اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام من این فایل رو 10 صبح امروز دیدم و خیلی عالی هست و انگار جدید بود برام با اینکه استاد تو خیلی از فایلها بهش اشاره کردند
و در طول دیدن فایل همش تایید میکردم حرف استاد رو و میگفتم اره ماها باید اینطوری باشیم ، ماها باید احساسی تصمیم نگیریم و از این حرفا.
فایل تموم شد و من رفتم سراغ کارم
چند ساعت بعد اتفاقی من باب همین موضوع برام افتاد و فکر میکنم امتحان شدم قضیه از این قرار بود :
خب من دانشجو هستم و فاصله خوابگاه تا غذاخوری دانشگاه زیاده و سراشیبی و معمولا وقتی یک نفر کلاس نداشته باشه براش نمیصرفه بره غذاخوری و دوباره برگرده و اینجور مواقع دچار همین چیزی شدم و برای همین به دوستم گفتم غذامو بگیره که خب خیلی چیز رایجیه و اونم گفت باشه میگیرم و این حرفا
خب قاعدتا هم غذا خوری هم تا یک ساعتی سرویس میدند و من دیدم که نزدیک پایان سرویس دهی هست و هنوز از دوستم خبری نیست و بهش پیام دادم جواب نداد. زنگ زدم جواب نداد. دوباره زنگ زدم جواب نداد و به مرور زمان داشتم عصبانی میشدم و احساساتم قدرت میگرفت .
از طرفی توی سامانه غذاخوری دانشگاهمون در سایت دیدم که غذام هنوز گرفته نشده
برای همین مجبور شدم خودم برم غذامو بگیرم.
بدو بدو…..
اونم تو گرمای زیاد
وقت کمی داشتم برای همین باید عجله میکردم و از اونجایی هم که دانشگاهمون نزدیک کوه بود و دور و بر دانشگاه خدمات غذایی خاصی نمیدادند و اگر هم نمیخواستی از غذاخوری ، غذا بخوری اونوقت وقتت خیلی گرفته میشد مخصوصا برای ما پسرا.
و تو مسیر همینجور احساساتم داشت قدرت میگرفت و نجواها بیشتر میشد که وقتی دوستمو دیدم میزنمش ، دعواش میکنم، تخریبش میکنم جلوی همه و انقدر میزنمش تا فقط بگه غلط کردم.
استاد این همینجور داشت ادامه پیدا میکرد حتی وقتی که داشتم نفس نفس زنان غذامو میگرفتم و با تپش قلب تند غذامو میخوردم و فقط داشتم همینطور بهش فکر میکردم که چرا به همچین شخصی اعتماد کردم
(البته بگم که وقتی که نجواها کارشون رو میکردند ، خوب سعی میکردم که جلوشون رو بگیرم و اگر نمیگرفتم که خیلی بدتر میشد)
چون معتقد بودم اگر سر همچین چیزهای کوچکی نمیشه به کسی اعتماد کرد ، پس سر مسائل بزرگ هم بهش اعتماد نمیکنم. ممکنه اطرافیانم بگن که بابا حالا یک غذا بوده و چیز خاصی نیست که اما من اینو خوب میدونم و من تو زندگیم خیلی از چیزهای کوچیک درس های بزرگی یاد گرفتم که وقتی موقعیتش رسید ، به درستی عمل کردم و برای همین روی این موضوع حساس شده بودم و از دوستم به شدت عصبانی شده بودم و این احساسات خیلی غلیظ شد.
جدا از اینکه نهاری که خوردم نچسبید ، و وقتی تموم شد غذا
با خودم گفتم معید ، تو که خوب قوانین رو میدونی ، تو که از نجواها با خبری پس چرا اینکارارو میکنی . تو با اینکارت فقط داری به جهان میگی من از اینا بیشتر میخوام. من همیشه اینجور موقع ها خوب یاد قوانین میوفتم و فراموششون نمیکنم اما مسئله ام همیشه این بود که چجوری این تضاد رو همون موقع حل کنم.
تقاضا هدایت خدا رو کردم تا اینکه بهم الهام شد که اگر خواهان هدایت من هستی ، احساستو خوب کن و وقتی یاد این حرف افتادم کمی (کم کم) احساسم رو خوب کردم که ناگهان یاد همین فایل امروز استاد یعنی عواقب تصمیمات احساسی افتادم و من، استاد آنچنان احساساتم و عصبانیتم فروکش شد که باورتون شاید نشه . با خودم گفتم معید تو که همین امروز صبح فایل عواقب تصمیمات احساسی استاد رو نگاه کردی و تازه خودت کلی تایید کردی که اره ما نباید تو شرایط احساسی تصمیم بگیریم و این حرفا
حالا خودت که به اون شرایط رسیدی ، نگو خودت میخواستی احساسی تصمیم بگیری.
واقعا استاد بین شنیدن تا عمل کردن خیلی فاصله است و الان فهمیدم که این فاصله رو میشه با مرور کردن و یادآوری کردن زیاد آگاهی های شما ، کم کرد.
من فهمیدم که کسانی که مثل من هستند
یعنی شما را الگو خودشون قرار دادند و گوش کردن به فایلهای شما براشون عادت شده و حرفای شما رو باور دارند ، یکی از راه های احساسی تصمیم نگرفتن امثالهم ماها ، میتونه این باشه که یاد این فایلتون بیوفتیم و
تمامممممممممم………
من خودم خیلی حالم بهتر شد وقتی که یاد همین فایل افتادم و احساسات بدم فروکش کردند و خداروشکر احساسی تصمیم نگرفتم
و مسیر رفتم به غذاخوری و مسیر برگشتم به خوابگاه از زمین تا آسمون فرق داشت
تو مسیر برگشت داشتم شکر گزاری میکردم و داشتم برچسب های درستی به اتفاقات زندگی ام می انداختم و بعدش به حرفتون عمل کردم و رفتم یک دوش آب سرد گرفتم و اصلا فوق العاده بود
و طرف رو بخشیدمش . بجای اینکه خودم مجازاتش کنم ، از خدا خواستم به راه راست هدایتش کنه و جهان جواب اعمالش رو بده نه من.
خدا میدونست که اگر احساسی تصمیم میگرفتم و دوستم رو تخریب میکردم و کتکش میزدم ، چه عواقبی ممکن بود داشته باشه.
من قبلش میخواستم نقش خدا رو بازی کنم و بخاطر اشتباهی که کرده تنبیهش کنم اما وقتی یاد فایل شما افتادم ، فقط بخشیدمش و گفتم جهان کارشو خوب بلده و لازم نیست من کاری بکنم و اون موقع اون موقع اون موقع از خدا خواستم به نحوی دوستم رو هدایت کنه که براش نعمت داشته باشه ، گرچه به اراده خودش بستگی داره .
چند ساعت بعدش خودش اومد خوابگاه و من هیچی بهش نگفتم حتی با نگاه چپ هم بهش نکردم و هیچ کاری باهاش نکردم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه …
درود بر استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی گرامی و سایر دوستانم در این فضای بینظیر
استاد چی بگم که راهنماییهای شما در فایلهای دانلودی مانند همین فایل “عواقب تصمیمات احساسی” عجیب به من و ما کمک کننده هستند و درک آموزشهای شما در این فایلها قدرت باز کردن گرههای ذهنی برای ما دارد.
استاد مغز سخن را درباره تصمیمگیری در قلیان احساسات بیان کردید. چقدر تاثیرگذار موضوع را باز کردید و به شخص من چقدر کمک کننده بود این فایل شما! واقعا گره ذهنی من باز شد! میخوام بگم در این فایل چه کمک بزرگی به من کردید که یک گام موثرتر در زدودن سیمانهای چسبیده به ذهنم و همچنین غلبه بر ترسهایم بردارم!
من کامنتهای زیادی طی سه ماه گذشته روی محصولات و فایلهای دانلودی قرار دادم! در برخی از کامنتها گفتم که شخصی در سال 1379 باعث شد ضربه روحی عمیقی به خودم وارد کنم که تا جایی پیش بروم که ناامیدی و افسردگی را تجربه کنم!
موضوع برمیگردد به ضامن شدن برای یکی از اعضای بسیار نزدیک که فامیل سببی من بود و خیلی رابطه نزدیک و طولانی با ایشان داشتم! من برای ایشان ضامن شدم و چندین چک صادر و امضا کردم، چکهایی که در آن روزگار من حتی یک هزارم مبلغ آنها را نداشتم!
اما چی شد که چک را کشیدم؟!؟!
خیلی راحت! من در شرایط شدید احساساتی تصمیم گرفتم!! آن شخص بدهکاری سنگین بوجود آورده بود! گفتم که فامیل سببی من بود، یعنی آن آقا شوهر یکی از نزدیکان من بود! طلبکارانش به جای طلبش از او درخواست کرده بودند که از همسرت چک بگیر و در اختیار ما قرار بده! من هم در جلسات بودم! در اوج احساسات شدید و به خاطر فداکاری برای آن خانم که چک بلامحل نکشد من قبول کردم که چک بلامحل بکشم! و آن چکها بلایی عظیم شدند برای من! چکها به دست شرخر افتاد و در زمان بسیار کوتاهی حکم جلب من را گرفتند!!!
در شرایطی من داشتم بدترین تجربیات زندگیم را میگذراندم که تا یک سال قبل از آن تاریخ یعنی سال 1378 من در ورزش قهرمانی وزنهبرداری بودم و برای مثال در سال 1378 همراه با تیم وزنه برداری مناطق نفتخیز جنوب در مسابقات وزنهبرداری باشگاههای آسیا در شهر نانیگ چین شرکت کرده بودم و باعث شده بود شهر زیبای پکن را هم به صورت توریستی ببینم. یعنی با مخ از عرش به فرش خوردم! روزهای تلخی را تجربه کردم که واقعا باعث و بانی آن خودم بودم که احساساتی تصمیم گرفتم!
استاد یعنی این فایل شما باعث شد مجدداً خودافشایی کنم و بگویم که تلخترین تجربه زندگی من ماحصل تصمیم احساسی من بوده است و خودم بدترین لطمات روحی را به خودم وارد کردم!
چرا این حرفها را میزنم؟!
دقیقاً طبق آموزشهای شما ما هیچ قدرتی در زندگی دیگران نداریم! هیچ قدرتی! باید بگم آن تجربه تلخ من که به خاطر تصمیم در شرایط احساسی شدید من بود بر اساس یک تصمیم کاملا احساسی و غلط انجام شد که فکر میکردم میتوانم ملکه نجات آن خانم باشم. باید الان بگم من هیچ قدرتی در زندگی آن خانم نداشتم! هیچ قدرتی! چون دست قضا باعث شد آن خانم هم برای ضمانت شوهرش چک بلامحل و همان بلایی که سر من آمد سر ایشان هم بیاید! یعنی آن تصمیم احساسی من هیچ کمکی به آن خانم نکرد و فقط به خودم ضربه وارد کرد!
یعنی تصمیم من در شرایط شدید احساساتی باعث شد ضربهی روحی شدیدی به من وارد شود، هم افسردگی را تجربه کنم، هم ترس از آدمها در وجودم شکل بگیره که باعث بشه در بیست و چند سال بعد از آن ماجرا هر جایی که تسلیم شدم و یا در زندگی ترسیدم، یا شکست خوردم، رابطه مستقیمی با آن ماجرا و بلایی که از ضامن شدن آن شخص بر سر من آمد باشد! یعنی ترس از دیگر آدمها و قدرت قائل شدن برای آنها در زندگی من همیشه باعث و بانی عدم موفقیت شده است!
تا اینکه در جلسه قرآنی قدم یک از دوازده قدم شما استاد عزیزم با تفسیر سوره حمد باعث شدید با ترسم روبرو شوم و بخواهم که کل قدرت را به رب مقتدر بدهم و به خودم بگویم آدمها دستی از دستان قدرت خداوند در زندگی من هستند! به آن دستِ وابسته نشو! بلکه به آن بدنی که آن دستِ بهش وصل است باید وابسته بشی! آدمها خیلی محترم هستند اما هیچ قدرتی در زندگی من ندارند! و الان هم با این فایل باعث شدید این گره در ذهن من باز گردد و خودم را بهتر و بیشتر بشناسم که چه ترسهای واهی با خودم یدک کشیدم!
استاد عزیزم ممنونم که چراغ راهنمای نورانی در زندگی ما هستید! خدا را شکر به خاطر وجودت استاد عزیزم!
