عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 32


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سید رضا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 4203 روز

    با یاد خداوند عزیزم

    سلام وقت بخیر خدمت آقای عباسمنش و خانم شایسته و دوستان عزیزم

    خیلی خوشحال تر هستم بابت این کامنتی که دارم مینویسم

    به نظر من هرچقدر روی خودمون بیشتر کار کنیم(رعایت قانون جهان) کمتر کمتر تو شرایط تصمیم گیری احساسی قرار میگیریم .

    اولین فرمون : از نظر خودم قبل از تصمیم گیری سکوت+لبخند هست

    دومین فرمول: یک لحظه صبر قبل از تصمیم گیری و از خودمون سوال کنیم (چرا باید این تصمیم بگیریم؟)

    سومین فرمول نوشیدن آب قبل از تصیمیم گیری

    و تشکر میکنم از شما حسین جون بابت این همه موضوع های خوب و راهنمایی مسائل روز زندگی

    من نزدیک به 9 سال با شما آشنا هستم .از سن 20سالگی با شما در حال تربیت و رشد بیشرفت چشمگیرهستم

    و من دارم هر روز بیشتر لذت میبرم از این زندگی

    من سال بعد با شما ملاقات میکنم و کل ماجرای زندگی زیبایی که از راهنمایی های شما با کمک خداوند به وجود آوردم براتون تعریف میکنم .

    و در پایان برای تمام مردم جهان :

    1 همیشه به یاد خدا بودن .

    2احساس خوب تر داشته باشن .

    3شناخت بهتر نسبت به اصل قانون جهان .

    آروز میکنم .

    به امید سلام دوباره…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    ندابشارتی گفته:
    مدت عضویت: 1634 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    خداروشکر میکنم برای دیدن این فایل که دوباره منو به خود شناسی و درک اتفاقات بیرونی ک از درون من نشات میگیره،سوق داد

    یکی از اتفاقهایی ک همین اواخر برای من افتاد که منو توی شرایط بسیار احساسی قرار داد و خداروشکر تونستم با استفاده از اگاهی هایی که از زمانی ک با شما اشنا شدم و یاد گرفتم،ارامش رو بسازم و در نهایت منجر به نتیجه ی خوب و به نفع من باشه

    با من تماس گرفته شد ؛ که برای خواسته ای که مدت ها تقریبا 6 سال،منتظر تحققش بودم باید کلی پول بدم ،پولی که فکر میکردم حقه منه و دادنش،حس قربانی شدن بمن میداد

    در واقع از یک نگاه،حس عصبانیت و قربانی شدن داشتم و خیلی برام پذیرفتنه این راه،برای تحقق اون خواستم،سخت بود

    و از طرفی بمن گفته شد که اگه الان اینکارو نکنم،هیج وقت اون خواسته اتفاق نمیافته

    در واقع بازهم یه حس ترس،که نکنه شرایط سختتر بشه،نکنه بازهم انتظار بکشم،نکنه طرفم بخواد بیشتر اذیتم کنه..

    در واقع چندتا احساس منفی و قوی که از هرطرف به موضوع نگاه میکردم،حس بدی داشت

    حتی تحقق خواستم،هم بهم حس بد میداد چون به قیمت دادن کل پولم بود

    اون لحظه به شدت نگرانو عصبی بودم

    به شدت نجواها میومد

    به شدت درمونده بودم

    نمیدونستم چیکار کنم چون هیچ راهی برام نمونده بود

    حتی خشمم اجازه نمیداد از چشمام اشک بیاد

    چون خیلی وقتا،با گریه اروم میشم خالی میشم

    هی میخواستم به طرف زنگ بزنم و خشممو خالی کنم که این راهی ک جلوی پای من گزاشتی،عینه نامردیه و خلاصه این چیزها … ولی همون موقع میگفتم ک خب اون اصن درکی ازین انسانیت ها نداره پس چرا زنگ بزنی ک بحث و جدل بشه که حالت بدتر بشه (اینو طبق تجربه ی قبلم که قبلا در اوج احساس بد ،زنگ زده بودم و در نهایت به بحث کشیده بود و حال من برای چندروز بدتر شده بود ،گفتم به خودم)

    چندروز قبل تر ازین اتفاق،من با کمک شیوه حل مسایل متوجه یه کویری توی وجودم شده بودم،که توی همه مسایل هم به صورت اختصاصی برای هر مساله ای وارد میشد

    اون کویر،احساس وابستگی بود

    به همه چیز رسوخ کرده بود

    مثلا برای شروع کاری،وابسته به راهی بودم ک خودم تعیین میکردم و با این کویر،اجازه ی ورود راه های دیگ نمیدادم و در نهایت ،چون کار با راهی ک خودم به اندازه ی باورهام در نظر داشتم ،اتفاق نمی افتاد ،حس نا امیدی و خلاصه حال بد داشتم

    یا همین مساله ،چون خودمو وابسته ی همون پولو سرمایم کرده بودم،به راههای هدایت میشدم ک دقیقا مربوط به سرمایم بود،چون فرکانسم اینجوری تنظیم بود

    یا خودم توی باورهام که نشات گرفته از الگویی بود ک قبلا برام اتفاق افتاده بود،فکر میکردم تنها راه تحقق این خواسته ی چندساله،دادنه پوله و از طرفی نمیخواستم این کارم انجام بدم

    درواقع وابسته ی الگویی بودم که قبلا تجربش کرده بودم

    چندتا چیز به هم گره خورده بود

    تا اینک رسیدم به ساختن باور رهایی و تسلیم بودن در برابر خداوند

    مثل حضرت ابراهیم که رها بود در برابر قربانی شدن فرزندش،چون حس رها بود در مقابل خداوند،فقط از ایمانه قوی نشات میگیره ،از اینک خدای قادر بد نمیخواد

    این الگو های قرانی برای باور رهایی هم در این موضوع خاص،خیلی کمکم کرد در واقع باورپذیرتر کرد

    ———————

    همون روز که منو خشم گرفته بود ،اولین کار این بود که با هیچکس حرف نزدم،هی گوشیم زنگ میخورد تا ببینن من چه حسی دارم و این جویای احوال شدن،و به گمانه خودشون دارن بمن ارامش میدن با دلداری دادن،حال منو هی بدو بدتر میکرد

    توی اتاق فقط تند تند راه میرفتم و ارتباطمو با همه قطع کردم و سکوت

    و این روزها باکمک فایل رایگان در قسمت دانلودی،تحول روز شمار ،فصل اول ،روز یازدهم،فهمیدم من چه کار خوبی کردم اون روز

    همونطور ک خدا به حضرت مریم که نگران بود بخاطر قضاوت مردم از دیدن حاملگیش،گفت سکوت کن!

