَّهِ أَمۡوَ ٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡیَاۤءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ یُرۡزَقُونَ
و هرگز گمان مبرید که آنان که در راهِ خدا کشته شدند ، مردگان هستند بلکه آنان زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان روزی میخورند…
[سوره آل عمران 169]
آن چیزی که ما از آن میترسیدم ، ترسناک نیست بلکه عین زندگی است ، خوشا به حال شهیدان ، آنها که از منیت ها و نفسانیات و منم منم منم کردن ها خالی شده اند و ساکنِ حریم مقدّسِ حضرت رب العالمین شده اند و نزد او روزی میخورند و… ، به قول مولانا…
در شهیدان یُرزَقون فرمود حق
آن غذا را نِی دهان بُد نِی طَبَق
غذایی میخورند از جنسِ نور که خوردنش نیازی به دهان و سینی ندارد و این نور همان غذای اصلی بشریت است… ، به قول مولانا…
قوتِ اصلیِ بشر نورِ خداست
عهه ، چرا بحث به اینجا کشیده شد ولی هر چه بود زیبا شد ، حال که چنین شد و بحث نورِ خدا شد ، دوست دارم خدا را با این نامِ زیبایش که در دعای جوشنِ کبیر آمده صدا کنم و سفارشی را در سیستمِ او ثبت کنم…
یَا مُنَوِّرَ الْقُلُوبِ…ای نور بخش قلب ها
دیگه نیازی نیست توضیح بدم ، همین اسم خودش حکایت دارد که چه سفارشی را ثبت کردم… ، فقط یک نکته بسیار مهم و آن هم این است که…
خدایا خودت گفتی که…
لَهُمۡ قُلُوبࣱ لَّا یَفۡقَهُونَ بِهَا
آنها را قلب هایی است که با آن حقائق را در نمی بیابند
[سوره اﻷعراف ١٧٩]
پس پناهم باش و مرا توفیق ده که قدردان این عظمتِ بزرگی که در وجودم گذاشتی و نام آن را “قلب” نهادی ؛ باشم و از نور خودت بر آن بتابان و آن را “پرتودرمانی” کن تا جلا پیدا کند و زنگارهایش از بین برود و…
خدایا ، قربونت برم ، حواست باشه به این قلبِ من که یه وقت لحظه مرگ نفهمم که چه سرمایه ای داشتم و ای دل غافل…
خدایا مرا توفیق بده که مراقبِ این قلب باشم که خودت در یک حدیث قدسی فرمودی…
لا یَسَعُنی أرضی ولا سَمائی ولکِن یَسَعُنی قَلبُ عَبدِیَ المُؤمِنِ
زمین و آسمانِ من ، گنجایش مرا ندارند ؛ اما قلبِ بنده مؤمنم ، گنجایش مرا دارد
خدایا خودت پاسبانِ قلبِ من بشو تا غیر خودت در آن وارد نشود… ، به تعبیر حضرت صادق علیه السلام
اَلْقَلْبُ حَرَمُ اَللَّهِ فَلاَ تُسْکِنْ حَرَمَ اَللَّهِ غَیْرَ اَلله
قلب آدمى حرم الهى است در حرم خدا ؛ غیر خدا را منزل مده
قلب اسرار فراوانی دارد و در سرزمینِ وجودیِ من ، معادل خانه یِ کعبه است که بروی این سیاره خاکی است و خانه یِ کعبه اولین مکانی است که خشکیِ زمین از زیر آن ظاهر شد که اصطلاحا به آن “روز دَحوُ الارض”میگویند…
حال همین خانه ی کعبه ، مرکزِ میدانِ مغناطیسیِ کره زمین به شمار می آید و این یعنی که قلبِ من که معادلِ همین خانه ی کعبه بروی زمین است ، مرکزِ میدانِ مغناطیسیِ وجودِ من است و قدرتِ ارتعاشی بالایی دارد و….(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
بگذریم…
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
حال که قدرت عظیمِ ذهن را متوجه شدیم که مثل یک کامپیوتر است که هر چه را بروی آن در اثر تکرار و تکرار نصب کنیم ، در زندگی ما قابل پخش میکند ؛ باید یک نگهبان بسیار قوی در دربِ ورودی آن قرار داهیم تا اهمیتِ ویژه ای به پیام های آشکار و نهانی که به سمت آن میرود ، بدهد…
آری ، پیغام هایِ آشکار و پیغام هایِ نهان
خب ، اینا دیگه یعنی چی؟
برای فهمِ این دو مقوله یِ پیام هایِ آشکار و نهان باید دو مثال بزنم که درکِ بیشتری داشته باشیم
پیام های آشکار ، بسیار واضح هستند و براحتی میتوانیم آنها را تشخیص دهیم مثل یک لیوان آبِ گل آلود که همه ما براحتی میفهمیم که این آب برای سلامتی مضر است و از نوشیدنش صرفِ نظر میکنیم
ولی پیام های نهان ، بسیار مخفی هستند و به صورت واضح قابل مشاهده نیستند و برایِ مشاهده آنها نیاز به مطالعه و تحقیقاتِ بیشتری داریم ، مثل یک لیوانِ آبی شفاف که در ظاهر به عنوانِ آب معلوم میشود و هیچ مشکلی در نگاهِ اول ندارد ولی وقتی که آن لیوان را در دستگاهِ تصفیهِ آب از فیلترهای گوناگون عبور میدهیم ، متوجه میشویم که چقدر رسوبات و موادِ خطرناکی داخل این آب بوده که ما با چشمِ خود نمیدیدیم و…
این مثالِ لیوان آبِ گِل آلود و شفاف ، یک مثال بود تا بفهمیم که پیغام های آشکار و نهانی که در معرضِ ذهن ما هستند ، یعنی چه؟
حال از پیام های آشکار شروع میکنیم که واضح است و نیازی به توضیح چندانی ندارد و همه ما به صورتِ آشکارا میدانیم که شرکت در مجالسی که در آن حرف هایِ نازیبا پشتِ سرِ همدیگر زده میشود ، بسیار مخرب است و یا شرکت در مجالسی که در موردِ گرانی و افزایش قیمت ها و بیچاره شدیم ها و… صحبت میشود ، یعنی بازگذاشتن دربِ ذهن و راه دادنِ افکار سمی به فضایِ مقدسِ ذهن و…
آری ، پس ما به صورتِ واضح میدانیم که این مجالس و هم نشینی با چنین افرادی ، یعنی راه دادن گرگِ درنده به فضایِ مقدسِ ذهن و باید از شرکت در این مجالس و دور همی هایی خداحافظی کنیم و تمااام…
ولی پیام هایِ مخفی و نهان چه؟ این پیام ها از طریق برخی کتاب ها و نوشته ها و فیلم ها و سریال ها و موسیقی ها و… همچون گرگی درنده در ظاهرِ یک گوسفندی مهربان و خوشگل به سمتِ ما می آیند و منتظر این هستند تا ما دربِ ذهنِ خود را بروی آنان باز کنیم و…
یادش بخیر در زمانی که بچه بودیم و داستانِ شنگول و منگول و حبه ی انگور را برایمان تعریف میکردند که آن گرگِ بدجنس ، خودش را در قالبِ مادری دلسوز با عنوان منم منم مادرتون ، غذا آوردم براتون ؛ جلوه میداد و قصدِ ورود به خانه را داشت که بیاید و به غارتگری بپردازد ، حال این داستانِ پیام های مخفیِ ذهنِ ما بسیار شبیه به همین داستانی است که در بچگیِ خود شنیدیم و وظیفه ما این است که دربِ ذهنِ خود را برویِ آنان باز نکنیم…
و اما سوال این است که این پیام هایِ مخفیِ ذهن از کجا می آید؟؟؟!!!
جواب واضح است ، از سمتِ همان شیطانی می آید که در محضر رب العالمین قسم یادکرد که در کمین بندگانت مینشینم و از چپ و راست و بالا و پایین و عقب و جلو ، به سمت آنها حمله ور میشوم به امید اینکه یک روزنه ای را پیدا کنم و زهرِ خودم را بروی آنها بریزم…
(قَالَ فَبِمَاۤ أَغۡوَیۡتَنِی لَأَقۡعُدَنَّ لَهُمۡ صِرَ ٰطَکَ ٱلۡمُسۡتَقِیمَ ثُمَّ لَـَٔاتِیَنَّهُم مِّنۢ بَیۡنِ أَیۡدِیهِمۡ وَمِنۡ خَلۡفِهِمۡ وَعَنۡ أَیۡمَـٰنِهِمۡ وَعَن شَمَاۤئلِهِمۡۖ وَلَا تَجِدُ أَکۡثَرَهُمۡ شَـٰکِرِینَ)
و شیطان در برابر خدا گفت : بخاطر اینکه مرا از مقامِ فرشتگان طرد کردی ، در راهِ مستقیمِ تو بر سر راه بندگانت مینشینم و سپس از پیشُ و پسُ و راست و چپ و خلاصه از هر سو ، به سمت آنان خواهم رفت و بیشتر آنان را ناسپاس خواهی یافت
[سوره اﻷعراف 16 – 17]
جالب اینجاست که خودِ خدا هم به شیطان اجازه چنین کاری را که میدهد که هیچ ؛ بلکه به او میگوید که با تمامِ نیرو و توانِ خودت به آنان حمله ور شو…
(وَٱسۡتَفۡزِزۡ مَنِ ٱسۡتَطَعۡتَ مِنۡهُم بِصَوۡتِکَ وَأَجۡلِبۡ عَلَیۡهِم بِخَیۡلِکَ وَرَجِلِکَ وَشَارِکۡهُمۡ فِی ٱلۡأَمۡوَ ٰلِ وَٱلۡأَوۡلَـٰدِ وَعِدۡهُمۡۚ وَمَا یَعِدُهُمُ ٱلشَّیۡطَـٰنُ إِلَّا غُرُورًا)
و ای شیطان ، هر کس از آنان را که می توانی ، با صوتِ خود در معرض لغزش قرار بده و با سواران و پیادگانِ خود بر سرِ آنان بتاز و در اموال و اولاد آنان شریک شو و آنان را وعده های فریبنده بده و ای گروه مومنان بدانید که شیطان جز وعده فریب نمیدهد.
