اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من تجربه های بسیاری برای احساسی عمل کردن دارم که به گفته استاد عزیز تصمیم عجولانه و نادرستی بوده ولی بر خلاف همیشه که تجربه های به ظاهر تلخی برای من بوده که بعدا متوجه شدم که به خواست خداوند به صلاح من بوده که اینچنین تصمیمی داشتم که به رشد و تکامل من بسیار کمک کرده ولی اخیرا با تصمیم احساسی که داشتم برخلاف توقعی که بود این تصمیم عجولانه و احساسی بسیار به نفع من تمام شد و ی وابستگی طولانی که فکر میکردم وظیفه و کمکی است که به طرف مقابلم میکنم و برای من مشکل ایجاد کرده بود و برای طرف مقابلم این تصمیم باعث شد با فراغ بال بیشتری به کارهای خودم بپردازم و فردی که از نزدیکانم بود رو به خدای یکتا بسپارم تا مسئولیت زندگی خودش رو بعهده بگیره
خواستم یادآور بشم از آنجا که استاد عزیزم اشاره داشتند که اکثر تصمیمات احساسی در شرایط احساسی بودن میتونه اشتباه باشه که درست هم فرمودند درصدی از تصمیمات هم در جهت رشد و ارتقای انسان به کمال به خواست الهى جلو میره و موثر واقع شده و در واقع نوعی هدایت الهی محسوب میشه.
موردی که برای آرام سازی من در مواقع از دست رفتن کنترل کمک کرده رفتن به بیرون از خانه و راه رفتن هست و فرصت پیدا میکنم که زوایای موضوع مورد تنش رو با پیاده روی بررسی و نقطه ضعف رو پیدا کنم و این هم به خودم و هم به طرف مقابلم این امکان رو میده تا با آرامش درونی که پیدا میکنیم منطقی تر عمل کنیم.
تکنیک دیگه ای که به من کمک میکنه که آدم عجولی هستم و خیلی وقتها با کلام زودهنگام یا تصمیمی که بسرعت و در حالت تنش داشتم گرفتم تکنیک شمردن تا 5 هست که هر عملی یا حرفی رو بعد از شمردن 5 شماره بگیریم یا بزنم.
این به من کمک میکنه که به قوه ادراک فرصت بدم که روی موضوع سویچ کنه و از احساسی بودن تصمیم دور بشم.
اول تحسین کنم بابت اندام عالی و استایل عالی تون و چقدرررر من خانوم شایسته رو تحسین میکنم بابت این همراهی استاد که اینقدر قشنگ داره فیلم برداری میکنه به دوستم میگفتم که این فیلمبرداری مثل فیلمبرداری که تو فیلما نشون میده است اینکار روی چرخی سوار و از سوژه فیلم برداری میکنه خیلی خوب این دقیقا خود تکامل میتونید فیلم های چند سال پیش رو نگاه کنید و این تفاوت رو احساس کنید ،
من قبل از اینکه با آموزه های شما آشنا بشم یه فردی بودم که سریع از کوره در میرفتم و عصبانی میشد ام و همون لحظه تصمیم میگرفتم مثلادیمی تو پول دادن دیر میکرد زنگ میزدم کلی بهش تیکه مینداختم و خلاصه تخریب میکردم و بعد از اون نتایج بدتر و بدتر میشد ولی از اون موقع که تصمیم گرفتم آروم باشم احساسی عمل نکنم به خودم میگم آقا سلیمان الان باید آروم باشی ، آروم باش ، آرامش خداست ، عطبانیتو شلوغی شیطان ، آروم میشم ، یکی از چیزهای که واقعا منو خیلی آرومم میکنه تکرار و یادآوری باور های توحیدی ، مثبت میگم خدا حلش میکنه ، خدا دل ها رونرم میکنه خدا میتونه همه چی باشه تو (منظور خودم) باید سمت خودت رو درست انجام بدی، مطمن هستی مورد از سمت خودت نیست میگی من خودم رو آروم میکنم میرم تو تیم خدا و خدا برام کار ها رو ردیف و جفت و جور میکنه ، واقعا آروم میشم ، الا بذکر الله طمن القلوب ، با یاد خدا دل ها آرام میشود ،
من خیلی تجربه از همین احساسی عمل کردن دارم
چند تاش رو میگم ،
درباره روابط مثلا من یک دختری رو میخواستم و قصدمون ام ازدواج که الا و بلا کن این دختر رو میخوام دختر ام میخواست منم قشنگ تو احساسات غرق بود واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم گذشت و جور نشد بعد از چند ماه به خدا گفتم خدایاااااااا دمت گرم خدایا شکرت نشد ، خدایا شکرت معلوم نبود الان من کجا ها بودم ،
در باره کارم دوسال پیش چند تا فایل از استاد ها گوش داد بودم هیجانی آقا برم استعفا رفتیم باز خدا هدایت کرد نشد و موندیم ، الان با توجه به آموزه های استاد باید ورودی مالی داشته باشی بعد رو خودت کار کنی تو همون کار نامبروان بشی بعد کنار اینکه کار میکنی رو خودت مهارت رو گسترش بدی حرکت کنی تا خداوند ام در ها رو برات باز کنه ،اصلا برا من اینجوری نبود و داشتم احساسی عمل میکردم. مثال های زیادی دارم ، که خدا رو شکر میکنم با استاد جان عزیزم آشنادشدم تا سبک جدیدی رو از زندگی برا خودم داشته باشم و الان احساسی عمل رو خیلییی کم کردم ،
به قول دوستمون اینگار استاد میدونه ما چی میخوایم فایلش رو قرار میده ،
بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیز و خانوم شایسته بزرگوار ، خدا خیرتون بده ،
سلام به استادی که میدونه کدوم فایل و کی آپلود کنه خداقوت استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
و همچنین همه دوستان پر انرژی سایت عباسمنش و آقا سلیمان عزیز
آقا لذت بردیم از کامنت پرمحتوایی که تو سایت قرار دادی دقیقا منم همین مشکل و داشتم جوری بود که اسم منو کسی بلند صدا میکرد زود جوش میاوردم حتی تو خونه همه مراقب بودن که یه وقت من عصبی نشم اما استاد از کجا بگم واستون
انقد آرام شدم انقد با خودم تو صلح هستم که هیچ کس تو خونه باور نمیکنه من همون علی قبلی هستم جوری شده اگه بین خواهر و برادر ها بحثی میشه من همشون و ب آرامش دعوت میکنم همهشون یهو نگام میکنن و میزنن زیر خنده
میگن داداش واقعا خودتی یا ادا درمیاری ؟؟اما من نمیتونم از هدایت خداوند بهشون بگم نمیشه قانون و توضیح بدم فقط لبخند میزنم
آره این نشانه کنترل ذهن و احساسه این نشانه تغییره
و همیشه شاکر خداوند هستم که
وقتی دید من آماده هستم استاد عباسمنش و تو مسیر زندگی من قرار داد و همیشه دعاگوی استاد و خانم شایسته و همچنین آقا سلیمان هستم که زندگی منو تغییر دادن
دست همتون و به مهربانی میفشارم
و کلام آخرم واسه دوستانی که تازه
با استاد آشنا شدن عرض کنم
من 7 ماه پیش بدون هیچ هدفی وارد سایت شدم اما عاشق مثبت اندیش شدن بودم اما 4 ماه بعد از آشنایی با سایت یهو جرقه ترک سیگار واسم خورد باور کردنی نبود
بعد از 13 سال سیگاری بودن بخوای ترک کنی اما جوری ترک کردم که همه اطرافیانم بهم میگن تورخدا بگو چطور ترک کردی؟ آخه من از هدایت خداوند چی بگن بهشون
بعدش شروع کردم به پرداخت بدهی های چند ساله که هر سال بیشتر میشد
جوری پیش رفتم که الان ب جرات میتونم بگم 90درصد بدهی هارو پرداخت کردم استاد دمت گرم که گفتی وقتی بدهکار نباشید ایده ها میان بخدا قسم انقد ایده داره میاد باور نمیکنم دوستان عجله نکنید برای ثروتمند شدن شما آماده باشید ثروت لاجرم از راه میرسه خدایا دمت گرم بابت خلق استاد عباسمنش عزیز خدایا شکرررررررت
ببخشید اگه جملاتم ابتدایی بود امیدوارم همه دوستان سایت بهشتی استاد عباسمنش هرجا هستن شاد و سبز و ثروتمند باشن
کامنتم و با یه آیه زیبا تموم میکنم
آیه امشب سوره ص
همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند؛ آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند
استاد من از پس احساس عصبانیت و خشم از وقتیکه با قانون آشنا شدم خیلی خیلی خوب میتونم بربیام
اما یه اتفاقی که تو مدت 2الی3ماهی هست که برام افتاده میخوام در میون بزارم هم همه دوستان آگاه بشن از این موضوع و هم شاید از همین نوشته هام خودم رو بیشتر بشناسم
تقریباً چند ماه پیش بود که تو فرکانس احساسی بی نظیر شکر گزاری و اشتیاق و ذوق و شوق و عشق و شادی بودم و زندگی برام بهشت بود از همه چیز داشتم لذت میبردم
تا اینکه تو محل کارم یه همکار جدید اومده بود که باهاش قبلاً آشنا بودم ولی ایشون منو بعد از تغییر کردنم ندیده بود که صحبت های قدیمی رو میکرد خیلی رک بهش میگفتم که دیگه از این صحبت ها نکن
گذشت بعد از مدتها من گیر کرده بودم تو نکات منفی این شخص و داشت واقعاً اذیتم میکرد
هر چقدر میخواستم به نکات مثبتش فکر کنم توجه کنم ده دقیقه توجه میکردم ولی باز کنترل از دستم خارج میشد و داشت هر روز برام این نکات تکرار میشد
تا اینکه یه مطلبی رو هم خونده بودم و هم قبلاً شنیده بودم که ذهن را باید پاکسازی کرد مثل یک سری عباراتی مثل استغفرالله ربی واتبو الیه یا متأسفم لطفاً منو ببخش خدایاشکرت دوست
و من اومدم به مدت یک ساعت همینو مرتب گفتم
که بعد از یک ساعت من از فرکانس حال خوب احساس خوب رسیدم به بدترین فرکانس و احساس بد که دیگه هیچ چیز برام احساسی نداشت جوری شد که فرداش خواستم بیام تو سایت نوشت که پروفایل شما مسدود شده شما نمیتوانید وارد سایت بشید
و کلا با دوستانی که هر روز در مورد قانون صحبت میکردیم دیگه نمی دیدم شون و یه مریضی خیلی بد بعد از یکی دو هفته اومد سراغم که مرگ رو لمس کردم
خودم هر چقدر که فکر کردم که چی شد اینجوری شده دقیق نمیدونم ولی فکر میکنم خودمو با دست خودم بردم به احساس گناه که بدترین احساس هستش و دیگه شکر گزاری هام مثل سابق نیست دیگه نمیتونم مثل سابق اشک شوق بریزم و الآن تو یه وضعی ام
منی که تو 24ساعت راحت بگم ده ساعتش با آموزش سپری میشد با دیگه الان میل و رغبتی برای آموزش ندارم
دوستان اگر تجربه یا نظری دارید ممنون میشم که راهنمایی کنید ،
سپاس مخصوص فرمانروای جهانیان است،صحنه اینقدر زیباست که انگار تابلویی
بی نظیر توسط بهترین نقاش با بهترین رنگ ها جلوت گذاشتن
شروع دیدگاهم رو با توجه به زیباییها شروع کردم تا بتونم تا انتها ناب ترین جملات رو بنویسم
استاد عزیزم بسیار سپاسگزارم که دست و دلبازانه اینهمه تکنیک طلایی و ایده های موفقیت روز افزون رو در اختیار ما گذاشتید
در وحله ی بعدی باید بگم که من بشدت آدم واکنش گرایی بودم،وقتی شما درمورد واکنش مربی تیم صحبت کردید یاد گذشته ی خودم و قبل ورودم به سایت افتادم،به حدی در گذشته عصبی میشدم و خودم رو تحت تاثیر وقایع و شرایط قرار میدادم که انگار کسی چنگ میزنه به پشتم و تمام رگ های من و از پشت میکشه
ضمن اینکه تن من اینقدر مورد حمله ی عصبی قرار میگرفت صحبت ها و کلمه هایی رو به زبون می آوردم و حرکاتی انجام میدادم که شرایط رو بغرنج تر میکرد
هدف از گفتن اینها این بود که به دوستان گلم بگم که ،تا چه حد بنده آدم واکنش گرایی بودم
بعد از ورودم به سایت و بزرگترین راز خوشبختی یعنی “کنترل ذهن”تصمیم گرفتم هرجا که ردی از عصبانیت هست سکوت کنم و هیچ کاری انجام ندم
دقیقا تو یکی از فایلهای بی نظیر درمورد روابط فرمودید تو روابط هروقت به هر صورتی یا به هر دلیلی رابطه از کنترل خارج میشه و به سمت ناخواسته میره stop کن و هیچ چی نگو و هیچ کاری هم نکن،فقط بشین و به نکات مثبت زندگیت یا فردی که باهاش تو رابطه هستی توجه کن و فایلهای موثر تو این زمینه رو گوش کن ،اون رابطه به خودی خود خوب میشه
پس از همون موقع اولین کاری که تو تنش های عاطفی انجام میدم این هستش
واسه کنترل این ذهن افسار گسیخته میرم ماشین و برمیدارم و میرم تو خلوت ترین محیطی که سراغ دارم اگه ماجرای اتقاق افتاده خیلی و بیش ازحد داغونم کرده باشه به خودم اجازه میدم فقط پنج دقیقه با صدای بلند گریه کنم
بعد از اون گریه و تا حدودی خالی شدن،مدارم از افسردگی که پایین ترین مداره به عصبانیت میرسه،پنج دقیقه اجازه میدم به خودم که هر حرفی که من قبلی ،دلش میخواسته تو اون شرایط پیش اومده بزنه رو الان تو خلوت بلند تکرار میکنم،این باعث میشه که از مدار عصبانیت هم بیرون بیام،و کمی مدارم بیاد بالا،بعد از اون به هدفم فکر میکنم،اینکه من بخاطر چنین مسائل بیهوده ای بدنیا نیومدم من رسالتی دارم و نباید مسائل و روابط اینقدر برام مهم باشه که رسالتم رو ازیاد ببرم
بخودم یادآوری میکنم که دنیا پراز فراوانی
پر از رابطه های عالی
پر از موقعیت های ثروت ساز
و پر از سلامتی
و این مدار باعث میشه که هل داده بشم به بالاترین مدار یعنی سپاسگزاری
سپاس بخاطر همه داشته هام
اما گاهی اوقات شرایط بیرون رفتن و ندارم و ذهنم به شدت اذیت میکنه در این مواقع هندزفری میذارم فایلهایی که ذخیره کردم رو playمیکنم و چشمام و میبندم و خودم و مجبور به خوابیدن میکنم
اون خواب برای من مسکنی بی نظیره و خدا رو شکر میکنم بابت نعمت خوابیدن،و در واقع ذهنم ری استارت میشه
شما گفتید بنویسید که تصمیم ها یا واکنش های ناگهانی تون چه عواقبی داشته
من زندگیم سر واکنش گرا بودنم بهم خورد
بچم و ازدست دادم
روابطم رو ازدست دادم
تحصیل تو بهترین دانشگاه ها رو ازدست دادم
من بخاطر یاد نگرفتن قوانین جهان سیلی های زیادی خوردم
حالا که قوانین رو یاد گرفتم سعی میکنم تا میتونم با عمل به قوانین و کنترل آگاهانه ی ذهن تو جاده ی خوشبختی قدم بردارم
من الان با آگاهی هایی که دارم شده تو احساس خیلی خوب تصمیم بگیرم، ولی تو احساس بد تصمیم گرفتن را میتونم بگم خیلی کم،وکمتر شده چرا؟
چون باورهای قدرتمند در خودم ایجاد کردم:
آدم احساسی آدم جاهلی است وهر لحظه ممکنه یا هر چی داره را ببخشه وبعد پشیمون بشه یا
از کوره در بره وبزنه اون چیزی که هست را داغون کنه.
آدم احساسی هر لحظه به خاطر عدم عزت نفس
تغییر شکل میده دروغ میگه، دورو بازی در میاره
یعنی شخصیتش سوار احساسشه .
من باآموزه های استاد یاد گرفتم زمانی که یه در خواستی یه دوستی ازم میکنه شرایط خودم را در نظر میگیرم احساسم را کنترل میکنم که نکنه دوستم ناراحت بشه، چون ضربه های قبل هر کدومشون برامن یه درس داره .
این باور خیلی خوبیه وقدرتمند من زمانی که احساسات به من غلبه کرده هیچ گونه تصمیمی نمیگیرم وبهترین روش هایی که برام جواب داده
اینه که با آب سرد زیاد دوش میگیرم، یا میرم تو
طبیعت پیاده روی میکنم فایل های محصولات را گوش میدم، درمورد قوانین با خودم زیاد حرف میزنم ،با خودم شوخی میکنم وبچه بازی در میارم
استاد از ساعت 13:30 در حالیکه داشتم این فایل را با هندزفری گوش میدادم شروع کردم به جارو زدن کارگاه و تا ساعت 15:30 قرار بود برادرم بیاد به دنبال بنده، شروع کردم به جارو زدن سالنی که قرار هست به لطف خدای مهربان از شنبه استارت کارش زده بشه و بنده در سن 19 سالگی ( البته به زودی 20 ساله میشم ) به عنوان مدیر در بیزینس خودم مشغول خواهم شد و بی نهایت این هارا سپاسگزار خدای وهابم هستم که هر لحظه پشت و پناهم بوده و هست.
یک کامنت نسبتا طولانی میان کاری که میکردم نوشته بودم و همینطور که داشتم کاملش میکردم،حدود یک ساعت پیش یعنی ساعت 14:30 نمیدونم به چه علتی کامنتم پاک شد و من واقعا چون خیلی خسته بودم سعی نکردم دوباره کامنتی بنویسم
همین چند دقیقه پیش اتفاقاتی رخ داد که گفتم بیام این دقایق رو براتون تعریف میکنم( تازه میفهمم چرا کامنتم پاک شده بود، به این علت که من بیام این داستان را تعریف کنم )
شد ساعت 15:32 و کار من تمام شد و با برادرم تماس گرفتم که ببینم کجاست و چرا نیامده؟
تماس گرفتم و دیدم برادرم خواب هستش و با تلفن من بیدار شده
منم سریع خشم خودمو کنترل کردم و فقط بهش گفتم بیا و پیش خودم گفتم حتما یک خیری هست(الخیر فی ما وقع)
تا همین 30 دقیقه پیش یعنی ساعت 15:52 برادرم آمد دنبالم که برویم، همینطور که بنده میخواستم به سمت درب کارگاه برم و از کارگاه خارج بشم که درب را قفل کنم، در حالیکه ما هنوز چند روز به شروع کارمون مونده و اصلااااا آدرس این کارگاه را جایی ننوشته ایم یا به کسی نگفته ایم در حالیکه نزدیک 50 تا شرکت اطراف ما هستند که دقیقا دارند کار مارو انجام میدن،یک مشتری بسیار خوشتیپ که نمیدونم پدر و دختر بودند یا زن و شوهر زنگ درب کارگاه را زدند و گفتند ما یک عالمه کار داریم که میخوایم بهتون بدیم
و ما گفتیم هنوز دستگاه نیومده و باید چند روز صبر کنید تا ما شروع کنیم، اما ایشون انگار خیلی تاکید داشت با ما کار کنه و اتفاقا به ما از فراوانی مشتری میگفتن و حرف های خیلی قشنگی میزدند ( آدم های خوب بسیار زیاد هستند ) و کارت ویزیتمون رو بهشون دادیم و خداحافظی کردیم و رفتند در حالیکه اگر 5 دقیقه زودتر از کارگاه رفته بودیم اصلا با این مشتری آشنا نمیشدیم
اگر برادرم همان ساعت 15:30 به دنبال بنده میآمد و ما دیگه نمیتونستیم با این دست خداوند آشنا بشیم
اگر آنجا من خشمم رو آنجا کنترل نمیکردم به احتمال خیلی زیاد رابطه برادریمون خراب میشد و اصلا اون مشتری به احتمال زیاد به خاطر احساس بدی که من داشتم سمت ما نمیومد
اینها مهم نیستند، فقط خواستم بگم که ما رو خودمون کار کنیم یعنی روی افکار و باور ها و ورودی هامون کار کنیم و فقط به زیبایی ها و فراوانی ها توجه کنیم و روی هیچکس جز الله حساب نکنیم و به هیچ چیز و هیچکس جز الله قدرت ندیم، مطمئن باشید که خدا در بهترین زمان و مکان یاریتون میکنه و حتما هر اتفاقی که بیوفته خیر هست
سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیزم. سلام به استاد عباس منش عزیز و استاد شایسته بزرگوار. و بازم یه فایل آگاهی بخش دیگه. و هزاران نکته.