    این سکوت،چقدر باعث میشه فرکانس بد نفرستیم و اتفاقات بدتری جذب نکنیم

    چقدر هی با توضیح دادن به بقیه،مرور نکنیم مساله ی پیش امدرو

    در واقع طبق فرامین استاد،همین ک میگن احساسات را رد کنیم بعد تصمیم بگیریم،بابت ایجاد فرکانس هاست که توی قران خدا بارها اشاره کرده(همون فایل ک گفتم ،کلی مثال قرانی داره)

    همون موقع ک ارتباطمو با مامان بابام ک نگران حال من بودن قطع و راجب این موضوع دیگ با کسی حرف نزدم ،چندساعت بعد،یکی از شاگردای خوب استاد ک من دارم نتایجشو هرروز میبنیم لیلا بشارتی،که خواهر ماهه منه،اومد خونمون

    با جملاتش،(که همون باور رهاییی بود که خودم چندروز قبل داشتم میساختمش با اهرم رنج و لذت،)هی برام تکرار کرد ،همون رهایی حضرت ابرهیم ک رها بود برای بچش و تصمیم خدا،تا اینک به خواب رفتم

    همون روز با همین روش ،ی نشونه ای هم بمن گوشزد میشد،که فردا خودت برو دنبال کارت و انقدر نگران نباش !نتیجه هرچی که هست،خیره خدا برای تو بد نمیخواد(جملاتی که در اوج احساس بد،به قلبم حس ارامش میداد و نمیذاشت نگران تر و در نهایت تصمیمات اشتباه بگیرم)

    روز بعدش من رفتم دیوان عالی کشور،جایی ک همیشه فکر میکردم منو راه نمیدن !سخته ،یا هزارتا چیزه دیگ ک منو باز میداشت ازینک قدم بردارم

    خیلی راحت رفتم و از همه عالی تر این بود ک بمن گفته شد رای دیوان به نفع توعه!!!!

    وقتی اومدم بیرون،به ابجی لیلا زنگ زدم چون اون خیلی خوب درک میکرد ک این نتیجه ی کدوم رفتارو باوره منه!

    من برای کنترل احساسم در این موضوع،از چند روش استفاده کردم

    1)تنها بودن و روزه ی سکوت

    2)گریه کردن و خالی کردن خودم

    3)راه رفتن توی همون اتاقی ک بودم

    4)تکرار جملاتی ک بمن قوت قلب میداد(مثله خدا هرچی بگه انجام میدم حتی اگع الان فکر میکنم به ضررمه)

    5)تکرار باور رهایی،ک ندا رها باش و خودتو به هیچی وابسته ندون،وقتی وابسته ای ،نمیذاری نعمت ها،راه ها،انسانها و … وارد زندگیت بشه

    ( که همین باور و تمرین،باعث شد از جایی ک فکرشم نمیکردم نتیجه به نفع من باشه)

    6)خوابیدن که باعث شد اصلا دیگ به این موضوع فکر نکنم و تمام ارتباطه فرکانسیم با دنیا قطع بشه

    7)مرور این اگاهی ک اگه احساست خوب نباشه،اتفاق خوبی نمی افته

    »»»»»»

    مثال دیگه ای هم ک بیاد دارم،راجب محل کارمه

    قبلا مربی مجموعه ای بودم که مدیریت به شدت درگیر حواشی بود،اقا بود ولی به مسائل خانوم ها و کادر بانوان و حتی خصوصی ترین مسایل مربی ها هم به خودش اجازه ی دخالت میداد

    به شدت ،بی اراده در کنترل احساسات در مواقع خشم بود

    من بابت اون ویژگی های اخلاقی مدیریت، ک قبلتر گفتم، در تضادو کشمکش بودم و البته اون موقع با استاد و اگاهی ها اشنا نبودم

    مشغول کار و فعالیت بودم توی اون مجموعه و البته گاهی هم به زورو تحمل

    تا اینک یکروز ،ایشون به دلیل کنترل نداشتن روی احساسشون، به همه اعلام کردن ندا،دیگ با ما همکاری نداره!!!

    من از همه جا بیخبر…

    توی اون شرایط ،که البته اون موقع اشنا و اگاه به این اموزه ها نبودم،نا اگاهانه ،سکوت کردم و هیچ عکس العملی به اون برخوردو عمله اشتباه و تحقیر امیز اون فرد نسبت به خودم ،نکردم

    به یکماه نکشید،که اون ادم از نظر بقیه یک انسان بسیاااار قدرتمندو خیلی کاردرست بود(چیزهایی ک ادمای هم فرکانس با ایشون تصور میکردن و بیخودو بی دلیل قدرت رو به این شخص داده بودن ) باهزارو یک ترفند برای دلجویی از من و برگشتنه من برای اون باشگاه ، تلاش کرد با دادن وعده وعید های عجیب ک مثلا درامد کل سال برای خودت یا مثلا فلان گوشیو برات میخرم …والبته ک من بر نگشتم و توی همون شرایط بود ک من با استاد اشنا شدم

    نتیجه ی کنترل احساس خشمو ناراحیتیه من در اون لحظه

    با سکوت کردن،

    عکسالعمله هیجانی نشون ندادن،

    راجب دلیل اون اتفاق با شاگردام صحبت نکردن که هروز تماس میگرفتن ندا بیا،چرا رفتی(ناگفته نماند که گاهی حرف میزدم و حالم بد میشد،و با همین حس وحال بد داشتن،خودم تصمیم میگرفتم حرف نزنم راجبش و کنترله این موضوع ک جلوی خودمو بگیرم خیلی سخت بود)

    و این مدت یکسالو خورده ای ک دارم کار میکنم روی خودم، در شرف قدم های اول برای باشگاه زدنه خودم هستم و کلاسای اون باشگاه با کلی شاگرد که براشون گذاشتمو اومدم،کل کلاسهاشون کنسل شده و اصلا اون رشته دیگ متقاضی نداره

    اون روزها که توی اون تضاد و بالا پایین شدن احساساتم بودم ( با استاد و اگاهی ها اشنا نبودم)

    به کوه و دشت و رود میزدم

    تمرینات ورزشیمو سنگینتر میکردم

    با همه ی ادما و شاگردایی ک همش حرف از اون مجموعه میزدن ،قطع رابطه کردم( که البته اون تعداد که اصلا دنبال حاشیه نبودن،دوباره اومدن پیش من و شروع کردن به تمرین در یک جای دورتر به محل زندگی خودشون و نزدیک به محل زندگیه من ،به صورت خصوصی که درامد بیشتری برای من و همین طور زحمت کمتری داشت)

    و این روزها

    راه های راحت تر و نتیجه بخش تر یاد گرفتم

    که کارامدترینش،در رابطه ی با خودم

    سکوتو دور شدن از اون مکانو جمعو فرده

    تکرار جملاتی که باعث احساس ارامش در قلبم میشه(خدایا من تسلیم توام،تو بهم بگو چیکار کنم،تو قدم بعدیو بگو)

    جایی که اب جریان داره (حمام ،استخر،رودخانه ،دریا…)

    و قشنگترینشون:

    داراباد

    اصلا یه حسی اونجا بهم دست میده که انگار توی خواب دارم راه میرم،هیچ چیز مادی وجود نداره …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    حسین دولابی و فاطمه جعفری گفته:
    مدت عضویت: 1187 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان و قدرتمند و همه دوستان

    این دومین باری است که من کامنت میذارم بعد از نزدیک به 1 سال که عضو این خانواده بزرگ شدم و سپاس گذار خداوندم که من رو هدایت کرد تا بتونم از مسیر زیبا روی خودم و روی باورهای خودم کار کنم و زندگی راحتتری رو داشته باشم