[سوره اﻹسراء 64]
ای بابا ، خدایا ایستگاهِ ما رو گرفتی ها ، خب چرا به این شیطان چنین اجازه را دادی؟ مثلِ اینکه خوشِت میاد هااا
و خدا لبخندی میزند و میگوید که…
بنده ی عزیزم ، تو مگر با من عهدِ بندگی نبستی؟ خب تو اگر در این عهدِ خودت با من بمانی به منزله این است که در آغوشِ من قرار داری و شیطان و تمام قوایش هیچ غلطی نمیتوانند بکنند ، پس از چه میترسی شیطون بلایِ ناقلا؟ ، نکنه میخوای پا بروی عهدِ بندگی ات بگذاری و از من فاصله بگیری که داری اینجوری میپرسی؟!(استیکر چشمک زدنِ خدا و استیکر لال شدنِ من و استیکر خنده ی فرشتگان)
إِنَّ عِبَادِی لَیۡسَ لَکَ عَلَیۡهِمۡ سُلۡطَـٰنࣱ…
ای شیطان این نکته را بدان که تو بر بندگانِ من هیچ تسلطی نداری…
[سوره اﻹسراء 65]
حال که متوجه شدیم داستانِ این پیام هایِ مخفی و آشکاری که به عنوانِ خوراک به سمتِ ذهن میروند ، چیست ؛ وارد آن بحثِ اصلی ای میشوم که چه چیزهایی بروی آن اطلاعیه نوشته شده بود که منجر به نوشتنِ این همه آگاهی شد…
فقط قبل از واردشدن به آن بحث ، لازم است که یک صحبتی با خدا داشته باشم که…
ببین خدایا ، تو یک فیلتری در وجودِ من گذاشتی بنامِ کلیه که خونِ مرا تصفیه میکند و این یعنی که تو عاشقِ سلامتیِ من هستی که اینگونه به فکر من هستی ، حال که چنین است بیا و برایِ ذهنِ من هم فیلتری بگذار تا افکارِ زیبا و قوی از آن فیلتر رد شوند و رهسپارِ فضایِ مقدسِ ذهن من شوند ، زیرا که تو دانای کل هستی و جیزهایی را میدانی که این رضا نمیداند و تماااام ، خلاصه حواستِ به من باشه
○□○□○□○□○□○□○□○□○□
و اما آن اطلاعیه چه بود که اینگونه وجودم را برانگیخت که بیام و بنویسم…
اطلاعیه ای بود در مورد افتتاحِ یک آرایشگاه در دانشگاه که هر کس میخواهد جهت اصلاحِ مویِ سرِ خود به آن مراجعه کند ، ولیییی یک عبارت چهار کلمه ای بروی آن نوشته شده بود که در ظاهر بسیار ساده بودند ولی حاوی پیام های مخربی برای ذهن بودند و آن چهار کلمه این بود که…
30 درصد تخفیفِ دانشجویی
کلِ آگاهی های این نوشته ، به برکتِ همین چهار کلمه است…
وقتی که این نوشته را دیدم ، احساسی درون من گفت که مراقب این چهار کلمه باش که حاویِ پیام هایِ بسیار مخربی است…
از او توضیح بیشتر خواستم…
چنین جوابی داد که در این چهار کلمه دو کدِ مخربِ باورِ عدم لیاقت و کمبود جای گذاری شده و میخواهد در قالبِ یک گرگِ درنده در صورتِ گوسفندی مهربان ، وارد ذهنت شود ؛ پس مراقب باش…
باز هم توضیح بیشتر خواستم…
جواب داد که ببین در پشت این چهارکلمه این جمله ی نازیبا نهفته است که “میدانم که ضعیف و بدبخت هستی و پول نداری ، پس بیا تا با 30 درصد تخفیف ، موهایت را اصلاح کنم” ، پس مراقب باش که اسیر این تله ی نهفته در این اطلاعیه نشوی و اشرفِ مخلوقات بردن خودت را زیر سوال نبری…
با خود گفتم : عهه ، چه جالبه ؛ مشتاق بودم که او بیشتر برایم بگوید و این بار هم گفت منتها از قرآن و دوست دارم تفسیر آنچه را که گفت ؛ بنویسم ، تفسیری از آیات 65 و 66 سوره انفال با عنوانِ “تخفیف خدا به گروه مومنان بخاطر ضعف در ایمان هایشان” ؛ باشد که مایه عبرتِ ما باشد
آری ، حکایتِ “تخفیف و ضعف” ؛ هر جا که عبارتِ تخفیف دیدیم باید مراقب باشیم تا رفتاری زیبا داشته باشیم تا سیستمِ کائناتِ هوشمندِ خدا متوجه این امر بشود که این آدم ، از اون آدمایِ ضعیف نیست بلکه او بسیار قوی است
آری ، حکایت تخفیف است که هر جا این عبارت را دیدیم باید این دو آیه ی زیبا جلوی چشمانمان باشد و با خود بگوییم که “من مخلوق خدایی قدرتمند هستم که ضعف در او راه ندارد و تولیداتِ کارخانه یِ او هم مثل خودش قدرتمند هستند” و مراقبِ رفتارِ خود باشیم که یک رفتارِ قوی از خود در صفحه یِ کائناتِ هوشمندِ خدا بروز دهیم
و اما آن دو آیه یِ سوره انفال چیست؟
آن دو آیه حکایت از جنگی را دارد بین گروه مومنان و کافران ، جنگی که تعداد گروه مومنان بسیار کمتر از گروه کافران است ولی خدا قوتِ قلبِ گروه مومنان میشود و به آنان وعده ای میدهد که…
درست است که جمعیتِ شما کم است ولی شما قوی هستید و یک نفر از شما قدرت این را دارد که بر 10 نفر از آنان ، غلبه کند
به تعبیر قرآن ، 20 نفر از شما حریف 200 نفر از آنان میشود و چنانچه 100 نفر باشید میتوانید بر 1،000 هزار نفر از آنان ؛ غلبه کنید
إِن یَکُن مِّنکُمۡ عِشۡرُونَ صَـٰبِرُونَ یَغۡلِبُوا۟ مِا۟ئَتَیۡنِۚ وَإِن یَکُن مِّنکُم مِّا۟ئَهࣱ یَغۡلِبُوۤا۟ أَلۡفࣰا مِّنَ ٱلَّذِینَ کَفَرُوا۟ بِأَنَّهُمۡ قَوۡمࣱ لَّا یَفۡقَهُونَ [سوره اﻷنفال 65]
آری این وعده ای بود که خدایِ قدرتمند به گروه مومنان داد ولی اتفاقی که افتاد این بود که گروهِ مومنان ترسیدند و در ایمانِ خود به وعده خدا دچار ضعف شدند و وقتی که از خود ضعف نشان دادند ، خدا به آنان گفت…
کل داستان در همین حرفِ خدا به آنان بود که…
فهمیدم که در ایمانِ خود نسبت به من ضعف دارید ، پس من به شما تخفیف میدهم
عهه ، پس تخفیف با ضعف هم نشین شده است…
حال تخفیف خدا به آنان چه بود؟
تخفیفِ خدا به آنان این بود که به آنان گفت که یک نفر از شما میتواند بر 2 نفر از آنان غلبه کند
ٱلۡـَٔـٰنَ خَفَّفَ ٱللَّهُ عَنکُمۡ وَعَلِمَ أَنَّ فِیکُمۡ ضَعۡفࣰاۚ فَإِن یَکُن مِّنکُم مِّا۟ئَهࣱ صَابِرَهࣱ یَغۡلِبُوا۟ مِا۟ئَتَیۡنِۚ وَإِن یَکُن مِّنکُمۡ أَلۡفࣱ یَغۡلِبُوۤا۟ أَلۡفَیۡنِ بِإِذۡنِ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّـٰبِرِینَ [سوره اﻷنفال 66]
حال یک نفر در برابر 10 نفر کجا و یک نفر در برابر 2 نفر کجا؟
این دو آیه ی قرآن حامل یک پیامِ مهم از سمتِ خدا به ما است که…
ای بندگانِ من ، تخفیف از ناحیه ضعف است و در شما ضعف راه ندارد ، زیرا منی که خدای قدرتمند شما هستم ؛ شما را قدرتمند آفریده ام ؛ پس لطفا مراقبِ این گوهر نابی که در وجودتان گذاشتم باشید
آری ، بندگانِ خدا اهلِ تخفیف گرفتن در قیمت ها و… نیستند ، زیرا که آنان ؛ خود را از جنسِ خدای قدرتمند میبینند
آری ، بندگانِ خدا که به گوهر ارزشمندِ درونِ خود پی برده اند ، اصلا در هنگامِ خرید به قیمت ها نگاه نمیکنند چه رسد به اینکه این اندیشه ی مخرب در ذهن آنها خطور کند که بروم و از مغازه دار تخفیف بگیریم…
آری ، بندگانِ ارزشمندِ خدا هر جا که اسمِ تخفیف را ببینند یا بشنوند ، بجای اینکه فکر کنند که سریع برویم و بخریم تا مهلتِ تخفیف تمام نشده ، خود را غرق در این اندیشه میکنند که “من مخلوق و بنده یِ خدایِ قدرتمند و فراوانی هستم و هر چیزی را که بخواهم ، با عزت نفس و براحتی میخرم” ، تمااام
خدایا شکرت برای این اندیشه ی زیبا و وظیفه الان من این است که…
این اندیشه یِ زیبا را تکرار و تکرار کنم تا بروی ذهنِ من نصب شود و آن اندیشه هایِ نازیبایِ گذشته پاک شود تا نتایجِ این جهادِ اکبر برای تثبیت این اندیشه یِ زیبا را در صفحه مقدسِ ذهنِ خود ، برویِ صحنه یِ نمایشگرِ زندگیِ خود ببینم
خدیا شکرت برای چنین آگاه شدنی
و حسنِ ختامی بر این آگاهی ، این چند کلمه ی نورانی از قرآن کریم باشد
وَٱصۡنَعِ ٱلۡفُلۡکَ بِأَعۡیُنِنَا وَ وَحۡیِنَا…
و ای نوح ، کشتی را تحت نظرِ ما و طبق راهنمایی های ما بساز…
[سوره هود 37]
همین چند کلمه کوتاهِ قرآن چقدر برای من زیباست و تفکر در آنها مرا غرقِ در احساسِ خوب میکند و این کلمات را بر زبانم جاری میکند که…
خدایا ، دوست دارم مثلِ حضرتِ نوح ؛ تحتِ نظرِ تو باشم و طبق راهنمایی های تو کشتیِ ذهن خود را با اندیشه هایِ زیبا بسازم تا این کشتی ، مرا به سمتِ خودِ خودِ خودت ، هدایت کند…
همین دیگه ، خلاصه هوای ما را داشته باش و ما را سوارِ بر کشتی هدایت کن تا در روزی که در برابر تو می ایستیم جزو کسانی باشیم که “وُجُوهࣱ یَوۡمَئذࣲ نَّاضِرَهٌ” است…
ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِی هَدَانَا لِهَـٰذَا وَمَا کُنَّا لِنَهۡتَدِیَ لَوۡلَاۤ أَنۡ هَدَانَا ٱلله
حمد و سپاس مخصوص خدایی است که ما را به چنین جایگاهی هدایت کرده است و چنانچه هدایت او نبود ، هرگز جزو هدایت شدگان نبودیم که نبودیم که نبودیم
[سوره اﻷعراف 43]
هر چه داریم از توفیقاتِ خدا است…
یا حق
سلام اقای احمدی عزیز
خداروشکر میکنم دوباره قلبم با یه کامنت پر نور از شما روشن شد
همش به این فکر میکردم چرا یه مدت ذهنم پر شده از نجواهای شیطانی تا یه مسئله رو برای ذهنم حل میکنم و پروندشو میبندم دوباره یکی دیگه مثل قارچ سبز میشه تا این حل میشه یکی دیگه و اصلا تمومی ندارن الان با این ایه از شما جوابمو گرفتم
و شیطان در برابر خدا گفت : بخاطر اینکه مرا از مقامِ فرشتگان طرد کردی ، در راهِ مستقیمِ تو بر سر راه بندگانت مینشینم و سپس از پیشُ و پسُ و راست و چپ و خلاصه از هر سو ، به سمت آنان خواهم رفت و بیشتر آنان را ناسپاس خواهی یافت
قشنگ امروز احساس میکردم یه مدته شیطان داره از چپ و راست حمله میکنه و فرصت نمیده بعد وقتی به قبل نگاه کردم که اینطور نبود یادم افتاد من قبلا یه سره درحال سپاسگذاری با حال خوب بودم و اصلایه ثانیه به ذهنم مهلت نمیدادم بخواد فکر کنه و صد در صد زمانی که سکوت میکردم در حال صلات بودم و این جمله خدایاشکرت که همه نعمت ها از طرف توعه ورد زبونم بود و اگر تسبیح دستم میگرفتم بالای ده ها هزار در روز تکرارش میکردم اما الان غافلتر شدم وفراموش میکنم اگاهانه شکرگذاری کنم و ذهن و افکارم رو مهار کنم
جناب احمدی اگر میشه در مورد شکرگذاری و برداشتن توجه از رو نجواهای بی اساس یکم بنویسید گاهی نجواها انقدر بی اساسه که حتی منطق ها هم خندشون میگیره و هر چی منطق بیاری باز ولکن نیستن
خیلی ممنونم از این متن که باید با طلا نوشتش
به نام الله که بخشاینده و با رحمت است…
سلام بر شما دوست عزیز و بزرگوارم…
سپاسگزارم از شما بابت این پیامِ زیبایتان و خوشحالم از اینکه متنِ نوشته شده یِ من ، برایِ شما الهام بخش بوده…
یک مساله ای است که اصل و اساس است و آن اصلی است بنامِ “درخواستِ توفیق”
توفیق یعنی همان موفق شدن برای انجام کاری است…
توفیق همان چیزی است که ما در تعارفاتِ روزانه خود به کار میبریم با عناوینی مثل این که “توفیق دیدار با شما را نداشتیم” و یا مثل این که “از کم توفیقی من بود که نتوانستم با شما تماس بگیریم” و…
توفیق همان چیزی است که حضرت شعیب نبی ، آن را به خدا نسبت میدهد
…وَمَا تَوۡفِیقِیۤ إِلَّا بِٱلله…
توفیق انجام کارهایم ، به دستِ خداست…
[سوره هود 88]
آری ، تمامِ توفیقاتِ من ؛ اعتبارش به خدا برمیگردد…
اما این مساله“درخواست توفیق” یعنی چه؟؟!!
مساله این است که همه ما میدانیم که راه و چاه چیست ، حال آیا توفیق پیدا میکنیم که از چاه بیرون بیاییم و در راه قدم بگذاریم؟!
یک معتادی که اعتیاد به سیگار و مشروب و… دارد ، خیلی خوب میداند که این امر موجب نابودی او میشود و باید آن را ترک کند ولی مساله این است که چرا توفیقِ ترک آن را پیدا نمیکند و با عبارت “ان شاءالله از شنبه شروع میکنم” ، خود را اسیرِ یک چرخه معیوب میکند؟!
همه ما میدانیم که شکرگزاری و تحسین زیبایی دیگران یک امر پسندیده است و کفران نعمت و حسادت یک امر ناپسند است ولی چرا توفیق نمیکنیم تا عمل کننده به این دانسته ها باشیم؟!