سلام استاد دورتون بگردم که باعشق به مااموزش میدی باهرشیوه ای که میشه میخواین به ماکمک کنید واقعا به خودم افتخارمیکنیم شمااستادم هستین واقعا من خیلی ازاحساساتی شدن تصمیمات گرفتم که بمن ضربه زد ویاحرفهایی زدم که به ضررم شد، ولی ازوقتی روی خودم کار میکنم خیلی بهترشدم ولی هنوز هم خیلی باید روی خودم کار کنم اتفاقا چند روز بود که پسرم خیلی ذهنش درگیربود ومدام باطرفی که باهاش حرفش شده بود چت میکرد، به پسرم گفتم عزیزم من نمیدونم مسعله ات چیه فقط آروم باش وفقط ی روز اصلا بهش فکر نکن وجواب طرف هم نده وهیچ تصمیمی نگیر وخدا راشکر که پسر هم که شاگرد شماست قبول کرد وشکر خدا همه بخیر خوشی حل شد
ممنونم استاد که شما هم امروز کامل وجامع بازش کردین استاد بینهایت سپاسگزارم
خدارو شکر برای اینهمه طبیعت زیبا و قشنگ و احساس عالی پیاده روی در این بهشت واقعی و وقتی در آفتاب قدم میزدید و نسیمی بهتون برخورد میکرد چه احساس عالی ایجاد میکرد براتون و استاد بابت اندامی که روز به روز داره زیباتر میشه و انجام قانون سلامتی که از همه چی مهمتره بهتون تبریک میگم
در رابطه با فایل باید خدمتتون عرض کنم یکی از پاشنه های آشیل من که البته بهتر شده همین صفر و صد شدن عصبانیت من بود که همش تصمیمات احساسی گرفتم و بعدش واقعا خودم از کاری که کردم پشیمون شدم چون واقعا همونطور که استاد عنوان کردید ریشه تصمیم همش از ترس، نگرانی، فقر، کمبود و … بوده
پس الان مرحله به مرحله با توجه به راهنمای زیر فایل به تمام سوالات پاسخ میدم
پیام اول: آگاهی و رسیدن به خودشناسی
1. اول از همه ما باید خودمان را بشناسیم. یعنی ببینیم در لحظه غلیان احساسات، چقدر بر نفس خود مسلط هستیم؟؟؟
قبلاً خیلی ضعیف بودم تو این موضوع ولی وقتی شروع کردم به خودشناسی و انجام تمارین و درک قانون خیلی آگاهانه حواسم به رفتارم هست و همش قبل انجام هر کاری به عواقب اون فکر میکنم که اگه فلان کار انجام بدم چه اتفاق مثبت و منفی برام رقم میزند برای همین خیلی بهتر شدم که یهو مثل قبل قاطی نمیکنم
2. چقدر تحت تأثیر احساسات لحظه ای، تصمیم می گیریم؟
قبلاً میتونم بگم 90 درصد اینطوری بوده اون ده درصدی که نمیکردم شرایطش نداشتم و گرنه انجام میدادم ولی الان میتونم بگم 50-50 شده
مورد اول:
1. درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
بیشتر این اتفاق در زمینه ارتباط برای من رخ داده که با اشخاص نزدیکم سر موضوع خیلی مسخره بحث کردم و بعد اونا حرفی زدن که اون لحظه تو احساس بدی قرار داشتم و چون هر حرکتی تو احساس بد نتیجه خوبی ندارد باعث شد با چند نفر از عزیزان ماه ها قهر بودم و خیلی از تایم ها که میتوانستم با لذت کنارشون باشم نبودم
اتفاق دیگه زمانی بود که 6 سال پیش با کارفرما قبلی بحث کردم سر حقوقهایی که به تاخیر افتاده بود و چون به اون پول نیاز داشتم که بازم ریشه فقر و کمبود بود حرفایی زدم که منجر شد کارمون به مراجع قانونی بکشه و ماه ها منو درگیر کرده بود که اندازه همون حقوق ها من ضرر دادم و خیلی ماه ها از کسب درآمد غافل موندم
اتفاق دیگه میتونم راجع به سرمایه گذاری تو بورس و دلار بگم سال 97,98 اومدم با ریشه اینکه وای پولم باید بذارم تو این بازار تا ارزش از دست نده و همه دارن سود میکنن الان بهترین فرصته اگه نکنم از دستم رفته باعث شد 50 میلیون کم کم ضرر کنم تازه چقدر حالم بد بود همش باید استرس میکشیدم چه بشه که سهم من بره بالا و بازم ریشه این بود که نمیتونستم باور کنم لیاقت پول در آوردن با لذت در بیزینس خودم داشته باشم میخواستم یک اتفاق شانسی بدون تلاش مناسب برام رخ بده یک موجی اومده همه سوارن منم سوار بشم البته بگم که من با اصل موضوع سرمایه گذاری کاری ندارم من با ریشه ای که این سرمایه گذاری انجام دادم کار دارم که اشتباه بود
اتفاق بعدی تو بیزینس خودم بود که به جای اینکه تکامل طی کنم تمام قواعد کار یاد بگیرم سرمایه گذاری کردم تو بیزینس فروش محصولات و چون بلدش نبودم بدون هیچ سودی و البته بدون هیچ ضرری سرمایه برگشت ولی بازم ریشه این بود یک شبه اتفاق بیفته اینکه اگه سرمایه داشته باشی پول میتونی بسازی و حالا که سرمایه دارم برم انجام بدم دیدم نه عزیزم تکامل بیزینس طی کن
2. این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
خدارو شکر میکنم برای این اتفاقات چون اگه این اتفاق نمی افتاد و من درسش نمیگرفتم خدا میدونه الان کجا بودم چی میخواست بشه و درسش برام این بود که چقدر زمان های عزیز زندگیم به بطالت رفت چقدر ذهنم از هدفام موند و به خیلی از اهدافم نرسیدم سر اینکه نتونستم کنترل نفس کنم و برای اینکه دیگه یک اشتباه تکرار نکنم تصمیم گرفتم خیلی کنترل شده حرفی بزنم چون واقعا شخصیت من این نبود و اینکه تکاملم در رسیدن به اهدافش طی کنم و خیلی منطقی با نگرش مثبت رفتار کنم چه تو بیزینسم چه تو تمام قسمت های زندگی و خدارو شکر باعث شد اسیبی تو قسمت های دیگه زندگیم نبینم و جلوش بگیرم
3. راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
به قول حضرت علی که میگن مواظب افکارت باش که گفتارت میشود، مواظب گفتارت باش که رفتارت میشود، مواظب رفتارت باش که عادتت میشود، مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود، مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود
به نظرم کمبود عزت نفس خیلی تاثیر زیادی داره تو این شرایط که کنترل کنم خودمو به نظرم همش برمیگرده که من خود درونم باور ندارم و اومدم برای ذهنم دلیل آوردم که تصمیمات احساسی چه پیامد های بدی برام داشته چون ذهنم منطقی هست باید باهاش منطقی حرف بزنم و این اتفاقاتی که افتاد بررسی کردم دیدم چقدر زیان هایی از همه لحاظ نصیبم شده و بعد با دانستن این قانون که کانون توجه من روی چیه و تکرار این جمله تاکیدی که احساس خوب اتفاقات خوب رقم میزند باعث شده که خیلی الان آگاهانه یک تصمیم میگیرم یعنی احساسم قشنگ چک میکنم و ریشه اون تصمیم چک میکنم که از روی ترس، خشم، انتقام، نفرت، کمبود و … نباشه
مورد دوم
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
دوباره شبیه همون اتفاقاتی که بالا توضیح دادم برای من صورت گرفت که بحث پولی بود که باید به من داده میشد و طلب من بود و بازم یاد کارفرما افتادم که قبلاً چه زیانی دیدم که اگه دوباره احساسی رفتار کنم بازم نه تنها به پولم نمیرسم بلکه باید ضرر برم و همون فکت ذهنی باعث شد که ایندفعه خیلی راحت اعراض کردم و نخواستم که با طرف بحث کنم و اینکه باور دارم خدایی که سیستمه به فرکانس من کار داره نه به حرفایی که میزنم و همش با خودم اون لحظه میگفتم که اگه عزت نفسم بالا باشه نمیام برای کسی توضیح بدم بحث کنم و به قول استاد به خودم گاری ببندم پس سکوت کردم و فقط بهش گفتم من روی خدای خودم حساب میکنم نه روی شما و باورتون نمیشه چنین پیامد عالی برای من داشت که طرف ظرف یک هفته پول که مبلغ بسیار بالایی بود به حساب من واریز کرد که اگه میخواستم صد نفر واسطه هم قرار بدم نمیشد و من فقط اون لحظه به خدا توکل کردم چنان آرامشی داشتم که تا الان احساس نکرده بودم
پیام دوم: ” تصمیمات از پیش تعیین شده ” به منظور واکنش مناسب در لحظه غلیان احساسات
مورد سوم: با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
مهم اینه که من به اصل توجه کنم و اصل اینه که الان باید احساسم خوب کنم پس خیلی راهکار مناسب برای هر کدوم از ما وجود داره ولی من بیشتر از راهکارهای زیر در شرایط متفاوت استفاده میکنم:
1. نفس عمیق میکشم پنج تا و تمرکزم روی ضربان قلبم و نفسم میذارم و مدیتیشن میکنم
2. پیاده روی میکنم و ویس محصولات و فایلهای داخل سایت گوش میدم و نفسم حبس میکنم تا جایی که توان دارم و بعد آروم آروم میدم بیرون سه تا پنج بار اینکار میکنم
3. تکرار عبارت » احساس بد اتفاقات بد« برات رقم میزند باعث میشه ذهنم کنترل کنم که الان هر کاری کنم به ضررمه و وقتی کمی بهتر شدم سریعا میگم احساس خوب داشته باشم بهتر میتونم تصمیم بگیرم و اینجا به ذهنم میگم بذار یک ساعت دو ساعت بگذره اگه بازم تصمیم همین بود انجام میدم و همین لحظه ذهنم قانع میشه که کاری نکنم عین یک بچه باهاش حرف میزنم
4. تعریف و تمجید نکات مثبت زندگیم که ببین چقدر خدا نعمت داده بهت از نعمت سلامتی، احساس خوب، مالی و شغلی و عجله نکن خودتو از فرکانس خارج نکن خدایی که اینهمه بهت نعمت داده بازم میده و به قول استاد جریان نعمت طبیعیه فقط باید مقاومت کم کنیم
5. تکرار این جمله که اون طرف قانون نمیدونه تو که میدونی پس با طناب پوسیده طرف تو چاه نرو
6. سرگرم کردن خودم با موبایلم و دیدن عکس های با موسیقی انرژی بخشی که به من احساس خوب میده و میرم دنبال عکس اهدافم میگردم
مرسی استاد عزیزم بابت این فایل های گرانبهایی که برای ما میگذارید و از ما میخواین نظراتمون به اشتراک بگذاریم تا کلی راهکار در بیاد مثل فایل عادات
بله همانطور که گفتید احساسی برخورد کردن چه مثبت چه منفیش میتونه نتیجه خارج از خواسته ما داشته باشه
و من احساس میکنم یک سری واکنش های لحظه ای ما میتونه نتیجه ی این باشه که قبلش در ناخودآگاه تجسمش کردیم و تو همون شرایط همون رفتار را انجام میدادیم
من بیشتر واکنش های احساسیم دقیقا تو دل خود اتفاقات احساسی بود خخخ
یعنی بیشتر در این مواقم بوده که واکنش های هیجانی از خودم نشون میدادم
در ارتباطم با دوقلوهام وقتی اذیت میکردند به جون هم میافتادند با ابنکه در بچگی خودم خیلی کتک خورده بودم ولی ذهنم را کنترل یکردم و شرایط و را جور دیگه تا میشد مدیریت میکردم
ولی الان که با آگاهی هایی که استاد هر بار گفتند رسیدم وقتی به این فکر میکنم که اگه تو اندوه و خشم و ناراحتی یا هرچیزی که پسند خدا نیست باشم یعنی خوشحالی شیطون و ازش خودم را دور میکنم صد درصد در شرایط مختلف تمرین بیشتری میخواد ولی خداراشکر خیلی بهتر از قبلم هستم
و وقتی صلوات میفرستم احساسم بهتر میشه تو عصبانیت و آرام میشم
استاد این فایل چقدر زیبایی ازش میباره.اول که باید تشکر کنم از مریم جان برای تمام بودن هاش و این فیلم ها و عکس های زیبا. استاد جان واقعا سپاسگزارم از هر دوی شما برای اینکه هربار سایت و بهبودهاش حتی نحوه فیلمبرداری و تهیه فایل ها ما رو شگفت زده میکنه. استاد جان خیلی لباس تون بهتون میاد(اتفاقا چند روزه منم لباس های تو خونه ام زرد قناری است و چقدر این رنگ به آدم انرژی میده، از رنگ زرد بگم که من تازه شال زرد رنگ خریدم منی که تا حالا نه داشتم و نه نپوشیدم اونم شاید به دلایل باورهای محدودکننده…امان از باورهای محدود کننده که این تجربه های خوب رو از آدم میگیره.)خلاصه استاد جان تحسین تون کردم برای این اندام زیبا و لباس خوش رنگ و زیبا و مسیر زیبایی که انتخاب کردین و جایی که زندگی میکنید.استاد جان با یک تیر دونشون میزنیدا، البته دو نشون که چه عرض کنم چند نشون. فایل های اخیر رو یکبار فقط باید با زیبایی هاش زندگی کرد و غرق شد و بعد بار دوم همراه شما تو موضوع صحبت اومد و بار سوم صوتی گوش داد تا اصل و جان مطلب رو بشنوم. اینقدر که چشم هام زیبایی میبینه نمیتونه همزمان هم زیبایی ها رو آنالیز کنه هم صحبت های شما رو کاملا با گوش جان بشنوه.اصلا امتحان کردم خواستم فقط صحبت هاتون رو بشنوم نتونستم. نمیتونم زیبایی ها رو نبینم، نمیتونم وسط حرف تون نیام و نگم چقدر زیبا، چقدر قشنگ، (البته انجا هم باید احساساتم رو کنترل کنم انگار این میشه احساس خوبی که زیادیش باعث میشه جان مطلب رو نشنوم و غرق احساس خوب بشم و آگاهی ها در هاله ایی بیاد و بره.) خدایا شکرت…برای همین عجله نمیکنم و طبق حل مسئله ایی که در این موضوع کردم چندبار میبینم و میشنوم.