    در مورد موضوع این فایل وقتی به قبل از اشنا شدن با این سایت نگاه میکنم بسیار زیاد میتونم پیدا کنم وقتیایی که نتونستم احساسم و کنترل کنم و تصمیم اشتباه گرفتم یکی از بزرگترین تصمیماتم در بیزینسم بود که موقعی که یه مقدار از نظر فروش ضعیف شده بودم و اون هم به خاطر باورهای اشتباهم بود که بعد از دوره روانشناسی ثروت متوجه شدم تصمیم گرفتم که با یکی از دوستانم در کسب و کاری که سالها براش زحمت کشیده بودم و رشد کرده بود شریک بشم کسی که هیچ تخصص و هیچ تعهدی به کار من نداشت و این تصمیم احساسی و این ترس از شکست باعث شد که مشکلاتم حل که نشود هیچ چندین برابرم بشه

    ولی به لطف خدا و استاد عزیزم و این مسیر زیبای اگاهی الان تونستم همه اون وضعیت رو جمع کنم و مسئلهاشو حل کنم به کمک دوره روانشناسی ثروت 1 و دیدن صدها بار فیلهای سایت و هر روز و هر روز اتفاقهای زیباتری رو خلق کنم با کنترل افکار ایمان قوی تر و عمل به قانون و طی کردن تکامل خودم

    سپاسگذار خداوندم بابت این همه نعمت و اگاهی و فراوانی

    واز شما استاد عزیز که انقدر راحت و زیبا این مسیر توحیدی رو به من نشون دادین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    محمدرضا شاه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1201 روز

    سلام استاد عباسمنش و سایر دوستان هم فرکانسی عزیز..همین امروز صبح ک بیدار شدم توی رختخوابم، گوشیم برداشتم طبق معمول همیشه، ماشین مورد علاقه امو، نگاه میکردم..تا تمرکزم رو، رونکات مثبت بزارم،تا هم مدار با خواسته هام بشم..بعدش پک معجزه شکرگزاری برداشتم نوشتم.. از هرچی ک دارم، نوشتم تا چیزهایی ک میخوام بهش برسم..بعدش اهدافم ک 22 مورد هستش طبق معمول هر روز صبح نوشتم..بعدش کار همیشه روتین ام، رفتن تو سایت فوق العاده استاد عباسمنش، ک ببینم فایل دانلودی تازه ای رو سایت گذاشته شده، دانلود کنم یا نه..دیدم فایل عواقب تصمیمات احساسی، بلافاصله هم تصویری هم صوتی رو دانلود کردم..و فایل تصویری سفر ب دور آمریکا قسمت 124 دانلود کردم..و سایر موارد دانلودی ک، تو گوگل بهم انگیزه میده دانلود کردم..اول از همه، جریان زندگیمو، خلاصه وار بگم، از بچگی رویاهای زیادی داشتم..و تو خانواده مذهبی فقیر ب دنیا اومدم، از ولایتمون..بیشتر از 16 سالی میشه مهاجرت کردم اومدم شهر..! بعد از مدت ها با همسرم آشنا شدم، ک اونم بنده خدا تو خانواده مذهبی و فقیر ب دنیا اومده بود..! کبوتر با کبوتر باز با باز..اینکه نامزدی و ازدواج و عروسی، و داشتن الان دختر 3 ساله ام..وقتی هدایت شدم ب سایت عباسمنش، چقدر، آگاهی هام بیشتر و بیشتر شد، همین جا سپاسگزار بشم..با وجود اینکه قبلا،عضو سایت نبودم، سر رشته‌ای از قانون جذب و کائنات داشتم..! و روی خودم کار می‌کردم که شرایط اتفاقات آدم ها، در مسیر زندگی من قرار گرفتند..طوری ک منم عضو پروژه عظیم، قرار گرفتم..که الان بیشتر از 2 سال میشه، حرکت کردم عمل کردم به آنچه ک بهم تو پروژه گفته می‌شد از لحاظ مالی، بهاء شو میدادم، با وجود اینکه عوامل روی پروژه دارن کار میکنن و از دیدگاه من دستان خداوند هستند برای من، و از روز اول پروژه ک برای من، الخیر فی ما وقع، تا به الان بوده و دونستم..مطمئنم با اتمام پروژه زندگی من متحول میشه.. 7 سالی میشد تو شرکت خصوصی کار میکردم، ب دلایلی 2 ماهی،هست از شرکت استعفاء دادم..هیچ نگرانی در من نیس ب قول خدا.. کسانی ک ایمان ب آخرت رو دارن..دوستان، همین آخرت این دنیا، میچسبم ب اصل نه به فرع، اون آخرت پس از مرگ جای خودش..ک میخوان ب ثروت، روابط عاشقانه، به آزادی زمانی، مالی،مکانی،برسن، لاخوف و علیهم و لا یحزنون..نه بر آنها ترسی هست نه غمگین می‌شوند.. تمام نقطه سرخط.. همسرم با مهارتی ک تو حرفه ای ک، از بچگی باهاش دست و پنجه نرم کرده.. بیشتر از 2 ماه میشه ک میره سرکار..! فکر و ذکرش شده، میگه برو شرکت شرکت شرکت..! اونم از روی نگرانی..! وقتی فایل گوش میدم، خوشش نمیاد، چون در مدارش نیست، و شبا با گوشیش، سریال های ترکیه ای می بینه..! وقتی هم میگم ب تمام، رویاهام و خواسته هام میرسم، میگه، کو 2 سال ک اینو همش میگی..! منم بدون بحث ازش رد میشمو، ذهنم کنترل میکنم..تا اینجا اینارو گفتم، شرایط فعلی زندگیم اینه..