اول در مورد این آیه 46 سوره روم بگم که چی شد این آیه رو انتخاب کردم. حقیقتش این بود که یه سرچ موضوعی انجام دادم و یه آیه دیگه رو انتخاب کردم. و اون آیه مفهومش این بود که اهل ایمان درخواست نعمت و هدایت میکنن از خداوند. ولی به دلم افتاده بود یه آیه بنویس که ابتداش این عبارت باشه «وَمِنْ آیَاتِهِ…» یعنی : و از نشانه های او اینست که… شاید هیچ ربطی بین این آیه و موضوع گفتگوی این فایل نباشه ولی آیات قرآن همیشه آگاهی بخش هستن و این رو بذارید به حساب احساس قلبی من.
اگه بخوام در مورد اشتباهات احساسی بگم نیاز به نوشتن یه کامنت ده صفحه ای هست. من تو این زمینه یه متخصص اشتباه کردن محسوب میشم و اگه بخوام خودمو تحلیل کنم بالای 100% تصمیم گیری های من در زمان واکنشهای احساسیِ منفی، غلط بودن. دست تسلیمم بالاست و میگم خدایا من رو مورد عفو و بخشش خودت قرار بده و هدایتگرم باش که اگه هدایتم نکنی قطعاً من از گمراهانم. در زمان عصبانیت و خشم و هیجان و استرس و … هر موقع واکنش نشون دادم به ضررم تموم شد. نه اونجایی که به ناحق واکنش نشون دادم. حتی اونجایی که مطمئن بودم 100% حق با منه، حتی اونجا هم واکنش نشون دادن غلط بود. هر حرفی تو عصبانیت زدم به ضررم تموم شد. با اینکه هیچوقت توی عصبانیت ناحق نگفتم ولی سکوت کردن بهتر بود. یه سری حقایق اگر پنهان باقی میموند بهتر بود. به تجربه برام ثابت شد حتی اونجایی که فکر میکنم حق با من باشه بهتره اون لحظه سکوت کنم و حتی از حقم دفاع نکنم. بهتره رها کنم و پیگیری رو بذارم برای یه زمان بهتر و در آرامش. به تجربه بهم ثابت شد هر جا رها کردم و سکوت کردم آرامش بیشتری داشتم. حداقلش اینه که شخصیت آدم کوچیک نمیشه. یه جاهایی فکر میکنی داری از حق قانونی خودت دفاع میکنی،غافل از اینکه یادت رفته به چه قیمتی. چه گوهر ارزشمندی رو داری برای این موضوع هزینه میکنی. اولین چیزی که قربانی این واکنشها میشه شخصیت و کرامت انسانی آدمه. (شاید از عقلم نباشه، از سرگذشتم باشه ، ولی به تجربه این پیرمرد ریش سفید اعتماد کنید). در سکوت و آرامش و قدم زدن قدرتی نهفته است که در اعتراض و مطالبه حق و بحث و جدل نمیشه بهش رسید.
چند وقت پیش توی محل کار یه همکار گرامی، که لطف کرده بود شب تا صبح توی خوابگاه بیدار مونده بود و کلیپهای اعتراضات رو توی اینستا نگاه کرده بود و فحش داده بود صبح اومده بود سر کار و خوابیده بود. این دوست بزرگوار ، بسیار آدم خوب و با وجدان و بخشنده ای هست و کلی ویژگی مثبت داره. ولی دو تا ویژگی منفی داره. که باعث شده صدها ویژگی مثبت خودش رو قربانی کنه. یکی اینکه انرژی و احساسات و هیجانش رو در مسیر غلطی مصرف میکنه، و دومی اینکه بالا بردن عزت نفسش رو در تحقیر کردن و توهین به دیگران میبینه. من و یکی از همکاران توی اتاق در حال صحبت بودیم که یهو اومد شروع کرد داد و هوار و حرفهای رقیق (بدتر از رکیک) که چرا شما دارید حرف میزنید توی اتاق کناری من خوابیده بودم. من گفتم من از کجا باید میدونستم. حرفش این بود که دیشب من توی خوابگاه بیدار بودم، الان اومدم ایستگاه که بخوابم. (از اونجایی که روز جمعه بود و میدونست رئیس روسا نیستن، پیش خودش گفته بود روز سر کار میخوابم) وقتی شروع کرد به توهین من گفتم: به دَرَک که نخوابیدی ، بیدار موندی برای من بیل زدی مگه؟ مگه تو اومدی سر کار که حقوق خوابیدن بگیری؟ ولی توهین های اون بنده خدا بدتر شد و تهدید هم بهش اضافه شد که فلان و چنان میکنم.
من با ناراحتی رفتم داخل اتاق و در رو محکم بستم و سکوت کردم. (در رو خیلی محکم کوبیدم، ولی در ضد انفجار بود طوریش نشد، خخخخ ، همین الانش که دارم براتون مینویسم دوباره فشار و دما و آمپر و ولتاژ و شدت هیجان همه اش رفت بالا) شیطان رجیم همون لحظه اومد خیلی واضح بهم گفت: حمید بگیر وسط راهرو با مشت و لگد تا میخوره کتکش بزن. اینقدر بزنش که این غرور کاذبش جلوی جمع خورد بشه و دیگه اینجوری برخورد نکنه. تو میتونی ، برو بزنش، برو لهش کن. من خیر و صلاحتو میخوام اگه بزنیش دیگه برای تو شاخ نمیشه، این بابا روزی که اومد سر کار کارآموز خودت بوده الان اینجوری پر رو شده. (واقعاً قصدم جدی بود برای این کار، منی که اصلا اهل دعوا نیستم. مشت هامو گره کرده بودم آماده که برم و …) مطمئن بودم اگه بخوام توی اون فضای مسموم بمونم، اون دوباره میاد و شروع میکنه به توهین و من … نمیدونم از کجا بهم به دلم افتاد اینجا نمون. برو بیرون. برو راه برو. و من حدود 7 کیلومتر مسیر پالایشگاه تا خوابگاه رو پیاده روی کردم. پیاده راه رفتم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بارها به خودم گفتم حمید «نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست ؛ تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست» اینجا جای تو نیست. اگه هر چی توهین شنیدی حقت بود. هر چقدر دیر تر بجنبی در پرداخت بهای رسیدن به خواسته هات، هزینه اش سنگین تر میشه. (عجیب یاد ماجرای بنی اسرائیل و گاو افتادم) دیدی خداوند با بنی اسرائیل چه کرد؟ وقتی قرار بر قربانی کردن گاو (پرداخت بها) شد چقدر تعلل کردن و نهایتاً مجبور شدن هموزن گاو طلا و جواهرات قیمتی شون رو بدن و اون گاو مورد نظر رو خریداری کنن. نوش جونت هر چقدر توهین بشنوی حقته. چون اینجا جایگاه تو نیست. مسئول شیفت مون زنگ زد گفت فلانی برات مرخصی رد کردم ولی من گزارش فلانی رو رد میکنم تا از این شیفت بندازنش بیرون.
فردای اون روز رفتم سر کار از مسئول شیفت پرسیدم اگه رئیس از این ماجرا خبر نداره، بیخیال این و گزارش رد نکنید، یه کاری کنید خبردار نشه. درسته اون یه اشتباه کرده، نمیخوام براش دردسر بشه. گفت دیروز خودش زنگ زده همه چیز رو به رییس بالاتر از آتش نشانی گفته ( به رئیسِ رئیس، بدون رعایت سلسله مراتب) و الان دیگه ماجرا شده کلاف سردرگم. چون رئیس خودمون از بالاتر از خودش متوجه ماجرا شده.
رئیس یه جلسه ستاپ کرد . قبل از جلسه بهش گفتم اگه میشه بیخیال این موضوع شو، من شکایتی ندارم ازش، درسته از دستش ناراحتم ولی نمیخوام تحقیر بشه. گفت نه من باید رسیدگی کنم. توی جلسه گفتن صحبتهاتون رو بگید. اون بزرگوار و مسئولین شیفت حرفهاشون رو زدن. بلافاصله محکوم شد. من نوبت حرف زدنم رو انداختم آخرین نفر، و کل مدت جلسه ساکت بودم. سکوت و سکوت و سکوت. وقتی دیگه نوبت حرف زدنم شد. گفتم : من خودم رو توی این موضوع صاحب هیچ حقی نمیدونم. همه حق رو میبخشم به این بنده خدا. این ماجرا بچه گانه تر از اونیه که من بخوام از خودم دفاع کنم. من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم. من هیچ ادعایی ندارم.» همه میدونستن اون همکارم مقصره. ولی به چه قیمتی ؟ من میتونستم از شخصیتم هزینه کنم. و ده سال سابقه کار با انضباطم رو قربانی کنم. ولی خداوند قلب من رو متوجه خودش کرد و منو هدایت کرد.
این آیه از سوره یوسف رو ببنید «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»
درسته من در حدی نیستم که خودمو با یوسف پیامبر مقایسه کنم ولی قانون خداوند همیشه جواب میده. برهان الهی بر قلب انسانی که از خداوند درخواست هدایت میکنه قرار میگیره و انسان رو نجات میده ، انسان رو هدایت میکنه.
یه نکته دیگه ای که به ذهنم میرسه بگم اینه که دقت کردین یه وقتایی میخوایم بریم توی اتاق کناری یه کاری انجام بدیم وقتی از این اتاق میریم تو اون اتاق یادمون میره. فراموش میکنیم چیکار داشتیم. علتش هم اینه هر گونه تغییر جزیی در حالت و مکان و شرایط میتونه ذهن رو گول بزنه تا اون هم افکاری که داره مرور میکنه رو عوض کنه. استاد به پیاده روی اشاره کردن. یکی از اثرات مخفی همون پیاده روی اینه که ما محیطمون عوض میشه. اگه ذهن بخواد بیافته توی چرخه تکراری و پایان ناپذیر افکار منفی میتونه بدترین کارها رو رقم بزنه. همون ذهنی که کارش حفظ بقاست میتونه ما رو ببره به سمت تصمیم در نابودی بقا (همون مثال خودکشی که استاد فرمودند) یه پدیده ای هست توی صنعت بهش میگن «سرج: Surge » یه چیزی در مورد جریان سیالات. بعضی از تجهیزات که یه گاز یا مایع رو جابهجا میکنن، توی یه شرایطی که قرار بگیرن یه شیر ایمنی باز میشه که باعث میشه سرج اتفاق بیافته تا دستگاه خالی نشه، با کمبود سیال مواجه نشه. و از خروجی جریان رو میده به ورودی صرفاً جهت پیشگیری از فاجعه در لحظه ابتدایی ولی اگه سرج ادامه پیدا کنه فاجعه ای بزرگتر اتفاق میافته. بخاطر همین یه سیستم دیگه تعبیه میکنن به نام آنتی سرج. یه وقتایی حس میکنم این چرخش سیکل معیوب افکار توی ذهن میتونه عین پدیده سرج عمل کنه. اونقدر این افکار میچرخن و میچرخن که دما و فشار میره بالا و مغز میخواد منفجر بشه.
این جهان همه اش بر اساس انرژی و قوانین فیزیکه، همون پدیده سرج صنعت ، میتونه ذهن ما رو هم تخریب کنه. شاید توی روانشناسی به جای سرج بهش بگن چرخه مخرب افکار منفی . شما هر چی دوست داشتی صداش کن. انرژی این جسم و ذهن اونقدری قوی نیست که همه نازیبایی ها و ناراستی های عالم رو درست کنه. ولی اونقدری توان داره که ما رو به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش ببره. وقتی میدونیم که ذهن میتونه یه چرخه ای از افکار رو شروع کنه و ادامه اش بده ، پس چه بهتر که ما یه بذر فکر مثبت بهش بدیم تا اون بکاره و پرورشش بده و احساسات مثبت رو به جهان ارسال کنه.
به لطف و هدایت الهی و آموزشهای استاد عباس منش مدتهاست که دیگه اون واکنشهای هیجانی و احساساتی رو از خودم بروز نمیدم. و حتی این قصه ای که براتون تعریف کردم هم مدیون آموزشهای استاد بودم. اگه اون موقع آگاهی نداشتم که هر اتفاقی به واسطه باورهای خودمون رخ میده قطعاً من هم وارد اون چرخه مخرب میشدم.
از شما ممنونم استاد عباس منش ،بخاطر این فایل ، و بخاطر همه فایلها و آموزشها و به خاطر این الگو و طرز نگاه به موضوعات. این نگاه تحلیلی به وقایع و اتفاقات و درس گرفتن از اونها. اگه کار خوبی کنیم و نتایج خوبی بگیریم تحلیلش کنیم، اگه منفی بود بازم تحلیلش کنیم. این نگاه تحلیل گرانه اینم مدیون آموزشهای شما هستم استاد عزیزم. من اینها رو در گذشته نداشتم و نتیجه اش هم این بود که انرژی و احساساتم رو در جایی غیر مهم مصرف میکردم. یکی از طنزهای مهران مدیری بود بنام «در حاشیه» یه نقشی داشت که جواد رضویان اونو بازی میکرد، یه دیالوگ طنز داشت که همیشه میگفت : « اینجی سودِش کجاست»،من الان دیگه بارها از خودم میپرسم اینجا سودش کجاست، سودش برای من چیه، اصلا سود و ضرر من تو چیه؟؟ اینکه بجنگم برای یه موضوع بچه گانه، یا اینکه خسیس باشم در نگاه داشتن و پرورش احساس و افکار مثبت؟؟ یه وقتایی خوبه از خودمون بپرسیم «اینجا سودش کجاست».
استاد یه شوخی هم کنم یه کم بخندین. من فایلهایی که میاد رو چندین بار میبینم و میشنوم. توی ماشین بودم با همسرم داشتم فایل رو میدیدم، رسید اونجا که گفتین توی شرایط هیجانی مثبت هم قولی ندین که بعداً براتون مسئله بشه ، من یه قولی به همسرم داده بودم که قرار بود یه مبلغی به حسابم بیاد و بهشون گفته بودم هر وقت اون مبلغ رو دریافت کردم N تومنش رو میدم به شما. رسید به اینجای صحبت شما. گفتم ممنونم استاد به موقع منو نجات دادی. ببین استاد داره میگه تو زمان خوشحالی قولی ندین که براتون مسئله بشه. من حرفی که زدم رو پس میگیرم. اون ماجرا کنسل شد. خلاصه این فایل اثر مالی هم برام داشته تا الان. سپاسگزارم استاد.
«بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست ؛ بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست»
«غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود ؛ ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست»
«چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب ؛ سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست»
«که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین ؛ نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست»
«تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست»
«نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر ؛ که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست»
«غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد ؛ که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست»
«رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای ؛ که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست» (غزل37حافظ)
سلام و درووووووود سعیده جان خواهر نازنین و توحیدیم، چقدر چقدر از کامنتت لذت بردم و بسیار ممنون و سپاسگزارم ازت که لطف کردی، محبت کردی، در حق داداشت خواهری کردی برام کامنت نوشتی. همیشه کامنتهات برام آموزنده است. به لطف و هدایت الهی میام و برای شما و بچه ها کامنت مینویسم و میگم من یه بنده درست و خداوندِ هستم، در سرزمین و زمان درست و در جایگاه و مأموریت درست.
واقعاً ممنونم ازت. وقتی دیدم استاد عباس منش عزیزم به این کامنتم امتیاز داده، گفتم حله، پس تو مدارم ، استاد امتیاز رو داده یعنی شاگرد خوبی بودم. یعنی دارم تکالیفم رو خوب انجام میدم. الان هم کامنت شما رو دریافت کردم. امروز رفته بودم خونه مادر. بنده خدا هر چی کار داره صبر میکنه من برگردم میسپاره به من. چون من هر چی بگه میگم چشم و همون کار رو انجام میدم. بقیه برادرام انجام میدن ولی با نق و نوق. من میگم مادر بهتر اینه که اینجوری انجامش بدم، میگه نه اینجوری که من میگم، میگم باشه. هدف من انجام کار نیست، هدف من رضایت مامانه، شنیدن کلمه باشه . منم میگم باشه چشم … امروز رفتم کلی کارهای مختلف بهم سپرد. کلی برام دعای خیر کرد. الان هم خسته برگشتم خونه. ولی تعهد روزانه ام رو باید انجام میدادم ،هر روز یه آیه از قرآن و یه باور توحیدی. اونو نوشتم، آخر کامنت برات مینویسم کجای قرآن بود. و بعدش گفتم یه سر بزنم سایت چه خبره. کامنتت رو دیدم و خوندمش و گفتم صبح پاسخ بنویسم. بعدش گفتم بیخیال حمید، الان انرژی مثبت کامنت رو دریافت کردی، بیل که نمیخوای بزنی؟ یه کامنت میخوای بنویسی برای خواهرت، اونم چه خواهری ، سعیده جان. بنویس بعداً برو بخواب. خلاصه اینکه این بچه پرو اومد بازم حرف بزنه…
و اما هدایت قرآنی؛
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
کهیعص ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت محروم و بی بهره نبودم. (4)
گفتم اینکه زکریا از خدا درخواست بچه دار شدن کنه اونم بعد از هزاران سال که از این قصه میگذره کجای زندگی منه؟ خداوند قراره چی بهم بگه؟ خدایا تو داری چی بهم میگی؟
و توی دفتر نوشتم:
*احاطه و آگاهی خداوند از همه حالات و درخواست های بندگانش خصوصاً اهل ایمان.
*قانون تکامل در خصوص رسیدن به خواسته
*درخواست از خداوند در خلوت و سکوت و آرامش خودمون
*درخواست بی واسطه از خدا بدون نیاز به شفیع
*رحمت بی منتها و وسیع خداوند بر بندگانش …
*یادآوری قانون درخواست، فقط از خداوند
*خداوند با مرور مثالهای پیامبران به اهل ایمان آموزش میده چطور درخواست کنید.
و و و و ….
و بعدش یه کمی دل خدا رو خوردم از نق زدن …
آخرش گفتم خدایا ، فقر بدترین کفران نعمتیه که من میتونم به درگاه بی منتهای تو مرتکب بشم. تو وهاب و رزاق و رحیم باشی و من بخاطر باورهای غلطم بخوام فقیر بمونم این بدترین کفر نعمته.
امیدوارم این هدایت قرآنی برای تو هم جالب باشه ، هرچند خودت خیلی بیشتر از من از قرآن بهره میبری. برات از خداوند بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
راستی اگه کامنتم انرژی مثبت نداشت منو ببخش و بذار به حساب خستگیم. راستی تو چطوری هر بار عکس پروفایلت رو عوض میکنی و من ده ها بار تلاش کردم و نتونستم. و هر بار که نمیشه میگم اکی حتماً نباید بشه . وقتی نمیشه یاد صحبت های استاد میافتم که هر راه سختی قطعاً راه اشتباه است.
که هرچقدر بخونم ،ته دلم ذوق کنم بگم آخ جون بازم هست!