اصلا چرا وقتی که قدم در راه عملی کردنِ این دانسته ها برمیداریم ، چند روزی را با قدرت جلو میرویم و خوب عمل میکنیم ولی بعد از مدتی مجددا به همان نقطه اول برمیگردیم؟!
واقعا دلیل این اتفاقات چیه؟
زیباترین جوابی که برای این سوال پیدا میشود ، این عبارت است که…
خدایا من نمیدانم و تو میدانی….
و زیباترین عملی که ما میتوانیم در ابتدای هر صبح انجام دهیماین است که این دعایِ “درخواستِ توفیق” را به درگاه خدا ثبت کنیم که…
خدایا مرا توفیقِ عمل به آنچه که تو را خشنود و مرا رستگارمیکند ، بده
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” اوج اظهارِ عجز و فقرِ ما در برابر قدرتی است که دانای کل است…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” ، حکایت از رسیدن ما به نقطه صفرِ مرزی را دارد که از همه چیز و از هم کس خسته شده ایم و با حالت اضطرار و خالصانه به سوی خدا آمده ایم و از او تقاضای حلِ این مساله را ، داریم…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایت حضرت ابراهیمِ نبی را دارد که درگیر مساله یِ پیدا کردن خدایی بود که او را پرستش کند ولی بعد از غروب کردن خورشید و ماه و ستاره ، ندای “لَاۤ أُحِبُّ ٱلۡـَٔافِلِینَ”سر داد و با حالتی متواضعانه و عاجزانه چنین عبارتی را مطرح کرد که…
…قَالَ لَئن لَّمۡ یَهۡدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلضَّاۤلِّینَ [سوره اﻷنعام 77]
ترجمه عامیانه این عبارت ابراهیم نبی به زبان خودمان اینگونه میشود که…
ای کسی که مرا بوجود آوردی و پرورش دادی ؛ وضع مرا خوب ببین ، من نمیدانم و تو میدانی ، من بدنبال تو هستم و به هر چیز که رجوع کردم ، غروب کرد و رفت و الان درمانده و خسته مانده ام که چکنم ، اگر مرا هدایت نکنی ؛ من به چاه گمراهی میفتم و الفاتحه…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایتِ حضرت یوسفِ نبی را دارد که از وسوسه گری زنانِ مصر به تنگ آمده بود و چنین کلماتی را به خدای خویش مطرح کرد که..
…وَإِلَّا تَصۡرِفۡ عَنِّی کَیۡدَهُنَّ أَصۡبُ إِلَیۡهِنَّ وَأَکُن مِّنَ ٱلۡجَـٰهِلِینَ [سوره یوسف 33]
اگر بخواهیم به زبان خودمانی این آیه را ترجمه کنیم ، معنایی این چنینی میدهد که…
ببین خدایا ، من دیگه خسته و درمانده شدم و نمیدانم چکنم ولی تو میدانی ، فقط اگر وجود این زنان را از من دور نکنی ؛ من با شدت هر چه تمامتر به سمت آنان کشیده میشوم و آلوده میشوم و دیگه یوسف بی یوسف…
این عبارت “من نمیدانم و تو میدانی” حکایت حضرت موسی را دارد که درمانده و خسته ، به زیر سایه ای رفت و چنین کلماتی را با خدای خویش مطرح ساخت که…
(فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰۤ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ) [سوره القصص24]
این آیه ، آیه ای است که بروی در و دیوار این سایت ، زده شده همه از آن استفاده میکنند و الحمدلله همه ما میدانیم که چیست و…
نکته زیبای این آیه عبارتی است تحت عنوان “تَوَلَّىٰۤ إِلَى ٱلظِّلِّ” که به معنای این است که حضرت موسی به زیر سایه ای رفت و بعد آنگونه با خدا سخن گفت…
خب سوال این است که قرآنی که خیلی مختصر و ساده و بدون جزئیات میگوید و رد میشود و میرود ، چرا در این داستان جزئیاتِ رفتن موسی را به زیر سایه ای میگوید…
یعنی همینجوری خدا گفته بگذار یکم قشنگترش کنیم یا یک مطلبی در آن نهفته است؟
این حکایت به زیر سایه رفتن موسی اوج خستگی او را میرساند ، خستگی ای که حکایت از درماندگی چاره اندیشی هایش برای فرار از لشکریان فرعونی را داشت که بدنبال او بودند تا او را بخاطر کشتن یکی از سربازان فرعون ، قصاص کنند.
این حکایت زیر سایه رفتن موسی ، حکایت همه ماهایی است که دربدر بدنبال جواب و راهکاریم ولی به نتیجه ای نمیرسیم و خسته و درمانده میشویم و بدنبال سایه ای میگردیم که زیر آن استراحت کنیم…
حال فرق ما با موسی در این است که موسی در زیر آن سایه به عجز و فقرِ خودش به درگاهِ خدا اقرار کرد و همین امر ، تبدیل به سکوی پرتابی برای او شد ولی برخی از ما هنوز متوجه نیستیم که همه راهکارها به دستِ خدایی است که دانای کل است و او را فراموش میکنیم و خودمان را به در و دیوار میزنیم ولی بالاخره در زیر یک سایه ای متوجه میشویم که می بایست در زیر همان سایه یِ اول چنین اظهار عجزی به درگاه خدا بکنم و…
خوش بحال آنان که در زیر همان سایه یِ اول اظهار عجز و فقر به درگاه او میکنند و به نیروی برتری پناه میبرند که تدبیر کننده شب و روز و گردش خورشید و… است
حال همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم که ما هم اینگونه بگوییم که…
ببین خدایا ، من دیگه خسته شدم از زندگی بدون تو ، زندگی ای که سرشار از ترس و غم هایی شده که از سمت جریان تاریکی به سویِ من می آیند ، زندگی ای که هر چه تلاش میکنم تا با تو باشم ولی دوباره به همان نقطه اول برمیگردم و همان آش و همان کاسه ، خلاصه یک کاری بکن برای من که اگر چنین کاری برای من نکنی ، گمراه میشوم و…
همین…
دیگه خودِ خودِ خودش میدونه که چجوری برای ما لالایی بخواند و ما را آرام کند…
لالایی های اختصاصی برای هر کس متناسب با نیازی که آن شخص دارد…
همان خدایی که در بی قراری های زمان بچگی ام ، می آمد و از طریق لالایی هایِ مادرم مرا آرام میکرد ، آیا قادر نیست که در زمانِ کنونی ، برای من لالایی بخواند و بی قراری های بوجود آمده در وجودِ مرا که در اثر نجواهایِ جریان تاریکی است ، را خنثی و بی اثر کند؟؟؟!!!
او لالایی میخواند و ما لذت میبریم
مثلا در حال عبور از پیاده رویی هستیم که توجه ما را به سمتِ یک فرورفتگی بسیار کوچک در خیابان میبرد که بر اثر آب پاشیِ صبحگاهی یک مغازه دار ، اندکی آب در آن جمع شده است و بعد در همان لحظه ، گنجشکی را میفرستد و از آن آبِ جمع شده مینوشد و برای ما لالایی میخواند که…
من به فکر روزی رساندن به این گنجشک هستم ، حال آیا فکر میکنی که تویی را که بر این گنجشک برتری دادم ، فراموش کرده ام؟؟!!
یا مثلا در حال عبور از خیابانی هستیم که توجه ما را به سمتِ یک کارتن خواب با لباس های کثیف و پاره هدایت میکند و این لالایی را در گوش ما میخواند که خوب توجه کن که اگر کارهای نازیبایت را ترک نکنی به سرنوشت او دچار میشوی و بدبخت و… میشوی (اهرم رنج)
و بعد از چند لحظه توجه ما را به سمت آن طرف خیابان میبرد که شخصی بسیار ثروتمند با یک لباس بسیار زیبا در حال سوار شدن به ماشینِ بسیار زیبا و لاکچریِ خودش است و این لالایی را در گوش ما میخواند که ببین اگر به سمتِ کارهای زیبایی که به تو دستور داده ام بروی ، به زودی زود تو را به جایگاه آن فرد ثروتمند میرسانم (اهرم لذت)
و با همین سیستم اهرم رنج و لذت ، ویروس های ذهن ما را پاک میکند و آن را مجددا برنامه نویسی میکند برای خوشبختی و سعادت…
همین…
او لالایی میخواند و جوابِ همه ی بی قراری های ما را میدهد…
باشد که توفیق پیدا کنیم که همواره در محضر او باشیم تا لالایی هایِ او را بشنویم و نوش جان کنیم که لالایی های او بسیار عجیب آرام کننده است و چنین آرامشی را در هیچ کجا نمیتوان پیدا کرد… ، به تعبیر قرآن…
…أَلَا بِذِکۡرِ ٱللَّهِ تَطۡمَئنُّ ٱلۡقُلُوبُ
آگاه باشید که تنها با یادِ خداست که قلب ها آرام میگیرد
[سوره الرعد ٢٨]
باشد که توفیق پیدا کنیم که به اندازه یک دم و بازدم از او غافل نباشیم و به مانند شمایی باشیم که در نوشته خود ذکر کردید که روزانه بالایی ده ها هزار بار میگفتم “خدایا شکرت که همه نعمت ها از طرف توعه” ، به تعبیر قرآن…
(یَـٰۤأَیُّهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُوا۟ ٱذۡکُرُوا۟ ٱللَّهَ ذِکۡرࣰا کَثِیرࣰا وَسَبِّحُوهُ بُکۡرَهࣰ وَأَصِیلًا)
ای کسانی که ایمان آوردید ، خدا را بسیار بسیار بسیار یاد کنید و هر صبح و شام او را تسبیح کنید
[سوره اﻷحزاب 41 – 42]
باشد که توفیق پیدا کنیم که امیدِ خود را حفظ کنیم و درمواقعی که هنوز نتیجه ای برایمان حاصل نشده ، با امیدِ فراوان به ادامه مسیر خوشبین باشیم و بدانیم که این صبر ما در این مسیر ، ما را به صَدر میرساند ؛ به تعبیر مولانا…
در اگر بر تو ببندد ، مرو و صبر کن آنجا
زِ پس صَبر ، تو را او به سَرِ صَدر نشاند
باشد که توفیق پیدا کنیم که اعتمادی راستین به او داشته باشیم ، اعتمادی که تحت هر شرایطی خدشه دار نشود و زبان شُکر را به زبان شِکایت تبدیل نکند ، اعتمادی که بدانیم که چنانچه شرایط سخت شود ، او برای من راهگشا میشود ، زیرا که او خدای شکافنده ی هسته در دل تاریکی خاک است ، به تعبیر قرآن…
إِنَّ ٱللَّهَ فَالِقُ ٱلۡحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ…
مسلما خداست که دانه و هسته را در دلِ تاریک زمین میشکافد…
[سوره اﻷنعام ٩5]
و به تعبیر مولانا…
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
همین…
درپناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید ، رویا خانم بزرگوار…
در ضمن چه زیبا در پاسخی که به من نوشتید ، گفتید که…
…و این جمله خدایاشکرت که همه نعمت ها از طرف توعه ورد زبونم بود و اگر تسبیح دستم میگرفتم بالای ده ها هزار در روز تکرارش میکردم…
این عبارت شما مرا یاد کلامِ امام حسین در دعای عرفه انداخت که درچنین قالبی با خدا صحبت میکنند…
أَنْتَ الَّذِی…. به معنای خدایا این تو بودی که…
مثلا یکی از آنها اینگونه است که
أَنْتَ الَّذِی شَفَیْتَ…. به معنای خدایا این تو بودی که مرا شفا دادی
عهه نشد که ، من رفتم دکتر و دکتر مرا شفا داده ، حالا بیام بگم خدایا این تو بودی که شفا دادی؟؟!!