مثل حل مسئله ایی که شما برای بهبود کامنت ها و هدفمند تر شدن شون انجام دادین.حس میکنم اینم از یک دیدگاه ناب میاد که فایل های اخیر سال 1402 اصلا خیلی لولشون فرق کرده و باز هم از اونی که بودن بهتر شدن.خدایا شکرت برای بودن در این “بهترین جای دنیا”. خدایا شکرت برای بودن در این مسیر “هر روز بهتر از دیروز”. خدایا شکرت که دارم یاد میگیرم که چطور یاد بگیرم و عمل کنم.
خب دیگه حاشیه و ابراز احساسات بسه، مقدمه بسه برم سراغ اصل مطلب این فایل زیبا که به من گفت جاهل نباش. به من گفت برای کنترل ذهن در سطح بالاتر باید بتونی احساسات رو بشناسی و برای اونا از قبل برنامه ایی داشته باشی.
وقتی استاد جان این ایده رو مطرح کردین من داشتم فکر میکردم من کجاها از کوره در رفتم، کجاها واکنشی عمل کردم به جایی رسیدم که با خودم گفتم اصلا من فکر کنم اینقدرا هم وضعم بد نبوده. بعد لابلای صحبت هاتون گفتین چه احساس های بد مثل ترس و خشم چه احساس های خوب. هر دو نوع احساس رو باید کنترل کرد. بعد با خودم گفتم چقدر من خودمو نمیشناسم که فکر میکنم غلیان احساسی نداشتم. پس اتفاقا باید بیشتر فکر کنم و حتی از همسرم بپرسم.
به محض پرسیدن از همسرم یادم اومد من خیلی دربرابر مامانم کنترل از دستم خارج میشه.
یعنی کافیه یک حرف زور بشنوم، کافیه حرف منو یکی اشتباه برداشت کنه یا برم تو فضای ثابت کردن اصلا قاطی میکنم. کافیه دروغ بشنوم یا کسی بخواد نظرش رو تحمیل کنه.
من با مادرم اختلاف نظر زیاد داشتیم و هنوز هم داریم. اما این سری هم که سفر رفتیم بازهم دیدم یکجاهایی دارم زیپ دهنم رو پاره میکنم و کنترل از دستم در رفت. اما آگاه بودم ولی نتونستم اونجوری که باید، خوب عمل کنم.
من با نوشتن خیلی آروم میشم. تمام افکارم رو بیارم روی کاغذ…
فکر میکنم این دفعه اگر مادرم رو ببینم اولا سعی میکنم موضوع حرف ها به موضوعاتی نره که با هم به شدت اختلاف نظر داریم. دوما سعی کنم فقط نظرمو بگم نه در قالب اثبات کردن براش آیه از قرآن بیارم و ….
من هر وقت خیلی ناراحت و خشمگین بودم یادمه مینوشتم و خاطره رو مرور میکردم و سعی میکردم از زاویه دیگه اون اتفاق رو ببینم.یا از زاویه دیگه ایی حتی دعوا با داداشم رو ببینم، شاید با اشک شروع میکردم به نوشتن و در انتها با یک حس آرامش و سبکی و فکر خوب اون اتفاق و ناراحتی رو تا حد قابل قبول تمومش میکردم.
من پیاده روی رو امتحان نکردم بیشتر نشستن و شاید فکر کردن و از زوایای مختلف دیدن منو آروم کرده.
و یکی از مواردی که باعث شده بهتر در غلیان احساساتم خودمو کنترل کنم سوالی بوده که پرسیدم اگر استاد بود چیکار میکرد؟ یا به یاد آوردن اینکه الان احساسم بده و طبق قانون اتفاقات بد توراهه پس باید خودمو به احساس لااقل یکم بهتر و بعد خنثی و خوب و خوبتر برسونم.
یا اینکه من نمیخوام مثل اکثر آدم ها واکنشی عمل کنم، واکنشی عمل کردن یعنی با اوج احساسات حرف زدن و تصمیم گرفتن و نظر دادن. رمز موفقیت آدم های موفق کنترل ذهنه.پس من باید یاد بگیرم که خودمو کنترل کنم.
تکرار جملاتی که بهم کمک میکنه قانون رو به یاد بیارم.
تکرار ایاتی که خداوند گفته جاهل نباشیم و درک جهل در قرآن هم به من کمک کرده. (جهل=غلبه احساس بر عقل)
خیلی جالبه همین احساسی که میتونه راهنمای ما باشه تا ما رو به سمت خواسته هامون هدایت کنه همین احساس زیادیش هم عواقب ناجور برامون داره.
فقط هنوز این قسمت که استاد گفتن حتی احساس های خوب هم غلیان کنه باعث میشه تصمیم های خوب نگیریم رو خوب نمیتونم درک کنم. یعنی مثلا من اگر خیلی عاشق باشم و خیلی همه رو دوست داشته باشم بعد یکهو شاید جوگیر بشم بگم همه مهمون من، بعد یکهو میبنم بیشتر از ظرفیت خونه و درآمدم مهمون برای خودم دعوت کردم.
من باید به این سوال بیشتر فکر کنم چون انگار زیاد به خودم در این موضوع مشرف نیستم،خودمو نمیشناسم.
فعلا در همین حد برای مرور خودم لیست کارهایی که به من کمک کرده رو مینویسم:
_نوشتن کل اون ماجرا مثل یک خاطره.
_ از زاویه دیگه به اون اتفاق نگاه کردن.
_ قضاوت رو وقتی از خودم گرفتم آرام تر شدم حتی نسبت به اشتباهات خودم
_ درک قانون کلی احساس خوب = اتفاقات خوب و احساس بد = اتفاقات بد
_ یکجا نشستن یا خوابیدن
_ مدیتیشن و یوگا
_نمازخوندن به شیوه ایی که از اجدادمون به ما رسیده یا قرآن خوندن با این نگرش که خدا هدایتم کنه و خودش آرامشبخش قلبم بشه.
_ پرسیدن سوال هایی که باورهای خوب رو در ذهن من یادم بیاره. (اینکه اگر استاد بود چیکار میکرد/ اینکه این لحظه بهترین کار و کار دست چیه/…)
_ آهنگ هایی که دوست شون دارم رو بشنوم یا حتی آهنگ های آرامش در پرتو آگاهی
یادمه پارسال کل فایل های کنترل ذهن رو دیدم و نوشتم و خوندم اون روزها در بهترین حالت کنترل ذهن بودم که یاد یک خاطره افتادم. اینکه یکی از دوستامون چند ماه پیش اومد خونمون. همون زمانی بود که انگار اوضاع کشور خوب نبود و اون دوست عزیز یکهو رو به منو همسرم کرد با حالت خشمگین و احساس غلیان شده ایی گفت: همین عباس منش جون تون شما رو بی تفاوت کرده به جامعه و … درس یادم نیست جمله اش رو اما بنظر خودم بهترین عکس العمل رو نشون دادم اگر فهیمه قبلی بودم، قطعا منم صدامو بالا میبردم، دفاع میکردم و با اون حالتی که اسم استاد عزیزم رو آورد به حساب خودم غیرتی میشدم و باهاش وارد بحث و جدل میشدم اما من تونستم طبق صحبت های استاد و اون روزا خیلی “کلید کنترل ذهنگ رو تمرکزی گوش میکردم به خودم مسلط بشم و الحق که به عنوان شاگرد شما استاد عزیز وظیفه ام رو خوب انجام دادم.(نیازی نمیبینم توضیح بدم چی شد یا چی گفتم اما میدونم اینقدر آروم بودم به جای عصبانی شدن فقط لبخند رو لبم بود.)
باشد که توانایی ام در خود شناسی بیشتر و بیشتر شود.
باشد که توانایی ام در کنترل ذهن بیشتر و بیشتر شود.
سلام به خدای مهربونی که نعمت سایت عباسمنش رو به من ارزانی داشته
سلام به استاد بینظیری که من هنوز در خم یک کوچه شم.
سلام به مریم جان مهربان و سخاوتمندان
سلام به دوستان توحیدی ایم که همواره از آنها می آموزم
استاد شما می گفتید رحمت و نعمت فراوان است این ظرف ماست که کوچک است. ولی این رو درست متوجه نمیشدم، ولی الان به نعمتی پی بردم که من به راحتی از آن استفاده می کنم و بقیه از اون محروم.
استاد از وقتی که تعهد جدی دادم برای بودن در سایت هر وقت به تضادی میخوردم، یا حالم بد میشد، درمان اصلی سایت بود و سایت. قشنگ متوجه میشدم خدا مرا آرام می کند، و به راهکاری خوب مرا هدایت می کند.
خب حالا برای همین مسائل که ما به راحتی با آموزههای هدیه شما آنها را حل کرده ایم، خیلی ها دارند پول میدن که فقط آروم باشند. همعروس خودم هر ماه پیش مشاوره میره که فقط آروم بشه و آخرش هیچ، فقط آرامشش لحظه ای است. ولی اینجا ما اصولی می آموزیم که چطوری احساسات و عواطف خودمان را کنترل کنیم.
همین همعروسم چقدر در مورد شما با اون صحبت کردم، قبول میکرد ولی هیچ وقت نمیومد سایت ببینه چه خبره و هنوز که هنوزه میره پیش مشاور .
و همچنین یه دوستی دارم چند ساله که میره پیش مشاور اون هم تهران پیش بهترین و گرانترین مشاور، هنوز که هنوزه نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه.
ولی من که تو خونه بدون هیچ هزینه ای دارم بهترین و کارا ترین روش ها رو یاد میگیرم، منی که یه عمر فقط قهر بودم و با در و دیوار دعوا داشتم، ظاهرم آرام و مهربان بود ولی درونم داغون داغون بود. همسر بیچاره، چی کشید از دستم.
ولی الان چقدر من قوی شدم، چقدر راحت از طعنه و حرف های بیهوده میتونم بدون پاسخ بگذرم، و در شرایط سخت خودم را آرام کنم.
با کدام منطق؟ با این منطق که فرقی نمیکنه به کدامین دلیل حالت بده، احساس بد اتفاقات بد رو به وجود میاره.
من توی ی ساختمون 5 واحده توی بهترین محله شهر زندگی میکنم
سال 99 صاحبخونه تصمیم گرفت ساختمون بفروشه و مهلت یکماهه داد
ما اون موقع تازه برای ساخت زمین مون گودبرداری کرده بودیم
صاحبخونه پول لازم بود و مبلغ خیلی نسبت ب تعداد واحد و محله عالی بود
من عاشق این محل هستم و دوست داشتم اینجا روبخرم ولی پولمون کافی نبود
استباه اول: تکامل طی نکردیم و تو فکر افتادیم زمین بفروشیم
اشتباه دوم: شراکت، ب مامانم اینا پیشنهاد دادیم
مامانم ی خونه توی گرمدره داشت وقتی ما از موقعیت خونه و قبمت بهشون کفتیم اونا هم سریع خونسون فروختن( تصمیماحساسی: تمام دارایی مامانم و باباماین خونه بود، خودشون تهران مستاجر بودن و رشد ملک توی تهران و کرج قطعا از منطقه پارس جنوبی بیشتر)
واحدها تفکیک تشده بود و سند مادر بود، برا همینسند هنسرم ب نام خودش زد تا راحتتر بیوفته دنبال کارها ، که این باعث ناراحتی خیلی بدی شد
( تقسیم واحدها مساوی بود من طبقه اول بودم، واحدم و واحد بالاش برای خودمون شد و واحد روبرو و بالاییش برای مادرم
ی واحد همکف هم نصف و نصف)
همسرم رفت بنگاه و خونه ها رو مجدد رهن داد
پول رهن و ک ب حساب خانواده ام ریختیم تمام و کمال، دیگه همه چی تمام شد انگار، و حاجی حاجی مکه
مامانم اینا ی سراغ از اینکه واحدها اوکی ان
مستاجرا نشکلی ندارن هم نگرفتن
و از قضا برای مستاجر واحد مامانم اینا چندین مشکل مختلف ب وجود اومد
خب اونا واحد از همسرم کرایه کردن بودن
و ب اون یا ب من زنگ میزدن
همسرم پیگیر تعمیرات اونا شد و کلی هم برامون هزینه داشت ولی همسرم از سر دلخوری و رودربایستی ب مامانم اینا چیزی نگفت
میونه من و همسرم هم سر این موضوع بیخیالی اونا شکراب شد
همون موقع که خونه رو خریدیم هنسرم پیشنهاد داد که درها و کابینت واحدها رو عوض کنیم
که ب قیمت بالاتر رهن یا فروش بره
مادرم اینا قبول نکردن وگفتن دیگه پول ندارن
ی باور غلط
همسرم گفت که اداره ثبت اینجا کلا کارمنداش ادمهای درستی نیستن و رشوه میگیرن
سال 99 واحدی س میلیون میگرفتن سند میدادن
ک بازم مادرم اینا زیر بار نرفتن
و سال 1400 که مامانم اینا قصد فروش داشتن پدرم اومد تا پیگیر کارای ثبت بشه
دوماه تمام بابام صب میرفت ظهر میومد
با اعصاب داغون و خسته
ک اینا پست، حروم خورن و ….