بازم قراره از حمید یاد بگیرم
بازم خدا داره از نوشته های حمید باهام حرف میزنه …
اینو از ته قلبم میگم،بینظیری پسر…
لذت بردم از نکته هایی که از آیه ها درآوردی و سخاوتمندانه باهام به اشتراک گذاشتی
قلبمو روشن کردی،خدا قلبتو روشن کنه :)
یکی از فانتزی هام اینکه ،ی جایی دورهم بشینیم هرچند وقت یکبار آیه های توحیدی رو بزاریم وسط و درموردش حرف بزنیم …استاد هم هست …به حرفامون گوش میده ..اشکالاتمون رو میگیره …نظر میده …
حتی فکر کردن بهش لذت بخشه …
باور کن خیلی ممنون و مدیونت میشم اگر هربار نکته ای داشتی برام بنویسی و به آگاهی هام اضافه کنی
خدا مادرت رو برات حفظ کنه …بازم ازت یاد گرفتم….با اینکه خیلی وقته که با مادرم در صلحم …اما گاهی سر داستان حجاب بهم میپیچیم ….با خوندن توضیحاتت فهمیدم باید بیشتر با مادرم در صلح باشم …سعی نکنم بهش ثابت کنم که داره اشتباه میکنه …لج نکنم باهاش …ی جوری رفتار نکنم انگار نظرش برام بی اهمیته …
اینم ازون مواردی که باید بیشتر روی خودم کار کنم،نگاهم رو از بیرون بیارم به درون خودم
و بگردم ببینم پام روی کدوم ترمز گذاشتم که هنوز ازین دست تجربه ها دارم …
بازم ازت ممنونم…
گرفتی چی شد؟دقیقا روزی که من اعتراض کردم چرا عکستو عوض نمیکنی،شما ازم پرسیدی چه جوری هی عکستو عوض میکنی : ))))))))))
الله اکبر این همه جلاااااال
الله اکبر این همه شکووووه
(خنده ی اشکی )
بابا پسر تو این همه مسئله توی زندگیت حل کردی! این دیگه خیییلی پیش پا افتاده ست!
ی فیلتر شکن خوب نصب کن روی گوشیت تا وردپرس رو باز کنه دیگگگگه!!!!
البته من مجبور شدم کیفیت عکس رو خیلی بیارم پایین تا آپلود بشه
چرا انقدر اصرار داشتم این عکس روی پروفایلم باشه؟
این همون عکسی که تو شیفت شب ،از منطقه مین گزاری شده(بحث همکارام) فرار کردم،ی چایی داغ ریختم رفتم تو حیاط زیر درخت های پر از بهار نارنج نشستم کامنت بچه هارو خوندددم و کللی لذت بردم …قبلا گفتم میزارمش پروفایلم …بالاخره قسمت شد
انشالله قسمت شما آرزومنداااان بشه :)))))))))))))))
سلام و درود مجدد فراوان به سعیده خانم خواهر بزرگوارم.
ببین الان صبحه ، هنوز ویندوزم کامل بالا نیومده ، خیلی حرفم نمیاد، میخوام کامنت بنویسم اگه طولانی نشد دیگه خودت به بزرگواری خودت عفو کن. در مورد بحث و گفتگو با مادر گرانقدر. اول اینکه خدا رو شکر بخاطر حضور پدر و مادر گرانقدر تون که الهی همیشه در پناه رحمت و برکت الهی باشند، به یمن وجود ارزشمند این دو عزیز شما الان اینجا توی این سایت توحیدی دارید به گسترش توحید در جهان کمک میکنید. ما آدمها دوست داریم مورد احترام و مورد توجه باشیم. شما هر کاری دلت خواست بکن، فقط به پدر و مادرت بگو باشه چشم. این چشم، این تایید ، این احترام رو بهشون هدیه بده، بعد که رفتی بیرون هر جوری خودت صلاح دونستی با توجه به قانون عمل کن. بالاخره شما شاگرد استاد عباس منش هستی. با بیش از 99% جامعه متفاوتی. اینو انجام بده و تاثیرش رو که خودت حس کردی اونوقت به حرف من ریش سفید پی میبری.
آهان راستییییی ، من بالاخره تونستم عکس پروفایلم رو عوض کنم و متوجه ایراد ماجرا شدم. یه جایی تو کامنتت نوشته بودی مجبور شدی حجم عکس رو خیلی کم کنی. تمام عکسهایی که من قبلاً تلاش میکردم بذارم روی پروفایل و نمیشد رو با دوربین عکاسی گرفته بودم ، و بعدش فرمت خام رو داده بودم فوتوشاپ، خروجی گرفته بودم. (فرمت خام عکس حدود 28 مگابایته که وقتی jpeg میشه تا حدود 12-15 مگابایت ممکنه حجم داشته باشه) دیروز که کامنتت رو خوندم گفتم نکنه ایراد کار من همین حجم عکس بوده. با اجازه ات رفتم دیدم عکس زیر 2,5 مگابایتی توشون نبود. الی ماشاءالله حجم عکس برای آپلود بالا بود. 5-6-8 مگابایت یه عکسی که مدتها تلاش میکردم و نمیشد … 11.5 مگابایت بود . دقیقاً همون استیکره که با دست زده تو پیشونیش.
آه راستی اینو بگم یه کم بخندی. دیروز عصر رفته بودم توی ساحل پیاده روی ، غروب شد هوا تاریک بود ولی من هنوز توی ساحل بودم. پیاده رویم تموم بود ولی روی یه نیمکت نشستم ساحل و دریا و رهگذرها و غروب رو دیدم و هوا تاریک شد، کامنت خوندم و کامنت نوشتم. کامنتت رو دیدم ، زدم زیر خنده، میخوندم بلند بلند میخندیدم ، فارغ از اینکه رهگذر ها میگن این یارو خل شده. تا رسیدم به موضوع حجم عکس برای آپلود ، با صدای بلند گفتم خدااااااا قووووووت … رفتم یه نگاهی به عکسهای گالری انداختم و حجم عکسها رو دیدم ، گفتم بعله دیگه. نباید هم آپلود بشه. آخه عکس یازده مگابایتی، اونم با VPN باید حتما استارلینک داشته باشم. و بالاخره امروز صبح موفق شدم عکس جدید آپلود کنم. حالا این پیرمرد کچل ریش سفید پر حرف رو ببینید. ( اعتماد به نفس زیر خط فقر)
ولی بازم خدا رو شکر بخاطر این تضادها. وقتی برسیم آمریکا روزی هزار بار خدا رو شکر میکنیم بخاطر سرعت اینترنت و بخاطر اینکه دیگه نیازی به VPN نیست.
از طرفی کلی امکانات دیگه مثل یوتیوب و سایتهای عالی دیگه که میشه ازشون بهره برد. من بخاطر موضوعات شغلی جدیداً یه سری فیلم آموزشی نیاز دارم و کلی استاندارد NFPA که باید مطالعه کنم. ولی بخاطر همین ماجرای فیلترینگ نمیتونم ببینم یا نمیتونم اون سرفصلها رو خریداری کنم.
چقدر من هم مشتاق چنین دور همی های توحیدی هستم. یه جمع 20-30 نفره از شاگردان استاد عباس منش دور هم جمع بشیم و تجربیات مون رو بگیم و هر بار استاد برامون توضیح بده که قانون اینه و این. از نشانه ها و هدایت ها بگیم، از وهاب و رزاق و رحیم و کریم و هادی بودن رب العالمین بگیم.
راستی اگه حوصله اش رو داری تا یه قصه دیگه هم برات بگم. غروب دوشنبه هم رفته بودم پیاده روی. یه آقایی رو دیدم توی ساحل دوربین گذاشته روی سطح آب و داره تایم لپس میگیره. من داشتم مستقیم میرفتم یهو 90 درجه گردش به راست کردم و رفتم ببینم این آقا داره چیکار میکنه و ازش سوال بپرسم. حالا منو میگی باور خودم اینه که من بشدت مقاومت دارم برای ملاقات با آدمهای جدید. هر چند خانمم میگه تو خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی. رفتم جلو سلام و علیک ، یه پسر جوون ، خوشتیپ، فوق العاده ، بسیار با شخصیت ، بسیار مودب و محترم و بسیار بسیار توحیدی و آگاه. قانون رو میدونست بدون اینکه شاگرد استاد عباس منش باشه. چقدر چقدر با خودش در صلح بود. اهل غرب کشور بود ولی مهاجرت کرده بود تهران. بهش گفتم ببین من از جزییات زندگیت خبر ندارم. ولی تو با دست خالی، با جیب خالی،بی هدف مهاجرت کردی فقط با توکل به خدا، قطعاً خانواده هم کلی باهات مخالفت کردن. گفت آره همینطوره. گفتم توی تهران هم کلی درها برات باز شده گلی فرصتهای جدید از جایی که فکرش رو نمیکردی . گفت آره آره بخدا همینه. گفتم فرصتهایی اومده سراغت که آدمهایی که سالها اونجا بودن به ذهنشون نرسیده یا این فرصت نصیبشون نشده. گفت آره. گفتم اینها ویژگی های مهاجرته. سرتو درد نیارم. هر چی من توی این مدت از قرآن و از استاد عباس منش یاد گرفته بودم رو با این بنده خدا صحبت کردم. و گوش میداد و تایید میکرد، بشدت شنونده خوبی بود برای پر حرفیهای من، و برام میومد و میگفتم براش و هر چند دقیقه یبار میگفتم من وقتتو گرفتم ببخش خیلی پرحرفی کردم حس میکنم خیلی مزاحمت شدم. میگفت نه بقیه اش رو بگو من دارم لذت میبرم. چند ساعت گفتگوی ما طول کشید. همش هم من حرف میزدم بنده خدا جملاتی کوتاه میگفت ولی خیلی قانون رو مسلط بود. سایت استاد رو هم براش معرفی کردم. بعدش گفت آره اسم استاد عباس منش رو زیاد شنیدم .
عکاسیش بسیار عالی بود. فیلم کوتاه درست میکرد. و چقدر چقدر تو کارش موفق بود.23 سالش بود. ولی با دست خالی و یه کوله پشتی پا شده بود اومده بود بوشهر. هر چی اصرار کردم گفتم بریم خونه گفت نه مزاحم نمیشم. خلاصه هر چی جای دیدنی استان به ذهنم رسید رو براش گفتم اینجا و اینجا زیبایی های طبیعی داره برو ببین. و منی که 8743 تا عکس توی گوشیم دارم که 5415 تاش فقط عکسهای دوربین گوشیه ، تا یه جایی رو میگفتم و توی گوشی باز میکردم خیلی سریع عکسهاش رو پیدا میکردم، میگفتم این ساحل فلان روستاست، اینجا خلیج نایبند ، اینجا جنگلهای حرّا. همه رو یکی یکی یادداشت میکرد که توی سفرهای بعدی بره ببینه. خیلی به نشانه ها اعتقاد داشت. یه بار که با خانمم رفته بودم از این مغازه های لوازم خیاطی و نخ و سوزن و این چیزا … توی قفسه اش یه سری مهره های مکعبی دیدم حروف انگلیسی روش بود. منم چندتاش رو گرفتم و یه دونه
IN GOD WE TRUST درست کردم زیر آینه ماشین آویزون کردم. گفتم تو که به نشانه ها اعتقاد داری ، اینم یه نشانه. میدمش به تو. کلی خوشحال شد.
حالا همه این قصه رو گفتم که برسم به اینجا…. میگی دور همی و گفتگو. تا برای این دوستم از قرآن و سرگذشت ابراهیم و موسی میگفتم، گلوم رو بغض میگرفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم. احتمالاً این صحنه رو توی دورهمی مون با استاد ببینی.
چقدر حرف زدم. خدا به خیر کنه.
از صبح که بیدار شدم این غزل حافظ توی ذهنم داره مرور میشه. اینم برات بفرستم و کامنتم رو تموم کنم…
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد ؛ از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد
صوفیِ مجلس که دی جام و قدح میشکست ؛ باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهدِ عهدِ شباب آمده بودش به خواب ؛ باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مُغْبَچهای میگذشت راهزنِ دین و دل ؛ در پِی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتشِ رخسارِ گل خرمنِ بلبل بسوخت ؛ چهرهٔ خندانِ شمع آفتِ پروانه شد
گریهٔ شام و سحر شُکر که ضایع نگشت ؛ قطرهٔ بارانِ ما گوهرِ یکدانه شد
نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری ؛ حلقهٔ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد
منزلِ حافظ کنون بارگهِ پادشاست ؛ دل بَرِ دلدار رفت جان بَرِ جانانه شد
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر گلم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود ارزشمندت. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود این استادان عزیز و این سایت توحیدی.
مثلا اول کامنت نوشته بودم حرفم نمیاد. خخخخ ، حالا خودت یه نگاهی به کامنت بنداز و قضاوت کن.
ممنونم ازت که تمرین ستاره قطبی امروزم شدی که مثبت بگم و بنویسم. کاش یه امکانات به سایت اضافه بشه که بتونیم منظره ها و تصاویر زیبا رو که در طول روز میبینیم به اشتراک بذاریم. و زیبایی ها رو منتشر کنیم.
اول که بگم کامنتهای شما و خانم شهریاری و خانم عطایی و عمو فریدون و مجید آقای مرادی و یکی دو تا دیگه از دوستان برام توی ایمیل نوتفیکیشن میاد ولی انصافا تا اسم شما و خانم شهریاری رو میبینم سریع میشینم ببینم چی نوشتین انصافا گنجهایی توی این کامنتهاست بقول استاد
بگذریم
اون آیه ای که اول اوردی من دیروز یا دیشب بقصد هدایت اتفاقی قرآن رو باز کردم اون اومد وخیلی برام جالب بود که همون آیه رو شما نوشتین و اصلا اتفاقی نیست
دوما ماشالله به این قلم گیرا و داستان نوشتن عالیت که آدم دلش میخاد طولانی تر باشه و البته این حس رو من تنها ندارم
شروعش رو پایانش رو نتیجه گیریش رو مثالهاش رو داستانهای واقعیش و ملموسش رو همش بجا و عالیه
یقینا اگه جاتون توی آتش نشانی نبود پشت یک میز در حال نوشتن یا جلو یک دوربین خفن در حال ضبط برنامه و صحبت های طلایی بود و البته که این رو جدی میگم لاریب فیه
در ادامه
اینکه چقد خوبه که هستین همتون و مینویسین و این فضا فراهمه
سلااااااااام و درووووووود فرااااااااااااااوان به آقا جواد عزیز. برادر نازنینم. سپاس سپاس سپاس. از این همه لطف و محبت شما سپاسگزارم آقا جواد.
امیدوارم پر حرفهای حمید امیری باعث نشه ایمیل رو غیر فعال کنی. آخه من خیلی کامنت میذارم توی سایت. اگه زمان درس و مدرسه و دانشگاه همینقدر مشق و تمرین نوشته بودم الان قطعاً داشتم توی اسپیس ایکس روی نسل جدید Gas turbine های هایتک کار میکردم ، یا شایدم توی مریخ در حال کاشت هویج مریخی بودم. (آقا خودت اینجا یه چند تا استیکر خنده اشک آور بذار)
اگه وقت کردین یه نگاهی به کامنت خانم شهریاری این پایین بندازید. این آیه برای ایشون هم نشانه بود. جواد جان ، داداش عزیزم؛ باور کن حمید هیچی از خودش نداره. وقتی حالم خوبه خودش میاد. وقتی آرامش باشه، وقتی ذهن ساکت بشه، قلب خودش ناخودآگاه وصل میشه به خدا. اگر کلام خوب و مثبتی نوشتم منشأش خدا بود. اگه دیوونه بازی درآوردم تنظیمات کارخانه بود. من کامنت تایید نشده و حذف شده از سمت استاد عباس منش هم دارم. من کامنت امتیاز نگرفته از سمت استاد عباس منش زیاد دارم. وقتی میبینم استاد به کامنتم امتیاز نمیده میگم حمید بازم از مدال آموزش خارج شدی. امتیاز دادن استاد مهر تاییده برام که دارم درست پیش میرم.
این آتشنشان بودن هم بخشی از تکاملم بوده. اگه سال 89-90 اومده بودم توی سایت الان عکس پروفایلم یه آدمه کله شق بود با یونیفرم سفید نیروی دریایی. شاید به همین زودی یه عکس پروفایل ازم ببینی با کت و شلوار و کراوات پشت تریبون سخنرانی. مهم اینه که به جریان هدایتم اعتماد کنم. آرام باشم. دل رو بدیم به دریا ببینم این قایق رو به کجا میبره. قطعا خداوند جای خوبی میبره.
بقول فردوسی بزرگ «که داند به جز ذات پروردگار ؛ که فردا چه بازی کند روزگار»
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی جواد جان.
اولای کامنت خندم گرفته بود از مکالمات شما با اون نجواها
یاد شبهای برره افتادم و وجدان شیر فرهاد
(جای خالی استیکرها هم زیاد احساس میشه)
ولی هرچه قدر اومدم پایینتر و ادامه کامنتتون رو مطالعه کردم
فقط تحسین بود و تحسین
واقعا تحسین داره
در واقع ما در زمان هایی که یه اتفاقی میفته ، ذهنمون دیگه تمام اون آگاهی ها و درک ها رو یادش میره ، یه جور جوگیر شدن هست و ذهن میخواد آدم رو وادار کنه که از خودش دفاع کنه دلیلش هم اینه که نمیخواد خرد بشه تحقیر بشه کوچیک بشه عزت نفسش زیر سوال بره …
دفاع کردن از خودش حرف زدن حتی داد و هوار یا حرف نامناسب رو ، به دست آوردن عزت نفس و شخصیت ، قلمداد میکنه
در واقع ما باید بیایم جای این لذت رو در ذهن ، تغییر بدیم
لذت رو تعریفش کنیم با سکوت با ترک اون محل با واکنش نشون ندادن
عزت نفس و شخصیت رو در ذهنمون تعریف کنیم با توانایی کنترل خشم و در لحظه اقدام نکردن
همون اهرم رنج و لذت رو بیایم و با قصه ی عصبانیت و خشم و سکوت و …باز نویسیش کنیم
نکات بسیار عالی رو در کامنتتون نوشتین
ما با سکوت و ترک محل و در راهکار شما پیاده روی درواقع بخودمون فرصت میدیم که این اگاهی ها رو بیاد بیاریم
سلام و درود به شما خواهر بزرگوارم، فاطمه خانم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما و زمان ارزشمندتون که برای نوشتن کامنت برای من اختصاص دادین. بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم. داستان هدایت تون رو هم خوندم. حس کنجکاوی و فضولی کودک درونم داره میپرسه 202371 چیه ؟ خخخخ بیخیال کنجکاوی کودک درون. منم به شدت باهاتون موافقم که کاش استاد عباس منش استیکرها آزاد کنن، بشه یه کم شیطنت کودک درون رو به نمایش گذاشت (هر چند همیشه حق با استاده).
من کاملاً با صحبتهای شما موافقم. این اسب چموش و سرکش ذهن بشدت تقلا میکنه که لگد بزنه و همه چیز رو خراب کنه، یعنی همین الان هم این موضوع بحث با اون بنده خدا رو بیاد میارم دلم میخواد برم کتکش بزنم. با بیاد آوردن باز هم ذهن میره توی اون فضا. من نوشته بودم یه مسیر 7 کیلومتری رو پیاده روی کردم. همین الانش خودم تعجب میکنم چطوری این مسیر رو من پیاده برگشتم. با اون شدت ناراحتی. تمام طول مسیر ناراحتی ادامه داشت. و البته مرور درسهای توحیدی هم بود. یه چیزی عین بازی پینگ پونگ. یکی منِ توحیدی میزد، یکی منِ نجواگر ذهن. و تا چند ساعت ادامه داشت. خدا رو شکر میکنم که خداوند منو از حال بد نجات داد.
یادمه چند سال پیش یه مستند میدیدم در مورد نیروی هوایی ارتش. یه استاد خلبان فانتوم بود که کلی هم شاگرد داشت. وقتی میرفت پرواز، لیدر یه دسته 4 فروندی بود همزمان آموزش هم میداد. و صحبت این شد که 80% عمر مفید یه جنگنده صرف آموزش میشه و وقتی ازش پرسیدن چرا شما اینقدر آموزش میبینید در پاسخ گفت: به تجربه ثابت شده که یه خلبان جنگنده توی شرایط عملیاتی فقط و فقط از 20-25% توانایی هاش میتونه استفاده کنه. 75% دیگه در زمان هیجان و استرس به فراموشی سپرده میشه. ممکنه توی یه شرایط یه تصمیم بگیره و وقتی که عملیات تموم شد بگه ای کاش فلان مانور یا فلان تکنیک رو اجرا کرده بودم خیلی موثر تر بود. به همین علت ما اونقدر آموزش رو ادامه میدیم که مهارت خلبانها بحدی بیاد بالا، که اون 25% توانایی زمان هیجان عملیات بیشتر از 100% توانایی خلبان دشمن باشه. اثبات این صحبت استاد خلبان اینه که چند وقت پیش یه کلیپ دیدم توی فضای مجازی که یه فانتوم F4 ایرانی تونسته بود روی یه F18 سوپر هورنت آمریکایی لاک آن کنه (چیزی شبیه تعقیب و گریز یه BMW سری 7 با پیکان مدل 57، و موفقیت پیکان در برابر BMW)
این یه قانونه، در آموزش.