ولی این اوج معرفت و تواضع در برابر خدا است که در هر اتفاقی خدا را ببینیم…
نه نه نه ، اصلا این اوجِ زرنگی است که در هر اتفاقی خدا را ببینیم ، زیرا که همه چی خودشه ، به قول خودش…
هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡـَٔاخِرُ وَٱلظَّـٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ
اوست خدایی که اول و آخر و ظاهر و باطن است…
[سوره الحدید 3]
و به قول یک بیتی که منسوب به مولانا است…
دویی از خود برون کردن یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم
و حسنِ ختامی بر این نوشته آن عبارت های امام حسین در دعای عرفه را مینویسم که اگر دوست داشتید ، زمانی را اختصاص دهید و در آنها تامل و تفکر کنید که مسلما این تامل و تفکر برای شمایی که اهل ذکر و تسبیح هستید ، سودمند خواهد بود…
أَنْتَ الَّذِی مَنَنْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَنْعَمْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَحْسَنْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَجْمَلْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَفْضَلْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَکْمَلْتَ، أَنْتَ الَّذِی رَزَقْتَ، أَنْتَ الَّذِی وَفَّقْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَعْطَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَغْنَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَقْنَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی آوَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی کَفَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی هَدَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی عَصَمْتَ، أَنْتَ الَّذِی سَتَرْتَ، أَنْتَ الَّذِی غَفَرْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَقَلْتَ، أَنْتَ الَّذِی مَکَّنْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَعْزَزْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَعَنْتَ، أَنْتَ الَّذِی عَضَدْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَیَّدْتَ، أَنْتَ الَّذِی نَصَرْتَ، أَنْتَ الَّذِی شَفَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی عَافَیْتَ، أَنْتَ الَّذِی أَکْرَمْتَ، تَبَارَکْتَ وَتَعَالَیْتَ ،فَلَکَ الْحَمْدُ دَائِما وَ لَکَ الشُّکْرُ وَاصِبا أَبَدا
خدایا شکرت
سلام مجدد جناب احمدی عزیز
خیلی سپاسگذارم از وقتی که گذاشتین و این کامنت عالی که برام نوشتین واقعا احساس خوب مساوی با اتفاقات خوبه
امروز تونستم مقداری احساسم رو بهتر از قبل کنم که این کامنت شما رو دریافت کردم بعدش و حال خوبم صدبرابر شد
خیلی ممنونم بخاطر پیشنهاد دعای عرفه بعد همین کامنت اول میرم میخونمش
خدایا شکرت که این کامنت هم از طرف توعه
بنام خداوند
سلام به دوست عزیز،آقای احمدی
بله این توفیق نصیب ما شد و کامنت زیبای شما چه به موقع،چه خوش موقع و دقییییق در زمان درست به دستم رسید
الان ینی همین چند لحظه قبل از کامنتتون،گفتم چرا نمیشه؟!چرا ثروتمند نمیشم پس،چرا نمیتونم کسب و کارمو راه بندازم،چرا به هر دری میزنم بسته اس؟چرا؟چرا و چرا
هزارتا چرا
ولی این قسمت کامنت برا من بود که خداوند بهم گفت؛
« باشد که توفیق پیدا کنیم که امیدِ خود را حفظ کنیم و درمواقعی که هنوز نتیجه ای برایمان حاصل نشده ، با امیدِ فراوان به ادامه مسیر خوشبین باشیم و بدانیم که این صبر ما در این مسیر ، ما را به صَدر میرساند ؛ به تعبیر مولانا…
در اگر بر تو ببندد ، مرو و صبر کن آنجا
زِ پس صَبر ، تو را او به سَرِ صَدر نشاند»
اون قسمت کامنتتون در مورد به عجز رسیدن حضرت موسی و ابراهیم و یوسف
فکر کردم من فقط هستم که به عجز و ماتوانی و نابلدی رسیدم،فقط منم که ته چاهم،فقط منم که نتونستم به هدفم برسم،ولی ببین آخه
حضرت ابراهیم گفت بابااا خداااا تویی،من نمیدونم
حضرت یوسف گفت باباااا خدا تویی من از کجا بدونم آخه
حضرت موسی گفت خدایا من نمیدونم من به هرررر خیری که از تو برسه به من فقیرم،بابااا خدا من محتاجتم،من به عجز رسیدم اگه کمکم نکنی من پیروز نمیشمااا
گفتم اوکی مریم
آره مریم
خداوند کمک میکنه
اون صدای تورو شنیده
اون درخواست تورو اجابت کرده است
اون عجز تورو دیده و برات معجزه میکنه
تو تنهاا بنده اش نیستی که به در بسته خورده،اصلا بارها خورده باشی،چرا نمیتونی منتظر باشی تا این در باز بشه؟!اصلا میدونستی این دری که داری میکوبیش دروازه اس؟میدونستی فقط ی قدم با تحقق خواسته هات فاصله داری؟
مریم ناامید نشو،مریم به ایده هات عمل کن،مریم الهاماتو جدی بگیر،مریم با خدا باش و پادشاهی کن،مریم در رو اینقد بزن تا بازش کنن،باز میشه این در،صبح میشه این شب،بخداااا،صبر داشته باش
همه چی تکامل میخواد جان دلم
به جایی میرسی که از در و دیوار معجزه میشه برات،هی درها باز میشه،حتی اون درهایی که نزده بودی هم باز میشه.خداوند خلف وعده نمیکنه جونم،خدارو صدهزار مرتبه شکر خدایی داریم که همییییشه خدایی میکنه،همییییشه هست،هست،هست.تا لحظه مرکت تو این دنیا دستتو گرفته به شرطی که دستشو پس نزنی،ادامه بده،ایمان داشته باش،خدا برای کمک به تو از هیییییچ چیزی دریغ نمیکنه،مطمئن باش.
اقای احمدی سپاسگزارم از کامنتتون
سلام آقا رضای گرامی.
خداقوت.تبریک میگم خیلی خیلی قلم خوبی داری و خیلی مسلط به قرآن و ادبیاتی.و ذهن تحلیل گر عالی داری.انشالله خدا این قدرت تفکر و تعقل را به ماهم بده، و بتونیم در هر لحظه به یاد خدا باشیم و هر لحظه هدایت خدارو بطلبیم.در پناه خداوند مهربان سلامت و ثروتمند و خوشحال باشین.
سلام به شما آقا رضای دقیق وتیزبین و توحیدی خداوند
خداروسپاسگزارم که منو با کامنتهای سراسر نور وزیبابین شما آشنا کرد وهربار که تو ایمیلم نام شما رو میبینم میگم خدایاشکرت دوباره یه عالمه آگاهی و لذت در انتظارمه
فقط میتونم سرتعظیم به درگاه خدا فرود آورم از خواندن این مطالب نورانی و گهربار
چقدر لذت بردم که از یه زاویه دیگه به ذهن نگاه کردید تاحالا من یکی ذهنم رو دشمن خودم میدونستم که باید ازش حذر کنم
میدونستم که نباید باهاش بجنگم فقط باید نادیده بگیرمش وفقط به صدای قلبم گوش کنم
حالا شما باهنرمندی تمام ذهن رو درنظرم زیبا جلوه دادین و باعث شدین که بتونم فکر کنم که میشه یه جور دیگه هم نگاه کرد
آخه همش صحبتها این بود دیگه که”
نحواها از سمت ذهنه ،
کار ذهن اینه که تو سختی نکشی و به قولی نمیزاره تو تغییر کنی،
ذهن جایگاه شیطانه قلب جایگاه خداست،
ذهن کارش حساب کتاب کردن و دو دوتا کردنه ،
ذهن نمیتونه دورنمای زندگیتو نشون بده و فقط تو رو محدود میکنه و…….
حالا شما مطالب رو به شکلی بیان کردید که دیدم میشه با اونم در صلح و آشتی باشم نباید نادیده بگیرمش فقط باید مراقب غداهایی که بش میدم باشم
وچه زیبا موضوع تخفیف رو با آیه های قران بیان کردید
از خداوند میخوام منم بتونم از دل آیه های قران این همه علم وحکمت و درس زندگی در بیارم و ازشون استفاده کنم
کلمات قاصرن از اینکه بتونم تشکر کنم از اینهمه آگاهی که در اختیارمون قرار دادید
فقط امیدوارم من یکی بتونم از تک تک این آگاهیها در عمل استفاده کنم وبرسم به جایی که به قول نظامی
خدایا چنان کن سرانجام کار
توخوشنود باشی و ما رستگار
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدای مهربانم
اقارضای عزیزسپاسگزارم واقعاتحسینت میکنم دوست عزیزوتوحیدی خودم عزیزبرادرم کامنتهای شماروخیلی دنبال میکنم ولذت میبرم ازکلام شیواخوش بیان ومزین شده باکلام الله که واقعاالله اکبربه این همه اگاهی مبارکت باشه این موحدبودنت تبریک میگم بهت
استادعزیزسپاسگزارشماوتمام اعضای این گردهمای الهی تون هستم
درپناه حق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام دوست عزیز
آقای احمدی من مثل همیشه مشتاقم برای خوندن کامنتهای پر از آگاهی و الهام بخشتون
و سپاسگزارم از شما برای ب اشتراک گذاشتن آگاهیهاتون ک چراغی هست برای ادامه این مسیر ک پر از نجواهای شیطانه
راستش خیلی دودل بودم که این پیام رو براتون بنویسم یا نه
آقای احمدی من ب تخفیف ی جور دیگه نگاه میکنم
من راستش اهل تخفیف گرفتن نیستم
ولی گاهی وقتا ک تخفیفی شامل حالم میشه ب منزله موهبتی از طرف خدا میبینم
برای مثال شاید کسی غیر از شما اون آگهی رو میدید و در اون لحظه نیاز داشت برای انجام اون کار و وقتی به پول جیبش نگاه میکنه
انگار ک خدا هدایتش کرده اونجا اون لحظه
مثلا من خودم تو فکر خرید ی کیف کوچیک بودم ک سبک و راحت باشه برا بیرونم
چند روز پیش ، حسم خیلی خوب نبود ، بی هدف رفتم پیاده روی
از در که زدم بیرون
یاده کلام استاد افتادم ک خدایا تو بگو از کدوم طرف برم
یدفه سمت راستم ی گربه دیدم گفتم همینه ؛ بعد تا قدم به سمت راست گذاشتم دیدم از همون سمت پرنده ای روی سرم پرکشید
مطمئن شدم خودشه
ته دلم خوشحال شدم
اون سمت چندتا پاساژ بود
رفتم تو همشون بی هدف دور زدم
یدفه یک سبد فلزی وسط مغازه نظر منو جلب کرد ، تخفیف داشت
رفتم سمتش ی دورم زدم تو مغازه
ولی باز از تو همون سبد ی کیف چشمم رو گرفت و برداشتم
گفتم میشه بند اینو بزارین ببینم
خندید و گفت نامرئییه
گفتم ینی نداره دیگه ؟!
گفت میخای ی بند دیگه روش بزارم ببینی
گفتم اگر میشه بله
بعد گذاشت دیدم چ بند ظریف و خوبی گذاشت
گفت میخای بازم براش بند بیارم امتحان کنم ؟
گفتم ن این خوبه ب نظرم
خریدم
وقتی اومدم بیرون
واقعا از ته قلبم خوشحال بودم
احساس کردم این هدیه خدا بود برام ، ک اونروز خوشحالم کنه
بعد اون مراسمی پیش اومد و رفتم
هرکی کیفم رو دید گفت چقدر قشنگه
چ جنس باحالی داره و . . .
و شاید هیچکس باور نمیکرد من اونو چند گرفتم ب نصف قیمتم کمتر
(البته من نظر دیگران برام مهم نبود چون من دوسش داشتم خریدم )
من هیچوقت بخاطر ارزون بودن چیزی خرید نمیکنم چون سخت گیرم تو انتخاب
ک البته ب لطف استاد و دیدن فایلها خیلی بهتر شدم
ب نظرم تخفیف گرفتن و چونه زدن با این نوع تخفیف فرق داره
ولی گاهی وقتا ب نظرم تخفیف هم خودش ورودی مالی محسوب میشه و نعمت و من باید ب منزله نشونه ببینم و شکرگزار باشم
خدایاشکرت
خدایا شکرت
رضا جان دمتگرم خیلی زیبا نوشتی
متن هایت همیشه سنگین پر از جزیئات پر از نکته های خفنه
دروغ چرا معمولا در میرم خوندن متن هایت چون حس میکنم ذهنم توان درکش را نداره
و انقدر طولانی می نویسی که میگفتم ولش کن
اما این همه رو خودندم با آرامش هم خوندم یه وسط می خواستم دیگه ولش کنم ولی گفتم که
چی این تموم شد بعد چی قرار نیست عجله کنی که از یک راه طولانی خلاص بشی باید یاد بگیری
باید آرام مسیر رو طی کنی
دمتگرم واقعا قلم خوبی داری
کلی یاد گرفتم کلی آرام شدم و کلی حالم خوب شد
خدایا شکرت
خدایا مرسی واقعا
سلام مجدد
خدا رو هزاران مرتبه سپاس که حاصل چند ساعت نشستن در محضر کلاس آگاهی های ناب شما ، خلوتی عاشقانه و زیبا با معبود یکتا شد بعد از مدتها دلتنگی و قفلی که بر قلب و زبانم بود
این کامنت شما رو هنوز تا آخر نخوندم
ولی دیگه قلبم طاقت نیاورد ننویسم
اونجا که گفتید :
(( مرا بخر و درمان کن و این غده هایِ سرطانیِ ضعف ها و ناخالصی هایم را پرتودرمانی کن و آنها از وجودم خارج کن و ضعفِ در ایمانم را با فیزیوتراپی درمان کن تا به ایمانی قوی تبدیل شود))
تصمیم گرفتم خودم رو بعد از مدتهای زیاد تقلا و تلاش برای رسیدن به اون خواسته های بظاهر دست نیافتنی م ، مثل پر کاهی روب رودخانه ای وسیع ، به جریان رود بسپارم تا خود خود خودش من و ببره به اقیانوس
میخوام حتی بهتر از یک طبیب حاذق و پنجه طلا ( مثلا پروفسور سمیعی) اجازه بدم خودش بیهوشم کنه و من فقط آرام و آسوده چشمهام و ببندم و حساس ترین اعضای روحم رو بسپارم به دستان ماهر خودش تا جراحی کنه هر زائده روحی و هر باور مخرب و محدود کننده ای که در وجودم شکل گرفته و رشد کرده و ریشه دوانده
و چند دقیقه بعد از عمل ، براحتی بهوش بیام و ببینم مثل روز اول پاک و بی آلایش شدم
اصلا چقدر خوب میشه که این طبیب ماهر من ، برگردونه من رو به تنظیمات کارخونه
یعنی بیاد کل اطلاعات مخرب همه این سالها رو پاک کنه و یه ریست فکتوری حسابی انجام بده
آقا رضای عزیز
حس میکنم کمی حس و حال شما رو درک میکنم وقتیکه میگید:
((خدایا ، قربونت برم ، حواست باشه به این قلبِ من که یه وقت لحظه مرگ نفهمم که چه سرمایه ای داشتم و ای دل غافل…))
یکم حال و هوای شما رو الان درک میکنم.