و همه کاسه کوزه ها افتاد کردن همسرم
که باید قبل از خرید ، میرفت شهرداری فلان کار میکرد و بهمان کار میکرد
و سرمون کلاه رفته مقصر شوهرت
( پایان کار خونه برای سال 90 بود، و ب صورت دستی متر شده بود توی سند مادر خونه 4 تا پارکینگ داشت
ولی وقتی خواستیم تفکیک کنیم اومدن با لیزر اندازه زدن و ب خاطر 4 سانت دوتا پارکینگ پرید)
خلاصه ک واحدها تفکیک شد و مادر م اینا واحدها رو گذاستن برا فروش
چ دردسری بود
بازدید کننده ها میومدن و خونه من میدیدن
چون اغلب مستاجرها شرکتی بودن میرفتن رست ) اون تایم دخترم 10 ماهه بود و همه جا رو بهم میریخت و هر روز من عصبی بودم تا قبل از بازدید جمع و جور کنم
واحد اول مادرم فروش رفت
مادرم اینا از هول که ملک اونجا داره گرون میشه و پولشون براشون خونه نمیاره
افتادن تو بنگاهها و ی واحد پیش ساخت خریدن
که اصلا خوش نقشه نبود ولی پولشون ب اون میرسید ( باور کمبود) و مدام ناله میکردن چ اشتباهی کردیم خونه مون رو فروختیم رشد اینجا خیلی بیشتر و …( صد البته رشد ملک توی تهران و گرمدره خیلی بالاتر از اینجا بود)
و خلاصه ی چک دادن برای 40 روز بعد
تو این 40 روز روانی شدم
از بس که هر روز ب من زنگ میزدن
که واحدمون فروش نرفت
مشتری نیومد
و استرس ب جون من مینداختن
خلاصه که واحدشون تا 40 روز فروش نرفت و مجبور شدن واحد پس بدن، طرف هیچچ رقمه کوتاه نیومد و 40 میلیون از مامانم اینا خسارت گرفت
دوباره ی حای دیگه پیدا کردن و اونجا 15 تومن کمسیون دادن چون با اون مبلغ پولشون براشون خونه جور کرده بود
واحد بعدیشون فروش رفت ولی ن با مبلغ عالی
و
واحد مشترک هم بخاطر اینکه پول لازم بودن مجبور شدیم ارزون بفروشیم و ماهم ضرر کردیم
ولی واحد بالاییمون ما سر خوصله و بدون عجله فروختیم نقدد با قیمت 100 میلیون بیشتر از مامانم اینا
درسته که اونا واحدشون متری 20 خریدن و در عرض 6 ماه شده 40 میلیون
ولی ب خاطر اشتباهات و عجله و طی نکردن تکامل هم کلی استرس و اعصاب خردی داشتن هم نزدیک 100 تومن هم بابت کمسیون و ضرر کرد از دست دادن
نمیدونم دقیقا چه چیزی رو دوس دارم نمیدونم چه راهی روبرای رسیدن به ارامش ولذت بردن وهمزمان کسب درامد انتخاب کنم نمیدونم علاقه هام فقط علاقه س یاحاضرم براش هرکاری کنم نمیدونم چرا هردفعه یه حالی دارم،یه دفعه عالی_،یه دفعه بسیاربی انرژی وبی انگیزه،هرچی فایل گوش میدم،کتاب میخونم،باخودم خلوت میکنم،باخدا صحبت میکنم،ویژگی ها،علایق ،شخصبت،ارزوهام، توانایی هام وچیزای دیگه رومینویسم،هرچه سعی میکنم توجهم روی نکات مثبت باشه….ولی باز یه چیزی انگار تو وجودم کمه،نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یانه….
امابه نظر خودم هرکاری که میتونستم انجام دادم.
انگار یه عالمه اطلاعات خوب دارم ولی هیچکدوم کمکی بهم نمیکنن ،منظورم یه کمک اساسی،یه تغییر اساسی،یه حال خوب نسبتا پایدار…
نه اینکه امروز یه هدف کوتاه مدت انتخاب میکنم بسیار پرانرژی وباانگیزه_24ساعت بعد حوصله انجامش روندارم….ومدام این حالت تو شرایط وموقعیت های مختلف برام پیش میاد..
یه روز انگار تمام دنیا مال منه وپرم از عشق خداوند
یه روز دیگه بیحالوخسته از همه چیز…
واقعا راه حلی برای خودم سراغ ندارم….
هروقت با خدا صحبت میکنم یکی دوروز خوبم وانرژی دارم…باز بعدش برمیگردم سرخونه اول…
امیدوارم که جواب سوالم روبصورت ریشه ای,اساسی ویکبار برای همیشه پیدا کنم وارامشم واقعی ودرونی باشه ومسیری روپیدا کنم که همزمان همه چیزو باهم تجربه کنم هم لذت هم تجربه هم خلاقیت هم کشف وشکوفایی توانایی هام،هم کسب درامد ورسیدن به آرزوهام(کم کم) والبته میدونم که اگه عاشق چیزی باشم چالش هاش رو هم با جون ودل خریدارم….
منم به شخصه این چالش و مسئله رو زیاد باهاش روبرو شدم و با شرکت در دوره شیوه حل مسائل زندگی به خیلی از آگاهی ها دست پیدا کردم و توانایی حل مسائل رو پیدا کردم
گفتم دوره چون نیاز به زمان هست ولی خب خبر خوب اینه به محض اینکه تصمیم میگیریم در مسیر درست قرار بگیریم نتایج و نشانه های کوچک میان و با ادامه دادن نتایج بزرگتر می شوند
در مورد پیدا کردن شغل و مسیر مورد علاقه من خودم شاید بالای 20 تا شغل عوض کردم به خاطر باور های غلط و فقیر گونه
ولی خب دوره ثروت یک رو که شرکت کردم کلا دیدم من دارم مسیر رو سالهاست که اشتباه میرم
و بابت همین آگاهی های این دوره ترمز دستی منو کشید و هدایت م کرد توی مسیر درست
تا اینکه فهمیدم به چی علاقه دارم و شروع کردم به حرکت کردن در شغل مورد علاقه ام و متخصص شدن در اون و حالا روی باور هام هم کار کردن
و نتیجه برام عالی بود واقعا
و شدیم کارشناس خبره توی مسیر مورد علاقه ام کار که حتی با مدرک تحصیلی منم مطابقت نداره
امیدوارم حالتون خوب باشه و همین که اینجا هستید یعنی در مسیر صحیح قرار دارید و مسیر رو ادامه بدید انشاالله
سلام استاد عزیزم، اول از همه از خانم شایسته تشکر میکنم که اینقدر عالی فیلمبرداری رو انجام میدن،مرسی مریم جان️
و اما خاطره من از عدم کنترل احساساتم:
وقتی کلاس یازدهم بودم یک دبیر فیزیک داشتیم که همکلاسی ها نسبت به شیوه تدریسش اعتراض داشتن ولی من هیچ مشکلی باهاش نداشتم چون خودم خیلی درس میخواندم و منتظر نبودم که کسی بهم یاد بده و البته هر وقت هم از اون دبیرموم سوال میپرسیدم پاسخگو بود و از من تعریف میکرد خلاصه اینکه من هیچ اعتراضی نسبت به دبیرموم نداشتم و ایرادی تو کارش نمیدیدم.
یک روز تو مدرسه یک جلسه برگزار شد که در اون بچه های کلاس به همراه والدین و مشاور درباره این مشکل به توافق برسیم، من اون روز خیلی از اول صبح خوشحال و پرانرژی بودم و وقتی جلسه شروع شد از سر شور و احساس زیاد (و البته بعد از تهیه دوره عزت نفس متوجه شدم که بخاطر کمبود اعتماد بنفس و جلب تایید بقیه هم بوده که مبادا منو ترد کنند و ازم تعریف کنند که این چه دختر بامعرفتیه) شروع کردم به دفاع از بچه و ماجرا تا جای پیش رفت که با مدیر بحثم شد و زدم زیر گریه! اونم جلوی همه !!
و از حالت پر انرژی تبدیل شدم به حالت تهی از انرژی و ایدفع به دلیل عدم کنترل احساس های منفی و خشم شروع کردم همه رو مقصر دونستن، والان دارم میفههم که اون مثل ایرانی که میگن اگه زیاد بخندی یه ناراحتی برات میاد یعنی چی در واقع این مثل برای افرادی صدق میکنه که احساسات مثبت فوق العاده زیادشونو مدیریت نمیکنن و در نتیجه اون تصمیماتی میگرن که موجب غمشون در آینده میشه نه اینکه خوشحالی و حال خوب دلیل اون غم باشه نه بلکه عدم کنترلش باعث غم شده!
خاطره دومم :
وقتی رفتم دانشگاه تو اتاقمون 4 نفر بودیم که من با هیچ کدوم مشکلی نداشتم و روابط خوبی با سه تایشون داشتم تا اینکه دو نفر ازشون با اون یکی اختلاف پیدا کردن و ماجرا تا جای پیش رفت که تصمیم گرفتیم من و دوتای دیگه از بچها اتاقمون از اون یه نفر رو جدا باشه و باز هم منی که خیلی با اون یه نفر مشکلی نداشتم دوباره در روزی که سرشار از انرژی بودم شروع کردم به قهرمان بازی و به اون شخص گفتم که میخواهیم اتاقمون جدا باشه و از این جور حرفا و اون شخص هم حرف های به من زد که خیلی ناراحت شدم ،حرفای که اگر احساساتم رو کنترل میکردم و از سر احساسات + و عالی برای این کار پا پیش نمیگذاشتم هیچوقت نمیشنیدمشون!
نتیجه:
استاد عزیزم من همیشه خیلی دوست داشتم که علت این دو ماجرا و خیلی ماجرا های دیگه که توی زندگیم رخ داده بود و به من آسیب زده بود رو بدونم،علتش دو چیز بود 1- عدم اعتماد بنفس و تلاش برای جلب تایید دیگران ، در واقع تلاش برای حل مشکلی که اصن به من ربطی ندارع و کسی هم ازم کمک نخواسته و صرفا برای جلب تایید دیگرانه و بصورت ناخودآگاه انجام میشد!
2- عدم کنترل احساسات مثبت خیلی زیاد! آنقدر احساسات مثبتم رو بلد نبودم کنترل کنم که ترکیبش با بی اعتمادبنفسیم من رو تبدیل به رابینهود میکرد و فک میکردم من الان اینقدری قدرتمند هستم که تمام مشکلات بقیه رو حل میکنم!
در حالی که نه!
خدارو صدهزار مرتبه شکر که دونه دونه پاشنه آشیلام داره برام رو میشه و مسیر خوشبختی هموارتر ممنونم استاد عزیزم️
سلام من این فایل رو 10 صبح امروز دیدم و خیلی عالی هست و انگار جدید بود برام با اینکه استاد تو خیلی از فایلها بهش اشاره کردند
و در طول دیدن فایل همش تایید میکردم حرف استاد رو و میگفتم اره ماها باید اینطوری باشیم ، ماها باید احساسی تصمیم نگیریم و از این حرفا.
فایل تموم شد و من رفتم سراغ کارم
چند ساعت بعد اتفاقی من باب همین موضوع برام افتاد و فکر میکنم امتحان شدم قضیه از این قرار بود :
خب من دانشجو هستم و فاصله خوابگاه تا غذاخوری دانشگاه زیاده و سراشیبی و معمولا وقتی یک نفر کلاس نداشته باشه براش نمیصرفه بره غذاخوری و دوباره برگرده و اینجور مواقع دچار همین چیزی شدم و برای همین به دوستم گفتم غذامو بگیره که خب خیلی چیز رایجیه و اونم گفت باشه میگیرم و این حرفا
خب قاعدتا هم غذا خوری هم تا یک ساعتی سرویس میدند و من دیدم که نزدیک پایان سرویس دهی هست و هنوز از دوستم خبری نیست و بهش پیام دادم جواب نداد. زنگ زدم جواب نداد. دوباره زنگ زدم جواب نداد و به مرور زمان داشتم عصبانی میشدم و احساساتم قدرت میگرفت .