ما باید اینقدر این آموزه های استاد عباس منش رو تکرار و تکرار کنیم که در زمان واکنشهای هیجانی و احساسی همون 25% مون بتونه ما رو نجات بده و همون 25% صدها پله توحیدی تر باشه از بقیه مردم. دلیل موفقیت استاد عباس منش هم همینه، اینقدر در آرامش روی خودشون کار کردن، تکرار و تمرین و آموزش رو ادامه دادن، که وقتی یه شرایط ناجالب براشون پیش میاد، عین رد شدن یه تانک از روی یه سرعت گیره. برای ما حکایت رد شدن پراید از روی سرعتگیره. جلوبندی میاد پایین، ولی استاد اصلا احساسش نمیکنه.
امیدوارم این مثالهای نظامی من تونسته باشه مفهوم رو برسونه…
آخه واقعاً چرا اینقدر توپ و تانک و جنگنده توی ذهن منه ؟؟ خخخخ (استیکر تعجب و خنده و همونیکه با دست زده تو پیشونیش)
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر بزرگوارم.
همین ابتدا میخوام این ویژگی شما که بنوعی منحصر بفرد هست رو تحسین کنم
من تحسینتون میکنم بابت اینکه در پاسخ به کسانی که برای کامنتهاتون پاسخ نوشتن جواب های جدید زیبا بقول کتاب ادبیات بدیع (: مینویسین و صرفا به امتیاز دادن اکتفا نمیکنید …این بر شخصیت و ادب و عزت شما خیلی اضافه کرده و بسیار تحسین برانگیزه …
خانم شایسته عزیز به این حس کنجکاوی میگن کنجکاوی مقدس
و باور دارم این کنجکاوی شما مقدس بود …باز هم تحسین میکنم و شکرگزار خداوندی ام که الهام می کند کامنت برای چه افرادی بنویسم و بعد هم باقی قصه …
اون 202371…واسه اونه که هرکسی که دوست داشت بتونه پیدام کنه …
ممنونم بخاطر جواب پر از علم و آگاهی تون برای من برادر عزیز و بزرگوار
سلام و درود مجدد به شما فاطمه خانم ، خواهر بزرگوارم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما. ببخشید با تاخیر کامنتتون رو پاسخ میدم. من این رو وظیفه خودم میدونم در پاسخ به محبت و بزرگواری دوستانم که لطف کردن و زمان ارزشمندشون رو اختصاص دادن برای نوشتن کامنت ، و با چیزی که نوشتن حال من رو خوب کردن، و من باید قدردان شون باشم و شاکر خداوند بخاطر داشتن این دوستان خوب و این پاسخ دادن حداقل کاریه که میتونم بکنم.
داشتن شما عزیزان بعنوان اعضای خانواده ، داشتن استادانی عزیز چون استاد عباس منش و خانم شایسته و حضورم توی این سایت یکی از شکرگزاری های همیشگی من بوده و خواهد بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
براتون از درگاه رب العالمین بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
سلام و درود به شما سعیده حنیف و موحد. سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندت. خدا رو شکر که آیه ای به قلبم الهام شد که برای تو هم نشانه بود. این ماجرا دقیقاً برای آقا جواد یوسفی هم اتفاق افتاده. کامنتش رو بالا بخونید.
چیزی که من دارم بهش فکر میکنم اینه که خداوند در هر صورت به بندگان شایسته اش هدایت رو میفرسته ، فقط این وسط منت سر حمید میذاره، میگه من میخوام احساس بنده های خوبم رو مثبت کنم، حمید امیری منت سرت میذارم تو رو تو این کار و احساس شریک میکنم.
«سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ؛ که هر چه بر شما میرود ارادت اوست»
استاد ممنون بابت فایل عالی تون و فضای پاریداس که به من آرامش عجیبی میده .
سوال اول:
در شرایط احساسی شدید مثل خشم و عصبانیت ترس ترحم و…تصمیماتی گرفتید که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت ؟
من قبلاً همیشه چوب عصبانیتم را خوردم و زود پشیمون شدم .
ولی چهار ساله تقریبا عالی عالی هستم و تونستم تا حدود 75 درصد خودم را نگه دارم.
و بازهم دارم روی خودم کار میکنم که به 100درصد برسونم .
مثلاً بعضی وقتها شده با شوهرم بحث کردم و توی اوج عصبانیتم حرفهایی زدم که بعد از آشتی کردن و البته بعضی وقتها الان هم شده شوهرم گفته تو اونجا این حرف و زدی و من گفتم جدی باور کن یادم نمیاد .
وبه دلش گرفته و من خیلی از این کارم پیشمون شدم .
ولی الان سعی میکنم وقتی حتی عصبانیم اصلا حرف نزنم یا بیشتر حرفهام و میخورم و نمیزنم و سعی میکنم کنترل کنم خودمو.
چند وقت پیش بازهم به اتفاقی افتاد ومن زود تصمیم گرفتم که دیگه طلاق گفتم فردا دادگاه و تموم.
وقتی شب قبل از خواب از خدا خواستم منو هدایت کنه .
که خواب امام رضا را دیدم بیدار شدم صبح بچه ام و گذاشتم مهد و مستقیم رفتم حرم و یه گوشه نشستیم و با خدای خودم حرف زدم و حرف زدم و به من گفت زینب آروم باش و صبر کن زود عجله نکن و زود تصمیم نگیر.
و پیاده همین جور اومد از حرم و یکساعت فقط به زیبایی ها تمرکز کردم و حالم خوب شد خیلی خوب.
روز بعد گفتم خدایا یه بارون میخوام تند تند که این حال بدم و بشوره و ببره .
ابری بود ولی نمیبارید روز بعد دخترم گریه منو ببر پارک گفتم زینب این یه نشونه است برو مغازه را بستم و رفتیم و باران شروع شد اول نم نم بعد رسیدیم پارک دخترم بازی کرد برگشتنا یه بارون عالی گرفتم و من همش صورتم به آسمون بود و هی بارون شدید و شدیدتر شد عالی بود عالی اینقد حالم را خوب کرد.
الان خیلی خوب شدم خداراشکر قبلاً اگه حرفی یا چیزی میشنیدم زود یا زنگ میزدم یا میرفتم دعوا و عصبانی میشدم و اصلا منطق حالیم نیست و همه به نوعی ازم حساب میبردند ولی من احساس میکردم ازم دارند دور میشن ولی بعد مادر شدنم و بچه اولم به دنیا اومد دیگه دنیام عوض شد و آرومتر شدم و همه چیزرا میگفتم بچه ام گناه داره من باید براش الگو بشم و هی کمتر و کمتر شد خداراشکر
و این چند ساله خداراشکر دارم با خودم خیلی کار میکنم که در چنین مواقعی چکار کنم و چه تصمیمی بگیرم ولی هنوز100درصد نشدم ولی موفق میشم میدونم .
همیشه به خدا میگم هر چی میخوای به من بدی اول آرامش رابه من بده .
خداراشکر با کمک خدا و استاد عزیز و سایت بی نظیر و کامنت بچه ها که به من خیلی خیلی کمک کرده تا اینجا من به مراحل عالی میرسم .
خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد از شما بی نهایت سپاسگزارم و از خانم شایسته عزیز که خیلی برای ما زحمت میکشند سپاسگزارم
بنام خداوند خالق زیبایی ها و تنها قدرت مطلق جهان هستی.
امروز هجدهم اردیبهشت 1402
سپاسگزارم از استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند و بسیار فوق العاده و آگاهی های ناب.
تجربه ای که من از این مسیر دارم بر میگرده به تاریخ آبانماه 1397 اون زمان من با فایل های سریال تمرکز بر نکات مثبت هر روزم رو سپری میکردم در یک اتاق 50 متری با حمام و دستشویی بدون سقف در طبقه سوم یک آپارتمان، اون روزها شرایط سختی داشتم حتی زمانی شد که لب تابم رو فروختم و فقط یک گوشی بود و فایل ها و کاری که برای کسب درآمد انجام میدادم.
از ذهنم خارج نمیشه یکی از عزیزانم بهم زنگ زد و کلی حرف زد بهم چون بدهکار بودم و کلی خشمگین و ناراحت شدم و کلی بغض کردم، فقط دلم میخواست یه چیزی رو بزنم له و لورده کنم، ولی یک لحظه حرف استاد برام بزرگ شد مثل اینکه صدای استاد از یک استریو تو ذهنم و گوشم بلند بلند می گفتن که تمرکز کن به چیزهایی که داری و سپاسگزار باش، اون لحظه هیچوقت از یادم نمی ره با خودم گفتم:
خدایا شکر ت بابت اینکه یک سقف بالای سرم دارم.
خدایا شکر ت وقتی تو حموم هستم میتونم آسمون رو ببینم.
خدایا شکر ت که دوتا پسرم و خودم و همسرم کنار هم هستیم و از کنار هم بودن لذت میبریم چون از سال 94 با هم نبودیم به خاطر شرایط مالی و بدهی.
کلی شکرگزاری دیگه رو نوشتم و یک شکرگزاری هم کردم بابت اینکه خدایا شکر ت که امروز 15 آبان ماه 1397 و من و همسرم و پسرام لب ساحل کیش داریم قدم میزنیم این رو نوشتم چشام رو بستم و تجسم کردم شاید همه اینها به نیم ساعت نکشید روزی که این خواسته رو خواستم 12 یا 11 آبان ماه بود و معجزه اتفاق افتاد استاد من 15 نه بلکه 14 تو کیش بودم.
اصلا باورم نمی شد من کار میکردم من شاگرد داشتم و آموزش کارم رو میدادم به یک نفر ولی بعدش چندتا دانش آموز دیگه خیلی اتفاقی برام اومدن و سال 97 این رو تجربه کردم.
فکر میکنم سپاسگزاری در اوج احساسات چه منفی و چه مثبت یکی از بهترین راه ها باشه برای نه تنها خروج از اون موقعیت بلکه خلق یک موقعیت بهتر.
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این آگاهی ها و این هدایای ارزشمند در این سیاره دوست داشتنی و توحیدی.
سپاس از خداوند برای این همه نعمت فراوان این زمین بزرگ و رنگ سبز تازه که در هر فصلی رنگ خاص و جذاب داره و این دریاچه که قدم زدن در دور ان چه لذتی داره ، خدا را صد هزار بار شکر برای این همه نعمت .
ایه های که امروز در قران خواندم این بود :
بر تو منّت میگذارند که اسلام آوردهاند. بگو: اسلام آوردنتان را بر من منّت نگذارید؛ بلکه این خداست که با هدایت کردنتان بهسوی ایمان، بر شما منّت گذاشته است. (پس) اگر (در ادعای ایمان) راست میگویید (، این خداست که بر شما منّت دارد؛ نه شما بر او).»
(حجرات ١٧)
خداوند از غیب آسمانها و زمین آگاه است، و خدا، کارهایتان را بهخوبی میبیند.(حجرات ١٨)
بعد از خواندن این ایه ها واقعا باور و تایید کردم خدا واقعا منت گذاشته این راه و شاخت توحید را به ما نشان داده و به این مسیر هدایت کرده .
استاد جان واقعا چه جوری میشه موضوع هر فایل با اتفاقات ان روز ما هماهنگ هست ؟!! این همه شاگرد این جا هست و برای اکثریت موضوع فایل با حوادث ان روز صدق می کنه .
امروز با تضادی مواجه شدم در محل کار ، که حسابی داشت حس و حالم را بد می کرد ، ولی خیلی با خودم حرف زدم قوانین را به یاد اوردم سعی کردم اصلا حالم بد نشه ، درصد خیلی بالایی هم موفق شدم .
موضوع این بود که در شرکت زمان تحویل پروزه است و کسی که من باهاش کار می کنم و باید با هم این کار را تحویل بدیم بسیار بی خیال و زیر کار درو هست ، یا در حال صحبت با تلفن هست یا در سر جاش نیست رفته سیگار بکشه و … خلاصه سمت خودش را انجام نمی ده ولی جوری تظاهر می کنه که خیلی در تلاشه و … چون مدیر مربوطه در شهر دیگه است و نمی دونه اینجا چه خبره ، از قضا متاسفانه این فرد ایرانی هست هر جور بخوام شکایت کنم دو سر سوخت أست هم از همکار شکایت کردم هم از هموطن ، خلاصه امروز را خیلی تلاش کردم که کارم را درست انجام بدم ،مرتب از خدا خواستم کمکم کنه ، سر ظهر هم رفتم پیاده روی و یک فایل از ١٢ قدم گوش مردم و اتفاقا فایلی بود که در دنیا همه جور ادمی نیاز هست با هر اخلاق و رفتاری نه کار اونها به من مربوطه نه کار من به انها ،من باید حواسم به خودم باشه ، من سمت خودم را انجام می دهم و برای ارامش بیشتر داشتن درخواست کردم که این فرد کار نکنم دیگه و سپردم به خدا که خودش درست کنه ، البته من مدتها است در فکر تغییر کارم هستم و این تضاد به وجود امده تا تایید برای این تصمیم باشه به خدا گفتم کار جدید با شرایط همه جور عالی میخوام از محیط کار و همکاران و درامد همه چی عالی باشه سپردم به خدا که خودش عالی و عزتمندانه برام جور کنه ، هر چه ان کریم بخواهد بهترین است من فقط ٢متر جلوترم را بیشتر نمی بینم او می داند و قطعا صلاح و نعمت برام میخواد .
من کلا ادم بسیار صبوری هیتم و راهکاری که من در مواقع بحث و دعوا و … همیشه داشتم سکوت کردن است اگر زمان و مکان اجازه بده حتما میرم پیاده روی برای من بهترین راه کار است . الان که با دانستن قوانین علاوه بر سکوت ، سعی در کنترل ذهن هم دارم و تلاش برای اینکه حس خودم را خوب نگه دارم به حوادث و ایده های خوب و شیرین فکر می کنم ، بر خلاف قبل که کلا نبش قبر می کردم و هر چی عمل بد و کار بد از طرف مقابل یادم می اومد تو ذهنم بررسی می کردم و خلاصه از کاه کوه درست می کردم و فحش و بد بیراه که نثار طرف می کردم .
نمونه ای که نتونستم کنترل کنم مربوط به سالها قبل است که در یک رابطه عاطفی در یک بحث و دعوا یک حرف ناجور زدم که هیج جور نشد که جبران بشه و رابطه تمام شد ، الیته نه فقط برای این بحث ولی علت تقریبا اصلی بود که. تجربه شد خیلی در بحث ها مراقب باشم چی میگم ، همکاری داشتیم که بزرگ بالا سرش نوشته بود در زمان عصیانیت نه تصمیم ، نه دستور .
در بسیاری موارد سکوت کردم و اصلا به بحث فکر نکردم و موضوع بحث را عوض کردم و اصلا قضیه فراموش شده ، در خیلی مواقع از زمان مدرسه هم وقتی دلخوری با دوست با خواهر برادر بوده من پیش قدم بودم برای شروع حرف و فراموش کردن گذشته ، الیته در گذشته خیلی مواقع هم غد بودم و از حرف خودم پایین نمی اومدم .
برای من بهترین روش سکوت و پیاده روی أست ، الان با این اموزشها حین راه رفتن با خودم حرف می زنم ، حرف های خوب یا فایل گوش می دم ولی حرف زدن برام در این مواقع بهتره چون به قول استاد ذهن در یک لحظه نمی تونه به دو موضوع فکر کنه ، در حین فایل گوش کردن گاهی حواسم پرت میشه و ذهن شیطونی می کنه .مهمتر از همه در مورد ان اتفاق و لحظه با کسی بحث نکنم ، درد دل نکنم ، در پی اثبات خودم یا عقیده ام نباشم اصلا مهم نیست نظر بقیه چی هست .
باز هم طبق همیشه از شما استاد عزیز و مریم بانو سپاسگذارم خیر دنیا و اخرت نصیب شما
سلام بر استاد عزیزم و دوستان
من تجربه های بسیاری برای احساسی عمل کردن دارم که به گفته استاد عزیز تصمیم عجولانه و نادرستی بوده ولی بر خلاف همیشه که تجربه های به ظاهر تلخی برای من بوده که بعدا متوجه شدم که به خواست خداوند به صلاح من بوده که اینچنین تصمیمی داشتم که به رشد و تکامل من بسیار کمک کرده ولی اخیرا با تصمیم احساسی که داشتم برخلاف توقعی که بود این تصمیم عجولانه و احساسی بسیار به نفع من تمام شد و ی وابستگی طولانی که فکر میکردم وظیفه و کمکی است که به طرف مقابلم میکنم و برای من مشکل ایجاد کرده بود و برای طرف مقابلم این تصمیم باعث شد با فراغ بال بیشتری به کارهای خودم بپردازم و فردی که از نزدیکانم بود رو به خدای یکتا بسپارم تا مسئولیت زندگی خودش رو بعهده بگیره
خواستم یادآور بشم از آنجا که استاد عزیزم اشاره داشتند که اکثر تصمیمات احساسی در شرایط احساسی بودن میتونه اشتباه باشه که درست هم فرمودند درصدی از تصمیمات هم در جهت رشد و ارتقای انسان به کمال به خواست الهى جلو میره و موثر واقع شده و در واقع نوعی هدایت الهی محسوب میشه.
موردی که برای آرام سازی من در مواقع از دست رفتن کنترل کمک کرده رفتن به بیرون از خانه و راه رفتن هست و فرصت پیدا میکنم که زوایای موضوع مورد تنش رو با پیاده روی بررسی و نقطه ضعف رو پیدا کنم و این هم به خودم و هم به طرف مقابلم این امکان رو میده تا با آرامش درونی که پیدا میکنیم منطقی تر عمل کنیم.
تکنیک دیگه ای که به من کمک میکنه که آدم عجولی هستم و خیلی وقتها با کلام زودهنگام یا تصمیمی که بسرعت و در حالت تنش داشتم گرفتم تکنیک شمردن تا 5 هست که هر عملی یا حرفی رو بعد از شمردن 5 شماره بگیریم یا بزنم.
این به من کمک میکنه که به قوه ادراک فرصت بدم که روی موضوع سویچ کنه و از احساسی بودن تصمیم دور بشم.