خوش بحالتون که میتونید چنین عاشقانه های نابی با معشوق داشته باشید و بعد بتونید به این زیبایی جزء به جزءشو به رشته ی تحریر در بیارید ..
احسنت به این حافظه و این تسلط
تحسین میکنم شما و آگاهی هاتون و سطح معلوماتتون و حافظه ی باشکوه تون رو، تا نصیب خودم هم بشه…
درپناه ارحم الراحمین باشید و سربلند و راضی
سلام به برادرم اقارضای گرامی.
واقعا خداروسپاسگذارم که به متن شما هدایت شدم.چه متن پر از عشق و با آگاهی.خودتون یه پا استادین تو شناخت خداوند مهربان و خیلی ذهن متفکری دارین.خیلی لذت بردم از هم متن اینجا و هم پروفایلتون.انشالله در پناه خداوند عزیز ،سلامت و ثروتمند و خوشحال باشین.
سلام آقای احمدی
کامنت هایی که میزارید برای من واقعا راهگشاست .
ممنونم بابت مسئله تخفیف که بیان کردین واون حس ارزشمندی رو یادآور شدین .
چقدر زیبا آیات قرآن درک کردین
از خدا میخوام هدایتم کنه منم کتاب هدایتگرشو با قلبم درک کنم .
همیشه با همین زبان گویا وشیواتون بنویسید واقعا لذت بردم
خدایا شکرت به خاطر حضور دراین فضای معنوی
«وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» ﻭ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﮋﺩﻩ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﻓﺮﺳﺘﺪ ، ﻭ ﺗﺎ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭽﺸﺎﻧﺪ ، ﻭ ﺗﺎ ﻛﺸﺘﻲﻫﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﺭﺯﻕ ﻭ ﺭﻭﺯﻱ ﺍﻭ ﺑﺠﻮﻳﻴﺪ ، ﻭ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺰﺍﺭﻱ ﻛﻨﻴﺪ .(روم 46)
سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیزم. سلام به استاد عباس منش عزیز و استاد شایسته بزرگوار. و بازم یه فایل آگاهی بخش دیگه. و هزاران نکته.
اول در مورد این آیه 46 سوره روم بگم که چی شد این آیه رو انتخاب کردم. حقیقتش این بود که یه سرچ موضوعی انجام دادم و یه آیه دیگه رو انتخاب کردم. و اون آیه مفهومش این بود که اهل ایمان درخواست نعمت و هدایت میکنن از خداوند. ولی به دلم افتاده بود یه آیه بنویس که ابتداش این عبارت باشه «وَمِنْ آیَاتِهِ…» یعنی : و از نشانه های او اینست که… شاید هیچ ربطی بین این آیه و موضوع گفتگوی این فایل نباشه ولی آیات قرآن همیشه آگاهی بخش هستن و این رو بذارید به حساب احساس قلبی من.
اگه بخوام در مورد اشتباهات احساسی بگم نیاز به نوشتن یه کامنت ده صفحه ای هست. من تو این زمینه یه متخصص اشتباه کردن محسوب میشم و اگه بخوام خودمو تحلیل کنم بالای 100% تصمیم گیری های من در زمان واکنشهای احساسیِ منفی، غلط بودن. دست تسلیمم بالاست و میگم خدایا من رو مورد عفو و بخشش خودت قرار بده و هدایتگرم باش که اگه هدایتم نکنی قطعاً من از گمراهانم. در زمان عصبانیت و خشم و هیجان و استرس و … هر موقع واکنش نشون دادم به ضررم تموم شد. نه اونجایی که به ناحق واکنش نشون دادم. حتی اونجایی که مطمئن بودم 100% حق با منه، حتی اونجا هم واکنش نشون دادن غلط بود. هر حرفی تو عصبانیت زدم به ضررم تموم شد. با اینکه هیچوقت توی عصبانیت ناحق نگفتم ولی سکوت کردن بهتر بود. یه سری حقایق اگر پنهان باقی میموند بهتر بود. به تجربه برام ثابت شد حتی اونجایی که فکر میکنم حق با من باشه بهتره اون لحظه سکوت کنم و حتی از حقم دفاع نکنم. بهتره رها کنم و پیگیری رو بذارم برای یه زمان بهتر و در آرامش. به تجربه بهم ثابت شد هر جا رها کردم و سکوت کردم آرامش بیشتری داشتم. حداقلش اینه که شخصیت آدم کوچیک نمیشه. یه جاهایی فکر میکنی داری از حق قانونی خودت دفاع میکنی،غافل از اینکه یادت رفته به چه قیمتی. چه گوهر ارزشمندی رو داری برای این موضوع هزینه میکنی. اولین چیزی که قربانی این واکنشها میشه شخصیت و کرامت انسانی آدمه. (شاید از عقلم نباشه، از سرگذشتم باشه ، ولی به تجربه این پیرمرد ریش سفید اعتماد کنید). در سکوت و آرامش و قدم زدن قدرتی نهفته است که در اعتراض و مطالبه حق و بحث و جدل نمیشه بهش رسید.
چند وقت پیش توی محل کار یه همکار گرامی، که لطف کرده بود شب تا صبح توی خوابگاه بیدار مونده بود و کلیپهای اعتراضات رو توی اینستا نگاه کرده بود و فحش داده بود صبح اومده بود سر کار و خوابیده بود. این دوست بزرگوار ، بسیار آدم خوب و با وجدان و بخشنده ای هست و کلی ویژگی مثبت داره. ولی دو تا ویژگی منفی داره. که باعث شده صدها ویژگی مثبت خودش رو قربانی کنه. یکی اینکه انرژی و احساسات و هیجانش رو در مسیر غلطی مصرف میکنه، و دومی اینکه بالا بردن عزت نفسش رو در تحقیر کردن و توهین به دیگران میبینه. من و یکی از همکاران توی اتاق در حال صحبت بودیم که یهو اومد شروع کرد داد و هوار و حرفهای رقیق (بدتر از رکیک) که چرا شما دارید حرف میزنید توی اتاق کناری من خوابیده بودم. من گفتم من از کجا باید میدونستم. حرفش این بود که دیشب من توی خوابگاه بیدار بودم، الان اومدم ایستگاه که بخوابم. (از اونجایی که روز جمعه بود و میدونست رئیس روسا نیستن، پیش خودش گفته بود روز سر کار میخوابم) وقتی شروع کرد به توهین من گفتم: به دَرَک که نخوابیدی ، بیدار موندی برای من بیل زدی مگه؟ مگه تو اومدی سر کار که حقوق خوابیدن بگیری؟ ولی توهین های اون بنده خدا بدتر شد و تهدید هم بهش اضافه شد که فلان و چنان میکنم.
من با ناراحتی رفتم داخل اتاق و در رو محکم بستم و سکوت کردم. (در رو خیلی محکم کوبیدم، ولی در ضد انفجار بود طوریش نشد، خخخخ ، همین الانش که دارم براتون مینویسم دوباره فشار و دما و آمپر و ولتاژ و شدت هیجان همه اش رفت بالا) شیطان رجیم همون لحظه اومد خیلی واضح بهم گفت: حمید بگیر وسط راهرو با مشت و لگد تا میخوره کتکش بزن. اینقدر بزنش که این غرور کاذبش جلوی جمع خورد بشه و دیگه اینجوری برخورد نکنه. تو میتونی ، برو بزنش، برو لهش کن. من خیر و صلاحتو میخوام اگه بزنیش دیگه برای تو شاخ نمیشه، این بابا روزی که اومد سر کار کارآموز خودت بوده الان اینجوری پر رو شده. (واقعاً قصدم جدی بود برای این کار، منی که اصلا اهل دعوا نیستم. مشت هامو گره کرده بودم آماده که برم و …) مطمئن بودم اگه بخوام توی اون فضای مسموم بمونم، اون دوباره میاد و شروع میکنه به توهین و من … نمیدونم از کجا بهم به دلم افتاد اینجا نمون. برو بیرون. برو راه برو. و من حدود 7 کیلومتر مسیر پالایشگاه تا خوابگاه رو پیاده روی کردم. پیاده راه رفتم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بارها به خودم گفتم حمید «نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست ؛ تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست» اینجا جای تو نیست. اگه هر چی توهین شنیدی حقت بود. هر چقدر دیر تر بجنبی در پرداخت بهای رسیدن به خواسته هات، هزینه اش سنگین تر میشه. (عجیب یاد ماجرای بنی اسرائیل و گاو افتادم) دیدی خداوند با بنی اسرائیل چه کرد؟ وقتی قرار بر قربانی کردن گاو (پرداخت بها) شد چقدر تعلل کردن و نهایتاً مجبور شدن هموزن گاو طلا و جواهرات قیمتی شون رو بدن و اون گاو مورد نظر رو خریداری کنن. نوش جونت هر چقدر توهین بشنوی حقته. چون اینجا جایگاه تو نیست. مسئول شیفت مون زنگ زد گفت فلانی برات مرخصی رد کردم ولی من گزارش فلانی رو رد میکنم تا از این شیفت بندازنش بیرون.
فردای اون روز رفتم سر کار از مسئول شیفت پرسیدم اگه رئیس از این ماجرا خبر نداره، بیخیال این و گزارش رد نکنید، یه کاری کنید خبردار نشه. درسته اون یه اشتباه کرده، نمیخوام براش دردسر بشه. گفت دیروز خودش زنگ زده همه چیز رو به رییس بالاتر از آتش نشانی گفته ( به رئیسِ رئیس، بدون رعایت سلسله مراتب) و الان دیگه ماجرا شده کلاف سردرگم. چون رئیس خودمون از بالاتر از خودش متوجه ماجرا شده.
رئیس یه جلسه ستاپ کرد . قبل از جلسه بهش گفتم اگه میشه بیخیال این موضوع شو، من شکایتی ندارم ازش، درسته از دستش ناراحتم ولی نمیخوام تحقیر بشه. گفت نه من باید رسیدگی کنم. توی جلسه گفتن صحبتهاتون رو بگید. اون بزرگوار و مسئولین شیفت حرفهاشون رو زدن. بلافاصله محکوم شد. من نوبت حرف زدنم رو انداختم آخرین نفر، و کل مدت جلسه ساکت بودم. سکوت و سکوت و سکوت. وقتی دیگه نوبت حرف زدنم شد. گفتم : من خودم رو توی این موضوع صاحب هیچ حقی نمیدونم. همه حق رو میبخشم به این بنده خدا. این ماجرا بچه گانه تر از اونیه که من بخوام از خودم دفاع کنم. من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم. من هیچ ادعایی ندارم.» همه میدونستن اون همکارم مقصره. ولی به چه قیمتی ؟ من میتونستم از شخصیتم هزینه کنم. و ده سال سابقه کار با انضباطم رو قربانی کنم. ولی خداوند قلب من رو متوجه خودش کرد و منو هدایت کرد.
این آیه از سوره یوسف رو ببنید «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»
ﺑﺎﻧﻮﻱ ﻛﺎﺥ ﺑﻪ ﻳﻮﺳﻒ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻳﻮﺳﻒ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻰﻛﺮﺩ. ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ [ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻱ ﺩﺍﺩﻳﻢ ] ﺗﺎ ﻋﻤﻞ ﺧﻠﺎﻑ و فحشا را از ﺍﻭ دور ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﻴﻢ ; ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺎﻟﺺ ﺷﺪﻩ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ .(٢4)
درسته من در حدی نیستم که خودمو با یوسف پیامبر مقایسه کنم ولی قانون خداوند همیشه جواب میده. برهان الهی بر قلب انسانی که از خداوند درخواست هدایت میکنه قرار میگیره و انسان رو نجات میده ، انسان رو هدایت میکنه.