از طرفی توی سامانه غذاخوری دانشگاهمون در سایت دیدم که غذام هنوز گرفته نشده
برای همین مجبور شدم خودم برم غذامو بگیرم.
بدو بدو…..
اونم تو گرمای زیاد
وقت کمی داشتم برای همین باید عجله میکردم و از اونجایی هم که دانشگاهمون نزدیک کوه بود و دور و بر دانشگاه خدمات غذایی خاصی نمیدادند و اگر هم نمیخواستی از غذاخوری ، غذا بخوری اونوقت وقتت خیلی گرفته میشد مخصوصا برای ما پسرا.
و تو مسیر همینجور احساساتم داشت قدرت میگرفت و نجواها بیشتر میشد که وقتی دوستمو دیدم میزنمش ، دعواش میکنم، تخریبش میکنم جلوی همه و انقدر میزنمش تا فقط بگه غلط کردم.
استاد این همینجور داشت ادامه پیدا میکرد حتی وقتی که داشتم نفس نفس زنان غذامو میگرفتم و با تپش قلب تند غذامو میخوردم و فقط داشتم همینطور بهش فکر میکردم که چرا به همچین شخصی اعتماد کردم
(البته بگم که وقتی که نجواها کارشون رو میکردند ، خوب سعی میکردم که جلوشون رو بگیرم و اگر نمیگرفتم که خیلی بدتر میشد)
چون معتقد بودم اگر سر همچین چیزهای کوچکی نمیشه به کسی اعتماد کرد ، پس سر مسائل بزرگ هم بهش اعتماد نمیکنم. ممکنه اطرافیانم بگن که بابا حالا یک غذا بوده و چیز خاصی نیست که اما من اینو خوب میدونم و من تو زندگیم خیلی از چیزهای کوچیک درس های بزرگی یاد گرفتم که وقتی موقعیتش رسید ، به درستی عمل کردم و برای همین روی این موضوع حساس شده بودم و از دوستم به شدت عصبانی شده بودم و این احساسات خیلی غلیظ شد.
جدا از اینکه نهاری که خوردم نچسبید ، و وقتی تموم شد غذا
با خودم گفتم معید ، تو که خوب قوانین رو میدونی ، تو که از نجواها با خبری پس چرا اینکارارو میکنی . تو با اینکارت فقط داری به جهان میگی من از اینا بیشتر میخوام. من همیشه اینجور موقع ها خوب یاد قوانین میوفتم و فراموششون نمیکنم اما مسئله ام همیشه این بود که چجوری این تضاد رو همون موقع حل کنم.
تقاضا هدایت خدا رو کردم تا اینکه بهم الهام شد که اگر خواهان هدایت من هستی ، احساستو خوب کن و وقتی یاد این حرف افتادم کمی (کم کم) احساسم رو خوب کردم که ناگهان یاد همین فایل امروز استاد یعنی عواقب تصمیمات احساسی افتادم و من، استاد آنچنان احساساتم و عصبانیتم فروکش شد که باورتون شاید نشه . با خودم گفتم معید تو که همین امروز صبح فایل عواقب تصمیمات احساسی استاد رو نگاه کردی و تازه خودت کلی تایید کردی که اره ما نباید تو شرایط احساسی تصمیم بگیریم و این حرفا
حالا خودت که به اون شرایط رسیدی ، نگو خودت میخواستی احساسی تصمیم بگیری.
واقعا استاد بین شنیدن تا عمل کردن خیلی فاصله است و الان فهمیدم که این فاصله رو میشه با مرور کردن و یادآوری کردن زیاد آگاهی های شما ، کم کرد.
من فهمیدم که کسانی که مثل من هستند
یعنی شما را الگو خودشون قرار دادند و گوش کردن به فایلهای شما براشون عادت شده و حرفای شما رو باور دارند ، یکی از راه های احساسی تصمیم نگرفتن امثالهم ماها ، میتونه این باشه که یاد این فایلتون بیوفتیم و
تمامممممممممم………
من خودم خیلی حالم بهتر شد وقتی که یاد همین فایل افتادم و احساسات بدم فروکش کردند و خداروشکر احساسی تصمیم نگرفتم
و مسیر رفتم به غذاخوری و مسیر برگشتم به خوابگاه از زمین تا آسمون فرق داشت
تو مسیر برگشت داشتم شکر گزاری میکردم و داشتم برچسب های درستی به اتفاقات زندگی ام می انداختم و بعدش به حرفتون عمل کردم و رفتم یک دوش آب سرد گرفتم و اصلا فوق العاده بود
و طرف رو بخشیدمش . بجای اینکه خودم مجازاتش کنم ، از خدا خواستم به راه راست هدایتش کنه و جهان جواب اعمالش رو بده نه من.
خدا میدونست که اگر احساسی تصمیم میگرفتم و دوستم رو تخریب میکردم و کتکش میزدم ، چه عواقبی ممکن بود داشته باشه.
من قبلش میخواستم نقش خدا رو بازی کنم و بخاطر اشتباهی که کرده تنبیهش کنم اما وقتی یاد فایل شما افتادم ، فقط بخشیدمش و گفتم جهان کارشو خوب بلده و لازم نیست من کاری بکنم و اون موقع اون موقع اون موقع از خدا خواستم به نحوی دوستم رو هدایت کنه که براش نعمت داشته باشه ، گرچه به اراده خودش بستگی داره .
چند ساعت بعدش خودش اومد خوابگاه و من هیچی بهش نگفتم حتی با نگاه چپ هم بهش نکردم و هیچ کاری باهاش نکردم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه …
من امروز رشد کردم
من امروز یک قدم تکاملی برداشتم…
متشکرم استاد متشکرم (:
درود بر استاد عباسمنش عزیزم و مریم بانوی گرامی و سایر دوستانم در این فضای بینظیر
استاد چی بگم که راهنماییهای شما در فایلهای دانلودی مانند همین فایل “عواقب تصمیمات احساسی” عجیب به من و ما کمک کننده هستند و درک آموزشهای شما در این فایلها قدرت باز کردن گرههای ذهنی برای ما دارد.
استاد مغز سخن را درباره تصمیمگیری در قلیان احساسات بیان کردید. چقدر تاثیرگذار موضوع را باز کردید و به شخص من چقدر کمک کننده بود این فایل شما! واقعا گره ذهنی من باز شد! میخوام بگم در این فایل چه کمک بزرگی به من کردید که یک گام موثرتر در زدودن سیمانهای چسبیده به ذهنم و همچنین غلبه بر ترسهایم بردارم!
من کامنتهای زیادی طی سه ماه گذشته روی محصولات و فایلهای دانلودی قرار دادم! در برخی از کامنتها گفتم که شخصی در سال 1379 باعث شد ضربه روحی عمیقی به خودم وارد کنم که تا جایی پیش بروم که ناامیدی و افسردگی را تجربه کنم!
موضوع برمیگردد به ضامن شدن برای یکی از اعضای بسیار نزدیک که فامیل سببی من بود و خیلی رابطه نزدیک و طولانی با ایشان داشتم! من برای ایشان ضامن شدم و چندین چک صادر و امضا کردم، چکهایی که در آن روزگار من حتی یک هزارم مبلغ آنها را نداشتم!
اما چی شد که چک را کشیدم؟!؟!
خیلی راحت! من در شرایط شدید احساساتی تصمیم گرفتم!! آن شخص بدهکاری سنگین بوجود آورده بود! گفتم که فامیل سببی من بود، یعنی آن آقا شوهر یکی از نزدیکان من بود! طلبکارانش به جای طلبش از او درخواست کرده بودند که از همسرت چک بگیر و در اختیار ما قرار بده! من هم در جلسات بودم! در اوج احساسات شدید و به خاطر فداکاری برای آن خانم که چک بلامحل نکشد من قبول کردم که چک بلامحل بکشم! و آن چکها بلایی عظیم شدند برای من! چکها به دست شرخر افتاد و در زمان بسیار کوتاهی حکم جلب من را گرفتند!!!
در شرایطی من داشتم بدترین تجربیات زندگیم را میگذراندم که تا یک سال قبل از آن تاریخ یعنی سال 1378 من در ورزش قهرمانی وزنهبرداری بودم و برای مثال در سال 1378 همراه با تیم وزنه برداری مناطق نفتخیز جنوب در مسابقات وزنهبرداری باشگاههای آسیا در شهر نانیگ چین شرکت کرده بودم و باعث شده بود شهر زیبای پکن را هم به صورت توریستی ببینم. یعنی با مخ از عرش به فرش خوردم! روزهای تلخی را تجربه کردم که واقعا باعث و بانی آن خودم بودم که احساساتی تصمیم گرفتم!
استاد یعنی این فایل شما باعث شد مجدداً خودافشایی کنم و بگویم که تلخترین تجربه زندگی من ماحصل تصمیم احساسی من بوده است و خودم بدترین لطمات روحی را به خودم وارد کردم!
چرا این حرفها را میزنم؟!
دقیقاً طبق آموزشهای شما ما هیچ قدرتی در زندگی دیگران نداریم! هیچ قدرتی! باید بگم آن تجربه تلخ من که به خاطر تصمیم در شرایط احساسی شدید من بود بر اساس یک تصمیم کاملا احساسی و غلط انجام شد که فکر میکردم میتوانم ملکه نجات آن خانم باشم. باید الان بگم من هیچ قدرتی در زندگی آن خانم نداشتم! هیچ قدرتی! چون دست قضا باعث شد آن خانم هم برای ضمانت شوهرش چک بلامحل و همان بلایی که سر من آمد سر ایشان هم بیاید! یعنی آن تصمیم احساسی من هیچ کمکی به آن خانم نکرد و فقط به خودم ضربه وارد کرد!
یعنی تصمیم من در شرایط شدید احساساتی باعث شد ضربهی روحی شدیدی به من وارد شود، هم افسردگی را تجربه کنم، هم ترس از آدمها در وجودم شکل بگیره که باعث بشه در بیست و چند سال بعد از آن ماجرا هر جایی که تسلیم شدم و یا در زندگی ترسیدم، یا شکست خوردم، رابطه مستقیمی با آن ماجرا و بلایی که از ضامن شدن آن شخص بر سر من آمد باشد! یعنی ترس از دیگر آدمها و قدرت قائل شدن برای آنها در زندگی من همیشه باعث و بانی عدم موفقیت شده است!
تا اینکه در جلسه قرآنی قدم یک از دوازده قدم شما استاد عزیزم با تفسیر سوره حمد باعث شدید با ترسم روبرو شوم و بخواهم که کل قدرت را به رب مقتدر بدهم و به خودم بگویم آدمها دستی از دستان قدرت خداوند در زندگی من هستند! به آن دستِ وابسته نشو! بلکه به آن بدنی که آن دستِ بهش وصل است باید وابسته بشی! آدمها خیلی محترم هستند اما هیچ قدرتی در زندگی من ندارند! و الان هم با این فایل باعث شدید این گره در ذهن من باز گردد و خودم را بهتر و بیشتر بشناسم که چه ترسهای واهی با خودم یدک کشیدم!
استاد عزیزم ممنونم که چراغ راهنمای نورانی در زندگی ما هستید! خدا را شکر به خاطر وجودت استاد عزیزم!