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته بزرگوار ،
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست
چقدر این بهشت عالی ، چقدر این زندگی زیباست
اول تحسین کنم بابت اندام عالی و استایل عالی تون و چقدرررر من خانوم شایسته رو تحسین میکنم بابت این همراهی استاد که اینقدر قشنگ داره فیلم برداری میکنه به دوستم میگفتم که این فیلمبرداری مثل فیلمبرداری که تو فیلما نشون میده است اینکار روی چرخی سوار و از سوژه فیلم برداری میکنه خیلی خوب این دقیقا خود تکامل میتونید فیلم های چند سال پیش رو نگاه کنید و این تفاوت رو احساس کنید ،
من قبل از اینکه با آموزه های شما آشنا بشم یه فردی بودم که سریع از کوره در میرفتم و عصبانی میشد ام و همون لحظه تصمیم میگرفتم مثلادیمی تو پول دادن دیر میکرد زنگ میزدم کلی بهش تیکه مینداختم و خلاصه تخریب میکردم و بعد از اون نتایج بدتر و بدتر میشد ولی از اون موقع که تصمیم گرفتم آروم باشم احساسی عمل نکنم به خودم میگم آقا سلیمان الان باید آروم باشی ، آروم باش ، آرامش خداست ، عطبانیتو شلوغی شیطان ، آروم میشم ، یکی از چیزهای که واقعا منو خیلی آرومم میکنه تکرار و یادآوری باور های توحیدی ، مثبت میگم خدا حلش میکنه ، خدا دل ها رونرم میکنه خدا میتونه همه چی باشه تو (منظور خودم) باید سمت خودت رو درست انجام بدی، مطمن هستی مورد از سمت خودت نیست میگی من خودم رو آروم میکنم میرم تو تیم خدا و خدا برام کار ها رو ردیف و جفت و جور میکنه ، واقعا آروم میشم ، الا بذکر الله طمن القلوب ، با یاد خدا دل ها آرام میشود ،
من خیلی تجربه از همین احساسی عمل کردن دارم
چند تاش رو میگم ،
درباره روابط مثلا من یک دختری رو میخواستم و قصدمون ام ازدواج که الا و بلا کن این دختر رو میخوام دختر ام میخواست منم قشنگ تو احساسات غرق بود واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم گذشت و جور نشد بعد از چند ماه به خدا گفتم خدایاااااااا دمت گرم خدایا شکرت نشد ، خدایا شکرت معلوم نبود الان من کجا ها بودم ،
در باره کارم دوسال پیش چند تا فایل از استاد ها گوش داد بودم هیجانی آقا برم استعفا رفتیم باز خدا هدایت کرد نشد و موندیم ، الان با توجه به آموزه های استاد باید ورودی مالی داشته باشی بعد رو خودت کار کنی تو همون کار نامبروان بشی بعد کنار اینکه کار میکنی رو خودت مهارت رو گسترش بدی حرکت کنی تا خداوند ام در ها رو برات باز کنه ،اصلا برا من اینجوری نبود و داشتم احساسی عمل میکردم. مثال های زیادی دارم ، که خدا رو شکر میکنم با استاد جان عزیزم آشنادشدم تا سبک جدیدی رو از زندگی برا خودم داشته باشم و الان احساسی عمل رو خیلییی کم کردم ،
به قول دوستمون اینگار استاد میدونه ما چی میخوایم فایلش رو قرار میده ،
بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیز و خانوم شایسته بزرگوار ، خدا خیرتون بده ،
در پناه الله یکتا
خدا نگهدارررررررررر
سلام به استادی که میدونه کدوم فایل و کی آپلود کنه خداقوت استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
و همچنین همه دوستان پر انرژی سایت عباسمنش و آقا سلیمان عزیز
آقا لذت بردیم از کامنت پرمحتوایی که تو سایت قرار دادی دقیقا منم همین مشکل و داشتم جوری بود که اسم منو کسی بلند صدا میکرد زود جوش میاوردم حتی تو خونه همه مراقب بودن که یه وقت من عصبی نشم اما استاد از کجا بگم واستون
انقد آرام شدم انقد با خودم تو صلح هستم که هیچ کس تو خونه باور نمیکنه من همون علی قبلی هستم جوری شده اگه بین خواهر و برادر ها بحثی میشه من همشون و ب آرامش دعوت میکنم همهشون یهو نگام میکنن و میزنن زیر خنده
میگن داداش واقعا خودتی یا ادا درمیاری ؟؟اما من نمیتونم از هدایت خداوند بهشون بگم نمیشه قانون و توضیح بدم فقط لبخند میزنم
آره این نشانه کنترل ذهن و احساسه این نشانه تغییره
و همیشه شاکر خداوند هستم که
وقتی دید من آماده هستم استاد عباسمنش و تو مسیر زندگی من قرار داد و همیشه دعاگوی استاد و خانم شایسته و همچنین آقا سلیمان هستم که زندگی منو تغییر دادن
دست همتون و به مهربانی میفشارم
و کلام آخرم واسه دوستانی که تازه
با استاد آشنا شدن عرض کنم
من 7 ماه پیش بدون هیچ هدفی وارد سایت شدم اما عاشق مثبت اندیش شدن بودم اما 4 ماه بعد از آشنایی با سایت یهو جرقه ترک سیگار واسم خورد باور کردنی نبود
بعد از 13 سال سیگاری بودن بخوای ترک کنی اما جوری ترک کردم که همه اطرافیانم بهم میگن تورخدا بگو چطور ترک کردی؟ آخه من از هدایت خداوند چی بگن بهشون
بعدش شروع کردم به پرداخت بدهی های چند ساله که هر سال بیشتر میشد
جوری پیش رفتم که الان ب جرات میتونم بگم 90درصد بدهی هارو پرداخت کردم استاد دمت گرم که گفتی وقتی بدهکار نباشید ایده ها میان بخدا قسم انقد ایده داره میاد باور نمیکنم دوستان عجله نکنید برای ثروتمند شدن شما آماده باشید ثروت لاجرم از راه میرسه خدایا دمت گرم بابت خلق استاد عباسمنش عزیز خدایا شکرررررررت
ببخشید اگه جملاتم ابتدایی بود امیدوارم همه دوستان سایت بهشتی استاد عباسمنش هرجا هستن شاد و سبز و ثروتمند باشن
کامنتم و با یه آیه زیبا تموم میکنم
آیه امشب سوره ص
همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند؛ آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند
در آغوش گرم خدا باشید یا حق
علی برزگر …..
سلام به بهترین استاد موفقیت در همهی ابعاد زندگی
استاد من از پس احساس عصبانیت و خشم از وقتیکه با قانون آشنا شدم خیلی خیلی خوب میتونم بربیام
اما یه اتفاقی که تو مدت 2الی3ماهی هست که برام افتاده میخوام در میون بزارم هم همه دوستان آگاه بشن از این موضوع و هم شاید از همین نوشته هام خودم رو بیشتر بشناسم
تقریباً چند ماه پیش بود که تو فرکانس احساسی بی نظیر شکر گزاری و اشتیاق و ذوق و شوق و عشق و شادی بودم و زندگی برام بهشت بود از همه چیز داشتم لذت میبردم
تا اینکه تو محل کارم یه همکار جدید اومده بود که باهاش قبلاً آشنا بودم ولی ایشون منو بعد از تغییر کردنم ندیده بود که صحبت های قدیمی رو میکرد خیلی رک بهش میگفتم که دیگه از این صحبت ها نکن
گذشت بعد از مدتها من گیر کرده بودم تو نکات منفی این شخص و داشت واقعاً اذیتم میکرد
هر چقدر میخواستم به نکات مثبتش فکر کنم توجه کنم ده دقیقه توجه میکردم ولی باز کنترل از دستم خارج میشد و داشت هر روز برام این نکات تکرار میشد
تا اینکه یه مطلبی رو هم خونده بودم و هم قبلاً شنیده بودم که ذهن را باید پاکسازی کرد مثل یک سری عباراتی مثل استغفرالله ربی واتبو الیه یا متأسفم لطفاً منو ببخش خدایاشکرت دوست
و من اومدم به مدت یک ساعت همینو مرتب گفتم
که بعد از یک ساعت من از فرکانس حال خوب احساس خوب رسیدم به بدترین فرکانس و احساس بد که دیگه هیچ چیز برام احساسی نداشت جوری شد که فرداش خواستم بیام تو سایت نوشت که پروفایل شما مسدود شده شما نمیتوانید وارد سایت بشید
و کلا با دوستانی که هر روز در مورد قانون صحبت میکردیم دیگه نمی دیدم شون و یه مریضی خیلی بد بعد از یکی دو هفته اومد سراغم که مرگ رو لمس کردم
خودم هر چقدر که فکر کردم که چی شد اینجوری شده دقیق نمیدونم ولی فکر میکنم خودمو با دست خودم بردم به احساس گناه که بدترین احساس هستش و دیگه شکر گزاری هام مثل سابق نیست دیگه نمیتونم مثل سابق اشک شوق بریزم و الآن تو یه وضعی ام
منی که تو 24ساعت راحت بگم ده ساعتش با آموزش سپری میشد با دیگه الان میل و رغبتی برای آموزش ندارم
دوستان اگر تجربه یا نظری دارید ممنون میشم که راهنمایی کنید ،
سلام ابوالفضل عزیز بهتره از مطالب دوستان تو عقل کل استفاده کنید
ضمن اینکه بنده پیرامون این مسئله شما تو مستند خارجی راز که دوبله شده هستش دیدم
شما میتونید هر سه قسمت فیلم یا مستند راز رو ببینید
خود استاد هم استارت آشنایی با قوانین رو از همین فیلم شروع کردند
شما به هیچ وجه نباید به اون همکار توجه کنید
نباید نیاز به تایید داشته باشید
حرف دیگران براتون مهم نباشه
هرچقدر که بیشتر به اون فرد فکر کنید بیشتر زندگیتون درگیرش میشه
پس بزرگترین لطفی که میتونید به خودتون بکنید اینه که خودتون رو ببخشید و مطمئن باشید خداوند هم بخشیده
چون خداوند صراحتا در قرآن میفرماید من هر گناهی از شما رو میبخشم اگر توبه کنید جز شرک به خدا
و بعد از بخشش خودتون ،توجهتون رو بطور کامل از اون فرد بردارید و گفته ها و رفتارش براتون مهم نباشه
موفق باشید
بنام الله یکتا
دوستان گلم و استاد عزیزم و مریم جانم سلام
الحمد لله رب العالمین
سپاس مخصوص فرمانروای جهانیان است،صحنه اینقدر زیباست که انگار تابلویی
بی نظیر توسط بهترین نقاش با بهترین رنگ ها جلوت گذاشتن
شروع دیدگاهم رو با توجه به زیباییها شروع کردم تا بتونم تا انتها ناب ترین جملات رو بنویسم
استاد عزیزم بسیار سپاسگزارم که دست و دلبازانه اینهمه تکنیک طلایی و ایده های موفقیت روز افزون رو در اختیار ما گذاشتید
در وحله ی بعدی باید بگم که من بشدت آدم واکنش گرایی بودم،وقتی شما درمورد واکنش مربی تیم صحبت کردید یاد گذشته ی خودم و قبل ورودم به سایت افتادم،به حدی در گذشته عصبی میشدم و خودم رو تحت تاثیر وقایع و شرایط قرار میدادم که انگار کسی چنگ میزنه به پشتم و تمام رگ های من و از پشت میکشه
ضمن اینکه تن من اینقدر مورد حمله ی عصبی قرار میگرفت صحبت ها و کلمه هایی رو به زبون می آوردم و حرکاتی انجام میدادم که شرایط رو بغرنج تر میکرد
هدف از گفتن اینها این بود که به دوستان گلم بگم که ،تا چه حد بنده آدم واکنش گرایی بودم
بعد از ورودم به سایت و بزرگترین راز خوشبختی یعنی “کنترل ذهن”تصمیم گرفتم هرجا که ردی از عصبانیت هست سکوت کنم و هیچ کاری انجام ندم
دقیقا تو یکی از فایلهای بی نظیر درمورد روابط فرمودید تو روابط هروقت به هر صورتی یا به هر دلیلی رابطه از کنترل خارج میشه و به سمت ناخواسته میره stop کن و هیچ چی نگو و هیچ کاری هم نکن،فقط بشین و به نکات مثبت زندگیت یا فردی که باهاش تو رابطه هستی توجه کن و فایلهای موثر تو این زمینه رو گوش کن ،اون رابطه به خودی خود خوب میشه
پس از همون موقع اولین کاری که تو تنش های عاطفی انجام میدم این هستش
واسه کنترل این ذهن افسار گسیخته میرم ماشین و برمیدارم و میرم تو خلوت ترین محیطی که سراغ دارم اگه ماجرای اتقاق افتاده خیلی و بیش ازحد داغونم کرده باشه به خودم اجازه میدم فقط پنج دقیقه با صدای بلند گریه کنم
بعد از اون گریه و تا حدودی خالی شدن،مدارم از افسردگی که پایین ترین مداره به عصبانیت میرسه،پنج دقیقه اجازه میدم به خودم که هر حرفی که من قبلی ،دلش میخواسته تو اون شرایط پیش اومده بزنه رو الان تو خلوت بلند تکرار میکنم،این باعث میشه که از مدار عصبانیت هم بیرون بیام،و کمی مدارم بیاد بالا،بعد از اون به هدفم فکر میکنم،اینکه من بخاطر چنین مسائل بیهوده ای بدنیا نیومدم من رسالتی دارم و نباید مسائل و روابط اینقدر برام مهم باشه که رسالتم رو ازیاد ببرم
بخودم یادآوری میکنم که دنیا پراز فراوانی
پر از رابطه های عالی
پر از موقعیت های ثروت ساز
و پر از سلامتی
و این مدار باعث میشه که هل داده بشم به بالاترین مدار یعنی سپاسگزاری
سپاس بخاطر همه داشته هام
اما گاهی اوقات شرایط بیرون رفتن و ندارم و ذهنم به شدت اذیت میکنه در این مواقع هندزفری میذارم فایلهایی که ذخیره کردم رو playمیکنم و چشمام و میبندم و خودم و مجبور به خوابیدن میکنم
اون خواب برای من مسکنی بی نظیره و خدا رو شکر میکنم بابت نعمت خوابیدن،و در واقع ذهنم ری استارت میشه
شما گفتید بنویسید که تصمیم ها یا واکنش های ناگهانی تون چه عواقبی داشته
من زندگیم سر واکنش گرا بودنم بهم خورد
بچم و ازدست دادم
روابطم رو ازدست دادم
تحصیل تو بهترین دانشگاه ها رو ازدست دادم
من بخاطر یاد نگرفتن قوانین جهان سیلی های زیادی خوردم
حالا که قوانین رو یاد گرفتم سعی میکنم تا میتونم با عمل به قوانین و کنترل آگاهانه ی ذهن تو جاده ی خوشبختی قدم بردارم
بینهایت عاشقتونم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم، سلام به داداش مهربونم
سلام به عموی خوبم وسلام به مریم کوچولوی دوست داشتنی زیبا، دوست دارم دوستتون داشته باشم.
واقعا فایل فوق العاده ای بود من که لذت بردم
من از موقعی که با شما آشنا شدم از احساسی بودنم کاسته شده والان میتونم بگم خیلی بهتر شده ام یعنی تصمیماتی که اون موقع ها میگرفتم
بر پایه احساس بود چه در احساس خوب وچه در احساس بد وقتی تصمیم میگرفتم در هردو
مورد اشتباه در میومد در احساس خیلی خوب کمک های
بیجا میکردم، حرفایی را که دوستم را دوستش
داشتم بهش میگفتم وبعداز اون احساس به خودم
میومدم که اشتباه کردم و……….
اما در احساس بد تصمیم گرفتن مال خیلی قبلتره
از سن 12سالگی در من شروع شد ودر سن 25سالگی اوج این احساس بود درست مثل یه شخص لجباز بودم واحساس منفی ام را نمیتونستم
کنترلش کنم ونتیجه های ناجالبی توزمینه روابط ومالی برام رقم خورد.
من الان با آگاهی هایی که دارم شده تو احساس خیلی خوب تصمیم بگیرم، ولی تو احساس بد تصمیم گرفتن را میتونم بگم خیلی کم،وکمتر شده چرا؟
چون باورهای قدرتمند در خودم ایجاد کردم:
آدم احساسی آدم جاهلی است وهر لحظه ممکنه یا هر چی داره را ببخشه وبعد پشیمون بشه یا
از کوره در بره وبزنه اون چیزی که هست را داغون کنه.
آدم احساسی هر لحظه به خاطر عدم عزت نفس
تغییر شکل میده دروغ میگه، دورو بازی در میاره
یعنی شخصیتش سوار احساسشه .
من باآموزه های استاد یاد گرفتم زمانی که یه در خواستی یه دوستی ازم میکنه شرایط خودم را در نظر میگیرم احساسم را کنترل میکنم که نکنه دوستم ناراحت بشه، چون ضربه های قبل هر کدومشون برامن یه درس داره .
این باور خیلی خوبیه وقدرتمند من زمانی که احساسات به من غلبه کرده هیچ گونه تصمیمی نمیگیرم وبهترین روش هایی که برام جواب داده
اینه که با آب سرد زیاد دوش میگیرم، یا میرم تو
طبیعت پیاده روی میکنم فایل های محصولات را گوش میدم، درمورد قوانین با خودم زیاد حرف میزنم ،با خودم شوخی میکنم وبچه بازی در میارم
که از اون احساس بیرون بیام.
استاد جان فوق العاده بود دستت درد نکنه.
درود فراوااااااان
سپاس از استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز
استاد از ساعت 13:30 در حالیکه داشتم این فایل را با هندزفری گوش میدادم شروع کردم به جارو زدن کارگاه و تا ساعت 15:30 قرار بود برادرم بیاد به دنبال بنده، شروع کردم به جارو زدن سالنی که قرار هست به لطف خدای مهربان از شنبه استارت کارش زده بشه و بنده در سن 19 سالگی ( البته به زودی 20 ساله میشم ) به عنوان مدیر در بیزینس خودم مشغول خواهم شد و بی نهایت این هارا سپاسگزار خدای وهابم هستم که هر لحظه پشت و پناهم بوده و هست.
یک کامنت نسبتا طولانی میان کاری که میکردم نوشته بودم و همینطور که داشتم کاملش میکردم،حدود یک ساعت پیش یعنی ساعت 14:30 نمیدونم به چه علتی کامنتم پاک شد و من واقعا چون خیلی خسته بودم سعی نکردم دوباره کامنتی بنویسم
همین چند دقیقه پیش اتفاقاتی رخ داد که گفتم بیام این دقایق رو براتون تعریف میکنم( تازه میفهمم چرا کامنتم پاک شده بود، به این علت که من بیام این داستان را تعریف کنم )
شد ساعت 15:32 و کار من تمام شد و با برادرم تماس گرفتم که ببینم کجاست و چرا نیامده؟
تماس گرفتم و دیدم برادرم خواب هستش و با تلفن من بیدار شده
منم سریع خشم خودمو کنترل کردم و فقط بهش گفتم بیا و پیش خودم گفتم حتما یک خیری هست(الخیر فی ما وقع)
تا همین 30 دقیقه پیش یعنی ساعت 15:52 برادرم آمد دنبالم که برویم، همینطور که بنده میخواستم به سمت درب کارگاه برم و از کارگاه خارج بشم که درب را قفل کنم، در حالیکه ما هنوز چند روز به شروع کارمون مونده و اصلااااا آدرس این کارگاه را جایی ننوشته ایم یا به کسی نگفته ایم در حالیکه نزدیک 50 تا شرکت اطراف ما هستند که دقیقا دارند کار مارو انجام میدن،یک مشتری بسیار خوشتیپ که نمیدونم پدر و دختر بودند یا زن و شوهر زنگ درب کارگاه را زدند و گفتند ما یک عالمه کار داریم که میخوایم بهتون بدیم
و ما گفتیم هنوز دستگاه نیومده و باید چند روز صبر کنید تا ما شروع کنیم، اما ایشون انگار خیلی تاکید داشت با ما کار کنه و اتفاقا به ما از فراوانی مشتری میگفتن و حرف های خیلی قشنگی میزدند ( آدم های خوب بسیار زیاد هستند ) و کارت ویزیتمون رو بهشون دادیم و خداحافظی کردیم و رفتند در حالیکه اگر 5 دقیقه زودتر از کارگاه رفته بودیم اصلا با این مشتری آشنا نمیشدیم
اگر برادرم همان ساعت 15:30 به دنبال بنده میآمد و ما دیگه نمیتونستیم با این دست خداوند آشنا بشیم
اگر آنجا من خشمم رو آنجا کنترل نمیکردم به احتمال خیلی زیاد رابطه برادریمون خراب میشد و اصلا اون مشتری به احتمال زیاد به خاطر احساس بدی که من داشتم سمت ما نمیومد
اینها مهم نیستند، فقط خواستم بگم که ما رو خودمون کار کنیم یعنی روی افکار و باور ها و ورودی هامون کار کنیم و فقط به زیبایی ها و فراوانی ها توجه کنیم و روی هیچکس جز الله حساب نکنیم و به هیچ چیز و هیچکس جز الله قدرت ندیم، مطمئن باشید که خدا در بهترین زمان و مکان یاریتون میکنه و حتما هر اتفاقی که بیوفته خیر هست
ثروت بخوایم لاجرم بهمون میده
سلامتی بخوایم،رابطه های عالی بخوایم لاجرممم خداوند بهمون میده
خدا همیشه حواسش به ما هست،چه تو خواب و چه تو بیداری
همیشه مراقب ماست هرلحظه با نشانه هایش میخواد مارو راهنمایی کنه،آخه چه کسی در این عالم هست که بتونه انقدررررر حواسش به ما باشه
به خدا هروقت ازش سوال میکنم پاسخ میده
هروقت ازش کمک میخوام کمکم میکنه
هروقت بهش تکیه کردم بهترین و رویایی ترین روز های زندگیم رو گذروندم
خدایا منو ببخش به خاطر این همه مدت که فراموشت کردم،به خاطر این همه شرکی که داشتم و دارم
خدایا منو ببخش که نمیتونم اونطور که باید ازت سپاسگزاری کنم
باز هم براتون از نتایجم کامنت میگذارم، به زودی
ای دهنده عقلها فریاد رس
تا نخواهی تو نخواهد هیچکس
شاد و عملگرا باشید
«وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» ﻭ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﮋﺩﻩ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﻓﺮﺳﺘﺪ ، ﻭ ﺗﺎ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭽﺸﺎﻧﺪ ، ﻭ ﺗﺎ ﻛﺸﺘﻲﻫﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﺭﺯﻕ ﻭ ﺭﻭﺯﻱ ﺍﻭ ﺑﺠﻮﻳﻴﺪ ، ﻭ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺰﺍﺭﻱ ﻛﻨﻴﺪ .(روم 46)
سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیزم. سلام به استاد عباس منش عزیز و استاد شایسته بزرگوار. و بازم یه فایل آگاهی بخش دیگه. و هزاران نکته.