یه نکته دیگه ای که به ذهنم میرسه بگم اینه که دقت کردین یه وقتایی میخوایم بریم توی اتاق کناری یه کاری انجام بدیم وقتی از این اتاق میریم تو اون اتاق یادمون میره. فراموش میکنیم چیکار داشتیم. علتش هم اینه هر گونه تغییر جزیی در حالت و مکان و شرایط میتونه ذهن رو گول بزنه تا اون هم افکاری که داره مرور میکنه رو عوض کنه. استاد به پیاده روی اشاره کردن. یکی از اثرات مخفی همون پیاده روی اینه که ما محیطمون عوض میشه. اگه ذهن بخواد بیافته توی چرخه تکراری و پایان ناپذیر افکار منفی میتونه بدترین کارها رو رقم بزنه. همون ذهنی که کارش حفظ بقاست میتونه ما رو ببره به سمت تصمیم در نابودی بقا (همون مثال خودکشی که استاد فرمودند) یه پدیده ای هست توی صنعت بهش میگن «سرج: Surge » یه چیزی در مورد جریان سیالات. بعضی از تجهیزات که یه گاز یا مایع رو جابهجا میکنن، توی یه شرایطی که قرار بگیرن یه شیر ایمنی باز میشه که باعث میشه سرج اتفاق بیافته تا دستگاه خالی نشه، با کمبود سیال مواجه نشه. و از خروجی جریان رو میده به ورودی صرفاً جهت پیشگیری از فاجعه در لحظه ابتدایی ولی اگه سرج ادامه پیدا کنه فاجعه ای بزرگتر اتفاق میافته. بخاطر همین یه سیستم دیگه تعبیه میکنن به نام آنتی سرج. یه وقتایی حس میکنم این چرخش سیکل معیوب افکار توی ذهن میتونه عین پدیده سرج عمل کنه. اونقدر این افکار میچرخن و میچرخن که دما و فشار میره بالا و مغز میخواد منفجر بشه.
این جهان همه اش بر اساس انرژی و قوانین فیزیکه، همون پدیده سرج صنعت ، میتونه ذهن ما رو هم تخریب کنه. شاید توی روانشناسی به جای سرج بهش بگن چرخه مخرب افکار منفی . شما هر چی دوست داشتی صداش کن. انرژی این جسم و ذهن اونقدری قوی نیست که همه نازیبایی ها و ناراستی های عالم رو درست کنه. ولی اونقدری توان داره که ما رو به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش ببره. وقتی میدونیم که ذهن میتونه یه چرخه ای از افکار رو شروع کنه و ادامه اش بده ، پس چه بهتر که ما یه بذر فکر مثبت بهش بدیم تا اون بکاره و پرورشش بده و احساسات مثبت رو به جهان ارسال کنه.
به لطف و هدایت الهی و آموزشهای استاد عباس منش مدتهاست که دیگه اون واکنشهای هیجانی و احساساتی رو از خودم بروز نمیدم. و حتی این قصه ای که براتون تعریف کردم هم مدیون آموزشهای استاد بودم. اگه اون موقع آگاهی نداشتم که هر اتفاقی به واسطه باورهای خودمون رخ میده قطعاً من هم وارد اون چرخه مخرب میشدم.
از شما ممنونم استاد عباس منش ،بخاطر این فایل ، و بخاطر همه فایلها و آموزشها و به خاطر این الگو و طرز نگاه به موضوعات. این نگاه تحلیلی به وقایع و اتفاقات و درس گرفتن از اونها. اگه کار خوبی کنیم و نتایج خوبی بگیریم تحلیلش کنیم، اگه منفی بود بازم تحلیلش کنیم. این نگاه تحلیل گرانه اینم مدیون آموزشهای شما هستم استاد عزیزم. من اینها رو در گذشته نداشتم و نتیجه اش هم این بود که انرژی و احساساتم رو در جایی غیر مهم مصرف میکردم. یکی از طنزهای مهران مدیری بود بنام «در حاشیه» یه نقشی داشت که جواد رضویان اونو بازی میکرد، یه دیالوگ طنز داشت که همیشه میگفت : « اینجی سودِش کجاست»،من الان دیگه بارها از خودم میپرسم اینجا سودش کجاست، سودش برای من چیه، اصلا سود و ضرر من تو چیه؟؟ اینکه بجنگم برای یه موضوع بچه گانه، یا اینکه خسیس باشم در نگاه داشتن و پرورش احساس و افکار مثبت؟؟ یه وقتایی خوبه از خودمون بپرسیم «اینجا سودش کجاست».
استاد یه شوخی هم کنم یه کم بخندین. من فایلهایی که میاد رو چندین بار میبینم و میشنوم. توی ماشین بودم با همسرم داشتم فایل رو میدیدم، رسید اونجا که گفتین توی شرایط هیجانی مثبت هم قولی ندین که بعداً براتون مسئله بشه ، من یه قولی به همسرم داده بودم که قرار بود یه مبلغی به حسابم بیاد و بهشون گفته بودم هر وقت اون مبلغ رو دریافت کردم N تومنش رو میدم به شما. رسید به اینجای صحبت شما. گفتم ممنونم استاد به موقع منو نجات دادی. ببین استاد داره میگه تو زمان خوشحالی قولی ندین که براتون مسئله بشه. من حرفی که زدم رو پس میگیرم. اون ماجرا کنسل شد. خلاصه این فایل اثر مالی هم برام داشته تا الان. سپاسگزارم استاد.
«بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست ؛ بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست»
«غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود ؛ ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست»
«چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب ؛ سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست»
«که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین ؛ نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست»
«تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست»
«نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر ؛ که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست»
«غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد ؛ که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست»
«رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای ؛ که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست» (غزل37حافظ)
سلام حمید جان
سپاسگزارم ازت بی نهایت
خوندم و لذت بردم و یاد گرفتم و مرور کردم اتفاقات زندگی خودم رو
چقدر قبلا بلد نبودم کنترل ذهن رو و الان چقدر راضیم از خودم
همش رو هم مدیون آموزش های استادم
خیلی خیلی تحسینت کردم توهمچین موقعیتی که همه چیز به نفع تو بود ،تصمیمت این بود بر طبق قانون عمل کنی و این کنترل روی احساساتت واقعا ارزشمنده
عجیب لذت بردم ازین جمله ت
من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم.
ایمان دارم بزودی میای و در زمان درست مینویسی من یک آدم درست در مکان درست هستم :)))
خداروصدهزار مرتبه شکر برای این مسیر و این استاد و شما بچه های بی نظیر سایت
مرررررررسی که هسسستییییین
پ.ن :اینجِی سودش کجاست ؟
اینجِی همشششش سووووووووده
سلام و درووووووود سعیده جان خواهر نازنین و توحیدیم، چقدر چقدر از کامنتت لذت بردم و بسیار ممنون و سپاسگزارم ازت که لطف کردی، محبت کردی، در حق داداشت خواهری کردی برام کامنت نوشتی. همیشه کامنتهات برام آموزنده است. به لطف و هدایت الهی میام و برای شما و بچه ها کامنت مینویسم و میگم من یه بنده درست و خداوندِ هستم، در سرزمین و زمان درست و در جایگاه و مأموریت درست.
واقعاً ممنونم ازت. وقتی دیدم استاد عباس منش عزیزم به این کامنتم امتیاز داده، گفتم حله، پس تو مدارم ، استاد امتیاز رو داده یعنی شاگرد خوبی بودم. یعنی دارم تکالیفم رو خوب انجام میدم. الان هم کامنت شما رو دریافت کردم. امروز رفته بودم خونه مادر. بنده خدا هر چی کار داره صبر میکنه من برگردم میسپاره به من. چون من هر چی بگه میگم چشم و همون کار رو انجام میدم. بقیه برادرام انجام میدن ولی با نق و نوق. من میگم مادر بهتر اینه که اینجوری انجامش بدم، میگه نه اینجوری که من میگم، میگم باشه. هدف من انجام کار نیست، هدف من رضایت مامانه، شنیدن کلمه باشه . منم میگم باشه چشم … امروز رفتم کلی کارهای مختلف بهم سپرد. کلی برام دعای خیر کرد. الان هم خسته برگشتم خونه. ولی تعهد روزانه ام رو باید انجام میدادم ،هر روز یه آیه از قرآن و یه باور توحیدی. اونو نوشتم، آخر کامنت برات مینویسم کجای قرآن بود. و بعدش گفتم یه سر بزنم سایت چه خبره. کامنتت رو دیدم و خوندمش و گفتم صبح پاسخ بنویسم. بعدش گفتم بیخیال حمید، الان انرژی مثبت کامنت رو دریافت کردی، بیل که نمیخوای بزنی؟ یه کامنت میخوای بنویسی برای خواهرت، اونم چه خواهری ، سعیده جان. بنویس بعداً برو بخواب. خلاصه اینکه این بچه پرو اومد بازم حرف بزنه…
و اما هدایت قرآنی؛
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
کهیعص ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
کاف، هاء، یاء، عَین، صاد (1)
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿٢﴾
یاد رحمت پروردگارت بر بنده اش زکریاست. (2)
إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿٣﴾
هنگامی که پروردگارش را با دعایی پنهان خواند، (3)
قَالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا وَلَمْ أَکُنْ بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیًّاً ﴿4﴾
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت محروم و بی بهره نبودم. (4)
گفتم اینکه زکریا از خدا درخواست بچه دار شدن کنه اونم بعد از هزاران سال که از این قصه میگذره کجای زندگی منه؟ خداوند قراره چی بهم بگه؟ خدایا تو داری چی بهم میگی؟
و توی دفتر نوشتم:
*احاطه و آگاهی خداوند از همه حالات و درخواست های بندگانش خصوصاً اهل ایمان.
*قانون تکامل در خصوص رسیدن به خواسته
*درخواست از خداوند در خلوت و سکوت و آرامش خودمون
*درخواست بی واسطه از خدا بدون نیاز به شفیع
*رحمت بی منتها و وسیع خداوند بر بندگانش …
*یادآوری قانون درخواست، فقط از خداوند
*خداوند با مرور مثالهای پیامبران به اهل ایمان آموزش میده چطور درخواست کنید.
و و و و ….
و بعدش یه کمی دل خدا رو خوردم از نق زدن …
آخرش گفتم خدایا ، فقر بدترین کفران نعمتیه که من میتونم به درگاه بی منتهای تو مرتکب بشم. تو وهاب و رزاق و رحیم باشی و من بخاطر باورهای غلطم بخوام فقیر بمونم این بدترین کفر نعمته.
امیدوارم این هدایت قرآنی برای تو هم جالب باشه ، هرچند خودت خیلی بیشتر از من از قرآن بهره میبری. برات از خداوند بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
راستی اگه کامنتم انرژی مثبت نداشت منو ببخش و بذار به حساب خستگیم. راستی تو چطوری هر بار عکس پروفایلت رو عوض میکنی و من ده ها بار تلاش کردم و نتونستم. و هر بار که نمیشه میگم اکی حتماً نباید بشه . وقتی نمیشه یاد صحبت های استاد میافتم که هر راه سختی قطعاً راه اشتباه است.
به نام الله یکتا …پروردگار و فرمانروای جهان
سلام به برادر عزیزِحنیف راه دور من
آخییییش!به این میگن یک کامنت پروپیمون!
که هرچقدر بخونم ،ته دلم ذوق کنم بگم آخ جون بازم هست!
بازم قراره از حمید یاد بگیرم
بازم خدا داره از نوشته های حمید باهام حرف میزنه …
اینو از ته قلبم میگم،بینظیری پسر…
لذت بردم از نکته هایی که از آیه ها درآوردی و سخاوتمندانه باهام به اشتراک گذاشتی
قلبمو روشن کردی،خدا قلبتو روشن کنه :)
یکی از فانتزی هام اینکه ،ی جایی دورهم بشینیم هرچند وقت یکبار آیه های توحیدی رو بزاریم وسط و درموردش حرف بزنیم …استاد هم هست …به حرفامون گوش میده ..اشکالاتمون رو میگیره …نظر میده …
حتی فکر کردن بهش لذت بخشه …
باور کن خیلی ممنون و مدیونت میشم اگر هربار نکته ای داشتی برام بنویسی و به آگاهی هام اضافه کنی
خدا مادرت رو برات حفظ کنه …بازم ازت یاد گرفتم….با اینکه خیلی وقته که با مادرم در صلحم …اما گاهی سر داستان حجاب بهم میپیچیم ….با خوندن توضیحاتت فهمیدم باید بیشتر با مادرم در صلح باشم …سعی نکنم بهش ثابت کنم که داره اشتباه میکنه …لج نکنم باهاش …ی جوری رفتار نکنم انگار نظرش برام بی اهمیته …
اینم ازون مواردی که باید بیشتر روی خودم کار کنم،نگاهم رو از بیرون بیارم به درون خودم
و بگردم ببینم پام روی کدوم ترمز گذاشتم که هنوز ازین دست تجربه ها دارم …
بازم ازت ممنونم…
گرفتی چی شد؟دقیقا روزی که من اعتراض کردم چرا عکستو عوض نمیکنی،شما ازم پرسیدی چه جوری هی عکستو عوض میکنی : ))))))))))
الله اکبر این همه جلاااااال
الله اکبر این همه شکووووه
(خنده ی اشکی )
بابا پسر تو این همه مسئله توی زندگیت حل کردی! این دیگه خیییلی پیش پا افتاده ست!