سلام استاد دورتون بگردم که باعشق به مااموزش میدی باهرشیوه ای که میشه میخواین به ماکمک کنید واقعا به خودم افتخارمیکنیم شمااستادم هستین واقعا من خیلی ازاحساساتی شدن تصمیمات گرفتم که بمن ضربه زد ویاحرفهایی زدم که به ضررم شد، ولی ازوقتی روی خودم کار میکنم خیلی بهترشدم ولی هنوز هم خیلی باید روی خودم کار کنم اتفاقا چند روز بود که پسرم خیلی ذهنش درگیربود ومدام باطرفی که باهاش حرفش شده بود چت میکرد، به پسرم گفتم عزیزم من نمیدونم مسعله ات چیه فقط آروم باش وفقط ی روز اصلا بهش فکر نکن وجواب طرف هم نده وهیچ تصمیمی نگیر وخدا راشکر که پسر هم که شاگرد شماست قبول کرد وشکر خدا همه بخیر خوشی حل شد
ممنونم استاد که شما هم امروز کامل وجامع بازش کردین استاد بینهایت سپاسگزارم
با سلام خدمت استاد عزیزم
خدارو شکر برای اینهمه طبیعت زیبا و قشنگ و احساس عالی پیاده روی در این بهشت واقعی و وقتی در آفتاب قدم میزدید و نسیمی بهتون برخورد میکرد چه احساس عالی ایجاد میکرد براتون و استاد بابت اندامی که روز به روز داره زیباتر میشه و انجام قانون سلامتی که از همه چی مهمتره بهتون تبریک میگم
در رابطه با فایل باید خدمتتون عرض کنم یکی از پاشنه های آشیل من که البته بهتر شده همین صفر و صد شدن عصبانیت من بود که همش تصمیمات احساسی گرفتم و بعدش واقعا خودم از کاری که کردم پشیمون شدم چون واقعا همونطور که استاد عنوان کردید ریشه تصمیم همش از ترس، نگرانی، فقر، کمبود و … بوده
پس الان مرحله به مرحله با توجه به راهنمای زیر فایل به تمام سوالات پاسخ میدم
پیام اول: آگاهی و رسیدن به خودشناسی
1. اول از همه ما باید خودمان را بشناسیم. یعنی ببینیم در لحظه غلیان احساسات، چقدر بر نفس خود مسلط هستیم؟؟؟
قبلاً خیلی ضعیف بودم تو این موضوع ولی وقتی شروع کردم به خودشناسی و انجام تمارین و درک قانون خیلی آگاهانه حواسم به رفتارم هست و همش قبل انجام هر کاری به عواقب اون فکر میکنم که اگه فلان کار انجام بدم چه اتفاق مثبت و منفی برام رقم میزند برای همین خیلی بهتر شدم که یهو مثل قبل قاطی نمیکنم
2. چقدر تحت تأثیر احساسات لحظه ای، تصمیم می گیریم؟
قبلاً میتونم بگم 90 درصد اینطوری بوده اون ده درصدی که نمیکردم شرایطش نداشتم و گرنه انجام میدادم ولی الان میتونم بگم 50-50 شده
مورد اول:
1. درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟
بیشتر این اتفاق در زمینه ارتباط برای من رخ داده که با اشخاص نزدیکم سر موضوع خیلی مسخره بحث کردم و بعد اونا حرفی زدن که اون لحظه تو احساس بدی قرار داشتم و چون هر حرکتی تو احساس بد نتیجه خوبی ندارد باعث شد با چند نفر از عزیزان ماه ها قهر بودم و خیلی از تایم ها که میتوانستم با لذت کنارشون باشم نبودم
اتفاق دیگه زمانی بود که 6 سال پیش با کارفرما قبلی بحث کردم سر حقوقهایی که به تاخیر افتاده بود و چون به اون پول نیاز داشتم که بازم ریشه فقر و کمبود بود حرفایی زدم که منجر شد کارمون به مراجع قانونی بکشه و ماه ها منو درگیر کرده بود که اندازه همون حقوق ها من ضرر دادم و خیلی ماه ها از کسب درآمد غافل موندم
اتفاق دیگه میتونم راجع به سرمایه گذاری تو بورس و دلار بگم سال 97,98 اومدم با ریشه اینکه وای پولم باید بذارم تو این بازار تا ارزش از دست نده و همه دارن سود میکنن الان بهترین فرصته اگه نکنم از دستم رفته باعث شد 50 میلیون کم کم ضرر کنم تازه چقدر حالم بد بود همش باید استرس میکشیدم چه بشه که سهم من بره بالا و بازم ریشه این بود که نمیتونستم باور کنم لیاقت پول در آوردن با لذت در بیزینس خودم داشته باشم میخواستم یک اتفاق شانسی بدون تلاش مناسب برام رخ بده یک موجی اومده همه سوارن منم سوار بشم البته بگم که من با اصل موضوع سرمایه گذاری کاری ندارم من با ریشه ای که این سرمایه گذاری انجام دادم کار دارم که اشتباه بود
اتفاق بعدی تو بیزینس خودم بود که به جای اینکه تکامل طی کنم تمام قواعد کار یاد بگیرم سرمایه گذاری کردم تو بیزینس فروش محصولات و چون بلدش نبودم بدون هیچ سودی و البته بدون هیچ ضرری سرمایه برگشت ولی بازم ریشه این بود یک شبه اتفاق بیفته اینکه اگه سرمایه داشته باشی پول میتونی بسازی و حالا که سرمایه دارم برم انجام بدم دیدم نه عزیزم تکامل بیزینس طی کن
2. این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟
خدارو شکر میکنم برای این اتفاقات چون اگه این اتفاق نمی افتاد و من درسش نمیگرفتم خدا میدونه الان کجا بودم چی میخواست بشه و درسش برام این بود که چقدر زمان های عزیز زندگیم به بطالت رفت چقدر ذهنم از هدفام موند و به خیلی از اهدافم نرسیدم سر اینکه نتونستم کنترل نفس کنم و برای اینکه دیگه یک اشتباه تکرار نکنم تصمیم گرفتم خیلی کنترل شده حرفی بزنم چون واقعا شخصیت من این نبود و اینکه تکاملم در رسیدن به اهدافش طی کنم و خیلی منطقی با نگرش مثبت رفتار کنم چه تو بیزینسم چه تو تمام قسمت های زندگی و خدارو شکر باعث شد اسیبی تو قسمت های دیگه زندگیم نبینم و جلوش بگیرم
3. راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟
به قول حضرت علی که میگن مواظب افکارت باش که گفتارت میشود، مواظب گفتارت باش که رفتارت میشود، مواظب رفتارت باش که عادتت میشود، مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود، مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود
به نظرم کمبود عزت نفس خیلی تاثیر زیادی داره تو این شرایط که کنترل کنم خودمو به نظرم همش برمیگرده که من خود درونم باور ندارم و اومدم برای ذهنم دلیل آوردم که تصمیمات احساسی چه پیامد های بدی برام داشته چون ذهنم منطقی هست باید باهاش منطقی حرف بزنم و این اتفاقاتی که افتاد بررسی کردم دیدم چقدر زیان هایی از همه لحاظ نصیبم شده و بعد با دانستن این قانون که کانون توجه من روی چیه و تکرار این جمله تاکیدی که احساس خوب اتفاقات خوب رقم میزند باعث شده که خیلی الان آگاهانه یک تصمیم میگیرم یعنی احساسم قشنگ چک میکنم و ریشه اون تصمیم چک میکنم که از روی ترس، خشم، انتقام، نفرت، کمبود و … نباشه
مورد دوم
درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.
بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟
دوباره شبیه همون اتفاقاتی که بالا توضیح دادم برای من صورت گرفت که بحث پولی بود که باید به من داده میشد و طلب من بود و بازم یاد کارفرما افتادم که قبلاً چه زیانی دیدم که اگه دوباره احساسی رفتار کنم بازم نه تنها به پولم نمیرسم بلکه باید ضرر برم و همون فکت ذهنی باعث شد که ایندفعه خیلی راحت اعراض کردم و نخواستم که با طرف بحث کنم و اینکه باور دارم خدایی که سیستمه به فرکانس من کار داره نه به حرفایی که میزنم و همش با خودم اون لحظه میگفتم که اگه عزت نفسم بالا باشه نمیام برای کسی توضیح بدم بحث کنم و به قول استاد به خودم گاری ببندم پس سکوت کردم و فقط بهش گفتم من روی خدای خودم حساب میکنم نه روی شما و باورتون نمیشه چنین پیامد عالی برای من داشت که طرف ظرف یک هفته پول که مبلغ بسیار بالایی بود به حساب من واریز کرد که اگه میخواستم صد نفر واسطه هم قرار بدم نمیشد و من فقط اون لحظه به خدا توکل کردم چنان آرامشی داشتم که تا الان احساس نکرده بودم
پیام دوم: ” تصمیمات از پیش تعیین شده ” به منظور واکنش مناسب در لحظه غلیان احساسات
مورد سوم: با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟
مهم اینه که من به اصل توجه کنم و اصل اینه که الان باید احساسم خوب کنم پس خیلی راهکار مناسب برای هر کدوم از ما وجود داره ولی من بیشتر از راهکارهای زیر در شرایط متفاوت استفاده میکنم:
1. نفس عمیق میکشم پنج تا و تمرکزم روی ضربان قلبم و نفسم میذارم و مدیتیشن میکنم
2. پیاده روی میکنم و ویس محصولات و فایلهای داخل سایت گوش میدم و نفسم حبس میکنم تا جایی که توان دارم و بعد آروم آروم میدم بیرون سه تا پنج بار اینکار میکنم
3. تکرار عبارت » احساس بد اتفاقات بد« برات رقم میزند باعث میشه ذهنم کنترل کنم که الان هر کاری کنم به ضررمه و وقتی کمی بهتر شدم سریعا میگم احساس خوب داشته باشم بهتر میتونم تصمیم بگیرم و اینجا به ذهنم میگم بذار یک ساعت دو ساعت بگذره اگه بازم تصمیم همین بود انجام میدم و همین لحظه ذهنم قانع میشه که کاری نکنم عین یک بچه باهاش حرف میزنم
4. تعریف و تمجید نکات مثبت زندگیم که ببین چقدر خدا نعمت داده بهت از نعمت سلامتی، احساس خوب، مالی و شغلی و عجله نکن خودتو از فرکانس خارج نکن خدایی که اینهمه بهت نعمت داده بازم میده و به قول استاد جریان نعمت طبیعیه فقط باید مقاومت کم کنیم
5. تکرار این جمله که اون طرف قانون نمیدونه تو که میدونی پس با طناب پوسیده طرف تو چاه نرو
6. سرگرم کردن خودم با موبایلم و دیدن عکس های با موسیقی انرژی بخشی که به من احساس خوب میده و میرم دنبال عکس اهدافم میگردم
مرسی استاد عزیزم بابت این فایل های گرانبهایی که برای ما میگذارید و از ما میخواین نظراتمون به اشتراک بگذاریم تا کلی راهکار در بیاد مثل فایل عادات
به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید
سلام استاد جانم
و مریم خانم نازنینم
بله همانطور که گفتید احساسی برخورد کردن چه مثبت چه منفیش میتونه نتیجه خارج از خواسته ما داشته باشه
و من احساس میکنم یک سری واکنش های لحظه ای ما میتونه نتیجه ی این باشه که قبلش در ناخودآگاه تجسمش کردیم و تو همون شرایط همون رفتار را انجام میدادیم
من بیشتر واکنش های احساسیم دقیقا تو دل خود اتفاقات احساسی بود خخخ
یعنی بیشتر در این مواقم بوده که واکنش های هیجانی از خودم نشون میدادم
در ارتباطم با دوقلوهام وقتی اذیت میکردند به جون هم میافتادند با ابنکه در بچگی خودم خیلی کتک خورده بودم ولی ذهنم را کنترل یکردم و شرایط و را جور دیگه تا میشد مدیریت میکردم
ولی الان که با آگاهی هایی که استاد هر بار گفتند رسیدم وقتی به این فکر میکنم که اگه تو اندوه و خشم و ناراحتی یا هرچیزی که پسند خدا نیست باشم یعنی خوشحالی شیطون و ازش خودم را دور میکنم صد درصد در شرایط مختلف تمرین بیشتری میخواد ولی خداراشکر خیلی بهتر از قبلم هستم
و وقتی صلوات میفرستم احساسم بهتر میشه تو عصبانیت و آرام میشم
بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین
سلام به استاد عزیز و گرانقدرم
سلام به مریم شایسته دوست داشتنی و مهربانم
سلام به دوستان هم فرکانسی و پر از عشقم
استاد این فایل چقدر زیبایی ازش میباره.اول که باید تشکر کنم از مریم جان برای تمام بودن هاش و این فیلم ها و عکس های زیبا. استاد جان واقعا سپاسگزارم از هر دوی شما برای اینکه هربار سایت و بهبودهاش حتی نحوه فیلمبرداری و تهیه فایل ها ما رو شگفت زده میکنه. استاد جان خیلی لباس تون بهتون میاد(اتفاقا چند روزه منم لباس های تو خونه ام زرد قناری است و چقدر این رنگ به آدم انرژی میده، از رنگ زرد بگم که من تازه شال زرد رنگ خریدم منی که تا حالا نه داشتم و نه نپوشیدم اونم شاید به دلایل باورهای محدودکننده…امان از باورهای محدود کننده که این تجربه های خوب رو از آدم میگیره.)خلاصه استاد جان تحسین تون کردم برای این اندام زیبا و لباس خوش رنگ و زیبا و مسیر زیبایی که انتخاب کردین و جایی که زندگی میکنید.استاد جان با یک تیر دونشون میزنیدا، البته دو نشون که چه عرض کنم چند نشون. فایل های اخیر رو یکبار فقط باید با زیبایی هاش زندگی کرد و غرق شد و بعد بار دوم همراه شما تو موضوع صحبت اومد و بار سوم صوتی گوش داد تا اصل و جان مطلب رو بشنوم. اینقدر که چشم هام زیبایی میبینه نمیتونه همزمان هم زیبایی ها رو آنالیز کنه هم صحبت های شما رو کاملا با گوش جان بشنوه.اصلا امتحان کردم خواستم فقط صحبت هاتون رو بشنوم نتونستم. نمیتونم زیبایی ها رو نبینم، نمیتونم وسط حرف تون نیام و نگم چقدر زیبا، چقدر قشنگ، (البته انجا هم باید احساساتم رو کنترل کنم انگار این میشه احساس خوبی که زیادیش باعث میشه جان مطلب رو نشنوم و غرق احساس خوب بشم و آگاهی ها در هاله ایی بیاد و بره.) خدایا شکرت…برای همین عجله نمیکنم و طبق حل مسئله ایی که در این موضوع کردم چندبار میبینم و میشنوم.
مثل حل مسئله ایی که شما برای بهبود کامنت ها و هدفمند تر شدن شون انجام دادین.حس میکنم اینم از یک دیدگاه ناب میاد که فایل های اخیر سال 1402 اصلا خیلی لولشون فرق کرده و باز هم از اونی که بودن بهتر شدن.خدایا شکرت برای بودن در این “بهترین جای دنیا”. خدایا شکرت برای بودن در این مسیر “هر روز بهتر از دیروز”. خدایا شکرت که دارم یاد میگیرم که چطور یاد بگیرم و عمل کنم.
خب دیگه حاشیه و ابراز احساسات بسه، مقدمه بسه برم سراغ اصل مطلب این فایل زیبا که به من گفت جاهل نباش. به من گفت برای کنترل ذهن در سطح بالاتر باید بتونی احساسات رو بشناسی و برای اونا از قبل برنامه ایی داشته باشی.
وقتی استاد جان این ایده رو مطرح کردین من داشتم فکر میکردم من کجاها از کوره در رفتم، کجاها واکنشی عمل کردم به جایی رسیدم که با خودم گفتم اصلا من فکر کنم اینقدرا هم وضعم بد نبوده. بعد لابلای صحبت هاتون گفتین چه احساس های بد مثل ترس و خشم چه احساس های خوب. هر دو نوع احساس رو باید کنترل کرد. بعد با خودم گفتم چقدر من خودمو نمیشناسم که فکر میکنم غلیان احساسی نداشتم. پس اتفاقا باید بیشتر فکر کنم و حتی از همسرم بپرسم.
به محض پرسیدن از همسرم یادم اومد من خیلی دربرابر مامانم کنترل از دستم خارج میشه.
یعنی کافیه یک حرف زور بشنوم، کافیه حرف منو یکی اشتباه برداشت کنه یا برم تو فضای ثابت کردن اصلا قاطی میکنم. کافیه دروغ بشنوم یا کسی بخواد نظرش رو تحمیل کنه.
من با مادرم اختلاف نظر زیاد داشتیم و هنوز هم داریم. اما این سری هم که سفر رفتیم بازهم دیدم یکجاهایی دارم زیپ دهنم رو پاره میکنم و کنترل از دستم در رفت. اما آگاه بودم ولی نتونستم اونجوری که باید، خوب عمل کنم.
من با نوشتن خیلی آروم میشم. تمام افکارم رو بیارم روی کاغذ…
فکر میکنم این دفعه اگر مادرم رو ببینم اولا سعی میکنم موضوع حرف ها به موضوعاتی نره که با هم به شدت اختلاف نظر داریم. دوما سعی کنم فقط نظرمو بگم نه در قالب اثبات کردن براش آیه از قرآن بیارم و ….
من هر وقت خیلی ناراحت و خشمگین بودم یادمه مینوشتم و خاطره رو مرور میکردم و سعی میکردم از زاویه دیگه اون اتفاق رو ببینم.یا از زاویه دیگه ایی حتی دعوا با داداشم رو ببینم، شاید با اشک شروع میکردم به نوشتن و در انتها با یک حس آرامش و سبکی و فکر خوب اون اتفاق و ناراحتی رو تا حد قابل قبول تمومش میکردم.
من پیاده روی رو امتحان نکردم بیشتر نشستن و شاید فکر کردن و از زوایای مختلف دیدن منو آروم کرده.
و یکی از مواردی که باعث شده بهتر در غلیان احساساتم خودمو کنترل کنم سوالی بوده که پرسیدم اگر استاد بود چیکار میکرد؟ یا به یاد آوردن اینکه الان احساسم بده و طبق قانون اتفاقات بد توراهه پس باید خودمو به احساس لااقل یکم بهتر و بعد خنثی و خوب و خوبتر برسونم.
یا اینکه من نمیخوام مثل اکثر آدم ها واکنشی عمل کنم، واکنشی عمل کردن یعنی با اوج احساسات حرف زدن و تصمیم گرفتن و نظر دادن. رمز موفقیت آدم های موفق کنترل ذهنه.پس من باید یاد بگیرم که خودمو کنترل کنم.
تکرار جملاتی که بهم کمک میکنه قانون رو به یاد بیارم.
تکرار ایاتی که خداوند گفته جاهل نباشیم و درک جهل در قرآن هم به من کمک کرده. (جهل=غلبه احساس بر عقل)
خیلی جالبه همین احساسی که میتونه راهنمای ما باشه تا ما رو به سمت خواسته هامون هدایت کنه همین احساس زیادیش هم عواقب ناجور برامون داره.
فقط هنوز این قسمت که استاد گفتن حتی احساس های خوب هم غلیان کنه باعث میشه تصمیم های خوب نگیریم رو خوب نمیتونم درک کنم. یعنی مثلا من اگر خیلی عاشق باشم و خیلی همه رو دوست داشته باشم بعد یکهو شاید جوگیر بشم بگم همه مهمون من، بعد یکهو میبنم بیشتر از ظرفیت خونه و درآمدم مهمون برای خودم دعوت کردم.
من باید به این سوال بیشتر فکر کنم چون انگار زیاد به خودم در این موضوع مشرف نیستم،خودمو نمیشناسم.
فعلا در همین حد برای مرور خودم لیست کارهایی که به من کمک کرده رو مینویسم:
_نوشتن کل اون ماجرا مثل یک خاطره.
_ از زاویه دیگه به اون اتفاق نگاه کردن.
_ قضاوت رو وقتی از خودم گرفتم آرام تر شدم حتی نسبت به اشتباهات خودم
_ درک قانون کلی احساس خوب = اتفاقات خوب و احساس بد = اتفاقات بد
_ یکجا نشستن یا خوابیدن
_ مدیتیشن و یوگا
_نمازخوندن به شیوه ایی که از اجدادمون به ما رسیده یا قرآن خوندن با این نگرش که خدا هدایتم کنه و خودش آرامشبخش قلبم بشه.
_ پرسیدن سوال هایی که باورهای خوب رو در ذهن من یادم بیاره. (اینکه اگر استاد بود چیکار میکرد/ اینکه این لحظه بهترین کار و کار دست چیه/…)
_ آهنگ هایی که دوست شون دارم رو بشنوم یا حتی آهنگ های آرامش در پرتو آگاهی
یادمه پارسال کل فایل های کنترل ذهن رو دیدم و نوشتم و خوندم اون روزها در بهترین حالت کنترل ذهن بودم که یاد یک خاطره افتادم. اینکه یکی از دوستامون چند ماه پیش اومد خونمون. همون زمانی بود که انگار اوضاع کشور خوب نبود و اون دوست عزیز یکهو رو به منو همسرم کرد با حالت خشمگین و احساس غلیان شده ایی گفت: همین عباس منش جون تون شما رو بی تفاوت کرده به جامعه و … درس یادم نیست جمله اش رو اما بنظر خودم بهترین عکس العمل رو نشون دادم اگر فهیمه قبلی بودم، قطعا منم صدامو بالا میبردم، دفاع میکردم و با اون حالتی که اسم استاد عزیزم رو آورد به حساب خودم غیرتی میشدم و باهاش وارد بحث و جدل میشدم اما من تونستم طبق صحبت های استاد و اون روزا خیلی “کلید کنترل ذهنگ رو تمرکزی گوش میکردم به خودم مسلط بشم و الحق که به عنوان شاگرد شما استاد عزیز وظیفه ام رو خوب انجام دادم.(نیازی نمیبینم توضیح بدم چی شد یا چی گفتم اما میدونم اینقدر آروم بودم به جای عصبانی شدن فقط لبخند رو لبم بود.)
باشد که توانایی ام در خود شناسی بیشتر و بیشتر شود.
باشد که توانایی ام در کنترل ذهن بیشتر و بیشتر شود.
باشد که خدا منو هدایت کنه تا از جاهلان نباشم.
به نام خدایی که خزاین زمین و آسمان در دستان اوست
سلام به خدای مهربونی که نعمت سایت عباسمنش رو به من ارزانی داشته
سلام به استاد بینظیری که من هنوز در خم یک کوچه شم.
سلام به مریم جان مهربان و سخاوتمندان
سلام به دوستان توحیدی ایم که همواره از آنها می آموزم
استاد شما می گفتید رحمت و نعمت فراوان است این ظرف ماست که کوچک است. ولی این رو درست متوجه نمیشدم، ولی الان به نعمتی پی بردم که من به راحتی از آن استفاده می کنم و بقیه از اون محروم.
استاد از وقتی که تعهد جدی دادم برای بودن در سایت هر وقت به تضادی میخوردم، یا حالم بد میشد، درمان اصلی سایت بود و سایت. قشنگ متوجه میشدم خدا مرا آرام می کند، و به راهکاری خوب مرا هدایت می کند.
خب حالا برای همین مسائل که ما به راحتی با آموزههای هدیه شما آنها را حل کرده ایم، خیلی ها دارند پول میدن که فقط آروم باشند. همعروس خودم هر ماه پیش مشاوره میره که فقط آروم بشه و آخرش هیچ، فقط آرامشش لحظه ای است. ولی اینجا ما اصولی می آموزیم که چطوری احساسات و عواطف خودمان را کنترل کنیم.
همین همعروسم چقدر در مورد شما با اون صحبت کردم، قبول میکرد ولی هیچ وقت نمیومد سایت ببینه چه خبره و هنوز که هنوزه میره پیش مشاور .
و همچنین یه دوستی دارم چند ساله که میره پیش مشاور اون هم تهران پیش بهترین و گرانترین مشاور، هنوز که هنوزه نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه.
ولی من که تو خونه بدون هیچ هزینه ای دارم بهترین و کارا ترین روش ها رو یاد میگیرم، منی که یه عمر فقط قهر بودم و با در و دیوار دعوا داشتم، ظاهرم آرام و مهربان بود ولی درونم داغون داغون بود. همسر بیچاره، چی کشید از دستم.
ولی الان چقدر من قوی شدم، چقدر راحت از طعنه و حرف های بیهوده میتونم بدون پاسخ بگذرم، و در شرایط سخت خودم را آرام کنم.
با کدام منطق؟ با این منطق که فرقی نمیکنه به کدامین دلیل حالت بده، احساس بد اتفاقات بد رو به وجود میاره.
جهنم واقعی رو فهمیدم، و بهشت رو دیدیم ودرک کردم.
استاد تو را سپاس
خدایا شکررررررررت
چ فایل خوبی
من ی تجربه از تصمیم احساسی بگم که تازه اس
من توی ی ساختمون 5 واحده توی بهترین محله شهر زندگی میکنم
سال 99 صاحبخونه تصمیم گرفت ساختمون بفروشه و مهلت یکماهه داد
ما اون موقع تازه برای ساخت زمین مون گودبرداری کرده بودیم
صاحبخونه پول لازم بود و مبلغ خیلی نسبت ب تعداد واحد و محله عالی بود
من عاشق این محل هستم و دوست داشتم اینجا روبخرم ولی پولمون کافی نبود
استباه اول: تکامل طی نکردیم و تو فکر افتادیم زمین بفروشیم
اشتباه دوم: شراکت، ب مامانم اینا پیشنهاد دادیم
مامانم ی خونه توی گرمدره داشت وقتی ما از موقعیت خونه و قبمت بهشون کفتیم اونا هم سریع خونسون فروختن( تصمیماحساسی: تمام دارایی مامانم و باباماین خونه بود، خودشون تهران مستاجر بودن و رشد ملک توی تهران و کرج قطعا از منطقه پارس جنوبی بیشتر)
واحدها تفکیک تشده بود و سند مادر بود، برا همینسند هنسرم ب نام خودش زد تا راحتتر بیوفته دنبال کارها ، که این باعث ناراحتی خیلی بدی شد
( تقسیم واحدها مساوی بود من طبقه اول بودم، واحدم و واحد بالاش برای خودمون شد و واحد روبرو و بالاییش برای مادرم
ی واحد همکف هم نصف و نصف)
همسرم رفت بنگاه و خونه ها رو مجدد رهن داد
پول رهن و ک ب حساب خانواده ام ریختیم تمام و کمال، دیگه همه چی تمام شد انگار، و حاجی حاجی مکه
مامانم اینا ی سراغ از اینکه واحدها اوکی ان
مستاجرا نشکلی ندارن هم نگرفتن
و از قضا برای مستاجر واحد مامانم اینا چندین مشکل مختلف ب وجود اومد
خب اونا واحد از همسرم کرایه کردن بودن
و ب اون یا ب من زنگ میزدن
همسرم پیگیر تعمیرات اونا شد و کلی هم برامون هزینه داشت ولی همسرم از سر دلخوری و رودربایستی ب مامانم اینا چیزی نگفت
میونه من و همسرم هم سر این موضوع بیخیالی اونا شکراب شد
همون موقع که خونه رو خریدیم هنسرم پیشنهاد داد که درها و کابینت واحدها رو عوض کنیم
که ب قیمت بالاتر رهن یا فروش بره
مادرم اینا قبول نکردن وگفتن دیگه پول ندارن
ی باور غلط
همسرم گفت که اداره ثبت اینجا کلا کارمنداش ادمهای درستی نیستن و رشوه میگیرن
سال 99 واحدی س میلیون میگرفتن سند میدادن
ک بازم مادرم اینا زیر بار نرفتن
و سال 1400 که مامانم اینا قصد فروش داشتن پدرم اومد تا پیگیر کارای ثبت بشه
دوماه تمام بابام صب میرفت ظهر میومد
با اعصاب داغون و خسته
ک اینا پست، حروم خورن و ….