اول در مورد این آیه 46 سوره روم بگم که چی شد این آیه رو انتخاب کردم. حقیقتش این بود که یه سرچ موضوعی انجام دادم و یه آیه دیگه رو انتخاب کردم. و اون آیه مفهومش این بود که اهل ایمان درخواست نعمت و هدایت میکنن از خداوند. ولی به دلم افتاده بود یه آیه بنویس که ابتداش این عبارت باشه «وَمِنْ آیَاتِهِ…» یعنی : و از نشانه های او اینست که… شاید هیچ ربطی بین این آیه و موضوع گفتگوی این فایل نباشه ولی آیات قرآن همیشه آگاهی بخش هستن و این رو بذارید به حساب احساس قلبی من.
اگه بخوام در مورد اشتباهات احساسی بگم نیاز به نوشتن یه کامنت ده صفحه ای هست. من تو این زمینه یه متخصص اشتباه کردن محسوب میشم و اگه بخوام خودمو تحلیل کنم بالای 100% تصمیم گیری های من در زمان واکنشهای احساسیِ منفی، غلط بودن. دست تسلیمم بالاست و میگم خدایا من رو مورد عفو و بخشش خودت قرار بده و هدایتگرم باش که اگه هدایتم نکنی قطعاً من از گمراهانم. در زمان عصبانیت و خشم و هیجان و استرس و … هر موقع واکنش نشون دادم به ضررم تموم شد. نه اونجایی که به ناحق واکنش نشون دادم. حتی اونجایی که مطمئن بودم 100% حق با منه، حتی اونجا هم واکنش نشون دادن غلط بود. هر حرفی تو عصبانیت زدم به ضررم تموم شد. با اینکه هیچوقت توی عصبانیت ناحق نگفتم ولی سکوت کردن بهتر بود. یه سری حقایق اگر پنهان باقی میموند بهتر بود. به تجربه برام ثابت شد حتی اونجایی که فکر میکنم حق با من باشه بهتره اون لحظه سکوت کنم و حتی از حقم دفاع نکنم. بهتره رها کنم و پیگیری رو بذارم برای یه زمان بهتر و در آرامش. به تجربه بهم ثابت شد هر جا رها کردم و سکوت کردم آرامش بیشتری داشتم. حداقلش اینه که شخصیت آدم کوچیک نمیشه. یه جاهایی فکر میکنی داری از حق قانونی خودت دفاع میکنی،غافل از اینکه یادت رفته به چه قیمتی. چه گوهر ارزشمندی رو داری برای این موضوع هزینه میکنی. اولین چیزی که قربانی این واکنشها میشه شخصیت و کرامت انسانی آدمه. (شاید از عقلم نباشه، از سرگذشتم باشه ، ولی به تجربه این پیرمرد ریش سفید اعتماد کنید). در سکوت و آرامش و قدم زدن قدرتی نهفته است که در اعتراض و مطالبه حق و بحث و جدل نمیشه بهش رسید.
چند وقت پیش توی محل کار یه همکار گرامی، که لطف کرده بود شب تا صبح توی خوابگاه بیدار مونده بود و کلیپهای اعتراضات رو توی اینستا نگاه کرده بود و فحش داده بود صبح اومده بود سر کار و خوابیده بود. این دوست بزرگوار ، بسیار آدم خوب و با وجدان و بخشنده ای هست و کلی ویژگی مثبت داره. ولی دو تا ویژگی منفی داره. که باعث شده صدها ویژگی مثبت خودش رو قربانی کنه. یکی اینکه انرژی و احساسات و هیجانش رو در مسیر غلطی مصرف میکنه، و دومی اینکه بالا بردن عزت نفسش رو در تحقیر کردن و توهین به دیگران میبینه. من و یکی از همکاران توی اتاق در حال صحبت بودیم که یهو اومد شروع کرد داد و هوار و حرفهای رقیق (بدتر از رکیک) که چرا شما دارید حرف میزنید توی اتاق کناری من خوابیده بودم. من گفتم من از کجا باید میدونستم. حرفش این بود که دیشب من توی خوابگاه بیدار بودم، الان اومدم ایستگاه که بخوابم. (از اونجایی که روز جمعه بود و میدونست رئیس روسا نیستن، پیش خودش گفته بود روز سر کار میخوابم) وقتی شروع کرد به توهین من گفتم: به دَرَک که نخوابیدی ، بیدار موندی برای من بیل زدی مگه؟ مگه تو اومدی سر کار که حقوق خوابیدن بگیری؟ ولی توهین های اون بنده خدا بدتر شد و تهدید هم بهش اضافه شد که فلان و چنان میکنم.
من با ناراحتی رفتم داخل اتاق و در رو محکم بستم و سکوت کردم. (در رو خیلی محکم کوبیدم، ولی در ضد انفجار بود طوریش نشد، خخخخ ، همین الانش که دارم براتون مینویسم دوباره فشار و دما و آمپر و ولتاژ و شدت هیجان همه اش رفت بالا) شیطان رجیم همون لحظه اومد خیلی واضح بهم گفت: حمید بگیر وسط راهرو با مشت و لگد تا میخوره کتکش بزن. اینقدر بزنش که این غرور کاذبش جلوی جمع خورد بشه و دیگه اینجوری برخورد نکنه. تو میتونی ، برو بزنش، برو لهش کن. من خیر و صلاحتو میخوام اگه بزنیش دیگه برای تو شاخ نمیشه، این بابا روزی که اومد سر کار کارآموز خودت بوده الان اینجوری پر رو شده. (واقعاً قصدم جدی بود برای این کار، منی که اصلا اهل دعوا نیستم. مشت هامو گره کرده بودم آماده که برم و …) مطمئن بودم اگه بخوام توی اون فضای مسموم بمونم، اون دوباره میاد و شروع میکنه به توهین و من … نمیدونم از کجا بهم به دلم افتاد اینجا نمون. برو بیرون. برو راه برو. و من حدود 7 کیلومتر مسیر پالایشگاه تا خوابگاه رو پیاده روی کردم. پیاده راه رفتم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بارها به خودم گفتم حمید «نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست ؛ تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست» اینجا جای تو نیست. اگه هر چی توهین شنیدی حقت بود. هر چقدر دیر تر بجنبی در پرداخت بهای رسیدن به خواسته هات، هزینه اش سنگین تر میشه. (عجیب یاد ماجرای بنی اسرائیل و گاو افتادم) دیدی خداوند با بنی اسرائیل چه کرد؟ وقتی قرار بر قربانی کردن گاو (پرداخت بها) شد چقدر تعلل کردن و نهایتاً مجبور شدن هموزن گاو طلا و جواهرات قیمتی شون رو بدن و اون گاو مورد نظر رو خریداری کنن. نوش جونت هر چقدر توهین بشنوی حقته. چون اینجا جایگاه تو نیست. مسئول شیفت مون زنگ زد گفت فلانی برات مرخصی رد کردم ولی من گزارش فلانی رو رد میکنم تا از این شیفت بندازنش بیرون.
فردای اون روز رفتم سر کار از مسئول شیفت پرسیدم اگه رئیس از این ماجرا خبر نداره، بیخیال این و گزارش رد نکنید، یه کاری کنید خبردار نشه. درسته اون یه اشتباه کرده، نمیخوام براش دردسر بشه. گفت دیروز خودش زنگ زده همه چیز رو به رییس بالاتر از آتش نشانی گفته ( به رئیسِ رئیس، بدون رعایت سلسله مراتب) و الان دیگه ماجرا شده کلاف سردرگم. چون رئیس خودمون از بالاتر از خودش متوجه ماجرا شده.
رئیس یه جلسه ستاپ کرد . قبل از جلسه بهش گفتم اگه میشه بیخیال این موضوع شو، من شکایتی ندارم ازش، درسته از دستش ناراحتم ولی نمیخوام تحقیر بشه. گفت نه من باید رسیدگی کنم. توی جلسه گفتن صحبتهاتون رو بگید. اون بزرگوار و مسئولین شیفت حرفهاشون رو زدن. بلافاصله محکوم شد. من نوبت حرف زدنم رو انداختم آخرین نفر، و کل مدت جلسه ساکت بودم. سکوت و سکوت و سکوت. وقتی دیگه نوبت حرف زدنم شد. گفتم : من خودم رو توی این موضوع صاحب هیچ حقی نمیدونم. همه حق رو میبخشم به این بنده خدا. این ماجرا بچه گانه تر از اونیه که من بخوام از خودم دفاع کنم. من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم. من هیچ ادعایی ندارم.» همه میدونستن اون همکارم مقصره. ولی به چه قیمتی ؟ من میتونستم از شخصیتم هزینه کنم. و ده سال سابقه کار با انضباطم رو قربانی کنم. ولی خداوند قلب من رو متوجه خودش کرد و منو هدایت کرد.
این آیه از سوره یوسف رو ببنید «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»
ﺑﺎﻧﻮﻱ ﻛﺎﺥ ﺑﻪ ﻳﻮﺳﻒ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻳﻮﺳﻒ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻰﻛﺮﺩ. ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ [ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﻱ ﺩﺍﺩﻳﻢ ] ﺗﺎ ﻋﻤﻞ ﺧﻠﺎﻑ و فحشا را از ﺍﻭ دور ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﻴﻢ ; ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺎﻟﺺ ﺷﺪﻩ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ .(٢4)
درسته من در حدی نیستم که خودمو با یوسف پیامبر مقایسه کنم ولی قانون خداوند همیشه جواب میده. برهان الهی بر قلب انسانی که از خداوند درخواست هدایت میکنه قرار میگیره و انسان رو نجات میده ، انسان رو هدایت میکنه.
یه نکته دیگه ای که به ذهنم میرسه بگم اینه که دقت کردین یه وقتایی میخوایم بریم توی اتاق کناری یه کاری انجام بدیم وقتی از این اتاق میریم تو اون اتاق یادمون میره. فراموش میکنیم چیکار داشتیم. علتش هم اینه هر گونه تغییر جزیی در حالت و مکان و شرایط میتونه ذهن رو گول بزنه تا اون هم افکاری که داره مرور میکنه رو عوض کنه. استاد به پیاده روی اشاره کردن. یکی از اثرات مخفی همون پیاده روی اینه که ما محیطمون عوض میشه. اگه ذهن بخواد بیافته توی چرخه تکراری و پایان ناپذیر افکار منفی میتونه بدترین کارها رو رقم بزنه. همون ذهنی که کارش حفظ بقاست میتونه ما رو ببره به سمت تصمیم در نابودی بقا (همون مثال خودکشی که استاد فرمودند) یه پدیده ای هست توی صنعت بهش میگن «سرج: Surge » یه چیزی در مورد جریان سیالات. بعضی از تجهیزات که یه گاز یا مایع رو جابهجا میکنن، توی یه شرایطی که قرار بگیرن یه شیر ایمنی باز میشه که باعث میشه سرج اتفاق بیافته تا دستگاه خالی نشه، با کمبود سیال مواجه نشه. و از خروجی جریان رو میده به ورودی صرفاً جهت پیشگیری از فاجعه در لحظه ابتدایی ولی اگه سرج ادامه پیدا کنه فاجعه ای بزرگتر اتفاق میافته. بخاطر همین یه سیستم دیگه تعبیه میکنن به نام آنتی سرج. یه وقتایی حس میکنم این چرخش سیکل معیوب افکار توی ذهن میتونه عین پدیده سرج عمل کنه. اونقدر این افکار میچرخن و میچرخن که دما و فشار میره بالا و مغز میخواد منفجر بشه.
این جهان همه اش بر اساس انرژی و قوانین فیزیکه، همون پدیده سرج صنعت ، میتونه ذهن ما رو هم تخریب کنه. شاید توی روانشناسی به جای سرج بهش بگن چرخه مخرب افکار منفی . شما هر چی دوست داشتی صداش کن. انرژی این جسم و ذهن اونقدری قوی نیست که همه نازیبایی ها و ناراستی های عالم رو درست کنه. ولی اونقدری توان داره که ما رو به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش ببره. وقتی میدونیم که ذهن میتونه یه چرخه ای از افکار رو شروع کنه و ادامه اش بده ، پس چه بهتر که ما یه بذر فکر مثبت بهش بدیم تا اون بکاره و پرورشش بده و احساسات مثبت رو به جهان ارسال کنه.
به لطف و هدایت الهی و آموزشهای استاد عباس منش مدتهاست که دیگه اون واکنشهای هیجانی و احساساتی رو از خودم بروز نمیدم. و حتی این قصه ای که براتون تعریف کردم هم مدیون آموزشهای استاد بودم. اگه اون موقع آگاهی نداشتم که هر اتفاقی به واسطه باورهای خودمون رخ میده قطعاً من هم وارد اون چرخه مخرب میشدم.
از شما ممنونم استاد عباس منش ،بخاطر این فایل ، و بخاطر همه فایلها و آموزشها و به خاطر این الگو و طرز نگاه به موضوعات. این نگاه تحلیلی به وقایع و اتفاقات و درس گرفتن از اونها. اگه کار خوبی کنیم و نتایج خوبی بگیریم تحلیلش کنیم، اگه منفی بود بازم تحلیلش کنیم. این نگاه تحلیل گرانه اینم مدیون آموزشهای شما هستم استاد عزیزم. من اینها رو در گذشته نداشتم و نتیجه اش هم این بود که انرژی و احساساتم رو در جایی غیر مهم مصرف میکردم. یکی از طنزهای مهران مدیری بود بنام «در حاشیه» یه نقشی داشت که جواد رضویان اونو بازی میکرد، یه دیالوگ طنز داشت که همیشه میگفت : « اینجی سودِش کجاست»،من الان دیگه بارها از خودم میپرسم اینجا سودش کجاست، سودش برای من چیه، اصلا سود و ضرر من تو چیه؟؟ اینکه بجنگم برای یه موضوع بچه گانه، یا اینکه خسیس باشم در نگاه داشتن و پرورش احساس و افکار مثبت؟؟ یه وقتایی خوبه از خودمون بپرسیم «اینجا سودش کجاست».
استاد یه شوخی هم کنم یه کم بخندین. من فایلهایی که میاد رو چندین بار میبینم و میشنوم. توی ماشین بودم با همسرم داشتم فایل رو میدیدم، رسید اونجا که گفتین توی شرایط هیجانی مثبت هم قولی ندین که بعداً براتون مسئله بشه ، من یه قولی به همسرم داده بودم که قرار بود یه مبلغی به حسابم بیاد و بهشون گفته بودم هر وقت اون مبلغ رو دریافت کردم N تومنش رو میدم به شما. رسید به اینجای صحبت شما. گفتم ممنونم استاد به موقع منو نجات دادی. ببین استاد داره میگه تو زمان خوشحالی قولی ندین که براتون مسئله بشه. من حرفی که زدم رو پس میگیرم. اون ماجرا کنسل شد. خلاصه این فایل اثر مالی هم برام داشته تا الان. سپاسگزارم استاد.
«بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست ؛ بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست»
«غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود ؛ ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست»
«چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب ؛ سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست»
«که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین ؛ نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست»
«تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ؛ ندانمت که در این دامگه چه افتادست»
«نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر ؛ که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست»
«غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد ؛ که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست»
«رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای ؛ که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست» (غزل37حافظ)
سلام حمید جان
سپاسگزارم ازت بی نهایت
خوندم و لذت بردم و یاد گرفتم و مرور کردم اتفاقات زندگی خودم رو
چقدر قبلا بلد نبودم کنترل ذهن رو و الان چقدر راضیم از خودم
همش رو هم مدیون آموزش های استادم
خیلی خیلی تحسینت کردم توهمچین موقعیتی که همه چیز به نفع تو بود ،تصمیمت این بود بر طبق قانون عمل کنی و این کنترل روی احساساتت واقعا ارزشمنده
عجیب لذت بردم ازین جمله ت
من یه آدم اشتباهی هستم در یک مکان اشتباهی. من روزی به حقم میرسم که از اینجا برم و به یه جای بهتر برسم.
ایمان دارم بزودی میای و در زمان درست مینویسی من یک آدم درست در مکان درست هستم :)))
خداروصدهزار مرتبه شکر برای این مسیر و این استاد و شما بچه های بی نظیر سایت
مرررررررسی که هسسستییییین
پ.ن :اینجِی سودش کجاست ؟
اینجِی همشششش سووووووووده
سلام و درووووووود سعیده جان خواهر نازنین و توحیدیم، چقدر چقدر از کامنتت لذت بردم و بسیار ممنون و سپاسگزارم ازت که لطف کردی، محبت کردی، در حق داداشت خواهری کردی برام کامنت نوشتی. همیشه کامنتهات برام آموزنده است. به لطف و هدایت الهی میام و برای شما و بچه ها کامنت مینویسم و میگم من یه بنده درست و خداوندِ هستم، در سرزمین و زمان درست و در جایگاه و مأموریت درست.
واقعاً ممنونم ازت. وقتی دیدم استاد عباس منش عزیزم به این کامنتم امتیاز داده، گفتم حله، پس تو مدارم ، استاد امتیاز رو داده یعنی شاگرد خوبی بودم. یعنی دارم تکالیفم رو خوب انجام میدم. الان هم کامنت شما رو دریافت کردم. امروز رفته بودم خونه مادر. بنده خدا هر چی کار داره صبر میکنه من برگردم میسپاره به من. چون من هر چی بگه میگم چشم و همون کار رو انجام میدم. بقیه برادرام انجام میدن ولی با نق و نوق. من میگم مادر بهتر اینه که اینجوری انجامش بدم، میگه نه اینجوری که من میگم، میگم باشه. هدف من انجام کار نیست، هدف من رضایت مامانه، شنیدن کلمه باشه . منم میگم باشه چشم … امروز رفتم کلی کارهای مختلف بهم سپرد. کلی برام دعای خیر کرد. الان هم خسته برگشتم خونه. ولی تعهد روزانه ام رو باید انجام میدادم ،هر روز یه آیه از قرآن و یه باور توحیدی. اونو نوشتم، آخر کامنت برات مینویسم کجای قرآن بود. و بعدش گفتم یه سر بزنم سایت چه خبره. کامنتت رو دیدم و خوندمش و گفتم صبح پاسخ بنویسم. بعدش گفتم بیخیال حمید، الان انرژی مثبت کامنت رو دریافت کردی، بیل که نمیخوای بزنی؟ یه کامنت میخوای بنویسی برای خواهرت، اونم چه خواهری ، سعیده جان. بنویس بعداً برو بخواب. خلاصه اینکه این بچه پرو اومد بازم حرف بزنه…
و اما هدایت قرآنی؛
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
کهیعص ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
کاف، هاء، یاء، عَین، صاد (1)
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿٢﴾
یاد رحمت پروردگارت بر بنده اش زکریاست. (2)
إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿٣﴾
هنگامی که پروردگارش را با دعایی پنهان خواند، (3)
قَالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا وَلَمْ أَکُنْ بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیًّاً ﴿4﴾
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت محروم و بی بهره نبودم. (4)
گفتم اینکه زکریا از خدا درخواست بچه دار شدن کنه اونم بعد از هزاران سال که از این قصه میگذره کجای زندگی منه؟ خداوند قراره چی بهم بگه؟ خدایا تو داری چی بهم میگی؟
و توی دفتر نوشتم:
*احاطه و آگاهی خداوند از همه حالات و درخواست های بندگانش خصوصاً اهل ایمان.
*قانون تکامل در خصوص رسیدن به خواسته
*درخواست از خداوند در خلوت و سکوت و آرامش خودمون
*درخواست بی واسطه از خدا بدون نیاز به شفیع
*رحمت بی منتها و وسیع خداوند بر بندگانش …
*یادآوری قانون درخواست، فقط از خداوند
*خداوند با مرور مثالهای پیامبران به اهل ایمان آموزش میده چطور درخواست کنید.