    بریم سر اصل مطلب، عواقب تصمیمات احساسی، چند وقت پیش، بحثی شرو شد، با اینکه ذهنمو کنترل میکردم، بعدش، از روی نه، عصبانیت، ک میدونم، و تجربه کردم، وقتی آدم اعصبانی میشه، دیدش بسته میشه ب همه چی.. میزنه و همه چی رو خراب میکنه.. سال هاست ک روی دایره انعطاف پذیریم کار کردم. ک با نرم ترین حالت رفتار کنم..یه لحظه احساساتی شدم، گفتم باشه خیلی گفتی برو از خونه، گفتم باشه میرم، وسایلم برداشتم گذاشتم کوله پشتی، اومدم پارکینگ، کوله رو گذاشتم، تو کابینت راه پله، گفتم اینه خوبه کوله اینجا باشه، برم بیرون،شب بود..! رفتم پارک پشتی، چون احساساتم، با بحث خوب نبود، و حالم گرفته بود و احساس خوبی نداشتم باورتون بشه نشه، اینکه نشستم رو نیمکت، چند لحظه بعد، یه پراید اومد و چند نفر پیاده شدن..هیکل میکل ها، آقا خندم میگیره ب خدا، گفتم آقا اینا اومدن صورتمو بیارن پایین، فاصله زیاد بود و تاریک یکی داشت میومد سمت من، گفت فلانی توئی..منم گفتم نه.. نمیخوام برم منفیات.. دارم اتفاقاتو میگم..ک احساس بد= اتفاقات بد بعدش اینا ک رفتن، با خودم، شروع کردم ب حرف زدن، شروع کردم خودم توجیه کردن، ک الان شب کجا بری، دخترت و همسرمت تنها کجا بزاری بری، بابا آشنا فامیل بفهمن برام حاشیه میشه..!گفتم بابا پروژه آخراشه، نزم سیم آخر همه چی رو خراب کنم..با وجود این همه بهاء دادن.. بعدش شرو کردم ب فکر کردن ب خواسته هام..بعدش یه ذره آروم شدم..بابا خندم میگیره بخدا..حواسم نبود دیدم یه گربه ملوس سیاه..میاد پیشم..! پیش پیش کردم، آقا اومد نزدیک و نزدیک، دستمو روش کشیدم، لوس شد برداشتمش گذاشتمش روم..نازش کردم چقدر با حال بود..چقد حالم خوب شد..گفتم بابا بلند شو برو خونه، اومدم خونه وسایلمو مرتب جاشون گذاشتم، همسرم گف چیه برگشتی..فقط اعراض کردم، این بهترین شیوه بود برام، ب جای بحث بیخودی..! اومدم کارای روتین امو، ادامه دادم..آخر شب هم قرآن رو که تا سوره احزاب خونده بودم از نگاه سیستم هوشمند بدون تغییر خداوند(انرژی) رو ادامه دادم..دوستان مواظب فرکانس هاتون باشید، جهان، تبدیلش میکنه به اتفاقاتی ک شما از قبل فرستادید..! با احساس نرید جلو..! با منطق قوی و درست برید جلو.. نه با منطق غلط..! یاد کتاب حکایت و فرزانگی افتادم..ک اون کارمند، تو اتاق خواب بخاطره نوشته کاغذ..منطقش چی کار کرد باهاش..حتی میخواست از چند طبقه خودش پرت کنه پایین..! منطق قدرتمندتر از احساسه.. دوستان، وقتی پروژه ام تموم شد اولین دستاوردی که میخوام بهش برسم..کامنت میزارم، تا نقطه عطفی، انگیزه و باور براتون بشه.. تا بدرود دیگر و داستان‌های واقعی جالب دیگر.. خدایارو نگهدارتون..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    سودا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2207 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی

    سلام به استاد و مریم عزیزم و دوستان عزیز

    عواقب تصمیمات احساسی

    درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟

    تو شرایط احساسی ترحم و دلسوزی من اومدم خیلی از وسایل ارزشمندی مانند لوازم خونه ،پوشاک ،مواد غذایی که کلی هزینه خریدش رو داده بودم و خودم نیاز داشتم به صورت رایگان به فردی بخشیدم که نه تنها به بهتر شدن روند زندگی اون فرد کمک نکرد بلکه توقع بیش از حد نیز در اون فرد ایجاد شد و اون وسایل رو کم وبی ارزش میدونست

    این ماجرا چه درسهایی به من داد؟ در حالی که خودم از داشته هام پر ولبریز نشدم و استفاده نکردم نباید در شرایط احساسی به کسی چیزی رو ببخشم که اون فرد آماده گی دریافت این نعمت‌ها رو نداشت و سپاس گزار نبود

    راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟

    قوانین ثابت و سیستمی جهان رو درک کنم و طبق قوانین عمل کنم و بدونم این جهان احساسی عمل نمیکنه بنابراین هرچقدر به موضوعات، اتفاقات، انسانها ،شرایط ،خواسته ها ،قوانین خدا نگاه سیستمی داشته باشم در مدار آرامش و ثروت ونعمت قرار میگیرم

    درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.

    درباره مشاجرات خانواده که خیلی از این مشاجرات به نحوی بود که اونها میخواستند ما بدون هیچ آگاهی درستی از ماجرا فقط قضاوت نادرستی داشته باشیم چرا که هر کدوم از طرفین می‌خواستند ما طرفدار اونها باشیم و حق رو به اون طرف بدیم اما ما به برکت اموزشهای این سایت متوجه شدیم که باید سکوت کنیم و به قول شما زیپ دهانمون رو بکشیم تا این ناراحتی ها و این حرفها ما رو به وسط مشاجرات نکشونه و ما رو در مدار بحث و جدال که باعث پایین اومدن مدارمون میشه قرار نده و بعد از مدتی که طرفین مشاجره آروم شدند احساس رضایت از سکوت ما داشتند و ناراضی از کسانی بودند که قضاوت کردند و حتی با اینکه اون فرد طرفدار اونها بود به عنوان آدم سو استفاده کن شناخته شده

    بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟

    وقتی که درک کردم احساس بد اتفاقات بد رو به دنبال داره تصمیم گرفتم خیرت موضوع رو درک کنم و بگم الخیر فی ما وقع و شکر گزار باشم که با این آگاهی ها تغییرات درستی در من ایجاد شده که مانند گذشته رفتار نکنم و واکنشی نشون ندم

    با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟

    احساس خودم رو الویت قرار دادن درک قانون احساس خوب مساوی اتفاقات خوب ،سکوت کردن ،زمان دادن به خودم تا تصمیمات درستی با دید وسیع تری بگیرم ، شنیدن فایلهای سایت به خصوص فایلهای توحیدی و از سمت نگاه انسانی و احساسی به خداوند به نگاه سیستمی خداوند حرکت کنم در اونصورت آرامش بیشتر و موفقیت‌های بیشتری دارم

    قبلا در این وضعیت، چه ایده هایی را اجرای می کردی؟

    قبل از ورود به این سایت و درک آگاهی ها با تماس‌های تلفنی مکرر در مشاجرات ،بحث کردن ،غیبت کردن ،قضاوت کردن ،انتقال حرفها به دیگران در نهایت منجر به اختلافات بیشتر می‌شدم و خودم رو مورد قضاوت دیگران قرار میدادم و در احساس بد و اتفاقات بد بیشتر قرار میگرفتم

    استاد جان سپاسگزارم برای این فایل زیبا و اینهمه تغییرات مهم و اساسی که با این آگاهی ها در من ایجاد کردید و زندگی بهتری رو تجربه میکنم عاااااشقتونم خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    اعظم برزگری گفته:
    مدت عضویت: 1660 روز

    به نام خدا باسلام و درود بی پایان بر شما عزیزان

    همین الان یه تماس نا خوشایند از طرف کسی داشتم که تا سلام و احوال کرد شروع به اعتراض و بدگویی و…کردند و من تا دیدم ایشون دارن احساسم رو خراب میکنند گوشی رو گذاشتم زمین و رفتم و ناهار درست کردم و ایشونم گفتن و گفتن و گفتن تا آخر سر که صدا زدن می‌شنوی گفتم بله و به بهانه ی اینکه شارژ گوشیم تموم شد خداحافظی کردم و گفتم خداجانم شکرت و هزاران هزار بارشکرت که توی این یک و نیم سال چقدر آروم تر شدم و تونستم اعراض کنم از چیزهایی که احساسم رو خراب میکنن من اگه من قبلی بودم می نشستم و به حرفهای این شخص گوش میدادم و احساساتم رو خراب میکردم و تا چند روز مداوم و پی در پی ذهنم همه ی این حرف ها رو تکرار می‌کرد وسردرد و گردن درد نتیجه ی این گفتگوهای ذهنی میشد و پس از خوردن داروهای زیاد دوباره خودم رو روبه راه میکردم و دوباره یه بهانه ی دیگه برای اینکه حالم بدتر بشه و کنترل احساساتم از دستم خارج بشن ولی به کمک الله مهربان و با آشنایی با سایت استاد الان دیگه کمتر کنترل احساساتم از دستم خارج میشه وخدا رو شکر!بعده قطع کردن مکالمه اولین کاری که کردم برای اینکه کوچکترین حال بدی رو به همراه نداشته باشه اعتراض ایشون بااینکه اصلا گوش ندادم ولی ذهن چموش فهمید ماجرا چیه یه آهنگ شادی گذاشتم و شروع به رقصیدن کردم تا وراجی ذهن رو درباره ی اینکه چرا گوش ندادی خاموش کنم و چون این ذهن خیلی تمایل داره که به سمت اون حرفها و اون گلایه ها کشیده بشه زود خودمو جمع کردم و گفتم بزار سایت رو باز کنم تا کلا خاموش بشه این نجواها و به خدا با دیدن فایل جدید که درباره ی همین موضوع بود خدارو شکر کردم به خاطر همزمانی مناسب با این موقعیت تا بهتر وزیباتر بتونم افسار ذهن رو دردست بگیرم که به جرات گوش دادن فایل های دانلودی بهترین و موثرترین راه برای کنترل ذهن در مواقعی مثل همچین موقعیتی است تا آروم تر بشیم و مدت بسیار کمی در حال و احساس بد بمونیم!