ی فیلتر شکن خوب نصب کن روی گوشیت تا وردپرس رو باز کنه دیگگگگه!!!!
البته من مجبور شدم کیفیت عکس رو خیلی بیارم پایین تا آپلود بشه
چرا انقدر اصرار داشتم این عکس روی پروفایلم باشه؟
این همون عکسی که تو شیفت شب ،از منطقه مین گزاری شده(بحث همکارام) فرار کردم،ی چایی داغ ریختم رفتم تو حیاط زیر درخت های پر از بهار نارنج نشستم کامنت بچه هارو خوندددم و کللی لذت بردم …قبلا گفتم میزارمش پروفایلم …بالاخره قسمت شد
انشالله قسمت شما آرزومنداااان بشه :)))))))))))))))
تا کامنتی دیگر دوصد بدرووووووود
سلام و درود مجدد فراوان به سعیده خانم خواهر بزرگوارم.
ببین الان صبحه ، هنوز ویندوزم کامل بالا نیومده ، خیلی حرفم نمیاد، میخوام کامنت بنویسم اگه طولانی نشد دیگه خودت به بزرگواری خودت عفو کن. در مورد بحث و گفتگو با مادر گرانقدر. اول اینکه خدا رو شکر بخاطر حضور پدر و مادر گرانقدر تون که الهی همیشه در پناه رحمت و برکت الهی باشند، به یمن وجود ارزشمند این دو عزیز شما الان اینجا توی این سایت توحیدی دارید به گسترش توحید در جهان کمک میکنید. ما آدمها دوست داریم مورد احترام و مورد توجه باشیم. شما هر کاری دلت خواست بکن، فقط به پدر و مادرت بگو باشه چشم. این چشم، این تایید ، این احترام رو بهشون هدیه بده، بعد که رفتی بیرون هر جوری خودت صلاح دونستی با توجه به قانون عمل کن. بالاخره شما شاگرد استاد عباس منش هستی. با بیش از 99% جامعه متفاوتی. اینو انجام بده و تاثیرش رو که خودت حس کردی اونوقت به حرف من ریش سفید پی میبری.
آهان راستییییی ، من بالاخره تونستم عکس پروفایلم رو عوض کنم و متوجه ایراد ماجرا شدم. یه جایی تو کامنتت نوشته بودی مجبور شدی حجم عکس رو خیلی کم کنی. تمام عکسهایی که من قبلاً تلاش میکردم بذارم روی پروفایل و نمیشد رو با دوربین عکاسی گرفته بودم ، و بعدش فرمت خام رو داده بودم فوتوشاپ، خروجی گرفته بودم. (فرمت خام عکس حدود 28 مگابایته که وقتی jpeg میشه تا حدود 12-15 مگابایت ممکنه حجم داشته باشه) دیروز که کامنتت رو خوندم گفتم نکنه ایراد کار من همین حجم عکس بوده. با اجازه ات رفتم دیدم عکس زیر 2,5 مگابایتی توشون نبود. الی ماشاءالله حجم عکس برای آپلود بالا بود. 5-6-8 مگابایت یه عکسی که مدتها تلاش میکردم و نمیشد … 11.5 مگابایت بود . دقیقاً همون استیکره که با دست زده تو پیشونیش.
آه راستی اینو بگم یه کم بخندی. دیروز عصر رفته بودم توی ساحل پیاده روی ، غروب شد هوا تاریک بود ولی من هنوز توی ساحل بودم. پیاده رویم تموم بود ولی روی یه نیمکت نشستم ساحل و دریا و رهگذرها و غروب رو دیدم و هوا تاریک شد، کامنت خوندم و کامنت نوشتم. کامنتت رو دیدم ، زدم زیر خنده، میخوندم بلند بلند میخندیدم ، فارغ از اینکه رهگذر ها میگن این یارو خل شده. تا رسیدم به موضوع حجم عکس برای آپلود ، با صدای بلند گفتم خدااااااا قووووووت … رفتم یه نگاهی به عکسهای گالری انداختم و حجم عکسها رو دیدم ، گفتم بعله دیگه. نباید هم آپلود بشه. آخه عکس یازده مگابایتی، اونم با VPN باید حتما استارلینک داشته باشم. و بالاخره امروز صبح موفق شدم عکس جدید آپلود کنم. حالا این پیرمرد کچل ریش سفید پر حرف رو ببینید. ( اعتماد به نفس زیر خط فقر)
ولی بازم خدا رو شکر بخاطر این تضادها. وقتی برسیم آمریکا روزی هزار بار خدا رو شکر میکنیم بخاطر سرعت اینترنت و بخاطر اینکه دیگه نیازی به VPN نیست.
از طرفی کلی امکانات دیگه مثل یوتیوب و سایتهای عالی دیگه که میشه ازشون بهره برد. من بخاطر موضوعات شغلی جدیداً یه سری فیلم آموزشی نیاز دارم و کلی استاندارد NFPA که باید مطالعه کنم. ولی بخاطر همین ماجرای فیلترینگ نمیتونم ببینم یا نمیتونم اون سرفصلها رو خریداری کنم.
چقدر من هم مشتاق چنین دور همی های توحیدی هستم. یه جمع 20-30 نفره از شاگردان استاد عباس منش دور هم جمع بشیم و تجربیات مون رو بگیم و هر بار استاد برامون توضیح بده که قانون اینه و این. از نشانه ها و هدایت ها بگیم، از وهاب و رزاق و رحیم و کریم و هادی بودن رب العالمین بگیم.
راستی اگه حوصله اش رو داری تا یه قصه دیگه هم برات بگم. غروب دوشنبه هم رفته بودم پیاده روی. یه آقایی رو دیدم توی ساحل دوربین گذاشته روی سطح آب و داره تایم لپس میگیره. من داشتم مستقیم میرفتم یهو 90 درجه گردش به راست کردم و رفتم ببینم این آقا داره چیکار میکنه و ازش سوال بپرسم. حالا منو میگی باور خودم اینه که من بشدت مقاومت دارم برای ملاقات با آدمهای جدید. هر چند خانمم میگه تو خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی. رفتم جلو سلام و علیک ، یه پسر جوون ، خوشتیپ، فوق العاده ، بسیار با شخصیت ، بسیار مودب و محترم و بسیار بسیار توحیدی و آگاه. قانون رو میدونست بدون اینکه شاگرد استاد عباس منش باشه. چقدر چقدر با خودش در صلح بود. اهل غرب کشور بود ولی مهاجرت کرده بود تهران. بهش گفتم ببین من از جزییات زندگیت خبر ندارم. ولی تو با دست خالی، با جیب خالی،بی هدف مهاجرت کردی فقط با توکل به خدا، قطعاً خانواده هم کلی باهات مخالفت کردن. گفت آره همینطوره. گفتم توی تهران هم کلی درها برات باز شده گلی فرصتهای جدید از جایی که فکرش رو نمیکردی . گفت آره آره بخدا همینه. گفتم فرصتهایی اومده سراغت که آدمهایی که سالها اونجا بودن به ذهنشون نرسیده یا این فرصت نصیبشون نشده. گفت آره. گفتم اینها ویژگی های مهاجرته. سرتو درد نیارم. هر چی من توی این مدت از قرآن و از استاد عباس منش یاد گرفته بودم رو با این بنده خدا صحبت کردم. و گوش میداد و تایید میکرد، بشدت شنونده خوبی بود برای پر حرفیهای من، و برام میومد و میگفتم براش و هر چند دقیقه یبار میگفتم من وقتتو گرفتم ببخش خیلی پرحرفی کردم حس میکنم خیلی مزاحمت شدم. میگفت نه بقیه اش رو بگو من دارم لذت میبرم. چند ساعت گفتگوی ما طول کشید. همش هم من حرف میزدم بنده خدا جملاتی کوتاه میگفت ولی خیلی قانون رو مسلط بود. سایت استاد رو هم براش معرفی کردم. بعدش گفت آره اسم استاد عباس منش رو زیاد شنیدم .
عکاسیش بسیار عالی بود. فیلم کوتاه درست میکرد. و چقدر چقدر تو کارش موفق بود.23 سالش بود. ولی با دست خالی و یه کوله پشتی پا شده بود اومده بود بوشهر. هر چی اصرار کردم گفتم بریم خونه گفت نه مزاحم نمیشم. خلاصه هر چی جای دیدنی استان به ذهنم رسید رو براش گفتم اینجا و اینجا زیبایی های طبیعی داره برو ببین. و منی که 8743 تا عکس توی گوشیم دارم که 5415 تاش فقط عکسهای دوربین گوشیه ، تا یه جایی رو میگفتم و توی گوشی باز میکردم خیلی سریع عکسهاش رو پیدا میکردم، میگفتم این ساحل فلان روستاست، اینجا خلیج نایبند ، اینجا جنگلهای حرّا. همه رو یکی یکی یادداشت میکرد که توی سفرهای بعدی بره ببینه. خیلی به نشانه ها اعتقاد داشت. یه بار که با خانمم رفته بودم از این مغازه های لوازم خیاطی و نخ و سوزن و این چیزا … توی قفسه اش یه سری مهره های مکعبی دیدم حروف انگلیسی روش بود. منم چندتاش رو گرفتم و یه دونه
IN GOD WE TRUST درست کردم زیر آینه ماشین آویزون کردم. گفتم تو که به نشانه ها اعتقاد داری ، اینم یه نشانه. میدمش به تو. کلی خوشحال شد.
حالا همه این قصه رو گفتم که برسم به اینجا…. میگی دور همی و گفتگو. تا برای این دوستم از قرآن و سرگذشت ابراهیم و موسی میگفتم، گلوم رو بغض میگرفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم. احتمالاً این صحنه رو توی دورهمی مون با استاد ببینی.
چقدر حرف زدم. خدا به خیر کنه.
از صبح که بیدار شدم این غزل حافظ توی ذهنم داره مرور میشه. اینم برات بفرستم و کامنتم رو تموم کنم…
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد ؛ از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد
صوفیِ مجلس که دی جام و قدح میشکست ؛ باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهدِ عهدِ شباب آمده بودش به خواب ؛ باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مُغْبَچهای میگذشت راهزنِ دین و دل ؛ در پِی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتشِ رخسارِ گل خرمنِ بلبل بسوخت ؛ چهرهٔ خندانِ شمع آفتِ پروانه شد
گریهٔ شام و سحر شُکر که ضایع نگشت ؛ قطرهٔ بارانِ ما گوهرِ یکدانه شد
نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری ؛ حلقهٔ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد
منزلِ حافظ کنون بارگهِ پادشاست ؛ دل بَرِ دلدار رفت جان بَرِ جانانه شد
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر گلم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود ارزشمندت. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود این استادان عزیز و این سایت توحیدی.
مثلا اول کامنت نوشته بودم حرفم نمیاد. خخخخ ، حالا خودت یه نگاهی به کامنت بنداز و قضاوت کن.
ممنونم ازت که تمرین ستاره قطبی امروزم شدی که مثبت بگم و بنویسم. کاش یه امکانات به سایت اضافه بشه که بتونیم منظره ها و تصاویر زیبا رو که در طول روز میبینیم به اشتراک بذاریم. و زیبایی ها رو منتشر کنیم.
سلام حمید جان
امیدوارم همین الان که این نقطه ی آبی رو دریافت کردی،حالت عالی باشه
نماز مغربم رو خوندم،از خدا هدایت خواستم،قران رو باز کردم و شروع کردم به خوندن …
وسط آیه ها،یک آیه به چشمم آشنا اومد،با خودم گفتم من مطمئنم این آیه رو به تازگی ی جایی خوندم
شماره آیه و سوره رو توی ذهنم نگه داشتم و بعد خوندن قرآنم،پرییییدمتوی سایت و بعللللله !حدسم درست بود!