و و و و ….
و بعدش یه کمی دل خدا رو خوردم از نق زدن …
آخرش گفتم خدایا ، فقر بدترین کفران نعمتیه که من میتونم به درگاه بی منتهای تو مرتکب بشم. تو وهاب و رزاق و رحیم باشی و من بخاطر باورهای غلطم بخوام فقیر بمونم این بدترین کفر نعمته.
امیدوارم این هدایت قرآنی برای تو هم جالب باشه ، هرچند خودت خیلی بیشتر از من از قرآن بهره میبری. برات از خداوند بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
راستی اگه کامنتم انرژی مثبت نداشت منو ببخش و بذار به حساب خستگیم. راستی تو چطوری هر بار عکس پروفایلت رو عوض میکنی و من ده ها بار تلاش کردم و نتونستم. و هر بار که نمیشه میگم اکی حتماً نباید بشه . وقتی نمیشه یاد صحبت های استاد میافتم که هر راه سختی قطعاً راه اشتباه است.
به نام الله یکتا …پروردگار و فرمانروای جهان
سلام به برادر عزیزِحنیف راه دور من
آخییییش!به این میگن یک کامنت پروپیمون!
که هرچقدر بخونم ،ته دلم ذوق کنم بگم آخ جون بازم هست!
بازم قراره از حمید یاد بگیرم
بازم خدا داره از نوشته های حمید باهام حرف میزنه …
اینو از ته قلبم میگم،بینظیری پسر…
لذت بردم از نکته هایی که از آیه ها درآوردی و سخاوتمندانه باهام به اشتراک گذاشتی
قلبمو روشن کردی،خدا قلبتو روشن کنه :)
یکی از فانتزی هام اینکه ،ی جایی دورهم بشینیم هرچند وقت یکبار آیه های توحیدی رو بزاریم وسط و درموردش حرف بزنیم …استاد هم هست …به حرفامون گوش میده ..اشکالاتمون رو میگیره …نظر میده …
حتی فکر کردن بهش لذت بخشه …
باور کن خیلی ممنون و مدیونت میشم اگر هربار نکته ای داشتی برام بنویسی و به آگاهی هام اضافه کنی
خدا مادرت رو برات حفظ کنه …بازم ازت یاد گرفتم….با اینکه خیلی وقته که با مادرم در صلحم …اما گاهی سر داستان حجاب بهم میپیچیم ….با خوندن توضیحاتت فهمیدم باید بیشتر با مادرم در صلح باشم …سعی نکنم بهش ثابت کنم که داره اشتباه میکنه …لج نکنم باهاش …ی جوری رفتار نکنم انگار نظرش برام بی اهمیته …
اینم ازون مواردی که باید بیشتر روی خودم کار کنم،نگاهم رو از بیرون بیارم به درون خودم
و بگردم ببینم پام روی کدوم ترمز گذاشتم که هنوز ازین دست تجربه ها دارم …
بازم ازت ممنونم…
گرفتی چی شد؟دقیقا روزی که من اعتراض کردم چرا عکستو عوض نمیکنی،شما ازم پرسیدی چه جوری هی عکستو عوض میکنی : ))))))))))
الله اکبر این همه جلاااااال
الله اکبر این همه شکووووه
(خنده ی اشکی )
بابا پسر تو این همه مسئله توی زندگیت حل کردی! این دیگه خیییلی پیش پا افتاده ست!
ی فیلتر شکن خوب نصب کن روی گوشیت تا وردپرس رو باز کنه دیگگگگه!!!!
البته من مجبور شدم کیفیت عکس رو خیلی بیارم پایین تا آپلود بشه
چرا انقدر اصرار داشتم این عکس روی پروفایلم باشه؟
این همون عکسی که تو شیفت شب ،از منطقه مین گزاری شده(بحث همکارام) فرار کردم،ی چایی داغ ریختم رفتم تو حیاط زیر درخت های پر از بهار نارنج نشستم کامنت بچه هارو خوندددم و کللی لذت بردم …قبلا گفتم میزارمش پروفایلم …بالاخره قسمت شد
انشالله قسمت شما آرزومنداااان بشه :)))))))))))))))
تا کامنتی دیگر دوصد بدرووووووود
سلام و درود مجدد فراوان به سعیده خانم خواهر بزرگوارم.
ببین الان صبحه ، هنوز ویندوزم کامل بالا نیومده ، خیلی حرفم نمیاد، میخوام کامنت بنویسم اگه طولانی نشد دیگه خودت به بزرگواری خودت عفو کن. در مورد بحث و گفتگو با مادر گرانقدر. اول اینکه خدا رو شکر بخاطر حضور پدر و مادر گرانقدر تون که الهی همیشه در پناه رحمت و برکت الهی باشند، به یمن وجود ارزشمند این دو عزیز شما الان اینجا توی این سایت توحیدی دارید به گسترش توحید در جهان کمک میکنید. ما آدمها دوست داریم مورد احترام و مورد توجه باشیم. شما هر کاری دلت خواست بکن، فقط به پدر و مادرت بگو باشه چشم. این چشم، این تایید ، این احترام رو بهشون هدیه بده، بعد که رفتی بیرون هر جوری خودت صلاح دونستی با توجه به قانون عمل کن. بالاخره شما شاگرد استاد عباس منش هستی. با بیش از 99% جامعه متفاوتی. اینو انجام بده و تاثیرش رو که خودت حس کردی اونوقت به حرف من ریش سفید پی میبری.
آهان راستییییی ، من بالاخره تونستم عکس پروفایلم رو عوض کنم و متوجه ایراد ماجرا شدم. یه جایی تو کامنتت نوشته بودی مجبور شدی حجم عکس رو خیلی کم کنی. تمام عکسهایی که من قبلاً تلاش میکردم بذارم روی پروفایل و نمیشد رو با دوربین عکاسی گرفته بودم ، و بعدش فرمت خام رو داده بودم فوتوشاپ، خروجی گرفته بودم. (فرمت خام عکس حدود 28 مگابایته که وقتی jpeg میشه تا حدود 12-15 مگابایت ممکنه حجم داشته باشه) دیروز که کامنتت رو خوندم گفتم نکنه ایراد کار من همین حجم عکس بوده. با اجازه ات رفتم دیدم عکس زیر 2,5 مگابایتی توشون نبود. الی ماشاءالله حجم عکس برای آپلود بالا بود. 5-6-8 مگابایت یه عکسی که مدتها تلاش میکردم و نمیشد … 11.5 مگابایت بود . دقیقاً همون استیکره که با دست زده تو پیشونیش.
آه راستی اینو بگم یه کم بخندی. دیروز عصر رفته بودم توی ساحل پیاده روی ، غروب شد هوا تاریک بود ولی من هنوز توی ساحل بودم. پیاده رویم تموم بود ولی روی یه نیمکت نشستم ساحل و دریا و رهگذرها و غروب رو دیدم و هوا تاریک شد، کامنت خوندم و کامنت نوشتم. کامنتت رو دیدم ، زدم زیر خنده، میخوندم بلند بلند میخندیدم ، فارغ از اینکه رهگذر ها میگن این یارو خل شده. تا رسیدم به موضوع حجم عکس برای آپلود ، با صدای بلند گفتم خدااااااا قووووووت … رفتم یه نگاهی به عکسهای گالری انداختم و حجم عکسها رو دیدم ، گفتم بعله دیگه. نباید هم آپلود بشه. آخه عکس یازده مگابایتی، اونم با VPN باید حتما استارلینک داشته باشم. و بالاخره امروز صبح موفق شدم عکس جدید آپلود کنم. حالا این پیرمرد کچل ریش سفید پر حرف رو ببینید. ( اعتماد به نفس زیر خط فقر)
ولی بازم خدا رو شکر بخاطر این تضادها. وقتی برسیم آمریکا روزی هزار بار خدا رو شکر میکنیم بخاطر سرعت اینترنت و بخاطر اینکه دیگه نیازی به VPN نیست.
از طرفی کلی امکانات دیگه مثل یوتیوب و سایتهای عالی دیگه که میشه ازشون بهره برد. من بخاطر موضوعات شغلی جدیداً یه سری فیلم آموزشی نیاز دارم و کلی استاندارد NFPA که باید مطالعه کنم. ولی بخاطر همین ماجرای فیلترینگ نمیتونم ببینم یا نمیتونم اون سرفصلها رو خریداری کنم.
چقدر من هم مشتاق چنین دور همی های توحیدی هستم. یه جمع 20-30 نفره از شاگردان استاد عباس منش دور هم جمع بشیم و تجربیات مون رو بگیم و هر بار استاد برامون توضیح بده که قانون اینه و این. از نشانه ها و هدایت ها بگیم، از وهاب و رزاق و رحیم و کریم و هادی بودن رب العالمین بگیم.
راستی اگه حوصله اش رو داری تا یه قصه دیگه هم برات بگم. غروب دوشنبه هم رفته بودم پیاده روی. یه آقایی رو دیدم توی ساحل دوربین گذاشته روی سطح آب و داره تایم لپس میگیره. من داشتم مستقیم میرفتم یهو 90 درجه گردش به راست کردم و رفتم ببینم این آقا داره چیکار میکنه و ازش سوال بپرسم. حالا منو میگی باور خودم اینه که من بشدت مقاومت دارم برای ملاقات با آدمهای جدید. هر چند خانمم میگه تو خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی. رفتم جلو سلام و علیک ، یه پسر جوون ، خوشتیپ، فوق العاده ، بسیار با شخصیت ، بسیار مودب و محترم و بسیار بسیار توحیدی و آگاه. قانون رو میدونست بدون اینکه شاگرد استاد عباس منش باشه. چقدر چقدر با خودش در صلح بود. اهل غرب کشور بود ولی مهاجرت کرده بود تهران. بهش گفتم ببین من از جزییات زندگیت خبر ندارم. ولی تو با دست خالی، با جیب خالی،بی هدف مهاجرت کردی فقط با توکل به خدا، قطعاً خانواده هم کلی باهات مخالفت کردن. گفت آره همینطوره. گفتم توی تهران هم کلی درها برات باز شده گلی فرصتهای جدید از جایی که فکرش رو نمیکردی . گفت آره آره بخدا همینه. گفتم فرصتهایی اومده سراغت که آدمهایی که سالها اونجا بودن به ذهنشون نرسیده یا این فرصت نصیبشون نشده. گفت آره. گفتم اینها ویژگی های مهاجرته. سرتو درد نیارم. هر چی من توی این مدت از قرآن و از استاد عباس منش یاد گرفته بودم رو با این بنده خدا صحبت کردم. و گوش میداد و تایید میکرد، بشدت شنونده خوبی بود برای پر حرفیهای من، و برام میومد و میگفتم براش و هر چند دقیقه یبار میگفتم من وقتتو گرفتم ببخش خیلی پرحرفی کردم حس میکنم خیلی مزاحمت شدم. میگفت نه بقیه اش رو بگو من دارم لذت میبرم. چند ساعت گفتگوی ما طول کشید. همش هم من حرف میزدم بنده خدا جملاتی کوتاه میگفت ولی خیلی قانون رو مسلط بود. سایت استاد رو هم براش معرفی کردم. بعدش گفت آره اسم استاد عباس منش رو زیاد شنیدم .
عکاسیش بسیار عالی بود. فیلم کوتاه درست میکرد. و چقدر چقدر تو کارش موفق بود.23 سالش بود. ولی با دست خالی و یه کوله پشتی پا شده بود اومده بود بوشهر. هر چی اصرار کردم گفتم بریم خونه گفت نه مزاحم نمیشم. خلاصه هر چی جای دیدنی استان به ذهنم رسید رو براش گفتم اینجا و اینجا زیبایی های طبیعی داره برو ببین. و منی که 8743 تا عکس توی گوشیم دارم که 5415 تاش فقط عکسهای دوربین گوشیه ، تا یه جایی رو میگفتم و توی گوشی باز میکردم خیلی سریع عکسهاش رو پیدا میکردم، میگفتم این ساحل فلان روستاست، اینجا خلیج نایبند ، اینجا جنگلهای حرّا. همه رو یکی یکی یادداشت میکرد که توی سفرهای بعدی بره ببینه. خیلی به نشانه ها اعتقاد داشت. یه بار که با خانمم رفته بودم از این مغازه های لوازم خیاطی و نخ و سوزن و این چیزا … توی قفسه اش یه سری مهره های مکعبی دیدم حروف انگلیسی روش بود. منم چندتاش رو گرفتم و یه دونه
IN GOD WE TRUST درست کردم زیر آینه ماشین آویزون کردم. گفتم تو که به نشانه ها اعتقاد داری ، اینم یه نشانه. میدمش به تو. کلی خوشحال شد.
حالا همه این قصه رو گفتم که برسم به اینجا…. میگی دور همی و گفتگو. تا برای این دوستم از قرآن و سرگذشت ابراهیم و موسی میگفتم، گلوم رو بغض میگرفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم. احتمالاً این صحنه رو توی دورهمی مون با استاد ببینی.
چقدر حرف زدم. خدا به خیر کنه.
از صبح که بیدار شدم این غزل حافظ توی ذهنم داره مرور میشه. اینم برات بفرستم و کامنتم رو تموم کنم…
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد ؛ از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد
صوفیِ مجلس که دی جام و قدح میشکست ؛ باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهدِ عهدِ شباب آمده بودش به خواب ؛ باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مُغْبَچهای میگذشت راهزنِ دین و دل ؛ در پِی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتشِ رخسارِ گل خرمنِ بلبل بسوخت ؛ چهرهٔ خندانِ شمع آفتِ پروانه شد
گریهٔ شام و سحر شُکر که ضایع نگشت ؛ قطرهٔ بارانِ ما گوهرِ یکدانه شد
نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری ؛ حلقهٔ اورادِ ما مجلسِ افسانه شد
منزلِ حافظ کنون بارگهِ پادشاست ؛ دل بَرِ دلدار رفت جان بَرِ جانانه شد
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر گلم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود ارزشمندت. خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت وجود این استادان عزیز و این سایت توحیدی.
مثلا اول کامنت نوشته بودم حرفم نمیاد. خخخخ ، حالا خودت یه نگاهی به کامنت بنداز و قضاوت کن.
ممنونم ازت که تمرین ستاره قطبی امروزم شدی که مثبت بگم و بنویسم. کاش یه امکانات به سایت اضافه بشه که بتونیم منظره ها و تصاویر زیبا رو که در طول روز میبینیم به اشتراک بذاریم. و زیبایی ها رو منتشر کنیم.
سلام حمید جان
اول که بگم کامنتهای شما و خانم شهریاری و خانم عطایی و عمو فریدون و مجید آقای مرادی و یکی دو تا دیگه از دوستان برام توی ایمیل نوتفیکیشن میاد ولی انصافا تا اسم شما و خانم شهریاری رو میبینم سریع میشینم ببینم چی نوشتین انصافا گنجهایی توی این کامنتهاست بقول استاد
بگذریم
اون آیه ای که اول اوردی من دیروز یا دیشب بقصد هدایت اتفاقی قرآن رو باز کردم اون اومد وخیلی برام جالب بود که همون آیه رو شما نوشتین و اصلا اتفاقی نیست
دوما ماشالله به این قلم گیرا و داستان نوشتن عالیت که آدم دلش میخاد طولانی تر باشه و البته این حس رو من تنها ندارم
شروعش رو پایانش رو نتیجه گیریش رو مثالهاش رو داستانهای واقعیش و ملموسش رو همش بجا و عالیه
یقینا اگه جاتون توی آتش نشانی نبود پشت یک میز در حال نوشتن یا جلو یک دوربین خفن در حال ضبط برنامه و صحبت های طلایی بود و البته که این رو جدی میگم لاریب فیه
در ادامه
اینکه چقد خوبه که هستین همتون و مینویسین و این فضا فراهمه
خدا ر شکر و ممنونم از شماها
سلااااااااام و درووووووود فرااااااااااااااوان به آقا جواد عزیز. برادر نازنینم. سپاس سپاس سپاس. از این همه لطف و محبت شما سپاسگزارم آقا جواد.
امیدوارم پر حرفهای حمید امیری باعث نشه ایمیل رو غیر فعال کنی. آخه من خیلی کامنت میذارم توی سایت. اگه زمان درس و مدرسه و دانشگاه همینقدر مشق و تمرین نوشته بودم الان قطعاً داشتم توی اسپیس ایکس روی نسل جدید Gas turbine های هایتک کار میکردم ، یا شایدم توی مریخ در حال کاشت هویج مریخی بودم. (آقا خودت اینجا یه چند تا استیکر خنده اشک آور بذار)
اگه وقت کردین یه نگاهی به کامنت خانم شهریاری این پایین بندازید. این آیه برای ایشون هم نشانه بود. جواد جان ، داداش عزیزم؛ باور کن حمید هیچی از خودش نداره. وقتی حالم خوبه خودش میاد. وقتی آرامش باشه، وقتی ذهن ساکت بشه، قلب خودش ناخودآگاه وصل میشه به خدا. اگر کلام خوب و مثبتی نوشتم منشأش خدا بود. اگه دیوونه بازی درآوردم تنظیمات کارخانه بود. من کامنت تایید نشده و حذف شده از سمت استاد عباس منش هم دارم. من کامنت امتیاز نگرفته از سمت استاد عباس منش زیاد دارم. وقتی میبینم استاد به کامنتم امتیاز نمیده میگم حمید بازم از مدال آموزش خارج شدی. امتیاز دادن استاد مهر تاییده برام که دارم درست پیش میرم.
این آتشنشان بودن هم بخشی از تکاملم بوده. اگه سال 89-90 اومده بودم توی سایت الان عکس پروفایلم یه آدمه کله شق بود با یونیفرم سفید نیروی دریایی. شاید به همین زودی یه عکس پروفایل ازم ببینی با کت و شلوار و کراوات پشت تریبون سخنرانی. مهم اینه که به جریان هدایتم اعتماد کنم. آرام باشم. دل رو بدیم به دریا ببینم این قایق رو به کجا میبره. قطعا خداوند جای خوبی میبره.
بقول فردوسی بزرگ «که داند به جز ذات پروردگار ؛ که فردا چه بازی کند روزگار»
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی جواد جان.
سلام آقا حمید
وقتتون بخیر
باز هم یه کامنت عالی دیگه …
اولای کامنت خندم گرفته بود از مکالمات شما با اون نجواها
یاد شبهای برره افتادم و وجدان شیر فرهاد
(جای خالی استیکرها هم زیاد احساس میشه)
ولی هرچه قدر اومدم پایینتر و ادامه کامنتتون رو مطالعه کردم
فقط تحسین بود و تحسین
واقعا تحسین داره
در واقع ما در زمان هایی که یه اتفاقی میفته ، ذهنمون دیگه تمام اون آگاهی ها و درک ها رو یادش میره ، یه جور جوگیر شدن هست و ذهن میخواد آدم رو وادار کنه که از خودش دفاع کنه دلیلش هم اینه که نمیخواد خرد بشه تحقیر بشه کوچیک بشه عزت نفسش زیر سوال بره …
دفاع کردن از خودش حرف زدن حتی داد و هوار یا حرف نامناسب رو ، به دست آوردن عزت نفس و شخصیت ، قلمداد میکنه
در واقع ما باید بیایم جای این لذت رو در ذهن ، تغییر بدیم
لذت رو تعریفش کنیم با سکوت با ترک اون محل با واکنش نشون ندادن
عزت نفس و شخصیت رو در ذهنمون تعریف کنیم با توانایی کنترل خشم و در لحظه اقدام نکردن
همون اهرم رنج و لذت رو بیایم و با قصه ی عصبانیت و خشم و سکوت و …باز نویسیش کنیم
نکات بسیار عالی رو در کامنتتون نوشتین
ما با سکوت و ترک محل و در راهکار شما پیاده روی درواقع بخودمون فرصت میدیم که این اگاهی ها رو بیاد بیاریم
ممنون از شما
سلام و درود به شما خواهر بزرگوارم، فاطمه خانم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما و زمان ارزشمندتون که برای نوشتن کامنت برای من اختصاص دادین. بسیار بسیار شما رو تحسین میکنم. داستان هدایت تون رو هم خوندم. حس کنجکاوی و فضولی کودک درونم داره میپرسه 202371 چیه ؟ خخخخ بیخیال کنجکاوی کودک درون. منم به شدت باهاتون موافقم که کاش استاد عباس منش استیکرها آزاد کنن، بشه یه کم شیطنت کودک درون رو به نمایش گذاشت (هر چند همیشه حق با استاده).