و همه کاسه کوزه ها افتاد کردن همسرم
که باید قبل از خرید ، میرفت شهرداری فلان کار میکرد و بهمان کار میکرد
و سرمون کلاه رفته مقصر شوهرت
( پایان کار خونه برای سال 90 بود، و ب صورت دستی متر شده بود توی سند مادر خونه 4 تا پارکینگ داشت
ولی وقتی خواستیم تفکیک کنیم اومدن با لیزر اندازه زدن و ب خاطر 4 سانت دوتا پارکینگ پرید)
خلاصه ک واحدها تفکیک شد و مادر م اینا واحدها رو گذاستن برا فروش
چ دردسری بود
بازدید کننده ها میومدن و خونه من میدیدن
چون اغلب مستاجرها شرکتی بودن میرفتن رست ) اون تایم دخترم 10 ماهه بود و همه جا رو بهم میریخت و هر روز من عصبی بودم تا قبل از بازدید جمع و جور کنم
واحد اول مادرم فروش رفت
مادرم اینا از هول که ملک اونجا داره گرون میشه و پولشون براشون خونه نمیاره
افتادن تو بنگاهها و ی واحد پیش ساخت خریدن
که اصلا خوش نقشه نبود ولی پولشون ب اون میرسید ( باور کمبود) و مدام ناله میکردن چ اشتباهی کردیم خونه مون رو فروختیم رشد اینجا خیلی بیشتر و …( صد البته رشد ملک توی تهران و گرمدره خیلی بالاتر از اینجا بود)
و خلاصه ی چک دادن برای 40 روز بعد
تو این 40 روز روانی شدم
از بس که هر روز ب من زنگ میزدن
که واحدمون فروش نرفت
مشتری نیومد
و استرس ب جون من مینداختن
خلاصه که واحدشون تا 40 روز فروش نرفت و مجبور شدن واحد پس بدن، طرف هیچچ رقمه کوتاه نیومد و 40 میلیون از مامانم اینا خسارت گرفت
دوباره ی حای دیگه پیدا کردن و اونجا 15 تومن کمسیون دادن چون با اون مبلغ پولشون براشون خونه جور کرده بود
واحد بعدیشون فروش رفت ولی ن با مبلغ عالی
و
واحد مشترک هم بخاطر اینکه پول لازم بودن مجبور شدیم ارزون بفروشیم و ماهم ضرر کردیم
ولی واحد بالاییمون ما سر خوصله و بدون عجله فروختیم نقدد با قیمت 100 میلیون بیشتر از مامانم اینا
درسته که اونا واحدشون متری 20 خریدن و در عرض 6 ماه شده 40 میلیون
ولی ب خاطر اشتباهات و عجله و طی نکردن تکامل هم کلی استرس و اعصاب خردی داشتن هم نزدیک 100 تومن هم بابت کمسیون و ضرر کرد از دست دادن
سلام استاد عزیزم سلام مریم جان
فایل رودیدم ،مثل همیشه عالی وبرام اگاهی دهنده بود.
استادجان یه خواهشی ازتون دارم اگه صلاح دیدین ولطف کردین جواب منو بدین شاید سوال من سوال خیلیای دیگه هم باشه….
من توحوزه شناخت خودم وعلایقم باوجود مطالعه،کسب آگاهی ودیدن فایلهای شما بازم درک کاملی ندارم….
نمیدونم دقیقا چه چیزی رو دوس دارم نمیدونم چه راهی روبرای رسیدن به ارامش ولذت بردن وهمزمان کسب درامد انتخاب کنم نمیدونم علاقه هام فقط علاقه س یاحاضرم براش هرکاری کنم نمیدونم چرا هردفعه یه حالی دارم،یه دفعه عالی_،یه دفعه بسیاربی انرژی وبی انگیزه،هرچی فایل گوش میدم،کتاب میخونم،باخودم خلوت میکنم،باخدا صحبت میکنم،ویژگی ها،علایق ،شخصبت،ارزوهام، توانایی هام وچیزای دیگه رومینویسم،هرچه سعی میکنم توجهم روی نکات مثبت باشه….ولی باز یه چیزی انگار تو وجودم کمه،نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یانه….
امابه نظر خودم هرکاری که میتونستم انجام دادم.
انگار یه عالمه اطلاعات خوب دارم ولی هیچکدوم کمکی بهم نمیکنن ،منظورم یه کمک اساسی،یه تغییر اساسی،یه حال خوب نسبتا پایدار…
نه اینکه امروز یه هدف کوتاه مدت انتخاب میکنم بسیار پرانرژی وباانگیزه_24ساعت بعد حوصله انجامش روندارم….ومدام این حالت تو شرایط وموقعیت های مختلف برام پیش میاد..
یه روز انگار تمام دنیا مال منه وپرم از عشق خداوند
یه روز دیگه بیحالوخسته از همه چیز…
واقعا راه حلی برای خودم سراغ ندارم….
هروقت با خدا صحبت میکنم یکی دوروز خوبم وانرژی دارم…باز بعدش برمیگردم سرخونه اول…
امیدوارم که جواب سوالم روبصورت ریشه ای,اساسی ویکبار برای همیشه پیدا کنم وارامشم واقعی ودرونی باشه ومسیری روپیدا کنم که همزمان همه چیزو باهم تجربه کنم هم لذت هم تجربه هم خلاقیت هم کشف وشکوفایی توانایی هام،هم کسب درامد ورسیدن به آرزوهام(کم کم) والبته میدونم که اگه عاشق چیزی باشم چالش هاش رو هم با جون ودل خریدارم….
ومن ادمی نیستم که از سختی های مسیر بترسم….
سلام و درود به شما دوست عزیز
منم به شخصه این چالش و مسئله رو زیاد باهاش روبرو شدم و با شرکت در دوره شیوه حل مسائل زندگی به خیلی از آگاهی ها دست پیدا کردم و توانایی حل مسائل رو پیدا کردم
گفتم دوره چون نیاز به زمان هست ولی خب خبر خوب اینه به محض اینکه تصمیم میگیریم در مسیر درست قرار بگیریم نتایج و نشانه های کوچک میان و با ادامه دادن نتایج بزرگتر می شوند
در مورد پیدا کردن شغل و مسیر مورد علاقه من خودم شاید بالای 20 تا شغل عوض کردم به خاطر باور های غلط و فقیر گونه
ولی خب دوره ثروت یک رو که شرکت کردم کلا دیدم من دارم مسیر رو سالهاست که اشتباه میرم
و بابت همین آگاهی های این دوره ترمز دستی منو کشید و هدایت م کرد توی مسیر درست
تا اینکه فهمیدم به چی علاقه دارم و شروع کردم به حرکت کردن در شغل مورد علاقه ام و متخصص شدن در اون و حالا روی باور هام هم کار کردن
و نتیجه برام عالی بود واقعا
و شدیم کارشناس خبره توی مسیر مورد علاقه ام کار که حتی با مدرک تحصیلی منم مطابقت نداره
امیدوارم حالتون خوب باشه و همین که اینجا هستید یعنی در مسیر صحیح قرار دارید و مسیر رو ادامه بدید انشاالله
موفق باشید
سلام بهاره خانم
من نمیدونم شما توچ زمینه ای دوست داری کسب وکار انجام بدی راجب خودم مثال میزنم چون مسائل خودم و بهتر میدونم
من بعد از زایمان سایزم شده بود 44 که عملا لباس 46 میپوشیدمو قبلا سایزم 38دیگه زیاد40 بود
از اونموقع 4 سال میگذره ومن ی اندامی بسیار فیت ساختم
العانهم 1 سالی هست که تو قانون سلامتی هستم
یعنی اهرم رنجولذت و فعالسازی کردم
من همروزهایی حوصلهورزش های سنگینونداشتمبعضی وقتها میگفتمولشکن خسته شدم از دست این وزنه ها و این ست های ورزشی
اما خوب لذت داشتناندامعالی برای من در الویت بود
یا مثلا تمیزی سینکآشپزخونه من حتی مهمان داشته باشموخسته باشمتا حد امکان ظرفها روهمجمع میکنم از کابینت ظرفشویی تا خونه تمیز باشه برای صبح
صبحکسی قرار نیست بیاد ومهمانها رفتن اما لذت تمیز بودن خونه برام الویته
این چیزی ذهنی هستاونانگیزهروکسی نمیتونه ایجادکنه الی خودتون با اهرم رنجولذت
شیوه حل مسائل همکمک کننده هست
هر روز فقط 1 قدمبراش بردار جوری ک خودت بفهمی براش زمانگذاشتی
سلام استاد عزیزم، اول از همه از خانم شایسته تشکر میکنم که اینقدر عالی فیلمبرداری رو انجام میدن،مرسی مریم جان️
و اما خاطره من از عدم کنترل احساساتم:
وقتی کلاس یازدهم بودم یک دبیر فیزیک داشتیم که همکلاسی ها نسبت به شیوه تدریسش اعتراض داشتن ولی من هیچ مشکلی باهاش نداشتم چون خودم خیلی درس میخواندم و منتظر نبودم که کسی بهم یاد بده و البته هر وقت هم از اون دبیرموم سوال میپرسیدم پاسخگو بود و از من تعریف میکرد خلاصه اینکه من هیچ اعتراضی نسبت به دبیرموم نداشتم و ایرادی تو کارش نمیدیدم.
یک روز تو مدرسه یک جلسه برگزار شد که در اون بچه های کلاس به همراه والدین و مشاور درباره این مشکل به توافق برسیم، من اون روز خیلی از اول صبح خوشحال و پرانرژی بودم و وقتی جلسه شروع شد از سر شور و احساس زیاد (و البته بعد از تهیه دوره عزت نفس متوجه شدم که بخاطر کمبود اعتماد بنفس و جلب تایید بقیه هم بوده که مبادا منو ترد کنند و ازم تعریف کنند که این چه دختر بامعرفتیه) شروع کردم به دفاع از بچه و ماجرا تا جای پیش رفت که با مدیر بحثم شد و زدم زیر گریه! اونم جلوی همه !!
و از حالت پر انرژی تبدیل شدم به حالت تهی از انرژی و ایدفع به دلیل عدم کنترل احساس های منفی و خشم شروع کردم همه رو مقصر دونستن، والان دارم میفههم که اون مثل ایرانی که میگن اگه زیاد بخندی یه ناراحتی برات میاد یعنی چی در واقع این مثل برای افرادی صدق میکنه که احساسات مثبت فوق العاده زیادشونو مدیریت نمیکنن و در نتیجه اون تصمیماتی میگرن که موجب غمشون در آینده میشه نه اینکه خوشحالی و حال خوب دلیل اون غم باشه نه بلکه عدم کنترلش باعث غم شده!
خاطره دومم :
وقتی رفتم دانشگاه تو اتاقمون 4 نفر بودیم که من با هیچ کدوم مشکلی نداشتم و روابط خوبی با سه تایشون داشتم تا اینکه دو نفر ازشون با اون یکی اختلاف پیدا کردن و ماجرا تا جای پیش رفت که تصمیم گرفتیم من و دوتای دیگه از بچها اتاقمون از اون یه نفر رو جدا باشه و باز هم منی که خیلی با اون یه نفر مشکلی نداشتم دوباره در روزی که سرشار از انرژی بودم شروع کردم به قهرمان بازی و به اون شخص گفتم که میخواهیم اتاقمون جدا باشه و از این جور حرفا و اون شخص هم حرف های به من زد که خیلی ناراحت شدم ،حرفای که اگر احساساتم رو کنترل میکردم و از سر احساسات + و عالی برای این کار پا پیش نمیگذاشتم هیچوقت نمیشنیدمشون!
نتیجه:
استاد عزیزم من همیشه خیلی دوست داشتم که علت این دو ماجرا و خیلی ماجرا های دیگه که توی زندگیم رخ داده بود و به من آسیب زده بود رو بدونم،علتش دو چیز بود 1- عدم اعتماد بنفس و تلاش برای جلب تایید دیگران ، در واقع تلاش برای حل مشکلی که اصن به من ربطی ندارع و کسی هم ازم کمک نخواسته و صرفا برای جلب تایید دیگرانه و بصورت ناخودآگاه انجام میشد!
2- عدم کنترل احساسات مثبت خیلی زیاد! آنقدر احساسات مثبتم رو بلد نبودم کنترل کنم که ترکیبش با بی اعتمادبنفسیم من رو تبدیل به رابینهود میکرد و فک میکردم من الان اینقدری قدرتمند هستم که تمام مشکلات بقیه رو حل میکنم!
در حالی که نه!
خدارو صدهزار مرتبه شکر که دونه دونه پاشنه آشیلام داره برام رو میشه و مسیر خوشبختی هموارتر ممنونم استاد عزیزم️