    و خیلی خوشحال شدم که خدا در لحظه جواب میده همون لحظه ای که من نیاز داشتم تا آروم بشم دیدم استاد جان درباره ی همین موضوع صحبت می کنند و خیلی خدا رو شاکرم به خاطر هدایت های زیبایش در لحظه ی حال!!!چقدر خوبه این خدای مهربون با قوانین بی نقصش…خدایا هزاران هزار بار در هرلحظه در هر دم شکرگزارت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    نفیسه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1887 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان مهربان

    با نام و یاد خداوند مهربان شروع به نوشتن میکنم و برایم مث این است که شروع به قدم زدن در دشت زیبایی میکنم که هر قسمتش با گلهای رنگی پر شده . استاد عزیزم قبلا گفتم الان هم میگم وقتی به قصد نوشتن کامنت و اشتراک گذاشتن تجربیاتم و خوندن تجربیات دوستای قشنگم میام تو سایت انگار بهترین روزها و لحظه های زندگیمه ، انگار که وارد این دشت زیبا شدم و هر لحظه برام زیبا تر میشه … صبح به عشق اینکه برم جاهای جدید برای بازاریابی محصولاتم از خواب بیدار شدم و دیدم که چند تا محصول جدید معرفی شده و دوباره به عشق بارگذاری این محصولات تو سایتم موندم خونه و داشتم لذت میبردم از این هدایت الهی که وسط کارهای سایتم دیدم شما فایل گذاشتین … استاد ناخودآگاه کاری که براش هیجان داشتم رو دوباره رها کردم و به دنبال زیبایی و لذت بیشتر فایلو نشستم نگاه کردم و الان کلا بیخیال محصولات شدم و دارم برات مینویسم . اینقدر اینجا قشنگه که هیچ کاری برام لذت بخش تر از این نیست در همین حین ذهن داره کار خودشو میکنه …‌‌میگه بلند شو برو پی کارت ، چیه اینجا نشستی اینا رو مینویسی ….‌‌حتی استاد جدیداً از سمت شما هم حرف میزنه میگه استاد گفته باید بری و تمرکزی کار کنی .. نباید انرژی ذهنت رو بذاری برای کار دیگه … منم بهش میگم بچه جون بشین سرجات من دیگه خوب تو رو میشناسم جنس حرفاتو میفهمم داری بهم حس بد میدی داری مضطربم میکنی … ولی اینجا این کار گشتن تو سایت خوندن کامنت ،نوشتن کامنت حالمو خوب میکنه … اگر میگی استاد باشه منم میگم استاد…. ولی استاد من برای تمام قانون هاش و حرفاش میگه احساس خوب =اتفاقات خوب . احساس بد =اتفاقات بد . الان احساس من خوبه با توی سایت بودن با نوشتن پس دیگه ساکت باش بذار بنویسم با عشق با لذت برای دوستان قشنگم برای استاد بزرگوارم ،برای مریم مهربانم بنویسم براشون از تجربیاتم .

    اول از همه استاد تحسینتون کنم برای اندام زیباتون و لباس زیبایی که پوشیدین . تحسینتون کنم برای اینکه با بهبودگرایی های که توی سایت انجام دادید و این چندتا فایل آخر بسیار عالی تر شده از نظر محتوا و داره به من خیلی کمک میکنه که باگ هایی که دارم رو دربیارم ، شرایط زندگیم بهتر شده ، هدایت خداوند رو میفهمم و بهش عمل میکنم ، تجربیات دوستان عزیزم رو که میخونم بسیار لذت میبرم و میخونم و درس میگیرم و قانون برام اثبات میشه …. خیلی محتوا های سایت کاربردی شده خیلی عالی شده . برای همین یه انرژی منو هی میکشونه تو سایت که بفهمم و درکم رو بیشتر کنم .

    توی فایل قبلی که عنوانش عادتی که برای همیشه زندگی شما را تغییر میدهد بود نوشتم از تجربه ام که دقیقاً برای این فایل شما بود ولی چون ممکنه دوستانم نخونده باشن براتون مینویسم دوباره از چندتا تجربه ام که سندی باشه هم برای خودم هم دوستانم بخونن و ازش درس و ایده بگیرن .

    استاد اول تجربه هفته قبلمو میگم که بسیار بسیار تجربه عالی بود و منو بسیار درس داد که توی شرایط احساسی بد فرکانس چطوری داره کار میکنه .