آیه 46سوره رومرو دیشب توکامنت حمیدحنیف خونده بودم :)
بنظرت چقدر احتمال میتونه باشه که یکی اون سر ایران یک آیه ای رو با قلبش انتخاب کنه و بنویسه
و این سر ایران،ازمیان 6236 ایه قران ،من هدایت بشم همین آیه رو بخونم ؟
آیا اتفاقیست؟ ابدا و ابدا
خواستم بهت اطلاع بدم این هدایت رو و ازت تشکر کنم که به احساس قلبیت اعتماد کردی …
مرسی که هستی :)
سلام و درود به شما سعیده حنیف و موحد. سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندت. خدا رو شکر که آیه ای به قلبم الهام شد که برای تو هم نشانه بود. این ماجرا دقیقاً برای آقا جواد یوسفی هم اتفاق افتاده. کامنتش رو بالا بخونید.
چیزی که من دارم بهش فکر میکنم اینه که خداوند در هر صورت به بندگان شایسته اش هدایت رو میفرسته ، فقط این وسط منت سر حمید میذاره، میگه من میخوام احساس بنده های خوبم رو مثبت کنم، حمید امیری منت سرت میذارم تو رو تو این کار و احساس شریک میکنم.
«سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ؛ که هر چه بر شما میرود ارادت اوست»
کلی قلب رنگ رنگی از جنوب تا شمال.
در پناه هدایتهای همیشگی رب العالمین باشی .
سلام حمید جان
اول که بگم کامنتهای شما و خانم شهریاری و خانم عطایی و عمو فریدون و مجید آقای مرادی و یکی دو تا دیگه از دوستان برام توی ایمیل نوتفیکیشن میاد ولی انصافا تا اسم شما و خانم شهریاری رو میبینم سریع میشینم ببینم چی نوشتین انصافا گنجهایی توی این کامنتهاست بقول استاد
بگذریم
اون آیه ای که اول اوردی من دیروز یا دیشب بقصد هدایت اتفاقی قرآن رو باز کردم اون اومد وخیلی برام جالب بود که همون آیه رو شما نوشتین و اصلا اتفاقی نیست
دوما ماشالله به این قلم گیرا و داستان نوشتن عالیت که آدم دلش میخاد طولانی تر باشه و البته این حس رو من تنها ندارم
شروعش رو پایانش رو نتیجه گیریش رو مثالهاش رو داستانهای واقعیش و ملموسش رو همش بجا و عالیه
یقینا اگه جاتون توی آتش نشانی نبود پشت یک میز در حال نوشتن یا جلو یک دوربین خفن در حال ضبط برنامه و صحبت های طلایی بود و البته که این رو جدی میگم لاریب فیه
در ادامه
اینکه چقد خوبه که هستین همتون و مینویسین و این فضا فراهمه
خدا ر شکر و ممنونم از شماها
سلااااااااام و درووووووود فرااااااااااااااوان به آقا جواد عزیز. برادر نازنینم. سپاس سپاس سپاس. از این همه لطف و محبت شما سپاسگزارم آقا جواد.
امیدوارم پر حرفهای حمید امیری باعث نشه ایمیل رو غیر فعال کنی. آخه من خیلی کامنت میذارم توی سایت. اگه زمان درس و مدرسه و دانشگاه همینقدر مشق و تمرین نوشته بودم الان قطعاً داشتم توی اسپیس ایکس روی نسل جدید Gas turbine های هایتک کار میکردم ، یا شایدم توی مریخ در حال کاشت هویج مریخی بودم. (آقا خودت اینجا یه چند تا استیکر خنده اشک آور بذار)
اگه وقت کردین یه نگاهی به کامنت خانم شهریاری این پایین بندازید. این آیه برای ایشون هم نشانه بود. جواد جان ، داداش عزیزم؛ باور کن حمید هیچی از خودش نداره. وقتی حالم خوبه خودش میاد. وقتی آرامش باشه، وقتی ذهن ساکت بشه، قلب خودش ناخودآگاه وصل میشه به خدا. اگر کلام خوب و مثبتی نوشتم منشأش خدا بود. اگه دیوونه بازی درآوردم تنظیمات کارخانه بود. من کامنت تایید نشده و حذف شده از سمت استاد عباس منش هم دارم. من کامنت امتیاز نگرفته از سمت استاد عباس منش زیاد دارم. وقتی میبینم استاد به کامنتم امتیاز نمیده میگم حمید بازم از مدال آموزش خارج شدی. امتیاز دادن استاد مهر تاییده برام که دارم درست پیش میرم.
این آتشنشان بودن هم بخشی از تکاملم بوده. اگه سال 89-90 اومده بودم توی سایت الان عکس پروفایلم یه آدمه کله شق بود با یونیفرم سفید نیروی دریایی. شاید به همین زودی یه عکس پروفایل ازم ببینی با کت و شلوار و کراوات پشت تریبون سخنرانی. مهم اینه که به جریان هدایتم اعتماد کنم. آرام باشم. دل رو بدیم به دریا ببینم این قایق رو به کجا میبره. قطعا خداوند جای خوبی میبره.
بقول فردوسی بزرگ «که داند به جز ذات پروردگار ؛ که فردا چه بازی کند روزگار»
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی جواد جان.
سلام آقا حمید
وقتتون بخیر
باز هم یه کامنت عالی دیگه …
اولای کامنت خندم گرفته بود از مکالمات شما با اون نجواها
یاد شبهای برره افتادم و وجدان شیر فرهاد
(جای خالی استیکرها هم زیاد احساس میشه)
ولی هرچه قدر اومدم پایینتر و ادامه کامنتتون رو مطالعه کردم
فقط تحسین بود و تحسین
واقعا تحسین داره
در واقع ما در زمان هایی که یه اتفاقی میفته ، ذهنمون دیگه تمام اون آگاهی ها و درک ها رو یادش میره ، یه جور جوگیر شدن هست و ذهن میخواد آدم رو وادار کنه که از خودش دفاع کنه دلیلش هم اینه که نمیخواد خرد بشه تحقیر بشه کوچیک بشه عزت نفسش زیر سوال بره …
دفاع کردن از خودش حرف زدن حتی داد و هوار یا حرف نامناسب رو ، به دست آوردن عزت نفس و شخصیت ، قلمداد میکنه
در واقع ما باید بیایم جای این لذت رو در ذهن ، تغییر بدیم
لذت رو تعریفش کنیم با سکوت با ترک اون محل با واکنش نشون ندادن
عزت نفس و شخصیت رو در ذهنمون تعریف کنیم با توانایی کنترل خشم و در لحظه اقدام نکردن
همون اهرم رنج و لذت رو بیایم و با قصه ی عصبانیت و خشم و سکوت و …باز نویسیش کنیم
نکات بسیار عالی رو در کامنتتون نوشتین
ما با سکوت و ترک محل و در راهکار شما پیاده روی درواقع بخودمون فرصت میدیم که این اگاهی ها رو بیاد بیاریم
ممنون از شما
سلام و درود به شما خواهر بزرگوارم، فاطمه خانم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما و زمان ارزشمندتون که برای نوشتن کامنت برای من اختصاص دادین. بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم. داستان هدایت تون رو هم خوندم. حس کنجکاوی و فضولی کودک درونم داره میپرسه 202371 چیه ؟ خخخخ بیخیال کنجکاوی کودک درون. منم به شدت باهاتون موافقم که کاش استاد عباس منش استیکرها آزاد کنن، بشه یه کم شیطنت کودک درون رو به نمایش گذاشت (هر چند همیشه حق با استاده).
من کاملاً با صحبتهای شما موافقم. این اسب چموش و سرکش ذهن بشدت تقلا میکنه که لگد بزنه و همه چیز رو خراب کنه، یعنی همین الان هم این موضوع بحث با اون بنده خدا رو بیاد میارم دلم میخواد برم کتکش بزنم. با بیاد آوردن باز هم ذهن میره توی اون فضا. من نوشته بودم یه مسیر 7 کیلومتری رو پیاده روی کردم. همین الانش خودم تعجب میکنم چطوری این مسیر رو من پیاده برگشتم. با اون شدت ناراحتی. تمام طول مسیر ناراحتی ادامه داشت. و البته مرور درسهای توحیدی هم بود. یه چیزی عین بازی پینگ پونگ. یکی منِ توحیدی میزد، یکی منِ نجواگر ذهن. و تا چند ساعت ادامه داشت. خدا رو شکر میکنم که خداوند منو از حال بد نجات داد.
یادمه چند سال پیش یه مستند میدیدم در مورد نیروی هوایی ارتش. یه استاد خلبان فانتوم بود که کلی هم شاگرد داشت. وقتی میرفت پرواز، لیدر یه دسته 4 فروندی بود همزمان آموزش هم میداد. و صحبت این شد که 80% عمر مفید یه جنگنده صرف آموزش میشه و وقتی ازش پرسیدن چرا شما اینقدر آموزش میبینید در پاسخ گفت: به تجربه ثابت شده که یه خلبان جنگنده توی شرایط عملیاتی فقط و فقط از 20-25% توانایی هاش میتونه استفاده کنه. 75% دیگه در زمان هیجان و استرس به فراموشی سپرده میشه. ممکنه توی یه شرایط یه تصمیم بگیره و وقتی که عملیات تموم شد بگه ای کاش فلان مانور یا فلان تکنیک رو اجرا کرده بودم خیلی موثر تر بود. به همین علت ما اونقدر آموزش رو ادامه میدیم که مهارت خلبانها بحدی بیاد بالا، که اون 25% توانایی زمان هیجان عملیات بیشتر از 100% توانایی خلبان دشمن باشه. اثبات این صحبت استاد خلبان اینه که چند وقت پیش یه کلیپ دیدم توی فضای مجازی که یه فانتوم F4 ایرانی تونسته بود روی یه F18 سوپر هورنت آمریکایی لاک آن کنه (چیزی شبیه تعقیب و گریز یه BMW سری 7 با پیکان مدل 57، و موفقیت پیکان در برابر BMW)
این یه قانونه، در آموزش.
ما باید اینقدر این آموزه های استاد عباس منش رو تکرار و تکرار کنیم که در زمان واکنشهای هیجانی و احساسی همون 25% مون بتونه ما رو نجات بده و همون 25% صدها پله توحیدی تر باشه از بقیه مردم. دلیل موفقیت استاد عباس منش هم همینه، اینقدر در آرامش روی خودشون کار کردن، تکرار و تمرین و آموزش رو ادامه دادن، که وقتی یه شرایط ناجالب براشون پیش میاد، عین رد شدن یه تانک از روی یه سرعت گیره. برای ما حکایت رد شدن پراید از روی سرعتگیره. جلوبندی میاد پایین، ولی استاد اصلا احساسش نمیکنه.
امیدوارم این مثالهای نظامی من تونسته باشه مفهوم رو برسونه…
آخه واقعاً چرا اینقدر توپ و تانک و جنگنده توی ذهن منه ؟؟ خخخخ (استیکر تعجب و خنده و همونیکه با دست زده تو پیشونیش)
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر بزرگوارم.
سلام مجدد آقا حمید عزیز
همین ابتدا میخوام این ویژگی شما که بنوعی منحصر بفرد هست رو تحسین کنم
من تحسینتون میکنم بابت اینکه در پاسخ به کسانی که برای کامنتهاتون پاسخ نوشتن جواب های جدید زیبا بقول کتاب ادبیات بدیع (: مینویسین و صرفا به امتیاز دادن اکتفا نمیکنید …این بر شخصیت و ادب و عزت شما خیلی اضافه کرده و بسیار تحسین برانگیزه …
خانم شایسته عزیز به این حس کنجکاوی میگن کنجکاوی مقدس
و باور دارم این کنجکاوی شما مقدس بود …باز هم تحسین میکنم و شکرگزار خداوندی ام که الهام می کند کامنت برای چه افرادی بنویسم و بعد هم باقی قصه …
اون 202371…واسه اونه که هرکسی که دوست داشت بتونه پیدام کنه …
ممنونم بخاطر جواب پر از علم و آگاهی تون برای من برادر عزیز و بزرگوار
امسال سال 2023 است و 71 سال تولد من
چند تا کامنت های اخیرمم بخونید اگر دوست داشتید
مواظب خوبیاتون باشین
سلام و درود مجدد به شما فاطمه خانم ، خواهر بزرگوارم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما. ببخشید با تاخیر کامنتتون رو پاسخ میدم. من این رو وظیفه خودم میدونم در پاسخ به محبت و بزرگواری دوستانم که لطف کردن و زمان ارزشمندشون رو اختصاص دادن برای نوشتن کامنت ، و با چیزی که نوشتن حال من رو خوب کردن، و من باید قدردان شون باشم و شاکر خداوند بخاطر داشتن این دوستان خوب و این پاسخ دادن حداقل کاریه که میتونم بکنم.
داشتن شما عزیزان بعنوان اعضای خانواده ، داشتن استادانی عزیز چون استاد عباس منش و خانم شایسته و حضورم توی این سایت یکی از شکرگزاری های همیشگی من بوده و خواهد بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
براتون از درگاه رب العالمین بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.