من کاملاً با صحبتهای شما موافقم. این اسب چموش و سرکش ذهن بشدت تقلا میکنه که لگد بزنه و همه چیز رو خراب کنه، یعنی همین الان هم این موضوع بحث با اون بنده خدا رو بیاد میارم دلم میخواد برم کتکش بزنم. با بیاد آوردن باز هم ذهن میره توی اون فضا. من نوشته بودم یه مسیر 7 کیلومتری رو پیاده روی کردم. همین الانش خودم تعجب میکنم چطوری این مسیر رو من پیاده برگشتم. با اون شدت ناراحتی. تمام طول مسیر ناراحتی ادامه داشت. و البته مرور درسهای توحیدی هم بود. یه چیزی عین بازی پینگ پونگ. یکی منِ توحیدی میزد، یکی منِ نجواگر ذهن. و تا چند ساعت ادامه داشت. خدا رو شکر میکنم که خداوند منو از حال بد نجات داد.
یادمه چند سال پیش یه مستند میدیدم در مورد نیروی هوایی ارتش. یه استاد خلبان فانتوم بود که کلی هم شاگرد داشت. وقتی میرفت پرواز، لیدر یه دسته 4 فروندی بود همزمان آموزش هم میداد. و صحبت این شد که 80% عمر مفید یه جنگنده صرف آموزش میشه و وقتی ازش پرسیدن چرا شما اینقدر آموزش میبینید در پاسخ گفت: به تجربه ثابت شده که یه خلبان جنگنده توی شرایط عملیاتی فقط و فقط از 20-25% توانایی هاش میتونه استفاده کنه. 75% دیگه در زمان هیجان و استرس به فراموشی سپرده میشه. ممکنه توی یه شرایط یه تصمیم بگیره و وقتی که عملیات تموم شد بگه ای کاش فلان مانور یا فلان تکنیک رو اجرا کرده بودم خیلی موثر تر بود. به همین علت ما اونقدر آموزش رو ادامه میدیم که مهارت خلبانها بحدی بیاد بالا، که اون 25% توانایی زمان هیجان عملیات بیشتر از 100% توانایی خلبان دشمن باشه. اثبات این صحبت استاد خلبان اینه که چند وقت پیش یه کلیپ دیدم توی فضای مجازی که یه فانتوم F4 ایرانی تونسته بود روی یه F18 سوپر هورنت آمریکایی لاک آن کنه (چیزی شبیه تعقیب و گریز یه BMW سری 7 با پیکان مدل 57، و موفقیت پیکان در برابر BMW)
این یه قانونه، در آموزش.
ما باید اینقدر این آموزه های استاد عباس منش رو تکرار و تکرار کنیم که در زمان واکنشهای هیجانی و احساسی همون 25% مون بتونه ما رو نجات بده و همون 25% صدها پله توحیدی تر باشه از بقیه مردم. دلیل موفقیت استاد عباس منش هم همینه، اینقدر در آرامش روی خودشون کار کردن، تکرار و تمرین و آموزش رو ادامه دادن، که وقتی یه شرایط ناجالب براشون پیش میاد، عین رد شدن یه تانک از روی یه سرعت گیره. برای ما حکایت رد شدن پراید از روی سرعتگیره. جلوبندی میاد پایین، ولی استاد اصلا احساسش نمیکنه.
امیدوارم این مثالهای نظامی من تونسته باشه مفهوم رو برسونه…
آخه واقعاً چرا اینقدر توپ و تانک و جنگنده توی ذهن منه ؟؟ خخخخ (استیکر تعجب و خنده و همونیکه با دست زده تو پیشونیش)
در پناه جان جانان رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی خواهر بزرگوارم.
سلام مجدد آقا حمید عزیز
همین ابتدا میخوام این ویژگی شما که بنوعی منحصر بفرد هست رو تحسین کنم
من تحسینتون میکنم بابت اینکه در پاسخ به کسانی که برای کامنتهاتون پاسخ نوشتن جواب های جدید زیبا بقول کتاب ادبیات بدیع (: مینویسین و صرفا به امتیاز دادن اکتفا نمیکنید …این بر شخصیت و ادب و عزت شما خیلی اضافه کرده و بسیار تحسین برانگیزه …
خانم شایسته عزیز به این حس کنجکاوی میگن کنجکاوی مقدس
و باور دارم این کنجکاوی شما مقدس بود …باز هم تحسین میکنم و شکرگزار خداوندی ام که الهام می کند کامنت برای چه افرادی بنویسم و بعد هم باقی قصه …
اون 202371…واسه اونه که هرکسی که دوست داشت بتونه پیدام کنه …
ممنونم بخاطر جواب پر از علم و آگاهی تون برای من برادر عزیز و بزرگوار
امسال سال 2023 است و 71 سال تولد من
چند تا کامنت های اخیرمم بخونید اگر دوست داشتید
مواظب خوبیاتون باشین
سلام و درود مجدد به شما فاطمه خانم ، خواهر بزرگوارم. سپاسگزارم از لطف و محبت شما. ببخشید با تاخیر کامنتتون رو پاسخ میدم. من این رو وظیفه خودم میدونم در پاسخ به محبت و بزرگواری دوستانم که لطف کردن و زمان ارزشمندشون رو اختصاص دادن برای نوشتن کامنت ، و با چیزی که نوشتن حال من رو خوب کردن، و من باید قدردان شون باشم و شاکر خداوند بخاطر داشتن این دوستان خوب و این پاسخ دادن حداقل کاریه که میتونم بکنم.
داشتن شما عزیزان بعنوان اعضای خانواده ، داشتن استادانی عزیز چون استاد عباس منش و خانم شایسته و حضورم توی این سایت یکی از شکرگزاری های همیشگی من بوده و خواهد بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
براتون از درگاه رب العالمین بهترین نعمتها و شادمانه ترین لحظات رو درخواست میکنم.
سلام حمید جان
امیدوارم همین الان که این نقطه ی آبی رو دریافت کردی،حالت عالی باشه
نماز مغربم رو خوندم،از خدا هدایت خواستم،قران رو باز کردم و شروع کردم به خوندن …
وسط آیه ها،یک آیه به چشمم آشنا اومد،با خودم گفتم من مطمئنم این آیه رو به تازگی ی جایی خوندم
شماره آیه و سوره رو توی ذهنم نگه داشتم و بعد خوندن قرآنم،پرییییدمتوی سایت و بعللللله !حدسم درست بود!
آیه 46سوره رومرو دیشب توکامنت حمیدحنیف خونده بودم :)
بنظرت چقدر احتمال میتونه باشه که یکی اون سر ایران یک آیه ای رو با قلبش انتخاب کنه و بنویسه
و این سر ایران،ازمیان 6236 ایه قران ،من هدایت بشم همین آیه رو بخونم ؟
آیا اتفاقیست؟ ابدا و ابدا
خواستم بهت اطلاع بدم این هدایت رو و ازت تشکر کنم که به احساس قلبیت اعتماد کردی …
مرسی که هستی :)
سلام و درود به شما سعیده حنیف و موحد. سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندت. خدا رو شکر که آیه ای به قلبم الهام شد که برای تو هم نشانه بود. این ماجرا دقیقاً برای آقا جواد یوسفی هم اتفاق افتاده. کامنتش رو بالا بخونید.
چیزی که من دارم بهش فکر میکنم اینه که خداوند در هر صورت به بندگان شایسته اش هدایت رو میفرسته ، فقط این وسط منت سر حمید میذاره، میگه من میخوام احساس بنده های خوبم رو مثبت کنم، حمید امیری منت سرت میذارم تو رو تو این کار و احساس شریک میکنم.
«سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ؛ که هر چه بر شما میرود ارادت اوست»
کلی قلب رنگ رنگی از جنوب تا شمال.
در پناه هدایتهای همیشگی رب العالمین باشی .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
استاد ممنون بابت فایل عالی تون و فضای پاریداس که به من آرامش عجیبی میده .
سوال اول:
در شرایط احساسی شدید مثل خشم و عصبانیت ترس ترحم و…تصمیماتی گرفتید که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت ؟
من قبلاً همیشه چوب عصبانیتم را خوردم و زود پشیمون شدم .
ولی چهار ساله تقریبا عالی عالی هستم و تونستم تا حدود 75 درصد خودم را نگه دارم.
و بازهم دارم روی خودم کار میکنم که به 100درصد برسونم .
مثلاً بعضی وقتها شده با شوهرم بحث کردم و توی اوج عصبانیتم حرفهایی زدم که بعد از آشتی کردن و البته بعضی وقتها الان هم شده شوهرم گفته تو اونجا این حرف و زدی و من گفتم جدی باور کن یادم نمیاد .
وبه دلش گرفته و من خیلی از این کارم پیشمون شدم .
ولی الان سعی میکنم وقتی حتی عصبانیم اصلا حرف نزنم یا بیشتر حرفهام و میخورم و نمیزنم و سعی میکنم کنترل کنم خودمو.
چند وقت پیش بازهم به اتفاقی افتاد ومن زود تصمیم گرفتم که دیگه طلاق گفتم فردا دادگاه و تموم.
وقتی شب قبل از خواب از خدا خواستم منو هدایت کنه .
که خواب امام رضا را دیدم بیدار شدم صبح بچه ام و گذاشتم مهد و مستقیم رفتم حرم و یه گوشه نشستیم و با خدای خودم حرف زدم و حرف زدم و به من گفت زینب آروم باش و صبر کن زود عجله نکن و زود تصمیم نگیر.
و پیاده همین جور اومد از حرم و یکساعت فقط به زیبایی ها تمرکز کردم و حالم خوب شد خیلی خوب.
روز بعد گفتم خدایا یه بارون میخوام تند تند که این حال بدم و بشوره و ببره .
ابری بود ولی نمیبارید روز بعد دخترم گریه منو ببر پارک گفتم زینب این یه نشونه است برو مغازه را بستم و رفتیم و باران شروع شد اول نم نم بعد رسیدیم پارک دخترم بازی کرد برگشتنا یه بارون عالی گرفتم و من همش صورتم به آسمون بود و هی بارون شدید و شدیدتر شد عالی بود عالی اینقد حالم را خوب کرد.
الان خیلی خوب شدم خداراشکر قبلاً اگه حرفی یا چیزی میشنیدم زود یا زنگ میزدم یا میرفتم دعوا و عصبانی میشدم و اصلا منطق حالیم نیست و همه به نوعی ازم حساب میبردند ولی من احساس میکردم ازم دارند دور میشن ولی بعد مادر شدنم و بچه اولم به دنیا اومد دیگه دنیام عوض شد و آرومتر شدم و همه چیزرا میگفتم بچه ام گناه داره من باید براش الگو بشم و هی کمتر و کمتر شد خداراشکر
و این چند ساله خداراشکر دارم با خودم خیلی کار میکنم که در چنین مواقعی چکار کنم و چه تصمیمی بگیرم ولی هنوز100درصد نشدم ولی موفق میشم میدونم .
همیشه به خدا میگم هر چی میخوای به من بدی اول آرامش رابه من بده .
خداراشکر با کمک خدا و استاد عزیز و سایت بی نظیر و کامنت بچه ها که به من خیلی خیلی کمک کرده تا اینجا من به مراحل عالی میرسم .
خدایا شکرت شکرت شکرت
استاد از شما بی نهایت سپاسگزارم و از خانم شایسته عزیز که خیلی برای ما زحمت میکشند سپاسگزارم
برای شما بهترینها را آرزو میکنم.
بنام خداوند خالق زیبایی ها و تنها قدرت مطلق جهان هستی.
امروز هجدهم اردیبهشت 1402
سپاسگزارم از استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند و بسیار فوق العاده و آگاهی های ناب.
تجربه ای که من از این مسیر دارم بر میگرده به تاریخ آبانماه 1397 اون زمان من با فایل های سریال تمرکز بر نکات مثبت هر روزم رو سپری میکردم در یک اتاق 50 متری با حمام و دستشویی بدون سقف در طبقه سوم یک آپارتمان، اون روزها شرایط سختی داشتم حتی زمانی شد که لب تابم رو فروختم و فقط یک گوشی بود و فایل ها و کاری که برای کسب درآمد انجام میدادم.
از ذهنم خارج نمیشه یکی از عزیزانم بهم زنگ زد و کلی حرف زد بهم چون بدهکار بودم و کلی خشمگین و ناراحت شدم و کلی بغض کردم، فقط دلم میخواست یه چیزی رو بزنم له و لورده کنم، ولی یک لحظه حرف استاد برام بزرگ شد مثل اینکه صدای استاد از یک استریو تو ذهنم و گوشم بلند بلند می گفتن که تمرکز کن به چیزهایی که داری و سپاسگزار باش، اون لحظه هیچوقت از یادم نمی ره با خودم گفتم:
خدایا شکر ت بابت اینکه یک سقف بالای سرم دارم.
خدایا شکر ت وقتی تو حموم هستم میتونم آسمون رو ببینم.
خدایا شکر ت که دوتا پسرم و خودم و همسرم کنار هم هستیم و از کنار هم بودن لذت میبریم چون از سال 94 با هم نبودیم به خاطر شرایط مالی و بدهی.
کلی شکرگزاری دیگه رو نوشتم و یک شکرگزاری هم کردم بابت اینکه خدایا شکر ت که امروز 15 آبان ماه 1397 و من و همسرم و پسرام لب ساحل کیش داریم قدم میزنیم این رو نوشتم چشام رو بستم و تجسم کردم شاید همه اینها به نیم ساعت نکشید روزی که این خواسته رو خواستم 12 یا 11 آبان ماه بود و معجزه اتفاق افتاد استاد من 15 نه بلکه 14 تو کیش بودم.
اصلا باورم نمی شد من کار میکردم من شاگرد داشتم و آموزش کارم رو میدادم به یک نفر ولی بعدش چندتا دانش آموز دیگه خیلی اتفاقی برام اومدن و سال 97 این رو تجربه کردم.
فکر میکنم سپاسگزاری در اوج احساسات چه منفی و چه مثبت یکی از بهترین راه ها باشه برای نه تنها خروج از اون موقعیت بلکه خلق یک موقعیت بهتر.
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این آگاهی ها و این هدایای ارزشمند در این سیاره دوست داشتنی و توحیدی.
سلام بر استاد عزیز و مریم بانو و همه دوستان ،
سپاس از خداوند برای این همه نعمت فراوان این زمین بزرگ و رنگ سبز تازه که در هر فصلی رنگ خاص و جذاب داره و این دریاچه که قدم زدن در دور ان چه لذتی داره ، خدا را صد هزار بار شکر برای این همه نعمت .
ایه های که امروز در قران خواندم این بود :
بر تو منّت میگذارند که اسلام آوردهاند. بگو: اسلام آوردنتان را بر من منّت نگذارید؛ بلکه این خداست که با هدایت کردنتان بهسوی ایمان، بر شما منّت گذاشته است. (پس) اگر (در ادعای ایمان) راست میگویید (، این خداست که بر شما منّت دارد؛ نه شما بر او).»
(حجرات ١٧)
خداوند از غیب آسمانها و زمین آگاه است، و خدا، کارهایتان را بهخوبی میبیند.(حجرات ١٨)
بعد از خواندن این ایه ها واقعا باور و تایید کردم خدا واقعا منت گذاشته این راه و شاخت توحید را به ما نشان داده و به این مسیر هدایت کرده .
استاد جان واقعا چه جوری میشه موضوع هر فایل با اتفاقات ان روز ما هماهنگ هست ؟!! این همه شاگرد این جا هست و برای اکثریت موضوع فایل با حوادث ان روز صدق می کنه .
امروز با تضادی مواجه شدم در محل کار ، که حسابی داشت حس و حالم را بد می کرد ، ولی خیلی با خودم حرف زدم قوانین را به یاد اوردم سعی کردم اصلا حالم بد نشه ، درصد خیلی بالایی هم موفق شدم .
موضوع این بود که در شرکت زمان تحویل پروزه است و کسی که من باهاش کار می کنم و باید با هم این کار را تحویل بدیم بسیار بی خیال و زیر کار درو هست ، یا در حال صحبت با تلفن هست یا در سر جاش نیست رفته سیگار بکشه و … خلاصه سمت خودش را انجام نمی ده ولی جوری تظاهر می کنه که خیلی در تلاشه و … چون مدیر مربوطه در شهر دیگه است و نمی دونه اینجا چه خبره ، از قضا متاسفانه این فرد ایرانی هست هر جور بخوام شکایت کنم دو سر سوخت أست هم از همکار شکایت کردم هم از هموطن ، خلاصه امروز را خیلی تلاش کردم که کارم را درست انجام بدم ،مرتب از خدا خواستم کمکم کنه ، سر ظهر هم رفتم پیاده روی و یک فایل از ١٢ قدم گوش مردم و اتفاقا فایلی بود که در دنیا همه جور ادمی نیاز هست با هر اخلاق و رفتاری نه کار اونها به من مربوطه نه کار من به انها ،من باید حواسم به خودم باشه ، من سمت خودم را انجام می دهم و برای ارامش بیشتر داشتن درخواست کردم که این فرد کار نکنم دیگه و سپردم به خدا که خودش درست کنه ، البته من مدتها است در فکر تغییر کارم هستم و این تضاد به وجود امده تا تایید برای این تصمیم باشه به خدا گفتم کار جدید با شرایط همه جور عالی میخوام از محیط کار و همکاران و درامد همه چی عالی باشه سپردم به خدا که خودش عالی و عزتمندانه برام جور کنه ، هر چه ان کریم بخواهد بهترین است من فقط ٢متر جلوترم را بیشتر نمی بینم او می داند و قطعا صلاح و نعمت برام میخواد .
من کلا ادم بسیار صبوری هیتم و راهکاری که من در مواقع بحث و دعوا و … همیشه داشتم سکوت کردن است اگر زمان و مکان اجازه بده حتما میرم پیاده روی برای من بهترین راه کار است . الان که با دانستن قوانین علاوه بر سکوت ، سعی در کنترل ذهن هم دارم و تلاش برای اینکه حس خودم را خوب نگه دارم به حوادث و ایده های خوب و شیرین فکر می کنم ، بر خلاف قبل که کلا نبش قبر می کردم و هر چی عمل بد و کار بد از طرف مقابل یادم می اومد تو ذهنم بررسی می کردم و خلاصه از کاه کوه درست می کردم و فحش و بد بیراه که نثار طرف می کردم .
نمونه ای که نتونستم کنترل کنم مربوط به سالها قبل است که در یک رابطه عاطفی در یک بحث و دعوا یک حرف ناجور زدم که هیج جور نشد که جبران بشه و رابطه تمام شد ، الیته نه فقط برای این بحث ولی علت تقریبا اصلی بود که. تجربه شد خیلی در بحث ها مراقب باشم چی میگم ، همکاری داشتیم که بزرگ بالا سرش نوشته بود در زمان عصیانیت نه تصمیم ، نه دستور .
در بسیاری موارد سکوت کردم و اصلا به بحث فکر نکردم و موضوع بحث را عوض کردم و اصلا قضیه فراموش شده ، در خیلی مواقع از زمان مدرسه هم وقتی دلخوری با دوست با خواهر برادر بوده من پیش قدم بودم برای شروع حرف و فراموش کردن گذشته ، الیته در گذشته خیلی مواقع هم غد بودم و از حرف خودم پایین نمی اومدم .
برای من بهترین روش سکوت و پیاده روی أست ، الان با این اموزشها حین راه رفتن با خودم حرف می زنم ، حرف های خوب یا فایل گوش می دم ولی حرف زدن برام در این مواقع بهتره چون به قول استاد ذهن در یک لحظه نمی تونه به دو موضوع فکر کنه ، در حین فایل گوش کردن گاهی حواسم پرت میشه و ذهن شیطونی می کنه .مهمتر از همه در مورد ان اتفاق و لحظه با کسی بحث نکنم ، درد دل نکنم ، در پی اثبات خودم یا عقیده ام نباشم اصلا مهم نیست نظر بقیه چی هست .
باز هم طبق همیشه از شما استاد عزیز و مریم بانو سپاسگذارم خیر دنیا و اخرت نصیب شما