    من توی شرایطی بودم که یکی از نزدیکانم با یک تهمت بسیار بد میخواست منو توی جمع دوستانم خراب کنه چون من فردی هستم که روابط اجتماعی بالایی دارم و همیشه بگو بخند و تعامل بالایی دارم ولی چون این دوست ما ادم گوشه گیر و غیر اجتماعی هست میخواست با متهم کردن ویا کوچک کردن منو از اون جمع خارج کنه . خب وقتی دیدم که من متهم شدم به کاری که داشت آبروی منو میبرد و هیچ حرفی نداشتم برای رفع اتهام خشکم زد ،توی اون لحظه عصبی شدم و یکمی صدامو بردم بالا ولی هرچی میگفتم طرف مقابلم حرفایی میزد که منو محدود تر میکرد و دیدم اصلاً هیچ حرفی ندارم که دفاع کنم چون ماجرا جوری پیش میرفت که هیچ چیزی دیگه برای دفاع نداشتم در صورتی که من هیچکاری نکرده بودم و همش سوتفاهم بود . استاد اینقدر بار روانی روی من بود که داشتم خفه میشدم . توی یه جمع دوستانه جوری داشت آبروی من میرفت در مورد موضوعی که اصلا اتفاق نیفتاده و از هیچی یه کوهی درست شده بود وداشت منو له میکرد . اون لحظه رفتم توی اتاق و از شدت عصبانیت ناخوداگاه احساس کردم اگر گریه کنم این حجم فشار توی قلبم کم میشه و شروع کردم به گریه کردن . این درصورتی هست که من آدم سنگی هستم و به اصطلاح اصلا هیچی اشک منو درنمیاره . ولی اون لحظه آگاهانه گریه کردم که این حجم فشار توی قلبم و ذهنم کم بشه و همینطور هم شد . البته اینو بگم توی مدتی که گریه میکردم به این فکر نمیکردم که چیکار کنم ، آبروم رفت وغیره .. داشتم فکر میکردم و با خدا صحبت میکردم و میگفتم عزت از آن توست و تنها تو هستی که میتونی این سوتفاهم ها رو برطرف کنی و من عاجزم به درگاه تو . بعداز اینکه آروم تر شدم سریع بلندشدم لباسامو پوشیدم و رفتم پیاده روی ، توی مسیر که میرفتم داشتم فکر میکردم چی شد که این اتفاق افتاد و مطمئن بودم من یه جایی اشتباه کردم و باید بفهمم موضوع ریشه اش از کجاست تا اونو حل کنم . یک ساعتی راه رفتم و فکر کردم و فهمیدم به خاطر خیلی ترسها و فرار از مسئله یک سری کم کاری هایی کرده بودم که نتیجه اش به اینجا ختم شد البته اگر به ته قضیه نگاه میکردی میگفتی چه ربطی داره اولش به آخرش ولی من میفهمیدم ربطش چیه چون مث یه سلسله و زنجیره وار همه این اتفاقات به هم وصل شده بود و همش از باور کمالگرایی ،وترس میومد که اینا رو رقم زد . ولی خب دیگه اتفاق افتاده بود و من باید درسش رو میگرفتم .و بعدش گفتم خدایا من اشتباه کردم و تصمیم کرفتم که برم و صادقانه همه موضوع رو توضیح بدم و بقشو بسپارم به خدا و مسئولیت این اتفاق رو به عهده بگیرم . به محض برگشتم به خونه … دوستم منو برد توی آشپزخونه و بهم گفت من اشتباه کردم و قضاوت اشتباه در موردت کردم و ازم کلی عذرخواهی کرد. استاد من هاج و واج مونده بودم که چی شد ؟این آدمی که داشت منو متهم میکرد سرم داد میزد و آبروی منو میبرد حالا اومده عذرخواهی و درکنارش داره منو تحسین میکنه و داره بهم اعتبار میده که اتفاقا تو خیلی درست کاری ،من قضاوت اشتباه کردم ،من مقصرم که بدون تحقیق تو رو متهم کردم .و من همونجا دوباره ازشدت هیجان اشکم سرازیر شد که وقتی سپردم به مالک آسمان ها و زمین و گفتم که من محتاجم به هر خیری که از تو به من برسه و عزت از ان توست خداوند عزتی بهم داد که همه اطرافیانم راغب شدن که با من بیشتر وقت بگذرونن . تمجیدم میکردن ،میخواستن بیشتر باهاشون باشم . استاد نازنینم من کاری به اون تحسین ها نداشتم و اون تمجیدها احساس خاصی ایجاد نمیکرد ،من فقط متحیر و سپاسگذار الله بودم که چطوری ورق ماجرا رو برگردوند و چقدر من کوتاهی کردم درمورد این قدرت مطلق و جاهایی که خواستم خودم مشکل رو حل کنم در صورتی که قدرت مطلق رب العامین بهترین حل کننده مشکلاته در صورتی که بهش بها بدیم . نخوایم خودمون حلش کنیم … ما فقط باید به هدایت هاش عمل کنیم هدایت خداوند برای من این بود که حالتو بهتر کن به احساس بهتر برس گریه کن ،پیاده روی کن … ،درسش رو بگیر ، عزت نفست رو ترمیم کن ، احساس لیاقتت رو افزایش بده و یاد آوری کن در جهان تو هیچ کس نیست که بتونه عزتت رو ازت بگیره و یا عزت بهت بده اِلا الله . توی این ماجرا من این آیه قرآن رو درک کردم که عزت به تمامی از آن خداوند است و اوست پیروزمند فرزانه

    استاد خیلی حالم خوبه … خیلی ازتون ممنونم که شما دارید اینقدر ماها رو به درستی اموزش وپروش میدید که استاد خودمون شدیم . قوانین رو طوری بیان میکنین که بتونیم توی لحظه به لحظه خودمون به صورت شخصی تمرین بسازیم و با شخصیت خودمون اونا رو اجرایی کنیم و رشد کنیم . من که به راحتی میتونم ریشه مسائلم رو پیدا کنم ولی توی عملکرد ضعیف ترم که دارم به لطف الله و تکاملی و به صورت بهبود گرایی نه کمالگرایی این ضعف رو حل میکنم . استاد من دوره حل مسائل رو ندارم ولی وقتی تک به تک مقاله های توی تلگرام و سایت رو در حوزه این محصول میخونم و تجربیات دوستانمو میخونم میفهمم این دوره چیه و چی میخواد بگه … من دارم با همین آگاهی های توی مقاله مشکلاتمو رفع میکنم چه برسه به اینکه محصول رو بخرم . استاد من لذت میبرم از مقاله ها ،،، از متن هایی که توی سایت تلگرام میگذارید و احتمالا زحمتشو خانوم شایسته جان دل میکشه و ازش بسیار بسیار تشکر میکنم . استاد نمی‌دونید چقدر آگاهی این مقاله ها به من کمک کرده . دفترها و سررسیدها پر کردم از نوشتنشون از آگاهی هاش … این مقاله ها دوره هست . این توضیحات محصولات خودش یه دوره هست … من که کلی از این اطلاعات استفاده میکنم و لذت میبرم و ازشون درس میگیرم .

    استاد یه تجربه جذاب دیگه در حوزه روابط دارم که دوست دارم اونم بگم … البته فکر میکنم قبلا کامنت کرده بودم اما دلم میخواد دوباره بنویسم تا زیر این صفحه مربوطه ثبت بشه و دوستانم درسش رو بگیرن

    توی رابطه عاطفی که داشتم اولش چون طرفمو نمیشناختم و خیلی احساس خاصی بهش نداشتم و فقط برای شناخت بیشتر راضی شدم که مدتی با هم رفت و آمد داشته باشیم تا بیشتر با خصوصیات هم آشنا بشیم و ببینم آیا میتونم احساسی بهش پیدا کنم یا نه . خب پیش رفتیم تا جایی که بسیار به هم علاقه مند شدیم و رابطه مون جدی شد . و این دوستم نسبت به من احساس مسئولیت پیدا کرد و اینو بازگو میکرد. خب این همه احساسات که به جریان افتاده بود داشت منو وابسته میکرد و میخواستم بیشتر باهاش باشم . و توی این حین برای دوستم مشکلاتی پیش اومد که نمیتونست پیش من باشه و گاهی حتی زنگ هم نمیزد و قضیه جوری پیش رفت که دو سه روز بهم زنگ نمیزد و هروقت من تماس میگرفتم میگفت عزیزم کار دارم و بهت زنگ میزنم .ولی یادش میرفت وکلا زنگ نمیزد . من دیگه ذاشتم خیلی اذیت میشدم والبته بگم که این فرکانس من بود که این ماجراها اتفاق می افتاد . چون احساس وابستگی پیدا کرده بودم جهان هم طوری بهم واکنش نشون میداد که من از این آدم دورتر بشم . خب اون موقع آگاهی های الانمو نداشتم و فقط ناراحت بودم و هر چی به سمتش میرفتم اون از من دور تر میشد و یه جورایی داشت عزت نفسمو می بلعید . توی این جور شرایط معمولاً اطرافیان هم میگفتن اگر دوست داشت بهت زنگ میزد ، حتما با کس دیگه ایی هست ، خلاصه هزار جور نقل قول که دل منو خالی تر میکرد . تا جایی که دیدم دیگه داره بهم برمیخوره و یه شب از عصبانیت گوشیمو خاموش کردم و پرت کردم به سمت دیوار و شروع کردم به اشک ریختن که من عزت نفسم داره تخریب میشه و خدایا تو کمکم کن و شروع کردم صحبت با خداوند اولش کلی غر زدم ولی هر چی پیش میرفت آروم تر میشدم و ایرادات خودمو میفهمیدم و میدونستم داره از کجا آب میخوره خلاصه اینقدر اشک میریختم که چرا نمیتونم ذهنمپ کنترل کنم و دیگه از یاد اون بابا خارج شدم و رفتم سراغ خودشناسی و همه حرفم با خدا این بود که میخوام آدم قوی بشم چیکار کنم چرا نمیتونم و …. اینقدر صحبت کردم که دیگه بیحال شدم و خوابم برد . صبح که بلند شدم دیدم طفلی گوشیم یه گوشه افتاده و خاموشه برداشتم و زدم به شارژ ولی یه حسی بهم گفت روشنش نکن .و فقط دفترمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن مشکلاتم و حرف زدم و بهم گفت و نوشتم ، راه حل پیدا کردم … همه اینا در حوزه خود شناسی بود ها …. نه اینکه برم با طرفم صحبت کنم اینچ بگم اونو بگم … نه فقط خودم ،ایرادات شخصیتی خودم . و اینقدر نوشتم و نوشتم و احساسم خوب شد و قدرت پیدا کردم و عاشق خودم شدم و خدا و چنان احساس صلحی در وجودم شکل گرفت که حد نداشت . توی همین حین و حال بودم که اون احساس با ذوق خنده بهم گفت دختر خوشگل چرا گوشیت خاموشه بلند شو برو روشن کن همه چیزو روشن کن مث خودت که روشنی … و با ذوق رفتم سمت گوشیم و روشنش کردم وهنوز صفحه گوشی در حال لود شدن بود دیدم دوستم داره زنگ میزنه … اول نمی‌خواستم جواب بدم چون دلم نمیخواست حالم بد بشه ولی اون احساس گفت جواب بده بذار زندگی جریان داشته باشه . منم گفتم چشم . جواب دادم و دیدم دوستم با حالت مستاصل میگه سلام خوبی عزیزم تو کجایی دلم هزار تا راه رفت و از این جور حرفا…. من متعجب از رفتارش گفتم مگه چی شده … گفت هیچی و نگرانت شدم وکلی ابراز علاقه که من عاشقتم و فقط تو رو میخوام و این حرفا که من متعجب چشام گرد شده بود چون این ادم چندین وقت بود از من خبر نمیگرفت حالا اینطوری زنگ زده و اینا رو میگه و میگفت اگر امشب نبینمت دق میکنم … همه کارا کنسل فقط برای تو من اینجوری بودم …..

    چی شد خدایا دورت بگردم چقدر تفاوت .. اینا همش مال این بود که به تو وصل شدم و عالم و آدم رو رها مردم . … بماند که اون شب اومد و کلی بهمون خوش گذشت و حسابی جبران نبودن هاش رو کرد با توجهش ، خرج کردن ها و ابراز علاقه ، نویدی که میداد برای اینده وکلی احساس خوب و حرفایی میزد که تا حالا اصلا ازش نشنیده بودم .

    استاد این تجربه جزو ماندگار ترین اتفاقات زندگیم شد که چطور این شرایط می‌تونه از زمین تا آسمون نتایجش عوض بشه فقط با کنترل ذهن .. کنترل ذهنی که توی شرایط احساسی بد بتونی نهیب به خودت بزنی من دارم چه فرکانسی میفرستم . من دارم چیکار میکنم . گاهی اشتباهی تو خودشناسی میگیم عههههه اشتباه از من بوده و میخواین بریم با کلام رفع اثر کنیم … ولی نه اینا همش گول خوردنه … فقط باید روی خودمون کار کنیم … درونمون … ذهنمون رو شخم بزنیم و عملکردمون و احساسمون رو تغییر بدیم . عملکردی که بر پایه احساسات خوب باشه . اگر عملکرد داره بهمون احساس کمبود ، ترس ، نگرانی ، خود کم بینی ، ضعف میده اینا میشه همون نقطه هایی که باید افسار ذهن رو بکشیم و مراقبش باشیم .

    مورد بعدی هم در مورد کارم هست که کنترل ذهن واحساس لیاقت منو به سمتی کشوند که داشتم برای دعوا و اعتراض به سمت شرکتی که باهاشون کار میکردم میرفتم . این شرکت حق و حقوقات منو نداده بود و به اصولشون و قرارهامون عمل نکرده بود . توی خین پیاده روی که میکردم تا به محل مورد نظرم برسم داشتم میگفتم میرم اینو میگم و فلان خرفو میزنم که چرا به تعهداتتون پایبند نبودیم و دیگه باهاتون همکاری نمیکنم که قلبم داشت منو باز میداشت از این کار و بهم کفت تو اینقدر ارزشمندی که باید فقط احساس خودباوریت رو تقویت کنی و توی این پیاده روی طولانی که از قصد داشتم انجامش میدادم تا ذهنمو کنترل کنم به اینجا رسیدم که تو ارزشمندی و مدام خودمو عزت دادم و تعریف کردم و احساس لیاقت رو درخودم پرورش دادم . وقتی رسیدم و شروع کردیم به صحبت با صاحبان اون شرکت تولیدی .. یکدفعه صاحب اصلی بهم گفت خانم محمدی من ازت میخوام بیای اینجا و بشی مدیر کل مجموعه

    من اینجوری شدم جاااااآآن ……. آره گفت شما اینقدر آدم پیکیر و حاذقی هستی که ما تو رو میخوایم به عنوان مدیر استخدام کنین با حقوقی که تقریبا 2/5برابر درآمدم بود . و من شوکه شدم ولی خودمو جمع کردم و قبول کردم . به همین راحتی به همین خوشمزگی …. داری میری دعوا.. داری میری قضیه رو فیصله بدی و تمومش کنی…بعد به خاطر ایجاد احساس لیاقت میشه مدیر…. بابا بیا برو همش دست تو … تو بیا برو بشین پشت میز ریاست ️ فوقع ما وقع و نفیسه خانم شد مدیر مجموعه ایی که 25 تا پرسنل داشت .. البته اینم بگم اولش کم بودن شاید 10تا12نفر اما من زیادشون کردم و گسترش دادم و بهبود دادم . و عالی بودم و لذت بردم چقدر اون تجربه به من درس های بزرگی داد . چقدر عالی بود چقدر الان که کسب و کار خودمو دارم داره بهم کمک میکنه . چقدر عالی هست چیدمان خداوند . چیدمان هایی که هیچ وقت تو نمیتونی بچینی سالها هم زمان بذاری نمیتونی حتی یک درصدش رو سرو سامون بدی . اما اون نیرو میاد میچینه … کی ؟؟؟؟ وقتی احساساتت رو کنترل کردی … کی؟؟؟؟؟ وقتی تونستی توی بدترین شرایط بهش ایمان بیاری و بهش وصل بشی ….. کی؟؟؟؟؟ وقتی همه چیز برات کوچیک شد و تسلیم درگاهش شدی ….

    خدایا سپاسگذارم برای این فرصت که گشت و گذار کردم و لذت بردم از این دشت زیبا و چرخیدم و عاشقی کردم و ممنونم از استاد عزیزم که این سایتو برای ما پرادایس کرده. استاد پرادایس من اینجاست . اون پرادایسی که توش زندگی میکنی جایزه خداونده بهت که این پرادایس رو برای ما فراهم کردی .

    براتون آرزو میکنم بهترین ها در این دنیا و آخرت نصیبتون بشه

    دوست دار همتون نفیسه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      نگین فلامرزی گفته:
      مدت عضویت: 1952 روز

      سلام نفیسه جان دوست عزیزم آفرین واقعاتحسینت میکنم بخاطر این کنترل فوق العاده ذهنت چقدر خوب و عالی بود ممنونم که این آگاهی را با ما شر کردی امیدوارم من هم عملگرا باشم و همیشه مثل شما و دوستان بینظیر سایت خودم و هر روز یکم بهتر از روز قبلم کنم به امید موفقیت های بیشتر

      سلامت، شاد و ثروتمند و سعادتمند باشی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    احمد رضا عزیزی گفته:
    مدت عضویت: 2222 روز

    سلام بر استاد عزیزم

    استاد این یکی از پاشنه آشیل های منه که وقتی ترس منو فرا میگیره یه تصمیم بدی میگیرم و باید تاوانش هم پس بدم

    یک مثال خوب که باید همیشه تو ذهن من باشه اینه که وقتی یک مقدار پول تو حساب من زیاد میشه سریع احساسات میگه که باید خرجش کنی و بری حال کنی وومن وقتی میبینم که پول دارم میرم و همشو خرج میکنم

    که این پاشنه آشیل رو من حدودا 2 هفته هست دارم کار میکنم و وقتی پولام بیشتر میشه همون باور احساسی میگه که باید خرج کنی و من بهش میگم که نه باید بتونی نگهش داری.

    یک مثال دیکه این که چند سال پیش من در یک رابطه بودم و احساسی شدم و گفتم من میخام ازدواج کنم

    البته این اتفاق نیفتاد ولی برای من حدودا 2 سال عواقب داشت

    این مثال در مورد روابط همیشه تو ذهن من‌هست که احمد جان این تصمیمات احساسی رو نگیر.

    برای من پیاده روی کردن بهتره چون خودم رو میشناسم و میدونم با پیاده روی کردن و آهنگ های خوب گوش دادن میتونم فکرم کنترل کنم و با خودم صحبت کنم و منطقی به قضیه فکر کنم.

    امیدوارم در این پاشنه آشیل هر روز بهتر شم

    سپاس از سایت عباسمنش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    امیربهره مند گفته:
    مدت عضویت: 1487 روز

    سلام ودرود به استاد عزیز وخانواده صمیمی سایت بزرگ عباسمنش دات کام

    چقدر این فایل متناسب با شرایط فعلی من هست یعنی درواقع فایل های اخیردوره های استاد که خریدم حالا دوره دوازده قدم متناسب باشرایط فعلی من هست .من الان داخل یه تضادی هستم که مربوط به روابط هست ومن درحال کار کردن روی خودم هستم واگاه هستم که میخاد این تصاد خواسته ای رو به من نشون بده که متناسب با ان باورهای قوی بسازم وبدونم که اگه جلو نمیرم چه باورهای محدود کننده ای دارم .اما باز هم با این اگاهی که نباید توجهم روروی نخاسته بزارم باتلاش فراوان باالاخره ازدستم در رفت چندین بار که منجر شد من در شرایط احساسی حرفایی بزنم که الان پشیمون هستم ودیگه نمیشه پاکشون کردوحتی طرف من چند بار هست که هی بهم یاد اوری میکنه که تو چننین حرفی زدی وبازهم بحث ها شروع میشه.وبدتراز اون من گوشی که تازه خریده بودم وبسیار نیازش داشتم زدم خورد کردم وگوشی همسرم روهمینطور که من الان ازگوشی دختر کوچلوم دارم این کامنت رو مینویسم وبعد مجبور شدم که برای همسرم یک گوشی نو باهزینه بالا بخرم پولی که پس اندازم بود رو دادم بخاطر کنترل نکردن خودم در شرایط احساسی منفی تازه همسرم این گوشی که هم نو هست وهم مدل بالا تری داره روقبول نداره .ای کاش تونسته بودم در اون شرایط احساساتم رو کنترل کنم .درمورد احساسات مثبت هم وقتی دیدم دوستم ازبازار فارکس خوب پول درمیاره وبه من هم پیشنهاد دادودیدم که توی یک هفته سرمایش چهار برابرشده بااینک من هم علمشو داشتم تمام سرمایه وپس اندازم رو وارد کردم ونتنها سود نکردم تمام سرمایه ام رو ازدست دادم واعتماد به نفسمم له شد.اما به یاری الله یکتا وبا دیدن این فایل فوق العاده الان تصمیم دارم که دیگه خودم رو بشناسم ودرچنین شرایطی به خودم بگم امیر توالان هرتصمیمی بگیری صد درصد اشتباه وبا کمک تکنیک هایی که استادیاد دادن که فکر میکنم قدم زدن بهتر روی من جواب میده خودم رو ازاین تله نجات بدم .من متعهد میشم که دیگه باهمسرم بحث نکنم واز خداوند سپاسگزارم که وضع ازاین بدتر نشد خدارو صد هزار مرتبه شکر الان دارم فکرشو میکنم فقط خوبه که وضع بدتر نشد که نمیخام حتی اینجا بنویسمش الهی صدهزار مرتبه شکر سپاس ازشما استاد عزیز ودوستانی که زحمت کشیدید کامنت ورد پای بنده رو خوندید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    مهناز رویانی گفته:
    مدت عضویت: 2270 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    در مورد تصمیم بر مبنای احساس ترس از کمبود یه مثال خیلی واضح که همه جا دارم میبینم و بارها در گذشته خودم دچار شدم همین خرید دلار یا شرکت در شرکت های هرمی هستش و من هر دو رو تجربه کردم البته نه دلار بلکه صف های طولانی خرید شکر و مواد غذایی که تو فروشگاه های دولتی میاوردن یا پلاستیک فروشیهایی که جنس نامرغوب با قیمت کم میدن و خیلی از ما فقط به این دلیل که امروز فقط هست و ارزون شاید از دست بدیم و فرصت پیش نیاد ناخودآگاه به صف کشیده میشیم و بدون اینکه فکر کنیم آیا لازم داریم ؟ایا کیفیت داره؟یا اینکه از خودم بپرسم بر چه اساسی آنقدر عجله برای خرج پولی که میتونی در مسیر بهتری خرج کنی فورا تمایل شدید به خرید داریم .

    اینم یاد گرفتم آنچه رو که لازم دارم از بهترینش و فقط امروز مصرف روزم رو بخرم و نگران تمام شدن و کمبود نباشم چون بی نهایت فرصت هست

    تشکر دوباره از عزیزان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: